قبیله گرائی در تاریخ ایران

عباس جوادی – سرنوشت اولاما خان (اولامه خان)، يکي از سران ایل «تکه لو» ی ترکمن در زمان کشاکش صفوي و عثماني بسيار آموزنده و عبرت آميز است. طايفه اولاما خان هنگام کوچ و سکونت ایلات و قبايل ترکمن از آسیای میانه به سوي غرب، در آناتولي شرقي سکونت گزيده بود. عثماني به اولاما خان و قبيله اش مقدار معيني زمين داده بود و در مقابل اولاما خان با عنوان «سپاهي» يکي از فرماندهان اردوي عثماني در شرق آناتولي بود و هر وقت لازم مي آمد با افراد قوم و قبيله اش در صفوف اردوي عثماني مي جنگيد. زمانيکه اين زمين ها به دلايلي که نميدانيم از دست اولاما خان گرفته شد او به قيام معروف «شاه قلي» بر ضد عثماني پيوست اما به دليل شکست به ايران پناه برد. شاه اسماعيل صفوي از اولاما خان استقبال نموده او را به مقام والي و يا فرماندار آذربايجان منتصب نمود. اما اولاما خان در زمان شاه طهماسب صفوي باز شورش کرد و و همراه با ايل و تبارش به عثماني پناه برد. اين بار سلطان سليمان قانوني در استانبول از اولاما خان استقبال کرده او را با عنوان «اولاما پاشا» والي ولايت کُردنشین بيتليس در جنوب شرق ترکيه کنوني تعيين کرد. اين همان اولاما خان است كه بيست سال بعد در زمان سلطان سليمان قانونى در صدر قشون هاى عثمانى كه آذربايجان و تبريز را اشغال كردند وارد تبريز شد.

این هم جالب است: قبل از انتصاب اولاما خان، والی بیتلیس شمس الدین خان از سران قبایل سنّی کُرد و وابسته به  سلسله شرف خانیان حاکم بر منطقه بیتلیس بود که بعلت اختلافاتی با سلطان عثمان به سلطان برآشفته و با بخشی از ایل و تبارش به ایران رفته بود. شمس الدین خان در ایران مورد التفات و پاداش بسیارشاه طهماسب صفوی قرار گرفت و جزو فرماندهان نزدیک او شد. او در سال 1534 ازاین فرصت که سلطان عثمانی سرگرم جنگ در اروپا بود استفاده کرده وارد بیتلیس شد و آنجا را از دست عثمانی ها گرفت و به حیطه ایران اضافه نمود، چیزی که انگیزه ای برای حمله سلطان سلیمان به ایران و اشغال تبریز و حتی بغداد گردید. اما فرزند شمس الدین یعنی شرف خان (پنجم) که در ایران متولد شده و در سنین جوانی به ولایت مناطق مختلف تعیین شده بود در نهایت با عثمانی توافق کرده به بیتلیس باز گشت. او نویسنده اولین تاریخ سلسله های کُرد بنام «شرف نامه» بود.

عنصر عشایر، ایلات وقبایل تا زمان رضا شاه پیوسته در تاریخ ایران و منطقه نقش مهمی بازی کرده است. قبل از برسرکار آمدن شاه اسماعیل هم ده ها هزار نفر از ایلات و قبایل ترکمن و کُرد مرتبا بین ایران، عثمانی و قفقاز در حرکت بودند. مثلا انبوهی از «قره قویونلو» های ترکمن که از آسیای میانه به آناتولی رفته بودند به آذربایجان برگشتند، تبریز را پایتخت خود کرده در آنجا حکومت نمودند و بعد از تصرف قدرت توسط شاه اسماعیل جزو ارتش صفوی شدند و بدنه اصلی اردوی ویژه و وفادار «قزلباش» را تشکیل دادند (عثمانی هم متقابلا نیروی ویژه و وفادار «یئنی چری» را تشکیل داده بود.) شبیه همین تحولات قبیله ای، کوچ های آنان، زدوخورد ها، شورش و یا وفاداری آنان را در خراسان، ولایات هرات و بلخ، خوزستان و لرستان و غیره هم می بینیم. اما رفتار سیاسی و اجتماعی قبایل و عشایری که نه در حواشی بلکه در مناطق مرکزی تر ایران بودند هم فراز و نشیب بسیاری داشت.

امپراتوري بزرگ ايران قبل از اسلام فقط با رقابت و جنگ اما در عین حال توافق، آمیزش و اشتراک عمل عیلامیان، پارس ها، ماد ها و پارت ها ميسر بود. بعد از قبول اسلام، ايران براي چندين قرن متوالي تحت حاکميت خلافت امويان و عباسيان قرار گرفت. در آن دوره، منطقه ها، ايلات و قبايل مختلف سرزمين ايران براي تثبيت حاکميت محلي خود، هم بين همديگر و هم با ديگر قدرت هاي محلي رقابت ميکردند و در عین حال کوشش مينمودند با حاکمين اصلي در دمشق و بغداد رابطه خوبي داشته باشند که به نفع هر دو طرف باشد. بعضا هم رابطه حاکمين و حکومت هاي محلي با حکومت خلفا و نمايندگان محلي آنان به جنگ و گريز ميکشيد.

500 سال پيش يعني در قرن شانزدهم ميلادي کساني که سلسله صفوي را بر سر کار آوردند اساسا قبايل ترکمن مانند شاملو، تكلو،ذوالقدر، استاجلو،  وارساق، افشار،  قاجار و ديگر قبايل بودند که نيروي رزمنده و نظامي صفوي و بدنه اصلي «قزلباشان» را تشکيل ميدادند که با جنگجوئي ملهم از تشيع به عنوان مذهب رسمي دولت نوين ايران باعث تثبيت صفويان در مقابل ترک هاي عثماني در غرب و اوزبک ها در شرق و احياي دولت – ملت ايران شدند. اما اين خدمت آن ها قيمتي هم داشت. همانند آنچه که در مورد «اولاما خان» ديديم، زماني که دولت مرکزي خواست رئيس قبيله و يا يک فرمانده نظامي مهم را برآورد نميکرد و يا قدرت برآورد کردن آن را نداشت، وفاداري و صف آن شخص و همراه با او قبيله اش عوض ميشد.

اگرچه صفویان اساسا با نیروی قبایل برسر کار آمدند و بر آن تکیه میکردند اما به تدریج نیرو و نفوذ قبایل ضعیف تر شد و قدرت دولت مرکزی بخصوص در زمان شاه عباس بزرگ بیشتر شد. در زمان انحطاط صفویه و سپس دوره نادرشاه که خود از قبیله افشار بود نفوذ قبایل سنّی ترکمن و افغان بیشتر شد. در دوره قاجاریه که خود اساسا از قبیله ترکمن قاجار و مقیم منطقه گرگان بودند، علاوه بر قبایل قاجار، نفوذ قبیله های افشار، بختیاری، کُرد، قشقائی، قره گؤوزلو، فارس و عرب زیاد بود اما دیگر قبایل ترکمن مانند تکه لو که پرشمار بودند نفوذ کمتری داشتند. حاکمین قاجار هم بعد از مدتی سعی کردند نفوذ سران قبایل را کمتر کنند و فقط سران قاجار را به مقام های مهم حکومت های محلی منتصب نمایند. اما این کوشش نه چندان برای تقویت نظام مرکزی و کشور داری بلکه بهره گيرى از مقام و جمع کردن ثروت بود.

با اين ترتيب عنصر ایلات و قبايل و شركت و نفوذ آنان در اداره مملکت از سوئی سرحدات و وحدت کشور را حفظ و تحکيم ميکرد اما از سوي ديگر قدرت دولت مرکزي را تضعيف مينمود و آن را وابسته به اراده و سياست قبيله ها و روساي آنان ميکرد. ثبات و آرامش سياسي کشور هميشه شکننده بود و از سوي ديگر غالبا بخاطر همين نقش مهم قبيله ها در فراز و فرود سلسله ها و پادشاهان مختلف، سخن گفتن از يک دولت مرکزي و کشور واحد مشکل بود. پادشاه معمولا خان ها و روساي قبايل محلي را مسئول اين منطقه ها ميکرد (و اگر نميکرد و يا آنها را کنار ميگذاشت با عصيان قبيله ها روبرو ميشد و ميبايستي آن ها را سرکوب ميکرد) و از سوي ديگر در اين شرايط دولت مرکزي مثلا در فلان منطقه فلان ولايت کردستان و يا آذربايجان که فلان خان در آنجا حکمراني ميکرد نفوذ چنداني نداشت که برخلاف خواست آن خان کاري انجام دهد.

رابطه اصلي خان و رئيس ایل و قبيله با دولت مرکزي آن بود که دولت مركزى خان را آزاد ميگذاشت كه در منطقه خود حكومت كند و از مردم خراج و ماليات بگيرد. در مقابل او بخش معين شده اى از اين در آمد خود را به عنوان «ماليات ایالتی و ولایتی» به دولت مركزى ميپرداخت و سالانه در فرصت هاي گوناگون مانند سال نو پیشکشی به دولت مرکزی میفرستاد و در صورتی که لازم میشد تعداد معینی از سربازان دولت مرکزی را تامین میکرد.

با استقرار سلسله پهلوی و مرکزی شدن نظام اداری و ارتشی در کشور بسیاری از سران ایلات؛ غشایر و قبایل که به نظام جدید گردن ننهادند سرکوب شدند اما تا مدتها شورش بعضی از آنها ادامه داشت. ترانه های لری و بختیاری مانند «دایه دایه وقت جنگه…» و «شليل»  که ایل خود را به گرفتن اسلحه برضد قوای حکومتی میکردند از همین دوره رضاشاه مانده اند. در همین دوره هم هست که نیروهای خارجی از جمله انگلیس و روس از ایلات که به ترک سلاح تن نمیدادند استفاده سیاسی مینمودند.

گفته میشود در اواخر قاجاریه حدودا نصف جمعیت ایران در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. امروزه بخصوص با رشد شدید شهر نشینی و گسترش فرهنگ ملی و شهروندی و همچنین رشد بی سابقه ارتباطات و مهاجرت داخل کشور، وزنه غشایر و قبایل مختلف ایرانی و نفوذ آنان در جامعه بسیار کاهش یافته اما در برخی مناطق کاملا از بین نرفته است.

—————————–

منابع:
Akyol, Mustafa: İran Şahının Türkmen Ordusu, Milliyet 31.5.1998
Emecen: Feridun M.: Osmanlı Klasik Çağında Savaş, İstanbul 2014

——————————-

در ضمن بخوانید: تعصب قبیله ای  و شعور شهروندی

دورانت: تمدن ایران باستان و شرق مسلمان

The Story of Civilization

 

پیشگفتار

آنچه میخوانید دو بخش کوچک از کتاب مفصل، یازده جلدی و ناتمام تاریخنویس معروف آمریکائی ویل دورانت با عنوان «تاریخ تمدن» (تیتر اصلی: داستان تمدن) است. این سلسله کتاب های دورانت و همسرش آریل دورانت تاریخ تمدن بشریت را از ابتدای آن (تمدن خاورزمین) تا قرن هجدهم (عصر ناپلئون)  بررسی میکند.

کتاب‌های یازده جلدی تاریخ تمدن او عبارتند از :1- مشرق زمین، گاهواره تمدن؛ 2- یونان باستان؛ 3- قیصرو مسیح 4- عصر ایمان 5- رِِنسانس؛ 6- اصلاح دین؛ 7- آغاز عصرخرد؛ 8- عصر لویی؛ 9- عصر ولتر؛ 10- روسو و انقلاب و 11 – عصر ناپلئون.

مولف در جلد نخست بدنبال بحث اصول و اهداف این بررسی و معیار های آموزش تمدن («شهریگری»)، این جلد را که مجموعا تمدن های نخستین بشریت را شرح میدهد، به سه بخش بزرگ تقسیم میکند: الف:  خاورنزدیک، عبارت از  سومر، مصر، بابل، آسور، آمیزه اقوام، یهودیه و ایران، ب: هند و همسایگان آن، و همچنین ج: خاور دور شامل چین و ژاپن.

دورانت باور داشت که تاریخ را به سختی میتوان به تاریخ سیاسی، نظامی، فرهنگی، اقتصادی و غیره تقسیم کرد بلکه مجموعه آن هاست که تاریخ تمدن کل بشریت و تک تک کشورر ها و اقوام را با صداقت و عینیت منعکس میکند. او همراه با همسرش برای نوشتن هر جلد از «تاریخ تمدن» جهان به آن کشور ها سفر کرده، خود به بررسی می پرداخت.

ویل دورانت 90 ساله بود که دست از کار کشید ؛ در حالی که هنوز شوق ادامه تدوین تاریخ را داشت، می گفت «دل هنوزآرزومند است، اما تن دیگر نمی‌کشد.»

جلدهای یازده گانه‌ی تاریخ تمدن، همواره از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان بوده و هنوز هم این گونه است. جلد دهم کتاب «تاریخ تمدن»، روسو و انقلاب، در سال 1968 جایزه ادبی «پولیتزر» را دریافت کرد. در حوزه فروش کتاب های انگلیسی، «تاریخ تمدن» دورانت هنوز هم یکی از پرفروش ترین آثار دنیا به شمار میرود.

نُه مقاله با عنوان «دورانت: ایران باستان» در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. این همان فصل «ایران» است که دورانت در بررسی تمدن های خاورزمین در باره ایران باستان نوشته است. آنچه که بدنبال «ایران باستان» خواهید خواند فصل «چالش اسلام» از جلد هفتم («آغاز عصر خرد»)  در «تاریخ تمدن»  است.

اولین اصل انگلیسی این اثر در سال های (۱۹۳۵-۱۹۷۵) بتدریج و جلد به جلد در نیویورک به چاپ رسید. آنچه که در اینجا تقدیم میشود مجموعه نوشته های ویل و آریل دورانت در باره تمدن ایران باستان و دوره دولت های عثمانی و صفوی در سده های شانزدهم و هفدهم است که شاخص ترین تمدن های شرق مسلمان درآن دوره بودند. بیشک برای درک بهتر سطح پیشرقت تمدن ایران باستان، حدود 2500 سال پیش، و یا دوره عثمانی و صفوی، 500 تا 350 سال پیش، چاره ای نیست جزبررسی و مقایسه  تمدن های همزمان که در بدنه اصلی کتاب های ویل و آریل دورانت مورد بحث مفصل قرار گرفته است. طبیعتا این مقایسه زمانی بار میدهد که نه برپایه رقایت، کشاکش و «چشم و همچشمی» بلکه با این درک کلی عجین باشد که همه و هرکدام از این تمدن ها، با همه فراز و نشیب های خود، مجموعا دست آورد بشریت است. زوج دورانت از همین زاویه است که داستان طولانی تاریخ تمدن بشری را تعریف میکند.

ترجمه‌ی فارسی مجموعه‌ «تاریخ تمدن» ویل دورانت در سال‌های 1337 تا 1359، در 27 جلد توسط انتشارات فرانکلین سابق و اقبال در ایران به چاپ رسید. این کتاب ها را 20 مترجم به فارسی برگرداندند. پس از آن که مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی به جای مؤسسه فرانکلین بنیان‌گذاری شد، 27 جلد کتاب تاریخ ویل دورانت، در یک مجموعه‌ی فشرده‌ی یازده جلدی انتشار یافت. مترجمان اصلی تاریخ تمدن ویل دورانت عبارتند از: احمد بطحایی، احمد آرام، ‌علی پاشایی، امیر حسین آریان‌پور، فتح الله مجتبایی، هوشنگ پیر نظر، حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده، ابوالقاسم طاهری، صفدر تقی‌زاده، ‌فریدون بدره‌ای، سهیل آذری، پرویز مرزبان، اسماعیل دولتشاهی، عبدالحسین شریفیان، ‌ضیاءالدین طباطبایی، علی اصغر بهران بیگی.

آنچه که در این اثر یازده جلدی مربوط به تمدن ایران و شرق مسلمان کنونی میشود، عبارت است از یک بخش «ایران» (ایران باستان تا حمله اسکندر و سقوط هحامنشیان) از جلد نخست و فصل «چالش اسلام» (شرح تمدن عثمانی و ایران صفوی در عصر بیداری اروپا) از جلد هفتم.

فصل «ایران» (جلد نخست) این اثر حدود ۴۰ صفحه و فصل «چالش اسلام» (جلد هفتم) حدود ۲۰ صفحه از کل این اثر را تشکیل میدهد. فصل نخست به اوضاع سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران از دوره مادها تا لشکرکشی اسکندر مقدونی و شکست هخامنشیان می پردازد و فصل «چالش اسلام» دو دولت مقتدر جهان اسلام یعنی عثمانی و صفویه را در قرن شانزدهم و هفدهم بررسی میکند – همان دوره ای که دیگر در اروپا خرد و علم بر دین و کلیسا پیروز شده بود. از همان دوره ها (و یا چند قرن پیش از آن) است) که شرق مسلمان در قافله تمدن بشریت پیوسته در جا زده و عقب افتاده است.

این دو فصل کتاب «تاریخ تمدن»  بر اساس ترجمه فارسی از سوی عباس جوادی با اصل انگلیسی مقایسه، باز نگری، تصحیح و در برخی موارد اندکی از نو ترجمه شده است.

بنظر میرسد حجم بسیار بزرگ این سلسله کتاب ها، شمار زیاد مترجمین و احتمالا شتاب در تمام کردن کار ترجمه که بطور کلی بسیار خوب انجام گرفته، اینجا و آنجا منتج به برخی نارسائی ها و حتی اشتباهات جدی شده است. در برخی موارد نام مناطق و یا اشخاص به اشتباه چیز دیگری آمده، در موارد دیگر بعضی واژه ها و حتی توضیحات از قلم افتاده و یا طوری ترجمه شده است که با اصل انگلیسی چندان متناسب نیست. در فرصتی دیگر میتوان به این کاستی ها اشاره کرد. اما نیت اصلی از این اقدام که نتیجه اش را ملاحظه میکنید، تقدیم ترجمه ای دقیق تر به خوانندگان است و گر نه حق اصلی ترجمه و انتشار طبیعتا همچنان با مترجمین و ناشران اصلی اثر به فارسی باقی است. همچنین امیدوارم انتشار این فصل در تارنمای «چشم انداز» به توزیع بیشتر اقلا بخش «ایران» این اثر چندین جلدی و آشنائی ایرانیان بیشتری با فراز و نشیب تاریخ باستانی خود کمک کوچکی بکند.

بازنويسى ترجمه، تصحيح و گاه ترجمه دوباره اين اثر ويل دورانت آگاهى شخص بنده را كه تخصصى درباره دوره باستان تمدن بشری و زبان های آن ندارم و فقط يك خواننده علاقمند هستم، افزايش داد و به من كمك نمود تا ديد فراخترى از دوره پيش از اسلام و مقایسه شرق مسلمان با غرب مسیحی در دوره اصلاحات و خردگرائی بدست بياورم. اميدوارم اين رشته مقالات به خوانندگان هم در همين زمينه يارى كند و از سوى ديگر افراط و يا تفريطى را كه برخى در باره اين مرحله تاريخ ايران دارند كمى كاهش بخشيده آنها را به زمين رنگارنگ و گوناگون واقعيت هائى بياورد كه اغلب نميخواهيم و يا نميتوانيم ببينيم.
ژانویه 2016،
عباس جوادی

تیتر اصل انگلیسی کتاب:
Will Durant: The Story of Civilization

کاخ آپادانا در تخت جمشید: سرباز پارسی (پیش) و ماد (پس)
کاخ آپادانا در تخت جمشید: سرباز پارسی (پیش) و ماد (پس )

ایران

۱ – فراز و فرود مادها

منشأ مادها – شاھان ایشان – پیمان خون ساردیس – انقراض دولت ماد

مادھا، كه نقشی کلیدی در برانداختن دولت آشور داشتند، کی بودند؟ پی بردن به ریشه مادها، بدون شك، بسیار دشوار است. تاریخ كتابی است كه بایستی از وسط شروع به خواندن کرد. نخستین اشاره به آنها در كتیبه ای است كه گزارش حملۀ شلمنصر سوم به سرزمینی موسوم به «پارسوا» در كوه های كردستان، (سال 837 ق م) بر آن ثبت شده است. از اخبار چنان بر میآید كه در این ناحیه بیست و ھفت امیر و شاه، بر بیست و ھفت ولایت كم جمعیت، حكومت میكرده اند. مردم این ولایت ھا را «آمادای»، «مادای» و یا «ماد» ها مینامیده اند. مادھا ھند و اروپایی به شمار میروند و احتمالا ھزار سال قبل از میلاد از كناره ھای دریای خزر به آسیای باختری آمده اند. در زند اوستا، كتاب مقدس پارسیان، یادی از این زادگاه قدیمی میشود و آن، مانند بھشتی تصویر میگردد. سرزمینی كه آدمی جوانی خود را در آن گذرانده، مانند خود ایام جوانی، زیباست، به شرط اینكه شخص ناچار نباشد دوباره در آن زندگی كند. چنین به نظر میرسد كه مادھا، ضمن كوچ ھای خود از بخارا و سمرقند گذشته، رفته رفته رو به جنوب سرازیر شده و بالاخره به ايران رسیده اند (1). آنها در این موطن جدید خویش مس، آھن، سرب، سیم و زر، سنگ مرمر، و سنگھای گرانبھا بدست آوردند (2) و چون قومی ساده و نیرومند بودند به كشاورزی پربرکتی در دشتھا و دامنۀ تپه ھای سرزمین های خود پرداختند.

نخستین شاه مادها، دیاكو، در اكباتان (همدان کنونی) که معنی « محل تلاقی چند راه» میدهد، در درۀ زیبایی که به شکرانۀ بلندی های پربرف اش حاصلخیزبود، نخستین پایتخت این دولت را بنا نھاد و آن را با كاخی شاھانه، كه بر شھر مسلط بود و نزدیك  به دو كیلومتر مربع وسعت داشت، آراست. بنا بر روایتی تائید نشده ازهرودوت، دیاكو بخاطر شهرت عدالتخواهی اش به قدرت رسید اما زمانی که به قدرت دلخواهش رسید، به استبداد و خودكامگی پرداخت. یكی از فرمان ھای وی آن بود كه «ھیچ كس به حضور شاه بار داده نشود، و مردم تنھا به وسیلة پیام آورانی مطالب خود را به عرض او برسانند. دیگر آنكه كسی در حضور شاه حق خندیدن یا بر زمین تف کردن را ندارد. او با مقرر داشتن این تشریفات برای شخص خود … میخواست در نگاه آنان كه او را ندیده بودند غیر از آنگونه که بود جلوه کند» (3 ). مردم ساده و قانع ماد، با پیشوایی این شاه نیرومند شدند و به کمک عادات و محیط زندگی خویش که متاثر از شرایط جنگ و تحمل سختی ھا بود، نیرومند گشتند. آن ها صاحب چنان قدرتی شدند که حتی دولت آشور را تھدید میكرد. دولت آشور بارھا بر سرزمین ماد حمله كرده، ھر بار که پنداشته بود ماد ها چنان شكست خورده اند که دیگر یارای پایداری در برابر آشور را ندارند دیده بود که ماد ها از مبارزه برای آزادی خسته نمیشوند. بزرگترین پادشاه ماد، هوخشتره، با ویران كردن شھر نینوا، به كشمكش با آشور پایان بخشید. لشکریان او با الهام از این پیروزی به آسیای باختری تاخته و به دروازه ھای ساردیس رسیدند و تنها بخاطر كسوفی که رخ داد، از آنجا باز گشتند. پیشوایان دو طرف كه این پیشامد را هشداری آسمانی پنداشتند، با یكدیگر پیمان صلح بستند و این پیمان را با نوشیدن خون یکدیگر مستحکم نمودند (4 ). ھووخشتره سال بعد از این حادثه از دنیا رفت. او در زمان حکومتش، ماد را ازایالتی تابع قدرتی دیگر، به صورت امپراتوری بزرگی درآورده بود كه آشور، ماد و پارس را شامل میشد. در عرض یک نسل پس از مرگ او، امپراتوری ماد نیز به پایان رسید.

دولت ماد فرصتی پیدا نكرد كه بتواند در بنای تمدن سھم قابل توجهی داشته باشد. تنھا كاری كه این دولت كرد آن بود كه راه را برای فرھنگ و تمدن پارس باز و ھموار ساخت. پارسی ھا زبان آریایی ماد ها و الفبای سی و شش حرفی آنها را گرفتند و ھمین مادھا باعث شدند كه پارسی ھا، به جای لوح گِلی، كاغذ پوستی و قلم برای نوشتن به كار بردند (5 ) و به استفاده از ستونھای فراوان در معماری رو آوردند. پارسی ها چیز های دیگری هم از ماد ها به ارث بردند و آن عبارت بود از: قانون اخلاقی پرداختن به کشاورزی در هنگام صلح و تهور و بی باکی در زمان جنگ، و نیز مذھب زرتشتی، اعتقاد به اھورمزدا و اھریمن و همچنین خانواده پدرشاھی، چند همسری و بالاخره بدنه قوانین بعدی که بدنبال اتحاد ماد ها و پارس ها آن قدر شبیه قوانین دولت متحد جدید بود که درآیۀ معروف كتاب دانیال (6) از«… قوانین ماد ها و پارسیان كه منسوخ نمیشود» سخن میرود. اما از ادبیات و ھنر ماد ها حتی یک سنگ و یا حرف هم باقی نمانده است.

انقراض دولت ماد بسیار سریعتر از تشكیل آن صورت گرفت. ایشتوویگو، كه به جای پدر خود ھووخشتره به تخت سلطنت نشست، یك بار دیگر این حقیقت را اثبات كرد كه حكومت سلطنتی چیزی جز قمار نیست و در وراثت سلطنت، ھوشمندی مفرط و جنون، متحدان نزدیك به شمار میروند. ایشتوویگو به راحتی بر تخت سلطنتی كه به میراث برده بود نشست و به عیش و نوش و لذت بردن از آنچه نصیب وی شده بود پرداخت. مردم نیز، به تقلید از او، از پیروی دستورھای اخلاقی خشك و روش زندگی ساده و سختی كه داشتند دست برداشته رفته رفته آنھا را فراموش كردند. آنچنان ثروت ناگھانی به چنگ آنان افتاده بود كه فرصت بھره برداری عاقلانه از آن را نیافتند. مردم طبقات بالای اجتماع بندۀ مُد و زندگی تجملی شده بودند. مردانشان شلوارھای قلابدوزی شده می پوشیدند و زنان خود را با غازه و جواھر می آراستند. حتی زین و برگ اسبان را نیز با طلا مزین میکردند (7). قوم ساده ای كه پیش از آن از راه چوپانی زندگی میكرد و خوشحال بود که مردم اش بر ارابه ھای زمختی با چرخ های ناھموار بریده شده از تنۀ درختان سوار میشوند (8)، اكنون كارش آن شده بود كه بر ارابه ھای گرانبھا سوار شوند و از مجلس جشنی به مجلسی دیگر بروند. پادشاهان گذشته  به دادگستردن خود میبالیدند ولی ایشتوویگو كه روزی نسبت به (یکی از فرماندهانش بنام، -م) ھارپاگ خشمناك شده بود، دستور داد از تن بی سر و دست فرزند او خوراكی فراھم آوردند و پدر را مجبور کنند كه گوشت تن فرزندش را بخورد (9). ھارپاگ نیزفرمان را اجرا كرد و گفت ھر چه شاه امر فرماید مایۀ شادی او میشود. ولی او كینه را دردل خود نگاه داشت و بعدھا به كمك كوروش برخاست تا ایشتوویگو را خلع كند. كوروش جوان، فرماندارى درخشان از ولایت انشان (شامل فارس، خوزستان و بختیاری امروز، -م) كه زیر فرمان مادها بود، علیه شاه زن رفتار و ستمگر اكباتان قیام كرد. خود مادھا از پیروزی کوروش بر این مرد خودكامه شاد شدند، به شاھی کوروش خشنودی نمودند و تقریباً ھیچ كس با او از در مخالفت در نیامد. تنھا یك جنگ كافی بود تا فرمان راندن ماد بر پارس پایان یابد و پارس فرمان روای ماد گشته خود را برای فرمانروائی تمام دنیای خاورمیانه آماده سازد.

 

آارامگاه کوروش بزرگ، پاسارگاد
آرامگاه کوروش بزرگ، پاسارگاد

۲ – پادشاهان بزرگ

کوروش افسانه ها – سیاست های روشن بينانه او – کمبوجیه – داریوش بزرگ – لشکرکشی به یونان

كوروش یكی از حاکمان مادرزاد بود كه گوئی برای فرمانروائى آفریده شده اند و، به گفته امرسن، مورد تقدیر همه قرار میگیرند. او در منش و اداره امور، شخصیتی شاهانه داشت، از مدیریت خردمندانه و همچنین توانِ پیروزی های کلان برخوردار بود، نسبت به مغلوبین بزرگوارانه رفتار مینمود و مورد ستایش دشمنانش بود. مایه شگفتى نیست كه یونانیان درباره وی داستانهای بیشمار نوشته و او را تا زمان اسکندر بزرگترین پهلوان جهان شمرده اند. مایه تأسف آن است كه از نوشته های هرودوت و گزنوفون نمیتوانیم اوصاف و شمایل وى را طورى ترسیم كنیم كه قابل اعتماد باشد. مورخ نخست، كوروش را با بسیاری داستانهای خیالی درهم آمیخته (10) و تاریخنگار دوم بررسی خود موسوم به «كوروپدیا» (= كوروش شناسی) را همچون رساله ای در فنون جنگ نوشته و ضمن آن خطابه اى در تربیت و فلسفه آورده است. گزنوفون چندین بار در نوشته خود كوروش را با سقراط اشتباه كرده و سرگذشت آن دو را با هم آمیخته است. اگر این داستانهای فرحبخش را كنار بگذاریم، از كوروش جز شبح فریبنده اى باقى نمیماند. آنچه به یقین میتوان گفت این است كه كوروش زیبا و خوش اندام بوده، چه ایرانیان تا آخرین روزهای دوره هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام مینگریسته اند (11). او مؤسس سلسله هخامنشی یا سلسله «شاهان بزرگ» است، كه در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن سرزمین سلطنت كرده اند. كوروش سربازان مادی و پارسی را چنان منظم ساخت كه به صورت قشون شكست ناپذیری درآمدند. او بر ساردیس (در آناتولی غربی، -م) و بابل مسلط شد و فرمانروایی اقوام سامی را بر باختر آسیا چنان پایان داد كه تا هزار سال پس از آن، دیگر نتوانستند دولت و حكومتی بسازند. کوروش تمام سرزمین هائی را كه قبل از او در تحت تسلط آشور، بابل، لیدیا و آسیای صغیر بود ضمیمه ایران ساخت و از مجموع آنها یك دولت شاهنشانی و امپراتوری ایجاد كرد كه بزرگترین سازمان سیاسی قبل از دولت روم قدیم، و یكی از خوش اداره ترین دولتهای همه دوره های تاریخی به شمار میرود.

آن اندازه كه از روایت ها برمیآید، كوروش از كشورگشایانی بوده است كه بیش از هر كشورگشای دیگر او را دوست میداشته اند. او پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و نیكو منشی قرار داده بود. دشمنان کوروش از نرمش و گذشت او آگاه بودند و به همین جهت در جنگ با كوروش مانند كسانی نبودند كه قدرت جنگندگیشان ناشی از این حس باشد که یا باید بكشند یا خود كشته شوند. پیش از این – بنا به روایت هرودوت – میدانیم كه چگونه کوروش كرزوس (شاه ساردیس، -م) را از سوختن در هیزم های افروخته شده در جنگ ساردیس رهانید، بزرگش داشت و او را از رایزنان خود ساخت؛ نیز شاهد بخشندگی و نیكی عالیجنابانه او با یهودیان بودیم. یكی از اركان سیاست و حكومت کوروش آن بود كه او برای ملل و اقوام مختلفی كه اجزای امپراتوری او را تشكیل میدادند، به آزادی عقیده دینی و عبادت معتقد بود؛ این خود میرساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهی داشت و میدانست كه دین از دولت نیرومندتر است. به همین جهت است كه وی هرگز شهرها را غارت نمیكرد و معابد را ویران نمیساخت، بلكه نسبت به خدایان ملل مغلوب، احترام بسيارى نشان میداد و به نگهداری معابد آنان کمک مینمود. حتی مردم بابل، كه در برابر او سخت ایستادگی كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وی را نسبت به معابد و خدایان خویش دیدند، بگرمی برگرد او جمع شدند و مقدم او را پذیرفتند. کوروش در مسیر پادشاهی بی همتایش، هر وقت سرزمینی را میگشود، با كمال تقوا، قربانیهائی به خدایان محل تقدیم میكرد.

کوروش مانند ناپلئون، همه ادیان را قبول داشت و میان آنها فرقی نمیگذاشت؛ و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تكریم همه خدایان میپرداخت . وی از لحاظ دیگری نیز به ناپلئون شبیه بود، چه مانند وی، قربانی بلندپروازی فراوان خویش شد. هنگامی كه از گشودن همه سرزمین های خاور نزدیك آسوده شد، درصدد بر آمد كه ماد و پارس را از هجوم بدوى هاى آسیای میانه خلاص كند؛ و چنان به نظر میرسد كه در این حمله های خود، تاكنار رود سیحون در شمال، و تا هندوستان درخاور پیش رفته باشد. در همین گیرودارها، و در آن زمان كه به منتهای عظمت خود رسیده بود، در جنگ با قبیله ماساگت، كه از قبایل گمنام ساكن سواحل جنوبی دریای خزر بود، كشته شد. كوروش نیز، مانند اسكندر، امپراتوری بزرگی را دسترس کرد، ولی عُمرش فرصت سازمان دادن به این امپرانوری را نداد.

نقص بزرگی كه بر خُلق و خوی كوروش لكه ای باقی گذاشته، آن بود كه گاهی بیحساب قساوت و بیرحمی داشته است. این بیرحمی به پسر نیمه دیوانه او، كمبوجيه به ارث رسید، بی آنكه از كرَم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد. کمبوجیه پادشاهی خویش را با كشتن برادر و رقیب خویش به نام بردیا (به یونانی: سمردیس، -م)، آغاز كرد. آنگاه، بخاطر طمع ثروت فراوان، به مصر هجوم برد و حدود امپراتوری ایران را تا رود نیل گسترش بخشید. در این كار كامیاب شد، ولی ظاهرا سلامت عقل خویش را با این كار از دست داد. در راه رسیدن به شهر ممفیس با دشواری فراوان روبه رو نشد، ولی قشونی عبارت از پنجاه هزار لشکریان ایران كه برای تسخیر واحه عمون فرستاده بود، همه در بیابان تلف شدند. همچنین قشونی كه برای گرفتن قرطاجه (كارتاژ، م) فرستاده بود دچار شكست شد چرا كه ناویان ناوگان ایران، كه همه از مردم فنیقیه بودند، از حمله كردن به آن مستعمره فنیقی سرباز زدند. كمبوجیه كه چنین دید از جا در رفت و فرزانگی و گذشت پدر را فراموش كرد. دین همه مصریان را ریشخند نمود و با خنجر خویش گاو مقدسی را كه مصریان با نام «آپیس» میپرستیدند از پای درآورد. به این كار نیز بس نكرد، بلكه بی اعتنا به نفرین هائی که نبش قبور از نگاه مردم بهمراه داشت مومیا های برخی شاهان را از گورهایشان بیرون كشید و معابد را با پلیدی آلود و فرمان داد تا بتهایی را كه در آنها بود بسوزانند. گمان وی آن بود كه با چنین كارها مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهایی خواهند یافت. آنگاه دچار حمله بیماری شد – كه شاید آن بیماری نوبه های غش بوده است – و با این ترتیب برای مصریان شكی نماند كه این بیماری كیفری است كه خدایان به او داده اند. از آن پس دیگر هیچ مصری ئی در راستی و درستی دین خویش شك نداشت. كمبوجیه، با رفتاری که گوئی میخواهد زشتی های حكومت پادشاهی را هر چه بیشتر فاش سازد، همان كاری را كرد كه ناپلئون بر اثر حمله های دل درد سخت خویش انجام میداد، به این معنی كه کمبوجیه خواهر و همسر خود ركسانه را كُشت و پسر خود پركساسپس را با تیر زد و هلاک نمود، دوازده نفر از بزرگان ایرانی را زنده به گور كرد، و به كشتن كرزوس  فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون فهمید كه حكم او را اجرا نكرده اند خوشحال شد، ولی كسانی را كه از اجرای آن سر باز زده بودند كیفر داد (12). در آن هنگام كه به ایران باز می گشت خبر یافت كه غاصبی بر تاج و تخت دست یافته و در همه جا مردم، با افروختن آتش انقلاب، از این مدعی جدید تخت و تاج حمایت میكنند. از این لحظه است که نام كمبوجیه در تاریخ ناپدید میشود. بنا به بعضی از روایات، چون این خبر به كمبوجيه رسید، او خودكشی كرد (13).

آن غاصب مدعی بود كه همان اسمردیس (بردیا، -م) برادر شاه است كه با معجزه ای از خشم برادرش كمبوجیه و كشته شدن رهایی یافته است. ولی حقیقت امر این است كه وی یكی از روحانیان متعصب و از پیروان دین مجوسی قدیم بود كه میخواستند آیین زردشتی را كه دین رسمی دولت ایران بود، از میان بردارند. پس از آن، شورش دیگری در سرزمین ایران برپا شد كه در نتیجه آن مرد غاصب از تخت سلطنت فرو كشیده شد. كسانی كه در این شورش دست داشتند هفت نفر از بزرگان كشور بودند. پس از آن از میان خود یكی را، به نام داریوش پسر هیشتاسپ، به سلطنت برگزیدند. پادشاهی بزرگترین شاهنشاهان پارس با همین خونریزی آغاز شد.

در كشورهای خاور زمین، پیوسته وراثت تاج و تخت با فتنه و آشوب در كاخ سلطنتی همراه بود، چه هر یك از بازماندگان شاه درگذشته میكوشید كه خود زمام سلطنت را به دست گیرد؛ در عین حال، در مستعمره ها نیز انقلاباتی رخ میداد، زیرا كه مردم این نواحی فرصت اختلافات داخلی را غنیمت شمرده درصدد بازیافتن آزادی از دست رفته خود برمیآمدند. غصب شدن تاج و تخت سلطنت و كشته شدن بردیای غاصب، دو فرصت گرانبهائی بود كه ولایتهای تابع شاهنشاهی ایران در برابر خود داشتند. به همین جهت فرمانداران مصر و لیدیا طغیان كردند و همزمان شوش، بابل، ماد، آشور و ارمنستان و بسیاری از ولایات دیگر سر به شورش برداشتند. ولی داریوش همه را به جای خود نشانید و در این كار منتهای شدت و قساوت را به كار برد. از جمله، چون پس از محاصره طولانی بر شهر بابل دست یافت، فرمان داد كه سه هزار نفر از بزرگان آن را به دار بیاویزند تا مایه عبرت و فرمانبرداری دیگران شود. داریوش با یك سلسله جنگهای سریع توانست ولایاتی را كه شورش كرده بودند، یكی پس از دیگری، آرام كند. چون دریافت كه این شاهنشاهی وسیع هر وقت دچار بحرانی شود بزودی از هم پاشیده خواهد شد، زره جنگ را از تن بیرون كرد، و به صورت یكی از مدبرترین و فرزانه ترین فرمانروایان تاریخ درآمد و سازمان اداری كشور را به صورتی درآورد كه تا سقوط امپراتوری روم پیوسته به عنوان نمونه عالی از آن پیروی میكردند. با نظم و سامانی كه داریوش مقرر داشته بود، آسیای باختری به چنان نعمت و آرامش خاطری رسید كه تا آن زمان، در این ناحیه پرآشوب، كسی چنان آسایشی را به خاطر نداشت.

آرزوی داریوش آن بود كه پس از آن با صلح و صفا بر آنچه در اختیار دارد فرمان براند، ولی سنت و مقدر چنان است كه در امپراتوری ها هرگز آتش جنگ مدت درازی فرو ننشیند. دلیل این مطلب آن است كه سرزمین های تسخیر شده باید مكرر در مكرر از نو مسخر شود، و پیروزمندان، در ملت خود، هنر جنگیدن و در لشکر و میدان جنگ به سر بردن را زنده نگاه دارند. چه هر آن ممكن است زمانه نقشی تازه برآورد و امپراتوری تازه ای در برابر امپراتوری موجود قیام كند. در چنین اوضاع و احوال، اگر جنگی خود به خود پیش نیاید، ناچار باید آن را بیافرینند. به همین جهت بر نسل های متوالی واجب است كه به دشواری های جنگ و خونریزی خو كنند. و از راه تمرین و تجربه دریابند كه چگونه از كف دادن جان و مال در راه نگاهداری میهن را آسان شمارند.

شاید تا حدی همین دلیل بود كه داریوش را بر آن داشت كه از تنگه بوسفور و رود دانوب بگذرد، در جنوب روسیه تا رود ولگا پیش براند و به تأدیب سكاهایی كه پیوسته در اطراف شاهنشاهی وی تاخت و تاز میكردند بپردازد، یا اینكه بار دیگر از افغانستان و ده ها سلسله جبال عبور كند و به دره رود سند برسد و صحنه های پهناوری را با جمعیت فراوان و مال بیشمار، به شاهنشاهی خویش بیفزاید. ولی برای حمله داریوش به یونان، باید در جستجوی دلیلی قویتر از این باشیم. هرودوت میخواهد به ما بقبولاند كه علت حمله و اقدام به كاری چنین بی نتیجه و زیانبخش وی آن بود كه یكی از زنان او به نام آتوسا در بستر او را فریفت و به این كار واداشت (14). ولی بهتر آن است كه چنان باور داشته باشیم كه شاهنشاه ایران از آن نگران بود كه ممكن است از میان دولتشهرهای یونان و مستعمرات آن، یك امپراتوری فراهم شود، یا میان آنها پیمانی بسته شود و تسلط ایران را بر باختر آسیا به خطر اندازد. در آن هنگام كه ایالت یونیا (تعبیر قدیم یونان، عبارت از آناتولی غربی با مرکزیت ازمیر کنونی، م) سر به شورش برداشت، و از اسپارت (در آناتولی غربی کنونی، م) و آتن به آن كمك رسید، داریوش به ناچار دست به كار جنگ شد. همه داستان گذشتن وی از دریای اژه (بین ترکیه و یونان کنونی، م)، شكست لشکر او در جلگه ماراتون و بازگشت نومیدانه وی به ایران را همه میدانند. و اما او وقتی که بار دیگر خود را آماده حمله به یونان میكرد و میخواست ضربه دیگری به آن وارد كند، ناگهان دچار بیماری و ناتوانی گشت و دیده از این جهان فرو بست.

————————————-

نقش رستم، در نزدیکی تخت جمشید
نقش رستم، در نزدیکی تخت جمشید

۳- روش زندگی و صناعت ایرانیان

امپراتوری – ملت – زبان – دهقانان – شاهراه های شاهنشاهی – بازرگانی و امور مالی

امپراتوری ایران، كه در زمان داریوش به منتها درجه وسعت خود رسیده بود، شامل بیست ایالت یا خشثرپاون (به یونانی،= ساترا پ نشین) میشد و مصر، فلسطین، سوریه، فنیقیه، لیدیا، فریگیا، ایونیا، كاپادوكیا، كیلیكیا، ارمنستان، آشور، قفقاز، بابل، ماد، پارس، آنچه امروز به نام افغانستان و بلوچستان معروف است، باختر رود سند در هندوستان، سغدیانا، باكتریا، جایگاه ماساگت ها، و قبایل دیگری از آسیای میانه جزو این امپراطوری بزرگ بود. تا آن زمان هرگز دولتی به این بزرگی و پهناوری كه در زیر فرمان یك نفر باشد، در تاریخ پیدا نشده بود.

ایران تاریخی که در غرب آن را «پارس» (پرشيا) مینامند و در دوره باستان بر چهل میلیون ساكنان این نواحی حكومت میكرد، در ابتدا منطقه كوچكی در سواحل خلیج فارس بود و اكنون نیز آن را «فارس» مینامند (15). سرزمین اصلی این منطقه «پارس» محل بیابان های بی حاصل و كوه های فراوان بود، رودخانه های چندانی نداشت و در معرض گرمای سوزان (الف و 16) و سرمای كشنده بود و به همین جهت بود كه درآمد زمین، به تنهایی، كفاف زندگی دو میلیون ساكنان آن را نمی کرد (17) و دولت ناچار بود كسری درآمد را از راه بازرگانی و كشورگشایی تأمین كند. مردم كوه نشین اصلی ایران، مانند مادها، از نژاد هند و اروپایی بود که احتمالا از جنوب روسیه به این نواحی آمده بودند. از زبان ودین قدیم ایشان آشكار میشود كه آنها با آن گروه از آریائیان كه از افغانستان گذشته و طبقه حاكمه را در سرزمین هند تشكیل داده بودند نسبت نزدیكی داشته اند. داریوش اول خود را در «نقش رستم» چنین معرفی كرده است: «پارسی، پسر پارسی، آریایی از تبار آریایی». زردشتیان، وطن نخستین خود را به نام «آیریانا-وئجه» یعنی وطن آریایی ها نامیده اند. استرابو (مورخ یونان باستان، -م) كلمه «آریانا» را بکار برده كه تقریباً با آنچه امروز «ایران» (18) مینامیم، تفاوتی ندارد (ب).

به نظر میرسد كه در دوره های باستان، ایرانیان زیباترین ملت خاور نزدیك به شمار میرفته اند. تصاویری كه در آثار تاریخی برجای مانده، ایرانیان را چون مردمی راست قامت و نیرومند نشان میدهد كه در اثر زندگی در نقاط كوهستانی، سختی و صلابت داشته اند، ولی ثروت فراوان سبب ظرافت آنان نیز شده است. در سیمای ایشان آثار تقارنی خوش آیند دیده میشده و آنان مانند یونانیان بینی كشیده داشته اند و در اندام و هیئت ایشان آثار نجابت مشهود بوده است. غالب ایشان لباسهایی مانند لباسهای مردم ماد بر تن میكردند. بعدها خود را به زیورآلات مادی نیز می آراستند. جز دو دست، بازگذاشتن قسمت های بدن را خلاف ادب میشمردند و به همین جهت سر تا پای ایشان با سربند یا كلاه، یا پاپوش پوشیده بود. شلواری سه پارچه، پیراهنی كتانی و دو لباس رو می پوشیدند، كه آستین آنها دستها را می پوشانید و كمربندی بر میان خود می بستند. سبب این گونه لباس پوشیدن آن بود كه از گزند گرمای شدید تابستان و سرمای جانكاه زمستان در امان بمانند. امتیاز پادشاه در آن بود كه شلوار قلابدوزی شده با نقش و نگار سرخ میپوشید، و دكمه های كفش وی به رنگ زعفرانی بود. اختلاف لباس زنان با مردان تنها در آن بود كه گریبان پیراهنشان شكافی داشت. مردان موی چهره را نمیستردند و گیسوان را بلند فرو می هشتند. بعدها به جای آن گیسوان عاریه رواج پیدا كرد (19). چون در دوران شاهنشاهی ثروت مردم زیاد شد، زن و مرد به زیبایی ظاهر خود پرداختند. جهت آراستن صورت، غازه و روغن به كار میبردند و برای آنكه درشتی چشم و درخشندگی آن را نشان دهند، سرمه های گوناگون استعمال میكردند. به این ترتیب، در میان آنان طبقه خاصی به نام «آرایشگران» پیدا شد كه یونانیان آنان را «كوسمتای» مینامیدند که در هنر آرایش كارشناس بودند و كارشان تزیین ثروتمندان بود. پارسیان در ساختن مواد معطر مهارت فراوان داشتند و پیشینیان حتی معتقد بودند كه گردها و عطرهای آرایش را نخستین بار همین مردم اختراع كرده بودند. شاه همیشه با جعبه ای از مواد معطر برای جنگ بیرون میرفت و خواه پیروز میشد و یا شكست میخورد، پس از هر كارزار با روغن های خوشبو خود رامعطر میساخت (20).

در اثنای تاریخ دراز ایران، زبان های گوناگونی در این سرزمین بکار برده شده است. فارسی باستان زبان دربار و بزرگان قوم در زمان داریوش اول به شمار میرفت. این زبان با زبان سانسكریت چنان پیوند نزدیكی دارد كه آن دو زبان بنظر میرسد روزگاری دو لهجه قدیمی تر یک زبان بوده اند و با زبان انگلیسی خویشاوند نزدیک هستند («ج» و 21).

از درون فارسی باستان دو شاخه زند (زبان زند اوستا) و پهلوی بیرون آمد و از همین شاخه است كه زبان فارسی كنونی برخاسته است (22). هنگامی كه ایرانیان به كار خط نویسی پرداختند، برای نوشتن سنگ نبشته های خود خط میخی بابل و برای تحریر اسناد خود الفبای هجایی آرامی را به كار بردند (23). آنها هجاهای سنگین و دشوار بابلی را آسان تر كردند و شمار علامات الفبایی را از سیصد به سی و شش رسانیدند. این علامات، رفته رفته، از صورت مقاطع هجایی بیرون آمد و شكل حروف الفبای میخی را به خود گرفت (24). ولی باید دانست كه خط نویسی را ایرانیان سرگرمی زنانه میپنداشتند، و كمتر دربند آن بودند كه از عشق ورزی، جنگاوری و شكار دست بردارند، به كار نویسندگی اشتغال ورزند و اثری ادبی ایجاد كنند.

یک ایرانی عادی معمولا بیسواد و به این بیسوادی خرسند بود و تمام كوشش خود را در كار كشت زمین مصروف میداشت. كتاب مقدس «اوستا» كشاورزی را ستوده و آن را مهمترین و والاترین كار بشری دانسته است كه خدای بزرگ اهورمزدا از آن بیش از كارهای دیگر خشنود میشود. قسمتی از اراضی ملك مردم بود که خود به كشاورزی در آن میپرداختند. گاهی این خرده مالكان جمعیت های تعاونی كشاورزی متشكل از چند خانوار تشكیل میدادند و به صورت دسته جمعی به كاشتن زمین های وسیع میپرداختند (25). قسمت دیگری از اراضی متعلق به اشراف و زمینداران بزرگ بود كه دهقانان در برابر قستی از درآمد زمین، به كشت و زرع در آنها مشغول بودند. در قسمتی از زمین نیز برده های بیگانه كشاورزی میكردند. خود ایرانیان هرگز برده نبودند. برای شخم كردن زمین، گاو آهن چوبی به كار میبردند كه به آن نوك آهنی بسته بودند و با گاو كشیده میشد. آب را از نقاط كوهستانی به وسیله قنات به زمینهای خود میآوردند. محصول عمده كشاورزی، كه مهمترین ماده غذایی نیز محسوب میشد، گندم و جو بود، ولی مردم گوشت فراوان نیز میخوردند و شراب زیاد مینوشیدند. كوروش به سربازان خود شراب میداد (26). مباحثه های جدی درامور سیاسی زمان مستی در مجامع ایرانی ها صورت میگرفت («د» و 27) اگرچه بامداد روز بعد، در نقشه های طرح شده تجدید نظر میكردند. یكی از نوشابه های ایرانیان قدیم مشروبی بود به نام «هومه» كه آن را به عنوان نذر و یا قربانی پسندیده به خدایان تقدیم میكردند و چنان گمان داشتند كه هر كس از آن بنوشد، به جای شعله ور شدن آتش خشم و انگیختگی، تقوا و عدالت در او بیدار میشود (28).

صناعت در ایران رواج و رونقی نداشت؛ ایرانیان به آن خشنود بودند كه اقوام خاور نزدیك به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های دست خود را، همراه باج و خراج، برای ایشان بفرستند. آن ها در مقایسه با کار های صنعتی، در امور حمل ونقل مبتکر تر بودند. مهندسان ایرانی به فرمان داریوش اول، شاهراه هایی ساختند كه پایتخت ها را به یكدیگر مربوط میكرد. درازی یكی از این راه ها، كه از شوش تا ساردیس (در غرب آناتولی، -م) امتداد داشت، هزار و پانصد میل (دو هزار و چهارصد كیلومتر، -م) بود، طول راهها را دقیقا با «پرسنگ» (فرسخ، -م) (هر پرسنگ برابر با 3.4 میل) اندازه میگرفتند و به گفته هرودوت، «در پایان هر چهار پرسنگ یک منزلگاه شاهی و مهمانخانه های با شكوه وجود داشت و راه ها همه از جاهای امن و آباد میگذشت» (29). در هر منزل اسب های تازه نفس آماده بود تا برید (چاپار) بی معطلی به راه خود ادامه دهد. به همین جهت بود كه برید شاهی فاصله شوش تا ساردیس را در همان زمانی میپیمود كه اكنون اتومبیل ها میپیمایند، یعنی در مدتی كمتر از یك هفته – در صورتی كه مسافران عادی آن زمان این فاصله را در نود روزه میپیمودند. از رود های بزرگ با كرجی عبور میكردند، ولی مهندسان ایرانی توانایی آن را داشتند كه درموقع نیاز بر رودخانه فرات و یا حتی برتنگه داردانل پل های عظیمی بزنند که حتی صدها فیل غول آسا میتوانستند با ایمنی از روی آنها عبور كنند. در آن زمان راه دیگری نیز بود كه از كوه های افغانستان میگذشت و ایران را به هندوستان میپیوست. همه این راهها سبب آن شده بود كه شهر شوش انبار میانراه ثروت عظیم خاور زمین باشد. این ثروت، در آن زمان دور نیز، به اندازه ای فراوان بود كه عقل بسختی آن را باور میكند. منظور اصلی از ساختمان این راه ها آن بود كه برای هدف های جنگی و دولتی به كار رود و تسلط حكومت مركزی و جریان اداری كارها را تسهیل كند، ولی این راه ها همزمان سبب آن شد كه كار بازرگانی و حمل و نقل كالاها نیز آسان شود و عادات و افكار از ناحیه ای به ناحیه دیگر انتقال یابد. در ضمن، خرافات متداول میان مردم، كه گریزی از آنها در زندگی روزانه نیست، از همین راه، بین اقوام مختلف مبادله میشد. از جمله باید گفت كه اندیشه فرشتگان و شیاطین به وسیله همین راه ها از افسانه های ایرانی به افسانه های یهودی و مسیحی راه یافت.

دریانوردی در میان ایرانیان به آن درجه نرسید كه حمل و نقل خشكی به دست این مردم ترقی پیدا كرده بود. ایرانیان ناوگان مخصوص به خود نداشتند، بلكه ناوگان فنیقی را یا به اجاره میگرفتند و یا به یاری مصادره، از آن برای اهداف جنگی خویش استفاده میكردند. داریوش اول ترعه بزرگی میان دریای سرخ و رود نیل حفر كرد تا از این راه خلیج فارس را با دریای مدیترانه وصل کند. ولی سهل انگاری جانشینان وی سبب شد كه این بنای عظیم دستخوش حرکت شن و ریگ شود و راه ارتباط قطع گردد. خشیارشا به قسمتی از نیروهای دریایی خود فرمان داد كه برگرد افریقا گردش كنند، ولی این ناوگان، پس از عبور از برابر «ستون های هركول» (در تنگه جبل الطارق، -م) (30) و دور زدن قسمتی از آفریقا بی نتیجه بازگشتند. كارهای بازرگانی بیشتر در دست مردم غیرایرانی مانند بابلیان، فنیقیان و یهودیان بود، چه ایرانی ها بازرگانی را كار پستی میشمردند (31) و بازار را كانون دروغ و فریب میدانستند. طبقات ثروتمند به این می بالیدند كه میتوانند بیشتر نیازمندی های خود را خود مستقیماً از مزرعه و یا دکان به خانه بیاورند، بی آنكه انگشتان خود را به پلیدی خرید و فروش آلوده كنند. در ابتدای کار، مزد، وام و سود سرمایه را با كالا میپرداختند و بیشتر چهارپایان و دانه بار به این منظور به كار میرفت. بعدها از لیدیا سكه های پول به ایران آمد، و داریوش سكه «دریك» («ه» و 32) را با سیم و زر ضرب كرد و نقش خود را بر آن گذاشت. نسبت «دریك» طلا به «دریك» نقره مثل نسبت ، 13.5 به 1 بود. این، خود، آغاز پیدا شدن نسبتی است كه هم اكنون میان واحد نقره و واحد طلا در سكه های زمان حاضر نیز وجود دارد (33).

——————————

زیرنویس ها:

(الف) استرابو میگوید در شوش هنگام تابستان هوا آن قدر داغ میشد که مار ها و مارمولک ها نمیتوانستند با سرعت لازم حرکت کنند بدون آنکه حرارت آفتاب آنها را هلاک کند (16).
(ب) معمولاگفته میشود این تعبیر («آرین، آریان») با نام منطقه «آران» در سواحل رود ارس نیز مربوط است.
(ج) بعضی نمونه های نزدیکی واژگانی فارسی باستان، سانسکریت، یونانی، لاتین، آلمانی و انگلیسی (21)

LangCompare
(د) استرابو مینویسد: «آنها اغلب مشورت های خود را هنگام شراب نوشی میکنند و از نگاه آنها تصمیم هائی که در هنگام شراب نوشی گرفته میشود از آنچه که هنگام بیداری بحث میکنند پایدار تر هستند» (27).
(ه) نام «دریک» ربطی به نام داریوش ندارد بلکه از واژه پارسی «زریک» به معنی «یک تکه طلا» می آید. دریک طلا ارزشی برابر با 500 دلار داشت. یک «تالنت» ایرانی برابر با سه هزار دریک طلا بود (32).

——————————

بازمانده های هگمتانه، اکباتانا
بازمانده های هگمتانه، اکباتانا

۴ – آزمایشي در دولتداری

شاه – اشراف – سپاه – قانون – كیفری وحشیانه – پایتخت ھا – ایالات (ساتراپ نشینھا) – ھنر بزرگ مدیریت

زندگی ایران بیشتر از مسائل اقتصادی به سیاست و جنگ بستگی داشت و ثروت آن سرزمین بر پایه قدرت بود، نه بر پایه صناعت. به همین جهت پایه های دستگاه دولتی متزلزل بود و دولت به جزیره كوچكی مینمود كه در وسط دریای وسیعی باشد وبر آن دریا حكومت كند اگرچه این حكومت بنا و بنیادی طبیعی نداشته باشد. سازمان شاهنشاهی، كه بر این مجموعه تسلط داشت، از نیرومندترین سازمانها و تقریباً منحصر به فرد بود. بر رأس این سازمان شخص شاه قرار داشت که «خشاثرا» به معنی «جنگاور» (الف) قرار داشت. چون شاهان دیگری در زیر فرمان او بودند، پادشاه ایران به نام «شاه شاهان» یا «شاهنشاه» خوانده میشد و جهان قدیم به این لقب اعتراضی نداشت. تنها یونانیان شاهنشاه ایران را «باسیلئوس»، یعنی «شاه»، میخواندند (34). قدرت مطلقه در دست شاه بود و سخنی كه از دهان وی بیرون میآمد كافی بود كه هر كس را، بدون محاكمه و توضیح، به كشتن دهد – و این راه و رسمی است كه بعضی از دیكتاتورهای زمان حاضر نیز در پیش گرفته اند.

شاه گاهی نیز به مادر یا زن سوگلی خویش این حق فرمان قتل صادر كردن را تفویض میكرد (35). حتی از میان اعیان مملكت، كسی را جرئت آن بود كه از شاه خرده گیری یا وی را سرزنش كند. افكار عمومی، در نتیجه ترس و تقیه، هیچگونه تأثیری در رفتار شاه نداشت. هرگاه شاه فرزند كسی را، در برابر چشم وی، با تیر میزد، پدر ناچار در برابر شاه سر فرود میآورد و مهارت او را در تیراندازی ستایش میكرد. كسانی كه به امر شاه تنشان در زیر ضربه های تازیانه سیاه میشد، ازمرحمت شاهنشاه سپاسگزاری میكردند كه از یاد آنان غافل نمانده است. اگر همه شاهان ایرانی روح نشاط و فعالیت كوروش و داریوش اول را داشتند، میتوانستند هم حكومت كنند و هم پادشاهی. ولی شاهانی که پس از آن دو آمدند، بیشتر كارهای حكومت را به اعیان و اشراف زیردست خود و یا به خواجگان حرمسرا وا گذار میکردند و خود به عشقبازی و باختن نرد و شكار میپرداختند (37). كاخ سلطنتی پر از خواجه سرایانی بود كه از زنان حرم پاسبانی میكردند و شاهزادگان را تعلیم میدادند. آنها در آغاز هر دوره سلطنت جدید، دسیسه های فراوانی برمی انگیختند («ب» و 38). شاه حق داشت كه از میان پسران خود هركدام را بخواهد به جانشینی برگزیند، ولی غالب اوقات مسئله جانشینی با آدمكشی و انقلاب همراه بود.

اما این قدرت شاهنشاهی عملا به وسیله نیروی اعیان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطه میان دربار و مردم بودند، محدود میشد. عادت بر این جاری شده بود كه شش خانوادهای كه با داریوش اول انقلاب كردند و بردیای غاصب را از میان برداشتند، امتیازات خاصی داشته باشند و در امور مهم كشور رأی آنان خواسته شود. بسیاری از بزرگان در كاخ شاهی حاضر میشدند و مجلسی تشكیل میدادند كه شاه غالباً به نظر مشورتی آنان اهمیت فراوان میداد. املاك اختصاصی بسیاری از ثروتمندان و بزرگان را شاه به ایشان بخشیده بود و آنان در مقابل، هرگاه شاه فرمان بسیج میداد، مرد جنگی و ساز برگ فراهم میآوردند. این اشراف در املاك خود تسلط بیحد و حساب داشتند و مالیات میگرفتند و قانون میگذاشتند و دستگاه قضایی دراختیارشان بود و برای خود نیروهای مسلح نگاه میداشتند (40).

ارتش پایه اساسی قدرت شاه و حكومت شاهنشاهی به شمار میرفت، چه دستگاه شاهنشاهی تا زمانی سرپا میماند كه قدرت آدمكشی خود را محفوظ نگاه دارد. تمام كسانی كه مزاج سالم داشتند، و سنشان میان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازی در آیند. یك بار چنان اتفاق افتاد كه پدر سه فرزند درخواست كرد كه یكی از آنان را از خدمت سربازی معاف دارند. شاه در مقابل این درخواست فرمان داد تا هر سه پسر او را كشتند. پدر دیگری چهار پسر خود را به میدان جنگ فرستاد و از خشایارشا تقاضا كرد كه پسر پنجم او را برای رسیدگی به كارهای كشاورزی نزد او بازگذارند. شاه فرمان داد تا آن پسر را دو پاره كردند. و هر پاره را در یك طرف راهی كه قشون از آن میگذشت آویختند. سپاهیان، در میان بانگ موزیك نظامی و فریاد تحسین مردمی كه سنشان از خدمت سربازی گذشته بود، به میدان جنگ رهسپار میشدند.

در راس سپاه گارد سلطنتی قرار داشت كه از دو هزار سواره و دو هزار پیاده تشكیل میشد. آنها همه از اشراف و بزرگان بودند و كارشان پاسبانی شخص شاه بود. سپاه ثابت و فعال منحصراً از افراد پارسی و مادی تشكیل میشد كه به صورت دسته های ثابت در مراكز مهم استراتژیک كشور مستقر میشدند تا مایه آسایش مردم و برقراری امنیت باشند. ولی نیروی جنگی كامل مركب از دسته هایی بود كه از تمام اقوام تابع شاهنشاهی بسیج میشدند، هر كدام به زبان خاص خود تكلم میكردند، و با راه و رسم جنگاوری و سلاح مخصوص خویش به جنگ میپرداختند. همان گونه كه سربازان از اقوام گوناگون بودند، سلاح ها و ساز و برگ جنگ نیز اشكال مختلف داشت و در میان آنها تیر و كمان، شمشیر، زوبین، خنجر، سرنیزه، فلاخن، كارد، سپر، كلاهخود، زره چرمی و زره آهنی دیده می شد. اسب و فیل، هر دو را در جنگ به كار میبردند. با ارتش، جارچیان، منشی ها، خواجه سرایان، زنان روسپی و معشوقه ها نیز به راه میافتادند، و همراه آنان ارابه هایی حركت میكرد كه چرخهای آنها را با داسهای بزرگ مسلح كرده بودند. این گونه لشكرهای جرار، كه شمار جنگاوران یكی از آنها در حمله خشیارشا به یک میلیون و 800 هزار نفر میرسید، هرگز یك وحدت كامل نداشتند و به همین جهت، هنگامی که نخستین علامات شكست آشكار میشد، به صورت گروه پریشان و بیسامانی در میآمدند. پیروزی چنین لشكری ناشی از فزونی شمار سربازان آن بر سربازان دشمن و هم ضمنا این بود كه آنها میتوانستند به آسانی جای كشتگان را در صف های جنگ پركنند. ولی هرگاه با سپاه منظمی روبه رو میشدند كه افراد آن به یك زبان سخن میگفتند و در تحت سازمان یكسان و منظمی میجنگیدند، ناچار شكست میخوردند. رمزشكست خوردن ایرانیان در جنگهای ماراتون و پلاته هم همین بود.

در چنین دولتی حق و قانون منحصر به اراده شاه و قدرت قشون بود؛ هیچ حقی در برابر این حق محترم شمرده نمیشد و هیچ سابقه و سنتی، بدون اتكا برحكم شاه، ارزشی نداشت. ایرانی ها به آن فخر میكردند كه قوانین ایشان تغییرناپذیر است، و وعده یا فرمان شاه به هیچ وجه نباید نقض شود. تصمیمات و احكام شاه، در نظر آن مردم، همچون وحی و الهامی بود كه از جانب اهورمزدا به شخص شاه نازل میشود. به این ترتیب، قانون مملكت عنوان مشیت الهی را داشت و سرپیچی از آن سرپیچی از فرمان و خواست الهی به شمار میرفت. قوه عالیه قضایی در اختیار شخص شاه بود، ولی شاه غالباً عمل قضاوت را به یكی از دانشمندان سالخورده واگذار میكرد. پس از آن، دادگاه عالی بود، كه از هفت قاضی تشكیل میشد. پایین تر از آن، دادگاه های محلی بود كه در سراسر كشور وجود داشت. قوانین را كاهنان وضع میكردند و تا مدت درازی، كار رسیدگی به دعاوی نیز در اختیار ایشان بود. ولی، در زمان های متأخرتر، مردان و حتی زنانی جز از طبقه كاهنان به این گونه كارها رسیدگی میكردند. در دعاوی، جز آنها كه اهمیت فراوان داشت، غالباً ضمانت را می پذیرفتند و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصی پیروی میكردند. محاكم، همانگونه كه برای كیفر و جرایم نقدی حكم صادر میكردند، پاداش نیز میدادند و در هنگام رسیدگی به گناه متهم، كارهای نیك و خدمات او را نیز به حساب میآوردند. برای آنكه كار محاكمات قضایی به درازا نكشد، برای هر نوع مدافعه مدت معینی مقرر بود كه باید در ظرف آن مدت حكم صادر شود؛ نیز به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری میكردند، تا نزاعی كه میان ایشان است به وسیله داور، و به صورت مسالمت آمیز، حل و فصل شود. چون رفته رفته سوابق قضایی زیاد شد و قوانین طول و تفصیل پیدا كرد، گروه خاصی به نام «سخنگویان قانون» پیدا شدند، كه مردم در كارهای قضایی با آنان مشورت میكردند و برای پیش بردن دعاوی خویش از ایشان كمك میگرفتند (43). در محاكمات، سوگنددادن و واگذاشتن متهم به روش بازجوئی سنگین نیز مرسوم بود (44). برای جلوگیری از رشوه و پاك نگاه داشتن دستگاه قضایی از آن، دادن و گرفتن رشوه را از جنایت های بزرگ می شمردند و مجازات دهنده و گیرنده رشوه، هر دو، اعدام بود. كمبوجیه فرمان داد تا زنده زنده پوست یك قاضی فاسدی را كندند و بر جای نشستن قاضی در محكمه گستردند. آنگاه فرزند همان قاضی را بر مسند قضا نشانید تا پیوسته داستان پدر را به خاطر داشته باشد و از راه راست منحرف نشود (45).

بزه های کوچک را با پنج تا دویست ضربه شلاق کیفر میدادند. هر کس سگ چوپانی را مسموم میكرد، دویست ضربه شلاق مجازات داشت و هر كس دیگری را به خطا میكشت، مجازاتش نود ضربه تازیانه بود (46). برای تأمین حقوق قضات غالباً به جای شلاق زدن جریمه نقدی گرفته میشد وهر ضربه شلاق را با مبلغی معادل شش روپیه مبادله میكردند (47). گناه های بزرگتر را با داغ كردن، ناقص كردن عضو، دست و پا بریدن، چشم كندن، یا به زندان افكندن و كشتن مجازات میكردند. قانون، كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك، حتی بر شخص شاه، ممنوع كرده بود، ولی خیانت به وطن، هتك ناموس، لواط، كشتن، استمناء، سوزاندن یا دفن كردن مردگان، تجاوز به حرمت كاخ شاهی، نزدیك شدن با كنیزكان شاه یا نشستن بر تخت وی، یا بی ادبی به خاندان سلطنتی (48)، كیفر مرگ داشت. در این گونه حالات، گناهكار را ناچار میكردند كه زهر بنوشد یا او را به چهار میخ میكشیدند و یا به دار میآویختند (در حین دار كشیدن، معمولا سر مجرم به طرف پایین بود)، سنگسارش میكردند و یا، جز سر، تمام بدن او را در خاك میكردند، یا سرش را میان دو سنگ بزرگ میكوفتند، یا به خاکستر داغ می انداختند و یا به مجازاتی به نام «دو کرجی» محکوم مینمودند كه عقل نمیتواند آن را باور كند (الف). بعضی از این مجازات های وحشیانه را تركانی كه بعدها بر سرزمین ایران مسلط شدند به
میراث بردند و خود، به عنوان میراث، برای تمام بشریت بر جای گذاشتند (49).

با این قوانین و این سپاه بود که شاه، از چند پایتخت خود، ایالات (ساتراپ نشینهای) بیست گانه كشور را اداره میكرد: پایتخت اصلی در پازارگاد بود و گاهی شاهنشاه در پرسپولیس (= تخت جمشید) اقامت میكرد؛ پایتخت تابستانی عبارت ازهمگتانه (اکباتان، -م) و معمولا شهر شوش، پایتخت عیلام قدیم بود – در همین شهر است كه تاریخ تمام خاورزمین باستانی جمع میشود و آغاز و انجام آن به یكدیگر پیوستگی پیدا میكند. یكی از امتیازات شوش این بود كه رسیدن به آن دشوار بود، ولی دور بودن آن از سایر پایتخت های شاهنشاهی، خود نقصی برای این شهر بود. اسكندر برای تسخیر این شهر ناچار شد بیش از سه هزار كیلومتر راهپیمایی كند، ولی برای فرونشاندن شورش لیدیا یا مصر سربازان او دوهزار و چهارصد كیلومتر را زیر پا گذاشتند. چون در آخر كار راههای بزرگ كاروانرو ساخته شد، یونانیان و رومیان به آسانی توانستند لشكرهای خود را بر سر آسیای باختری بریزند. در مقابل، باختر آسیا نیز، با معتقدات دینیخود، یونان و روم را تسخیر كرد. ایران به استان ها و یا ایالات تقسیم شده بود، تا به این ترتیب کار اداره كردن و مالیات گرفتن آسانتر باشد. درهر استان شخصی («ساتراپ») از طرف شاهنشاه حكومت میكرد. این ساتراپ ها را شاه به این مقام منصوب میکرد. ساتراپ ها گاه شاهزاده هایی بودند که شاه به این مقام تعیین میکرد اما آنها معمولا از امرای محلی بودند که باز آنها را شاه انتخاب میكرد و آنها تا زمانی که شاه از آنها راضی بود، بر سر کار باقی میماندند. داریوش، برای آنكه بیشتر ساتراپها را در قبضه خود داشته باشد و برای آنكه ساتراپ و فرمانده سپاه، هر دو، را در زیر فرمان بگیرد و خاطرش از جانب آنان آسوده باشد، فرد معتمدی از جانب خود به هر استان گسیل میداشت. وظیفه این شخص آن بود كه وی را از رفتار آن هر دو آگاه سازد. او برای دوراندیشی بیشتر، دستگاه خبرگزاری محرمانه ای به نام «چشم و گوش شاه» تشكیل داده بود كه به صورت ناگهانی به ایالات سركشی میكردند و دفاتر و امور اداری و مالی را مورد بازرسی قرار میدادند. گاهی ساتراپ ها، بدون محاكمه، معزول میشدند. گاهی، بدون سر و صدا، خدمتگزاران خود ساتراپ به فرمان شاه، به او زهر میخوراندند و كارش را میساختند. در زیر دست ساتراپ و معتمد خصوصی شاه، گروه فراوانی منشیان بودند كه از امور مملكتی آنچه را که مستقیماً به اعمال نیروی نظامی نیازمند نبود، انجام میدادند. این منشیان و مأموران اداری با تغییر ساتراپ و حتی با تغییر شاه به كار خود ادامه میدادند، چه شاه فانی، ولی كاغذبازی دولتی جاودانی بوده است .

حقوق كارمندان اداری ساتراپ نشینها را نه خزانه شاهنشاهی بلکه مردم همان ایالتی پرداخت میکرد كه در تحت اداره آنان بود. این حقوق بسیار گزاف بود تا جائیکه حتی ساتراپها كاخ ها، حرمسراها و شكارگاه های وسیعی كه ایرانیان «فردوس» مینامیدند، برای خود فراهم كنند. هر ایالت موظف بود سالانه مبلغ ثابتی، نقدی یا جنسی، به عنوان مالیات برای شاه بفرستد. هندوستان 4680 تالنت میفرستاد، آشور و بابل 1000 تالنت، مصر 700 تالنت، چهار ایالت آسیای صغیر1760 تالنت، و غیره. این مبالغ روی هم رفته سالانه 14560 تالنت میشد، كه ارزش کنونی اش حدود 160 تا 218 میلیون دلار در سال میشود. علاوه بر این، هر ایالت ناچار بود كالای مورد نیاز شاه را تهیه و تسلیم كند. مثلا مصر دانه باری را كه برای خوراك سالانه یکصد و بیست هزار نفر لازم بود میفرستاد. اهالی ماد 200 هزار گوسفند تقدیم میكردند. ارمنیان یکصد و بیست هزار كره اسب و بابلیان پانصد غلام اخته كرده میفرستادند. جز اینها، منابع دیگری نیز بود كه خزانه مركزی از آنها نیز اموال فراوان تحصیل میكرد. برای اینكه اندازه آن ثروت هنگفت معلوم شود، همین اندازه كافی است كه بدانیم در آن هنگام كه اسكندر بر خزانه های سلطنتی در پایتخت های ایران دست یافت، مبلغ عظیمی برابر با 180 هزار تالنت یافت که امروزه در حدود دو میلیارد و 700 میلیون دلار(51) میشود، درحالی كه داریوش سوم هنگام فرار از مقابل اسكندر 8000 تالنت را نیز با خود برده بود.

با وجود آنكه دستگاه اداری امپراتوری ایران خرج فراوان داشت، باید گفت كه این دستگاه شایسته ترین تجربه در سازمان حكومت امپراتوری است كه خاورمیانه، پیش از پیدا شدن امپراتوری روم، شاهد آن بوده است. این امپراتوری اخیر یعنی روم نیز سهم بزرگی از انتظام سیاسی و اداری شاهنشاهی قدیم ایران را به میراث برد. اگر چه شاهان اخیر بیرحمی و تجمل پرستی فراوان داشتند و در بعضی از قوانین آن زمان وحشیتی دیده میشود و بار مالیات بر دوش مردم بسیار سنگینی میكرده، باید گفت در برابر همه این معایب، از بركت دستگاه حكومت، نظم و امنیتی موجود بود كه در سایه آن، با وجود مالیات های سنگین، مردم ایالتها ثروتمند میشدند. در ایالت ها چنان آزادیی وجود داشت كه در ایالت های وابسته به روشنترین و پیشرفته ترین امپراتوریها نظیر آن دیده نمیشود: مردم هر ناحیه زبان و قوانین، عادات و اخلاق و دین و سكه رایج مخصوص به خود داشتند، و پاره ای اوقات سلسله های محلی بر آنان حكومت میكردند. بعضی از ملت هایی كه مانند بابل، فنیقیه و فلسطین، خراجگزار ایران بودند، از این وضع كمال خرسندی را داشتند، و چنان میپنداشتند كه اگر كار به دست سرداران و تحصیلداران بومی باشد، بیش از ایرانیان بیرحمی و بهره كشی خواهند كرد. دولت امپراتوری ایران در زمان داریوش اول، از لحاظ سازمان سیاسی، به سرحد كمال رسیده بود. تنها امپراتوری روم در زمان ترایانوس، هادریانوس، و آنتونین هاست كه میتواند همپایه امپراتوری ایران به شمار رود.

————————————
یادداشت ها:
(االف) اثر این واژه «خشثره» را امروزه میتوان در نام فارسی «شاه» مشاهده کرد. ریشه این کلمه را در عین حال میتوان در «ساتراپ» ها و یا «استان» ها و یا عنوان ماموران ایالتی ایران یافت. همچنین در هندوستان نیز در طبقه و یا «کاست» جنگاور «خشاثریا» باز یافت.
(«ب» و 38) هر سال پانصد پسر اخته شده از بابل به دربار شاه ایران آورده میشد تا حرم شاهنشاه را پاسداری کنند (39).
(ج) پلوتارک (مورخ یونان باستان، -م) از سربازی به نام مهرداد نوشته است که هنگام مستی گفته بود که در واقع او، و نه پادشاه، در نیرد کوناکسا (یک جنگ داخلی بین کورش کوچک و اردشیر دوم هخامنشی، -م) کورش کوچک را به قتل رسانید و به همین سبب اردشیر دوم دستور این کیفر را برای مهرداد صادر کرد: مهرداد در دو کرجی نشانده و به شکل زیر کشته شود. مهرداد روی یک کرجی طوری درازکرده شود که سر، دستان و پا های او بیرون باشد و بدنش در داخل آن کرجی. سپس کرجی دوم کرجی نخست را ار بالا بپوشاند طوری که بدن مهرداد در داخل این دو کرجی و سر، دستان و پاهایش در داخل آن باشد. سپس به او خوراک داده شود و اگر از خوردن پرهیز کرد چشمانش سوراخ کرده شود. سپس به دهان و سر و صورتش معجونی از شیر و عسل مالیده شود و آفتاب مستقيما به صورتش بتابد  تا اینکه مگس ها و حشرات بر آن جمع شوند و او را یارای خاریدن پوست و دفع حشرات نباشد.آنگاه که او مانند هرکسی همان کاری را کرد که هرکسی که خوراک میخورد میکند، حشرات و کثافات در داخل دو کرجی در تمام بدنش وارد شوند تا اینکه پیکرش کاملا بگندد و پوسیده شود تا اینکه زمانی که کرجی بالائی را برداشتند جسدی پوسیده و گندیده مملو از حشرات و نجاست مشاهده شود. و مهرداد بعد از هفده روز درد و آزار بالاخره مُرد (50). (منظور ویل دورانت در اینجا با اشاره به ترکان آسیای میانه احتمالا شکنجه افراد دست و پا بسته زير آفتاب سوزان با هدف ایجاد انسان های «مانقورد» یعنی کاملا بی هویت و مطیع است، م.)»

————————————-

تصویر سنگی زردشت از سده سوم م، سوریه
تصویر سنگی زردشت از سده سوم م، سوریه

۵ – زرتشت

ظهور پیامبر – دین ایران پیش از زرتشت – كتاب مقدس پارسی ها – اهورمزدا – ارواح پاك و ارواح پلید – مبارزه میان آنها برای تسلط بر جهان

بنا بر داستانهای ایرانی، چندین قرن قبل از میلاد مسیح، پیامبری در «آیریانا وئجو» (ایران – وئجه، -م)، یعنی «وطن آریایی ها»، پیداشد. مردم او این پیامبر را زاراتوسترا (زرتشت، زردشت، -م) مینامیدند.  ولی یونانیان کم حوصله، چون از تلفظ املای این نام پیامبر«بدوی ها» عاجز بودند، نام وی را به صورت زور- آسترس تلفظ میكردند. اندیشه او آسمانی بود. از دیدگاه او فرشته نگاهبان وی به درون گیاه «هومه» رفت و با شیره ای كه از آن گرفته بود، به تن موبدی كه قربانی مقدس میكرد درآمد. در همین زمان شعاعی از جلال آسمانی به سینه دختری فرود آمد كه نسَب عالی و شریفی داشت. آن موبد با آن دختر همبستر شد، و دو زندانی تنهای ایشان، یعنی فرشته و شعاع، درهم آمیختند و از آن میان زرتشت به وجود آمد (53). در همان روز كه زرتشت متولد شد به صدای بلند خندید. ارواح پلیدی كه برگرد هر موجود زنده ای جمع میشوند هراسناک و پریشان شدند و ازنزد وی گریختند (54). چون سخت دوستدار حكمت و عدالت بود، خود را از اجتماع مردم بیرون كشید، در تنهایی كوهستان زندگی میكرد و خوراكش پنیر و میوه های زمین بود. شیطان خواست تا وی را بفریبد، ولی كامیاب نشد. سینه اش را به ضرب خنجر دریدند و اندرون وی را با سرب گداخته پركردند، ولی زرتشت لب به شكایت نگشود و از ایمان به اهورامزدا، پروردگار نور وخدای بزرگ، دست بر نداشت. اهورامزدا بر وی ظاهر شد و كتاب اوستا، یا «كتاب معرفت و دانش»، را در كف وی گذاشت و به او فرمان داد كه آن را برای مردم بخواند و پند دهد. مدت درازی همه او را ریشخند میكردند و آزارش میدادند، تا اینكه شاهزاده ای ایرانی، به نام ویشتاسپ یاهیشتاسپ، سخنان وی را شنید، فریفته آنها شد و وعده كرد كه دین تازه را میان مردم پراكنده سازد. به این ترتیب بود كه دین زرتشتى  در جهان پیدا شد. زرتشت خود مدت درازی زیست، تا اینكه برقی از آسمان بر او زد و آن پیغمبر به آسمان صعود كرد (55).

نمیتوان گفت كه چه اندازه از این داستان راست است؛ ممكن است یوشعی همانند یوشع بنی اسرائیل وی را كشف كرده باشد. یونانیان معتقد بودند كه وی شخصیتی تاریخی است و زمان وی را 5500 سال قبل از زمان خود میدانستند (56). بروسوس بابلی زمان وی را نزدیكتر و تاریخ 2000 ق م میداند (57). اما آن دسته از مورخان جدید كه به وجود او عقیده دارند تاریخ حیات وی را میان قرن های دهم و ششم قبل از میلاد میدانند (اگر ویشتاسب که دعوت او را قبول کرد همان پدر داریوش باشد، در آن صورت این نظریه بعدی محتمل ترین است) (58). در آن هنگام كه زرتشت در میان اجداد پارسی ها و ماد ها ظهور كرد، دریافت كه مردم او جانوران (59)، نیاکان حود (60)، زمین، خاک و آفتاب را میپرستند – چیزی که با دین هندوان عصر ودایی اشتراك فراوانی داشت. بزرگترین خدایان در این آئین پیش از زرتشتى، میترا خداوند خورشید، آناهیتا الهه زمین و حاصلخیزی و هومه گاو خدایی بود كه مرده و دوباره زنده شده و خون خود را، همچون نوشابه ای كه حیات جاودانی میآورد، به فرزندان آدم بخشیده بود. پرستش این خدا در نزد ایرانیان باستان چنان بود كه آنان هنگام آئین های خود شیره مستی آور «هومه» را مینوشیدند و آن گیاهی بود كه بر دامنه كوه های آنان میرویید (61). زرتشت را این خدایان ابتدایی و شعایر میخوارگی ناخوش آمد و بر ضد مغان یا مجوسان یعنی كاهنانی كه به این خدایان نماز میگزاردند و برای آنها قربانی میكردند، قیام كرد و با شجاعتی كه از شجاعت معاصران وی – عاموس و اشعیا – كمتر نبود، اعلان كرد كه در جهان جز خدای یگانه، یعنی اهورامزدا، پروردگار آسمان و روشنی، خدای دیگری نیست و خدایان دیگر مظهر وی و پرتوی از صفات او هستند. شاید داریوش اول كه مذهب زرتشت را پذیرفت، چنین باور یافت كه این دین میتواند الهامبخش ملت و مایه تقویت بنیان حكومت وی باشد. به همین جهت، از همان زمان كه داریوش به تخت سلطنت نشست، به جنگ با كاهنان مجوس و برانداختن آداب پرستش قدیم پرداخت و دین زرتشتى را دین رسمی دولتی قرار داد.

كتاب مقدس دین زرتشتى مجموعه ای است از كتاب  هائی (کتاب=نسک به فارسی باستان، -م)  كه یاران و مریدان پیغمبر گفته ها و دعاهای وی را در آن جمع آوری كرده بودند و پیروان متأخر وی به آن نام «اوستا» داده اند. بخاطر اشتباه یک دانشمند در دنیای غرب این کتاب ها را «زند- اوستا» مینامند. آنکتیل دوپرون، حوالی 1771 م، پیشوند «زند» را به نام این کتاب اضافه کرد در حالیکه این تعبیر را ایرانیان صرفا به ترجمه و تفسیر ویژه ای از «اوستا» داده اند. ریشه نام «اوستا» نا روشن است. شاید هم این واژه مانند «ودا» از ریشه آریایی «وید» به معنی «دانستن» است (62). آنچه که برای خواننده معاصرغیر ایرانی مایه وحشت میشود این است كه به وی گفته شود مجلدات بزرگی از «اوستا» كه بر جای مانده – اگر چه از «كتاب مقدس» ما (انجیل، -م) كوچكتر است – خود جزء بسیار كوچكی است از آنچه خداوند او به پیامبر خود زردشت وحی فرستاده بود. روایات ایرانی خبر از «اوستائی» وسیع شامل دوازده کتاب موسوم به «نسک ها» میدهد. بنا به همین منابع این کتاب ها بخشی از اثری وسیعتر هستند. یکی از این نسک ها هنوز موجود است و «وندیداد» نامیده میشود. مابقی نسک ها فقط بصورت قطعات متونی مانند «دینکارت» (ويا دينكرد)  و «بوندهيش» باقی مانده اند. مورخان عرب از 12000 نوشته بر روی چرم گاو سخن گفته اند. بنا به روایتی مقدس، دو نسخه از این نوشته ها را خود شاهزاده ویشتاسب تحریر کرده است. نسخه ای دیگر هنگامی که اسکندر به تخت جمشید آتش زد، از بین رفته و نسخه بعدی را بنا به روایات ایرانی، یونانیان پیروزمند با خود به یونان برده و همه مضمون علمی آن را به یونانیان شرح داده اند. در سده سوم میلادی، وولگسوس پنجم که یکی از شاهان پارتی سلسله اشکانی بود ، دستور داد همه قطعات مکتوب و شفاهی اوستا که بین زرتشتیان رایج بود، جمع آوری شود. این مجموعه کتاب های مقدس زرتشتی در قرن چهارم تکمیل شده پایه رسمیت یافتن آئین زرتشتی در ایران شد اما در سده هفتم در اثر فتوحات اسلامی دچار خطر جدید نابودی شد (63).

قطعات موجود اوستا را شاید بتوان به پنج بخش تقسیم کرد:

یکم: یَسنَه ( و یا یَسَن) شامل چهل و پنج فصل («هات»، -م) از نیایش های موبدان زرتشتی و بیست و هقت قصل (هات 28 تا 54) که «گات ها» نامیده میشوند و شامل سخنان و پند های پیامبر اهورامزدا هستند.

دوم: ویسپِرَد عبارت از بیست و چهار فصل دیگر نیایش،

سوم: وِندیداد شامل احکام دینی و قضائی زرتشتیاتیان که امروزه هم قواعد پارسیان زرتشتی را تشکیل میدهند.

چهارم: یَشت ها یعنی سرودهای پرستش و ستایش خدایان و فرشتگان که عبارت از بیست و یک سرود با مضمونی افسانه ای – تاریخی است و پایان هستی جهان را پیش بینی میکند، و بالاخره

پنجم: خرده اوستا یعنی اوستای کوچک که عبارت از سرود هایی برای موقعیت های گوناگون زندگی هستند.

آنچه از كتاب كهن اوستا بر جای مانده، درنظر بیگانگان و كوته فكران، همچون معجون پریشانی از دعاها، سرودها، افسا نه ها، آئین های دینی و قوانین اخلاقی جلوه گر میشود كه در جاهای مختلف آن زبانی زیبا، ارزش هایی اخلاقی، ایمانی راسخ و تقوایی شعرگونه به آن رونق خاصی بخشیده و نماینده اخلاص بدون شایبه و بلندی اخلاقی و تقوایی است كه به صورتی غنایی جلوه گر میشود. مانند كتاب «عهد قدیم» مسیحیان، تألیف آن شكل التقاطی دارد و گزیده ها را در آن جمع كرده اند. کسی كه به مطالعه آن بپردازد، در خلال آن، خدایان و حتی گاهی كلمات و جمله های كتاب هندی «ریگ – ودا» را مییابد، به حدی كه بعضی از دانشمندان هندی چنان عقیده دارند كه «اوستا» وحی اهورمزدا نیست، بلكه از كتب وداها اقتباس شده است (65). در جاهای دیگری از «اوستا» فقراتی دیده میشود كه ریشه بابلی دارد، مانند فقرات مربوط به آفرینش جهان در شش مرحله (آسمانها، آبها، زمین، گیاهان، جانوران، انسان)، پیدا شدن همه افراد آدمی از یك پدر و یك مادر، آفرینش بهشتی بر روی زمین (66)، خشمگین شدن آفریدگار بر آفریده های خود و عزم كردن وی بر آنكه توفانی بر آنان مسلط سازد (67) تا جز گروه اندكی، همه را نابود سازد. ولی عناصر خالص ایرانی كتاب به اندازه ای فراوان است كه مجموع آن رنگ كلا ایرانی پیدا میكند. فكر اساسی در آن ثنویت عالم (دوگانگی آفریدگار و اهریمن، خوب و بد، سیاه و سفید، روشنائی و تاریکی، -م) است و اینكه در جهان مدت دوازده هزار سال میان اهورامزدا و شیطان، به نام اهریمن، مبارزه درگیر بوده است: بزرگترین فضیلت ها پاكی ودرستی است كه به آدمی زندگی جاودانی میبخشد. مردگان را نباید، مانند یونانیان و هندیان «هرزه»، به گور كنند یا بسوزانند، بلكه باید آنها را به حال خود گذارند تا طعمه سگان و پرندگان شكاری شوند.

خدای زرتشت، در ابتدای كار، همان «گردون همه آسمانها» بود. اهورامزدا «سقف جامد آسمان را به جای لباس بر خود پوشیده… و پیكر او روشنی و جلال اعلاست، و ماه و خورشید دو چشم اوست (68).» در زمانهای متأخر كه دین از دست پیغمبران خارج شد و در اختیار سیاستمداران قرار گرفت، خدای بزرگ به صورت شاه عظیم الجثه ای تصویر گردید كه عظمت هولناكی دارد. اهورامزدا را كه آفریننده و حاکم جهان بود، گروهی مقدسات پایین تر از وی در كارِگرداندن جهان دستیاری میكردند كه درابتدا آنها را به صورت اشكال و نیروهای طبیعی مانند آب و آتش و خورشید و ماه و باد و باران تصور میكردند. بزرگترین كاری كه به دست زرتشت انجام گرفت آن بود كه خدای خود را به صورتی معرفی میكرد كه برتر از همه این چیزهاست – همانند آنچه در كتاب ایوب است :

از تو میپرسم، ای اهورا، براستی مرا از آن آگاه فرما. كیست نگهدارنده این زمین در پایین و سپهر (در بالا) كه به سوی نشیب فرود نیاید؟ كیست آفریننده آب و گیاه؟ كیست كه به باد و ابر تندروی آموخت؟ كیست، ای اهورامزدا، ای آفریننده منش پاك (69)؟

مقصود از این «منش پاك» عقل انسانی نیست، بلكه منظور حكمت الهی است، كه تقریباً با «لوگوس» یا آفریدگار فرقی ندارد، و اهورمزدا آن را وسیله آفرینش كاینات قرار میدهد. (دارمشتتر بر آن است که «منش پاک» تعبیر شبه عارفانه ای از «ذهن (لوگوس) خداوندی» در اندیشه فیلون اسکندریه (فیلسوف یهودی هلنی در سده نخست میلادی، -م) در باره «کلام الهی» است. از این جهت دارمشترتر تاریخ یسنه را مربوط به قرن نخست ق م میشمارد (70).

زرتشت برای اهورامزدا هفت جلوه یا هفت صفت بر میشمارد كه عبارتند است از: نور، منش پاك، راستی، قدرت، تقوا، خیر، فنا ناپذیری. ولی پیروان وی، چون به شرك و پرستیدن خدایان متعدد عادت داشتند، به این صفات رنگ اشخاص دادند و آنها را «امشا سپندان» و یا قدیسان جاودانی نام نهادند و چنان معتقد شدند كه این امشاسپندان در زیر نظر اهورامزدا جهان را میآفرینند و بر آن تسلط دارند. به این ترتیب بود كه یكتاپرستی عالی مؤسس این دین، در میان مردم، به صورت شرك درآمد. این همان كاری است كه بعد ها در دین مسیحی نیز صورت گرفت. علاوه بر ارواح مقدس امشاسپندان، پارسیان نیز به فرشتگان معتقد بودند و چنان میپنداشتند كه هر كس، از زن و مرد و خرد و كلان، فرشته نگاهبان خاصی برای خود دارد. دینداران چنان باور داشتند كه در كنار این فرشتگان و قدیسان جاودانی كه آدمی را در آراستن خود به فضایل و رهبری دستگیری میكنند، هفت دیو (شیطان) یا روح پلید نیز در فضا در پروازند و پیوسته بر آنند كه انسان را به گناه ورزیدن و جنایت كردن وادارند و همیشه با اهورامزدا و مظاهر حق و نیكی در حال جنگ به سر میبرند. سر دسته این شیاطین انگرهمئینیوه، یا اهریمن فرمانروای تاریكی و حاكم بر عالم سفلا و نخستین نمونه شیطان پر كاری است كه ظاهراً یهودیان آن را از پارسیان اقتباس كرده و همچون میراثی به جهان مسیحیت انتقال داده اند. برای آوردن مثالی برای پركاری اهریمن، باید گفت كه در زندگی، آفریننده مارها و حشرات موذی و ملخ و مورچه و زمستان و تاریكی و جنایت و گناه و لواط و حیض و آفات دیگر را همین شیطان میدانسته اند. همین ابداعات شیطان سبب خراب شدن بهشتی شد كه اهورامزدا، در آغاز آفرینش جهان، پدر و مادر نوع بشر را در آن منزل داده بود (71). چنان به نظر میرسد كه زرتشت به این ارواح پلید همچون خدایان باطل می نگریسته و در واقع آنها را جسد خرافی نیروهای مجردی میدانسته كه سد راه پیشرفت آدمی میشوند. ولی پیروان وی آسانتر آن دیدند كه این نیروها را به صورت موجودات زنده تصور كنند. و به اندازه ای در شخصیت دادن به آنها مبالغه كردند كه پس از مدتی، شمارشیاطین و دیوها در دین ایرانیان به چندین میلیون بالغ شد (72).

آنچه زرتشت آورده بود، در آغاز كار، به اندیشه یكتاپرستی بسیار نزدیك بود. حتی در آن زمان كه اهریمن و ارواح وارد این دین شد، به اندازه ای كه دین مسیحی با شیاطین و فرشتگان خود از توحید حكایت می كند، آیین زرتشت نیز نماینده توحید بود. در دین مسیحی ابتدایی، همان گونه كه تعصب و خشكی عبرانی و فلسفه یونان قابل ملاحظه است، تأثیر ثنویت و تقابل خیر و شر و اهورامزدا و اهریمن ایرانی نیز جلب توجه میكند. شاید اندیشه دین زرتشتى  درباره خدای جهان چنان بوده است كه خاطر كسانی مانند ماثیو آرنولد (شار و منقد انگلیسی سده نوزدهم، -») را كه روح نقادی داشته و به جزئیات امور توجه میكرده اند، خرسند میساخته است. اهورامزدا در واقع نماد مجموع قوایی است كه در جهان برای برپاداشتن حق و عدالت در كارند و اخلاق فاضله جز از راه همكاری با این قوای خیر فراهم نمیشود. از این گذشته، ثنویت راهی میگشوده كه تناقضات و انحرافات از طریق حق را، كه هرگز فكر یكتاپرستی نمیتوانسته است مفسر آن باشد، به صورتی توجیه كنند. اینكه فقهای دین زرتشتى، مانند رازوران هند و فیلسوفان مدرسی اروپا، گاهی در این اصرار میورزیدند (73) كه شر، در واقع و نفس الامر، وجود حقیقی ندارد و مجازی بیش نیست، در حقیقت برای آن بود كه دینی بسازند كه با نقشه ای كه مردم متوسط الحال پیش خود رسم میكنند و انتظار دارند پایان صحنه جهان به صورت اخلاقی باشد، سازگار درآید. به مردم چنان وعده میدادند كه صحنه پایانی زندگی در این عالم – برای آدم عادل و درستكار – با سعادت خاتمه پیدا میكند: پس از چهار دوره سه هزار ساله، كه در آنها غلبه گاهی با اهورامزداست و گاهی با اهریمن، در پایان كار، نیروی بدی شكست میخورد و از جهان بر میافتد، حق در همه جا پیروز میشود، و دیگر هرگز شر و فساد وجود نخواهد داشت. در آن زمان، نیكوكاران در بهشت به اهورامزدا میپیوندند و و پلیدان در تاریكی بیرون بهشت فرو میروند و خوراكشان جاودانه جز زهری مهلكی نخواهد بود (74).

———————————–

برج خاموشان یزد
برج خاموشان یزد

۶ – آئین و اخلاق زرتشتی

آدمی میدان جنگ خیر و شر است – آتش جاودانی – جهنم و اعراف و بهشت – آئین مهر پرستی –
مغان – پارسیان

چون پیروان دین زرتشت جهان را به صورت میدان مبارزه میان خیر و شر تصور میكردند، با این طرز تصور خویش، در دنیای باور های مردم خود محركی نیرومند و مافوق طبیعت ایجاد کردند تا اشخاص به كار نیك تشویق شوند و در عمل هم پایبند نیکوکاری باشند. آنها نفس بشری ر ا نیز، مانند صحنه جهان، نبردگاه ارواح پاك با ارواح پلید میدانستند. به این ترتیب، هر كس در نظر ایشان سربازی بود كه خواه نا خواه و با هر كار كه به آن برمیخواست یا از آن خودداری میکرد، در صف اهورامزدا و یا اهریمن میجنگید. با این فرض كه انسان برای رسیدن به اخلاقِ نیك محتاج به تكیه گاهی فوق طبیعی است، باید گفت كه جنبه اخلاقی دین زرتشت عالی تر و شگفت انگیز تر از جنبه دینی و الهی آن است. این طرز تصور به زندگی روزانه آدمی شرافت و مفهومی میبخشد – چیزی كه دید قرون وسطائی نسبت به انسان، كه او را چون كرم ناتوانی تصور میكرد، و یا دیدگاه معاصر كه انسان راچیزی مانند دستگاهی اتوماتیک تصور میكند، چندان نمیتوانند به آن نائل شود. طبق تعلیمات زرتشت، انسان، مانند پیاده صحنه شطرنج نیست كه درجنگی جهانگیر تماشاگری بی اراده باشد، بلكه انسان آزادی اراده دارد، چه اهورامزدا چنان خواسته است كه انسانها شخصیت های مستقلی باشند تا با فكر و اندیشه خود كار كنند و با كمال آزادی یا در طریق روشنائی و یا در طریق دروغ گام نهند. در حالیکه اهریمن، خود، دروغ مجسم و جانداراست و هر دروغگو و فریبكار، بنده و خدمتگزار وی به شمار میرود .

از این طرز تصور كلی، قانون اخلاقیِ مفصل و در عین حال ساده ای به وجود آمد. این طرز فکر بر این قاعده طلایی تكیه داشت كه: «تنها كسی نیکوکارست كه آنچه را بر خود روا نمیدارد، بر دیگران نیز روا ندارد» (* 75). اوستا میگوید انسان سه وظیفه دارد: «یكی اینكه دشمن خود را دوست كند؛ دیگر اینكه آدم پلید را پاكیزه سازد؛ و سوم آنكه نادان را دانا گرداند» (76). بزرگترین فضیلت تقواست و بلافاصله پس از آن، شرف و درستی در كردار و گفتار است. در میان ایرانیان رباخواری رایج نبوده ولی آنها باز پس دادن وام را امری واجب و حتی مقدس میشمردند (77). در آئین اوستا (مانند شریعت یهود) بدترین همه گناهان كفر و الحاد بود. از روی تنبیه های سختی كه درباره ملحدان اجرا می شد میتوان حدس زد كه شك در دین درمیان ایرانیان وجود داشته است. كسانی را كه از دین باز میگشتند بدون درنگ اعدام مینمودند (78). بخشندگی و مهربانی كه پروردگار همه را به آن فرمان داده بود، عملا شامل حال كفار، یعنی بیگانگان، نمی شد، چه آنان گروه کم ارزشتری از مردم تصور می شدند كه اهورامزدا تنها محبت سرزمین خودشان را به دلشان انداخته بود تا از هجوم و حمله بر ایران زمین غافل بمانند. به گفته هرودوت، ایرانیان «خود را از هر جهت بهتر و والاتر از همه مردم روی زمین میدانستند» و چنان باور داشتند كه ملتهای دیگر به آن اندازه به كمال نزدیكترند كه مرز و بوم ایشان از لحاظ جغرافیایی به سرزمین ایران نزدیكتر باشد و «بدترین مردم كسانی هستند كه نسبت به دیگران از ایران دورترند» (79) . این سخنان نغمه هایی را به خاطر میآورد كه این روزها نیز به گوش میخورد و تقریباً همه ملتها چنین تصوری دارند.

چون دینداری و تقوا بزرگترین فضیلت بود، نخستین وظیفه آدمی در زندگی آن بود كه خدا را بپرستد، پاکی پیشه کند،  قربانی دهد و نماز بگزارد. در ایرانِ زرتشتی روا نبود كه معبد بسازند یا بت بتراشند، بلكه قربانگاههای مقدسی را در قله تپه ها، کاخ ها و یا مرکز شهر ها برپا میکردند و برای ادای احترام به اهورامزدا و یا مقدسات پائین تر از وی، بر بالای آنها آتش میافروختند. خود آتش نیز به عنوان خدایی پرستش میشد و آن را به نام «اتر» مینامیدند و عقیده داشتند كه خدای آتش فرزند خدای روشنایی است. آتشدان مركز اجتماع خانواده بود. آنها سعی داشتند كه آتش خانوادگی هیچگاه خاموش نشود و این كار یكی از واجبات دین به شمار میرفت. آتش خاموشی ناپذیرآسمان، یعنی خورشید را به عنوان مظهر تجسد یافته اهورامزدا یا میترا پرستش میكردند. این درست مثل كاری بود كه اخناتون (یکی از فراعنه مصر باستان، -م) در مصر كرد و پرستش خورشید را رواج داد. در كتاب مقدس زرتشتیان چنین آمده است كه: «خورشید بامدادی باید كه تا نیمروز ستایش شود، خورشید نیمروز را باید كه تا هنگام پسین ستایش كنند و خورشید پسین تا شامگاه ستایش شود… و آنان كه به بزرگداشت خورشید بر نخیزند، كارهای نیكشان در آن روز به حساب نخواهد آمد (80)». برای خورشید و آتش و اهورامزدا، چیزهای گوناگون، از قبیل گل و نان و میوه و مواد خوشبو و گاو و گوسفند و شتر و اسب و خر و گوزن، و در زمانهای قدیمتر، مانند ملتهای دیگر، آدمیزاد را قربانی میكردند (81). تنها بوی قربانیها مخصوص خدایان بود. گوشت آنها نصیب موبدان و پرستش کاران می شد؛ چه، بنا به گفته موبدان، خدایان جز روح قربانی به چیزی احتیاج ندارند (82). عادت قدیم آریایی، كه عبارت از تقدیم كردن شیره مستی آور «هومه» به خدایان بود، پس از ظهور دین زرتشتی نیز تا مدت درازی باقی ماند، گر چه خود زرتشت این عادت را ناخوش داشت و نامی از آن در اوستا نیامده است. موبدان مقداری از این شراب را می چشیدند و بازمانده آن را میان مؤمنان كه برای ادای نماز جمع شده بودند، تقسیم میكردند (83). در آن هنگام كه فقر مانع آن بود كه مردم چنین قربانیهای اشتها آوری به خدایان پیشكش كنند، از راه دعا و نماز به خدایان تقرب میجستند. اهورامزدا نیز، مانند یهوه، حمد و ثنا را دوست داشت و آن را می پذیرفت. به همین جهت، برای بندگان مؤمن فهرست باشكوهی از صفات و نیكی های خود فراهم كرد كه تلاوت آنها به عنوان دعا مورد كمال علاقه ایرانیان بود (84). هیچ ایرانی پارسا كه با تقوا و راستکاری زندگی كرده بود، از روبه رو شدن با مرگ باكی نداشت. این مطلب، خود، یكی از رازهای نهفته دین و دینداری است. چنان عقیده داشتند كه «اِست ویهاد»، خدای مرگ، هركسی را درهرجا كه باشد خواهد یافت. وی همچون جوینده مطمئنی است كه هیچ انسانی فانی نمیتواند از چنگ او بگریزد، حتی كسانی كه مانند افراسیاب تُرك به زیر زمین پناه برده بودند، از او درامان نماندند؛ وی برای خود قصری آهنین در زیرزمین به بلندی هزار قامت آدمی ساخته و صدها ستون در آن به كار داشته بود. در آن قصر، ماه و خورشید و ستارگانی ساخته بود كه بر بالای آن میگشتند و مانند روز آن را روشن نگاه میداشتند. افراسیاب در آنجا هر چه میخواست میكرد و زندگی را به خوشی میگذرانید. اما او نیز با آن همه قدرت و جادوی خود نتوانست كه از دست «است-ویهاد» بگریزد و جان به سلامت برد… نیز كسی كه این زمین گرد و پهناور را حفر کند، كه كرانه های آن بسیار دور است، و مانند ضحاك در خاور و باختر عالم در جستجوی زندگی ابدی تلاش كند، هرگز نتیجه ای به دست نخواهد آورد: وی، با همه قوت و قدرتی كه داشت، نتوانست از چنگ «است-ویهاد» فرار کند. «است-ویهاد» غافلگیر و پنهانی به دیدار همه كس میآید و از هیچ كس مدح و ثنا نمیپذیرد، گول نمیخورد و به هیچ كس ابقا نمیكند و جان همه را میستاند (85).

و چون اساس دین بر آن است كه با وعده و وعید همراه باشد و بیم و امید هر دو موثر باشد، یک ایرانی نمیتوانست از مرگ نهراسد مگر آنکه همچون سربازی پایدار در صف طرفداران اهورامزدا جنگیده باشد. در ماورای مرگ، كه ترسناك ترین معما به شمار میرفت، دوزخ، اعراف و بهشت وجود داشت. همه ارواح ناچار بودند كه پس از مرگ از پلی بگذرند كه پلید و پاكیزه را ازیكدیگر جدا میكرد: ارواح پاكیزه در آن طرف پل به «سرزمین سرود» فرود میآمدند و «دوشیزه زیبا و نیرومندی با سینه و پستان برآمده» به آنان خوشآمد میگفت، و در آن جایگاه جاودانه با اهورامزدا در نعمت و خوشبختی به سر میبردند. ولی ارواح پلید نمیتوانستند از این پل بگذرند بلکه در گودالهای دوزخ سرازیر میشدند. هر چه آنان بیشتر گناه ورزیده بودند، گودال دوزخی آنان ژرفتر بود (86). این دوزخ تنها عنوان جهان سفلا را نداشت كه بنا بر غالب ادیان باستانی تر، همه مردگان، از خوب و بد، بدون تفاوت به آن فرو میرفتند. نه، دوزخ در آئین زرتشت گودال تاریك و ترسناكی بود كه ارواح گناهكار تا ابد در آن شكنجه میدیدند (87). اگر نیكی های كسی بر بدی های او میچربید، آن اندازه شكنجه میدید كه از گناهان پاك شود و اگر گناه فراوان و كار نیك كم داشت، دوازده هزار سال عذاب میدید و پس از آن به آسمان بالا میرفت (88). بنا به عقیده زرتشتیان، پایان جهان نزدیك است و ظهور زرتشت آغاز دوره پایانی سه هزارساله جهان است پس از آنكه، درفاصله های زمانی مختلف، سه پیغمبر از تبار زرتشت ظهور کردند و تعلیمات او را در سراسر جهان منتشر ساختند، روز بازپسین فرا میرسد. دوره حکمرانی اهورامزدا سر میرسد و اهریمن و تمام نیروهای بدی وی از میان میرود. در آن هنگام ارواح پاكیزه زندگی تازه ای را، در جهانی كه خالی از شر، تاریكی، درد و رنج است، آغاز میكنند. «مردگان برمیخیزند و جان به تن های مرده و نفس به سینه ها باز میگردد… سراسر عالم مادی از پیری و مرگ، تباهی و انقراض رهایی مییابد و برای همیشه چنین میماند». در اینجا نیز، مانند «کتاب مردگان» مصری به تهدید روز وحشتناک رستاخیز و حساب و کتاب برمیخوریم. به نظر میرسد كه این اندیشه روز محشر، در آن زمان كه ایرانیان بر فلسطین تسلط پیدا كردند، به یهودیان انتقال پیدا كرده باشد. این خود وسیله بسیار مؤثری بود كه كودكان را میترسانید تا پیوسته در فرمان پدر و مادر خویش باشند. از آنجا که یكی از هدفهای دین است كه وظیفه دشوار اطاعت خردسالان از سالخوردگان را آسانتر سازد. به همین جهت، باید قبول كنیم كه موبدان دین زرتشتی در وضع قواعد و اصول دین خود مهارت فراوان نشان داده اند. به طور كلی، باید گفت كه دین زرتشتی دینی عالی بود كه نسبت به سایر دین های معاصر، با خود كمتر جنبه جنگ طلبی و خونخواری و یا بت پرستی و خرافه جویی داشت، و به همین جهت روا نبود كه به این زودی از جهان برافتد.

در زمان داریوش اول، این دین نماینده معنوی ملتی بود كه در اوج عزت و اقتدار خویش به سرمی برد. ولی مردم، بیش از آنكه دوستدار منطق باشند، به شعر عشق میورزند و اگر اساطیر و افسانه هایی در كار نباشد، ملتها از میان میروند. به همین جهت بود كه میترا (مهر، -م) و آناهیتا (ناهید، -م) ، خدای خورشید و ماه و خدای رویش و حاصلخیزی و تناسل و روابط جنسی نیز برای خود پرستندگانی داشتند و در كنار اهورامزدا خدای رسمی باقی ماندند. اسامی آنها در زمان اردشیر دوم دوباره در نوشته های سلطنتی پیدا شد. از آن به بعد نام میترا روز به روز بزرگتر و نیرومندتر میشد و نام اهورامزدا رو به زوال میرفت. در سده های نخست میلادی پرستش میترا، خدای جوان و زیبا، كه برگرد صورت او هاله ای از نور تصویر میشد و نماینده یكی بودن اصل قدیمی آن با خورشید به شمار میرفت، در سراسر امپراتوری روم رواج یافت. انتشار همین آیین مهرپرستی بود كه سبب برپا داشتن کریسمس (عید میلاد مسیح، -م) در میان مسیحیان گردید (**). اگر زرتشت فناپذیر میبود، در آن هنگام كه مجسمه های آناهیتا و یا آفرودیت ایرانی را، چند قرن پس ازوفات خود، در بسیاری از شهرهای شاهنشاهی ایران میدید، بسیار شرمنده میشد (91). نیز بدون شك بر وی سخت ناگوار میبود كه ببیند بسیاری از كتابهائی که او آورده بود از سوی مغان و بزرگان دین به صورت طلسم هایی برای شفای بیماران و اسباب غیبگویی و جادو درآورده شده اند (92). پس از مرگ زرتشت، دستگاه كهن مذهبی «مردان خردمند» یا مغان و موبدان همان گونه بر وی و تعلیماتش مسلط شدند و با وی همان كاری كردند كه روحانیان همه مذاهب، در پایان كار، با زندیقان و گردنكشان میكنند و آنان را در تعلیمات و اصول دین خود جذب و حل میكنند. در این مورد هم آنها  ابتدا زرتشت را وارد سلسله مغان كردند و پس از آن وی را به دست فراموشی سپردند (93). آن مغان با زهد و تحمل سختی و بس كردن به یك زن و پیروی از صدها آداب و شعایر مقدس و خودداری از خوردن گوشت و قناعت كردن به لباسهای ساده و دور از خودنمایی چنان شدند كه حتی در نظر بیگانگان و از جمله یونانیان، به حكمت اشتهار پیدا كردند و تأثیر كلام و نفوذ نامحدودی نسبت به هموطنان خود به دست آوردند. شاهان ایرانی شاگرد ایشان بودند و تا با آنان مشورت نمیكردند به كارهای مهم بر نمیخاستند. مغان به چند طبقه قسمت میشدند. طبقات بالا «مردان خردمند» بودند و طبقات پایین تر به كارهای غیبگویی، جادوگری و ستاره بینی و تعبیر خواب میپرداختند (94). كلمه انگلیسی
«Magic»
كه به معنی جادوگری است، از نام آنان مشتق شده است. عناصر زرتشتی دین پارسی-ایرانی سال به سال رو به زوال بود. گرچه در زمان سلسله ساسانیان (651 -226 میلادی) این دین از نو رونقی پیدا كرد، ظهور اسلام و حمله تركان به ایران بكلی آن را از میان برد. اكنون آیین زرتشتی جز در میان گروه اندكی در ایران و نزدیك  به نودهزار پارسیان هندوستان، در جای دیگر دیده نمیشود. این مردم باقیمانده، با كمال اخلاص، كتابهای مقدس خود را حفظ میكنند و به مطالعه و تحقیق در آنها میپردازند. آتش و آب و خاك و باد را به عنوان چیزهای مقدس ستایش میكنند و برای آنكه مردگانشان، با دفن شدن در زمین یا سوخته شدن در هوا، سبب پلیدشدن خاك و هوا نشوند، آنها را در «برج های خاموشان» به اختیار مرغان شكاری میگذارند. این زرتشتیان اخلاق عالی و سجایای نیكو دارند و خود گواه زنده ای هستند بر اینكه دین زرتشتی چه تأثیر بزرگی در تكامل تمدن نوع بشر داشته است.

————————————–

مجسمه پریسا، مادر اردشیر و «ملکه مادر» یک دوره از امپراتوری هخامنشی ایران
مجسمه پریسا، مادر اردشیر و «ملکه مادر» یک دوره از امپراتوری هخامنشی ایران

۷ – آداب و اخلاق ایرانیان

خشونت و بزرگواری – قانون پاكیزگی – گناهان جسمانی – دوشیزگان و مردان عزب – ازدواج – زنان – كودكان – اندیشه ایرانیان در باره تعلیم و تربیت

آنچه مایه شگفتی میشود این است كه مردم ماد و پارس، با وجود دینی كه داشتند، تا چه حد بیرحم بودند. بزرگترین شاه ایشان، داریوش اول، در كتیبه بیستون چنین میگوید: «فرورتیش دستگیر شد. او را نزد من آوردند. گوش ها و بینی و زبان او را بریدم و چشم های او را درآوردم. او را در دربارم به غل و زنجیر كردند تا همه مردم او را ببینند. بعد او را به اكباتان بردم و به دار آویختم… و اهورامزدا یاری خود را به من عطا كرد. به اراده اهورامزدا قشون من بر قشون شورشگر پیروز شد و چیترتخم (سیترانکاخارا، نام سرداری شورشگر از سرزمین سارگات، -م) را گرفته نزد من آوردند. من گوش ها و بینی او را بریدم و چشم های او را بركندم. او را در دربار من در غل و زنجیر داشتند و تمام مردم او را دیدند بعد به امر من او را مصلوب كردند» (95). داستان هایی كه پلوتارك (مورخ یونان باستان، -م) در سرگذشت اردشیر دوم و حوادث اعدامی كه به فرمان وی صورت گرفته، نقل میكند، نمونه های خونینی از اخلاق شاهان ایران را در دوره اخیر آنان نشان میدهد. بر كسانی كه خیانت میورزیدند هیچ گونه رحمت و شفقتی روا نمیداشتند: اینگونه اشخاص، و پیشوایان ایشان را به دار میآویختند. پیروانشان را چون بنده میفروختند، شهرهاشان را چپاول میكردند، پسرانشان را اخته میساختند، و دخترانشان را به حرم ها میفروختند (96). ولی عدالت و حق مقتضی آن نیست كه در باره یك ملت، تنها از اعمال و رفتار شاهان آن قضاوت شود؛ فضیلت چیزی نیست كه مانند اخبار تاریخی روایت شود، و نیكان و پاكان، مانند ملت های خوشبخت، تاریخی ندارند. حتی شاهان نیز، در پاره ای از موارد، از خود اخلاق نیك نشان میدادند، تا جائیکه یونانیان ملحد نیز بزرگواری این شاهان را اعتراف میکردند. آنان چون پیمانی میبستند به آن پایدار میماندند و به این میبالیدند كه هرگز وعده ای را كه داده اند نمیشكنند (97). آنچه از تاریخ ایرانیان باید با ستایش و تحسین ذكر شود این است كه به ندرت اتفاق میافتاد كه فردی ایرانی برای جنگ با ایرانیان به مزدوری گرفته شود؛ در صورتی كه هر كس میتوانست یونانیان را برای جنگ علیه خود يونانيان اجیر كند ( 98*).

برخلاف آنچه از خواندن تاریخ آمیخته به خون و آهن به نظر میرسد، باید گفت كه اخلاق و رفتارایرانیان نرم تر از آن بوده است. آنها در گفتارشان آزاد و صریح، گشاده دست، خونگرم و مهمان نواز بودند (99). در رعایت آداب معاشرت، آنها تقریباً به اندازه چینی ها حساسیت داشتند. چون دو فرد هم مقام به هم میرسیدند، لب همدیگر را میبوسیدند؛ و اگر كسی به شخصی بلند مرتبه تر از خود برمیخورد، پشت دو تا میكرد و به او احترام میگذاشت. در مقابل اشخاص كوچكتر گونه خود را برای بوسیدن پیش میآوردند؛ برای مردم متعارف، تواضع مختصری كافی بود (100). چیز خوردن در كنار راه را سخت ناپسند میشمردند؛ بینی گرفتن وآب دهان انداختن درمقابل دیگران را بد میدانستند (101). تا زمان خشایارشا، درخوردن و نوشیدن سادگی بسیار داشتند، و جز یك بار در روز خوراك نمیخوردند و جز آب خالص چیز دیگری نمینوشیدند (102). پاكیزگی را، پس از زندگی، بزرگترین نعمت میدانستند و چنان میپنداشتند كه انجام دادن كار نیكو با دست ناپاك ارزشی ندارد چرا که «اگرچه چیزی کوچک قادر به پاک کردن پلیدی انسان نیست،» («میکرب ها»؟) «اما فرشتگان نیز در آن صورت به پیکر او حلول نکنند» (103). كسانی را كه سبب پراكنده شدن بیماری های واگیر میشدند سخت كیفر میدادند. در جشن ها، همه مردم با لباسهای پاك سفیدی حاضر میشدند (104). در شریعت اوستا، مانند دو شریعت برهمایی و موسوی، آداب و رسوم بسیاری در مورد تطهیر و جلوگیری از پلیدی موجود بود. در كتاب مقدس زرتشت، فصل های طولانی هست كه همه از قواعد مخصوص شستشو و پاكی جسم و جان بحث میكند (105). در این كتاب آمده است كه چیدن ناخن و مو، نفس دادن از دهان، همه، پلیدی است و هر ایرانی فرزانه بایداز آنها پرهیز كند، مگر اینكه قبلا آنها را پاك كرده باشد (106).

كیفر گناهان جسمانی در شریعت زرتشت، مانند شریعت یهودی، بسیار سخت بود. استمنا را با شلاق زدن مجازات میكردند؛ كیفر لواط و زنا آن بود كه زن یا مردی را كه مرتكب چنین گونه اعمال میشدند «بكشند، زیرا آنها بیشتر از مار خزنده و گرگ زوزه كش مستحق كشتن هستند» (107). اما از آنچه در اینجا از نوشته های هرودوت نقل میكنیم معلوم میشود كه، طبق معمول، میان گفتار و كردار تفاوت بوده است. گفته هرودوت چنین است: «ایرانیان ربودن زنان را به وسیله زور و قدرت، كار ناپاكان و بدان میدانند؛ ولی پس از ربوده شدن زنی، در فكر انتقام بودن، كار احمقان است و آنان را از یاد بردن كار فرزانگان؛ چه واضح است كه اگر خود زنان به این كار مایل نباشند، هرگز كسی نمیتواند آنان را برباید» (108). و در جای دیگر میگوید «ایرانیان بچه بازی را از یونانیان آموخته اند» (109)؛ اگر چه نمیشود همیشه به گفته این راوی بزرگ تاریخ اعتماد كرد، از درجه سرزنشهائی كه «اوستا» درباره عمل لواط میكند، میتوان تا حدی گفته هرودوت را درک کرد. اوستا در چند جا تكرار میكند كه این کار قابل آمرزش نیست و «هیچ چیز آن را پاك نمیكند» (110).

البته شریعت زرتشت چنان نبود كه بی زوج ماندن دوشیزگان و پسران را تشویق کند، ولی تعدد زوجات و اختیار كردن همخوابگان (صیغه، -م) مجاز شمرده میشد. در جامعه ای كه اساس آن بر سپاهیگری و نیروی نظامی قرار دارد، احتیاج به آن هست كه هر چه ممكن است تعداد فرزندان زیادتر شود. اوستا چنین میگوید: «مردی كه زن دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه خانواده ای را سرپرستی میكند از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه پسران فراوان دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و آنکه ثروت دارد از آنکه ندارد بسیار برتر است» (111). اینها همه معیار هائی هست كه تا حد زیادی مقام اجتماعی افراد متعارف ملت های مختلف را تعیین میكنند. بنا به این معیار ها، خانواده مقدس ترین سازمان اجتماعی به شمار میرود. زرتشت از اهورامزدا پرسیده بود: «ای آفریننده مقدس جهان جسمانی، دومین جائی که زمین در آن احساس خوشی میکند کجاست؟» پس اهورامزدا گفته بود: «… جائی كه مردی مومن بر آن خانه ای بسازد كه در آن موبدی باشد و دارای گاو و گوسفند و زن و فرزند و اهل بسیار باشد، و پس از آن، گاو و گوسفند رشد کند، زن رشد کند، کودک رشد کند و هر نعمت زندگی رشد کند» (112). حیوانات و مخصوصاً سگ، جزء جدائی ناپذیر خانواده به شمار میرفت، همان گونه كه در قسمت آخر ده فرمان موسی نیز چنین بود. اگر جانوری آبستن بود و جایی نداشت، بر نزدیكترین خانواده واجب بود كه از آن پرستاری كند (113). اگر كسی خوراك فاسد یا بسیار داغ به سگی میخورانید، به او كیفر سخت میدادند؛ هر كس «ماده سگی را، كه سه سگ با او نزدیكی كرده بود، میزد» با هزار و چهارصد تازیانه مجازات میشد (114). گاو نر را، به واسطه نیروی بارور كردن فراوانی كه داشت، احترام میكردند، و برای ماده گاو دعاها و قربانیهای خاص داشتند (115.

چو ن فرزندان به سن رشد میرسیدند، والدین اسباب كار زناشویی ایشان را فراهم میساختند. دامنه انتخاب همسر وسیع بود، زیرا ازدواج میان خواهر و برادر، پدر و دختر، و مادر و پسر نیز روایت شده است (116). صیغه معمولا کار ثروتمندان بود. اعیان و اشراف هر گز بدون همراه بردن دسته ای از این زنان به جنگ نمیرفتند (117). شمار كنیزان حرم شاهی را، در دوره های متأخر شاهنشاهی، میان 329 و 360 گفته اند، چه در آن زمان عادت بر این جاری شده بود كه جز در مورد زنان بسیار زیبا، هیچ زنی از زنان حرم دوبار همخوابه شاهنشاه نمیشد (118).

در ایرانِ زرتشتی ، زنان، همان گونه كه عادت پیشینیان بود، منزلتی عالی داشتند: با كمال آزادی، و با روی گشاده، در میان مردم آمد و شد میكردند؛ صاحب ملك و زمین میشدند و در آن تصرفات مالكانه داشتند و میتوانستند مانند اغلب زنان روزگار حاضر، به نام شوهر، یا به وكالت از طرف وی، به كارهای مربوط به او رسیدگی كنند. پس از داریوش، مقام زن، مخصوصاً در میان طبقه ثروتمندان تنزل پیدا كرد. زنان فقیر، چون برای كار كردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند، آزادی خود را حفظ كردند، ولی، در مورد زنان دیگر، گوشه نشینی زمان حیض، كه برایشان واجب بود، رفته رفته ادامه پیدا كرد و سراسر زندگی اجتماعی ایشان را فرا گرفت، و این امر، خود، مبنای «پرده پوشی» (حجاب، -م) در میان مسلمانان به شمار میرود. زنان طبقات بالای اجتماع جرئت آن را نداشتند كه جز درتخت روان روپوشدار از خانه بیرون بیایند. هرگز به آنان اجازه داده نمیشد كه آشكارا بامردان آمیزش كنند. زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را، ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقش هایی كه از ایران باستان برجای مانده، هیچ صورت زن دیده نمیشود و نامی از ایشان به نظر نمیرسد. كنیزكان صیغه، آزادی بیشتری داشتند، چه لازم بود از مهمانان خواجۀ خود پذیرایی كنند. زنان حرم شاهی، حتی در دوره های اخیر (امپرتوری هخامنشی، -م) نیز در دربار تسلط فراوان داشتند و در توطئه چینی با خواجه سرایان، و در طرح ریزی شیوه های خشونت با شاهان رقابت میكردند (119**).

فرزند داشتن نیز، مانند ازدواج، از موجبات بزرگی و آبرومندی بود. پسران برای پدران خود سود اقتصادی داشتند و در جنگها به كار شاهنشاه میخوردند. ولی دختران طرف توجه نبودند، چه به خانه ای، جز خانواده خود، میرفتند و كسانی، جز پدرانشان، از ایشان بهره مند میشدند. از گفته های ایرانیان قدیم در این باره یكی این است كه: «پدران از خدا آرزوی فرزند دختر نمیکنند و فرشتگاه دختران را از نعمت هایی كه خدا به آدمی بخشیده به شمار نمیآورند» (120). پادشاه هر سال برای پدرانی كه پسران متعدد داشتند هدایایی میفرستاد – تو گویی بهای خون آن فرزندان را که ممکن بود در جنگ کشته شوند، از پیش میپرداخت (121). زنان شوهردار یا دوشیزگانی را كه از راه زنا باردار میشدند و در صدد سقط جنین بر نمیآمدند، ممكن بود ببخشند؛ چه، بچه انداختن در نظر ایشان بدترین گناه بود و مجازات اعدام داشت (122). یكی از تفسیرهای زرتشتی قدیم به نام «بندهشن»، وسایل جلوگیری از باردار شدن ذكر شده، ولی مردم را از توسل به آنها برحذر داشته است. از جمله مطالبی كه در آن كتاب آمده یكی هم این است: «درباره توالد و تناسل در كتاب مقدس چنین آمده است كه چون زن از حیض پاك شود، تا ده شبانه روز آماده آن است كه، چون با مردی نزدیكی كند، باردار شود» (123).

فرزندان تا سن پنج سالگی تحت ولایت و سرپرستی مادر، و از پنج تا هفت سالگی تحت سرپرستی پدر بودند و در سن هفت سالگی به مدرسه داخل میشدند. آموزش و تعلیم غالباً منحصر به پسران اعیان و ثروتمندان بود و این كار معمولا به دست موبدان صورت میگرفت. یكی از اصول رایج آن بود كه محل مدرسه نزدیك بازار نباشد تا دروغ، دشنام و تزویری كه در آنجا رایج است مایه تباهی كودكان نشود (124). كتابهای درسی عبارت از اوستا و شرح های آن بود. مواد درسی شامل مسائل دینی، پزشکی و حقوق میشد. درس را از راه سپردن به حافظه فرا میگرفتند و بندهای طویل را با آواز بلند میخواندند (125). پسران طبقات پایین اجتماع دردسر درس خواندن نداشتند و تنها سه چیز را میآموختند: اسب سواری، تیراندازی و راستگویی (126). مییافتو برای بعضی از فرزندان اشراف تعلیمات عالی تا سن بیست یا بیست و چهار سالگی ادامه می یافت. بعضی از آنها تعلیمات مخصوصی میدیدند تا برای فرمانداری استانها و تصدی مشاغل دولتی آماده شوند. ولی آنچه برای همه مشترك بود فرا گرفتن فنون جنگ بود. زندگی دانشجویان در مدارس عالی بسیار دشوار بود، شاگردان صبح زود بیدار میشدند، مسافت زیادی را میدویدند، بر اسبان سركش سوار میشدند و بسرعت میتاختنند. از كارهای دیگر این مدارس، شنا، شكار جانوران، دنبال كردن دزدان، كشاورزی و درختكاری و پیمودن مسافت های دراز در گرمای شدید تابستان یا سرمای جانگزای زمستان بود. آنان را چنان پرورش میدادند كه بتوانند تغییرات و سختی های اقلیم را بخوبی تحمل كنند، با خوراك ابتدائی و ساده بسازند و، بی آنكه لباس و سلاحشان تر شود، از رودخانه ها بگذرند (127). این گونه تعلیمات طوری بوده است كه گویا میتوانست در لحظاتی كه فردریش نیچه تنوع و رخشندگی فرهنگ و تمدن یونان قدیم را فراموش كند، اسباب سرور خاطر او را فراهم آورد.

—————————————-

زیرنویس ها:

(*)  .هنگامیکه ایرانیان در «گرانیکوس» با اسکندر میجنگیدند، تقریبا همه «سربازان ایران» مزدوران یونانی بودند در نبرد «ایسوس» مرکز جبهه ایران عبارت از 30 هزار مزدور یونانی بود (98).

(**) استاتیرا برای (همسرش، -م) اردشیر دوم پیوسته یک نمونه عالی ملکه بود. اما مادر اردشیر، پریسا (و یا پریزاد، -م) از روی حسد به استاتیرا زهر داد و اردشیر را راضی کرد که با دختر خود آتوسا ازدواج کند. او همچنین با اردشیر بر سر مرگ و زندگی یکی از خواجگان حرم تاس بازی نمود و چون برنده شد، دستور داد آن خواجه را زنده زنده پوست بکنند. وقتی که اردشیر دستور اعدام یک سرباز کاریائی (کاریا، منطقه ساحلی دریای اژه در ترکیه کنونی، -م) را داد، پریسا دستور اردشیر را چنین تغییر داد که آن سرباز را برای ده روز به قفسه ای ببندند، چشمانش را درآورند و به گوش هایش سُرب گداخته بریزند تا بمیرد (119).

——————————————-

نقشه ناتمام کاخ تخت جمشید (منبع در لینک)
نقشه ناتمام کاخ تخت جمشید (منبع در لینک)

۸ – علم و هنر

پزشكی – خرده هنرها – مقبره های كوروش و داریوش – كاخ های تخت جمشید (پرسپولیس) – نقش دیواری تیراندازان – ارزیابی هنر ایرانی

چنان به نظر میرسد كه ایرانیان، جز هنر زندگی، هیچ هنری به فرزندان خود نمی آموخته اند. ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بود كه به آن كمتر نیازمند بودند و علوم را همچون كالاهایی میدانستند كه وارد كردن آنها از بابل امكان پذیر بود. گرچه تمایلی به شعر و افسانه های خیالی داشتند، این كار را بر عهده مزدوران و طبقات پست اجتماع میگذاشتند و لذت سخن گفتن و نكته پردازی و لطیفه گویی در گفت و شنید را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن كتاب میشمردند. شعر را، بیش از آنكه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی میشنیدند. با درگذشت خنیاگران، شعر نیز از میان رفت.

پزشكی در ابتدا وظیفه موبدان بود. آنان چنین می پنداشتند كه شیطان 999 99 بیماری آفریده و هر یك از آنها را باید به وسیله مخلوطی از سِحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان كنند. در معالجه بیماران، توجه به ادعیه و اوراد بیش از توجه به دارو بود، به این اعتبار كه اگر تعویذ و ورد سودی نداشته باشد، بی زیان است و مریض را نمیكشد در حالیکه درباره داروها نمیتوان چنین گفت (128). باوجود این، در آن هنگام كه ثروت ایران زیاد شد، فن پزشكی غیر دینی رواج پیدا كرد. چنان بود كه در زمان اردشیر دوم، سازمان منظمی برای پزشكان و جراحان پیدا شد. مزد آنان را قانون، مطابق مقام اجتماعی بیماران، تعیین میكرد – این كاری بود كه قانون حمورابی نیز پیش از آن كرده بود (129). روحانیان را میبایستی برایگان معالجه كنند؛ درست همانگونه كه در میان ما هنوز معمول است که پزشكان تازه كار حرفه خود را با معالجه مهاجران و انسان های فقیربرای یکی دو سال آغاز میكردند، در میان ایرانیان نیزهر پزشكی، در آغاز كار خود، ناچار بود حرفه خود را ابتدا در بدن کافران و خارجیان آزمایش كند. این، خود، فرمان «پروردگار نور» بود:

ای مقدس دادار گیتی جسمانی، آن كه مزداپرست است (مزدیَسنا، -م) و میخواهد هنر پزشكی را بیاموزد، آیا نخست در پرستشکاران اهورامزدا آزمایش كند یا در دیوپرستان (دیویَسنا، -م)؟ پس اهورامزدا گفت: پیش از مزداپرستان در دیوپرستان آزمایش كند. نخست یك دیوپرست را جراحی كند؛ اگر او بمیرد، دیوپرست دوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، دیوپرست سوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، او (كه میخواهد پزشك بشود، -م) تا ابد ناقابل (برای كار پزشكی، -م) است. (در آن صورت، -م) او را هرگز نگذارید که یک مزدا پرست را معالجه کند… اما اگر او یك دیوپرست را جراحی كند، و او (بیمار، م) بهبودی یابد، و او دیوپرست دوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، و او دیوپرست سوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، پس او آزموده است تا ابد. پس او به خواهش خود میتواند مزداپرستان را معالجه کند و جراحی کند» (130).

چون ایرانیان تمام همت خود رامتوجه برپا ساختن كاخ شاهنشاهی خویش كرده بودند، دیگر وقت و نیروی ایشان برای كاری جز جنگ و كشتار، كفایت نمیكرد. به همین جهت، در مورد هنر، مانند رومیان، قسمت عمده توجه آنها به چیزی بود كه از خارج ایران زمین وارد میشد. البته ذوق زیباپسندی داشتند، ولی ساختن چیزهای زیبا را برعهده هنرمندان بیگانه، یا بیگانگان هنرمندی كه در داخل خاك ایشان به سر میبردند، میگذاشتند و پولی را كه برای مزد دادن به این هنرمندان لازم بود از كشورهای تابع خود فراهم میكردند. خانه های زیبا و باغ های خرم و عالی داشتند كه گاهی به صورت شكارگاه و محل نگاهداری مجموعه های گوناگون جانوران در میآمد. در خانه های خود اثاثیه گرانبها جمع آوری می كردند، از قبیل میزهایی كه روپوش طلا و نقره داشت، یا با این دو فلز گرانبها منبت كاری شده بود؛ و تخت هایی كه روپوش های عالی آنها را از كشورهای دیگر وارد میكردند؛ و فرشهای نرمی كه همه گونه رنگهای زمین و آسمان بر آنها دیده میشد و كف اتاقهای خود را با آن مفروش میكردند (131). در جام های زرین شراب مینوشیدند و میزها و تاقچه های اتاق را با گلدان های ساخت بیگانگان می آراستند (* و 132). آواز خواندن و رقصیدن را دوست داشتند و از نواختن چنگ و نی و طبل و دف لذت میبردند. گوهرهای گرانبها در نزد ایشان فراوان بود و با آنها از تاج و گوشواره گرفته تا دستبند و كفش های مرصع میساختند. مردان نیز به زیورآلات علاقمند بودند و گوش و گردن و بازوهای خود را با آنها می آراستند. مروارید و یاقوت و زمرد و لاجورد را از خارج وارد میكردند، ولی فیروزه را از كانهای ایران به دست میآوردند؛ از همین سنگ گرانبها بود كه ثروتمندان مُهرهای خود را تهیه میكردند. سنگ های گرانبها را به صورت های عجیب و غریب میتراشیدند و، به گمان خود، آنها را به صورت دیوان و شیاطین معروف درمیآوردند. شاه بر تخت زرینی می نشست كه آسمانه طلایی بر بالای آن بود و پایه های زرین داشت (133).

تنها در هنر معماری بود كه ایرانیان شیوه خاصی برای خود داشتند. در روزگار كوروش، داریوش اول، و خشایارشای اول، گورها و كاخ هایی ساخته اند كه باستانشناسان مقدار كمی از آنها را از خاك بیرون آورده اند؛ پس از این نیز دو مورخ خستگی ناپذیر – یعنی بیل و كلنگ – چیزهایی را برای ما كشف خواهند كرد كه مایه افزایش حس قدرشناسی ما نسبت به هنر ایرانی خواهد بود (** و 134). اسكندر، برخلاف آنچه که در تخت جمشید كرد، با بزرگواری خاصی قبر كوروش را در پازارگاد برای ما باقی گذاشت. راه كاروانرو اكنون از كنار صحن مسطح وبرهنه ای میگذرد كه روزگاری كاخ كوروش و پسر دیوانه اش بر آن سر به فلك كشیده بود. از آن كاخ ها، جز چند ستون شكسته كه اینجا و آنجا پراكنده شده، یا سر در و سرپنجره ای كه نقش برجسته كوروش بر آنها دیده میشود، چیزی بر جای نمانده است. در نزدیكی این صحن، بر دشت مجاور آن، مقبره كوروش دیده میشود، كه اثر گذشت بیست و چهار قرن زمان بر آن مشهود است؛ این مقبرۀ سنگی ساده كه شكل و حالت یونانی دارد، با ارتفاعی نزدیك به یازده متر، بر روی سكویی از سنگ قرار گرفته است؛ شك نیست كه این اثر تاریخی بلندتر از آنچه اكنون مینماید بوده و پایه ای متناسب با بزرگی خود داشته است. گور كوروش امروز برهنه و دورافتاده و بی پیرایه به نظر میرسد و هیئت آن آدمی را به یاد زیبایی گذشته این ساختمان میاندازد كه از آن تقریباً هیچ اثری بر جای نمانده است. سنگ های شكسته و فرو ریخته تنها ما را به این فكر میاندازد كه اجسام بی جان، در مقابل دست اندازی های روزگار، بسیار بیش از آدمیزاد ایستادگی به خرج میدهند. از این بنا، چون مقدار زیادی به طرف جنوب پیش برویم، در نزدیكی تخت جمشید، به «نقش رستم» میرسیم كه در آنجا قبر داریوش اول، همچون معبدی هندی، در دل كوه كنده شده و دهانه آن به صورتی است كه چون شخص آن را می بیند، به جای دهانه مقبره، مدخل كاخی در نظر وی مجسم میشود. در كنار در كه زیاد بلند نیست، چهار ستون باریك با سنگ تراشیده شده؛ بر بالای در، نقش برجسته اشخاصی دیده میشود كه مردم كشورهای تابع ایران را نمایش میدهند؛ چنان است كه گویی بر روی بامی ایستاده و شاهنشاه را، كه مشغول پرستش اهورامزدا و ماه است، بر تختی برداشته اند. فكری كه در ساختن این نقش برجسته به كار رفته و همچنین طریقه اجرای آن، از سادگی و ظرافت حكایت میكند.

بناهای باستانی دیگر ایرانی كه از آسیب جنگها، چپاول ها، دزدی ها و اثر مخرب آب و هوا در ظرف مدت دو هزار سال رسته وبرجای مانده، خرابه های كاخ های سلطنتی است. نخستین شاهان ایرانی در اكباتان برای خود اقامتگاهی با چوب ارز و سرو، پوشیده شده از صفحات فلزی، ساخته بودند كه تا زمان (مورخ یونانی دوره هلنیسم، -م) پولیبیوس (حوالی 150 ق م) برپا بود، و اكنون هیچ نشانه ای از آنها برجای نمانده است. باشكوهترین آثار ایران باستان، كه در این اواخر بتدریج از زیر خاك رازدار و ممسك بیرون آمده، پلكان های سنگی و صفه ها و ستون های تخت جمشید است. در این نقطه، داریوش كبیر، و شاهانی كه پس از وی آمدند، كاخ هایی بنا نهادند تا بدین وسیله، مدتی را كه پس از آن نامشان فراموش میشد درازتر كنند. این پلكان های بزرگ و باشكوهی كه شخص را از زمین هموار به بالای پشته ای كه كاخ ها بر آن ساخته شده میرساند، در سراسر تاریخ معماری جهان، هیچ نظیری ندارد. به احتمال قوی، ایرانیان این شكل ساختن پله را از پلكان های مخصوص برج ها یا «زیگوراتها»ی بین النهرین اقتباس كرده بودند، ولی پلكان های تخت جمشید منحصر به خود آن است؛ به این معنی كه به اندازه ای وسیع و بالارفتن از آنها آنقدرآسان است كه ده سوار میتوانند پهلو به پهلو از آنها بالا روند (*** و 135). این پله ها همچون مدخل باشكوهی است و ما را به صفه میرساند كه میان شش تا پانزده متر از سطح زمین بلندتر است؛ آن صفه در حدود پانصد متر طول و سیصد متر عرض دارد و كاخ های شاهی را بر روی آن ساخته بودند (****).  در آنجا كه پله ها از دو طرف به یكدیگر میرسد، دروازه سنگی بزرگی دیده میشود كه در دو طرف آن، دو مجسمه گاو بالدار با سر آدمی نصب شده و زشت ترین آثار باز مانده هنر آشوری را نمایش میدهد. در طرف راست این دروازه، شاهكار بناهای ایرانی قرار دارد كه به نام «كاخ چهل منار» خوانده میشود (نام سابق و محلی تخت جمشید و یا پرسپولیس، -م) و آن تالار بزرگی بوده است كه به زمان خشایارشای اول ساخته شده و با اتاق های متصل به آن، مساحتی در حدود 9000 متر مربع را فرا میگرفته است. اگر برای وسعت بنا اهمیتی قائل باشیم، باید گفت كه این كاخ از معبد پهناور كرنك (مصر باستان، -م) و از هر كلیسای اروپایی، جز كلیسای میلان، بزرگتر بوده است (138). برای رسیدن به این تالار بزرگ از پله های دیگری میگذریم كه در دو طرف آن، برای زینت، دیوارهای سنگی كوتاهی قرار دارد و بر آنها نقش های برجسته بسیار عالی دیده میشود كه بهترین نقش های برجسته ای است كه تا كنون در ایران به دست آمده است (139). از هفتاد و دو ستونی كه در كاخ خشایارشا برپا بوده، اكنون در میان ویرانه ها، هنوز سیزده تای آنها پا برجاست و مانند تنه درختان خرما در میان واحه ای خشك، وحشت آور به نظر میرسد. این ستون های شكسته از آن دسته از كارهای بشری به شمار میرود كه تقریباً به سرحد كمال رسیده است و از نظایر خود در مصر قدیم و یونان بلندتر است و ارتفاع غیر متعارفی برابر با نوزده متر دارد. تنه این ستون ها چهل و هشت ترك ناودانی دارد، و پایه آنها به صورت كاسه زنگی است كه برگهای وارونه آنها را پوشانیده است. سرستون ها غالباً شكل گلهای پیچیده «ایونی» (یونانی شرقی و باستان، -م) را دارد و بر بالای آن دو پارچه سنگ، كه به صورت سرو گردن دو گاو نر تراشیده شده، پشت به پشت واقع است كه فَرَسب های سقف (اعضای افقی معماری روی ستون و در ها، -م) بر روی آنها قرار میگرفته است. شك نیست كه فرسب های سقف چوبی بوده است، زیرا این ستونهای ظریف و شكننده، كه از یكدیگر فاصله زیاد دارند، هرگز تحمل بار بسیار سنگین تخته سنگ های بزرگ پیشانی را نداشته اند. دور درها و پنجره ها را با سنگ سیاه صیقلی ساخته بودند كه مانند چوب آبنوس درخشندگی داشت. دیوارها آجری بود ولی، با سفال های لعابدار خوشرنگ درخشان، روی آنها را با نقش گلها و جانوران پوشانده بودند. جنس ستون ها و مجردی ها و پله ها از سنگ آهكی سفید زیبا یا مرمر كبود و سخت است. پشت «چهل منار»، و در طرف خاور آن، «تالار صد ستون» قرار داشته است. از این تالار، جز یك ستون و از باقیمانده ای از حدود خارجی آن را نشان میدهد، چیزی بر جای نمانده است. شاید این دو كاخ زیباترین بناهایی باشد كه در جهان باستان و جدید به دست آدمیزاد ساخته شده است.

اردشیر اول و اردشیر دوم در شوش كاخ هایی ساختند كه از آنها جز آثار شالوده چیزی بر جای نیست. بنای آن كاخ ها با آجر بود و روی آنها را با زیباترین سفال لعابدار پوشانده بودند. در ضمن كاوش های شوش، «نقش دیواری تیراندازان» به دست آمده، كه به احتمال قوی صورت «جاودانان»، یعنی جانداران و پاسبانان ویژه شاهنشاه را نمایش میدهد. ضمن تماشای این نقش، چنان به نظر میرسد كه این تیراندازان با شكوه، بیش از آنكه قصد جنگ داشته باشند، خود را آراسته اند تا در جشنی درباری شركت كنند. آنها جامه هایی بر تن دارند كه با رنگ درخشان خود توجه را جلب میكند؛ پیچ و خم موهای سر و رویشان مایه شگفتی میشود؛ با غرور و نیرومندی خاصی نیزه های خود را كه نشانه منصب رسمی ایشان است، به دست گرفته اند. نقاشی و پیكرتراشی، در شوش و سایرپایتخت های ایران هنر های وابسته به معماری بوده خدمتگزار آن بوده اند. به همین جهت، بیشتر مجسمه ها كار دست هنرمندانی بود كه برای همین كار، آنان را از آشور، بابل و یونان به ایران آورده بودند (140).

در خصوص هنر ایرانی چیزی را میتوان گفت كه شاید برای هر هنر دیگر نیز چنان بوده است و آن اینكه عناصر آن از خارج به عاریه گرفته شده بود. شكل خارجی قبر كوروش از لیدیا گرفته شده؛ ستون های باریك نظیر ستون های آشوری است كه آنها را تكمیل كرده اند؛ ردیف بندی ستون ها و نقش- برجسته ها، خود، گواهی میدهد كه از تالارهای ستوندار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده؛ سرستونهای به شكل جانوران همچون مرضی است كه از نینوا و بابل به پارس سرایت كرده بود. ولی آنچه مایه امتیاز هنر ایرانی است و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص از معماری های دیگر ساخته، همان جمع شدن این عناصر مختلف در یک هماهنگی با یكدیگر بوده است؛ سلیقه اشرافی ایرانی به ستونهای هولناك و توده های سنگین بین النهرین رقت و لطافتی بخشیده و از تركیب آنها، درخشندگی، رونق و تناسب و هماهنگی تخت جمشید را به وجود آورده است. وصف این تالارها و كاخ ها كه به گوش یونانیان میرسید اسباب حیرت و تعجب آن مردم میشد؛ سیاحان پركار و سیاستمداران وفادار یونانی، از هنرهای ایران و تجملات آن سرزمین، برای همشهریان خودخبرهایی میبردند كه مایه تحریك احساساتشان میشد و آنان را به رقابت با ایران برمیانگیخت. به این ترتیب بود كه یونانیان، هرچه زودتر، سرستونهای دو طرفی و مجسمه سر و گردن جانوران را، كه در كاخ های پرسپولیس بر روی ستون های بلند و باریك قرار داشت، تغییر شكل دادند و سرستونهای صاف و بی پیرایه ستونهای ایونی خود را ساختند. آنگاه با كاستن از بلندی ستونها، بر استحكام آنها افزودند و آنها را به صورتی درآوردند كه تحمل فرسب های سنگی یا چوبیی را كه بر روی آنها میگذاشتند داشته باشد. حق این است كه بگوییم برای رسیدن از تخت جمشید به آتن، از لحاظ معماری، یك گام بیشتر فاصله نبود. تمام سرزمین های خاور نزدیك، كه در شرف خواب مرگ آلود هزار ساله بودند، خود را آماده آن میكردند كه میراث باستانی خویش را به پای یونان بریزند.

——————————–

زیرنویس ها:

(*) یکی از این گلدان ها که در نمایشگاه بین المللی هنر ایران در لندن (سال 1931) به نمایش گذاشته شد دارای نوشته ای حکاکی شده است که نشان میدهد متعلق به اردشیر دوم بوده است (132).

(**) یک هیئت اکتشافی انستیتوی خاورشناسی دانشگاه شیکاگو در حال حاضر (هنگام تالیف کتاب) تحت سرپرستی دکتر جیمز برستد مضغول حفریات در تخت جمشید است. در ژانویه 1931 این هیئت مجسمه هائی را ازخاک بیرون آورد که تعدادش برابر با کل مجسمه های ایرانی است که تا کنون یافت شده اند (134).

(***) به گفته فرگوسون این پله ها «عالی ترین نمونه پرواز و خزیده پلکان به بالا در تمام جهان هستند» (135).

(****) زیر این صفه سیستمی پیچیده عبارت از چاه های زهکشی یافت شده که قطر هرکدام بیش از یک و نیم متر بوده و اغلب از وسط تخته سنگ ها گذشته اند (137).

———————————-

داریوش سوم در نبرد ایسوس با اسکندر، از یک کاشی کاری رومی (منبع: ویکی انبار)
داریوش سوم در نبرد ایسوس با اسکندر، از یک کاشی کاری رومی (منبع: ویکی انبار)

۹ – انحطاط

چگونه ملتی میمیرد – خشایارشا – فصل آدمكشی – اردشیردوم – كوروش كوچك – داریوش (یا دارای) کوچک – علل سیاسی، نظامی و اخلاقی انحطاط – ایران به دست اسكندر و پیشروی او در هندوستان

آن شاهنشاهی كه داریوش اول تأسیس كرده بود یك قرن بیشتر نپایید. استخوان بندی مادی و معنوی ایران با شكست های ماراتون،  سالامیس و پلاته (هر سه در یونان کنونی، -م) در هم شكست؛ شاهنشاهان كار جنگ را كنار گذاشته، در شهوات غوطه ور شده بودند، و ملت به سراشیب فساد و بی علاقگی به كشور افتاده بود. انقراض شاهنشاهی ایران در واقع نمونه ای بود كه بعدها سقوط امپراطوری روم مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد، انحطاط و زوال اخلاقی ملت با قساوت شاهنشاهان و امپراتوران و غفلت آنان از احوال مردم توأم بود. با ایرانیان همان شد كه پیش از ایشان با مادیان شده بود، چه، پس از گذشتن دو سه نسل از زندگی آمیخته به سختی، به خوشگذرانی مطلق پرداختند. كار طبقه اشراف آن بود كه شكم خود را با خوراك های لذیذ پر كند؛ كسانی كه پیشتر در شبانه روز بیش از یك بار غذا نمیخوردند – و این آیینی در زندگی ایشان بود – اینك به تفسیر پرداخته، گفتند مقصود از یك بار غذا، خوراكی است كه از ظهر تا شام ادامه پیدا كند؛ خانه ها و انبارها پر از خوراك های لذید شد؛ غالباً گوشت بریان حیوان ذبح شده را یكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان می نهادند؛ شكم ها را از گوشت های چرب جانوران كمیاب پر میكردند (140-1)؛ در ابن كار خوردنی ها و مخلفات و شیرینی های گوناگون، تفنن فراوان به خرج میدادند. خانه ثروتمندان پر از خدمتگزاران تباه شده و تباهكار بود، و میخوارگی و مستی میان همه طبقات اجتماع رواج داشت (140-2). به طور خلاصه باید گفت كه: كوروش و داریوش ایران را تأسیس كردند، خشایارشا آن را به میراث برد، و جانشینان وی آن را نابود ساختند .

خشایارشای اول، از لحاظ ظاهر، پادشاهی به تمام معنا بود؛ قامت بلند و تن نیرومند داشت و بنا به مشیت شاهانه، زیباترین فرد شاهنشاهی خود بود(141). ولی جهان هنوز مرد زیبائی به خود ندیده است كه گول نخورده باشد؛ همان گونه كه مرد مغرور به نیروی خودی را كه اسیر سرپنجه زنی نشده باشد كمتر میتوان یافت. خشایارشا معشوقه های فراوان داشت و بدترین نمونه فسق و فجور برای رعایای خود بود. شكست وی، در سالامیس، شكستی بود كه از اوضاع و احوال نتیجه میشد، چه آنچه از اسباب بزرگی داشت تنها این بود كه بزرگنمایی خود را دوست داشت، و چنان نبود كه هنگام رو كردن سختی و ضرورت، بتواند مانند پادشاهان حقیقی به كار برخیزد. پس از بیست سال كه در دسیسه های شهوانی گذراند و در كار ملكداری اهمال و غفلت ورزید، یكی از نزدیكان وی به نام ارتبان یا اردوان او را كشت و جسد او را با شكوه و جلال شاهانه به خاك سپردند.

تنها آنچه در دربار روم زمان تیبریوس صورت گرفته با كشتارها و خونریزی های وحشت آوری كه در دربار ایران قدیم اتفاق افتاده، قابل مقایسه است. قاتل خشایارشا را، اردشیر اول، كه پس از پادشاهی درازی خشایارشای دوم به جای او نشست، كشت. وی را، پس از چند هفته، نابرادریش سغدیان كشت، كه خود، شش ماه پس از آن، به دست داریوش دوم برادران و خواهران وی، فتنه ای را فرو نشاند. به جای داریوش دوم، پسرش اردشیر دوم به سلطنت نشست كه ناچار شد، در جنگ كوناكسا، با برادرش كوروش كوچك، كه مدعی پادشاهی بود، سخت بجنگد. این اردشیر مدت درازی سلطنت كرد و پسر خود داریوش را كه قصد او كرده بود كشت و آنگاه كه دریافت پسر دیگرش اوخوس نیز قصد جان او دارد، از غصه دق كرد. اوخوس، پس از بیست سال پادشاهی، به دست سردارش باگواس مسموم شد؛ این سردار خونریز پسری از وی را، به نام ارشك، به تخت نشانید و، برای اثبات حسن نیت خود نسبت به وی، برادر او را كشت؛ چندی بعد، ارشك و فرزندان خرد وی را نیز به دیار عدم فرستاد و دوست مطیع و مخنث خود كودومانوس را به سلطنت رسانید؛ این شخص هشت سال سلطنت كرد و لقب داریوش سوم به خود داد؛ هموست كه در جنگ با اسكندر، هنگامی كه سرزمین و پادشاهی او در حال احتضار بود، كشته شد. در هیچ دولتی، حتی در دولت های دموكراسی امروز، كسی را سراغ نداریم كه در فرماندهی از این شخص بی كفایت تر بوده باشد.

طبیعت دستگاه های امپراتوری و شاهنشاهی چنان است كه هرچه زودتر مضمحل شود، چه نیرویی كه در مؤسسان آن بوده دیگر در كسانی كه آن را به میراث برده اند وجود ندارد؛ و این درست هنگامی است كه ملت های سر كوفته نیروهای خود را تجدید كرده و درصدد آنند كه آزادی از دست رفته را بازیابند. نیز این طبیعی نیست كه ملت هایی كه از حیث زبان و دین و اخلاق و سنن با یكدیگر اختلاف دارند، مدت درازی به یكدیگر پیوسته بمانند و صورت وحدت خود را حفظ كنند. چنین وحدتی بنیان و شالوده ای ندارد كه بتواند مانع از بین رفتن آن باشد؛ ناچار باید هرچند یك بار، با به كار بردن نیرو، این پیوستگی و وحدت ساختگی را حفظ كنند. ایرانیان، در دوره دویست ساله شاهنشاهی خود، كاری نكردند كه از تباین و اختلاف میان ملت های زیر فرمان خود بكاهد، یا از تأثیر بد نیروهای گریز از مركزی كه سبب از هم پاشیده شدن شاهنشاهی بود جلوگیرد؛ به این قانع بودند كه بر جمعی از ملت ها حكومت كنند و هرگز در صدد آن بر نیامدند كه از آنها دولت حقیقی واحدی به وجود آورند. به این جهت، نگاهداری وحدت شاهنشاهی ایران هخامنشی سال به سال دشوارتر می شد؛ هر چه از سختی شاهنشاهان می كاست، بر طمع فرمانداران محلی می افزود و جرئتشان بیشتر میشد و كسانی را كه از طرف شاه، برای اشتراك در حكومت، به ولایات فرستاده شده بودند یا با ترساندن بنده و مطیع خود میساختند و یا با سیم و زر میفریفتند. آنگاه این فرمانداران به میل خود به هر جا میخواستند لشكر میكشیدند و مال فراوان به دست میآوردند و گاهگاه بر ضد شاه قیام میكردند. شورش ها و جنگ های متوالی سبب از نفس افتادن ایرانی شد که دیگر کوچکتر گشته بود. مردان محتاط و ترسو بر جای مانده بودند و هنگامیکه آنها برای رویاروئی با اسکندر فراخوانده شدند کسی قادر به این نبرد نبود. به این ترتیب روح زندگی و نشاط در قشون شاهنشاهی فسرده بود؛ و در تمرین دادن به قشون و بهبود بخشیدن به افزار جنگی ایشان پیشرفتی نشده بود. سرداران سپاه از تازه های فنون جنگی آگاهی نداشتند. چون آتش جنگ افروخته شد، این سرداران بزرگترین خبط ها ر ا مرتكب شدند و سپاه غیر متجانس ایران كه بیشتر افراد آن تیرانداز بودند، هدف خوبی برای نیزه های بلند مقدونیان و دسته های زرهدار به هم پیوسته آن شدند (142). اسكندر نیز به لهو و لعب می پرداخت، ولی این پس از آن بود كه پیروز شد؛ اما فرماندهان ارتش ایران كنیزكان خود را همراه آورده بودند و كمتر كسی در میان ایشان یافت میشد كه به جان و دل آماده جنگ باشد. تنها سربازان واقعی در قشون ایران مزدوران یونانی بودند.

از همان روز كه خشایارشا در سالامیس شكست خورد، معلوم بود كه روزی یونانیان دولت ایران را به مبارزه خواهند كشید. یك طرف راه بزرگ بازرگانیی كه باختر آسیا را به مدیترانه می پیوست در تصرف ایرانیان بود و طرف دیگر آن را یونانیان در اختیار داشتند. آنچه از قدیم در طبع آدمی بوده، و وی را به طمع كسب مال میانداخته، خود سبب آن بوده است كه روزی چنین جنگی بین یونان و ایران درگیر شود. به محض اینكه یونانیان كسی چون اسكندر را پیدا كردند كه بتوانند در زیر پرچم او متحد شوند، به این كار برخاستند.

اسكندر، بی مقاومتی، از هلسپونت (تنگه داردانل در دریای مرمره بین یونان و ترکیه کنونی، -م) گذشت، لشکر او از نگاه آسیاییان ناچیز بود: 30 هزار پیاده و پنج هزار سواره (الف). لشکرایران که عبارت از 40 هزار نفر بود كوشید تا اسكندر را در کنار رود گرانیكوس متوقف سازد؛ در این نبرد، یونانیان 115 نفر، و ایرانیان 20  هزار نفركشته دادند (144). اسكندر تا مدت یك سال رو به جنوب و خاور پیش میآمد و بعضی شهرها را میگرفت، و پاره ای دیگر در برابر وی سر تسلیم فرود میآوردند. در این اثنا، داریوش سوم لشکری 600 هزار نفری از سربازان و ماجراجویان برای خود فراهم ساخته بود. او برای عبور كردن چنین سپاهی از پلی كه با كشتیها بر روی فرات بسته بودند، پنچ روز وقت صرف نمود؛ دستگاه سلطنت را ششصد استر و سیصد شتر حمل میكرد (145). چون دو لشكر در ایسوس (جنوب شرق ترکیه کنونی، مرز سوریه کنونی، -م) به یكدیگر برخوردند، با اسكندر بیش از 30 هزار مرد جنگی نبود. اما داریوش، با همه تیره بختی و نادانی که ممکن اسن سرنوشت آدمی را دچار آن کند،، میدانی را برای جنگ برگزیده بود كه جز معدودی از سپاه بیشمار وی نمیتوانستند به كارزار برخیزند و باقی سربازان بیكار ماندند. چون آتش جنگ فرو نشست، معلوم شد كه یونانیان 450 كشته داده اند و از ایرانیان 110 هزار نفر كشته شده كه بیشتر آنان در بلبشوی فرار به قتل رسیده بودند. اسكندر سخت در پی فراریان افتاد و به قولی، بر پلی كه از اجساد سربازان ایران ساخته شده بود، از رودی گذشت (146). داریوش زن، مادر، دو دختر، ارابه و چادر مجلل خود را به جا گذاشت و ننگ فرار را تحمل كرد. اسكندر با بانوان ایرانی چنان بزرگوارانه رفتار كرد كه مورخان یونانی درشگفتی مانده اند؛ او به این بس كرد كه یكی از دختران داریوش را به زنی بگیرد. اگر به گفته كوینتوس كورتیوس (مورخ یونانی، احتمالا سده یکم م، -م) باور داشته باشیم، باید بگوییم كه مادر داریوش به قدری اسكندر را دوست داشت كه چون از مرگ او با خبر شد آن اندازه چیز نخورد تا مرد (147).

پس از آن، فاتح جوان مقدونی، برای آنكه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسیای باختری مستقر كند، با فراغ خاطری كه متهورانه می نمود آرام گرفت؛ نمیخواست پیش از آنكه پیروزیهای خود را سروسامانی بدهد و خط ارتباطی مطمئنی برای خویش فراهم سازد، از جائی كه به آن رسیده بود پیشتر برود. مردم بابل، مانند اهالی اورشلیم، به شكل دسته جمعی، برای خوشامد گفتن به اسكندر، از شهر خود بیرون آمدند و شهر را، با هر چه طلا داشتند، به وی تقدیم كردند. اسكندر با خوشرویی پیشكشی های ایشان را پذیرفت و دستور داد معابد ایشان را، كه خشایارشا از روی بی تدبیری خراب كرده بود، تعمیر كنند؛ این خود، مایه خوشحالی و خرسندی مردم شد. داریوش به وی پیغام فرستاد و پیشنهاد صلح كرد و وعده داد كه اگر مادر و زن و دو دخترش را به وی بازگرداند، ده هزار تالنت طلا به اسكندر بدهد (ب)،  یكی از دخترهای خود را به او تزویج كند و تسلط وی را بر تمام نواحی واقع درمغرب فرات به رسمیت بشناسد؛ درمقابل، چیزی از اسكندر نمیخواهد، جز این كه از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد. پارمنیون، فرمانده دوم ارتش یونان، با شنیدن این پیشنهادها گفت كه «اگر من به جای اسكندر بودم با كمال خرسندی این پیشنهادهای عالی را می پذیرفتم و با كمال شرافتمندی خود را از تصادف شكست مصیبت باری كه ممكن است پیش بیاید دور نگاه میداشتم». اسكندر كه این سخن را شنید، گفت: «اگر من هم پارمنیون بودم چنین میكردم ». ولی، چون وی پارمنیون نبود واسكندر بود، در جواب داریوش گفت كه پیشنهادهای او معنی ندارد، چه وی، یعنی اسكندر، فعلا آنچه را که داریوش به او پیشنهاد می كند در تصرف دارد و هر آن بخواهد میتواند دختر شاهنشاه ایران را به همسری خویش انتخاب كند. داریوش چون دانست كه امیدی به بسته شدن صلح با چنین مرد زبان آورو بی ملاحظه ای نیست، با كمال بی میلی، به گرد آوردن سپاهی پر شمار تر از سپاه نخستین برخاست.

تا آن زمان اسكندر بر صور مسلط شده و مصر را به املاك خویش افزوده بود؛ پس از آن او بازمتوجه امپراتوری بزرگ ایران شد و رسیدن به شهرهای دور آن را وجهه همت خویش قرار داد. لشكریان وی، بیست روز پس از بیرون آمدن از بابل، به شهر شوش رسیدند و اسكندر، بی مقاومتی، بر آن مستولی شد. سپس بسرعت به جانب تخت جمشید به راه افتاد تا اینکه نگهبانان خزانه شاهنشاهی فرصت غارت آن را نداشته باشند. در اینجا اسكندر كاری كرد كه در زندگی پر از كارهای باشكوه وی لكه ننگی بر جای گذاشت؛ و آن اینكه، طبق روایات، برای فرو نشاندن آتش هوس یكی از معشوقه های خود به نام تائیس (ج)، و با وجود نظر مخالف پارمنیون، به كاخ های پرسپولیس آتش زد و به سپاهیان خود پروانه غارت  شهر را داد. پس از آنكه دل لشكریان خود را با اموال غارتی و عطایای خود به دست آورد، رو به شمال به راه افتاد تا برای آخرین بار با داریوش رو به رو شود .

داریوش از ولایات پارس، و بویژه ولایات خاوری، قشونی به شمار یك میلیون نفر فراهم آورده بود (148)، كه مركب بود از: پارسیان، مادیان، بابلیان، سوریان، ارمنیان، كاپادوكیاییان، باكتریاییان، سغدیان ، آراخوسیاییان، سكاها، و هندوان. افراد این قشون دیگر تنها به تیر و كمان مسلح نبودند، بلكه زوبین و نیزه و زره نیز داشتند و بر اسب و فیل سوار بودند و به چرخ های ارابه هاشان داس هایی بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم مزرعه درو كند. آسیای پیر، با این نیروی عظیم، آخرین تلاش خود را میكرد كه در مقابل اروپای جوان از هستی خویش دفاع كند. اسكندر با هفت هزار سوار و 40 هزارپیاده در گوگمل (نزدیکی اربیل امروز در کردستان، -م) با این مخلوط ناهمرنگ بی نظام برخورد و نبرد درگرفت. اسکندر با برتری سلاح، شجاعت  و فرماندهی صحیح خویش، توانست در ظرف  یك روز شیرازه سپاه داریوش را از هم بگسلد. داریوش بار دیگر در صدد گریختن از میدان جنگ برآمد، ولی فرماندهان وی این فرار دوم را ناخوش دانستند و وی را ناگهانی، درسراپرده اش كشتند. اسكند ر، از كشندگان شاه ایران هر كه را به دست آورد، كشت و نعش داریوش را با احترام به پرسپولیس فرستاد تا مانند دیگرشاهان هخامنشی به خاك سپرده شود و این خود بیشتر سبب شد كه ایرانیان نیكخویی و جوانمردی او را بپسندند و زیر پرچمش گرد آیند. اسكندر كارهای ایران را به سامان رسانید و آن را یكی از استان های دولت مقدونیه ساخت. آنگاه پادگان نیرومندی برای نگاهداری آن بر جای گذاشت و به جانب هند رهسپار شد.

————————-

زیرنویس ها:

(الف) تیتوس یوسفوس، مورخ رومی-یهودی سده یکم میگوید: «همه آنان که در آسیا بودند باور داشتند که مقدونیان بخاطر ازدحام لشکریان ایران با آنها به جنگ بر نخواهند خاست» (143).
(ب) این رقم احتمالا برابر با 60 میلیون دلار با ارزش کنونی است.
(ج) پلوتارک، کوینتیوس کورتیوس و دیودوروس با این روایت موافق اند اما با اینهمه باید نسبت به این داستان تردید معینی هم داشت.
(د) شهری در حدود صد کیلومتری آربلا که نام خود را به این نبرد داده است.

———————————–

منابع:
1. Huart, C.: Ancient Persian and Iranian Civilization. New York,
1927, , 25-6
2. Maspero, G.: The Passing of the Empires. London, 1900, 452
3. Herodotus: Histories, tr. by Cary. London, 1901 I, 99
4. Ibid., i, 74
5. Rawlinson, G., ed.: Herodotus. 4v, London, 1862, 370
6. Daniel, vi, 8
7· Rawlinson, ibid, 316-7
8. Huart, ibid, 27
9. Herodotus, ibid, I, 119
10. Encyc. Brit., xvii, 571
11. Rawlinson, iii, 389
12. Maspero, 66B-7I
13. Rawlinson, iii, 398
14. Herodotus, III, 134
15. Sykes, Sir P., Persia, 6
16. XV, iii, 10
17. The population estimates are those of Rawlinson, iii, 422, 241
l8. Strabo, XV, ii, B; Rawlinson, ii, 306; iii, 164; Maspero, 452
19. Dhalla, M. N., Zoroastrian Civilization, 211, 222, 259; Rawlinson, iii, 202-4; Kohler, Carl, History of Costume,75-6
20. Rawlinson, iii, 211, 243
21. Adapted from Rawlinson, iii, 250-1
22. Huart, 22
23. Schneider, i, 350
24. Mason, W. A., 264
25. Dhalla, 141-2
26. Herodotus, I, 126
27. Strabo, XV, iii, 20; Herodotus, I, 133
2B. Dhalla, IB7-B
29. Herodotus, V, 52
30. Cambridge Ancient History, CAH, iv, 200
31. Dhalla, 218
32. Ibid., 1440 257; Müller, Max, India: What Can It Teach Us?, 19
33. Rawlinson, iii, 427
34. CAH, iv, 185-6
35. Rawlinson, iii, 245
36. Ibid., 171-2
37. Ibid., 228; Plutarch, Life of Artazerxes, cbs. 5-17
38. Rawlinson, iii, 221
39. Dhalla, 237
40. Ibid., 89
41. Rawlinson, iii, 241
42. Herodotus, VII, 39. But perhaps Herodotus had been listening to old wives› tales
43· Dhalla, 95-9
44. Ibid., 106
45. Herodotus, V, 2S
46. Darmesteter, J., The Zend-Avesta, i, p. lxxxiiif
47. Ibid
48. Huart, 78; Darmesteter, !xxxvii; Rawlinson, iii, 246
49. Ibid.; Sumner, Folkways, 236
50. Plutarch, Artazerxes, in Lives, iii, 464
51. Rawlinson, iii, 4Z7; HerodotuS, III, 95
52. —
53. Maspero, 572f
54. Vendidad, XIX, vi, 45
55. Darmesteter, i, xxxvii; Encyc. Brit.,xxiii, 987
56. Dawson, M. M., Ethical Religion of Zoroaster, xiv
57. Rawlinson, ii, 323
58. Edouard Meyer dates Zarathustra about 1000 B.C.; so also Duncker and Hummel (Encyc. Brit., xxiii, 987; Dawson, xv); A. V. W. Jackson places him about 660-583 B.C. (Sarton, 61)
59. Briffault, iii, 191
60. Dhalla, 72
61. Schneider, i, 333; CAR, iv, 1I0f; Rawlinson, ii, 323
62. Encyc. Brit., xxiii, 942-3; Rawlinson, ii, 3ZZ; Dhalla, 38f
63. Ibid., 40-2; Encyc. Brit., xxiii, 942-3; Maspero, Passing, 575-6; Huan, xviii; CAH, iv, 207
64. Encyc. Brit., I.e.
65. Darmesteter, xxvii, Gour, Sir Hari Singh, Spirit of Buddhism
66. Vend. II, 4, z9, 41
67. Ibid., 22-43
68. Darmesteter, lxiii-iv
69. Yasna, xliv, 4
70. Darmesteter, lv, lxv
71. Dawson, 5zf
72. Encyc. Brit., xxiii, 988
73. Dawson, 46
74. Maspero, Passing, 583-4; Schneider, i, 336; Rawlinson, ii, 340
75. Dawson, 125
76. Shayast-la-Shayast, XX, 6, in Dawson,131
77. Vend. IV, I
78. Ibid., XVI, iii, 18
79. Herdotous, I, 134
80. Shayast-Ia-Shayast, VII, 6, 7, I, in Dawson, 36-7
81. Westermarck, Morals, ii, 434; Herodotus, VII, 114; Rawlinson, iii, 350n
82. Strabo, XV, iii, 13; Maspero, 592-4
83· Reinach (1930), 73; Rawlinson, ii, 338
84. The “Ormuzd” Vast, in Darmesteter, ii, 21
85. Nask VIII, 58-73, in Darmesteter, i, 380-1
86. Vend., XIX, v, 27-34; Vast zz; Yasna LI, 15; Maspero, 590
87. Yasna XLV, 7
88. Dawson, 246-7
89. Ibid., 256f
90. Ibid., 250-3
91. CAH, iv, 211
92. Cf., e.g., Darmesteter, i, pp. lxxii-iii
93. CAH, iv, 209
9+ Dhalla, 201, %18; Maspero, 595
95. Harper, Literature, 181
96. Dhalla, 250-1
97. HerodotuS, IX, 109; Rawlinson, iii, 170
98. Ibid., iii, 518, 524
99. Ibid., 170• 100. Strabo, XV, iii, 20, 101, Dhalla, 2ZI
10Z. Herodotus, I, 80; Xenophon, CyrDpaedia, I, ii, 8; VIII, viii, 9; Strabo, XV, iii, 18; Rawlinson, iii, Z 36
103. Dhalla, 155; Dawson, 36-7
104. Dhalla, 119, 190-1
105. E.g., Vend. IX
106. Darmesteter, i, p. lxxviii
107. Vend. VIII, 61-5
108. 1,4
109. I, 135
110. Vend. VIII, v, 3z; vi, z7
111. Strabo, XV, iii, 17; Vend. IV, iii, 47
112. Ibid., iii, I
113. XV, ii, 20f
114. XX, i, 4; XV, iv, 50-1
115. XXI, i, I
116. Maspero, 588. These cases were apparently confined to the Magi
117. Herodotus, VII, 83; IX, 76; Rawlinson, iii, 138
118. Esther, ii, 14; Rawlinson, iii, 119
119. Dhalla, 74-6, 219; Rawlinson, iii, 222, 237
119-1. Plutarch, Artaxerxes, Lives, iii, 463-6
120. Dhalla, 70-1
121. Herodotus, I, 139; Dhalla, 119
122. Vend. XV, 9-11; XVI, 1-2
123. Bundahis, XVI, I, I, in Dawson, 156
124. Venkateswara, 177; Dhalla, 225
125. Ibid., 83-5; Dawson, 151
126. Herodotus, I, 136
127. Strabo, XV, iii, 18
128. Darmesteter, i, p. Ixxx
129. Vend. VII, vii, 41f
130. Ibid., 36-40
131. Rawlinson, iii, 135
132. N. Y. Times, Jan. 6, 1931
133. Dhalla, 176, 195, 256; Rawlinson, iii,234
134. N. Y. Times, Jan. 23, 1933
135· Dhalla, 153-4
136. Rawlinson, iii, 178
137. N. Y. Times, July 28, 1931
138. Fergusson, History of Architecture, i, 198-9; Rawlinson, iii, 198.
139. Breasted in N. Y. Times, March 9, 1931
140-1. Dhalla, 100-1
140-2. Rawlinson, iii, 2440 400
141. Maspero, 715
142. Aman, Anabasis of Alexander, I, IS
143. Josephus, Antiquities, XI, viii, 3
144. Arrian, I, 16
145. Quintus Curtius, III, 17
146. Arrian, II, II, 13; Plutarch, Life of Alexander, ch. 20
147. Quintus Cunius, X, 17; CAH, vi, 369
148. Plutarch, Alexander, ch. 31; Arrian, III,8

——————————-

پایان بخش «ایران» («پرشیا») از جلد یکم در کتاب یازده جلدی «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) اثر ویل  دورانت

——————————-

چالش اسلام ۱۵۶۶-۱۶۴۸

چلیپایی از میرعماد بزرگ‌ترین نستعلیق‌نویس همه اعصار (منبع: ویکی پدی)
چلیپایی از میرعماد بزرگ‌ترین نستعلیق‌نویس همه اعصار (منبع: ویکی پدی)

۱ – ترکان عثمانی

هنگام كشمكش های سیاسی و مذهبی در درون دنیای مسیحیت، جمعی از متفكران از مشاهده بیطرفی ظاهری خداوند در رویاروئی میان مسیحیان و مسلمانان احساس تشویش میکردند. اگر چه مسلمانان از اسپانیا طرد شده بودند، «دارالاسلام» (دنیای اسلام) هنوز پهناور بود و شامل اندونزی و شمال هندوستان نیز میشد. در حقیقت، این زمان، عصر درخشان سلطنت سلسه مسلمان مغول (و یا گورکانیان، تیموریان، -م) در دهلی بود (١۵٢۶-١٧٠٧). جهان اسلام شامل افغانستان، قسمت اعظم آسیای میانه و سراسر ایران بود، یعنی كشوری كه در این دوره، هنر آن به كمال خود رسید. در غرب ایران، امپراتوری عثمانی قرار داشت كه از حیث وسعت فقط اسپانیا با آن رقابت میكرد. تركان عثمانی همه سواحل دریای سیاه را در اختیار داشتند، بردهانه های رود های دانوب، دنیپر، و دنیستر مسلط بودند و به خان های تاتار که متفقین خودشان بودند، كمك میكردند كه كریمه و دهانه رود دون را تحت نظارت خود داشته باشند. همچنین ارمنستان، آسیای صغیر(آناتولی، -م)، سوریه، عربستان و همه خاورمیانه جزو امپراتوری عثمانی بود. در اینجا مشهورترین شهرهای قدیم و قرون وسطی قرار داشتند – مانند بابل، نینوا، بغداد، دمشق، انطاكیه (آنتاکیا، -م)، طرسوس، اسمیرنا (ازمیر، -م)، نیقیه (ایزنیک، -م)، مكه  و اورشلیم، یعنی جائی كه مسیحیان با اجازه مسلمانان در آرامگاه مسیح به عبادت میپرداختند. در مدیترانه خاوری جزیره های بزرگ قبرس، رودوس، و كرت جزو متصرفات عثمانی بودند. قسمت اعظم جمعیت شمال آفریقا از دریای سرخ تا اقیانوس اطلس را مسلمانان تشكیل میدادند: مصر به وسیله پاشاهائی كه از طرف سلاطین عثمانی منصوب میگشتند، اداره میشد. طرابلس، تونس، الجزایر، و مراكش تحت تسلط سلسله های محلی مسلمان بودند كه درجه اطاعت آنان از تركان عثمانی با دوری و نزدیكی آنان از قسطنطنیه تناسب معكوس داشت.  این دوره عصر فرمانروایی سلسله سعدیون (١۵۵٠١۶۶٨) در مراكش بود و مراكش، پایتخت آن، مركز تجارت و هنر به شمار می رفت. در اروپا متصرفات عثمانی مشتمل بود بر نواحی میان تنگه بوسفور تا یونان (معمولا آتن و اسپارت)، بالكان، مجارستان تا صد و شصت كیلومتری وین، از طریق دالماسی تا دروازه های ونیز، از بوسنی و آلبانی تا نزدیكی آدریاتیك و قلمرو پاپ. در آنجا، در وین محصور، اختلاف عمده، میان پروتستان ها و كاتولیك ها نبود، بلكه بین میان مسیحیان و مسلمانان بود. در درون آن خط محاصره مسلمانان، فرقه های مختلف مسیحی میزیستند .

اسلام هر اندازه هم که به طرف غرب گسترش می یافت، باز شرقی بود. قسطنطنطیه (استانبول کنونی، -م) به منزله دریچه ای به سوی اروپا به شمار میآمد، اما ریشه های امپراتوری عثمانی به اندازه ای با آسیا پیوستگی داشتند كه تركان مغرور حاضر به تقلید از غرب نبودند. در بعضی از كشورهای اسلامی گرمای بیابان یا مناطق حارَه باعث بیحالی افراد می شد. سرزمین های غیر مسكون، مردم را از امور بازرگانی بر كنار میداشتند و افراد نمیتوانستند مانند ساكنان اروپای باختری حریصانه به كار و كوشش بپردازند. مسلمانان بیشتر به آرامش رغبت داشتند و به آسانی قانع میشدند. كارهای دستی تغییر ناپذیر مسلمانان ظریف و زیبا، ولی مستلزم وقت و سلیقه بودند و مردم نمیتوانستند به مقدار زیاد از آنها تهیه كنند. كاروان ها آرام طی طریق میكردند، اما نمیتوانستند با كشتی های پرتغالی، اسپانیایی، انگلیسی و هلندی كه از راه های سرتاسر آبی به هندوستان میرفتند، رقابت كنند. با وجود این، بعضی از بندرهای مدیترانه، مانند ازمیر، در نتیجه تبادل كالا میان كشتی و كاروان ترقی كردند. اسلام مردم را در جنگ به شجاعتی آمیخته به امید تحریض میكرد، ولی در روزگار صلح آنان را به اعتقاد به جبر وا میداشت. مردم با سماع درویشان و رویاهای صوفیانه آرام میشدند و اگر چه اسلام در آغاز علم را تشویق كرده بود، در این هنگام فیلسوفان را مرعوب میساخت و آنان را به مباحثات فضل فرو شانه بیهوده قرون وسطایی ترغیب مینمود. «علما»، یعنی روحانیونى که طبق موازين  قرآن قانون مینوشتند،  كودكان را در روحیه ای آمیخته با ایمانی متشرعانه تربیت میکردند و مواظب بودند كه در این عصر دلیل و برهان، کسی سرش را بلند نکند. در اینجا بود كه در كشمكش میان مذهب و فلسفه، مذهب به طور قاطعی پیروز شد.

گذشته از اینها، همین دین، یعنی اسلام، در سرزمین هایی كه تركان عثمانی از مسیحیان گرفتند، به سهولت پیش رفت. در قسطنطنیه، انطاكیه، اورشلیم، و اسكندریه كلیسای مسیحی شرقی هنوز از خود دارای بطرك (پاتریارک، -م) بود، اما تعداد مسیحیان بسرعت كاهش مییافت. در آسیای صغیر ارمنی ها و در مصر قبطی ها در آیین عیسوی باقی ماندند، اما به طور كلی در آسیا، افریقا، و شبه جزیره بالكان، توده های مردم به اسلام گرویده بودند. احتمالا این تغییر مذهب دارای انگیزه های عملی بود: اگر مردم همچنان مسیحی میماندند، از مناصب رسمی محروم میشدند، در ازای خدمت نظام وظیفه مالیات عمده ای (جزیه، -م) میپرداختند و از هر ده كودك یكی را میبایستی به دولت بسپارند تا (پس از قبول اسلام، -م) به عنوان «ینی چری»  برای خدمت در ارتش یا ادارات تربیت شود.

از طرف دیگر، مسیحیان مقیم كشورهای اسلامی از آزادی مذهبیی برخوردار بودند كه هیچ فرمانروای مسیحی حاضر نمیشد چنین آزادی را به مسلمانان مقیم كشورهای مسیحی اعطا كند. مثلا در ازمیر مسلمانان پانزده مسجد، مسیحیان هفت كلیسا، و یهودیان هفت كنیسه داشتند (1). در تركیه و بالكان كلیسای ارتدوكس یونانی در مقابل هرگونه دست اندازی به مراسم مذهبی شان از طرف نمایندگان دولت عثمانی حراست میشد (2). به عقیده پپیس (ساموئل پیپس، وقایع نویس انگلیسی قرن هفدهم، -م) ، قسمت اعظم مجارستان از آن لحاظ تسلیم تركان شد كه تحت تسلط عثمانی از آزادی مذهبی بیشتری برخوردار بود تا امپراتوران كاتولیك (3). این موضوع مسلما درباره فرقه های «ضاله» مسیحی صدق میكرد. سر تامس آرنولد مینویسد: «كالوِنی های مجارستان و ترانسیلوانی و پیروان اونیتاریانیسم كشور اخیر ترجیح میدادند كه از تركان اطاعت كنند، ولی به دست خانواده متعصب هابسبورگ نیفتند» و «پروتستان های سیلزی مشتاقانه به تركیه عثمانی مینگریستند و با طیب خاطر حاضر بودند كه آزادی مذهبی را به بهای اطاعت از مسلمانان خریداری كنند (4).» داوری استاد مسلم مسیحی درباره تاریخ یونان (منظور نویسنده توماس آرنولد، خاورشناس بریتانیائی است، -م) جدید بیشتر قابل توجه تر است :

بسیاری از یونانی های با استعداد و دارای اصول اخلاقی به اندازه ای به برتری مسلمانان واقف بودند كه هرگاه به عنوان فرزندان ملل خراجگزار به خدمت سلطان درنمی آمدند، باز آئین اسلام را به میل و رغبت می پذیرفتند. در این گونه تغییر مذهب ها احتمالا برتری اخلاقی جامعه عثمانی… به اندازه احساسات شخصی افراد تاثیر داشته است (5).

ارزیابی این «برتری اخلاقی» تركان عثمانی قرن هفدهم دشوار است. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، تاجر و سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) كه بین سالهای
١۶٣١-١۶٣٣ و ۱۶۳۸-١۶۴٣در كشورهای اسلامی مسافرت و تجارت كرد، مینویسد: «تركیه پر از دزدانی است كه دسته دسته به دور هم گرد میآیند و در راه ها در كمین بازرگانان مینشینند.» تركان عثمانی به نیكوكاری بی سر و صدا مشهور بودند، اما همان دینی که در زمان صلح كه جلو تند روی های غیر اجتماعی آنان را میگرفت، احساساتشان را در جنگ علیه كفار بشدت برمی انگیخت. آنها اسیران مسیحی را به صورت برده در میآوردند و به مسیحیانی كه در مجاورت مرزهای تركیه میزیستند حمله میكردند و آنان را به اسارت میبردند. با وجود این، تركان بمراتب كمتر از مسیحیانی كه جهت گرفتن برده به آفریقای سیاه حمله میكردند به دادوستد برده میپرداختند و ظلم و شقاوت كمتری مرتكب میشدند. ظاهرا در كشورهای اسلامی زیاده روی های فرساینده جنسی بمراتب بیشتر از كشورهای مسیحی رواج داشت و تاثیرات آن مضرتر بود، حال آنكه معمولا از حد معمول تعدد زوجات فراتر نمیرفت. جامعه تركیه تقریبا به تمامی مردانه بود و از آنجا كه معاشرت زن و مرد خارج از خانه مجاز نبود، مسلمانان به همجنس بازی  میپرداختند – چه نوع افلاتونی و چه فیزیکی آن. روابط جنسی زنان با یكدیگر (لسبیانیسم) در  «زنانه» ها («اندرون»، مکان های مخصوص زنان) رواج داشت (8).

در میان اقلیتی بزرگ، فعالیتی فرهنگی، و لو محدود، دیده میشد. تعداد باسوادان در متصرفات اروپایی تركیه در قرن هفدهم شاید بیش از كشورهای مسیحی بود. با ملاحظه فهرست كتبی كه «حاجی خلیفه» (کاتب چلبی، دانشمند عثمانی قرن هفدهم، -م) از بیست وپنج هزار كتاب به زبان های عربی، تركی، و فارسی تهیه كرد (١۶۴٧) میتوان به وفور ادبیات پی برد. در زمینه الهیات، فقه، علم پزشكی، معانی بیان، تراجم احوال، و تاریخ صدها كتاب وجود داشتند (9). در میان تاریخنویسان «احمدبن محمد» مهمتر از همه است. ما او را بیشتر با نام «المقری» میشناسیم و این اسم ماخوذ از دهكده ای در الجزایر است كه زادگاه او بوده است. كتاب او در مورد سلسله های اسلامی اسپانیا غالبا مورد استفاده ما قرار گرفته است. قسمت اعظم كتاب او عبارت است از استنساخ یا خلاصه ای از روایات قبلی. با وجود این، کتاب نامبرده اثر قابل توجهی در این عصر است، و نه تنها سیاستها و جنگها را شرح میدهد، بلكه از اخلاق، قانون، زن، موسیقی، ادب، و پزشكی سخن میگوید و با جزئیات جالب و قصه هایی كه بدانها جنبه انسانی میدهد به صورت اثری زنده در میآید.

تقریبا هر تُرك باسوادی شعر میگفت، و (همچنانكه در ژاپن مرسوم است) فرمانروایان با شوق و ذوق در مسابقات شركت میكردند. محمد ابن سلیمان، كه بیشتر به «فضولی» معروف است، شعرهای غنایی زیبایی سروده است. اگر چه ترجمه انگلیسی بدی از اشعار او به عمل آمده، اما با اینهمه میتوان به معانی آنها پی برد و از آن جمله آموخت که زنان بغداد تا زمانی كه شوهر نكرده اند نرم و گرم و محجوبند. محمود عبدالباقی (درگذشته ١۶٠٠) بزرگترین شاعر غنایی عثمانی پس از آنكه مدتی خواننده محبوب دربار سلطان سلیمان قانونی بود، پس از مرگ ازبابش، سی و چهار سال به آوازخوانی ادامه داد. نفعی ارضرومی (درگذشته ١۶٣۵) هجو نامه های نیشداری نوشت كه یكی از آنها ممكن است به گوش خداوند رسیده باشد، زیرا هنگامی كه سلطان مراد چهارم آن را میخواند، صاعقه ای به پای او خورد. از این رو دیوان او را درهم درید و خود او را از قسطنطنیه بیرون كرد. پس از چندی دوباره به دربار احضار شد، اما بایرام پاشای وزیر، كه از یكی از هجو نامه های دیگر او رنجیده  بود، فرمان داد سرش را از تن قطع کنند (10).

با اینهمه، هنر عثمانی شاهكارهایی به وجود میآورد. مسجد سلطان احمد اول در سال ١۶١٠ با شش مناره، گنبدهای بسیار، ستون های عظیم رگه دار، طاق های موزائیكی، خطاطی های استادانه و تزیینات درخشان ساخته شد. پنج سال بعد، احمد مسجد جامع زیبای «ینی والده جامع سی» را وقف زن محبوب خود كرد. در این دوره دو مسجد عالی در دمشق ساخته شدند و«سنان»، معمار بی نظیری كه طرح مسجد سلیمان (سلیمانیه، -م) را ریخته بود، مسجدی در آدریانوپل (ادیرنه کنونی، به نام «سلیمیه»، -م) برای سلطان سلیم دوم ساخت كه به عقیده جمعی از همه مساجد قسطنطنیه زیباتر است.

در ساختن كاشی های هنرمندانه هیچ تمدنی از تمدن اسلامی فراتر نرفته است، مانند كاشی های مسجد سلطان احمد اول یا كاشی های زیباتری كه زینت بخش آرامگاه سلطان سلیم دوم نزدیك مسجد ایاصوفیه است. در این کاشی ها دسته گل های سفید و آبی در زمینه ای سبزو آبی  با شاخ و برگ های سرخ دیده میشوند. گل های واقعی زیباتر از آنها نیستند و ممكن است به برتری آنها حسد ببرند. در این دوره ازنیق (ایزنیک، نیقیه، -م) به سبب كاشی های پرجلای خود شهرت داشت. در همین شهر بود كه کنستانتین در سیزده قرن پیش بر مجمعی تاریخی كه مسیحیت را تثبیت كرد ریاست داشت – از این كاشی ها نمونه های بارزی در موزه متروپلیتن نیویورك میتوان دید.

مینیاتور در تركیه تقلیدی از آثار ایرانی بود كه در این نوشته آنها را مورد بررسی قرار خواهیم داد. خوشنویسی به اندازه ای رواج داشت كه قبل از سال ١٧٢٨ هیچ كتابی در تركیه چاپ نشد. میگویند كه یك سطر خط میرعماد (خطاط معروف ایرانی سده 16-17، -م) در دوره حیات او به یك سكه طلا به فروش میرفت (11). در بافندگی نیز تركان از ایرانیان پیروی میكردند، اما از هیچ قوم دیگری عقب نبودند. قالیچه های تركیه بافت ظریف، طراحی پیچیده و رنگ امیزی قالیچه های ایرانی را نداشتند، اما در تاریخ هنر صاحب مقامی ارجمند هستند. حتی در قرن پانزدهم قالیچه های تركیه در غرب شهرت یافته بودند، زیرا آنها را در نقاشی های «مانتنیا» و بعدها در آثار «پینتوریكیو»، «پاریس بوردونه» و «هولباین» میتوان دید. بسیاری از قصرهای سلسله «تودور» (در بریتانیا، -م) با قالیچه های تركی مفروش شده بودند. حتی كرامول دلیر(اولیور کرامول، سیاستمدار و فرمانده بریتانیا از سده هفدهم، -م) نیز بیست و دو تخته از آنها داشت (12) و  در فرشینه های گوبلن، كه زندگی لویی چهاردهم را مجسم میكند، نیز میتوان این قالیچه های ترکی را مشاهده نمود. غرب یاد میگرفت كه شرق، هم هنر و هم اسلحه دارد.

نبرد لپانتو 1571، موزه سلطنتی گرینویچ
نبرد لپانتو 1571، موزه سلطنتی گرینویچ

٢ – نبرد لپانتو

اما فرمانروایان غرب بایستی مواظب اسلحه تركان میبودند، زیرا سلاطین عثمانی اعلام كرده بودند كه قصد دارند همه اروپا را زیر سلطه مسلمانان در آورند. افراد و ثروت قلمرو وسیع آنان بزرگترین ومجهزترین ارتش را در اروپا در اختیار آنان میگذاشت. تعداد «ینی چریها» به تنهایی بیش از پنجاه هزار نفر بود. شاید هم نیکبختی غرب و مسیحیت در وسعت امپراطوری عثمانی نهفته بود، زیرا مسافت های طولانی مانع از آنمیشد كه منابع پراكنده  دولت عثمانی در یك جا گرد آیند. سلاطین عثمانی اگر چه بیش از هر سلسله مسیحی بر سر كار ماندند (١٢٨٨-١٩٢٢)، اما بتدریج رو به زوال نهادند. آنها اوقات خود رادر حرمسرا میگذراندند و زمام امور را به دست وزیرانی موقتی رها میكردند كه مقام ناپایدارشان آنان را بدین فكر میانداخت كه برای دوره بركناری خویش ثروتی بیندوزند.

سلطان سلیم دوم كه در سال ١۵۶۶ پس از سلطان سلیمان قانونی بر تخت نشست، مردی بی كفایت بود و تنها كار مفیدی كه انجام داد این بود كه امور اداری و سیاسی را به دست «محمد صوقللی» وزیر توانای خود سپرد. حملات تركان به امپراتوری مقدس روم متوقف شد. امپراطور «ماكسیمیلیان دوم»، با پرداخت سالیانه سی هزار دوكات، صلح را خریداری كرد و صوقللی توجه خود را به شكار نزدیكتری معطوف داشت. عربستان كه استقلال مذهبی خود را حفظ كرده بود، در این هنگام (١۵٧٠) به تصرف «باب عالی» (دربار عثمانی، -م) درآمد.از آنجا كه متصرفات ونیز در دریای اژه هنوز مانع تجارت و كشتی های عثمانی بودند، «لالا مصطفی» با شصت هزار سرباز به تصرف قبرس گسیل شد. پاپ پیوس پنجم فراموش نكرده بود كه در سال ١۵۶۶ چند فروند از كشتی های تركان، آنكونا، بندر و قلعه متعلق به پاپ و واقع در ساحل آدریاتیك، را تهدید كرده بودند. فیلیپ دوم میدانست كه مسلمانان اسپانیا كه از ظلم و ستم او به جان آمده بودند، از سلطان عثمانی استمداد كرده اند (١۵۶٩) و نماینده آنان بخوبی پذیرفته شده است. اوضاع دیپلماتیك روشن بود. امپراتور حاضر به جنگ علیه تركیه نبود، زیرا عهدنامه صلحی با سلطان بسته بود و نمیتوانست آن را با سرفرازی و اطمینان خاطر نقض كند. فرانسه با هر نقشه ای كه قدرت و اعتبار اسپانیا را بالا میبرد مخالف بود و خود را دوستدار تركان معرفی میكرد تا از كمك آنانعلیه امپراتور استفاده كند. انگلستان بیم داشت كه مبادا اتحاد با فیلیپ آن كشور را، در صورت پیروزی، تحت تسلط اسپانیای كاتولیك در آورد و نیز نگران بود كه مبادا اسپانیا، در نتیجه پیروزی، بر آدریاتیك مسلط شود و به قدرت انحصاری ونیز در آن دریا خاتمه دهد . پاپ پیوس مدت یك سال زحمت كشید تا این تردیدها را از میان برداشت. وی مجبور بود قبول كند كه عواید كلیسا مورد استفاده ونیز و اسپانیا قرار گیرد. سرانجام (٢٠ مه ١۵٧١) هر سه دولت اتحادیه مقدسی تشكیل دادند و آماده جنگ شدند.

طی این مذاكرات، حمله تركان به قبرس با تلفات سنگینی برای هر دوطرف ادامه پیدا كرده بود. نیكوزیا، پس از یك محاصره چهل و پنج روزه، سقوط كرد و بیست هزار تن از اهالی آن به قتل رسیدند. فاماگوستا تقریبا یك سال مقاومت كرد و هنگامی كه تسلیم شد (۶ اوت ١۵٧١ ) تركان، مدافع قهرمان شهر، براگادینو، را زنده زنده پوست كندند و پوستش را با كاه انباشتند و آن را به عنوان غنیمت جنگ ماركانتونیو به قسطنطنیه فرستادند.

اتحادیه مقدس، كه بدین گونه نیرو گرفته بود، قوای خود را گرد آورد. ساووا، فلورانس، پارما، لوكا، فرارا، اوربینو، و جنووا (دشمن دیرین ونیز) كشتی و سرباز فرستادند. در ناپل، «دون خوان» اتریشی پرچم دریا سالاری را با تشریفات موقری از دست «كاردینال دو گرانول» دریافت داشت. در ١۶ سپتامبر، پس از آنكه یسوعیان و كاپوسن هائی كه به آن قوم پیوسته بودند،  مراسم آئین قربانی مقدس را برای ملوانان و سربازان به جا آوردند، ناوگان از مسینا حركت كرد، از جنوب ایتالیا و تنگه اوترانتو گذشت و به سوی جزیره كورفو پیش رفت. در اینجا بود كه خبر قتل عام ها و شقاوت هایی كه تركان پس از سقوط قبرس مرتكب شده بودند رسید. این گونه اخبارعطش انتقام ملوانان را برانگیخت. همچنانكه دون خوان فرمان پیشرفت داد، فریاد «پیروزی!! پیروزی! زنده باد عیسی مسیح!» از ملوانان برخاست.

در ٧ اكتبر ١۵٧١، ناوگان از طریق خلیج پاتراس به سوی خلیج كورنت حركت كرد. در آنجا، در سواحل بندر لپانتو، نیروی دریایی ترك با ٢٢٢ كشتی شراعی، ۶٠ كشتی كوچكتر، ٧۵٠ توپ،  ٣۴ هزار سرباز، ١٣ هزار ملوان و ۴١ هزار پاروزن انتظار میكشید. مسیحیان ٢٠٧ كشتی شراعی، شش كشتی شراعی بزرگتر ونیزی با توپ های سنگین، ٣٠ كشتی كوچكتر، ١٨٠٠ توپ، ٣٠ هزار سرباز، ١٢ هزار ملوان  و ۴٣ هزار پاروزن در اختیار داشتند (13). ناوگان مسیحیان پرچمی داشت كه تصویر مسیح مصلوب بر آن نقش شده بود. تركان پرچم سلطان را، كه كلمه «الله» بر روی آن گلدوزی شده بود، در دست داشتند. جناح راست مسیحیان در برابر حمله تركان منهزم شد، اما جناح چپ تحت فرمان ونیزی ها مقاومت شدید خود را به صورت حمله با انضباطی در آورد و توپخانه كشتی های بزرگ ونیزی هزاران تن از تركان را هلاك كرد. دون خوان به كشتی پرچمدار دستور داد كه یكراست به كشتی علی پاشا، دریاسالار عثمانی، حمله برد. هنگامی كه این دو به هم رسیدند، سیصد تن از سربازان كار آزموده دون خوان وارد كشتی ترك شدند. یك راهب كاپوسن، در حالی كه صلیبی در دست گرفته بود، پیشاپیش سریازان مسیحی آنها را به حمله رهنمون شد. سرنوشت جنگ  هنگامی تعیین شد كه كشتی ترك به تصرف در آمد و سر بریده علی را بر روی چوب پرچم خود او گذاشتند (14). روحیه تركان خراب شد، و چهل فروند از كشتی های آنان رو به گریز نهادند. ١١٧ فروند به تصرف مسیحیان در آمدند، و پنجاه كشتی دیگر غرق یا طعمه حریق شدند. بیش از ٨٠٠٠ تن از تركان در جنگ هلاك شدند، ١٠ هزار نفر به اسارت افتادند و اكثر آنان به عنوان برده بین فاتحان تقسیم شدند. در حدود ١٢ هزار برده مسیحی كه در كشتی های تركان پارو میزدند رهائی یافتند. مسیحیان ١٢ كشتی و  ٧۵٠٠ نفر شامل اعضای قدیمی ترین و برجسته ترین خانواده های ایتالیا را از دست دادند. بدون تردید این جنگ بزرگترین نبرد دریایی دوران جدید بود. سروانتس، كه در میان ٧۵٠٠ تن زخمی مسیحی دیده میشد، گفت كه این جنگ «مهمترین واقعه اعصار گذشته و حال است و شاید در آینده نظیر آن دیده نشود (15 و «الف»)».

اگر فرسودگی پاروزنان، خرابی كشتی های فاتحان و به وجود آمدن توفانی سهمگین مانع از تعقیب تركان نشده بود، آن جنگ را میتوانستیم قاطع ترین نبرد در تاریخ جدید بدانیم. میان مسیحیان بر سر توزیع غنائم و انتساب افتخارات جنگی اختلاف افتاد. از آنجا كه اسپانیا نیمی از كشتی ها را فراهم كرده و نیمی از هزینه را پرداخته بود و ونیز یك سوم و پاپ یك ششم را، غنائم جنگی به همین نسبت تقسیم شدند. اسیران ترك نیز به همین ترتیب میان فاتحان بخش گردیدند. فیلیپ دوم ٣۶٠٠ اسیر پای در زنجیر دریافت داشت و از سهم پاپ ١٧۴ اسیر به عنوان پاداش به دون خوان داده شدند (16). بعضی از رهبران مسیحی مایل بودند كه اسیران مسیحی را كه از كشتی های تركان آزاد كرده بودند به عنوان برده برای خود نگاه دارند، اما پاپ پیوس پنجم مانع این كار شد (17).

هنگامی كه خبر پیروزی پخش شد، سرتاسر اروپای مسیحی به جشن و سرور پرداخت. ونیز را با تاج گل و هنرمندی خود آراستند. وقتی كه مردم در كوچه ها به هم میرسیدند، یكدیگر را در آغوش میگرفتند. تیسین، تینتورتو، و ورونزه تصویرهای عظیمی از آن نبرد كشیدند، و سباستیانو ونیرو، سردار ونیزی ها، چندین روز و شب مورد احترام و تجلیل قرار گرفت و سرانجام به عنوان دوج برگزیده شد. روحانیان و اشخاص غیر مذهبی رم كه از هنگام حركت ناوگان از مسینا اوقات خود را در اضطراب و دعا خوانی گذرانده بودند، فریاد شادی بر آوردند و خدا را سپاس گفتند. پاپ پیوس پنجم، موجد پیروزی، با ادای این جمله انجیل تقریبا حالت تقدیس به دون خوان داد: «شخصی از جانب خدا فرستاده شد كه اسمش یحیی بود» (سوره یحیی، الف، 6). مراسم قداس برپا داشتند، آتشبازی كردند و توپ انداختند. پاپ از فاتحان خواست كه ناوگان دیگری فراهم آورند. وی از فرمانروایان اروپا تقاضا كرد كه از این فرصت استفاده كنند و در جنگ مقدس به منظور طرد تركان از اروپا و فلسطین شركت جویند. همچنین از شاه ایران و شیخ فرمانروای عربستان  سعید خواست كه در حمله به تركان با مسیحیان همكاری كنند (18). اما فرانسه كه به اسپانیا حسد میبرد، چندی پس از نبرد لپانتو، به سلطان پیشنهاد كرد كه علیه فیلیپ دوم (19 و «الف») با آن كشور متحد شود. خبر این پیشنهاد، به انضمام عوامل دیگر، باعث شد كه فیلیپ دوم از هر اقدام دیگری علیه تركیه عثمانی منصرف شود. وی گرفتار مناقشات با انگلستان و اوضاع آشفته ای بود كه آلوا در هلند به وجود میآورد. گذشته از این، او خشمگین بود از اینكه ونیز میخواهد انحصار تجارت در دریای آدریاتیك را در دست داشته باشد و بیم داشت كه مبادا پیروزی دیگری بر تركان باعث تجدید قدرت ونیز شود و آن را به صورت رقیب اسپانیا در آورد. پاپ پیوس پنجم، كه از پیروزی و شكست فرسوده شده بود، در اول مه ١۵٧٢ درگذشت، و اتحادیه مقدس با مرگ او مضمحل شد .

———————————

یادداشت:

الف: در سال 1536 فرانسه صاحب نخستین «کاپیتولاسیون» های ترک ها شد که در سال 1569 تمدید گردید. در اینجا موضوع بر سر تسلیم نبود بلکه اینها عهدنامه هائی بودند که تیتر هر فصل آن («کاپیتولا») تبدیل به نام خود عهدنامه شده بود و اساسا قبول میکرد که اتباع فرانسه در سرزمین های ترکی تابع قوانین فرانسه هستند و طبق آن قوانین در دادگاه پاسخگو خواهند بود («قضاوت خارج از اراضی»). ترکیه کاپیتولاسیون های مشابهی با انگلستان (1580) و ولایات متحده (1613) امضاء کرد.

سلطان مراد سوم عثمانی (1546-1595)
سلطان مراد سوم عثمانی (1546-1595)

۳ – انحطاط سلاطین عثمانی

دراین ضمن، تركان، با جدیتی كه باعث وحشت غرب شد، ناوگان دیگری به عظمت ناوگان سابق كه تقریبا نابود شده بود، فراهم آوردند. ظرف هشت ماه بعد از ناوگان عثمانی مركب از ١۵٠ كشتی در دریاها منتظر كشتی های مسیحیان بود كه به سبب وضع آشفته خود جرئت نداشتند از لنگرگاه ها بیرون بروند. ونیز كه از طرف همه دول به ادامه جنگ تشويق میشد، چون از هیچ یك كمكی دریافت نمیداشت، با «باب عالی» صلح كرد (٧ مارس ١۵٧٣) و نه تنها قبرس را به آن دولت داد، بلكه غرامتی به سلطان پرداخت كه معادل بهای فتح آن جزیره بود. صوقللی در سال ١۵٧٣ با كمال اطمینان به ونیز پیشنهاد كرد كه اگر با تركیه در جنگی علیه اسپانیا متفق شود، دولت عثمانی به ونیز كمك خواهد كرد كه ناپل را به تصرف در آورد و از دست رفتن قبرس را به نحو احسن جبران كند. (از اینجاست كه میتوانیم دریابیم دولت عثمانی به هیچ وجه ضعیف نشده بود.) ونیز این پیشنهاد را رد كرد و اظهار داشت كه قبول آن باعث تسلط تركان بر ایتالیا و كشورهای مسیحی خواهد شد. در اكتبر، دون خوان، با تصرف تونس، برای اسپانیا افتخار جدیدی كسب كرد. اما ظرف یك سال تركان عثمانی با ٢۵٠ كشتی آن شهر را دوباره متصرف شدند و اسپانیائی هایی را كه بتازگی در آنجا اقامت گزیده بودند از دم شمشیر گذراندند . سپس برای تكمیل پیروزی به سواحل سیسیل حمله بردند. سلطان سلیم دوم در ١۵٧۴ درگذشت، ولی صوقللی همچنان كارها را اداره كرد و جنگ را ادامه داد.

تاریخنویسان آغاز انحطاط قدرت عثمانی را در دوره سلطنت مراد سوم (١۵٧۴-١۵٩۵) میدانند كه فیلسوفان را دوست میداشت – و این برای فیلسوفان مسئله ای شده است. اما این سلطان، زنان را نیز دوست میداشت و صدوسه فرزند از زنانی نه به این تعداد به وجود آورد. «بافو»، زن محبوبش، كه كنیزی ونیزی بود و او را مسحور زیبائی های خود ساخته بود، در امور كشور مداخله میكرد و برای هر اعمال نفوذ خود از اين و آن رشوه میگرفت. قدرت صوقللی رو به ضعف نهاد و هنگامی كه پیشنهاد كرد رصدخانه ای در استانبول ساخته شود، حس مخالفت عوام به جوش آمد و او در سال ١۵٧٩، احتمالا به اشاره مراد، به قتل رسید. هرج ومرج ادامه یافت، ارزش پول پایین آمد، ینی چری ها كه پول بی ارزش دریافت داشته بودند شورش كردند، رشوه خواری باعث فساد ادارات شد و حتی یكی از پاشاها ادعا كرد كه به سلطان نیز رشوه داده است. مراد به عیش و نوش پرداخت و در اثر فسق و فجور درگذشت.

«بافو» بر روحیه فرزندش محمد سوم تقریبا به همان اندازه مسلط بود كه سلطان سابق را دست نشانده خود كرده بود. محمد سوم سلطنت خود را، طبق سنت، با كشتن نوزده تن از برادرانش آغاز كرد تا مردم را به آرامش وا دارد. اما كثرت فرزندان مراد این مسئله را دشوار میساخت. زیرا بسیاری از پسرانش هنوز به طور تهديدآميزى زنده بودند. فساد و هرج ومرج بیشتر اشاعه یافت. جنگ با اتریش و ایران پیروزیهای تركیه را خنثی كرد. سلطان احمد اول كه با قدرت شاه عباس اول صفوی (شاه عباس بزرگ) در ایران مواجه شده  بود، تصمیم گرفت كه نیروی عثمانی را در جبهه شرق گرد آورد. ازاین رو برای آزاد كردن نيروى خود در غرب به ماموران خود دستور داد كه در «سیتواتوروك» (در مجارستان كنونى، -م) عهدنامه صلحی با اتریش منعقد سازند (١۶٠۶). این خود نخستین عهدنامه ای بود كه تركان مغرور حاضر شدند در خارج از قسطنطنیه ببندند. اتریش مبلغ ٢٠٠ هزار دوكات به سلطان داد، اما از پرداخت خراج معاف شد. در این هنگام ترانسیلوانی به میل خود فرمان سلطان را گردن نهاد. ایران نیز با تركیه صلح كرد (١۶١١) و حاضر شد مقدار یك میلیون پوند ابریشم به عنوان غرامت جنگ به سلطان عثمانی بپردازد. روی هم رفته این دوره همراه با موفقیت و میانه روی بود، جز اینكه ینی چری ها پیوسته شورش میكردند. احمد مردی پرهیزكار و با حسن نیت بود. وی با آنكه كوشید از برادركشی سلاطین جلوگیری كند، در این راه توفیق نیافت.

عثمان دوم در صدد بر آمد كه ینی چری ها را تحت انضباط در آورد و در دستگاه آنان  اصلاحاتی انجام دهد، اما این عده اعتراض كردند، او را به قتل رساندند و برادرش مصطفی را، كه مردی احمق بود، بر تخت نشاندند. ولی مصطفی به اندازه كافی عقل داشت و استعفا كرد و سلطنت را به برادرزاده دوازده ساله خود مراد چهارم سپرد. ینی چری ها وزیران اعظم را انتخاب میكردند و هر گاه میخواستند كه تغییری به وجودآورند، آنان را میكشتند. این عده به قصر سلطنتی حمله بردند و زن سلطان «کوسم سلطان» را مجبور كردند كه برای ارضای آنان قفل های خزانه  را بگشاید. در سال ١۶٣١، آنان دوباره ظاهر شدند، سلطان جوان را تا اندرون تعقیب كردند و خواستار اعدام هفده تن از اعضای دولت شدند. یكی از آنها به نام «حافظ» حاضر شد كه خود را قربانی كند، آنان نیز او را قطعه قطعه كردند. سلطان مراد كه هنوز هم از انجام کاری عاجز یود، به طرز بیهوده ای آنان را تهدید كرد و گفت: « انشااالله شما مردان خون آشام كه از خدا نمیترسید و از پیغمبر خجالت نمیكشید، به عذاب وحشتناكی دچار خواهید شد (20)». اما چون منتظر فرصت بود، عده ای از سربازان وفادار را به دور خود گرد آورد و رهبران شورشی را یكی پس از دیگری از میان برداشت. از كوشش هایی كه بعدا به منظور شورش به عمل آمد با خشونت وحشیانه ای جلوگیری شد. حتی خود سلطان گاه گاه مانند پطركبیر در اجرای حكم اعدام شورشگران شركت میجست. وی همه برادران خود را، به استثنای یكی كه به عقیده او بی آزار و احمق بود، كشت و چون از اعمال قدرت سلطنتی لذت میبرد، دستور داد هر كس را كه تنباكو و تریاك استعمال كند یا قهوه و شراب بنوشد به قتل برسانند. میگویند روی هم رفته صدهزار نفر در دوره سلطنت او كشته شدند و این عده غیر از كسانی هستند كه در جنگ جان (21) سپردند. تا مدت كوتاهی نظم اجتماعی بر قرار شد، و ارتشا از ادارات رخت بر بست . مراد، كه در این هنگام خود را حقا مصون میدانست علیه ایرانیان وارد جنگ شد،  پیشنهاد یكی از جنگجویان ایرانی را جهت نبرد تن به تن پذیرفت، او را كشت، بغداد را به تصرف در آورد (١۶٣٨) وعهدنامه پیروزمندانه ای منعقد كرد . هنگامی كه به قسطنطنیه بازگشت، مردم از او با شادی فراوان استقبال كردند. سال بعد، در نتیجه بیماری نقرس كه از میگساری بسیار ناشی شده بود، در گذشت. وی در این هنگام بیست و هشت سال بیش نداشت.

پس از او، انحطاط تركیه عثمانی بار دیگر ادامه یافت. جانشین او، ابراهیم اول (۱۶۴۰-۴۸)، بر اثر حماقت و یا تظاهر به حماقت، از تیغ بیداد برادر جان سلامت به در برده بود. در دوره سلطنت او كار هرج و مرج و فساد دوباره بالا گرفت. وی با ونیز به جنگ پرداخت و لشكری علیه كرِت فرستاد. ونیزی ها تنگه داردانل را مسدود كردند. اهالی قسطنطنیه گرفتار قحط و غلا شدند. رهبران ارتش سر به شورش برداشتند و سلطان را خفه كردند. ممالك مسیحی غرب، با توجه به سر گذشت ماجرای پاسداران امپراتور در روم قدیم، به این نتیجه رسیدند كه از قدرت تركان نباید بیمی داشته باشند. ظرف سی و پنج سال بعد، تركان دوباره خود را به دروازه های وین رساندند .

————————–

یادداشت:

الف: مدت ها پیش، در دوم سپتامبر سال 31 پیش از میلاد، کم و بیش صد مایل دریائی از آنجا بسوی شمال غرب، در نزدیکی «آکتیوم» در خلیج «آرتا»ی کنونی، اوکتاویوس با400 کشتی جنگی خود به اربابان دنیای باستان مدیترانه آنتونیوس و کلئوپاترا و 500 ملوان آنها حمله ای پیروزمندانه کرده بود. (نبرد آکتیوم با این ترتیب آغاز حکمرانی امپراتوری روم بر دریای مدیترانه بود، -م).

————————————-

شاه عباس بزرگ
شاه عباس بزرگ

۴- شاه عباس بزرگ

(١۶٢٩-١۵٨٨)

از نیکبختی كشورهای مسیحی غرب آن است كه از سال ١۵٧٧ تا ۱۶۳۸ هنگامی كه نخست فرانسه و سپس آلمان گرفتار جنگهای مذهبی بودند، تركان عثمانی كه میتوانستند مرزهای غربی خود را به وین برسانند، توجه خود را به جنگ با ایران معطوف كردند. در اینجا نیز از مذهب برای ارضای حس قدرت طلبی استفاده شد. تركان عثمانی، كه پیرو آئین تسنن بودند، ایرانیان را، كه از مذهب تشییع تبعیت میكردند، بدعتگذار میدانستند در حاليكه ايرانيان همه خلفا را ازعلی ابن ابیطالب به بعد غاصب میشمردند. علت واقعی جنگ البته بیشتر دنیوی بود تا مذهبی، یعنی علاقه اقلیت به حكمفرمایی به منظور كسب زمین، منابع، و مالیات. تركان بر اثر یك سلسله جنگ مداوم تا حدود فرات، قفقاز، و دریای خزر پیش رفتند وتبریز، پایتخت جدید ایران و بغداد، پایتخت قدیم خلفا را به تصرف در آوردند. پدرو تیشیرا (سیاح پرتغالی سده هفدهم، -م)  مینویسد كه بغداد در حدود سال ١۶١۵ شهر معتبری بود كه اعراب، تركان و كلیمیان در بیست هزار خانه آجری آن و در میان رفت و آمد زیاد گاوان، شتران، اسبان، خران، و قاطران باری، میزیستند. مردان لباس پاكیزه در برداشتند و بر طبق گفته همان شخص «بسیاری از زنان زیبا بودند و تقریبا همه آنان چشمان گیرا داشتند و از میان نقاب هایشان خیره خیره مینگریستند» (22). یكی از ماموران رسمی مختص حفاظت از خارجیان بود.

ایران، در شرق بغداد و فرات، مجموعه ای از ایالات غیر متحد  بود كه حدود آنها در شمال باختری به قفقاز و دریای خزر، در شمال خاوری به تركستان، در شرق به افغانستان، در جنوب به اقیانوس هند، و از جنوب خاوری به خلیج فارس میرسید. این نواحی پراكنده به شخصی نیازمند بودند كه آنها را تحت لوای واحدی در آورد.

شاه عباس بزرگ پنجمین پادشاه از سلسله صفوی بود كه بنیانگذار آن شاه اسماعیل اول بود. او در سال ١۵٠٢ در تبریز تاجگذاری كرد. طی سلطنت طولانی شاه طهماسب اول (۱۵۲۴-۷۶)، دومین پادشاه این سلسله، كشور جدید ایران از حملات تركان عثمانی آسیب بسیار دید. پس از مرگ او، آن ها به ایران حمله بردند و ایالات عراق، لرستان، و خوزستان را به تصرف در آوردند. در این ضمن، اوزبكان از ماورای جیحون فرود آمدند، هرات، مشهد، و نیشابور را تصرف كردند و ایالات خاوری ایران را به باد غارت دادند. عباس هنگامی  در سن سی سالگی بر تخت دولتی نشست كه پایتخت نداشت (١۵٨٧). او با تركان عثمانی صلح كرد، و برای مقابله با دشمن ضعیف تر (یعنی اوزبکان، -م) به سوی خاور شتافت. پس از چند سال جنگ، هرات را تسخیر كرد و ازبكان را از ایران بیرون راند. وی در این هنگام آماده  دفع تركان عثمانی بود، اما ارتش او بر اثر تلفات تقلیل یافته و در نتیجه حسادت های طایفه ها گرفتار هرج و مرج شده بود و به آخرین وسیله های جنگی مجهز نبود.

مقارن این احوال (١۵٩٨)، دو انگلیسی ماجراجو، یكی به نام سر آنتونی شرلی و دیگری برادر كوچكترش به نام رابرت، جهت ماموریتی تجاری وارد ایران شدند. این دو نفر هدیه های گرانبها، تجربه های نظامی، و یك ریخته گر ماهر توپ را با خود آورده بودند. شاه عباس با كمك آنان به ارتش خود سر و سامانی بخشید، آن را با تفنگ و شمشیر مجهز ساخت، و ظرف مدت كوتاهی پانصد عراده توپ تهیه كرد. وی این نیروی جدید را علیه تركان عثمانی به كار برد، آنان را از تبریز بیرون راند (١۶٠٣) و ایروان، شیروان، و قارص را دوباره به دست آورد. تركان لشكر نیرومندی مركب از صد هزار سرباز به جنگ او فرستادند، ولی شاه عباس با شصت هزار نفر آنان را شكست داد(١۶٠۵). آذربایجان، كردستان، موصل و بغداد دوباره جزو متصرفات ایران شدند و تسلط شاه عباس از فرات تا سند برقرار گشت.

حتی پیش از این نبردهای طاقت فرسا، شاه عباس شروع به ساختن پایتختی كرده بود (1598) تا، به سبب دوری، كمتر از تبریز در معرض حمله مهاجمان واقع شود و بر اثر خاطرات بیگانگان و قدوم اهل سنت كمتر مورد اهانت قرار گرفته باشد. اصفهان دو هزار سال قدمت داشت (البته نه تحت همین اسم) و دارای هشتاد هزار نفر جمعیت بود. در حدود پنج كیلومتری این شهر قدیمی، مهندسان شاه عباس میدانی راست گوشه به نام «میدان شاه» به طول ۵١٠ و عرض ١۶۵ متر ایجاد كردند و در اطراف آن درخت كاشتند. آنها در هر دو سو گردشگاه هایی ساختند كه از باران و آفتاب در امان بودند. در قسمت جنوبی، مسجد شاه، و در مشرق، مسجد شیخ لطف االله و یك قصر سلطنتی بر پا شد. بقیه محیط میدان به دكان، كاروانسرا، و مدرسه اختصاص یافت. در غرب میدان، خیابانی به عرض دویست پا به نام چهار باغ ساختند، در اطراف آن باغ هایی احداث نمودند، و حوض ها و چشمه هایی بر آن افزودند.  در هر دوسوی این خیابان قصرهای وزیران قرار داشتند. زاینده رود، كه دارای سه پل بود، از میان شهر میگذشت. یكی از پل ها به نام «االله وردی خان» ساختمان زیبایی به طول ٣۵۵ متر بود كه راه سنگفرش شده وسیعی داشت و در هر دو سوی آن طاق هایی برای پیاده روها ساخته شده بودند. شهر جدید با جوی ها، مخزن ها، فواره ها، و آبشارها آبیاری و خنك میشد. همه این طرح نمونه ای عالی از شهرسازی در آن عصر بود كه با هر طرح دیگری در سایر كشورها برابری میكرد.

شاردن (سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) هنگامی كه در سال 1673 به اصفهان رفت، از دیدن آن شهر بزرگ و مراكز اداری، تجاری، صنعت، و هنر این شهر كه هزار و پانصد دهكده در پیرامون آن بودند و جمعیتی در حدود سیصد هزار نفر داشت، به شگفتی افتاد. شهر و حومه آن دارای ١۶٢ مسجد، ۴٨ مدرسه، ٢٧٣ گرمابه  و ١٨٠٠ كاروانسرا بود. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، سیاح دیگر فرانسوی همان دوره، -م) كه در سال 1664 از اصفهان دیدار كرد، آن را به اندازه پاریس وسیع نامید، اما جمعیت آن را یك دهم آن شهر تخمین زد، زیرا هر خانواده ای از خود خانه و باغی داشت و به اندازه ای درخت در آنجا دیده میشد كه شهر به صورت جنگل در آمده بود. البته این تصویر دلپذیری است، اما تاورنیه مینویسد: «در برابر هر دری، تغاری است كه خانواده ها نجاست و آشغال خود را در آن میریزند و كشاورزان هر روز میآیند و آنها را جهت كود دادن به مزارع خود میبرند… همچنین سوراخ های كوچكی در دیوارهای خانه ها در كوچه ها میبینند كه ایرانیان خجالت نمیكشند از اینكه جلو چشم همه در برابر آنها چمباتمه بزنند و در آنها ادرار كنند (25).»

شاه عباس كه میدانست كشورهای اروپایی از او سپاسگزارند كه تركان عثمانی را در مشرق سرگرم ساخته است، سر آنتونی شرلی و دیگران را به كشورهای مسیحی فرستاد تا با آنها روابط سیاسی برقرار کنند و راهی برای صدور ابریشم ایران، بدون واسطه عثمانی، باز کنند. هنگامی كه سفیران اروپایی به اصفهان آمدند، وی آنان را در قصرها جا داد و به آنان آزادی مذهبی كامل عطا كرد. شاه عباس پنج هزار نفر ارمنی را كه در نبردهای خود با تركان به اسارت گرفته بود به صورت برده در نیاورد، بلكه به آنان اجازه داد كه در جلفا، در نزدیكی اصفهان، مركزی برای خود بسازند و بدین ترتیب از فعالیت تجاری و مهارت آنان استفاده كرد. ارامنه در آنجا كلیسای خود را بر پا كردند و آن را با آمیزه ای از تمثال های مسیحی و تزیینات اسلامی آراستند. گاهی شاه عباس به این فكر میافتاد كه همه مذاهب را به صورت واحدی در آورد و «صلح را در آسمان و زمین برقرار سازد (26).» اما در حالت هائی واقع بینانه تر، شاه عباس از تعصب شیعیان به نفع تقویت روحیه ملی استفاده میكرد. وی ملت خود را تشویق میكرد كه مشهد را به منزله مكه اسلام ایرانی بدانند و به زیارت آن بروند و خود او مسافت ١٢٨٠ كیلومتری میان اصفهان و مشهد را پیاده پیمود تا اخلاص و هدایای خود را عرضه كند .

اصفهان، چهلستون

بهمین جهت آن معماری که در دوره شاه عباس عظمت و ظرافت به اصفهان بخشید، همانند کلیسای قرون وسطا، جنبه ای مذهبی دارد. شاه عباس نیز همانند اولیای كلیسا در مغرب، پشیزهای مستمندان را به صورت مساجدی در میآورد كه عظمت، زیبایی و صفای آنها به منزله افتخار همه و متعلق به همه بود. جالب ترین ساختمان پایتخت جدید «مسجد شاه» بود كه شاه عباس آن را بین سالهای 1611-29 بنا نهاد. میدان شاه نماد شکوه و جلال این معماری است. چنین به نظر میرسد كه همه آن میدان به مدخل وسیع آن منتهی میشود. توجه شخص نخست به مناره های پهلو و كنگره های پیش آمده آنها معطوف میشود و از این مناره هاست كه موذن، وحدت خداوند را اعلام میكند. سپس توجه ما با دیدن كاشی های درخشانی كه مدخل را مزین میكنند و همچنین با خطوطی كه در اطراف آنها نوشته شده و حاكی از تقدیم این مكان مقدس از طرف شاه عباس به خداوند هستند، جلب میشود. در ایران حتی خود الفبا، هنری به شمار میرود. در داخل، طاق مقرنسی دیده میشود كه با گل های سفید مزین شده است. سپس به محوطه داخلی كه در فضای باز است و بعد به طاق های دیگری در داخل مسجد و زیر گنبد بزرگ میرسیم. باید دوباره بیرون برویم تا به مشاهده گنبد و خط كوفی با شكوه و شكل برجسته و زیبایی آن بپردازیم كه رویش را با كاشی های لعابدار آبی و سبز به نقش های آرابسك (سبک عربی، -م) روی زمینه نیلگون پوشانده اند. با وجود گذشت روزگار، این مسجد «حتی امروزه یكی از زیباترین ساختمان های جهان است» (27).

مسجد شیخ لطف االله كه شاه عباس آن را به افتخار پدر زن موقر خود ساخت (1603-18) ساخت، دارای هیبتی كمتر اما ظرافتی بیشتر است. مدخل آن زیبا و محرابش از كاشی ظریف است، اما بیش از همه، داخل آن دارای زیبایی شگفت انگیزی است و شامل نقوش آرابسك، اشكال هندسی، و چنبره هایی با طرح كامل و یك شكل است. در اینجا هنر انتزاعی را می بینیم، ولی با منطق و سبك و ساختی كه هرج و مرج مبهوت كنندها ی به عقل عرضه نمیكند، بلكه نظمی قابل فهم و آرامشی عقلانی را میرساند.

در قسمت شرقی میدان، شاه عباس تخت رو بازی زیر طاق بزرگی، یعنی «عالی قاپو»، ساخت. در اینجا بود كه بزرگان را به حضور میپذیرفت و یا مسابقات اسب دوانی یا چوگان بازی را تماشا میكرد (الف). در پشت این دروازه باغ های سلطنتی قرار داشتند و شامل قصرهایی بودند كه شاه از آنها جهت مقاصد مختلف استفاده میكرد. یكی از آنها به نام چهلستون كه از گذشت روزگار آسیب بسیار دید، هنوز پابرجاست و آن عبارت است از اطاق بارعام و محل جلوس بر تخت است كه دارای بیست ستون از جنس چنار است که روی آنها را آیینه كاری كرده اند و تالار درازی نیز دارد كه مزین به تصویرهایی از وقایع زندگی شاه است. درهای قصر از چوب جلا یافته ساخته شده بودند و روی آنها را با مناظری از باغ ها و چنبره های گل آراسته بودند. دو لنگه از این درها به موزه متروپولیتن نیویورك برده شده اند. گچبری ها طلایی و رنگی سقف اطاق بارعام هنوز باقی هستند. در اینجا نیز هنر انتزاعی از لحاظ منطق و طرح به كمال رسیده است .

شاه عباس از قصرهای بسیار و از لشکرگاه خود امور قلمرو وسیع خویش را اداره میكرد. او نیز مانند اكثر فرمانروایان بزرگ به هر مرحله از زندگی اتباعش علاقمند بود، این پادشاه راهها و پل هایی ساخت، و فرسنگ ها راه را با سنگ مفروش كرد. همچنین صنایع دستی، تجارت خارجی، و استخراج معادن را تشویق نمود. گذشته از این، او شهرهای آسیب دیده مانند مشهد، قزوین، تبریز و همدان را تعمیر كرد، سدهایی ساخت، آبیاری را تسهیل كرد، و آب آشامیدنی به شهرها آورد. تاورنیه مینویسد: «این پادشاه غالبا جامه مبدل میپوشید، مانند افراد عادی، به بهانه خرید و فروش، در اطراف اصفهان میگشت، و مواظب بود كه كدامیك از بازرگانان گرانفروشی میكند. روزی دو نفر گرانفروش یافت و دستور داد كه آنها را زنده به گور كنند (28).» به سبب وجود نقص در نظارت و پلیس، مقصود از شدت مجازات جلوگیری از تمرد طبیعی افراد بود و این قبیل اقدامات، راه های شرقی برای استقرار قانون به شمار میرفت. شاید چون شاه عباس مدتهای مدیدی از عمر خود را در جنگ گذرانده بود، این بیرحمی در وجودش تشدید یافته بود و برای ترساندن افراد یا انتقام گرفتن از آنها از آن راه ها استفاده میكرد. وی حتی یكی از فرزندانش را كشت و دستور داد چشم دیگری را درآورند. با وجود این، همین پادشاه شعر میگفت، جهت امور خیریه پول میپرداخت و صنایع مختلف را تشویق میكرد.

مرگ او (1629) به دوره عظمت هنر و فرمانروایی سلسله صفوی پایان داد، اما نظم و ترتیبی كه بر اثر كوشش های هماهنگ او به وجود آمده بود تقریبا یك قرن دیگر دوام یافت. سلسله صفوی، با وجود داشتن عده ای پادشاه بی كفایت، توانست تا دوره انقراض خود و تسلط افغان ها در (1722-30) پایدار بماند. هنر دوره صفوی حتی در آن دوره انحطاط سیاسی جزو محصولات مهذب ذوق و مهارت بشر به شمار میرفت.

خیابان چهار باغ و مسجد شاه سلطان حسین ، اصفهان (اوایل قاجار)
خیابان چهار باغ و مسجد شاه سلطان حسین ، اصفهان (اوایل قاجار)

۵ – ایران در دوره صفوی

(١٧٢٢-١۵٧۶)

اجازه بدهید دوره سلسله صفوی را از مرگ شاه طهماسب اول (1576) تا پایان آن (1722) یكجا مورد مطالعه قرار دهیم، زیرا این، نوعی تكامل فرهنگی است كه با تاریخ اروپا تناسب ندارد. چند تن از جهانگردان غربی شرح های جالبی درباره ایران این دوره نوشته اند: پدرو تیشیرا كه در سال ١۶٠٠ در این كشور بود، كشیش كیوسینسكی كه بین سالهای ١٧٠٢ و ١٧٢٢ در اصفهان میزیست و كتابی تحت عنوان «تاریخ انقلاب ایران» نگاشت كه شامل همه دوره صفوی بود، ژان تاورنیه كه مسافرت های خود را به تركیه، ایران، هندوستان، و خاور دور دبین سال های 1631 تا 1668 شرح داد و ژان شاردن كه سرگذشت اقامت خود را در ایران از سال 1664 تا 1677 در ده جلد نوشت. وی اگر چه نزدیك خلیج فارس گرفتار باد سام شد ، اما به ایران دل باخت. او اصفهان را در تابستان بهتر از پاریس یافت و چنان «زیبایی دل انگیزی در هوای ایران» دید كه چنین نوشت: «خودم نه میتوانم آن را از یاد ببرم و نه از تعریف آن برای دیگران خودداری كنم». به عقیده او، آسمان روشن ایران در هنر این كشور تاثیر كرده و جلا و رنگ درخشانی به آن بخشیده و خوشبختانه در روح و جسم ایرانیان نیزاثر داشته است (30)  و در ضمن «الف»). وی معتقد بود كه ایرانیان از اختلاط خود با مردم گرجستان و قفقاز سود برده اند، و میگفت كه گرجی ها و قفقازی ها، دلیرترین و زیباترین افراد جهانند، اما به زیبایی اسبان ایرانی نیستند (31).

این بهشت حاصلخیز و اقامتگاه خلفای جواهرنشان و شعرای شیرین سخن، بر اثر حملات مغولان، تجزیه قدرت دولت، و خراب شدن راه های آبی كه به منزله شریان های حیاتی هستند و همچنین بر اثر تغییر راه های تجاری رو به ویرانی نهاده بود و كشف راه تماما آبی از اروپای باختری به هندوستان و چین، ایران را از لحاظ اقتصادی از فعالیت باز داشته بود. اما بعضی امور تجاری از طریق رودخانه ها تا خلیج فارس انجام میگرفتند. در سال ١۵١۵ پرتغالی ها هرمز، بندر عمده خلیج، را به تصرف درآوردند و مدت یك قرن آن را در دست داشتند. اما در سال ١۶٢٢ ارتش شاه عباس كبیر، به كمك كشتی های كمپانی انگلیسی هند شرقی، پرتغالی ها را از هرمز بیرون راند . سپس شاه عباس بندر دیگری در آن حوالی به نام بندرعباس ساخت و دادوستدی كه در آنجا انجام میگرفت باعث رونق هنر و تجمل دوره سلطنت او شد. كاروان ها هنوز از طریق ایران از غرب به شرق میرفتند و ضمن راه ثروتی نیز در شهرها باقی میگذاشتند. (ب).

بیشتر صنایع كشور هنوز در مرحله كارهای دستی، یعنی قرون وسطایی، طاقت فرسا، هنرمندانه، و كُند بودند. بنابر گفته شاردن، ایرانیان روش مخصوصی برای تصفیه دود داشتند، به این ترتیب كه دود را از میان آب میگذراندند (قلیان، -م) و بدین وسیله آن را «از تمام مواد روغنی و ناخالص تنباكو تصفیه میكردند (33)». كشیدن قلیان به صورت یكی از نیازمندی های ایرانیان درآمد و «آنها حاضر بودند غذا نخورند، ولی قلیان بكشند» (34). شاه عباس یك نمونه استثنایی بود. وی این عادت را دوست نداشت و روزی كوشید درباریان را با نیرنگی از این كار باز دارد. بدین معنی كه مقداری سرگین به جای تنباكو در سر قلیان آنان ریخت و اظهار داشت كه آن ماده محصول گرانبهایی است كه والی همدان به وی تقدیم كرده است. درباریان آن را كشیدند و در خوبی آن داد سخن دادند، حتی یكی از آنان گفت: «رایحه آن مثل بوی هزار گل است.» شاه عباس فریاد زد: «لعنت به آن دوایی كه از سرگین تمیز داده نمیشود » (35).

هر كس كه دارای لیاقت و ادب بود میتوانست در دربار شاه ترقی كند، زیرا اشرافیت موروثی نبود (36). لباس زن و مرد و همه طبقات اصولا یكسان و عبارت از جامه بلندی بود كه تا زانو میرسید، آستین های تنگی داشت، كمربندی معمولا از پارچه ابریشمی گلدار به دور آن می بستند، پیراهنی پنبه ای زیر آن میپوشیدند، شلوارهای خود را نزدیك قوزك پا بالا میزدند، و عمامه ای بر سر میگذاشتند. براساس نوشته تاورنیه، زنان «جامه گرانبهایی كه قدری با جامه مردان فرق داشت برتن میكردند و مثل مردان شلوار میپوشیدند» (37). زنان در اندرون میزیستند، بندرت از خانه بیرون میآمدند و ندرتا پیاده میرفتند. ایرانیان از لحاظ جنسیت بر سه نوع بودند. قسمت اعظم اشعار عاشقانه از طرف مردان به پسران خطاب میشد. تامس هربرت، از انگلیسی های مقیم دربار شاه عباس، پسرهای زیبایی میدید كه جامه زربفت در بر، عمامه پولكدار بر سر، و نعلین زیبا به پا داشتند، زلف مجعدشان روی شانه هایشان ریخته بود، چشمانشان خمار و گونه هایشان گلگون بود» (38). شاردن در این دوره شاهد تقلیل جمعیت ایران شده نوشت که این وضع دو علت دارد:

اولا، به سبب تمایل ناشایسته ایرانیان است كه آن گناه نفرت انگیز و مخالف طبیعت را در مورد هم زن و هم مرد مرتكب میشوند. ثانیا، به سبب آزادی مفرط (جنسی) مردم است. زنان در آنجا پیش از موقع آبستن میشوند، فقط مدت كوتاهی بارور هستند، و به محض آنكه سنشان از سی سال گذشت پیر و فرسوده شمرده میشوند. مردان نیز خیلی زود با زنان نزدیكی میكنند، در این كار راه افراط میپویند و اگر چه از چندین زن بهره میگیرند، به همان نسبت بچه دار نمیشوند. همچنین تعداد زیادی از زنان هستند كه خود را عقیم میكنند و داروهایی علیه آبستنی به كار میبرند، زیرا (هنگامی كه) سه یا چهار ماهه حامله اند، شوهرانشان به زنان دیگر میپردازند و شایسته نمیدانند با زنانی همبستر شوند كه آبستن كودكی چندماهه هستند» (39).

با وجود تعدد زوجات، زنان روسپی بسیار نیز دیده میشدند. اگر چه مذهب اسلام شرابخواری را نهی كرده است، عده زیادی میگساری میكردند. قهوه خانه های بسیاری نیز وجود داشتند. نام اروپایی این گیاه از كلمه عربی «قهوه» (40) گرفته شده است. به پاكیزگی بدن بیش از پاكیزگی گفتار اهمیت میدادند. گرمابه های فراوانی دیده میشدند كه گاهی آنها را هنرمندان آراسته بودند، اما بی حرمتی به مقدسات و وقاحت بسیار نیز به چشم میخورد (41). تاورنیه مینویسد كه ایرانیان «ریاكاران و چاپلوسان بزرگی هستند» و شاردن عقیده دارد كه این قوم بیش از اندازه متقلبند، اما میگوید كه «مهربانترین مردم روی زمینند، غیرمتعصب و مهمان نوازند، جالب ترین آداب و مودب ترین اخلاق و چرب ترین زبانها را دارند … و روی هم رفته متمدن ترین ملت مشرقند» (42). ایرانیان به موسیقی علاقه داشتند، و شاعرانشان معمولا اشعار خود را با آواز میخواندند.

با توجه به محبوبیت شاعران ایرانی در دربار گورکانیان غول در هند میتوان به برتری این اشعار پی برد، اما كسی نظیر فیتزجرالد پیدا نشد كه اشعارآن دوره را به یكی از زبان های اروپایی ترجمه كند. شنیده ایم كه عرفی شیرازی بزرگترین شاعر ایرانی در قرن شانزدهم بوده است. او خود را برتر از سعدی میدانست. اما كدام یك از ما هرگز سخنی درباره او شنیده است؟ یک شعر او که در باره دوستانش نوشته شده که برای آخرین دیدار با اوبه بستر مرگش شتافته اند، نشان میدهد که ظاهرا مردم اشعار او را بیشتر از خودش دوست داشتند:

تن او فتاده در این حال و دوستان فصیح
به دور بالش و بستر ستاده چون منبر
یكی به ریش كشد دست و كج كند گردن
كه روزگار وفا با كه كرد جان پدر
به جاه و مال فرومایه دل نباید بست
كجاست دولت جمشید و نام اسكندر
یكی بنرمی آواز و گفتگوی حزین
كند شروع و كشد آستین به دیده تر
كه جان من همه را این ره است و باید رفت
تمام راهروانیم و دهر راكب بر
یكی به چرب زبانی سخن طراز شود
که ای وفات تو تاریخ انقلاب خبر
فراهم آی و پریشان مدار دل زنهار
كه نظم و نثر تو من جمع میكنم یكسر
پس از نوشتن و تصحیح میكنم انشا
به مدعای تو دیباچه ای چو درج گهر
چنانچه هستی فهرست دانش وفرهنگ
چنانچه هستی مجموعه صفات و هنر
به نظم و نثر در آویزم و فرو ریزم
اگر چه حصر كمال تو نیست حد بشر
خدای عزوجل صحتم دهد بینی
كه این منافقكان را چه آورم بر سر (43)

رقیب عرفی در شعر صائب اصفهانی (تبریزی، -م) بود. او نیز بنا به رسم آن دوره به دهلی رفت، چنانكه هنرمندان فرانسوی و فلاندری در آن عصر به رم میرفتند. اما پس از دو سال به اصفهان بازگشت و ملك الشعرای دربار شاه عباس دوم صفوی شد. صائب تا اندازه ای فیلسوف بود و اشعار حكیمانه بسیار سروده است، مانند این ابیات :

گفتگوی كفر و دین آخر به یك جا میكشد
خواب یك خواب است اما مختلف تعبیرها
چاره ناخوشی وضع جهان بیخبری است
اوست بیدار كه در خواب گران است اینجا
موج از حقیقت گهر بحر غافل است
حادث چگونه درك نماید قدیم را
مرا به روز قیامت غمی كه هست این است
كه روی مردم عالم دوباره باید دید (44)

اگر نتوانیم موسیقی شعر فارسی را درك كنیم، لااقل میتوانیم از هنر دوره صفوی لذت ببریم، زیرا هنر به منزله زبانی است كه هر كس آن را میفهمد. مهارت، باریك بینی و سلیقه ای كه در ایران طی دو هزار سال به وجود آمده بود در این هنگام در معماری، سفالگری، تذهیب، خوشنویسی، كنده كاری روی چوب، فلزكاری، پارچه بافی، پرده بافی و قالیبافی كه نمونه هایی از آنها امروزه زینت بخش موزه های جهانند جلوه گر شد. چنانكه گفتیم، بهترین سبك معماری در دوره شاه عباس اول در اصفهان بوجود آمد. در این شهر بود كه شاه عباس دوم تالار اشرف را ساخت (١۶۴٢) و در اینجا بود كه شاه سلطان حسین، در روزگار زوال سلسله صفوی، مدرسه مادر شاه را بنیان نهاد كه به قول لرد كرزن «یكی از خرابه های مجلل ایران است» (45). اما در شهرهای دیگر نیز شاهكارهای معماری به وجود آمدند، مانند «مدرسه خان» در شیراز، بقعه خواجه ربیع در مشهد، محل مقدس «قدمگاه» در نیشابور كه اكنون ویران ولی دوستداشتنی است و مسجد كبود ایروان.

شاه عباس اول در اصفهان مدرسه ای برای پیشرفت نقاشی تاسیس كرد و در آنجا شاگردان، طبق برنامه، از روی مینیاتورهای مشهوری كه زیبایی طرح و ظرافت رسم آنها بر موضوعات و شكل هایشان برتری داشت تصویرهایی میكشیدند. در این هنگام، ظاهرا تحت نفوذ اروپاییان، نقاشانی كه كارشان كشیدن تصویرهای غیرمذهبی بود از سنت اسلامی منحرف شدند. بدین ترتیب كه مینیاتورهایی ساختند كه در آنها شكل بشری به عنوان موضوع اصلی به شمار میآمد. در اینجا نتیجه كار برخلاف نتیجه ای بود كه در ایتالیا دیده شد: در نقاشی های دوره رنسانس منظره نخست مورد توجه نبود، سپس به طور ضمنی در زمینه تابلو كشیده شد، بعد (شاید بر اثر انحطاط استقلال فرد در اصلاحات كاتولیكی) مقدم بر شكل ها به شمار آمد. اما در نقاشی های اسلامی شكل آدمی نخست مطرح نبود، سپس به طور ضمنی ظاهر شد و تنها در مراحل آخر (شاید به همان نسبت كه استقلال فرد با افزایش ثروت زیاد میشد) حائز اهمیت شد. چنانكه در قوشباز ی از اشراف سبز جامه را میبینیم كه پرنده ای روی مچ خود گرفته است در حالیکه زمینه كوچك این تصویر عبارت از گلهایی طلایی است. همچنین در اثر موسوم به «شاعری نشسته در باغ» (47) هر یك از جزئیات تصویر حاكی از ظرافت ایرانی است. یک نوآوری دیگر در نقاشی دیواری بود كه نمونه ای از آن را در چهلستون دیدیم. اما استادان بزرگ هنوز كوشش خود را بیشتر وقف تزیین قرآن یا كشیدن تصویر در آثار ادبی مانند شاهنامه فردوسی و گلستان سعدی میكردند، و مولانا حسن بغدادی نسخه ای از آنها را با آب طلا مصور كرده است.

در نقاشی این دوره دوم عصر صفوی، رضا عباسی، كه نام شاه را جهت سپاسگذاری از حمایت شاهانه به نام خود افزود، بالاتر از همه بود. شهرت او تا یك نسل حتی بیش از شهرت بهزاد بود. پس از او هنر راه انحطاط پیمود. حساسیت هنرمند و پاكیزگی و ظرافت طرح او به افراطی زنانه گرایید. در این ضمن، سبك ایرانی، كه تحت نفوذ سبك هندی قرار گرفته بود، در نقاشی مینیاتور در دربار گورکانیان مغول و حتی در معماری آن تاثیر كرد. به عقیده گروسه (رنه گروسه، مورخ و هنر شناس فرانسوی سده نوزدهم، -م) ، تاج محل «چیزی جز فصل تازه ای در هنر اصفهانی نبود» (48).

خوشنویسی هنوز هنری عمده در ایران به شمار میآید. شاه عباس میرعماد را به سبب نسخه نویسی های دقیق او از كتاب های قدیمی به همان اندازه دوست میداشت كه به رضا عباسی به سبب مینیاتورهایش احترام میگذاشت. كتاب ها هم از لحاظ شكل و هم از لحاظ محتوا مورد توجه بودند، كتابی كه خوب صحافی شده بود، مانند یك ظرف زیبا، به چشم و حس لامسه لذت میبخشید. هنرمندان پشت جلد کتاب ها را نظیر تابلوهای خود با كمال افتخار امضا میكردند، چنانكه جلد چرمی طلاكوبی متعلق به اوایل قرن هفدهم دارای این مضمون است: «اثر محمد صالح تبریزی» (49)، و یا جلدی كاغذی، كه با لاك نقاشی شده است، دارای امضای «علی رضا» و مورخ 1125 ق (1730 م) هر دو زیبا هستند (50).

در شهرهای ایران، كاشی های نقاشی شده ای كه روی گنبدها هم هستند بعد از خود گنبدها نظر انسان را به خود جلب میكنند و دوام آنها انسان را به یاد آن هنر سرامیك سازی میاندازد كه این دوام را به این درخشندگی افزوده است. تثبیت رنگ به وسیله لعاب دادن با آتش، هنری قدیمی در ایران بود. كاشی های لعابدار شوش متعلق به دوره هخامنشی ۴٠٠ سال پیش از میلاد در آن زمان در نوع خود آثاری مکمل بودند. از عیارهای طلا، نقره، مس و سایر فلزها برای ساختن رنگ های درخشانتر، مثلا سرخ یاقوتی و آبی فیروزه ای، استفاده میكردند. سپس كاشی ها را دوباره در كوره میگذاشتند تا گل و لعاب آنها محكم تر شوند و قرنها باقی بمانند. احتمال دارد كه ارامنه برای ساختن كاشی های كلیساهای خود در جلفا از سفالگران ایرانی استفاده كرده باشند. طرح آنها مانند طرح مینیاتورها ظریف است. كاشی های نقاشی شده در مجموعه كوركیان، كه منسوب به اصفهان و نیمه دوم قرن هفدهم هستند، از آنها زیباترند (51).

سفالگران اصفهان و كاشان و سایر شهرها ظروف لعابی مانند كاسه، گلدان، بشقاب، بطری، تنگ دسته دار و فنجان كه به رنگهای متنوع روی زمینه های مختلف لعاب خورده بود، میساختند. از كاشی برای پوشاندن دیوارهای مسجد و قصرها استفاده میكردند. شاه عباس ظروف چینی را از چین وارد كرد. سفالگران كوشیدند كه از آنها تقلید كنند، اما خاك درست و مهارت دقیق نداشتند. همچنین بر اثر تشویق این پادشاه بود كه صنعتگران اصفهان و شیراز سعی كردند از شیشه ونیزی تقلید كنند. فلزكاران در حكاكی و منبتكاری روی برنج مهارت داشتند. یك نمونه خوب آن كه در سال ١۵٧٩ ساخته شده عبارت از یك شمعدان ایرانی است كه در موزه متروپولیتن نیویورك مضبوط است. در موزه آرمیتاژ سن پترزبورگ غلاف شمشیری از طلا وجود دارد كه مرصع به قطعات زمرد خوش تراش و درشت است.

پارچه بافی صنعت و هنر عمده ای بود. طراحان، بافندگان و رنگرزان قسمت عمده ای از شهر اصفهان را به خود اختصاص داده بودند و شمار آنان به هزاران نفر میرسید. محصولات آنان قسمت اعظم صادرات ایران را تشكیل میداد و شهرت ایران در بافتن اطلس، مخمل، تافته، و پارچه های گلدوزی شده در اطراف و اكناف جهان بیشتر میشد. شاه عباس هنگامی كه میخواست هدیه مخصوصی به كسی بدهد، معمولا یكی از شاهكارهای بافندگی ایران را انتخاب میكرد. شاردن مینویسد: «تعداد جامه هایی كه وی بدین ترتیب میبخشد بیشمار است (52)». در موارد رسمی، شاه و درباریان جامه هایی ابریشمی و زری بر تن میكردند. در نظر شاردن هیچ درباری از این حیث به پایه دربار ایران نمیرسد. اوهمچنین مینویسد: «هنر رنگرزی در ایران ظاهرا بیش از اروپا پیشرفت كرده است و رنگهای ایرانی به مراتب یكدست تر و روشنتر و ثابت ترند (53)». نظیر مخملهای كاشان در هیچ جا بافته نمیشد. قطعاتی از آنها جزو اشیای پربهای موزه های بوستون، نیویورك، سان فرانسیسكو و واشینگتن هستند. در میان غنایمی كه پس از طرد تركان عثمانی از وین به دست مسیحیان افتاد (١۶٨٣) یك تخته قالی از مخمل ابریشمی زری (54) بود كه ظاهرا در اصفهان و در دوره شاه عباس بافته شده بود منسوجات ایرانی در زمینه طرح و بافت در پهنه قالی و قالیچه به حد اعلای خود رسیدند و در عصر شاه عباس این هنر در ایران به آخرین مرحله پرافتخار خود نایل شد.

از نگاه ایرانیان، قالی به اندازه لباس او حایز اهمیت بود. تامس هربرت در قرن هفدهم چنین نوشت: «ایرانیان در خانه خود اثاث زیادی جز قالی و مقداری اسباب مسی ندارند … آنان روی زمین غذا میخورند و مثل خیاطان چهار زانو مینشینند. هیچ فرد معمولی نیست كه قالی خوب یا بدی نداشته باشد، و سرتاسر خانه یا اطاق پوشیده از قالی است (55.» در این زمان رنگ قالی ها، سرخ تند یا سرخ شرابی بود، اما طرح قالی ها، برای حفظ تعادل با این افراط كاری، آرامش بخش بود، شاید تنها از آن لحاظ كه نقشی اساسی را با منطقی اقناع كننده نشان میدادند. این نقش ممكن بود هندسی باشد، و تغییراتی كه باعث زیبایی هندسه اقلیدسی میشدند بی پایان بودند. بیشتر اوقات طرح قالی ها مربوط به گلها بودند و محصولات مورد پسند باغ های ایرانی را به طرزی غنی ولی منظم در نظر ما مجسم میكردند، مانند گل هایی كه در گلدان قرار داشتند یا همین طور ریخته شده بودند، یا گل هایی كه فقط در عالم خیال وجود داشتند، و دنباله آنها دارای نقوش آرابسك زیبا و دنباله دار بود. گاهی نیز از روی خود باغ، طرح هایی میكشیدند. درخت ها، بوته ها، باغچه ها، و آب های جاری، همه را به صورت هندسی نشان میدادند. یا طرح قالی در اطراف ترنج بزرگی بود كه در هر گوشه آن آویزی به چشم میخورد، یا ممكن بود جانورانی را نشان دهد كه در شكار یا مشغول جست و خیز باشند .

آنگاه، چیزی که لازم بود، زحمت و شكیبائی بی پایان بود: نخ ها را به صورت تارهای عمودی روی دستگاه بافندگی میكشیدند، نخ های افقی پود را از میان آنها میگذراندند، و گره های كوچكی از پشم یا ابریشم رنگی در میان تارها میزدند و بدین ترتیب «خواب» و طرح قالی را به وجود میآوردند. در یك اینچ مربع (۶ ٢۵ سانتیمتر مربع) ممكن بود هزار و 200 گره، یا در قالیچه ای به مساحت هشت متر مربع، نود میلیون (56) گره باشد.

به نظر میرسد كه بافندگی قالی کاری به اندازه بردگی پر مشقت بوده، اما كارگر از دقت و ظرافت كار به خود میبالید، زیرا هرج و مرج مواد را به صورت هماهنگی و نظم و اجزا را به صورت كل درمیآورد. چنین قالی هائی را در چندین شهر در ایران، افغانستان و قفقاز می بافتند و قصرها، مساجد، و خانه ها را با آنها میآراستند، یا آنها را به عنوان هدایای گرانبها به پادشاهان مقتدر یا دوستان میدادند .

قالی ها و تذهیب كاری های ایرانی در قرون شانزدهم و هفدهم به صورت مشابهی تكامل یافتند. از لحاظ «ابر» و سایر طرح ها تحت نفوذ چین قرار گرفتند، و سپس به نوبه خود در آثار هنری تركی و هندی تاثیر كردند و در دوره صفوی به كمال رسیدند. تا سال ١٧٩٠ محصول قالی ایران براساس كمیت بود، و قالی ها را با كیفیتی نازلتر و كمیتی بیشتر برای عرضه به بازار، مخصوصا بازارهای اروپائی، میبافتند. با این وجود، در میان آنها نیز قالی هایی استثنائی دیده میشدند كه از لحاظ بافت، رنگ و طرح در هیچ یك از نقاط جهان نظیر نداشتند .

وضع ایران و اسلام در آخرین دوره اعتلای قدرت و هنر آنها چنین بود که شرحش رفت – تمدنی كاملا متفاوت با تمدن غرب و گاهگاه به طرزی موهن در دشمنی با آن. مسلمانان ما را كافر و مادی میدانستند، از اینكه تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یك زن نمیگرفتیم به ما میخندیدند و گاهی سیل آسا برای ویران كردن دروازه های ما به حركت درمیآمدند. در ایامی كه اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، طبیعتا آنها نمیبایستی از ما انتظار داشته باشند كه تمدن اسلامی را درك یا از هنر آن تمجید كنیم. امروزه تمدن ها هنوز با یكدیگر رقابت میكنند، اما به طور كلی باعث خونریزی نمیشوند، بلکه میتوانند متقابلا یكدیگر را تحت نفوذ قرار دهند. شرق صنایع و اسلحه ما را اقتباس میكند و به صورت غرب در میآید، غرب از ثروت و جنگ خسته میشود و طالب آرامش درون است. ما شاید بتوانیم به شرق كمك كنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید و شرق شاید بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در هنر برساند. شرق غرب، و غرب شرق است، و این دو با یكدیگر تلاقی خواهند كرد .
—————————
یادداشت ها:
الف: مقایسه کنید با سیسرو، «در باره سرنوشت» که آنجا در باره «هوای تمیز آتن» میگوید که این هوا «به صمیمیت در اندیشه بلند» تاثیر میگذارد (در باره سرنوشت، 7).
ب: در اینجا دورانت توضیحاتی در باره شهر حلب میدهد که ارتباط آن با ایران روشن نیست و از این جهت از ترجمه حذف شده است (32).

—————————————-

منابع:

1. Tavernier, Six Voyages, ii, 7
2. Brockelmann, C., History of the Islamic Peoples, 316
3. Pepys, Diary, Nov. 9, 1663
4. Arnold, T., The Preacbing of Islam, in Toynbee, A., Study of History, VIII, 165
5. Finlay, G., History of Greece, V, 29, in Toynbee, ibid., 164
6. Tavernier, i, I
7. Michelet, Histoire de France, IV, 444
8. Brantome, Lives of Gallant Ladies, 13H Landau, R., Invitation to Morocco, 64
9. Gibb, E. j., Ottoman Literature, 3
10. Ibid., 236
11. Dimand, M. S., Guide to Exbibition of Islamic Miniature Painting, 4
12. Pope, A. U., Catalogue of a Loan Exbibition of Early Oriental Carpets, 93-5
13. Pastor, Popes, XVIII, 419
14. Voltaire, Essai sur les 1noeurs, ch. cxxxi, in Works, XIBb, 270
15. Preface to Part II of Don Quixote
16. Motley, Rise of the Dutch Republic, II, 338
17. Pastor, XVIII, 422
18. Ibid., 427
19. 436
20. Lane-Poole, S., Story of Turkey, u8
21. En. Br., XV, 969a
22. Teixeira, P., Travels, 62-6
23. Pope, A. U., Survey of Persian Art, II, 1406
24. Tavernier, Si.r: Voyages, iv, 5
25. Ibid
26. Michelet, Histoire de France, V, 130
27. En. Br., XII, 70S. The account follows the eloquent description in Arthur Upham Pope, Sl/r~’ey of Persian Art, II, 1185, and the notes of my visit to Isfahan in 1948
28. Tavernier, v, 2
29. Browne, E. G., Literary History of Persia, IV, I I I
30. Chardin, John, Travels in Persia, 134-6
31. Ibid., 183, 167
32. Teixeira, 114, 117
33. Chardin, 143
34. Ibid
35. 146
36. 279
37. Tavernier, v, 14
38. Arnold, Thomas, Painting in Islam, 89
39. Chardin, 120
40. Teixeira, 62
41. Chardin, 187; Tavernier, v, 14
42. Chard in, 191, 189
43. Browne, E. G., Literary History, IV, 247
44. Ibid., 287
45. En. Br., XII, 705b
46. Sir Bernard Eckstein Collection
47. Boston
48. Pope, Survey, I, 7n
49. Gulbenkian Collection. Pope, Survey, V,978
50. Boston
51. Pope, Survey, V, 549
52. Pope, A. U., Introduction to Persian Art, 162
53. Chardin, Travels, 273
54. New York
55. In Pope, Catalogue, 17
56. Pope, Introduction, 220

———————————-

پایان بخش «چالش اسلام» (۱۵۶۶-۱۶۴۸) از جلد هفتم در کتاب یازده جلدی «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) اثر ویل  و آریل دورانت

دورانت: چالش اسلام ۱۵۶۶-۱۶۴۸

نبرد لپانتو 1571، موزه سلطنتی گرینویچ
نبرد لپانتو 1571، موزه سلطنتی گرینویچ

پیشگفتار

نُه مقاله با عنوان «دورانت: ایران باستان» در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. آنچه که اکنون می خوانید فصل «چالش اسلام» از جلد هفتم («آغاز عصر خرد»)  در اثر کلاسیک و ناتمام «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) است. این اثر مرجع، نوشته ویل دورانت و همسرش آریل دورانت، دو دانشمند و مورخ سرشناس آمریکائی است که اولین اصل انگلیسی آن در سال های (۱۹۳۵-۱۹۷۵) بتدریج و جلد به جلد در نیویورک به چاپ رسید.

کتاب‌های یازده جلدی تاریخ تمدن او عبارتند از :1- مشرق زمین، گاهواره تمدن؛ 2- یونان باستان؛ 3- قیصرو مسیح 4- عصر ایمان 5- رِِنسانس؛ 6- اصلاح دین؛ 7- آغاز عصرخرد؛ 8- عصر لویی؛ 9- عصر ولتر؛ 10- روسو و انقلاب و 11 – عصر ناپلئون.

ویل دورانت 90 ساله بود که دست از کار کشید؛ در حالی که هنوز شوق ادامه تدوین تاریخ را داشت، می‌گفت :«نفس آرزومند است، اما تن دیگر نمی‌کشد.»

جلدهای یازده گانه‌ی تاریخ تمدن، همواره از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان بوده و هنوز هم این گونه است. جلد دهم کتاب «تاریخ تمدن»، روسو و انقلاب، در سال 1968 جایزه ادبی «پولیتزر» را دریافت کرد. در حوزه فروش کتاب های انگلیسی، «تاریخ تمدن» دورانت هنوز هم یکی از پرفروش ترین آثار دنیا به شمار میرود.

دورانت باور داشت که تاریخ را به سختی میتوان به تاریخ سیاسی، نظامی، فرهنگی، اقتصادی و غیره تقسیم کرد، بلکه مجموعه آن هاست که تاریخ تمدن کل بشریت و تک تک کشورر ها و اقوام را با صداقت و عینیت منعکس می‌کند. او همراه با همسرش برای نوشتن هر جلد از «تاریخ تمدن» جهان به آن کشور ها سفر کرده، خود به بررسی می‌پرداخت.

«تاریخ تمدن» از تاریخ ملل و اقوام باستان در میانرودان و مصر و ایران و یونان شروع شده تا پایان قرن هجدهم ادامه می‌یابد.

ترجمه‌ی اصل انگلیسی مجموعه‌ «تاریخ تمدن» ویل دورانت در سال‌های 1337 تا 1359، در 27 جلد توسط انتشارات فرانکلین سابق و اقبال در ایران به چاپ رسید. این کتاب ها را 20 مترجم به فارسی برگرداندند. پس از آن که مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی به جای مؤسسه فرانکلین بنیان‌گذاری شد، 27 جلد کتاب تاریخ ویل دورانت، در یک مجموعه‌ی فشرده‌ی یازده جلدی انتشار یافت. مترجمان اصلی تاریخ تمدن ویل دورانت عبارتند از: احمد بطحایی، احمد آرام، ‌علی پاشایی، امیر حسین آریان‌پور، فتح الله مجتبایی، هوشنگ پیر نظر، حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده، ابوالقاسم طاهری، صفدر تقی‌زاده، ‌فریدون بدره‌ای، سهیل آذری، پرویز مرزبان، اسماعیل دولتشاهی، عبدالحسین شریفیان، ‌ضیاءالدین طباطبایی، علی اصغر بهران بیگی.

فصل «ایران» این اثر حدود ۴۰ صفحه و فصل «چالش اسلام» حدود ۲۰ صفحه از کل این اثر را تشکیل می‌دهد. فصل نخست به اوضاع سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران از دوره مادها تا لشکرکشی اسکندر مقدونی و شکست هخامنشیان می‌پردازد و فصل «چالش اسلام» دو دولت مقتدر جهان اسلام یعنی عثمانی و صفویه را در قرن هفدهم بررسی می‌کند – همان دوره ای که دیگر در اروپا خرد و علم بر دین و کلیسا پیروز شده بود.

این دو فصل کتاب «تاریخ تمدن»  بر اساس ترجمه فارسی از سوی عباس جوادی با اصل انگلیسی مقایسه، باز نگری، تصحیح و در برخی موارد، اندکی از نو ترجمه شده است. بنظر می‌رسد حجم بسیار بزرگ این سلسله کتاب ها، شمار زیاد مترجمین و احتمالا شتاب در تمام کردن کار ترجمه که بطور کلی بسیار خوب انجام گرفته، اینجا و آنجا منتج به برخی نارسائی ها و حتی اشتباهات جدی شده است. در برخی موارد نام مناطق و یا اشخاص به اشتباه چیز دیگری آمده، در موارد دیگر بعضی واژه ها و حتی توضیحات از قلم افتاده و یا طوری ترجمه شده است که با اصل انگلیسی چندان متناسب نیست. در فرصتی دیگر می‌توان به این کاستی ها اشاره کرد. اما نیت اصلی از انتشار این دو فصل مهم مربوط به ایران در «چشم انداز» که نتیجه اش را ملاحظه می‌کنید، تقدیم ترجمه ای دقیق تر به خوانندگان است و گر نه حق اصلی ترجمه و انتشار طبیعتا همچنان با مترجمین و ناشران اصلی اثر به فارسی باقی است. همچنین امیدوارم انتشار این فصل در تارنمای «چشم انداز» به توزیع بیشتر اقلا بخش «ایران» این اثر چندین جلدی و آشنائی ایرانیان بیشتری با فراز و نشیب تاریخ باستانی خود کمک کوچکی بکند.

بازنويسى ترجمه، تصحيح و گاه ترجمه دوباره اين اثر ويل دورانت اگاهى شخص بنده را كه تخصصی درباره ايران باستان ندارم و فقط يك خواننده علاقمند هستم، افزايش داد و به من كمك نمود تا ديد فراخترى از دوره پيش از اسلام و مقایسه شرق مسلمان با غرب مسیحی در دوره اصلاحات و خِردگرائی بدست بياورم. اميدوارم اين رشته مقالات به خوانندگان هم در همين زمينه يارى كند و از سوى ديگر افراط و يا تفريطى را كه برخى در باره اين مرحله تاريخ ايران دارند كمى كاهش بخشيده آنها را به زمين رنگارنگ و گوناگون واقعيت هائى بياورد كه اغلب نمي‌خواهيم و يا نمي‌توانيم ببينيم و به آن اعتراف کنیم.
ژانویه 2016،
عباس جوادی

تیتر اصل انگلیسی کتاب:
Will Durant: The Story of Civilization

Miremad-1
چلیپایی از میرعماد بزرگ‌ترین نستعلیق‌نویس همه اعصار (منبع: ویکی پدی)

۱ – ترکان عثمانی

هنگام كشمكش های سیاسی و مذهبی در درون دنیای مسیحیت، جمعی از متفكران از مشاهده بیطرفی ظاهری خداوند در رویاروئی میان مسیحیان و مسلمانان احساس تشویش میکردند. اگر چه مسلمانان از اسپانیا طرد شده بودند، «دارالاسلام» (دنیای اسلام) هنوز پهناور بود و شامل اندونزی و شمال هندوستان نیز میشد. در حقیقت، این زمان، عصر درخشان سلطنت سلسه مسلمان مغول (و یا گورکانیان، تیموریان، -م) در دهلی بود (١۵٢۶-١٧٠٧). جهان اسلام شامل افغانستان، قسمت اعظم آسیای میانه و سراسر ایران بود، یعنی كشوری كه در این دوره، هنر آن به كمال خود رسید. در غرب ایران، امپراتوری عثمانی قرار داشت كه از حیث وسعت فقط اسپانیا با آن رقابت میكرد. تركان عثمانی همه سواحل دریای سیاه را در اختیار داشتند، بردهانه های رود های دانوب، دنیپر، و دنیستر مسلط بودند و به خان های تاتار که متفقین خودشان بودند، كمك میكردند كه كریمه و دهانه رود دون را تحت نظارت خود داشته باشند. همچنین ارمنستان، آسیای صغیر(آناتولی، -م)، سوریه، عربستان و همه خاورمیانه جزو امپراتوری عثمانی بود. در اینجا مشهورترین شهرهای قدیم و قرون وسطی قرار داشتند – مانند بابل، نینوا، بغداد، دمشق، انطاكیه (آنتاکیا، -م)، طرسوس، اسمیرنا (ازمیر، -م)، نیقیه (ایزنیک، -م)، مكه  و اورشلیم، یعنی جائی كه مسیحیان با اجازه مسلمانان در آرامگاه مسیح به عبادت میپرداختند. در مدیترانه خاوری جزیره های بزرگ قبرس، رودوس، و كرت جزو متصرفات عثمانی بودند. قسمت اعظم جمعیت شمال آفریقا از دریای سرخ تا اقیانوس اطلس را مسلمانان تشكیل میدادند: مصر به وسیله پاشاهائی كه از طرف سلاطین عثمانی منصوب میگشتند، اداره میشد. طرابلس، تونس، الجزایر، و مراكش تحت تسلط سلسله های محلی مسلمان بودند كه درجه اطاعت آنان از تركان عثمانی با دوری و نزدیكی آنان از قسطنطنیه تناسب معكوس داشت.  این دوره عصر فرمانروایی سلسله سعدیون (١۵۵٠١۶۶٨) در مراكش بود و مراكش، پایتخت آن، مركز تجارت و هنر به شمار می رفت. در اروپا متصرفات عثمانی مشتمل بود بر نواحی میان تنگه بوسفور تا یونان (معمولا آتن و اسپارت)، بالكان، مجارستان تا صد و شصت كیلومتری وین، از طریق دالماسی تا دروازه های ونیز، از بوسنی و آلبانی تا نزدیكی آدریاتیك و قلمرو پاپ. در آنجا، در وین محصور، اختلاف عمده، میان پروتستان ها و كاتولیك ها نبود، بلكه بین میان مسیحیان و مسلمانان بود. در درون آن خط محاصره مسلمانان، فرقه های مختلف مسیحی میزیستند .

اسلام هر اندازه هم که به طرف غرب گسترش می یافت، باز شرقی بود. قسطنطنطیه (استانبول کنونی، -م) به منزله دریچه ای به سوی اروپا به شمار میآمد، اما ریشه های امپراتوری عثمانی به اندازه ای با آسیا پیوستگی داشتند كه تركان مغرور حاضر به تقلید از غرب نبودند. در بعضی از كشورهای اسلامی گرمای بیابان یا مناطق حارَه باعث بیحالی افراد می شد. سرزمین های غیر مسكون، مردم را از امور بازرگانی بر كنار میداشتند و افراد نمیتوانستند مانند ساكنان اروپای باختری حریصانه به كار و كوشش بپردازند. مسلمانان بیشتر به آرامش رغبت داشتند و به آسانی قانع میشدند. كارهای دستی تغییر ناپذیر مسلمانان ظریف و زیبا، ولی مستلزم وقت و سلیقه بودند و مردم نمیتوانستند به مقدار زیاد از آنها تهیه كنند. كاروان ها آرام طی طریق میكردند، اما نمیتوانستند با كشتی های پرتغالی، اسپانیایی، انگلیسی و هلندی كه از راه های سرتاسر آبی به هندوستان میرفتند، رقابت كنند. با وجود این، بعضی از بندرهای مدیترانه، مانند ازمیر، در نتیجه تبادل كالا میان كشتی و كاروان ترقی كردند. اسلام مردم را در جنگ به شجاعتی آمیخته به امید تحریض میكرد، ولی در روزگار صلح آنان را به اعتقاد به جبر وا میداشت. مردم با سماع درویشان و رویاهای صوفیانه آرام میشدند و اگر چه اسلام در آغاز علم را تشویق كرده بود، در این هنگام فیلسوفان را مرعوب میساخت و آنان را به مباحثات فضل فرو شانه بیهوده قرون وسطایی ترغیب مینمود. «علما»، یعنی روحانیونى که طبق موازين  قران قانون مینوشتند،  كودكان را در روحیه ای آمیخته با ایمانی متشرعانه تربیت میکردند و مواظب بودند كه در این عصر دلیل و برهان، کسی سرش را بلند نکند. در اینجا بود كه در كشمكش میان مذهب و فلسفه، مذهب به طور قاطعی پیروز شد.

گذشته از اینها، همین دین، یعنی اسلام، در سرزمین هایی كه تركان عثمانی از مسیحیان گرفتند، به سهولت پیش رفت. در قسطنطنیه، انطاكیه، اورشلیم، و اسكندریه كلیسای مسیحی شرقی هنوز از خود دارای بطرك (پاتریارک، -م) بود، اما تعداد مسیحیان بسرعت كاهش مییافت. در آسیای صغیر ارمنی ها و در مصر قبطی ها در آیین عیسوی باقی ماندند، اما به طور كلی در آسیا، افریقا، و شبه جزیره بالكان، توده های مردم به اسلام گرویده بودند. احتمالا این تغییر مذهب دارای انگیزه های عملی بود: اگر مردم همچنان مسیحی میماندند، از مناصب رسمی محروم میشدند، در ازای خدمت نظام وظیفه مالیات عمده ای (جزیه، -م) میپرداختند و از هر ده كودك یكی را میبایستی به دولت بسپارند تا (پس از قبول اسلام، -م) به عنوان «ینی چری»  برای خدمت در ارتش یا ادارات تربیت شود.

از طرف دیگر، مسیحیان مقیم كشورهای اسلامی از آزادی مذهبیی برخوردار بودند كه هیچ فرمانروای مسیحی حاضر نمیشد چنین آزادی را به مسلمانان مقیم كشورهای مسیحی اعطا كند. مثلا در ازمیر مسلمانان پانزده مسجد، مسیحیان هفت كلیسا، و یهودیان هفت كنیسه داشتند (1). در تركیه و بالكان كلیسای ارتدوكس یونانی در مقابل هرگونه دست اندازی به مراسم مذهبی شان از طرف نمایندگان دولت عثمانی حراست میشد (2). به عقیده پپیس (ساموئل پیپس، وقایع نویس انگلیسی قرن هفدهم، -م) ، قسمت اعظم مجارستان از آن لحاظ تسلیم تركان شد كه تحت تسلط عثمانی از آزادی مذهبی بیشتری برخوردار بود تا امپراتوران كاتولیك (3). این موضوع مسلما درباره فرقه های «ضاله» مسیحی صدق میكرد. سر تامس آرنولد مینویسد: «كالوِنی های مجارستان و ترانسیلوانی و پیروان اونیتاریانیسم كشور اخیر ترجیح میدادند كه از تركان اطاعت كنند، ولی به دست خانواده متعصب هابسبورگ نیفتند» و «پروتستان های سیلزی مشتاقانه به تركیه عثمانی مینگریستند و با طیب خاطر حاضر بودند كه آزادی مذهبی را به بهای اطاعت از مسلمانان خریداری كنند (4).» داوری استاد مسلم مسیحی درباره تاریخ یونان (منظور نویسنده توماس آرنولد، خاورشناس بریتانیائی است، -م) جدید بیشتر قابل توجه تر است :

بسیاری از یونانی های با استعداد و دارای اصول اخلاقی به اندازه ای به برتری مسلمانان واقف بودند كه هرگاه به عنوان فرزندان ملل خراجگزار به خدمت سلطان درنمی آمدند، باز آئین اسلام را به میل و رغبت می پذیرفتند. در این گونه تغییر مذهب ها احتمالا برتری اخلاقی جامعه عثمانی… به اندازه احساسات شخصی افراد تاثیر داشته است (5).

ارزیابی این «برتری اخلاقی» تركان عثمانی قرن هفدهم دشوار است. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، تاجر و سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) كه بین سالهای
١۶٣١-١۶٣٣ و ۱۶۳۸-١۶۴٣در كشورهای اسلامی مسافرت و تجارت كرد، مینویسد: «تركیه پر از دزدانی است كه دسته دسته به دور هم گرد میآیند و در راه ها در كمین بازرگانان مینشینند.» تركان عثمانی به نیكوكاری بی سر و صدا مشهور بودند، اما همان دینی که در زمان صلح كه جلو تند روی های غیر اجتماعی آنان را میگرفت، احساساتشان را در جنگ علیه كفار بشدت برمی انگیخت. آنها اسیران مسیحی را به صورت برده در میآوردند و به مسیحیانی كه در مجاورت مرزهای تركیه میزیستند حمله میكردند و آنان را به اسارت میبردند. با وجود این، تركان بمراتب كمتر از مسیحیانی كه جهت گرفتن برده به آفریقای سیاه حمله میكردند به دادوستد برده میپرداختند و ظلم و شقاوت كمتری مرتكب میشدند. ظاهرا در كشورهای اسلامی زیاده روی های فرساینده جنسی بمراتب بیشتر از كشورهای مسیحی رواج داشت و تاثیرات آن مضرتر بود، حال آنكه معمولا از حد معمول تعدد زوجات فراتر نمیرفت. جامعه تركیه تقریبا به تمامی مردانه بود و از آنجا كه معاشرت زن و مرد خارج از خانه مجاز نبود، مسلمانان به همجنس بازی  میپرداختند – چه نوع افلاتونی و چه فیزیکی آن. روابط جنسی زنان با یكدیگر (لسبیانیسم) در  «زنانه» ها («اندرون»، مکان های مخصوص زنان) رواج داشت (8).

در میان اقلیتی بزرگ، فعالیتی فرهنگی، و لو محدود، دیده میشد. تعداد باسوادان در متصرفات اروپایی تركیه در قرن هفدهم شاید بیش از كشورهای مسیحی بود. با ملاحظه فهرست كتبی كه «حاجی خلیفه» (کاتب چلبی، دانشمند عثمانی قرن هفدهم، -م) از بیست وپنج هزار كتاب به زبان های عربی، تركی، و فارسی تهیه كرد (١۶۴٧) میتوان به وفور ادبیات پی برد. در زمینه الهیات، فقه، علم پزشكی، معانی بیان، تراجم احوال، و تاریخ صدها كتاب وجود داشتند (9). در میان تاریخنویسان «احمدبن محمد» مهمتر از همه است. ما او را بیشتر با نام «المقری» میشناسیم و این اسم ماخوذ از دهكده ای در الجزایر است كه زادگاه او بوده است. كتاب او در مورد سلسله های اسلامی اسپانیا غالبا مورد استفاده ما قرار گرفته است. قسمت اعظم كتاب او عبارت است از استنساخ یا خلاصه ای از روایات قبلی. با وجود این، کتاب نامبرده اثر قابل توجهی در این عصر است، و نه تنها سیاستها و جنگها را شرح میدهد، بلكه از اخلاق، قانون، زن، موسیقی، ادب، و پزشكی سخن میگوید و با جزئیات جالب و قصه هایی كه بدانها جنبه انسانی میدهد به صورت اثری زنده در میآید.

تقریبا هر تُرك باسوادی شعر میگفت، و (همچنانكه در ژاپن مرسوم است) فرمانروایان با شوق و ذوق در مسابقات شركت میكردند. محمد ابن سلیمان، كه بیشتر به «فضولی» معروف است، شعرهای غنایی زیبایی سروده است. اگر چه ترجمه انگلیسی بدی از اشعار او به عمل آمده، اما با اینهمه میتوان به معانی آنها پی برد و از آن جمله آموخت که زنان بغداد تا زمانی كه شوهر نكرده اند نرم و گرم و محجوبند. محمود عبدالباقی (درگذشته ١۶٠٠) بزرگترین شاعر غنایی عثمانی پس از آنكه مدتی خواننده محبوب دربار سلطان سلیمان قانونی بود، پس از مرگ ازبابش، سی و چهار سال به آوازخوانی ادامه داد. نفعی ارضرومی (درگذشته ١۶٣۵) هجو نامه های نیشداری نوشت كه یكی از آنها ممكن است به گوش خداوند رسیده باشد، زیرا هنگامی كه سلطان مراد چهارم آن را میخواند، صاعقه ای به پای او خورد. از این رو دیوان او را درهم درید و خود او را از قسطنطنیه بیرون كرد. پس از چندی دوباره به دربار احضار شد، اما بایرام پاشای وزیر، كه از یكی از هجو نامه های دیگر او رنجیده  بود، فرمان داد سرش را از تن قطع کنند (10).

با اینهمه، هنر عثمانی شاهكارهایی به وجود میآورد. مسجد سلطان احمد اول در سال ١۶١٠ با شش مناره، گنبدهای بسیار، ستون های عظیم رگه دار، طاق های موزائیكی، خطاطی های استادانه و تزیینات درخشان ساخته شد. پنج سال بعد، احمد مسجد جامع زیبای «ینی والده جامع سی» را وقف زن محبوب خود كرد. در این دوره دو مسجد عالی در دمشق ساخته شدند و«سنان»، معمار بی نظیری كه طرح مسجد سلیمان (سلیمانیه، -م) را ریخته بود، مسجدی در آدریانوپل (ادیرنه کنونی، به نام «سلیمیه»، -م) برای سلطان سلیم دوم ساخت كه به عقیده جمعی از همه مساجد قسطنطنیه زیباتر است.

در ساختن كاشی های هنرمندانه هیچ تمدنی از تمدن اسلامی فراتر نرفته است، مانند كاشی های مسجد سلطان احمد اول یا كاشی های زیباتری كه زینت بخش آرامگاه سلطان سلیم دوم نزدیك مسجد ایاصوفیه است. در این کاشی ها دسته گل های سفید و آبی در زمینه ای سبزو آبی  با شاخ و برگ های سرخ دیده میشوند. گل های واقعی زیباتر از آنها نیستند و ممكن است به برتری آنها حسد ببرند. در این دوره ازنیق (ایزنیک، نیقیه، -م) به سبب كاشی های پرجلای خود شهرت داشت. در همین شهر بود كه کنستانتین در سیزده قرن پیش بر مجمعی تاریخی كه مسیحیت را تثبیت كرد ریاست داشت – از این كاشی ها نمونه های بارزی در موزه متروپلیتن نیویورك میتوان دید.

مینیاتور در تركیه تقلیدی از آثار ایرانی بود كه در این نوشته آنها را مورد بررسی قرار خواهیم داد. خوشنویسی به اندازه ای رواج داشت كه قبل از سال ١٧٢٨ هیچ كتابی در تركیه چاپ نشد. میگویند كه یك سطر خط میرعماد (خطاط معروف ایرانی سده 16-17، -م) در دوره حیات او به یك سكه طلا به فروش میرفت (11). در بافندگی نیز تركان از ایرانیان پیروی میكردند، اما از هیچ قوم دیگری عقب نبودند. قالیچه های تركیه بافت ظریف، طراحی پیچیده و رنگ امیزی قالیچه های ایرانی را نداشتند، اما در تاریخ هنر صاحب مقامی ارجمند هستند. حتی در قرن پانزدهم قالیچه های تركیه در غرب شهرت یافته بودند، زیرا آنها را در نقاشی های «مانتنیا» و بعدها در آثار «پینتوریكیو»، «پاریس بوردونه» و «هولباین» میتوان دید. بسیاری از قصرهای سلسله «تودور» (در بریتانیا، -م) با قالیچه های تركی مفروش شده بودند. حتی كرامول دلیر(اولیور کرامول، سیاستمدار و فرمانده بریتانیا از سده هفدهم، -م) نیز بیست و دو تخته از آنها داشت (12)  و  در فرشینه های گوبلن، كه زندگی لویی چهاردهم را مجسم میكند، نیز میتوان این قالیچه‌های ترکی را مشاهده نمود. غرب یاد می‌گرفت كه شرق، هم هنر و هم اسلحه دارد.


یادداشت:

الف: مدت ها پیش، در دوم سپتامبر سال 31 پیش از میلاد، کم و بیش صد مایل دریائی از آنجا بسوی شمال غرب، در نزدیکی «آکتیوم» در خلیج «آرتا»ی کنونی، اوکتاویوس با400 کشتی جنگی خود به اربابان دنیای باستان مدیترانه آنتونیوس و کلئوپاترا و 500 ملوان آنها حمله ای پیروزمندانه کرده بود. (نبرد آکتیوم با این ترتیب آغاز حکمرانی امپراتوری روم بر دریای مدیترانه بود، -م).


منابع:

1. Tavernier, Six Voyages, ii, 7
2. Brockelmann, C., History of the Islamic Peoples, 316
3. Pepys, Diary, Nov. 9, 1663
4. Arnold, T., The Preacbing of Islam, in Toynbee, A., Study of History, VIII, 165
5. Finlay, G., History of Greece, V, 29, in Toynbee, ibid., 164
6. Tavernier, i, I
7. Michelet, Histoire de France, IV, 444
8. Brantome, Lives of Gallant Ladies, 13H Landau, R., Invitation to Morocco, 64
9. Gibb, E. j., Ottoman Literature, 3
10. Ibid., 236
11. Dimand, M. S., Guide to Exbibition of Islamic Miniature Painting, 4
12. Pope, A. U., Catalogue of a Loan Exbibition of Early Oriental Carpets, 93-5

٢ – نبرد لپانتو

Battle_of_Lepanto_1571
نبرد لپانتو 1571، موزه سلطنتی گرینویچ

اما فرمانروایان غرب بایستی مواظب اسلحه تركان میبودند، زیرا سلاطین عثمانی اعلام كرده بودند كه قصد دارند همه اروپا را زیر سلطه مسلمانان در آورند. افراد و ثروت قلمرو وسیع آنان بزرگترین ومجهزترین ارتش را در اروپا در اختیار آنان میگذاشت. تعداد «ینی چریها» به تنهایی بیش از پنجاه هزار نفر بود. شاید هم نیکبختی غرب و مسیحیت در وسعت امپراطوری عثمانی نهفته بود، زیرا مسافت های طولانی مانع از آنمیشد كه منابع پراكنده  دولت عثمانی در یك جا گرد آیند. سلاطین عثمانی اگر چه بیش از هر سلسله مسیحی بر سر كار ماندند (١٢٨٨-١٩٢٢)، اما بتدریج رو به زوال نهادند. آنها اوقات خود رادر حرمسرا میگذراندند و زمام امور را به دست وزیرانی موقتی رها میكردند كه مقام ناپایدارشان آنان را بدین فكر میانداخت كه برای دوره بركناری خویش ثروتی بیندوزند.

سلطان سلیم دوم كه در سال ١۵۶۶ پس از سلطان سلیمان قانونی بر تخت نشست، مردی بی كفایت بود و تنها كار مفیدی كه انجام داد این بود كه امور اداری و سیاسی را به دست «محمد صوقللی» وزیر توانای خود سپرد. حملات تركان به امپراتوری مقدس روم متوقف شد. امپراطور «ماكسیمیلیان دوم»، با پرداخت سالیانه سی هزار دوكات، صلح را خریداری كرد و صوقللی توجه خود را به شكار نزدیكتری معطوف داشت. عربستان كه استقلال مذهبی خود را حفظ كرده بود، در این هنگام (١۵٧٠) به تصرف «باب عالی» (دربار عثمانی، -م) درآمد.از آنجا كه متصرفات ونیز در دریای اژه هنوز مانع تجارت و كشتی های عثمانی بودند، «لالا مصطفی» با شصت هزار سرباز به تصرف قبرس گسیل شد. پاپ پیوس پنجم فراموش نكرده بود كه در سال ١۵۶۶ چند فروند از كشتی های تركان، آنكونا، بندر و قلعه متعلق به پاپ و واقع در ساحل آدریاتیك، را تهدید كرده بودند. فیلیپ دوم میدانست كه مسلمانان اسپانیا كه از ظلم و ستم او به جان آمده بودند، از سلطان عثمانی استمداد كرده اند (١۵۶٩) و نماینده آنان بخوبی پذیرفته شده است. اوضاع دیپلماتیك روشن بود. امپراتور حاضر به جنگ علیه تركیه نبود، زیرا عهدنامه صلحی با سلطان بسته بود و نمیتوانست آن را با سرفرازی و اطمینان خاطر نقض كند. فرانسه با هر نقشه ای كه قدرت و اعتبار اسپانیا را بالا میبرد مخالف بود و خود را دوستدار تركان معرفی میكرد تا از كمك آنانعلیه امپراتور استفاده كند. انگلستان بیم داشت كه مبادا اتحاد با فیلیپ آن كشور را، در صورت پیروزی، تحت تسلط اسپانیای كاتولیك در آورد و نیز نگران بود كه مبادا اسپانیا، در نتیجه پیروزی، بر آدریاتیك مسلط شود و به قدرت انحصاری ونیز در آن دریا خاتمه دهد . پاپ پیوس مدت یك سال زحمت كشید تا این تردیدها را از میان برداشت. وی مجبور بود قبول كند كه عواید كلیسا مورد استفاده ونیز و اسپانیا قرار گیرد. سرانجام (٢٠ مه ١۵٧١) هر سه دولت اتحادیه مقدسی تشكیل دادند و آماده جنگ شدند.

طی این مذاكرات، حمله تركان به قبرس با تلفات سنگینی برای هر دوطرف ادامه پیدا كرده بود. نیكوزیا، پس از یك محاصره چهل و پنج روزه، سقوط كرد و بیست هزار تن از اهالی آن به قتل رسیدند. فاماگوستا تقریبا یك سال مقاومت كرد و هنگامی كه تسلیم شد (۶ اوت ١۵٧١ ) تركان، مدافع قهرمان شهر، براگادینو، را زنده زنده پوست كندند و پوستش را با كاه انباشتند و آن را به عنوان غنیمت جنگ ماركانتونیو به قسطنطنیه فرستادند.

اتحادیه مقدس، كه بدین گونه نیرو گرفته بود، قوای خود را گرد آورد. ساووا، فلورانس، پارما، لوكا، فرارا، اوربینو، و جنووا (دشمن دیرین ونیز) كشتی و سرباز فرستادند. در ناپل، «دون خوان» اتریشی پرچم دریا سالاری را با تشریفات موقری از دست «كاردینال دو گرانول» دریافت داشت. در ١۶ سپتامبر، پس از آنكه یسوعیان و كاپوسن هائی كه به آن قوم پیوسته بودند،  مراسم آئین قربانی مقدس را برای ملوانان و سربازان به جا آوردند، ناوگان از مسینا حركت كرد، از جنوب ایتالیا و تنگه اوترانتو گذشت و به سوی جزیره كورفو پیش رفت. در اینجا بود كه خبر قتل عام ها و شقاوت هایی كه تركان پس از سقوط قبرس مرتكب شده بودند رسید. این گونه اخبارعطش انتقام ملوانان را برانگیخت. همچنانكه دون خوان فرمان پیشرفت داد، فریاد «پیروزی!! پیروزی! زنده باد عیسی مسیح!» از ملوانان برخاست.

در ٧ اكتبر ١۵٧١، ناوگان از طریق خلیج پاتراس به سوی خلیج كورنت حركت كرد. در آنجا، در سواحل بندر لپانتو، نیروی دریایی ترك با ٢٢٢ كشتی شراعی، ۶٠ كشتی كوچكتر، ٧۵٠ توپ،  ٣۴ هزار سرباز، ١٣ هزار ملوان و ۴١ هزار پاروزن انتظار میكشید. مسیحیان ٢٠٧ كشتی شراعی، شش كشتی شراعی بزرگتر ونیزی با توپ های سنگین، ٣٠ كشتی كوچكتر، ١٨٠٠ توپ، ٣٠ هزار سرباز، ١٢ هزار ملوان  و ۴٣ هزار پاروزن در اختیار داشتند (13). ناوگان مسیحیان پرچمی داشت كه تصویر مسیح مصلوب بر آن نقش شده بود. تركان پرچم سلطان را، كه كلمه «الله» بر روی آن گلدوزی شده بود، در دست داشتند. جناح راست مسیحیان در برابر حمله تركان منهزم شد، اما جناح چپ تحت فرمان ونیزی ها مقاومت شدید خود را به صورت حمله با انضباطی در آورد و توپخانه كشتی های بزرگ ونیزی هزاران تن از تركان را هلاك كرد. دون خوان به كشتی پرچمدار دستور داد كه یكراست به كشتی علی پاشا، دریاسالار عثمانی، حمله برد. هنگامی كه این دو به هم رسیدند، سیصد تن از سربازان كار آزموده دون خوان وارد كشتی ترك شدند. یك راهب كاپوسن، در حالی كه صلیبی در دست گرفته بود، پیشاپیش سریازان مسیحی آنها را به حمله رهنمون شد. سرنوشت جنگ  هنگامی تعیین شد كه كشتی ترك به تصرف در آمد و سر بریده علی را بر روی چوب پرچم خود او گذاشتند (14). روحیه تركان خراب شد، و چهل فروند از كشتی های آنان رو به گریز نهادند. ١١٧ فروند به تصرف مسیحیان در آمدند، و پنجاه كشتی دیگر غرق یا طعمه حریق شدند. بیش از ٨٠٠٠ تن از تركان در جنگ هلاك شدند، ١٠ هزار نفر به اسارت افتادند و اكثر آنان به عنوان برده بین فاتحان تقسیم شدند. در حدود ١٢ هزار برده مسیحی كه در كشتی های تركان پارو میزدند رهائی یافتند. مسیحیان ١٢ كشتی و  ٧۵٠٠ نفر شامل اعضای قدیمی ترین و برجسته ترین خانواده های ایتالیا را از دست دادند. بدون تردید این جنگ بزرگترین نبرد دریایی دوران جدید بود. سروانتس، كه در میان ٧۵٠٠ تن زخمی مسیحی دیده میشد، گفت كه این جنگ «مهمترین واقعه اعصار گذشته و حال است و شاید در آینده نظیر آن دیده نشود (15 و «الف»)».

اگر فرسودگی پاروزنان، خرابی كشتی های فاتحان و به وجود آمدن توفانی سهمگین مانع از تعقیب تركان نشده بود، آن جنگ را میتوانستیم قاطع ترین نبرد در تاریخ جدید بدانیم. میان مسیحیان بر سر توزیع غنائم و انتساب افتخارات جنگی اختلاف افتاد. از آنجا كه اسپانیا نیمی از كشتی ها را فراهم كرده و نیمی از هزینه را پرداخته بود و ونیز یك سوم و پاپ یك ششم را، غنائم جنگی به همین نسبت تقسیم شدند. اسیران ترك نیز به همین ترتیب میان فاتحان بخش گردیدند. فیلیپ دوم ٣۶٠٠ اسیر پای در زنجیر دریافت داشت و از سهم پاپ ١٧۴ اسیر به عنوان پاداش به دون خوان داده شدند (16). بعضی از رهبران مسیحی مایل بودند كه اسیران مسیحی را كه از كشتی های تركان آزاد كرده بودند به عنوان برده برای خود نگاه دارند، اما پاپ پیوس پنجم مانع این كار شد (17).

هنگامی كه خبر پیروزی پخش شد، سرتاسر اروپای مسیحی به جشن و سرور پرداخت. ونیز را با تاج گل و هنرمندی خود آراستند. وقتی كه مردم در كوچه ها به هم میرسیدند، یكدیگر را در آغوش میگرفتند. تیسین، تینتورتو، و ورونزه تصویرهای عظیمی از آن نبرد كشیدند، و سباستیانو ونیرو، سردار ونیزی ها، چندین روز و شب مورد احترام و تجلیل قرار گرفت و سرانجام به عنوان دوج برگزیده شد. روحانیان و اشخاص غیر مذهبی رم كه از هنگام حركت ناوگان از مسینا اوقات خود را در اضطراب و دعا خوانی گذرانده بودند، فریاد شادی بر آوردند و خدا را سپاس گفتند. پاپ پیوس پنجم، موجد پیروزی، با ادای این جمله انجیل تقریبا حالت تقدیس به دون خوان داد: «شخصی از جانب خدا فرستاده شد كه اسمش یحیی بود» (سوره یحیی، الف، 6). مراسم قداس برپا داشتند، آتشبازی كردند و توپ انداختند. پاپ از فاتحان خواست كه ناوگان دیگری فراهم آورند. وی از فرمانروایان اروپا تقاضا كرد كه از این فرصت استفاده كنند و در جنگ مقدس به منظور طرد تركان از اروپا و فلسطین شركت جویند. همچنین از شاه ایران و شیخ فرمانروای عربستان  سعید خواست كه در حمله به تركان با مسیحیان همكاری كنند (18). اما فرانسه كه به اسپانیا حسد میبرد، چندی پس از نبرد لپانتو، به سلطان پیشنهاد كرد كه علیه فیلیپ دوم (19 و «الف») با آن كشور متحد شود. خبر این پیشنهاد، به انضمام عوامل دیگر، باعث شد كه فیلیپ دوم از هر اقدام دیگری علیه تركیه عثمانی منصرف شود. وی گرفتار مناقشات با انگلستان و اوضاع آشفته ای بود كه آلوا در هلند به وجود میآورد. گذشته از این، او خشمگین بود از اینكه ونیز میخواهد انحصار تجارت در دریای آدریاتیك را در دست داشته باشد و بیم داشت كه مبادا پیروزی دیگری بر تركان باعث تجدید قدرت ونیز شود و آن را به صورت رقیب اسپانیا در آورد. پاپ پیوس پنجم، كه از پیروزی و شكست فرسوده شده بود، در اول مه ١۵٧٢ درگذشت، و اتحادیه مقدس با مرگ او مضمحل شد .


یادداشت:

الف: در سال 1536 فرانسه صاحب نخستین «کاپیتولاسیون» های ترک ها شد که در سال 1569 تمدید گردید. در اینجا موضوع بر سر تسلیم نبود بلکه اینها عهدنامه هائی بودند که تیتر هر فصل آن («کاپیتولا») تبدیل به نام خود عهدنامه شده بود و اساسا قبول میکرد که اتباع فرانسه در سرزمین های ترکی تابع قوانین فرانسه هستند و طبق آن قوانین در دادگاه پاسخگو خواهند بود («قضاوت خارج از اراضی»). ترکیه کاپیتولاسیون های مشابهی با انگلستان (1580) و ولایات متحده (1613) امضاء کرد.


منابع:

13. Pastor, Popes, XVIII, 419
14. Voltaire, Essai sur les 1noeurs, ch. cxxxi, in Works, XIBb, 270
15. Preface to Part II of Don Quixote
16. Motley, Rise of the Dutch Republic, II, 338
17. Pastor, XVIII, 422
18. Ibid., 427
19. 436
20. Lane-Poole, S., Story of Turkey, u8
21. En. Br., XV, 969a

۳ – انحطاط سلاطین عثمانی

سلطان مراد سوم عثمانی (1546-1595)
سلطان مراد سوم عثمانی (1546-1595)

دراین ضمن، تركان، با جدیتی كه باعث وحشت غرب شد، ناوگان دیگری به عظمت ناوگان سابق كه تقریبا نابود شده بود، فراهم آوردند. ظرف هشت ماه بعد از ناوگان عثمانی مركب از ١۵٠ كشتی در دریاها منتظر كشتی های مسیحیان بود كه به سبب وضع آشفته خود جرئت نداشتند از لنگرگاه ها بیرون بروند. ونیز كه از طرف همه دول به ادامه جنگ تشويق میشد، چون از هیچ یك كمكی دریافت نمیداشت، با «باب عالی» صلح كرد (٧ مارس ١۵٧٣) و نه تنها قبرس را به آن دولت داد، بلكه غرامتی به سلطان پرداخت كه معادل بهای فتح آن جزیره بود. صوقللی در سال ١۵٧٣ با كمال اطمینان به ونیز پیشنهاد كرد كه اگر با تركیه در جنگی علیه اسپانیا متفق شود، دولت عثمانی به ونیز كمك خواهد كرد كه ناپل را به تصرف در آورد و از دست رفتن قبرس را به نحو احسن جبران كند. (از اینجاست كه میتوانیم دریابیم دولت عثمانی به هیچ وجه ضعیف نشده بود.) ونیز این پیشنهاد را رد كرد و اظهار داشت كه قبول آن باعث تسلط تركان بر ایتالیا و كشورهای مسیحی خواهد شد. در اكتبر، دون خوان، با تصرف تونس، برای اسپانیا افتخار جدیدی كسب كرد. اما ظرف یك سال تركان عثمانی با ٢۵٠ كشتی آن شهر را دوباره متصرف شدند و اسپانیائی هایی را كه بتازگی در آنجا اقامت گزیده بودند از دم شمشیر گذراندند . سپس برای تكمیل پیروزی به سواحل سیسیل حمله بردند. سلطان سلیم دوم در ١۵٧۴ درگذشت، ولی صوقللی همچنان كارها را اداره كرد و جنگ را ادامه داد.

تاریخنویسان آغاز انحطاط قدرت عثمانی را در دوره سلطنت مراد سوم (١۵٧۴-١۵٩۵) میدانند كه فیلسوفان را دوست میداشت – و این برای فیلسوفان مسئله ای شده است. اما این سلطان، زنان را نیز دوست میداشت و صدوسه فرزند از زنانی نه به این تعداد به وجود آورد. «بافو»، زن محبوبش، كه كنیزی ونیزی بود و او را مسحور زیبائی های خود ساخته بود، در امور كشور مداخله میكرد و برای هر اعمال نفوذ خود از اين و آن رشوه میگرفت. قدرت صوقللی رو به ضعف نهاد و هنگامی كه پیشنهاد كرد رصدخانه ای در استانبول ساخته شود، حس مخالفت عوام به جوش آمد و او در سال ١۵٧٩، احتمالا به اشاره مراد، به قتل رسید. هرج ومرج ادامه یافت، ارزش پول پایین آمد، ینی چری ها كه پول بی ارزش دریافت داشته بودند شورش كردند، رشوه خواری باعث فساد ادارات شد و حتی یكی از پاشاها ادعا كرد كه به سلطان نیز رشوه داده است. مراد به عیش و نوش پرداخت و در اثر فسق و فجور درگذشت.

«بافو» بر روحیه فرزندش محمد سوم تقریبا به همان اندازه مسلط بود كه سلطان سابق را دست نشانده خود كرده بود. محمد سوم سلطنت خود را، طبق سنت، با كشتن نوزده تن از برادرانش آغاز كرد تا مردم را به آرامش وا دارد. اما كثرت فرزندان مراد این مسئله را دشوار میساخت. زیرا بسیاری از پسرانش هنوز به طور تهديدآميزى زنده بودند. فساد و هرج ومرج بیشتر اشاعه یافت. جنگ با اتریش و ایران پیروزیهای تركیه را خنثی كرد. سلطان احمد اول كه با قدرت شاه عباس اول صفوی (شاه عباس بزرگ) در ایران مواجه شده  بود، تصمیم گرفت كه نیروی عثمانی را در جبهه شرق گرد آورد. ازاین رو برای آزاد كردن نيروى خود در غرب به ماموران خود دستور داد كه در “سیتواتوروك” (در مجارستان كنونى، -م) عهدنامه صلحی با اتریش منعقد سازند (١۶٠۶). این خود نخستین عهدنامه ای بود كه تركان مغرور حاضر شدند در خارج از قسطنطنیه ببندند. اتریش مبلغ ٢٠٠ هزار دوكات به سلطان داد، اما از پرداخت خراج معاف شد. در این هنگام ترانسیلوانی به میل خود فرمان سلطان را گردن نهاد. ایران نیز با تركیه صلح كرد (١۶١١) و حاضر شد مقدار یك میلیون پوند ابریشم به عنوان غرامت جنگ به سلطان عثمانی بپردازد. روی هم رفته این دوره همراه با موفقیت و میانه روی بود، جز اینكه ینی چری ها پیوسته شورش میكردند. احمد مردی پرهیزكار و با حسن نیت بود. وی با آنكه كوشید از برادركشی سلاطین جلوگیری كند، در این راه توفیق نیافت.

عثمان دوم در صدد بر آمد كه ینی چری ها را تحت انضباط در آورد و در دستگاه آنان  اصلاحاتی انجام دهد، اما این عده اعتراض كردند، او را به قتل رساندند و برادرش مصطفی را، كه مردی احمق بود، بر تخت نشاندند. ولی مصطفی به اندازه كافی عقل داشت و استعفا كرد و سلطنت را به برادرزاده دوازده ساله خود مراد چهارم سپرد. ینی چری ها وزیران اعظم را انتخاب میكردند و هر گاه میخواستند كه تغییری به وجودآورند، آنان را میكشتند. این عده به قصر سلطنتی حمله بردند و زن سلطان «کوسم سلطان» را مجبور كردند كه برای ارضای آنان قفل های خزانه  را بگشاید. در سال ١۶٣١، آنان دوباره ظاهر شدند، سلطان جوان را تا اندرون تعقیب كردند و خواستار اعدام هفده تن از اعضای دولت شدند. یكی از آنها به نام «حافظ» حاضر شد كه خود را قربانی كند، آنان نیز او را قطعه قطعه كردند. سلطان مراد كه هنوز هم از انجام کاری عاجز یود، به طرز بیهوده ای آنان را تهدید كرد و گفت: « انشااالله شما مردان خون آشام كه از خدا نمیترسید و از پیغمبر خجالت نمیكشید، به عذاب وحشتناكی دچار خواهید شد (20)». اما چون منتظر فرصت بود، عده ای از سربازان وفادار را به دور خود گرد آورد و رهبران شورشی را یكی پس از دیگری از میان برداشت. از كوشش هایی كه بعدا به منظور شورش به عمل آمد با خشونت وحشیانه ای جلوگیری شد. حتی خود سلطان گاه گاه مانند پطركبیر در اجرای حكم اعدام شورشگران شركت میجست. وی همه برادران خود را، به استثنای یكی كه به عقیده او بی آزار و احمق بود، كشت و چون از اعمال قدرت سلطنتی لذت میبرد، دستور داد هر كس را كه تنباكو و تریاك استعمال كند یا قهوه و شراب بنوشد به قتل برسانند. میگویند روی هم رفته صدهزار نفر در دوره سلطنت او كشته شدند و این عده غیر از كسانی هستند كه در جنگ جان (21) سپردند. تا مدت كوتاهی نظم اجتماعی بر قرار شد، و ارتشا از ادارات رخت بر بست . مراد، كه در این هنگام خود را حقا مصون میدانست علیه ایرانیان وارد جنگ شد،  پیشنهاد یكی از جنگجویان ایرانی را جهت نبرد تن به تن پذیرفت، او را كشت، بغداد را به تصرف در آورد (١۶٣٨) وعهدنامه پیروزمندانه ای منعقد كرد . هنگامی كه به قسطنطنیه بازگشت، مردم از او با شادی فراوان استقبال كردند. سال بعد، در نتیجه بیماری نقرس كه از میگساری بسیار ناشی شده بود، در گذشت. وی در این هنگام بیست و هشت سال بیش نداشت.

پس از او، انحطاط تركیه عثمانی بار دیگر ادامه یافت. جانشین او، ابراهیم اول (۱۶۴۰-۴۸)، بر اثر حماقت و یا تظاهر به حماقت، از تیغ بیداد برادر جان سلامت به در برده بود. در دوره سلطنت او كار هرج و مرج و فساد دوباره بالا گرفت. وی با ونیز به جنگ پرداخت و لشكری علیه كرِت فرستاد. ونیزی ها تنگه داردانل را مسدود كردند. اهالی قسطنطنیه گرفتار قحط و غلا شدند. رهبران ارتش سر به شورش برداشتند و سلطان را خفه كردند. ممالك مسیحی غرب، با توجه به سر گذشت ماجرای پاسداران امپراتور در روم قدیم، به این نتیجه رسیدند كه از قدرت تركان نباید بیمی داشته باشند. ظرف سی و پنج سال بعد، تركان دوباره خود را به دروازه های وین رساندند .

۴ – شاه عباس بزرگ

Abbas_II_of_Persia
شاه عباس بزرگ

از نیکبختی كشورهای مسیحی غرب آن است كه از سال ١۵٧٧ تا ۱۶۳۸ هنگامی كه نخست فرانسه و سپس آلمان گرفتار جنگهای مذهبی بودند، تركان عثمانی كه میتوانستند مرزهای غربی خود را به وین برسانند، توجه خود را به جنگ با ایران معطوف كردند. در اینجا نیز از مذهب برای ارضای حس قدرت طلبی استفاده شد. تركان عثمانی، كه پیرو آئین تسنن بودند، ایرانیان را، كه از مذهب تشییع تبعیت میكردند، بدعتگذار میدانستند در حاليكه ايرانيان همه خلفا را بجز علی ابن ابیطالب غاصب میشمردند. علت واقعی جنگ البته بیشتر دنیوی بود تا مذهبی، یعنی علاقه اقلیت به حكمفرمایی به منظور كسب زمین، منابع، و مالیات. تركان بر اثر یك سلسله جنگ مداوم تا حدود فرات، قفقاز، و دریای خزر پیش رفتند وتبریز، پایتخت جدید ایران و بغداد، پایتخت قدیم خلفا را به تصرف در آوردند. پدرو تیشیرا (سیاح پرتغالی سده هفدهم، -م)  مینویسد كه بغداد در حدود سال ١۶١۵ شهر معتبری بود كه اعراب، تركان و كلیمیان در بیست هزار خانه آجری آن و در میان رفت و آمد زیاد گاوان، شتران، اسبان، خران، و قاطران باری، میزیستند. مردان لباس پاكیزه در برداشتند و بر طبق گفته همان شخص «بسیاری از زنان زیبا بودند و تقریبا همه آنان چشمان گیرا داشتند و از میان نقاب هایشان خیره خیره مینگریستند» (22). یكی از ماموران رسمی مختص حفاظت از خارجیان بود.

ایران، در شرق بغداد و فرات، مجموعه ای از ایالات غیر متحد  بود كه حدود آنها در شمال باختری به قفقاز و دریای خزر، در شمال خاوری به تركستان، در شرق به افغانستان، در جنوب به اقیانوس هند، و از جنوب خاوری به خلیج فارس میرسید. این نواحی پراكنده به شخصی نیازمند بودند كه آنها را تحت لوای واحدی در آورد.

شاه عباس بزرگ پنجمین پادشاه از سلسله صفوی بود كه بنیانگذار آن شاه اسماعیل اول بود. او در سال ١۵٠٢ در تبریز تاجگذاری كرد. طی سلطنت طولانی شاه طهماسب اول (۱۵۲۴-۷۶)، دومین پادشاه این سلسله، كشور جدید ایران از حملات تركان عثمانی آسیب بسیار دید. پس از مرگ او، آن ها به ایران حمله بردند و ایالات عراق، لرستان، و خوزستان را به تصرف در آوردند. در این ضمن، اوزبكان از ماورای جیحون فرود آمدند، هرات، مشهد، و نیشابور را تصرف كردند و ایالات خاوری ایران را به باد غارت دادند. عباس هنگامی  در سن سی سالگی بر تخت دولتی نشست كه پایتخت نداشت (١۵٨٧). او با تركان عثمانی صلح كرد، و برای مقابله با دشمن ضعیف تر (یعنی اوزبکان، -م) به سوی خاور شتافت. پس از چند سال جنگ، هرات را تسخیر كرد و ازبكان را از ایران بیرون راند. وی در این هنگام آماده  دفع تركان عثمانی بود، اما ارتش او بر اثر تلفات تقلیل یافته و در نتیجه حسادت های طایفه ها گرفتار هرج و مرج شده بود و به آخرین وسیله های جنگی مجهز نبود.

مقارن این احوال (١۵٩٨)، دو انگلیسی ماجراجو، یكی به نام سر آنتونی شرلی و دیگری برادر كوچكترش به نام رابرت، جهت ماموریتی تجاری وارد ایران شدند. این دو نفر هدیه های گرانبها، تجربه های نظامی، و یك ریخته گر ماهر توپ را با خود آورده بودند. شاه عباس با كمك آنان به ارتش خود سر و سامانی بخشید، آن را با تفنگ و شمشیر مجهز ساخت، و ظرف مدت كوتاهی پانصد عراده توپ تهیه كرد. وی این نیروی جدید را علیه تركان عثمانی به كار برد، آنان را از تبریز بیرون راند (١۶٠٣) و ایروان، شیروان، و قارص را دوباره به دست آورد. تركان لشكر نیرومندی مركب از صد هزار سرباز به جنگ او فرستادند، ولی شاه عباس با شصت هزار نفر آنان را شكست داد(١۶٠۵). آذربایجان، كردستان، موصل و بغداد دوباره جزو متصرفات ایران شدند و تسلط شاه عباس از فرات تا سند برقرار گشت.

حتی پیش از این نبردهای طاقت فرسا، شاه عباس شروع به ساختن پایتختی كرده بود (1598) تا، به سبب دوری، كمتر از تبریز در معرض حمله مهاجمان واقع شود و بر اثر خاطرات بیگانگان و قدوم اهل سنت كمتر مورد اهانت قرار گرفته باشد. اصفهان دو هزار سال قدمت داشت (البته نه تحت همین اسم) و دارای هشتاد هزار نفر جمعیت بود. در حدود پنج كیلومتری این شهر قدیمی، مهندسان شاه عباس میدانی راست گوشه به نام «میدان شاه» به طول ۵١٠ و عرض ١۶۵ متر ایجاد كردند و در اطراف آن درخت كاشتند. آنها در هر دو سو گردشگاه هایی ساختند كه از باران و آفتاب در امان بودند. در قسمت جنوبی، مسجد شاه، و در مشرق، مسجد شیخ لطف االله و یك قصر سلطنتی بر پا شد. بقیه محیط میدان به دكان، كاروانسرا، و مدرسه اختصاص یافت. در غرب میدان، خیابانی به عرض دویست پا به نام چهار باغ ساختند، در اطراف آن باغ هایی احداث نمودند، و حوض ها و چشمه هایی بر آن افزودند.  در هر دوسوی این خیابان قصرهای وزیران قرار داشتند. زاینده رود، كه دارای سه پل بود، از میان شهر میگذشت. یكی از پل ها به نام «االله وردی خان» ساختمان زیبایی به طول ٣۵۵ متر بود كه راه سنگفرش شده وسیعی داشت و در هر دو سوی آن طاق هایی برای پیاده روها ساخته شده بودند. شهر جدید با جوی ها، مخزن ها، فواره ها، و آبشارها آبیاری و خنك میشد. همه این طرح نمونه ای عالی از شهرسازی در آن عصر بود كه با هر طرح دیگری در سایر كشورها برابری میكرد.

شاردن (سیاح فرانسوی قرن هفدهم، -م) هنگامی كه در سال 1673 به اصفهان رفت، از دیدن آن شهر بزرگ و مراكز اداری، تجاری، صنعت، و هنر این شهر كه هزار و پانصد دهكده در پیرامون آن بودند و جمعیتی در حدود سیصد هزار نفر داشت، به شگفتی افتاد. شهر و حومه آن دارای ١۶٢ مسجد، ۴٨ مدرسه، ٢٧٣ گرمابه  و ١٨٠٠ كاروانسرا بود. تاورنیه (ژان باپتیست تاورنیه، سیاح دیگر فرانسوی همان دوره، -م) كه در سال 1664 از اصفهان دیدار كرد، آن را به اندازه پاریس وسیع نامید، اما جمعیت آن را یك دهم آن شهر تخمین زد، زیرا هر خانواده ای از خود خانه و باغی داشت و به اندازه ای درخت در آنجا دیده میشد كه شهر به صورت جنگل در آمده بود. البته این تصویر دلپذیری است، اما تاورنیه مینویسد: «در برابر هر دری، تغاری است كه خانواده ها نجاست و آشغال خود را در آن میریزند و كشاورزان هر روز میآیند و آنها را جهت كود دادن به مزارع خود میبرند… همچنین سوراخ های كوچكی در دیوارهای خانه ها در كوچه ها میبینند كه ایرانیان خجالت نمیكشند از اینكه جلو چشم همه در برابر آنها چمباتمه بزنند و در آنها ادرار كنند (25).»

شاه عباس كه میدانست كشورهای اروپایی از او سپاسگزارند كه تركان عثمانی را در مشرق سرگرم ساخته است، سر آنتونی شرلی و دیگران را به كشورهای مسیحی فرستاد تا با آنها روابط سیاسی برقرار کنند و راهی برای صدور ابریشم ایران، بدون واسطه عثمانی، باز کنند. هنگامی كه سفیران اروپایی به اصفهان آمدند، وی آنان را در قصرها جا داد و به آنان آزادی مذهبی كامل عطا كرد. شاه عباس پنج هزار نفر ارمنی را كه در نبردهای خود با تركان به اسارت گرفته بود به صورت برده در نیاورد، بلكه به آنان اجازه داد كه در جلفا، در نزدیكی اصفهان، مركزی برای خود بسازند و بدین ترتیب از فعالیت تجاری و مهارت آنان استفاده كرد. ارامنه در آنجا كلیسای خود را بر پا كردند و آن را با آمیزه ای از تمثال های مسیحی و تزیینات اسلامی آراستند. گاهی شاه عباس به این فكر میافتاد كه همه مذاهب را به صورت واحدی در آورد و «صلح را در آسمان و زمین برقرار سازد (26).» اما در حالت هائی واقع بینانه تر، شاه عباس از تعصب شیعیان به نفع تقویت روحیه ملی استفاده میكرد. وی ملت خود را تشویق میكرد كه مشهد را به منزله مكه اسلام ایرانی بدانند و به زیارت آن بروند و خود او مسافت ١٢٨٠ كیلومتری میان اصفهان و مشهد را پیاده پیمود تا اخلاص و هدایای خود را عرضه كند .

IsfahanChehelSotoon
اصفهان، چهلستون

بهمین جهت آن معماری که در دوره شاه عباس عظمت و ظرافت به اصفهان بخشید، همانند کلیسای قرون وسطا، جنبه ای مذهبی دارد. شاه عباس نیز همانند اولیای كلیسا در مغرب، پشیزهای مستمندان را به صورت مساجدی در میآورد كه عظمت، زیبایی و صفای آنها به منزله افتخار همه و متعلق به همه بود. جالب ترین ساختمان پایتخت جدید «مسجد شاه» بود كه شاه عباس آن را بین سالهای 1611-29 بنا نهاد. میدان شاه نماد شکوه و جلال این معماری است. چنین به نظر میرسد كه همه آن میدان به مدخل وسیع آن منتهی میشود. توجه شخص نخست به مناره های پهلو و كنگره های پیش آمده آنها معطوف میشود و از این مناره هاست كه موذن، وحدت خداوند را اعلام میكند. سپس توجه ما با دیدن كاشی های درخشانی كه مدخل را مزین میكنند و همچنین با خطوطی كه در اطراف آنها نوشته شده و حاكی از تقدیم این مكان مقدس از طرف شاه عباس به خداوند هستند، جلب میشود. در ایران حتی خود الفبا، هنری به شمار میرود. در داخل، طاق مقرنسی دیده میشود كه با گل های سفید مزین شده است. سپس به محوطه داخلی كه در فضای باز است و بعد به طاق های دیگری در داخل مسجد و زیر گنبد بزرگ میرسیم. باید دوباره بیرون برویم تا به مشاهده گنبد و خط كوفی با شكوه و شكل برجسته و زیبایی آن بپردازیم كه رویش را با كاشی های لعابدار آبی و سبز به نقش های آرابسك (سبک عربی، -م) روی زمینه نیلگون پوشانده اند. با وجود گذشت روزگار، این مسجد «حتی امروزه یكی از زیباترین ساختمان های جهان است» (27).

مسجد شیخ لطف االله كه شاه عباس آن را به افتخار پدر زن موقر خود ساخت (1603-18) ساخت، دارای هیبتی كمتر اما ظرافتی بیشتر است. مدخل آن زیبا و محرابش از كاشی ظریف است، اما بیش از همه، داخل آن دارای زیبایی شگفت انگیزی است و شامل نقوش آرابسك، اشكال هندسی، و چنبره هایی با طرح كامل و یك شكل است. در اینجا هنر انتزاعی را می بینیم، ولی با منطق و سبك و ساختی كه هرج و مرج مبهوت كنندها ی به عقل عرضه نمیكند، بلكه نظمی قابل فهم و آرامشی عقلانی را میرساند.

در قسمت شرقی میدان، شاه عباس تخت رو بازی زیر طاق بزرگی، یعنی «عالی قاپو»، ساخت. در اینجا بود كه بزرگان را به حضور میپذیرفت و یا مسابقات اسب دوانی یا چوگان بازی را تماشا میكرد (الف). در پشت این دروازه باغ های سلطنتی قرار داشتند و شامل قصرهایی بودند كه شاه از آنها جهت مقاصد مختلف استفاده میكرد. یكی از آنها به نام چهلستون كه از گذشت روزگار آسیب بسیار دید، هنوز پابرجاست و آن عبارت است از اطاق بارعام و محل جلوس بر تخت است كه دارای بیست ستون از جنس چنار است که روی آنها را آیینه كاری كرده اند و تالار درازی نیز دارد كه مزین به تصویرهایی از وقایع زندگی شاه است. درهای قصر از چوب جلا یافته ساخته شده بودند و روی آنها را با مناظری از باغ ها و چنبره های گل آراسته بودند. دو لنگه از این درها به موزه متروپولیتن نیویورك برده شده اند. گچبری ها طلایی و رنگی سقف اطاق بارعام هنوز باقی هستند. در اینجا نیز هنر انتزاعی از لحاظ منطق و طرح به كمال رسیده است .

شاه عباس از قصرهای بسیار و از لشکرگاه خود امور قلمرو وسیع خویش را اداره میكرد. او نیز مانند اكثر فرمانروایان بزرگ به هر مرحله از زندگی اتباعش علاقمند بود، این پادشاه راهها و پل هایی ساخت، و فرسنگ ها راه را با سنگ مفروش كرد. همچنین صنایع دستی، تجارت خارجی، و استخراج معادن را تشویق نمود. گذشته از این، او شهرهای آسیب دیده مانند مشهد، قزوین، تبریز و همدان را تعمیر كرد، سدهایی ساخت، آبیاری را تسهیل كرد، و آب آشامیدنی به شهرها آورد. تاورنیه مینویسد: «این پادشاه غالبا جامه مبدل میپوشید، مانند افراد عادی، به بهانه خرید و فروش، در اطراف اصفهان میگشت، و مواظب بود كه كدامیك از بازرگانان گرانفروشی میكند. روزی دو نفر گرانفروش یافت و دستور داد كه آنها را زنده به گور كنند (28).» به سبب وجود نقص در نظارت و پلیس، مقصود از شدت مجازات جلوگیری از تمرد طبیعی افراد بود و این قبیل اقدامات، راه های شرقی برای استقرار قانون به شمار میرفت. شاید چون شاه عباس مدتهای مدیدی از عمر خود را در جنگ گذرانده بود، این بیرحمی در وجودش تشدید یافته بود و برای ترساندن افراد یا انتقام گرفتن از آنها از آن راه ها استفاده میكرد. وی حتی یكی از فرزندانش را كشت و دستور داد چشم دیگری را درآورند. با وجود این، همین پادشاه شعر میگفت، جهت امور خیریه پول میپرداخت و صنایع مختلف را تشویق میكرد.

مرگ او (1629) به دوره عظمت هنر و فرمانروایی سلسله صفوی پایان داد، اما نظم و ترتیبی كه بر اثر كوشش های هماهنگ او به وجود آمده بود تقریبا یك قرن دیگر دوام یافت. سلسله صفوی، با وجود داشتن عده ای پادشاه بی كفایت، توانست تا دوره انقراض خود و تسلط افغان ها در (1722-30) پایدار بماند. هنر دوره صفوی حتی در آن دوره انحطاط سیاسی جزو محصولات مهذب ذوق و مهارت بشر به شمار میرفت.


یادداشت:

الف: مجسمه مرمری نگهبانان هنوز در آنجاست. بازی «پولو» (چوگان، -م) از ایران به اروپا رفته و رواج یافته است.

—————————

منابع:

22. Teixeira, P., Travels, 62-6
23. Pope, A. U., Survey of Persian Art, II, 1406
24. Tavernier, Si.r: Voyages, iv, 5
25. Ibid
26. Michelet, Histoire de France, V, 130
27. En. Br., XII, 70S. The account follows the eloquent description in Arthur Upham Pope, Sl/r~’ey of Persian Art, II, 1185, and the notes of my visit to Isfahan in 1948
28. Tavernier, v, 2

————————–

۵ – ایران در دوره صفوی

Char_Bagh_Isfahan_and_Mosque_Shah_Sultan_Hussein_by_Eugène_Flandin
خیابان چهار باغ و مسجد شاه سلطان حسین ، اصفهان (اوایل قاجار)

اجازه بدهید دوره سلسله صفوی را از مرگ شاه طهماسب اول (1576) تا پایان آن (1722) یكجا مورد مطالعه قرار دهیم، زیرا این، نوعی تكامل فرهنگی است كه با تاریخ اروپا تناسب ندارد. چند تن از جهانگردان غربی شرح های جالبی درباره ایران این دوره نوشته اند: پدرو تیشیرا كه در سال ١۶٠٠ در این كشور بود، كشیش كیوسینسكی كه بین سالهای ١٧٠٢ و ١٧٢٢ در اصفهان میزیست و كتابی تحت عنوان «تاریخ انقلاب ایران» نگاشت كه شامل همه دوره صفوی بود، ژان تاورنیه كه مسافرت های خود را به تركیه، ایران، هندوستان، و خاور دور، بين سال های 1631 تا 1666 بقلم آورد و ژان شاردن كه سرگذشت اقامت خود را در ایران از سال 1664 تا 1677 در ده جلد نوشت. وی اگر چه نزدیك خلیج فارس گرفتار باد سام شد ، اما به ایران دل باخت. او اصفهان را در تابستان بهتر از پاریس یافت و چنان «زیبایی دل انگیزی در هوای ایران» دید كه چنین نوشت: «خودم نه میتوانم آن را از یاد ببرم و نه از تعریف آن برای دیگران خودداری كنم». به عقیده او، آسمان روشن ایران در هنر این كشور تاثیر كرده و جلا و رنگ درخشانی به آن بخشیده و خوشبختانه در روح و جسم ایرانیان نیزاثر داشته است (30)  و در ضمن «الف»). وی معتقد بود كه ایرانیان از اختلاط خود با مردم گرجستان و قفقاز سود برده اند، و میگفت كه گرجی ها و قفقازی ها، دلیرترین و زیباترین افراد جهانند، اما به زیبایی اسبان ایرانی نیستند (31).

این بهشت حاصلخیز و اقامتگاه خلفای جواهرنشان و شعرای شیرین سخن، بر اثر حملات مغولان، تجزیه قدرت دولت، و خراب شدن راه های آبی كه به منزله شریان های حیاتی هستند و همچنین بر اثر تغییر راه های تجاری رو به ویرانی نهاده بود و كشف راه تماما آبی از اروپای باختری به هندوستان و چین، ایران را از لحاظ اقتصادی از فعالیت باز داشته بود. اما بعضی امور تجاری از طریق رودخانه ها تا خلیج فارس انجام میگرفتند. در سال ١۵١۵ پرتغالی ها هرمز، بندر عمده خلیج، را به تصرف درآوردند و مدت یك قرن آن را در دست داشتند. اما در سال ١۶٢٢ ارتش شاه عباس كبیر، به كمك كشتی های كمپانی انگلیسی هند شرقی، پرتغالی ها را از هرمز بیرون راند . سپس شاه عباس بندر دیگری در آن حوالی به نام بندرعباس ساخت و دادوستدی كه در آنجا انجام میگرفت باعث رونق هنر و تجمل دوره سلطنت او شد. كاروان ها هنوز از طریق ایران از غرب به شرق میرفتند و ضمن راه ثروتی نیز در شهرها باقی میگذاشتند. (ب).

بیشتر صنایع كشور هنوز در مرحله كارهای دستی، یعنی قرون وسطایی، طاقت فرسا، هنرمندانه، و كُند بودند. بنابر گفته شاردن، ایرانیان روش مخصوصی برای تصفیه دود داشتند، به این ترتیب كه دود را از میان آب میگذراندند (قلیان، -م) و بدین وسیله آن را «از تمام مواد روغنی و ناخالص تنباكو تصفیه میكردند (33)». كشیدن قلیان به صورت یكی از نیازمندی های ایرانیان درآمد و «آنها حاضر بودند غذا نخورند، ولی قلیان بكشند» (34). شاه عباس یك نمونه استثنایی بود. وی این عادت را دوست نداشت و روزی كوشید درباریان را با نیرنگی از این كار باز دارد. بدین معنی كه مقداری سرگین به جای تنباكو در سر قلیان آنان ریخت و اظهار داشت كه آن ماده محصول گرانبهایی است كه والی همدان به وی تقدیم كرده است. درباریان آن را كشیدند و در خوبی آن داد سخن دادند، حتی یكی از آنان گفت: «رایحه آن مثل بوی هزار گل است.» شاه عباس فریاد زد: «لعنت به آن دوایی كه از سرگین تمیز داده نمیشود » (35).

هر كس كه دارای لیاقت و ادب بود میتوانست در دربار شاه ترقی كند، زیرا اشرافیت موروثی نبود (36). لباس زن و مرد و همه طبقات اصولا یكسان و عبارت از جامه بلندی بود كه تا زانو میرسید، آستین های تنگی داشت، كمربندی معمولا از پارچه ابریشمی گلدار به دور آن می بستند، پیراهنی پنبه ای زیر آن میپوشیدند، شلوارهای خود را نزدیك قوزك پا بالا میزدند، و عمامه ای بر سر میگذاشتند. براساس نوشته تاورنیه، زنان «جامه گرانبهایی كه قدری با جامه مردان فرق داشت برتن میكردند و مثل مردان شلوار میپوشیدند» (37). زنان در اندرون میزیستند، بندرت از خانه بیرون میآمدند و ندرتا پیاده میرفتند. ایرانیان از لحاظ جنسیت بر سه نوع بودند. قسمت اعظم اشعار عاشقانه از طرف مردان به پسران خطاب میشد. تامس هربرت، از انگلیسی های مقیم دربار شاه عباس، پسرهای زیبایی میدید كه جامه زربفت در بر، عمامه پولكدار بر سر، و نعلین زیبا به پا داشتند، زلف مجعدشان روی شانه هایشان ریخته بود، چشمانشان خمار و گونه هایشان گلگون بود» (38). شاردن در این دوره شاهد تقلیل جمعیت ایران شده نوشت که این وضع دو علت دارد:

اولا، به سبب تمایل ناشایسته ایرانیان است كه آن گناه نفرت انگیز و مخالف طبیعت را در مورد هم زن و هم مرد مرتكب میشوند. ثانیا، به سبب آزادی مفرط (جنسی) مردم است. زنان در آنجا پیش از موقع آبستن میشوند، فقط مدت كوتاهی بارور هستند، و به محض آنكه سنشان از سی سال گذشت پیر و فرسوده شمرده میشوند. مردان نیز خیلی زود با زنان نزدیكی میكنند، در این كار راه افراط میپویند و اگر چه از چندین زن بهره میگیرند، به همان نسبت بچه دار نمیشوند. همچنین تعداد زیادی از زنان هستند كه خود را عقیم میكنند و داروهایی علیه آبستنی به كار میبرند، زیرا (هنگامی كه) سه یا چهار ماهه حامله اند، شوهرانشان به زنان دیگر میپردازند و شایسته نمیدانند با زنانی همبستر شوند كه آبستن كودكی چندماهه هستند» (39).

با وجود تعدد زوجات، زنان روسپی بسیار نیز دیده میشدند. اگر چه مذهب اسلام شرابخواری را نهی كرده است، عده زیادی میگساری میكردند. قهوه خانه های بسیاری نیز وجود داشتند. نام اروپایی این گیاه از كلمه عربی «قهوه» (40) گرفته شده است. به پاكیزگی بدن بیش از پاكیزگی گفتار اهمیت میدادند. گرمابه های فراوانی دیده میشدند كه گاهی آنها را هنرمندان آراسته بودند، اما بی حرمتی به مقدسات و وقاحت بسیار نیز به چشم میخورد (41). تاورنیه مینویسد كه ایرانیان «ریاكاران و چاپلوسان بزرگی هستند» و شاردن عقیده دارد كه این قوم بیش از اندازه متقلبند، اما میگوید كه «مهربانترین مردم روی زمینند، غیرمتعصب و مهمان نوازند، جالب ترین آداب و مودب ترین اخلاق و چرب ترین زبانها را دارند … و روی هم رفته متمدن ترین ملت مشرقند» (42). ایرانیان به موسیقی علاقه داشتند، و شاعرانشان معمولا اشعار خود را با آواز میخواندند.

با توجه به محبوبیت شاعران ایرانی در دربار گورکانیان غول در هند میتوان به برتری این اشعار پی برد، اما كسی نظیر فیتزجرالد پیدا نشد كه اشعارآن دوره را به یكی از زبان های اروپایی ترجمه كند. شنیده ایم كه عرفی شیرازی بزرگترین شاعر ایرانی در قرن شانزدهم بوده است. او خود را برتر از سعدی میدانست. اما كدام یك از ما هرگز سخنی درباره او شنیده است؟ یک شعر او که در باره دوستانش نوشته شده که برای آخرین دیدار با اوبه بستر مرگش شتافته اند، نشان میدهد که ظاهرا مردم اشعار او را بیشتر از خودش دوست داشتند:

تن او فتاده در این حال و دوستان فصیح
به دور بالش و بستر ستاده چون منبر
یكی به ریش كشد دست و كج كند گردن
كه روزگار وفا با كه كرد جان پدر
به جاه و مال فرومایه دل نباید بست
كجاست دولت جمشید و نام اسكندر
یكی بنرمی آواز و گفتگوی حزین
كند شروع و كشد آستین به دیده تر
كه جان من همه را این ره است و باید رفت
تمام راهروانیم و دهر راكب بر
یكی به چرب زبانی سخن طراز شود
که ای وفات تو تاریخ انقلاب خبر
فراهم آی و پریشان مدار دل زنهار
كه نظم و نثر تو من جمع میكنم یكسر
پس از نوشتن و تصحیح میكنم انشا
به مدعای تو دیباچه ای چو درج گهر
چنانچه هستی فهرست دانش وفرهنگ
چنانچه هستی مجموعه صفات و هنر
به نظم و نثر در آویزم و فرو ریزم
اگر چه حصر كمال تو نیست حد بشر
خدای عزوجل صحتم دهد بینی
كه این منافقكان را چه آورم بر سر (43)

رقیب عرفی در شعر صائب اصفهانی (تبریزی، -م) بود. او نیز بنا به رسم آن دوره به دهلی رفت، چنانكه هنرمندان فرانسوی و فلاندری در آن عصر به رم میرفتند. اما پس از دو سال به اصفهان بازگشت و ملك الشعرای دربار شاه عباس دوم صفوی شد. صائب تا اندازه ای فیلسوف بود و اشعار حكیمانه بسیار سروده است، مانند این ابیات :

گفتگوی كفر و دین آخر به یك جا میكشد
خواب یك خواب است اما مختلف تعبیرها
چاره ناخوشی وضع جهان بیخبری است
اوست بیدار كه در خواب گران است اینجا
موج از حقیقت گهر بحر غافل است
حادث چگونه درك نماید قدیم را
مرا به روز قیامت غمی كه هست این است
كه روی مردم عالم دوباره باید دید (44)

اگر نتوانیم موسیقی شعر فارسی را درك كنیم، لااقل میتوانیم از هنر دوره صفوی لذت ببریم، زیرا هنر به منزله زبانی است كه هر كس آن را میفهمد. مهارت، باریك بینی و سلیقه ای كه در ایران طی دو هزار سال به وجود آمده بود در این هنگام در معماری، سفالگری، تذهیب، خوشنویسی، كنده كاری روی چوب، فلزكاری، پارچه بافی، پرده بافی و قالیبافی كه نمونه هایی از آنها امروزه زینت بخش موزه های جهانند جلوه گر شد. چنانكه گفتیم، بهترین سبك معماری در دوره شاه عباس اول در اصفهان بوجود آمد. در این شهر بود كه شاه عباس دوم تالار اشرف را ساخت (١۶۴٢) و در اینجا بود كه شاه سلطان حسین، در روزگار زوال سلسله صفوی، مدرسه مادر شاه را بنیان نهاد كه به قول لرد كرزن «یكی از خرابه های مجلل ایران است» (45). اما در شهرهای دیگر نیز شاهكارهای معماری به وجود آمدند، مانند «مدرسه خان» در شیراز، بقعه خواجه ربیع در مشهد، محل مقدس «قدمگاه» در نیشابور كه اكنون ویران ولی دوستداشتنی است و مسجد كبود ایروان.

شاه عباس اول در اصفهان مدرسه ای برای پیشرفت نقاشی تاسیس كرد و در آنجا شاگردان، طبق برنامه، از روی مینیاتورهای مشهوری كه زیبایی طرح و ظرافت رسم آنها بر موضوعات و شكل هایشان برتری داشت تصویرهایی میكشیدند. در این هنگام، ظاهرا تحت نفوذ اروپاییان، نقاشانی كه كارشان كشیدن تصویرهای غیرمذهبی بود از سنت اسلامی منحرف شدند. بدین ترتیب كه مینیاتورهایی ساختند كه در آنها شكل بشری به عنوان موضوع اصلی به شمار میآمد. در اینجا نتیجه كار برخلاف نتیجه ای بود كه در ایتالیا دیده شد: در نقاشی های دوره رنسانس منظره نخست مورد توجه نبود، سپس به طور ضمنی در زمینه تابلو كشیده شد، بعد (شاید بر اثر انحطاط استقلال فرد در اصلاحات كاتولیكی) مقدم بر شكل ها به شمار آمد. اما در نقاشی های اسلامی شكل آدمی نخست مطرح نبود، سپس به طور ضمنی ظاهر شد و تنها در مراحل آخر (شاید به همان نسبت كه استقلال فرد با افزایش ثروت زیاد میشد) حائز اهمیت شد. چنانكه در قوشباز ی از اشراف سبز جامه را میبینیم كه پرنده ای روی مچ خود گرفته است در حالیکه زمینه كوچك این تصویر عبارت از گلهایی طلایی است. همچنین در اثر موسوم به «شاعری نشسته در باغ» (47) هر یك از جزئیات تصویر حاكی از ظرافت ایرانی است. یک نوآوری دیگر در نقاشی دیواری بود كه نمونه ای از آن را در چهلستون دیدیم. اما استادان بزرگ هنوز كوشش خود را بیشتر وقف تزیین قرآن یا كشیدن تصویر در آثار ادبی مانند شاهنامه فردوسی و گلستان سعدی میكردند، و مولانا حسن بغدادی نسخه ای از آنها را با آب طلا مصور كرده است.

در نقاشی این دوره دوم عصر صفوی، رضا عباسی، كه نام شاه را جهت سپاسگذاری از حمایت شاهانه به نام خود افزود، بالاتر از همه بود. شهرت او تا یك نسل حتی بیش از شهرت بهزاد بود. پس از او هنر راه انحطاط پیمود. حساسیت هنرمند و پاكیزگی و ظرافت طرح او به افراطی زنانه گرایید. در این ضمن، سبك ایرانی، كه تحت نفوذ سبك هندی قرار گرفته بود، در نقاشی مینیاتور در دربار گورکانیان مغول و حتی در معماری آن تاثیر كرد. به عقیده گروسه (رنه گروسه، مورخ و هنر شناس فرانسوی سده نوزدهم، -م) ، تاج محل «چیزی جز فصل تازه ای در هنر اصفهانی نبود» (48).

خوشنویسی هنوز هنری عمده در ایران به شمار میآید. شاه عباس میرعماد را به سبب نسخه نویسی های دقیق او از كتاب های قدیمی به همان اندازه دوست میداشت كه به رضا عباسی به سبب مینیاتورهایش احترام میگذاشت. كتاب ها هم از لحاظ شكل و هم از لحاظ محتوا مورد توجه بودند، كتابی كه خوب صحافی شده بود، مانند یك ظرف زیبا، به چشم و حس لامسه لذت میبخشید. هنرمندان پشت جلد کتاب ها را نظیر تابلوهای خود با كمال افتخار امضا میكردند، چنانكه جلد چرمی طلاكوبی متعلق به اوایل قرن هفدهم دارای این مضمون است: «اثر محمد صالح تبریزی» (49)، و یا جلدی كاغذی، كه با لاك نقاشی شده است، دارای امضای «علی رضا» و مورخ 1125 ق (1730 م) هر دو زیبا هستند (50).

در شهرهای ایران، كاشی های نقاشی شده ای كه روی گنبدها هم هستند بعد از خود گنبدها نظر انسان را به خود جلب میكنند و دوام آنها انسان را به یاد آن هنر سرامیك سازی میاندازد كه این دوام را به این درخشندگی افزوده است. تثبیت رنگ به وسیله لعاب دادن با آتش، هنری قدیمی در ایران بود. كاشی های لعابدار شوش متعلق به دوره هخامنشی ۴٠٠ سال پیش از میلاد در آن زمان در نوع خود آثاری مکمل بودند. از عیارهای طلا، نقره، مس و سایر فلزها برای ساختن رنگ های درخشانتر، مثلا سرخ یاقوتی و آبی فیروزه ای، استفاده میكردند. سپس كاشی ها را دوباره در كوره میگذاشتند تا گل و لعاب آنها محكم تر شوند و قرنها باقی بمانند. احتمال دارد كه ارامنه برای ساختن كاشی های كلیساهای خود در جلفا از سفالگران ایرانی استفاده كرده باشند. طرح آنها مانند طرح مینیاتورها ظریف است. كاشی های نقاشی شده در مجموعه كوركیان، كه منسوب به اصفهان و نیمه دوم قرن هفدهم هستند، از آنها زیباترند (51).

سفالگران اصفهان و كاشان و سایر شهرها ظروف لعابی مانند كاسه، گلدان، بشقاب، بطری، تنگ دسته دار و فنجان كه به رنگهای متنوع روی زمینه های مختلف لعاب خورده بود، میساختند. از كاشی برای پوشاندن دیوارهای مسجد و قصرها استفاده میكردند. شاه عباس ظروف چینی را از چین وارد كرد. سفالگران كوشیدند كه از آنها تقلید كنند، اما خاك درست و مهارت دقیق نداشتند. همچنین بر اثر تشویق این پادشاه بود كه صنعتگران اصفهان و شیراز سعی كردند از شیشه ونیزی تقلید كنند. فلزكاران در حكاكی و منبتكاری روی برنج مهارت داشتند. یك نمونه خوب آن كه در سال ١۵٧٩ ساخته شده عبارت از یك شمعدان ایرانی است كه در موزه متروپولیتن نیویورك مضبوط است. در موزه آرمیتاژ سن پترزبورگ غلاف شمشیری از طلا وجود دارد كه مرصع به قطعات زمرد خوش تراش و درشت است.

پارچه بافی صنعت و هنر عمده ای بود. طراحان، بافندگان و رنگرزان قسمت عمده ای از شهر اصفهان را به خود اختصاص داده بودند و شمار آنان به هزاران نفر میرسید. محصولات آنان قسمت اعظم صادرات ایران را تشكیل میداد و شهرت ایران در بافتن اطلس، مخمل، تافته، و پارچه های گلدوزی شده در اطراف و اكناف جهان بیشتر میشد. شاه عباس هنگامی كه میخواست هدیه مخصوصی به كسی بدهد، معمولا یكی از شاهكارهای بافندگی ایران را انتخاب میكرد. شاردن مینویسد: «تعداد جامه هایی كه وی بدین ترتیب میبخشد بیشمار است (52)». در موارد رسمی، شاه و درباریان جامه هایی ابریشمی و زری بر تن میكردند. در نظر شاردن هیچ درباری از این حیث به پایه دربار ایران نمیرسد. اوهمچنین مینویسد: «هنر رنگرزی در ایران ظاهرا بیش از اروپا پیشرفت كرده است و رنگهای ایرانی به مراتب یكدست تر و روشنتر و ثابت ترند (53)». نظیر مخملهای كاشان در هیچ جا بافته نمیشد. قطعاتی از آنها جزو اشیای پربهای موزه های بوستون، نیویورك، سان فرانسیسكو و واشینگتن هستند. در میان غنایمی كه پس از طرد تركان عثمانی از وین به دست مسیحیان افتاد (١۶٨٣) یك تخته قالی از مخمل ابریشمی زری (54) بود كه ظاهرا در اصفهان و در دوره شاه عباس بافته شده بود منسوجات ایرانی در زمینه طرح و بافت در پهنه قالی و قالیچه به حد اعلای خود رسیدند و در عصر شاه عباس این هنر در ایران به آخرین مرحله پرافتخار خود نایل شد.

از نگاه ایرانیان، قالی به اندازه لباس او حایز اهمیت بود. تامس هربرت در قرن هفدهم چنین نوشت: «ایرانیان در خانه خود اثاث زیادی جز قالی و مقداری اسباب مسی ندارند … آنان روی زمین غذا میخورند و مثل خیاطان چهار زانو مینشینند. هیچ فرد معمولی نیست كه قالی خوب یا بدی نداشته باشد، و سرتاسر خانه یا اطاق پوشیده از قالی است (55.» در این زمان رنگ قالی ها، سرخ تند یا سرخ شرابی بود، اما طرح قالی ها، برای حفظ تعادل با این افراط كاری، آرامش بخش بود، شاید تنها از آن لحاظ كه نقشی اساسی را با منطقی اقناع كننده نشان میدادند. این نقش ممكن بود هندسی باشد، و تغییراتی كه باعث زیبایی هندسه اقلیدسی میشدند بی پایان بودند. بیشتر اوقات طرح قالی ها مربوط به گلها بودند و محصولات مورد پسند باغ های ایرانی را به طرزی غنی ولی منظم در نظر ما مجسم میكردند، مانند گل هایی كه در گلدان قرار داشتند یا همین طور ریخته شده بودند، یا گل هایی كه فقط در عالم خیال وجود داشتند، و دنباله آنها دارای نقوش آرابسك زیبا و دنباله دار بود. گاهی نیز از روی خود باغ، طرح هایی میكشیدند. درخت ها، بوته ها، باغچه ها، و آب های جاری، همه را به صورت هندسی نشان میدادند. یا طرح قالی در اطراف ترنج بزرگی بود كه در هر گوشه آن آویزی به چشم میخورد، یا ممكن بود جانورانی را نشان دهد كه در شكار یا مشغول جست و خیز باشند .

آنگاه، چیزی که لازم بود، زحمت و شكیبائی بی پایان بود: نخ ها را به صورت تارهای عمودی روی دستگاه بافندگی میكشیدند، نخ های افقی پود را از میان آنها میگذراندند، و گره های كوچكی از پشم یا ابریشم رنگی در میان تارها میزدند و بدین ترتیب «خواب» و طرح قالی را به وجود میآوردند. در یك اینچ مربع (۶ ٢۵ سانتیمتر مربع) ممكن بود هزار و 200 گره، یا در قالیچه ای به مساحت هشت متر مربع، نود میلیون (56) گره باشد.

به نظر میرسد كه بافندگی قالی کاری به اندازه بردگی پر مشقت بوده، اما كارگر از دقت و ظرافت كار به خود میبالید، زیرا هرج و مرج مواد را به صورت هماهنگی و نظم و اجزا را به صورت كل درمیآورد. چنین قالی هائی را در چندین شهر در ایران، افغانستان و قفقاز می بافتند و قصرها، مساجد، و خانه ها را با آنها میآراستند، یا آنها را به عنوان هدایای گرانبها به پادشاهان مقتدر یا دوستان میدادند .

قالی ها و تذهیب كاری های ایرانی در قرون شانزدهم و هفدهم به صورت مشابهی تكامل یافتند. از لحاظ «ابر» و سایر طرح ها تحت نفوذ چین قرار گرفتند، و سپس به نوبه خود در آثار هنری تركی و هندی تاثیر كردند و در دوره صفوی به كمال رسیدند. تا سال ١٧٩٠ محصول قالی ایران براساس كمیت بود، و قالی ها را با كیفیتی نازلتر و كمیتی بیشتر برای عرضه به بازار، مخصوصا بازارهای اروپائی، میبافتند. با این وجود، در میان آنها نیز قالی هایی استثنائی دیده میشدند كه از لحاظ بافت، رنگ و طرح در هیچ یك از نقاط جهان نظیر نداشتند .

وضع ایران و اسلام در آخرین دوره اعتلای قدرت و هنر آنها چنین بود که شرحش رفت – تمدنی كاملا متفاوت با تمدن غرب و گاهگاه به طرزی موهن در دشمنی با آن. مسلمانان ما را كافر و مادی میدانستند، از اینكه تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یك زن نمیگرفتیم به ما میخندیدند و گاهی سیل آسا برای ویران كردن دروازه های ما به حركت درمیآمدند. در ایامی كه اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، طبیعتا آنها نمیبایستی از ما انتظار داشته باشند كه تمدن اسلامی را درك یا از هنر آن تمجید كنیم. امروزه تمدن ها هنوز با یكدیگر رقابت میكنند، اما به طور كلی باعث خونریزی نمیشوند، بلکه میتوانند متقابلا یكدیگر را تحت نفوذ قرار دهند. شرق صنایع و اسلحه ما را اقتباس میكند و به صورت غرب در میآید، غرب از ثروت و جنگ خسته میشود و طالب آرامش درون است. ما شاید بتوانیم به شرق كمك كنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید و شرق شاید بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در هنر برساند. شرق غرب، و غرب شرق است، و این دو با یكدیگر تلاقی خواهند كرد .
—————————
یادداشت ها:
الف: مقایسه کنید با سیسرو، «در باره سرنوشت» که آنجا در باره «هوای تمیز آتن» میگوید که این هوا «به صمیمیت در اندیشه بلند» تاثیر میگذارد (در باره سرنوشت، 7).
ب: در اینجا دورانت توضیحاتی در باره شهر حلب میدهد که ارتباط آن با ایران روشن نیست و از این جهت از ترجمه حذف شده است (32).
—————————-
منابع:
30. Chardin, John, Travels in Persia, 134-6
31. Ibid., 183, 167
32. Teixeira, 114, 117
33. Chardin, 143
34. Ibid
35. 146
36. 279
37. Tavernier, v, 14
38. Arnold, Thomas, Painting in Islam, 89
39. Chardin, 120
40. Teixeira, 62
41. Chardin, 187; Tavernier, v, 14
42. Chard in, 191, 189
43. Browne, E. G., Literary History, IV, 247
44. Ibid., 287
45. En. Br., XII, 705b
46. Sir Bernard Eckstein Collection
47. Boston
48. Pope, Survey, I, 7n
49. Gulbenkian Collection. Pope, Survey, V,978
50. Boston
51. Pope, Survey, V, 549
52. Pope, A. U., Introduction to Persian Art, 162
53. Chardin, Travels, 273
54. New York
55. In Pope, Catalogue, 17
56. Pope, Introduction, 220

شاید این مطلب هم برای شما جالب باشد:

دورانت: تمدن ایران و شرق باستان

دورانت: تمدن ایران هخامنشی

The Story of Civilization

سرسخن تهيه كننده

این رشته مقالات که میخوانید عبارت از فصل ایران («پرشیا») (جلد دوم، فصل سیزدهم) در اثر کلاسیک، یازده جلدی و ناتمام «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) است. این اثر مرجع، نوشته  ویل دورانت و همسرش آریل دورانت، دو دانشمند و مورخ سرشناس آمریکائی است که اولین اصل انگلیسی آن در سال های (۱۹۳۵-۱۹۷۵) بتدریج و جلد به جلد در نیویورک به چاپ رسید.

کتاب‌های یازده جلدی تاریخ تمدن دورانت عبارتند از :1- مشرق زمین، گاهواره تمدن؛ 2- یونان باستان؛ 3- قیصرو مسیح 4- عصر ایمان 5- رِِنسانس؛ 6- اصلاح دین؛ 7- آغاز عصر خرد؛ 8- عصر لویی؛ 9- عصر ولتر؛ 10- روسو و انقلاب و 11 – عصر ناپلئون.

جلدهای یازده گانه‌ی تاریخ تمدن، همواره از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان بوده و هنوز هم این گونه است. جلد دهم کتاب «تاریخ تمدن»، روسو و انقلاب، در سال 1968 جایزه ادبی «پولیتزر» را دریافت کرد. در حوزه فروش کتاب های انگلیسی، «تاریخ تمدن» دورانت هنوز هم یکی از پرفروش ترین آثار دنیا به شمار میرود.

دورانت باور داشت که تاریخ را به سختی میتوان به تاریخ سیاسی، نظامی، فرهنگی، اقتصادی و غیره تقسیم کرد بلکه مجموعه آن هاست که تاریخ تمدن کل بشریت و تک تک کشور ها و اقوام را با صداقت و عینیت منعکس میکند. او همراه با همسرش برای نوشتن هر جلد از «تاریخ تمدن» جهان به آن کشور ها سفر کرده، خود به بررسی می پرداخت.

«تاریخ تمدن» از تاریخ ملل و اقوام باستان در میانرودان و مصر و ایران و یونان شروع شده تا پایان قرن هجدهم ادامه می یابد. دورانت در سن 90 سالگی دیگر دست از کار کشید. میگفت: «نفس میخواهد، اما تن دیگر نمی کشد.»

ترجمه‌ی اصل انگلیسی مجموعه‌ «تاریخ تمدن» ویل دورانت و آریل دورانت در سال‌های 1337 تا 1359، در 27 جلد توسط انتشارات فرانکلین سابق و اقبال در ایران به چاپ رسید. این کتاب ها را 20 مترجم به فارسی برگرداندند. پس از آن که مؤسسه انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی به جای مؤسسه فرانکلین بنیان‌گذاری شد، 27 جلد کتاب تاریخ تمدن دورانت، در یک مجموعه‌ی فشرده‌ی یازده جلدی انتشار یافت. مترجمان اصلی تاریخ تمدن ویل دورانت عبارتند از: احمد بطحایی، احمد آرام، ‌علی پاشایی، امیر حسین آریان‌پور، فتح الله مجتبایی، هوشنگ پیر نظر، حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش، ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده، ابوالقاسم طاهری، صفدر تقی‌زاده، ‌فریدون بدره‌ای، سهیل آذری، پرویز مرزبان، اسماعیل دولتشاهی، عبدالحسین شریفیان، ‌ضیاءالدین طباطبایی، علی اصغر بهران بیگی.

فصل «ایران» این اثر حدود ۴۰ صفحه از کل آن را در جلد موسوم به «مشرق زمین، گاهواره تمدن» (اصل انگلیسی: «میراث شرقی ما») تشکیل میدهد و به اوضاع سیاسی، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران از دوره مادها تا لشکرکشی اسکندر مقدونی و شکست هخامنشیان می پردازد.

فصل «ایران» کتاب «تاریخ تمدن» که میخوانید بر اساس ترجمه فارسی چاپ ایران از سوی عباس جوادی با اصل انگلیسی مقایسه، باز نگری، تصحیح و در برخی موارد از نو ترجمه شده است. بنظر میرسد حجم بسیار بزرگ این سلسله کتاب ها، شمار زیاد مترجمین و احتمالا شتاب در تمام کردن کار ترجمه که بطور کلی بسیار خوب انجام گرفته، اینجا و آنجا منتج به برخی نارسائی ها و حتی اشتباهات شده است. در برخی موارد نام مناطق و یا اشخاص به اشتباه چیز دیگری آمده، در موارد دیگر بعضی واژه ها و حتی توضیحات از قلم افتاده و یا طوری ترجمه شده است که با اصل انگلیسی چندان همخوان نیست. در فرصتی دیگر میتوان به این کاستی ها اشاره کرد. اما نیت اصلی از این اقدام که نتیجه اش را ملاحظه میکنید، تقدیم ترجمه ای دقیق تر به خوانندگان است و گر نه حق ترجمه و انتشار طبیعتا همچنان با مترجمین و ناشران محترم اثر به فارسی باقی است. همچنین امیدوارم انتشار این فصل در تارنمای «چشم انداز» به توزیع بیشتر اقلا بخش «ایران» این اثر چندین جلدی و آشنائی ایرانیان بیشتری با فراز و نشیب تاریخ باستانی خود کمک کوچکی بکند.

بازنگری، تصحيح و گاه ترجمه دوباره اين اثر ويل دورانت اگاهى شخص بنده را كه تخصصى درباره ايران باستان ندارم و فقط يك خواننده علاقمند هستم، افزايش داد و به من كمك نمود تا ديد فراخترى از دوره پيش از اسلام و بويژه هخامنشيان و آئين زرتشتى بدست بياورم. اميدوارم اين رشته مقالات به خوانندگان هم در همين زمينه يارى كند و از سوى ديگر افراط و يا تفريطى را كه برخى در باره اين مرحله تاريخ ايران دارند كمى كاهش بخشيده آنها را به زمين رنگارنگ و گوناگون واقعيت هائى بياورد كه اغلب نميخواهيم و يا نميتوانيم ببينيم.

ژانویه 2016،

عباس جوادی

تیتر اصل انگلیسی کتاب:
Will Durant: The Story of Civilization
فصل «ایران» بخش سیزدهم جلد یکم را تشکیل میدهد. میتوانید با کلیک کردن روی این تیتر تمام این جلد یکم را که در باره شرق و بویژه میانرودان، مصرو یهودیان و در ضمن ایران وهندوستان نوشته شده است به انگلیسی بخوانید:
Will Durant: Our Oriental Heritage, The Story of Civilization, Part 1, New York 1942

کاخ آپادانا در تخت جمشید: سرباز پارسی (پیش) و ماد (پس)
کاخ آپادانا در تخت جمشید: سرباز پارسی (پیش) و ماد (پس)

فراز و فرود مادها

منشأ مادها – شاھان ایشان – پیمان خون ساردیس – انقراض دولت ماد

مادھا، كه نقشی کلیدی در برانداختن دولت آشور داشتند، کی بودند؟ پی بردن به ریشه مادها، بدون شك، بسیار دشوار است. تاریخ كتابی است كه بایستی از وسط شروع به خواندن کرد. نخستین اشاره به آنها در كتیبه ای است كه گزارش حملۀ شلمنصر سوم به سرزمینی موسوم به «پارسوا» در كوه های كردستان، (سال 837 ق م) بر آن ثبت شده است. از اخبار چنان بر میآید كه در این ناحیه بیست و ھفت امیر و شاه، بر بیست و ھفت ولایت كم جمعیت، حكومت میكرده اند. مردم این ولایت ھا را «آمادای»، «مادای» و یا «ماد» ها مینامیده اند. مادھا ھند و اروپایی به شمار میروند و احتمالا ھزار سال قبل از میلاد از كناره ھای دریای خزر به آسیای باختری آمده اند. در زند اوستا، كتاب مقدس پارسیان، یادی از این زادگاه قدیمی میشود و آن، مانند بھشتی تصویر میگردد. سرزمینی كه آدمی جوانی خود را در آن گذرانده، مانند خود ایام جوانی، زیباست، به شرط اینكه شخص ناچار نباشد دوباره در آن زندگی كند. چنین به نظر میرسد كه مادھا، ضمن كوچ ھای خود از بخارا و سمرقند گذشته، رفته رفته رو به جنوب سرازیر شده و بالاخره به ايران رسیده اند (1). آنها در این موطن جدید خویش مس، آھن، سرب، سیم و زر، سنگ مرمر، و سنگھای گرانبھا بدست آوردند (2) و چون قومی ساده و نیرومند بودند به كشاورزی پربرکتی در دشتھا و دامنۀ تپه ھای سرزمین های خود پرداختند.

نخستین شاه مادها، دیاكو، در اكباتان (الف) که معنی « محل تلاقی چند راه» میدهد، در درۀ زیبایی که به شکرانۀ بلندی های پربرف اش حاصلخیزبود، نخستین پایتخت این دولت را بنا نھاد و آن را با كاخی شاھانه، كه بر شھر مسلط بود و نزدیك  به دو كیلومتر مربع وسعت داشت، آراست. بنا بر روایتی تائید نشده ازهرودوت، دیاكو بخاطر شهرت عدالتخواهی اش به قدرت رسید اما زمانی که به قدرت دلخواهش رسید، به استبداد و خودكامگی پرداخت. یكی از فرمان ھای وی آن بود كه «ھیچ كس به حضور شاه بار داده نشود، و مردم تنھا به وسیلة پیام آورانی مطالب خود را به عرض او برسانند. دیگر آنكه كسی در حضور شاه حق خندیدن یا بر زمین تف کردن را ندارد. او با مقرر داشتن این تشریفات برای شخص خود … میخواست در نگاه آنان كه او را ندیده بودند غیر از آنگونه که بود جلوه کند» (3 ). مردم ساده و قانع ماد، با پیشوایی این شاه نیرومند شدند و به کمک عادات و محیط زندگی خویش که متاثر از شرایط جنگ و تحمل سختی ھا بود، نیرومند گشتند. آن ها صاحب چنان قدرتی شدند که حتی دولت آشور را تھدید میكرد. دولت آشور بارھا بر سرزمین ماد حمله كرده، ھر بار که پنداشته بود ماد ها چنان شكست خورده اند که دیگر یارای پایداری در برابر آشور را ندارند دیده بود که ماد ها از مبارزه برای آزادی خسته نمیشوند. بزرگترین پادشاه ماد، هوخشتره، با ویران كردن شھر نینوا، به كشمكش با آشور پایان بخشید. لشکریان او با الهام از این پیروزی به آسیای باختری تاخته و به دروازه ھای ساردیس رسیدند و تنها بخاطر كسوفی که رخ داد، از آنجا باز گشتند. پیشوایان دو طرف كه این پیشامد را هشداری آسمانی پنداشتند، با یكدیگر پیمان صلح بستند و این پیمان را با نوشیدن خون یکدیگر مستحکم نمودند (4 ). ھووخشتره سال بعد از این حادثه از دنیا رفت. او در زمان حکومتش، ماد را ازایالتی تابع قدرتی دیگر، به صورت امپراتوری بزرگی درآورده بود كه آشور، ماد و پارس را شامل میشد. در عرض یک نسل پس از مرگ او، امپراتوری ماد نیز به پایان رسید.

دولت ماد فرصتی پیدا نكرد كه بتواند در بنای تمدن سھم قابل توجهی داشته باشد. تنھا كاری كه این دولت كرد آن بود كه راه را برای فرھنگ و تمدن پارس باز و ھموار ساخت. پارسی ھا زبان آریایی ماد ها و الفبای سی و شش حرفی آنها را گرفتند و ھمین مادھا باعث شدند كه پارسی ھا، به جای لوح گِلی، كاغذ پوستی و قلم برای نوشتن به كار بردند (5 ) و به استفاده از ستونھای فراوان در معماری رو آوردند. پارسی ها چیز های دیگری هم از ماد ها به ارث بردند و آن عبارت بود از: قانون اخلاقی پرداختن به کشاورزی در هنگام صلح و تهور و بی باکی در زمان جنگ، و نیز مذھب زرتشتی، اعتقاد به اھورمزدا و اھریمن و همچنین خانواده پدرشاھی، چند همسری و بالاخره بدنه قوانین بعدی که بدنبال اتحاد ماد ها و پارس ها آن قدر شبیه قوانین دولت متحد جدید بود که درآیۀ معروف كتاب دانیال (6) از«… قوانین ماد ها و پارسیان كه منسوخ نمیشود» سخن میرود. اما از ادبیات و ھنر ماد ها حتی یک سنگ و یا حرف هم باقی نمانده است.

انقراض دولت ماد بسیار سریعتر از تشكیل آن صورت گرفت. ایشتوویگو، كه به جای پدر خود ھووخشتره به تخت سلطنت نشست، یك بار دیگر این حقیقت را اثبات كرد كه حكومت سلطنتی چیزی جز قمار نیست و در وراثت سلطنت، ھوشمندی مفرط و جنون، متحدان نزدیك به شمار میروند. ایشتوویگو به راحتی بر تخت سلطنتی كه به میراث برده بود نشست و به عیش و نوش و لذت بردن از آنچه نصیب وی شده بود پرداخت. مردم نیز، به تقلید از او، از پیروی دستورھای اخلاقی خشك و روش زندگی ساده و سختی كه داشتند دست برداشته رفته رفته آنھا را فراموش كردند. آنچنان ثروت ناگھانی به چنگ آنان افتاده بود كه فرصت بھره برداری عاقلانه از آن را نیافتند. مردم طبقات بالای اجتماع بندۀ مُد و زندگی تجملی شده بودند. مردانشان شلوارھای قلابدوزی شده می پوشیدند و زنان خود را با غازه و جواھر می آراستند. حتی زین و برگ اسبان را نیز با طلا مزین میکردند (7). قوم ساده ای كه پیش از آن از راه چوپانی زندگی میكرد و خوشحال بود که مردم اش بر ارابه ھای زمختی با چرخ های ناھموار بریده شده از تنۀ درختان سوار میشوند (8)، اكنون كارش آن شده بود كه بر ارابه ھای گرانبھا سوار شوند و از مجلس جشنی به مجلسی دیگر بروند. پادشاهان گذشته  به دادگستردن خود میبالیدند ولی ایشتوویگو كه روزی نسبت به (یکی از فرماندهانش بنام، -م) ھارپاگ خشمناك شده بود، دستور داد از تن بی سر و دست فرزند او خوراكی فراھم آوردند و پدر را مجبور کنند كه گوشت تن فرزندش را بخورد (9). ھارپاگ نیزفرمان را اجرا كرد و گفت ھر چه شاه امر فرماید مایۀ شادی او میشود. ولی او كینه را دردل خود نگاه داشت و بعدھا به كمك كوروش برخاست تا ایشتوویگو را خلع كند. كوروش جوان، فرماندارى درخشان از ولایت انشان (شامل فارس، خوزستان و بختیاری امروز، -م) كه زیر فرمان مادها بود، علیه شاه زن رفتار و ستمگر اكباتان قیام كرد. خود مادھا از پیروزی کوروش بر این مرد خودكامه شاد شدند، به شاھی کوروش خشنودی نمودند و تقریباً ھیچ كس با او از در مخالفت در نیامد. تنھا یك جنگ كافی بود تا فرمان راندن ماد بر پارس پایان یابد و پارس فرمان روای ماد گشته خود را برای فرمانروائی تمام دنیای خاورمیانه آماده سازد.

——————————–

زیرنویس ها:

الف: همان همدان امروز

———————————

آارامگاه کوروش بزرگ، پاسارگاد
آرامگاه کوروش بزرگ، پاسارگاد

2 – پادشاهان بزرگ

کوروش افسانه ها – سیاست های روشن بينانه او – کمبوجیه – داریوش بزرگ – لشکرکشی به یونان

كوروش یكی از حاکمان مادرزاد بود كه گوئی برای فرمانروائى آفریده شده اند و، به گفته امرسن، مورد تقدیر همه قرار میگیرند. او در منش و اداره امور، شخصیتی شاهانه داشت، از مدیریت خردمندانه و همچنین توانِ پیروزی های کلان برخوردار بود، نسبت به مغلوبین بزرگوارانه رفتار مینمود و مورد ستایش دشمنانش بود. مایه شگفتى نیست كه یونانیان درباره وی داستانهای بیشمار نوشته و او را تا زمان اسکندر بزرگترین پهلوان جهان شمرده اند. مایه تأسف آن است كه از نوشته های هرودوت و گزنوفون نمیتوانیم اوصاف و شمایل وى را طورى ترسیم كنیم كه قابل اعتماد باشد. مورخ نخست، كوروش را با بسیاری داستانهای خیالی درهم آمیخته (10) و تاریخنگار دوم بررسی خود موسوم به «كوروپدیا» (= كوروش شناسی) را همچون رساله ای در فنون جنگ نوشته و ضمن آن خطابه اى در تربیت و فلسفه آورده است. گزنوفون چندین بار در نوشته خود كوروش را با سقراط اشتباه كرده و سرگذشت آن دو را با هم آمیخته است. اگر این داستانهای فرحبخش را كنار بگذاریم، از كوروش جز شبح فریبنده اى باقى نمیماند. آنچه به یقین میتوان گفت این است كه كوروش زیبا و خوش اندام بوده، چه ایرانیان تا آخرین روزهای دوره هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام مینگریسته اند (11). او مؤسس سلسله هخامنشی یا سلسله «شاهان بزرگ» است، كه در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن سرزمین سلطنت كرده اند. كوروش سربازان مادی و پارسی را چنان منظم ساخت كه به صورت قشون شكست ناپذیری درآمدند. او بر ساردیس (در آناتولی غربی، -م) و بابل مسلط شد و فرمانروایی اقوام سامی را بر باختر آسیا چنان پایان داد كه تا هزار سال پس از آن، دیگر نتوانستند دولت و حكومتی بسازند. کوروش تمام سرزمین هائی را كه قبل از او در تحت تسلط آشور، بابل، لیدیا و آسیای صغیر بود ضمیمه ایران ساخت و از مجموع آنها یك دولت شاهنشانی و امپراتوری ایجاد كرد كه بزرگترین سازمان سیاسی قبل از دولت روم قدیم، و یكی از خوش اداره ترین دولتهای همه دوره های تاریخی به شمار میرود.

آن اندازه كه از روایت ها برمیآید، كوروش از كشورگشایانی بوده است كه بیش از هر كشورگشای دیگر او را دوست میداشته اند. او پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و نیكو منشی قرار داده بود. دشمنان کوروش از نرمش و گذشت او آگاه بودند و به همین جهت در جنگ با كوروش مانند كسانی نبودند كه قدرت جنگندگیشان ناشی از این حس باشد که یا باید بكشند یا خود كشته شوند. پیش از این – بنا به روایت هرودوت – میدانیم كه چگونه کوروش كرزوس (شاه ساردیس، -م) را از سوختن در هیزم های افروخته شده در جنگ ساردیس رهانید، بزرگش داشت و او را از رایزنان خود ساخت؛ نیز شاهد بخشندگی و نیكی عالیجنابانه او با یهودیان بودیم. یكی از اركان سیاست و حكومت کوروش آن بود كه او برای ملل و اقوام مختلفی كه اجزای امپراتوری او را تشكیل میدادند، به آزادی عقیده دینی و عبادت معتقد بود؛ این خود میرساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهی داشت و میدانست كه دین از دولت نیرومندتر است. به همین جهت است كه وی هرگز شهرها را غارت نمیكرد و معابد را ویران نمیساخت، بلكه نسبت به خدایان ملل مغلوب، احترام بسيارى نشان میداد و به نگهداری معابد آنان کمک مینمود. حتی مردم بابل، كه در برابر او سخت ایستادگی كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وی را نسبت به معابد و خدایان خویش دیدند، بگرمی برگرد او جمع شدند و مقدم او را پذیرفتند. کوروش در مسیر پادشاهی بی همتایش، هر وقت سرزمینی را میگشود، با كمال تقوا، قربانیهائی به خدایان محل تقدیم میكرد.

کوروش مانند ناپلئون، همه ادیان را قبول داشت و میان آنها فرقی نمیگذاشت؛ و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تكریم همه خدایان میپرداخت . وی از لحاظ دیگری نیز به ناپلئون شبیه بود، چه مانند وی، قربانی بلندپروازی فراوان خویش شد. هنگامی كه از گشودن همه سرزمین های خاور نزدیك آسوده شد، درصدد بر آمد كه ماد و پارس را از هجوم بدوى هاى آسیای میانه خلاص كند؛ و چنان به نظر میرسد كه در این حمله های خود، تاكنار رود سیحون در شمال، و تا هندوستان درخاور پیش رفته باشد. در همین گیرودارها، و در آن زمان كه به منتهای عظمت خود رسیده بود، در جنگ با قبیله ماساگت، كه از قبایل گمنام ساكن سواحل شرقی دریای خزر بود، كشته شد. كوروش نیز، مانند اسكندر، امپراتوری بزرگی را دسترس کرد، ولی عُمرش فرصت سازمان دادن به این امپراتوری را نداد.

نقص بزرگی كه بر خُلق و خوی كوروش لكه ای باقی گذاشته، آن بود كه گاهی بیحساب قساوت و بیرحمی داشته است. این بیرحمی به پسر نیمه دیوانه او، كمبوجيه به ارث رسید، بی آنكه از كرَم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد. کمبوجیه پادشاهی خویش را با كشتن برادر و رقیب خویش به نام بردیا (به یونانی: سمردیس، -م)، آغاز كرد. آنگاه، بخاطر طمع ثروت فراوان، به مصر هجوم برد و حدود امپراتوری ایران را تا رود نیل گسترش بخشید. در این كار كامیاب شد، ولی ظاهرا سلامت عقل خویش را با این كار از دست داد. در راه رسیدن به شهر ممفیس با دشواری فراوان روبه رو نشد، ولی قشونی عبارت از پنجاه هزار لشکریان ایران كه برای تسخیر واحه عمون فرستاده بود، همه در بیابان تلف شدند. همچنین قشونی كه برای گرفتن قرطاجه (كارتاژ، م) فرستاده بود دچار شكست شد چرا كه ناویان ناوگان ایران، كه همه از مردم فنیقیه بودند، از حمله كردن به آن مستعمره فنیقی سرباز زدند. كمبوجیه كه چنین دید از جا در رفت و فرزانگی و گذشت پدر را فراموش كرد. دین همه مصریان را ریشخند نمود و با خنجر خویش گاو مقدسی را كه مصریان با نام «آپیس» میپرستیدند از پای درآورد. به این كار نیز بس نكرد، بلكه بی اعتنا به نفرین هائی که نبش قبور از نگاه مردم بهمراه داشت مومیا های برخی شاهان را از گورهایشان بیرون كشید و معابد را با پلیدی آلود و فرمان داد تا بتهایی را كه در آنها بود بسوزانند. گمان وی آن بود كه با چنین كارها مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهایی خواهند یافت. آنگاه دچار حمله بیماری شد – كه شاید آن بیماری نوبه های غش بوده است – و با این ترتیب برای مصریان شكی نماند كه این بیماری كیفری است كه خدایان به او داده اند. از آن پس دیگر هیچ مصری ئی در راستی و درستی دین خویش شك نداشت. كمبوجیه، با رفتاری که گوئی میخواهد زشتی های حكومت پادشاهی را هر چه بیشتر فاش سازد، همان كاری را كرد كه ناپلئون بر اثر حمله های دل درد سخت خویش انجام میداد، به این معنی كه کمبوجیه خواهر و همسر خود ركسانه را كُشت و پسر خود پركساسپس را با تیر زد و هلاک نمود، دوازده نفر از بزرگان ایرانی را زنده به گور كرد، و به كشتن كرزوس  فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون فهمید كه حكم او را اجرا نكرده اند خوشحال شد، ولی كسانی را كه از اجرای آن سر باز زده بودند كیفر داد (12). در آن هنگام كه به ایران باز می گشت خبر یافت كه غاصبی بر تاج و تخت دست یافته و در همه جا مردم، با افروختن آتش انقلاب، از این مدعی جدید تخت و تاج حمایت میكنند. از این لحظه است که نام كمبوجیه در تاریخ ناپدید میشود. بنا به بعضی از روایات، چون این خبر به كمبوجيه رسید، او خودكشی كرد (13).

آن غاصب مدعی بود كه همان اسمردیس (بردیا، -م) برادر شاه است كه با معجزه ای از خشم برادرش كمبوجیه و كشته شدن رهایی یافته است. ولی حقیقت امر این است كه وی یكی از روحانیان متعصب و از پیروان دین مجوسی قدیم بود كه میخواستند آیین زردشتی را كه دین رسمی دولت ایران بود، از میان بردارند. پس از آن، شورش دیگری در سرزمین ایران برپا شد كه در نتیجه آن مرد غاصب از تخت سلطنت فرو كشیده شد. كسانی كه در این شورش دست داشتند هفت نفر از بزرگان كشور بودند. پس از آن از میان خود یكی را، به نام داریوش پسر هیشتاسپ، به سلطنت برگزیدند. پادشاهی بزرگترین شاهنشاهان پارس با همین خونریزی آغاز شد.

در كشورهای خاور زمین، پیوسته وراثت تاج و تخت با فتنه و آشوب در كاخ سلطنتی همراه بود، چه هر یك از بازماندگان شاه درگذشته میكوشید كه خود زمام سلطنت را به دست گیرد؛ در عین حال، در مستعمره ها نیز انقلاباتی رخ میداد، زیرا كه مردم این نواحی فرصت اختلافات داخلی را غنیمت شمرده درصدد بازیافتن آزادی از دست رفته خود برمیآمدند. غصب شدن تاج و تخت سلطنت و كشته شدن بردیای غاصب، دو فرصت گرانبهائی بود كه ولایتهای تابع شاهنشاهی ایران در برابر خود داشتند. به همین جهت فرمانداران مصر و لیدیا طغیان كردند و همزمان شوش، بابل، ماد، آشور و ارمنستان و بسیاری از ولایات دیگر سر به شورش برداشتند. ولی داریوش همه را به جای خود نشانید و در این كار منتهای شدت و قساوت را به كار برد. از جمله، چون پس از محاصره طولانی بر شهر بابل دست یافت، فرمان داد كه سه هزار نفر از بزرگان آن را به دار بیاویزند تا مایه عبرت و فرمانبرداری دیگران شود. داریوش با یك سلسله جنگهای سریع توانست ولایاتی را كه شورش كرده بودند، یكی پس از دیگری، آرام كند. چون دریافت كه این شاهنشاهی وسیع هر وقت دچار بحرانی شود بزودی از هم پاشیده خواهد شد، زره جنگ را از تن بیرون كرد، و به صورت یكی از مدبرترین و فرزانه ترین فرمانروایان تاریخ درآمد و سازمان اداری كشور را به صورتی درآورد كه تا سقوط امپراتوری روم پیوسته به عنوان نمونه عالی از آن پیروی میكردند. با نظم و سامانی كه داریوش مقرر داشته بود، آسیای باختری به چنان نعمت و آرامش خاطری رسید كه تا آن زمان، در این ناحیه پرآشوب، كسی چنان آسایشی را به خاطر نداشت.

آرزوی داریوش آن بود كه پس از آن با صلح و صفا بر آنچه در اختیار دارد فرمان براند، ولی سنت و مقدر چنان است كه در امپراتوری ها هرگز آتش جنگ مدت درازی فرو ننشیند. دلیل این مطلب آن است كه سرزمین های تسخیر شده باید مكرر در مكرر از نو مسخر شود، و پیروزمندان، در ملت خود، هنر جنگیدن و در لشکر و میدان جنگ به سر بردن را زنده نگاه دارند. چه هر آن ممكن است زمانه نقشی تازه برآورد و امپراتوری تازه ای در برابر امپراتوری موجود قیام كند. در چنین اوضاع و احوال، اگر جنگی خود به خود پیش نیاید، ناچار باید آن را بیافرینند. به همین جهت بر نسل های متوالی واجب است كه به دشواری های جنگ و خونریزی خو كنند. و از راه تمرین و تجربه دریابند كه چگونه از كف دادن جان و مال در راه نگاهداری میهن را آسان شمارند.

شاید تا حدی همین دلیل بود كه داریوش را بر آن داشت كه از تنگه بوسفور و رود دانوب بگذرد، در جنوب روسیه تا رود ولگا پیش براند و به تأدیب سكاهایی كه پیوسته در اطراف شاهنشاهی وی تاخت و تاز میكردند بپردازد، یا اینكه بار دیگر از افغانستان و ده ها سلسله جبال عبور كند و به دره رود سند برسد و صحنه های پهناوری را با جمعیت فراوان و مال بیشمار، به شاهنشاهی خویش بیفزاید. ولی برای حمله داریوش به یونان، باید در جستجوی دلیلی قویتر از این باشیم. هرودوت میخواهد به ما بقبولاند كه علت حمله و اقدام به كاری چنین بی نتیجه و زیانبخش وی آن بود كه یكی از زنان او به نام آتوسا در بستر او را فریفت و به این كار واداشت (14). ولی بهتر آن است كه چنان باور داشته باشیم كه شاهنشاه ایران از آن نگران بود كه ممكن است از میان دولتشهرهای یونان و مستعمرات آن، یك امپراتوری فراهم شود، یا میان آنها پیمانی بسته شود و تسلط ایران را بر باختر آسیا به خطر اندازد. در آن هنگام كه ایالت یونیا (تعبیر قدیم یونان، عبارت از آناتولی غربی با مرکزیت ازمیر کنونی، م) سر به شورش برداشت، و از اسپارت (در آناتولی غربی کنونی، م) و آتن به آن كمك رسید، داریوش به ناچار دست به كار جنگ شد. همه داستان گذشتن وی از دریای اژه (بین ترکیه و یونان کنونی، م)، شكست لشکر او در جلگه ماراتون و بازگشت نومیدانه وی به ایران را همه میدانند. و اما او وقتی که بار دیگر خود را آماده حمله به یونان میكرد و میخواست ضربه دیگری به آن وارد كند، ناگهان دچار بیماری و ناتوانی گشت و دیده از این جهان فرو بست.

————————————-

نقش رستم، در نزدیکی تخت جمشید
نقش رستم، در نزدیکی تخت جمشید

(۳)- روش زندگی و صناعت ایرانیان

امپراتوری – ملت – زبان – دهقانان – شاهراه های شاهنشاهی – بازرگانی و امور مالی

امپراتوری ایران، كه در زمان داریوش به منتها درجه وسعت خود رسیده بود، شامل بیست ایالت یا خشثرپاون (به یونانی،= ساترا پ نشین) میشد و مصر، فلسطین، سوریه، فنیقیه، لیدیا، فریگیا، ایونیا، كاپادوكیا، كیلیكیا، ارمنستان، آشور، قفقاز، بابل، ماد، پارس، آنچه امروز به نام افغانستان و بلوچستان معروف است، باختر رود سند در هندوستان، سغدیانا، باكتریا، جایگاه ماساگت ها، و قبایل دیگری از آسیای میانه جزو این امپراطوری بزرگ بود. تا آن زمان هرگز دولتی به این بزرگی و پهناوری كه در زیر فرمان یك نفر باشد، در تاریخ پیدا نشده بود.

ایران تاریخی که در غرب آن را «پارس» (پرشيا) مینامند و در دوره باستان بر چهل میلیون ساكنان این نواحی حكومت میكرد، در ابتدا منطقه كوچكی در سواحل خلیج فارس بود و اكنون نیز آن را «فارس» مینامند (15). سرزمین اصلی این منطقه «پارس» محل بیابان های بی حاصل و كوه های فراوان بود، رودخانه های چندانی نداشت و در معرض گرمای سوزان (الف و 16) و سرمای كشنده بود و به همین جهت بود كه درآمد زمین، به تنهایی، كفاف زندگی دو میلیون ساكنان آن را نمی کرد (17) و دولت ناچار بود كسری درآمد را از راه بازرگانی و كشورگشایی تأمین كند. مردم كوه نشین اصلی ایران، مانند مادها، از نژاد هند و اروپایی بود که احتمالا از جنوب روسیه به این نواحی آمده بودند. از زبان ودین قدیم ایشان آشكار میشود كه آنها با آن گروه از آریائیان كه از افغانستان گذشته و طبقه حاكمه را در سرزمین هند تشكیل داده بودند نسبت نزدیكی داشته اند. داریوش اول خود را در «نقش رستم» چنین معرفی كرده است: «پارسی، پسر پارسی، آریایی از تبار آریایی». زردشتیان، وطن نخستین خود را به نام «آیریانا-وئجه» یعنی وطن آریایی ها نامیده اند. استرابو (مورخ یونان باستان، -م) كلمه «آریانا» را بکار برده كه تقریباً با آنچه امروز «ایران» (18) مینامیم، تفاوتی ندارد (ب).

به نظر میرسد كه در دوره های باستان، ایرانیان زیباترین ملت خاور نزدیك به شمار میرفته اند. تصاویری كه در آثار تاریخی برجای مانده، ایرانیان را چون مردمی راست قامت و نیرومند نشان میدهد كه در اثر زندگی در نقاط كوهستانی، سختی و صلابت داشته اند، ولی ثروت فراوان سبب ظرافت آنان نیز شده است. در سیمای ایشان آثار تقارنی خوش آیند دیده میشده و آنان مانند یونانیان بینی كشیده داشته اند و در اندام و هیئت ایشان آثار نجابت مشهود بوده است. غالب ایشان لباسهایی مانند لباسهای مردم ماد بر تن میكردند. بعدها خود را به زیورآلات مادی نیز می آراستند. جز دو دست، بازگذاشتن قسمت های بدن را خلاف ادب میشمردند و به همین جهت سر تا پای ایشان با سربند یا كلاه، یا پاپوش پوشیده بود. شلواری سه پارچه، پیراهنی كتانی و دو لباس رو می پوشیدند، كه آستین آنها دستها را می پوشانید و كمربندی بر میان خود می بستند. سبب این گونه لباس پوشیدن آن بود كه از گزند گرمای شدید تابستان و سرمای جانكاه زمستان در امان بمانند. امتیاز پادشاه در آن بود كه شلوار قلابدوزی شده با نقش و نگار سرخ میپوشید، و دكمه های كفش وی به رنگ زعفرانی بود. اختلاف لباس زنان با مردان تنها در آن بود كه گریبان پیراهنشان شكافی داشت. مردان موی چهره را نمیستردند و گیسوان را بلند فرو می هشتند. بعدها به جای آن گیسوان عاریه رواج پیدا كرد (19). چون در دوران شاهنشاهی ثروت مردم زیاد شد، زن و مرد به زیبایی ظاهر خود پرداختند. جهت آراستن صورت، غازه و روغن به كار میبردند و برای آنكه درشتی چشم و درخشندگی آن را نشان دهند، سرمه های گوناگون استعمال میكردند. به این ترتیب، در میان آنان طبقه خاصی به نام «آرایشگران» پیدا شد كه یونانیان آنان را «كوسمتای» مینامیدند که در هنر آرایش كارشناس بودند و كارشان تزیین ثروتمندان بود. پارسیان در ساختن مواد معطر مهارت فراوان داشتند و پیشینیان حتی معتقد بودند كه گردها و عطرهای آرایش را نخستین بار همین مردم اختراع كرده بودند. شاه همیشه با جعبه ای از مواد معطر برای جنگ بیرون میرفت و خواه پیروز میشد و یا شكست میخورد، پس از هر كارزار با روغن های خوشبو خود رامعطر میساخت (20).

در اثنای تاریخ دراز ایران، زبان های گوناگونی در این سرزمین بکار برده شده است. فارسی باستان زبان دربار و بزرگان قوم در زمان داریوش اول به شمار میرفت. این زبان با زبان سانسكریت چنان پیوند نزدیكی دارد كه آن دو زبان بنظر میرسد روزگاری دو لهجه قدیمی تر یک زبان بوده اند و با زبان انگلیسی خویشاوند نزدیک هستند («ج» و 21).

از درون فارسی باستان دو شاخه زند (زبان زند اوستا) و پهلوی بیرون آمد و از همین شاخه است كه زبان فارسی كنونی برخاسته است (22). هنگامی كه ایرانیان به كار خط نویسی پرداختند، برای نوشتن سنگ نبشته های خود خط میخی بابل و برای تحریر اسناد خود الفبای هجایی آرامی را به كار بردند (23). آنها هجاهای سنگین و دشوار بابلی را آسان تر كردند و شمار علامات الفبایی را از سیصد به سی و شش رسانیدند. این علامات، رفته رفته، از صورت مقاطع هجایی بیرون آمد و شكل حروف الفبای میخی را به خود گرفت (24). ولی باید دانست كه خط نویسی را ایرانیان سرگرمی زنانه میپنداشتند، و كمتر دربند آن بودند كه از عشق ورزی، جنگاوری و شكار دست بردارند، به كار نویسندگی اشتغال ورزند و اثری ادبی ایجاد كنند.

یک ایرانی عادی معمولا بیسواد و به این بیسوادی خرسند بود و تمام كوشش خود را در كار كشت زمین مصروف میداشت. كتاب مقدس «اوستا» كشاورزی را ستوده و آن را مهمترین و والاترین كار بشری دانسته است كه خدای بزرگ اهورمزدا از آن بیش از كارهای دیگر خشنود میشود. قسمتی از اراضی ملك مردم بود که خود به كشاورزی در آن میپرداختند. گاهی این خرده مالكان جمعیت های تعاونی كشاورزی متشكل از چند خانوار تشكیل میدادند و به صورت دسته جمعی به كاشتن زمین های وسیع میپرداختند (25). قسمت دیگری از اراضی متعلق به اشراف و زمینداران بزرگ بود كه دهقانان در برابر قستی از درآمد زمین، به كشت و زرع در آنها مشغول بودند. در قسمتی از زمین نیز برده های بیگانه كشاورزی میكردند. خود ایرانیان هرگز برده نبودند. برای شخم كردن زمین، گاو آهن چوبی به كار میبردند كه به آن نوك آهنی بسته بودند و با گاو كشیده میشد. آب را از نقاط كوهستانی به وسیله قنات به زمینهای خود میآوردند. محصول عمده كشاورزی، كه مهمترین ماده غذایی نیز محسوب میشد، گندم و جو بود، ولی مردم گوشت فراوان نیز میخوردند و شراب زیاد مینوشیدند. كوروش به سربازان خود شراب میداد (26). مباحثه های جدی درامور سیاسی زمان مستی در مجامع ایرانی ها صورت میگرفت («د» و 27) اگرچه بامداد روز بعد، در نقشه های طرح شده تجدید نظر میكردند. یكی از نوشابه های ایرانیان قدیم مشروبی بود به نام «هومه» كه آن را به عنوان نذر و یا قربانی پسندیده به خدایان تقدیم میكردند و چنان گمان داشتند كه هر كس از آن بنوشد، به جای شعله ور شدن آتش خشم و انگیختگی، تقوا و عدالت در او بیدار میشود (28).

صناعت در ایران رواج و رونقی نداشت؛ ایرانیان به آن خشنود بودند كه اقوام خاور نزدیك به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های دست خود را، همراه باج و خراج، برای ایشان بفرستند. آن ها در مقایسه با کار های صنعتی، در امور حمل ونقل مبتکر تر بودند. مهندسان ایرانی به فرمان داریوش اول، شاهراه هایی ساختند كه پایتخت ها را به یكدیگر مربوط میكرد. درازی یكی از این راه ها، كه از شوش تا ساردیس (در غرب آناتولی، -م) امتداد داشت، هزار و پانصد میل (دو هزار و چهارصد كیلومتر، -م) بود، طول راهها را دقیقا با «پرسنگ» (فرسخ، -م) (هر پرسنگ برابر با 3.4 میل) اندازه میگرفتند و به گفته هرودوت، «در پایان هر چهار پرسنگ یک منزلگاه شاهی و مهمانخانه های با شكوه وجود داشت و راه ها همه از جاهای امن و آباد میگذشت» (29). در هر منزل اسب های تازه نفس آماده بود تا برید (چاپار) بی معطلی به راه خود ادامه دهد. به همین جهت بود كه برید شاهی فاصله شوش تا ساردیس را در همان زمانی میپیمود كه اكنون اتومبیل ها میپیمایند، یعنی در مدتی كمتر از یك هفته – در صورتی كه مسافران عادی آن زمان این فاصله را در نود روزه میپیمودند. از رود های بزرگ با كرجی عبور میكردند، ولی مهندسان ایرانی توانایی آن را داشتند كه درموقع نیاز بر رودخانه فرات و یا حتی برتنگه داردانل پل های عظیمی بزنند که حتی صدها فیل غول آسا میتوانستند با ایمنی از روی آنها عبور كنند. در آن زمان راه دیگری نیز بود كه از كوه های افغانستان میگذشت و ایران را به هندوستان میپیوست. همه این راهها سبب آن شده بود كه شهر شوش انبار میانراه ثروت عظیم خاور زمین باشد. این ثروت، در آن زمان دور نیز، به اندازه ای فراوان بود كه عقل بسختی آن را باور میكند. منظور اصلی از ساختمان این راه ها آن بود كه برای هدف های جنگی و دولتی به كار رود و تسلط حكومت مركزی و جریان اداری كارها را تسهیل كند، ولی این راه ها همزمان سبب آن شد كه كار بازرگانی و حمل و نقل كالاها نیز آسان شود و عادات و افكار از ناحیه ای به ناحیه دیگر انتقال یابد. در ضمن، خرافات متداول میان مردم، كه گریزی از آنها در زندگی روزانه نیست، از همین راه، بین اقوام مختلف مبادله میشد. از جمله باید گفت كه اندیشه فرشتگان و شیاطین به وسیله همین راه ها از افسانه های ایرانی به افسانه های یهودی و مسیحی راه یافت.

دریانوردی در میان ایرانیان به آن درجه نرسید كه حمل و نقل خشكی به دست این مردم ترقی پیدا كرده بود. ایرانیان ناوگان مخصوص به خود نداشتند، بلكه ناوگان فنیقی را یا به اجاره میگرفتند و یا به یاری مصادره، از آن برای اهداف جنگی خویش استفاده میكردند. داریوش اول ترعه بزرگی میان دریای سرخ و رود نیل حفر كرد تا از این راه خلیج فارس را با دریای مدیترانه وصل کند. ولی سهل انگاری جانشینان وی سبب شد كه این بنای عظیم دستخوش حرکت شن و ریگ شود و راه ارتباط قطع گردد. خشیارشا به قسمتی از نیروهای دریایی خود فرمان داد كه برگرد افریقا گردش كنند، ولی این ناوگان، پس از عبور از برابر «ستون های هركول» (در تنگه جبل الطارق، -م) (30) و دور زدن قسمتی از آفریقا بی نتیجه بازگشتند. كارهای بازرگانی بیشتر در دست مردم غیرایرانی مانند بابلیان، فنیقیان و یهودیان بود، چه ایرانی ها بازرگانی را كار پستی میشمردند (31) و بازار را كانون دروغ و فریب میدانستند. طبقات ثروتمند به این می بالیدند كه میتوانند بیشتر نیازمندی های خود را خود مستقیماً از مزرعه و یا دکان به خانه بیاورند، بی آنكه انگشتان خود را به پلیدی خرید و فروش آلوده كنند. در ابتدای کار، مزد، وام و سود سرمایه را با كالا میپرداختند و بیشتر چهارپایان و دانه بار به این منظور به كار میرفت. بعدها از لیدیا سكه های پول به ایران آمد، و داریوش سكه «دریك» («ه» و 32) را با سیم و زر ضرب كرد و نقش خود را بر آن گذاشت. نسبت «دریك» طلا به «دریك» نقره مثل نسبت ، 13.5 به 1 بود. این، خود، آغاز پیدا شدن نسبتی است كه هم اكنون میان واحد نقره و واحد طلا در سكه های زمان حاضر نیز وجود دارد (33).

——————————

زیرنویس ها:

(الف) استرابو میگوید در شوش هنگام تابستان هوا آن قدر داغ میشد که مار ها و مارمولک ها نمیتوانستند با سرعت لازم حرکت کنند بدون آنکه حرارت آفتاب آنها را هلاک کند (16).
(ب) معمولاگفته میشود این تعبیر («آرین، آریان») با نام منطقه «آران» در سواحل رود ارس نیز مربوط است.
(ج) بعضی نمونه های نزدیکی واژگانی فارسی باستان، سانسکریت، یونانی، لاتین، آلمانی و انگلیسی (21)

LangCompare
(د) استرابو مینویسد: «آنها اغلب مشورت های خود را هنگام شراب نوشی میکنند و از نگاه آنها تصمیم هائی که در هنگام شراب نوشی گرفته میشود از آنچه که هنگام بیداری بحث میکنند پایدار تر هستند» (27).
(ه) نام «دریک» ربطی به نام داریوش ندارد بلکه از واژه پارسی «زریک» به معنی «یک تکه طلا» می آید. دریک طلا ارزشی برابر با 500 دلار داشت. یک «تالنت» ایرانی برابر با سه هزار دریک طلا بود (32).

——————————

بازمانده های هگمتانه، اکباتانا
بازمانده های هگمتانه، اکباتانا

۴ – آزمایشي در دولتداری

شاه – اشراف – سپاه – قانون – كیفری وحشیانه – پایتخت ھا – ایالات (ساتراپ نشینھا) – ھنر بزرگ مدیریت

زندگی ایران بیشتر از مسائل اقتصادی به سیاست و جنگ بستگی داشت و ثروت آن سرزمین بر پایه قدرت بود، نه بر پایه صناعت. به همین جهت پایه های دستگاه دولتی متزلزل بود و دولت به جزیره كوچكی مینمود كه در وسط دریای وسیعی باشد وبر آن دریا حكومت كند اگرچه این حكومت بنا و بنیادی طبیعی نداشته باشد. سازمان شاهنشاهی، كه بر این مجموعه تسلط داشت، از نیرومندترین سازمانها و تقریباً منحصر به فرد بود. بر رأس این سازمان شخص شاه قرار داشت که «خشاثرا» به معنی «جنگاور» (الف) قرار داشت. چون شاهان دیگری در زیر فرمان او بودند، پادشاه ایران به نام «شاه شاهان» یا «شاهنشاه» خوانده میشد و جهان قدیم به این لقب اعتراضی نداشت. تنها یونانیان شاهنشاه ایران را «باسیلئوس»، یعنی «شاه»، میخواندند (34). قدرت مطلقه در دست شاه بود و سخنی كه از دهان وی بیرون میآمد كافی بود كه هر كس را، بدون محاكمه و توضیح، به كشتن دهد – و این راه و رسمی است كه بعضی از دیكتاتورهای زمان حاضر نیز در پیش گرفته اند.

شاه گاهی نیز به مادر یا زن سوگلی خویش این حق فرمان قتل صادر كردن را تفویض میكرد (35). حتی از میان اعیان مملكت، كسی را جرئت آن بود كه از شاه خرده گیری یا وی را سرزنش كند. افكار عمومی، در نتیجه ترس و تقیه، هیچگونه تأثیری در رفتار شاه نداشت. هرگاه شاه فرزند كسی را، در برابر چشم وی، با تیر میزد، پدر ناچار در برابر شاه سر فرود میآورد و مهارت او را در تیراندازی ستایش میكرد. كسانی كه به امر شاه تنشان در زیر ضربه های تازیانه سیاه میشد، ازمرحمت شاهنشاه سپاسگزاری میكردند كه از یاد آنان غافل نمانده است. اگر همه شاهان ایرانی روح نشاط و فعالیت كوروش و داریوش اول را داشتند، میتوانستند هم حكومت كنند و هم پادشاهی. ولی شاهانی که پس از آن دو آمدند، بیشتر كارهای حكومت را به اعیان و اشراف زیردست خود و یا به خواجگان حرمسرا وا گذار میکردند و خود به عشقبازی و باختن نرد و شكار میپرداختند (37). كاخ سلطنتی پر از خواجه سرایانی بود كه از زنان حرم پاسبانی میكردند و شاهزادگان را تعلیم میدادند. آنها در آغاز هر دوره سلطنت جدید، دسیسه های فراوانی برمی انگیختند («ب» و 38). شاه حق داشت كه از میان پسران خود هركدام را بخواهد به جانشینی برگزیند، ولی غالب اوقات مسئله جانشینی با آدمكشی و انقلاب همراه بود.

اما این قدرت شاهنشاهی عملا به وسیله نیروی اعیان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطه میان دربار و مردم بودند، محدود میشد. عادت بر این جاری شده بود كه شش خانوادهای كه با داریوش اول انقلاب كردند و بردیای غاصب را از میان برداشتند، امتیازات خاصی داشته باشند و در امور مهم كشور رأی آنان خواسته شود. بسیاری از بزرگان در كاخ شاهی حاضر میشدند و مجلسی تشكیل میدادند كه شاه غالباً به نظر مشورتی آنان اهمیت فراوان میداد. املاك اختصاصی بسیاری از ثروتمندان و بزرگان را شاه به ایشان بخشیده بود و آنان در مقابل، هرگاه شاه فرمان بسیج میداد، مرد جنگی و ساز برگ فراهم میآوردند. این اشراف در املاك خود تسلط بیحد و حساب داشتند و مالیات میگرفتند و قانون میگذاشتند و دستگاه قضایی دراختیارشان بود و برای خود نیروهای مسلح نگاه میداشتند (40).

ارتش پایه اساسی قدرت شاه و حكومت شاهنشاهی به شمار میرفت، چه دستگاه شاهنشاهی تا زمانی سرپا میماند كه قدرت آدمكشی خود را محفوظ نگاه دارد. تمام كسانی كه مزاج سالم داشتند، و سنشان میان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازی در آیند. یك بار چنان اتفاق افتاد كه پدر سه فرزند درخواست كرد كه یكی از آنان را از خدمت سربازی معاف دارند. شاه در مقابل این درخواست فرمان داد تا هر سه پسر او را كشتند. پدر دیگری چهار پسر خود را به میدان جنگ فرستاد و از خشایارشا تقاضا كرد كه پسر پنجم او را برای رسیدگی به كارهای كشاورزی نزد او بازگذارند. شاه فرمان داد تا آن پسر را دو پاره كردند. و هر پاره را در یك طرف راهی كه قشون از آن میگذشت آویختند. سپاهیان، در میان بانگ موزیك نظامی و فریاد تحسین مردمی كه سنشان از خدمت سربازی گذشته بود، به میدان جنگ رهسپار میشدند.

در راس سپاه گارد سلطنتی قرار داشت كه از دو هزار سواره و دو هزار پیاده تشكیل میشد. آنها همه از اشراف و بزرگان بودند و كارشان پاسبانی شخص شاه بود. سپاه ثابت و فعال منحصراً از افراد پارسی و مادی تشكیل میشد كه به صورت دسته های ثابت در مراكز مهم استراتژیک كشور مستقر میشدند تا مایه آسایش مردم و برقراری امنیت باشند. ولی نیروی جنگی كامل مركب از دسته هایی بود كه از تمام اقوام تابع شاهنشاهی بسیج میشدند، هر كدام به زبان خاص خود تكلم میكردند، و با راه و رسم جنگاوری و سلاح مخصوص خویش به جنگ میپرداختند. همان گونه كه سربازان از اقوام گوناگون بودند، سلاح ها و ساز و برگ جنگ نیز اشكال مختلف داشت و در میان آنها تیر و كمان، شمشیر، زوبین، خنجر، سرنیزه، فلاخن، كارد، سپر، كلاهخود، زره چرمی و زره آهنی دیده می شد. اسب و فیل، هر دو را در جنگ به كار میبردند. با ارتش، جارچیان، منشی ها، خواجه سرایان، زنان روسپی و معشوقه ها نیز به راه میافتادند، و همراه آنان ارابه هایی حركت میكرد كه چرخهای آنها را با داسهای بزرگ مسلح كرده بودند. این گونه لشكرهای جرار، كه شمار جنگاوران یكی از آنها در حمله خشیارشا به یک میلیون و 800 هزار نفر میرسید، هرگز یك وحدت كامل نداشتند و به همین جهت، هنگامی که نخستین علامات شكست آشكار میشد، به صورت گروه پریشان و بیسامانی در میآمدند. پیروزی چنین لشكری ناشی از فزونی شمار سربازان آن بر سربازان دشمن و هم ضمنا این بود كه آنها میتوانستند به آسانی جای كشتگان را در صف های جنگ پركنند. ولی هرگاه با سپاه منظمی روبه رو میشدند كه افراد آن به یك زبان سخن میگفتند و در تحت سازمان یكسان و منظمی میجنگیدند، ناچار شكست میخوردند. رمزشكست خوردن ایرانیان در جنگهای ماراتون و پلاته هم همین بود.

در چنین دولتی حق و قانون منحصر به اراده شاه و قدرت قشون بود؛ هیچ حقی در برابر این حق محترم شمرده نمیشد و هیچ سابقه و سنتی، بدون اتكا برحكم شاه، ارزشی نداشت. ایرانی ها به آن فخر میكردند كه قوانین ایشان تغییرناپذیر است، و وعده یا فرمان شاه به هیچ وجه نباید نقض شود. تصمیمات و احكام شاه، در نظر آن مردم، همچون وحی و الهامی بود كه از جانب اهورمزدا به شخص شاه نازل میشود. به این ترتیب، قانون مملكت عنوان مشیت الهی را داشت و سرپیچی از آن سرپیچی از فرمان و خواست الهی به شمار میرفت. قوه عالیه قضایی در اختیار شخص شاه بود، ولی شاه غالباً عمل قضاوت را به یكی از دانشمندان سالخورده واگذار میكرد. پس از آن، دادگاه عالی بود، كه از هفت قاضی تشكیل میشد. پایین تر از آن، دادگاه های محلی بود كه در سراسر كشور وجود داشت. قوانین را كاهنان وضع میكردند و تا مدت درازی، كار رسیدگی به دعاوی نیز در اختیار ایشان بود. ولی، در زمان های متأخرتر، مردان و حتی زنانی جز از طبقه كاهنان به این گونه كارها رسیدگی میكردند. در دعاوی، جز آنها كه اهمیت فراوان داشت، غالباً ضمانت را می پذیرفتند و در محاكمات از راه و رسم منظم خاصی پیروی میكردند. محاكم، همانگونه كه برای كیفر و جرایم نقدی حكم صادر میكردند، پاداش نیز میدادند و در هنگام رسیدگی به گناه متهم، كارهای نیك و خدمات او را نیز به حساب میآوردند. برای آنكه كار محاكمات قضایی به درازا نكشد، برای هر نوع مدافعه مدت معینی مقرر بود كه باید در ظرف آن مدت حكم صادر شود؛ نیز به طرفین دعوی پیشنهاد سازش از طریق داوری میكردند، تا نزاعی كه میان ایشان است به وسیله داور، و به صورت مسالمت آمیز، حل و فصل شود. چون رفته رفته سوابق قضایی زیاد شد و قوانین طول و تفصیل پیدا كرد، گروه خاصی به نام «سخنگویان قانون» پیدا شدند، كه مردم در كارهای قضایی با آنان مشورت میكردند و برای پیش بردن دعاوی خویش از ایشان كمك میگرفتند (43). در محاكمات، سوگنددادن و واگذاشتن متهم به روش بازجوئی سنگین نیز مرسوم بود (44). برای جلوگیری از رشوه و پاك نگاه داشتن دستگاه قضایی از آن، دادن و گرفتن رشوه را از جنایت های بزرگ می شمردند و مجازات دهنده و گیرنده رشوه، هر دو، اعدام بود. كمبوجیه فرمان داد تا زنده زنده پوست یك قاضی فاسدی را كندند و بر جای نشستن قاضی در محكمه گستردند. آنگاه فرزند همان قاضی را بر مسند قضا نشانید تا پیوسته داستان پدر را به خاطر داشته باشد و از راه راست منحرف نشود (45).

بزه های کوچک را با پنج تا دویست ضربه شلاق کیفر میدادند. هر کس سگ چوپانی را مسموم میكرد، دویست ضربه شلاق مجازات داشت و هر كس دیگری را به خطا میكشت، مجازاتش نود ضربه تازیانه بود (46). برای تأمین حقوق قضات غالباً به جای شلاق زدن جریمه نقدی گرفته میشد وهر ضربه شلاق را با مبلغی معادل شش روپیه مبادله میكردند (47). گناه های بزرگتر را با داغ كردن، ناقص كردن عضو، دست و پا بریدن، چشم كندن، یا به زندان افكندن و كشتن مجازات میكردند. قانون، كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك، حتی بر شخص شاه، ممنوع كرده بود، ولی خیانت به وطن، هتك ناموس، لواط، كشتن، استمناء، سوزاندن یا دفن كردن مردگان، تجاوز به حرمت كاخ شاهی، نزدیك شدن با كنیزكان شاه یا نشستن بر تخت وی، یا بی ادبی به خاندان سلطنتی (48)، كیفر مرگ داشت. در این گونه حالات، گناهكار را ناچار میكردند كه زهر بنوشد یا او را به چهار میخ میكشیدند و یا به دار میآویختند (در حین دار كشیدن، معمولا سر مجرم به طرف پایین بود)، سنگسارش میكردند و یا، جز سر، تمام بدن او را در خاك میكردند، یا سرش را میان دو سنگ بزرگ میكوفتند، یا به خاکستر داغ می انداختند و یا به مجازاتی به نام «دو کرجی» محکوم مینمودند كه عقل نمیتواند آن را باور كند (الف). بعضی از این مجازات های وحشیانه را تركانی كه بعدها بر سرزمین ایران مسلط شدند به
میراث بردند و خود، به عنوان میراث، برای تمام بشریت بر جای گذاشتند (49).

با این قوانین و این سپاه بود که شاه، از چند پایتخت خود، ایالات (ساتراپ نشینهای) بیست گانه كشور را اداره میكرد: پایتخت اصلی در پازارگاد بود و گاهی شاهنشاه در پرسپولیس (= تخت جمشید) اقامت میكرد؛ پایتخت تابستانی عبارت ازهمگتانه (اکباتان، -م) و معمولا شهر شوش، پایتخت عیلام قدیم بود – در همین شهر است كه تاریخ تمام خاورزمین باستانی جمع میشود و آغاز و انجام آن به یكدیگر پیوستگی پیدا میكند. یكی از امتیازات شوش این بود كه رسیدن به آن دشوار بود، ولی دور بودن آن از سایر پایتخت های شاهنشاهی، خود نقصی برای این شهر بود. اسكندر برای تسخیر این شهر ناچار شد بیش از سه هزار كیلومتر راهپیمایی كند، ولی برای فرونشاندن شورش لیدیا یا مصر سربازان او دوهزار و چهارصد كیلومتر را زیر پا گذاشتند. چون در آخر كار راههای بزرگ كاروانرو ساخته شد، یونانیان و رومیان به آسانی توانستند لشكرهای خود را بر سر آسیای باختری بریزند. در مقابل، باختر آسیا نیز، با معتقدات دینیخود، یونان و روم را تسخیر كرد. ایران به استان ها و یا ایالات تقسیم شده بود، تا به این ترتیب کار اداره كردن و مالیات گرفتن آسانتر باشد. درهر استان شخصی («ساتراپ») از طرف شاهنشاه حكومت میكرد. این ساتراپ ها را شاه به این مقام منصوب میکرد. ساتراپ ها گاه شاهزاده هایی بودند که شاه به این مقام تعیین میکرد اما آنها معمولا از امرای محلی بودند که باز آنها را شاه انتخاب میكرد و آنها تا زمانی که شاه از آنها راضی بود، بر سر کار باقی میماندند. داریوش، برای آنكه بیشتر ساتراپها را در قبضه خود داشته باشد و برای آنكه ساتراپ و فرمانده سپاه، هر دو، را در زیر فرمان بگیرد و خاطرش از جانب آنان آسوده باشد، فرد معتمدی از جانب خود به هر استان گسیل میداشت. وظیفه این شخص آن بود كه وی را از رفتار آن هر دو آگاه سازد. او برای دوراندیشی بیشتر، دستگاه خبرگزاری محرمانه ای به نام «چشم و گوش شاه» تشكیل داده بود كه به صورت ناگهانی به ایالات سركشی میكردند و دفاتر و امور اداری و مالی را مورد بازرسی قرار میدادند. گاهی ساتراپ ها، بدون محاكمه، معزول میشدند. گاهی، بدون سر و صدا، خدمتگزاران خود ساتراپ به فرمان شاه، به او زهر میخوراندند و كارش را میساختند. در زیر دست ساتراپ و معتمد خصوصی شاه، گروه فراوانی منشیان بودند كه از امور مملكتی آنچه را که مستقیماً به اعمال نیروی نظامی نیازمند نبود، انجام میدادند. این منشیان و مأموران اداری با تغییر ساتراپ و حتی با تغییر شاه به كار خود ادامه میدادند، چه شاه فانی، ولی كاغذبازی دولتی جاودانی بوده است .

حقوق كارمندان اداری ساتراپ نشینها را نه خزانه شاهنشاهی بلکه مردم همان ایالتی پرداخت میکرد كه در تحت اداره آنان بود. این حقوق بسیار گزاف بود تا جائیکه حتی ساتراپها كاخ ها، حرمسراها و شكارگاه های وسیعی كه ایرانیان «فردوس» مینامیدند، برای خود فراهم كنند. هر ایالت موظف بود سالانه مبلغ ثابتی، نقدی یا جنسی، به عنوان مالیات برای شاه بفرستد. هندوستان 4680 تالنت میفرستاد، آشور و بابل 1000 تالنت، مصر 700 تالنت، چهار ایالت آسیای صغیر1760 تالنت، و غیره. این مبالغ روی هم رفته سالانه 14560 تالنت میشد، كه ارزش کنونی اش حدود 160 تا 218 میلیون دلار در سال میشود. علاوه بر این، هر ایالت ناچار بود كالای مورد نیاز شاه را تهیه و تسلیم كند. مثلا مصر دانه باری را كه برای خوراك سالانه یکصد و بیست هزار نفر لازم بود میفرستاد. اهالی ماد 200 هزار گوسفند تقدیم میكردند. ارمنیان یکصد و بیست هزار كره اسب و بابلیان پانصد غلام اخته كرده میفرستادند. جز اینها، منابع دیگری نیز بود كه خزانه مركزی از آنها نیز اموال فراوان تحصیل میكرد. برای اینكه اندازه آن ثروت هنگفت معلوم شود، همین اندازه كافی است كه بدانیم در آن هنگام كه اسكندر بر خزانه های سلطنتی در پایتخت های ایران دست یافت، مبلغ عظیمی برابر با 180 هزار تالنت یافت که امروزه در حدود دو میلیارد و 700 میلیون دلار(51) میشود، درحالی كه داریوش سوم هنگام فرار از مقابل اسكندر 8000 تالنت را نیز با خود برده بود.

با وجود آنكه دستگاه اداری امپراتوری ایران خرج فراوان داشت، باید گفت كه این دستگاه شایسته ترین تجربه در سازمان حكومت امپراتوری است كه خاورمیانه، پیش از پیدا شدن امپراتوری روم، شاهد آن بوده است. این امپراتوری اخیر یعنی روم نیز سهم بزرگی از انتظام سیاسی و اداری شاهنشاهی قدیم ایران را به میراث برد. اگر چه شاهان اخیر بیرحمی و تجمل پرستی فراوان داشتند و در بعضی از قوانین آن زمان وحشیتی دیده میشود و بار مالیات بر دوش مردم بسیار سنگینی میكرده، باید گفت در برابر همه این معایب، از بركت دستگاه حكومت، نظم و امنیتی موجود بود كه در سایه آن، با وجود مالیات های سنگین، مردم ایالتها ثروتمند میشدند. در ایالت ها چنان آزادیی وجود داشت كه در ایالت های وابسته به روشنترین و پیشرفته ترین امپراتوریها نظیر آن دیده نمیشود: مردم هر ناحیه زبان و قوانین، عادات و اخلاق و دین و سكه رایج مخصوص به خود داشتند، و پاره ای اوقات سلسله های محلی بر آنان حكومت میكردند. بعضی از ملت هایی كه مانند بابل، فنیقیه و فلسطین، خراجگزار ایران بودند، از این وضع كمال خرسندی را داشتند، و چنان میپنداشتند كه اگر كار به دست سرداران و تحصیلداران بومی باشد، بیش از ایرانیان بیرحمی و بهره كشی خواهند كرد. دولت امپراتوری ایران در زمان داریوش اول، از لحاظ سازمان سیاسی، به سرحد كمال رسیده بود. تنها امپراتوری روم در زمان ترایانوس، هادریانوس، و آنتونین هاست كه میتواند همپایه امپراتوری ایران به شمار رود.

————————————
یادداشت ها:
(االف) اثر این واژه «خشثره» را امروزه میتوان در نام فارسی «شاه» مشاهده کرد. ریشه این کلمه را در عین حال میتوان در «ساتراپ» ها و یا «استان» ها و یا عنوان ماموران ایالتی ایران یافت. همچنین در هندوستان نیز در طبقه و یا «کاست» جنگاور «خشاثریا» باز یافت.
(«ب» و 38) هر سال پانصد پسر اخته شده از بابل به دربار شاه ایران آورده میشد تا حرم شاهنشاه را پاسداری کنند (39).
(ج) پلوتارک (مورخ یونان باستان، -م) از سربازی به نام مهرداد نوشته است که هنگام مستی گفته بود که در واقع او، و نه پادشاه، در نیرد کوناکسا (یک جنگ داخلی بین کورش کوچک و اردشیر دوم هخامنشی، -م) کورش کوچک را به قتل رسانید و به همین سبب اردشیر دوم دستور این کیفر را برای مهرداد صادر کرد: مهرداد در دو کرجی نشانده و به شکل زیر کشته شود. مهرداد روی یک کرجی طوری درازکرده شود که سر، دستان و پا های او بیرون باشد و بدنش در داخل آن کرجی. سپس کرجی دوم کرجی نخست را ار بالا بپوشاند طوری که بدن مهرداد در داخل این دو کرجی و سر، دستان و پاهایش در داخل آن باشد. سپس به او خوراک داده شود و اگر از خوردن پرهیز کرد چشمانش سوراخ کرده شود. سپس به دهان و سر و صورتش معجونی از شیر و عسل مالیده شود و آفتاب مستقيما به صورتش بتابد  تا اینکه مگس ها و حشرات بر آن جمع شوند و او را یارای خاریدن پوست و دفع حشرات نباشد.آنگاه که او مانند هرکسی همان کاری را کرد که هرکسی که خوراک میخورد میکند، حشرات و کثافات در داخل دو کرجی در تمام بدنش وارد شوند تا اینکه پیکرش کاملا بگندد و پوسیده شود تا اینکه زمانی که کرجی بالائی را برداشتند جسدی پوسیده و گندیده مملو از حشرات و نجاست مشاهده شود. و مهرداد بعد از هفده روز درد و آزار بالاخره مُرد (50). (منظور ویل دورانت در اینجا با اشاره به ترکان آسیای میانه احتمالا شکنجه افراد دست و پا بسته زير آفتاب سوزان با هدف ایجاد انسان های «مانقورد» یعنی کاملا بی هویت و مطیع است، م.)»

————————————-

تصویر سنگی زردشت از سده سوم م، سوریه
تصویر سنگی زردشت از سده سوم م، سوریه

۵ – زرتشت

ظهور پیامبر – دین ایران پیش از زرتشت – كتاب مقدس پارسی ها – اهورمزدا – ارواح پاك و ارواح پلید – مبارزه میان آنها برای تسلط بر جهان

بنا بر داستانهای ایرانی، چندین قرن قبل از میلاد مسیح، پیامبری در «آیریانا وئجو» (ایران – وئجه، -م)، یعنی «وطن آریایی ها»، پیداشد. مردم او این پیامبر را زاراتوسترا (زرتشت، زردشت، -م) مینامیدند.  ولی یونانیان کم حوصله، چون از تلفظ املای این نام پیامبر«بدوی ها» عاجز بودند، نام وی را به صورت زور- آسترس تلفظ میكردند. اندیشه او آسمانی بود. از دیدگاه او فرشته نگاهبان وی به درون گیاه «هومه» رفت و با شیره ای كه از آن گرفته بود، به تن موبدی كه قربانی مقدس میكرد درآمد. در همین زمان شعاعی از جلال آسمانی به سینه دختری فرود آمد كه نسَب عالی و شریفی داشت. آن موبد با آن دختر همبستر شد، و دو زندانی تنهای ایشان، یعنی فرشته و شعاع، درهم آمیختند و از آن میان زرتشت به وجود آمد (53). در همان روز كه زرتشت متولد شد به صدای بلند خندید. ارواح پلیدی كه برگرد هر موجود زنده ای جمع میشوند هراسناک و پریشان شدند و ازنزد وی گریختند (54). چون سخت دوستدار حكمت و عدالت بود، خود را از اجتماع مردم بیرون كشید، در تنهایی كوهستان زندگی میكرد و خوراكش پنیر و میوه های زمین بود. شیطان خواست تا وی را بفریبد، ولی كامیاب نشد. سینه اش را به ضرب خنجر دریدند و اندرون وی را با سرب گداخته پركردند، ولی زرتشت لب به شكایت نگشود و از ایمان به اهورامزدا، پروردگار نور وخدای بزرگ، دست بر نداشت. اهورامزدا بر وی ظاهر شد و كتاب اوستا، یا «كتاب معرفت و دانش»، را در كف وی گذاشت و به او فرمان داد كه آن را برای مردم بخواند و پند دهد. مدت درازی همه او را ریشخند میكردند و آزارش میدادند، تا اینكه شاهزاده ای ایرانی، به نام ویشتاسپ یاهیشتاسپ، سخنان وی را شنید، فریفته آنها شد و وعده كرد كه دین تازه را میان مردم پراكنده سازد. به این ترتیب بود كه دین زرتشتى  در جهان پیدا شد. زرتشت خود مدت درازی زیست، تا اینكه برقی از آسمان بر او زد و آن پیغمبر به آسمان صعود كرد (55).

نمیتوان گفت كه چه اندازه از این داستان راست است؛ ممكن است یوشعی همانند یوشع بنی اسرائیل وی را كشف كرده باشد. یونانیان معتقد بودند كه وی شخصیتی تاریخی است و زمان وی را 5500 سال قبل از زمان خود میدانستند (56). بروسوس بابلی زمان وی را نزدیكتر و تاریخ 2000 ق م میداند (57). اما آن دسته از مورخان جدید كه به وجود او عقیده دارند تاریخ حیات وی را میان قرن های دهم و ششم قبل از میلاد میدانند (اگر ویشتاسب که دعوت او را قبول کرد همان پدر داریوش باشد، در آن صورت این نظریه بعدی محتمل ترین است) (58). در آن هنگام كه زرتشت در میان اجداد پارسی ها و ماد ها ظهور كرد، دریافت كه مردم او جانوران (59)، نیاکان حود (60)، زمین، خاک و آفتاب را میپرستند – چیزی که با دین هندوان عصر ودایی اشتراك فراوانی داشت. بزرگترین خدایان در این آئین پیش از زرتشتى، میترا خداوند خورشید، آناهیتا الهه زمین و حاصلخیزی و هومه گاو خدایی بود كه مرده و دوباره زنده شده و خون خود را، همچون نوشابه ای كه حیات جاودانی میآورد، به فرزندان آدم بخشیده بود. پرستش این خدا در نزد ایرانیان باستان چنان بود كه آنان هنگام آئین های خود شیره مستی آور «هومه» را مینوشیدند و آن گیاهی بود كه بر دامنه كوه های آنان میرویید (61). زرتشت را این خدایان ابتدایی و شعایر میخوارگی ناخوش آمد و بر ضد مغان یا مجوسان یعنی كاهنانی كه به این خدایان نماز میگزاردند و برای آنها قربانی میكردند، قیام كرد و با شجاعتی كه از شجاعت معاصران وی – عاموس و اشعیا – كمتر نبود، اعلان كرد كه در جهان جز خدای یگانه، یعنی اهورامزدا، پروردگار آسمان و روشنی، خدای دیگری نیست و خدایان دیگر مظهر وی و پرتوی از صفات او هستند. شاید داریوش اول كه مذهب زرتشت را پذیرفت، چنین باور یافت كه این دین میتواند الهامبخش ملت و مایه تقویت بنیان حكومت وی باشد. به همین جهت، از همان زمان كه داریوش به تخت سلطنت نشست، به جنگ با كاهنان مجوس و برانداختن آداب پرستش قدیم پرداخت و دین زرتشتى را دین رسمی دولتی قرار داد.

كتاب مقدس دین زرتشتى مجموعه ای است از كتاب  هائی (کتاب=نسک به فارسی باستان، -م)  كه یاران و مریدان پیغمبر گفته ها و دعاهای وی را در آن جمع آوری كرده بودند و پیروان متأخر وی به آن نام «اوستا» داده اند. بخاطر اشتباه یک دانشمند در دنیای غرب این کتاب ها را «زند- اوستا» مینامند. آنکتیل دوپرون، حوالی 1771 م، پیشوند «زند» را به نام این کتاب اضافه کرد در حالیکه این تعبیر را ایرانیان صرفا به ترجمه و تفسیر ویژه ای از «اوستا» داده اند. ریشه نام «اوستا» نا روشن است. شاید هم این واژه مانند «ودا» از ریشه آریایی «وید» به معنی «دانستن» است (62). آنچه که برای خواننده معاصرغیر ایرانی مایه وحشت میشود این است كه به وی گفته شود مجلدات بزرگی از «اوستا» كه بر جای مانده – اگر چه از «كتاب مقدس» ما (انجیل، -م) كوچكتر است – خود جزء بسیار كوچكی است از آنچه خداوند او به پیامبر خود زردشت وحی فرستاده بود. روایات ایرانی خبر از «اوستائی» وسیع شامل دوازده کتاب موسوم به «نسک ها» میدهد. بنا به همین منابع این کتاب ها بخشی از اثری وسیعتر هستند. یکی از این نسک ها هنوز موجود است و «وندیداد» نامیده میشود. مابقی نسک ها فقط بصورت قطعات متونی مانند «دینکارت» (ويا دينكرد)  و «بوندهيش» باقی مانده اند. مورخان عرب از 12000 نوشته بر روی چرم گاو سخن گفته اند. بنا به روایتی مقدس، دو نسخه از این نوشته ها را خود شاهزاده ویشتاسب تحریر کرده است. نسخه ای دیگر هنگامی که اسکندر به تخت جمشید آتش زد، از بین رفته و نسخه بعدی را بنا به روایات ایرانی، یونانیان پیروزمند با خود به یونان برده و همه مضمون علمی آن را به یونانیان شرح داده اند. در سده سوم میلادی، وولگسوس پنجم که یکی از شاهان پارتی سلسله اشکانی بود ، دستور داد همه قطعات مکتوب و شفاهی اوستا که بین زرتشتیان رایج بود، جمع آوری شود. این مجموعه کتاب های مقدس زرتشتی در قرن چهارم تکمیل شده پایه رسمیت یافتن آئین زرتشتی در ایران شد اما در سده هفتم در اثر فتوحات اسلامی دچار خطر جدید نابودی شد (63).

قطعات موجود اوستا را شاید بتوان به پنج بخش تقسیم کرد:

یکم: یَسنَه ( و یا یَسَن) شامل چهل و پنج فصل («هات»، -م) از نیایش های موبدان زرتشتی و بیست و هقت قصل (هات 28 تا 54) که «گات ها» نامیده میشوند و شامل سخنان و پند های پیامبر اهورامزدا هستند.

دوم: ویسپِرَد عبارت از بیست و چهار فصل دیگر نیایش،

سوم: وِندیداد شامل احکام دینی و قضائی زرتشتیاتیان که امروزه هم قواعد پارسیان زرتشتی را تشکیل میدهند.

چهارم: یَشت ها یعنی سرودهای پرستش و ستایش خدایان و فرشتگان که عبارت از بیست و یک سرود با مضمونی افسانه ای – تاریخی است و پایان هستی جهان را پیش بینی میکند، و بالاخره

پنجم: خرده اوستا یعنی اوستای کوچک که عبارت از سرود هایی برای موقعیت های گوناگون زندگی هستند.

آنچه از كتاب كهن اوستا بر جای مانده، درنظر بیگانگان و كوته فكران، همچون معجون پریشانی از دعاها، سرودها، افسا نه ها، آئین های دینی و قوانین اخلاقی جلوه گر میشود كه در جاهای مختلف آن زبانی زیبا، ارزش هایی اخلاقی، ایمانی راسخ و تقوایی شعرگونه به آن رونق خاصی بخشیده و نماینده اخلاص بدون شایبه و بلندی اخلاقی و تقوایی است كه به صورتی غنایی جلوه گر میشود. مانند كتاب «عهد قدیم» مسیحیان، تألیف آن شكل التقاطی دارد و گزیده ها را در آن جمع كرده اند. کسی كه به مطالعه آن بپردازد، در خلال آن، خدایان و حتی گاهی كلمات و جمله های كتاب هندی «ریگ – ودا» را مییابد، به حدی كه بعضی از دانشمندان هندی چنان عقیده دارند كه «اوستا» وحی اهورمزدا نیست، بلكه از كتب وداها اقتباس شده است (65). در جاهای دیگری از «اوستا» فقراتی دیده میشود كه ریشه بابلی دارد، مانند فقرات مربوط به آفرینش جهان در شش مرحله (آسمانها، آبها، زمین، گیاهان، جانوران، انسان)، پیدا شدن همه افراد آدمی از یك پدر و یك مادر، آفرینش بهشتی بر روی زمین (66)، خشمگین شدن آفریدگار بر آفریده های خود و عزم كردن وی بر آنكه توفانی بر آنان مسلط سازد (67) تا جز گروه اندكی، همه را نابود سازد. ولی عناصر خالص ایرانی كتاب به اندازه ای فراوان است كه مجموع آن رنگ كلا ایرانی پیدا میكند. فكر اساسی در آن ثنویت عالم (دوگانگی آفریدگار و اهریمن، خوب و بد، سیاه و سفید، روشنائی و تاریکی، -م) است و اینكه در جهان مدت دوازده هزار سال میان اهورامزدا و شیطان، به نام اهریمن، مبارزه درگیر بوده است: بزرگترین فضیلت ها پاكی ودرستی است كه به آدمی زندگی جاودانی میبخشد. مردگان را نباید، مانند یونانیان و هندیان «هرزه»، به گور كنند یا بسوزانند، بلكه باید آنها را به حال خود گذارند تا طعمه سگان و پرندگان شكاری شوند.

خدای زرتشت، در ابتدای كار، همان «گردون همه آسمانها» بود. اهورامزدا «سقف جامد آسمان را به جای لباس بر خود پوشیده… و پیكر او روشنی و جلال اعلاست، و ماه و خورشید دو چشم اوست (68).» در زمانهای متأخر كه دین از دست پیغمبران خارج شد و در اختیار سیاستمداران قرار گرفت، خدای بزرگ به صورت شاه عظیم الجثه ای تصویر گردید كه عظمت هولناكی دارد. اهورامزدا را كه آفریننده و حاکم جهان بود، گروهی مقدسات پایین تر از وی در كارِگرداندن جهان دستیاری میكردند كه درابتدا آنها را به صورت اشكال و نیروهای طبیعی مانند آب و آتش و خورشید و ماه و باد و باران تصور میكردند. بزرگترین كاری كه به دست زرتشت انجام گرفت آن بود كه خدای خود را به صورتی معرفی میكرد كه برتر از همه این چیزهاست – همانند آنچه در كتاب ایوب است :

از تو میپرسم، ای اهورا، براستی مرا از آن آگاه فرما. كیست نگهدارنده این زمین در پایین و سپهر (در بالا) كه به سوی نشیب فرود نیاید؟ كیست آفریننده آب و گیاه؟ كیست كه به باد و ابر تندروی آموخت؟ كیست، ای اهورامزدا، ای آفریننده منش پاك (69)؟

مقصود از این «منش پاك» عقل انسانی نیست، بلكه منظور حكمت الهی است، كه تقریباً با «لوگوس» یا آفریدگار فرقی ندارد، و اهورمزدا آن را وسیله آفرینش كاینات قرار میدهد. (دارمشتتر بر آن است که «منش پاک» تعبیر شبه عارفانه ای از «ذهن (لوگوس) خداوندی» در اندیشه فیلون اسکندریه (فیلسوف یهودی هلنی در سده نخست میلادی، -م) در باره «کلام الهی» است. از این جهت دارمشترتر تاریخ یسنه را مربوط به قرن نخست ق م میشمارد (70).

زرتشت برای اهورامزدا هفت جلوه یا هفت صفت بر میشمارد كه عبارتند است از: نور، منش پاك، راستی، قدرت، تقوا، خیر، فنا ناپذیری. ولی پیروان وی، چون به شرك و پرستیدن خدایان متعدد عادت داشتند، به این صفات رنگ اشخاص دادند و آنها را «امشا سپندان» و یا قدیسان جاودانی نام نهادند و چنان معتقد شدند كه این امشاسپندان در زیر نظر اهورامزدا جهان را میآفرینند و بر آن تسلط دارند. به این ترتیب بود كه یكتاپرستی عالی مؤسس این دین، در میان مردم، به صورت شرك درآمد. این همان كاری است كه بعد ها در دین مسیحی نیز صورت گرفت. علاوه بر ارواح مقدس امشاسپندان، پارسیان نیز به فرشتگان معتقد بودند و چنان میپنداشتند كه هر كس، از زن و مرد و خرد و كلان، فرشته نگاهبان خاصی برای خود دارد. دینداران چنان باور داشتند كه در كنار این فرشتگان و قدیسان جاودانی كه آدمی را در آراستن خود به فضایل و رهبری دستگیری میكنند، هفت دیو (شیطان) یا روح پلید نیز در فضا در پروازند و پیوسته بر آنند كه انسان را به گناه ورزیدن و جنایت كردن وادارند و همیشه با اهورامزدا و مظاهر حق و نیكی در حال جنگ به سر میبرند. سر دسته این شیاطین انگرهمئینیوه، یا اهریمن فرمانروای تاریكی و حاكم بر عالم سفلا و نخستین نمونه شیطان پر كاری است كه ظاهراً یهودیان آن را از پارسیان اقتباس كرده و همچون میراثی به جهان مسیحیت انتقال داده اند. برای آوردن مثالی برای پركاری اهریمن، باید گفت كه در زندگی، آفریننده مارها و حشرات موذی و ملخ و مورچه و زمستان و تاریكی و جنایت و گناه و لواط و حیض و آفات دیگر را همین شیطان میدانسته اند. همین ابداعات شیطان سبب خراب شدن بهشتی شد كه اهورامزدا، در آغاز آفرینش جهان، پدر و مادر نوع بشر را در آن منزل داده بود (71). چنان به نظر میرسد كه زرتشت به این ارواح پلید همچون خدایان باطل می نگریسته و در واقع آنها را جسد خرافی نیروهای مجردی میدانسته كه سد راه پیشرفت آدمی میشوند. ولی پیروان وی آسانتر آن دیدند كه این نیروها را به صورت موجودات زنده تصور كنند. و به اندازه ای در شخصیت دادن به آنها مبالغه كردند كه پس از مدتی، شمارشیاطین و دیوها در دین ایرانیان به چندین میلیون بالغ شد (72).

آنچه زرتشت آورده بود، در آغاز كار، به اندیشه یكتاپرستی بسیار نزدیك بود. حتی در آن زمان كه اهریمن و ارواح وارد این دین شد، به اندازه ای كه دین مسیحی با شیاطین و فرشتگان خود از توحید حكایت می كند، آیین زرتشت نیز نماینده توحید بود. در دین مسیحی ابتدایی، همان گونه كه تعصب و خشكی عبرانی و فلسفه یونان قابل ملاحظه است، تأثیر ثنویت و تقابل خیر و شر و اهورامزدا و اهریمن ایرانی نیز جلب توجه میكند. شاید اندیشه دین زرتشتى  درباره خدای جهان چنان بوده است كه خاطر كسانی مانند ماثیو آرنولد (شار و منقد انگلیسی سده نوزدهم، -») را كه روح نقادی داشته و به جزئیات امور توجه میكرده اند، خرسند میساخته است. اهورامزدا در واقع نماد مجموع قوایی است كه در جهان برای برپاداشتن حق و عدالت در كارند و اخلاق فاضله جز از راه همكاری با این قوای خیر فراهم نمیشود. از این گذشته، ثنویت راهی میگشوده كه تناقضات و انحرافات از طریق حق را، كه هرگز فكر یكتاپرستی نمیتوانسته است مفسر آن باشد، به صورتی توجیه كنند. اینكه فقهای دین زرتشتى، مانند رازوران هند و فیلسوفان مدرسی اروپا، گاهی در این اصرار میورزیدند (73) كه شر، در واقع و نفس الامر، وجود حقیقی ندارد و مجازی بیش نیست، در حقیقت برای آن بود كه دینی بسازند كه با نقشه ای كه مردم متوسط الحال پیش خود رسم میكنند و انتظار دارند پایان صحنه جهان به صورت اخلاقی باشد، سازگار درآید. به مردم چنان وعده میدادند كه صحنه پایانی زندگی در این عالم – برای آدم عادل و درستكار – با سعادت خاتمه پیدا میكند: پس از چهار دوره سه هزار ساله، كه در آنها غلبه گاهی با اهورامزداست و گاهی با اهریمن، در پایان كار، نیروی بدی شكست میخورد و از جهان بر میافتد، حق در همه جا پیروز میشود، و دیگر هرگز شر و فساد وجود نخواهد داشت. در آن زمان، نیكوكاران در بهشت به اهورامزدا میپیوندند و و پلیدان در تاریكی بیرون بهشت فرو میروند و خوراكشان جاودانه جز زهری مهلكی نخواهد بود (74).

———————————–

برج خاموشان یزد
برج خاموشان یزد

۷ – آئین و اخلاق زرتشتی

آدمی میدان جنگ خیر و شر است – آتش جاودانی – جهنم و اعراف و بهشت – آئین مهر پرستی –
مغان – پارسیان

چون پیروان دین زرتشت جهان را به صورت میدان مبارزه میان خیر و شر تصور میكردند، با این طرز تصور خویش، در دنیای باور های مردم خود محركی نیرومند و مافوق طبیعت ایجاد کردند تا اشخاص به كار نیك تشویق شوند و در عمل هم پایبند نیکوکاری باشند. آنها نفس بشری ر ا نیز، مانند صحنه جهان، نبردگاه ارواح پاك با ارواح پلید میدانستند. به این ترتیب، هر كس در نظر ایشان سربازی بود كه خواه نا خواه و با هر كار كه به آن برمیخواست یا از آن خودداری میکرد، در صف اهورامزدا و یا اهریمن میجنگید. با این فرض كه انسان برای رسیدن به اخلاقِ نیك محتاج به تكیه گاهی فوق طبیعی است، باید گفت كه جنبه اخلاقی دین زرتشت عالی تر و شگفت انگیز تر از جنبه دینی و الهی آن است. این طرز تصور به زندگی روزانه آدمی شرافت و مفهومی میبخشد – چیزی كه دید قرون وسطائی نسبت به انسان، كه او را چون كرم ناتوانی تصور میكرد، و یا دیدگاه معاصر كه انسان راچیزی مانند دستگاهی اتوماتیک تصور میكند، چندان نمیتوانند به آن نائل شود. طبق تعلیمات زرتشت، انسان، مانند پیاده صحنه شطرنج نیست كه درجنگی جهانگیر تماشاگری بی اراده باشد، بلكه انسان آزادی اراده دارد، چه اهورامزدا چنان خواسته است كه انسانها شخصیت های مستقلی باشند تا با فكر و اندیشه خود كار كنند و با كمال آزادی یا در طریق روشنائی و یا در طریق دروغ گام نهند. در حالیکه اهریمن، خود، دروغ مجسم و جانداراست و هر دروغگو و فریبكار، بنده و خدمتگزار وی به شمار میرود .

از این طرز تصور كلی، قانون اخلاقیِ مفصل و در عین حال ساده ای به وجود آمد. این طرز فکر بر این قاعده طلایی تكیه داشت كه: «تنها كسی نیکوکارست كه آنچه را بر خود روا نمیدارد، بر دیگران نیز روا ندارد» (* 75). اوستا میگوید انسان سه وظیفه دارد: «یكی اینكه دشمن خود را دوست كند؛ دیگر اینكه آدم پلید را پاكیزه سازد؛ و سوم آنكه نادان را دانا گرداند» (76). بزرگترین فضیلت تقواست و بلافاصله پس از آن، شرف و درستی در كردار و گفتار است. در میان ایرانیان رباخواری رایج نبوده ولی آنها باز پس دادن وام را امری واجب و حتی مقدس میشمردند (77). در آئین اوستا (مانند شریعت یهود) بدترین همه گناهان كفر و الحاد بود. از روی تنبیه های سختی كه درباره ملحدان اجرا می شد میتوان حدس زد كه شك در دین درمیان ایرانیان وجود داشته است. كسانی را كه از دین باز میگشتند بدون درنگ اعدام مینمودند (78). بخشندگی و مهربانی كه پروردگار همه را به آن فرمان داده بود، عملا شامل حال كفار، یعنی بیگانگان، نمی شد، چه آنان گروه کم ارزشتری از مردم تصور می شدند كه اهورامزدا تنها محبت سرزمین خودشان را به دلشان انداخته بود تا از هجوم و حمله بر ایران زمین غافل بمانند. به گفته هرودوت، ایرانیان «خود را از هر جهت بهتر و والاتر از همه مردم روی زمین میدانستند» و چنان باور داشتند كه ملتهای دیگر به آن اندازه به كمال نزدیكترند كه مرز و بوم ایشان از لحاظ جغرافیایی به سرزمین ایران نزدیكتر باشد و «بدترین مردم كسانی هستند كه نسبت به دیگران از ایران دورترند» (79) . این سخنان نغمه هایی را به خاطر میآورد كه این روزها نیز به گوش میخورد و تقریباً همه ملتها چنین تصوری دارند.

چون دینداری و تقوا بزرگترین فضیلت بود، نخستین وظیفه آدمی در زندگی آن بود كه خدا را بپرستد، پاکی پیشه کند،  قربانی دهد و نماز بگزارد. در ایرانِ زرتشتی روا نبود كه معبد بسازند یا بت بتراشند، بلكه قربانگاههای مقدسی را در قله تپه ها، کاخ ها و یا مرکز شهر ها برپا میکردند و برای ادای احترام به اهورامزدا و یا مقدسات پائین تر از وی، بر بالای آنها آتش میافروختند. خود آتش نیز به عنوان خدایی پرستش میشد و آن را به نام «اتر» مینامیدند و عقیده داشتند كه خدای آتش فرزند خدای روشنایی است. آتشدان مركز اجتماع خانواده بود. آنها سعی داشتند كه آتش خانوادگی هیچگاه خاموش نشود و این كار یكی از واجبات دین به شمار میرفت. آتش خاموشی ناپذیرآسمان، یعنی خورشید را به عنوان مظهر تجسد یافته اهورامزدا یا میترا پرستش میكردند. این درست مثل كاری بود كه اخناتون (یکی از فراعنه مصر باستان، -م) در مصر كرد و پرستش خورشید را رواج داد. در كتاب مقدس زرتشتیان چنین آمده است كه: «خورشید بامدادی باید كه تا نیمروز ستایش شود، خورشید نیمروز را باید كه تا هنگام پسین ستایش كنند و خورشید پسین تا شامگاه ستایش شود… و آنان كه به بزرگداشت خورشید بر نخیزند، كارهای نیكشان در آن روز به حساب نخواهد آمد (80)». برای خورشید و آتش و اهورامزدا، چیزهای گوناگون، از قبیل گل و نان و میوه و مواد خوشبو و گاو و گوسفند و شتر و اسب و خر و گوزن، و در زمانهای قدیمتر، مانند ملتهای دیگر، آدمیزاد را قربانی میكردند (81). تنها بوی قربانیها مخصوص خدایان بود. گوشت آنها نصیب موبدان و پرستش کاران می شد؛ چه، بنا به گفته موبدان، خدایان جز روح قربانی به چیزی احتیاج ندارند (82). عادت قدیم آریایی، كه عبارت از تقدیم كردن شیره مستی آور «هومه» به خدایان بود، پس از ظهور دین زرتشتی نیز تا مدت درازی باقی ماند، گر چه خود زرتشت این عادت را ناخوش داشت و نامی از آن در اوستا نیامده است. موبدان مقداری از این شراب را می چشیدند و بازمانده آن را میان مؤمنان كه برای ادای نماز جمع شده بودند، تقسیم میكردند (83). در آن هنگام كه فقر مانع آن بود كه مردم چنین قربانیهای اشتها آوری به خدایان پیشكش كنند، از راه دعا و نماز به خدایان تقرب میجستند. اهورامزدا نیز، مانند یهوه، حمد و ثنا را دوست داشت و آن را می پذیرفت. به همین جهت، برای بندگان مؤمن فهرست باشكوهی از صفات و نیكی های خود فراهم كرد كه تلاوت آنها به عنوان دعا مورد كمال علاقه ایرانیان بود (84). هیچ ایرانی پارسا كه با تقوا و راستکاری زندگی كرده بود، از روبه رو شدن با مرگ باكی نداشت. این مطلب، خود، یكی از رازهای نهفته دین و دینداری است. چنان عقیده داشتند كه «اِست ویهاد»، خدای مرگ، هركسی را درهرجا كه باشد خواهد یافت. وی همچون جوینده مطمئنی است كه هیچ انسانی فانی نمیتواند از چنگ او بگریزد، حتی كسانی كه مانند افراسیاب تُرك به زیر زمین پناه برده بودند، از او درامان نماندند؛ وی برای خود قصری آهنین در زیرزمین به بلندی هزار قامت آدمی ساخته و صدها ستون در آن به كار داشته بود. در آن قصر، ماه و خورشید و ستارگانی ساخته بود كه بر بالای آن میگشتند و مانند روز آن را روشن نگاه میداشتند. افراسیاب در آنجا هر چه میخواست میكرد و زندگی را به خوشی میگذرانید. اما او نیز با آن همه قدرت و جادوی خود نتوانست كه از دست «است-ویهاد» بگریزد و جان به سلامت برد… نیز كسی كه این زمین گرد و پهناور را حفر کند، كه كرانه های آن بسیار دور است، و مانند ضحاك در خاور و باختر عالم در جستجوی زندگی ابدی تلاش كند، هرگز نتیجه ای به دست نخواهد آورد: وی، با همه قوت و قدرتی كه داشت، نتوانست از چنگ «است-ویهاد» فرار کند. «است-ویهاد» غافلگیر و پنهانی به دیدار همه كس میآید و از هیچ كس مدح و ثنا نمیپذیرد، گول نمیخورد و به هیچ كس ابقا نمیكند و جان همه را میستاند (85).

و چون اساس دین بر آن است كه با وعده و وعید همراه باشد و بیم و امید هر دو موثر باشد، یک ایرانی نمیتوانست از مرگ نهراسد مگر آنکه همچون سربازی پایدار در صف طرفداران اهورامزدا جنگیده باشد. در ماورای مرگ، كه ترسناك ترین معما به شمار میرفت، دوزخ، اعراف و بهشت وجود داشت. همه ارواح ناچار بودند كه پس از مرگ از پلی بگذرند كه پلید و پاكیزه را ازیكدیگر جدا میكرد: ارواح پاكیزه در آن طرف پل به «سرزمین سرود» فرود میآمدند و «دوشیزه زیبا و نیرومندی با سینه و پستان برآمده» به آنان خوشآمد میگفت، و در آن جایگاه جاودانه با اهورامزدا در نعمت و خوشبختی به سر میبردند. ولی ارواح پلید نمیتوانستند از این پل بگذرند بلکه در گودالهای دوزخ سرازیر میشدند. هر چه آنان بیشتر گناه ورزیده بودند، گودال دوزخی آنان ژرفتر بود (86). این دوزخ تنها عنوان جهان سفلا را نداشت كه بنا بر غالب ادیان باستانی تر، همه مردگان، از خوب و بد، بدون تفاوت به آن فرو میرفتند. نه، دوزخ در آئین زرتشت گودال تاریك و ترسناكی بود كه ارواح گناهكار تا ابد در آن شكنجه میدیدند (87). اگر نیكی های كسی بر بدی های او میچربید، آن اندازه شكنجه میدید كه از گناهان پاك شود و اگر گناه فراوان و كار نیك كم داشت، دوازده هزار سال عذاب میدید و پس از آن به آسمان بالا میرفت (88). بنا به عقیده زرتشتیان، پایان جهان نزدیك است و ظهور زرتشت آغاز دوره پایانی سه هزارساله جهان است پس از آنكه، درفاصله های زمانی مختلف، سه پیغمبر از تبار زرتشت ظهور کردند و تعلیمات او را در سراسر جهان منتشر ساختند، روز بازپسین فرا میرسد. دوره حکمرانی اهورامزدا سر میرسد و اهریمن و تمام نیروهای بدی وی از میان میرود. در آن هنگام ارواح پاكیزه زندگی تازه ای را، در جهانی كه خالی از شر، تاریكی، درد و رنج است، آغاز میكنند. «مردگان برمیخیزند و جان به تن های مرده و نفس به سینه ها باز میگردد… سراسر عالم مادی از پیری و مرگ، تباهی و انقراض رهایی مییابد و برای همیشه چنین میماند». در اینجا نیز، مانند «کتاب مردگان» مصری به تهدید روز وحشتناک رستاخیز و حساب و کتاب برمیخوریم. به نظر میرسد كه این اندیشه روز محشر، در آن زمان كه ایرانیان بر فلسطین تسلط پیدا كردند، به یهودیان انتقال پیدا كرده باشد. این خود وسیله بسیار مؤثری بود كه كودكان را میترسانید تا پیوسته در فرمان پدر و مادر خویش باشند. از آنجا که یكی از هدفهای دین است كه وظیفه دشوار اطاعت خردسالان از سالخوردگان را آسانتر سازد. به همین جهت، باید قبول كنیم كه موبدان دین زرتشتی در وضع قواعد و اصول دین خود مهارت فراوان نشان داده اند. به طور كلی، باید گفت كه دین زرتشتی دینی عالی بود كه نسبت به سایر دین های معاصر، با خود كمتر جنبه جنگ طلبی و خونخواری و یا بت پرستی و خرافه جویی داشت، و به همین جهت روا نبود كه به این زودی از جهان برافتد.

در زمان داریوش اول، این دین نماینده معنوی ملتی بود كه در اوج عزت و اقتدار خویش به سرمی برد. ولی مردم، بیش از آنكه دوستدار منطق باشند، به شعر عشق میورزند و اگر اساطیر و افسانه هایی در كار نباشد، ملتها از میان میروند. به همین جهت بود كه میترا (مهر، -م) و آناهیتا (ناهید، -م) ، خدای خورشید و ماه و خدای رویش و حاصلخیزی و تناسل و روابط جنسی نیز برای خود پرستندگانی داشتند و در كنار اهورامزدا خدای رسمی باقی ماندند. اسامی آنها در زمان اردشیر دوم دوباره در نوشته های سلطنتی پیدا شد. از آن به بعد نام میترا روز به روز بزرگتر و نیرومندتر میشد و نام اهورامزدا رو به زوال میرفت. در سده های نخست میلادی پرستش میترا، خدای جوان و زیبا، كه برگرد صورت او هاله ای از نور تصویر میشد و نماینده یكی بودن اصل قدیمی آن با خورشید به شمار میرفت، در سراسر امپراتوری روم رواج یافت. انتشار همین آیین مهرپرستی بود كه سبب برپا داشتن کریسمس (عید میلاد مسیح، -م) در میان مسیحیان گردید (**). اگر زرتشت فناپذیر میبود، در آن هنگام كه مجسمه های آناهیتا و یا آفرودیت ایرانی را، چند قرن پس ازوفات خود، در بسیاری از شهرهای شاهنشاهی ایران میدید، بسیار شرمنده میشد (91). نیز بدون شك بر وی سخت ناگوار میبود كه ببیند بسیاری از كتابهائی که او آورده بود از سوی مغان و بزرگان دین به صورت طلسم هایی برای شفای بیماران و اسباب غیبگویی و جادو درآورده شده اند (92). پس از مرگ زرتشت، دستگاه كهن مذهبی «مردان خردمند» یا مغان و موبدان همان گونه بر وی و تعلیماتش مسلط شدند و با وی همان كاری كردند كه روحانیان همه مذاهب، در پایان كار، با زندیقان و گردنكشان میكنند و آنان را در تعلیمات و اصول دین خود جذب و حل میكنند. در این مورد هم آنها  ابتدا زرتشت را وارد سلسله مغان كردند و پس از آن وی را به دست فراموشی سپردند (93). آن مغان با زهد و تحمل سختی و بس كردن به یك زن و پیروی از صدها آداب و شعایر مقدس و خودداری از خوردن گوشت و قناعت كردن به لباسهای ساده و دور از خودنمایی چنان شدند كه حتی در نظر بیگانگان و از جمله یونانیان، به حكمت اشتهار پیدا كردند و تأثیر كلام و نفوذ نامحدودی نسبت به هموطنان خود به دست آوردند. شاهان ایرانی شاگرد ایشان بودند و تا با آنان مشورت نمیكردند به كارهای مهم بر نمیخاستند. مغان به چند طبقه قسمت میشدند. طبقات بالا «مردان خردمند» بودند و طبقات پایین تر به كارهای غیبگویی، جادوگری و ستاره بینی و تعبیر خواب میپرداختند (94). كلمه انگلیسی
«Magic»
كه به معنی جادوگری است، از نام آنان مشتق شده است. عناصر زرتشتی دین پارسی-ایرانی سال به سال رو به زوال بود. گرچه در زمان سلسله ساسانیان (651 -226 میلادی) این دین از نو رونقی پیدا كرد، ظهور اسلام و حمله تركان به ایران بكلی آن را از میان برد. اكنون آیین زرتشتی جز در میان گروه اندكی در ایران و نزدیك  به نودهزار پارسیان هندوستان، در جای دیگر دیده نمیشود. این مردم باقیمانده، با كمال اخلاص، كتابهای مقدس خود را حفظ میكنند و به مطالعه و تحقیق در آنها میپردازند. آتش و آب و خاك و باد را به عنوان چیزهای مقدس ستایش میكنند و برای آنكه مردگانشان، با دفن شدن در زمین یا سوخته شدن در هوا، سبب پلیدشدن خاك و هوا نشوند، آنها را در «برج های خاموشان» به اختیار مرغان شكاری میگذارند. این زرتشتیان اخلاق عالی و سجایای نیكو دارند و خود گواه زنده ای هستند بر اینكه دین زرتشتی چه تأثیر بزرگی در تكامل تمدن نوع بشر داشته است.

————————————–

مجسمه پریسا، مادر اردشیر و «ملکه مادر» یک دوره از امپراتوری هخامنشی ایران
مجسمه پریسا، مادر اردشیر و «ملکه مادر» یک دوره از امپراتوری هخامنشی ایران

۷ – آداب و اخلاق ایرانیان

خشونت و بزرگواری – قانون پاكیزگی – گناهان جسمانی – دوشیزگان و مردان عزب – ازدواج – زنان – كودكان – اندیشه ایرانیان در باره تعلیم و تربیت

آنچه مایه شگفتی میشود این است كه مردم ماد و پارس، با وجود دینی كه داشتند، تا چه حد بیرحم بودند. بزرگترین شاه ایشان، داریوش اول، در كتیبه بیستون چنین میگوید: «فرورتیش دستگیر شد. او را نزد من آوردند. گوش ها و بینی و زبان او را بریدم و چشم های او را درآوردم. او را در دربارم به غل و زنجیر كردند تا همه مردم او را ببینند. بعد او را به اكباتان بردم و به دار آویختم… و اهورامزدا یاری خود را به من عطا كرد. به اراده اهورامزدا قشون من بر قشون شورشگر پیروز شد و چیترتخم (سیترانکاخارا، نام سرداری شورشگر از سرزمین سارگات، -م) را گرفته نزد من آوردند. من گوش ها و بینی او را بریدم و چشم های او را بركندم. او را در دربار من در غل و زنجیر داشتند و تمام مردم او را دیدند بعد به امر من او را مصلوب كردند» (95). داستان هایی كه پلوتارك (مورخ یونان باستان، -م) در سرگذشت اردشیر دوم و حوادث اعدامی كه به فرمان وی صورت گرفته، نقل میكند، نمونه های خونینی از اخلاق شاهان ایران را در دوره اخیر آنان نشان میدهد. بر كسانی كه خیانت میورزیدند هیچ گونه رحمت و شفقتی روا نمیداشتند: اینگونه اشخاص، و پیشوایان ایشان را به دار میآویختند. پیروانشان را چون بنده میفروختند، شهرهاشان را چپاول میكردند، پسرانشان را اخته میساختند، و دخترانشان را به حرم ها میفروختند (96). ولی عدالت و حق مقتضی آن نیست كه در باره یك ملت، تنها از اعمال و رفتار شاهان آن قضاوت شود؛ فضیلت چیزی نیست كه مانند اخبار تاریخی روایت شود، و نیكان و پاكان، مانند ملت های خوشبخت، تاریخی ندارند. حتی شاهان نیز، در پاره ای از موارد، از خود اخلاق نیك نشان میدادند، تا جائیکه یونانیان ملحد نیز بزرگواری این شاهان را اعتراف میکردند. آنان چون پیمانی میبستند به آن پایدار میماندند و به این میبالیدند كه هرگز وعده ای را كه داده اند نمیشكنند (97). آنچه از تاریخ ایرانیان باید با ستایش و تحسین ذكر شود این است كه به ندرت اتفاق میافتاد كه فردی ایرانی برای جنگ با ایرانیان به مزدوری گرفته شود؛ در صورتی كه هر كس میتوانست یونانیان را برای جنگ علیه خود يونانيان اجیر كند ( 98*).

برخلاف آنچه از خواندن تاریخ آمیخته به خون و آهن به نظر میرسد، باید گفت كه اخلاق و رفتارایرانیان نرم تر از آن بوده است. آنها در گفتارشان آزاد و صریح، گشاده دست، خونگرم و مهمان نواز بودند (99). در رعایت آداب معاشرت، آنها تقریباً به اندازه چینی ها حساسیت داشتند. چون دو فرد هم مقام به هم میرسیدند، لب همدیگر را میبوسیدند؛ و اگر كسی به شخصی بلند مرتبه تر از خود برمیخورد، پشت دو تا میكرد و به او احترام میگذاشت. در مقابل اشخاص كوچكتر گونه خود را برای بوسیدن پیش میآوردند؛ برای مردم متعارف، تواضع مختصری كافی بود (100). چیز خوردن در كنار راه را سخت ناپسند میشمردند؛ بینی گرفتن وآب دهان انداختن درمقابل دیگران را بد میدانستند (101). تا زمان خشایارشا، درخوردن و نوشیدن سادگی بسیار داشتند، و جز یك بار در روز خوراك نمیخوردند و جز آب خالص چیز دیگری نمینوشیدند (102). پاكیزگی را، پس از زندگی، بزرگترین نعمت میدانستند و چنان میپنداشتند كه انجام دادن كار نیكو با دست ناپاك ارزشی ندارد چرا که «اگرچه چیزی کوچک قادر به پاک کردن پلیدی انسان نیست،» («میکرب ها»؟) «اما فرشتگان نیز در آن صورت به پیکر او حلول نکنند» (103). كسانی را كه سبب پراكنده شدن بیماری های واگیر میشدند سخت كیفر میدادند. در جشن ها، همه مردم با لباسهای پاك سفیدی حاضر میشدند (104). در شریعت اوستا، مانند دو شریعت برهمایی و موسوی، آداب و رسوم بسیاری در مورد تطهیر و جلوگیری از پلیدی موجود بود. در كتاب مقدس زرتشت، فصل های طولانی هست كه همه از قواعد مخصوص شستشو و پاكی جسم و جان بحث میكند (105). در این كتاب آمده است كه چیدن ناخن و مو، نفس دادن از دهان، همه، پلیدی است و هر ایرانی فرزانه بایداز آنها پرهیز كند، مگر اینكه قبلا آنها را پاك كرده باشد (106).

كیفر گناهان جسمانی در شریعت زرتشت، مانند شریعت یهودی، بسیار سخت بود. استمنا را با شلاق زدن مجازات میكردند؛ كیفر لواط و زنا آن بود كه زن یا مردی را كه مرتكب چنین گونه اعمال میشدند «بكشند، زیرا آنها بیشتر از مار خزنده و گرگ زوزه كش مستحق كشتن هستند» (107). اما از آنچه در اینجا از نوشته های هرودوت نقل میكنیم معلوم میشود كه، طبق معمول، میان گفتار و كردار تفاوت بوده است. گفته هرودوت چنین است: «ایرانیان ربودن زنان را به وسیله زور و قدرت، كار ناپاكان و بدان میدانند؛ ولی پس از ربوده شدن زنی، در فكر انتقام بودن، كار احمقان است و آنان را از یاد بردن كار فرزانگان؛ چه واضح است كه اگر خود زنان به این كار مایل نباشند، هرگز كسی نمیتواند آنان را برباید» (108). و در جای دیگر میگوید «ایرانیان بچه بازی را از یونانیان آموخته اند» (109)؛ اگر چه نمیشود همیشه به گفته این راوی بزرگ تاریخ اعتماد كرد، از درجه سرزنشهائی كه «اوستا» درباره عمل لواط میكند، میتوان تا حدی گفته هرودوت را درک کرد. اوستا در چند جا تكرار میكند كه این کار قابل آمرزش نیست و «هیچ چیز آن را پاك نمیكند» (110).

البته شریعت زرتشت چنان نبود كه بی زوج ماندن دوشیزگان و پسران را تشویق کند، ولی تعدد زوجات و اختیار كردن همخوابگان (صیغه، -م) مجاز شمرده میشد. در جامعه ای كه اساس آن بر سپاهیگری و نیروی نظامی قرار دارد، احتیاج به آن هست كه هر چه ممكن است تعداد فرزندان زیادتر شود. اوستا چنین میگوید: «مردی كه زن دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه خانواده ای را سرپرستی میكند از آن كه ندارد بسیار برتر است، و مردی كه پسران فراوان دارد از آن كه ندارد بسیار برتر است، و آنکه ثروت دارد از آنکه ندارد بسیار برتر است» (111). اینها همه معیار هائی هست كه تا حد زیادی مقام اجتماعی افراد متعارف ملت های مختلف را تعیین میكنند. بنا به این معیار ها، خانواده مقدس ترین سازمان اجتماعی به شمار میرود. زرتشت از اهورامزدا پرسیده بود: «ای آفریننده مقدس جهان جسمانی، دومین جائی که زمین در آن احساس خوشی میکند کجاست؟» پس اهورامزدا گفته بود: «… جائی كه مردی مومن بر آن خانه ای بسازد كه در آن موبدی باشد و دارای گاو و گوسفند و زن و فرزند و اهل بسیار باشد، و پس از آن، گاو و گوسفند رشد کند، زن رشد کند، کودک رشد کند و هر نعمت زندگی رشد کند» (112). حیوانات و مخصوصاً سگ، جزء جدائی ناپذیر خانواده به شمار میرفت، همان گونه كه در قسمت آخر ده فرمان موسی نیز چنین بود. اگر جانوری آبستن بود و جایی نداشت، بر نزدیكترین خانواده واجب بود كه از آن پرستاری كند (113). اگر كسی خوراك فاسد یا بسیار داغ به سگی میخورانید، به او كیفر سخت میدادند؛ هر كس «ماده سگی را، كه سه سگ با او نزدیكی كرده بود، میزد» با هزار و چهارصد تازیانه مجازات میشد (114). گاو نر را، به واسطه نیروی بارور كردن فراوانی كه داشت، احترام میكردند، و برای ماده گاو دعاها و قربانیهای خاص داشتند (115.

چو ن فرزندان به سن رشد میرسیدند، والدین اسباب كار زناشویی ایشان را فراهم میساختند. دامنه انتخاب همسر وسیع بود، زیرا ازدواج میان خواهر و برادر، پدر و دختر، و مادر و پسر نیز روایت شده است (116). صیغه معمولا کار ثروتمندان بود. اعیان و اشراف هر گز بدون همراه بردن دسته ای از این زنان به جنگ نمیرفتند (117). شمار كنیزان حرم شاهی را، در دوره های متأخر شاهنشاهی، میان 329 و 360 گفته اند، چه در آن زمان عادت بر این جاری شده بود كه جز در مورد زنان بسیار زیبا، هیچ زنی از زنان حرم دوبار همخوابه شاهنشاه نمیشد (118).

در ایرانِ زرتشتی ، زنان، همان گونه كه عادت پیشینیان بود، منزلتی عالی داشتند: با كمال آزادی، و با روی گشاده، در میان مردم آمد و شد میكردند؛ صاحب ملك و زمین میشدند و در آن تصرفات مالكانه داشتند و میتوانستند مانند اغلب زنان روزگار حاضر، به نام شوهر، یا به وكالت از طرف وی، به كارهای مربوط به او رسیدگی كنند. پس از داریوش، مقام زن، مخصوصاً در میان طبقه ثروتمندان تنزل پیدا كرد. زنان فقیر، چون برای كار كردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند، آزادی خود را حفظ كردند، ولی، در مورد زنان دیگر، گوشه نشینی زمان حیض، كه برایشان واجب بود، رفته رفته ادامه پیدا كرد و سراسر زندگی اجتماعی ایشان را فرا گرفت، و این امر، خود، مبنای «پرده پوشی» (حجاب، -م) در میان مسلمانان به شمار میرود. زنان طبقات بالای اجتماع جرئت آن را نداشتند كه جز درتخت روان روپوشدار از خانه بیرون بیایند. هرگز به آنان اجازه داده نمیشد كه آشكارا بامردان آمیزش كنند. زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را، ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقش هایی كه از ایران باستان برجای مانده، هیچ صورت زن دیده نمیشود و نامی از ایشان به نظر نمیرسد. كنیزكان صیغه، آزادی بیشتری داشتند، چه لازم بود از مهمانان خواجۀ خود پذیرایی كنند. زنان حرم شاهی، حتی در دوره های اخیر (امپرتوری هخامنشی، -م) نیز در دربار تسلط فراوان داشتند و در توطئه چینی با خواجه سرایان، و در طرح ریزی شیوه های خشونت با شاهان رقابت میكردند (119**).

فرزند داشتن نیز، مانند ازدواج، از موجبات بزرگی و آبرومندی بود. پسران برای پدران خود سود اقتصادی داشتند و در جنگها به كار شاهنشاه میخوردند. ولی دختران طرف توجه نبودند، چه به خانه ای، جز خانواده خود، میرفتند و كسانی، جز پدرانشان، از ایشان بهره مند میشدند. از گفته های ایرانیان قدیم در این باره یكی این است كه: «پدران از خدا آرزوی فرزند دختر نمیکنند و فرشتگاه دختران را از نعمت هایی كه خدا به آدمی بخشیده به شمار نمیآورند» (120). پادشاه هر سال برای پدرانی كه پسران متعدد داشتند هدایایی میفرستاد – تو گویی بهای خون آن فرزندان را که ممکن بود در جنگ کشته شوند، از پیش میپرداخت (121). زنان شوهردار یا دوشیزگانی را كه از راه زنا باردار میشدند و در صدد سقط جنین بر نمیآمدند، ممكن بود ببخشند؛ چه، بچه انداختن در نظر ایشان بدترین گناه بود و مجازات اعدام داشت (122). یكی از تفسیرهای زرتشتی قدیم به نام «بندهشن»، وسایل جلوگیری از باردار شدن ذكر شده، ولی مردم را از توسل به آنها برحذر داشته است. از جمله مطالبی كه در آن كتاب آمده یكی هم این است: «درباره توالد و تناسل در كتاب مقدس چنین آمده است كه چون زن از حیض پاك شود، تا ده شبانه روز آماده آن است كه، چون با مردی نزدیكی كند، باردار شود» (123).

فرزندان تا سن پنج سالگی تحت ولایت و سرپرستی مادر، و از پنج تا هفت سالگی تحت سرپرستی پدر بودند و در سن هفت سالگی به مدرسه داخل میشدند. آموزش و تعلیم غالباً منحصر به پسران اعیان و ثروتمندان بود و این كار معمولا به دست موبدان صورت میگرفت. یكی از اصول رایج آن بود كه محل مدرسه نزدیك بازار نباشد تا دروغ، دشنام و تزویری كه در آنجا رایج است مایه تباهی كودكان نشود (124). كتابهای درسی عبارت از اوستا و شرح های آن بود. مواد درسی شامل مسائل دینی، پزشکی و حقوق میشد. درس را از راه سپردن به حافظه فرا میگرفتند و بندهای طویل را با آواز بلند میخواندند (125). پسران طبقات پایین اجتماع دردسر درس خواندن نداشتند و تنها سه چیز را میآموختند: اسب سواری، تیراندازی و راستگویی (126). مییافتو برای بعضی از فرزندان اشراف تعلیمات عالی تا سن بیست یا بیست و چهار سالگی ادامه می یافت. بعضی از آنها تعلیمات مخصوصی میدیدند تا برای فرمانداری استانها و تصدی مشاغل دولتی آماده شوند. ولی آنچه برای همه مشترك بود فرا گرفتن فنون جنگ بود. زندگی دانشجویان در مدارس عالی بسیار دشوار بود، شاگردان صبح زود بیدار میشدند، مسافت زیادی را میدویدند، بر اسبان سركش سوار میشدند و بسرعت میتاختنند. از كارهای دیگر این مدارس، شنا، شكار جانوران، دنبال كردن دزدان، كشاورزی و درختكاری و پیمودن مسافت های دراز در گرمای شدید تابستان یا سرمای جانگزای زمستان بود. آنان را چنان پرورش میدادند كه بتوانند تغییرات و سختی های اقلیم را بخوبی تحمل كنند، با خوراك ابتدائی و ساده بسازند و، بی آنكه لباس و سلاحشان تر شود، از رودخانه ها بگذرند (127). این گونه تعلیمات طوری بوده است كه گویا میتوانست در لحظاتی كه فردریش نیچه تنوع و رخشندگی فرهنگ و تمدن یونان قدیم را فراموش كند، اسباب سرور خاطر او را فراهم آورد.

—————————————-

زیرنویس ها:

(*)  .هنگامیکه ایرانیان در «گرانیکوس» با اسکندر میجنگیدند، تقریبا همه «سربازان ایران» مزدوران یونانی بودند در نبرد «ایسوس» مرکز جبهه ایران عبارت از 30 هزار مزدور یونانی بود (98).

(**) استاتیرا برای (همسرش، -م) اردشیر دوم پیوسته یک نمونه عالی ملکه بود. اما مادر اردشیر، پریسا (و یا پریزاد، -م) از روی حسد به استاتیرا زهر داد و اردشیر را راضی کرد که با دختر خود آتوسا ازدواج کند. او همچنین با اردشیر بر سر مرگ و زندگی یکی از خواجگان حرم تاس بازی نمود و چون برنده شد، دستور داد آن خواجه را زنده زنده پوست بکنند. وقتی که اردشیر دستور اعدام یک سرباز کاریائی (کاریا، منطقه ساحلی دریای اژه در ترکیه کنونی، -م) را داد، پریسا دستور اردشیر را چنین تغییر داد که آن سرباز را برای ده روز به قفسه ای ببندند، چشمانش را درآورند و به گوش هایش سُرب گداخته بریزند تا بمیرد (119).

——————————————-

نقشه ناتمام کاخ تخت جمشید (منبع در لینک)
نقشه ناتمام کاخ تخت جمشید (منبع در لینک)

۸ – علم و هنر

پزشكی – خرده هنرها – مقبره های كوروش و داریوش – كاخ های تخت جمشید (پرسپولیس) – نقش دیواری تیراندازان – ارزیابی هنر ایرانی

چنان به نظر میرسد كه ایرانیان، جز هنر زندگی، هیچ هنری به فرزندان خود نمی آموخته اند. ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بود كه به آن كمتر نیازمند بودند و علوم را همچون كالاهایی میدانستند كه وارد كردن آنها از بابل امكان پذیر بود. گرچه تمایلی به شعر و افسانه های خیالی داشتند، این كار را بر عهده مزدوران و طبقات پست اجتماع میگذاشتند و لذت سخن گفتن و نكته پردازی و لطیفه گویی در گفت و شنید را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن كتاب میشمردند. شعر را، بیش از آنكه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی میشنیدند. با درگذشت خنیاگران، شعر نیز از میان رفت.

پزشكی در ابتدا وظیفه موبدان بود. آنان چنین می پنداشتند كه شیطان 999 99 بیماری آفریده و هر یك از آنها را باید به وسیله مخلوطی از سِحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان كنند. در معالجه بیماران، توجه به ادعیه و اوراد بیش از توجه به دارو بود، به این اعتبار كه اگر تعویذ و ورد سودی نداشته باشد، بی زیان است و مریض را نمیكشد در حالیکه درباره داروها نمیتوان چنین گفت (128). باوجود این، در آن هنگام كه ثروت ایران زیاد شد، فن پزشكی غیر دینی رواج پیدا كرد. چنان بود كه در زمان اردشیر دوم، سازمان منظمی برای پزشكان و جراحان پیدا شد. مزد آنان را قانون، مطابق مقام اجتماعی بیماران، تعیین میكرد – این كاری بود كه قانون حمورابی نیز پیش از آن كرده بود (129). روحانیان را میبایستی برایگان معالجه كنند؛ درست همانگونه كه در میان ما هنوز معمول است که پزشكان تازه كار حرفه خود را با معالجه مهاجران و انسان های فقیربرای یکی دو سال آغاز میكردند، در میان ایرانیان نیزهر پزشكی، در آغاز كار خود، ناچار بود حرفه خود را ابتدا در بدن کافران و خارجیان آزمایش كند. این، خود، فرمان «پروردگار نور» بود:

ای مقدس دادار گیتی جسمانی، آن كه مزداپرست است (مزدیَسنا، -م) و میخواهد هنر پزشكی را بیاموزد، آیا نخست در پرستشکاران اهورامزدا آزمایش كند یا در دیوپرستان (دیویَسنا، -م)؟ پس اهورامزدا گفت: پیش از مزداپرستان در دیوپرستان آزمایش كند. نخست یك دیوپرست را جراحی كند؛ اگر او بمیرد، دیوپرست دوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، دیوپرست سوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، او (كه میخواهد پزشك بشود، -م) تا ابد ناقابل (برای كار پزشكی، -م) است. (در آن صورت، -م) او را هرگز نگذارید که یک مزدا پرست را معالجه کند… اما اگر او یك دیوپرست را جراحی كند، و او (بیمار، م) بهبودی یابد، و او دیوپرست دوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، و او دیوپرست سوم را جراحی كند، و او (بیمار، -م) بهبودی یابد، پس او آزموده است تا ابد. پس او به خواهش خود میتواند مزداپرستان را معالجه کند و جراحی کند» (130).

چون ایرانیان تمام همت خود رامتوجه برپا ساختن كاخ شاهنشاهی خویش كرده بودند، دیگر وقت و نیروی ایشان برای كاری جز جنگ و كشتار، كفایت نمیكرد. به همین جهت، در مورد هنر، مانند رومیان، قسمت عمده توجه آنها به چیزی بود كه از خارج ایران زمین وارد میشد. البته ذوق زیباپسندی داشتند، ولی ساختن چیزهای زیبا را برعهده هنرمندان بیگانه، یا بیگانگان هنرمندی كه در داخل خاك ایشان به سر میبردند، میگذاشتند و پولی را كه برای مزد دادن به این هنرمندان لازم بود از كشورهای تابع خود فراهم میكردند. خانه های زیبا و باغ های خرم و عالی داشتند كه گاهی به صورت شكارگاه و محل نگاهداری مجموعه های گوناگون جانوران در میآمد. در خانه های خود اثاثیه گرانبها جمع آوری می كردند، از قبیل میزهایی كه روپوش طلا و نقره داشت، یا با این دو فلز گرانبها منبت كاری شده بود؛ و تخت هایی كه روپوش های عالی آنها را از كشورهای دیگر وارد میكردند؛ و فرشهای نرمی كه همه گونه رنگهای زمین و آسمان بر آنها دیده میشد و كف اتاقهای خود را با آن مفروش میكردند (131). در جام های زرین شراب مینوشیدند و میزها و تاقچه های اتاق را با گلدان های ساخت بیگانگان می آراستند (* و 132). آواز خواندن و رقصیدن را دوست داشتند و از نواختن چنگ و نی و طبل و دف لذت میبردند. گوهرهای گرانبها در نزد ایشان فراوان بود و با آنها از تاج و گوشواره گرفته تا دستبند و كفش های مرصع میساختند. مردان نیز به زیورآلات علاقمند بودند و گوش و گردن و بازوهای خود را با آنها می آراستند. مروارید و یاقوت و زمرد و لاجورد را از خارج وارد میكردند، ولی فیروزه را از كانهای ایران به دست میآوردند؛ از همین سنگ گرانبها بود كه ثروتمندان مُهرهای خود را تهیه میكردند. سنگ های گرانبها را به صورت های عجیب و غریب میتراشیدند و، به گمان خود، آنها را به صورت دیوان و شیاطین معروف درمیآوردند. شاه بر تخت زرینی می نشست كه آسمانه طلایی بر بالای آن بود و پایه های زرین داشت (133).

تنها در هنر معماری بود كه ایرانیان شیوه خاصی برای خود داشتند. در روزگار كوروش، داریوش اول، و خشایارشای اول، گورها و كاخ هایی ساخته اند كه باستانشناسان مقدار كمی از آنها را از خاك بیرون آورده اند؛ پس از این نیز دو مورخ خستگی ناپذیر – یعنی بیل و كلنگ – چیزهایی را برای ما كشف خواهند كرد كه مایه افزایش حس قدرشناسی ما نسبت به هنر ایرانی خواهد بود (** و 134). اسكندر، برخلاف آنچه که در تخت جمشید كرد، با بزرگواری خاصی قبر كوروش را در پازارگاد برای ما باقی گذاشت. راه كاروانرو اكنون از كنار صحن مسطح وبرهنه ای میگذرد كه روزگاری كاخ كوروش و پسر دیوانه اش بر آن سر به فلك كشیده بود. از آن كاخ ها، جز چند ستون شكسته كه اینجا و آنجا پراكنده شده، یا سر در و سرپنجره ای كه نقش برجسته كوروش بر آنها دیده میشود، چیزی بر جای نمانده است. در نزدیكی این صحن، بر دشت مجاور آن، مقبره كوروش دیده میشود، كه اثر گذشت بیست و چهار قرن زمان بر آن مشهود است؛ این مقبرۀ سنگی ساده كه شكل و حالت یونانی دارد، با ارتفاعی نزدیك به یازده متر، بر روی سكویی از سنگ قرار گرفته است؛ شك نیست كه این اثر تاریخی بلندتر از آنچه اكنون مینماید بوده و پایه ای متناسب با بزرگی خود داشته است. گور كوروش امروز برهنه و دورافتاده و بی پیرایه به نظر میرسد و هیئت آن آدمی را به یاد زیبایی گذشته این ساختمان میاندازد كه از آن تقریباً هیچ اثری بر جای نمانده است. سنگ های شكسته و فرو ریخته تنها ما را به این فكر میاندازد كه اجسام بی جان، در مقابل دست اندازی های روزگار، بسیار بیش از آدمیزاد ایستادگی به خرج میدهند. از این بنا، چون مقدار زیادی به طرف جنوب پیش برویم، در نزدیكی تخت جمشید، به «نقش رستم» میرسیم كه در آنجا قبر داریوش اول، همچون معبدی هندی، در دل كوه كنده شده و دهانه آن به صورتی است كه چون شخص آن را می بیند، به جای دهانه مقبره، مدخل كاخی در نظر وی مجسم میشود. در كنار در كه زیاد بلند نیست، چهار ستون باریك با سنگ تراشیده شده؛ بر بالای در، نقش برجسته اشخاصی دیده میشود كه مردم كشورهای تابع ایران را نمایش میدهند؛ چنان است كه گویی بر روی بامی ایستاده و شاهنشاه را، كه مشغول پرستش اهورامزدا و ماه است، بر تختی برداشته اند. فكری كه در ساختن این نقش برجسته به كار رفته و همچنین طریقه اجرای آن، از سادگی و ظرافت حكایت میكند.

بناهای باستانی دیگر ایرانی كه از آسیب جنگها، چپاول ها، دزدی ها و اثر مخرب آب و هوا در ظرف مدت دو هزار سال رسته وبرجای مانده، خرابه های كاخ های سلطنتی است. نخستین شاهان ایرانی در اكباتان برای خود اقامتگاهی با چوب ارز و سرو، پوشیده شده از صفحات فلزی، ساخته بودند كه تا زمان (مورخ یونانی دوره هلنیسم، -م) پولیبیوس (حوالی 150 ق م) برپا بود، و اكنون هیچ نشانه ای از آنها برجای نمانده است. باشكوهترین آثار ایران باستان، كه در این اواخر بتدریج از زیر خاك رازدار و ممسك بیرون آمده، پلكان های سنگی و صفه ها و ستون های تخت جمشید است. در این نقطه، داریوش كبیر، و شاهانی كه پس از وی آمدند، كاخ هایی بنا نهادند تا بدین وسیله، مدتی را كه پس از آن نامشان فراموش میشد درازتر كنند. این پلكان های بزرگ و باشكوهی كه شخص را از زمین هموار به بالای پشته ای كه كاخ ها بر آن ساخته شده میرساند، در سراسر تاریخ معماری جهان، هیچ نظیری ندارد. به احتمال قوی، ایرانیان این شكل ساختن پله را از پلكان های مخصوص برج ها یا «زیگوراتها»ی بین النهرین اقتباس كرده بودند، ولی پلكان های تخت جمشید منحصر به خود آن است؛ به این معنی كه به اندازه ای وسیع و بالارفتن از آنها آنقدرآسان است كه ده سوار میتوانند پهلو به پهلو از آنها بالا روند (*** و 135). این پله ها همچون مدخل باشكوهی است و ما را به صفه میرساند كه میان شش تا پانزده متر از سطح زمین بلندتر است؛ آن صفه در حدود پانصد متر طول و سیصد متر عرض دارد و كاخ های شاهی را بر روی آن ساخته بودند (****).  در آنجا كه پله ها از دو طرف به یكدیگر میرسد، دروازه سنگی بزرگی دیده میشود كه در دو طرف آن، دو مجسمه گاو بالدار با سر آدمی نصب شده و زشت ترین آثار باز مانده هنر آشوری را نمایش میدهد. در طرف راست این دروازه، شاهكار بناهای ایرانی قرار دارد كه به نام «كاخ چهل منار» خوانده میشود (نام سابق و محلی تخت جمشید و یا پرسپولیس، -م) و آن تالار بزرگی بوده است كه به زمان خشایارشای اول ساخته شده و با اتاق های متصل به آن، مساحتی در حدود 9000 متر مربع را فرا میگرفته است. اگر برای وسعت بنا اهمیتی قائل باشیم، باید گفت كه این كاخ از معبد پهناور كرنك (مصر باستان، -م) و از هر كلیسای اروپایی، جز كلیسای میلان، بزرگتر بوده است (138). برای رسیدن به این تالار بزرگ از پله های دیگری میگذریم كه در دو طرف آن، برای زینت، دیوارهای سنگی كوتاهی قرار دارد و بر آنها نقش های برجسته بسیار عالی دیده میشود كه بهترین نقش های برجسته ای است كه تا كنون در ایران به دست آمده است (139). از هفتاد و دو ستونی كه در كاخ خشایارشا برپا بوده، اكنون در میان ویرانه ها، هنوز سیزده تای آنها پا برجاست و مانند تنه درختان خرما در میان واحه ای خشك، وحشت آور به نظر میرسد. این ستون های شكسته از آن دسته از كارهای بشری به شمار میرود كه تقریباً به سرحد كمال رسیده است و از نظایر خود در مصر قدیم و یونان بلندتر است و ارتفاع غیر متعارفی برابر با نوزده متر دارد. تنه این ستون ها چهل و هشت ترك ناودانی دارد، و پایه آنها به صورت كاسه زنگی است كه برگهای وارونه آنها را پوشانیده است. سرستون ها غالباً شكل گلهای پیچیده «ایونی» (یونانی شرقی و باستان، -م) را دارد و بر بالای آن دو پارچه سنگ، كه به صورت سرو گردن دو گاو نر تراشیده شده، پشت به پشت واقع است كه فَرَسب های سقف (اعضای افقی معماری روی ستون و در ها، -م) بر روی آنها قرار میگرفته است. شك نیست كه فرسب های سقف چوبی بوده است، زیرا این ستونهای ظریف و شكننده، كه از یكدیگر فاصله زیاد دارند، هرگز تحمل بار بسیار سنگین تخته سنگ های بزرگ پیشانی را نداشته اند. دور درها و پنجره ها را با سنگ سیاه صیقلی ساخته بودند كه مانند چوب آبنوس درخشندگی داشت. دیوارها آجری بود ولی، با سفال های لعابدار خوشرنگ درخشان، روی آنها را با نقش گلها و جانوران پوشانده بودند. جنس ستون ها و مجردی ها و پله ها از سنگ آهكی سفید زیبا یا مرمر كبود و سخت است. پشت «چهل منار»، و در طرف خاور آن، «تالار صد ستون» قرار داشته است. از این تالار، جز یك ستون و از باقیمانده ای از حدود خارجی آن را نشان میدهد، چیزی بر جای نمانده است. شاید این دو كاخ زیباترین بناهایی باشد كه در جهان باستان و جدید به دست آدمیزاد ساخته شده است.

اردشیر اول و اردشیر دوم در شوش كاخ هایی ساختند كه از آنها جز آثار شالوده چیزی بر جای نیست. بنای آن كاخ ها با آجر بود و روی آنها را با زیباترین سفال لعابدار پوشانده بودند. در ضمن كاوش های شوش، «نقش دیواری تیراندازان» به دست آمده، كه به احتمال قوی صورت «جاودانان»، یعنی جانداران و پاسبانان ویژه شاهنشاه را نمایش میدهد. ضمن تماشای این نقش، چنان به نظر میرسد كه این تیراندازان با شكوه، بیش از آنكه قصد جنگ داشته باشند، خود را آراسته اند تا در جشنی درباری شركت كنند. آنها جامه هایی بر تن دارند كه با رنگ درخشان خود توجه را جلب میكند؛ پیچ و خم موهای سر و رویشان مایه شگفتی میشود؛ با غرور و نیرومندی خاصی نیزه های خود را كه نشانه منصب رسمی ایشان است، به دست گرفته اند. نقاشی و پیكرتراشی، در شوش و سایرپایتخت های ایران هنر های وابسته به معماری بوده خدمتگزار آن بوده اند. به همین جهت، بیشتر مجسمه ها كار دست هنرمندانی بود كه برای همین كار، آنان را از آشور، بابل و یونان به ایران آورده بودند (140).

در خصوص هنر ایرانی چیزی را میتوان گفت كه شاید برای هر هنر دیگر نیز چنان بوده است و آن اینكه عناصر آن از خارج به عاریه گرفته شده بود. شكل خارجی قبر كوروش از لیدیا گرفته شده؛ ستون های باریك نظیر ستون های آشوری است كه آنها را تكمیل كرده اند؛ ردیف بندی ستون ها و نقش- برجسته ها، خود، گواهی میدهد كه از تالارهای ستوندار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده؛ سرستونهای به شكل جانوران همچون مرضی است كه از نینوا و بابل به پارس سرایت كرده بود. ولی آنچه مایه امتیاز هنر ایرانی است و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص از معماری های دیگر ساخته، همان جمع شدن این عناصر مختلف در یک هماهنگی با یكدیگر بوده است؛ سلیقه اشرافی ایرانی به ستونهای هولناك و توده های سنگین بین النهرین رقت و لطافتی بخشیده و از تركیب آنها، درخشندگی، رونق و تناسب و هماهنگی تخت جمشید را به وجود آورده است. وصف این تالارها و كاخ ها كه به گوش یونانیان میرسید اسباب حیرت و تعجب آن مردم میشد؛ سیاحان پركار و سیاستمداران وفادار یونانی، از هنرهای ایران و تجملات آن سرزمین، برای همشهریان خودخبرهایی میبردند كه مایه تحریك احساساتشان میشد و آنان را به رقابت با ایران برمیانگیخت. به این ترتیب بود كه یونانیان، هرچه زودتر، سرستونهای دو طرفی و مجسمه سر و گردن جانوران را، كه در كاخ های پرسپولیس بر روی ستون های بلند و باریك قرار داشت، تغییر شكل دادند و سرستونهای صاف و بی پیرایه ستونهای ایونی خود را ساختند. آنگاه با كاستن از بلندی ستونها، بر استحكام آنها افزودند و آنها را به صورتی درآوردند كه تحمل فرسب های سنگی یا چوبیی را كه بر روی آنها میگذاشتند داشته باشد. حق این است كه بگوییم برای رسیدن از تخت جمشید به آتن، از لحاظ معماری، یك گام بیشتر فاصله نبود. تمام سرزمین های خاور نزدیك، كه در شرف خواب مرگ آلود هزار ساله بودند، خود را آماده آن میكردند كه میراث باستانی خویش را به پای یونان بریزند.

——————————–

زیرنویس ها:

(*) یکی از این گلدان ها که در نمایشگاه بین المللی هنر ایران در لندن (سال 1931) به نمایش گذاشته شد دارای نوشته ای حکاکی شده است که نشان میدهد متعلق به اردشیر دوم بوده است (132).

(**) یک هیئت اکتشافی انستیتوی خاورشناسی دانشگاه شیکاگو در حال حاضر (هنگام تالیف کتاب) تحت سرپرستی دکتر جیمز برستد مضغول حفریات در تخت جمشید است. در ژانویه 1931 این هیئت مجسمه هائی را ازخاک بیرون آورد که تعدادش برابر با کل مجسمه های ایرانی است که تا کنون یافت شده اند (134).

(***) به گفته فرگوسون این پله ها «عالی ترین نمونه پرواز و خزیده پلکان به بالا در تمام جهان هستند» (135).

(****) زیر این صفه سیستمی پیچیده عبارت از چاه های زهکشی یافت شده که قطر هرکدام بیش از یک و نیم متر بوده و اغلب از وسط تخته سنگ ها گذشته اند (137).

———————————-

داریوش سوم در نبرد ایسوس با اسکندر، از یک کاشی کاری رومی (منبع: ویکی انبار)
داریوش سوم در نبرد ایسوس با اسکندر، از یک کاشی کاری رومی (منبع: ویکی انبار)

۹ – انحطاط

چگونه ملتی میمیرد – خشایارشا – فصل آدمكشی – اردشیردوم – كوروش كوچك – داریوش (یا دارای) کوچک – علل سیاسی، نظامی و اخلاقی انحطاط – ایران به دست اسكندر و پیشروی او در هندوستان

آن شاهنشاهی كه داریوش اول تأسیس كرده بود یك قرن بیشتر نپایید. استخوان بندی مادی و معنوی ایران با شكست های ماراتون،  سالامیس و پلاته (هر سه در یونان کنونی، -م) در هم شكست؛ شاهنشاهان كار جنگ را كنار گذاشته، در شهوات غوطه ور شده بودند، و ملت به سراشیب فساد و بی علاقگی به كشور افتاده بود. انقراض شاهنشاهی ایران در واقع نمونه ای بود كه بعدها سقوط امپراطوری روم مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد، انحطاط و زوال اخلاقی ملت با قساوت شاهنشاهان و امپراتوران و غفلت آنان از احوال مردم توأم بود. با ایرانیان همان شد كه پیش از ایشان با مادیان شده بود، چه، پس از گذشتن دو سه نسل از زندگی آمیخته به سختی، به خوشگذرانی مطلق پرداختند. كار طبقه اشراف آن بود كه شكم خود را با خوراك های لذیذ پر كند؛ كسانی كه پیشتر در شبانه روز بیش از یك بار غذا نمیخوردند – و این آیینی در زندگی ایشان بود – اینك به تفسیر پرداخته، گفتند مقصود از یك بار غذا، خوراكی است كه از ظهر تا شام ادامه پیدا كند؛ خانه ها و انبارها پر از خوراك های لذید شد؛ غالباً گوشت بریان حیوان ذبح شده را یكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان می نهادند؛ شكم ها را از گوشت های چرب جانوران كمیاب پر میكردند (140-1)؛ در ابن كار خوردنی ها و مخلفات و شیرینی های گوناگون، تفنن فراوان به خرج میدادند. خانه ثروتمندان پر از خدمتگزاران تباه شده و تباهكار بود، و میخوارگی و مستی میان همه طبقات اجتماع رواج داشت (140-2). به طور خلاصه باید گفت كه: كوروش و داریوش ایران را تأسیس كردند، خشایارشا آن را به میراث برد، و جانشینان وی آن را نابود ساختند .

خشایارشای اول، از لحاظ ظاهر، پادشاهی به تمام معنا بود؛ قامت بلند و تن نیرومند داشت و بنا به مشیت شاهانه، زیباترین فرد شاهنشاهی خود بود(141). ولی جهان هنوز مرد زیبائی به خود ندیده است كه گول نخورده باشد؛ همان گونه كه مرد مغرور به نیروی خودی را كه اسیر سرپنجه زنی نشده باشد كمتر میتوان یافت. خشایارشا معشوقه های فراوان داشت و بدترین نمونه فسق و فجور برای رعایای خود بود. شكست وی، در سالامیس، شكستی بود كه از اوضاع و احوال نتیجه میشد، چه آنچه از اسباب بزرگی داشت تنها این بود كه بزرگنمایی خود را دوست داشت، و چنان نبود كه هنگام رو كردن سختی و ضرورت، بتواند مانند پادشاهان حقیقی به كار برخیزد. پس از بیست سال كه در دسیسه های شهوانی گذراند و در كار ملكداری اهمال و غفلت ورزید، یكی از نزدیكان وی به نام ارتبان یا اردوان او را كشت و جسد او را با شكوه و جلال شاهانه به خاك سپردند.

تنها آنچه در دربار روم زمان تیبریوس صورت گرفته با كشتارها و خونریزی های وحشت آوری كه در دربار ایران قدیم اتفاق افتاده، قابل مقایسه است. قاتل خشایارشا را، اردشیر اول، كه پس از پادشاهی درازی خشایارشای دوم به جای او نشست، كشت. وی را، پس از چند هفته، نابرادریش سغدیان كشت، كه خود، شش ماه پس از آن، به دست داریوش دوم برادران و خواهران وی، فتنه ای را فرو نشاند. به جای داریوش دوم، پسرش اردشیر دوم به سلطنت نشست كه ناچار شد، در جنگ كوناكسا، با برادرش كوروش كوچك، كه مدعی پادشاهی بود، سخت بجنگد. این اردشیر مدت درازی سلطنت كرد و پسر خود داریوش را كه قصد او كرده بود كشت و آنگاه كه دریافت پسر دیگرش اوخوس نیز قصد جان او دارد، از غصه دق كرد. اوخوس، پس از بیست سال پادشاهی، به دست سردارش باگواس مسموم شد؛ این سردار خونریز پسری از وی را، به نام ارشك، به تخت نشانید و، برای اثبات حسن نیت خود نسبت به وی، برادر او را كشت؛ چندی بعد، ارشك و فرزندان خرد وی را نیز به دیار عدم فرستاد و دوست مطیع و مخنث خود كودومانوس را به سلطنت رسانید؛ این شخص هشت سال سلطنت كرد و لقب داریوش سوم به خود داد؛ هموست كه در جنگ با اسكندر، هنگامی كه سرزمین و پادشاهی او در حال احتضار بود، كشته شد. در هیچ دولتی، حتی در دولت های دموكراسی امروز، كسی را سراغ نداریم كه در فرماندهی از این شخص بی كفایت تر بوده باشد.

طبیعت دستگاه های امپراتوری و شاهنشاهی چنان است كه هرچه زودتر مضمحل شود، چه نیرویی كه در مؤسسان آن بوده دیگر در كسانی كه آن را به میراث برده اند وجود ندارد؛ و این درست هنگامی است كه ملت های سر كوفته نیروهای خود را تجدید كرده و درصدد آنند كه آزادی از دست رفته را بازیابند. نیز این طبیعی نیست كه ملت هایی كه از حیث زبان و دین و اخلاق و سنن با یكدیگر اختلاف دارند، مدت درازی به یكدیگر پیوسته بمانند و صورت وحدت خود را حفظ كنند. چنین وحدتی بنیان و شالوده ای ندارد كه بتواند مانع از بین رفتن آن باشد؛ ناچار باید هرچند یك بار، با به كار بردن نیرو، این پیوستگی و وحدت ساختگی را حفظ كنند. ایرانیان، در دوره دویست ساله شاهنشاهی خود، كاری نكردند كه از تباین و اختلاف میان ملت های زیر فرمان خود بكاهد، یا از تأثیر بد نیروهای گریز از مركزی كه سبب از هم پاشیده شدن شاهنشاهی بود جلوگیرد؛ به این قانع بودند كه بر جمعی از ملت ها حكومت كنند و هرگز در صدد آن بر نیامدند كه از آنها دولت حقیقی واحدی به وجود آورند. به این جهت، نگاهداری وحدت شاهنشاهی ایران هخامنشی سال به سال دشوارتر می شد؛ هر چه از سختی شاهنشاهان می كاست، بر طمع فرمانداران محلی می افزود و جرئتشان بیشتر میشد و كسانی را كه از طرف شاه، برای اشتراك در حكومت، به ولایات فرستاده شده بودند یا با ترساندن بنده و مطیع خود میساختند و یا با سیم و زر میفریفتند. آنگاه این فرمانداران به میل خود به هر جا میخواستند لشكر میكشیدند و مال فراوان به دست میآوردند و گاهگاه بر ضد شاه قیام میكردند. شورش ها و جنگ های متوالی سبب از نفس افتادن ایرانی شد که دیگر کوچکتر گشته بود. مردان محتاط و ترسو بر جای مانده بودند و هنگامیکه آنها برای رویاروئی با اسکندر فراخوانده شدند کسی قادر به این نبرد نبود. به این ترتیب روح زندگی و نشاط در قشون شاهنشاهی فسرده بود؛ و در تمرین دادن به قشون و بهبود بخشیدن به افزار جنگی ایشان پیشرفتی نشده بود. سرداران سپاه از تازه های فنون جنگی آگاهی نداشتند. چون آتش جنگ افروخته شد، این سرداران بزرگترین خبط ها ر ا مرتكب شدند و سپاه غیر متجانس ایران كه بیشتر افراد آن تیرانداز بودند، هدف خوبی برای نیزه های بلند مقدونیان و دسته های زرهدار به هم پیوسته آن شدند (142). اسكندر نیز به لهو و لعب می پرداخت، ولی این پس از آن بود كه پیروز شد؛ اما فرماندهان ارتش ایران كنیزكان خود را همراه آورده بودند و كمتر كسی در میان ایشان یافت میشد كه به جان و دل آماده جنگ باشد. تنها سربازان واقعی در قشون ایران مزدوران یونانی بودند.

از همان روز كه خشایارشا در سالامیس شكست خورد، معلوم بود كه روزی یونانیان دولت ایران را به مبارزه خواهند كشید. یك طرف راه بزرگ بازرگانیی كه باختر آسیا را به مدیترانه می پیوست در تصرف ایرانیان بود و طرف دیگر آن را یونانیان در اختیار داشتند. آنچه از قدیم در طبع آدمی بوده، و وی را به طمع كسب مال میانداخته، خود سبب آن بوده است كه روزی چنین جنگی بین یونان و ایران درگیر شود. به محض اینكه یونانیان كسی چون اسكندر را پیدا كردند كه بتوانند در زیر پرچم او متحد شوند، به این كار برخاستند.

اسكندر، بی مقاومتی، از هلسپونت (تنگه داردانل در دریای مرمره بین یونان و ترکیه کنونی، -م) گذشت، لشکر او از نگاه آسیاییان ناچیز بود: 30 هزار پیاده و پنج هزار سواره (الف). لشکرایران که عبارت از 40 هزار نفر بود كوشید تا اسكندر را در کنار رود گرانیكوس متوقف سازد؛ در این نبرد، یونانیان 115 نفر، و ایرانیان 20  هزار نفركشته دادند (144). اسكندر تا مدت یك سال رو به جنوب و خاور پیش میآمد و بعضی شهرها را میگرفت، و پاره ای دیگر در برابر وی سر تسلیم فرود میآوردند. در این اثنا، داریوش سوم لشکری 600 هزار نفری از سربازان و ماجراجویان برای خود فراهم ساخته بود. او برای عبور كردن چنین سپاهی از پلی كه با كشتیها بر روی فرات بسته بودند، پنچ روز وقت صرف نمود؛ دستگاه سلطنت را ششصد استر و سیصد شتر حمل میكرد (145). چون دو لشكر در ایسوس (جنوب شرق ترکیه کنونی، مرز سوریه کنونی، -م) به یكدیگر برخوردند، با اسكندر بیش از 30 هزار مرد جنگی نبود. اما داریوش، با همه تیره بختی و نادانی که ممکن اسن سرنوشت آدمی را دچار آن کند،، میدانی را برای جنگ برگزیده بود كه جز معدودی از سپاه بیشمار وی نمیتوانستند به كارزار برخیزند و باقی سربازان بیكار ماندند. چون آتش جنگ فرو نشست، معلوم شد كه یونانیان 450 كشته داده اند و از ایرانیان 110 هزار نفر كشته شده كه بیشتر آنان در بلبشوی فرار به قتل رسیده بودند. اسكندر سخت در پی فراریان افتاد و به قولی، بر پلی كه از اجساد سربازان ایران ساخته شده بود، از رودی گذشت (146). داریوش زن، مادر، دو دختر، ارابه و چادر مجلل خود را به جا گذاشت و ننگ فرار را تحمل كرد. اسكندر با بانوان ایرانی چنان بزرگوارانه رفتار كرد كه مورخان یونانی درشگفتی مانده اند؛ او به این بس كرد كه یكی از دختران داریوش را به زنی بگیرد. اگر به گفته كوینتوس كورتیوس (مورخ یونانی، احتمالا سده یکم م، -م) باور داشته باشیم، باید بگوییم كه مادر داریوش به قدری اسكندر را دوست داشت كه چون از مرگ او با خبر شد آن اندازه چیز نخورد تا مرد (147).

پس از آن، فاتح جوان مقدونی، برای آنكه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسیای باختری مستقر كند، با فراغ خاطری كه متهورانه می نمود آرام گرفت؛ نمیخواست پیش از آنكه پیروزیهای خود را سروسامانی بدهد و خط ارتباطی مطمئنی برای خویش فراهم سازد، از جائی كه به آن رسیده بود پیشتر برود. مردم بابل، مانند اهالی اورشلیم، به شكل دسته جمعی، برای خوشامد گفتن به اسكندر، از شهر خود بیرون آمدند و شهر را، با هر چه طلا داشتند، به وی تقدیم كردند. اسكندر با خوشرویی پیشكشی های ایشان را پذیرفت و دستور داد معابد ایشان را، كه خشایارشا از روی بی تدبیری خراب كرده بود، تعمیر كنند؛ این خود، مایه خوشحالی و خرسندی مردم شد. داریوش به وی پیغام فرستاد و پیشنهاد صلح كرد و وعده داد كه اگر مادر و زن و دو دخترش را به وی بازگرداند، ده هزار تالنت طلا به اسكندر بدهد (ب)،  یكی از دخترهای خود را به او تزویج كند و تسلط وی را بر تمام نواحی واقع درمغرب فرات به رسمیت بشناسد؛ درمقابل، چیزی از اسكندر نمیخواهد، جز این كه از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد. پارمنیون، فرمانده دوم ارتش یونان، با شنیدن این پیشنهادها گفت كه «اگر من به جای اسكندر بودم با كمال خرسندی این پیشنهادهای عالی را می پذیرفتم و با كمال شرافتمندی خود را از تصادف شكست مصیبت باری كه ممكن است پیش بیاید دور نگاه میداشتم». اسكندر كه این سخن را شنید، گفت: «اگر من هم پارمنیون بودم چنین میكردم ». ولی، چون وی پارمنیون نبود واسكندر بود، در جواب داریوش گفت كه پیشنهادهای او معنی ندارد، چه وی، یعنی اسكندر، فعلا آنچه را که داریوش به او پیشنهاد می كند در تصرف دارد و هر آن بخواهد میتواند دختر شاهنشاه ایران را به همسری خویش انتخاب كند. داریوش چون دانست كه امیدی به بسته شدن صلح با چنین مرد زبان آورو بی ملاحظه ای نیست، با كمال بی میلی، به گرد آوردن سپاهی پر شمار تر از سپاه نخستین برخاست.

تا آن زمان اسكندر بر صور مسلط شده و مصر را به املاك خویش افزوده بود؛ پس از آن او بازمتوجه امپراتوری بزرگ ایران شد و رسیدن به شهرهای دور آن را وجهه همت خویش قرار داد. لشكریان وی، بیست روز پس از بیرون آمدن از بابل، به شهر شوش رسیدند و اسكندر، بی مقاومتی، بر آن مستولی شد. سپس بسرعت به جانب تخت جمشید به راه افتاد تا اینکه نگهبانان خزانه شاهنشاهی فرصت غارت آن را نداشته باشند. در اینجا اسكندر كاری كرد كه در زندگی پر از كارهای باشكوه وی لكه ننگی بر جای گذاشت؛ و آن اینكه، طبق روایات، برای فرو نشاندن آتش هوس یكی از معشوقه های خود به نام تائیس (ج)، و با وجود نظر مخالف پارمنیون، به كاخ های پرسپولیس آتش زد و به سپاهیان خود پروانه غارت  شهر را داد. پس از آنكه دل لشكریان خود را با اموال غارتی و عطایای خود به دست آورد، رو به شمال به راه افتاد تا برای آخرین بار با داریوش رو به رو شود .

داریوش از ولایات پارس، و بویژه ولایات خاوری، قشونی به شمار یك میلیون نفر فراهم آورده بود (148)، كه مركب بود از: پارسیان، مادیان، بابلیان، سوریان، ارمنیان، كاپادوكیاییان، باكتریاییان، سغدیان ، آراخوسیاییان، سكاها، و هندوان. افراد این قشون دیگر تنها به تیر و كمان مسلح نبودند، بلكه زوبین و نیزه و زره نیز داشتند و بر اسب و فیل سوار بودند و به چرخ های ارابه هاشان داس هایی بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم مزرعه درو كند. آسیای پیر، با این نیروی عظیم، آخرین تلاش خود را میكرد كه در مقابل اروپای جوان از هستی خویش دفاع كند. اسكندر با هفت هزار سوار و 40 هزارپیاده در گوگمل (نزدیکی اربیل امروز در کردستان، -م) با این مخلوط ناهمرنگ بی نظام برخورد و نبرد درگرفت. اسکندر با برتری سلاح، شجاعت  و فرماندهی صحیح خویش، توانست در ظرف  یك روز شیرازه سپاه داریوش را از هم بگسلد. داریوش بار دیگر در صدد گریختن از میدان جنگ برآمد، ولی فرماندهان وی این فرار دوم را ناخوش دانستند و وی را ناگهانی، درسراپرده اش كشتند. اسكند ر، از كشندگان شاه ایران هر كه را به دست آورد، كشت و نعش داریوش را با احترام به پرسپولیس فرستاد تا مانند دیگرشاهان هخامنشی به خاك سپرده شود و این خود بیشتر سبب شد كه ایرانیان نیكخویی و جوانمردی او را بپسندند و زیر پرچمش گرد آیند. اسكندر كارهای ایران را به سامان رسانید و آن را یكی از استان های دولت مقدونیه ساخت. آنگاه پادگان نیرومندی برای نگاهداری آن بر جای گذاشت و به جانب هند رهسپار شد.

————————-

زیرنویس ها:

(الف) تیتوس یوسفوس، مورخ رومی-یهودی سده یکم میگوید: «همه آنان که در آسیا بودند باور داشتند که مقدونیان بخاطر ازدحام لشکریان ایران با آنها به جنگ بر نخواهند خاست» (143).
(ب) این رقم احتمالا برابر با 60 میلیون دلار با ارزش کنونی است.
(ج) پلوتارک، کوینتیوس کورتیوس و دیودوروس با این روایت موافق اند اما با اینهمه باید نسبت به این داستان تردید معینی هم داشت.
(د) شهری در حدود صد کیلومتری آربلا که نام خود را به این نبرد داده است.

———————————–

منابع:

1. Huart, C.: Ancient Persian and Iranian Civilization. New York,
1927, , 25-6
2. Maspero, G.: The Passing of the Empires. London, 1900, 452
3. Herodotus: Histories, tr. by Cary. London, 1901 I, 99
4. Ibid., i, 74
5. Rawlinson, G., ed.: Herodotus. 4v, London, 1862, 370
6. Daniel, vi, 8
7· Rawlinson, ibid, 316-7
8. Huart, ibid, 27
9. Herodotus, ibid, I, 119
10. Encyc. Brit., xvii, 571
11. Rawlinson, iii, 389
12. Maspero, 66B-7I
13. Rawlinson, iii, 398
14. Herodotus, III, 134
15. Sykes, Sir P., Persia, 6
16. XV, iii, 10
17. The population estimates are those of Rawlinson, iii, 422, 241
l8. Strabo, XV, ii, B; Rawlinson, ii, 306; iii, 164; Maspero, 452
19. Dhalla, M. N., Zoroastrian Civilization, 211, 222, 259; Rawlinson, iii, 202-4; Kohler, Carl, History of Costume,75-6
20. Rawlinson, iii, 211, 243
21. Adapted from Rawlinson, iii, 250-1
22. Huart, 22
23. Schneider, i, 350
24. Mason, W. A., 264
25. Dhalla, 141-2
26. Herodotus, I, 126
27. Strabo, XV, iii, 20; Herodotus, I, 133
2B. Dhalla, IB7-B
29. Herodotus, V, 52
30. Cambridge Ancient History, CAH, iv, 200
31. Dhalla, 218
32. Ibid., 1440 257; Müller, Max, India: What Can It Teach Us?, 19
33. Rawlinson, iii, 427
34. CAH, iv, 185-6
35. Rawlinson, iii, 245
36. Ibid., 171-2
37. Ibid., 228; Plutarch, Life of Artazerxes, cbs. 5-17
38. Rawlinson, iii, 221
39. Dhalla, 237
40. Ibid., 89
41. Rawlinson, iii, 241
42. Herodotus, VII, 39. But perhaps Herodotus had been listening to old wives› tales
43· Dhalla, 95-9
44. Ibid., 106
45. Herodotus, V, 2S
46. Darmesteter, J., The Zend-Avesta, i, p. lxxxiiif
47. Ibid
48. Huart, 78; Darmesteter, !xxxvii; Rawlinson, iii, 246
49. Ibid.; Sumner, Folkways, 236
50. Plutarch, Artazerxes, in Lives, iii, 464
51. Rawlinson, iii, 4Z7; HerodotuS, III, 95
52. —
53. Maspero, 572f
54. Vendidad, XIX, vi, 45
55. Darmesteter, i, xxxvii; Encyc. Brit.,xxiii, 987
56. Dawson, M. M., Ethical Religion of Zoroaster, xiv
57. Rawlinson, ii, 323
58. Edouard Meyer dates Zarathustra about 1000 B.C.; so also Duncker and Hummel (Encyc. Brit., xxiii, 987; Dawson, xv); A. V. W. Jackson places him about 660-583 B.C. (Sarton, 61)
59. Briffault, iii, 191
60. Dhalla, 72
61. Schneider, i, 333; CAR, iv, 1I0f; Rawlinson, ii, 323
62. Encyc. Brit., xxiii, 942-3; Rawlinson, ii, 3ZZ; Dhalla, 38f
63. Ibid., 40-2; Encyc. Brit., xxiii, 942-3; Maspero, Passing, 575-6; Huan, xviii; CAH, iv, 207
64. Encyc. Brit., I.e.
65. Darmesteter, xxvii, Gour, Sir Hari Singh, Spirit of Buddhism
66. Vend. II, 4, z9, 41
67. Ibid., 22-43
68. Darmesteter, lxiii-iv
69. Yasna, xliv, 4
70. Darmesteter, lv, lxv
71. Dawson, 5zf
72. Encyc. Brit., xxiii, 988
73. Dawson, 46
74. Maspero, Passing, 583-4; Schneider, i, 336; Rawlinson, ii, 340
75. Dawson, 125
76. Shayast-la-Shayast, XX, 6, in Dawson,131
77. Vend. IV, I
78. Ibid., XVI, iii, 18
79. Herdotous, I, 134
80. Shayast-Ia-Shayast, VII, 6, 7, I, in Dawson, 36-7
81. Westermarck, Morals, ii, 434; Herodotus, VII, 114; Rawlinson, iii, 350n
82. Strabo, XV, iii, 13; Maspero, 592-4
83· Reinach (1930), 73; Rawlinson, ii, 338
84. The “Ormuzd” Vast, in Darmesteter, ii, 21
85. Nask VIII, 58-73, in Darmesteter, i, 380-1
86. Vend., XIX, v, 27-34; Vast zz; Yasna LI, 15; Maspero, 590
87. Yasna XLV, 7
88. Dawson, 246-7
89. Ibid., 256f
90. Ibid., 250-3
91. CAH, iv, 211
92. Cf., e.g., Darmesteter, i, pp. lxxii-iii
93. CAH, iv, 209
9+ Dhalla, 201, %18; Maspero, 595
95. Harper, Literature, 181
96. Dhalla, 250-1
97. HerodotuS, IX, 109; Rawlinson, iii, 170
98. Ibid., iii, 518, 524
99. Ibid., 170• 100. Strabo, XV, iii, 20, 101, Dhalla, 2ZI
10Z. Herodotus, I, 80; Xenophon, CyrDpaedia, I, ii, 8; VIII, viii, 9; Strabo, XV, iii, 18; Rawlinson, iii, Z 36
103. Dhalla, 155; Dawson, 36-7
104. Dhalla, 119, 190-1
105. E.g., Vend. IX
106. Darmesteter, i, p. lxxviii
107. Vend. VIII, 61-5
108. 1,4
109. I, 135
110. Vend. VIII, v, 3z; vi, z7
111. Strabo, XV, iii, 17; Vend. IV, iii, 47
112. Ibid., iii, I
113. XV, ii, 20f
114. XX, i, 4; XV, iv, 50-1
115. XXI, i, I
116. Maspero, 588. These cases were apparently confined to the Magi
117. Herodotus, VII, 83; IX, 76; Rawlinson, iii, 138
118. Esther, ii, 14; Rawlinson, iii, 119
119. Dhalla, 74-6, 219; Rawlinson, iii, 222, 237
119-1. Plutarch, Artaxerxes, Lives, iii, 463-6
120. Dhalla, 70-1
121. Herodotus, I, 139; Dhalla, 119
122. Vend. XV, 9-11; XVI, 1-2
123. Bundahis, XVI, I, I, in Dawson, 156
124. Venkateswara, 177; Dhalla, 225
125. Ibid., 83-5; Dawson, 151
126. Herodotus, I, 136
127. Strabo, XV, iii, 18
128. Darmesteter, i, p. Ixxx
129. Vend. VII, vii, 41f
130. Ibid., 36-40
131. Rawlinson, iii, 135
132. N. Y. Times, Jan. 6, 1931
133. Dhalla, 176, 195, 256; Rawlinson, iii,234
134. N. Y. Times, Jan. 23, 1933
135· Dhalla, 153-4
136. Rawlinson, iii, 178
137. N. Y. Times, July 28, 1931
138. Fergusson, History of Architecture, i, 198-9; Rawlinson, iii, 198.
139. Breasted in N. Y. Times, March 9, 1931
140-1. Dhalla, 100-1
140-2. Rawlinson, iii, 2440 400
141. Maspero, 715
142. Aman, Anabasis of Alexander, I, IS
143. Josephus, Antiquities, XI, viii, 3
144. Arrian, I, 16
145. Quintus Curtius, III, 17
146. Arrian, II, II, 13; Plutarch, Life of Alexander, ch. 20
147. Quintus Cunius, X, 17; CAH, vi, 369
148. Plutarch, Alexander, ch. 31; Arrian, III,8

——————————-

(پایان بخش «ایران» («پرشیا») در کتاب یازده جلدی «تاریخ تمدن» (داستان تمدن) اثر ویل دورانت)

فراز و فرود مصر

لایه های تمدن در خاور میانه و مصر: انسان پیشا تاریخ، اولین ساکنان، سومرها،عموری ها، آشوریان، کلدانیان

ما در آمریکا اغلب می شنویم که میگویند «تمدن همیشه به سوی غرب حرکت میکند.» گذشتۀ تاریخی این طرز فکر آن است که نخستین پیشگامان کشف آمریکا تمام اقیانوس آتلانتیک را درنوردیدند و در سواحل شرقی آمریکا یعنی «نیو انگلند» و «نیو ندرلند» مسکون شدند. اما نوادگان آنها به این هم بسنده نکردند. آنها  باز به سوی غرب، به سوی اقیانوس آرام حرکت کرده و بالاخره در مناطق غربی ایاالات متحده و از جمله کالیفرنیا ساکن شدند. آنها میخواستند اقیانوس آرام را به مهم ترین دریای همۀ قرن ها تبدیل کنند.

واقعیت این است که «تمدن» هرگز در یک نقطه ایست نمیکند. تمدن همیشه به سوی نقطه ای، محلی و یا منطقه ای در حال حرکت است، اما مطمئنا همیشه به سوی غرب حرکت نمیکند. بعضا رو به سوی خاور و یا جنوب میگذارد و اغلب روی نقشه اینطرف و آنطرف حرکت میکند، اما به هر تقدیر متوقف نمیشود. ظاهرا «تمدن» میخواهد بگوید «خوب، من این مردم بخصوص را مدت معینی همراهی کردم، حالا دیگر بس است!» بعد کتاب ها و علم و هنر و موسیقی اش را هم برمیدارد و در جستجوی مکان های نو به راه میافتد. اما هیچ کس نمیداند که ایستگاه و یا «منزل» بعدی تمدن کجاست و شاید هم همین نامعینی باعث میشود که زندگی این قدر جالب باشد.

در مورد مصر باستان، تمدن در امتداد رودخانۀ نیل رو به سوی هم جنوب وهم شمال گذاشت. پیش از همه چیز، آنگونه که قبلا هم گفتم، اقوام و انسان های گوناگونی از سرتاسر آفریقا و غرب آسیا به وادی های مصر کوچیده در این سرزمین ها مسکون شدند. آنگاه آنها روستاها و آبادی های کوچکی ساختند و حاکمیت یک فرمانده کل بنام «فرعون» را پذیرفتند که پایتختش در شهر ممفیس در شمال مصر قرار داشت.

پس از چند هزارسال حاکمان این دودمان باستانی، ضعیف و از ادامۀ وظایف حاکمیت ناتوان گشتند. دودمان نوی از شهر «تبای» که آن هم نزدیک به رودخانۀ نیل بود  و از شهر ممفیس پانصد کیلو متر به سوی جنوب قرار داشت، تلاش نمود که حاکمیت خود را بر سرتاسر جلگۀ نیل برقرار کند. آنها در سال 2400 پیش از میلاد موفق به این کار شدند. (در ایران، این، همزمان با دولت عیلامیان است و هنوزهزار سال و یا بیشتر به کوچ قبایل آریائی به فلات ایران مانده است، -م.)

این بار آنهاهمچون حاکمین شمال و جنوب مصر تصمیم گرفتند که باقیماندۀ  دنیا را نیز تصرف کنند. آنها ابتدا کوشش کردند سرچشمۀ رودخانۀ نیل را در سمت جنوب بیابند. اگر چه به آن موفق نشدند، اما حبشۀ سیاه را فتح نمودند. آنگاه آنان از صحرای سینا گذشته سوریه را تصرف نمودند و واهمه در دل بابلیان و آشوریان افکندند. مالکیت بر این ولایت های حاشیه، امنیت مصر را تامین کرد. با این ترتیب آنها امکان یافتند که سرتاسرسواحل و دره های نیل را به موطن آباد هر شخص و قومی تبدیل کنند که به آنجا میامد  و ساکن میشد.

آنها حوض ها و سد های بسیاری ساختند و در ضمن آب انبار عظیمی پر از آب نیل درست کردند که میتوانست در صورت خشکسالی های طولانی مدت، نیاز آب مردم را برآورده کند. آنها مردم را به مطالعۀ ریاضیات و ستاره شناسی تشویق نمودند تا زمان سیل و توفان نیل را حساب کنند.  از آنجا که برای این کار محاسبۀ زمان لازم بود، آنها 365 روزرا یک سال نامیدند و آن را به  دوازده ماه تقسیم نمودند.

برخلاف سنت همیشگی مصریان باستان که از هرچزی که خارجی باشد دوری می جُستند، آنها در شهر ها و بندر های مصر به تبادل کالا های مصری در مقابل محصولات خارجی که از نقاط دیگر جهان به مصر آورده شده بود، اجازه دادند.

آنها با یونانیان جزیرۀ کرت و قبایل سامی آسیای غربی وارد تجارت شدند، از هندوستان انواع و اقسام ادویه و از چین طلا و ابریشم وارد نمودند.

اما همۀ موسسه های انسان-ساخته تابع قوانین معین فراز و فرود هستند و هیچ دولت و یا دودمان حاکمیت هم از این قانون مستثنی نیست. پس از چهارصد سال پیشرفت و شکوفائی، این پادشاهان قدرتمند دچار خستگی و ضعف شدند. حاکمین قدرتمند امپراتوری مصر بجای اینکه سوار شتری شده در راس لشکر خود قرار بگیرند، ترجیح دادند که در  درون قصرهای خود مانده به نغمه های چنگ و نی گوش کنند.

روزی به شهر «تبای» خبررسید که اسب سواران قبایل بدوی شرق، از صحرای سینا به مرزهای کشور دست اندازی میکنند. لشکری به آنجا فرستادند تا مهاجمین را پس رانَد. لشکر نامبرده وارد صحرا شد. قبایل مهاجم آنان را تا آخرین نفرشان کشتند و آنگاه با همۀ وسایل خانگی و احشامشان رو به سوی رودخانۀ نیل گذاشتند (1).

لشکر دیگری برای دفع مهاجمین فرستاده شد. این بار شکست مصریان فاجعه بار بود و دروازه های تمام جلگۀ رود نیل  به روی مهاجمین باز شد. آنها اسب های بادپا میراندند و از تیر و کمان کار میگرفتند. در مدتی کوتاه آنها تبدیل به فرمانروایان جدید سرتاسر کشور شدند. آنها به مدت پنج قرن بر مصر حکمرانی کردند و پایتخت قدیم کشور را به دلتای نیل کوچاندند.

آنان نسبت به دهقانان مصری ستمگری نمودند.

آنان با مردان با خشونت رفتار کردند، کوکان را کشتند و به خدایان باستانی مصر توهین نمودند. آنها از شهر ها خوششان نمی آمد. از این رو آنها همراه با گله هایشان در در دشت ها ماندند و مصریان به آنها لقب «هیکسوس» یعنی «فرمانروایان بیگانه» دادند.

در نهایت حاکمیت آنها غیر قابل تحمل شد.

خانواده ای اشرافی از شهر «تبای» در راس انقلاب ملی برای دفع اشغالگران قرار گرفت. نبردی سخت روی داد، اما مصریان پیروز شدند. هیکسوس ها از کشور بیرون ریخته شدند و آنها به صحرای سینا بازگشتند، به همانجا که از آنجا آمده بودند. این، زنگ خطری برای مردم مصر بود. پانصد سال بردگی آنها به خارجیان تجربۀ دردناکی بود. چنین چیزی نمی بایست بار دیگر اتفاق بیافتد. مرزهای وطن می بایست طوری سخت و محکم باشند که هیچکس نتواند به خاک مقدس حمله کند.

پادشاه جدیدی از شهر تبای بنام «تتموسیس» به آسیا حمله برد و بدون توقف تا میانرودان یعنی عراق کنونی پیش رفت. او گاو های خود را در سواحل رود فرات چراند، تا جائیکه هم بابل و هم نینوا، پایتخت بعدی آشور، از شنیدن نام او وحشتزده میشدند. او به هر جا که رفت، دژهای مستحکمی ایجاد نمود که بوسیلۀ راه هائی عالی به همدیگر پیوسته بودند. تتموسیس پس از بنیاد چنین سد عظیمی در برابر تجاوز های آینده، به مصر بازگشت و در آنجا درگذشت. اما دختر او، «هاتشپسوت» اقدامات خوب پدر را ادامه داد. او معبد هائی را که هیکسوس ها ویران کرده بودند ازنوساخت و دولت نوی را ایجاد نمود که در آن سربازان و تاجر ها درر راه هدفی مشترک همکاری میکردند. این دولت جدید که آن را «امپراتوری نو» میخواندند، سیصد سال یعنی از 1600 تا 1300 پ.م. پابرجا بود. (توضیح مترجم: درجنوب و جنوب-غرب  ایران کنونی، حاکمیت دولت عیلام ادامه داشت و به تاسیس دولت ماد هنوز چهارصد-پانصد سال مانده بود.)

اما دولت هائی که اساسا متکی به ارتش و عملیات نظامی هستند، هرگز عُمری طولانی ندارند. دولت هرچقدر بزرگتر باشد، مردان بیشتری برای دفاع از آن  لازم خواهد بود و این به معنای آن است که شمار کسانی که در خانه میمانند، روی زمین کشاورزی کارمیکنند و یا با تجارت مشغول میشوند، کمتر خواهد بود. اینجا هم در عرض چند سال، دولت، یعنی سرِ کشور مصر بر بدن آن سنگینی کرد. ارتشی که قرار بود کشور را در مقابل تجاوز خارجی پاسداری کند، آن را به قهقرا کشاند، چرا که دیگر اکثر مردان در ارتش بودند و اکثر پول ها صرف ارتش میشد.

اقوام بدوی آسیا بطور پی در پی به حصار ها و باروهای مصر حمله ور میشدند. این حصار ها ثروت تمام دنیای متمدن را که مصر اندوخته بود، محافظت مینمود.

در آغاز، پادگان های نظامی مصر توانستند ایستادگی کنند.

اما زمانی فرارسید که در میانرودان دوردست امپراتوری نظامی نوی پا به میدان نهاد که آشور نامیده میشد.این دولت به فکر هنر و یا علم نبود، فقط به خوبی میجنگید. آشورها به مصریان هجوم آوردند و آنها را شکست دادند. بیش از بیست سال سرزمین رودخانۀ نیل زیر حاکمیت آشور بود. برای مصر، این، آغاز پایانش به شمار میرفت.

چند بار مردم توانستند برای دوره های کوتاهی استقلال خود را باز بدست آورند. ولیکن آنها تباری باستانی بودند و از قرن ها کار و تلاش خسته شده بودند.

زمان آن فرارسیده بود که آنها صحنۀ تاریخ را ترک کنند وهمچون متمدن ترین ملت، رهبری دنیای متمدن را به دیگران تسلیم نمایند.

در شهرهائی که در دهانۀ رود نیل قرار داشتند، فوج-فوج تاجران یونانی دیده میشدند.

پایتخت نوینی در «سائیس» واقع در دلتای نیل ساخته شد و مصر به دولتی صرفا تجارتی بین آسیای غربی و اروپای شرقی تبدیل گشت.

پس از یونانی ها ایرانیان آمدند و همۀ آفریقای شمالی را تصرف نمودند. (در ایران، دورۀ هخامنشیان حاکم است، -م.)

پس از دو قرن، اسکندر بزرگ سرزمین باستانی فرعون ها را به یکی از ایالت های یونان تبدیل نمود. هنگامی که او درگذشت، امپراتوری او میان سرلشکرهایش تقسیم گردید. سلطنت مصر و حبشه نصیب یکی از فرماندهان اسکندر بنام «بطلیموس» (پتولمی یکم) گشت. (در ایران، این، دورۀ سلوکیان است. منطقۀ آتروپاتن یعنی آذربایجان و کردستان کنونی مستقل ماند، -م.)

دودمان بطلیموس، مصری شد و دویست سال در مصر حکومت نمود.

سی سال مانده به میلاد مسیح، «کلئوپاترا»، آخرین عضو دودمان بطلیموس خود کشی را به تسلیم به فرمانده پیروزمند ارتش روم، «اوکتاویانوس» ترجیح داد.

تمام شد.

مصر به بخشی از امپراتوری روم تبدیل گشت و برای همیشه استقلال دولتی خود را از دست داد.


زیرنویس

  1. در اینجا نویسندۀ کتاب، وان لون «اقوام بدوی شرق» موسوم به «هیکسوس ها» را که حدودا 1600 سال پیش از میلاد از صحرای سینا به امپراتوری مصر حمله کرده سیصد سال بر آن حکومت نمودند، «اجداد اعراب» مینامد. این طبق بسیاری مناببع کنونی درست نیست. امروزه اکثریت دانشمندان توافق دارند که «هیکسوس ها» قبایلی مخلوط  و بیشک اجداد مردم کنونی لوانت و آسیای غربی از جمله بخشی از فلسطینی ها، کنعانی ها و یهودیان بوده اند.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان

میخی نویسان پارس و سومر

Behistun Inscriptions
سنگنوشته های بیستون

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل دهم: میخی نویسان شیراز و سومر

تقریبا 550 سال پیش، در سال 1472، یعنی مدت کوتاهی پیش از کشف آمریکا بدست کریستف کلمب، یک ونیزی بنام «جوزافات باربارو» هنگام سفر در ایران، در تپه های نزدیک به شیراز شاهد چیزی شد که برایش بسیار حیرت انگیز بود. این تپه ها پوشیده از عبادتگاه های باستانی بود که صخره سنگ های کوه ها  را تراشیده در داخلشان ساخته بودند. عبادت کنندگان باستان قرن ها پیش از صفحۀ روزگار ناپدید شده بودند و عبادتگاه ها در وضع خراب و پریشانی قرار داشتند. اما «باربارو» بر سینۀ دیوارهای این عبادتگاه ها نوشته هائی یافت که با خطی بسیار عجیب نوشته شده بودند، گوئی کسی با چیزی فلزی و نوک تیز این نوشته ها را روی سنگ حک کرده بود.

كسى هنوز نميدانست، اما اينها باقيمانده هاى تخت جمشيد از دوره هخامنشيان ايران بود.

هنگامیکه «باربارو» به موطن خود ونیز برگشت، دیده های خود را به همشهریانش تعریف نمود. اما در آن هفته ها و ماه ها ترک های عثمانی اروپا را تهدید به اشغال میکردند و در باختر زمین کسی وقت و حوصلۀ اندیشیدن به خط و الفبائی نو و ناآشنا در گوشه ای از آسیای غربی را نداشت. از این رو سنگنوشته های ایرانی بزودی به فراموشی سپرده شد.

پس از دو و نیم قرن، این بار یک رومی جوان و اشرافی بنام «پیترو دلا واله» به دیدن همان تپه هائی به شیراز آمد که «باربارو» دویست و پنجاه سال پیش از آن دیده بود. او نیز از مشاهدۀ سنگنوشته های عجیب و غریب روی دیوار ویرانه های باستان در نزدیکی شیراز دچار شگفتی شده، از آنجائی که جوانی صبور و کارکن بود، با دقت و حوصلۀ تمام تصویر این نوشته هارا کشیده همراه با یادداشت هائی در بارۀ سفر خود، به یکی از دوستانش بنام «دکتر شیپانو» در شهر ناپل فرستاد. شیپانو پزشک بود، اما درکنار پیشۀ اصلی اش، شوق و ذوق بسیاری به دانش های دیگر نیز داشت.

شیپانو این تصویر های کوچک و جالب را نسخه برداری کرده، موضوع را با آشنایان دانشمند خود در میان گذاشت. متاسفانه سرِ اروپا باز به مشکلات دیگری  بند بود.

جنگ های وحشتناکی بین مسیحیان  پروتستان و کاتولیک درگرفته بود و مردم شدیدا مشغول کشتن کسانی بودند که در بارۀ برخی مسائل مذهبی باورهای دیگری داشتند.

یک سدۀ دیگر باید سپری میشد تا اینکه بررسی خط «میخ مانند» سنگنوشته ها به صورتی جدی آغاز میشد.

قرن هجدهم دورۀ انسان هائی بود که ذهنی فعال و جستجوگر داشتند و از معما های علمی خوششان می آمد. از این جهت هنگامیکه پادشاه دانمارک فردریک پنجم اعلام کرد که در جستجوی مردانی است که حاضر باشند برای یک سفر علمی و پژوهشی به آسیای غربی بروند، بسیاری اظهار آمادگی به این مسافرت نمودند. سفر پژوهشی نامبرده که در سال 1761 از کپنهاگ شروع شد، شش سال طول کشید.در طول این سفر، به جز یک نفر، همۀ شرکت کنندگان این سفر پژوهشی درگذشتند. نام آن یک نفر«کارستن نیب اور» بود. او که همچون دهقانی آلمانی به دنیا آمده بود، به کار نقشه برداری مشغول بود و قدرت تحملش به سختی ها از توان استادانی که همۀ عمرشان را در میان کتاب های کتابخانه ها صرف کرده بودند، بیشتر بود.

این جناب «نیب اور» مرد جوانی بود که شایستۀ قدردانی است.

او تنهای تنها به سفر ادامه داد تا اینکه به ویرانه های تخت جمشید و یا به یونانی «پرسپولیس» رسید. در اینجا او یک ماه تمام مشغول نسخه برداری دقیق از همۀ سنگنوشته های روی دیوار های قصر ها و عبادتگاه های باستانی و ویران بود.

پس از بازگشت به دانمارک، «نیب اور» با چاپ کشفیات خود، آن را در اختیار جامعۀ دانشمندان گذاشت و خود نیز بطور جدی کوشش کرد این نوشته های عجیب و غریب را رمزگشائی نماید.

او موفق نشد.

اما اگر ما درک کنیم که «نیب اور» برای گشودن این گره، ناچار به حل چه مشکلات بزرگی بود،هیچ هم شگفت زده نخواهیم شد.

در فصل مصر باستان همین کتاب هم گفته بودیم: «شامپولیون» فرانسوی رمزگشائی خط هیروگلیف مصر باستان را با کشف معنای تصاویر کوچکی شروع کرده بود.

اما در نوشته های تخت جمشید هیچگونه تصویری موجود نبود.

این نوشته ها همگی عبارت از انواع مختلفی از چیزی شبیه یک میخ  بودند که بطور بی پایانی کنار همدیگر چیده شده بودند، چیزی که برای چشمان اروپائیان قرن هجدهم مطلقا ناآشنا بود

امروزه که این معما دیگر حل شده، ما میدانیم که اصل نخستین نوشتار سومرها (ویا همان «شومرها») در میانرودان (بین النهرین، در عراق کنونی) خطی «تصویر-بنیاد» بود، کم و بیش مانند خط مصریان باستان. اما سومرها اولین قومی بودند که خط «تصویر-بنیاد» خود را تبدیل به خط «میخی» نمودند که در آن هر «حرف» یه یک میخ میماند و یک آوا و یا هجا را نمایندگی میکرد.

مصریان باستان گیاه «پاپیروس» و یا «نی مردابی» را کشف کرده از آن نوعی از کاغذ های ابتدائی بنام «پاپیروس» را ساخته و با این ترتیب تصویر های زبان خود را روی سطح نرمی کشیده بودند. اما مردم میانرودان و یا بین النهرین ناچار بودند واژه های زبان خود را با آلت نوک تیزی یا روی صخره های کوه ها و یا لوحه ها وخشت های نرمتر گِلی حکاکی نمایند.

نیاز های زندگی، آنان را ناچار به ساده تر کردن تصویرهای اصلی شان نمود تا اینکه آنها بیش از پانصد ترکیب حرفی را ایجاد نمودند که متناسب با آن نیازها لازم داشتند.

نمونه ها

بگذارید به شما چند نمونه بدهم. در آغاز وقتی میخواستند تصویر یک ستاره را روی یک خشت بکشند، چنین نقشی ایجاد میشد:

اما پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که کشیدن این تصویر بیش از حد پیچیده و زمان بَر است. با این ترتیب برای مفهوم «ستاره» این تصویر ایجاد شد:

پس از مدتی معنای «بهشت» هم به تصویر «ستاره» افزوده شد. مدتی گذشت و نتیجۀ این ترکیب ها باز کمی ساده تر شد و به این شکل درآمد که از نگاه  ما  امروزیان حتی معمّای پیجیده تری هم بود:

به همین ترتیب نوشتار «گاو» از این شکل:

به این شکل درآمد:

«ماهی» درآغاز این تصویر را داشت:

اما بعد به این صورت درآمد:

«آفتاب» ابتدا یک دایرۀ ساده و معمولی بود، ولی بزودی به این شکل درآمد:

شاید هم اگر ما امروز خط میخی سومری را به کار می بردیم نوشتار این تصویر را:

به این تصویر تبدیل میکردیم:

متوجه هستید که در آغاز گمانه زنی معنای این تصویر ها چقدر مشکل بود. اما زحمت های صبورانۀ یک مدیر مدرسۀ آلمانی بنام «گروته فِند» بالاخره نتیجه داد. سی سال پس از نخستین انتشار متن های «نیب اور» و سه قرن پس از کشف نخستین آثار تصویری میخی، چهار حرف رمزگشائی شد.

این چهار «نشانه» و یا «حرف» عبارت بودند از «د،» «آ،» «ر» و همچنین «ش» که البته وابسته به محاسبۀ باصدا ها و بیصدا ها میتوان آن را عبارت از هفت حرف نیز شمرد.

به کمک این حرف ها نام پادشاه  «دا-آ-را-یا-وا-او-ش» نوشته میشد که همان «داریوش» ایرانی است وغربی ها به آن «داریوس» میگویند.

تصویر سنگنوشتۀ داریوش در بیستون (موزۀ بریتانیا) با چهار و در واقع هفت «حرف» نخست نام «داریوش» در زیر:

بعد چیزی رخ داد که تنها میتوانست پیش از  دورۀ سیم های تلگراف و کشتی های بخاری پستی اتفاق بیافتد، یعنی قبل از آنکه تمام دنیا تبدیل به یک شهر کلان شود.

زمانی که استادان صبور اروپائی در روشنائی شمع های شبانۀ خود کوشش به حل این معمای مربوط به خط جدید آسیائی میکردند، هنری راولینسون جوان، دانشجوی دانشکدۀ نظامی در نزد «شرکت بریتانیائی هند شرقی» بود.

او از اوقات فراغتش برای آموزش زبان فارسی کار میگرفت. هنگامی که پادشاه  ایران از حکومت بریتانیا درخواست کرد که برای تقویت ارتش ایران چند افسر بریتانیائی را به ایران بفرستد، راولینسون به تهران اعزام شد. او به چهار گوشۀ ایران سفر نمود و روزی نیز از دهکدۀ «بیستون» در دامنۀ کوه های زاگرس واقع در استان کرمانشاه ایران دیدن نمود. ایرانیان دورۀ باستان آن را «باگیستانا» به معنای «جایگاه خدایان» می نامیدند که در منابع یونانی همچون «باگیستانون» قید شده است.

صد ها سال پیش شاهراهی که میانرودان را به ایران یعنی موطن نخست ایرانیان وصل میکرد، از همین دهکده میگذشت. در همین دوره ها بود که داریوش، پادشاه ایران، تصمیم گرفت که از پهنۀ صخره سنگ های بلند این کوه ها برای ثبت عظمت و قدرت پادشاهی خود برای جهانیان استفاده نماید.

او دستور داد بر سینۀ همین صخره ها شرح کارهای پرافتخارش را حکاکی کنند.

سنگنوشتۀ نامبرده به زبان های پارسی، بابلی و همچنین به زبان عیلامی رایج در شهر شوش باستان نوشته شده است. برای کسانی هم که قادر به خواندن هیچ زبانی نبودند، تصویرهائی مانند شکل خود پادشاه ایران حکاکی شده بود که پایش را روی بدن «گئومات» گذاشته بود، مُغ فریبکاری که میخواست تاج و تخت را از پادشاهان برحق بدزدد. در آن مجسمه تعدادی از هواخواهان و همدستان گئومات هم پشت سر داریوش دیده میشوند که دستهایشان بسته است و در انتظار همان سرنوشت گئومات هستند.

در این سنگنوشته که عبارت از حدودا هزار سطر به خط میخی است، داریوش از فتوحات خود سخن میگوید.


گئومات زیر پای داریوش بزرگ، سنگنوشته بیستون

این سنگنوشته چند صد متر بالاتر از زمین قرار داشت اما راولینسون با وجود خطر جانی، از کوه و صخره ها بالارفت و تمام متن را دقیقا نسخه برداری نمود.

کشف سنگنوشتۀ بیستون اهمیت فوق العاده ای داشت و بزودی شهرتش به درجۀ سنگ «روسِتای مصر» رسید. راولینسون افتخار رمزگشائی خط میخی را با «گروته فند» تقسیم نمود.

مدیر مدرسۀ آلمانی و افسر بریتانیائی هرگزیکدیگر را ندیده و حتی نام همدیگر را نشنیده بودند. با اینهمه، آنها مانند همۀ دانشمندان خوب جهان، هردو برای یک هدف علمی کوشش های مشترکی نمودند و در واقع با همدیگر همکاری کردند. نسخه هائی که آنها از سنگنوشتۀ بیستون برداشته بودند، بزودی در بسیاری کشور ها بازنشر شد. تا میانه های سدۀ نوزدهم بیشتر رازهای خط میخی آشکار شده بود.

این خط در زبان های اروپائی «کیونی فُرم» نامیده میشود که اصلش از یونانی است و معنای «شکل میخ» میدهد، چرا که حرف های این خط که هرکدام نشانگر یک آوا و یا هجا هستند، شکل یک میخ را دارند.

سنگنوشته های ایرانی تخت جمشيد و بيستون  که شامل زبان پارسی باستان هم بود، رمز گشائی شده بودند. آنها مربوط به  پانصد و اندی سال پیش از میلاد، یعنی حدودا 2500 سال پیش بودند.

خط میخی ایران ویژگی های خود را داشت. اما ایرانیان مخترع اصلی این خط نبودند. نخستین قومی که این خط را اختراع نمود، نه ایرانیان، بلکه سومر ها بودند، اما هنوز انسان ها در بارۀ سومر ها و زبان آنها چیز چندانی نمیدانستند.

سومرها و یا «شومر ها» مردمانی غیر سامی بودند که 6500 تا 4000 سال پیش در جنوب میانرودان یعنی نیمۀ جنوبی عراق کنونی میزیستند. آنها سرزمین خود را «کِنگی» یعنی «کشور نیزارها» می نامیدند. این هم نشان میدهد که سومر ها بین مرداب های میان دو رود دجله و فرات میزیستند.

ولی اصل سومرها از این ناحیۀ عراق نبود. آنها در دورانی از آن هم باستانی تردر کوهستان های آسیای غربی زندگی میکردند، اما جاذبۀ مزرعه های حاصلخیز، سومر ها را از بلندی ها به وادی های میانرودان کشانده بود. آنها در این رهگذر برخی عادت ها و باورهای خود را نیز با خود به همراه آورده و حفظ کرده بودند. یکی از این رهاوردها از نگاه  صحبت کنونی ما به ویژه جالب است.

سومر ها هنگام زندگی در کوهستان های آسیای غربی معبد ها و قربانگاه های خود را برفراز بلندی ها و صخره سنگ ها میساختند و در آنجا به خدایان خود عبادت مینمودند. اما در میهن نوی سومرها چنین صخره سنگ ها وجود نداشت و آنها در این سرزمین نو نمیتوانستند عبادتگاه های خود را به سبک قدیم بسازند. آنها هیچ هم از این وضع خشنود نبودند.

همۀ اقوام آسیائی به عادات و سنن خود احترام عمیقی قائل هستند و سنت سومری لازم میشمرد که عبادتگاه و قربانگاه سومرها از صدها متر دورتر هم به چشم بخورد.

سومرها برای حل این مشکل و راضی نگهداشتن خدایان پدرانشان، برج های کم ارتفاعی ساختند که یادآور تپه های سرزمین سابق آنها بود. آنها برفراز هریک از این برج ها نیز به پاس خدایان باستانی خود آتش های مقدس می افروختند.

قرن ها پس از آنکه آخرین سومر ها درگذشته بودند، یهودیانی که به دیدن شهر «باب-ایللی» (همان بابل باستانی)  رفتند، تحت تاثیر تماشای برج های عجیب و غریبی قرار گرفتند که در میان مزرعه های سرسبز میانرودان سر بلند کرده بودند. «برج بابل» معروف که حتی در «عهد عتیق» نیز به آن اشاره میشود، چیزی نیست جز ویرانۀ یک بلندی مصنوعی که سومرهای مومن قرن ها پیش ساخته بودند.

سومر ها با ساختن پلکان آشنا نبودند.

آنها برای انتقال انسان ها از پائین به بالا، راه هائی مارپیچی در گرداگرد این برج ها میساختند.

در اوایل قرن بیستم طرح یک ایستگاه نو راه آهن برای شهر نیو یورک ریخته میشد که بتوان در آنِ واحد هزاران مسافر را از طبقۀ پائین ایستگاه به طبقه های بالا و برعکس منتقل نمود.

مهندسین این طرح نمیخواستند از پلکان استفاده کنند. آنها هراس داشتند که هنگام شلوغی و دوندگی های ساعت های کاری، ممکن است حوادث و حتی فاجعه های ناگواری رخ دهد. از این جهت آنها اندیشۀ راه های مارپیچی را از برج های سومری به عاریت گرفتند که شامل معماری ایستگاه نو را آهن شهر نیویورک گردید.

بابل مرکز دولت های سومر، سپس آشور، بعد اکد  و بابل، آشور و بابل نو و بالاخره دولت ماد بود. امروزه باقیماندۀ تمدن، معماری و برج های بابل در نزدیکی شهر حلّه در عراق کنونی، بین بغداد و بصره قرار دارد.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان

آشور و بابل: دیگ بزرگ آمیزش سامی

هامورابی و قانون هایش

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل یازدهم: آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

ما معمولا آمریکا را نوعی «دیگ آمیزش قومی»  اقوام و طوایف دنیا می نامیم، نوعی دیگ آش شله قلمکار. منظور ما از کاربرد این تعبیر آن است که اقوام، تبارها و طایفه های بسیاری که در سرزمین های اصلی خود شرایط مناسبی برای زندگی نداشتند، به سواحل آتلانتیک و اقیانوس آرام ایالات متحده رو میاورند تا در اینجا موطن جدید و مناسبی داشته باشند.

درست است. میانرودان باستان از ایالات متحدۀ کنونی بسیار کوچکتر بود. اما «هلال حاصلخیز» دیگ آمیزش قومی کاملا فوق العاده ای بود که دنیا به خود دیده بود، آمیزشی قومی که  دو هزار سال ادامه داشت، در حالیکه هربار قوم جدیدی به این «آش شله قلمکار» می پیوست و در آن آمیزش می یافت.

هلال حاصلخیز دورۀ باستان

سرگذشت هر قوم تازه واردی که در طول این مدت به سواحل دجله و یا فرات آمده و کوشش کرده مسکنی برای خود گزیند، فوق العاده پر فراز و نشیب و جالب است. ما نمی توانیم در اینجا تفصیلات کوچ هر قوم را با همۀ جزئیات آن توصیف کنیم. بنا بر این تنها شرح کوتاهی از ماجراهای آنان را خواهیم داد.

در فصل گذشته از سومر ها صحبت کرده بودیم که تاریخ خود را روی سنگ ها و گاه لوح های سفالین کنده اند. در آن بخش هم گفته بودیم که سومر ها از تبار سامی نبودند. تا جائیکه میدانیم، سومر ها اولین تبار کوچنده و یاعشایری بودند که به میانرودان آمدند. اقوامی را که «یکجا نشین» نیستند کوچنده و یا عشایر مینامند. آنها خانه و کاشانۀ ثابتی ندارند، مزرعه های غله و یا باغ های سبزی و میوه ندارند، بلکه در چادرها زندگی میکنند، گوسفند، بز و یا گاو می پرورانند و در جستجوی چراگاه های سر سبزو آب فراوان، دام ها و چادرهایشان را برداشته از سرزمینی به سرزمینی دیگر کوچ میکنند.

کلبه های گِلی آنها برای مدت هائی دراز، سینۀ دشت ها را پوشانده بود. آنها جنگجویان زبردستی بودند و مدت ها توانستند از پسِ هر مهاجمی برآیند.

اما چهار هزار سال پیش قومی سامی بنام «اَکد ها» صحرای عربستان را ترک کرده به میانرودان آمد، سومر ها را مغلوب نمود و برمیانرودان حاکم شد. شناخته ترین پادشاه این اکدها «سارگون» نام داشت.

سارگون به قوم خویش یاد داد که چگونه زبان سامی خود یعنی «اکدی» را به خط سومری بنویسند که خط قومی بود که سرزمینش را اشغال کرده بودند. او چنان خردمندانه حکومت نمود که بزودی فرق های بین یکجانشینان اصلی میانرودان یعنی سومرها و مهاجمان یعنی اکدها از بین رفت. آنها به سرعت دوست شدند و با همدیگر در صلح و هماوائی زیستند.

شهرت امپراتوری سارگون به سرعت تمام آسیای غربی را فراگرفت، طوری که بزودی اقوام دیگری که داستان موفقیت دولت اکدیان را شنیده بودند نیز خواستند بخت خود را بیازمایند.

این بار قوم نوی از قبایل صحرا به نام «عَموری ها» سرزمین های خود را رها کرده رو به شمال گذاشت.

با این ترتیب ناآرامی یزرگی در میانرودان پیداشد، تا اینکه رئیس قبیلۀ عموری ها، کسی بنام «حمورابی» (و یا «حموراپی») در شهر «باب-ایللی» (یعنی «دروازۀ خدا») مستقر شد و خود را حاکم امپراتوری جدیدی بنام «باب ایللی» اعلام نمود که ما آن را «بابِل» مینامیم.

این حمورابی که 21 قرن پیش ازمیلاد مسیح یعنی تقریبا 4100 سال پیش زیسته است، آدم جالبی بود. او بابل را به صورت مهم ترین شهر دنیای باستان درآورد. در آنجا کاهن های دانشمند قوانینی را که حاکم بزرگ حمورابی شخصا از «خدای آفتاب» دریافت کرده بود، اجرا مینمودند و تاجران حاکم خود را دوست داشتند، چراکه در دولت او با تاجران رفتاری منصفانه و محترمانه وجود داشت.

این مجموعۀ قوانین شامل حوزه های حقوق جزائی، حقوق مدنی و حقوق تجارت میشد و بیش از 280 ماده داشت. اینجا جای آنهمه جزئیات در مورد این قانون ها نیست. اگر قرار میشد من در اینجا متن کامل این «قانون حمورابی» را ترجمه کنم و بنویسم، حدودا هفتاد برگ کتاب های امروزی میشد. اما اگر این امکان میبود، میتوانستم به شما نشان دهم که این دولت باستانی بابل حتی در مقایسه با بسیاری از دولت های معاصر، از بسیاری جهات بهتر مدیریت میشد، قانون وآسایش اجتماعی محکم تر بود و آزادی اندیشه و سخن نیز در آنجا از بسیاری کشور های کنونی بیشتر بود.

اما دنیای ما قرار نبود و قرار نیست که پیوسته دنیای مکمل و بی عیبی باشد و همیشه همه چیز بهتر و بهتر شود. بزودی انبوهی از مردان خشن و بیرحم از کوهستان های شمال سرازیر شده نظام نبوغ آمیز حمورابی را برهم زدند.

این مهاجم های نو «هیتیت ها» بودند. اطلاعات ما در بارۀ هیتیت ها حتی از دانش ما در مورد سومرها هم کمتر است. انجیل از هیتیت ها یاد میکند. ویرانه های تمدن آنان در بسیاری نقاط منطقه یافت شده اند. آنها «خط تصویری» و یا هیروگلیف های عجیب و غریبی بکار برده اند، اما تاکنون کسی نتوانسته این نوشته ها را رمزگشائی کند و معنایشان را بفهمد. آنها هنر مدیریت چندانی نداشتند. چند سال حکومت کردند و آنگاه دولتشان منقرض شده تکه پاره گردید.

آنچه که امروزه از تمام حشمت و عظمت هیتیت ها باقی مانده، چیزی نیست جز نامی اسرارانگیز و شهرتی مبتنی بر ویران کردن بسیاری چیزها که مردمان دیگر با رنج و زحمت زیادی ساخته بودند.

آنگاه تهاجم نوی رخ داد که خصلتی کاملا دیگر داشت.

قوم خشم آلود دیگری از صحرا نشینان که بنام خدای خود «آشور» و یا «آسور» دست به کشتار و غارت میزدند، از صحرای عربستان رها شده رو به شمال گذاشتند و تا دامنه های کوه ها رسیدند. سپس آنها متوجه شرق گشته در سواحل فرات شهری بنام «نینوا» ساختند که ما از  طریق یونانیان آن را با نام «نینوه» می شناسیم. این نوآمدگان که بطور کلی «آشوریان» نامیده میشدند، بزودی آغاز به جنگی تدریجی اما دهشتناک بر علیه همۀ ساکنان دیگر میانرودان نمودند.

دوازده قرن پیش از میلاد، آنها اولین تلاش های خود را برای نابودکردن بابل انجام دادند. اما پس از نخستین پیروزی تحت رهبری پادشاه آشور «تگلات پیله سر»، آنها به ناچار به سرزمین خود در شمال بازگشتند.

پانصد سال بعد آنها دوباره هجوم به بابل را آزمایش کردند. فرمانده ماجراجوئی بنام «بولو» تاج و تخت آشور را از آنِ خود کرد. او با برگزیدن نام تاریخی «تیگلات پیله سر» که در میان آشوریان قهرمان ملی شده بود، اعلام کرد که میخواهد تمام دنیا را فتح کند.

و او براستی هم چنین کرد.

آسیای کوچک، ارمنستان، مصر، عربستان شمالی، ایران غربی و بابل همه تبدیل به ایالت های آشور شدند. این سرزمین ها به ادارۀ حاکمان آشوری سپرده شد که مالیات جمع میکردند و مردان جوان را مجبور به خدمت در لشکر آشور می نمودند. این حاکمان و فرماندهان آشور بخاطر حرص و بیرحمی شان مورد نفرت مردم قرار گرفتند.

خوشبختانه امپراتوری آشور مدت زیادی در نقطۀ اوج خود نماند. این امپراتوری مانند یک کشتی شده بود، با دکل ها و بادبان های بیشمار، اما بدنه ای کوچک. سربازان بیش از حد بودند و کشاورزان کم، ژنرال ها بیشمار بودند و تاجران اندک.

پادشاه و اشراف بسیار ثروتمند شدند، اما توده ها در بدبختی و فقر بسر میبرد. کشور آشور حتی یک لحظه نیز روی صلح و آرامش ندید. دولت آشور پیوسته و هرلحظه با کسی و به بهانه ای در حال جنگ بود، در حالیکه مردم آن سرزمین ها علاقه ای به این کشاکش ها نداشتند.  تا اینکه بخاطر همین جنگ های پایان ناپذیر و فرساینده، اکثر سربازان آشور کشته و یا معیوب شدند و دولت آشور ناچار شد اقوام غیر آشور را نیز به ارتش خود بپذیرد. اما این سربازان منفعتی در جنگ برای فرماندهان بیرحم خود که خانه و آشیانۀ آنان را ویران کرده بودند، نداشتند. به همین جهت، سربازان در جنگ موفقیتی نشان ندادند.

زندگی در مرزهای آشور دیگر همراه با امنیت و آسایش نبود.

اقوام نو و ناشناسی مرتبا به مرزهای شمالی حمله میکردند. یکی از آنها «کیمِری ها» بودند. اولین بار از کیمریان در دوره ای یاد میشود که آنان در دشت های پهناور آنسوی کوه های شمالی به سر میبردند. مورخ یونان باستان، هومر، در شرح سفرهای «اُدیسه» که یکی از چهره های افسانه ای یونان باستان است، میگوید سرزمین کیمری ها «برای همیشه محکوم به ظلمت شده بود.» آنها تباری از انسان های سفید تن بودند و از سوی تبار دیگری از صحرانوردان آسیائی بنام «سکاها» و یا «اسکیت ها» از خانه و کاشانۀ خود رانده شده بودند.

سکاها از اجداد «کوساک ها» در روسیۀ کنونی بودند و حتی در آن دوران مه آلود باستان نیز شهرت آنها به  چالاکی در اسب سواری بود.

کیمریان تحت فشار سکاها از اروپا به آسیا گذشته سرزمین هیتیت ها یعنی آناتولی کنونی را تسخیر نمودند. آنگاه آنان کوه های آسیای کوچک را ترک کرده به همواری های بین دو رود فرات و دجله رو آوردند و در آنجا بین مردم بیچاره و فقیر گشتۀ امپراتوری آشور قتل و غارت بسیاری نمودند.

ویران شدن نینوا

نینوا، پایتخت آشور، داوطلبان را دعوت نمود که به مقاومت در برابر این تهاجم برخیزند. اما لشکرهای فرسودۀ آشور به سوی دیگری متوجه شدند، چراکه خبر میرسید که خطری جدی تر و فوری تر در راه است.

از سال ها پیش از آن، یک قوم کوچک سامی بنام «کلدانی ها» در کمال صلح و آرامش در جنوب شرقی هلال حاصلخیز میزیست، در سرزمینی که معروف به «اور» شده بود. همین کلدانی ها یکباره و به صورتی غیر چشمداشت دست به اسلحه برده بطور منظم آشور را مورد حمله قرار دادند.

دولت آشور که هرگز حُسن نیت هیچ یک از همسایگان خود را جلب نکرده بود، از هر سو تحت هجوم قرار گرفته بود و راهی جز سقوط و نابودی نداشت.

وقتی که نینوا سقوط کرد و این خزینۀ ثروت که در نتیجۀ قرن ها غارت ایجاد شده بود، تخریب گردید، در تمام گوشه و کنار آن سرزمین ها از خلیج فارس گرفته تا سواحل رود نیل سرور و شادمانی حاکم شد.

هنگامیکه یونانیان چند نسل بعد تا رود فرات آمدند و با مشاهدۀ ویرانه های پوشیده با آوار و چوب های سوخته، جویای وضع گذشتۀ آن دیار شدند، کسی نمانده بود که به آنها پاسخی بدهد.

مردم به سرعت حتی نام شهری را فراموش کرده بودند که تبدیل به مرکز خشونت و ستم بر آنان شده بود.

از سوی دیگر بابل که با اتباع خود به شکلی کاملا متفاوت رفتار کرده بود، دوباره به زندگی و رواج گذشتۀ خویش بازگشت. در طول سلطنت دراز مدت پادشاه مدبَر بابل، نِبوخَذنِصَر، معبد های باستانی تعمیر گردید. در مدتی کوتاه، کاخ های پهناوری سر بلند کردند. در هر گوشۀ میانرودان کانال های آبیاری مزارع و باغ ها حفر شد. اما همسایه های ستیزه گر نیز به شدت تنبیه گردیدند.

مصر تبدیل به یک استان مرزی بی اهمیت شد و اورشلیم، پایتخت یهودیان، ویران گردید. کتاب های مقدس موسی به بابل برده شد و هزاران یهودی را مجبور کردند همچون گروگان بدنبال پادشاه به بابل بروند تا آنان که در فلسطین باقی مانده اند رفتار ناشایستی از خود نشان ندهند.

شهر کلدانی بابل

و لیکن بابل تبدیل به یکی از عجایب هفتگانۀ دنیای باستان گردید.

در امتداد ساحل فرات درختکاری شد.

حتی روی دیوار های متعدد و بلند شهر گل کاشته شد، تا جائیکه پس از چند سال این شهر باستانی چنان منظره ای یافته بود که گویا هزار گلستان از فراز بام ها به جاده های شهر خم شده بودند.

به دنبال آنکه کلدانیان پایتختشان را به نوعی نمایشگاه بین المللی تبدیل کردند، دقت و توجه خود را به امور معنوی معطوف نمودند.

آنها مانند اقوام دیگری که اصلشان از صحراست، به احوال ستارگان که راهنمای آنان در شب های طولانی شده بودند، علاقۀ بسیاری داشتند.

آنها آسمان و ستارگان را مطالعه کرده «گردآسمان» و یا «منطقه البروج» را به دوازده برج تقسیم نمودند و به آنها نام نهادند: برج حَمَل (قوچ)،برج ثور (گاو نر)، برج سرطان (خرچنگ) و غیره.

آنها نقشه هائی از آسمان تهیه کردند، نخستین پنج ستاره را کشف نمودند و به این ستارگان نام های خدایان خود را دادند. هنگامیکه رومیان میانرودان را تسخیر نمودند، این نام ها را به زبان لاتین ترجمه کردند که ما امروزه در زبان های اروپائی هنوز بکار می بریم: ژوپیتر (مشتری)، ونوس (زهره)، مارس (مریخ)، مرکوری (عطارد) و ساتورن (زحل).

کلدانی ها در ضمن خط فرضی نیمگان و یا استوا را که کره زمین را بین دو نیمکرۀ شمالی و جنوبی تقسیم میکند به 360 درجه، یک روز را به 24 ساعت و یک ساعت را به 60 دقیقه تقسیم نمودند، طوری که انسان مدرن امروز دیگر لازم ندید این کشف بابلیان باستان را اصلاح و مدرنیزه کند.

کلدانیان ساعت نداشتند، اما زمان را به کمک سایۀ ساعت آفتابی محاسبه مینمودند.

آنها در محاسبات دستگاه اعداد پایهٔ 10 و همچنین دستگاه اعداد پایۀ 12 را یافتند. امروزه ما تنها دستگاه اعداد پایۀ 10 را بکار میبریم. اگر به این موضوع علاقه دارید، از پدرتان بپرسید که دستگاه اعداد پایۀ 12 چه معنی میدهد. برپایۀ همین دستگاه است که یک ساعت را 60 دقیقه، یک دقیقه را 60 ثانیه و یک روز را 24 ساعت حساب میکنیم و گرنه می بایست طبق دستگاه پایۀ 10 ساعت، دریک شبانه روز 20 ساعت، در یک ساعت 50 دقیقه و در هر دقیقه پنجاه ثانیه میداشتیم.

کلدانی ها همچنین اولین قومی بودند که مقرر نمودند که بشر به طور منظم نیاز به یک روز استراحت در هفته دارد.

هنگامی که آنها سال را به هفته ها و هفته را به هفت روز تقسیم میکردند، تصمیم گرفتند که باید شش روز کار کرد، اما یک روز باید برای «آرامش روان» استراحت نمود.

جای تاسف بسیار است که مرکز اینهمه هوشمندی و تخصص صنعتی نتوانست برای همیشه پا برجا بماند. حتی نبوغ یک عده پادشاهان بسیار خردمند نیز نتوانست اقوام باستانی میانرودان را از دچار شدن به سرنوشت نهائی آنها حفظ کند.

دنیای سامی دیگر پیر میشد.

دوران، دیگر دوران یک تبار دیگر و نوین انسان ها بود.

در سدۀ پنجم پیش از میلاد مسیح، قومی هند و اروپائی بنام ایرانیان از دشت های آنسوی کوه ها وارد صحنۀ میانرودان گشت. در فصل آینده من در بارۀ آنان بیشتر صحبت خواهم کرد.

شهر بابل بدون جنگ و یا مقاومتی تسخیر شد.

«نابونیدوس» آخرین پادشاه بابل، که بیشتر از دفاع از وطن خود، نگران امور دینی بود، پا به گریز نهاد.

پس از چند روز پسر خردسال او که در بابل مانده بود، درگذشت.

کورش، پادشاه ایران، کودک پادشاه بابل را با ادای احترامات کامل به خاک سپرد و خود را جانشین برحق پادشاهان پیشین بابل نامید.

میانرودان دیگر دولتی مستقل نبود. این سرزمین تبدیل به یک ایالت ایران شده تحت حکومت یک «ساتراپ» و یا فرماندار ایرانی قرار گرفت.

بابل چه شد؟ از آنجا که پادشاهان دیگر از بابل همچون محل اقامت خود استفاده نمیکردند، این شهر تمام اهمیت خود را ازدست داده، تبدیل به روستائی در حاشیه گشت.

کم و بیش دویست سال بعد، درقرن چهارم پیش از میلاد، بابل دوباره به اعتبار و شهرتی رسید.

در سال 331 پ.م. اسکندر بزرگ، یونانی جوانی که ایران، هندوستان، مصر و همۀ آن سرزمین ها را تسخیر کرده بود، از شهر باستانی خاطره های مقدس یعنی بابل بازدید نمود. او میخواست از این شهر بعنوان یادواره ای از شکوه و عظمت نورسیدۀ خویش استفاده کند. او دستور داد که کاخ پادشاهی و مکان های فروریخته  را بازسازی نمایند.

متاسفانه اسکندر بصورتی کاملا غیر مترقبه در تالار پذیرائی پادشاه نبوخذنصر درگذشت. پس از آن دیگر در دنیا هیچ چیز قادر به پیشگیری از سقوط کامل بابل نبود.

یکی از فرماندهان اسکندر بنام سلوکوس نیکاتور نقشۀ ساختن شهری جدید را تمام کرده بود. این شهر قرار بود در دهانۀ کانالی که دو رود فرات و دجله را به همدیگر می پیوندد، احداث شود. با این نقشه، سرنوشت بابل نیزبه پایان رسید.

لوحه ای از سال 275 پ.م. میگوید که چگونه اهالی بابل مجبور به ترک شهر خود و کوچ به آن شهر جدید شده اند که به افتخار یکی از فرماندهان و جانشینان اسکندر «سلوکیه» نامیده شد.

حتی در آن دوره هم برخی از اهالی سابق بابل که به شهر خود وفادار مانده بودند، گهگاهی به آنجا سر میزدند. اما آن شهرپر عظمت بابل دیگر مسکن گرگ ها و شغال ها شده بود.

اکثریت مردم که علاقه ای به آن مقدسات نیمه فراموش شدۀ باستان نداشتند، راه حلی عمل گرایانه برای استفاده از شهر سابق خود یافتند: آنها از ساختمان های باشکوه شهر سابق بعنوان انبار سنگ و آجر برای ساختمان های نو خود استفاده نمودند.

نزدیک به 30 قرن یعنی 3000 سال تمام، بابل مرکز معنوی و علمی-روشنفکری دنیای سامی بودو صد نسل از اهالی آن، این شهر باستانی را همچون بیانگر نبوغ مردم خویش شمرده بودند.

بابل مانند پاریس، لندن و نیویورک زمان کنونی بود.

امروزه سه تپه بزرگ پوشيده با شن به ما نشان میدهند که ویرانه های بابل در کجای این صحرای بی پایان مدفون شده اند.

(ادامه در فهرست زیر:)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان – سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل – دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها – آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان

 

 

 

اورشلیم، شهر قانون

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل سیزدهم: اورشلیم، شهر قانون

سرزمین فلسطین شیار کوچکی بین رود اردن و آب های سبز دریای مدیترانه است. قدمت این سرزمین را نمیتوان تخمین زد. اولین ساکنان آن را هم چندان نمیشناسیم، اگرچه به آنها نام «مردم کنعان» داده میشود.

کنعانیان یکی از طایفه های سامی بودند. پیشینیان آنان، درست مانند پیشینیان یهودیان و بابلیان، قبایل صحرا نشین بودند. اما زمانی که یهودیان حدودا در سال 1200 پیش از میلاد و یا زودتر از آن از مصر به فلسطین بازگشتند، کنعانیان در شهر ها و روستاها می زیستند. در زبان یهودی نیز لفظ «کنعانی» به معنی «تاجر» می آید.

وقتی یهودیان سررسیدند، کنعانیان شهرهای محکمی ساخته و گرداگرد این خانه ها را با دیوار های بلند محصور نموده بوند.  آنها به یهودیان اجازه ورود به شهرهایشان را ندادند، طوری که یهودیان مجبور شدند خانه هایشان را در دشت های باز طبیعت بسازند.

اما پس از مدتی کنعانیان و یهودیان دوست همدیگر شدند. این کار زیاد هم مشکل نبود، چرا که به هرحال آنها از تباری مشترک به شمار میرفتند. به غیر از این، آنچه که آنها را به همدیگر نزدیک میکرد، یک دشمن مشترک در همسایگی شان بود که «فیلیستینی ها» نام داشتند و تبار و نژادشان کاملا فرق میکرد.

فیلیستینی ها در واقع با آسیا رابطه ای نداشتند. آنها قومی هند واروپائی بودند، ریشه اصلی شان در جزیره «کرت» و یونان بود و از آنجا به سواحل جنوبی «لوانت» یعنی فلسطین و اسرائیل کنونی آمده بودند. ظاهرا دوره آمدن آنها به این سرزمین ها تقریبا همزمان با آمدن اسرائیلی ها  یعنی حدودا 1200 پ.م. است. در منابع مصر باستان و انجيل از فيليستينى های باستان همچون قومى مهاجم سخن ميرود، داستان نبرد «داوود و جالوت» David and Goliath مربوط به جنگ افسانه ای اسرائیلیان و فیلیستینی هاست. فیلیستینی ها نام خود را به «فلسطین» و فلسطینیان بعدی داده اند، اما فیلیستینی های باستان همان فلسطينيان امروز نيستند، انها نه عرب بودند و نه مسلمان. نام فلسطین از دوره حاکمیت یونان به بعد به سرزمین بین رود اردن و دریای مدیترانه داده شد و همانطور ماند. با حملات آشوریان به این منطقه، دولت های یهودی و فیلیستینی از بین رفت و فیلیستینی ها در این منطقه با اقوام و نژادهای دیگر مخلوط شدند و از زبانشان هم اثری نماند، در حاليكه يهوديان با وجود اختلاط قومى، دين و فرهنگ خود را حفظ نمودند. تا ظهور اسلام نام فیلیستین ربطی به قومیت و مذهب نداشت و ساکنان فلسطین کنونی از نگاه تبار مخلوطی از تیره ها و اقوام بود.  پس از حاکمیت اعراب و اسلام بر سواحل دریای مدیترانه در قرن هفتم و کوچ قبایل عرب به این سرزمین، به تدریج نام «فلسطين» و «فلسطینی» با مردم عرب و مسلمان این منطقه هم معنا بکار رفت و رایج شد (*).

حتی مصری های باستان نیز از تهاجم فیلیستینی های هند و اروپائی باستان در امان نبودند. تقریبا همه اقوام آسیای غربی ناچاربه  دفاع از مرزهای خود در مقابل آنها شند.

و اما نبرد «داوود و جالوت» که نبردی بین یهودیان و فیلیستینیان باستان بود، هیچگاه پایان نیافت.

درست است. داوود تنها با یک فلاخن و پنج دانه سنگ خود جالوت (گُلیات) هیولا را کُشت، اگر چه جالوت سرتا پا مسلح بود و زرهی مسی برتن داشت که حتما از قبرس آورده شده بود، چرا که قبرس در دوره باستان با معادن مس خود معروف بود. همچنین درست است که «سامسون» (پهلوان و داور افسانه ای اسرائیلیان، -م.) با مدفون کردن خود و انبوهی از فیلیستینی های باستان، آنها را به قتل رسانید. با اینهمه فیلیستینی های باستان پیوسته نسبت به یهودیان برتری نشان دادند، همچنانکه هیچوقت نگذاشتند یهودیان حتی به یکی از بندر های دریای مدیترانه هم دسترسی پیدا کنند.

از این رو یهودیان ناچار شدند که به دره ها و جلگه های شرق فلسطین قناعت کنند و پایتخت خود را در همانجا روی یکی از آن تپه ها بسازند.

نام این شهر اورشلیم بود (به عربی «بیت المقدس»، -م.) این شهر در طول سه هزار سال پس از بنیان گذاریش یکی از مقدس ترین شهر های دنیا بوده است.

در دوره های تاریک گذشته، اورشلیم (اور-شلیم/سلیم) یعنی «شهر صلح» یکی از قلعه هائی بود که مصریان پس از تصرف شهر برای دفاع از کشور خود در برابر حملات قبایل شرقی در یال ها و دامنه های کوه های فلسطین ساخته بودند.

پس از سقوط امپراتوری مصر باستان، اورشلیم تخلیه شد و «یبوسی ها» که یکی از قبایل محلی آن سرزمین بودند، به شهرآمدند و مستقر شدند. آنگاه یهودیان سررسیدند و پس از جنگ های طولانی آن را اقامتگاه پادشاه خود داوود ساختند.

در نهایت، پس از سالیان سال کوچ و مهاجرت، بنظر میرسید که «الواح موسی» و یا «ده فرمان» جائی ابدی و آرام برای خود یافته بودند. سلیمان دانا تصمیم گرفت که این لوح ها را در مکانی باشکوه محافظت کند. فرستاده های او به هفت اقلیم جهان سفر کرده نایاب ترین و ارزشمند ترین چوب ها و سنگ ها را یافته، آوردند. از همه اسرائیلیان دعوت گردید که دارائی خود را تقدیم کنند تا این پرستشگاه که موسوم به «خانه خدا» شد، لایق  نامش باشد. دیوار های معبد بلند تر و بلند تر گردید تا به بهترین صورت الواح مقدس خداوند (یهوه) را محافظت نماید.

اما این ابدیتی که در نظر گرفته شده بود، عمری کوتاه داشت. یهودیان که خود از بیرون وارد مجموعه ای از اقوام متخاصم شده بودند، دور و برشان را اقوام مخاصم گرفته بود و تحت فشار فیلیستینیان باستان نیز قرار داشتند. این شد که یهودیان نتوانستند استقلال خود را برای مدتی طولانی حفظ کنند.

آنها به خوبی و با رشادت جنگیدند. دولت کوچک آنها که با حسادت ها و رقابت های کوچک تضعیف هم شده بود، در مقابل قدرت بزرگ آشوریان، مصریان و کلدانیان نیروئی نداشت. در سال 586 پیش از میلاد مسیح «نبوخد نصر»، پادشاه بابل اورشلیم را تسخیر کرد، شهرو معبد را ویران نمود و الواح موسی طعمه آتش و ویرانی گشتند.

آنگاه زمانی رسید که یهودیان بازسازی پرستشگاه خود «خانه خدا» را آغاز کردند.  اما شکوه و عظمت دوره سلیمان پایان یافته بود. یهودیان تبعه قوم دیگری بودند و مردم پول نداشتند. باز سازی بنای کهن هفتاد سال به درازا کشید. این بنا سیصد سال برقرار بود و آنگاه تهاجم جدیدی رخ داد و آسمان فلسطین دوباره با شعله هائی که از پرستشگاه یهودیان بر میخاست، روشن گردید.

هنگامی که اورشلیم برای سومین بار بازسازی شد، دو دیوار مستحکم و بلند در دور آن ساخته شد که دروازه های تنگ و محوطه های ورودی مختلفی داشتند تا از تهاجم های جدید پیشگیری شود.

اما بخت یاور شهر اورشلیم نبود.

شصت و پنج سال پس از میلاد مسیح، رومیان به فرماندهی ژنرال «پُمپئی» پایتخت یهودیان را تصرف نمودند.

آنها بیشتر عمل گرا بودند و کوچه پس کوچه های باریک و قدیمی اورشلیم خوشایند آنها نشد. رومیان بزودی بسیاری از ساختمان های شهر را ویران کرده، خیابان های بزرگ، ساختمان های عظیم عمومی، حمام ها و استخر های شنا و پارک های ورزش ساختند، چیزی که مورد پسند مردم بومی شهر قرار نگرفت.

به «خانه خدا» که از نگاه رومیان به درد چیزی نمیخورد، توجهی نشد. «هرود،» پادشاه یهودیان که زیردست رومیان بود نیز به جای توجه به این پرستشگاه یهودیان، با آثار گذشته مشغول شد. مردم ناچار به پیروی از فرمان های رهبری گشتند که برگزیده خود آنها نبود.

در همین هنگام انقلاب دیگری برعلیه ماموران مالیاتی روم انجام گرفت. «خانه خدا» اولین قربانی انقلاب بود که توسط سربازان امپراتور روم «تیتوس» به آتش کشیده شد. اما به خود اورشلیم ضرر چندانی نرسید.

ولیکن فلسطین صحنه ناآرامی ها و اغتشاش باقی ماند.

رومیان که با صدها و هزاران قوم سر و کار داشتند که صد ها و هزاران مقدسات را پرستش میکردند، نفهمیدند با یهودیان چگونه رفتار کنند. آنها اصولا طبیعت یهودیان را درک نکرده بودند. آنچه که بنیان امپراتوری فوق العاده موفق روم را تشکیل میداد، تعامل مطلق نسبت به همه ادیان بود که آن هم بخاطر آن بود که رومیان به هیچ کدام از این ادیان و مذاهب اهمیتی نمیدادند. حاکمین روم هیچگاه به اعتقادات اقوام تابع خود مداخله نمیکردند. اما خواست آنها از اقوامی که در حاشیه امپراتوری میزیستند این بود که یک تصویر و یا مجسمه امپراتور روم نیز در پرستشگاه ها و معبد های این اقوام گذاشته شود. این چیزی بیشتر صوری بود و اهمیت چندانی هم نداشت. اما برای یهودیان نصب چنبن تصویر و یا مجسمه ای خلاف باور های دینی آنان بود و «حرام» شمرده میشد، چرا که طبق همین باور ها آنها نمی بایست مقدس ترین پرستشگاه خود را با تصویر یک فرمانروای رومی «آلوده» کنند.

بنا براین یهودیان این خواست رومیان را رد کردند.

رومیان اصرار نمودند.

این موضوع که در اصل چیزی بی اهمیت بود، باعث شد که پنجاه و دو سال پس از شورش بر ضد امپراتور تیتوس، یهودیان دوباره قیام کردند. این بار رومیان تصمیم بر سرکوب کامل قیام گرفته بودند.

اورشلیم ویران شد.

«خانه خدا» به آتش کشیده شد.

برروی خرابه های شهری که سلیمان ساخته بود، شهری نو و رومی به نام «آلیا کاپیتولینا» ساخته شد. آنجا که مردم تقریبا برای هزارسال به خدا، به خدائی که آنها «یهوه» می نامیدند، پرستش میکردند، معبدی برای پرستش «ژوپیتر» یعنی «خدای خدایان» روم برپا شد.

بسیاری از یهودیان از پایتختشان و از خانه و کاشانه های خود و اجدادشان رانده شدند.

از آن روزگار به بعد آنها به کوچندگان روی زمین تبدیل شدند.

اما قانون های مقدس «ده فرمان» دیگر نیازمند حفاظت گاهی محتشم در بنائی پرشکوه نبودند.

تاثیر این قوانین فراتر از «سرزمین یهودا» و «خانه خدا» گسترده شده بود.

(ادامه در فهرست زیر:)


(*) مترجم، متن اصلی کتاب در مورد «فیلیستین» باستان را  تعدیل واین پاراگراف در باره «فیلیستینی ها» را به متن اصلی علاوه کرده است تا معلومات چند دهه اخیر در این ترجمه منظور گردد و خواننده ایرانی با پس منظر موضوع آشنا شود.


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان

 

ایران، یونان و پایان دنیای باستان

داریوش سوم در نبرد ایسوس با اسکندر، از یک کاشی کاری رومی (منبع: ویکی انبار)

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل هفدهم: ایران، یونان و پایان دوران باستان

آنگونه که دیدیم، داستان انسان باستان سرگذشت دست آوردهائی شگفت انگیز بود. در امتداد رود نیل، در میانرودان و سواحل دریای مدیترانه، مردم و حاکمین دانا کار های درخشانی انجام دادند. همانجا بود که برای نخستین بار در تاریخ، انسان از حالت «حیوانی سرگردان» بیرون آمد. او برای خود خانه ها، دهکده ها و شهر های پهناور ساخت (*).

او دولت های خود را به وجود آورد.

او هنر ساختن و راندن کشتی های سریع را آموخت.

او به اندیشه در باره آسمان ها پرداخت و در درون خود قانون های اخلاقی را یافت که او را تابع قدرت های الهی کرد. او آنها را پرستش نمود. او برای ما پایه همه دانش و هنر امروزی ما و هر آنچه را گذاشت که ورای صرفا تلاش برای خوردن و خوابیدن، زندگی را والا و پرارزش می کند.

از همه مهم تر اینکه انسان باستان، نظامی برای نوشتار و ثبت گفتار، دانش و تجربه ایجاد کرد تا به فرزندانش و فرزندان فرزندانش و نوادگان نوادگانش بماند، جمع شود و تبدیل به انباری از دانش و اطلاعات گردد، چیزی که نوادگان انسان باستان را تبدیل به ارباب قدرت های طبیعی نموده است.

اما انسان باستان با آنهمه برتری ها و محاسن، یک کمبود بسیار جدی هم داشت.

او بیش از حد مطیع سنت گذشتگان شده بود.

او به اندازه کافی شک و سوال نمی کرد.

مثلا او چنین فکر می کرد: «پیش از من پدرم این کار را کرد و پیش از پدرم پدر بزرگم این کار را کرد و آنها هر دو موفق بودند. بنابراین، همین راه درست است و من نباید راهی را که می پیمایم، عوض کنم.» او فراموش کرد که اگر همه پیشینیانش اینگونه می اندیشیدند و تا این درجه آنچه را که فعلا هست، صبورانه می پذیرفتند، به مقامی که در آن دوره داشتند، نمی رسیدند و فرزندان آنان و فرزندان فرزندان آنان هم در همان جا درجا می زدند.

شاید هم این دنیای باستان آسیائی، دیگر پیر و خسته شده بود.

مصر، بابل، آشور و فنیقیه مجموعا حدود سی قرن یعنی سه هزار سال پا برجا بودند.

هرچه شد، بعد از سه هزار سال، مرغ اقبال این بار به سراغ اقوام دیگری شتافته بود: اقوام هند و اروپائی زبان، ابتدا ایرانیان و سپس یونانیان.

زبان اقوام هند و اروپائی مانند سومر ها و یا عیلامیان باستان نبود که وابستگی زبانی شان هیچ معلوم نیست. از خانواده زبان های سامی هم نبود. این اقوام ابتدا قرن های طولانی در گرد و اطراف دریای خزر می زیستند، از شرق تا غرب شمال خزر. کی؟ تقریبا چهار پنج هزار سال پیش، یعنی زمانی که در میانرودان اولین تمدن های بزرگ سومر و عیلام پا گرفته بود. ظاهرا آنها هنوز زندگی قبیله ای داشتند و یکجا نشین و «شهری» نشده بودند.

دقیقا نمی دانیم چه اتفاقاتی باعث می شود که این اقوام  حدود 2500 تا 3000 سال پیش از میلاد مسیح چادر هایشان را جمع کرده به صورت امواج مختلف در سمت های گوناگون شرق، جنوب و غرب دریای خزرکوچ می کنند. برخی از آنان به سوی آسیای میانه می روند، بعضی دیگر به جنوب، به طرف هندوستان امروز، دیگران به ایران کنونی و باز دیگران به طرف روسیه، آناتولی، یونان، بالکان و اروپا…

اقوامی را که به هندوستان و ایران کنونی رفتند، گروه «هند و ایرانی» و یا «آریائی» خانواده بزرگ هند و اروپائی ها می نامیم. یک دسته از آنها رود «سند» را گرفته به هندوستان رفتند. گروهی دیگر راه فلات ایران کنونی را در پیش گرفتند. آنها هنوز منقسم به قبایل بزرگ و کوچک بین خودشان بودند. گروه ایرانیان ابتدا از دو شاخه اصلی ماد ها و پارس ها تشکیل می شد که اگرچه در نقاط مختلف ایران کنونی مسکون شدند، اما به هرحال با همدیگر، هم از نگاه تباری و زبانی نزدیک بودند و هم دشمنی چندانی با همدیگر نداشتند و آمیزش می یافتند.

بزودی ماد ها اکثریت ایران کنونی را تصرف کردند، اما به دنبال آنان، پارس ها به رهبری کورش از ولایت «انشان» در عیلام و فارس تمام قدرت را بدست خود گرفت و سرزمین ایران را تبدیل به بزرگترین امپراتوری وقت کرد که شامل سرتاسر آسیای غربی، میانرودان و مصر می شد.

اما این گروه از هند و اروپائی زبانان ایرانی با چنان سرعت سرگیجه آوری به سوی غرب پیشروی کردند که با یک گروه دیگری از هند و اروپائی زبانان در حالت رویاروئی قرار گرفتند. آنها هم چند قرن پیش از آن از شمال خزر به اروپا کوچ کرده در یونان کنونی و جزایر و سواحل دریای «اژه» (در شرق دریای مدیترانه) مسکون شده بودند.

این، زمانی بود که ایران هخامنشی دیگر نخستین دولت های آسیائی از جمله بابل را درهم کوبیده مصر، تمام میانرودان، آسور (سوریه،) لوانت، فلسطین و بخش اعظم آناتولی را به امپراتوری ایران افزوده بود.

نبرد ایران و یونان در ضمن اولین رویاروئی بین آسیا، این آموزگار پیر، و اروپا، آن دانش آموز جوان و پرجوش بود.

در این نبرد  ها ایرانیان و یونانیان در سه جنگ بزرگ با همدیگر روبرو شدند. ایران قدرت مهاجم بود و یونان از خود دفاع می کرد. در زمان داریوش و خشایارشا، ایرانیان، شمال شبه جزیره یونان را اشغال کردند و بسیار کوشیدند که جای پای خود در اروپا را محکم کنند، اما موفق نشدند. قدرت دریائی آتن شکست ناپذیر بود و ایران نیروی دریائی نداشت و زمین نبرد به او متعلق نبود.

از نگاه برخی تاریخنویسان، از آن دوره تا قرن ها بعد تاریخ اروپا و آسیای نزدیک اساسا سرگذشت کشاکش این دو بوده است: در یک سو نیروی باستانی، سنتی، کم تحرک، حتی متعصب و خودکامه آسیائی و در سوی دیگر اروپا، خطه ای جوان، در حال قدرت گیری، آماده قبول اندیشه های نو، آماده شک و سوال، آماده تغییر و پیشرفت.

در این بحث ها، در حالیکه یک عده به قدمت طولانی تر، دست آورد ها و اعتبار تاریخی شرق اشاره می کنند، دیگران به پیشرفت، علم و صنعت مدرن، انعطاف پذیری و نواندیشی غرب تاکید می نمایند.

در این سمت می توان دستکم به چند حادثه تاریخی اشاره نمود که هزار سال پس از رویاروئی ایرانیان آسیائی و یونانیان اروپائی توجه نخستین هرکس را به خود جلب می کند: حمله «انتقامجویانه» اسکندر مقدونی به شرق و شکست هخامنشیان، تشکیل امپراتوری روم بعنوان بزرگ ترین امپراتوری غربی، ساسانیان و کوشش ایران برای بازگشت به صحنه جهانی، ظهور اسلام و شکست ساسانیان، تسلط اعراب و اسلام بر ایران و خاورمیانه، و بالاخره تصرف بیزانسِ هنوز یونانی و مسیحی از سوی سلجوقیان ترک و مسلمان و ترکی زبان شدن آناتولی…

معلوم است که بحث رویاروئی شرق و غرب، آسیا و اروپا که بعد ها ظاهر اسلام و مسیحیت را گرفت، پایانی ندارد و کسی کاملا برحق و یا مطلقا خطاکار نیست.

به همین ترتیب دقیقا نمی توان گفت که اگر «دوران باستان» با اولین تمدن های مصر و میانرودان شروع شد، در کجا و با کدام حادثه تاریخی پایان یافت و دوران «معاصر» آغاز گردید؟

در مورد آغاز دوران باستان اختلاف نظر زیادی نیست: مصر و سومر ها…

در باره پایان دوران باستان نظر های گوناگونی هست. برخی می گویند حمله اسکندر به ایران (سال های 330 پیش از میلاد) پایان دوران باستان است، برخی به تاسیس امپراتوری روم کمی پیش از میلاد مسیح و دیگران به زوال روم و تقسیم آن به روم غربی و شرقی (بیزانس) در سال 330 میلادی اشاره می کنند…

به هر حال می توان قبول کرد که کم و بیش با میلاد مسیح، دوران باستان نیز به پایان رسیده است.


(*) لازم به یادآوری است که فصل شانزدهم کتاب اصلی «انسان باستان» در این ترجمه فارسی حذف شده و بجای آن از دو فصل نخست کتاب دیگر همان مولف، هندریک وان لوون، بنام «سرگذشت تمدن» استفاده شده است. این کتاب نیز مانند کتاب «انسان باستان» بصورت پی دی اف در دسترس عموم قرار دارد. علت حذف فصل شانردهم از این ترجمه این بود که برخی نگرش های مولف از جمله بحث نژاد ها و نژاد سفید و هند و اروپائی که در زمان تالیف کتاب یعنی حدود صد سال پیش ظاهرا بسیار رواج داشتند، اعتبار و رواج خود را از دست داده اند. وان لون در فصل پانزدهم و شانزدهم کتاب «انسان باستان» علت شکست تمدن های باستان آسیائی میانرودان و مدیترانه را در بی حرکتی شرق و برتری و تحرک تمدن نژاد هند و اروپائی شمرده است. این، نظریه ای متضاد با واقعیت و حتی نوشته های خود وان لون تا فصل پانردهم کتاب جلوه می کند، بخصوص اینکه نیروئی که تمدن های باستانی آسیا را درهم شکسته در مرحله نخست نه اروپائی بلکه امپراتوری ایران بوده که مانند یونانی ها هند و اروپائی هم بوده است. ما در تمام این ترجمه آزاد از دو کتاب وان لون توجه اصلی خود را به جوانب زبانی و سیاسی مردم مورد بحث معطوف می کنیم و نه به فرق های فیزیولوژیک و تباری (م.)

(ادامه در فهرست زیر:)

————————————————

فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان

گاهشمار تمدن های باستان

میانرودان و وادی حاصلخیزخاورمیانه بین کوه های آناتولی و صحرای عربستان

نوشته هندریک ویلم وان لون

ترجمه و تصحیح عباس جوادی

فصل هجدهم: گاهشمار تمدن های باستان

مصریان

چهل قرن پیش از میلاد مسیح یعنی 6000 سال پیش، کهن ترین تمدن جهانی در امتداد رودخانه نیل، در وادی های دو سوی این رودخانه پدید آمد.

3400 پ.م. تاسیس امپراتوری مصر باستان، پایتخت: «ممفیس.»

2700-2800 پ.م. ساختمان اهرام.

2000 پ.م. امپراتوری باستان مصر به دست شبان های صحراگرد به نام «هیکسوس» ها سرنگون شد.

1800 پ.م. در نتیجه شورش شهر «تبای،» مصر از حاکمیت هیکسوس ها آزاد شده، پایتخت امپراتوری جدید مصر گشت.

1350 پ.م. پادشاه «رامسس» آسیای غربی را تصرف نمود.

1300 پ.م. یهودیان مصر را ترک کردند.

1000 پ.م. مصر رو به زوال گذاشت.

700 پ.م. مصر یکی از ایالت های آشور شد.

650 پ.م. مصر دوباره دولتی مستقل و«سیس» در دلتای مصرپایتخت آن شد. خارجیان و بویژه یونانیان بر مصر حاکم گشتند.

525 پ.م. مصر یکی از ایالت های ایران گشت.

300 پ.م. مصر پادشاهی مستقلی شد که یکی از فرماندهان اسکندر بنام «پتولمی» بر آن حکم میراند.

30 پ.م. کلئوپاترا، آخرین شاهدخت دودمان پتولمی خودکشی نمود و مصر تبدیل به بخشی از امپراتوری روم شد.

میانرودان

4000 پ.م. سومر ها (شومرها) سرزمین میان دو رود دجله و فرات را از آن خود نمودند.

220 پ.م. پادشاه بابلیان، حمورابی، قانون های معروف خود را وضع نمود.

1900 پ.م. آغاز دولت آشور (آسور،)  با مرکزیت شهر نینوا.

950-650 پ.م. دولت آشور بر آسیای غربی حاکم گشت.

700 پ.م. پادشاه آشورسارگون دوم فلسطین، مصر و شبه جزیره عربستان کنونی را تسخیر نمود.

640 پ.م. مادها بر ضد آشور شورش نمودند.

530 پ.م. اسکیت ها (سکا ها) به آشور حمله کردند. در هر گوشه پادشاهی آشور شورش درگرفت.

608 پ.م. نینوا ویران گشت. آشور از نقشه جغرافیا پاک شد.

608-538 پ.م. کلدانی ها پادشاهی بابل را از نو برقرار نمودند.

604-561 پ.م. پادشاه بابل نبوخذ نِصَر اورشلیم را ویران کرد، فنیقیه را تسخیر و بابل را به مرکز تمدن تبدیل نمود.

538 پ.م. میانرودان به یک ایالت ایران تبدیل شد.

330 پ.م. اسکندر مقدونی میانرودان را تسخیر کرد.

یهودیان

2000 پ.م. ابراهیم سرزمین «اور» در شرق بابل را ترک کرده به جستجوی موطن جدیدی در غرب آسیا پرداخت.

1550 پ.م. یهودیان در سرزمین «قوشن» مصر مسکون شدند.

1300 پ.م. موسی یهودیان را از مصر بیرون برد و «ده فرمان الهی» را به آنان اعلام نمود.

1250 پ.م. یهودیان از رود اردن گذشته در فلسطین مسکون شدند.

1055 پ.م. «شائول» پادشاه یهودیان شد.

1025 پ.م. داوود پادشاه دولت قدرتمند یهود گشت.

1000 پ.م. سلیمان عبادتگاه بزرگ اورشلیم را ساخت.

950 پ.م. دولت یهود به دوپادشاهی یهودا و اسرائیل تقسیم گشت.

900-600 پ.م. دوران پیامبران بزرگ.

722 پ.م. آشوریان فلسطین را تسخیر کردند.

586 پ.م. «نبوخذ نصر» بابلی فلسطین را تصرف نمود. دوران اسارت یهودیان به دست بابلیان.

537 پ.م. کوروش، پادشاه ایران، به یهودیان اجازه بازگشت به فلسطین را داد.

167-130 پ.م. آخرین دور استقلال یهودیان در حکومت «مکابی ها.»

63 پ.م. پومپئی، حکمران روم، فلسطین را به امپراتوری روم ملحق کرد.

40 پ.م. «هیرود بزرگ» پادشاه یهودیان شد.

70 م. امپراتور روم «تیتوس» اورشلیم را ویران کرد.

فنیقیان

1500-1200 پ.م. شهر صیدون مهم ترین مرکز تجارتی فنیقی ها شد.

110-950 پ.م. تیره تبدیل به مرکز تجارتی فنیقیه گشت.

1000-600 پ.م. رشد امپراتوری مستعمراتی فنیقی.

850 پ.م. تاسیس تمدن فنیقی «کارتاژ» (قرطاج) در تونس کنونی.

586 پ.م. محاصره، تسخیر و نابودی شهر فنیقی تیره به دست نبوخذنصر.

538 پ.م. فنیقیه یک ایالت ایران شد.

60 پ.م. فنیقیه یک ایالت امپراتوری روم شد.

ایرانیان

در تاریخی نامعین، اقوام هند و اروپائی که در شمال دریای خزر میزیستند، شروع به کوچ به هندوستان و ایران کنونی، گروهی دیگر به شرق و گروهی چهارم به اروپا نمودند. گمانه زنی بر آن است که حوالی سال 1000 پ.م. زرتشت، آموزگار بزرگ ایرانیان، قوانین و آموزه های اخلاقی خود را به ایرانیان اعلام کرده است.

650 پ.م. مادهای هند و ایرانی در امتداد مرز بابل دولت خود را تاسیس نمودند.

550-330 پ.م. پادشاهی ایرانیان، دوره جنگ ها بین ایرانیان با آشوریان، بابلیان و فنیقی ها..

525 پ.م. کمبوجیه، پادشاه ایران، مصر را تسخیر کرد

520-485 پ.م. داریوش، پادشاه ایران، بابل را تسخیر کرد و به یونان حمله بُرد.

485-465 پ.م. پادشاه ایران خشایارشاه سعی کرد که در شرق اروپا مستقر شود، اما ناکام ماند.

330 پ.م. اسکندر مقدونی، امپراتور یونان، تمام آسیای میانه را تسخیر کرد. مصر و ایران تبدیل به  ایالت های یونان شدند.

دنیای باستان که هویتی آسیائی داشت، تقریبا چهل نسل دوام آورد. در قرن چهارم پیش از میلاد مسیح، این دنیا به خاطر سن بالا و فرتوتی درگذشت.

آسیای غربی و مصر چهار هزار سال بر دنیا حاکم بودند. هند و اروپائیان تازه نفسی که در تاریخ نامعینی از شمال خزر به اروپا کوچیده بودند، آموزگار پیر آسیائی را پشت سرگذاشته، به تدریج حاکمین جدید دنیا شدند.

لشکرکشی معروف اسکندر کبیر به سوی شرق در سال 330 پ.م. به حاکمیت چند هزار ساله مصر، میانرودان و ایران پایان داده غرب را بر شرق حاکم نمود.

(پایان)


فهرست بخش ها

(برای مطالعۀ فصل های کتاب روی تیتر آنها کلیک کنید.)

دربارۀ کتاب «انسان باستان»

1. انسان پیشا تاریخ

2. دنیا سرد میشود

3. پایان عصر سنگ

4. قدیمی ترین مکتب نوع بشر

5. کلید سنگ

6. سرزمین زندگان و سرزمین مردگان

7. ایجاد یک دولت

8. فراز و فرود مصر

9. میانرودان، سرزمینی بین دو رودخانه

10. میخی نویسان شیراز و سومر

11. آشور و بابل، دیگ بزرگ آمیزش سامی

12. داستان موسی

13. اورشلیم، شهر قانون

14. دمشق، شهر تجارت

15. فنیقی ها، آنها که کشتی هایشان را به آنسوی افق راندند

16. الفبا فرزند تجارت است

17. ایران، یونان و پایان دنیای باستان

18. گاهشمار دنیای باستان

ميدان سلطان احمد

امروز در میدان سلطان احمد استانبول در اثر يك اقدام تروريستى- انتحارى يك مهاجر سورى، بمبی منفجر شد که به مرگ اقلا 10 نفر و زخمی شدن 15 نفر منجر گردید. نیت اصلی تروریست ها احتمالا فقط این نیست. میخواهند گردشگرى و از آن طریق اقتصاد ترکیه را از پا در آورند و اين كشور مهم و قدرتمند بر سر راه شرق و غرب را نا آرام كنند.

تروریسم، چه قومی و چه مذهبی، بساط خود را به شهر های بزرگ می گسترد.

بعید است ترکیه با 600 سال تاریخ امپراتوری و نزدیک به 100 سال تاریخ جمهوری در مقابل این گونه اقدامات تروریستی قد خم کند.

استانبول، آیاصوفیا و میدان سلطان احمد متعلق به جامعه و فرهنگ نه فقط ترکیه بلکه تمام بشریت است.

کلیسای آیا صوفیا در استانبول که حالا موزه ده است
کلیسای آیا صوفیا در استانبول که حالا موزه شده است

سالهاى طولانى هر وقت به استانبول ميامدم يا در محله “تقسيم” و “استقلال جاده سى” ميماندم و يا براى ديد و بازديد و كمى گردش همراه با آرامشى نسبى به طرف آسيا ميرفتم. دو سه سال است عادتم عوض شده. مانند ٢٠-٣٠ سال قبل باز ترجيحم استانبول “واقعى”، شهر قديمى داخل حصار هاى قسطنطنيه قديم (كنستانتينوپل) و استانبول عهد عثمانى است يعنى محله هاى “آياصوفيا” و يا “سلطان احمد”، طرف “سركه جى” و ايستگاه راه آهن و در ضمن “خليج” ، “فاتح” و «بالات” — يعنى استانبولى كه با وجود سر و صدا و ترامواى و بينظمى و دكه هاى ساندويچ فروشى در مكانهاى تاريخى و اشياى بنجل توريستى ساخت چين، هنوز وقار و حشمت خود را هر لحظه به شما و ديگر مهمانانش خاطر نشان ميكند، استانبولى كه ميتوانيد آنرا يا در همين ميدان “سلطان احمد”، ميان كليساى “آيا صوفيا” و مسجد “سلطان احمد” و راه ميان قصر “دولما باغچه” و “پارك گلخانه” تا همين “سلطان احمد” و در كوچه پس كوچه هايش پيدا كنيد و يا در اشعار يحيى كمال و رمان “قصر كرايه اى” يعقوب قدرى قارا عثمان اوغلو كه در اواخر امپراتورى عثمانى زوال اشراف امپراتورى و اقامتگاه هاى اعيانى آنها را توصيف ميكند.

آن روز دوستى ميپرسيد چه لزومى دارد آدم گذشته تاريخى و ادبى – فرهنگى خود و همسايگانش را بشناسد و بداند ٥٠٠ و يا هزار سال پيش در اين مملكت و دور و بر آن چه خبر بود؟ سوال صميمى اين دوست بيشتر اين بود كه اگر آدم اين را نداند چه چيزى را از دست ميدهد؟

Dikilitaş - İstanbul
Dikilitaş – İstanbul

هر روز شايد ده ها هزار نفر از جلوى همين آيا صوفيا و سلطان احمد ميگذرند و اكثر آنها احتمالا چیزی جز نام اين امكنه تاريخى را نميدانند. خيلى ها حتى در اين شهر و مملكت اصلا اسم اينها را هم نميدانند ولى مشكلى در زندگىيشان پيش نميايد. سوال آن دوستم هنوز در مغزم چرخ ميخورد.

در كوچه “علمدار” محله “سلطان احمد” كه تا صد و خرده اى سال پيش سلاطين عثمانى سوار بر اسب و يا كالسكه خود همراه با محافظان و سران دربار از “توپ قاپى” براى اقامه نماز به مسجد “سلطان احمد” ميامدند جواب دادن به اين سوال شايد مشكل نيست. شايد.

يك سوى ميدان سنگواره (اوبليسك) تئودوسيوس، سنگ ٢٥ مترى و يكپارچه ديكيلى تاش كه در سال ٣٩٠ ميلادى با كشتى ها از مصر به اينجا منتقل شد و بافتخار حكومت بيزانس و پيروزى مسيحيت بر پاگانيزم يونانى مثل ميخ به اين ميدان كوبيده شد. گوشه ديگر اولين كاتدرال يعنى كليساى بزرگ جهان را ميبينيد كه ٥٣٠ سال بعد از ميلاد مسيح در روم شرقى، بيزانس، يعنى همينجا در قسطنطنيه از طرف ژوستينيانوص (ژوستينين)، امپراتور معروف روم شرقى ساخته شد تا جهانيان شاهد استقرار امپراتورى قدرتمند و پر هيبتى مبتنى بر مسيحيت و قانون هاى جديد ژوستينيانى باشند.. و بالاخره مسجد سلطان احمد را می بینم كه درست روبروى آيا صوفيا گوئى ميخواهد با وجود مشكلات احوال كنونى روزگار، در عين رقابت، همزيستى اسلام و مسيحيت را مصرانه به شما ثابت كند.

در ميدان سلطان احمد رنگ هاى جلف نورافكن هاى شهردارى شب ها مسجد عظيم سلطان احمد را كه در قرن شانزدهم ساخته شده روشن ميكنند. سبز، آبى، سرخ، زرد… بوى كوفته معروف سلطان احمد، توريست ها، هتل ها، دستفروش ها، صداى موسيقى “آرابسك”… در استانبول بى اختيار بياد سلطان محمد فاتح ميافتم كه در سال ١٤٥٣ اين پايتخت روم شرقى و مركز مسيحيت را فتح و تبديل به پايتخت امپراتورى تركى – رومى خود كرد، آخرين امپراتورى اسلامى كه ٦٠٠ سال دوام آورد و بياد آنچه كه همه استادان تاريخ بيزانس با آب و تاب تعريف ميكنند: وقتي فاتح ديگر همه جاى بيزانس را تسخير كرده بود تمام خلق قسطنطنيه به كليساى آيا صوفيا پناه آورده بود تا اينكه فاتح با اسب خود از در كليسا وارد شد و جماعت را در حال ترس و لرز و دعا يافت و گفت: به عبادت خود ادامه دهيد. جنگ تمام شده و دين و مال همه در امان است. و انگاه دستور داد براى امپراتور بيزانس كه شخصا و براستى تا آخرين قطره خونش در مقابل ترکان مسلمان و در دفاع از قسطنطنيه جنگيده و هلاك شده بود مراسمى شايسته يك امپراتور و فرمانده جنگى برگزار شود. حالا خدا ميداند كه اين روايت تا چه حد درست است.

لازم نيست هر كس ژوستينيانوص و يا سلطان محمد، اهل استانبول و يا رُم و نيشابور و بغداد و پكن باشد تا گذشته و تاريخى داشته باشد. هر شخص، هر خانواده و هر شهر و كوره ده داستانى و گذشته اى دارد آمیخته با خوبی و بدی، پستی و بلندی، سرافرازی و سرافکندگی. ما بعنوان تک تک انسان ها، خانواده ها، گروه های اجتماعی و ملت ها نتیجه و محصول همه آن رنگارنگی ها هستیم و نمیتوانیم یکی را ببینیم و دیگری را نادیده بگیریم. هرچه بوده متعلق به ماست. ما را از پیشینه هایمان و رفتار و کردار آنان گریزی نیست. هيچ سيبى خيلى دور تر از درخت خود بزمين نميافتد. بهتر نيست آدم بداند از كجا ميايد و زائيده كدام شرايط و يا دست پرورده چه نوع محيط انسانى، اجتماعى و سياسى است؟ در آن دوره اشخاص، خانواده ها، مناطق و ملت هاى ديگر در چه حال بودند؟

بعضى ها چندان علاقه اى به اين قبيل سوالات ندارند. حقشان است. اما من از هر سوالى اينچنين هيجان زده ميشوم و وهم برم ميدارد كه هيچ چيز نميدانم و اگر جواب هاى بيشتر و بهترى به اين سوال ها پيدا نكنم مانند كسى خواهم بود كه بعد از يك تصادف ماشين حافظه خود را از دست داده، در فاميل و دور و برش كسى را نميشناسد، گذشتگانش را بياد نمياورد و هر چيز برايش مثل نوشته ايست كه بر كاغذى كاملا سفيد نوشته ميشود.

نميگويم بد است. ولى من اين حالت را براى خودم  مناسب نمي بينم.

با اينهمه، جواب خوبى به سوال آن دوستم نيافته ام.

———————————————-
«امیر گیسو دار»: محی الدین محمد تبریزی
لوحه ورودی خانقاه حسن انسی آیدین اوغلی که در سال 1509 میلادی از طرف محی الدین محمد تبریزی در استانبول ساخته شده
لوحه ورودی خانقاه حسن انسی آیدین اوغلی که در سال 1509 میلادی از طرف محی الدین محمد تبریزی در استانبول ساخته شده

در  خیابان «علمدار» محله «سلطان احمد»، در نزدیکی آیاصوفیا و مسجد سلطان احمد، کنار در ورودی و بسته قبرستان کوچکی قدیمی، این لو حه را دیدم (عکس بالا):

ورودی خانقاه حسن انسی آیدین اوغلی در کوچه «علمدار» محله «سلطان احمد» استانبول
ورودی خانقاه حسن انسی آیدین اوغلی در کوچه «علمدار» محله «سلطان احمد» استانبول

«تکیه (خانقاه ) حضرت حسن انسی آیدین اوغلو. در سال 1509 از طرف محی الدین محمد افندی تبریزی، یکی از علمای دوره (سلطان) بایزید دوم ساخته شد. در سال 1925 مسدود گشته رو به خرابی گذاشت و در سال های 1960 تخریب گردید…»

نام محی الدین محمد تبریزی را شنیده بودم و میدانستم که او جزو علمای سنی بود که بعد از بر سر کار آمدن شاه اسماعیل صفوی و رسمى شدن مذهب شیعه اثنا عشری در ایران و در کشاکش اختلافات ایران و عثمانی به استانبول رفته بودند.

کمی در این باره تحقیق کردم. ظاهرا خانواده اش جزو ساداتی بود که به آذربایجان آمده بودند. خودش متولد تبریز بود. پدرش سید عبدالاول در زمان آق قویونلو ها روحانی سرشناس مذهب حنفی وقاضی شرع تبریز بود. محی الدین محمد بخاطر گیسوان درازش که در دو طرف تا شانه هایش میرسیدند لقب «امیر گیسودار» گرفته بود. زمان کشاکش ایران و عثمانی و رسمی شدن مذهب شیعه در ایران، اما قبل از جنگ چالدران، احتمالا بین سال های 1503-1511 به استانبول رفته است. در دولت عثمانی قاضی شرع چندین شهر از جمله دمشق و سپس استانبول شده است. ظاهرا به غیر از چند رساله دینی اثری ندارد. تکیه (خانقاه ) انسی آیدین اوغلودر محله «سالخیم سوگوت» (سلطان احمد فعلی) را او ساخته است. در سال 1556 در استانبول فوت کرده است. آرامگاهش در حیاط تربه ایوب استانبول است.

———————————————–

نشر نخست بدنه اصلی مقاله: اول اوت 2013

هویت ملی – با هر گونه زبان، قومیت و مذهب

Designed by Abol Bahadori
Designed by Abol Bahadori

آنچه میخوانید مصاحبه اخیر علیرضا کیانى از سایت «تقاطع» با من است که در 21 آذر 1393 در این سایت منتشر شد (لینک مصاحبه).

علیرضا کیانی: هویت ایرانی چیست و چه مولفه‌هایی را در بر می‌گیرد؟

عباس جوادی: هویت برای من یک مساله شخصی است. شخصی به معنای این‌که هر کسی می‌تواند هویت خودش را هر طوری که دلش بخواهد تعریف کرده و چارچوب آن را معین کند. بنده مُهر ایرانی دارم. مهر آذربایجانی هم دارم. از تبریز هستم. زبان مادری‌ام ترکی است. زبانی است که آن را بسیار دوست دارم. اما زبان میهنم ایران، فارسی است. زبان مشترک ما. به ادبیات فارسی، به حافظ، خاقانی، جامی ارادت و محبت دارم. ولی در عین حال من یک آلمانی هم هستم. به آلمان خیلی علاقه دارم. چون در آنجا خیلی بودم. زبان و فرهنگش را می‌دانم. به ترکیه و آمریکا هم علاقه دارم  و زبان و فرهنگ‌شان را می‌دانم. خب همه این‌ها شاخص های هویت شخصی بنده است. به نظرم در هویت، ابرام و اصرار و زور نیست. نمی‌شود گفت شما باید در درجه اول خودتان را ایرانی یا شیعه یا ترک و کرد حس کنید. این نمی‌شود. با قانون نمی‌شود هویت تعیین کرد. من نمی‌توانم بپذیرم که دولت و حکومت برای من هویت تعیین کند. ممکن است کسی در درجه اول خود را کرد بداند بعد ایرانی. کسی هم می‌تواند خود را فقط ایرانی بداند و کرد بودن برایش مهم نباشد. ممکن است اصلا یک کرد یا ایرانی و یا ترک برود مثلا به کشوری مثل امریکا و از روز تابعیت گرفتن از آمریکا خودش را دیگر یک آمریکایی بداند.

علیرضا کیانی: درست است. ولی فکر کنید یک خارجی از شما بپرسد ایرانی بودن چه شاخصه‌هایی دارد. شما چه پاسخی به او می‌دهید؟

عباس جوادی: ایرانی بودن برای من در درجه نخست آن نقشه ایران است. نقشه‌ای که از بچگی در ذهنم است. دوم اینکه هویت ایرانی برای من بسیار چفت شده است با زبان و فرهنگ و ادبیات ایران. فرهنگ فقط به معنای شعر نیست. از نگاه من فرهنگ حتی در طرز صحبت، یا تصوری که از شوخی داریم و یا حتی غذاهای ملی‌مان نیز تعریف می‌شود. مذهب و دین و یا روابط با کسانی که از نظر مذهبی با شما یکی نیستند و نوع این روابط نیز بخشی از فرهنگ است. این‌ها در احساس هویت من است. اما از لحاظ تاریخی اگر بگوییم به نظر من ایران تشخیص یک رشته‌ای‌ است که از لحاظ تاریخی قبل از اسلام شروع شده است. با ظهور اسلام وقفه‌ای به دلیل خلافت اسلامی در آن به وجود آمده است و بعد حملات مختلف از اسکندر تا ترک‌های آسیای مرکزی و مغول. ولی با ظهور صفویان در ۱۵۰۱ و تاج‌گذاری شاه اسماعیل این هویت ایرانی از نو تعریف می‌شود. با صفویان هویت ایرانی و ایرانی که واحد و یک‌پارچه است و به عنوان یک کشور و بدنه سیاسی احیا شد. این هویت با ظهور صفویه یک ستون فقرات اصلی به نام اسلام شیعه هم پیدا کرد. هرچند بعضی جا‌ها با زور به مردم قبولانده شد. با این وجود نقش اساسی در اتحاد ایرانیان بازی کرد.

علیرضا کیانی: به نقش حکومت صفوی در شکل‌دهی به هویت ایرانیان اشاره کردید. می‌خواهم از نقش حکومت امروز ایران بپرسم. «حیدر بیات» که یک فعال فرهنگی ترک است به دلیل کثرت قومیت‌ها و زبان‌ها، ایران را یک خاورمیانه کوچک می‌داند که به تعبیر شما هم یک رشته تاریخی در میان این قومیت‌های مختلف وجود دارد که آن را از کشوری مانند عراق متمایز می‌کند. یک رشتی و لر خودش را در عین حال که گیلک و لر می‌داند، خود را هم‌وطن کرد و ترک ایرانی نیز حس می‌کند. ولی در سال‌های اخیر نداهای جدایی‌طلبانه به گوش می‌رسد که با برخورد بسیار سخت حکومت روبه‌رو شده‌اند. یا مثلا شاهد بودیم که تبریز عملا در جنبش سبز که یک جنبش ملی بود شرکت نکرد. شما چقدر حکومت را در این واگرایی‌ها مقصر می‌دانید؟

عباس جوادی: بگذارید اول به یک نکته اشاره کنم. اینکه منِ ترک‌زبان تبریزی آذربایجانی مانند اکثریت آذربایجانی‌ها خودم را ایرانی حس می‌کنم ده‌ها علت دارد. یک علت خیلی بزرگ آن، نقش آذربایجانی‌ها در احیای ایرانی است که بعد از اسلام فرو ریخت و بعد دچار تحولات خیلی بزرگ ۸۵۰ ساله شد تا اینکه به صفویه رسید. در دوران صفویه، افشاریه، قاجار و حتی پهلوی، آذربایجانی‌ها نقش بسیار مهم و کلیدی در احیا و حفظ ایران به عنوان یک بدنه سیاسی داشتند. اتفاقا نکته‌ای که من به هم‌وطنان قوم‌گرای آذربایجانی می‌گویم این است که این ایرانی که شما از دست آن عصبانی هستید و به آن فحش می‌دهید، خوب و بدش و گناه و ثوابش در درجه نخست  به گردن ما آذربایجانی‌ها است. این ایران برساخته ما ترک‌زبانان ایران است. کمتر بلوچ‌های ایران. کمتر کردهای ایران. حتى کمتر فارسی زبانان ایران. بنابراین ما به عنوان آذربایجانی در ساختن این ایران در طی ۵۰۰ سال گذشته سهم اساسی داشتیم و هنوز هم داریم. شما همین امروز به سهم بزرگ آذربایجانی در اقتصاد و سیاست ایران نگاه کنید. پس طبیعی ست که اکثریت آذربایجانی‌ها خودشان را ایرانی حساب می‌کنند. اما اصلا این‌طور نیست که بگوییم همه در ایران خود را یه یک درجه ایرانی حس می‌کنند. جریاناتی که در بعضی نقاط خاورمیانه به وجود آمده است، مثلا در کردستان عراق، موجب شده است که برای برخی هم‌وطنان کرد، هویت کردی برجسته تر شود.

اما چه در قاجار و چه در پهلوی و چه در حکومت فعلی اشتباهات زیادی شده است. ببینید. در دوره صفویه هویت ایرانی بسیار به شیعه  بودن گره خورده بود. در مقابل ازبک‌های سنی در شرق و عثمانی‌ها در غرب، شما در درجه اول خود را شیعه حس می‌کردید. نمی‌گویم خوب یا بد بود. می‌گویم این یک واقعیت تاریخی بود. اما بعد از آن و خصوصا بعد از مشروطه، هویت ایرانی باید خودش را از قید مذهبی خلاص می‌کرد. یعنی باید به یک نوع هویت مبتنی بر حقوق شهروندی می‌رسید. این هویت باید جای هرگونه هویت قومی، زبانی و مذهبی را می‌گرفت. با تایید و تاکید بر حقوق شهروندی باید ایرانیت محور قرار می‌گرفت. صرف نظر از اینکه یهودی هستید یا مسلمان یا سنی یا شیعه و هر مذهب دیگری و صرف نظر از قومیت و رنگ پوست حتی. چون در ایران سیاه‌پوست هم داریم. سیاوش یعنی چی؟ یعنی سیاه‌ وش. یعنی سیاه چرده. ما باید به عنوان یک دولت این هویت مدرن ایرانی را تعریف می‌کردیم که صرف نظر از هر چیز ایرانی هستیم. متاسفانه چندان موفق نبودیم. از جمله علل آن این بود که متاسفانه در زمان رضاشاه و تا اندازه ای محمدرضاشاه تعریف ایرانی برگشت به‌ نژاد آریایی. در حالی که ما می‌دانیم و علم امروزه ثابت کرده که اصولا نژادهای پاکی چون آریایی یا ترک یا ژرمن وجود ندارد. البته مشخصات بیولوژیک و نژادی هستند اما «نژاد پاک و خالص» وجود ندارد.امروزه از طریق علمی ثابت شده است که اکثریت بسیار بزرگی از مردم ایران و ترکیه و قفقاز و سوریه و لبنان مخلوط هستند و این یعنی یک‌ نژاد پاک و خالص آریایی یا ترک و یا عرب اساسا وجود ندارد. حتی زبان آن‌ها هم مخلوط شده است. اصولا اشکال دو حکومت اخیر این بود که یک مساله را در هویت‌سازی برجسته می‌کنند. در حکومت سابق، آریایی بودن و در حکومت فعلی مسلمان شیعه بودن. شکی نیست که این موجب جدایی و تفرقه می‌شود.

علیرضا کیانی: جدای از اشتباهات حکومت‌ها، می‌دانید که قوم‌گرایان و جدایی‌طلبان بحث را از حکومت‌ها فرا‌تر می‌برند و از ستم تاریخی قوم فارس بر دیگر قومیت‌ها می‌گویند. نظر شما درباره این ادعا چیست؟

عباس جوادی: به نظر من ما هیچ قومی به نام قوم فارس نداریم. فارسی‌زبان داریم اما قوم فارس نداریم. من به جای این مساله، اشتباه دو حکومت اخیر را خیلی مهم می‌دانم. ببینید اصلا در زمان قاجار این بحث‌ها نبود. در زمان عثمانی در ترکیه هم این بحث‌ها نبود. البته دلایلی هم داشت. نه رسانه‌ها رشدیافته بود و نه دولت مقتدر مرکزی وجود داشت. زبان هم وسیله‌ای برای رفع احتیاج بود. زبان ملی و رسمی به معنای امروزه وجود نداشت. اما دولت‌های رضاشاه و آتاترک نیاز به زبان فراگیر رسمی داشتند. نمی‌گویم بد یا خوب بود. احتیاجِ دولت‌سازی بود. در مصر هم این کار را کردند. خواهی نخواهی این کار می بایست انجام می‌گرفت. اما خب زمانی هم می‌آید که اتحاد و وحدت ملی ایجاب می‌کند که زبان مادری افراد هم تدریس شود و افراد زبان خودشان را هم در مدرسه تحصیل کنند که در ‌‌نهایت بتوانند به زبان مادری‌شان بنویسند و بخوانند. هیچ عیبی که ندارد هیچ بلکه موجب انسجام بیشتر ملی می‌شود. دغدغه حکومت‌های ایران این است که فکر می‌کنند اگر دست‌شان را بدهند، بازوی‌شان کنده می‌شود. اما در عین حال یک مساله را هم فراموش نکنیم. اگر در دوره رضاشاه یا آتاترک حق تحصیل و تدریس زبان‌های دیگر را فراهم نکردند به دلیل دغدغه پیرامون اتحاد و حفظ وحدت ملی کشور‌ها بود. این سیاست در ایران و ترکیه برای حفظ تمامیت ارضی کشور بود و ناشی از یک نگرانى جدى. و گرنه آتاترک نژادپرست نبود. رضاشاه فاشيست نبود. این سیاست به دلیل فاشیستى بودن آن حكومت هانبود. آن‌ها و بسيارى از روشنفكران آن دوره باور داشتندكه وحدت ملی از اين  راه حفظ می‌شود. ولی حالا وقت آن است که بفهمیم که وحدت ملی زمانی بیشتر و بهتر تقویت می‌شود که امکان تحصیل زبان‌های مادری مردم ایران نیز فراهم شود. البته این جدای از یک زبان مشترک یعنی زبان فارسی است. زبانی که ایرانیان را به هم پیوند می‌دهد. امکان تحصیل زبان‌های مادری جزو حقوق شهروندی است و با ایفای آن وحدت ملی محکم‌تر می‌شود.

تاثیر ترکی بر فارسی

یادنامه پروفسور گرهارد دورفر بمناسبت هفتاد سالگی اش
یادنامه پروفسور گرهارد دورفر بمناسبت هفتاد سالگی اش

سه زبان اصلی شرق، باصطلاح «السنه ثلاثه» یعنی عربی، فارسی و ترکی در طول بیش از هزار سال گذشته تاثیر بزرگی بر همدیگر گذاشته اند. آنچه که بیش از همه و در نگاه اول به چشم هر فرد غیر متخصص هم میخورد، طبیعتا تاثیر فراگیر عربی بر فارسی و همچنین تاثیر گستردۀ هم فارسی و هم عربی بر ترکی است. اما آنچه که اکثرا نمیدانیم تاثیر محدود ترکی بر فارسی و حتی بصورت محدود تری تاثیر ترکی بر عربی است.

کسانی که با تاجیکستان و زبان تاجیکی این دیار و بخصوص لهجه مردم شمال این کشور یعنی مثلا شهر خجند و استان سُغد و مناطق هم مرز با اوزبکستان همسایه آشنا هستند از این نوع مثال ها در فارسی تاجیکی مردم آنجا دچار تعجب نمیشوند:

«رفتند می؟» (آیا آنها رفتند؟)
«حسن اَکه توی میکند» (حسن آقا عروسی میکند)،
«کلین همسایه در خانه اش بوغی شدگی» (عروس همسایه در خانه اش خفه شده است).

این ها فقط چند نمونه از تاثیر زبان های ترکی (در این مورد بخصوص: اوزبکی) بر فارسی تاجیکی است که گونه ای از فارسی در آسیای میانه است.

تاثیر متقابل زبان ها به همدیگر، بخصوص زبان های همجوار و در حاشیۀ کشور ها و مناطق چیزی بدیهی است. این تاثیر وابسته به شرایط گوناگون مانند تعدد متکلمین یک زبان، مقام آن زبان در جامعه و یا تاریخ و سنت کاربرد آن بیشتر و یا کمتر است.

شروع تاثیرات متقابل زبان های ایرانی و ترکی به دوره قبل از اسلام در آسیای میانه برمیگردد. در آن دوران خوارزم، سمرقند و بخارا هنوز ایرانی زبان بودند. این سرزمین ها میان ایران ساسانی و چین منطقه حایلی تشکیل می دادند که اهالی اش اکثرا از ترک های کوچ نشین عبارت بودند. آنها در ضمن به شکوفایی تجارت از راه ابریشم میان ایران و چین کمک می کردند. در آثار باقیماندۀ دینی بودائی و مانوی به ترکی باستان (اویغوری)، تاثیر زبانهای سُغدی، سکا، سانسکریت و فارسی میانه مشاهده میشود (۱).

در دورۀ انوشیروان بین ترک ها و ایرانیان روابط تجاری و حتی نظامی هم موجود بوده، اما ظاهرا تاثیر اصلی و متقابل زبانشناختی (واژگان و حتی دستور زبان) به بعد از اسلام مربوط میشود. یک روند دیگر تاثیر گذاری زبان های نزدیک به ترکی به زبان های ایرانی در قفقاز و بخصوص در قفقاز شمالی از طریق تماس خزر ها با ایرانیان دورۀ ساسانی صورت گرفته که بحثی جداگانه است.

فتح آسیای میانه از سوی لشکر اسلام انگیزه ای جدید برای سرازیر شدن قبایل ترک زبان این منطقه به خراسان، ایران، عراق و آناتولی کنونی و تاسیس دولت های ترک تبار (غزنویان، سلجوقیان و متعاقبین آنان) در منطقه شد. بخصوص بعد از لشکر کشی های مغول در قرن سیزدهم میلادی و از آنجا که اکثریت بزرگ جنگجویان مغول ترک بودند، زبان مناطق وسیعی از آسیای میانه (سمرقند، بخارا و خوارزم یعنی ترکمنستان کنونی) و همچنین آذربایجان، شرق قفقاز (جمهوری آذربایجان کنونی)  و آناتولی تغییر یافت و هم تاثیرات متقابل ترکی و فارسی شدت گرفت.

در دوره دودمان های ترک تبار غزنویان، سلجوقیان، آق قویونلو ها، قراقویونلوها، صفویان و حتی افشاریان و قاجاریان از یک سو زبان و فرهنگ ترکی میان مردم سرزمین های شمالی ایران، قفقاز و آناتولی بیشتر رواج یافت و از سوی دیگر آمیزش قومی، زبانی و فرهنگی ترک ها و ایرانیان تا حدی  پیش رفت که مثلا تفکیک قومی تاجیکان ایرانی و اُزبکان ترک در سُغد و خوارزم و یا ایرانیان آذری و ترک ها و یا ترک های آناتولی و مردم پیشا ترکی روم شرقی (بیزانس) غیر ممکن گردید (۲).

از نگاه تاثیرزبانی، اطلاعات عمومی مردم ایران در باره تاثیر عربی بر فارسی بخصوص در زمینۀ واژگان کم نیست. به همین ترتیب مثلا یک ایرانی آذری و ترکی زبان خوب میداند که تاثیر واژگان فارسی و عربی بر ترکی آذری چقدر زیاد است. اما در باره تاثیر زبان های ترکی به فارسی و دیگرزبان های ایرانی اطلاعات عمومی مردم زیاد نیست. این، تا حدی مربوط به آن است که هم تاثیر ترکی بر فارسی در مقایسه با تاثیر عربی و فارسی بر ترکی کمتر است و هم غالبا این تاثیر ها در طول تاریخ آنقدر در زبان فارسی مستحیل شده که اکثر فارسی زبانان دیگر به این قبیل واژه ها و یا جمله سازی های متاثر از ترکی بعنوان «خودی» مینگرند. مثلا امروزه کمتر کسی است که بداند ریشه کلمه «قورمه» ترکی است.

دانشمندی که تاثیر ترکی (و مغولی) بر فارسی ایران و افغانستان را بیشتر و جدی تر از همه بررسی کرده، بی شک مرحوم پروفسور گِرهارد دورفر (۱۹۲۰-۲۰۰۳) از دانشگاه «گوتینگن» آلمان است (۳). تخصص اصلی او زبان های ترکی ایران (غزی، اوغوزی) و به ویژه لهجه های خلجی، خراسانی و قشقائی و همچنین زبان های باستانی ترکی شرقی مانند ترکی خوارزمی و تونقوزی و در عین حال مغولی بود. در این زمینه ها کتب و نوشته های او بی همتا هستند.

استاد دورفر طبقه بندی های معنائی را معیار تقسیم بندی تاثیر لغوی ترکی و مغولی بر فارسی و دیگر زبان های ایرانی (مانند سُغدی در دوره باستان و پشتو و یغنابی در دورۀ معاصر) قرار داده و این تاثیر را در دوازده گروه از قبیل اعضای بدن، حیوانات، حوزۀ کشاورزی، انواع خاک و سنگ و وضع هوا، زندگی روزمره، روابط خانوادگی و اجتماعی، لغات مربوط به دولت، دین و یا جنگ مورد بررسی قرار داده است. او البته در هر مورد ضمنا به حوزۀ مشخص تر زبانی (ترکی جغتائی/اوزبکی، آذری و غیره) و در عین حال دوره و مرحلۀ تاریخی این تاثیر(پیش از اسلام، دوره سلجوقیان، مغولان و بعد تر) نیز اشاره نموده است.

چند ملاحظه جالب از این تحقیقات این است که بعد از غزنویان و سلجوقیان و بخصوص حملۀ مغول و همراه با افزایش حضور قبایل ترک زبان در ایران و سلسله های حاکم بر کشور، تاثیر ترکی در زبان فارسی (چه کتبی و چه گفتاری) رشد میکند. بعد از صفویان این تاثیر اگرچه ادامه می یابد، اما به نسبت و به تدریج کمرنگ تر میشود. طبیعتا دورفر نمونه های خود را ازآثار مکتوب این مراحل تاریخی مثلا «عرض نامه» جلال الدین دوانی، «صفوه الصفای» ابن بزاز اردبیلی و یا «تاریخ عالم آرای عباسی» اسکندر بیگ ترکمان و یا لغتنامه ها و دیگر آثار ادوار مختلف تاریخی گرفته است.

نکتۀ جالب دیگری که دورفر به آن اشاره میکند این است که اکثر کلماتی که از مغولی وارد فارسی شده اند در واقع ابتدا از مغولی وارد ترکی شده و بعدا از ترکی وارد فارسی شده اند (مانند تومان، خان، آقا و یا نوکر).

بر پایۀ بررسی های گرهارد دورفر و مقالاتی که بعد از او در این زمینه نوشته شده اند، میتوان ابعاد تاثیر زبان های ترکی (اساسا ترکی جنوبی یعنی اوغوزی مانند ترکمنی، آذری و ترکی شرقی مانند اویغوری و جغتائی/اوزبکی) را حدودا بر آورد کرد. اما در عین حال میتوان به این نتیجه رسید که این تاثیر بعد از صفویان و بخصوص از قرن بیستم به بعد بمراتب کمتر شده و کلمات ایرانی و فارسی جایگزین بسیاری از لغات ترکی گشته است. همین روند را مثلا در ترکی ترکیه هم میتوان مشاهده نمود. در نتیجه بخش قابل توجهی از لغاتی مانند آشیق (مچ پای گوسفند)، بیگلربیگی (فرمانده کل)، طمغه (مُهر)، اولکا (کشور، مملکت) و یا تومان (بمعنی واحد اداری) که دورفر به عنوان نمونه ذکر میکند، در فارسی امروزه به کار برده نمیشود، اگر چه هنوز بخشی دیگر از این وامواژه های ترکی و مغولی در فارسی همچنان کاربرد دارد (مانند آقا، قربان، چمن، قورمه).

در آسیای میانه هم همین طور: از قرن بیستم به بعد، بخصوص در زبان کتبی، مثلا تاجیکی تاجیکی تر ( یعنی ایرانی تر) و اوزبکی اوزبکی تر شده است. حکومت ها سعی کرده اند زبان رسمی و کتبی خود را از عناصر «غیر خودی» همسایگانشان حدالامکان «پاک» کنند اما با اینهمه، تاثیر متقابل این زبان ها به همدیگر بخصوص در زبان محاوره و بعضی حوزه ها مانند شعر، ادبیات و دین همچنان پا بر جاست.

همچنانکه گفتیم، خاورشناسان اروپائی و بخصوص گرهارد دورفر در بررسی تاریخ تاثیر زبانشناختی ترکی بر فارسی به آثار ادبی، تاریخی، سیاحتنامه ها، فرهنگ لغات و دیگر آثار مکتوبی تکیه کرده اند که در این ۱۰۰۰ و حتی بیشتر سال گذشته نوشته شده اند.

یکی از این آثار تاریخ «عالم آرای صفوی» از تاریخ ۱۰۸۶ ه.ق. (۱۶۷۵ م.) یعنی بعد از شاه عباس اول است که به گواهی بسیاری از دانشمندان اگرچه ارزش تاریخی اش زیاد نیست، اما حاوی اطلاعات بسیاری در مورد زبان و واژگانی است که در آن دوره در امور درباری، دیوانی و لشکری و حتی مناسبات دینی و تصوفی بکار میرفته است.

ویژگی دیگر این اثر در آن است که نویسندۀ آن اگرچه ناشناس باقی مانده، اما از سبک انشاء و انتخاب لغات و اصطلاحات تقریبا شکی نیست که ترکی زبان بوده و فارسی مکتوب او اگر چه روان بوده، اما اینجا و آنجا، با فارسی ادبی و «فصیحی» که در آثار دیگر همزمان میتوان یافت، متناسب نبوده و حتی گهگاه ظاهرا مولف بعضی لغات و اصطلاحات را بطور تحت اللفظی از ترکی به فارسی ترجمه کرده است. این هم اثر فوق را از نظر بررسی تاثیر ترکی بر فارسی حدودا ۳۵۰ سال پیش جالب و در خور تامل میکند.

آقای یدالله شکری این کتاب را تصحیح و همراه با حواشی بسیار جالبی در سال ۱۳۵۰ در تهران منتشر کرده است.

کار روی این اثر با دقت آکادمیک بسیار انجام گرفته است. از جمله، مقدمه جالب کتاب توضیحاتی ضروری در باره «عالم آرا» های دوره صفوی میدهد تا درک مقام این «عالم آرا» بهتر حاصل شود. در ضمن، به غیر از مقایسۀ نسخه های گوناگون این کتاب ودر صورت فرق بین لغات و تعابیر، رای بر صحت یکی از آنها انجام گرفته و ضمنا به پایان کتاب حواشی و توضیحات، استدراکات و تصحیحات، فهرست نام کسان، فهرست جاینام ها، فهرست نام قبیله ها، طایفه ها، فرقه ها، دین ها و مذاهب و بالاخره «فهرست لغات و ترکیباتی» علاوه شده که در اثر، جلب توجهی ویژه میکنند. همین «فهرست لغات و ترکیبات» بنظر من از جمله منابع با ارزشی است که از دیدگاه تاثیر ترکی بر فارسی در تاریخ زبانشناسی کل ایران آموزنده است.

من بدون آن که در هرموردی توضیح و یا نظری داشته باشم، مواردی را که احتمال دخیل بودن بعضی لغات و اصطلاحات از ترکی و یا ترجمه نا متعارف آنها از ترکی به فارسی بوده و یا بعضی لغات و اصطلاحات از نقطه نظر ریشه هایشان برایم ناروشن و سوال برانگیز بوده، آنها را علامت گذاری کرده ام.

از میان لغات و اصطلاحات نامبرده

  • بعضی ها برای من از نظر معنی کاملا روشن نیستند واما در محیط جمله، معنائی قابل گمانه زنی دارند (مانند جغه، فتراک)،
  • در مورد بعضی ها ریشه آنها احتما ترکی ( ویا مغولی) است (مثلا جنق–چنق، تومان)،
  • ریشه بعضی ها دقیقا معلوم نیست در اصل ترکی است یا فارسی، در حالیکه از نظر زبانشناختی و تاریخی میتوان برای هریک از این مدعا ها دلیلی آورد (مثلا کوچه، تالان)،
  • بعضی اصطلاحات ظاهرا ترجمه نامتعارف از اصطلاحات ترکی هستند (مثلا: «گوش انداختن» به معنی گوش کردن از «قولاق آسماق» ترکی. نمیدانیم، شاید درترکی آن دوره اصطلاحی مانند «قولاق آتماق» بمعنای تحت اللفظی«گوش انداختن» یعنی گوش کردن مانند «گؤز آتماق» بمعنی نظرکردن وجود داشته که بعد ها از بین رفته)،
  • در مورد بعضی اصطلاحات معلوم نیست اصل آن معنا از ترکی است یا از فارسی (و یا زبانی دیگر مانند عربی) (مثلا سینه کوه برای «داغین دؤشی» و یا «به راه بردن» فارسی در مقابل «یولا گتیرمک» ترکی)
  • ضمنا بعضی لغات و یا اصطلاحات اگر چه در ایران معمولا دیگر کار برد ندارند اما هنوز در آسیای میانه و یا جمهوری آذربایجان به کار برده میشوند (مانند «سورسات» بمعنای وسایل، آلات و ادوات و یا «سرانجام دادن» بمعنی دستور دادن).

و بالاخره باید گفت در این موارد مقایسه زبانها و آثار مختلف و نتیجه گیری ها و گمانه زنی ها هم باید مثل همیشه طریق احتیاط را از دست نداد. از جمله باید در نظر گرفت که:

  • طبیعتا یک اثر مکتوب نمیتواند به تنهائی نشان دهنده یک جریان و یا پدیده زبانی در دوره ای چند صد ساله و حتی فقط در آن مرحله بخصوص باشد.
  • طبیعی است که تاثیر ترکی و یا هر زبان دیگری در یک اثر مکتوب تا حد زیادی مربوط به موضوع آن اثر است. مثلا همان طور که در آثار دینی نقش زبان عربی بیشتر است، این کتاب هم اساسا در باره امور درباری، دیوانی ولشکری است و میدانیم که نفوذ زبان ترکی در این حوزه ها بمراتب بیشتر از حوزه علوم و یا زبان و ادبیات و یا تجارت و کشاورزی بوده است. بنا براین نتیجه گیری هائی که مبتنی بر این اثر هستند نمیتوانند به کل ادبیات مکتوب فارسی حتی فقط در دوره صفوی تعمیم داده شوند.
  • همچنین سبک و زبان هر مولف فرق میکند و بخصوص زبان و سبک و واژگان این مولف که ظاهرا ترکی زبان بوده و فارسی او به تشخیص مصحح اثر آقای شکری خالی از اشکال نبوده است. با این ترتیب تنها این کتاب نمیتواند نمایانگر روند عمومی در ادبیات فارسی و تاثیر ترکی بر زبان فارسی در دورۀ صفویان باشد.
  • و در نهایت میدانیم که بسیاری از این واژه ها و یا تعابیر و اصطلاحاتی که در این فهرست می بینیم و همچون نشانه های تاثیر ترکی بر فارسی ارزیابی مینمائیم، مدتها ست که دیگر در فارسی کنونی بکار برده نمیشود. به همین ترتیب بسیاری از لغات و اصطلاحات ترکی عثمانی که غالبا اصل فارسی و یا عربی داشتند دیگر در ترکی معاصر مورد استفاده قرار نمیگیرند و کلمات و اصطلاحات جدید و باصطلاح «بومی» ترکی جایگزین آنها شده اند.

همۀ این عوامل باعث میشوند که نتوانیم نتیجه گیری هائی را که هر کس ممکن است از مطالعه «عالم آرای صفوی» ویا هر کتاب علیحده دیگر بکند، به کل زبان فارسی تعمیم دهیم. اما بی شک این اثر دورۀ صفوی نیز به سهم خود جلوۀ خوبی از تاثیر ترکی بر زبان مکتوب فارسی است و از این نقطه نظر بسیار جالب و در خور مطالعه است (۴).

منابع

(۱) روابط ایرانیان و ترکان در اواخر دوره ساسانیان، به انگلیسی، در تاریخ کمبریج ایران، سال ۲۰۰۰، جلد ۳، قسمت ۱، ص ۶۱۳، به فارسی، تهران ۱۳۸۰، ص ۷۲۷-۷۳۹)

(2) Golden, P.: An Introduction to the History of Turkic Peoples, Harrasowitz, Wiesbaden, 1992 (380-409)

(3) Doerfer, G.: Türkische und mongolische Elemente im Neupersischen. Unter Berücksichtigung älterer neupersischer Geschichtsquellen, vor allem der Mongolen- und Timuridenzeit. I: Mongolische Elemente in Neupersischen, Wiesbaden, 1963; II: Türkische Elemente im Neupersischen, alif bis tā, Wiesbaden, 1965; III: Türkische Elemente im Neupersischen, ǧīm bis kāf, Wiesbaden, 1967; IV: Türkische Elemente im Neupersischen (Schluß) und Register zur Gesamtarbeit, Wiesbaden, 1975

(4) Knüppel, M.: Turkic Loanwords in Persian, in: Encyclopaedia Iranica online, retrieved on February, 17, 2017

به سه برگ این فهرست که  انتخاب کرده ام توجه فرمائید:

از فهرست لغات و ترکیبات عالم آرای صفوی

از فهرست لغات و ترکیبات عالم آرای صفوی

از فهرت لغات و ترکیبات عالم آرای صفوی

منابع

(۱) روابط ایرانیان و ترکان در اواخر دوره ساسانیان، به انگلیسی، در تاریخ کمبریج ایران، سال ۲۰۰۰، جلد ۳، قسمت ۱، ص ۶۱۳، به فارسی، تهران ۱۳۸۰، ص ۷۲۷-۷۳۹)

(2) Doerfer, G.: Türkische und mongolische Elemente im Neupersischen. Unter Berücksichtigung älterer neupersischer Geschichtsquellen, vor allem der Mongolen- und Timuridenzeit. I: Mongolische Elemente im Neupersischen, Wiesbaden, 1963; II: Türkische Elemente im Neupersischen, alif bis tā, Wiesbaden, 1965; III: Türkische Elemente im Neupersischen, ǧīm bis kāf, Wiesbaden, 1967; IV: Türkische Elemente im Neupersischen (Schluß) und Register zur Gesamtarbeit, Wiesbaden, 1975

(3) Knüppel, M.: Turkic Loanwords in Persian, in: Encyclopaedia Iranica online, retrieved on February, 17, 2017

 

 

اگر خواستید، میتوانید همه این فهرست را در این دو لینک مطالعه کنید:

فهرست لغات و ترکیبات عالم آرای صفوی، بخش یکم

فهرست لغات و ترکیبات عالم آرای صفوی، بخش دوم

 

آخرین روزهای غلام یحیی در ایران

GhYahya

کتاب «خاطرات ژنرال غلام یحیی (۱۹۰۶-۲۰۰۶)» که در سال ۲۰۰۶ در باکو به ترکی آذری چاپ شده است، می‌تواند به بعضی پرسش‌ها و جزئیات ماجرای فرقه دمکرات آذربایجان روشنی بیافکند، اگرچه بنظر می‌رسد آهنگ تقریبا همه این خاطرات و جزئیات حوادث در تعریف و یا توجیه شخص مولف کتاب یعنی خود غلام یحیی نوشته شده است. در اینجا ما به خلاصه سه صفحه از کتاب (ص ۷۸ تا ۸۲) که به نوزدهم تا ۲۲-ام آذر ۱۳۲۵ یعنی روزهای پایانی و فرار رهبری فرقه به شوروی مربوط می‌شود، بسنده خواهیم کرد.

این بخش از خاطرات غلام یحیی از زمانی شروع می‌شود که او بعد از قرارداد تحویل زنجان از طرف فرقه به حکومت مرکزی که مطابق قراردادی بین پیشه وری و حکومت تهران قبول شده بود، همراه با دسته‌های فدائی تابع خود به میانه عقب نشینی می‌کند. با فرض راستگوئی فرمانده فدائیان فرقه دمکرات در این کتاب خاطرات، خلاصه آنچه که او در این چند صفحه می‌نویسد، این است:

غلام یحیی تا ۱۹-ام و یا ۲۰-ام آذر ۱۳۲۵ در میانه بوده است. در اینجا او دو چیز متضاد می‌گوید: از سوئی ادعا می‌کند که آنها برنامه حمله دوباره به زنجان را داشتند و از سوی دیگر علاوه می‌کند که «وضع ما هیچ خوشایند نبود» و «توپ‌های ما گلوله نداشت.» غلام یحیی سپس علاوه می‌کند که «درست همان وقت بود که از تبریز دستور آمد که بدون هیچگونه اقدامی (نظامی) به تبریز برویم.» اما او نمی‌گوید که منظور از رفتن به تبریز ترک ایران و مهاجرت به شوروی بوده است. همان جاست که او می‌نویسد رئیس بانک میانه را پیش خود خوانده و جویای پول نقد موجود در بانک شده و در پایان صحبت دستور داده است که رئیس بانک «۲۰۰ هزار تومان پول دولت» را «جهت خرج برای فدائیان» به آنها بپردازد. غلام یحیی از مدیر بانک می‌پرسد موجودی بانک جقدر است؟ او جواب می‌دهد ۲۰۰ هزار تومان پول دولت و ۸۰ هزار تومان «پول مردم.» او می‌نویسد «دستور دادم ۲۰۰ هزار تومان را برای خرج فدائیان بردارند و آن ۸۰ هزار تومان پول مردم در بانک بماند.» (در بعضی منابع، از جمله اینجا، ادعا شده است که غلام یحیی هنگام پناهنده شدن به شوروی گویا «دو و نیم میلیون ریال» از پول دولت را با خود به شوروی برده است).

تا اینجا غلام یحیی ظاهرا نمی داند و یا نمی‌نویسد که آنها بزودی به شوروی خواهند گریخت. ظاهرا صبح روز ۲۱-ام آذر او خود را به تبریز می‌رساند و به مرکز فرقه رفته سراغ پیشه وری را می‌گیرد. اما در جواب، همه به او با حیرت نگاه می‌کنند که گوئی می‌خواهند بگویند مگر از تحولات اخیر بیخبر هستی؟ گویا غلام یحیی تازه می‌فهمد که محمد بیریا بجای پیشه وری صدر فرقه شده و پیشه وری همراه با چند تن دیگر از رهبران فرقه به باکو گریخته است.

هنگامیکه غلام یحیی همراه با چند تن از نزدیکان فدائی خود به تبریز می‌رسد، پیشه وری همراه با دو سه نفر از دیگر رهبران درجه یک فرقه تبریز را به سوی مرز جلفا ترک کرده بودند.

البته این هم عجیب است که او بعنوان یکی از رهبران درجه یک فرقه از فرار پیشه وری و تغییر شخص اول فرقه خبر نداشته است. اما در همین جا او می‌نویسد «به ما گفته بودند که باید برویم» (یعنی ایران را به قصد شوروی ترک کنیم) اما نمی‌گوید چه کسی و کِی به آنها و مشخصا به او این را گفته است.

غلام یحیی در اینجا به نکته‌ای هم اشاره می‌کند که جالب است و این در باره فریدون ابراهیمی دادستان حکومت فرقه است که گفته می‌شود با حکم او ده‌ها نفر اعدام شده بود. غلام یحیی قبل از حرکت بسوی مرز شوروی، ابراهیمی را می‌بیند که «با احوالی نسبتا ناراحت» به غلام یحیی می‌گوید که «وقتی رفقا می‌رفتند به من هم پیشنهاد نکردند که با آنها بروم و بهمین جهت من هم همینجا می‌مانم.» می دانیم که فریدون ابراهیمی بعد‌ها محاکمه و تیرباران می‌شود.

غلام یحیی آنگاه ابتدا خانواده اش رابا اتوموبیلی که «فرستاده بودند» به مرز جلفا می‌فرستد و بعد خودش مدتی منتظر بعضی فدائی‌ها (نمی‌گوید کی و چند نفر) می‌شود و سپس سوار اتوموبیلی که «فرستاده بودند» شده از طریق مرند به جلفا می‌رود. او درآنجا می‌بیند که فرقه چی‌ها و خانواده هایشان در آنجا جمع شده‌اند. مرزبانان شوروی به او و خانواده اش هم اجازه گذشتن از مرز و ورود به اتحاد شوروی را می‌دهند. غلام یحیی در باره تاریخ دقیق این تحولات چیز مشخصی نمی‌گوید، اما حادثه گذشتن از مرز جلفا باید ۲۱ و یا ۲۲-ام آذر سال ۱۳۲۵ بوده باشد.

قبر غلام یحیی دانشیان در گورستان مشاهیر باکو
قبر غلام یحیی دانشیان در گورستان مشاهیر باکو

غلام یحیی دانشیان فرمانده نیروی «فدائیان» فرقه دمکرات آذربایجان بود که همراه با نیروهای شبه نظامی «قزلباش» نیروی نظامی حکومت یکساله فرقه در آذربایجان (۱۳۲۴-۱۳۲۵) را تشکیل می‌داد.

غلام یحیی در کودکی همراه پدرش برای کار در معادن نفت به باکو رفته و در آنجا عضو حزب کمونیست شوروی شده بود. در اوج سرکوبی‌های استالینی در سال‌های ۱۹۳۶-۳۷ اکثر ایرانیان مقیم باکو را اخراج کرده به ایران پس فرستادند. اعضای رهبری حزب کمونیست ایران را هم که به تازگی از ایران به باکو و دیگر مناطق شوروی فرار کرده بودند، اعدام نمودند.

این، در عین حال دوره جنگ جهانی دوم بود و مسکو تلاش داشت همزمان با اقدامات کلان سیاسی و نظامی، در کشور‌های همسایه خود نیز جای پای مطمئنی برای خود باز کند.

در سال‌های ۱۹۳۰ ارتش شوروی برای آمادگی به جنگ، بسیجی در دانشگاه‌های شوروی به راه انداخت که طبق آن هزاران کادر با دانش به زبان، تاریخ، اقتصاد، تجارت، سیاست و مسائل استراتژیک کشور‌های فعال در جنگ و یا همسایه شوروی تربیت می‌شدند. کمیسیون مشترکی عبارت از مسئولان کمیته تحصیلات عالی و وزارت دفاع شوروی برنامه تحصیل زبان و رشته بخصوص دانشجویان را معین می‌کرد. در مورد ایران این افراد اساساً از جمهوری شوروی آذربایجان بودند. از بین معروف ترین آنها می‌توان از نویسنده میرزا ابراهیموف و «شاعر خلق» سلیمان رستم نام برد که جزو «پیشاهنگان» اداره جاسوسی «گوپ» برای قبولاندن نظام شوروی به آذربایجانیان ایران به حساب می‌آمدند و این کار را از طریق شعر، ادبیات و تبلیغ زبان مادری انجام می‌دادند. زیر دست این عده ده‌ها نفر از ایرانیانی کار می‌کردند که برای کار به باکو رفته بودند و یا تمایلات کمونیستی داشتند و بطور مستقیم و یا غیر مستقیم به خدمت ارتش سرخ و حزب کمونیست اتحاد شوروی در آمده بودند. افراد این گروه نسبتاً بزرگ یا قبل از اشغال ایران از طرف ارتش سرخ (۱۹۴۱) و یا همزمان با آن به ایران آمدند و به کار‌های تبلیغاتی پرداختند و دیر تر در حکومت فرقه دمکرات و گروه‌های مسلح آن یعنی «فدائیان» نقش مؤثری بازی کردند.

غلام یحیی که از نقطه نظر حزب کمونیست، همچون یک ایرانی وفادار و سرسخت در راه کمونیسم و منافع «کشور شوراها» به شمار می‌آمد نیز جزو گروهی از ایرانیان کمونیست مقیم باکو بود که همراه با کارگران عادی ایرانی در سال ۱۹۳۷ به ایران فرستاده شد. او چون اهل سراب بود به آنجا فرستاده شد و در آنجا با ایجاد دسته‌های مسلح محلی و به کمک ایجاد شورش‌های دهقانی و دست اندازی به روستاها، افراد و قدرت نظامی خود را افزایش داد. بعد از تاسیس فرقه دمکرات در سال ۱۳۲۴، غلام یحیی که به عضویت حزب توده در آمده بود، با قبول دعوت پیشه وری وارد فرقه شد و بزودی بخاطر فعالیت‌های مسلحانه‌ای که در روستاهای اردبیل، سراب و میانه کرده بود، فرمانده «فدائیان» فرقه یعنی باصطلاح «ارتش ملی» حکومت فرقه تعیین شد.

مرحوم آیت الله طالقانی که بلافاصله بعد از تحویل زنجان به دولت مرکزی از این شهر و وضع و احوال مردم و همچنین یاقیمانده دمکرات‌ها و فرقه چی‌ها دیدن کرده بود، در این مورد شرح مفصلی دارد که از نظر یادآوری نقش غلام یحیی نیز حائز اهمیت است.

غلام یحیی سابقه خدمت در ارتش ایران نداشت. معلوم نیست که آیا او در مدت اقامت خود در باکو و عضویت در حزب کمونیست شوروی وارد ارتش شوروی و یا سازمان اطلاعات نظامی آن (گوپ) شده بود یانه. آنچه که روشن است اینکه غلام یحیی بدنبال فعالیت‌های خود در روستاهای سراب، اردبیل و میانه، بدون طی مراتب ارتش ایران و یا شوروی، از طرف پیشه وری عنوان «ژنرال» را دریافت کرده است.

بعد از شکست فرقه و فرار رهبران آن به شوروی، پیشه وری در یک سانحه اسرارانگیز اتوموبیل به قتل رسید. گفته می‌شود غلام یحیی نیز در همان اتوموبیل بود و زخمی شد. جای پیشه وری را در صدارت «فرقه در تبعید» ابتدا شخصی بنام قاسم چشم آذر و سپس غلام یحیی گرفت. در همان مهاجرت در شوروی، رهبران حزب توده و فرقه دمکرات آذربایجان تصمیم به ادغام این دو سازمان در تبعید گرفتند و غلام یحیی عضو هیئت اجرائیه حزب توده شد.

او که  در سال ۲۰۰۶ (و یا ۱۹۸۶) در باکو فوت نمود در «گورستان مشاهیر» باکو به خاک سپرده شد. کتاب «خاطرات» دانشیان سال درگذشت او را ۲۰۰۶ قید می کند، در حالیکه روی سنگ قبر او ۱۹۸۶ نوشته شده است. 

با استفاده از:

General Qulam Yehya (1906-2006): Xatirelerim, Baki 2006

ترجمه فارسی خاطرات با مقدمه‌ای پژوهشی: مرادی مراغه‌ای، علی: خشم و هیاهوی یک زندگی: زندگی و خاطرات غلام یحیی دانشیان، تهران ۱۳۸۸

David Nissman: The Soviet Union and Iranian Azerbaijan. Use of Nationalism for Political Penetration, 1986

Touraj Atabaki: Azerbaijan: Ethnicity and the Struggle for Power in Iran, 2000

more-e1497357658356

تبریز یک روز بعد از فرقه

دو برگ از آخرین شماره روزنامه «آذربایجان» از ۲۰ آذر ۱۳۲۵
دو برگ از آخرین شماره روزنامه «آذربایجان» از ۲۰ آذر ۱۳۲۵

AZ2

مطالعه آخرین شماره روزنامه «آذربایجان» از ۲۰ آذر ۱۳۲۵ بسیار جالب است. اگر آخرین اعلامیه فرقه از تبریز را که در این شماره روزنامه نامبرده درج شده است در چارچوب شرایط آن روز ها بگذاریم و با اطلاعات و خاطرات افراد مختلف مقایسه کنیم، این بررسی می تواند فوق العاده آموزنده هم باشد.

این آخرین شماره روزنامه مزبور بود که در ایران چاپ شد. شب بیستم به بیست و یکم آذر ۱۳۲۵ حکومت پیشه وری سقوط کرد. بعد از آن روزنامه «آذربایجان» «در مهاجرت» یعنی در باکو منتشر شد.

چاپ و پخش این شماره فقط چند ساعت قبل از آن اتفاق افتاد که پیشه وری و دیگر رهبران رده بالای فرقه سوار اتوموبیل های کنسولگری شوروی شده تبریز را به قصد باکو ترک کنند. توضیح این که مقامات مسئول باکو به دستور میرجعفر باقروف رئیس حزب کمونیست آذربایجان شوروی که مجری اصلی برنامه مسکو در رابطه با آذربایجان ایران بود، به رهبران فرقه دستور داده بودند که فقط رده بالای فرقه به شوروی پناهنده میشوند. بقیه و بخصوص افراد رده های میانه و پائین باید بمانند و تا «شهادت» به «مبارزه» ادامه دهند (شاید راینه، ۳۴۷-۳۵۰.)

می دانیم که این دستور چندان اجرا نشد و در روز های بعد، تعداد زیادی، احتمالا چند هزار نفری که کادرهای میانه و حتی پائین فرقه بودند هم بدنبال رهبری، به شوروی گریختند.

مهم ترین مطلبی که در این آخرین شماره روزنامه «آذربایجان» به چشم می خورد، سرمقاله آن با تیتر «اعلامیه مشترک فرقه دمکرات آذربایجان و شورای مرکزی اتحادیه های سندیکائی آذربایجان» با امضای سید جعفر پیشه وری و محمد بیریاست که در آخرین روزهای فرقه به جای پیشه وری رئیس فرقه انتخاب شده بود. در این اعلامیه بلند بالای فرقه که خطاب به «کارگران و روشنفکران آزادیخواه، زنان شرافتمند و مردان با ناموس آذربایجان» نوشته شده است، گفته می شود که آنها و همه آذربایجانیان در این روز حساس باید همه نیروها را صرف مبارزه در «جبهه» کرده و به «مبارزه» ادامه دهند، چرا که این، «مرحله ای نو» در «مبارزه فرقه» است و «پیروزی بیشک از آن فرقه خواهد بود»…

این در حالی است که چند ساعت بعد از تالیف و انتشار این اعلامیه یعنی در شب ۲۰-ام به ۲۱-ام آذر، پیشه وری و دیگر رهبران درجه یک فرقه با سراسیمگی تبریز و ایران را ترک کردند. در تبریز هنوز از ارتش مرکزی ایران خبری نبود.

اسنادی که بعدا فاش شدند نشان می دهند که تصمیم عقب نشینی ارتش شوروی از آذربایجان که حامی اصلی فرقه بود و به حال خود رها کردن فرقه چند ماه قبل از آن در مسکو گرفته شده بود و باکو که مجری دستورات مسکو بود، از آن با خبر بود و حتی موظف به اجرای برنامه عقب نشینی فرقه شده بود.

یکی از خاطرات انگشت شمار و مهمی که در دوره حکومت یکساله فرقه نوشته شده اند، متعلق به مرحوم حاج میرزا عبدالله مجتهدی مجتهد بنام تبریزی است که چند سال پیش در تهران چاپ شد. او در خاطرات مورخه روز ۲۱ آذر ۱۳۲۵ یعنی یک روز بعد از سقوط فرقه می‌نویسد:

«پنجشنبه ۲۱ آذر

با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. قبل از طلوع آفتاب توسط نوکری که برای خریدن نان صبحانه بیرون رفته بود ، مطلع شدیم که اوضاع به کلی برگشته است. اهل شهر بر علیه حکومت پیشه وری قیام نموده و شهر را متصرف شده‌اند. فدائی ها و مهاجرها را خلع سلاح نموده و دسته دسته مردم شهری که مسلح شده اند، مشغول تعقیب و دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها می‌باشند. پیشه وری فرار کرده‌است. نظمیه به تصرف اهل شهر در آمده‌است و مهاجر هائی که در خانه های مصادره شده سکونت (داده) شده بودند، بیرون ریخته شده‌اند. از هر طرف صدای تیر، تفنگ و مسلسل که به خوبی از همدیگر متمایز بودند، شنیده می‌شد.»

منبع: میرزا عبدالله مجتهد تبریزی: بحران آذربایجان (سالهای ۱۳۲۴-۱۳۲۵ ش)، تهران 1387

دو روز بعد وقتی ارتش مرکزی ایران وارد تبریز شد، خبری از «حکومت» فرقه و دسته «فدائیان» و باصطلاح «قزلباش» آنها نبود… آنها یا فرار کرده بودند و یا خود مردم محل با آنها «تصفیه حساب» نموده بودند. در خلاء یکی دو روزه میان فرار رهبران و فعالین فرقه و آمدن ارتش مرکزی، بلبشو و بی قانونی ایجاد شده‌بود…

ظاهرا حاج علی شبستری رئیس «مجلس ملی» فرقه که بعدا طبق توافق با دولت مرکزی تبدیل به «مجلس ایالتی» شده بود، از نمایندگان انگشت شمار فرقه بود که هنوز در شهر مانده بود…

کنسول ایالات متحده در تبریز این خاطرات را از روز بعد از فرار رهبران فرقه می‌نویسد:

 

تلگرام 801-00/12-1246»
از کنسول تبریز (ساتن) به وزیر خارجه
تبریز ۱۲ دسامبر ۱۹۴۶
(دریافت شده: ۱۶ دسامبر، ۱:۱۴ بعد از ظهر)

(…)

افراد غیر نظامی بسیاری مسلح شده‌اند و سرگرم شکار دمکرات های سابق هستند، اما بی نظمی کلی چندان زیاد نیست. گهگاه تیراندازی‌ها بگوش می‌رسد، اما هدف این تیراندازی‌ها معلوم نیست. من به کاخ استانداری رفتم، اما آنجا عملا خالی بود به استثنای (حاجی علی، – م) شبستری رئیس انجمن ایالتی ( قبل از آن رئیس «مجلس ملی» فرقه، – م) که با صداقت تمام کوشش می‌کرد بصورت نمادین نشان دهد که اوضاع تحت کنترل است. او بین دمکرات ها فردی بود که بیش از دیگران مورد احترام مردم بود و حالا بنظر می‌رسد صرفا تحت تاثیر احساسات وطندوستانه عمل می‌کند. به او گفتم می‌خواهم در این دوره ناروشنی هر کمکی از دستم بر می‌آید، انجام دهم تا از خشونت جلوگیری شود. او اظهار امتنان بسیاری کرد و گفت تمام شب بیدار بوده و می‌خواهد تا زمانی در این صندلی اش بنشیند و صبر کند که قوای دولت مرکزی بیایند. وقتی آنجا را ترک کردم، ابتدا سربازان مسلح را دیدم که قبلا هم دیده بودم اما بعدا فهمیدم که آنها آسوری هائی بودند که از کشته شدن هراس داشتند و می‌خواستند من آنها را به محل امنی ببرم. به آنها آگفتم که برای پیشگیری از هرج و مرج هرچه از دستم برآید خواهم کرد، اما آنها باید در همانجا که بودند، بمانند.

آنگاه به مقر دمکرات ها رفتم و دیدم آنجا تخلیه شده، بجز چند سرباز سرتاپا مسلح که نمی‌دانستند نگهبانی چه کسی را باید بکنند. آنها بمن گفتند که بیریا، رهبر اتحادیه کارگری (محمد بیریا رئیس اتحادیه کارگری، وزیر فرهنگ و در آخرین روزها جانشین پیشه وری، – مترجم) در درون ساختمان است اما وقتی من درون ساختمان رفتم، دیدم یک عضو سرگردان کمیته آنجاست که از هیچ چیز خبر ندارد. دفتر پیشه وری که تا روز پیش مرکز قدرت دولتی بشمار می‌رفت، پر از آشغال هائی مانند پس مانده‌های نان، تخم مرغ، استکان‌های خالی و ته سیگار بود. اینها آثار آخرین ساعات ناروشنی بودند. هیچ کس نمی‌داند که پیشه وری کجاست. شنیدم به اتوموبیل بیریا حمله شده و او را به بیمارستان شوروی برده‌اند. رفتم تا شاید او را بیابم. درهای بیمارستان را بسته بودند و جمعیت خشمگینی که جلوی در بیمارستان بود، اتوموبیل این محبوب ترین فرد دمکرات ها را تخریب کرده‌بودند. پزشکان به من گفتند که بیریا در بیمارستان بود اما از درعقب گریخته است. من با اتوموبیلم باز در شهر به راه افتادم. گروه های مردم که همینطور بدون هدف حرکت می‌کردند، تا پرچم اتوموبیل مرا می‌دیدند، اظهار شادمانی میکردند. در نزدیکی ما تیرپرانی بگوش می‌رسید، اما من فقط در یک نقطه خیابان اصلی یک لکه خون دیدم که بنظرم نتیجه کشته شدن یک نفر بود. بالاخره جاوید (سلام الله جاوید، استاندار آذربایجان در حکومت فرقه دمکرات، – م) را یافتم که گفت فقط تعداد کمی قوای انتظامی باقی مانده‌اند و او امیدوار است که ارتش ایران یا امروز و یا فردا برسد.  این خبری نا امید کننده بود، چرا که من نگران آن بودم که اگر نیمه شب شود و قوای دولت هنوز به شهر نرسند، چه خواهد شد. هر آنچه از دست من برمی‌آمد، انجام دادم و انجام خواهم داد تا همچنان در شهر بگردم، تا احساس امنیت در دل مردم را تقویت نمایم. مابقی مربوط به زمان و تهران می‌شود.» (منبع: ۲۱ آذر ۱۳۲۵: نامه کنسول آمریکا در تبریز)

سراسیمگی در ترک ایران از سوی رهبران فرقه که در نامه فوق کنسول آمریکا و چند منبع دیگر می‌توان دید و دعوت فرقه از مردم به ادامه «مبارزه» چند ساعت قبل از گریختن از ایران که در آخرین سرمقاله روزنامه «آذربایجان» و دیگر منابع می‌خوانیم و مشاهده مي‌كنيم، می‌تواند نشاندهنده ریاکاری سالوسانه رهبران فرقه و گروه باقروف-آتاکیشی یف در باکو بوده باشد. اما دلیل چنین وضعی در عین حال شايد آن باشد که پیشه وری و دیگر رهبران فرقه خبری از برنامه مسکو و باکو دائر بر رها کردن فرقه در نیمه راه نداشتند.

در باكو میرجعفر باقروف رئيس حزب كمونيست آذربايجان شوروى اگرچه مجری فرمان‌های مسکو و استالین بود، ظاهرا برنامه‌های «آذربایجان بزرگ شوروی» خودش را هم داشت. اما فرقه دمکرات در نقش «مجری دوم» و  «پیاده نظام» برنامه های مسکو، بازنده اصلی بود.

البته برای تاریخ، این چیزی غیر عادی نبود. این فقط تکرار سناریوئی بود که در آن یک قدرت بزرگ یک نبروی در اصل ناچیز محلی را ابتدا ایجاد می‌کند، از آن استفاده حداکثر خود را می‌نماید و بعد از آنکه رسالت این نیروی محلی به پایان رسید، آن را به یک گوشه می‌اندازد.

——————

Scheid Raine, Fernande: Stalin, Bagirov and Soviet Policies in Iran 1939-1946, Ann Arbor, MI, 2000

more-e1497357658356

نامه استالین به پیشه وری و آخرين تقلّاى فرقه

یوزف و. استالین
ژوزف و. استالین

آنچه كه خواهید خواند اولین و تنها ترجمه كامل و فارسى نامه تاريخى ژوزف استالين رهبر حزب كمونيست شوروى به سید جعفر پيشه ورى رئيس فرقه دمكرات آذربايجان (ايران) است. پیشه وری براى مدت يك سال نخست وزير حكومت اين فرقه در تبريز بود كه چهار سال بعد از اشغال شمال ايران توسط ارتش سرخ، در ٢١ آذر سال ١٣٢٤ تاسيس و درست پس از يك سال با عقب نشینی قوای شوروی و بازگشت ارتش ایران به آذربایجان متلاشى شد.

در آخر بهمن ماه ۱۳۲۴ سفر احمد قوام نخست وزیر ایران به مسکو برای مذاکره با استالین ابتکاری بسیار زیرکانه  و درست در زمان لازم بود. احتمالا استالین نیز درحالی که خود را بالاخره ناچار به بیرون بردن قوای شوروی از ایران حس میکرد، تصور مینمود که میتواند در مقابل خروج قوای شوروی که  به هر حال لازم الاجرا بود، اقلا امتیاز استخراج نفت شمال ایران را به دست آورد.  در مقابل مسکو قبول میکرد که قوای نظامی خود را تا ماه مه همان سال یعنی خرداد ۱۳۲۵ از ایران خارج کند. ایران نیز متعهد میشد که در رفتار با حکومت فرقه راهی مسالمت جویانه در پیش گیرد به شرط آن که حکومت فرقه ملغی شده  یک «انجمن ایالتی» شود و فدائیان فرقه تبدیل به یک نیروی «نگهبان» (ژاندارمری) گردند. طبیعتا این اقدامات برای شوروی منافعی در برنداشت. تنها چیزی که مسکو را دلگرم میکرد امتیاز نفت شمال ایران بود. این هم یک جنبه توافقی بود که قوام در باره اصول آن  به استالین رضایت داد. این اصول در مسکو مورد قبول قرار گرفت اما چون یک رشته جزئیات قرارداد و از جمله شرایط امتیاز نفتی هنوز مورد توافق کامل نبود، قرارداد نهائی بین دو طرف قرار بود بعد از بازگشت قوام به تهران از سوی او و سفیر شوروی در ایران امضا شود.

حتی از همان ابتدای سفر قوام به مسکو نگرانی و دلهره ای جدی رهبران فرقه دمکرات را فراگرفته بود. آیا استالین آنها و حکومت فرقه را قربانی قرارداد ایران و شوروی کرده بود؟

چند هفته با اعمال و افزایش فشار بر مسکو برای تخلیه نیروهایش و ادامه مذاکرات تهران گذشت.

زیرکی اصلی قوام در پایان این دوره نهفته بود. دولت ایران پیوسته بهانه می آورد که چون مجلس پانزدهم هنوز انتخاب نشده، ابتدا می بایست انتخابات برگزار شود تا مجلس بتواند به توافقنامه نفتی ایران و شوروی رای دهد. اما برای قانونی بودن انتخابات، ایران نمیتوانست تحت اشغال باشد و بنا براین قوای خارجی باید ابتدا آذربایجان را ترک میکردند.

مسکو بالاخره این شرط را پذیرفت و توافقنامه مذکور در تهران به امضاء رسید.

شاید هم استالین خوب میدانست که امتیاز نفت شمال ایران خیالی بیش نیست. شاید او چاره دیگری جز امضای توافقنامه در پیش روی خود نمی دید و احتمال هرچند بعید امتیاز نفت، برای دیکتاتور شوروی در درجه نخست وسیله ای برای حفظ شخصیت و وزن سیاسی اش بود.

در این میان پیشه وری مرتبا به سرکنسول شوروی در تبریز و باقروف در باکو هشدار میداد که قوام به تعهداتش وفادار نخواهد بود. او در عین حال در پیام های خود به باقروف پیوسته ادعا می کرد که «تمام ایران آماده انقلاب است» و آنها، یعنی فرقه برای مقاومت در برابر تهران به اسلحه نیاز دارند.  تا آن آخرین ماه ها و حتی هفته ها، خود پیشه وری و دیگر رهبران فرقه ظاهرا از برنامه اصلی مسکو بی خبر بودند و یا نمی خواستند باور کنند که مانند بسیاری از نمونه های کلاسیک دیگر، آنها همچون یک نیرو و جریان محلی، مهره کوچکی در محاسبات کلان هستند که بعد از مصرف به دور انداخته خواهند شد.

اما استالین گوش شنوائی برای نگرانی های پیشه وری و هشدار های او درباره قوام و خواست هایش برای حمایت مسکو از «انقلابی در سرتاسر ایران» نداشت.

در هشتم خرداد ماه  ۱۳۲۵ تمام نیروهای شوروی از ایران خارج شدند.

نامه استالین به پیشه وری

تاريخ نامه استالین به پیشه وری هشتم ماه مه ۱۹۴۶ (۱۳۲۵) يعنى یک روز قبل از خروج کامل قوای شوروی از ایران است.

در اين نامه، استالين علل خروج نيروهاى شوروى از ايران را به پيشه ورى توضيح ميدهد. باور عمومى بر آنست كه فرقه دمكرات زير سايه ارتش اشغالگر شوروى بر سر كار آمده بود و با خروج آنها از ايران قدرت ايستادگى را ازدست داده متلاشى شده است. این نامه مُهر تائید استالین یعنی بالاترین مرجع مطلع در باره این گمانه زنی عمومی بشمار می رود.

متن این نامه که جزو اسناد «فوق‌العاده محرمانه» حزب کمونیست بود پس از فروپاشی اتحاد شوروی در دسترس عموم قرار گرفت، اما ظاهرا کسی جز «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» اصل و فتوکپی اصل این نامه را ندارد. متن نسخه برداری شده این نامه که اصلش به روسی است ابتدا در مجله دانشگاهی «انستیتوی تاریخ معاصر» آکادمی علوم فدراسیون روسیه درج گردید. در عین حال همین نسخه متن اصلی (نه فتوکپی اصل آن) در اختیار مرکز «مطالعات جنگ سرد» مؤسسه «وودرو ویلسون» واشنگتن قرار گرفت. همین متن از سوی ولادیسلاو م. زوبوک به انگلیسی ترجمه شد (۳).

این متن آنگاه با کسب اجازه از همین مرکز از سوی عباس جوادی به فارسی ترجمه شد که در سال ۲۰۱۱ در تارنمای «چشم انداز» منتشر شد. مشخصات اصل روسی سند درآرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه این است:

Archive of Foreign Policy of the Russian Federation

(AVP RF) AVP RF, f. 06, op. 7, p. 34, d. 544, ll. 8-9

با این همه، مترجم این نامه به فارسی، عباس جوادی، برای کسب اطمینان کامل، بررسی کوتاهی در آرشیوهای فدراسیون روسیه انجام داد. ظاهرا به راستی کسی فتوکپی اصل نامه استالین به پیشه وری را ندارد. به گفته چندین منبع، اصل نامه هنوز در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» در مسکو است اما ظاهرا اجازه فتو کپی برداشتن از آن را به هر کسی نمی دهند. اما دلیل دیگر و روشن وجود این نامه آن است که متن آن را برای اولین بارخانم  ناتالیا ایگورووا، دکتر علم تاریخ و عضو انستیتوی تاریخ عمومی آکادمی علوم روسیه خود در آرشیو دیده، عینا رونویسی کرده و برای اولین بار متن کامل این نامه را در سال ۱۹۹۴ در مجله همین انستیتو
Novaya I Noveishaya Istoriya, Nr. 3, May-June 1994
جزو مقاله ای با تیتر «بحران ایران ۱۹۴۵-۱۹۴۶» به چاپ رسانیده است:

نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 1
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 1
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 2
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 2
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 3
نامه استالین به پیشه وری در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 3

و اما متن کامل نامه استالین به پیشه وری از تاریخ هشتم ماه مه ۱۹۴۶:

به رفيق پيشه ورى

بنظر ميرسد شما دربررسى وضع داخلى ايران و همچنين بُعد بين المللى مسئله دچار اشتباه شده ايد.

اولا: شما ميخواهيد تمام خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان فورا برآورده شوند. و ليكن شرايط فعلى، تحقق اين برنامه را غير ممكن ميسازد. لنين خواست هاى انقلابى را بصورت خواست هاى عملى – تكرار ميكنم: بصورت خواست هاى عملى مطرح ميكرد و اين كار را زمانى انجام ميداد كه كشور در حال گذار از تجربه يك بحران انقلابى در اثر جنگى ناموفق با دشمنى خارجى باشد. اين وضع در سال ١٩٠٥ هنگام جنگ ناموفق با ژاپن و در سال ١٩١٧ هنگام جنگ ناموفق با آلمان موجود بود. اينجا شما ميخواهيد از لنين پيروى كنيد. اين، چيزى بسيار خوب و قابل تحسين است.

اما وضع كنونى ايران كاملا فرق ميكند. در ايران هيچ وضع عميقا انقلابى موجود نيست. در ايران تعداد كارگران كم است و آنها سازماندهى خوبى ندارند. دهقانان ايران هنوز فعاليت جدى از خود نشان نميدهند. ايران در حال جنگى بر عليه دشمن خارجى نيست كه باعث تضعيف دايره هاى انقلابى (حكومتى؟ -مترجم) از طريق يك شكست نظامى شود. نتيجتا در ايران شرايطى كه كارآمد بودن تاكتيك هاى سال هاى ١٩٠٥ و ١٩١٧ را تائيد كند موجود نيست.

ثانيا: مطمئنا اگر قواى شوروى در ايران باقى ميماندند شما ميتوانستيد روى موفقيت در امر خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان حساب كنيد. اما ما ديگر نميتوانستيم نيروهاى شوروى رادر ايران نگهداريم و آن هم در وهله نخست بدين سبب كه ادامه حضور آنها در ايران بنياد سياست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسيا را مختل ميكرد. بريتانيائى ها و آمريكائى ها به ما گفتند اگر نيروهاى شوروى ميتوانند در ايران بمانند در آنصورت چرا نيروهاى بريتانيا در مصر، سوريه، اندونزى، يونان و بهمين ترتيب نيرو هاى آمريكا در چين، ايسلند و دانمارك نتوانند بمانند. از اين جهت ما تصميم گرفتيم نيروهارا از ايران و چين بيرون ببريم تا اينكه اين بهانه را از دست بريتانيائى ها و آمريكائيها بگيريم، جنبش آزاديبخش در مستعمرات را دامن بزنيم و بدين ترتيب سياست آزاد سازى خود را حق بجانب تر و موثر تر نمائيم.

ثالثا: با اين تفاسير در رابطه با وضع ايران ميتوان چنين نتيجه گيرى كرد: در ايران بحران عميق انقلابى وجود ندارد. در ايران اوضاع جنگى با دشمنان خارجى موجود نيست كه در نتيجه يك شكست نظامى ارتجاع تضعيف شود و باعث بحران گردد. تا مدتى كه قواى شوروى در ايران بودند شما فرصت دامن زدن به مبارزه در آذربايجان و سازماندهى يك نهضت گسترده دمكراتيك با خواست هاى همه جانبه را دارا بوديد. اما نيروهاى ما ميبايست ايران را ترك ميكردند و چنين هم كردند. آنچه در ايران ميبينيم چيست؟ ما در اينجا شاهد نزاعى بين حكومت قوام و دواير طرفدار انگليس ايران هستيم كه نماينده ارتجاعى ترين عناصر ايران هستند. قوام در گذشته هر قدر هم كه ارتجاعى بوده باشد، بايد امروزه براى حفظ خود و حكومتش بعضى اصلاحات دمكراتيك را انجام داده و حمايت نيروهاى دمكراتيك ايران را جلب كند. تاكتيك ما در چنين شرايطى چه بايد باشد؟ بنظر من ما بايد از اين نزاع استفاده كنيم تا اينكه از قوام امتياز بگيريم، از او حمايت كنيم تا نيروهاى طرفدار انگليس را منزوى نمائيم و زمينه اى براى ادامه دمكراتيزه كردن ايران را مهيا كنيم. تمام توصيه هاى ما به شما مبتنى بر اين تشخيص است. البته در پيش گرفتن تاكتيك ديگرى هم ممكن بود: تف كردن به همه چيز، قطع رابطه با قوام و با اين ترتيب تضمين پيروزى مرتجعين طرفدار انگليس. اما اين ديگر نه يك تاكتيك بلكه حماقت ميبود. اين درواقع خيانت به امر خلق آذربايجان و دمكراسى ايرانى ميبود.

رابعا: طورى كه شنيده ام شما ميگوئيد ما شما را ابتدا به عرش اعلی برديم و سپس به قعر ادنى پرت كرده به شما بى احترامى نموديم. اگر اين شنيده هايم درست باشد، براى ما جاى تعجب است. واقعا چه اتفاقى افتاده است؟ در اينجا ما تكنيكى را بكار برده ايم كه هر انقلابى با آن آشناست. در هر شرايطى كه شبيه شرايط امروز ايران باشد، اگر كسى بخواهد حد اقل معينى از طلب هائى را از حكومت بدست آورد، در آنصورت جنبش بايد به راه خود ادامه دهد، از خواست هاى حد اقل فراتر رود و خطرى (فشارى، -مترجم) براى حكومت ايجاد كند تا اينكه دادن امتياز از سوى حكومت تامين گردد. اگر شما خيلى پيش نميرفتيد در شرايط كنونى ايران نميتوانستيد به اهدافى (امتيازاتى، -مترجم) نائل شويد كه حكومت قوام امروزه ناچار به تامين آن است. قانون جنبش انقلابى همين است. بى حرمتى به شما اصلا و ابدا مطرح نيست. بسيار عجيب است كه شما تصور ميكنيد ما شما را آلوده به لكه ننگ و بى احترامى كرده ايم. بر عكس، اگر شما عاقلانه رفتار كنيد و با حمايت معنوى ما خواهان قانونى شدن وضع واقعى و فعلى در آذربايجان شويد در آنصورت هم آذرى ها و هم ايران به شما بعنوان پيشاهنگ جنبش مترقى و دمكراتيك در خاورميانه احترام خواهد گذاشت.

ى. استالين

نامه بالا نكات مهم زير را براى اولين بار از زبان خود استالين رسما تائيد ميكند:

يكم: استالین در عین حال که میگوید باقی ماندن نیروهای شوروی میتوانست بقای حکومت فرقه را تامین کند، اضافه میکند که نيروهاى شوروى از ايران بيرون رفتند زيرا غرب تهديد كرده بود كه در غير آن صورت آنها هم ميتوانند در كشور هائى نظير مصر و اندونزى بمانند. عنصر فشار غرب بر استالین برای بیرون بردن نیرو هایش از ایران بار ها تحلیل و مطرح شده اما  تا جائیکه اطلاع داریم از سوی مقامات بلند پایه شوروی هرگز تائید نشده بود.

دوم: استالین مکررا تاکید میکند که حکومت قوام را باید بهرحال در مقابل «دایره های طرفدار انگلیس» در ایران حمایت کرد تا امتیازات و «اصلاحاتی» که قرار است قوام انجام دهد واقعا عملی شود.

سوم: استالین تائید میکند که پیشه وری از رفتار رهبری حزب کمونیست شوروی ناراضی و شاکی بوده و  بنظرش روسها او را ابتدا«به عرش اعلا برده بعد به قعر ادنی پرتاب کرده اند». اما ضمن بیجا شمردن این نگرانی پیشه وری، استالین میگوید برعکس، کوشش های پیشه وری و فرقه از این جهت نتیجه داده که در سایه این فعالیت های فرقه و پیشه وری، الان میتوان از حکومت قوام خواست اهداف و امتیازاتی را که قول داده است عملی کند. مدت ها ناظرین و تاریخنویسان گوناگون گفته بودند که یک انگیزه مهم روس ها در رها کردن پیشه وری و حکومت فرقه، وعده امتیاز استخراج نفت در شمال ایران از سوی قوام السلطنه بود اما این نکته هم پیوسته از طرف روس ها تکذیب میشد اگرچه روس ها بلافاصله بعد از اشغال شمال ایران و چند سال قبل از حکومت پیشه وری سیصد کارشناس نفتی خود را بدون اطلاع حکومت ایران به شمال ایران فرستاده بودند. در عین حال این نامه استالین رسما تائید میکند که مسکو به حکومت فرقه بعنوان وسیله ای برای گرفتن امتیازات و رسیدن به اهداف خود مینگریسته است.

نامه پیشه وری به رهبری شوروی

درست در بحبوحه آخرین روزهای حکومت فرقه، پیشه وری و چند تن از رهبران دیگر فرقه دمکرات نامه ای به «رهبری شوروی» می نویسند. این نامه که تاریخش ۱۷ آذر ۱٣۲۵ یعنی درست چهار روز پیش از ۲۱ آذر همان سال است،  پیش از سقوط حکومت پیشه وری به آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز تقدیم شده است تا به اطلاع «رهبری شوروی» رسانده شود. نامه که از سوی پیشه وری، پادگان ،شبستری، دکتر جاوید و غلام دانشیان امضاء شده در واقع  گله ای جدی و فوری اما محترمانه  از «دوست بزرگمان اتحاد شوروی» است که از حکومت فرقه خواسته بود محدود شدن اختیارات خود درمقابل دولت مرکزی ایران را قبول کند و مقاومتی از خود نشان ندهد.

از لحن نامه معلوم میشود که هنوز شوروی ها به رهبران فرقه دستور نداده اند که از ایران خارج شوند اما رهبری فرقه با احساس خطری قریب الوقوع و با زبانی نشانگر استدعا، خواهان «کمکی مختصر» و از جمله اسلحه برای مقابله با حمله ارتش مرکزی است. بعضی فراز های جالب از آن نامه:

«ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. (…)

خلق آذربایجان،‏‏ رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:

اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما براحتی قادریم این سلاحها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.

ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.

اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از  تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.) سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.

(…) مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد.« حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی بحساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست. (…)

مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. (…)

چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].»

این نامه را که اصلش به ترکی آذری است سیروس مددی به فارسی ترجمه و در تارنمای «اخبار روز» (۴) منتشر کرده است. به گفته آقای مددی، اصل سند با این مشخصات در «آرشیو سیاست خارجی فدراسیون روسیه» نگهداری میشود:
АВПРФ, ф.
۰۹۴, оп.٣٨ , п.٣۶۴A, д.۴۹, л.۱-۷
Федерации Архив внешней политики Российской

مورخ و سیاستمدار جمهوری آذربایجان جمیل حسنلی که خود پژوهشی در باره حکومت فرقه کرده و به چاپ رسانیده است (۵)  میگوید نسخه دومی از همین نامه با مشخصات زیر در «آرشیو دولتی جمهور آذربایجان درباره سازمان های سیاسی و جنبش های اجتماعی» (مخزن۱ فهرست ٨۹ پوشه۱۱۴ صفحه ۲۱٨- ۲٣۰) وجود دارد:
AR SPIHMDA
f.۱,s.٨۹,i.۱۱۴,v.۲۱٨-۲

معلوم نیست اصولا مضمون نامه پیشه وری به اطلاع کسی از رهبران بلند پایه حزب کمونیست و یا حکومت شوروی رسیده است یا نه.  اما از روند حوتدث میدانیم که رهبری شوروی، چه استالین و بریا و چه باقروف، به این تقاضاهای پیشه وری و رفقایش وقعی نگذاشتند.

به دنبال خروج نیرو های شوروی در خرداد ماه  ۱۳۲۵، پیشه وری بلافاصله طبق قرارداد تهران و مسکو و تحت فشار ماموران باکو که مجری اوامر مسکو بودند، با حکومت تهران توافقنامه ای را امضاء کرد که طبق آن حکومت فرقه به یک «انجمن ایالتی» و «مجلس ملی» آذربایجان به یک «انجمن محلی» تغییر یافت که وابسته به دولت مرکزی محسوب مبشدند. نیروهای فدائی» هم می بایست بتدریج لغو و در نیروهای انتظامی ایران مستحیل شوند.

با خروج قوای شوروی، دوره احیای حاکمیت دولت مرکزی در آذربایجان شروع شده بود – چه از طریق تحویل مسالمت آمیزقدرت فدائیان و چه زد و خورد و حمله حکومت مرکزی.

دیگر معلوم میشد که برای فرقه، پرده نهائی بازی آغاز شده است.

با اینهمه، احتمالا چهار روز پیش از ٢١ آذر یعنی در تاریخ تالیف نامه پیشه وری، رهبران فرقه از آنچه که بزودی در انتظار آنها بود خبری نداشتند چرا که اگر خبری میداشتند بعید بود سه چهار روز قبل از خروج برنامه ریزی شده آنان از ایران، از مسکو تقاضای اسلحه و یا اجازه برای اعلان استقلال کنند.

حکومت فرقه دمکرات آذربایجان که در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ رسما تاسیس یافته بود با وجود همه خبر ها و تحولات ناخوشایند برای رهبران فرقه، در نظر داشت سالگرد تاسیس این حکومت را جشن بگیرد. اما یک روز مانده به ۲۱ آذر ۱۳۲۵ نمایندگان باقروف به پیشه وری و دیگر رهبران بالای فرقه گفتند که بزودی چند ماشین می آیند تا آنها را به باکو ببرند.

پیشه وری به دوستان نزدیکش گفته بود که نمی خواست تبریز را ترک کند اما چاره دیگری برای آنها باقی نمانده بود.

روز بیستم آذر روزنامه  «آذربایجان» ارگان فرقه دمکرات آخرین شماره خود را در تبریز به چاپ رسانید که در آن پیشه وری از همه «برادران ایرانی» میخواست که «مقاومت کنند و برای آزادی و دمکراسی بجنگند». مطلب اصلی روزنامه، آخرین اعلامیه فرقه از تبریز بود که با شعار هائی میهن پرستانه مانند «زنده باد آزادی و استقلال ایران!» خاتمه می یافت. اما برای شعار های ایران دوستانه دیگر خیلی دیر شده بود و نه فقط عموما «برادران ایرانی» بلکه «برادران آذربایجانی» هم حاضر نبودند برای فرقه دمکرات بجنگند (۶).

روز پنجشنبه ۲۱ آذر ماه آیت الله حاج میرزا عبدالله مجتهدی از اندك روحانیون برجسته اى که  در دوره پیشه ورى همچنان در تبریز باقی مانده بود، در خاطراتش می نوشت:

با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. قبل از طلوع آفتاب توسط نوکری که برای خریدن نان صبحانه بیرون رفته بود ، مطلع شدیم که اوضاع به کلی برگشته است. اهل شهر بر علیه حکومت پیشه وری قیام نموده و شهر را متصرف شده اند. فدائی ها و مهاجر ها را خلع سلاح نموده و دسته دسته مردم شهری که مسلح شده اند، مشغول تعقیب و دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها می باشند (۷)

اکثر رهبران بلند پایه فرقه به جمهوری شوروی آذربایجان گریختند. ارتش ایران به پیشروی خود که یکی دو ماه قبل از آن شروع کرده بود ادامه داد. اما به غیر از موارد اندکی، ارتش مرکزی با مقاومت چندانی روبرو نشد. در اکثر موارد مردم محلی فرقه چی ها و فدائیان را قبل از رسیدن ارتش خلع سلاح و از مراکز قدرت برکنار کرده بودند (۸).

مطبوعات فرقه دمکرات که دیگر در باکو به چاپ میرسید در باره «تلفات بیش از ده هزار نفر» سخن میگفتند اما گزارش های نیمه رسمی ایرانی حاکی از هشتصد نفر تلفات بود (۹) در حالیکه یک منبع انگلیسی، به نقل از سفارت آمریکا در تهران از «قتل ۴۲۱ نفر از دمکرات ها» خبر میداد.

به هر تقدیر، ماجرای فرقه دمکرات پایان خونینی داشت.

چند ماه بعد انتخابات مجلس پانزدهم هم برگزار گردید. دکتر محمد مصدق در مجلس قوام را متهم به دخالت در انتخابات و تغییر نتایج آن به نفع خود نمود. شاید هم این اتهام بیمورد نبود. مجلس دوره پانزدهم توافقنامه ایران و شوروی و از جمله دادن امتیاز نفت به شوروی را بررسی کرده آن را رد نمود. موضوع امتیاز نفت هم با این ترتیب منتفی گشت. گفته میشود این عینا نقشه احمد قوام بود که اجرا شد.

لازم به توضیح است که سید جعفر پیشه وری دریازدهم ژوئن ۱۹۴۷ در یک تصادف اتوموبیل در آذربایجان شوروی به قتل رسید. اگرچه هیچ دلیل کافی و مشخصی در باره سوء قصد بودن این حادثه در دست نیست اما بعضی ها بر آنند که دستگاه اطلاعاتی شوروی از تصادف های رانندگی بخصوص در این راه برای قتل مخالفین خود استفاده میکرده است.

زیرنویس ها
(1).  برای مطالعه اصل روسی مضمون این سند و ترجمه انگلیسی آن این لینک را کلیک کنید
(2). مددی، سیروس: نامه رهبران جنبش ملی-دموکراتیک آذربایجان به رهبران اتحاد شوروی (یک سند نو یافته)، تارنمای اخبار روز
(3). حسنلی، جمیل: فراز و فرود فرقه دمکرات آذربایجان، نشر نی، تهران 1383

(4). اتابکی، تورج: آذربایجان در ایران معاصر، تهران 1376، ص 184
(5) مجتهدی، عبدالله: بحران آذربایجان (سالهای 1324-1325 ش)، خاطرات مرحوم آیت الله میرزا عبدالله مجتهدی، تهران 1381، ص 433
(6).  اتابکی، همانجا
(7). اتابکی، همانجا، ص 182
یک منبع اصلی دیگر و مورد استفاده:
(8) Yegorova (Egorova), Natalia:The ‘Iran Crisis’ of 1945-46; A View from the Russian Archives; CWIHP Working Paper, No. 15 May 1996
این کم و بیش همان مقاله ای است که آکادمیک یگورووا در مجله نوایا ای نویشنیا ایستوریا متعلق به انستیتوی تاریخ معاصر روسیه، شماره 3، مه-ژوئن 1994، ص 1، نوشته که حاوی متن کامل نامه استالین است.

more-e1497357658356

پوتین و اردوغان: دو روی یک سکه

PutinErdoganSQ

شما این یادداشت بنده را نه بعنوان یک مقاله و یا بررسی با منابع و ارقام و آمار بلکه یک یادداشت «سرپائی» قبول کنید که فقط منعکس کننده حس بنده در باره این آقایان پوتین و اردوغان  و مشابهات و اختلافات  آنهاست که به سیاست خارجی روسیه و ترکیه هم تاثیر میکند و به همان درجه نمونه ای از مشابهات و اختلافات روسیه و ترکیه هم هست.

بنظر من این دوشخصیت بسیار به همدیگر شبیه هستند. در هردو خود رائی مشاهده میشود. زود و به سرعت تصمیم میگیرند و با قاطعیت و به سرعت تصمیمشان را عملی میکنند. اردوغان «آتشی» هم هست. شاید بیشتر سر و صدا میکند و حتی کار را گاه به رفتار و گفتاری دور از نزاکت سیاسی و حتی عرفی میکشاند. هم در مورد رهبران خارجی (اروپائی، اسرائیلی) و هم مخالفین داخلی ترکیه روش اردوغان بیشتر همین بوده است در حالیکه پوتین ظاهری آرام دارد که ابدا به معنی خصلت و شخصیت متفاوت او از اردوغان نیست.

هيچكدام آنها از كرده خود پشيمان نميشود، برگشته به پشت سرش نگاه نميكند و حتى وقتى تنها هم هست  در دل خود به شك و سوالى  راه نميدهد.

هر دوی آنها خود و امکانات و قدرت، ثروت، توانائی و برتری کشور و ملت خود را به مراتب بیشتر از آنچه در واقع هست تصور میکنند و مردم خود را که به این تصور نیاز دارند، قانع کرده اند که این، تصوری بیجا نیست.

هر دو لیدر خود را ادامه دهنده «سنت امپراتوری» کشور ها و ملل خود یعنی امپراتوری روسیه و امپراتوری عثمانی میشمارند. پوتین هنوز از حسرت وسعت امپراتوری تزار ها خلاصی نیافته و اقلا شوروی سابق را حیطه «خارجه نزدیک» روسیه می پندارد – چیزی که در نمونه حمایت از حرکات جدائی خواهانه در گرجستان و سپس الحاق کریمه و تحریک شورش های شرق اوکرائین هم دیدیم. اردوغان هم به نوبه خود وقتی از «سنت ترکی» حکمرانی صحبت میکند نمونه هائی نظیر شام، عراق، حجاز، بالکان و حبشه میدهد و خود را نوعی مسئول این سرزمین ها هم میشمارد.

این احساس غرور آمیز و تا حد زیادی «خود ویژه بینی ملی» طبیعتا محدود به این رهبران نیست. بنظر بنده بسیاری از روس ها و ترک ها هم همین احساس را دارند. اصولا احساس تعلق به یک ملت، تاریخ و نماد های آن ملت و تاریخ مانند پرچم و فتوحات و در مورد روس ها در ضمن موسیقی و ادبیات چیزی است که هم در روسیه و هم در ترکیه به وضوح و بین افراد عادی دیده میشود. شاید همین هم دلیل موفقیت و محبوبیت نسبتا مستمر و از نظر بعضی ها حیرت انگیز پوتین در روسیه و اردوغان در ترکیه است.آنها از این جهت و همچنین از این نظر شبیه هم هستند که طرز رفتار، واکنش ها، و فکر و حتی حرف زدنشان مانند مردم عادی و متوسط رو به پائین خودشان است.

میگویند کسانی که از نظر اخلاق و رفتار به همدیگر بسیار شبیه هستند نمیتوانند با همدیگر کنار بیایند. در مورد دو دوست هم گویا کسانی که رفتار و گفتار و عاداتشان عین همدیگر نیست و همدیگر را از این جهت «تکمیل» میکنند معمولا دوستی طولانی مدت تری با همدیگر تجربه میکنند در حالیکه مثلا اگر دو نفر به همان درجه «غُد»، خودرای، اهل مناقشه و دعوا و خودستائی باشند دارای احتمال بیشتری از نزاع و اختلاف با همدیگرند. حتی بعضی بررسی ها نشان میدهد که زن و شوهر هائی که یک طرز رفتار و خصلت های نزدیک بهمدیگر دارند دارای درصد بالاتر طلاق هستند تا کسانی که با همدیگر فرق دارند اما مکمل همدیگر هستند و فرهنگ کنار آمدن با همدیگر را دارند.

گفتم. این ها یادداشت های پراکنده، «سرپائی»  و احساسی بنده هستند و لازم هم نیست درست باشند. اما اگر درست باشند میتوان بهتر فهمید که چرا خیلی از غربی ها و یا چینی ها که فرهنگ و «سلیقه ملی» و تاریخی شان از شرقی های مسلمان مانند ترک ها و یا باصطلاح «غربی» های شرق مانند روس ها فرق میکند و چرا آنها رفتار و حرکات، سیاست ها و اقدامات مثلا ترک ها، ایرانیان، اعراب و یا روس ها و اوکرائینی ها را اصلا درک نمیکنند.

در ایران ما این فرهنگ «خود ویژه بینی» بخاطر تاریخ امپراتوری و بخصوص فرهنگ و زبان ایرانی غنی است. اما در زمینه سیاست ما در تاریخ 50-60 سال اخیربجز تا حدی احمدی نژاد چیزی نتوانسته ایم شبیه اردوغان و پوتین تولید کنیم. سبک ایرانی در زمینه دیگری، در زمینه مذاکره و دیپلماسی و انشالله و ماشالله پیشرفت کرده است که خدا را شکر باز به هرحال کم خطر تر از سبک داش مشدی مابانه در سیاست است.

سلسله فکری، استدلال، احساس و نتیجه گیری که در این فرهنگ ها منتج به این یا آن طرز رفتار و سیاست میشود با همدیگر تفاوت بنیادین دارد.

در مورد نزاع اخیر روسیه و ترکیه هم شاهد چیز مشابهی هستیم. در ایران به انسان هائی مانند اردوغان و یا پوتین بخاطر رفتار و حرکات و طرز واکنش و طرز گفتارشان «داش مشدی»، در روسیه «کروتوی» و در ترکیه «قابا دائی» (دائی خشن) میگویند.

حتی اینها هم محصول تاریخ، عادات و سنن و فرهنگ ترکی، روسی و یا ایرانی هستند. طبیعتا در سوئد و یا آمریکا و چین قابادائی  و کروتوی یافت نمی شود. غربی ها و یا چینی ها و ژاپنی ها حتی نمی فهمند اردوغان و یا پوتین چرا طوری رفتار میکنند که امروزه شاهدش هستند و همراه با نیشخند های پنهانی خود آن را نکوهش میکنند…

 

سفرهای تنررو

SeSafarnamehCover

كتاب «سه سفرنامه» كه سال پیش در تهران چاپ شده از بسیار جهات فوق العاده جالب است. این سفرنامه ها وضع ایران و سرزمین های دور و بر آن را بین اواخر قرن دوازدهم میلادی (زمان سلطنت سلطان سنجر سلجوقی) تا اویل قرن شانزدهم (پایان دوره شاه اسماعیل صفوی و اوایل سلطنت شاه طهماسب) تعریف میکند.

اولین سفرنامه متعلق به رابى بنيامين اسپانيائى و در شرح سفر او به بيزانس، ايران و ماوراء ايران در قرن دوازدهم یعنی  يعنى زمان سلجوقيان است. توجه خاص او در این سفر به زندگی و وضع یهودیان در این سرزمین هاست اما مشاهدات دیگرش اقلا به همان درجه جالب هستند. او از قسطنطنیه یعنی روم شرقی  به بیزانس وارد میشود که دیگر صحنه دست اندازی های سلجوقیان شده است و قرار است بعد از مدتی کاملا تحت تصرف سلجوقیان، خان نشین های ترک آناتولی و بالاخره عثمانی قرار گیرد. رابی بنیامین طی سفری دور و دراز از اوضاع آناتولی، ایران و ماوراالنهر میگوید. او بعد از دیداری از مصر در سال 1173 به اسپانیا برمیگردد.

سفرنامه دوم متعلق به میکله ممبره ایتالیائی است که نامه ای از پادشاه ونیز به شاه طهماسب میاورد تا روابط ونیز با ایران صفوی را در مقابل عثمانی تقویت کنند. ممبره در سال 1539  با این سفر پنهانی  از طریق کریت و  «چشمه» وارد امپراتوری عثمانی میشود و از سامسون به کریمه و سپس گرجستان میرود و آنجا در قلعه لوری خود را به حاکم ایرانی آنجا معرفی میکند و از آنجا از طریق ایروان و نخجوان به تبریز میرود. ممبره در این سفر مشاهدات بسیار جالب و دقیقی در باره زندگی، عادات و رفتارمردم عادی، حکام، درباریان و پادشاه صفوی در تبریز میدهد. او بدنبال عهد نامه صلح بین عثمانی و حکومت ونیزکه باعث دلسردی شاه طهماسب مبشود به هند میرود و سپس از طریق هرمز به اروپا برمیگردد.

و بالاخره سومین سفرنامه متعلق به تنرروی پرتغالی است که تقریبا همزمان با ممبره، یعنی بین 1523-25 از طریق هرمز به ایران میاید و از لار، شیراز، اصفهان، کاشان، قم و سلطانیه به تبریز میرود و به حضور شاه اسماعیل میرسد. تنررو سپس با شاه به اردبیل میرود اما در همان سال شاه اسماعیل فوت میکند و تنررو از راه وان به حلب و شمال عراق میرود و از آنجا خود را به هرمز رسانیده و به اروپا برمیگردد.

شرحی که تنررو از مهمانی های شاه اسماعیل، حرکت اردو، شکار و شرابخواری های شاه و در ضمن سفاکی های او میدهد جالب توجه است. او مثلا در جائی میگوید که در اصفهان پنج هزار نفر را به علت سنی بودن «چون گوسفند سر بریده اند.» البته در اینجا باید کمی احتیاط کرد چرا که تنررو خود میگوید که این را در اصفهان از مردم شنیده و خود شاهدش نبوده است. از سوی دیگر سفرنامه تنررو از جهت تصویر هر چند مختصری که از هر شهر ایران در باره ترکیب قومی و زبانی مردم آن مناطق میدهد بسیار جالب است. او از لار تا کاشان و قم و میانه و تبریز، تنریرو هنگام تصویر جمعیت این مناطق از «ایرانیان» و «ترکمانان» سخن میگوید.

تارنمای «چشم انداز» در گذشته چند نمونه از سفرنامه میکله ممبره  (این لینک، این لینک و این لینک) را منتشر کرده بود. اینک شرح سفر تنررو:

سفرهای تنررو به خلیج فارس، ایران و بین النهرین

ترجمۀ
ویلیم فلور و حسن جوادی

فصل اول
در باره شهر هرمز در پادشاهی ایران

پیش از آن که شاه مانوئل
(Manuel)
پادشاهی هرمز را جزوء کشور خود کند، پادشاهان هرمز به شیخ اسماعیل یا صوفی (چنانچه اکنون خوانده می شود) خراج می دادند، و غیر از این مالیاتی نمی دادند. چون شاه مانوئل می خواست بداند که عایدات گمرک هرمز چقدر می باشد، برای آنجا مامورین پرتقالی تعیین نمود، این هنگامی بود که دیوگو لوپس ده سکیرا
(Diogo Lopes de Sequiera)
در هند [گوآ] حکومت می کرد.

با این همه پادشاه هرمز علیه پرتقالیان طغیان کرد، و فرمان داد که تمام عایدات گمرکی به صوفی داده شود، که تا آن زمان صوفی ادعای دریافت آنها و عایدات دیگر را داشته است. در ضمن شاه هرمز از شاه اسماعیل خواست تا از او را در برابر پرتقالیان حمایت نماید. این امر صوفی را خوش آمد و با لشکری به کمک آمد. با این همه هنگامی که این لشکر به ساحل خلیج رسید پادشاه هرمز فوت کرده و کسی دیگر که با پرتقالیان موافق بود بجای او نشانده شده بود. هنگامی که سران لشکر صوفی که به کمک پادشاه آمده بودند دیدند که آمدن آنان بی حاصل بود به غارت کاروانهایی که بسوی هرمز میرفتند پرداختند.

بدین ترتیب عایدات گمرک هرمز از دست شاه جدید در آمد، و او از نائب السطنه هند دوراته ده منیسیس
(Duarte de Meneses)
عذر خواست که نتوانسته است خراج پادشاه پرتقال را تامین کند. پرداخت این خراج اجباری بود. بخاطر رهانیدن هرمز از این مخمصه و لشکر صوفی، نائب السلطنه دستور داد که سفارتی به دربار صوفی فرستاده شود، و خصوصاً شخص خیلی محترمی بنام بالتازار په سوآ
(Balthasar Pessoa)
را بعنوان سفیر فرستاد، و سپس او شهر هرمز را ترک کرد. من اکنون به شرح شهر هرمز می پردازم.

شهر هرمز در جزیره ای به همین نام و در دهانه خلیج فارس واقع است، و از ساحل سه فرسخ فاصله دارد. پیرامون آن سه تا چهار فرسخ است. در جزیره کوهی است و در دامنۀ آن معدن نمکی است که نمک هندی خوانده می شود. در طرف دیگر کوه گوگرد یافت می شود که درون آن سفید و پاک و بیرونش سرخ می باشد. در فاصله سه فرسخی از شهر سه چشمۀ آب خوب هستند و دیگر چاهی در جزیره نیست، مگر برکه ای و یا گودالی با آبی شور. در جزیره نه درختی است و نه سبزه زاری. با این که هرمز تا این حد لم یزرع است مسلمانان در آنجا شهری بنا نهاده اند، و چون جزیره در ترعه ای واقع شده بندری بسیار خوب دارد. شهری که هرمز نام داده اند در خمیدگی یک شبه جزیره واقعست. یک طرف بندر در سمت شرقی و یک طرف دیگر آن در سمت غربی جزیره قرار دارد، و در این بندر کشتی هایی به ظرفیت چهار صد تن می توانند لنگر اندازند.

شهر هرمز مسطح است و بغیر از کاخ پادشاهی قلعه ای ندارد. ولی خانه های زیاد و خیلی زیبایی دارد که از سنگ و گچ ساخته شده اند، سه یا چهار طبقه هستند و پشت بام های آنها مسطح هستند. چون در تابستان هوا بسیار گرم است، خانه ها باد گیر دارند که به دود کش های سفید می مانند و از پشت بام ها بیرون زده اند. این بادگیرها در وسط خانه ساخته شده اند تا درتابستان باد از میان آنها جریان یابد، و در زمستان آنها را می بندند.
اهالی هرمز پیروی آئین محمدند و ایرانی و عرب هستند و عربی و فارسی حرف می زنند. اعراب سیه چرده اند و ایرانیان پوست سفیدتری دارند وخوب چهره اند. همه گی عشرت طلبند چه در طعام و چه در لذات جنسی، و رفتار آنان در مورد اخیر به حد هرزگی میرسد. اهالی سوارکاران بیمانندی هستندی و چوگان می بازند. بعلاوه آنها نوازندگان خوبی هستند چه از لحاظ خوانندگی و چه از جهت نوازندگی. آنها نه تنها استعداد زیادی در آواز خوانی دارند بلکه در نقالی و باز گویی تاریخ و دیگر هنرها ید طولا دارند.

مردان دربارۀ زنان بیحد غیرتی هستند، و حق هم دارند، زیرا که زنان خیلی زیبا و دلربا هستند. آنها بندرت خانه را تر ک می نمایند، و هنگامی که بیرون می روند تمام بدن خود را با پارچه ای به بزرگی لحافی می پوشانند، و فقط سوراخ هایی در آنست برای دیدن. هم زنان و مردان بیش از حد آرایش می کنند. درفصل زمستان قبای ابریشمی تو دوزی شده و رو پوشی سرخ از پارچه ظریف به تن می کنند. در تابستان تن پوش آنان به همین صورت است منتها از جنس کتان بسیار نازک، که هم پیراهن و هم شلوار دوخته اند. کفش آنها نوک تیز و از چرم و یا ابریشم می باشد. سرپوش آنان پارچه سفیدی است شبیه عمامه که دورش نواری سرخ پیچیده اند، و از وسط آن پارچه ای تا شده بصورت شاخی در آمده است. آنها نه تنها در آرایش و لباس افراط می کنند در حمل اسلحه نیز چنین هستند. مثلاً مردان قدّاره و خنجر و تیرو کمانی ترکی با خود دارند، و تیراندازان فوق العاده ای هستند. بعلاوه سپری نیز حمل می کنند که آنرا “کوفوس” می نامند. اینها از پارچه ابریشمین و پنبه درست شده و بحدی محکم است که هیچ تیری بر آن کارگر نیست. در زمان صلح نیز آنان این اسلحه ها را باخود دارند. در زمان جنگ زره آهنین و پولادین به تن می کنند و نیزه بر میدارند. چناننچه پیشتر گفتم موقعیت شهر هرمز بحدی خوب است که با وجود لم یزرع بودن در آنجا تجارزیاد و بسیار ثروتمند و صرّافان وجود دارند، و همچنین داد و ستدی گسترده بین سکنه و خارجیان از سرزمین های مختلف وجود دارد. بدین جهت امتعه زیاد و پربها از همه سو بدینجا می آید.

هرچند که این جزیره حاصلی ندارد آذوقه دراین شهر بهتر از تمام شهرهای دنیا است. مثلاً گندم، گوشت، کره، هرنوع گوشت شکار شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود، و بعلاوه تره بار، میوه های خشک و بسیاری از میوه جات که کاملاً با میوه های ما فرق دارد با کشتی بدینجا آورده می شود. حتی آب آشامیدنی و هیزم نیز از بیرون آورده می شود. با این که همه آذوقه از خارج آورده می شود غذا در بازارهای آن بسیار زیاد است و مسلمانان آنها را به نحو خوب و بسیار لذیذ درست می کنند. پس از برداشتن پشم گوسفند تمامی آنرا با پوست بریان می کنند، و بدانجهت گوشت آن بسیار لذید است.
همه چیز بوزن و قیمت معین بفروش میرسد مطابق قواعد معین. اگر کسی مقررات را رعایت نکند و یا کم فروشی نماید شدیداً مجازات می گردد. آنها خیلی مواظبند که عدالت در مورد همه کس رعایت گردد. پول رایج سکه مسلمانی است. سکه ها از طلا و نقره خالص و مس هستند. سکه های طلا اشرفی خوانده می شوند و ارزش آنها سیصد رایس
(Réis)
است ، سکه نقره “تنگه” خوانده می شود و ارزش آن سه ونتایس
(Vinteis)
می باشد ولی مسلمانان آنرا “لاری” می خوانند، زیرا که آن در شهری بنام لارضرب می شود. سکه های مسی “فلوس” خوانده می شود و ارزش آنها هفت سایتایس
(Ceitas)
است.

در هرمز امکان تفریح زیاد است، و برای سرگرمی کسانی که به تاریخ علاقمندند امکاناتی وجود دارد. در زیر چادر بزرگ در ساعات بخصوصی صبح و یا در بعد از ظهرپیرمردی مسلمان از کتابهای تاریخی قدیم چون اسکندرنامه و تواریخ مشهور دیگر می خواند . منظور این که جوانان از این داستانها پند گیرند.

این شهر پایتخت پادشاهی هرمز است و نام آن نیز بدین مناسبت است. این پادشاهی شهرها و دهات زیادی هم در ساحل عربستان و هم در ساحل ایران دارد ، که در بیشتر آنها نان، گوشت، ماهی و خرما به وفور یافت می شود. از این شهرها و دهات پادشاه هرمز به شیخ اسمعیل یا صوفی ( که او را در اینجا بدین نام می خوانند) خراج می دهد. پادشاهان هرمز همیشه در این شهر اقامت داشته اند، و نائب السلطنه ای داشته اند که وزیرخوانده می شود، و امور مملکت را اداره می کند. زیرا که پادشاهان خود به این کارقادر نبودند وفقط می توانستند به عیش و نوش بپردازند. اگر مثل شاهان دیگر می خواستند مستقل باشند و یا در امور کشوری دخالت کنند، آنها را کور می کردند و مستمری ای از در آمد پادشاهی به آنها می دادند. در عین حال اگر شاه پسری داشت بجای او می نشست و اگر پسری نبود یکی از خویشان نزدیک انتخاب می شد، ولی اگر او نیز می خواست در امور کشوری دخالت نماید به همان سرنوشت دچار می گشت. اگر پادشاه به امور کشور توجهی نداشت در عیش و عشرت زندگی می کرد و درباری بزرگ شامل اندورن و بیرونی در خدمت او بود ، و پول زیادی خرج می کرد. پادشاه سربازان پیاده و سواره زیادی داشت که از او محافظت می کردند. او مرغان شکاری زیادی داشت، و زندگی را بخوشی و راحتی می گذارنید. بیشتر اوقات او در جزیره قشم می گذرد، که در سه فرسخی هرمز قرار دارد با آب و درخت فراون ، و پادشاه مرغان شکاری مختلف را در آنجا نگاه می دارد.

فصل دوم
چگونه سفیرهرمز را ترک گفت؟

سفیر بالتازارپاسوآ از شهر هرمز حرکت کرد و همراه او خادم صوفی بنام عبدالخلیفه بود. منشی سفارت ویچنته کره آ
(Vicente Correa)
مترجم هیات آنتونیو ده نورونیا
(Antonio de Noronha)
یهودی ای بود که بدرخواست خود در شهر نامبرده به آئین عیسی در آمده بود. معاون سفیر ژآوه ده گوویا
(João de Gouvea)
بود و درخدمتش پانزده پرتقالی سواره بودند، که در میان آنان گاسپار میلهیورو
(Gaspar Milhiero)
وکشیش فرانسیکو کلیادو
(Francisco Callado)
و دیگر خادمان بودند. هنگامی که متوجه شدم که سفیر خود را برای سفر مهیا می کند تصمیم گرفتم که او را همراهی کنم تا بتوانم به آرزوی خود برای دیدن دنیا برسم و همچنین احساس می کردم که لازمست این شهر را ترک گویم زیرا از مردی که سابقاً با او مشاجراتی داشتم می ترسیدم، و او ثروتمند تر از آن بود بگذارد کسانی که از او می ترسیدند در جوارش به آرامش بسر برند.

بدین ترتیب بود که روز یکشنبه اول سپتامبر[1523] ساعت ده از هرمز در کشتی پادشاهی شراع کشیدیم و راهی ساحل شدیم در حالی که صدای شیپورهای زیاد بدرقه راه ما بود. در جایی که بندل نامیده می شد (یعنی در زبان ما بندر) ودهی از کلبه های حصیری داشت پیاده شدیم. مردمان فقیری در اینجا زندگی می کنند و برای تجار هرمزمحصول خرما برداشت می کنند که در اینجا خوب عمل می آید.سفارت برای چند روز درنگ کرد تا چهارپایان برای افراد سفارت و شتر برای حمل لباس و دیگر ضروریات لازم برای سفر برسند. بدین ترتیب ما این محل را ترک و سفر خویش را آغاز نمودیم و در کنار ساحل به مسافت پنج یا شش فرسخ در نواحی خالی از سکنه بطرف شمالغرب راه پیمودیم. بالاخره در آخر روز به تعدادی چشمه رسیدیم. در آنجا خانه ای نبود و فقط چند نخل خرما بودند. مسلمانانی که همراه بودند گفتند که فاصله بندل و این محل پنج فرسخ است. از آنجا حرکت کرده و پس از سه روز راه پیمایی به همین صورت به جایی رسیدیم که “قبرستان” خوانده می شد. در اینجا درختان نخلی بودند با چشمه ای از آب شیرین ، و در نزدیکی آن خانه بزرگ خشتی با گنبد و چهار درگاه که در میان آن آب انباری قرارداشت. این گونه ساختمان را در فارسی کاروانسرا می نامند که به معنی جای آسودن کاروانها و مسافران است. اینها را مسلمانان متمکن و قدرتمند می سازند تا رحمت ایزدی شامل حالشان گردد، چنانچه در میان ما ثروتمندان بیمارستان می سازند. در این گونه بنا ها مسافران و کاروانیان می توانند استراحت نمایند.

در این نواحی در فصل تابستان به سبب شدت گرما درها را نمی بندند. گرما گاهی چنان زیاد می شود که مردم از شدت گرما هلاک می شوند، و من این را بچشم خود دیدم. این ده نزدیک ساحل واقع و در قلمروی هرمز است. باز براه ادامه دادیم و خلیج فارس را ترک کرده به مدت دو روز از ناحیه ای لم یزرع و دره هایی خشک گذشتیم تا این که به نخلستانی با آب انبار آب شیرین رسیدیم که بسیار خوشحالمان کرد. بالاخره ما به شهری رسیدیم که لار خوانده می شود و در آن سوی مرز پادشاهی هرمز واقعست و جزوء قلمروی ایران است.

فصل سوم
دربارۀ شهر لار

شهر لار که بیشتر از هرمز به طرف غرب می باشد ، جزوء پادشاهی ایرانست وبا کوه ها احاطه شده است. حصار لار از سنگ و گچ ساخته شده و در بسیاری از قسمت های آن کاشی های اسلامی گذاشته اند که فوق العاده زیبا هستند. شهر خانه های زیبای زیادی دارد با دیوارهای قاب بندی شده به سبک فرانسوی و خشت، و کوچه های زیاد. جمعیت آن باید در حدود چهار هزار نفر باشد که بیشتر مسلمان و پوست سفیدند و آنها را لاری می خوانند.در زمستان اهالی خفتان های پنبه ای تو دوزی شده و در تابستان لباس هایی از پارچه های معمولی می پوشند. شلوارهای آنها دراز و کفش هایشان نوک برگشته دارد. هم روی و هم کف کفش ها از پارچه های پنبه ای درست شده اند و خیلی با داوام هستند.

در این شهر کمان های ترکی بسیار اعلایی می سازند که زه آنها بسیار کشیده می شود، و چون خیلی کفیت عالی دارند خواهان زیاد دارند به شهرهای زیاد دیگر نیز می فروشند. می گویند “کمان لار” چنان که ما می گوییم ” کلاه خود میلانی.” سرپوش مردان عبارت است از عمامه ای ازپارچه پنبه ای و کلاهی ابریشمی، و بعضی از آنها تاج “صوفی” به سر دارند (1).

غذای اصلی این ناحیه خرما و بعلاوه جو می باشد، و از جو که فراونست نانی ضخیم می پزند که شبیه “پن کیک” ماست. اینجا گندم هم دارند ولی زیاد نیست. گوشت مصرفی آنها از گوشت بز است و گور خرانی که با تیرو کمان در کوهها شکار می کنند، و در آن مهارت زیادی دارند. اهالی لار چه در زمان جنگ و چه در صلح تیر و کمان با خود دارند.

قلمروی پادشاه لار خیلی وسیع است، و در خارج شهر با فاصله بسیار کم از حصار املاکی هستند با خانه های زیبا که باغات میوه مانند اسپانیا و نخلستان دارند. در این شهر یهودیان ایرانی زندگی می کنند که فقیرند و اصلاً از این نواحی می باشند. در اینجا سکه هایی ضرب می شود که “لاری” می خوانند و ارزشش سه و ینتا یس
(Vinteis)
می باشد. در این سرزمین چاوادارن زیادی هستند، که هریک از آنان هفت یا چهارده و یا بیست و قاطر دارد. تعداد هفت چهارپا یک “قطار” خوانده می شوند، که به معنی یک رشته چهار پا می آید، و می گویند که فلانی چارواداریست با یک قطار یا دو قطار. آنها در سرتاسر ایران کار می کنند و بین شهرهای مختلف امتعه را بصورتی قابل اعتماد و خوب حمل و نقل می کنند، زیرا که شجاع و جسورند و راهزنان جرات حمله به آنها را ندارند. هنگام سفر چارواداران همیشه با تیر و کمان، سپر پولادین و شمشیر دراز و تیز بخوبی مسلحند.

اهالی این نواحی بر این باورند که تیمور بزرگ که زمانی پادشاه ایران بود از این شهر بوده است و در اصل چارواداری می کرده است، و من این را بارها از مردم اینجا شنیده ام. بالاخره از چارواداری به شاهی ایران میرسد و مطیع سلطان بزرگ ترک می شود. نه تنها بخاطر سفاکی های ، بلکه بطور کلی خاطره تیمور در این نواحی هنوز خیلی زنده است. ولی بعضی از تاریخ نگاران اروپایی که دربارۀ زندگی او نوشته اند می گویند تیمور در اول شبانی می کرد ، ولی مردم این نواحی این گفته را قبول ندارند. من خودم عقیده مردم محلی را ترجیح می دهم زیرا که اطلاع آنها دست اولست و بعلاوه چاروادران این نواحی مردانی شجاع و قوی هستند و همیشه آماده مواجه با هرگونه مشگلی. در این دیار بیابانی گذشتن از چارواداری به راهزنی گام کوچکی است ولی برای یک شبان این کار مشکل تر است. تیمور سرداری بزرگ ولی بیش از حّد سفاک بود و بدین جهت است کسانی که او را دیدند او را از هر لحاظ با هانیبال، سردار کارتاژ، مقایسه می کنند. هرچند که تیمور در تمام امور بخت با او یاری میکرد فقط کسی کتابی در حق او ننوشت. کسی که از چارواداری به مقام شاه بزرگی میرسد باید که بر موانع زیادی فایق آید و باید شخصی بسیار مکّار وحیله گر باشد، و در ضمن شجاعت فوق العاده ای داشته باشد، و از مشاورت مشاورانی خوب بهره مند گردد. با این همه ما درباره زندگی تیمور جز معلوماتی مبهم چیزی نداریم.
این پادشاهی لار از لحاظ زمین بیشتر قابل زراعت نیست، و کوههای زیاد با پرتگاه ها و دره های پر صخره و سنگستانی دارد، و زمین های بایر در آن زیاد است. با این همه در میان آنها دره هایی است که نخلستان و آب دارند و آب انبار که در آن آب باران جمع می شود. در اینجا گله های اسب پرورش می دهند که وسیله عمدۀ معاش آنهاست. اسبان را از لار به هرمز و از آنجا به هند می برند. در تابستان این نواحی بسیار گرم است ولی نه باندازه هرمز. باران به ندرت در اینجا می بارد ولی تابستان و زمستان هوا مثل اروپاست. در حوالی شهر در دامنه کوهی کوچک حیوانی را پرورش می دهند که باندازه آهویست که کاملاً رشد کرده است. در معده آن سنگ هایی تولید می شود که “پاد زهر” (2) خوانده می شود و مردم آنجا بدان فوق العاده ارزش می دهند وطالب آن هستند زیرا که می گویند علیه زهر کارگر است. این سنگ در معده این حیوان بخاطر علفی است که فقط در این نواحی میروید تولید می شود. این سنگ برنگ سبز تیره و باندازه انگشت کوچک یک مرد است و من در استعمال آن شرکت داشتم.

سفیر و همراهان او در یکی از محلات شهر اقامت گزیدند، ولی باید گفت که پادشاه این ناحیه رفتاری دوستانه نداشت. تنی چند از تجار مسلمان که در شهر هرمز تجارت دارند ازخوردنی های محلی به سفیر هدیه دادند. ما چند روزی در اینجا اقامت داشتیم و بخاطر تغییر آب و هوا تقریباً همه مریض شدیم و خون قی کردیم. هنگامی که اندکی بهتر شدیم سفیر مقدمات سفر را دید و برای همراهان هریک اسبی خرید و ما دوباره براه افتادیم.

فصل چهارم
چگونگی سفر از لار و دربارۀ ترکمانان

ما شهر لار را ترک کرده متوجه شمالغرب شدیم، و سه روز تمام از نواحی لم یزرع و پر پیچ و خم گذشتیم. در عرض این سه روز چیزی قابل ذکر ندیدم. شب را در دره ای کنار رودی گذراندیم. این ناحیه ای بود کاملا بدون سکنه و ترس ما از شیرها زیاد بود، و بدین جهت شب ها ما دایماً مراقب بودیم و لگام اسب های خود را در دست داشتیم. چاروادرانی که در لار اجیر کرده بودیم قاطران را در میان دایره ای نگاه داشتند و اطراف آن آتش روشن کردند. آنها می گفتند که بسیار می ترسند چون در این ناحیه شیران زیادند و شب ها چارپایان کاروان را می کشند. با این همه در تمام شب ما هیچ حیوان وحشی ندیدیم شاید بخاطر این که آتش روشن کرده بودیم و یا این که نگهبانی می کردیم.این رودخانه از شرق به غرب جریان دارد و بالاخره به خلیج فارس می ریزد.

روز دیگر ما به سفر خود در این ناحیه ادامه دادیم، و پس از گذشتن از کوهی به ناحیه مسکونی رسیدیم که دهکده های زیاد و تعداد زیادی برزگرداشت. در این حوالی قلاع و استحکامات سنگی و آب انبارهایی برای آب باران بودند. این بناها برای حفاظت مردم این ناحیه از رهزانان بودند و به محض این که راهزنان را می بینند به آنها پناه می برند. این راهزنان ترکمانان هستند و از زادگاه صوفی می آیند و تمام سال را در هوای آزاد زیر چادر زندگی می کنند. چادرهای گرد آنها یا پارچه سفید و یا از نمد ساخته شده اند. زندگی آنان از پرورش اغنام و اسبان می گذرد، و مردمانی سفید پوست با موهایی سرخند. جامۀ های آنها از پارچه های پنبه ای تودوزی شده است و لباس رویی وخیلی مزّین آنها تا مرفق میرسد. در زمستان این لباسها آستری از پوست برّه و روباه دارند. زنان ترکمانان زیبا هستند، و با هنرمندی زیاد فرشهای ابریشمی می بافند. آنها همیشه در این مجموعه های چادری زندگی می کنند و هر مجموعه عبارت از پانصد تا ششصد چادر است، وگاهی هم کمتر. آنها سوار اسبان و مادیان های زیبایی می شوند که خود پرورش داده اند، و همیشه مجهز به تیرو کمان، قداره یا شمشیر با سپر های پودلادی می باشند. آنها از نیزه استفاده نمی کنند مگر در جنگ های بزرگ.چه در زمستان و چه در تابستان همیشه آنها در حرکتند، زیرا اگر در یک ناحیه برف ببارد به ناحیه ای دیگرکه آب و هوا بهتراست میروند.در سرتاسر قلمروی صوفی به این نوع افراد برخوردیم. آنها مطابق قوانین صوفی ، که “رفوی” (3) خوانده می شود، زندگی می کنند. مطابق این قوانین علی بیشتر از محمد مورد احترام است. آنها تاجی سرخ برسر دارند و ترکی حرف می زنند، و آنها “قزلباش” خوانده می شوند که در زبان آنان به معنی “سرخ سران” می باشد. بنظر من این مردم نه پیروی دین مسلمانی هستند و نه پیروی کافری و یا چیزی دیگر.

پس از ان که من از سرزمین فرمانروای لار گذشتیم و براه خود بسوی شمال غرب ادامه دادیم. راه ما از میان دو سلسله جبال و دشتی وسیع میان آن دو می گذشت. یکی از این سلسله ها که زیاد هم بلند نیست در محازی خلیج فارس در جنوب ادامه می یابد و روی آن پوشیده از جنگل های سرو است. دیگری بسوی شمال میرود و تدریجاً گسترش می یابد. فاصله بین دو رشته هشت و بعضاً شش فرسخ است. مسافرت در طول این دره شش روز طول می کشد، و آنرا “خشک دره” (4) می نامند که در زبان آنها به معنی “دره خشک و یا زرد” می آید. ولی ما آنجا را در عرض پنج روز پیمودیم و بالاخره در یکی از مجموعه های چادرها توقف و استراحت کردیم و هرچه می خواستیم آنجا فراهم بود. شکار و حیوانات وحشی از همه نوع در این نواحی پیدا می شود، مثلاً شیرو پلنگ، و از پلنگ هم بیشتر از شیر می ترسند. همچنین گرگ و خرس که خسارات زیادی به این چادرها وارد می سازند زیرا که همیشه در آنها را می بندند و چادرها نزدیک هم هستند و میانشان تقریباً فاصله ای نیست. میان اردوگاه آغلی است که شبها حیوانات را در آن نگاه می دارند. بیرون اردوگاه سگهای شبانی با قلاده ای بر گردن پاسداری می کنند.

فصل پنچم
دربارۀ اصل و قوانین و عادات صوفی

صوفی پسر شیخی بود که میان مسلمانان احترام زیادی داشت، و او بر شهری بنام اردبیل فرمانراوا بود. مادرش دختر امیر بزرگ دیگری بود. هنگامی که حامله بود از منجمان، که در آن کشور تعداد زیادی از آنها خیلی معروفند و جادوگری هم می دانند ، درباره ستارۀ پسر مشورت خواست، و آنها پیش بینی کردند که این طفل پادشاهی پرقدرت ولی بسیار سفّاک خواهد شد. برای این که او را نکشند یکی از منجمان بزرگ بنام دورمیش خان (5) در هشت یا ده ساله گی او را دزدید و پیش خود برد، و بعدها صوفی این شخص را یکی از امیران بزرگ خود ساخت. دورمیش خان او را به ارمنستان برد که در آن وقت خراجگزار پدر مادر صوفی بود و او فرمانروای تبریز بود. این منجم او را به یک کشیش ارمنی سپرد که در جزیره ای میان دریاچه ای در این کشور زندگی می کرد، و ساکنان این جزیره راهبان ارمنی بودند، و در آنجا دیری بود و راهبان آن فوق العاده با تقوا بودند، و در میان تمام اهالی کشور احترام زیادی داشتند. من شنیده ام که آنها بنام عیسی مسیح معجزات زیادی کرده اند. صوفی در میان راهبان بزرگ شد و در راه و روش آنان پرورش یافت.

بالاخره منجم بر گشت و او را به خانه پادشاه گیلان برد که عمّ این پسربود. از اینجا بود که صوفی با سورانی چند خروج کرد و شهرها و قصباتی که سر راه او بودند تصرف کرد. هرچه بعنوان غنیمت و تاراج می گرفت با کمال سخاوت میان پیروانش پخش میکرد، و بدین سبب بسیاری از ترکمانان طرفدار او گشتند. او مردم را به طریقت خود دعوت کرد و ادعای پیغمبری نمود و گفت که از خویشان علی می باشد. به گفتۀ او پادشاهان این سرزمین ها در پیروی از آئین محمد و علی غفلت می کردند، و بزودی او آئینی آورد که در آن یازده تن از خانواده خود را بعنوان پیغمبر معرفی می کرد و با خود او دوازده تن می شدند. او کلاه تاج را اختراع کرد که کلاهی است بزرگ و سرخ و بصورت طوماری بلند است و دوازده چاک دارد، و آنرا بر سر نهاد بدین ترتیب تمام پیروانش این کلاه را بر سر می گذارند و کتابی دارند که در آن آئین او نوشته شده است.

او به تمام ولایات و ایالات ایران سفیرانی فرستاد، و تمام کسانی که سر بر فرمان او نهادند خادم و خراجگزار او گشتند و تابع قوانین و فرمانین او شدند. کسانی از آئین او سرپیچیدند صوفی به آنها حمله کرد و تمام سرزمین شان را با خاک یکسان ساخت و آنها را شدیدا مجازات کرد. صوفی مساجد آنها را خراب کرد و مناره های آنها ویران ساخت و آنها را طویله اسبان سپاه خود ساخت. چون شاه شیراز که فرمانراویی پرقدرت بود تاج صوفی را بر سر ننهاد، صوفی بدو حمله کرده او را بهمراه بسیاری از مسلمانان هلاک ساخت. صوفی این شهر را پس از ویران ساختن زیر فرمان خود در آورد.

فصل ششم
دربارۀ شهر شیراز و چگونه سفیر بدانجا فرود آمد

پس از گذشتن از کوهها ما به شیراز رسیدیم که شهریست در پادشاهی صوفی. پیش از رسیدن بدانجا پنجاه سوار که بدستور حاکم شهر به استقبال آمده بودند به ما رسیدند. تمام آنها از رجال کشور بودند و بطرزی بسیار خوب لباس پوشیده و بر اسبان عالی سوار بودند. بیشتر آنان پرهای گرانبها با نگین های طلایی و جواهرنشان بر عمامه خود داشتند.این پرها از پرندگانی که پرهای زیبا دارند گرفته و از هند می آورند و در ایران هم یافت می شود، و ارزش هریک از آنان کمتر از پانصد یا ششصد کروزادوس
(Cruzados)
می باشد. چنانچه ما در وصف کسانی که بطرز مجلل و شکوهمندی لباس پوشیده اند می گوئیم “با پنجاه مهمیز طلایی”، در اینجا می گویند” با پنجاه پر.”
این سوراران ما را تا مهمانسرایی که درحومۀ شهر واقع بود همراهی کردند، که بنایی است بزرگ و مزین با باغی بزرگ پر از درختان میوه زیاد که بیشتر آنها در اسپانیا هم یافت می شود. در اینجا سفیر و تمام همراهانش مریض شدند و سه یا چهار نفر فوت کردند. ما چند روزی در این شهر ماندیم تا این که سفیر بهبود یافت و این در نتیجۀ مداوای پزشکان مسلمان بود . در این کشورتعدادی از پزشکان حاذق هستند و همچنین ادویه و داروها و نحوه درمان پزشکی خوب شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود وجود دارند.
شیراز شهر بزرگی است و پایتخت کشور است، و در پای کوه هایی است که بطرف غرب ادامه دارند. شهر بسیار قدیمی است و حصاری سنگی دارد که بسیارجای آن فرو ریخته است. در این شهر پرجمعیت خانه های با شکوه زیاد است که پنجره های شیشه ای دارند زیرا که در زمستان هوا بسیار سرد است. مردم مسلمان کشور ایران به شهر شیراز اهمیت زیادی می دهند، و می گویند که در مقام مقایسه با شیراز و تجارت بسیار پررونق آن قاهره دهی بیش نیست. اهالی شیراز ترکمانان و ایرانیان (6) هستند. آنها خوش قامتند با پوستی سفید و موی سرخ . آنها از این لحاظ متفاوتند که ترکها ترکی و فارس ها فارسی حرف می زنند. زبان اخیر شیرین تر و بهتر است.

همه لباس هایی از ماهوت می پوشند که در زمستان آستری ضخیم و تودوزی و از پوست های گرانبها دارند. البته کسانی که امکان مالی دارند زیرا که این پوست ها در این کشور بسیار گرانند. بیشتر مردم آستر هایی از پوست گوسفند و یا روباه دارند. شلوار آنان دراز، جوراب آنان ساقه بلند و کف کفش شان میخهای زیادی دارد. روپوش آنان از پارچه های صقرالابی و از پارچه هایی به رنگ بنفش و آبی می باشد که در این نواحی بسیار گرانند.

گندم، گوشت، کره، جو، برنج،زعفران وتمام محصولاتی که در این ناحیه بعمل می آید بحد وفور وجود دارد. باغات زیاد در اینجاست که علاوه بر تره بار، سیب، گلابی،هلو، به و انگورالیکنته (7) بعمل می آید و بعلاوه گل های سرخ صد برگ وجود دارد که از آن مقدار زیادی گلاب می گیرند. میوه ها را خشک کرده و برای فروش به هرمز می فرستند. همچنین برای فروش اسبان زیادی پرورش داده به هند می فرستند. در اینجا وارد باغی شدم متعلق به پادشاه سابق که پیرامون آن در حدود دو فرسخ بود و در آن چیزهای شگفت آوری دیدم. اولاً بناهای زیبایی که از مرمر و سنگ های دیگر بودند با پنجره هایی از شیشه های عالی و گج کاری و کاشی های اعلا که در این ناحیه تولید می شود، در ثانی جنگل های کوچک مختلف شبیه آنکه در اسپانیا یافت می شود و از میان آنها راه هایی می گذرد و در کنار آنها ردیفی از درختان سرو نزدیک هم کاشته شده بودند. درختان سرو در دو طرف خیابان چنان سر به آسمان کشیده اند که هنگام ظهر مثل شب است، و چنان شبی که فکر می کردم راه خود را نخواهم یافت. در گذشته در فصل شکوفه بقدری گل سرخ از آن باغ می چیدند که هر روزه وزن آنها می توانست به داوزده هزار
(َArrateis)
برسد. در وسعت باغ استخریست و درمیانش بنایی واقع شده که فرمانروای سابق این سرزمین برای تفریح خود ساخته بود. هنگامی که صوفی به این شهر آمد برای عیش و نوش و شرابخواری به این بنا رفت، که در میان آنان بهترین وسیله خوش گذرانی حساب می شود. همراه او تنی چند از نجبای مسلمان و سرداران بودند که در قایق هایی به آن خانه رفتند و شراب و غذا خوردند.سپس صوفی به همراهانش دستور داد که وارد آب شده در آنجا باهم بجنگند، و در نتیجه این کار عده ای غرق شدند. این باعث خنده و انبساط خاطر صوفی گردید.

حاکم شهر بنا بر عادات و مرسوم این کشور میهمانی بزرگی برای سفیر ترتیب داد، که درباره اش صحبت خواهم کرد زیراکه خیلی عجیب و غریب بود. بلافاصله بعد از صبحانه ای خوشمزه آنها شروع به نوشیدن شراب می کنند و تا نیمه شب و حتی تا برآمدن آفتاب این کار ادامه دارد، این در صورتی است که میزبان پیش از آنان از مستی نقش زمین نشده باشد. آنها از شرابخواری دست نمی کشند تا این که مست شوند، و بدین جهت است که ساقی دایماً دور می گردد و پیمانه ها را پر می کند. در این مجالس ساغر های زیبا از نقره و طلا ساخته اند مرصع به فیروزه و یاقوت. در این میهمانی ها همیشه آلات مختلف موسیقی و خوانندگان زن و مرد هستند که چنگ و انواع آلات خوش آهنگ موسیقی را می نوازند. بین مدعوین هدیه های زیادی مبادله می شود، و در مقابل هر هدیه هدیه ای گرانبها تر داده می شود و مراسم مفصلی دارند. به محض ورود میهمان به خانه میزبان پیش پای او پارچه ابریشمین و یا پارچه گرانبهای دیگر می گسترند، و از در خانه تا جایی که قرارست بنشیند با تعارفات زیاد او را از روی این پا اندازها می برند. در تمام این مدت نوکر میزبان از میهمان استقبال می کند بی آن که پای نوکر به پا انداز برخورد. به محض این که اثرات باده ظاهر شود و سرها گرم شود، آنها بلند شده بهم تعارف می کنند، و هر یک از آنان جامی پر در دست داشته و بلافاصله آنرا خالی می کند. هنگامی که تقریباً مست گشتند میزبان دستور می دهد که هدایا را بیاورند، مثلاً قباهای ابریشمین، پارچه های زردوزی شده با حاشیه هایی از پوست سمور، و یا شمشیرهای زرین و مرصع به فیروزه. بالاخره میزبان لباس مهمان درآورده و لباس هدیه خود را بدو می پوشاند و شمشیری گرانبها بر کمر او می بندد. بالاخره مقدارزیادی از انواع خوراکهای لذیذ آورده می شوند و پس از صرف غذا مهمانی به پایان میرسد. این رجال آنچنان از خود راضی و متکبرند که این گونه مجالس را لازمه حفظ حیثیت و آبروی خود می دانند، و در میهمانی دادن باهم رقابت می کنند. دراینجا من باید بگویم که میزبان ما حاکم شهر از این که سفیر و پرتقالیان دیگر شراب را با آب مخلوط کردند خیلی متعجب شد.

فصل هفتم
چگونه سفیر شیراز را برای رفتن به دربار صوفی ترک گفت و در راه چه دید؟

ما از شهر بیرون آمدیم و بسوی شمالغرب راندیم. راه از میان کوه ها و درطول سلسله جبالی مرتفع که در طرف چپ ما قرار داشت و مسلمانان کوه اسکندر می نامند می گذشت. در طول راه چیزی قابل عرض نبود، غیر از این که در آخر هر روز درخانه ای بزرگ فرود می آمدیم، و آنها را چنانکه قبلاً ذکر شد کاروانسرا می نامند. در بعضی از آنها مسلمانانی بودند که هرچه مورد نیاز بود، از قبیل جو، کاه، کشمش، پنیر، و یک خوردنی که از عسل، بادام، و میوه مغزدار درست می کنند و در اسپانیا آنرا “تورائو” (9) می خوانند ، بما می فروختند. بعضی از این کاروانسراها ساکنانی داشتند و بطور مجانی بما غذا دادند و ما در مقابل آن پول اقامت خوبی دادیم. غذایی که بلافاصله پس از رسیدن بما می دادند اول نان و عسل و سپس گوشت بود که مطابق درجه هرکس کیفیت آن فرق می کرد.

از شیراز تا اصفهان ششصد فرسخ است که ما آنرا دربیش از بیست روز طی کردیم. در طول راه جاهایی بود که بیم حمله راهزانان میرفت و بدین جهت هم سفیر به کاروان بزرگی از چاروادران مسلمان پیوسته بود. بعلاوه چون ما ده یا دوازده تفنگچی پرتقالی هم همراه داشتیم راهزانان جرات حمله نداشتند. بدین ترتیب ما بدون دردسری وارد شهر اصفهان پایتخت پادشاهی صوفی شدیم.

فصل هشتم
دربارۀ شهر اصفهان پایتخت پادشاهی

این شهربا حصاری از خشت بطرز فرانسوی محصور شده است، و در دشتی در شمالغرب واقع است و جمعیت زیادی دارد. ساکنان آن مسلمانند از فرقه محمد و علی [یعنی سنی و شیعه]. پوست آنان مانند شیرازیان سفید است. حومۀ اصفهان وسیع و خاک آن بسیار حاصلخیز است. بعلاوه در آنجا چهارپایان زیادی پرورش می دهند، و گاو های نری دارند که زمین را با آنها شخم می کنند.

ساکنان شهر قانونی دارند که مباین با آئین صوفی است و “سنی” خوانده می شود وهمان قانون ترک بزرگ است. هنگامی که صوفی به فرمانروای این سرزمین دستورداد که کلاه سرخی که در زبان خودشان “تاج” می نامند بسر نهند او امتناع کرد، و صوفی با لشکر بزرگ به شهر و حومۀ آن حمله کرد. او در این شهر فجایع زیادی مرتکب شد. اهالی را چون گوسفندانی دست و پا بسته روی زمین ردیف کردند و او شخصاً با دو شمشیر و یا با دو قداره در دست چپ و راست آنها شاپ شاپ سر می برید، و گاهی پا و گاهی دست آنها را نیز می برید. اینها را در اصفهان که چند روز در آنجا استراحت کردیم بما گفتند. ما در خانه هایی اقامت داشتیم که مشرف به میدانی بزرگ بودند، و در آنجاپشته ای خاکی بزرگی بود از استخوانهای نیم سوخته انسان. زیرا پس از ارتکاب این فجایع او دستور داده بود که بیش از پنج هزار مسلمان را بسوزانند. من این استخوانها و خاکستر مخلوط با خاک را به چشم خود دیدم. بدین ترتیب او خود را فرمانروای این سرزمین کرد و تمام مسلمانان بدو احترام می گذارند.

در این شهر چیزی بما گفتند که باعث تعجب زیاد گردید ولی اهالی از آن تعجب نمی کردند. موضوع اینست. مسلمانی در خانه اش چاهی دارد که آبش بسیار گوارا ست، هنگامی که ملخ می آید و محصول را می خورد، سطلی از آب این چاه پر می کنند و آنرا از سه پایه ای در هرمزرعه می آویزند. اندکی نمی گذرد که دسته ای از پرندگان به بزرگی سار به مزارع فرود می آید و تمام ملخ ها را می کشند و چیزی از آنها را باقی نمی گذارند. پرندگان پس از کشتن ملخ ها بلافاصله از آنجا میروند.

من این مرغان را دیده ام و در این نواحی اهمیت زیادی می دهند و کسی آنها را نمی کشد زیرا کشتن آنها را گناه می دانند. می گویند که دراین کار چیزی غیرعادی وجود ندارد. باید بگویم که من واقعۀ خوردن ملخ را خودم ندیده ام ولی این نوع پرنده را دیده ام.

فصل نهم
روش شکاری صوفی

ما در این شهر چندین روز اقامت داشتیم تا از خستگی سفر در آییم. سپس بسوی شمال به قصد اقامتگاه صوفی حرکت کردیم. روز اول به خانه های بزرگ و زیبایی رسیدیم که در آن مسلمان پیری زندگی می کرد، و این خانه ها و پیرمرد فقط برای نگاهداری از چهار یوز رام و تربیت شده برای شکار بودند. صوفی بدانها اهمیت زیادی می دهد و بدستور اوست که آنها را نگه می دارند. روز دوم در دشتی وسیع به برج تقربیاً بلندی رسیدیم که از کله ها و شاخ های گوزن ساخته بودند، و از مسلمانی که همراه ما بود شنیدیم که این برج را بدستور صوفی هنگامی که تمام اردوی او به قصد شکار در این ناحیه بود ساخته اند. صوفی علاقه بیحدی به شکار دارد که به ترتیب زیر انجام می گیرد. به محض این که به ناحیه ای می رسد که درآن کوهی است به اردوی خود دستور می دهد تا آن کوه را در سه ردیف دیراه وار احاطه کنند. بدین ترتیب که درباریان در ردیف اول، سپس لشکریان ودر ردیف سوم زنان باشند. آنها به تدریج دایره ها را تنگ تر می کنند و حیوان وحشی نمی تواند از کوه بالا رود. صوفی این نوع شکار را فقط در ناحیه ای ترتیب میدهد که در آن کوهی با سراشیبی زیاد باشد. به محض این که کوه را احاطه کردند صوفی و همراهان بهر حیوانی که می رسند آنرا می کشند. اولا با تیر و کمان و سپس با شمشیر. هنگامی که از کشتن سیر شدند لشکریان جای آنها را گرفته و حیوانات وحشی ای که هنوز مانده اند می کشند. اگر در میان حیوانات شیر یا پلنگی بود هیچ کس بجز صوفی اجازه کشتن آنرا ندارد. برای این کار او از اسب پیاده شده سوار قاطری می شود چون قاطر کمتر از اسب از شیر می ترسد، و بدین ترتیب شیر را می کشد. کشتار حیوانات سه تا چهار روز بطول می انجامد، و او به یادگار شکار در آن محل دستور می دهد تا از کله حیوانات کشته شده و از گل برجی بسازند ، و ما طی سفر خود شماری از این برج ها را مشاهده کردیم.

فصل دهم
دربارۀ شهر کاشان

کاشان بفاصله سی فرسخی اصفهان در پای سلسله کوههایی که از شرق به غرب کشیده شده قرار دارد. حصاری بطرز حصار فرانسوی و از خشت آنرا در بر می گیرد، و اهالی آن همه مسلمان ایرانی و یا ترکمان می باشند. اکثریت آنان تجار و پیشه وران و خصوصاً نساجان هستند. در اینجا ابریشم، ساتین، پارچه های زربفت به مقدار زیاد بافته می شود، و تجارت در این شهر روج زیاد دارد. کاشان که اهالی آن حدود چهار یا پنج هزار نفر است بازگانان ثروتمند زیادی دارد. حومۀ شهر خصوصاً از نظر مواد غذایی زیاد حاصلی ندارد، زیرا که زمین آن بیشتر شن است. فقط در حاشیۀ شهر مزارع گندم و جو وجود دارد. مانند اسپانیا در آنجا باغات خوب میوه است، و چون در اینجا بندرت باران می بارد آب این مزارع بواسطۀ نایژه های چوبین از کوهستان آورده می شود. سفیر و پرتقالیان در حومۀ شهر برای چند روز استراحت کردند. در این محلات که اکنون مسکون نیستند خانه های بزرگی وجود دارد که صاحبان آنها سالهاست در گذشته اند. در این نواحی قبور ولوحه های یاد بود آنها هنوز به چشم میرسد ولی کسی نمی داند که آنان چه کسانی بودند.

در اینجا اقامت ما از چند روز به چند ماه کشید زیرا که ما منتظر رسیدن بهار بودیم تا به سفر خود به دربار صوفی ادامه دهیم. زیرا که این ناحیه هم از ناحیه پیشین و هم به شهری که میرفتیم هوای معتدل تری داشت. پس از زمستانی سخت در اینجا براه افتادیم. اگر بطرز اریب بسوی شرق بروید بفاصله سه روزه شهر دیگریست بنام
(Hies)
هیس. در اینجا نیز پارچه های ابریشمی زیادی بافته می شود که از پارچه کاشان جلوه بیشتری دارند زیرا که می گویند آب و هوای اینجا بهتر است. پس از ترک کاشان راه ما بسوی شمال شرق از میان نواحی شنزار و خشک می گذشت تا این که به شهری بنام قم رسیدیم.

فصل یازدهم
دربارۀ شهر قم

شهر قم در دشتی قرار دارد و حصار خشتی و سنگی دارد، و تعداد اهالی حدود دو هزار می باشد. موقعیت آن بطرف شرق و جنوب شرق ، ومیوه و غذا در آن بسیار فراوان است. در آنجا احشام مختلف و از آن جمله شتر و شترانی که یال سیاه دارند پرورش می دهند. اهالی ترکمن و ایرانیان هستند، و همه از آئین علی و محمد پیروی می کنند. نزدیک شهر رودخانه ای با آب فراون وجود دارد، و نزدیک آن کارونسرایی بسیار زیبا واقسعت که ما چند روزی در آن رخت اقامت افکندیم. سپس ما حرکت کرده بعد از سه روز بالاخره به شهر ساوه رسیدیم.

فصل دوازدهم
) (11) درباره شهری بنام ساوه تقریباً در مرز فارس

شهر ساوه شهریست بسیار بزرگ و قدمت آن از ساختمانهایش پیداست. بنظر میرسد که آنرا کفار یونانی بنا کرده اند. با این که خرابه های زیادی در شهر وجود دارد و حصار آن را ویران ساخته اند، هنوز ساختمانهای بزرگ و خوب در آن دیده می شود. بام بیشتر خانه های مسلمانان مسطح است، و اهالی شهربه ندرت به بازرگانی و زراعت می پردازند، زیرا که شهر در ناحیه ای کم حاصل واقعست و در آنجا جز حیوانات وحشی خصوصاً گوزن و آهو پیدا نمی شود. از شاخ گوزن کمان ترکی می سازند که اغلب مسلمانان با خود دارند، و بیشتر مردم این شهر هنر کمان سازی را می دانند. بطرف غرب این شهر بیابان وسیعی است که تا رود فرات و بابل که مسلمانان آنرا بغداد می نامند ادامه دارد. از این شهرحرکت کرده از ناحیه ای با دهاتی چند گذشتیم که اهالی آنها ایرانیان و ترک زبانان هستند و بالاخره به شهری رسیدیم بنام میانه.

فصل سیزدهم
دربارۀ شهر میانه و سلطانیه

میانه شهریست واقع بطرف غرب کوههایی که ذکر آنها گذشت،. ساختمانهای آن با دیوارهای خشتی چارچوبی بطرز فرانسوی. اهالی سفید پوست، مسلمان و ترکمن و ایرانیانند. آنها از بازرگانی، دام داری و کشاورزی زندگی می کنند. بطرف شرق زمینهای وسیع کشاورزی و دامداری گسترده است. در زمستان این ناحیه بسیارسرد می شود و برف زیادی می بارد. مانند اسپانیا در اینجا نیز باغات زیاد میوه وجود دارد . شهر در قلمروی صوفی واقسعت. ما شب را در اینجا سپری ساخته و صبحگاه دوباره حرکت کردیم، و پس از سه روز به شهری بنام سلطانیه رسیدیم، که حصارو خانه های خوب زیادی دارد. بما گفتند که در قدیم این شهری یونانی بوده است و از لحاظ سبک معماری خانه ها هم این را نشان می دهد. اهالی این شهر مسلمانان ایرنیان و ترکمانانند. شهر نزدیک کوهی واقعست و حدود سه هزار نفر سکنه دارد.
تجارت این شهر رونق دارد و سوداگران زیادی در اینجا رحل اقامت افکنده اند. بما گفتند که صوفی پس از شکست بزرگی که از دست ترک بزرگ یافت به اینجا گریخت، و در اینجا به بازسازی لشکر خود پرداخت. این ناحیه خیلی حاصلخیزست و محصولات زیاد دارد، و همچنین دام داری و باغات میوه مانند اسپانیا زیاد است. ما شهر را بطرف شمال ترک گفتیم و طی دو روز از ناحیه ای گذشتیم که ساکنان آن مردم سلطانیه بودند، و به شهری رسیدیم به نام انگاو
(Angão)
که حومه وسیعی دارد (12).

فصل چهاردهم
دربارۀ شهر انگاو

انگاو شهریست بسیار قدیم که در جاهای مختلف آن ابنیۀ مخروبه زیاد و بسیار قدیم بچشم میرسد. شهر در دشتی بطرف شمال شرق واقعست و ساکنان آن مسلمانان فارس زبان و ترکمانانند، و تعداد تجارآن کم است. بیشتر اهالی از کشاورزی و دام داری تامین معیشت می کنند. این نواحی بسیار حاصلخیز است و درنواحی اطراف دهات زیادی وجود دارند. زمین را با گاو نر شخم می کنند. ما در اینجا بمدت دو روز توقف کردیم و در طی این مدت امیری باسم قاسم بایندر که مثل ما در آنجا توقف کرده بود سفیر را مورد تفقد زیاد قرار داد.از مردم شنیدیم که او از خاندان سلطنتی [آق قویونلو] ودارای احترام زیاد است، و قسمتی بزرگ ازپادشاهی ایران که صوفی فتح کرده بود، حق موروثی او بود. قاسم بایندر با دربار کوچک خود و سوارانی چند در این ناحیه سکنی گزیده بود، و سگان و پرندگان شکاری زیادی داشت زیرا که سخت دلبستۀ شکار بود. او مردی با سخاوت و شریف بود، وطبق عادات و رسوم این مردم با تمام تشریفات، که وصفی از آن پیشتر گذشت، به احترام ما ضیافت بزرگی ترتیب داد.

روز دیگر ما براه افتادیم در حالی که این امیر ما را بدرقه می کرد. تاجایی که راه ما از کنار رودخانه ای می گذشت او همراه ما بود و باز های خود را رها میکرد که پرندگان را شکار کنند، و بدین ترتیب بیش از یک فرسخ با ما آمد. پیش از این که ما را ترک گوید او از سفیر و سایر پرتقالیان خواست که فرود آیند و در آنجا و در هوای آزاد دوباره ضیافتی مفصلی ترتیب داد که برای آن آذوقه و وسایل لازم آورده بود. پس از آن او با ادب زیاد ما را ترک گفت و بخانه خود رفت. بیش از تمام کسانی که تاکنون دیده بودیم این امیر بما احترام و محبت نشان داد . ما تمام روز و پاسی از شب را در راه بودیم تا بالاخره به کاروانسرایی رسیدیم و در آنجا استراحت کردیم. روز دیگر بطرف شمالغرب به راه خود ادامه دادیم و تمام روز در نواحی کوهستانی راه پیمودیم. برای خوابیدن کاروانسرایی یافتیم که در جوار ده کوچکی بود بنام ترکمن دل که ساکنانش ترکمانان بودند. در آنجا ما از پلی آویزان بر روی رودی وسیع گذشتیم، و از سرزمینی با دهات معمور رد شدیم و شب بعد برای خوابیدن به جایی رسیدیم که دو کاروانسرای زیبا داشت با اطاق های مجهز ومحفوظ و پنجره هایی که بتازگی شیشه کرده بودند. شنیدیم که اینها را بدستور همسر صوفی ساخته بودند و بتازگی کار بنای آنها انجام یافته بود. جمعیت این نواحی زیادست و در دهات و اردوگاه های زیاد کشاورزان مسلمان و ترکمانان زندگی می کنند. این نواحی بسیار سرد است و همه جا برف بود که مشکلات زیادی برای ما ایجاد کرد. با این که همراه ما راهنمایان محلی بودند چارپایان با بارهای شان مرتب میفتادند. بخاطر سرمای بیحد و برف زیاد در این نواحی اغلب می شود که سوار روی اسب خود یخ میبندد و چسبیده به زین خود میمیرد و اسبش اورا بدین وضع به یکی از دهات میرساند. این داستان را در اینجا بما گفتند. بمدت یک روز ما باز بسوی شمالغرب راندیم، و شب را در کاروانسرایی گذراندیم که در آن سوی کوهستان بود که آنرا پشت سر گذاشته و از راهی تنگ و سنگی از گذشتیم. بما گفتند که این راه را با کلنگ و تیشه از کوه بریده بودند. پس از ترک این محل باز بسوی شمالغرب رفتیم و از ناحیه ای پرجمعیت که مزارع و دهات زیادی داشت گذشتیم و به مهم ترین و ثروتمند ترین و بزرگترین شهر در تمام قلمروی صوفی رسیدیم که تبریز نامیده می شود و من درباره آن خلاصه وار شرحی خواهم داد.

فصل پانزدهم
دروصف شهر بزرگ و مهم تبریز که در انتهای پادشاهی ایران و در ایالتی واقع است که بزبان فارسی الدبه می نامند

تبریز شهریست بسیار بزرگ که بطرف غرب واقعست بین دو رشته کوه که یکی بطرف شمال ودیگری بسوی جنوب ادامه می یابد. شهر در دشتی قرار دارد با حصاری کوچک ، ولی خانه های باشکوه زیادی دارد که از گل، گچ و سنگ به سبک فرانسوی ساخته شده اند، و چند طبقه بوده و طاق دار می باشند،. تعداد پنجره در آنها کم است زیرا که در اینجا هوا خیلی سرد است و اغلب حفاظی بر روی آنهاست. این حفاظ یا سایه بانها چهارچوبهایی رنگارنگ و شیشه هایی خیلی گران قیمت دارند. خانه ها در میان باغهای بزرگ ومیوه دار واقعند و در آنها اکثراً ساختمانهای بزرگ دیگری هم قراردارند. فاصله بین خانه ها زیاد نیست، در ضمن دروازه هایی برای رفت و آمد وجود دارد، و بدین ترتیب بیشتر از یک دیوار ایمنی وجود دارد. شهر مساجد زیاد دارد که مناره های بسیار بلند و سنگی آنها هنرمندانه حجاری شده و واقعًاً تحسین انگیز اند. بازارهای دراز و مسقف در تبریز هستند که درآنها فروشندگان کالای خود را عرضه می دارند ، و در این شهر تجارت رواج زیادی دارد. در این بازار ها ده دوازده کاروانسرا ی بزرگ و پرشکوه که هریک باندازه دهی است واقعند، که در آنها بازرگانان هم اقامت کرده و هم امتعۀ خود را نگه می دارند. اینها فقط یک دروازه برای ورود دارند، و زنجیری سنگین از دو طرف بسته شده است که مانع ورود سواران می شود.
گذشته از این کاروانسراها که اقامتگاه تجار است تعداد زیادی کاروانسراهای دیگری برای چارواداران و چهارپایان آنها وجود دارد. در تبریز کوچه های زیادی هستند که پیشه وران از هر صنفی بکار های پر درآمد خود مشغولند. یک طرف شهر با دیواری احاطه گشته است که پشت آن باغ های میوه وسیعی گسترده است و عمارات صوفی در آنجا قراردارند. این قصرها از مرمر سفید و مرمر های رنگی و ظریف دیگر این منطقه بطرزی فوق العاده زیبا و هنرمندانه بنا شده اند، پنجره های شیشه دار زیاد دارند که همه بنحو زیبایی آراسته اند. در اطراف این دیوار در فواصل معین درختان سپیدار بسیار بلند قرار دارند. در جاهای مختلف محوطه قصرها دریاچه های بزرگ مصنوعی وجود داردند که بطرز هنرمندانه ساخته شده اند و در آنها قو و مرغان آبی دیگر بازی می کنند.

در این شهر فارسى زبانان و عده ای از ترکمانان زندگی می کنند، که همه سفید پوست و قیافه و شکلی زیبا دارند. آنها بظاهر خود زیاد اهمیت می دهند ولباس های آنها از ابریشم (ساتین) که تودوزی هم شده اند. قبای آنان با پارچه سرخ رنگ و کمربند های زرین و ابریشمین آراسته است و آستر های بسیار مرغوبی دارد، که کیفیتش در این کشوربسیار اعلاست و از این روست که تجار از روسیه ، و همچنین از روم و ونیز برای خرید آن می آیند. در این شهر حمام های زیادی وجود دارند که با خرج زیاد و بطرزی زیبا ساخته شده اند. مردم در تابستان و زمستان به حمام میروند و بدین جهت هم بسیار تمیز و آراسته بنظر میرسند. زنان بسیار زیبایند و به لباس و ظاهر خود خیلی اهمیت می دهند. زنان متشخص بندرت از خانه بیرون می روند، ولی اگر رفتند فقط سوار بر اسب و آن هم بهترین اسبهای خود را سوار می شوند. آنها مانند مردان سوار اسب می شوند.آستین لباس آنها بسیار تنگ و نقش دوزی شده است و بالا تنۀ لباس نیز آراسته ونقش دوزی شده است. لباس آنان تا مچ پایشان میرسد، و از بالا تا کمربند شکافی بر روی سینۀ آنان هست، و حتی پیراهن آنان نیز به همین شکل ساخته شده است. زنان زیر شلواری ابریشمی دارند که بر بالای آن زر و مروارید دوزی شده است. زنان جورابهایی به رنگ سرقلاتی یا قرمز که تا زانو میرسد بپا می کنند، و کفش های نازک ابریشمی و چرمی بپای دارند. برروی این لباسها نیز قبایی چون رب دو شامبر می پوشند با آستین هایی تنگ و بلند و آویزان، و آستر این لباس از قاقم و سمور و یا پارچه است. سر پوش زنان از پارچه پلیسه دار و تابیده است که منتهی به روی پوشی می شود. زنان صوفی و همچنین زنان رجال و تجار ثروتمند بدین ترتیب لباس می پوشند.ولی لباس عوام نازک، رنگین و توردوزی شده است و قبایی دارند از پارچه های بافته بطرز پارچه های لندنی و یا اقمشه دیگر که آستر آنها یا از پوست روباه و یا از پوست برّه می باشد. زیرا که بدون چنین لباسی نمی توان در این منطقه زندگی کرد چون هوا مانند اسپانیا بسیار سرد است.

برای صوفی تجارت ابریشم خام با اهمیت ترین و پر استفاده ترین تجارتها می باشد، و ابریشم خام از تمام نقاط پادشاهی صوفی بدین شهر میرسد، و از اینجاست که به روم و کشورهای مسلمان و مسیحی دیگر حمل می شود. هرنوع آذوقه و غذا که بخواهید در این شهر پیدا می شود، یعنی گندم، جو و برنج، انواع مختلف گوشت با قیمت هایی بسیار نازل. فقط هیزم و ذغال گران است زیرا که از جاهای دوری می آورند. یک بار شتر از آنها به قیمت شش و یا هفت شاهی بفروش میرسد. شاهی سکه ایست سیمین که گاهی ارزش آن یک توس تائو
(Tostão)
است.

در اینجا دو دسته مسیحی هستند و تعداد آنها در این کشور قابل ملاحظه است. یک دسته فرنگ
(Frangues)
نامیده می شود و عادات و آئین آنها عیناً مثل ماست، و اکثریت آنان کشاورزان و صنعتگران هستند. دسته دیگر ارمنیان می باشند که بیشتر آنان تجار ثروتمندی بوده و دیگران شراب می سازند و مخفیانه به مسلمانان می فروشند. آنها چند کلیسا و عبادتگاه کوچک دارند که در آنها مراسم عشاء ربانی را برگذار می کنند. اجرای مراسم مذهبی آنها بطرز کلیسای اصلی مسیحیان ولی بصورتی بسیار بد صورت می گیرد.

از میان شهر رودی با آبی بسیار گوارا جریان دارد و تمام جمعیت آنرا مصرف کرده و می آشامند. آب را توسط کانال های زیرزمینی به تمام کوچه ها می آورند، و در هرکوچه در جاهایی معین دهانه هایی با درب هایی سنگی است که موقع نیاز از آنجا آب می کشند. در زمستان آب کانالها گرم است، ولی اندکی از بیرون آوردن آن نمی گذرد که یخ می بندد. در تابستان هوای این نواحی بحدی گرم است که مردم در زیر زمین خانه هایی بخصوص یخ نگه می دارند و آنرا می فروشند. همچنین گیاهان دارویی را همه جا می فروشند. برای دولتمردان و ثروتمندان از کوهستانها برف می آورند، و در انبار های خاص نگه می دارند، و آنرا در آبی که می آشامند می ریزند.

در خانۀ پر جلال یکی از ثروتمندان که از باغات میوه احاطه شده است و مانند آنرا نیز در اسپانیا می توان یافت، ما را به گرمی پذیرفتند و ما چند روز از خستگی راه آسودیم. حاکم شهر دستور داد که تمام ما یحتاج ما از جمله کاه و جو برای اسبان را بما دهند. پس از چند روز ما برای رفتن به دربار و اردوی صوفی حاضر شدیم.

فصل شانزدهم
در رفتن بسوی اردوی صوفی

ما شهر تبریز را ترک گفته و بسوی شرق راندیم و در طی روزهای زیاد مسافت کمی را پیمودیم زیرا که همیشه مسلمانی بنام عبدالخلیفه حرکت ما را به تعویق می انداخت. این مرد یکی از خادمین صوفی بود و از این جهت احترام زیادی داشت، و از هرمز همراه و تحت حمایت ما بود. ما مسافتی قریب پنجاه فرسخ راه پیمودیم و همیشه از نواحیی می گذشتیم که در آنجا به ترکمانان و آلاس های زیاد (13) بر خوردیم. ما اغلب در چادرهایی که داشتیم در هوای آزاد اطراق می کردیم و گاهی در کاروانسراها می ماندیم. مسیر ما از چمن زارهای پرتپه می گذشت که در تابستان علف زیاد دارد و فاقد درختزار بود به جز شماری از درختان میوه و غیره که مردم دردهات کاشته بودند. غذا را فقط با پشکل شتر و اسب می پزند، و در بسیار از نواحی آتش را از خاکی که از بعضی معادن ، که ازآنها تعدادی در اینجاها وجود دارد و از آنها ماده ای بنام
(Natafe)
بیرون می آید، درست می کنند. نفت برای معالجه بعضی از امراض هم بکار میرود. بالاخره هنگامی که ما بفاصله یک روزه از اردوی صوفی رسیدیم، حاکم اردو پیش سفیر آمده و اطلاع داد که ما باید در کنار رودخانه چادر بزنیم. بدین جهت ما چادرهایی که همراه داشتیم برپا ساختیم، و در عرض ده یا داوزده روزی که در آنجا بودیم مرتباً تعداد زیادی از مسلمانان سوار بر اسب با اسباب و اموال و زنان خود از جلوی ما می گذشتند. پس از سپری گشتن این ایام از ما دعوت شد که به سفر خود ادامه دهیم، و نصف روز از حرکت نگذشته بود که تعداد زیادی از رجال مسلمان با ساغر های سیمین پراز شراب و صندوق های بزرگ شیرینی وسیب به استقبال آمده بما خوش آمد گفتند. در هر منزلی که توقف می کردند ساغر های شراب دور می گشت، و ما را نیز به خوردن دعوت می کردند. البته ما هم همراهی می کردیم ولی نه بدرجۀ اشتیاق و از خود بی خود شدن آنها. بدین ترتیب ما تمام روز را باده گساری کردیم تا به اردو رسیدیم و در جایی که ا تعیین شده بود چادرها را برپا نمودیم. سفیر در حال استراحت بود که پیشکار صوفی رسید، و آنها او را در زبان خود “وکیل” می خوانند و مقداری غذا بعنوان هدیه آورد، که شامل گوشت گوسفند کباب گشته در کره در سینی ای چینی بزرگ بر روی توده ای از برنج بطرزی بسیار لذید با ادویه های مختلف تهیه شده بود، و کاسه ای بزرگ از گندم با سرپوشی گنبدوار و طلایی نیز همراه بود. بعلاوه او دو تنگ پر از شراب خوب که دهانه های تنگ آنها با سرب مهر شده بودند همراه آورده بود. او بما خوش آمد گفت و از ما خواست که بخوبی استراحت کنیم . او افزود که صوفی نسبت بما نظر خوبی دارد و مورد الطاف بیحد او قرارخواهیم داشت زیرا که پرتقالیان هنگامی که او به پادشاهی ایران رسیده است به هند آمده اند. گفتۀ او درست بود زیرا که آلفونسو د آلبوکرکه درست همزمان با بقدرت رسیدن صوفی هرمز را تسخیر کرده و آنرا خراجگزار پرتقالیان ساخت. چون پادشاه هرمز قبلاً خراجگزار صوفی بود و از دست او تاج قزلباشی گرفته بود، نائب السلطنه آلبوکرکه را وادار بفرستادن سفیری به صوفی ساخت، و بدین ترتیب فرناو گومز ده لموس دا تروفا
(Fernão Gomes de Lemos da Trofa)
و چند تن از پرتقالیان روانه دربار صوفی شدند. صوفی او را با احترام زیاد پذیرفت زیرا که می خواست قدرت زیاد خود از آمدن سفیر پرتقال به حکمرانان مسلمان که تحت فرمان خود آورده بود نشان دهد. صوفی به درباریان خود گفت که نه تنها حکمرانان مسلمانان شرق مطیع او گشته بودند بلکه فرنگان نیز که از منتهای الیه غرب جهان به او سفیر و هدایا فرستاده بودند.

بدین جهت فرناو گومز ده لموس مذکور بصورت بسیار دوستانه ای پذیرفته شد و توانست تمام مسائلی را که بخاطر آنها سفر کرده بود حل نماید. بعلاوه صوفی مقدار معتنابهی سنگهای قیمتی زیبا باو هدیه کرد، که دربارۀ آنها مورخین مقیم هند شرح کشافی نوشته اند.

فصل هفدهم
دربارۀ بار عامی که صوفی داد

ما در این اردوگاه چند روز ماندیم ولی سفیر فرصتی نیافت که با صوفی یا حکامش صحبت کند، زیرا که آنها مشغول تدارک بار عامی بزرگ بودند ، که صوفی می خواست بدهد و تمام اشراف و عوام کشور بدان دعوت شده بودند. به این بار عام سه پادشاه آمدند، یعنی پادشاهان گیلان، شیروان و مازندران. بعلاوه دو سفیر از پادشاهی گرجی ها آمدند که اهالی آن مسیحی هستند و کشورشان در سرحد شمالی کشور صوفی قرار دارد. من آنها و همچنین فرمانراویان مهم دیگر مسلمان که همراهان زیادی داشتند دیدم.

این مراسم را در زبان خود “نوروز” می خوانند که به معنی روز اول سالست. برای این مراسم صوفی مقدار زیادی خواربار و آذوقه و بهترین شراب ها را تهیه دیده بود. همچنین لباسهای ابریشمی و زردوزی مزین به فیروزه و یاقوت، شمشیر های زرین، اسبانی با یراق های سیمین و زین هایی پوشیده از سمور و قاقم و پوست های گرانبهای دیگر حاضر ساخته بود. تمام اینها می بایست میان امراء و بزرگان بنا به درجه و خدمت آنان تقسیم گردد. صبح همان روز چادرهای جدید و بسیار بزرگ و پرشکوه برای صوفی بنا کردند، که یکی از آنها بیش از حد بزرگ و پر جلال بود، و میشد آنرا با تالار بارعام پادشاه اسپانیا مقایسه کرد. آن خرگاه گرد بود با ستونی بلند در میان آن به ضخامت بالای ران یکمرد که با رنگ های طلایی و آبی رنگ شده بود و روی آن با رنگهای روغنی عالی نقاشی شده بود. داخل خرگاه آستری از ساتین رنگین داشت با روبانهای زیاد، و روی زمین فرش های گرانبها گسترده بودند با مخده های ابریشمین.دیوارهای خرگاه عمودی بودند و بدانجهت فضای بیشتری داشت و برای تمام پادشاهان و بزرگان که به ترتیب مراتب نشسته بودند جای بود و صوفی با فاصله ای جلوی آنها نشسته بود. جلوی در خرگاه سایه بان آراسته و مزینی بود مفروش با فرشها ی زیاد که بزرگی آن بحدی بود که می توان گفت مثل بارگاه بیرونی و تالار انتظار صوفی بود و در آن غذا هم داده میشد. کف خرگاه که پوشیده از فرش بود سفره های ابریشمی گسترده بودند و برروی آنها صراحی های سیمین پر از شراب و پیاله کوچک سیمین برای نوشیدن گذاشته بودند. برای صوفی ساغرهای زرین و سیمین مرصع به فیروزه و یاقوت و پیاله هایی همراه آنها گذاشته بودند. مراسم پذیرایی بدین ترتیب بود، که صوفی از سفیر پرتقال و شماری از پرتقالیان که من هم جزوء آنان بودم، خواست که پیش سفره او بفاصله دو قدم بنشینیم. در تمام خوردن غذا چشم صوفی بر سفیر بود، و بسیار اوقات دستور میداد که از بهترین اغذیه بما بدهند. در دو سوی خرگاه سفره ها ردیف شده بودند که پهنای هریک آنها دو ذرع میشد. غذا بیشتر گوشت گوسفند و برنجی بود که رنگ های مختلفی داشت مثل سیاه، سفید، زرد و رنگهای زیاد دیگر. بعلاوه شیرینیجات و خاگینه ونان گندم که مسطح بود. آنچه نبود مرغ بود که در این کشور زیاد بدان توجه نمی شود و کمتر آنرا می خورند. این پذیرایی تقریباً تمام روز دوام داشت، و تمام پادشاهان و امرا به نوبت برای صوفی شراب ریختند. پسرشانزده ساله صوفی که در آنجا بود در شراب خوردن پدر را همراهی کرد و در این مراسم شرکت داشت. تمام مراسم با صدای موسیقی از چنگ، نی، سنج و آلات بسیار دیگر که میان ما مرسوم نیست، ولی همه خوش آهنگ بودند و بخوبی با آهنگ های زیبایی که اجرا می شد هم آهنگی داشتند. بدین ترتیب بود که روز بپایان رسید.

روزبعد مامورین صوفی بنا بدستور او مشغول توزیع خلعت ها و هدایای دیگر بودند که نشانه ای از مرحمت او تلقی می شد. برای سفیر قبایی زردوزی و بالاپوشی که بطریق آنها دوخته شده بود، و برای پرتقالیان همراه فقط قباهایی از ساتین رنگین دادند. در همان روز صوفی فرمان داد که دو ستون بلند بفاصله ای از خرگاه او برپا شود، و بر سر هریک از آنها چوبی نازک ولی سخت محکم کرده بودند و بر روی آن سیبی زرین باندازه پرتقالی معمولی گذاشته بودند. در کنارهر یک از این دو ستون سایه بانی از ابریشمی گرانبها برپا کرده بودند. صوفی و پادشاهان مذکور و امرا زیر آن نشسته و با تیر وکمان سیبها را نشانه گرفتند، ولی فقط تنی چند توانستند آنها را بزنند، و بدین ترتیب قسمتی از روز گذشت. اندکی بعد تعداد زیادی از رجال مسلمان که بصورت با شکوهی لباس پوشیده بودند، با کلاه های پردار سوار بر اسب پیش آمدند، و در یک سوی اردوگاه صف کشیدند. هریک از آنها به نوبت بسوی ستون تاختند و هنگام نزدیک شدن تیری به سیب انداختند و بعضی که خیلی مهارت کار بودند آنرا انداختند. کسی که سیبی را می انداخت فوراً از اسب پیاده شده سیب را می گرفت و جلوی صوفی تعظیم غرایی می کرد. بعد از آن جام بزرگی از شراب بدو می دادند تا سر کشد. در ضمن بلافاصله ستون را با طنابی خم می کردند و دوباره سیبی روی آن می گذاشتند. هر سیبی بوزن سی کروزادوس
(Cruzados)
بود، و دو صندق پر از این سیب پیش صوفی دیده می شد. در این روز تمام آنها بطریقی که گفته شد به برنده گان رسید.
روز بعد صوفی دستور داد تا هدایای نایب السلطنه دوراته ده منیسس
(Duarte de Meneses)
و پادشاه هرمز را پیش او آورند. هدایای پادشاه هرمز شامل بارهای زیاد از پارچه های بنگالی، ظروف پر از زنجبیل جهت نگهداری [غذا] و قطعه عنبری که باندازه سر یک مرد بود، و چند انگشتری با نگین های یاقوت و الماس و یک ظرف چینی لعاب دار باندازه یک چرخ. از جمله هدایای نایب السلطنه جامی سیمین و طلاکاری شده، آفتابه لگن، نمکدان، دو جام بزرگ شراب ، و زینی با رکاب، و چکمه های سواری، زره سینه و اسلحه هایی چند که بصورت زیبایی با نقش های زرین آراسته بودند بعلاوه دو مخده ابریشمی برای نشستن، پرده ای برای تختخوابی ابریشمی که به طرز پرتقالی درست شده بود، و زره ای کامل برای بالا تنه که پر از نقش های زیبا بود. هنگامی که تمام این هدایا جمع شد، صوفی از خرگاه در آمد و بر روی مسندی که آورده بودند نشست. سفیر نیز بدانجا رفت ، و هدایا را توسط دو مسلمان یک به یک بدو نشان دادند. معذلک صوفی علاقه ای نشان نداده جز به زره که من به تن داشتم و اسلحه که حمل می کردم حتی به آنها نگاه هم نکرد. او دستور داد که زره و اسلحه ها را به او نشان دهند و برای اینکه نشان دهد از دیدنشان لذت زیادی برده است از من خواست تا در آنجا بمانم و با من شروع به صحبت کرد. او یکی از دستکش های آهنی از دست من کشید و بدست خود کرد، و فوراً یکی از مقربین خود را صدا کرده دستور داد که زره را برتن کند، و به اوگفت: ” بدین ترتیب تو با من به این سفر خواهی آمد.” سپس دستور که آن ظرف چینی لعابدار را آورده و پر از شراب سازند و همه می بایست از آن بنوشند. رسمی است قدیم در میان شاهان ایران کسی که بیش از دیگران شراب خورد و دیرتر از همه مست شود احترام زیادی می یابد. بدین ترتیب ظرف چینی را پر کردند و مقدار زیادی شراب در آن بود. اول صوفی جرعه هایی کوچکی از آن نوشید و در این ضمن رجالی که دور او بودند شوخی کرده و لطیفه می گفتند. صوفی پس از نوشیدن ظرف چینی را به پادشاهان و فرمانراویانی که دور اونشسته بود داد و به نظر من که نزدیک او بودم و کاملا او را می شنیدم ، شروع به گفتن لطیفه کرد. هنگامی که مجلس شراب بپایان رسید صوفی به همراه مسلمانان و رجالی که از مقربان او بودند بر اسب نشسته با بازها و سگان شکاری خود، دور از راهی که به اردو منتهی می شد، بسوی دشت تاخت.

در طی مدتی که ما در اردوگاه بودیم دسته های زیادی از مردان و زنان مسلمان با شادی و موسیقی بدانجا می آمدند . به محض رسیدن آنها به صوفی آگاهی می دادند و او شخصا در حالی که شمشیری بر کمر داشت جلوی خرگاه خویش می آمد و برای این که میهمان نوازی و احترام خود را نشان دهد بلافاصله جلوی آنها جام شرابی سر می کشید. آنها نیز پیش پای او گاویی را قربانی می کردند و داد می زدند که از این به بعد هیچ حادثه ناخوش آیندی در زندگی صوفی پیش نخواهد آمد. کسانی که اسبان نر یا مادیان و یا دخترکان زیبایی داشتند بدو هدیه می کردند، و بعد از این مراسم آنها خوشحال و راضی به خانمان خود بر می گشتند.

در طی اقامت خود دراردو من بارها این مراسم را دیدم. بما گفتند که در این اردو بیش از سی هزار اسب و بیست هزار چادر بودند ، و بعلاوه همیشه از امرای بزرگ سه تا چهار نفر در آنجا اقامت داشتند و خرگاه آنها تقریباً به بزرگی خرگاه صوفی بود. بهمراه این امیران نوازندگانی با شیپور، دف، طبل های کوچک و بزرگ بودند که بمدت یک ساعت سحرگاه و هنگام غروب آنها را می نواختند. زنان آنان در خیمه هایی جداگانه منزل داشتند که به همان بزرگی و درست پشت خیمه های آنان بود. هنگامی که اردوگاه چادرها برپا می شود تمام زنان اردو پشت جایی که زنان اقامت دارند جمع می شوند. آنها با لباسهای بسیار زیبا و سوار بر بهترین اسبان همسران خود با زین و یراق های گرانبها بدانجا می آیند و مثل مردان اسب می رانند. لباس آنها زیاد با مردان فرقی ندارد فقط توری ابریشمی بر سر دارند و زلف های بافته شان از پشت سر پیدا ست و آنها صورت خود را آرایش می کنند. جلوی زین آنها بالشی حریری قرار دارد و برروی آن بعنوان احترام خم می شوند. مردان نیز بهترین لباس های خود را برتن دارند که عبارت است از قبایی ابریشمی و بالاپوشی از مخمل و ابریشم صقلابی رنگ و پارچه سرخ رنگ. کسانی که از عهده خرید لباس ابریشمی نمی آیند قبایی تو دوزی شده از پارچه ای آبی رنگ و سفید با بالا پوشی با آستری آبی به سبک لندنی به تن دارند، و جورابهای بلندشان را روی شلوار آبی رنگشان می کشند، وکفش های محکم چرمی با کف میخ کوبی شده بر پای دارند. در پاشنه کفش ها بندی آهنین بود که از آن نوکی به اندازه یک اینچ بیرون می آمد و بعنوان مهمیزی بکار میرفت. آنها کمربندی چرمی نازک و بافته شده و آهن کوب بر کمر دارند که از آن شمشیر خود را می آویزند. شمشیر آنها بدرازی چهار وجب است با یک لبه تیز با دسته ای حکاکی شده و از پولاد بسیار خوب. آنها سر و روی خود را از ته می تراشند و فقط سبیل بر پشت لب دارند، و هنگامی که موی آنها سفید می شود می گذارند تا ریششان بلند شود. اسبان آنها بزرگ و پرزورند، و یراق آنها مرکب از زین و بندرکاب و شکم بندی به بزرگی پای سوار بودند. رکاب اسبان از آهن و شبیه رکاب چهارپایان است که در ایام قدیم بود، ولی با این همه اکثراً از آهن است. یراق اسب بیشتر مرکب است از بندهای چرمی با نقش هایی روی آنها که در آنها کم بکار رفته است و سربند ها نیز مانند پاردم نازک است . سینه بند که اغلب آبی رنگ است لا دوزی شده و با روغن جلا داده اند، و روی پاردم کفل اسب بکلی با پارچه ای ابریشمی یا زردوزی شده پوشیده است و حاشیه ای از نخ های تابیده و رنگارنگ دارد. در زمان صلح اغلب مردان تیر و کمان دارند و در جنگ زره ای تنگ بافته برتن کرده و از نوک آهنی و سرخ و سبز زوبینی که دارند و مثل سر نیزه است پرچمی کوچک رنگارنگ آویزان است.

اردو بحدی بزرگ است که اگر در دشتی صاف برپا شود، که بندرت اتفاق میفتد، گاهی پرندگان در اثر فریاد مسلمانان میان چادر ها میفتند و مردم آنها را می گیرند. بفاصله نیم فرسخ یا بیشتر از این اردو همیشه یک اردوی دیگری با چادرهای زیبا است که در آن سوداگران زیادی اقامت دارند، و اقمشه و متاع زیادی دارند از قبیل لباس های ابریشمی با آسترهای گرانبها ، یراق ها و زین ها با تمام مخلفات، و گندم، جو، گوشت، کره ، میوه جات و برنج. آشپزهایی که در اردو هستند غذا های لذیذ بسیاری تهیه می کنند و می فروشند. این اردو را “اردو بازار” می خوانند یعنی اردوی سوداگران. همیشه تعدادی زیادی از مسلمانان در آنجا هستند و شبیه بازاری بزرگ است، و هرچه مورد نیاز اردوی صوفی می باشد از این اردو بازار تهیه می شود.

فصل هیجدهم
دربارۀ دریای کاسپین که ایرانیان آنرا دریای گیلان می خوانند

پس از این که هر چمنزاری توسط اسبان و شتران کاروانان و اردو چرا می شد ، هرچند روز از محل اردو را تغییر می دادند تا از چمنزارهای کنار آن که در این ناحیه زیاد و خوب هستند استفاده کنند. بالاخره ما به سلسلۀ جبالی رسیدیم که بسوی شرق ادامه می یافت و مجاور دریای کاسپین که ایرانیان آنرا دریای گیلان می خوانند بود. آب این دریا بسیار تلخ است و پیرامون آن یک صد فرسخ و عرضش پانزده تا بیست فرسخ است. در آن ماهی فلس دار بوفور یافت می شود، و از آن بیشتر ماهی های بدون فلس است که شبیه ماهی کاساو (14) و ماهی های شبیه آن. تمام این ماهی ها را در بازار می فروشند که خیلی پر گوشت و خوشمزه هستند. بین قصبات و دهات زیاد اطراف این دریا کشتی ها و قایق در آمد و شد هستند.آبریزگاهی در این دریا می باشد که مصّب چند رودخانه است، و اغلب طوفان های سختی می شود بی آن که بارانی باشد.

پس از چند روز که اردو از پای کوهستان حرکت کرد، و پس از چند توقف ما به شهری پرجمعیت و مهم بنام اردبیل رسیدیم که در گذشته فرمانروای آن شیخ حیدر پدر صوفی بود. زمین های اطراف شهر بسیار حاصلخیز است و هر نوع محصولی که بخواهی در آنجا عمل می آید.

فصل نوزدهم
چگونه صوفی با اردوی خویش به شهری در پادشاهی خود رسید که اردویل خوانده می شود

اردویل شهریست بزرگ که در فاصلۀ ده دوازده روزی تبریز و اندکی بسوی شمال واقسعت. در آن خانه های باشکوه از گچ وگل که بطرز فرانسوی ساخته شده اند و مسلمان فارس زبان آنجا ساکنند که بیشتر سوداگرند زیرا که در ناحیه واقع در سرحد دو یا سه پادشاهی قرار دارند و تجارت ابریشم و متاع های دیگر می کنند. این ناحیه باندازه تبریز سرد نیست، و محصولات آن زیاد است از قبیل گندم، جو و میوه جاتی که در اسپانیا هم یافت می شود. در اینجا مسجدیست که از نظر مسلمانان خیلی مهم است چون در آن پدر صوفی مدفونست. در دشت و تپه های اطراف شهر اردوی صوفی چند روز اطراق کرد.
یک روز هنگام ظهرخدمتکار مسلمان صوفی که از هرمز همراه ما بود بدیدن سفیر آمد و گفت که بهتر است بزودی خود را آماده سفر سازیم و علیق به اسبان دهیم، زیرا که مصلحت است که هرچه زودتر اردو را ترک نمائیم. از شنیدن این سخن سفیر هراسان شد زیرا شایعه ای بود که صوفی در آستانه مرگ است. اگر او میمرد مسلماَ هرچه داشتیم به تاراج می رفت. این مرد ما را در شک و نگرانی گذاشت ، و چون از پیش هم سوء ظن داشتیم و بخاطر هشدار او سفیر و پرتقالیان تصمیم گرفتند که خیمه برکنند وحرکت کنند . ما در کاروانسرایی خالی در مجاورت اردو پناه گرفتیم و مصمم شدیم با چند تفنگی که داشتیم از خود دفاع کنیم، ولی بالاخره بدین نتیجه رسیدیم که این کاروانسرا ایمن نیست زیرا که بزرگ بود و درو پیکری نداشت. بالاخره خود را بخطر انداخته و روانه تبریز شدیم.

پس از آن بی آن که استراحتی کنیم سه روز و شب راه پیمودیم و فقط برای چریدن اسبها توقف کردیم. در آخر این مدت اسبها نیز نمی توانستند طاقت بیاورند. بالاخره با کوشش زیاد به تبریز رسیدیم و در همان خانه قبلی اقامت گزیدیم. سه چهار روز پس از رسیدن ما خبر رسید که صوفی فوت کرده است و پسرش بجای او به پادشاهی رسیده است. این خبر توسط یکی از رجال صوفی آورده شده بود، و او سرکردۀ فوج بزرگی از سوران بود. امیر مزبور امر کرد که در تمام شهر جار زنند که همه باید به زندگی معمولی خود ادامه دهند تا شلوغی اتفاق نیفتد و کسانی که سر بفرمان ننهند بلافاصله کشته خواهند شد. او با تمام افراد فوجش که کاملاً مسلح بودند چندین روز در کوچه های شهر که تقریباً خالی از مردم بودند می گشتند. سفیر و ما پرتقالیان در آن خانه پناه گرفته بودیم و شبها اسلحه به دست و تفنگ های آماده کشیک می دادیم تا این که شهربحالت معمولی برگشت و دکانها باز شدند. عاقبت خبر رسید که شاه جدید که خود را طهماسب سلطان می خواند تصمیم گرفته بود تا با اردوی خود به محلی کوهستانی که علفزاران و آب خوبی داشت برود. پس از رسیدن بدانجا او از خزانه دار پدرش خواسته بود تا حساب پس دهد، و چون جواب های او مطابق میلش نبود دستور داده بود که او را با شکنجه های وحشیانه بکشند، و از دیگر رجال هرچه داشتند گرفته بود. منصب داران بزرگ دیگر را که گناهی داشتند با شمشیر شخصاً کشته است، و هنگامی ازاین بیرحمی ها سیر شد دستور داد که چند شیر و خرس حاضر سازند و آنها را نیز کشت. او این کارها را برای ترسانیدن مردم کرد چون در ممالک مسلمان فرمانروایان چنین رفتار می کنند. پس از چند روز سفیر تصمیم گرفت تا به اردوی شاه جدید رفته و پیغامی را که تا بحال به دادن آن نشده بود باو دهد. ولی من از سفیر اجازه گرفتم تا به سفر خود با دسته ای از مسیحیان ارمنی ادامه دهم ، و آنها گفته بودند که عازم اورشلیم هستند و مرا نیز که خیلی می خواستم آن شهر را زیارت کنم از من محافظت خواهند کرد. چون امکان دیدن کشورهای دیگر برای من بود من تبریز را ترک گفته و بسفر خود ادامه دادم.

فصل بیستم
چگونه من شهر تبریز را ترک گفتم و دربارۀ بعضی از حوادث سفر

من تبریز را بسوی غرب ترک کردم و بهمراهم هفت ارمنی مسیحی بودند. شش نفر آنها تاجرهایی کم مایه بودند و از ایالتی بنام نخجوان می آمدند. این ایالت ده دوازده فرسخ با تبریز فاصله دارد (15) و در قلمروی صوفی می باشد. روز اول سفر به کاروانسرایی رسیدیم و شب را در آن گذراندیم. روز بعد راه دو روز را یک روزه پیمودیم و به دهی بزرگ رسیدیم که در آن مسیحیان بودند یعنی فرنگانی که مذهب و رسوم ما را دارند و مانند ما مردمانی سفید پوست هستند. اهالی تمام ایالت مسیحی و عده کمی فارسی زبان بودند، و آنها از کشاورزی و پرورش دام زندگی می کنند. در زمستان این ناحیه بسیار سرد است، و کوههای زیادی هم در طرف شمال قرار دارد که می گویند کشتی نوح در آنجا قرار دارد. آنها کوه و کشتی را نشان دادند که هردو پوشیده از برف بودند، ومن جز برف چیزی ندیدم ولی همراهانم اصرار داشتند که اگر خوب نگاه کنم کشتی را خواهم دید. من چیزی ندیدم و چون چشمان من زیاد خوب نیستند نتوانستم چیزی ببینم. مسیحیان آن ده می گفتند که این حقیقت دارد و راهبان و کشیشان مسیحی از آن کوه بالا رفته و تکه های چوب و دیگر اشیا را بعنوان دلیل همراه آوردند، ولی کسان دیگر تا کنون نتوانسته اند از این کوه بالا روند زیرا که پاهایشان خسته شده و مجبور به برگشتن شدند. بعلاوه بمن گفتند که در این ناحیه پنج کلیسای بسیار بزرگ و قدیمی واقعست و بدانها معجزات زیادی نسبت می دهند، که یکی از آنها اینست. این کلیساها از چنان قدرت جادویی بهره مندند که هرقدر مردم در آنها جمع شود هرگز پر نمی شوند. یک بار صوفی برای امتحان این موضوع با تمام قشونش بیکی از کلیساها رفته بود. من این مطلب را امتحان نکردم و وسیله ای هم برای دانستن آن ندارم. اگر درست هم باشد معمای عجیبی نیست.

همچنین بمن گفتند چگونه معجون بالسان درست می شود که آنها مرّ می خوانند و بین آنها گران و ازرشمند است. ترتیب درست کردن آن چنین است: عده زیادی کشیش درفضای آزاد جمع شده عبادتگاهی می سازند و بر آن هفت تخته قالی می اندازند، و در آنجا ظرفی پراز گلهای بسیار می گذارند. پس از آنکه مدتی عبادت کردند قطعه ای از بالسان از قاهره درمصر آمده است در آن می اندازند، و به نیایش خود ادامه می دهند. و بالاخره با احترام زیاد یکی از استخوانهای بازوی گرگوری مقدس را در آن می اندازند، که ادعا می کنند از بقایای آن قدیس است. بلافاصله معجون به جوش می آید، و کفی را که بر روی آن جمع می گردد راهبان برداشته و میان خود تقسیم می کنند. آنچه از معجون مانده است آنان نگاه می دارند وبزرگ کشیشان مسئول حفظ آنست. این معجون مرّ برای اولین بار در زمان یکی از قدیسین بزرگ قدیم تهیه شد. باز اهالی دهکده بمن گفتند که صوفی نیز دستور داد که ترتیب ساختن را معجون را باو نشان بدهند زیرا که می خواست بداند آنچه شنیده است درست می باشد، و آخر سر هم قبول کرد که حق با آنهاست.

در این ناحیه تاکستانها و باغات میوه زیاد است که در آنها سیب عمل می آید، و مسیحیان آنرا به دربار صوفی و تمام قلمروی او میفروشند. شش نفر از ارمنیانی که با من آمده بودند اینجا ماندند، ولی من در معیّت یک ارمنی که مانده بود و از همه ثروتمند تر و مهم تر بود براه خود ادامه دادم. اسم او واکویا نوری زآیو
(Vacoianorizão) بود و او عازم شهر کوچکی بود که در آن زن و خانه اش بود. اسم این شهر واقع در ارمنستان پایین بتلیس است، و وجه تسمیۀ این ناحیه بدان جهت است از جایی که ما آمدیم ارمنستان بالا می باشد. ارمنستان بالا جزوء قلمروی صوفی است ، که با مسیحیان بخوبی رفتار می کند و به آنها اجازه داشتن کلیسا را می دهد که در آنها هرسال در جشن های مذهبی عشاء ربانی انجام می گیرد و همه در مراسم نان و شراب به سبک کلیسای قدیم اشتراک می کنند.
در یکی از این مراسم من به کلیسای آنان رفتم. در وسط کلیسا عبادتگاهی بود تصویری مذهبی در آن نبود، و بر روی میز تحریر کتابی بود که بر روی پوست نوشته شده بود. در برابر آن راهبی با مو و ریشی دراز ایستاده بود ، و صورتش بطرف عبادتگاه بود که کاملاً مخالف آئین ماست. او لباده ای از پارچه ای زبر برتن داشت. مردم بر روی زمین پای دیوار کلیسا نشسته بودند چنانچه عادت نشستن زنان است، و هرکس کاسه و بطریی از کدو ی پر از شراب و نان و چیزهای دیگر پیش خود و از آنها می خورد. هنگامی که در حین نیایش کشیش صدای خود را بلند کرد مردم با خواندن سرودی روحانی جواب دادند و در ضمن آنرا با دعای “پدر ما در آسمان” همراهی کردند. چون از مراسم دعای آنان چیزی نفهمیدم و برایم خسته کننده بود، بیرون رفتم و بقیه مراسم را ندیدم.
این کشیشان بغایت پرهیزکار پارسا هستند، و مجرّد می مانند. ولی باید گفت که بعضی از آنان ازدواج می کنند و زن وبچه دارند، اما اگر زن بمیرد کشیش دیگر ازدواج نمی کنند. در ایام روزه داری و پیش از کریسمس نه حیوانی ذبح شده و نه روغن و کره می خورند. غذای آنها در این زمان فقط نان و شلغم و سبزیجاتی است که در سرکه حفظ شده است، و شراب هم می خورند. من تمام اینها را خود دیدم.

فصل بیست و یکم
چگونه من این کشور را ترک کرده و به سفر ادامه دادم

من این کشور را بهمراهی تاجر اخیر الذکر ارمنی ترک گفتم. او ده دوازده قاطر با بارهای پر از امتعه مختلف داشت. ما بسوی غرب از منطقه ای از دره های عمیق و جنگل های بلوط پیش رفتیم که اهالی آن ارامنه، فرنگان و مسلمانانی که خود شان کرد می نامند و مردمی پوست سفیدند. اینها از پرورش دام زندگی می کنند، و بیشتر در حرکتند و اغلب در نواحی کوهستانی غیر مسکون اقامت می کنند، زیرا که نمی خواهند از کسی فرمان برند. پس از سه روز ما به دریاچه ای رسیدیم که آبی تلخ مزه داشت و درارمنستان پائین در میان کوهها و قلاع مرتفع قرار دارد. می گویند درازای این دریاچه هفت یا هشت فرسخ و پنای آن پنج تا شش فرسخ است. در میان آن دو جزیره کوچک است و تعلق به رهبان پارسای ارمنی دارند، که در صومعه های جداگانه زندگی می کنند و باغات میوه خوبی دارند شبیه آنچه در نواحی ما وجود دارد. راهبانی که در این دو جزیره زندگی می کنند مورد احترام زیاد مردم نواحی و نواحی قریب آن می باشند. بمن گفتند که آنها بارها در حضور مسلمانان معجزه کرده اند. یکی از آنان اخیراً یک ماهی کاملاً خشک را گرفته و در برابر تعداد زیادی از مسیحیان و کفار بنام نجات دهنده ما حضرت عیسی آنرا در آب فرو کرده و همه دیدند که چگونه این ماهی معجزه وار فوراً زنده و شروع به شنا کرد. اهالی این ناحیه مسیحیان ارمنی هستند، و در اینجا قلمروی صوفی به پایان میرسد و حکمرانی ترک بزرگ شروع می گردد. در ساحل این دریاچه شهری واقسعت بنام ارگیس
(Argiz).

فصل پنجاه و سه
دربارۀ شهری در بیابان بنام الرقّه

شهر الرقّه بفاصله سه روزه از فرات بسوی بغداد در بیابان واقعست، و اطراف آنرا دیواری فروریخته احاطه کرده است. اهالی آن اعراب مسلمان هستند از کشاورزی و خصوصاً از کشت لوبیا، جو ، حبوبات، خرما ، انگور، به و انار امرار معاش می کنند، و تمام اینها بخاطر چشمه ایست که از زمین درمی آید.، و با این آب مزارع اطراف را تا حدی که امکان دارد آبیاری می کنند. خرمای اینجا بسیار مرغوب است. این ناحیه جزوء قلمروی صوفی می باشد. مسلمانان اینجا از مالیات محلی بعنوان در آمد استفاده می کنند. آنها خود را سید می نامند و ادعا می کنند که از خاندان علی و محمد هستند. آنها ایرانیانی سفید پوست هستند و برسم ایرانی لباس می پوشند. ریش آنها دراز و موی سر شان بافته است. بخاطر مالیاتی که می گیرند مجبورند مخارج سه روزه هر کاروانی که در آنجا توقف می کند به پردازند. من در اینجا اقامت کردم و تمام مدت بر روی الیاف نخل دراز کشیدم زیرا که نمی توانستم از جایم بلند شوم. هر صبح برایم غذا آوردند که عبارت بود از شیر گرم شده، چند عدد خرما و نان پهن گندم. من بزودی دوباره تندرستی خود را بازیافتم. هنگامی که حال من و همچنین مسلمان همراهم خوب شد ما مشک های پر از آب خود را بر پشت انداخته براه افتادیم. بدین ترتیب بود که ما بعد از سه روز به شهری دیگر رسیدیم بنام خفتا
(Xefeta).

فصل پنجاه و چهارم
دربارۀ شهری در بیابان بنام خفتا

این شهر خفتا در فاصله دو روز سفر بطرف غرب رود فرات در بیابانی واقعست، و ساکنان اعراب مسلمان هستند که از کشت گندم، جو و حبوبات زندگی می کنند. اطراف آنرا دیواری فرا گرفته است شبیه شهر قبلی که شهر از دستبرد دزدان اعراب بدوی حفظ می کند. برای رسیدن به بغداد باید ازاین شهربیابانی بگذرید. در این شهر وفور مواد غذایی حتی بیشتر از شهر قبلی است و کیفیت آنها بسیار خوبست مخصوصاً خرمای آنجا. در اینجا نیز چاهی است که آبش از چاه شهر قبلی بیشتر است و برای آبیاری مزارع بکار میرود، ولی اطراف شهر بیشتر لم یزرع است. این نیز در قلمروی صوفی می باشد. در میان اهالی سید ها هستند که نجیب زاده محسوب می شوند، و لباس آنان مثل سید های شهر قبلی است. آنها فارسی و عربی صحبت می کنند و رفتاری شبیه روحانیون دارند. آنها نیز ملزمند که بمدت سه روز غذا و حبوبات به کاروانها بدهند. ما در اینجا بمدت سه یا چهار روز ماندیم و سپس بمدت دو روز و نیم در بیابان سفر کردیم در حالی که مشک های آبمان را بر شانه حمل می کردیم. بدین ترتیب بود که ما به شهری رسیدیم به نام مشهد علی یعنی مسجد علی.

فصل پنجاه و پنجم
دربارۀ شهری واقع در بیابان در یک فرسخی فرات که در آن مرقد علی واقعست

مشهد علی شهریست در فاصله دو فرسخی فرات واقع در بیابان نرسیده به بغداد، و حصاری از آجر دارد با بنا ها و خانه های بسیار عالی. تعداد اهالی شاید در حدود دو هزار می باشد و اغلب آنها از تجار سیدانی هستند که من پیش از ازین وصف کردم. مسلمانان زیادی هم برای زیارت به اینجا می آیند همچنان که به زیارت خانۀ [کعبه ] در مکه می روند. در اینجا علی در مسجدی مدفونست که برای آنان جای بس مقدسی است. در این شهر کشاورز نیست، و در اطراف تا چشم کار می کند نه مزرعه ایست و نه آبی. آب را فقط با شتر از فرات می آورند. من در اینجا برای چند روزی در انتظار کاروانی ماندم که همراه آن تاجر ونیزی آقای آندره قرار بود بیاید. در اینجا ما چند روزی استراحت کردیم تا از خستگی راه پیمایی در بیابان که تقریباً سرتاسر آن را پیموده بودیم بدر آییم. چند روز بعد کاروان از چارپایان بما ملحق شد و ما بدین ترتیب این شهر را ترک گفتیم و بسوی جنوب غرب رفتیم و پس از هشت روز در بیابان به بصره رسیدیم. این کوتاه ترین راهی است که می توان گرفت یعنی هشت روز تا بصره و هشت روز دیگر تا شهر دمشق. تمام این سفر را نمی توان بر پشت شتر انجام داد بلکه باید پیاده رفت. مضاف بر این که هر کس باید مشک آب و غذای خود را با خود حمل کند، زیرا که سر راه آبی نیست. ما از بی آبی در زحمت بودیم زیرا آبی که از مشهد علی با خود برداشته بودیم بزودی تمام شد و آب دیگری در سر راه نبود. ولی بدویان با بیشتر چارپایان راه دیگری را پیش گرفتند که فکر می کردند در آن چاه های آب هست ولی چنین نبود.

فصل پنجاه و شش
چگونه بدستور حاکم هرمز کریستوآو مندونسا با نامه هایی به پادشاه ما،از هرمز از راه خلیج فارس و دجله به بصره رفته تا از آنجا از طریق بیابان به سفر خود ادامه دهم

مدت اقامت من در هرمز پنج یا شش سال شده بود که کریستوآو مندونسا
(Christovão de Mendonça)
کوتوال قلعه و حاکم پادشاهی هرمز شد. چون او می دانست که من تمام راه را از مصر آمده، بیابان را در نوردیده بودم، چند بار از من خواسته بود که آیا من حاضرم با نامه هایی به پادشاه خودمان از طریق خشکی به پرتقال بروم؟ وی اطمینان داشت که من به این سفر خواهم رفت و بمن وعده داد که مسلماً پادشاه بخوبی مرا پادداش خواهد داد. زیرا که نایب السطنه لوپو واز دوسامپا ئیو
(Lopo Vaz de Sampaio)
اصرار داشت کسی را برای رفتن به پرتقال از طریق خشکی پیدا کند، و این شخص در ضمن مسافرت از سرزمین ترک بزرگ اطلاع یابد که آیا ترکان نقشۀ حمله به هند را در سر می پرورانند یا نه؟ من دلایل خوبی داشتم که از رفتن عذر بخواهم زیرا که تمام سختی ها و خطرات سفر گذشته من پیش چشمم بود، اما حاکم بحدی اصرار کرد و از دوستان و کسانی که بمن نزدیک بودند خواست تا مرا متقاعد نمایند تا به این سفر مبادرت کنم. هنگامی که دیدم علیرغم امتناع من او باصرار خود ادامه می دهد و به سبب وعده های زیاد که در مکاتبات رسمی می داد، من گفتم که حاضر به مسافرت هستم. ولی باین شرط که او وسائل لازم سفر را در اختیار من گذاشته و نامه ای به پادشاه بصره بنویسد و از او بخواهد تا یک نفرراهنما و وسائلی را که خواهم خواست در اختیار من بگذارد. زیرا که دیدم تقریباً تابستان به پایان رسیده و کاروانها مدتیست که حرکت کرده بودند.

در اواخر سپتامبر 1528 هرمز را ترک گفتم زیرا که فراهم ساختن مقدمات سفر و منتظر شدن برای کشتی ای که ما را به بصره برساند بطول انجامیده بود. هنگامی که کشتی مذکورشراع برکشید ما از تنگه دریایی گذشتیم که جغرافیا نویسان خلیج فارسش می نامند، و این تنگه بین ایران و عربستان واقعست و طول آن دویست فرسخ است. عرض آن در پهن ترین قسمت بین دو ساحل بیست یا بیست و پنج فرسخ است، و در جاهای دیگر یازده فرسخ و یا کمتر است. هنگامی که از جزیره هرمز حرکت می کنید خلیج فارس بطرف شمالغرب تا مصبّ فرات ادامه می یابد. درمیان این خلیج جزایریست که ساکنان آن اعراب مسلمان هستند، و بغیر از خرما چیزی خوردنی در آنها پیدا نمی شود، و ساکنان آنها از صید مروارید گذران می کنند. مهم ترین این جزایر بحرین است که بزرگترین و ثروتمند ترین جزایر خلیج می باشد، و هر سال در آنجا مروارید صید می کنند. این مروارید ها بهترین و گرانبها ترین مروارید هایی هستند که در کشورهای شرقی و هند می توان یافت. این جزیره در سر خلیج مذکور بطرف ساحل عربستان و روبروی شهری بنام القطیف واقعست. تمام این نواحی متعلق به پادشاهی هرمز است.

فصل پنجاه و هفت
چگونگی صید مروارید در این خلیج

در تمام جزایری خلیج فارس در ماه های جون، جولای و اگوست ساکنان مسلمان آنها به صید مروارید اشتغال دارند. بمحض این که باد کاملا آرام می گیرد آنها از جایی نزدیک ساحل و در جایی که نشانی از صدف می یابند درعمق دوازده یا پانزده متری لنگر قایق را می اندازند. آنگاه طناب درازی را به زیر بغل یک مرد و سنگی به پای او می بندند تا بسرعت بیشتری به ته دریا رود. گیره ای بر بینی او می گذارند تا آب به سوراخ های بینی نرود. او سطلی در دست دارد و بمحض یافتن صدف آنرا پرده و طناب را تکان می دهد تا او را بسرعت ولی با احتیاط بیرون کشند. اغلب اتفاق می افتد که غواص را وقتی که بیرون می آید مرده است. صدف ها به بزرگی کف دست است، و بیرون آنها سیاه رنگ و داخلشان درخشنده و پر جلا است . صدف ها را روی پارچه های کتانی زیر آفتاب باز می کند و مروارید ها را در می آورند. در آن سال باد شمالغربی زودتر از معمول شروع به وزیدن کرد، چون این باد از جلوی ما می وزید وکشتی ما پر از کالا بود ما نتوانستیم حرکت کنیم. بدین جهت مدتی تلف کردیم و کشتی را در جهت مخالف باد بصورت زیگزاگ از این ساحل به آن ساحل پیش بردیم و در ساحل دیگر بانتظار باد موافق لنگر انداختیم. بدین ترتیب آنقدر تاخیر داشتیم که سفر ما چهل روز طول کشید تا این که به جزیره ای بنام خارگ نزدیک مصب رود فرات رسیدیم.

فصل پنجاه و هشت
دربارۀ شهری بنام خارک که بندریست

خارک شهریست کوچک که هم سطح دریاست و پیرامون آن یک فرسخ هم نمی شود. شهر در طرف ایران و در نزدیکی مصب فرات واقعست، و تعداد اهالی آن بسیار کم و همه مسلمانند . همه آنها راهنمایانی هستند که کشتی ها را از مصب رودخانه تا بصره می برند و بر می گردانند، و فاصله میان این دو حدود شصت و چهار فرسخ است. در داخل جزیره غارهایی هستند که پر از خرچنگ می باشند و اهالی از آنها برای تقویت قوه باه استفاده می کنند و برایشان ارزش زیادی قائلند.

در این جزیره ما راهنمایی گرفتیم که کشتی ما را تا رود خانه هدایت کرد. مصّب این رود بحدی بزرگ است که دو ساحل آن را نمی شد از کشتی دید. تنها پس از این که ما با باد موافق بمدت نیم روز در خلاف جهت رود رفتیم بتدریج دو طرف ساحل که پوشیده از نخلستان می باشد دیده شد ، ولی بالای رود قابل کشتی رانی نیست مگر در ایامی که رود طغیان می کند. هنگامی که طغیان آب فرو می نشیند خطر به گل نشستن کشتی وجود دارد . اگر در میان بستر رود نباشید، و باید تا طغیان دوباره آب صبر کنید تا کشتی شناور گردد. طغیان آب از دریا آب شیرین رود را پس می زند و بدین ترتیب آب رودخانه بالا می آید و کشتی های پر بار می توانند بسوی بصره حرکت کنند.
در نصف راه بر روی رود بودیم که من کشتی را ترک گفته به ساحل رفتم تا ببینم ما چقدر وقت در انتظار طغیان آب تلف کرده بودیم؟ سپس راه خود را از میان نخلستانها وآبادی ها ادامه دادم و در دهات اطراف مسیحیان، مسلمانان و یهودی های عرب زندگی می کنند. همان روز من به بصره رسیدم و دیدم که راه خشکی سریع تر از طریق رود مذکور است. این رود از شمالغرب بطرف جنوب شرق جریان دارد وبه دریایی می ریزد که قبلاً گفتم خلیج فارس نامیده می شود.

فصل پنجاه و نهم
در بیان شهر بصره که در نزدیک رود فرات و در سر خلیج فارس واقع است

بصره شهریست واقع در دو فرسخی غرب رود فرات، و از آنجا آبراهی است که از رود نامبرده به این شهر میرود و بنظر من ساخته دست انسان است. پهنا و عمق آن قابل ملاحظه بوده و بفاصله کمی از شهر به پایان می رسد. کشتی ها به این آبراه وارد شده و بار خود را پیاده کرده و بار گیری می نمایند، و این زماانی است که طغیان آب کشتی ها را به بالای رود می برد. شهر را دیوار فراگرفته است که از گل است ولی محکم و استوار می باشد. خانه های شهر به همین صورت از گل ساخته شده اند و بامهای مسطحی دارند. در این شهر تعداد زیادی عرب مسلمان هستند که از بادیه برای فروش امتعۀ خود می آیند. نواحی شهر بمسافت هشت یا ده فرسخ بطرف دریا و به پهنای چهار یا پنج فرسخ بسیار حاصل خیزاست، و بیرون این ناحیه لم یزرع و بیابان است، و در آن مسلمانان عرب و مسیحیان یعقوبی و دیگران که خود فرنگی می خوانند اقامت دارند. آنها همه سفید پوست و سیاه مویند. در این ناحیه که شرح دادم اهالی از پرورش نخل و چهارپایان کوچک وگاومیش امرار معاش می کنند. همه مزارع از آب رود مذکور از طریق کانال های آبی که ساخته اند مشروع می شوند.

هنگامی که من به شهر رسیدم و دیدم کاروانهایی که هر سال از اینجا به حلب و دمشق میروند مدتی پیش رفته اند، فوراً پیش پادشاه شهر رفتم. اوعربی مسلمان و پیری با تجربه زیاد بود که فقط چند سالی بود ازسفرهای تجاری با شتر بین دمشق و بصره دست کشیده بود. من نامه هایی را که از پادشاه هرمز و فرمانروای پرتقالی هرمز برایش داشتم دادم و در آنها سفارش مرا کرده خواسته بودند احتیاجات مرا بر آورده کند. مهم تر از هر چیز او می بایست راهنمای خوبی که راههای صحرا را بخوبی می شناخت در اختیار من می گذاشت. پس از دادن نامه ها مدتی گذشت و من جوابی دریافت نکردم. پس از چند روز او عقب من فرستاد و گفت که هرگز مردی چون من ندیده است. آیا واقعاً من حاضر بودم که خود را به مخاطره اندازم و همراه فقط یک راهنما از صحرا بگذرم؟ بعلاوه او نه کسی را می شناخت و نه کسی را پیدا کرده بود که به این کار تن دهد زیرا که همه از جانوران وحشی می ترسیدند، الخصوص از شیر و پلنگ. چون ما فقط دو نفر بودیم حیوانات وحشی مسلماً حمله کرده ما را می کشتند. کسی جز با کاروانی پر جمعیت نمی خواست این سفر را انجام دهد، و بدین جهت من می بایست از این سفر پر مهلکه بکلی صرف نظر کنم. با این حال من بدو گفتم مصمم به این سفر می باشم هرچه باداباد. پس از گذشت پانزده روز او دوباره مرا فراخواند و گفت مسلمانی را پیدا کرده است که حاضر است با من به سفر رود، ولی پادشاه بهیچ وجه ایمنی من را ضمانت نمی کند و من به مسئولیت خودم به این سفر میروم. اگر من واقعاً قصد سفر دارم می توانم با این راهنما و مواجب او قرار بگذارم. او بلافاصله این راهنما را که در چادرهای اعراب بادیه در بیابان خارج از شهر زندگی می کرد احضار کرد. هنگامی که راهنما آمد من با او به توافق رسیدم که به او هشتاد کروسادوس بدهم و یک شتر یک کوهانه برای او یکی دیگر برای خود بخرم. همچنین مشک های آب و نان خشک ، خرما و مویز ، و آرد برای جماّزه ها تهیه کنم. از این آرد خمیری سفت بشکل گلوله گرد درست کردند تا شتران از آن بخورند. شتر می تواند ده تا پانزده روز بدون آب سفر کند، و می تواند در شبانه روز بیست تا بیست و پنج فرسخ فقط با خوردن این گلوله های خمیری که اغلب هریک کمتر از یک چارک هستند سفر کند.

———————-

پانویس ها:

[1] تنریرو کلمۀ پرتقالی
(Carapução)
به معنی کلاه بزرگ بکار می برد و آنرا “تاج” معنی می کند

[2] تنررو بجای “پاد زهر” کلمۀ
(Bazar)
بکار می برد که معمولا
(Bezoar)
می نویسند و معلومست که از پاد زهر فارسی است

[3] مراد از “رفوی” البته “صفوی” است

[4] “Coscojarde”

[5] Dormiscão

[6]  تنررو وقتی که منظورش فارسی زبانان هستند کلمۀ
(persianos)
را بکار می برد و می گوید زبان آنها
(pèrsio)
یعنی فارسی می باشد

[7] Alicante
نام منطقه ای در اسپانیاست و تنررو انگور های شیراز را به انگورهای آنجا تشبیه می کند

[8] آراته یس مساوی است با 0.459 کیلو گرم

[9] (Torrão)
احتمالاً این خوردنی باید سوهان عسلی باشد

[10] Hies
اسم این محل معلوم نیست و شاید مراد آران و بیدگل باشد و یا ممکنست که مراد “فین” است و کاتب نسخه یا خود تنررو اشتباه کرده “فین” را “هیس” خوانده است

[11] مولف کلمه
(Pèrsia)
را بکار می برد که بنظر میرسد منظور ایالت فارس است

[12] بنظر میرسد که منظور از شهر انگاو همان زنجان باشد ولی مولف اشتباه کرده است. از طرف دیگرمیانه و سلطانیه نزدیک همدیگر نیستند برعکس زنجان و سلطانیه چنین هستند، در نتیجه به نظر میرسد که فصل سیزدهم باید مربوط به زنجان و سلطانیه باشد و فصل چهاردهم مربوط به شهر میانه

[13] آلاس
(Alas)
احتمالاً باید “اولوس” باشد که کلمه ایست مغولی و ترکی به معنی تیره یا دسته از یک ایل.

[14] Cassava (Pseudotolithus Senegalensis)

[15] البته فاصله بین تبریز و نخجوان خیلی بیشتر است

سفرنامه تنریرو در فرمت پی دی اف برای دانلود و چاپ مجانی در این لینک

«ترکی» های دیگر

نقشه ترکی آسیای مرکزی، آسیای صغیر و خاورمیانه
نقشه ترکی آسیای مرکزی، آسیای صغیر و خاورمیانه

در ایران، ما به آن گونه ترکی که در آذربایجان بکار میرود «ترکی» (به ترکی «تورکی») میگوئیم. اگر بخواهیم آن را در مقابل ترکی ترکیه مشخص و تفکیک کنیم از تعابیری مانند «ترکی آذری» و یا فقط «آذری» استفاده میکنیم. هم ترکی آذری و هم ترکی ترکیه از شاخه «ترکیک» (ترکی) «خانواده زبان های آلتائی» است. خود این خانواده زبان ها شامل سه شاخه ترکیک، مغولی و تونقوزی میشود. در گروه «زبان های ترکیک» از قزاقی و قرقیزی و اوزبکی و اویغوری در شرق آسیا و سیبری و جنوب چین گرفته تا قاقائوزی در مولدووا و ترکی عثمانی (و سپس ترکیه) در ترکیه زبان های گوناگونی داریم که همه از یک خانواده هستند، اگرچه بعضی ها مانند ترکی ترکیه و آذربایجان به همدیگر به مراتب نزدیک تر و یا مانند قرقیزی و ترکی ترکیه از همدیگر بمراتب دورترند (۱).

در اینجا «ترکی» نامیدن همه این زبان ها درست نیست، چونکه اختلافات واژگانی، آوائی و حتی دستوری بین آنها کم نیست. از نظر فهمیدن همدیگر انسان ها هم تفاهم بین یک قزاق و یک ترکی زبان ترکیه براستی دشوار است. در ادبیات تخصصی به همه آنها زبان های «تورکیک» Turkic languages, Turk-Sprachen گفته میشود که بیشتر تعبیری فنی و تخصصی است. در فارسی چنین تفکیکی بین تعابیر ترکی و «ترکیک» نداریم. این شبیه تعابیر زبان آلمانی و زبان های «ژرمنی» است. آلمانی امروز روشن است. اما در گروه زبان های ژرمنی زبان های مختلفی مانند آلمانی، داچ (هلندی)، سوئدی، انگلیسی، نروژی و دانمارکی را هم میتوان یافت که طی ۱۵۰۰ سال گذشته همچون زبان های مستقلی تحول یافته و بصورت معاصر خود در آمده اند.

از این گروه زبان های «ترکیک» یک دسته که موسوم به شاخه «اوغوزی» و مربوط به ترک های جنوب غربی است، با نام کلی «ترکی» تحول تاریخی جداگاه ای کرده اند. این زبان ها ابتدا زبان و لهجه های اقوام و قبایل اوغوز (به عربی «غز») بودند که بتدریج همزمان با کوچ این اقوام به سوی خراسان، ایران و آناتولی، از سده های ۱۵-۱۶ به بعد بصورت امروزی ترکمنی، ترکی آذری و ترکی آناتولی و یا ترکیه در آمدند که چند قرن پیش به آنها تعابیر گوناگونی مانند ترکی قزلباشی، عجمی، رومی و غیره داده شده بود. هر چه زمان میگذرد و گویشوران این گونه های ترکی اوغوزی در شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی متمایز خود به حیات مستقل از همدیگر ادامه میدهند تمایز آنها از همدیگر هم بیشتر میشود.

بگذارید به زبان های چهار جمهوری آسیای میانه یعنی اوزبکستان، قزاقستان، قرقیزستان و ترکمنستان، بعلاوه تاجیکستان ایرانی زبان و همچنین به جمهوری آذربایجان اشاره کنیم. در این میان به تاتاری و زبان های کوچکتر دیگر «ترکی» که از سیبری تا مولدووا پراکنده شده اند، توجه چندانی نخواهیم کرد.

در آغاز یک رشته توضیحات اولیه: بعد از فروپاشی شوروی در اوایل سالهای ۱۹۹۰ میلادی، ۱۵ جمهوری شوروی و از جمله پنج کشور آسیای مرکزی یعنی قزاقستان، قرقیزستان، اوزبکستان، ترکمنستان و تاجیکستان استقلال خود را اعلان کردند. از این پنج کشور زبان اکثریت نسبی و یا بزرگ مردم چهار تای نخست از خانواده بزرگ زبان های ترکی و پنجمی یعنی تاجیکستان از خانواده زبان های ایرانی است. زبان جمهوری آذربایجان که مستقل شد و همچنین زبان های دوگانه «جمهوری خودمختار تاتارستان و باشقردستان» هم که جزو جمهوری روسیه بود و همانطور ماند هم از همین خانواده زبان های ترکی است.

البته در اینجا باید دقت کرد. وقتی خانواده زبان های «ترکی» میگوئیم منظور از واژه «ترکی» زبان رایج کنونی در ترکیه نیست، منظور همان خانوادۀ بزرگتر زبان های «ترکیک» است. ترکی ترکیه، ترکی آذری، تاتاری، قزاقی، قرقیزی، اوزبکی، ترکمنی،اویغوری و حتی زبانهای مهجور «گوک تورک» و غیره همه در این خانواده بزرگتر زبان های «ترکیک» هستند که ما در فارسی به آن باز زبان های «ترکیک» میگوئیم. زبان های ترکیک یک خانوادۀ فرضی است که عبارت ازهیچکدام از این زبان های فعلی ترکی به تنهائی نیست. یک نوع ریشه فرضی و اصلی همه این زبانهاست، درست مانند اینکه وقتی از «زبان های ایرانی» صحبت میکنیم فقط فارسی ایران را در نظر نداریم، منظور فارسی، کردی، پشتو، تاتی، تالشی، بلوچی و یا حتی سغدی و یا خوارزمی باستان و غیره است که دیگر زبان های مرده بشمار میایند. مقایسه دورخیز دیگر خانواده زبانهای لاتین مثلا ایتالیائی، فرانسوی و پرتغالی است که واژگان، دستور و دستگاه آوائی شان به درجات مختلف بهم دور و یا نزدیک اند، اما این زبان ها یعنی مثلا ترکی ترکیه و قزاقی، و یا فارسی و پشتو و یا فرانسه و ایتالیائی با وجود قرابت، یک زبان نیستند و هیچ کدام هم «زبان اصلی» و یا «استاندارد» و «معیار» نیست که زبان های دیگر «غیر اصلی» و یا «نادرست» شمرده شود.

یک موضوع دیگر این است که برخلاف بعضی موارد دیگر مانند ژاپنی و یا سوئدی که رابطه نزدیکتری بین زبان و تیره-نژاد یک قوم و یا ملت وجود دارد، اقوام ترک زبان یکی دو هزار سال پیش آنقدر به اقصا نقاط دنیا پخش شده اند که امروزه به گواه اکثر زبانشناسان و مردم شناسان، «ترک بودن» قوم و نژاد هیچ کس را معین نمیکند، چه آنها (همانند انگلیسی ها و اسپانیائی ها) در طول این یکی دو هزارسال هرجا که کوچ کرده اند، با اقوام بومی آمیخته و از نگاه قومی و تباری مخلوط تر شده اند، در حالیکه در بسیاری موارد زبان آنها تحول ماهوی پیدا نکرده است. «ترک بودن» امروزه مانند لاتینی زبان بودن ایتالیائی ها، پرتغالی ها، اسپانیائی ها، آرژانتینی ها و کوبائی هاست. «ترک بودن» فقط نشان دهنده آن است که زبان یک شخص (چه اوزبک و قزاق، چه ترک ترکیه و اویغور زرد) از خانواده زبان های ترکی (تورکیک) است و گرنه تبار و حوض دی ان ای یک ترک ترکیه با قزاق کاملا متفاوت است. زبان است که باعث میشود مخصوصا خود ترک ها همه آنها را ترک بنامند. در خارج از عالم ترکیه معمولا آنها را گویشوران زبان های تورکیک (مانند گروه های زبان های ژرمنی، ایرانی، سامی) مینامند. درستش هم این است و گرنه میبایستی عبری و عربی را هم یکی شمرد.

هر شاخه این خانواده زبان های ترکی نیز وابسته به اینکه در مجاورت و آمیزش با کدام قوم و زبان دیگر به سر برده تاثیرات متفاوتی گرفته است. بگفته لارس جانسون (۲) بخصوص تاثیر زبان های اسلاوی، ایرانی و مغولی بر ترکی در هر منطقه شکل و ساختار آن گونه زبان ترکی را دچار تحولی جدی نموده است. این شاید با تاثیر عمیق عربی به فارسی پس از اسلام قابل مقایسه باشد.

این را بعنوان یادداشت قید کردم چون مثلا در ایران بعضی ها از روی کمبود آگاهی میگویند که کردی «نوع تکامل نیافته فارسی است» و یا «ترکی آذری معجونی از ترکی ترکیه و فارسی است» و یا بخصوص در ترکیه بعضی ها از روی احساسات سیاسی تصور میکنند زبان اصل و ریشۀ همه زبان ها و لهجه های ترکی همان ترکی استاندارد و معاصر جمهوری ترکیه است و همۀ زبان های دیگر ترکی مانند اوزبکی و ترکمنی و آذری را به نسبت دوری و نزدیکی آن به ترکی ترکیه بررسی و حتی «ارزش یابی» میکنند و به آنها صفت «درست» و «غلط» و یا از «استاندارد» و «گونه مادر» دور و یا نزدیک میبندند. آنها در عین حال همه را «ترک» و زبان آنها را هم «ترکی» مینامند، اما برای تفکیک، از تعابیری مانند «ترکی قزاقی» و «ترک های اوزبک» استفاده میکنند، در حالیکه نه ترکی ترکیه «استاندارد» و «مادر» زبان های ترکی است، نه فارسی ایران این نقش را نسبت به مثلا کردی و بلوچی بازی میکند و نه فرانسه زبان «مادر» برای ایتالیائی ورومانیائی بشمار میرود. هر کدام از این ها زبانی مستقل است که با دیگر زبان های «هم خانواده» خود قرابت های دور و نزدیک لغوی، دستوری و یا آوائی دارد، هرکدام از یک سیر تاریخی بخصوص خود گذشته و در رابطه و آمیزش با عوامل و شرایط دیگری رشد کرده، به زبان کنونی تبدیل شده است که فعلا هست. طی این تحول، یکی از این لهجه ها زبان رسمی یک کشور شده و یکی نشده، یکی زبان نخست عده ای کمتر و دیگری زبان نخست جمعیتی بزرگتر شده، یکی زودتر به کتابت شروع کرده و آثار بیشتری دارد و دیگری دیر تر و طبیعتا آثار کمتری به آن زبان نوشته شده است.

حتی تا اینجا همه این بحث ها برای مردم مثلا ترک زبان آسیای میانه بی مورد است، چرا که اگر چه تحصیلکرده های آنها میدانند که زبانشان از خانواده زبان های ترکی است، اما هرگز و هیچکدام از آنها به زبان خود «ترکی» و یا مثلا «ترکی قرقیزی»، «ترکی ترکمنی» و یا «ترکی اوزبکی» نه، مستقیما و تنها «قزاقی»، «اوزبکی»، «قرقیزی»، «ترکمنی»، «تاتاری» و بخودشان هم نه «ترک قزاق» و «ترک اوزبک» بلکه فقط «قزاق» و «اوزبک» و غیره میگویند. تنها در ترکیه است که اغلب مردم فکر میکنند همه اوزبک ها و قزاق ها و اویغور ها ترک و زبانشان ترکی است، اما «لهجه هایشان فرق میکند.»

وضع دو کشور تاجیکستان و آذربایجان از اینها فرق میکند. تاجیک ها هم زبان خود را «تاجیکی» («توجیکی») مینامند اما احتمالا نظر به نزدیکی بسیار تاجیکی به فارسی معاصر ایران (و دری افغانستان)، بخصوص تحصیلکرده های تاجیکستان مشکلی در گاه «فارسی تاجیکی» و یا حتی بندرت فقط «فارسی» نامیدن زبان خود نمی بینند.

در جمهوری آذربایجان هم همانند تاجیکستان مردم به زبان خود «آذربایجانجا» یعنی «آذربایجانی» میگویند اما میدانند که زبانشان ترکی است. در آذربایجان ایران مردم ترک زبان، زبان نخست خودشان را فقط «تورکی» (ترکی) مینامند، اگرچه ترکی ترکیه را هم «ترکی» میشمارند و میدانند که بین این دو گونه فرق های کمی نیست.

در هر دو موردِ تاجیکستان و آذربایجان، بیشک نزدیکی زبان های فارسی و تاجیکی و از طرف دیگر ترکی ترکیه و آذری دلیل عمده این نامگذاری است. البته احساسات ملی و تاریخی غالب در تاجیکستان و جمهوری آذربایجان هم در این نامگذاری نقش بازی میکند. از سوی دیگر شاید هم یک علت این امر در آن است که تاجیکستان در مقابل ایران، و آذربایجان در مقابل ترکیه کشورهای کوچک ترو ضعیف ترند، هم تجربه مستقل دولتداری خودشان بسیار کوتاه مدت است و هم از نظر اقتصادی و اجتماعی از آنها در مجموع عقب تر اند. حتی اگر پیشرفت اقتصادی، مصرف کاغذ، تعداد تیراژ روزنامه ها و کتاب، پیشرفت علوم دانشگاهی و تکنولوژی را هم در نظر بگیرید، طبیعتا میل طرف کوچکتر به طرف بزرگتر، و طرف ضعیف تر به طرف قوی تراصولا میچربد. یک عامل دیگر اینکه در ایران، فارسی معاصر بیش از ۱۲۰۰ سال و در ترکیه، ترکی حدود ۸۰۰-۹۰۰ سال است که زبان حاکم و وسیله کتابت اند. با این ترتیب هم فارسی ایران و هم ترکی ترکیه در این زمینه ها تولید و تجربه فرهنگی و تاریخی بمراتب بیشتری از تاجیکستان و یا سرزمین کنونی جمهوری آذربایجان دارند.

چهار کشور ترک زبان آسیای میانه تجارب متفاوت تری از جمهوری آذربایجان داشته اند.

«ترکی» های آسیای میانه

نتایج انقلاب اکتبر روسیه در آسیای مرکزی از یک طرف امید بخش بود چرا که تحصیل پایه اجباری شد و گسترش یافت. تا سالهای ۱۹۴۰ تعداد بیسوادان به حد اقل کاهش یافت، تعداد کثیری روزنامه و کتاب چاپ شد و در بسیاری از این جمهوری ها دانشگاه ها و آکادمی ها تاسیس یافت که قبلا موجود نبود.

اما چند عامل مهم دیگر بصورتی فشرده تر و سازمان یافته تر از گذشته بر زندگی فرهنگی و زبانی مردم ترک زبان آسیای میانه تاثیری ماندنی گذاشت.

تا آن موقع مرزهای داخلی آسیای میانه روشن نبود و مرز ها را فاصله هائی معین میکردند که تیر های اسب سواران لشکر ها و قبایل مختلف در رویاروئی های مختلف خود میانداختند. تا فتح بخش اعظم آسیای میانه توسط لشکر اسلام در اواخر قرن هفتم و تحکیم این حاکمیت در قرن هشتم، اکثریت مردم منطقه به لهجه های مختلف ایرانی و ترکی سخن میگفتند. بعد از اسلام زبان دین، علم، ادب و فرهنگ عربی و فارسی بود درحالیکه نخستین آثار ترکی که به لهجه محلی ترکی در کاشغر (گوک تورک و یا اویغوری باستان) نوشته شد حدودا مربوط به ۴۰۰ سال پس از اسلام بود (اولین اثر معروف ترکی «قوتادقو بیلیگ» بود که در قرن یازدهم به لهجه خاقانیه و یا قراخانی و بصورت مثنوی نوشته شد).

در اوایل و طول قرن نوزدهم، پس از تضعیف و شکست های ایران، آسیای میانه کاملا از سوی ارتش تزاری روسیه تصرف شد و خان نشین های مختلف آن تحت حاکمیت روسیه در آمدند که مدتی نام مجموعه آنها «ترکستان روس» (بعلاوه «امارت بخارا» و «خان نشین خیوه») بود.

در اوایل قرن بیستم همزمان با تصرف آسیای میانه از سوی بلشویک های روسیه، ابتدا دوره ای نامعین و متغیر از نظر مرزها، نام مناطق، تبدیل آنها به «دولت» های جداگانه و زبان های آنان پیش آمد. از جمله نام «ترکستان» که ابتدا ایرانیان به این منطقه گذاشته و دیر تر روس ها آنرا ادامه داده بودند و درواقع نام منطقه معینی نبود، لغو گردید. سرزمین قزاقستان کنونی بعنوان «قرقیزستان» و قرقیزستان کنونی بنام «قارا قرقیزستان» («قرقیزستان سیاه») و غیره نامگذاری شد. از نظر الفبا که از شروع دوره اسلامی تا تسلط شوروی در این منطقه فقط الفبای عربی–فارسی بکار میرفت، ابتدا به این الفبا و املای رایج این مناطق علامات ویژه ای از سوی دانشمندان شوروی اضافه شد. سپس برای هر جمهوری نو بنیاد یک الفبای لاتین که با الفبای دیگر کشور های ترک زبان و همجوار فرق میکرد معین گردید. بالاخره از اواخر سال های ۱۹۳۰ الفبای روسی–سیریلیک قبول گردید. باز برای هر کشور جداگانه آسیای میانه که اکنون پنج «جمهوری شوروی» شده بودند علامات بخصوصی مقررشد. در نتیجه زبان های ترکی منطقه بصورت بیشتر و رسمی تری از همدیگر منفک و جدا شدند، در حالیکه قبلا همه آن لهجه ها عموما ترکی و یا فارسی نامیده میشدند و همه ایرانی زبانان و ترک زبانان منطقه، صرفنظر از لهجه و حتی زبانشان، در تمام سرزمین های مسلمان یعنی در گستره ای بمراتب وسیع تر از آسیای میانه، از یک الفبای مشترک یعنی عربی–فارسی، با املائی فوق العاده بهمدیگر نزدیک استفاده میکردند.

همچنین مثلا در نمونه زبان اوزبکی که در میان مردم ترک زبان منطقه دارای سنت قدیمی تر کتابت بود، بجای لهجه غرب (خوارزم) که مانند بسیاری زبان ها و لهجه های ترکی تابع قواعد «هماهنگی مصوت ها» بودند، لهجه شمال (تاشکند) بعنوان استاندارد زبان اوزبکی قبول شد که در آن هماهنگی مصوت ها چندان رعایت نمیشود.

برخی تحلیل گران بر آنند که حاکمیت شوروی قصدا این قبیل سیاست ها را در پیش گرفته تا شکاف بین زبان ها و لهجه های مختلف ترکی در آسیای مرکزی را عمیق تر کند و آنها را از سنت و تاریخ مشترک قومی و اسلامی خود جدا کنند تا ازاین طریق مقام و نفوذ زبان روسی و حکومت شوروی مستحکم تر شود.

این کار در مورد تاجیکی هم انجام گرفت که نزدیکی بسیاری با فارسی (دری) افغانستان و فارسی ایران داشت و دارد. بغیر از قبول الفبای سیریلیک روسی با چند علامت و اشاره که برای ملل فارسی زبان ناآشناست، لهجه محلی این منطقه به صورت استاندارد درآمد.

ره آورد انقلاب اکتبر برای آسیای میانه و آذربایجان این بود که همزمان با تشویق زبان و لهجه های محلی و تبدیل هرکدام از آنها به زبان رسمی هر جمهوری، زبان و فرهنگ روسی بر زبان های تازه رسمی شدۀ محل اولویت یافت. این زبان های «نورسمی» هرکدام خود را طور دیگری می نامید و میخواست صاحب الفبا، املا، تاریخ و آثار خود شود.

نتیجه آن بود که این جمهوری های نوپای شوروی، از نظر زبان و فرهنگ، الفبا و املا از همدیگر «مستقل تر» و مجزاتر شدند و در عین حال شرایط نفوذ و حاکمیت روزافزون زبان و فرهنگ روسی و تاثیر واژگان، دستور زبان و نظام آوائی روسی تقویت گردید. از سوی دیگر بکمک همین تدابیر و در عین حال مرزهای بسته و عدم امکان رفت و آمد، مجموع آسیای میانه از سنت شرقی،ایرانی، ترکی و اسلامی خود دور افتاد و شکاف عمیقی بین آنها و ایران و همچنین ترکیه افتاد.

چه از نظر سیاسی و چه در زمینه زبان، فرهنگ، الفبا و واژگان، مشابه همین سیاست و روند در جمهوری نوپای آذربایجان هم پیاده و مشاهده شد.

چند تظاهر دیگر این روند، طرد و منع مفاهیم «ترک،» «ایرانی» و «مسلمان» از کاربرد روزانه مردم و حذف این قبیل مفاهیم از تاریخ و حافظه فرهنگی مردم بود. همه تاریخ نویسی این مناطق دچار تحول شد تا اینکه «ملل» نو استقلال، خود را در جدائی و حتی خصومت با ملل همسایه و محیط خارج از شوروی خود (مثلا ملل ایران و ترکیه) بدانند و تعریف کنند.

نام های «اوزبکی،» «ترکمنی» و غیره در همین دوره و با همین سیاست است که جای مفهوم عمومی تر و فراگیرتر «ترک» را گرفت. در جمهوری شوروی آذربایجان بجای «ترکی» نام «آذربایجانی» برای زبان ترکی این دیار مورد استفاده قرار گرفت. در تاجیکستان نام «تاجیکی» بعنوان باصطلاح «زبانی غیر از فارسی» جایگزین «فارسی» شد. جشن ها و مراسم ملی و دینی مانند نوروز و عید قربان ممنوع شده، سرتاسر تاریخ هرکدام از این ملت ها دچار نونویسی گشت.

نتیجه این همه، جدائی، انزوا و حتی خصومت، هم در داخل شوروی بین این ملت های نوپا و هم بین آنها و ملل همسایه ایران و ترکیه شد، در حالیکه آنها دستکم هزار سال با همدیگر تاریخ، زبان، فرهنگ و دین مشترکی داشتند.

منابع

(1) Johanson, L. and Csato, E. A. (eds): The Turkic Languages, Routledge, New York, 2006

(2) Johanson, L. (2001). «Discoveries on the Turkic linguistic map» (PDF). Swedish Research Institute in Istanbul, retrieved 2007-03-18

نقشه «ترکستان روس» در سال 1900 میلادی
نقشه «ترکستان روس» در سال 1900 میلادی

 

۲۱ آذر ۱۳۲۵: نامه کنسول آمریکا در تبریز

کنسول تبریز به برنس، بخش یکم
نامه کنسول تبریز به وزیر خارجه برنس، بخش یکم

نامه کنسول آمریکا به برنز، بقیه
نامه کنسول آمریکا به وزیر خارجه برنس، بقیه

آنچه میخوانید ترجمه کامل و فارسی نامه کنسول آمریکا در تبریز از۲۱ آذر ۱۳۲۵  است، یعنی یک روز بعد از آنکه رهبران فرقه به شوروی گریختند. جکومت فرقه زمانی فروریخت که هنوز ارتش مرکزی ایران هم وارد تبریز نشده بود.یک روز و نیم بعد ارتش مرکزی ایران  اداره  آذربایجان و منطقه «جمهوری مهاباد» را بدست گرفت – درست یک سال بعد از تاسیس حکومت فرقه دمکرات سید جعفرپیشه وری در تبریز.

اولین روزی که دیگر فرقه و فدائیان آن در تبریز در حکومت نبودند چگونه گذشت؟ این نامه را کنسول آمریکا در تبریز ساتن درست در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ یعنی ۱۲ دسامبر ۱۹۴۶مستقیما به وزیر خارجه آمریکا جیمز برنس نوشته است. نامه لحنی گزارشی از اوضاع شهر دارد و برآوردی سیاسی از اوضاع تبریز و مردم بلافاصله بعد از گریختن رهبران فرقه به شوروی است. اصل انگلیسی نامه در اسناد سابقا سرَی و امروزه قابل دسترسی وزارت خارجه ایالات متحده آمریکا در این لینک  قابل مطالعه هستند. ترجمه از عباس جوادی

 تلگرام 801-00/12-1246

از کنسول تبریز (ساتن) به وزیر خارجه
تبریز ۱۲ دسامبر ۱۹۴۶
(دریافت شده: ۱۶ دسامبر، ۱:۱۴ بعد از ظهر)

۲۶۳. رژیم دمکرات های آذربایجان که دقیقا یک سال و یک روز پیش  تاسیس یافته بود، دیروز در عرض چند ساعت فروریخت. این رژیم در ماه گذشته ضعفی روزافزون از خود نشان داد و هرچه تنش بیشتر شد روحیه آن ها ضعیف تر گردید. معلوم بود که مردم خواهان جنگ نیستند و رهبران هم نمی توانستند روی حمایت چندانی و یا اصولا روی حمایتی از سوی مردم حساب کنند. امروز دیگر اوضاع طوری است که گویا در شهر دیگری زندگی میکنیم. گرد و خاک دیگر نشسته است. من از زمانی که به آذربایجان آمدم اینهمه چهره بشاش ندیده بودم. آنها نفسی راحت میکشند و خوشحال هستند.

اوایل بعد از ظهر دیروز حکومت نظامی اعلان شد و بعد از ساعت هشت رفت و آمد در شهر ممنوع گشت اما بلافاصله بعد از آن، تسلیم به حکومت تهران اعلام شد که بدنبال آن دیگر کسی مقررات حکومت نظامی را رعایت نکرد. حوالی نیمه شب در ناحیه پادگان نظامی صدای تیراندازی شنیده میشد. این صدا ها تا صبح ادامه یافت. تا صبح دمکرات ها در حال فراری شتابزده بودند. اگرچه در مورد ناآرامی ها به من هشدار داده شده بود اما من باز حس کردم که باید بیرون بروم و تا جائیکه از دستم بر میامد  مردم را متقاعد کنم که دوباره نظم و امنیت برقرار خواهد شد. من با همکار بریتانیائی ام همنظر نیستم که میگوید در این لحظات حساس ما باید در کوچه و بازار دیده نشویم. بهمین جهت من با اتوموبیل خود در خیابان ها به راه افتاده (در شهر گشتم و، -مترجم) با نمایندگان غیرنظامی و مذهبی که هنوز در شهر مانده اند صحبت نمودم. در هر محلی که اتوموبیل من با پرچم آمریکا از آن جا میگذشت مردم کف میزدند و شعار زنده باد آمریکا سرمیدادند. این ها همان آدمانی بودند که تا چند روز پیش با ترشروئی به من زُل میزدند، طوری که گوئی میخواستند بدانند که من در این جا چه میکنم.

افراد غیر نظامی بسیاری مسلح شده اند و سرگرم شکار دمکرات های سابق هستند اما بی نظمی کلی چندان زیاد نیست. گهگاه تیراندازی ها بگوش میرسد اما هدف این تیراندازی ها معلوم نیست. من به کاخ استانداری رفتم اما آنجا عملا خالی بود به استثنای (حاجی علی، – مترجم)  شبستری رئیس انجمن ایالتی ( قبل از آن رئیس «مجلس ملی» فرقه، – مترجم)  که با صداقت تمام کوشش میکرد بصورت نمادین نشان دهد که اوضاع  تحت کنترل است. او بین دمکرات ها فردی بود که بیش از دیگران مورد احترام مردم  بود و حالا بنظر میرسد صرفا تحت تاثیر احساسات وطندوستانه عمل میکند. به او گفتم میخواهم در این دوره ناروشنی هر کمکی از دستم بر میاید انجام دهم تا از خشونت جلوگیری شود. او اظهار امتنان بسیاری کرد و گفت تمام شب بیدار بوده و میخواهد تا زمانی در این صندلی اش بنشیند و صبر کند که قوای دولت مرکزی بیایند.  وقتی آنجا را ترک کردم ابتدا سربازان مسلح را دیدم که قبلا هم دیده بودم اما بعدا فهمیدم که آنها آسوری هائی بودند که از کشته شدن هراس داشتند و میخواستند من آنها را به محل امنی ببرم. به آنها گفتم که برای پیشگیری از هرج و مرج هرچه از دستم برآید خواهم کرد اما آنها باید در همانجا که بودند بمانند.

آنگاه به مقر دمکرات ها رفتم و دیدم آنجا تخلیه شده بجز چند سرباز بسیار مسلح که نمیدانستند نگهبانی چه کسی را باید بکنند. آنها بمن گفتند که بیریا، رهبر اتحادیه کارگری (محمد بیریا رئیس اتحادیه کارگری، وزیر فرهنگ و در آخرین روزها جانشین پیشه وری، – مترجم) در درون ساختمان است اما وقتی من درون ساختمان رفتم دیدم یک عضو سرگردان کمیته آنجاست که از هیچ چیز خبر ندارد. دفتر پیشه وری که تا روز پیش مرکز قدرت دولتی بشمار میرفت پر از آشغال هائی مانند پس مانده های نان، تخم مرغ، استکان های خالی و ته سیگار بود.  اینها آثار آخرین ساعات ناروشنی  بودند. هیچ کس نمیداند که پیشه وری کجاست. شنیدم به اتوموبیل بیریا حمله شده و او را به بیمارستان  شوروی برده اند. رفتم تا شاید او را بیابم. در های بیمارستان را بسته بودند و جمعیت خشمگینی که جلوی در بیمارستان بود اتوموبیل این محبوب ترین فرد دمکرات ها را تخریب کرده بودند. پزشکان به من گفتند که بیریا در بیمارستان بود اما از درعقب گریخته است. من با اتوموبیلم باز در شهر به راه افتادم. گروه های مردم که همینطور بدون هدف حرکت میکردند، تا پرچم اتوموبیل مرا میدیدند اظهار شادمانی میکردند. در نزدیکی ما تیرپرانی بگوش میرسید اما من فقط در یک نقطه خیابان اصلی  یک لکه خون دیدم که بنظرم نتیجه کشته شدن یک نفر بود. بالاخره جاوید (سلام الله جاوید، استاندار آذربایجان در حکومت فرقه دمکرات، – مترجم)   را یافتم که گفت فقط تعداد کمی قوای انتظامی باقی مانده اند و او امیدوار است که ارتش ایران یا امروز و یا فردا برسد (32). این خبری نا امید کننده بود چرا که من نگران آن بودم که اگر نیمه شب شود و قوای دولت هنوز به شهر نرسند چه خواهد شد. هر آنچه از دست من برمیامد انجام دادم و انجام خواهم داد تا همچنان در شهر بگردم تا احساس امنیت در دل مردم را تقویت نمایم. مابقی مربوط به زمان و تهران میشود.

فرستاده شده از تهران با مشخصات ۴۵۵.

ساتن

توضیح پرونده وزارت خارجه: در تلگرام ۲۶۴ مورخه ۱۴ دسامبر (دو روز بعد، – مترجم)، کنسول تبریز گزارش داد که نیروی کوچکی از ارتش ایران اوایل عصر روز ۱۳ دسامبر (۲۲ آذر، – مترجم) تبریز را به تسلط خود درآوردند.

موضوع زبان مادری و حکومت پیشه وری

فرقه دمکرات محصول اشغال ایران از سوی ارتش شوروی بود

بیشک بدون درک اوضاع جنگ و اشغال صفحات شمالی ایران از سوی ارتش سرخ شوروی در زمان جنگ دوم جهانی، بررسی جریان پیشه وری چیزی جز گمراهی به بار نخواهد آورد.

در واقع نه تأسیس حکومت فرقه دمکرات به رهبری پیشه‌وری در ۲۱ آذر۱۳۲۴ و نه سقوط این حکومت درست یک سال بعد در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ را نمی توان جدا از اشغال شمال ایران توسط ارتش سرخ و سپس تخلیه ایران درست درک کرد و فهمید.

درسال ۱۳۲۰ (۱۹۴۱) آلمان به اتحاد شوروی حمله کرد. در ایران مناسبات رضاشاه با آلمان گرم شده بود. بر این اساس نگرانی از اینکه ایران به نوعی «ستون پنجم» آلمان تبدیل خواهد شد افزایش یافت. مسکو دو ماه بعد در مرداد ماه ۱۳۲۰ واحد های ارتش سرخ را وارد مناطق شمالی ایران کرد. بطور همزمان، بریتانیا جنوب ایران را اشغال نمود.

چکیده تحولات سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۶ یعنی از آغاز جنگ تا پایان آن از نگاه آذربایجان به زبانی ساده این است: ارتش شوروی به بهانه جنگ آمد، بعد از جنگ که قوای بریتانیا ایران را ترک کردند، ارتش سرخ نرفت، ماند و در شرایط اشغال ایران، با عنوان کردن موضوع‌های محلی، زبانی و قومی و با تاسیس فرقه و حزب «دمکرات» و حکومت محلی آن در آذربایجان و کردستان خواست این دو منطقه را زیر نفوذ خود نگهدارد. بعد چون فشار بین المللی افزایش یافت و مسکو دریافت که ظاهرا چاره‌ای جز تخلیه ایران نیست، کوشش نمود خروج نیروهای خود را مشروط به پذیرش امتیاز استخراج نفت آذربایجان از سوی ایران کند. ایران این وعده را داد و ارتش سرخ ایران را تخلیه نمود. با این ترتیب ایران، آذربایجان و کردستان را از شوروی پس گرفت. حکومت‌های محلی تبریز و مهاباد فروریختند. اما با اینهمه ایران به وعده خود مبنی بر دادن امتیاز نفت به شوروی عمل نکرد. مسکو از این ماجرا با دست خالی بیرون آمد.

بهانه زبان

۷۰ سال پیش شوروی پس از اشغال صفحات شمالی ایران در جنگ دوم جهانی، برای تقویت موقعیت فرقه دمکرات که با کمک ارتش شوروی برای یک سال در آذربایجان ایران بر سر قدرت آمد، از «کارت» زبان مادری نیز فعالانه استفاده کرد.

تشکیل فرقه دمکرات در ۱۲ شهریور ۱۳۲۴ و تاسیس حکومت فرقه در تبریز در ۲۱ آذر همان سال، طوری که در مقاله های پیشین دیدیم، بر اساس دستور های مستقیم مسکو و با مدیریت حزب کمونیست آذربایجان شوروی انجام گرفت.

اولین دستور مستقیم و بی پرده استالین، رهبر حزب کمونیست شوروی که خواستار یک «جنبش تجزیه طلبانه» در آذربایجان، کردستان و سپس گیلان، مازندران و خراسان بود به موضوع استفاده از عامل «زبان های بومی» نیز دریک ماده جداگانه و با این جملات اشاره میکرد:

و – حقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی (…)

تمام فرمان نخستین استالین در این مورد را میتوانید در این مقاله بخوانید.

در فرمان فوق بر کارانتشاراتی به زبان های محلی نیز در دو بند جداگانه تاکید میشود:

۹. کار چاپ یک مجله مصور در باکو برای پخش در ایران و همچنین سه روزنامه جدید در آذربایجان جنوبی به کمیته مرکزی حزب کمونیست (ب) آذربایجان سپرده شود.

۱۰. به اداره نشریات دولتی (تحت نظارت کمیساریای آموزش و پرورش اتحاد شوروی) (یودین) سپرده شود که سه دستگاه چاپ کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) آذربایجان برای تأمین نیازهای چاپی در اختیار فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی قرار گیرد.

«گوپ» چی های حزب و ارتش اتحاد شوروی

در درون ارتش سرخ سازمانی بنام «اداره کل تبلیغات سیاسی» (گوپ) (GUPP) به وجود آمده بود که وظیفه اش تبلیغ و ترویج برای اتحاد شوروی، نظام کمونیستی، و کسب اعتبار و محبوبیت برای نیرو های اشغالگر ارتش سرخ بود.

در آذربایجان ایران و دیگر مناطق اشغالی شمال ایران، اکثریت «گوپ چی» های ارتش سرخ عبارت از «خاور شناسان نظامی» بودند.

ده سال به عقب برویم. در سال های ۱۹۳۰ ارتش شوروی برای آمادگی به جنگ، بسیجی در دانشگاه های شوروی به راه انداخت که طبق آن، هزاران کادر با دانش به زبان، تاریخ، اقتصاد، تجارت، سیاست و مسائل استراتژیک کشور های فعال در جنگ و یا همسایه شوروی تربیت می شدند. کمیسیون مشترکی عبارت از مسئولان کمیته تحصیلات عالی و وزارت دفاع شوروی برنامه تحصیل زبان و رشته بخصوص دانشجویان را معین می کرد. در مورد ایران این افراد اساساً از جمهوری شوروی آذربایجان بودند. از بین معروف ترین آنها می توان از نویسنده میرزا ابراهیموف و «شاعر خلق» سلیمان رستم نام برد که جزو «پیشاهنگان» اداره جاسوسی «گوپ» برای قبولاندن نظام شوروی به آذربایجانیان ایران به حساب می آمدند و این کار را از طریق شعر، ادبیات و تبلیغ زبان مادری انجام می دادند. زیر دست این عده ده ها نفر از ایرانیانی کار می کردند که برای کار به باکو رفته بودند، تمایلات کمونیستی داشتند و به طور مستقیم و یا غیر مستقیم به خدمت ارتش سرخ و حزب کمونیست اتحاد شوروی در آمده بودند. افراد این گروه نسبتاً بزرگ از قبیل غلام یحیی دانشیان (معاون وزیر جنگ حکومت فرقه و جانشین پیشه‌وری بعد ازفوت او در باکو) یا قبل از اشغال ایران از طرف ارتش سرخ و یا همزمان با آن به ایران آمده بودند. در این مدت، یعنی تا تاسیس فرقه دمکرات، آنها به کار های تبلیغاتی پرداختند و بعد تر در حکومت فرقه دمکرات و گروه های مسلح آن یعنی «فدائیان» نقش مؤثری بازی کردند.

 عزیز علییف، مسئول اداره تبلیغات و کشفیات نظامی ارتش سرخ در تبریز و پدر زن حیدر علییف (پدر رئیس جمهوری کنونی آذربایجان) امروزه در باکو «قهرمان خلق» است که برایش تمبر هم چاپ کرده اند البته احتمالا نه بخاطر کارش در ایران بلکه جد رئیس جمهوری کنونی بودنش
عزیز علییف، مسئول اداره تبلیغات و کشفیات نظامی ارتش سرخ در تبریز و پدر زن حیدر علییف پدر رئیس جمهوری کنونی آذربایجان

مدت کوتاهی پس از اشغال آذربایجان ایران هیئتی به رهبری یکی ار دبیران حزب کمونیست آذربایجان شوروی بنام عزیز علییف (پدر زن حیدر علییف یعنی پدر بزرگ رئیس جمهوری کنونی آذربایجان) با دعوت فرماندهی نیروهای ارتش شوروی در ایران به تبریز آمد تا در چارچوب «گوپ» و «اداره کشفیات نظامی» روابط ارتش سرخ را با روشنفکران و افراد بانفوذ و معتبر محلی آذربایجان ایران مستحکم کند. تمرکز کار تبلیغاتی و سیاسی این گروه در آذربایجان ایران بر مسئله زبان ترکی، فرق آن با زبان رسمی ایران یعنی فارسی و تحریک قوم گرائی آذربایجانی بود. میرزا ابراهیموف بعد ها در مقاله «اوجالیغین حکمتی» (آذربایجان5-1983) نوشت: «نظر به اینکه در آذربایجان جنوبی که ما اشغال کرده بودیم، سربازان زیادی آذربایجانی بودند، ما می بایستی با آنها کار تبلیغاتی و تشویقاتی می کردیم و مناسبات دوستانه ای را که از همان ابتدا بین مردم محلی و ارتش ما بوجود آمده بود، تحکیم می نمودیم.»

چند سال بعد با تبلیغات وسیع قوم گرائی و ناسیونالیسم آذربایجانی گذشت. ارگان این تبلیغات روزنامه «وطن یولوندا» شد که اولین سردبیرش خود میرزا ابراهیموف بود. میرزا ابراهیموف بعد ها نوشت: «برای آذربایجانیان جنوبی که از مدارس، مطبوعات و ادبیات بزبان مادری خود محروم بودند و بخاطر انکار هویت، ملیت، تاریخ و زبانشان در دوران استبداد رضاشاهی تحت ظلم و پیگرد قرار گرفته بودند، روزنامه “وطن یولوندا” مانند نوری بود که در تاریکی درخشید.» («سال های 1920-70»، باکو 1979).

اقدامات دیگری که با ابتکار عزیز علییف انجام گرفت تاسیس بیمارستان شوروی، مدرسه شوروی، تشکیل گروه های موسیقی و تئاتر و دعوت از اپرا های شهر های شوروی برای اجرای برنامه در شهر های آذربایجان ایران بود. اما این قبیل اقدامات تا زمان بعد از خاتمه جنگ با استقبال چندان گرم مردم محلی آذربایجان ایران روبرو نشد.

بعد از جنگ

طبق نقشه، در ۱۲ شهریور ۱۹۲۴«فرقه دمکرات آذربایجان» به رهبری سید جعفر پیشه وری تاسیس شد و شاخه آدربایجان حزب توده خود را منحل کرده به فرقه نو تاسیس پیوست. رهبری فرقه ابتدا از نمایندگی های دیپلماتیک «کشور های دوست» خواست به کمک آذربایجانی های ایران که «در آستانه نابودی از سوی ارتش ایران قرار دارند» بشتابند. بعد از مدتی فرقه با صدور قطعنامه ای به «مبارزه مسلحانه» برای «تاسیس یک حکومت ملی» فراخواند در حالیکه در واقع ارتشی در طرف مقابل نمانده بود که بر ضدش «مبارزه» کرد زیرا همه نیروهای ارتش ایران که در آذربایجان ایران بودند همزمان با ورود ارتش سرخ به تهران عقب نشینی کرده و یا پراکنده شده بودند.

در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۲۴  حکومت فرقه دمکرات در تبریز تاسیس یافت. پیشه وری نخست وزیر حکومت شد. روزنامه «وطن یولوندا» به کار خود ادامه داد، اما روزنامه ای بنام «آذربایجان» تبدیل به ارگان اصلی فرقه و حکومت آن شد. هیئت تحریریه «آذربایجان» در دست شوروی ها بود، اما بسیاری از آذربایجانی های ایران نیز در آن می نوشتند. بخش مهمی از سر مقاله ها را خود پیشه وری می نوشت.

مهمترین چیزی که در دوران یک ساله حکومت پیشه وری رشد کرد مطبوعات بود که تقریبا بدون استثنا به ترکی آذربایجانی نوشته میشد که آن هم سرشار از تعریف و توصیف زبان و فرهنگ آذربایجان و اتحاد شوروی و بخصوص حزب کمونیست واستالین بود، چیزی که افسران و کارمندان «گوپ» («اداره کل تبلیغات سیاسی») طراحان اصلی آن بودند. «ادبیات حسرت» و «جدائی دو آذربایجان» و «نقش ارس در جدا کردن قهری دو پارچه یک ملت واحد» از این مدت به بعد بود که رواج یافت. به نوشته «وطن یولوندا»: «احساس وطندوستی هر روز قویتر می شود . شاعرانی که قبلا اشعار بی اهمیتی می نوشتند، اکنون آثار حماسی در مورد وطن، تبریز و ستارخان می سرایند.»

در ۱۱ اردی بهشت ۱۳۲۵ با سیاست ورزی حکومت قوام مبنی بر وعده استخراج نفت شمال به مسکو و تحت فشار آمریکا و انگلیس، ارتش شوروی شروع به تخلیه آذربایجان ایران و دیگر مناطق شمالی ایران کرد. تا سقوط حکومت فرقه فقط ۶-۷ ماه مانده بود.

نماینده استالین در تبریز به پیشه وری میگوید که باید از ایران خارج شوند
نماینده استالین در تبریز به پیشه وری میگوید که باید از ایران خارج شوند

در جریان پیشروی ارتش ایران و احیای کنترل بر آذربایجان ایران صد ها وبنا به تخمین طرفداران فرقه چند هزار نفر کشته شد. بعضی از کادر های بالاتر فرقه مانند فریدون ابراهیمی نیز جزو کشته شدگان بودند. اما اکثریت بزرگ رهبران فرقه برخلاف شعار معروف پیشه‌وری که میگفت «ئولمک وار، دؤنمک یوخ» (مرگ هست اما بازگشت نیست) به شوروی گریختند.

البته میرزا ابراهیموف و دیگر«گوپ» چی های حزب کمونیست اتحاد شوروی و ارتش سرخ قبل از همه رفته بودند. آنها با کسب مقام های خوب در باکو به کار و زندگی خود ادامه دادند و خاطرات خود را از «سرگذشت جنوب» خود نوشتند. طبق بعضی آمار ۵۰۰ تا سه هزار نفر از کادر های فرقه دمکرات هم به شوروی پناه بردند. بعضی از شاعران و نویسندگان ایرانی «ادبیات حسرت» از قبیل مدینه گلگون در آنجا نیز به کار خود ادامه دادند. بعضی دیگر دم بر بستند و یا به غرب مهاجرت کردند و یا به ایران برگشتند. بعضی های دیگر اصلا ایران را ترک نکردند و ترجیح دادند با وجود خطر زندان و اعدام بمانند.

بعد از فروپاشی شوروی «ادبیات حسرت» و «گوپ» عموما به تاریخ سپرده شد.

پیامد های سیاسی و اجتماعی تجربه تلخ فرقه

این پیامد های سیاسی و اجتماعی یک سال حکومت فرقه  جدی بودند. آنها را باید در دو سطح و زمینه بررسی کرد.

یکم، در زمینهٔ مقام اجتماعی و سیاسی زبان فارسی و ترکی آذری: بعد از فروپاشی فرقه، مردم به روال زندگی سابق و همیشگی خود برگشتند. یعنی در خانه و بانک و دادگاه و اداره و غیره هر کس زبان خود را بکار برد، اما سر درس و یا وقتی صورت جلسهٔ دادگاه و یا یک سند ثبت اسناد و یا نامهٔ رسمی می نوشتند، از فارسی استفاده میکردند. در آذربایجان این به آن معنا بود که در حوزهٔ شخصی و خصوصی، حتی بین معلم و دانش آموز در موقع زنگ تفریح و یا در شهربانی وقتی میرفتید در بارهٔ چیزی شکایتی بکنید، اگر طرف شما مثل خودتان ترکی زبان بود، ترکی حرف می زدید، اما وقتی در همان شهربانی صورت جلسه برمی داشتند، آن را به فارسی می نوشتند.

این را «دوزبانگی» می نامند. این دوزبانگی و حتی چند زبانگی یک سنت تاریخی و چند هزار ساله در آذربایجان ماست. در زمان هخامنشیان، اشکانیان، سلوکیان و ساسانیان هم آذربایجانی ها زبان های ایرانی و محلی خود را داشتند که متاثر از مادی و دیگر زبان های ایرانی مانند فارسی و پارتی و زبان های همسایه بود. تازه در هر محل هم هر کس لهجه خود را با ویژگی های خودش صحبت می کرد. ما امروزه این زبان های محلی ایرانی را آذری، تاتی، تالشی، کردی و غیره می نامیم. اما در همه این دوره ها زبان فارسی بطور فزاینده ای نقش زبان مشترک بین همه ایرانیان را بازی می کرد.

هزار سال قبل هم این طور بود. اما این بار به جای آن زبان ها و لهجه های محلی ایرانی، زبان جدیدی نشسته بود: ترکی جایگزین آن زبان ها و لهجه ها شده بود، در حالی که فارسی همچنان زبان مشترک و ملی ما بود. به ویژه در زمان صفویان ترکی به عنوان زبان مادری و یا نخست بخشی از مردم رواج بیشتری یافت، اما همچنان زبانی شفاهی و محلی باقی ماند، در حالی که فارسی همچنان نقش زبان مشترک و ملی را داشت.

در زمان رضا شاه هم این طور بود. تنها فرق موقعیت زبان فارسی و ترکی آذری در دوره پهلوی با مثلا دورهٔ قاجار این بود که همزمان با رضا شاه و سپس محمد رضاشاه، کوشش برای ساختن و تقویت یک «دولت-ملت» متمرکز، سازمان یافته و معاصر (یعنی سکولار و رو به غرب) هم افزایش یافت و اگرچه دورهٔ رضا شاه تقریبا شانزده سال طول کشید، اما در این زمینه موفقیت های زیادی بدست آمد که بعدا در دورهٔ پهلوی دوم ادامه یافت. در زمینهٔ زبان هم تحصیل زبان مشترک و ملی فارسی سرتاسری شد، مدارس و نظام آموزش و پرورش متمرکز و سازمان یافته شد و انتشارات بیشتر شد و صنعت چاپ رشد کرد. همزمان، در زبان فارسی اصلاحات معینی انجام گردید، مانند جایگزین کردن برخی واژگان عربی با فارسی، بدون آنکه مانند ترکیهٔ آتاترک در این زمینه زیاده روی شود.

یعنی حکومت فرقه دمکرات از نگاه تحول زبان، چه فارسی و چه ترکی آذری، وقفه و یا سکته ای یکساله بود. بعد از این وقفه که از خارج، از شوروی به ما تحمیل شده بود، وضع زبان های فارسی و ترکی در آذربایجان به حالت قبلی و همیشگی خود برگشت. بعد از حکومت فرقه، اولا زبان فارسی که از رسانه ها و انتشارات و ادارات رخت بربسته بود به جای همیشگی خود بعنوان زبان مشترک و رسمی یعنی کتبی برگشت. ترکی هم به آن موقعیت پیشین خود که زبان محاوره بین ترکی زبانان بود باز گشت. آن «ترکی باکو» با آن تاثیرات روسی و خصوصیات برای ما نامانوس نیز از زندگی رسمی و رسانه ای آذربایجان دور شد.

دوم، دگرگونی اجتماعی و سیاسی در برخورد به موضوع آموزش زبان مادری: طبیعی است که بعد از آنکه رهبران فرقه به باکو گریختند و حکومتشان سرکوب و اعضا و طرفدارانشان پراکنده شد، در ذهن مردم آذربایجان و کلا ایران یک رشته تجارب و خاطراتی باقی ماند که امکان نداشت در مدت کوتاهی مانند یکی دو سال تغییر یابد. بنظر من پیامد اصلی سیاسی، و مهم تر ازهمه اجتماعی، فرهنگی و روانشناختی حکومت فرقه، در اینجاست. منظور من این است که فرقه ای با نام «دمکرات» مستقیما به دست ارتش و دولت همسایه آمد و به بهانهٔ زبان مادری، سمت زندگی سیاسی و اجتماعی ما را با کشوری که دو هزار و هفتصد سال یعنی از زمان ماد ها با آن یکجا بودیم قطع کرده، به شوروی وصل نمود.

این را اضافه کنید به اشغال نظامی تبریز و آذربایجان از سوی ارتش عثمانی در سال های ۱۹۱۴ و ۱۹۱۸، یعنی تنها و تنها بیست سی سال پیش از اشغال شوروی و تجربه حکومت فرقه. دولت ترکیه عثمانی که در حال فروپاشی در غرب و سرزمین های خاورمیانه بود، از روی درماندگی و استیصال آذربایجان و قفقاز را اشغال کرد و سیاستی پان ترکیستی در پیش گرفت. در همان دوره اشغال آذربایجان از سوی عثمانی نیز خواستند موضوع زبان ترکی را وسیله تبلیغاتی برای اشغال و تجزیه آذربایجان بکنند. حتی قبل از همه آزادیخواه بزرگ آن دوره مرحوم شیخ محمد خیابانی را از تبریز به عثمانی تبعید کردند و به کمک انجمن های «تورک اوجاغی» و شعبه های آن در تبریز تحت اشغال کوشش نمودند ترکی آذری ایران را هرچه بیشتر با ترکی عثمانی «یکسان کنند.» تجربه تلخ دوم هم از شمال، از شوروی آمد که برنامه ریزی و تامین مالی و لوژیستکی اش از مسکو و مدیریت اجرائی اش از باکو بود. هر دوی این تجربه ها یا به بهانه نژاد و زبان بود و هر دو یا به همسایهٔ غربی ما مربوط بود و یا به همسایهٔ شمالی ما.

یعنی در ذهن مردم، آن هم نه فقط مردم خراسان و اصفهان و تهران، بلکه حتی و بخصوص مردم خود آذربایجان این خاطره و تجربهٔ تاریخی حک شد که هر وقت کسی و گروهی موضوع زبان مادری و جداکردن «حق و حساب» با زبان فارسی را در آذربایجان مطرح کرد، یک احتمال جدی این است که اولا: پشت سر این قیل و قال یک دولت همسایه هست و ثانیا: مشکل آن گروه و آن دولت اصلا زبان مادری آذربایجانیان نیست، جدا کردن این سرزمین از ایران است.

پس از این دو تجربه تلخ و بزرگ، هرباردر ایران شخصی چیزی به ترکی نوشت، روزنامه ای، کتابی به ترکی آذری چاپ کرد و مجلس شعری برگزار نمود، مقام های امنیتی و قضائی قاعدتا شک کردند که نکند زیر این کاسه هم نیم کاسه ای باشد و موضوع باز به یک دولت خارجی مربوط باشد. حتی این بدبینی، واهمه و عکس العمل های منفی و گاه تند، تنها به نظام دولتی هم محدود نبود و نیست. زمان رضاشاه هم همین طور بود، زمان محمد رضا شاه هم، در جمهوری اسلامی هم.

از سوی دیگر خیلی ها فراموش میکنند که این شک و تردید و واکنش منفی حتی محدود به دولت ها هم نیست. هر بار که فقط در سطح بحث و گفتگوی حتی خصوصی چیزی مثلا در بارهٔ «تحصیل زبان ترکی» در یک کورس خصوصی و یا بعنوان درس انتخابی و چند ساعته در برخی مدارس مطرح میشود، مردم، بله، خود مردم آذربایجان و مخصوصا آنها به یاد دورهٔ پیشه وری، ارتش شوروی، سرازیر شدن «مشاوران باکوئی» به تبریز و جدائی آذربایجان از ایران می افتند. موضوع فقط بر سر دولت ها نیست. ملت هم این خاطره را فراموش نکرده است. خاطرهٔ جنگ نخست جهانی و اشغال آذربایجان از سوی روسیه و عثمانی و طرح «کارت سیاسی» زبان ترکی را بسیاری ها فراموش کرده اند. حتی از کم و کیف تجربهٔ فرقه دمکرات هم اکثر مردم خبر ندارند.

اما آنچه که از هر دوی این تجربه های تلخ بجا مانده، آن لکه، آن زخم خاطره است که وقت و صبوری میخواهد تا هم به مردم و هم به دولت ها اثبات شود که چاپ هر اثر ترکی و یا طرح هر خواست «حق تحصیل زبان مادری» نشانهٔ جدائی خواهی نیست، اگر چه در گذشته دو بار، آن هم بصورتی بسیار جدی و تا مرز تجزیهٔ ایران، اینچنین بود.

همچنین، و شاید این نکته مهم تر از همه نکات دیگر باشد، کسانی که خواهان لغو این محدودیت ها میشوند، باید خود با کردار و گفتار خود اول برادری شان را ثابت کنند تا بعد بتوانند ادعای ارث نمایند. نمیتوان با کینه و نفرت و پرخاش، خواستی را طرح نمود و خواهان اجرای آن شد.

ذکر این پس منظر تاریخی و تجربی برای توجیه محدودیت هائی نیست که در طول ۸۰-۹۰ سال گذشته، با جدیتی گاه کمتر و گاه بیشتر، در رابطه با چاپ و نشر آثار ترکی آذری (به ویژه آثار سیاسی و یا تلویحا سیاسی به ترکی آذری) شاهدش بوده ایم. من میخواهم بگویم اگر محدودیتی در این مورد بوده، که بوده، باید آن را درک نمود، فهمید که ریشه اش چه بوده و این که ریشهٔ این سوء ظن و محدودیت ها نه سلیقهٔ این یا آن شخص و حزب و یا حتی رژیم، بلکه نگرانی جدی مردم و همهٔ دولت ها بوده است. البته تندروی هائی هم شده، اما همهٔ آن محدودیت ها هم بیجا و یا همهٔ آنها هم از روی دشمنی این یا آن دولت و وزیر و وکیل نبودند.

بگذارید در این رابطه یک تجربهٔ خانوادگی خودم را نقل کنم.

یکی از مهم ترین و جدی ترین کتاب هائی که چند سال پس از فروپاشی حکومت فرقه در تبریز منتشر شدند، مجموعهٔ «امثال و حکم در لهجهٔ محلی آذربایجان» بود که در سال ۱۳۳۴ چاپ شد و حاوی حدودا شش هزار ضرب المثل ترکی آذری همراه با ترجمه و توضیحات فارسی آن بود. مولف این اثر مانا، پسرعموی پدری بنده، انسان شریف و دانشمند، میرزا علی اصغر مجتهدی بود. من از اقوام خود شنیده ام که مرحوم مجتهدی با چه دقت و علاقه ای سال های طولانی ضرب المثل های رایج بین مردم و یا یافته شده از منابع چاپی را جمع آوری و ترجمه کرده، به چاپ داده بود. اما تا آخرین لحظه مقامات امنیتی اجازه ندادند که در تیتر کتاب، برای زبان ترکی آذربایجان «زبان ترکی» و یا «ترکی آذری» گفته شود و با این ترتیب صرفا ««لهجهٔ محلی آذربایجان» نوشته شد (در چاپ بعدی که در کالیفرنیا انجام گرفت تیتر این کتاب به «امثال و حکم در زبان ترکی» تغییر یافت). معلوم است که در آن سال ها که هنوز بیش از نُه سال از تجربهٔ فرقه نگذشته بود، لفظ «زبان ترکی» و یا «آذری» برای مقامات امنیتی هنوز خطرناک جلوه میکرد، چرا که آنها واهمه داشتند که کاربرد این تعبیر میتواند نزدیکی زبانی مردم آذربایجان ایران را با ترکیه و یا جمهوری شوروی آذربایجان تداعی کند!

از این جهت، برخلاف آنچه که برخی میگویند فرقه دمکرات جایگاه زبان ترکی را بالا برد، بنظر من، کاملا برعکس، تجربهٔ تلخ فرقه، شاید سنگین ترین ضربه به خواست آموزش زبان ترکی در آذربایجان در کنار فارسی بعنوان زبان مشترک، رسمی و ملی ما بود. این تجربه حتی ضربه ای بسیار جدی به اندیشهٔ تحصیل و تدریس زبان مادری اقلیت ها در کنار زبان فارسی را به فرهنگ سیاسی ایران زد، چه در رفتار دولت ها اعم از پهلوی و اسلامی و چه در حافظهٔ خود مردم.

————————————————–

با استفاده از:
David Nissman: The Soviet Union and Iranian Azerbaijan. Use of Nationalism for Political Penetration, 1986
Touraj Atabaki: Azerbaijan: Ethnicity and the Struggle for Power in Iran, 2000

more-e1497357658356

فرمان استالین در باره ۲۱ آذر

فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی از ششم ژوئیه 1945 ص یکم
فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی از ششم ژوئیه 1945 ص یکم

فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی از ششم ژوئیه 1945 ص دوم
فرمان دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی از ششم ژوئیه 1945 ص دوم

 

عباس جوادی – متن زیر اولین ترجمه فارسی سندی فوق‌العاده مهم و تاریخی دربارهٔ جریان ۲۱ آذر و تشکیل حکومت یکساله پیشه‌وری در آذربایجان (۱۳۲۴–۱۳۲۵) است. این سند عبارت از فرمان فوق‌العاده سرّی دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان میر جعفر باقروف با تیتر «دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی» (۶ ژوئیه ۱۹۴۵) است.

این فرمان در دو نسخه اصلی تهیه و صادر شده است: یک نسخه («نسخه باکو») مستقیماً و فقط به میر جعفر باقروف دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی آذربایجان فرستاده شده است. صورت این نسخه که از سوی آقای جمیل حسنلی فتوکپی شده و در دسترس  موسسه «وودرو ویلسون» قرار داده شده است این است: اصل روسی در این لینک و اصل روسی و ترجمه انگلیسی در این لینک. محل نگهداری کنونی این سند «آرشیو دولتی تاریخ احزاب سیاسی و سازمان های اجتماعی آذربایجان» در باکو
Azerbaijan State Archive of Political Parties and Social Movements , GAPPOD
و شماره و مشخصات این سند در آنجا این است:
GAPPOD AzR, f. 1, op. 89, d. 90, ll. 4-5
همین سند است که از سوی گاری گلدبرگ برای «مرکز مطالعات جنگ سرد مؤسسه وودرو ویلسون» (واشنگتن) به انگلیسی و توسط عباس جوادی (با کسب اجازه از «مرکز ویلسون») از انگلیسی (با مقایسه با روسی) به فارسی ترجمه شده است که ملاحظه می‌کنید.

نسخه اصلی دوم («نسخه مسکو»، اصل روسی سند در این لینک) مخاطبین بیشتری دارد و در پایان، بعد از نام مخاطبین، با دست نوشته «ای. استالین» نوشته شده، یعنی ظاهراً خود استالین آن را امضاء کرده است. این نسخه به مولوتوف، بریا، باقروف فرستاده شده و صورت آن به بولگانین، میکویان، یودین، کروتیکوف و زوروف (همگی از اعضای کمیته مرکزی حزب) ارسال گشته است. این نامه در آرشیو حزب کمونیست در مسکو مانده و بعد از انقراض شوروی به «آرشیودولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه»
RGASPI
شامل شده که همه اسناد حزب کمونیست و سازمان جوانان حزب کمونیست یعنی کمسومول را در بر می‌گیرد. مشخصات این سند در این مرکز چنین است:
RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-148
بدنه اصلی هر دو سند یکی است اما متن مختصر پیش از تیتر و نام‌های توزیع در دوسند تا حدی فرق دارند.

و اما ترجمه فارسی سند:

«دربارهٔ اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی»

فوق‌العاده سرّی
به: رفیق باقروف
اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان‌های ایران شمالی

۱. در نظر بگیرید که توصیه می‌شود به کارهای مقدماتی برای تشکیل یک ولایت («اوبلاست») خودمختار ملی آذربایجان در چارچوب دولت ایران شروع شود که صاحب اختیارات وسیع باشد. در عین حال در استان‌های گیلان، مازندران، گرگان و خراسان هم یک جنبش تجزیه طلبانه سازماندهی شود.

۲. در آذربایجان جنوبی فرقه‌ای دمکرات با نام «فرقه («حزب») دمکرات آذربایجان» با هدف رهبری جنبش تجزیه طلبانه ایجاد شود. ایجاد فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی باید همزمان با تجدید سازماندهی شاخه آذربایجان حزب توده ایران باشد و طرفداران جنبش تجزیه طلبانه از تمام طبقات مردم را به آن جلب کند.

۳. فعالیت مناسب بین کُردهای شمال ایران برای جلب آنان به جنبش جدائی طلبانه و ایجاد یک ولایت خود مختار ملی کُرد انجام شود.

۴. درتبریز گروهی از کارگران مسئول برای رهبری جنبش تجزیه طلبانه را تشکیل داده به آنها وظیفه هماهنگ کردن («برقراری تماس») کارشان با سرکنسولگری اتحاد شوروی در تبریز را بدهید. سرپرستی عمومی این گروه به عهده باقروف و یعقوبوف است.

۵. طرح ریزی کار مقدماتی در رابطه با برقراری انتخابات مجلس پانزدهم ایران در آذربایجان جنوبی و همچنین انتخاب نمایندگان طرفدار جنبش تجزیه طلبانه به کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) (باقروف و ابراهیموف) سپرده شود. کار مزبور تحت این شعارها انجام خواهد شد:

الف – تقسیم اراضی دولت و مالکان بزرگ به دهقانان و دادن وام‌های دراز مدت به دهقانان،
ب – از بین بردن بیکاری از طریق احیا و گسترش کار در موسسات و در عین حال از طریق ساختن راه‌ها و دیگر کارهای اجتماعی،
ج – بهبود خدمات اجتماعی و تأمین آب از طریق لوله کشی،
د – بهبود بهداشت اجتماعی،
ه – استفاده حد اقل ۵۰ درصد مالیات دولتی برای نیازهای محلی،
و – حقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی،
ز – بهبود چشمگیر روابط شوروی و ایران.

۶. گروه هائی را که با سلاح‌های ساخت (کشورهای) بیگانه مسلح شده‌اند سرکوب کنید. هدف از این کار آنست که مردم طرفدار شوروی (و) فعالین جنبش تجزیه طلبانه سازمان‌های دمکراتیک و حزبی بتوانند از خود دفاع کنند. این کار به رفیق (نیکلای) بولگانین و رفیق باقروف سپرده شود.

۷. برای تقویت کار فرهنگی و تبلیغاتی یک انجمن روابط فرهنگی ایران و جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان راه‌اندازی شود.

۸. برای جلب توده‌های وسیع به جنبش تجزیه طلبانه، ایجاد یک «انجمن دوستان آذربایجان شوروی» در تبریز با شعبه هائی در تمام ایالات آذربایجان جنوبی و همچنین گیلان لازم شمرده می‌شود.

۹. کار چاپ یک مجله مصور در باکو برای پخش در ایران و همچنین سه روزنامه جدید در آذربایجان جنوبی به کمیته مرکزی حزب کمونیست (ب) آذربایجان سپرده شود.

۱۰. به اداره نشریات دولتی (تحت نظارت کمیساریای آموزش و پرورش اتحاد شوروی) (یودین) سپرده شود که سه دستگاه چاپ کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) آذربایجان برای تأمین نیازهای چاپی در اختیار فرقه دمکرات آذربایجان جنوبی قرار گیرد.

۱۱. به کمیساریای خلق عائد به تجارت خارجی (رفیق میکویان) سپرده شود که برای چاپ مجله مصور در باکو و سه روزنامه جدید در آذربایجان جنوبی کاغذ مرغوب در اختیار بگذارد. تیراژ کل این مطبوعات نباید کمتر از ۳۰ هزار نسخه باشد.

۱۲. به کمیساریای امور داخله در جمهوری شوروی آذربایجان اجازه داده شود که تحت نظارت رفیق باقروف به افرادی که در چارچوب اجرای این اقدامات به ایران می‌روند و از ایران برمیگردند اجازه‌نامه لازم داده شود.

۱۳. جنبش تجزیه طلبانه آذربایجان جنوبی و همچنین برگزاری انتخابات مجلس پانزدهم ایران (در آذربایجان جنوبی) از نظر مالی تأمین شود. در کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) آذربایجان بودجه مخصوصی عبارت از یک میلیون روبل ارز خارجی («برای تبدیل به تومان») اختصاص داده شود.

ششم ژوئیه ۱۹۴۵

دفتر سیاسی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی

(امضاء:) استالین

توضیح دربارهٔ تقویم:
ششم ژوئیه ۱۹۴۵ (۱۵ تیر ۱۹۲۴) = صدور فرمان فوق
۱۲ شهریور ۱۳۲۴ = تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان
۲۱ آذر ۱۳۲۴ = اعلان خودمختاری آذربایجان و تشکیل حکومت «ملی» پیشه‌وری
۲۱ آذر ۱۳۲۵ = سقوط حکومت «ملی» پیشه‌وری

(باز نشراز ۲۰۱۱)

more-e1497357658356

 

 

چرخش مسکو – از تجزیه به خودمختاری

یک سند سابقا سری حزب کمونیست شوروی نشان میدهد که استالین چند ماه بعد از صدور فرمان خود دایر بر شروع یک «جریان تجزیه طلبانه» در آذربایجان ایران، به میرجعفر باقروف که مجری طرح فرقه دمکرات آذربایجان بود دستور داده است که برنامه فرقه  باید نه تجزیه بلکه خودمختاری در چهارچوب ایران باشد.

در مقاله گذشته فرمانی از استالین را نشان دادیم (این لینک) که طبق آن دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی در تاریخ ششم ژوئیه سال ۱۹۴۵ به رئیس حزب کمونیست آذربایجان شوروی میرجعفر باقروف دستور تاسیس حزبی بنام «فرقه دمکرات آذربایجان» در ایران را داده و از او خواسته بود که در آذربایجان ایران و دیگر استان های شمالی ایران یک «جنبش تجزیه طلبانه» را سازماندهی کند.

من در عین حال به سندی نیز دسترسی پیدا کرده ام که نشان می‌دهد سه تا شش ماه بعد از همین فرمان استالین مبنی بر ایجاد یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان ایران از تاریخ ششم ژوئیه ۱۹۴۵، همان مرکز رهبری حزب کمونیست شوروی باز بدستور استالین در این فرمان تغییرات «کوچکی» داده و در تاریخ هشتم اکتبر همان سال با ارسال «ضمیمه» ای به آن فرمان تأکید کرده است که از آن تاریخ به بعد «وظیفه اصلی» فرقه دمکرات آذربایجان ایران باید نه «تجزیه طلبی» بلکه «خودمختاری ملی» آذربایجان در «چارچوب دولت ایران» باشد.

https://cheshmandaz.org/wp-content/uploads/2014/12/regaspia.jpg

https://cheshmandaz.org/wp-content/uploads/2014/12/regaspib.jpg

عین متن روسی این بند و ترجمه فارسی آن چنین است:

Point1a

«۱. وظیفه اصلی فرقه دمکرات آذربایجان ایران، تأسیس خودمختاری ملی آذربایجان از طریق مؤسسه‌های خود مدیریتی دمکراتیک در چارچوب دولت ایران تعیین شود. در قرارکمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی مورخه ۶ ژوئیه ۱۹۴۵ تغییرات معینی داده شود و به تصویب برسد که جنبش‌های تجزیه طلبانه در ایالت‌های آذربایجان ایران، گیلان، مازندران، گرگان، خراسان و کردستان شمالی صلاح نیست.»

این صورت جلسه بنا به تصمیم دفتر سیاسی همچون ضمیمه فرمان قبلی به میرجعفر باقروف، دبیر حزب کمونیست آذربایجان شوروی و همچنین مولوتوف، بریا، مالنکوف، بولگانین، ماسلنینکوف و کروتیکوف از اعضای رهبری حزب فرستاده شده است.

اگر به تاریخ تحولات سیاسی در سال ۱۳۲۴ نگاه کرده آنها را با فرمان نخست و ضمیمه بعدی آن مقایسه کنیم می بینیم که پنج ماه پس از فرمان اصلی راه اندازی فرقه و یک جریان تجزیه طلبانه در آذربایجان ایران و دو ماه بعد از چرخش مسکو از «تجزیه» به «خود مختاری»،  فرقه دمکرات آذربایجان در تاریخ  ۲۱ آذر ۱۳۲۴ به رهبری سید جعفر پیشه‌وری تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان را اعلام می‌کند.

سند «ضمیمه فرمان دفتر سیاسی» در آرشیو حزب کمونیست در مسکو نگهداری شده و بعد از انقراض شوروی به «آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه» (این لینک) منتقل شده است که همه اسناد حزب کمونیست و سازمان جوانان حزب کمونیست یعنی کمسومول را در بر می‌گیرد. در پایان این «ضمیمه» کلمات «کاتب (دبیر کل حزب، م) یوسف استالین» با دست نوشته شده است. مشخصات این سند در این مرکز چنین است:

RGASPI F.17, o. 162, d. 37, 1.147-1 [52-183]

ظاهرا این سند در دو نسخه تهیه شده، یک نسخه دیگر هم مستقیما به باقروف در باکو فرستاده شده است که باصطلاح فرد رابط با مسکو و مجری اصلی طرح حکومت پیشه وری بوده است.

نکته جالب توجه این است که تاریخ تایپ شده این سند ۸٫۱۰٫۱۹۴۵ است اما در بالای سند با دست نوشته شده است: «جلسه دفتر سیاسی در تاریخ ۲۹ دسامبر ۱۹۴۵، پروتوکول شماره ۴۷.» دلیل این اختلاف شاید آن باشد که احتمالاً در هشتم اکتبر تصمیم فوق در دفتر سیاسی حزب گرفته شده اما احتمالاً در جلسه ۲۹ دسامبر، یعنی حدوداً سه ماه بعد این تصمیم بصورت «فرمان» (در حقیقت «ضمیمه» فرمان ژوئیه) به افراد مربوطه ابلاغ شده است.

حال باید مورخین و کسانی که حوادث روز بروز و هفته به هفته حکومت یکساله فرقه را به دقت میدانند این تحولات را با فرمان ژوئیه 1945 مقایسه کرده نظر بدهند که چه شد که در این سه ماه یعنی بین ژوئیه و اکتبر ۱۹۴۵ تصمیم استالین و رهبری حزب کمونیست شوروی در رابطه با آذربایجان ایران مورد تجدید نظر قرار گرفت و از «تجزیه» به «خومختاری» تغییر یافت.

آنچه که میدانیم این است که احمد قوام در بهمن ۱۳۲۴ بر مسند نخست وزیری نشست و مذاکرات تهران و مسکو و بطور تقریباً همزمان مذاکرات بین فرقه و حکومت مرکزی ایران هم در همین ایام شروع شد که مصادف با تغییر مشی رهبری حزب کمونیست شوروی می‌شود. ضمنا یک نامه استالین به پیشه وری چند ماه پس از شکست جریان 21 آذر نشان میدهد که به گفته استالین فشار زیادی از سوی آمریکا و بریتانیا به شوروی اعمال شده است تا جائیکه استالین ناچار به بازنگری همه اوضاع، احتمال ها و وزن برد و باخت های مسکو شده است.

در این نامه، استالین از جمله مینویسد:

«مطمئنا اگر قواى شوروى در ايران باقى ميماندند شما ميتوانستيد روى موفقيت در امر خواست هاى انقلابى خلق آذربايجان حساب كنيد. اما ما ديگر نميتوانستيم نيروهاى شوروى رادر ايران نگهداريم و آن هم در وهله نخست بدين سبب كه ادامه حضور آنها در ايران بنياد سياست هاى آزادسازانه ما در اروپا و آسيا را مختل ميكرد..(…) آمريكائى ها به ما گفتند اگر نيروهاى شوروى ميتوانند در ايران بمانند در آنصورت چرا نيروهاى بريتانيا نتوانند در مصر، سوريه، اندونزى، يونان و بهمين ترتيب نيرو هاى آمريكا در چين، ايسلند و دانمارك  بمانند. از اين جهت ما تصميم گرفتيم نيروهارا از ايران و چين بيرون ببريم تا اينكه اين بهانه را از دست بريتانيائى ها و آمريكائيها بگيريم…»

متن کامل این نامه را در مقاله بعد منتشر خواهیم کرد.

همزمان با فشار آمریکا و بریتانیا بر شوروی، میتوان حدس زد که امیدی هر چند نه زیاد در دیکتاتور شوروی موجود بود که شاید در نتیجه سازش با دولت ایران، مسکو بتواند امتیازاتی سیاسی و بخصوص نفتی از تهران بدست آورد.

بندهای دیگر این «ضمیمه» اهمیتی بظاهر ثانوی دارند. در مواد دیگر این «ضمیمه» از جمله در ماده دوم نام یک گروه «سه‌گانه» (م. ابراهیموف، ص. آتاکیشی یف، ق. حسن اوف) جهت «کمک به فرقه دمکرات» و «رابطه دائمی با آن» داده شده و گفته می‌شود که باقروف کار این گروه را هدایت خواهد کرد. همچنین در همین ماده دوم گفته می‌شود «با اشخاص و گروه هائی که با گسترش فعالیت خود مختاری طلبانه در آذربایجان ایران مخالفت می‌ورزند بطور فعال مبارزه شود و به ایجاد گروه‌های مسلح جهت دفاع از فعالین این جنبش خودمختاری سرعت داده شود.»
سند نخست یعنی قرار دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی از ششم ژوئیه ۱۹۴۵ و ضمیمه تصحیحی آن سه تا شش ماه بعد در مورد سه چیز جای شک و شبهه ای باقی نمیگذارد:

یکم اینکه برنامه ریزی، هدایت و رهبری نهائی اجرای برنامه ۲۱ آذر نه در تبریز و حتی نه در باکو بلکه در مسکو بود. مسکو «خط» را معین میکرد، باکو رهبری اجرائی آن خط را بر عهده داشت و فرقه دمکرات در تبریز نقش «سرباز وظیفه» را انجام میداد.

دوم اینکه نقشه مسکو برای آذربایجان ایران و فرقه دمکرات در عرض سه تا شش ماه بخاطر ملاحظات دیگری که مسکو داشت از «تجزیه طلبی» به «طلب خود مختاری در چهارچوب ایران» تغییر یافت.

سوم اینکه مسکو و شخصا استالین هر بار که تصمیم و سیاستش را عوض میکرد به باقروف دستور میداد که طبق آخرین تصمیم او دستورات لازم جدید را برای اجرای نهائی به پیشه وری و فرقه دمکرات ابلاغ کند و اجرای این قرار ها را با تمام نیرو تامین نماید.

در سند سوم یعنی نامه تاریخی استالین به پیشه وری که در پیش خواهیم دید، استالین با تائید این سه نکته از پیشه وری می خواهد که آنچه را که طبق تصمیم مسکو اتفاق افتاده، بپذیرد و دست از شکایت بر دارد. تاریخ این نامه بعد از عقب نشینی قوای شوروی از ایران، اما پیش از شکست حکومت فرقه و فرار اکثریت بزرگ رهبران به شوروی است. استالین با لحن مخصوص آمرانه و حزبی خود به پیشه وری که طبق روایات مختلف بسیار «دل شکسته و افسرده» بوده، می نویسد که فرقه بخاطر حضور قوای شوروی در آذربایجان ایران بر سر کار آمد، اما «شوروی چاره دیگری نداشت» و حالا پیشه وری نباید در «اینجا و آنجا» بگوید که مسکو ابتدا فرقه را «بالای تاقچه» گذاشت و بعد به حال خود رها کرد.

————-

(باز نشراز ۲۰۱۱)

more-e1497357658356

سرگذشت زبان ها

7C23DBF6-7FF8-4222-85DF-658832A84329_w640_h360_s

پرسشی از روی کنجکاوی

عباس جوادی – همان طور که بسیاری از زبان های باستانی مرده و جای خود را به زبان های دیگر داده اند، روزی هم خواهد رسید که بسیاری از زبان های زنده کنونی از بین رفته جای خود را به زبان های دیگری خواهند سپرد…

در این سلسله مقالات به آغاز و نطفه‌های اولیه زبان‌ها یعنی خانواده‌های زبان‌ها و آنگاه شکل‌گیری خود زبان‌ها و تحول آن‌ها خواهیم پرداخت. در این سفر سریع خواهیم دید که بسیاری از زبان‌های باستانی، حتی آن‌ها که از اولین زبان‌های مکتوب بودند از بین رفته‌اند و زبان‌هایی مانند انگلیسی و یا فرانسه و روسی که امروزه از سوی صدها میلیون نفر تکلم می‌شوند بیش از یکی دو هزار سال عمر ندارند.

زبان، بی‌شک از ابتدای پیدایش «انسان خردمند» و یا «هومو ساپینس» به نوعی وجود داشته و به تدریج به عنوان یکی از وسایل اصلی برای زندگی اجتماعی پیشرفت کرده، شکل گرفته و بصورت گروه‌های دور و نزدیک به همدیگر و زبان‌ها و لهجه‌های کنونی درآمده است که بعضی‌ها به هم‌دیگر نزدیک‌تر و برخی از همدیگر دورتر هستند.

منظور از این بررسی فقط تصویر تاریخ یک زبان معین نیست. می‌خواهیم زبان‌ها را در چهارچوب تاریخی آن‌ها و در رابطه‌شان با همدیگر در داخل یک چهارچوبِ تا حدی معین جغرافیایی مطالعه کنیم.

از نظر بُعد زمانی از ۹۰۰۰ سال پیش از میلاد شروع خواهیم کرد – زمانیکه اولین آثار خانواده‌های زبانی ایجاد شد. آخرین ایستگاه سفر ما پایان هزاره دوم میلادی خواهد بود، یعنی آخر قرن بیستم. مکانی که شکل گیری و تحول زبان‌ها را بررسی خواهیم کرد همانجاست که نوع بشر بدنبال کوچ بزرگش از آفریقا که تقریبا ۶۰-۷۰ هزار سال پیش بود، به آسیا و اروپا رفت و ابتدا در میان‌رودان (بین‌النهرین) و مصر اولین نوشتارها و تمدن‌های شهری خود را بوجود آورد…

زبان‌های گوناگونی در ایران کنونی تکلم می‌شوند؛ پرسش این است: فارسی، کردی، لری و بلوچی، تاتی و تالشی و ارمنی، از سوی دیگر ترکی آذری و ترکمنی، از طرف دیگرعربی و یا مثلا آسوری وغیره در کدام مراحل تاریخی در ایران کنونی رواج یافته‌اند؟

سوال این نیست که گویش‌وران این زبان‌ها چه وقتی به ایران کنونی آمده‌اند.

ایرانیان امروز، کمش هزار سال است که در ایران بودند و هستند.

اما درست است. اجداد هرکس در دنیا پانصد، هزار، دو هزار، پنج هزار، پنجاه هزار سال از جایی به جایی کوچ کرده، با اجداد دیگران آمیخته و نوادگان آن‌ها با همدیگر آمیخته اند تا ما همه امروز به اینجا رسیده‌ایم که هستیم. اجداد ایرانیان هم سرگذشت مشابهی داشتند.

قومیت و تبار، باصطلاح «نژاد»، خمیره مختلط فیزیولوژیکی است که در جریان همه این مهاجرت‌ها و آمیزش‌ها به وجود آمده است.

زبان چیز دیگری است و لزوما با تبار و «نژاد» ربط چندانی ندارد.

هر کس که انگلیسی زبان باشد لزوما از «نژاد» آنگلوساکسون نیست. تازه بعدا خواهیم دید که اساسا خود «نژاد آنگلو ساکسون» و یا «آریایی» و «ترک» هم یکرنگ نیست بلکه معجونی از مشخصات گوناگون قبایل و طوایف مختلف انسانی است. ممکن است کسی مصری باشد و عربی حرف بزند ولی اصلیت تباری او مخلوطی از مصریان باستان، یونانیان و اعراب، حتی ایرانیان و ترکان است.

بعد از چند هزار سال اختلاط و آمیزش، امروزه در ایران هر کس که زبان مادری‌اش فارسی است لزوما آریایی نیست و در ترکیه هر کس که ترک زبان است حتما اجدادش از آسیای میانه نیامده است. آزمایش‌های دی‌ان‌ای میان شهروندان ترکیه و ایران نشان می‌دهند که اکثریت آن‌ها در درجه اول (یعنی۷۰-۸۰ در صد مشخصات «دی‌ان‌ای» آن‌ها) مخلوط ژنتیکی از مردم آسیای جنوب غربی و حوزه مدیترانه هستند.

زبان تعیین کننده تبار ونژاد نیست. زبان چیزی مشخص ونژاد چیزی مبهم و مخلوط است. این به خصوص در مورد ایرانیان و ملل کشورهای دیگری که «سر راه» تمدن‌ها، مهاجرت‌ها، جنگ‌ها و حملات همسایگان بوده صدق می‌کند.

در تاریخ ایران هر چقدر عقب برویم خواهیم دید که ابتدا ایلامی، دو سه هزار سال بعد زبان‌های ایرانی و گونه‌های آن، بعد ترکی و بعد عربی در مراحل مختلف تاریخ از طریق اقوامی که به این یا آن منطقه ایران آمده‌اند در این سرزمین رواج پیدا کرده‌اند. درست است که احتمالا در ابتدا، اگر بتوان اصولا ابتدایی را نقطه حرکت قرار داد، زبان افراد و قبیله‌ها تا حدی نشانه تعلقات معین قومی آن‌ها هم بوده است. اما بعد از گذشت چند نسل و آمیزش های قومی، دیگر زبان مادری از حالت مشخصه قومی افراد بیرون می‌آید.

از این رو در بررسی ابتدای زبان‌ها بررسی تاریخی و زبان‌شناختی بموازات همدیگر پیش می‌رود. وقتی در منطقه‌ای مثلا چندین نمونه و بطور غیر تصادفی از مثلا زبان سُغدی یافت می‌شود که یک زبان ایرانی در آسیای میانه بوده، گمان بر آن می‌رود که احتمالا سغدیان، یعنی شاخه شمال شرقی ایرانیان در آنجا زندگی نموده‌اند و بر عکس: وقتی در تاریخ می‌خوانیم که فلان جا ترک‌ها زندگی می‌کردند حدس غالب بر آن است که اگر این مثال‌ها بیش از یکی دو مورد و سیستماتیک باشند، احتمالا در آن منطقه زبان ترکی رواج داشته است.

اما بعد از گذشت قرن‌ها و پخش شدن آن قوم و زبان به نقاط دیگر، زبان و داده‌های زبانی برای پیگیری تاریخ زبان‌ها به سختی تکفی می‌کند.

از این جهت برای بررسی ابتدای زبان‌ها ما هم به ابتدای حرکات قبایل و طوایف مختلف اشاره خواهیم کرد اما نیت اصلی در این رهگذر، پیگیری پیدایش و تحول زبان هاست.

همه انسان‌ها ابتدا در آفریقا به وجود آمده‌اند. تعداد کمی بودند و از شرق آفریقا به تمام دنیا مهاجرت کرده‌اند. با هم آمیخته، جنگیده، صلح کرده، به مهاجرت‌ها و جنگ و صلح و اختلاط خود ادامه داده‌اند.

زبان‌های آن‌ها در کنار این روند پر پیچ و خم  پیدا شده، با هم آمیخته، بزرگ‌تر و کوچک‌تر شده، از بین رفته و یا زبان‌های نویی ایجاد شده‌اند.

عمر بشر به عنوان فرد کوتاه است. اما جوامع بشری در هر مرحله از تاریخ فرهنگ، زبان و حتی رنگ و اخلاق دیگری را به خود می‌گیرند.

اما این زبان هایی که در ایران با آمدن این یا آن قوم و آمیزش آن‌ها و در جریان این یا آن تحول تاریخی و زبان‌شناختی به کار برده می‌شوند چه وقت در این سرزمین رایج شده‌اند؟

more-e1497357658356

منابع و تعاریف

booksاطلس‌های تاریخی زیادند. اطلس‌های تاریخی که ایران و منطقه خاورمیانه همراه با آسیای میانه، آسیای صغیر، میان‌رودان، حوزه مدیترانه و منطقه خلیج فارس را نشان دهند هم کم نیستند. اما متاسفانه اطلس‌های تاریخ زبان‌ها فوق العاده کم هستند. در بعضی کشورهای پیشرفته، موسسات مختلف در مورد زبان‌های خود این کشورها از این قبیل اطلس‌های تاریخی مثلا اطلس تاریخی زبان انگلیسی در بریتانیا را تهیه کرده‌اند و حتی یکی دو اطلس تاریخی تحول زبان‌های دنیا را به طور فشرده ترسیم کرده اما دقت چندانی به منطقه مورد نظر ما نکرده‌اند (کومری، ۱۹۹۶). مثلا در مورد تحولات تاریخی زبان‌ها درایران، ترکیه، قفقاز، عراق و یا ترکیه کنونی متاسفانه اطلس قابل توجهی ندیده‌ایم. البته می‌توان در کتاب‌های مختلف تاریخ در این مورد خواند. اما اگر بخواهید تاریخ نفوذ و گسترش فارسی، ترکی و یا عربی در ایران را با مشاهده نقشه و اینفوگرافیک بیاموزید باید به ده‌ها اطلس تاریخی دیگر مراجعه کنید تا تصویری کلی به دستتان بیاید.

در تهیه این سلسله مقالات از منابع گوناگونی استفاده شده که در پایان سلسله مقاله ها ذکرشده است.

نقشه‌های جغرافیایی که تحول زبان‌ها را نشان می‌دهند با همکاری تکنیکی یکی از دوستان و مخصوص همین سلسله مقالات، به صورت «اطلس» و با استفاده از چندین منبع مختلف تهیه شده است. پایه این نقشه‌ها در اصل ثابت است اما آنچه که در این نقشه‌ها تغییر می‌یابد تحولات تاریخی شکل گیری‌های زبانی، قومی و سیاسی است. خطوطی که این تحولات و پدیده‌های زبانی، قومی و یا سیاسی را معین و از همدیگر جدا می‌کند «مرز» به معنی امروزه نیستند، بلکه حدود تقریبی این واحدهای زبانی، قومی و یا سیاسی را نشان می‌دهند. به غیر از این نقشه‌ها از برخی نقشه‌های دیگر هم استفاده شده است که همگی از «انبار ویکی مدیا» گرفته شده و بنا براین برای استفاده و بارگذاری آزاد بوده اند.

در اینجا ضمنا باید به تفکیک دو تعبیر دقت کرد: منظور از «زبان‌های ایران» همه زبان هایی هستند که صرف نظر از ریشه، ساختار و گروه بندی علمی آن‌ها، عملا در جغرافیای ایران کنونی تکلم می‌شدند و می‌شوند. این زبان‌ها می‌توانند از نظر زبان‌شناختی به گروه‌ها و یا «خانواده»های مختلف زبانی تعلق داشته باشند. از این جهت در یک گروه مثلا: فارسی، کردی، بلوچی، تاتی، تالشی، گیلکی، لری و ارمنی، در گروه دیگر ترکی آذری، ترکمنی، قشقایی و خلجی، در گروه سوم: عربی، در گروه چهارم آسوری و غیره همه و با همدیگر «زبان‌های ایران» را تشکیل می‌دهند یعنی همه زبان هایی که در ایران از طرف مردم ایران به عنوان زبان مادری و یا زبان نخست تکلم می‌شدند و می‌شوند.

در ایران باستان هم مثلا زبان‌های فارسی، سغدی، ایلامی، آرامی، آسوری و یا سومری و یونانی تکلم می‌شد و با وجود فرق‌های ساختاری بین این زبان‌ها، همه آن‌ها «زبان‌های ایران» محسوب می‌شدند (ما در این نوشته به طور قراردادی و برای رواج معاصرش، به زبان فارسی در همه دوره‌های آن «فارسی» می‌گوییم در حالیکه احتمالا دقیق‌تر است که به فارسی پیش از اسلام «پارسی» و در دوره بعد از اسلام «فارسی» گفته شود اگرچه به گفته برخی محققان هر دو گونه «ف» و «پ» در فارسی باستان رایج بوده‌اند.)

اما در زبان‌شناسی یک گروه‌بندی ساختاری هم وجود دارد که طبق آن زبان‌هایی که به درجات مختلف به همدیگر نزدیک هستند جزو یک گروه و یا «خانواده» با زیر گروه‌های گوناگون محسوب می‌شوند. برای مثال فارسی استاندارد و معیار ایران، کردی، لری، بلوچی، تاتی، تالشی، گیلکی، زازا، و یا مازندرانی و اگر به خارج از ایران نگاه کنیم دری افغانستان، تاجیکی، یغنابی و پشتو در یک گروه «زبان‌های ایرانی» جمع می‌شوند. در زبان‌شناسی، زبان ارمنی هم، شاخه ویژه‌ای از زبان‌های ایرانی به شمار می‌رود.

البته عربی، ترکی ویا مثلا آسوری هم امروزه در ایران از سوی بخشی از مردم به عنوان زبان نخست تکلم می‌شوند و از این جهت به آن‌ها هم «زبان‌های ایران» می‌گوییم. اما این زبان‌ها از نظر ساختاری جزو زبان‌های «ایرانی» و یا «هند و ایرانی» و کلا «هند و اروپایی» نیستند. یعنی وقتی «زبان‌های ایرانی» می‌گوییم منظور فقط شاخه «ایرانی» زیر گروه «هند و ایرانی» خانواده «زبان‌های هند و اروپایی» است که فارسی هم گونه اصلی و معیار زبان‌ها در ایران است و از نظر زبان‌شناسی و تاریخی هم با همین عنوان و طبقه‌بندی یعنی زبان‌های ایرانی، گروه زبان‌های ایرانی، مورد قبول اهل علم است.

این مثل آن است که می‌گوییم کردی یکی از زبان‌های کنونی ترکیه است اما جزو «زبان‌های ترکی» نیست، تاتاری و یا کره‌ای هر دو جزو «زبان‌های روسیه» هستند اما زبان روسی نیستند و یا مانند زبان روسی جزو زبان‌های «هند و اروپایی» نیستند. یا اینکه اویغوری (یکی از شاخه‌های زبان‌های ترکی) یکی از زبان‌های چین است اما زبان و یا گونه‌ای از زبان‌های مرتبط با چینی نیست.

more-e1497357658356

مهاجرت و کوچندگی

اولین مهاجرت های انسان از آفریقا، شصت تا هفتاد هزار سال قبل

وقتی از کوچ غالبا خرابی‌آور هون‌ها، آلان‌ها و آوارها به سوی اروپا و یا ترک‌ها به ایران و آسیای صغیر سخن می‌رود، اغلب تصور می‌کنیم که این قبیل جریانات رخدادهایی در جوامعی بودند که به طور آرام در حال زندگی و پیشرفت خود بودند و این مهاجمینِ غالبا چادرنشین، زندگی آرام و یکجانشین مردم بومی را به هم ریخته‌اند.

این تصور درحالیکه ممکن است از دیدی نزدیک و محدود درست باشد، در چشم انداز وسیع و دراز مدت‌تر تاریخی، دیگر کهنه شده است. نه فقط مورخین بلکه دانشمندان علم ژن‌شناسی به طور روزافزونی نشان می‌دهند که بشر، «هومو ساپینس» یعنی انسان خردمند، از همان ابتدا، از بدو پیدایش‌اش در آفریقا و به خصوص پس از ترک آفریقا پیوسته در حال مهاجرت بوده است: به دنبال خوراک، شرایط مادی و طبیعی بهتر، و با رقیبان و خطراتی کمتر.

مهاجرت، به گفته پروفسور مایکل فیشر در کتاب «مهاجرت در تاریخ جهان»، چیزی است که «هستی ما به عنوان نوع بشر با آن شروع شد و هنوز هم ادامه دارد» – نوعی «موتور تحول جامعه». ما همه فرزندان مهاجران و در عمل خویشاوند همدیگر هستیم که از همان ابتدای پیدایش انسان بدون وقفه در حال کوچ بوده‌ایم (فیشر، مقدمه).

اگر مهاجرت نبود دنیا بی‌انسان و خالی می‌ماند و اساسا نوع بشر زوال می‌یافت. اگر مهاجرت نبود اینقدر فرهنگ‌ها، زبان‌ها و اقوام، رنگارنگ نمی‌بود.

قدمت انسان خردمند، اگر قدیمی‌ترین فسیل او را که در اتیوپی (حبشه) یافت شده اساس قرار دهیم، مربوط به ۲۰۰ هزار سال پیش است. یعنی بشر، ما همه، از ژاپنی و ویتنامی تا آلمانی و اسکیمو و برزیلی، اصلمان به آفریقا برمی‌گردد – آنجاست که اجداد ما به معنای کامل کلمه «به وجود آمده» و نشو و نما کرده‌اند.

شروع مهاجرت انسان از آفریقا به شبه جزیره عربستان و به تدریج، در طول هزاران سال به لوانت یعنی کشورهای شرقی دریای مدیترانه و آناتولی، قفقاز، ایران، آسیای میانه و یا اروپا حدود ۶۰-۷۰ هزار سال پیش بود.

برای هزاران سال مناطق دورتر از حوزه دریای مدیترانه و خاور میانه خالی از انسان بودند و مدت‌ها جمعیتی به مراتب کمتر داشتند.

صحبت بر سر جمعیت‌های کلان مانند امروز نیست. اگر سرزمین کنونی ایران را در نظر بگیریم، منظور از «جمعیت» چیزی نزدیک به احتمالا سه تا چهار میلیون نفر در حدود ۴۰۰ سال قبل از میلاد است (مک اودی ۲۰۰۲: ۶۶) – رقمی که بسته به شرایط طبیعی و بهبود تدریجی شرایط زندگی و بخصوص کشاورزی، مدام افزایش یافته است.

بسیاری مناطق وسیع از قبیل قاره آمریکا و استرالیا و بخش‌های وسیعی از شرق و شمال روسیه و اسکاندیناوی کنونی، خالی و بی‌سکنه بودند.

۱۴ تا ۱۵ هزار سال پیش بود که اولین انسان‌ها قدم به قاره آمریکا گذاشتند. شکی نیست که آن انسان‌ها بین خود، بین افراد خانواده و قبیله و طایفه خود و قبایل نزدیک‌تر و دورتر دیگر تبادل معلومات می‌کردند، برای «آفتاب» و «شب» و «آب» و دیگر چیزهای اساسی و حتی معانی غیر مادی دیگر مانند «دیدن» و «گفتن» و رنگ‌های اصلی، واژگانی ایجاد کرده بودند که به مجموعه این نظام امروزه «زبان» می‌گوییم.

اما این همه زبان و لهجه و گویش دور و نزدیک جهان که تازه هزاران تای آن طی ده‌ها هزار سال گذشته از بین رفته، از کجا پیداشد؟ رنگارنگی زبان‌ها و لهجه‌ها چطور بوجود آمد؟

چیز دقیقی در این باره نمی‌دانیم که در این دوره، از آن ابتدای پیدایش و کوچ به خارج از آفریقا تا پیدایش «گروه‌های زبانی» دقیقا چه گذشته است. در باره موضوع زبان در این مرحله بیشتر حدس و گمانه‌زنی در دست است تا اطلاعات قابل کنترل. مثلا یک احتمال این است که گروه‌های مردم هرچه به همدیگر نزدیک و از دیگر گروه‌ها دور و منزوی بودند زبان مخصوص خود را با واژگان و نظام آوایی و دستوری خودشان بوجود آورده‌اند. زندگی دسته جمعی و طایفه‌ای، بنا به یک نظریه، زبانی مشترک‌تر و عادات و خلق و خوی نزدیک‌تری را به وجود آورده است – یعنی: اقوام و طوایفی که از دیگر اقوا م و طوایف به درجات مختلف دورتر و یا به آن‌ها نزدیک‌تر بودند.

به این ترتیب این فرض که حداقل برای مدتی طولانی قومیت و زبان مشخصه هایی مکمل هم بوده‌اند بی‌دلیل جلوه نمی‌کند. این تصور برای صد و چند سال گذشته از رغبت اکثریت داشمندان برخوردار بود. مثلا وقتی گفته می‌شد در فلان جا به زبان ساکسونی صحبت می‌شد تصور غالب این بود که آن دسته متکلمین این زبان اولیه از نظر قومی هم «پروتو آلمانی‌ها» یعنی به اصطلاح اجداد آلمانی‌های کنونی بودند که امروزهم نوادگان آنان در آلمان زندگی می‌کنند و آلمانی معاصر تکلم می‌کنند، که البته شکلی کاملا متفاوت اما نه بیگانه و دور از ساکسونی باستان است.

این تصور تا حدی درست است. حداقل می‌توان برای مدتی در ابتدای تشکل این اقوام، درستی این فرضیه را قبول کرد. اما نتیجه کوچ‌ها و جنگ‌ها این بوده که بعد از مدتی، این معادله دیگر به هم خورده است. مثلا در هزاره نخست میلادی می‌بینیم که همان ساکسون‌های باصطلاح «آلمانی‌الاصل» همراه با قبیله دیگری از ژرمن‌ها یعنی آنگل‌ها و همچنین بومیان بریتون، پیکت، اسکوتی و کلتیک جزایر بریتانیا زبان معاصر انگلیسی و قومیت انگلیسی را هم ایجاد کردند.

یعنی مثلا بریتانیایی‌های امروز لزوما نوادگان کلت‌های هزار و پانصد سال پیش جزایر بریتانیا نیستند.

به همین جهت گفته می‌شود که مثلا هون‌ها و یا آلان‌ها که اقوامی کوچنده در هزاره یکم قبل از میلاد در استپ‌های اوراسیا بودند، برخلاف آنچه که اغلب ادعا می‌شود، احتمالا پیوسته یک قومیت مشخص (اولی آلتایی و دومی هند و ایرانی) نداشتند و زبانشان هم احتمالا فقط یک زبان نبوده بلکه گوناگون بوده ولی شاید در ابتدا ترکیب قومی و زبانی منسجم‌تری داشتند.

البته امروزه می‌دانیم که مثلا عربی زبان بودن اکثر مردم عراق کنونی دلیل ریشه تباری سامی و عربی داشتن مردم عراق باستان نیست و یا ترکی سخن گفتن مردم آناتولی دلیل آن نیست که مردم این سرزمین پیوسته ترک زبان بودند اما این تصور احتمالا هر چه در تاریخ به عقب می‌رویم منطقی‌تر جلوه می‌کند تا جایی‌که می‌توان قبول کرد در ابتدا، یعنی مثلا ۳۰۰۰ سال پیش پارتی زبانان در شرق و شمال، فارسی زبانان در جنوب و مرکز، و یا مادی زبانان در غرب و مرکز ایران تاریخی، قومیت ایرانی داشتند یعنی از نظر زبان، عادات و فرهنگ به همدیگر نزدیک‌تر از دیگران بودند و زبان همه آن‌ها را می‌توان «ایرانی» نامید اگرچه احتمالا به خاطر اختلاف زیاد در لهجه‌های محلیشان در آن سال‌ها، آن‌ها زبان همدیگر را به سختی می‌فهمیدند. بهمین ترتیب می‌توان گفت که قومیت مردم ترک زبان امپراتوری «گوک تورک» در شرق آسیای میانه در قرن پنجم میلادی ترکی بود اگر چه هر طایفه‌ای که از آن دوره به بعد «ترک» نامیده شد لزوما زبان «گوک تورک‌ها» را به راحتی نمی‌فهمید و جزو نوادگان آن‌ها هم به حساب نمی‌آمد.

more-e1497357658356

هند و اروپائی ها و دیگران

IndoEuropeanTree2امروزه گمانه زنی بسیاری از دانشمندان رشته های مرتبط با تاریخ زبان ها بر آن است که چون سرچشمه پیدایش «انسان هوشمند» حدودا دویست هزار سال پیش یکی بوده و آن هم احتمالا در شاخ آفریقا آغاز شده و از آنجا از طریق کوچ های ابتدائی به آسیا و قاره های دیگر گسترش یافته، احتمالا ریشه همه زبان ها یکی بوده وزبان ها همزمان با افزایش جمعیت و گسترش کوچ هاا بتدریج مانند شاخه های درختان از همدیگر جداشده اند.

حتی بعضی بررسی های جدید مربوط به پایان آخرین عصر یخبندان یعنی حدود ۱۵ هزار سال پیش که از سوی دانشمندان بریتانیائی و زلاند نوی انجام گرفته به این نتیجه رسیده اند که بعد از کوچ های بزرگ از آفریقا آن عده از انسان ها که در جنوب اروپا، بالکان و ترکیه کنونی جمع شده بودند یک زبان مفروض مشترک داشته اند و از این باصطلاح «سوپر خانواده زبانی» است که هفت گروه اوراسیائی امروزه مجزا از قبیل هند و اروپائی (انگلیسی، فرانسه، روسی، فارسی، ارمنی…) و آلتائی (ترکی، مغولی…) و اسکیمو – آلئوت بوجود آمده و بطور جدا از هم رشد یافته اند (پیگل، ۲۰۱۲.)

این نظریه هنوز جدید است اما در این دیگر شک چندانی نیست که در ابتدا زبان های بزرگ و مجزا ازهمدیگر موجود نبوده و زبان ها از لهجه های به همدیگر نزدیک بیرون آمده گسترش یافته اند. معمولا پیدایش و تمایز زبان ها از همدیگر به شاخه های بزرگ و کوچک یک درخت مشترک تشبیه میشود. شاخه های بزرگ این درخت «خانواده زبان ها» نامیده میشود که به همدیگر نزدیک هستند. معمولا از حدود۷۰-۱۰۰ خانواده زبان ها در دنیا بحث میشود. در داخل هر کدام از این «خانواده ها» هم زیر گروه هائی وجود دارند که به همدیگر نزدیک تر از اعضای زیر گروه های دیگر هستند. از این جهت در حالیکه در واقع همه زبان های دنیا «شاخه های یک درخت مشترک» هستند، شباهت و گوناگونی آنها هم شاخه شاخه میشود.

اگر یک رشته واژه‌های پایه مانند آفتاب، پدر، رفتن، آب، پرنده و یا بعضی جمله‌های ساده و ابتدایی مانند «ما نتوانستیم بیاییم» را به انگلیسی، آلمانی، دانمارکی، سوئدی و نروژی بنویسید شباهت‌های جالبی بین این واژه‌ها و جملات مشاهده خواهید کرد. همین‌ها را به فرانسه و ایتالیایی هم بنویسید. خواهید دید که با گروه اول فرق‌های بارزی هست اما باز می‌توان به شباهت‌های زیادی هم پی برد. ولی اگر این بار همان واژه‌ها و جملات را به ترکی، چینی و یا عربی بنویسید صرفنظز از الفبا و املای گوناگون، خواهید دید که مثلا ترکی و یا عربی آن واژه‌ها با سوئدی و یا فرانسه خیلی فرق دارند.

طبقه بندی زبان‌های مختلف دنیا در «خانواده‌های زبانی»، گروه‌ها و زیر گروه‌های مجزا و تعریف نزدیکی و یا دوری بین این زبان‌ها، گروه‌ها و یا زیر گروه‌ها چیزی نسبتا جدید است که زبان‌شناسان در این ۱۵۰ سال اخیر برای سهولت بررسی زبانهای گوناگون، ویژگی‌های آنان و مقایسه آن‌ها با همدیگر انجام می‌دهند.

می‌توان گفت که در دنیا چیزی بین شش تا هشت هزار زبان زنده وجود دارد. توافق اکثر زبانشناسان بر رقمی حدود ۶۹۰۰ و ۷۰۰۰ زبان است. این فرق از آنجا ناشی می‌شود که تعریف «زبان» و «لهجه» ممکن است بسته به هر شخص و دانشمند و معیارهایی که گذاشته می‌شود، فرق کند. مثلا بعضی‌ها زازا را جدا از کردی می‌شمارند و بعضی‌ها فکر می‌کنند گیلکی لهجه‌ای از فارسی است در حالیکه دیگران آلمانی سوئیس را لهجه‌ای از آلمانی حساب می‌کنند و دیگران چکی و اسلواکی را دو زبان گوناگون می‌شمارند. البته در این بررسی‌ها عوامل و معیارها همیشه بر پایه علم زبان‌شناسی نیستند و ملاحظات سیاسی هم‌گاه در این نوع بررسی‌ها تاثیر می‌کنند.

حدود ۲۰ خانواده زبانی تعریف شده است که باز این رقم هم بسته به تعریف هرکس از زبان و خانواده زیانی فرق می‌کند. بزرگ‌ترین خانواده زبان‌ها در دنیا خانواده زبان‌های هند و اروپایی هست که بیش از ۵۰۰ زبان کوچک و بزرگ عضو آن هستند. گروه‌های کوچک‌تر هر خانواده زبان‌ها هم به همین ترتیب معین می‌شوند.

اعضای خانواده زبان‌ها برپایه اشتراک و یا شباهت در واژگان خودی و پایه و ساختارهای دستوری آن زبان‌ها معین می‌شوند که هم در زمان کنونی و هم از نظر تاریخی بررسی و مقایسه می‌شوند. در مرحله بعدی برپایه نزدیکی بیشتر بین گروه‌هایی از این خانواده‌ها از «گروه‌ها و یا شاخه‌های زبانی» سخن می‌رود. مثلا فارسی، آلمانی، ایتالیایی، هندی، روسی، یونانی، ارمنی و آلبانیایی و بیش از۵۰۰ زبان دیگر خانواده بزرگ زبان‌های هند و اروپایی را تشکیل می‌دهند چرا که همه آن‌ها، کم و یا زیاد، از نظر واژگان و ساختار دستوری مشترکاتی دارند که مثلا با عربی، عبری و یا ترکی و مغولی ندارند. اما در داخل خانواده هند و اروپایی می‌توان برای نمونه از گروه‌های زیر نام برد: شاخه زبان‌های هند و ایرانی (شامل هندی، اردو، بنگالی و یا فارسی، کردی، لری، پشتو و غیره) که خود گروه هند و ایرانی به دو زیر گروه هندی و ایرانی تقسیم می‌شود. بعضی‌ها ارمنی را جزو گروه ایرانی می‌شمارند و دیگران بر آنند که ارمنی زیر گروه مستقلی از زبان‌های هند و ایرانی است. خانواده زبان‌های رومی‌تبار یا ایتالیک (لاتین، ایتالیایی، فرانسه، اسپانیایی…) و یا خانواده زبان‌های ژرمنی (آلمانی، انگلیسی، دانمارکی، سوئدی…) هم جزو گروه‌های مختلف خانواده هند و اروپایی هستند.

خانواده زبان‌های آلتایی سه شاخه ترکی (شامل ترکی ترکیه، آذری، ترکمنی، قزاقی، ازبکی و غیره)، مغولی و تونقوزی دارد. طبیعتا هر شاخه را هم وابسته به نزدیکی و دوری زبان‌ها می‌توان به زیر گروه‌های مختلف تقسیم کرد.

از خانواده‌های زبانی در منطقه بزرگ‌تر ما یعنی خاورمیانه، اروپا، آفریفای شمالی، آسیای صغیر و آسیای میانه حدود ۴-۵ خانواده زبانی حضوری نظر رس دارند. البته حجم این خانواده‌ها و تعداد متکلمین این زبان‌ها یکی نیست. بزرگ‌ترین خانواده‌های زبانی که در ایران کنونی حضور دارند عبارتند از یکم: هند و اروپایی (فارسی، کردی، لری، تاتی، تالشی، بلوچی و غیره و در یک گروه دیگر ارمنی)، آلتایی (ترکی آذری و ترکمنی) و آفروآسیایی (عربی).

حدود ۹۰۰۰ سال پیش از میلاد انبوه قبائل و طوائفی در جنوب سیبری – حوالی رود اورال، آسیای میانه، شمال قفقاز و دریای خزر و اروپا زندگی کرده پیوسته در حال کوچ، مهاجرت و کوشش برای سکنی و اقامت در مناطق جدید بودند. آن‌ها زبانی مفروض که به طور قراردادی «پروتو هند و اروپایی» نامیده می‌شود صحبت می‌کردند و گویش‌ها و لهجه‌های مختلفی داشتند. از این «زبان ریشه» است که به تدریج زیر گروه‌های هند و ایرانی، ژرمنی، رومی‌تبار، کلتی و غیره جدا شده به صورت زبان و لهجه‌های مستقل شکل گرفته‌اند – چیزی که تا هزاره نخست میلادی یعنی برای تقریبا هشت تا نُه هزار سال ادامه داشته است، مرحله‌ای پر از دگرگونی‌های زبانی، جغرافیایی، فرهنگی، و قومی.

در همین دوره نطفه چندین خانواده زبان‌های دیگر هم تشکل یافته است.

ممکن است دو زبان که از نظر ریشه و منشاء ارتباطی با همدیگر ندارند لغات مشترک بسیار زیادی داشته باشند و یا از همدیگر هزاران لغت گرفته باشند. اما این، لزوما دلیل نزدیکی «خانوادگی» آن زبان‌ها نیست. مثلا بخش مهمی از واژگان رایج فارسی امروز از عربی گرفته شده اما عربی و فارسی دو زبان از نظر ریشه متفاوت هستند: فارسی از گروه زبان‌های ایرانی در شاخه هند و ایرانی خانواده زبان‌های هند و اروپایی است اما عربی از گروه زبان‌های سامی (شامل عربی، عبری، آرامی، حبشی) خانواده زبان‌های آفرو آسیایی است. بهمین ترتیب ترکی واژه‌های بسیاری از فارسی و عربی گرفته اما از نظر ریشه نه با فارسی قرابتی دارد و نه با عربی.

در این توضیحات مقدماتی باید به نکته دیگری نیز اشاره کرد و آن معنای واژه «آریایی» است. تعبیر «آریایی» در اصل از سانسکریت (هندی باستان) است و معنی «فرد و یا طبقه ممتاز، اعیان، نخبه» دارد. درتاریخ، مردم‌شناسی و زبان‌شناسی «آریایی»ها به شاخه شرقی گروه «هند و اروپایی» گفته می‌شود که اقوام و زبان‌های هندی‌تبار، ایرانی و ارمنی زیر گروه‌های آن به شمار می‌روند. «آریایی» به عنوان نام تیره، تبار و یا نژاد از سال‌های ۱۸۵۰ به بعد و به خصوص در دوره فاشیسم هیتلری مورد سوء استفاده سیاسی قرار گرفت. طبق این نظریات سیاسی گویا «نژاد آریایی»، نژاد باصطلاح «خالص» و «پاک» بوده نسبت به «سیاه‌ها» و «زردها» به اصطلاح «برتری» دارد و حتی اسکاندیناوی‌ها نمونه «پاک‌ترین»نژاد هستند. از این جهت استفاده از این تعبیر بعد از جنگ جهانی دوم در ادبیات سیاسی بسیار محدود شد و کاربرد آن اصولا به زبان‌شناسی محدود گشت. حتی در زبان‌شناسی بعد از جنگ نیز تمایل اغلب دانشمندان بر آن بوده که بجای تعبیر «آریایی» و «آریایی‌ها» از تعبیر «هند و ایرانی» و «ایرانی‌ها» استفاده شود که البته آن هم درست است. امروزه کسی شک ندارد که چیزی بنام «نژاد پاک» و «خالص» وجود ندارد. همچنانکه از ابتدا همه اقوام بشری نتیجه اختلاط و آمیزش انسان‌ها بوده‌اند، امروزه هم آن جریان اختلاط و آمیزش هنوز ادامه دارد. در عین حال این را هم نمی‌توان ادعا کرد که بخاطر این آمیزش‌های قومی و زبانی، هیچگونه فرقی بین اقوام، زبان‌ها و فرهنگ‌های گوناگون انسان‌ها وجود ندارد، اگر چه از این فرق‌ها نباید و از نظر علمی هم نمی‌توان نتیجه گرفت که این یا آن گروه اجتماعی، قومی و یا زبانی «برتر» و یا در درجه‌ای «پایین‌تر» است. نتیجه آنکه در تاریخ و زبان‌شناسی هیچ‌کدام از تعابیر «آریایی» و یا «هند و ایرانی» غلط نیستند به شرط آنکه از کاربرد آن‌ها سوء استفاده سیاسی نکرد و گرنه تعبیر «آریایی» به همان درجه درست و یا غلط است که «سامی»، «ترک»، «ژرمن» و یا «اسلاو».

more-e1497357658356

۹۰۰۰ سال قبل از میلاد

9000BCاحتمال می‌رود که از ۹۰۰۰ سال قبل از میلاد یعنی حدود ۱۱ هزار سال پیش نشانه‌های گروه‌های زبانی مختلف به وجود آمده بود. در منطقه مورد بحث ما (نقشه بالا) که مکان کوچ «انسان خردمند» از آفریقا به آسیا و اروپا و در عین حال مرکز اولین مناطق شهر نشینی، کشاورزی و تمدن بشری است، می‌توان از نُه گروه اصلی زبانی (۱) هند و اروپایی، (۲) آفرو اسیایی، (۳) دراویدی و ایلامی (بعضی‌ها این دسته را دو گروه مجزا می‌دانند)، (۴) نیلی – صحرایی، (۵) نیجری- کنگویی، (۶) سومری، (۷) قفقازی، (۸) مدیترانه‌ای غربی و (۹) اورالی سخن گفت. حدودا در قرن چهارم میلادی یعنی حدود ۹۰۰۰ سال بعد، از گوشه شمال شرقی این نقشه، گروه زبانی دهم یعنی (۱۰) گروه زبان‌های آلتایی هم در این جغرافیا پدیدار می‌شود.

۹ تا ۱۰ هزار سال قبل، شکل‌گیری گروه‌های زبانی هنوز در مرحله ابتدایی خود قرار داشت و هنوز از زبان‌های کنونی نظیر انگلیسی، فارسی، ترکی، عربی، روسی و یا ارمنی به صورتی که امروز می‌شناسیم خبری نبود. این زبان‌ها قرار بود چند هزار سال بعد بطور مشخص و متمایز از یکدیگر عرض اندام کنند – هرکدام از آن‌ها بعد از طی روندی مخصوص بخود و با آمیزش و تحولی که ویژگی‌های آن زبان را تشکیل خواهد داد… برای شکل گیری زبان‌های معاصر که امروزه می‌شناسیم اقلا ۷-۸ و حتی در مورد بعضی زبان‌ها ۱۰ هزار سال دیگر لازم بوده است.

گروه هند و اروپایی از دو شاخه شرقی (هندی، ایرانی و ارمنی) و غربی (ژرمنی، کلتی، بالتی-اسلاوی، ایتالیک، آلبانی و هلنی یعنی یونانی) تشکیل شده است. گروه آفرو آسیایی به چند زیر گروه مانند سامی (اکدی باستان که اکنون از بین رفته، عربی و عبری)، مصری باستان، بربر و غیره تقسیم می‌شود. گروه زبانی دیگر که برای ما مهم است ایلامی و دراویدی است. زبان باستان ایلام و یا عیلام (خوزستان و فارس ایران و تا حدی عراق جنوبی امروزه) زبانی مرده به شمار می‌رود. بعضی دانشمندان این زبان را از نظر ساختار با زبان‌های دراویدی (شمال پاکستان، هندوستان و دره سند) از جمله براهویی و تامیل در یک گروه می‌گنجانند. گروه زبان‌های قفقازی شامل ۳۰ تا ۴۰ زبان کوچک و بزرگ است که به جز گرجی اکثرا برای ایرانیان ناآشنا هستند. سومری که آن هم زبانی مرده است مانند بعضی زبان‌های دیگر باستانی منطقه شام و خاورمیانه از سوی اکثر زبان‌شناسان، خویشاوند گروه‌های موجود زبانی دیگر شناخته نمی‌شود و خود گروهی مستقل به شمار می‌رود. اورالی با سه زبان اصلی معاصر یعنی فنلاندی، مجاری و استونیایی گروهی است که به نظر بعضی زبان‌شناسان با گروه آلتایی (ترکی، مغولی و تونقوزی) که بعدتر پیدا شد، دارای مشخصات لغوی و ساختاری تا حدی مشابه است اما امروز بیشتر دانشمندان بر آنند که اورالی و آلتایی دو گروه مجزا از همدیگر هستند.

از نُه گروه زبانی فوق همه گروه‌ها دارای جمعیت‌های کلانی نبودند. اصولا تعداد جمعیت جامعه بشری بسیار محدودتر بود. در این دوره به تخمین چند منبع از جمله مک اودی دو گروه بزرگ عبارت از هند و اروپایی و آفرو آسیایی بودند که هرکدام تخمینا ۵۰ هزار نفر جمعیت داشتند و گروه‌های کوچک‌تر مانند اورالی و نیلی صحرایی هر کدام ۱۰ هزار نفر و یا کمتر جمعیت داشتند (مک اودی ۲۰۰۲: ۲۲). تعداد جمعیت همه گروه‌ها و مجموعا جامعه بشری همزمان با بهبود شرایط زندگی، پیشرفت کشاورزی، و استفاده از حیوانات خانگی افزایش یافته است و طبیعتا این افزایش در مناطقی که کشاورزی و یا ماهیگیری میسر و یا آب و هوا مناسب‌تر بوده، از مناطق پوشیده از برف و یا صحراهای کم آب بیشتر و سریع‌تر بوده است.

more-e1497357658356

۲۷۵۰–۲۲۵۰ قبل از میلاد

2750BC۶۲۵۰ سال بعد، یعنی حدود ۸۰۰۰ و اندی سال پیش تغییرات مهمی در این تصویر بوجود آمده بود که اگر با معیار محدود زبان‌های معاصر به این تغییرات نگاه کنیم، شاید چندان پر اهمیت جلوه نکنند چرا که هنوز هم شاهد پیدایش روشن و مشخص زبان‌های کنونی نیستیم، اما این تغییرات با اینهمه بسیار مهم هستند.

حدودا در اواخر هزاره ششم ق م یعنی نرسیده به سال ۵۰۰۰ ق م، ما شاهد پایان آخرین عصر یخبندان هستیم که اگرچه ظاهرا رابطه مستقیمی با موضوع زبان‌ها ندارد اما به تعداد جمعیت و مهاجرت همه اقوام و امتزاج آنان با همدیگر تاثیر کلانی گذاشته است. در نتیجه ذوب یخ و برف قطب شمال و مناطق نیمه قطبی، بریتانیا ازخشکی قاره اروپا جدا شده تبدیل به مجمع الجزایر گشت و در نتیجه بالا رفتن سطح آب دریای مدیترانه، این دریا با دریای سیاه که مانند یک دریاچه بود متصل گشت. با این ترتیب دریای سیاه شکل کنونی خود را گرفت و به «آب‌های آزاد» بین‌المللی وصل شد.

حدود هزار سال بعد، یعنی حوالی سال ۴۰۰۰ ق م مخصوصا در سمت غرب شاهد توسعه اقوام متکلم زبان‌های اورالی به خصوص به سوی غرب یعنی اسکاندیناوی کنونی و عقب‌نشینی مردم متقدم‌تر لاپ‌زبان به طرف شمال یعنی مناطق قطبی هستیم.

هنوز در موقعیت زبان‌های مدیترانه غربی (و یا ایبریایی) مانند زبان پروتوباسکی تغییری رخ نداده است. وضع زبان‌های دراویدی و (آنچه که برای ما ایرانی‌ها مهم است) ایلامی هم که بعدها یعنی تا میلاد مسیح عملا از بین رفت، در این دوره دچار تغییری جدی نشد.

زبان‌های قفقازی که به هر حال گسترش زیادی نداشتند شاید هم به خاطر کوه‌های این منطقه همچنان تا حد زیادی محدود و محصور ماندند.

اما از هزاره پنجم به بعد در دو گروه زبانی تغییرات مهمی پیدا شد.

اولا گروه زبان‌های هند و اروپایی به تدریج بین خود به زیر گروه‌های منطقه‌ای تقسیم شدند که همزمان، ظاهری قومی هم به خود گرفت تا جایی‌که در حوالی سال ۲۷۵۰ دیگر می‌توان به طور کلی از دو گروه شرقی و غربی هند و اروپایی سخن گفت.

در عین حال زبان‌های آفرو آسیایی هم به دو گروه آفریقایی (مصری باستان و بربری) و گروه آسیایی تقسیم شد. این گروه دوم که آن را کلا «سامی» می‌نامیم یک زیر گروه کلی است که بعدها آکادی، عربی و عبری از درون آن بیرون خواهد آمد.

2250BCنکته تا حدی اسرارانگیز، محدود ماندن بقا و حیطه گسترش زبان سومری و بزودی زوال کامل آن است اگر چه سومری یکی از زبان‌های باستان است که بیشترین آثار مکتوب سنگی و سفالی از آن باقی مانده و این زبان، زبان‌های دیگر همجوار و همزمان خود مانند آسوری و ایلامی را تحت تاثیر خود قرار داده است.

اولین داده‌های زبان هند و اروپایی هیتیتی که در آناتولی ظاهر شده و به اطراف خود تاثیر گذاشته نیز مربوط به این دوره است.
نهایتا در گوشه راست بالا گروه هند و اروپایی – هند و ایرانی تُخارها را می‌بینیم که ظاهرا مثل جزیره‌ای منفصل از گروه هند و اروپایی در آسیای میانه، منطقه باختر (به یونانی: باکتریا) یعنی شهرهای بعدی سمرقند و بلخ می‌زیسته‌اند اما اغلب آن‌ها مدت یکی دو هزار سال بعد تحت فشار اقوامی که از مناطق شرقی‌تر رو به سوی غرب گذاشتند از این منطقه کوچیدند و یا با اقوام نو آمده امتزاج یافتند.

و بالاخره آنچه که در انتهای گوشه راست و بالای این نقشه به عنوان «اقوام مخلوط آسیای میانه» تعریف کرده‌ایم نزدیک به دو هزار سال یا بیشتر رنگ و هویت مشخص و قطعی زبانی نداشتند بلکه به راستی مخلوطی از اقوام کوچنده و چادر نشین بودند که بعد از مدتی همه رو به سوی شرق، جنوب و غرب گذاشتند تا به سرنوشت چین، اروپا و خاورمیانه مُهری ماندنی بزنند.
هون‌ها معروف‌ترین این قبایل بودند که بیش از دو هزار سال بعد در این نقشه، از گوشه راست بالا، از شرق پیدا شدند و از منشاء جغرافیایی خود در کوه‌های آلتای (سیبری جنوبی، چین و مغولستان) به سوی غرب سرازیر گشتند.

گسترش اقوام متکلم به زبان‌های هند و اروپایی فقط در شرق نبود. در غرب هم آنچه که شاخه غربی این گروه نامیده بودیم خود به تدریج در هر منطقه ویژگی‌های خود را گرفت. مجمع‌الجزایر بریتانیای کنونی کاملا تبدیل به سرزمینی هند و اروپایی با ویژگی بیشتر کلتی شد در حالیکه مثلا گروه رومی‌تبار («ایتالیک») در ایتالیا و فرانسه ریشه دواند و به اسپانیا هم گسترش یافته زبان‌های «مدیترانه‌ای غربی» مانند باسکی و یا اتروسکی را پس راند. ژرمن‌ها که «اورهایمات» و یا موطن اصلیشان جنوب اسکاندیناوی، دانمارک کنونی و شمال آلمان کنونی بود عملا از بالتی‌ها و اسلاوها جدا شدند و به همین ترتیب یونانی‌ها شبه جزیره یونان را پرکرده از آن تاریخ به بعد در همان‌جا ماندند و شمال آن منطقه خاستگاه تراکیه‌ای‌ها شد.

اما همچنانکه می‌بینیم همه این‌ها هنوز جوانه‌های زبان‌های مستقل خانواده‌های زبانی است و هنوز از خود زبان‌های معاصر مانند انگلیسی، فرانسوی و یا فارسی و یونانی خبر چندانی نیست.

پیدایش و رواج اولین نظام‌های نوشتاری یعنی خطوط و الفباهای باستانی میخی از قبیل سومری، ایلامی، همچنین هیروگلیف‌های مصری و یا گلیف‌های دره سند هم در این دوره شروع شده که حدود ۱۵۰۰ سال بعد به صورت نسبتا تکمیل شده الفباهای فنیقی و آرامی در آمده و در خاورمیانه رواج یافته است.

اکثر زبان‌های بعدی خاورمیانه از جمله عربی، عبری، فارسی و ترکی در ابتدا نوعی اصلاح شده از این الفباها را قبول کرده به کار برده‌اند.

در ضمن در طرف راست نقشه، محل «تمدن باستانی دره سند» در هندوستان کنونی هم معین شده است. این نشانه فقط یاد آور آن است که وقتی حدود ۱۰۰۰ و اندی سال بعد اقوام هندی گروه هند و ایرانی (آریایی) به اینجا کوچیدند، تمدن به نسبت پیشرفته‌ای در آن منطقه وجود داشت که یقیناً مردم آن، زبان و یا زبان‌های خود را داشتند. اما گذشت روزگار از آن تمدن و زبان نشانه‌های زیادی باقی نگذاشته است.

حوالی سال ۲۲۵۰ ق م در شرق استپ‌های آسیا اقوام هند و ایرانی (آریایی) رحل اقامت افکندند که از قفقاز تا بخش اعظم آسیای میانه را پر کرده بودند. آن‌ها به سرعت بسوی شرق و جنوب پیشروی می‌کردند. تقریبا هزار سال بعد، یعنی حوالی ۱۵۰۰ تا ۱۰۰۰ ق م، شاخه‌ای از آنان به هندوستان کنونی و شاخه دیگرشان به ایران کنونی مهاجرت کرده در این سرزمین‌ها سکنی گزیدند.

more-e1497357658356

اولین آریائی ها، اولین ترک ها

کمربند استپ های اوراسیا (رنگ سرخ)
کمربند استپ های اوراسیا (رنگ سرخ)

اجداد باستانی ایرانیان و ترک ها اقلا سه تا چهار هزار سال پیش، کم و بیش از یک منطقه: اوراسیای غربی، یعنی منطقه ای از کوهستان های آلتای در سیبری جنوبی و مغولستان کنونی تا شمال شرق و شمال دریای خزر آمده اند. آنها هر دو در ابتدا همانند اجداد باستانی تقریبا همه ملل کنونی اروپا و آسیا قبایلی کوچنده بودند که مدتها در مجاورت با همدیگر زندگی میکردند و بمدت قرن ها و به طرق گوناگون، از مراودت و بده و بستان گرفته تا حمله و جنگ و یا فرهنگ، دین و زبان، رویاروئی و آمیزش، بهمدیگر تاثیر گذاشته اند.

بطور دقیق نمیتوان گفت که موطن اصلی و اولیه اقوام آریائی (هند و ایرانی) از یک سو و اقوام آلتائی که ترک ها شاخه غربی آنها را تشکیل میدادند، کجا بود و این اقوام در کدام دوره های تاریخی برای اولین بار عرض اندام کرده اند. اما برپایه پیگیری نام ها، واژگان و متون در منابع اصلی و یا ثانوی، تحلیل بازمانده اجساد انسان ها و یا آلات و اشیای مورد استفاده مردم در مناطق گوناگون و تحلیل و مقایسه آنها، دانشمندان رشته های زبانشناسی تاریخی، مردم شناسی، باستانشناسی و ژنتیک به نتایجی رسیده اند که در این زمینه های علمی امروزه مورد قبول اکثر متخصصین است.

ظاهرا موطن اصلی و اولیه اقوام آریائی یعنی گویشوران باستانی زبان مفروض و مشترک (پروتو) هند و ایرانی در غرب آسیای میانه تا حوزه شمال شرقی و شمالی دریای خزر بوده است. احتمالا در اوایل هزاره دوم پیش از میلاد، یعنی حدودا چهار هزار سال پیش که دو شاخه زبانی هندی و ایرانی تا حد معینی از همدیگر فاصله گرفته بود، دو گروه از «جامعه پروتو هندی» آن منطقه جدا شده یک دسته به غرب، به شمال بین النهرین و به مناطق بعدی حُرّی ها و میتانی ها و گروهی دیگر به سوی هندوستان کنونی کوچیدند. مدتی بعد، احتمالا ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد، قبایل ایرانی نیز شروع به کوچ نمودند. آنها هم رو بسوی غرب نهادند و احتمالا در اواسط قرن نهم پیش از میلاد یعنی چیزی کمتر از سه هزار سال پیش به غرب و مراکز ایران کنونی رسیدند. در همین دوره است که منابع آشوری (آسوری) برای اولین بار از این اقوام سخن میگویند. بعد از قرن نهم قبل از میلاد، منابع بین النهرین به واژگانی ایرانی مانند ماد ها (ماتائی)، پارس ها (پارسواش) و بویژه خدایگان اصلی ایرانیان اهورامزدا (آسارامزاش، آسورامزاش و بعد ها اهورامزدا) اشاره میکنند (سیمس ویلیامس، ۲۰۰۶، ص ۱۲۵-۱۲۶.)

«جامعه» اقوام آلتائی زبان که ترک ها بعد ها همچون گروهی مشخص از درون آن بیرون آمدند احتمالا سه تا چهار هزار سال پیش از میلاد در منطقه ای بین شمال چین و غرب مغولستان تشکل یافت. نشانه های ترکی باستان حدودا ۳۰۰۰ تا ۵۰۰ سال قبل از میلاد از بطن این «جامعه» بیرون آمد. برپایه وام واژه های اورالی و هند و اروپائی در زبان مفروض (پروتو) ترکی باستان دانشمندان حدس میزنند که گروه قبایل ترک زبان غربی ترین گروه زبانی «خانواده» زبانهای آلتائی بود در حالیکه گروه تونقوزی شرقی ترین گروه بود و مغولی در مرکز این منطقه قرار داشت. از سوی دیگر مورخین با اشاره به اینکه قبایل هند و اروپائی ظاهرا پیشگام پرورش اسب در فرهنگ قبیله ای هزاره چهارم و سوم در اوراسیا بودند، چنین گمان میبرند که اجداد قبایل ترک زبان احتمالا در مجاورت این قبایل هند و اروپائی به فنون پرورش و بهره گیری از اسب پی برده اند (گولدن۲۰۰۶، ص ۱۶). بر پایه این داده ها، احتمال میرود که موطن اصلی اجداد ترک ها ابتدا بین رودخانه «ینی سئی» و اقیانوس آرام در شمال چین، منطقه جنگلزار وشمالی استپ ها در سیبری جنوبی و بخصوص حوزه آلتای و یا ماوراء بایکال تا حوزه ماوراء خزر بوده است. در هزاره نخست قبل از میلاد ظاهرا اجداد باستانی قبایل پروتو ترک زبان به مناطق مرکزی و غربی مغولستان کنونی کوچ کرده اند که بیشتر موطن قبایل هند و اروپائی – هند و ایرانی بوده است.

با این ترتیب احتمالا اولین تماس های قومی و زبانی بین اقوام پروتو ترک و ایرانی هزار سال قبل از میلاد در مغولستان کنونی بوده است یعنی حدودا ۵۰۰ سال بعد از آنکه کوچ اولین قبایل آریائی به ایران کنونی شروع شده بود.

اما این گروه های پروتوترک را هنوز نمیتوان دقیقا بعنوان «ترک» نامگذاری کرد. آنها بخشی از مجموعه ای از قبایل اوراسیا بودند که معروف به «هون ها» شده اند و در منابع چینی «هسیونگ-نو» نامیده میشوند.

اجداد قبایل ترک زبان «بیشک بخشی از اتحادیه قبیله ای هسیونگ-نو و هون های آسیائی بودند که در قرن سوم پیش از میلاد برای مرز های چین درد سر ایجاد کرده بودند» (گولدن، همانجا، ص ۱۷). مثل اغلب اتحادیه های قبیله ای، این اتحادیه هم از نظر قومی و زبانی مختلط بود. وقتی این اتحادیه در مقابل حملات دولت هان های چین دچار شکست شده پراکنده گشت، عناصر این اتحادیه بسوی اوراسیای غربی رو گذاشتند. در این جریان اشکال، اتحاد ها و کشاکش های جدید قومی بوجود آمد.

زمانیکه در استپ های آسیای میانه و اوراسیای غربی کوچ های پر تلاطم قومی به ملل آسیا و اروپا از روس و بالتیک و آلمانی، انگلیس و فرانسوی و ایتالیائی و زبانهای آنان شکل نیمه نهائی خود را میداد، در ایران ماد ها دولت خود را میساختند، هخامنشیان امپراتوری خود را گسترش میدادند و با یونان میجنگیدند، بین النهرین هنوز صاحب تمدن های باستان خود بود و بتدریج امپراتوری روم ساخته میشد.

کوچ های اقوام رنگارنگ و از آن جمله هون ها، گوت ها، ژرمن ها، اسکیت ها و سکا ها، آلان ها و خزر ها و آوار ها در اوراسیا و اوروپا سرتاسر اوراسیا و بخصوص «کمر بند استپ های» آن را از نظر قومی و زبانی تبدیل به یک «دیگ آش شله قلمکار» کرده بود.

در مقابل سیل هون های آسیائی که مجموعه ای از اقوام پروتو مغول، پروتو ترک و حتی هند و ایرانی بودند و هون های اروپائی که از نظر قومی و زبانی با آنها کاملا یکی نبودند، ده ها قوم و قبیله از هند و اروپائی و آلتائی تا اورالی و سیبریائی پا به گریز گذاشتند، سرکوب شدند، به مناطق غربی و یا جنوبی رو گذاشتند و یا در ترکیبات نوین قومی مستحیل گشتند. در نتیجه همین کوچ ها و جنگ ها هم بود که امپراتوری روم سقوط کرد و به امپراتوری روم شرقی یعنی بیزانس تقلیل یافت.

در همین شرایط بود که اولین بار در قرن ششم میلادی منابع چینی در رابطه با منازعات بین اقوام همسایه چین در مغولستان، به شکلی روشن از ترک ها سخن میگویند.

همین قبایل ترک بودند که در همان دوره یعنی قرن ششم میلادی (۵۵۲-۷۴۰ م) دولت مقتدر گوک تورک ها را بین دو دولت چین در شرق و ایران ساسانی در غرب و جنوب بوجود آوردند، دولتی که به کمک ایرانیان همسایه و بخصوص سغدیان زمینه گذار ترکان به اسلام را ایجاد کرد. اولین سنگ نوشته های ترکی باستان معروف به اورخون به این دوره مربوط است. مدتی بعد، در زمان دولت ترک قراخانیان (۸۴۰-۱۲۱۲ م) در شین جان کنونی (چین) اولین آثار مکتوب فرهنگ ترکی از جمله “دیوان لغات الترک” محمود کاشغری را تولید نمود.

ایران از کوچ آریائی ها تا ظهور اسلام تا حدی از تلاطم ها و کوچ های قومی در امان مانده بود. بعد از اعراب، کوچ های قبایل ترک به خراسان و بقیه ایران شروع شد و تا بیزانس، فلسطین، مصر و بالکان گسترش یافت.

more-e1497357658356

آغاز ایران و زبان های ایرانی

560bcNکوچ‌ها و مهاجرت همه قبایل از جمله قبایل هند و اروپایی قبل از آن تاریخ هم وجود داشت، بعد از آن تاریخ هم.

مانند کوچ هر قبیله، در جریان کوچ‌ها هر طایفه با طوایف دیگر متحد و یا دشمن می‌شد، جنگ و یا صلح می‌کرد، ائتلاف‌ها و زدو خوردها، هجوم، غارت، حتی کشتار و یا آشتی و دوره‌های صلح و فاصله دادن به کوچ چیزی طبیعی در زندگی قبیله‌ها بود.

از سال ۱۸۰۰ ق م یعنی حدودا ۳۸۰۰ سال پیش یک‌چند پدیده تازه در نقشه ما مشاهده می‌شود. در میان‌رودان (بین النهرین) شاهد دو دولت مهم آشور در شمال و بابل در جنوب این منطقه و همچنین هیتیت در آناتولی هستیم. یکی دو دولت جدید اما کوچک دیگرهم پیدا می‌شوند که مدتی بعد ناپدید خواهند شد. یکی از آن‌ها دولت هوریان است که تقریبا در سرزمین‌های کردنشین امروز به وجود آمد و ۷۰۰ سال بعد در آغاز هزاره یکم ق م از بین رفت اما گفته می‌شود زبان ارمنی هم وام‌واژه هایی از زبان هوری دارد اگر چه از این زبان واژگان بسیار اندکی باقی مانده است.

دو ویژگی دیگر این دوره جدا شدن ایتالیک از زبان کلت‌ها و گسترش آن در ایتالیای امروزه است. در عین حال یونانی‌زبان‌ها، دیگر به سرعت در جزایر یونان کنونی پخش می‌شوند و با این ترتیب تراکیایی به تدریج از یونانی جدا می‌شود.

هنوز هم یونانی و هم ایتالیایی در مراحل نخستین شکل گیری خود هستند و از آلمانی و یا انگلیسی و طبیعتا روسی و اسپانیایی خبری نیست. هنوز باید حدود هزار سال و یا بیشتر بگذرد تا قبایل نزدیک به هم و تشکیل دهنده این قومیت‌های کلان‌تر به همدیگر نزدیک‌تر شده و شکل اولیه این زبان‌ها را به وجود بیاورند.

ویژگی دیگر این دوره در آن است که به خصوص از ۱۸۰۰ ق م به بعد بخش قابل توجهی از اقوام شاخه شرقی گروه هند و اروپایی در جریان کوچ و مهاجرت خود از غرب به شرق، راه خود را به سوی جنوب یعنی ایران کنونی و گروهی دیگر به جنوب شرق یعنی پاکستان و هندوستان کنونی کج می‌کند.

با این ترتیب این گروه که مجموعا آن‌ها را آریایی و یا هند و ایرانی می‌نامند ازنظر زبانی نیز در داخل خود به شاخه‌های متبلورتر ایرانی (فارسی باستان و اوستایی) و هندی (ودایی و سانسکریت) جدا می‌شوند.

در عرض ۲۰۰ سال یعنی حوالی سال ۱۶۰۰ ق م «ایرانیان» نسبتا نوآمده همسایه بابل و دولت‌های کوچک‌تر بین النهرین می‌شوند.

اقوام پراکنده‌ای که قبل از آریایی‌ها در مناطق مرکزی ایران کنونی زندگی می‌کردند از خود اثر و تمدنی به جا نگذاشته، احتمالا با نوآمدگان آریایی امتزاج یافته‌اند.

یعنی آمدن اقوام آریایی به ایران کنونی در هزاره دوم و پخش آنان در این منطقه در هزاره نخست قبل از میلاد بوده است. آن‌ها بتدریج در سرزمین‌های جدید یکجانشین می‌شوند و وابسته به محل زندگی خود یعنی شرق، جنوب و یا غرب و مرکز نام‌های دیگر می‌گیرند: ایرانیان شرقی و یا پارت‌ها، پارس‌ها و مادها… گویش و گونه زبان ایرانی آن‌ها هم ویژگی‌های خود را می‌یابد.

این، شروع ماجرای «ایران» و «ایرانیان» است – حدودا چهار تا سه هزار سال پیش.

حدود هزار سال بعد یعنی حوالی سال ۵۶۰ ق م مادها دیگر گروه‌های ایرانی را به تابعیت خود درآورده انسجامی نسبی به جغرافیای حاکمیت خود می‌بخشند. در این زمان است که آن‌ها را در اطلس‌های تاریخی دیگر «امپراتوری» می‌نامند.

زبان و تمدن ایلامی در جنوب غربی ایران (حدودا خوزستان، فارس و لرستان امروز و همچنین حنوب عراق) که از سال ۲۷۰۰ پیش از میلاد در کنار سومری، آشوری، اَکِدی و دیگر زبان‌های بین النهرین جایگاه خود را در میان زبان‌های باستان منطقه نگهداری کرده بود حتی قبل از سر رسیدن ایرانیان، در نتیجه شکست بزرگ پادشاهی ایلام از آشور تضعیف شده بود. در دوره هخامنشیان یعنی تا اواسط هزاره یکم قبل از میلاد ایلامی هنوز یکی از زبان‌های رایج پادشاهی ایران بود اما تا آغاز هزاره اول میلادی دیگر تقریبا اثری از این زبان باقی نماند. به نظر بعضی‌ها از جمله پروفسور ولادیمیر مینورسکی، زبان «خوزی» خوزستان که تا چند قرن بعد از اسلام هنوز زبان مردم بومی خوزستان بود و نه با عربی و نه با فارسی رابطه داشت، احتمالا باقیمانده ایلامی باستان بوده است (مینورسکی ۱۹۴۵ص ۷۳-۸۰.)

اقوام هندی هم در شبه قاره هند مسکون شدند. آن‌ها تمدن و زبان‌های «دره سند» را که قبل از هندو ایرانی‌ها در این منطقه حضور داشتند در خود مستحیل نمودند تا جایی‌که بزودی از تمدن آن دوره این اقوام دیگر اثر چندانی باقی نماند. زبان‌های دراویدی تقلیل یافتند. امروزه چند زبان مانند براهویی و تامیلی یاد آور دوره قبل از آمدن هند و اروپایی هاست.

نزدیکی زبان‌شناختی بسیاری بین هندی و ایرانی باستان وجود دارد. به گفته دانشمندان این دو زبان، آثار هندی باستان (ودایی و سانسکریت) به مراتب بیشتر و آثار فارسی باستان و اوستایی (که برای متون دینی زرتشتی به کار می‌رفت) بمراتب کمتراما بغرنج‌تر و مبهم‌تر است اما یکی را نمی‌توان بدون دیگری با دقت لازم بررسی علمی کرد.

بقیه اقوام آریایی و یا هند و ایرانی که به مجموعه آن‌ها سکاها و اسکیت‌ها گفته می‌شود در استپ‌های شرق، شمال و غرب دریای خزر باقی ماندند و تا قرن‌ها بعد به زندگی کوچنده خود ادامه دادند. هر شاخه منطقه‌ای و جغرافیایی آنان نام دیگری به خود گرفت از قبیل سکاها و اسکیت‌ها، سَرمَتیان و بعدها آلان‌ها.

اقوام هند و اوروپایی کوچ خود به سوی شرق را تا شرق آسیای میانه، منطقه کوهستان آلتای ادامه دادند.

حدودا ۲۰۰ سال بعد، حوالی سال‌های ۳۶۰ ق م، ازهمانجا، از گوشه شمال شرقی نقشه ما، قوم و یا به قولی اقوامی با نام کلی «هون‌ها» به سوی غرب سرازیر گشتند. کوچ معکوس قبایل جدیدی شروع شد. هون‌ها قرار بود در تعیین سرنوشت اروپای شرقی و مرکزی و حتی امپراتوری بعدی روم نقش مهمی بازی کنند.

more-e1497357658356

نوشتارو الفباهای باستان

سنگ نوشته سه زبانه خشایارشاه در نردیکی شهر وان، ترکیه کنونی، قرن پنجم ق م
سنگ نوشته سه زبانه خشایارشاه در نردیکی شهر وان، ترکیه کنونی، قرن پنجم ق م

گذار از فرهنگی بدون نوشتار به فرهنگی با نوشتار معمولا از طرف مورخین بعنوان پایان «ماقبل تاریخ» (پیشا تاریخ) و آغاز «تاریخ مستند» و یا مکتوب شمرده می‌شود. در عین حال خط، نوشتار و آثار مکتوب چه بصورت هیروگلیف و اندیشه نگار (ایدئو گرام) و یا بخصوص خط و الفباء پیوسته یکی از معیارهای اصلی سنجش تمدن یک سرزمین و یا گروه اجتماعی بوده است.

تقریبا ۳۵۰۰ سال قبل (نیمه دوم هزاره دوم قبل از میلاد) وقتی اقوام ایرانی (از زیر شاخه «هند و ایرانی»ها و شاخه «هند و اروپایی»ها) از آسیای میانه و شمال دریای خزر به فلات ایران کنونی سرازیر شدند، در این فلات بومیان و قبایل تا حد زیاد جدا و دور از همدیگر زندگی می‌کردند. از فرهنگ و زبان آن‌ها اطلاعاتی باقی نمانده است.

این بومیان «ماقبل ایرانی» فلات ایران نیزهمانند اقوام تازه وارد آریایی و همچنین مردم اکثر اروپا، آسیای میانه و غربی که بصورت قبیله‌ای و گروهی- قومی زندگی می‌کردند هنوز صاحب خط و الفبای منسجم خود نبودند.

خط و نوشتار همراه با تمدن بشری از منطقه میانرودان و یا بین النهرین، مصر، آناتولی و بعدا یونان و ایتالیا شروع شد و به دیگر نقاط جهان توسعه یافت.

مادها، پارتی‌ها و پارس‌ها که فلات ایران را گرفتند با استفاده از ضعف امپراتوری آشورو بابل، آنها و دیگرهمسایگان قدرتمند خود را شکست داده، دولت خود را بزودی تحکیم و گسترش بخشیدند.

آن‌ها هرچقدر که یکجا نشین و شهری می‌شدند با خط و نوشتار همسایگان خود هم آشنا شده این خط‌ها را با نیازهای خود منطبق کرده به کار می‌بستند.

تنها قسمتی از جغرافیای ایران کنونی که صاحب خط و همچنین تمدن شهری خود و حتی تمدنی بسیار طولانی مدت و غنی بود در حوزه خوزستان کنونی و جنوب شرقی عراق قرار داشت که ایلام (عیلام) نام داشت. اما به روایت منابع همدوره آشوری و بابلی، حیطه قدرت سیاسی و بخصوص فرهنگی ایلام بمراتب گسترده‌تر از این بود و اقلا بخش‌های وسیعی از استان فارس کنونی و منطقه دریای خزر تا خلیج فارس را در بر می‌گرفت. دو مرکز اصلی این پادشاهی شوش (خوزستان) و آنشان (فارس) بود.

لوحه ایلامی
لوحه ایلامی

ایلام تمدنی مهم و غنی ایجاد کرده بود که حدودا ۲۷۰۰ سال قبل از میلاد شروع شد و تا بیش از دو هزار سال بعد یعنی اوایل هخامنشیان، دولت های گاه بسیار قدرتمندی را بنیاد نهاد.

زبان ایلامی به گواهی اکثر باستان‌شناسان و زبان‌شناسان هیچگونه قرابتی با زبان‌های همسایه یعنی آفرو آسیائی (از جمله سامی) و دیگر زبانهای بین‌النهرین و آناتولی و یا زبانهای نوظهور ایرانی در آن منطقه نداشت. اما بنظر بعضی‌ها نزدیکی‌های ساختاری معینی بین ایلامی و زبانهای دراویدی در (هندوستان باستان) وجود دارد. خط ایلامی که به همراه آشوری، هیتیتی و بابلی نوعی از خطوط میخی باستانی در منطقه بود مدتی طولانی در امپراتوری‌های ایرانی مادها و هخامنشیان رواج داشت تا اینکه بالاخره از بین رفت و جای آن را خط و زبان فارسی میانه (پهلوی) گرفت که مبتنی بر الفبای آرامی بود.

بسیاری از نوشته‌های دوره هخامنشی، از سغدی و پارتی گرفته تا فارسی با خطی میخی و ملهم از خط میخی آشوری وبابلی درج می‌شد و حتی سنگ نوشته‌های باستانی هخامنشی مانند کتیبه خشایارشاه در شهر وان (ترکیه کنونی) به سه زبان فارسی، ایلامی و بابلی و با خطی میخی نوشته شد که به دستور داریوش یکم ایجاد شده بود و بعنوان «خط شاهنشاهی هخامنشی» معروف شده است.

با اینهمه تولید نوشتاری خط میخی فارسی باستان متعلق به دوره هخامنشی، بسیار کم، محدود و اساسا عبارت از چند سنگ نوشته بود که بدستور پادشاهان هخامنشی حکاکی شده بود. بعد از هخامنشیان و بخصوص در دوره ساسانیان است که تعداد بمراتب بیشتری از آثار فارسی میانه و حتی فارسی باستان از جمله متون زرتشتی نوشته شده است.

در مقابل تعداد بسیار کم آثار نوشتاری فارسی باستان، زبان ایلامی و زبانهای همسایه سومری، آشوری و یا بابلی نمونه های فراوانتری از فرهنگ نوشتاری را ایجاد کرده بودند. برای مثال در دو قرن نوزدهم و هجدهم ق م، همزمان با آمدن آریاییان به فلات ایران که هنوز از نوشتار فارسی خبری نبود، تنها از بایگانی شهر باستانی شوش پانصد لوحه با خط میخی بدست آمده است (رشاد، ص ۳۷-۳۹) که حکایت از جزییات زندگی اجتماعی و اقتصادی مردم ایلام می‌کند.

حدود ۶۰۰ سال قبل از میلاد باقیمانده‌های امپراتوری ایلام از سوی همسایه شمالی خود آشور مورد تهاجم و اشغال قرار گرفته و ضعیف شده بود. دراین شرایط و همزمان با بحران داخلی در خود امپراتوری آشور، ایلام از سوی قبایل ایرانی تحت رهبری پادشاهان ماد تصرف و به بخشی از امپراتوری جدید ماد تبدیل گردید. زبان و فرهنگ ایلامی تا مدت‌ها در چارچوب جدید امپراتوری ایرانی مادها و سپس هخامنشی ادامه یافت اما بالاخره مانند بسیاری از فرهنگ‌ها و زبان‌های دیگر باستان همچون اکدی (آکادی)، سومری و یا بابلی از بین رفت. مردم پادشاهی ایلام با دیگر اقوام و قبایل ایرانی آمیختند و زبان آن‌ها اگر چه تاثیر خود را به زبان عمومی و مشترک ایرانیان جدید یعنی فارسی گذاشت اما بتدریج بعنوان زبانی زنده از بین رفت.

الفبای شاهنشاهی ارامی، پهلوی و پارتی بنا به مک کنزی
الفبای شاهنشاهی ارامی، پهلوی و پارتی بنا به مک کنزی

بعد از هخامنشیان، دوره «فارسی میانه» شروع می‌شود که خط آن ملهم از خط آرامی یعنی «مادر تقریبا همه خطوط خاورمیانه و اروپا» و از جمله عبری، عربی، یونانی و لاتین است. این خط برعکس خط میخی از حروف عبارت بود اما این حروف اصولا حروف «باصدا» و یا مصوت‌ها را نشان نمی‌دادند و می‌بایست بکمک بعضی حروف «بی‌صدا» و یا صامت‌ها مانند یاء، واو و الف برخی ازاین مصوت‌ها را تصویر نمود. از این جهت خطوطی مانند عبری، عربی و یا خود آرامی (و طبیعتا فنیقی که همه این الفباها از آن نشات گرفته‌اند) «صامت-بنیاد» ویا «ابجد» نامیده می‌شوند. خط آرامی بتدریج جای خط میخی دوره هخامنشیان را گرفت و به خط اصلی زبان فارسی میانه تبدیل شد. ایرانی‌ها هم مانند دیگر ملل دور و نزدیک که از این خط استفاده کردند، بنا به نیازهای خود در این خط و الفبا اصلاحاتی انجام دادند تا جاییکه مثلا الفبای فارسی میانه و یا پهلوی را «الفبای آرامی پهلوی» و یا صرفا «الفبا و یا خط پهلوی» می‌نامند.

و اما تقریبا در همین دوره تاریخی، در منطقه خاورمیانه، آناتولی، میانرودان، مدیترانه شرقی و شمال آفریقا که مورد توجه ماست، تحولات جالب و از نظر پیشرفت فرهنگی کل بشریت فوق العاده مهمی رخ می‌داد.

در این منطقه که «هلال حاصلخیز» هم نامیده می‌شود، خط و نوشتار به مسیر تکامل و تحولی تاریخی افتاده بود. خط فنیقی‌های دریا نورد و متعاقبین آرامی آن‌ها نسبتا فراگیر و «الفبایی» بود و صامت‌ها را کلا بخوبی منعکس می‌نمود. به هر صورت این خط برخلاف خط میخی، الفبایی بود. بهمین جهت آموزش و کاربرد آن آسان‌تر بشمار می‌رفت. اما در این خط اشاره‌ای برای آواهای باصدا یعنی مصوت مانند «ای» «آ» و «او» وجود نداشت. بتدریج مردم می‌انرودان، ایرانیان و دیگر اقوام خاورمیانه این الفبای آرامی را گرفته هرکدام به شکلی مخصوص بخود از آن استفاده نمودند.

در حالیکه بعضی‌ها در مشرق زمین همچنان در بند خط میخی و یا هیروگلیف، اندیشه نگار و لغت نگار (آشوری، بابلی، ایلامی و یا مصری) بودند، اکثر ملل حوزه مدیترانه و شبه جزیره عربستان کنونی به سوی الفباهای صامت بنیاد فنیقی و آرامی حرکت کردند. در مقایسه با لغت نگارها و اندیشه نگارها که تعدادشان (درست مانند اشارات نوشتاری زبان ماندارین چین) سر به هزاران می‌زد و لازمه استفاده از آنان آموزش و بخاطر سپردن اقلا چند هزار «نگاره» و تصویر بود، امکان خواندن و نوشتن با تفکیک صامت‌ها مانندb، d، r، q، p، s، d، f حتی بدون تفکیک دقیق بین باصدا هایی مانند a، i، u، o، e بمراتب آسان‌تر شده بود.

در الفباهای صامت – بنیاد حروف «بی‌صدا» و یا صامت اغلب کنار هم نوشته می‌شد و به ندرت از اشاراتی استفاده می‌گردید که مصوت ها و یا «با صداها» را منعکس کند. مهم‌ترین زبان‌های زنده این دسته عبری و عربی هستند که هر دو خط و الفبای آرامی را اساس قرار داده‌اند که خود از خط و الفبای فنیقی منشعب شده است. بعد از ظهور اسلام، فارسی هم الفبای عربی را قبول کرد اما متناسب با نیاز فارسی چهار حرف «پ، چ، ژ» و «گ» به آن اضافه شد که اتفاقا اعراب نیز از این حروف نو به خصوص در نوشتن کلمات غیر عربی استفاده کردند.

از همین جهت است که هنوز امروزه هم در عربی و عبری معاصر صامت‌ها کنار هم نوشته می‌شوند (مانند «قلب»، «مرد») و خواننده اگر خواندن و نوشتن بداند باید بتواند حدس بزند که تلفظ صحیح و دقیق‌تر کلمه چطور است – قُلب یا قَلب، مَرد یا مُرد. تنها کمکی که حروف موجود عربی برای آسان‌تر کردن خواندن مصوت‌ها می‌کردند استفاده از حروفی مانند «الف، و، ی» و یا علامات اضافی مانند همزه و باصطلاح «حرکه» بود.

در همان اواسط هزاره یکم پیش از میلاد یک تحول دیگر در قبرس و دیگر جزایر دریای اژه بچشم می‌خورد و آن «خط هجا بنیاد» بود که خود این نظام هم مراحل گوناگونی داشت. برای نمونه برای هر کدام از هجاهای جدا گانه مرکب از یک صامت و یک مصوت مانند «تا»، «تی» «ما» و یا «مو» یک حرف و یا اشاره معین می‌شد و وقتی این اشارات کنار هم نوشته می‌شد یک کلمه بوجود می‌امد.

ایرانیان همانند پیش کسوتان آشوری خود همچنان در مکاتبات خود از خط میخی و بعد از هخامنشیان از خط و حتی زبان آرامی استفاده می‌کردند و نوشتن و خواندن محدود به طبقه ممتازی عبارت از دولتیان و روحانیون بود اما در غرب یعنی یونان و همچنین جزایر و ساحل غربی آناتولی که بسرعت یونانی می‌شد، الفباهای «واقعی» بوجود می‌آمد – الفباهایی که هم حروف باصداها و هم حروف بی‌صدا را مشخص می‌کرد و کار خواندن و نوشتن را بصورتی انقلابی آسان می‌نمود.

این‌ها را «الفباهای واقعی» می‌نامند که یونانیان و اتروسک‌ها (لاتین) اولین کاربران آن بوده‌اند.

حوالی قرن هشتم قبل از میلاد الفبای یونانی برای اولین بار بکار می‌رود – کم و بیش همان الفبایی که امروز هم مورد استفاده است.

پیدایش و رواج «الفباهای واقعی تحولی بود که شاید به درجه کشف خود نوشتار در سومر و مصر «انقلابی» بشمار می‌رفت. این الفباها ابتدای خط و الفبای «لاتین» است که امروزه (در کنار نوشتار چینی) پر استفاده‌ترین خط و الفباست و از یونانی، روسی، انگلیسی و آلمانی، فرانسه و ایتالیایی و اسپانیایی گرفته تا صدها زبان اروپایی، آسیایی و یا آفریقایی از این الفبا استفاده می‌کنند. این الفباهای «واقعی» هم خط و الفبای آرامی و اصل آن یعنی فنیقی را اساس قرار دادند.

الفباهای «هجا بنیاد» رغبت چندانی ندیدند. در مقابلِ، الفباهای «صامت بنیاد» یعنی ابجدی (عربی و عبری) و یا «الفباهای واقعی» لاتین، در بین النهرین، خاورمیانه و حتی آسیا، «رقیبان» این الفباهای جدید یعنی خط و نوشتار میخی (مانند آشوری، بابلی، ایلامی) و یا هیروگلیف (مانند مصری باستان) مدتی همچنان رایج بود، اما بزودی از رواج افتاد.

در این میان بعضی‌ها چند قرن بعد الفباهای «واقعی» مخصوص زبان‌های خود را ساختند که آن‌ها هم ملهم از الفبای آرامی بود (مانند ارامنه و گرجی‌ها که در قرن چارم میلادی الفبای مخصوص زبان خود را بوجود آوردند)، طوری که گفتیم، بعد از اسلام، ایرانیان و اکثریت مسلمانان دیگر مانند ترک‌های آسیای میانه و سپس آناتولی الفبای عربی را قبول کردند. تقریبا هزار سال بعد بعضی‌ها مانند ترک‌های شوروی سابق و یا ترکیه و یا ملل جدید آسیا و آفریقا برای نوشتن زبان‌های خود به لاتین رو آوردند و برخی دیگر (مانند یهودیان، اعراب، ایرانیان) به الفباهای صامت – بنیاد عبری و یا فارسی خود وفادار ماندند.

more-e1497357658356

دوره ۱۱۰۰ ساله ایران، یونان و روم

نقشهٔ امپراتوری اسکندر و مسیر لشکرکشی او
نقشهٔ امپراتوری اسکندر و مسیر لشکرکشی او

دوره سال ۵۵۰ پیش از میلاد تا ظهور و گسترش اسلام در سال ۶۵۰ یعنی حدود ۱۱۰۰ سال تاریخ اروپا، خاورمیانه، آفریقای شمالی و آسیای میانه را که در این سلسه مقاله‌ها مورد توجه ماست، به راحتی می‌توان «دوره هزار و صد ساله ایران، یونان و روم» نامید.

در باره این دوره، چه در منابع فرهنگ‌های باستان بین النهرین، یونان، ایران و حتی اساطیر و کتب دینی مانند تورات و چه درداده‌های باستان‌شناسی اطلاعات و اشاره‌های کافی و وافی وجود دارد.

در آغاز این دوره یعنی سال‌های ۵۵۰ ق م تنها «دولتی» که می‌توان از آن بعنوان کشوری منسجم با سرزمین معین و دولت مقتدر بر آن نام برد، امپراتوری هخامنشی ایران است که برای بیش از ۲۰۰ سال نخست، وسعت خود را بطور منظم گسترش داد. قبل از آن‌ها امپراتوری مادها بر این منطقه حاکم بود که آن هم مانند بسیاری از دولت‌های عهد باستان انسجام دولتی داشت.

ما در اینجا بطور قراردادی مادها را که در باره فرهنگ، زبان و تاریخ آنان اطلاعات کمتری نسبت به دوره متعاقب آنان یعنی هخامنشیان در دست است، همراه با فرهنگ‌های باستان ماوراالنهر مانند سومر، آشور و بابل جزو مرحله دیگری از تاریخ این منطقه می‌شماریم و فرض را بر این می‌گذاریم که با هخامنشیان، فصل جدیدتری در تاریخ باستان ایران و منطقه شروع شده است.

و اما یونان هنوز در آغاز این دوره، کشوری منسجم با دولتی واحد نبود. پیش‌تر، قبایل یونانی زبان به جزایر یونان کنونی رفته مسکون شده بودند. سواحل آناتولی دریای مرمره، دریای اژه و حتی مدیترانه هم بتدریج یونانی می‌شد و زبان و نوشتار یونانی بخوبی رشد می‌کرد، اما هنوز اختلافات و حتی جنگ‌های محلی بسیاری بین آتنی‌ها و جزایر و همچنین مناطق آناتولی از جمله «ایونی‌ها» (که کلمه «یونان هم از آن می‌آید) و «اسپارتا» در سواحل آناتولی غربی وجود داشت. خود یونان هم عموما با نظامی مبتنی بر یک مجموعه «دولتشهر»ها اداره می‌شد و مهم‌ترین و قدرتمندترین آن‌ها خود آتن بود.

اتفاقا از یک جهت شاید هم تصادف خوبی بوده است که یونان بجای یک دولت مرکزی و یکه تازدر سرزمینی وسیع در آسیا، در سرزمینی بمراتب کوچک‌تر در اروپا نوعی باصطلاح «دمکراسی ابتدایی» را با نظام دولتشهرها تجربه کرده و آن فرهنگ را در تاریخ خود جا انداخته است. شاید بخاطر وسعت سرزمین ایران و شرایط طبیعی آن، روندی مشابه یونان در ایران باستان ممکن هم نمی‌بود. به هر تقدیر، احتمالا به همین جهت هم هست که شروع اندیشه و فرهنگ کلاسیک یونانی در زمینه‌های مختلف علمی، فلسفی، تاریخ، اسطوره، طب و نجوم در همین دوره بوده است. معماری، شهرسازی و مجسمه سازی بی‌نظیر یونانی نیز در همین دوره است که شکوفا می‌شود. از نگاه این جنبه های تمدن باستان، دستاوردهای ایران بیشک به اندازه یونان غنی نیست. تصادف خوب دیگر این است که تاثیرات خارجی و از جمله حملات و کوچ‌های قبایل صحراگرد اروپا و آسیا اگرچه بعد از مدتی به یونان هم رسیده و از آن جمله آوارها، هون‌ها و آلان‌ها به این منطقه هم نفوذ کرده ساکن شده‌اند، اما مجموعا زبان و فرهنگ یونانی توانسته همه این آمیزش‌ها را هضم کند و با اینهمه، هویت خود را هم ادامه داده تحکیم ببخشد.

البته یونانیان هم مانند بسیاری از ملل متمدن یعنی «شهری شده» وقت، خود را متمدن‌تر از دیگران می‌پنداشتند و بخصوص در آن دوره که اکثر اقوام هنوز زندگی قبیله ای و کوچنده داشتند، آن‌ها را «بربر» یعنی «نیمه وحشی» و یا «بدوی» می‌نامیدند، اگرچه تنها مصریان، آشوریان و ایرانیان بودند که از نگاه یونانیان «بربر» نبودند (اورتایلی، ص ۹۶).

آهنگ شکوفایی فرهنگی یونان که مجموعا فرهنگ تاریخ بشری را غنی‌تر کرده، همیشه با همان سرعت ادامه نیافت اما تاثیرات آن بر تمام دنیا هنوز هم نمایان است. اگر چه ایلیاد و اودیسه هومر که اولین آثار یونان شناخته می‌شوند ۴۰۰ سال پیش از دوره مورد بحث ما نوشته می‌شوند، اما اوج فرهنگ کلاسیک یونان و رخشندگی «ستارگان» آن مانند هرودوت، طالس، فیثاغورث، هراکلیتوس، و یا سوفوکلس مربوط به همین دوره همزمان با هخامنشیان و جانشینان مقدونی، یونانی، سلوکی و اشکانی آن‌ها در ایران است.

بعد از ظهور اسلام، دوره ایران باستان به پایان می‌رسد، اما امپراتوری روم که ۲۷ سال قبل از میلاد مسیح تاسیس می‌یابد و ۴۷۶ سال بعد، یعنی نزدیک به ۲۰۰ سال قبل از گسترش اسلام منقرض می‌شود، در واقع کاملا از بین نمی‌رود و هنوز بصورت امپراتوری روم شرقی و یا «بیزانس» در قسطنطنیه (استانبول کنونی) و آناتولی ادامه حیات می‌دهد تا اینکه در سال ۱۴۵۳ از طرف ترکان عثمانی که ادامه دهندگان فتوحات سلجوقیان بودند، از بین می‌رود.

این دوره در عین حال زمان حملات و تصرفات ایرانیان (بخصوص در زمان کورش و سپس داریوش و خشایارشاه) در سواحل یونانی شده آناتولی و خود یونان، لشکر کشی اسکندر به ایران، سقوط هخامنشیان و بدنبال آن «ایرانی- یونانی» شدن حکومت و دولت داری در ایران است.

از نظر زبان اگر کمی به عقب یعنی دوره پیش از هخامنشیان و بعبارت دیگر دوره امپراتوری مادها برگردیم، باید بگوییم که نوشته معینی از زبان احتمالی «مادی» که زبان دولت و دربار مادها در اکباتان (همدان کنونی) رایج باشد، در دست نیست. تنها بعضی آثار ثانوی (ازجمله پارسی باستان، آشوری، اورارتوئی و یونانی) اشاره هایی به برخی واژگان مادی می‌کنند. اکثر زبان‌شناسان متخصص این دوره، برپایه تحلیل واژگانی و دستوری همه این زبان های همسایه به این نتیجه می‌رسند که اولا احتمالا چیزی بنام زبان مشترک مادی موجود بوده که حد اقل در دربار مادها رایج بوده و ثانیا (باز بر پایه همان مقایسه و تحلیل‌ها)، احتمالا ریشه گویش‌های غربی ایرانی مانند آذری باستان، تالشی، تاتی و از سوی دیگر زبان‌های ایرانی کنونی در غرب و شمال غربی ایران تاریخی یعنی کرمانجی، سورانی، کلهری، اورامانی و یا زازا و لری مشترکا از همین زبان و یا زبانهای مادی است که شاخه غربی زبان‌های ایرانی بشمار می‌رود و با پارتی و فارسی میانه مخلوط شده است (سیمس ویلیامز، ص ۱۲۵-۱۵۳.)

more-e1497357658356

آثار زبان ایرانیان

Themistocles۵۴۹ سال قبل از میلاد، وقتی مادها بر سرزمین کنونی ایران حکمفرمایی می‌کردند بین پادشاه این دولت یعنی آستیاگس و پادشاه محلی منطقه فارس، کورش یکم جنگی رخ داد که منتج به پیروزی سرکرده پارسیان شد. غلبه کورش در آن تاریخ سرنوشت ایران را اقلا تا ۲۲۰ سال بعد معین کرد و تا قرن‌ها بعد بر فرهنگ و اندیشه ایرانیان تاثیری ماندنی گذاشت. کورش و جانشینان او در این مدت نه تنها بر تمام ایران در حیطه مادها حکمرانی کردند بلکه با گسترش غیر منتظره امپراتوری خود، این دولت را تبدیل به بزرگ‌ترین دولت آن دوره دنیا نمودند. ایران دیگر هرگز آن وسعت و قدرت را بخود ندید.

اما زبان رایج و مهم در این دولت چه بود؟

پلوتارک مورخ یونانی در کتاب «زندگی تمیستوکلس» که یک ژنرال آتنی دوره جنگ‌های یونان وایران (۴۹۹ ق م) بود می‌نویسد:
«(خشایارشاه هخامنشی) به تمیستوکلس اجازت داد تا در باره امور یونان سخن گوید. تمیستوکلس گفت سخن انسان همانند فرشی پر نقش و نگار است و نقش و نگار آن زمانی هویدا شود که فرش را بگسترند در حالیکه اگر فرش تا شود نقش و نگارش از بین رود – و از این جهت او (تمیستوکلس) فرصت خواست. پادشاه را این استعاره خوش آمد و به او فرصت داد. او یک سال وقت خواست. آنگاه بعد از آنکه زبان فارسی را بقدر کافی آموخت، خود (بدون مترجم) با پادشاه سخن گفت… (پلوتارک).

در اینجا موضوع بر سر اولین مرحله زبان فارسی، یعنی «فارسی باستان» است.

البته می‌توان سوال کرد که این‌ها اگر همدیگر را در آتن دیده‌اند مگر اشغال آتن از سوی ایرانیان اقلا یک سال طول کشیده که فرصتی برای آموزش فارسی تمیستوکلس باشد؟ اما این مهم نیست. مهم سرنخ‌هایی هستند که در باره زبان فارسی و اصولا مقام آن و زبان‌های دیگردر نزد ایرانیان و منطقه در حوالی ۵۰۰-۴۰۰ ق م به دست انسان می‌آید.

فارسی باستان زبان دوره هخامنشیان است و به تعداد کم و با نوعی از خط میخی روی سنگ‌ها و لوحه هایی نوشته شده است. مانند اغلب انواع دیگر این خط، هر کسی به سادگی قادر به خواندن این فارسی نبود. اما ظاهرا فارسی باستان که ابتدا در میان قبایل فارسی زبان ایالت فارس (پارس، یونانی: پارسیس) بکار برده می‌شده به تدریج بین اقوام همسایه و در مناطق دیگر نیز مورد استفاده قرار گرفته و با روی کار آمدن هخامنشیان به نوعی زبان حکومت و مدیریت دولتی تبدیل شده است. اما زبان رسمی و مشترک بین مناطق مختلف آرامی بوده، طوریکه وقتی یک فرد حکومت پیامی مثلا به سمرقند (که آنجا هم ایرانی زبان بوده اما گویش سُغدی داشته) و یا به مصر و یونان می‌فرستاد، آن را ابتدا به فارسی باستان به کاتب خود می‌گفت، کاتب آن را به آرامی می‌نوشت و به سغد، مصر و یا یونان می‌فرستاد. در آنجا گیرنده، پیام را که به زبان آرامی بود، می‌خواند و به زبان خود ترجمه کرده به مخاطب نامه منتقل می‌نمود. بر عکس هم همین مسیر پیموده می‌شد. حاکم مصر پیام خود را به مصری باستان به کاتب می‌گفت. کاتب مصری آن را به زبان آرامی ترجمه می‌کرد و به پاسارگاد و یا اکباتان می‌فرستاد که در آنجا به فارسی باستان ترجمه می‌شد (فرای، پی دی اف.)

از فارسی باستان آثار چندانی در دست نیست و اساسا به سنگ نوشته‌ها و نوشته‌های روی سکه‌ها و یا ظروف مختلف محدود می‌شود. بعضی از سنگ نوشته‌های دوره هخامنشی حتی به سه یا چهار زبان هستند: فارسی، آرامی، آشوری و حتی یونانی. خود سنگ نوشته بیستون که اولین نوشته فارسی محسوب می‌شود، متنی است در باره پیروزی‌های داریوش اول و سرزمین‌های تحت حاکمیت او که به سه زبان فارسی باستان، ایلامی و بابلی یعنی اکدی (آکادی جدید) نوشته شده است.
علاوه بر این، چندین نوشته به زبان فارسی باستان موجود است که زبان آن به تشخیص باستان‌شناسان و زبان‌شناسان تاریخی از «فارسی باستان» فرق می‌کند و از این جهت به آن «اوستایی» گفته می‌شود. از این زبان باستان ایرانیان هم آثار دینی زرتشتی (اوستایی) مانند گات‌ها (سرودها) و یشت‌ها (نیایش‌ها) باقی مانده‌اند اما آن‌ها همه در دوره‌های بعدی و بخصوص ساسانی نوشته شده‌اند.

به این ترتیب بنظر می‌رسد کاربرد اصلی فارسی باستان بطور شفاهی بود. نوشته‌ای حتی از منابع ثانوی و غیر ایرانی که دال بر چند و چون این زبان شفاهی فارسی باشد در دست نیست اما زبان‌شناسان بر این باوراند که فارسی شفاهی در جغرافیای ایران باستان احتمالا بقدر کافی ریشه دوانده و توسعه یافته بود، چرا که ۲۲۰ سال بعد، یعنی بعد از حمله اسکندر و انقراض هخامنشیان نیز همین فارسی مبتنی بر گویش جنوب «گونه معیار» قرار گرفته (و نه گونه مادی و یا شرقی زبان‌های ایرانی) و بدین ترتیب این سنت هخامنشیان ادامه یافته و در دوران بعد از اسلام هم همین روند برقرار بوده و استحکام یافته است (لازار، پی دی اف.)

اکثر دانشمندان بر آنند که «فارسی میانه» با پایان دوره هخامنشی شروع شده و این گونه فارسی، نوعی ساده‌تر از فارسی باستان بوده است. این هم قابل فهم است. حکومت کردن بر یک دستگاه دولتی گسترده با چندین و چند ملیت، قومیت و زبان، بسختی می‌تواند پذیرای زبان مشترکی باشد که پیچیده و برای آموزش، تکلم و نوشتن بسیار سخت است. با این ترتیب بخصوص بعد از حمله اسکندر مقدونی و و حضور فعال‌تر زبان و فرهنگ یونانی در ایران، گونه‌های مختلف فارسی ایران و از جمله «فارسی جنوب» یا باصطلاح «رسمی» و دولتی نیز ساده‌تر شد و با «فارسی»های شرق و غرب در آمیخت. در همین دوره است که مثلا بعضی حالات اسم، جمع دوگانه و یا انواع فعل (مانند فعل شرطی) در زبان فارسی بتدریج از بین رفته است.

مراحل تاریخی زبان فارسی

اکثر زبان‌شناسان و مورخین توافق نظر دارند که فارسی سه مرحله فارسی باستان، فارسی میانه و فارسی معاصر دارد:

یکم فارسی باستان (یکی اوستایی که مخصوص موبدان زرتشتی و متون مذهبی بوده و دیگری آن گونه فارسی که از دوره هخامنشی به بعد بر اساس گویش منطقه پارس و با التقاط با فارسی شرقی و یا پارتی و فارسی غربی و یا مادی بوجود آمده)، خط های این زبان‌ها میخی ملهم از آشوری و بابلی بوده و خط اوستائی بمراتب پیچیده‌تر بوده است تا تلفظ دقیق اوستا را درست‌تر منعکس کند.

دوم فارسی میانه و یا پهلوی که تقریبا بعد از هخامنشیان رایج شده، شکلی ساده‌تر و باصطلاح «فرامحلی» از فارسی باستان بوده و از نظر تاریخی مربوط به دوره اسکندر، سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان بوده است. خط فارسی میانه «پهلوی» بوده که مبتنی بر الفبای آرامی است که آن هم از الفبای باستانی فنیقی منشعب شده است و عبارت از حروف آواهای صامت است و برای انعکاس باصداها از بعضی صامت‌ها کمک می‌گیرد. و

سوم فارسی معاصر یعنی فارسی بعد از اسلام که مهم‌ترین ویژگی چشمگیرش ورود واژگان و ترکیبات عربی به فارسی بوده است. این مرحله است که فارسی معاصر را به زبان فرهنگ و ادب منطقه‌ای وسیع از قاره آسیا تبدیل کرده است: از آسیای میانه و هند و بنگال تا بالکان و خلیج فارس. خط فارسی معاصر ملهم از عربی است که به آن چهار حرف جدید علاوه شده است: پ، چ، ژ، گ. به همین جهت است که به خط کنونی فارسی‌گاه عربی- فارسی و اکثرا تنها «خط فارسی» می‌گویند.
ایران‌شناس معروف جیمز دارمشتتر در سال ۱۸۸۳ گفته بود که بی‌شک فارسی معاصر ادامه فارسی باستان و میانه است، «به همان ترتیب که هم فرانسه و هم ایتالیایی معاصرادامه زبان لاتین هستند» (لازار، همانجا).

طبق بعضی بررسی‌ها (اشمیت، ص ۱۶۸-۱۹۶)، فارسی میانه در زمان ساسانیان دیگر جایگزین زبان پارتی خراسان و آسیای میانه شده بود اگر چه زبان‌های محلی ایرانی مانند سغدی (بعدا یغنابی) سمرقند و یا زبانهای بدخشی همچنان در سطح محلی موجودیت خود را ادامه داده‌اند. همین تحول ظاهرا در مورد زبان مادها هم که در آن مورد اطلاعات چندانی بجز یعضی واژه‌ها از منابع ثانوی باقی نمانده، اتفاق افتاده است. گفته می‌شود در حالیکه گویش‌های شرقی ایرانی امروز مانند یغنابی و شُغنانی باقیمانده‌های زبانهای شرقی خراسان و آسیای میانه هستند، احتمالا گویش‌های آذری باستان و بعدها تاتی، تالشی، لری و یا کردی وارثان زبان‌های غربی (مادها) هستند و هر دو گونه شرقی و غربی زبان‌های ایرانی با آمیزش با فارسی جنوب زبان مشترک و «معیار» فارسی را بوجود آورده‌اند.

more-e1497357658356

خواندن و نوشتن ۴۰۰ سال قبل از میلاد

گروه های اصلی نوشتاری در خاورمیانه و اروپا - سال 415 ق م
گروه های اصلی نوشتاری در خاورمیانه و اروپا – سال 415 ق م

خط و الفباهای مهم در ۴۱۵ ق م

گفتیم که نوشتارهای مهم آن دوره را می‌توان به سه گروه تقسیم کرد:

۱. خط میخی و گونه‌های مختلف آن (پارسی، ایلامی و بابلی)
۲. الفباهای صامت بنیاد و یا «ابجد» (با تعداد بسیار کمی از اشاره‌ها برای نشان دادن بعضی باصداها) (آرامی، فنیقی، نبطی و الفباهای عبری و عربی که از درون آرامی بیرون آمدند)، و
۳. الفباهای «واقعی» (با صامت‌ها ومصوت‌ها) که در سواحل آناتولی، یونان و ایتالیای کنونی بوجود آمدند (مانند فریکی، لیدیایی، یونانی، اتروسکی، لاتین، ونیزی) و بعدها در دو الفبای اصلی لاتین و یونانی خلاصه گشتند.

دویست و پنجاه سال بعد، در سال ۴۱۵ قبل از میلاد این وضع الفباها کم و بیش ادامه داشت اگرچه در کل معلوم شده بود که سمت حرکت بسوی تحکیم «الفباهای واقعی» در غرب و زوال تدریجی خط میخی در شرق است. از الفباهای «میانه» یعنی آرامی، فنیقی، نبطی و چند گونه الفبای «صامت بنیاد» دیگر، نبطی و فنیقی عملا از بین رفت و آرامی تا مدت‌ها ادامه یافت و زمینه ساز الفباهای مهم منطقه از قبیل عبری و عربی شد. از این نقطه نظر بنیاد آنچه که امروز در رابطه با زبان‌ها و نوشتار آنان در منطقه مورد بحث ما یعنی اروپا و خاورمیانه می‌بینیم، کم و بیش ۴۰۰-۶۰۰ سال پیش از میلاد گذاشته شده است.

هنوز در این دوره اثر چندانی از عربی نیست اگرچه آثار «پروتو عربی» در شبه جزیره عربستان پیدا شده است. در جنوب عربستان یک خط محلی موجود بوده که الفبای آرامی جایگزین آن می‌شود. خط عربی و عبری که ملهم از آرامی هستند از همین تاریخ تا دوره میلاد یعنی حدودا در عرض ۴۰۰-۵۰۰ سال بعد تشکل می‌یابد. عربی حتی بعد از مرحله شکل گیری‌اش اصولا به شبه جزیره عربستان و جنوب بین النهرین محدود بوده است. بعد از حدود ۱۲۰۰ سال و با گسترش اسلام است که عربی در ماوراالنهر و تا حدودی ایران تازه مسلمان، بیشتر توسعه می‌یابد.

اما دیگر نوشتارهای خطی و «پیشا الفبایی» مانند هیروگلیف‌ها و خطوط میخی که توان همگامی با این تحولات را دارا نبودند بعد از سقوط دولت‌های مصر، بابل، آشور، اورارتو و سپس هخامنشی بتدریج از بین رفتند.

طبیعتا در این دوره هنوز از زبان و فرهنگ ترکی در منطقه مورد بحث ما اثر چندانی نیست. اصولا بعد از اسلام است که قبایل ترک زبان از آسیای میانه و تا حد بسیار کمی شمال قفقاز به ایران نفوذ می‌کنند تا اینکه با غزنویان و سلجوقیان کوچ‌های مستمر و پر جمعیت قبایل ترک شروع شده برای چهار تا پنج قرن ادامه می‌یابد.

زبان و الفباهای ارمنی و گرجی هم که الفباهای «واقعی» هستند، حدودا هزار سال بعد، تقریبا در همین دوره یعنی قرن پنجم میلادی ایجاد می‌شوند.

۵۰۰-۶۰۰ سال قبل از میلاد در واقع دوره وفور و رقابت نوشتارها و الفباها بود. بغیر از آنهایی که در بالا ذکر شد، نظام‌ها و الفباهای مختلفی در نقاط مختلف این منطقه از جمله غرب اروپا (اسپانیای کنونی)، شمال آفریقا و حتی دولتشهرهای کوچک آناتولی و یا جزیره قبرس بوجود آمدند ولی بعد از چند قرن از بین رفتند. بعضی از این نوشتارها و خط‌ها حتی رمز گشایی هم نشده‌اند و کسی نمی‌داند در آثار مکتوب آن‌ها چه چیزی نوشته شده است.

خود سنگ نوشته میخی بیستون را یک افسر بریتانیایی بنام هنری راولینسون که بین سال‌های ۱۸۳۴ و ۱۸۴۷ در خدمت ارتش ایران بود بطور کامل نسخه برداری و سپس شروع به رمز گشایی کرد. این اولین رمز گشایی آثار تاریخی با خط میخی بود که بعدا از سوی دانشمندان دیگر ادامه یافت.

more-e1497357658356

تا ظهور اسلام

نقشه خلافت مسلمانان، امپراتوری ساسانی و امپراتوری روم شرقی پیش از آغاز جنگ
نقشه خلافت مسلمانان، امپراتوری ساسانی و امپراتوری روم شرقی پیش از آغاز جنگ

در اواخر هخامنشیان، فیلیپ مقدونی و بخصوص پسرش اسکندر حاکمیت بر یونان و سپس سرتاسر آناتولی را از آن خود کردند. اسکندر ایران هخامنشی را که بزرگ‌ترین امپراتوری جهان آن دوره بود شکست داد. بدنبال مرگ اسکندر که تا آسیای میانه هم پیش رفته بود، حکومت گسترده او بین ساتراپ‌ها و یا استاندارانش تقسیم شد. در نتیجه تکه پاره شدن امپراتوری، طبیعی بود که دقت اصلی حکومت مقدونی- یونانی به غرب بود: به آناتولی و بین النهرین و بویژه یونان و مصر – و کمتر به شرق، از جمله آسیای میانه و ایران.

این وضع در سال ۳۰۰ قبل از میلاد بود که تقریبا صد سال طول کشید تا اینکه مدت کوتاهی قبل از میلاد، در غرب، ایتالیای امروزه، امپراتوری جدید روم ایجاد شد که در مدت کوتاهی تبدیل به بزرگ‌ترین امپراتوری جدید دنیا گشت. در دوره میلاد مسیح، نقطه عطف تقویم میلادی، امپراتوری روم همه سواحل مدیترانه، بخش بزرگ آناتولی، بالکان، اروپای غربی و شمال آفریقا را گرفته بود.

362adدر سال ۳۶۲ بعد از میلاد امپراتوری روم به اوج قدرت خود رسیده بود. زبان مشترک و رسمی امپراتوری لاتین بود که بعدا بصورت ایتالیایی و فرانسه در آمد و زبان‌های همسایه نزدیک و بخصوص اسپانیایی، پرتغالی و رمانیایی را تحت تاثیر مستقیم خود قرار داد. درمناطق گوناگون به نسبتی که هر زبان خود رشد کرده بود، زبان‌های محلی نیز بکار برده می‌شد. این زبان‌ها اغلب هنوز بصورت گویش‌های قبیله‌ای بودند و آثار نوشتاری چندانی نداشتند – با یک استثنای بزرگ: در ۷۰۰-۸۰۰ سال پیش از آن یونانی به زبانی کامل و فراگیر تبدیل شده و از نظرفرهنگ و سنت غنی فلسفه، علم، سیاست، حقوق، معماری و مجسمه سازی با خود روم هماوردی می‌کرد.

فرهنگ و زبان دو گانه روم و یونان تا امروز رگه اصلی فرهنگ و تمدن اروپایی و غربی را تشکیل می‌دهد. همزمان، آنچه که به فرهنگ و تمدن سرتاسر روم و بخصوص بخش اروپایی و آناتولی آن تاثیر مستقیم و متحد کننده‌ای کرد، گسترش دین مسیحیت بود. تا ظهور دین اسلام و توسعه آن در شرق نقشه ما حدودا ۳۰۰ سال مانده بود.

اقوام و زبانها در سال ۳۶۲ میلادی

ایران بدنبال دوره بحرانی لشکرکشی اسکندر، ساتراپ‌ها و سلوکیان و دولت بومی‌تر اشکانیان (پارت‌ها) از فرهنگ و زبان یونانی تاثیر بسیاری پذیرفت. «اسکندرنامه» معروف نظامی گنجوی و داستان‌ها و اشعار مردمی نشان دهنده آمیزش فرهنگ ایرانی و یونانی است. اما ایران در نهایت به «اصلیت شرقی» و ایرانی خود باز گشت. امپراتوری جدید ایران یعنی ساسانیان اگر چه به اندازه هخامنشیان قدرتمند نبود، اما پیش کسوت هخامنشی خود را همچون نمونه قدرت، عظمت و دولتداری خود می‌دید.

در چند سده پیش از اسلام، به غیر از روم و ایران که بازیگران اصلی صحنه بودند، از نظر دولتداری، شاهد ظهور دولت‌های کوچکی از قبیل ارمنستان و ایبریا (گرجستان کنونی) نیز هستیم. این دو دولت که میان دو امپراتوری روم و ایران «گیر کرده بودند»، در واقع با تصمیم قبول مسیحیت، عملا به سوی امپراتوری روم گذشته و با وجود اختلافات دیگر، خود را تحت حمایت آن‌ها قرار دادند. طبق بعضی روایات پادشاهان ارمنی که خود از تبار اشکانی بودند، سقوط دولت اشکانیان بدست ساسانیان را قبول نکرده در رویارویی با ساسانیان که آیین زرتشتی را «دین رسمی» ایران اعلام نمودند، متحد روم شدند (مک اودی، ص ۱۰۲). اما نمی‌توان شک کرد که قبول مسیحیت هم در این جانبگیری سهیم بوده است.

در جنوب یعنی شبه جزیره عربستان تقریبا ۳۰۰ سال پیش از ظهور اسلام هنوز شاهد ساختار پیشرفته‌ای از دولتداری و سازمان اجتماعی مشابه با بین النهرین، ایران و یا روم نیستیم اما زبان عربی مراحل شکل گیری و انسجام خود را که در قرن ششم میلادی شروع شده بود تا درجه معینی به سر رسانیده بود. روند تحکیم و گسترش «عربی کلاسیک» با ظهور و گسترش اسلام تحقق خواهد یافت.

626ADدر مقیاسی دیگر و با تعداد بمراتب بیشتری از جمعیت، وضع کم و بیش مشابهی در اروپای خارج از امپراتوری روم وجود داشت. از فین‌ها و ژرمن‌ها گرفته تا کلت‌ها و گوت‌ها قبایل و طوایف بیشتر هند و اوروپایی زبان مرتبا در حال کوچ، سکونت، درگیری و آمیزش با همدیگر بودند. هنوز خبری از قومیت و یا زبان آلمانی و یا بریتانیایی، روسی و یا فرانسوی نبود. مثلا اقوام رنگارنگ ژرمن مانند آنگل‌ها، ساکسون‌ها، آلمان‌ها، تورینگ‌ها و غیره‌گاه با همدیگر وگاه بر ضد همدیگر اتحادیه‌های قومی و قبیله‌ای خود را می‌ساختند. بغیر از تحول و تشکل تدریجی زبان و فرهنگ آلمانی از بین این فراز و نشیب‌های قومی و جمعیتی، اقوام ژرمنی آنگل، ساکسون و یوت در قرن‌های بعدی به جزایر بریتانیا تاخته در آنجا با اختلاط با پیکت‌ها، برتون‌ها و ایریش‌های بومی بتدریج زبان انگلیسی و فرهنگ جدید انگلیسی را ایجاد کردند که امروزه «آنگلو ساکسون» نام گرفته است. فرانک‌ها هم به نوبه خود قرار بود در آمیزش و رویارویی با دیگراقوام، قومیت خود را ایجاد کنند که بعد از امپراتوری فرانک‌ها به دو دسته بزرگ فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها تقسیم شد. بین بسیاری قبایل دیگر، از جمله بین اسلاوها تفکیک و تمایزی بعنوان روس‌ها و له‌ها و چک‌ها نشده بود و مردم مناطق سواحل دریای بالتیک (استونی، لیتوانی و لتونی امروز) بصورت قبایلی مختلط زندگی می‌کردند.

برای شکل گیری بسیاری از زبان هایی که امروز می‌شناسیم، اقلا ۵۰۰-۶۰۰ سال دیگر لازم بود.

دو استثنای مهم اروپایی، زبان‌های یونانی و لاتین بودند.

این وضع در امپراتوری روم هم که مرکب از اقوام و ملل گوناگون و رنگارنگی بود ظاهرا فرق چندانی نمی‌کرد. اما در حیطه حاکمیت روم روند استحاله و شکل گیری قومی، زبانی و فرهنگی -اجتماعی طبیعتا منظم‌تر و سریع‌تر از مناطق حاشیه‌ای در جریان بود.

بیرون از مرزهای امپراتوری روم مهم‌ترین واقعه سال‌های ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلادی شروع کوچ، حملات، سکونت و آمیزش قبایل هون از شرق به غرب بود. ماهیت قومی و زبانی هون‌ها مانند اکثر اتحادیه‌های قبیله‌ای قبل و بعد از آن‌ها مخلوط بوده است. بعضی از مورخین آن‌ها را نزدیک به قبایل ترک دوره‌های بعدی می‌دانند. در اینکه هون‌ها هم از مناطق کوهستان آلتای در چین و مغولستان برخاسته‌اند شکی نیست اما این منطقه موطن اقوام و زبانهای گوناگون از جمله آلتایی و در عین حال هند و اروپایی هم بوده است. اما نمی‌توان شک کرد که اگر هم قبایل هون مخلوط بوده و هرچه به غرب کوچ کرده‌اند مخلوط‌تر هم شده‌اند، اما اجداد ترک هایی که از این به بعد در صحنه تاریخ خواهیم دید جزو آن‌ها و یا همراه با آنان بوده‌اند.

در حوالی سال ۳۵۰ م شاخه جنوبی هون‌ها بنام «هون‌های سفید» و یا هپتالیان بخش اعظم فرارود (ماوراالنهر) شامل سغد، باختر و خوارزم را از دست ایرانیان ساسانی گرفتند. از آن به بعد بود که ترکیب قومی و زبانی فرارود تغییر یافت و با کوچ‌های بعدی و مستمر قبایل ترک از قرن هفتم به بعد، زبان و فرهنگ ترکی در این منطقه صاحب مقام برتری گشت.

شاخه غربی هون‌ها در جریان کوچ چند قرنی خود به سوی اروپا، در این مقطع تاریخی موفقیت مشابهی نداشت اما به کوچ و رویارویی‌ها، سکونت و آمیزش‌های خود ادامه می‌داد. در همین دوره بود که آلان‌ها و دیگر قبایل هند و اروپایی که در استپ‌های اوراسیا در شمال خزر بودند تحت فشار هون‌ها هر چه بیشتر رو بسوی غرب گذاشتند.

بلغارهای اوراسیا هم اتحادیه قبیله‌ای بودند که گفته می‌شود با هون‌ها مرتبط بودند و اقلا بخشی از آن‌ها با اجداد قبایل ترک هم تبار محسوب می‌شوند. بخش مهمی از آن‌ها که مانند هون‌ها به غرب کوچ می‌کردند در بالکان، کم و بیش بلغارستان کنونی، اقامت گزیدند و با اسلاوهای محلی کاملا امتزاج یافتند. قومیت و زبان آن‌ها در اوراسیا هرچه بود، آن‌ها امروزه از نظر زبان، فرهنگ و تبار با مردم اسلاو بالکان آمیخته شده‌اند.

اوستروگوت‌ها هم بخشی از این سرزمین را که تا دریای بالتیک ادامه داشت در دست خود داشتند و نوعی امپراتوری قبیله‌ای ایجاد کرده بودند.

اما در «شمال آرام» تحولاتی که اهمیت دارد این بود که اسلاوها سلطه خود را گسترش دادند و در مقابل، بالت‌ها ناچار به عقب نشینی در مقابل اسلاوها گشتند. مشابه این روند با فین‌ها اتفاق افتاد که لاپ‌ها را کنار زدند و هرچه بیشتر به سمت قطب شمال راندند و در نتیجه، زبان آن‌ها، هم تضعیف شد و هم تحت تاثیر شدید زبان در حال انسجام فین‌ها (فنلاندی) قرار گرفت.

اقوام و زبان ها در ۶۲۶ میلادی

از قرن چهارم تا ظهور اسلام در اواسط قرن هفتم میلادی حوادث مهمی اتفاق افتاد که شاید در راس آن بتوان از سقوط امپراتوری روم نام برد که در درجه اول زیر فشار حملات، غارت، و در عین حال آمیزش قبایل بدوی («بربر») ژرمن، گوت، واندال، هون و دیگر دسته‌های قبیله‌ای انجام گرفت. مورخین هنوز هم در این باره بحث می‌کنند که چگونه شد که وقتی قبایل بدوی به گال‌ها در فرانسه کنونی حمله کردند و یا خود روم را غارت و ویران نمودند، ارتش امپراتوری روم که زمانی لرزه بر اندام همه مردم منطقه می‌افکند قادر به هیچ گونه عملیات موثر دفاعی نشد.

در نتیجه سقوط امپراتوری روم این امپراتوری «به سوی شرق عقب نشست.» جانشین امپراتوری ««روم غربی» بیزانس («روم شرقی») بود که ابتدا یونان، ایتالیا و بخش اعظم آناتولی را دربر می‌گرفت اما بتدریج در یونان و آناتولی خلاصه شد. پایتخت بیزانس، قسطنطنیه بود.

ایران ساسانی با بیزانس، همسایه و درعین حال درگیر بود. قبایل بدوی شمال، شرق و غرب هنوز برای هر دو امپراتوری «درد سر»های زیادی ایجاد می‌کردند و در رویارویی دو طرف‌گاه به این وگاه به دیگری کمک می‌نمودند.

ایران به غیر از بیزانس با دو چالش دیگر روبرو بود: اولا از طرف اقوام ترک از شمال شرق یعنی آسیای مرکزی که از هر ضعف دولت ساسانی برای نفوذ و مهاجرت استفاده می‌کردند و ثانیا از سوی نیروی جدیدی از جنوب یعنی اعراب که زیر بیرق اسلام قصد داشتند تمام خاورمیانه، آفریقای شمالی و آناتولی را تصرف کنند.

بین سال‌های ۶۳۳ و ۶۵۴ ایران ساسانی تحت تصرف حاکمیت خلفای اسلامی درآمد. در تاریخ ایران فصل جدیدی شروع شده بود که مستقیما به زبان و فرهنگ این سرزمین هم تاثیر عمیقی می‌گذاشت.

اما تصرف تمام آناتولی یعنی باقیمانده امپراتوری روم شرقی نصیب اعراب نشد. این کار را تقریبا هزار سال بعد ترکان عثمانی با فتح قسطنطنیه عملی کردند که نامش بعد از آن «استانبول» شد.

در زمینه زبان، نتیجه این دو روند در ایران یعنی حمله اعراب و مهاجرت‌های ترکان، از سویی قبول اسلام و خط عربی با اصلاحات فارسی و نفوذ چشمگیر زبان عربی به فارسی و از سوی دیگر حاکمیت قبایل ترک زبان از قبیل غزنویان و سلجوقیان، دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان و طبیعتا آناتولی و همچنین نفوذ معین زبان و فرهنگ ترکی در ایران بود که البته در مقایسه با نفوذ عربی چیزی جزیی می‌نمود ولی بهر حال قابل توجه بود.

more-e1497357658356

زبان های سه گانه شرق مسلمان

ArabTurkIranدر بسیاری کتاب‌های تاریخ و تذکره‌ها، سه زبان اصلی دنیای اسلام یعنی عربی، فارسی و ترکی را «السنه ثلاثه» یعنی زبان‌های سه گانه نامیده‌اند. بعد از اسلام این سه زبان و فرهنگ بقدری با هم آمیختند که امروزه تفکیک آن‌ها غیر ممکن است.
ما بطور خلاصه به سرگذشت هرکدام از این زبان‌ها و مناسبات متقابل آن‌ها بعد از ظهور اسلام اشاره خواهیم کرد.
اواخر ساسانیان و اوایل حمله اعراب کدام زبان‌ها در ایران تکلم می‌شد؟

روزبه پوردادویه معروف به ابن مقفع، متفکر بزرگ ایرانی قرن دوم هجری (هشتم میلادی) و از چهره‌های برجسته نثر عربی که آثار مهمی مانند کلیله و دمنه را از فارسی میانه به عربی ترجمه کرد، می‌گوید که در ایران آن دوره پنج زبان مورد استفاده مردم بود: پهلوی، دری، پارسی، خوزی و سریانی. به گفته او پهلوی زبان اصفهان، همدان، نهاوند و آذربایجان است. دری زبان دولت و دیوان مثلا در تیسفون (یکی از پایتخت‌های ایران باستان) است. پارسی زبان فارس و موبدان زرتشتی است. خوزی زبان خوزستان است (که احتمالا همان باقیمانده زبان مرده ایلامی باشد) و پادشاهان در محافل خصوصی به آن سخن می‌گفته‌اند و بالاخره سریانی همان آرامی است (لازار ۱۹۹۳.)

وقتی ایران به تصرف اعراب در آمد، از نظر زبان، دو زبان غیر ایرانی (یعنی خارج از گروه زبان‌های هند و اروپایی) که تا آن موقع کم و بیش در مناطق حاشیه و یا بیرون ایران بودند مانند دو سیل پر قدرت و مستمر در سرزمین ساسانیان جاری گشتند:

(۱) عربی از جنوب و غرب، یعنی بصره و تیسفون، یعنی میانروان (بین النهرین) و
(۲) ترکی از فرارود (ماورالنهر)، سغد و خوارزم.

اما تاثیر این دو زبان به همان مناطق حاشیه‌ای محدود نماند. بعد از چند قرن، در زمان سلجوقیان، خط، واژگان و اصطلاحات عربی، فارسی معاصر را چه در سطح کتبی و چه حتی شفاهی از بغداد تا ولایت سغد در آسیای میانه فراگرفته بود. از سوی دیگر ترکی در دربارهای خلفای عرب عملا تبدیل به زبان نخست لشکریان شده بود و از دوره غزنویان و سلجوقیان به بعد حتی زبان پادشاهان و شاهزادگان ایران هم بود.

از دو سه قرن بعد از اسلام تا تخمینا ۸۰۰ سال بعد، زبان و فرهنگ فارسی با دو زبان دیگر شرق مسلمان یعنی عربی و تا حدی ترکی طوری عجین شد که در زمان صفویان دیگر سرگذشت ایران و زبان فارسی را ممکن نبود بدون در نظرگرفتن تاثیر این دو عامل مهم زبانی و سیاسی به درستی درک نمود – دو سیل زبانی و فرهنگی عربی و بعد از مدتی ترکی که ظهور اسلام در سرزمین ایران تاریخی بوجود آورد.

از نقطه نظر ایران، تصرف امپراتوری ساسانی در سال ۶۳۳ با فتح تیسفون، پایتخت امپراتوری آغاز شد. در کمی بیشتر از ۳۰ سال بعد، با تصرف خراسان و فرارود (ماورا النهر) تقریبا همه امپراتوری ساسانی زیر حاکمیت خلافت اسلامی قرار گرفته بود. روند اسلام آوردن ایرانیان و تاثیر قدرتمند زبان و فرهنگ عربی بر ایران شروع شده بود.
مدتی بعد، ابتدا بتدریج و آنگاه به شدتی مستمر، سیل دومی، این بار از فرارود برخاست – این بار نه به دست اعراب و نه با پیام دینی دیگر و نوین.

بعد از تصرف ایران از سوی اعراب در طرف غرب، درو پیکر آسیای میانه در جانب شرق هم باز شد: هم برای ترک‌ها که به تدریج بسوی خراسان روان شوند و هم اعراب و بخصوص ایرانیان تازه مسلمان که ترک‌ها را به اسلام جلب کنند. ترکی شدن زبان سمرقند و خوارزم هم همان وقت بصورتی جدی شروع شد. اما سیل اصلی نفوذ و مهاجرت ترکان به ایران و آناتولی قرار بود ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد، یعنی همزمان با غزنویان و سلجوقیان شروع شود.

گروه بزرگی از قبایل صحراگرد و دام پرور ترک آسیای میانه که تا آن وقت از شمال خزر بسوی غرب در حال مهاجرت بودند، این بار با فروپاشی امپراتوری ساسانی به راحتی از آسیای میانه بطرف خراسان و مابقی ایران روان شد. کوچ اصلی آنان از قرن دهم و یازدهم شروع شد و تقریبا ۵۰۰ سال طول کشید. نام آن‌ها «اوغوز» و یا به عربی «غزها» بود. معروف‌ترین شاخه اوغوزها سلجوقیان بودند که برخلاف اکثر ترکان مهاجر دیگر، مسلمان شده بودند و اتفاقا اغلب به تشویق متصوفین ایرانی به اسلام می‌گرویدند.

آن‌ها برای گوسفندان خود مراتع سبز جدیدی جستجو می‌کردند و در عین حال آماده بودند برای غنایم جنگی به هر طرف که دست داد حمله کنند – همچون سرباز و یا امیر و اگر شد، حتی سلطان. آن‌ها بخصوص می‌خواستند برای جهاد و کسب غنیمت و قدرت به کشورهای غیر مسلمان و به ویژه بیزانس ثروتمند حمله ور شوند.

قرار بود این دو سیل نظامی، فرهنگی و زبانی که‌گاه برای جامعه نسبتا یکجا نشین ایرانی بسیار دردناک هم بود، سرنوشت منطقه را بزودی تماما زیر و رو کند. اما این سکه مانند همیشه دو رو داشت.

نفوذ زبان و فرهنگ عربی بعد از یکی دو قرن، زبان و فرهنگ فارسی ایران را غنی‌تر کرده تبدیل به زبان، فرهنگ، هنر و ادب مورد احترام تمام شرق مسلمان نمود: از کاشغر و سمرقند تا قونیه وقاهره. در دهلی و قسطنطنیه شاعران و سلاطین به این «فارسی نو» شعر می‌گفتند، بهترین حافظ‌شناسان از بوسنی برمی‌خاستند و دیرتر، در بلاد فرنگ، ریاضیات خوارزمی، فلسفه رازی و طب ابن سینا را درس می‌دادند.

از سوی دیگر در کشوری که حاکمیت ملی خود را با زوال ساسانیان از دست داده بود، حکومت و فتوحات ترکان، «ایرانیت» را بتدریج به ایرانیان باز گرداند و زمینه را برای ابتدای ایران معاصر که با صفویان شروع شد، مهیا نمود. صدارت، منشی‌گری و مدیریت دیوان با ایرانیان بود. در مقایسه با سلاطین و لشکریان ترک، ایرانیان بومی تجربه بیشتری در دولتداری داشتند. اما دولت در درجه اول به سلطان قدر قدرت، لشکر و نظام متکی بود. این هم مهارت و تخصص ترک‌ها بود. بدون حفظ نظام و دولت، بعید بود آن مدیریت ایرانی هم مثمر ثمر باشد.

خود ترکان که در راه آناتولی و قفقاز بیش از همه در آذربایجان جمع شده بودند زبان این خطه را ترکی کردند اما خودشان ایرانی شدند. در مقابل ترکان عثمانی در غرب و اوزبکان در شرق، شاید آن‌ها حتی ایرانی‌تر از دیگر ایرانیان هم شدند.
خویشاوندان و هم قومان همان قبایل ترک که از ایران گذشته به بیزانس هجوم برده بودند در آنجا به تنهائی و بدون اعراب دو سیل دیگر به راه انداختند: آن‌ها هم دین و هم زبان اکثریت بیزانس، جانشین و ادامه دهنده امپراتوری روم و مرکز مسیحیت شرقی ارتدکس را عوض کرده امپراتوری عثمانی را بنا نهادند که ۶۰۰ سال پا بر جا بود تا اینکه در قرن بیستم همچون آخرین امپراتوری بزرگ اسلامی به تاریخ پیوست.

more-e1497357658356

سرگذشت فارسی

booksهنگام تصرف ایران از سوی اعراب، فارسی در مرحله «میانه» خود بود. معمولا می‌گویند فارسی «معاصر» و یا «نو» بعد از قبول اسلام شروع شده است. طبیعتا نفوذ خط، واژگان و اصطلاحات عربی و اسلامی هم جزو ویژگی‌های فارسی معاصر به حساب می‌آید.

اما قبل از اینکه به فارسی معاصر بپردازیم، نگاه دیگری به فارسی میانه بکنیم – یعنی همان فارسی که هنگام ظهور اسلام در ایران رایج بود.

اگر از فاصله دور تری نگاه کنیم، شاید بتوان کلا «زبان‌های ایرانی میانه» را به دو و یا سه شاخه اصلی تقسیم کرد.
(الف) شاخه جنوبی و غربی که همان فارسی میانه است که زیر شاخه‌های اصلی‌اش عبارت از پهلوی و پارتی (اشکانی) است. بنظر برخی مورخین و زبان‌شناسان (پری ۲۰۱۲، لازار ۱۹۹۳) این دو گونه متقابلا قابل فهم بوده‌اند. اما پارتی بزودی در فارسی مستحیل می‌شود و در زمان ظهور اسلام حتی در شرق ایران و مناطق آسیای میانه هم عملا اثری از آن نمی‌ماند. (ب) زبان‌های شرقی ایرانی عبارت از خوارزمی، سغدی (که بعدا از بین می‌رود و امروزه فقط یغنابی در تاجیکستان باقیمانده کوچکی از آن است)، زبان سکایی (عبارت از ختنی و تومشقی)، و زبان قبایل اسکیت و سارماتی که زبان اوستی در شرق دریای سیاه باقیمانده آن است و (ج) احتمالا ارمنی. در این مورد همه اتفاق نظر ندارند. بعضی‌ها تاریخ جدایی روشن‌تر ارمنی باستان از زبان‌های ایرانی را مربوط به دوره فارسی باستان می‌دانند و برخی دیگر بر آن‌اند که ارمنی در گروه زبان‌های هند و ایرانی زیر گروهی مستقل و مخصوص به خود است. آنچه که مورد قبول اکثریت بنظر می‌رسد (جاکالون ۱۹۹۸) این است که بعد از هخامنشیان (حدودا صد سال قبل از میلاد در دوره اشکانیان، پارتی‌ها) اولین دولتداری ارامنه بین ایران اشکانی و بیزانس بوده و مدت کوتاهی بعد اکثر ارامنه مسیحی شده‌اند. در این دوره پادشاهی کوچک ارمنستان از نظر سیاسی در کشاکش ایران و بیزانس قرار داشت، اما با شکست اشکانیان بدست ساسانیان و رسمیت یافتن آیین زرتشتی در ایران بعنوان «دین رسمی و دولتی»، تمایل ارامنه بیشتر به سود بیزانس تغییر یافته و همین روند در تحول و تکامل زبان و خط ارمنی که در همین دوره به وجود آمده هم تاثیر مهمی داشته است. جالب است که این زبان ارمنی کلاسیک از همان دوره اشکانیان که تحت تاثیر فارسی میانه قرار می‌گیرد تا قرن نوزدهم اساسا «زبان کلیسا» بوده و برای مردم عادی سخت فهم به حساب می‌امده است. ارمنی معاصر در قرن نوزدهم بر اساس زبان مردم ایروان تکوین می‌شود.

در دوره فارسی میانه یعنی مدت زمان هزارساله بین هخامنشیان و اسلام در سرزمین‌های ایران کدام زبان‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفت؟

بنظر ریچارد فرای  باید دید در هر مرحله معین کدام گونه کدام زبان در کجا و کدام سطح رایج بوده است. او از این گونه‌ها صحبت می‌کند:

(۱) زبان «رسمی» نوشتاری، (۲) زبان «رسمی» گویشی، (۳) زبان دینی، (۴) لهجه‌های محلی. و (۵) زبان تجارت.
فرای برای شهرها و مناطق زیرین شرق ایران از این زبان‌ها نام می‌برد:
سمرقند و بخارا: (۱) سغدی، (۲) اوستایی برای زرتشتیان، آسوری برای مسیحیان، اشکانیان و مانویان، (۴) لهجه‌های سغدی و (۵) سغدی و فارسی.
در باختر (بلخ): (۱) فارسی، (۲) فارسی، (۳) اوستایی برای زرتشتیان، سانسکریت و پراکریت برای بودائی‌ها، (۴) لهجه‌های باختری- بلخی و (۵) فارسی.
در خوارزم: (۱) ایرانی خوارزمی، (۲) ایرانی خوارزمی، (۳) اوستایی برای زرتشتیان و آسوری برای مسیحیان، (۴) لهجه‌های خوارزمی و (۵) خوارزمی و سغدی.

در مناطق دیگر ایران مانند سیستان، بلوچستان، مدائن و همدان، ماد بزرگ و ماد کوچک یعنی آتروپاتن هم وضع مشابهی موجود بود (آتروپاتن نام قدیمی آذربایجان است که با تکیه به نام ساتراپ این استان بعد از حمله اسکندر رایج شد.) در این مناطق غربی، مرکزی و شمالی ایران آنچه که با شرق ایران فرق بزرگتری داشت زبان گفتاری و یا محاوره‌ای و محلی – منطقه‌ای و شاید هم تا حدی زبان دینی بود و گرنه زبان مشترک باز فارسی میانه (به عبارتی دیگر پهلوی) بود – چه به شکل قدیمی‌تر آن یعنی پارتی میانه و چه به صورت جدید ترش یعنی فارسی میانه.

تا ۲۰۰ سال بعد از میلاد زبان پهلوی پارتی (و یا پهلوی اشکانی و یا پهلوی غربی و شمالی) با لهجه‌های گوناگونش از بیستون تا فرارود زبان مشترک نوشتاری و گفتاری ایران بود. اما در هر منطقه هر کس گونه زبان خود را بکار می‌برد مانند فارسی در فارس و همدان و سیستان وهرات، خوارزمی در جنوب دریاچه آرال، و در شمال و غرب آذری تاتی و تالشی و کردی یعنی گونه‌های تاریخی این گویش‌های غربی ایرانی. حتی ایلامی تا دو سه قرن پیش از میلاد در نقاط پراکنده‌ای از خوزستان به حیات خود ادامه داده است. در بعضی جاها نیز ارمنی و زبان‌های سامی مانند آرامی آسوری و عربی تکلم می‌شده است.

تا ظهور اسلام در قرن هفتم، فارسی از فارس و خوزستان به سیستان، خراسان و فرارود هم گسترش یافته تبدیل به زبان رسمی نوشتاری و گفتاری مناطق پارتی زبان شده بود. پارتی که بسیاری از واژگانش وارد فارسی شده بود، بتدریج جای خود را به فارسی مشترک ایران یعنی فارسی میانه داده بود و لهجه‌های پارتی دیگر فقط در روستاهای شمال، غرب و شرق ایران رایج بود. در غرب، شمال و شمال غربی ایران یعنی ماد و آتروپاتن (یارشاطر ۲۰۱۱) نیز فارسی میانه زبان مشترک و رسمی به شمار می‌رفت، اما گونه های محلی مانند آذری نیز بین مردم رایج بود.

فقط تعداد محدودی از این لهجه‌ها و زبان‌های ایرانی (مانند سغدی) آثار مکتوب از خود بجا گذاشته‌اند. از اکثر آن‌ها اثر نوشتاری چندانی باقی نمانده و فقط واژه‌ها، اشعار علیحده و یا ذکر نام آن‌ها در آثار ثانوی است که‌گاه ما را بیاد این زبان‌ها و یا لهجه‌ها می‌اندازد (مانند آذری) در حالیکه بعضی‌های دیگر کاملا از بین رفته‌اند (مانند خوارزمی ایرانی)، یا اینکه آثاری جزیی از آن‌ها بجا مانده (مانند شغنانی) و یا گونه هائی هستند که اولین آثار مکتوب و ذکر نامشان جدیدتر است و به چند قرن پس از اسلام مربوط می‌شود (مانند کردی). این، چیز عجیبی نیست چرا که در گذشته اصولا تالیف و انتشار کتاب بسیار محدود بوده و ثانیا زبان اصلی تالیف، گونه معیار و یا مشترک زبان و یا زبان‌های یک کشور بوده (و هنوز هم چنین هست) و نه گونه‌های محلی و محاوره ای آن. از این جهت است که مثلا اولین آثار پشتو در قرن هفدهم تالیف می‌شوند و یا تا قرن بیستم به اثری مکتوب به تاتی و یا گیلکی بر نمی‌خوریم.

همین فارسی مخلوط با عناصر پارتی و دیگر عناصر زبان‌های محلی ایرانی است که تبدیل به زبان رسمی نوشتاری و گفتاری ایران در دوره «فارسی میانه» شده و بعدها دردوره اسلام نام فارسی «دری» گرفته است.
همین فارسی بود که اعراب برای تماس با ایرانیان بکار می‌گرفتند و همین فارسی بود که ضمن اختلاط با واژگان عربی و تاثیر پذیری از فرهنگ اسلامی بزودی تبدیل به فارسی معاصر شد.

more-e1497357658356

فارسی بعد از اسلام

گستره خلافت عباسیان در 850 میلادی
گستره خلافت عباسیان در 850 میلادی

هنگامی که ایران و روم به جنگ و نزاع‌های بی‌نتیجه و پر خرج خود ادامه می‌دادند در شبه جزیره عربستان دین جدیدی در حال شکل گیری بود که قرار بود بزودی همه منطقه شرقی نفشه ما را فراگیرد. از نظر نظامی عرب‌ها بازیگری جدی بنظر نمی‌رسیدند و شاید هم ایرانیان و رومیان بهمین جهت آن‌ها را جدی نگرفتند.

بزودی لشکر عربی اسلام مواضع روم و ایران را در فلسطین، بین النهرین، شام و مصر شکست داد. نیروهای هراکلیوس، قیصر بیزانس، به آناتولی عقب نشینی کردند. احتمالا هراکلیوس افسوس می‌خورد که شهرهایی که از ایرانیان گرفته بود به دست اعراب افتاده است اما ایرانیان در وضع بدتری نسبت به رومیان قرار داشتند.

تا سال ۶۵۱، اعراب، ولایت مرو واقع در خراسان را هم گرفتند و بجز چند استثناء مانند طبرستان بین کوه‌های البرز و دریای خزر و یا نقاط حاشیه‌ای امپراتوری در شرق و شمال غرب، ایران ساسانی را به تبعیت خلافت اسلامی در آوردند. تا صد سال بعد این مناطق و در عین حال بخش‌های وسیعتری در قفقاز، هند، آسیای میانه، آفریقای شمالی و شرقی نیز به تصرف اعراب در آمد و اکثر مردم آن بتدریج مسلمان شد. این درعین حال پایان دست اندازی‌های آن خان‌نشین‌های حاشیه‌ای مانند خزرهای شمال دریای خزر بود که دولت منسجم و قدرتمندی نداشتند و فقط به حمله و غارت متکی بودند.

امپراتوری جدید و پهناور اسلامی – عربی در عین حال که پایان حاکمیت ملی و یا منطقه‌ای دولت‌های بیشماری بود، از نظر باورهای دینی، فرهنگ، زبان و خط کتابت این کشورها عامل قدرتمند و متحد کننده‌ای هم بود.

در رابطه با دوره بلافاصله پس از اسلام، شاهرخ مسکوب از «اقلا دو قرن بهت و کرختی و بیحالی روانی» ایرانیان سخن می‌گوید (مسکوب، ص ۱۵). بنا به بعضی منابع، از سال ۶۵۰ تا حدود دویست سال بعد چیزی به فارسی نوشته نشد. البته مغان و موبدان زرتشتی، هنگامی که دور برگشته و دور اسلام شده بود، خود را به کنج خلوت کشیده می‌نوشتند. ولی آن‌ها هنوز آثار مربوط به آیین زرتشتی را آن هم به فارسی میانه یعنی همان گونه‌ای که به «پهلوی» معروف شده بود می‌نوشتند اگر چه احتمالا خواننده چندانی نداشتند.

این دوره «کرختی» در عین جنگ، بی‌ثباتی و از دست رفتن حاکمیت ملی و عظمت ساسانی و با وجود رسمیت یافتن عربی، دوره جا افتادن و تشکل فارسی معاصر و یا «فارسی نو» هم بود که امروزه زبان معیار («استاندارد») و مشترک ایران است. «تاریخ سیستان» می‌نویسد که اولین شعر فارسی معاصر در قرن سوم هجری (نهم میلادی) در سیستان، یعنی شرق ایران نطفه گرفت.

دویست سال بعد از تصرف ایران و دیگر مناطق مشرق زمین، در شرق و سپس مرکز ایران، امیران محلی پیدا می‌شوند که بنام خلیفه اسلام خطبه می‌خوانند و حکم می‌رانند اما در واقع اساس حکومت بومی خود را می‌گذارند. صفاریان، طاهریان، سامانیان، دیلمیان، آل بویه…

«تاریخ سیستان» می‌نویسد: وقتی یعقوب لیث منشور حکومت سیستان و بلوچستان و کابل و هرات گرفت «شعرا او را شعر گفتندی به تازی… پس یعقوب گفت چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت. محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر فارسی اندر عجم او گفت» (پری ۱۹۹۳). این حدودا سال ۲۵۰ هجری قمری یعنی سال ۸۶۵ میلادی یعنی کمی بیشتر از هزارو صد سال پیش بود.

از آن تاریخ تا بیش از هزار سال بعد، دقیقترش تا اوایل قرن بیستم، فارسی نو در سرتاسر شرق مسلمان، زبان مورد احترام و مشترک علم، ادب، فرهنگ و شعر و به گفته برخی، دومین زبان مراوده در دنیای اسلام بود. تنها در قرن بیستم و بدنبال استقلال یافتن کشورهای خرد و کلان عربی و ترک زبان (جمهوری‌های مسلمان شوروی سابق، کشورهای عربی خاورمیانه و آفریقا)، رسمیت یافتن گونه‌های مختلف زبان‌های ایرانی و ترکی در کشورهای علیحده و بخصوص دو عامل دیگر: تغییرات الفبایی و املایی و همچنین باصطلاح «پاک کاری» لغوی و دستوری در هرزبان نو ملی، تاثیر و محبوبیت فارسی نسبت به پیش تنزل یافت.

اما خود همین رخشندگی هزارو اندی ساله فارسی بدنبال اشغال ایران و حاکمیت زبان و فرهنگ عربی، معمایی بزرگ است که بعضی دانشمندان کوشش به توضیح آن کرده‌اند.

ییشک یک عامل مهم این بوده است که فارسی حتی در دوره میانه و باستان خود به درجات گوناگون اما فزاینده تبدیل به زبان مشترک ایرانیان شده و ضمنا به تدریج ساده‌تر شده بود اگرچه بعضی زبان‌ها و لهجه‌های ایرانی مناطق دیگر از بین رفتند، بعضی دیگر پا برجا ماندند و یا گونه‌های جدیدی بوجود آمدند.

اگر با تحول زبان‌های باصطلاح «معیار» و مشترک دیگر مقایسه کنیم، زبان فارسی خیلی زود وارد روند «معیار گشتن» شده و مورد قبول عامه در جنوب و شرق، شمال و غرب ایران تاریخی قرار گرفته است. گونه‌های منطقه‌ای و محلی، «رقیب» و جایگزین «زبان ادبی» نشده‌اند. آن‌ها تا حدی که امکانات دست داده به حیات خود ادامه داده و یا ازبین رفته، جای خود را به گونه‌ها و لهجه‌ها (و یا زبان‌های) نو داده‌اند. این یک دلیل احتمالی ریشه دواندن زبان مشترک و ادبی فارسی است.

جان پری به یک دلیل دیگر اشاره می‌کند (پری، ۲۰۱۲). بنظر او بر خلاف بعضی زبان‌ها و حتی برخلاف اوستایی و یا مثلا سانسکریت «ودیک» که زبان گروه و یا دین و آیین بخصوصی بودند، فارسی، بخصوص در دوره معاصر و نو خود زبان همه بود – از زرتشتی، مسیحی و بودایی تا مسلمان و شامان. این در عین حال لازمه یک زبان امپراتوری بشمار می‌رفت که زبان‌ها، ادیان و اقوام گوناگون را در بنیه خود داشت و نیازمند ارتباط زبانی، اجتماعی و فرهنگی باآن‌ها بود.

سوال دیگری هم هست: بجز حکومت‌های بیشتر منطقه‌ای صفاریان، طاهریان و سامانیان، اقلا ازغزنویان تا صفویان، یعنی برای مدتی نزدیک به ۵۰۰ سال، ایرانیان غالبا تحت حاکمیت حکومت‌های ترک زبان و یا مغولی بودند که هنوز کاملا ایرانی بومی نشده بودند یعنی ریشه‌های مهاجرت قبیله‌ای آن‌ها از آسیای میانه به ایران (و سپس آناتولی) تازه و سبز بود. در این صورت گسترش زبان فارسی در این حداقل ۵۰۰ سال از آسیای میانه تا آسیای صغیر و از هند تا قفقاز و کریمه در شرایط حاکمیت ترک زبانان را چگونه می‌توان توضیح داد؟

واسیلی و. بارتولد، یکی از معروف‌ترین «تورکولوگ‌های» جهان، می‌گوید قبیله‌های «بدوی» در متصرفات خود فرهنگ، دولتداری و اغلب زبان ملت مغلوب را قبول کرده رواج داده‌اند. بنظر بارتولد استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت این سلسله‌های قبیله‌ای شده و راه و روش قبایل ترک هم در کشور هایی که فتح و بر آن‌ها حکومت کرده‌اند همین بوده است (بارتولد، ص ۱۰). نمی‌توان فراموش کرد که از سلطان محمود غزنوی گرفته تا ملکشاه سلجوقی، تقریبا همه این سلاطین ترک زبان خود به غیر از سلطنت و رهبری دولت و لشکر، بالشخصه حامی و پشتیبان مدیران برجسته و ادیبان و دانشمندان نامی ایرانی بوده و بالفعل برای اعتلای دولتداری، فرهنگ و ادب ایران کوشش نموده‌اند.

more-e1497357658356

عربی و گسترش آن

جغرافیای کاربرد عربی همچون زبان نخست
جغرافیای کاربرد عربی همچون زبان نخست

اولین نشانه‌های زبان عربی و یا باصطلاح «پروتو عربی» در جنوب شبه جزیره عربستان یعنی یمن کنونی پیدا شده است که الفباهای ابتدایی خود را داشتند و بعدها از بین رفتند. عربی کنونی تنها لهجه باقیمانده، اما رایج زبان‌های شمال شبه جزیره عربستان است که در دوره باستان وجود داشتند. اولین نشانه های کتبی عربی شمالی باستان حدودا پانصد سال پیش از اسلام به خط نبطی یافت شده است. عربی معاصر چند قرن پیش از اسلام قوام گرفت و با قرآن کریم بصورت استاندارد و کلاسیک در آمد. الفبای کنونی عربی مبتنی بر نظام «ابجد» است که ریشه آن هم مانند الفبای عبری از الفبای فنیقی و آرامی است.

در سال ۶۱۱ میلادی، عربی فقط زبان مردم قبایل شبه جزیره عربستان بود که جمعیت زیادی هم نداشت. صد سال بعد اعراب مسلمان از اسپانیا تا سند در پاکستان امروز و فرارود آسیای میانه در ایران ساسانی را تحت حاکمیت خود درآورده بودند. در تاریخ مکتوب بشری تعداد امپراتوری هایی که به این سرعت و وسعت گسترش یافته و مدت زیادی پا برجا مانده‌اند، زیاد نیست. تعداد حتی کمتری از آن‌ها باعث دگرگشت دین و زبان برخی از مناطق تحت تسلط خود شده‌اند. امپراتوری‌های خلفای راشدین، امویان و عباسیان در ۵۰۰ سال بعد از اسلام توانستند اسلام را به دین اکثریت مردم آسیای میانه، پاکستان و ایران کنونی، میانرودان، خاورمیانه و شمال و شرق آفریقا تبدیل کنند و از عراق تا مصر و مراکش زبان بسیاری از مناطق تحت سلطه خود را به عربی تغییر دهند.

بیشک یک علت مهم گسترش زبان عربی فتوحات اسلامی بوده که آن هم زیر پرچم دینی جدید یعنی اسلام انجام گرفته است. با این ترتیب همانند رابطه تنگاتنگ اوستایی و آیین زرتشتی، عبری و دین یهود، و یا لاتین–یونانی و مسیحیت، بقا و گسترش زبان عربی نیز به جز عامل نظامی و سیاسی، دلایل روشن دینی نیز داشته است.

پیش از اسلام خط عربی چندان مورد استفاده نبود اما زبان شفاهی و بخصوص شعر شفاهی عربی رواج بسیاری بین قبایل صحراگرد یافته بود. تقریر قرآن و اشعار اعراب بدوی که «عربی سره» شمرده می‌شد پایه عربی کلاسیک را بوجود آورد که بخاطر استفاده مستمر و گسترده در دستگاه اداری، نظامی، شرعی، علمی و امور مدنی گسترش یافت. تکیه اصلی دستوری و حتی لغوی عربی کلاسیک بر قرآن باعث شده است که از ظهور اسلام تا کنون زبان «کتابی» و یا «ادبی» عربی فرق چندانی نکند در حالیکه کاربرد شفاهی آن در کشورهای مختلف عربی بسیار رنگارنگ است.

در سرزمین‌های شرقی امپراتوری روم از قبیل سوریه، فلسطین و مصر، از فتوحات اسکندر مقدونی در سده چهارم قبل از میلاد تا تقریبا هزارسال بعد، یونانی زبان حکام، لشکر و مدیران دولتی بود. به غیر از این، احتمالا بخشی از مردم شهرها هم یونانی زبان بودند اگرچه مردم روستاها مانند قرن‌ها پیش از آن به زبان‌های خود از قبیل آرامی جدید آشوری (سریانی) و یا مصری (بعدها موسوم به قبطی) تکلم می‌کردند. در آناتولی و یا باقیمانده بیزانس و یا روم شرقی هم وضعیت مشابهی موجود بود با این فرق که در اینجا یکی دو زبان دیگر از قبیل لهجه‌های گوناگون فارسی میانه (پهلوی) و زبان ارمنی نیز تکلم می‌شد.

عربی در شمال آفریقا هم که زبان‌های قبطی، یونانی، لاتین و بربری رایج بود رسوخ کرد و به زبان اکثریت تبدیل شد. اگرچه امروزه درمصر قبطی و یا یونانی دیگر عملا از بین رفته، اما بربرها که بیشتر در صحراها زندگی می‌کردند در لیبی و بخصوص الجزائر و مراکش کنونی توانسته‌اند تا حدی زبان خود را حفظ کنند.

در بیزانس و یا امپراتوری روم شرقی اعراب نتوانستند بدنه اصلی آناتولی را فتح کنند. این کار ۴۰۰-۵۰۰ سال بعد از اسلام نصیب ترک‌های سلجوقی شد. اما میانرودان و یا بین النهرین یعنی عراق و غرب آن که پیوسته بین ایران و روم مورد کشاکش بود مسلمان و بخش جنوبی آن عرب زبان شد در حالیکه تا اسلام، زبان مردم این مناطق همانند سوریه و لبنان کنونی یونانی، آرامی و ایرانی بود.

مدتی بعد از ظهور اسلام، خلافت اسلامی پایتخت خود را از شام (دمشق) به بغداد در نزدیکی پایتخت سابق ایران ساسانی بیستون آورد و این اقدام تاثیر اسلام و زبان عربی را در میانرودان بیشتر هم کرد.

کوچ انبوه اعراب ابتدا شهرها و بتدریج شهرستان‌ها و روستاهای خاورمیانه عربی کنونی را فراگرفت. در شمال عراق کردی احتمالا بخاطر کوهستانی بودن منطقه پا برجا ماند. اما زبان شهرهای میانرودان و طبقه حاکم، دیوان و لشکر که تا آن زمان فارسی بود از بین رفت و عربی جایگزین آن شد. بتدریج در عرض پانصد سال بعد شهرهای کوچک و روستاهای منطقه هم که آرامی و یا آسوری و یونانی زبان بودند عربی زبان شدند اگرچه هنوز گروه‌های کوچکی از زبان‌های باستانی در همه این کشورها به حیات خود ادامه می‌دهند (جانسون، ص ۱۰۶).

لشکر اسلام توانست ایران ساسانی را که هم بخاطر اختلافات درونی و هم جنگ‌های فرسایشی با روم فرتوت شده بود در مدت کوتاهی تحت تسلط خود در آورد. اما چگونه شد که برخلاف میانرودان و یا مصر، زبان ایران عربی نشد؟

بنظر بعضی از دانشمندان احتمالا یک علت این امر آن بوده است که در زمان ظهور اسلام، فارسی در سرتاسر ایران، چه شهرها و چه روستاهای آن، زبان غالب و پخته‌ای بوده و ثاتیا ایران «سرزمین اصلی» این زبان بوده که قرن‌ها همچون زبان اصلی یک امپراتوری وسیع عمل کرده است. از سوی دیگراعراب اگرچه بدنبال اشغال ایران در بعضی شهرهای آن مستقر شده‌اند اما اکثر آن‌ها نه برای زندگی و اقامت، بلکه برای فتح و حکومت کردن آمده و سپس رفته‌اند و ثانیا تعداد آن‌ها انبوه نبوده است (جانسون، همانجا.)

اینجا در رابطه با تغییر زبان و دین شاهد سه دگرگشت هستیم: بعضی‌ها مانند اکثر شهریان جنوب عراق، سوریه و لبنان و سپس روستاهای این مناطق هم دین و هم زبان خود را عوض کردند. امروزه این‌ها اکثریت مسلمان و عربی زبان سرزمین‌های خود را تشکیل می‌دهند.

بعضی از گروه‌های مردم مانند مسیحیان سوریه و لبنان، قبطیان مصر و یا دروزهای لبنان عربی زبان شدند اما دین خود را تغییر ندادند. این‌ها امروزه در سرزمین‌های خود مانند سوریه، مصر و لبنان اقلیت‌های نسبتا کوچکی هستند.

بعضی‌ها مانند ایرانیان و کردهای میانرودان اسلام را پذیرفتند اما زبان خود را تغییر ندادند.

بعضی‌ها هم مانند یهودیان فلسطین و اسرائیل و یا ایزدیان شمال میانرودان نه دین و نه زبان خود را تغییر دادند.

بیشک واکنش هر کدام از این گروه‌های مردم علل اجتماعی، تاریخی و فرهنگی مخصوص خود را داشته است.

زبان فارسی در ایران پا برجا ماند و طوری که در پیش هم دیدیم، حتی نسبت به قبل شکوفاتر و غنی‌تر شد. می‌توان گفت دویست سال بعد از اسلام دوران شکوفایی شعر و ادب، علم، هنر و فلسفه ایرانی-اسلامی شروع شد و این در مقایسه با دوره‌های قبل و بعد از اسلام دوره‌ای براستی «طلایی» بود.

بدنبال ظهور اسلام فارسی میانه و یا پهلوی که دیگر زبان سرتاسری و مشترک ایران بود دو پشتوانه اساسی خود یعنی دولت ساسانی و دین زرتشتی را از دست داده بود.

در مقابل، بدنبال حاکمیت اعراب و قبول اسلام، در ایران هم زبان عربی به جهت قرآنی بودن خود و فراگیری همه علوم و موضوعات دینی و فلسفی، شرعی، حقوقی و علمی، تاثیر بسیارو همه جانبه‌ای بر زبان فارسی گذاشت. این تاثیر از خط، واژگان و صرف و نحو گرفته تا حتی تلفظ و طبیعتا الفباء و املاء نمایان بود.

بیشک برآورد درصد وامواژه‌های عربی در فارسی می‌تواند بسیار گوناگون باشد و بسته به دوره و موضوع تالیف و خود مولف فرق کند. اما طبق بعضی تخمین‌ها درقرن دهم م سهم واژگان و تعابیر و اصطلاحات عربی در فارسی متوسط آثار ادبی ۳۰ درصد بود و این مقدار ۲۰۰ سال بعد یعنی در قرن دوازدهم تا پنجاه درصد رسیده بود (صادقی، ۲۲۹-۲۳۱). به تخمین پری امروزه سهم لغات و اصطلاحات عربی در یک «واژگان روزمره ادبی» فارسی حدود چهل در صد است (پری ۲۰۱۱). اما طوریکه گفتیم دامنه این تاثیر فراتر از واژگان می‌رود و بسیاری از زمینه‌های دستور زبان و حتی نظام تلفظ را بی‌تاثیر نمی‌گذارد.

ایرانیان بعد از قبول خط و الفبای عربی برای بهتر نوشتن زبان خود چهار حرف جدید (پ، چ، ژ، گ) را به الفبای عربی اضافه کردند که در نتیجه به خط و الفبایی که امروزه ایرانیان بکار می‌برند خط عربی – فارسی و یا صرفا «خط فارسی» می‌گویند. حروف چهارگانه فارسی حتی در متون عربی و دیگر زبان‌ها مانند ترکی و بخصوص در املای کلمات غیر عربی هم بکار برده می‌شد. ضمنا در مقابل تاثیر شدید واژگان عربی بر فارسی، واژگان فارسی نیز بر عربی بی‌تاثیر نیوده است.

با اینهمه، بنظر بسیاری از پژوهشگران، در هزار سال بعد از شروع تاثیر عربی بر فارسی، ایرانیان زبان و فرهنگ خود را بخوبی حراست کرده غنی‌تر کرده‌اند تا جاییکه یکی دو قرن بعد از اسلام، فارسی تبدیل به زبان شعر، هنر و ادب عالم اسلام شد و مدت‌ها این موقعیت خود را حفظ کرد.

پری می‌نویسد ایرانیان بطور سنتی از زبان خود پاسداری کرده بطوری معتدل (و نه به درجه تندروانه ترک‌ها) کوشش کرده‌اند تا جایی که می‌شود از بکارگیری بیش از حد لغات عربی دوری کنند و واژگان تکنیکی مدرن را طبق اصول زبان فارسی و برمبنای واژگان فارسی ساخته، رایج نمایند. بنظر او حتی در دوره جمهوری اسلامی نیز که وزن دین و زبان عربی نسبت به دوره قبل از آن بیشتر شد، این روند کلی حفظ و اصلاح زبان فارسی همراه با احتیاط کاری و دوری از اقدامات تندروانه در سیاست زبان، ادامه یافته است (پری، همانجا).

بدون شک تاثیر پذیری فارسی از زبان عربی به غنای آن و درخشش هزار ساله‌اش بعد از اسلام کمک زیادی نموده و در عین حال حد نگهداری سنتی ایرانیان در اصلاحات زبان فارسی نیز در تداوم این زبان و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر نقش مهمی بازی کرده است.

More

ترک ها در صحنه

ArabTurkIran

وقتی از آمدن ترکان به صحنه تاریخ منطقه ما صحبت می‌کنیم نباید سوء تفاهم پیش آید. البته ریشه هر قوم و زبان بمراتب قدیمی‌تر ازچیزی هست که در کتاب‌های تاریخ بطور مستند در باره آن قوم و زبان آن‌ها قید می‌شود. چیزی که شناخت تاریخ ترکان را مشکل می‌کند این است که اطلاعات مربوط به اولین ترک‌ها که از سیبری جنوبی، منطقه آلتای و مغولستان کنونی به جنوب و غرب کوچ کرده‌اند اصولا از منابع چینی و کمی هم سغدی است، یعنی چیزی از خود ترکان مثلا از ابتدای هزاره یکم میلادی که بصورت قبایل کوچنده زندگی می‌کردند، در دست نیست.

به احتمال قوی بخشی از اجداد ترکان و ریشه زبان آن‌ها را باید در میان اتحادیه قبایلی جستجو کرد که در منابع چینی از آن‌ها همچون «هسیونگ نو» نام برده می‌شود و در غرب با نام «هون‌های آسیایی» و یا گاه هپتالیت‌ها معروف شده‌اند. این مربوط به ۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح تا ۵۰۰ سال بعد از میلاد است، که در حوزه جغرافیایی ما به دوره مادها و هخامنشیان تا فتوحات اسکندر، اشکانیان و ساسانیان مربوط می‌شود.

در این دوره قبایل ترک آسیای میانه مجموعا خارج از حیطه ایران بودند. اولین اثر مکتوب به ترکی که مشخصا از قوم ترک صحبت می‌کند سنگ نوشته‌های اورخون در مغولستان از قرن هشتم میلادی است. اولین دولت ترکی، دولت قبیله‌ای «گوک تورک‌ها» بود که بین ۵۵۲-۷۴۴ میلادی یعنی صد سال قبل از اسلام تا صد سال بعد از اسلام درجنوب سیبری کنونی تاسیس شد و در آسیای میانه و شرق و غرب آن گسترش یافت. از نظر دینی، این هنوز دوره شامان گرایی همزمان با تاثیرات آیین بودا و مانوی در میان قبایل ترک است.

دولت «گوک تورک» از نظر سیاسی و نظامی بین دو امپراتوری چین و ایران ساسانی مانده بود و با هر دو، هم روابط تجاری و فرهنگی و هم‌گاه سایش‌های نظامی و مرزی داشت.

در دولت گوک تورک هنوز نوشتار جا نیافتاده بود اما شاهد شکل گیری زبانی هستیم که امروزه «ترکی باستان» و یا «اویغوری باستان» نامیده می‌شود.

گوک تورک‌ها تنها همسایگان ترک ایران ساسانی نبودند. ترک‌های دیگر نیز که بصورت قبایل کوچنده و دامپرور در استپ‌های آسیای میانه از نقطه‌ای به نقطه دیگر کوچ می‌کردند وجود داشتند. اجداد ترکان اوغوز (به عربی «غز») نیزهم در داخل و هم در خارج از حیطه حاکمیت گوک تورک‌ها در حال کوچ مستمر بودند. شاید نتوان قبایل بلغار را که بسوی غرب مهاجرت می‌کردند و بالاخره کاملا اسلاوی شده در بالکان رحل اقامت افکندند کاملا ترکی نامید ولی آن‌ها به هر حال از ایران دور بودند. اتحادیه دیگری از قبایل نیز که «خزرها» نامیده می‌شدند جزو این «قبایل در حرکت» استپ‌ها بودند. آن‌ها در حواشی شمال غربی ایران در آن سوی کوه‌های قفقاز و شمال خزر حضور داشتند و گهگاهی از طریق قفقاز به ساسانی تاخت و تاز می‌نمودند. خزرها برای ایرانیان دردسری مزمن بودند چرا که در رقابت بین ایران و بیزانس، اغلب تحت الحمایه بیزانس قرار داشتند و با این موضع به ایران ضربه زده روستاها و شهرهای مرزی ایران را غارت می‌کردند. منطقه اصلی نفوذ آن‌ها شهر دربند بود که آخرین نقطه مرزی ساسانی در قفقاز بشمار می‌رفت. به غیر از دربند کوه‌های قفقاز راه نفوذ وسیع خزرها و دیگر قبایل شمال کوه‌های قفقاز را بطور نسبتا مطمئنی می‌بست.

در جانب فرارود، سغد و خوارزم به هر حال بخاطر قرار گرفتن در منطقه مرزی قبلا هم با قبایل همسایه ترک زبان رابطه داشتند و حتی بعضی خانواده‌ها از طریق ازدواج و یا به دلایل دیگر در طرف دیگر مرز زندگی می‌کردند و انسان‌ها با همدیگر تماس و تجارت داشتند.

کاشغر، قزاقستان و قرقیزستان کنونی (منطقه وسیعی که در مجموع حدودا همچون «ترکستان» شناخته شده است) خارج از حیطه ایران بود. اما ازبکستان، ترکمنستان و بخشی از تاجیکستان کنونی که اغلب به لهجه های شرقی ایرانی تکلم می‌کردند اکثرا ترک زبان شدند. تنها بخشی از مناطق کوهستانی تاجیکستان کنونی و طبیعتا افغانستان، اکثرا ایرانی زبان باقی ماند.
با سقوط ساسانی و حمله اعراب، هرج و مرج و بی نظمی امپراتوری ایران را فراگرفته بود. دولت ساسانی که معروف به داشتن نقطه های محکم مرزی بنام «مرزبان» بود، کنترل مرز های خود را عملا ازدست داد و این باعث سرازیر شدن انسان‌ها و بخصوص قبایل کوچنده حاشیه های مرزی به داخل ایران شد.

در آسیای میانه کوه های هندوکش جنوبی‌تر و شرقی‌تر از آن بود که مانع کوچ های بزرگ قبایل استپ‌ها شود. قبل از سقوط ساسانی هم تجارت بین ایرانیان بومی و قبایل چادر نشین آنسوی مرز چیزی برای هر دو طرف سودمند بود. با لغو مرزبانی های ساسانی این مناسبات بیشتر شد و حتی‌گاه صورت تهاجم و مهاجرت به خود گرفت. مثال شهر و ولایت خوارزم (در ازبکستان کنونی) از این جهت جالب است.

زبان مردم خوارزم پیش از نفوذ ترک‌ها از آن سوی مرز، یکی از گونه‌های شرقی ایرانی یعنی خوارزمی بود. حتی دردویست سیصد سال نخست بعد از اسلام هم زبان خوارزم کم و بیش به همان صورت ایرانی باقی مانده بود اما از قرن دهم به بعد به بعضی منابع برمیخوریم که نوشته‌اند صورت و ظاهر خوارزمیان شبیه ترک هاست و کمی دیرتر، آثاری مربوط به دوره مغول‌ها از قرن سیزدم و چهاردهم قید می‌کنند که زبان مردم خوارزم کاملا ترکی شده است (بارتولد ص ۱۵۳). با اینهمه زبان کتابت و علم در خوارزم بعد از تسلط ترک زبان‌ها هم قرن‌ها همچنان فارسی ماند.

جالب است که در «دوره طلایی اسلام» یعنی بین سال های ۸۰۰-۱۲۵۰ که مرحله اوج علم و فلسفه، فرهنگ و ادب، هنر و معماری عالم اسلام بود، خوارزم همراه با بغداد یکی از مراکز این شکوفایی علمی و فرهنگی بشمار می‌رفت و در همین مرحله، آمیزش جالبی از همزیستی خلاقانه‌ای بین زبان‌ها و فرهنگ‌های اسلام یعنی عربی، فارسی و ترکی در خوارزم به چشم می‌خورد. از سویی مسلمانان و بخصوص ایرانیان سعی در تشویق و ترغیب ترکان به دین اسلام می‌نمودند و از سوی دیگر علمای بزرگی از بغداد برای تدریس به خوارزم و سمرقند و یا بخارا می‌امدند و در مقابل بسیاری از علمای فرارود برای ادامه تحصیل به خراسان و بغداد می‌رفتند.

مهاجرت و اسکان ترک‌ها با هر دو مرحله ایرانی و ترکی زبانی خوارزم همزمان بود. اما همه آثار دانشمندان بزرگی مانند محمد بن موسی خوارزمی، ابو نصر محمد فارابی و ابو ریحان بیرونی به فارسی و یا عربی تالیف شده بود. حتی امیران ترک شده خوارزم که بعد از تغییر زبان این ولایت بر آنجا حکم راندند، مانند دوره خوارزمشاهیان ایرانی به تشویق عالمان و ادیبان پرداختند. آن‌ها تا دوره مغول حکومت خود را بر اقصی نقاط ایران گسترش دادند و حتی عنوان قدیمی و فارسی «خوارزمشاه» را برای خود انتخاب کردند.

با مهاجرت، تجارت، تبلیغات اسلامی و در عین حال اسکان و ازدواج های بین قومی و بخصوص تاسیس حکومت های ترک زبان غزنویان، سلجوقیان و جانشینان آن‌ها از جمله خوارزمشاهیان و ایلخانان مغول که اکثر سربازان و امیران لشکرشان ترک بودند، کم و بیش همین تغییر زبان مردم در شهرها و ولایات دیگر آسیای میانه از جمله سمرقند و بخارا بوجود آمد. این دوره آمیزش «دهقان و ترک و تازی» بود. شاید بهترین نماد این اختلاط و آمیزش قومی، زبانی، فرهنگی و دینی در سیمای ابونصر محمد فارابی (۸۷۸-۹۵۰ م)، یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان «عصر طلایی» اسلام است که معروف به «معلم ثانی» (بعد از ارسطو) بود. او از خانواده‌ای ایرانی بود. پدرش برای کار در دربار قراخانیان ترک به فاراب ترکستان (اوترار کنونی در قزاقستان) مهاجرت کرده بود. فارابی اکثر عمرش را دربغداد در دارالخلافه عباسیان گذرانید و آثارش را اکثرا به عربی نوشت. در همان عصر رخشندگی فرهنگ اسلامی بسیاری از آثار او به لاتین ترجمه شد.

در همین مدت در نواحی شرقی خلافت، یعنی در سیستان، خراسان و فرارود اولین جوانه‌های حکومت‌های محلی و غیر عربی یعنی صفاریان، طاهریان و سامانیان بیرون زد. ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد از تاسیس خلافت اسلامی، خلفا که در بغداد نشسته بودند نمی‌توانستند سرتاسر این امپراتوری وسیع را مستقیما و در عمل مدیریت کنند. آن‌ها به افراد بانفوذ، فرماندهان برجسته و یا روسای بزرگ قبایل وظیفه حکومت در این محل‌ها بنام خلیفه را می‌دادند و در مقابل، این امیران محلی به خلیفه باج می‌سپردند و اگر به قدر کافی قدرتمند می‌شدند حتی باج را هم نمی‌پرداختند. در این دوره و بعد از آنچه خلیفه بغداد باشد و چه نباشد، بین این امیران بزرگ و کوچک محلی رقابت و جنگ بر سر توسعه و حفظ حاکمیت خود جزو برنامه معمولی زندگی بود.

more-e1497357658356

آذربایجان و بیزانس ترک زبان می‌شوند

1071ADدر فصل مربوط به زبان عربی در باره تغییر زبان بعضی کشورهای خاورمیانه و آفریقا به عربی صحبت کردیم.

موضوع زبان و فرهنگ‌های ترکی در کوچ‌های استپ‌های اوراسیا که مربوط به اقوامی مانند بلغارها، خزرها و آوارها می‌شود بحث دیگری است. در رابطه با قوم اوغوز و بعضی از اقوام ترک زبان دیگر که هزار و اندی سال پیش با قبول اسلام رو به سوی ایران و بیزانس (آناتولی) آوردند شاهد یک دگرگشت دیگر و مهم زبانی در منطقه ما هستیم.

این دگرگشت زبانی مناطق بیشتری از آسیای میانه، ترکمنستان کنونی، صفحاتی از افغانستان و خراسان، آذربایجان، بخش مسلمان قفقاز یعنی جمهوری آذربایجان کنونی، شمال عراق و طبیعتا بیزانس و یا روم شرقی را تحت تاثیر خود قرار داده است. در اینجا بیشتر به آذربایجان و بیزانس اشاره خواهیم کرد که بدنبال کوچ و حاکمیت ترکان «ترکیه» نامیده شد.

بعد از کوچ‌ها و سکونت های چند صد ساله ترک‌های اوغوز، زبان اکثریت مردم این سرزمین‌ها از جمله آذربایجان و ترکیه تغییر یافت و ترکی شد. تفکیک این دو روند ممکن نیست. دگرگشت زبان هر دو سرزمین بطور همزمان، بدست همان اقوام و با تاثیر عوامل بسیار مشابهی انجام گرفته است.

طغرل بیگ سلجوقی از نوادگان «سلجوق بیگ» رئیس یکی از طایفه‌های مهم قوم اوغوز بود. روایت این است که سلجوق بیگ یکی از فرماندهان جنگجویان خزر بود که در سال ۹۵۰ میلادی طایفه‌اش را برداشته به خوارزم آمد و همانجا اسلام آورد. بعد از سلجوق بیگ طایفه او و دیگر طوایف و قبایل اوغوز بتدریج به سوی جنوب و خراسان حرکت کردند. اسب سواران و تیراندازان این قبایل هر بار برای امیر و یا سلطانی محلی می‌جنگیدند. حتی دربار خلیفه عباسی در عراق برای حفظ سلطان و خانواده و حکومت او سربازان ترک را به کار گرفته بود.

در این شرایط طغرل بیگ برادر خود «چاغری بیگ» را همراه با ۳۰۰۰ جنگجو برای یک «سفر اکتشافی» به سرزمین‌های ناشناسی فرستاد که می‌گفتند آباد و ثروتمند هستند: آذربایجان و آناتولی (گورون، ص ۳۰۰). بعد از آنکه چاغری بیگ با بارهای سنگین تاراج از ری، آذربایجان و ارمنستان به آسیای مرکزی برگشت و تجارب خود را به طغرل بیگ تعریف نمود، احتمالا نطفه کوچ‌های بزرگ سلجوقیان و عموما قبایل ترک زبان به سوی ایران، از جمله خراسان، آذربایجان و همچنین آناتولی شکل گرفت. این در سال ۱۰۱۸ م بود.

تا سال ۱۰۴۰ م طغرل بیگ سمرقند، بخارا، هرات و نیشابور را فتح کرده بود. در همان سال، او با شکست دادن سلطان مسعود غزنوی، بعنوان «پادشاه خراسان» در نیشابور تاجگذاری کرد. خلیفه عباسی در بغداد طبیعتا می‌بایست سلطنت محلی او در خراسان را بعنوان «نماینده خلافت اسلامی» در این ولایت بپذیرد.

اولین موج بزرگ مهاجرت قبایل ترک به خراسان و بقیه نقاط ایران شروع شده بود.

نقشه بالا وضع سال ۱۰۷۱ را نشان می‌دهد که از نظر «آغاز پایان» امپراتوری بیزانس و تسلط ترک‌ها بر آناتولی نقطه عطف تاریخی بشمار می‌رود. زبان مناطق دیگر نقشه از جمله اروپا را بعدا بطور کوتاه بحث خواهیم کرد. فعلا توجه اصلی ما به تغییر زبان‌های آذربایجان و به ویژه بیزانس به ترکی است.

در سال ۱۰۷۱ یعنی درست ۳۱ سال بعد از تاجگذاری طغرل بیگ، برادرزاده او، پسر چاغری بیگ و سلطان جوان سلجوقی آلپ ارسلان با شکست دادن نیروهای بیزانس در شهر ارمنی مانزیکرت (مالازگیرت) در شرق ترکیه امروز، دروازه «روم شرقی» یعنی بیزانس را رسما به روی قبایل ترک باز کرد. این شکست بیزانس مسیحی از یک نیروی مسلمان برای تمام منطقه  سرنوشت ساز بود. بعد از آن به مدت پانصد سال و حتی بیشتر، طوایف و قبایل کوچک و بزرگ ترک از آسیای مرکزی رو بسوی ایران (بخصوص آذربایجان) و مهم‌تر از آن: آناتولی گذاشتند.

اما چرا آذربایجان و آناتولی؟

بنظر پژوهشگر معروف تاریخ ترکان و بیزانس کلود کاهن (کاهن، ص ۹۹-۱۱۱) هیچ شکی نیست که قبل از این اولین موج کوچ هم، بعضی عناصر ترک به این منطقه نفوذ کرده بودند اما یقینا مرحله تعیین کننده «ترک شدن» منطقه با همین کوچ دوره سلجوقیان شروع شده و در آذربایجان و بخصوص آناتولی متمرکز گردیده است. بنظر او تعداد ترکانی که در آناتولی ساکن شده‌اند خیلی بیشتر از آذربایجان بوده است. یک انگیزه مهم تمرکز بر آناتولی این بوده است که بغیر از وسیع‌تر بودن سرزمین آناتولی از آذربایجان، ایران این دوره دیگر مسلمان شده بود در حالیکه تاراج، فتح، حکومت و گرفتن مالیات و خراج در بیزانس مسیحی و مرفه، هم «جهاد» بشمار می‌رفت و اعتبار ترکان را در جهان اسلام بلند می‌کرد و هم به آن‌ها حکومت، ثروت وقدرت بخش می‌نمود. آذربایجان هم از این نظر «دروازه» آناتولی (و قفقاز) بشمار می‌رفت. هم این عامل و هم طبیعت آذربایجان و آناتولی که برای دامداری که کار اصلی قبایل ترک بود، ظاهرا انگیزه‌های اصلی جلب اقوام و ایلات ترک بوده است.

در واقع بلافاصله بعد از فتح خراسان بعضی قبایل ترک رو بسوی کرمان، سیستان، خوزستان و دیگر نواحی ایران هم گذاشته بودند. از طرف دیگر سلطان سلجوقی ودیگر سرکردگان ترک غالبا افراد قبیله خود را بعنوان حاکم و امیر به ولایات مختلف ایران می‌فرستادند و آن‌ها هم با طایفه‌های خود به آن ولایات رفته مقیم آنجا می‌گشتند. همزمان، به قبایل و طوایف قطعات زیاد زمین بعنوان اقطاع و یا صرفا اجازه اسکان داده می‌شد که زمینه‌ساز دیگری برای کوچ و سکنای اقوام ترک زبان در اکثر مناطق ایران شد. اما با این همه، تعداد آن‌ها در مقایسه با قبایلی که به آذربایجان و مهم‌تر از آن: به آناتولی می‌رفتند قابل مقایسه نبود. آناتولی پیوسته یک هدف اصلی قبایل ترک بشمار می‌رفت و در این رهگذر به آذربایجان در ابتدا غالبا بعنوان «پُلی» بر سرراه آناتولی نگریسته می‌شد. بعدها در موج معکوس کوچ این قبایل، تعداد قابل توجهی از آنان که حدود ۴۰۰ سال بعد، از نظر مذهبی با پادشاه صفوی هم آواتر از سلطان عثمانی شده بودند، از آناتولی به آذربایجان بازگشتند.

بومی‌ها و قبایل چند نفر بودند؟

چه در آذربایجان ایران و قفقاز و چه در آناتولی یعنی ترکیه کنونی، اکنون هزارسال است که این قبایل ترک زبان با مردم بومی آمیخته‌اند تا جائی که تفکیک نژادی بومیان و کوچندگان هزار سال پیش دیگر امکان پذیر نیست. البته دقیق‌ترین و مستدل‌ترین نشانه ترکیب نژادی یک شخص و یا گروه اجتماعی، ترکیب «شجره ژنتیک» آن شخص و اکثریت آن گروه است. در این مورد جدول‌های دی‌ان‌ای از چهار گوشه ترکیه و ایران معاصر نشان می‌دهند که سهم ژنتیک آسیای مرکزی در اکثریت مردم معاصر این دو کشور بسیار کم، دقیق ترش حدود ۴-۵ در صد است. در هر دو کشور، دوعنصر منطقه‌ای – ژنتیک «آسیای جنوبی» – خاورمیانه و «مدیترانه» سهم برتری برابر با بیش از ۸۰ درصد را دارند. از این نظر ترکیب نژادی ایران و ترکیه به همدیگر بسیار نزدیک‌اند (جیننی اوغلو ۲۰۰۴، خوداوغلوگیل، ۲۰۱۲، نشنل جئوگرافیک، لینک پانویس.) بنا براین روشن است که «ترک شدن» آذربایجان و آناتولی اساسا مربوط به زبان و فرهنگ است و بمراتب کمتر به تیره ونژاد مربوط می‌شود. حتی ظاهر فیزیکی اکثریت مردم ایران و ترکیه نشاندهنده غالب بودن مشخصات مردم آسیای مرکزی – آسیای شرقی نیست. با این ترتیب می‌توان گفت که در مدت کوچ‌ها و حرکات قومی قبایل ترک از سال ۱۰۰۰ تا حدودا ۱۵۰۰ بیشتر از ترکیب تباری و ژنتیک مردم بومی این دومنطقه، زبان اکثرشان بتدریج به ترکی و در آناتولی دین اکثرشان به اسلام تبدیل یافته است یعنی اکثریت مردم هویت تباری خود را حفظ کرده اما زبانشان (و در آناتولی در ضمن دینشان) به تدریج تغییر یافته است.

آنچه که روشن است این است که تعداد بومیان از مجموع افراد قبایل کوچنده بمراتب بیشتر بوده است. پروفسور کاهن (کاهن، همانجا) نسبت یک به ده یعنی برای هر ده بومی یک کوچنده را حدس زده است. او می‌نویسد: «منطقی بنظر نمی‌رسد که مثلا تصور کنیم ده‌ها هزار و یا صدها هزار نفر در آن واحد کوچ کرده‌اند.» (کاهن، همانجا.)

بطور کلی می‌توان چنین قبول کرد که بخصوص در مراحل نخستین یعنی یکی دو قرن اول این کوچ‌ها، قبایل کوچنده اغلب در دشت‌ها و روستاها سکنی می‌گزیدند و لشکریان و امیران ترک، شهرها را برای زندگی برمیگزیدند که بیشتر جمعیت بومی داشتند. برایس به نقل از مورخین ایرانی «از دو طبقه ترک‌های اوغوز» سخن می‌گوید که به فلات ایران سرازیر شده بودند: «موج نخست آنان عبارت از طوایف چوپانان و دامداران کوچنده‌ای بود که بدنبال مراتع نو بودند و موج دوم فاتحانی بودند که آمده بودند یکجا نشین شوند و حکومت کنند» (برایس، ۱۹۵۵، ص ۲۱.)

اما اگر تعداد مردم بومی با وجود طول چند صد ساله کوچ‌ها بیشتر از تعداد قبایل ترک بوده و اگر طوری که می‌دانیم مردم بومی قتل‌عام و منهدم نشده و در مجموع مکان زیست خود را هم ترک نکرده‌اند، پس زبان اکثریت چگونه عوض شده و مثلا در بیزانس از یونانی و آرامی و یا پهلوی و ارمنی به تدریج به ترکی تبدیل شده است؟

اگر این روند به تدریج و در طی قرن‌ها انجام گرفته، در کدام مناطق بیشتر و یا کمتر به چشم خورده و بیشتر و یا کمتر طول کشیده و به نتیجه رسیده است؟

قبل از همه چیز رقم دقیقی در باره جمعیت آن دوره بیزانس و یا مجموعه سرزمین‌های «ایران تاریخی» موجود نیست. تخمین اکثر تاریخ‌نویسان در حول و حوش ۴-۵ میلیون نفر برای هرکدام است که البته در مقایسه با ترکیه و ایران کوچک‌تر شده امروز نیز ناچیز جلوه می‌کند. و اما در باره تعداد اقوام ترک زبان هم که بطور لاینقطع به این دو سرزمین می‌آمده‌اند اطلاعات دقیقی موجود نیست اگرچه بعضی ارقام علی‌حده در باره کوچ بعضی اقوام روایت شده است. مثلا می‌دانیم که در ابتدای سلجوقیان «هزاران نفر» از ترک‌های اوغوز بصورت دسته‌های ۳-۴ هزار نفری به سیستان و عده دیگری به خوزستان رفته‌اند (گورون، همانجا).

به سختی می‌توان حدس زد که تعداد کل ترکانی که به ایران و آناتولی کوچ کرده‌اند چند نفر بودند. گمانه زنی دراین مورد ضمنا از آن جهت مشکل است که در اینجا موضوع بر سر یک موج مهاجرت که ۱۰-۲۰ و یا حتی ۱۰۰ سال ادامه داشته باشد نیست بلکه اگر نقطه شروع این کوچ‌ها را در اوایل قرن یازدهم م یعنی حدودا سال ۱۰۴۰ حدس بزنیم، این کوچ‌ها و ادامه آن‌ها در داخل ایران و ترکیه و یا بین ایران و ترکیه تا اواخر دوره شاه طهماسب صفوی و حتی به گفته فاروق سومر (سومر، ۱۳۷۱) تا قرن نوزدهم هم ادامه یافته است.

ولی در عین حال به قول کلود کاهن اشتباه خواهد بود اگر موضوع مهاجرت و اختلاط قومی و فرهنگی را فقط بر ارقام و تعداد افراد مبتنی کنیم. در این مورد، به گفته کاهن، ده‌ها عامل نقش بازی می‌کنند. در یک طرف این واقعیت هست که ترک‌ها حاکمین جدید و مظفر و در طرف مقابل، بومیان مغلوبین بودند و این رابطه تا اختلاط کامل همه این مردم که صدها سال طول کشیده، ادامه یافته است. این اولویت سیاسی احتمالا در رابطه با انتخاب و تغییر دین، تابع شدن غیر مسلمین به خراج و مالیات اضافی، تشویق و حتی «داوطلبی» بومیان به قبول اسلام، تغییر نام افراد و دگرگشت زبان نخست آنان به ترکی نقشی اساسی بازی کرده‌اند. بی‌شک مردم بومی برای تسهیل زندگی خود در شرایط نوین با حاکمین نو و زبان و دین جدیدشان سعی کرده‌اند خود را از نظر زبان و دین با آن‌ها منطبق کنند. موضوع تغییر دین اساسا در آناتولی مطرح بوده است در حالیکه در آذربایجان و صفحات شمال رود ارس حضور چشمگیر قبایل ترک و لشکریان ایلخانان مغول که اکثرا ترک بودند نیز به رواج ترکی بین مردم این خطه تاثیر کرده است.

احتمالا این‌ها عوامل اساسی بوده‌اند، اما جنگ‌ها، فرار و کوچ و بالاخره ازدواج ترکان با بومیان که در آن ترک زبان شدن (و در آناتولی ضمنا مسلمان شدن) خانواده‌های بومی سرعت بیشتری داشته، این روند چند صد ساله را تسریع کرده است. اما در باره اینکه دگرگشت زبان و دین اکثریت مردم چه زمانی شروع شده هم اطلاعات کامل و دقیقی نمی‌توان داد. اولین و بارزترین دلیل این ناروشنی آن است که این جریان صدها سال طول کشیده و اگرخیلی دقیق شویم، به یک معنی هنوز هم به پایان کامل خود نرسیده است. هنوز در ترکی آذری آثار زبان آذری و یا تاتی باستان به گوش می‌خورد و تا چندی پیش هنوز چند دهکده به این زبان و دیگر گونه‌های پهلوی غربی سخن می‌گفتند. در ترکیه هم هنوز بعضی‌ها هستند که بخصوص در شرایط آزادتر چند سال اخیر، داستان تغییر دین و نام اجداد خود را می‌نویسند و تعریف می‌کنند.

چه در آذربایجان و چه در ترکیه، درجه و تاریخ ترکی شدن زبان (و در ترکیه ضمنا تغییر دین) در هر منطقه فرق کرده است. در بعضی مناطق این روند سریع‌تر و در دیگر مناطق آهسته‌تر بوده است.

برای مثال سومر می‌نویسد: در دوره سلجوقیان، ترکمن‌ها بخصوص در مناطق موسوم به «آران» و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» می‌زیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن‌ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیرتر و حتی ضعیف‌تر بوده است (سومر، همانجا، ص ۴۳۰.)
بنظر می‌رسد در دوره ایلخانان مغول انتخاب تبریز و مراغه بعنوان پایتخت و تمرکز اردوهای مغول که به گفته سومر اکثرشان ترک بودند (سومر، همانجا، ص ۴۳۷- ۴۵۱) توازن زبانی تبریز، مراغه و اردبیل را هم بنفع ترکی عوض کرده است. سومرحتی می‌گوید در همین دوره «زبان مغول‌ها هم ترکی شد و آن‌ها هم ترک شدند» (همانجا.)

در رابطه با بیزانس یعنی ترکیه بعدی منابع و آثار بمراتب بیشتری در باره چند و چون دگرگشت زبان و دین مردم وجود دارد. این هم احتمالا بخاطر آن است که کتابت در بیزانس آن دوره بیشتر از ایران بوده و بعدها هم توجه پژوهشگران غربی بیشتر به بیزانس مسیحی و همسایه بوده است تا به ایران مسلمان و دور. آنچه که روشن است این است که نام «ترکیه» چیزی است که غربی‌ها ایجاد کرده برای اولین بار در اواخر قرن دوازدهم م یعنی حدودا ۵۰ سال قبل از مغول‌ها و در زمان جنگ‌های صلیبی یعنی از قرن سیزدهم به بعد استفاده نموده‌اند. اگر چه تا مدت‌ها بعد هم از نام‌های «روم»، «بلاد روم» و یا «ممالک روم» استفاده می‌شد، اما برای اولین بار در زمان جنگ‌های صلیبی «فردریک بارباروسا» از «ترکیه»
Turchia
، بمعنای «سرزمین ترکان» و یا کشوری که تحت حاکمیت ترک هاست، سخن گفته است.

از یک نگاه شاید چندان مهم هم نیست که درجه «ترک شدن» این کشور نو نام یعنی «ترکیه» در کدام منطقه چگونه بوده و چقدر طول کشیده است. مهم این است که از این تاریخ به بعد «ماهیت ترکی» آناتولی از نظر سیاسی، زبانی و فرهنگی مُهر خود را بر سرتاسر این کشور زده است، کشوری که بزودی نام عثمانی بخود گرفت و از سده بیستم به بعد با نام «جمهوری ترکیه» و با همان هویت غالب ترکی، جای مهمی در نقشه ما می‌گیرد.

وضع آذربایجان از این نظر که موضوع نه بر سر تغییر دین بلکه محدود به زبان نخست اکثریت مردم بوده، نسبتا قابل فهم‌تر ولی از سویی هم بخاطر همین ویژگی شاید در عین حال پیچیده‌تر است چرا که در طول تقریبا ۹۰۰ سال سلسله‌های ترک زبان ایران (از غزنویان تا پایان قاجاریان) سنت و حاکمیت فرهنگی زبان فارسی در مجموعه ایران نه اینکه تضعیف نشده بلکه حتی به یاری همین حاکمین اغلب ترک زبان تقویت هم یافته است.

ژان اوبن در مقاله «ترکی شدن زبان آذربایجان» که بر پایه تحلیل کتاب «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی (۱۳۵۰ م) نوشته، می‌گوید در آن تاریخ زبان مردم آذربایجان هنوز ترکی نشده بود اگرچه لغات ترکی و مغولی تاثیر روزافزونی بر زبان مردم داشته است (اوبن، ۱۹۸۹.)

به هر تقدیر ما از نمونه‌هایی مانند برخی اشعار شیخ صفی الدین اردبیلی و «رساله روحی انارجانی» و یا آثار شعرای «فهلوی گوی» آذربایجانی می‌دانیم که حد اقل تا صفویه زبان نخست مردم مخلوط بوده، اما حدودا بعد از صفویه، ترکی به زبان اکثریت تبدیل شده، اگر چه زبان غالب فرهنگ، هنر و بخصوص ادبیات در آذربایجان و بقیه ایران همچنان فارسی و زبان غالب دین، قانون و شریعت عربی باقی مانده است.

اگرچه قبایل ترک (مانند تکلو، شاملو، روملو، ذوالقدر، استاجلو، افشار) در هر دو طرف یعنی در آذربایجان و آناتولی ریشه و هویت مشترک زبانی و قومی داشتند و اگرچه آن‌ها بطور همزمان باعث تغییر زبان این دو سرزمین گشتند، اما در نهایت هر کدام تابع و حامی تحولات سیاسی و ملی کشور خود یعنی ایران و یا عثمانی بودند. در نتیجه این اقوام و قبایل با وجود خویشاوندی قومی و قبیله‌ای، در دو سوی مرز دو نقش متفاوت بازی کرده‌اند: در آناتولی و ترکیه آن‌ها همراه با قاطبه مردم سرزمین عثمانی، تعیین کننده تاریخ، سیاست، دین و زبان کشور خود بودند درحالیکه هم قومانشان در آذربایجان و دیگر نقاط ایران در بر سرکارآوردن صفویان نقشی کلیدی بازی کردند و همچنین منشاء یک زیر هویت زبان ترکی آذری در ایران شدند که بخشی از فرهنگ عمومی و رنگارنگ ایرانیان معاصر بود – و هنوز هم هست.

در نهایت هم در ایران و هم در عثمانی، بعد از آنکه این کشورها مرحله تکیه بر قبایل را پشت سر گذاشته، دولتداری خود را مستحکم کردند، نقش این قبایل هم در هر دو سوی مرز ایران و عثمانی کمرنگ‌تر و حاشیه‌ای‌تر شد.

more-e1497357658356

سال هاى ١٠٠٠ تا ١٥٠٠

1501ad2فارسی، عربی، ترکی

آخرین نقشه ای که در این نوشته ها نشان دادیم مربوط به سال ۱۰۷۱ میلادی بود – زمانی که ترکان سلجوقی وارد بیزانس شدند. در عرض کمتر از ۴۰۰ سال ترک ها بتدریج بیزانس و پایتخت آن یعنی قسطنطنیه را گرفتند و آن را با نام «استانبول» پایتخت خود کردند. این در سال ۱۴۵۳ اتفاق افتاد. بعضی ها فتح استانبول از طرف ترک های مسلمان را مهمترین حادثه قرن پانزدهم میشمارند. در قرن پانزدهم یعنی عصر کشفیات دریائی از جمله کشف آمریکا استدلال برای این مدعا کار آسانی نیست. ولی نظر به اینکه مخاطب اصلی ما فارسی زبانان هستند، میخواهیم سرگذشت زبان ها را ابتدا تا سال ۱۵۰۱ بیاوریم. علت اصلی گزینش این سال به تاریخ ایران مربوط میشود.

۱۵۰۱ میلادی، سال تاجگذاری شاه اسماعیل و آغاز سلسله صفویان است. این در عین حال ۸۵۰ سال بعد از حاکمیت اعراب و حکومت های قبایل کوچنده بود که هنوز چندان با مردم بومی نیامیخته و خود کاملا بومی نشده بودند. از این جهت آغاز سلسله صفویان به گفته برخی حتی آغاز «ایران معاصر» بشمار میرود.

در نقشه بالا به جنگ های ایران صفوی و ترکیه عثمانی هم اشاره کرده ایم که بعد از آغاز سلسه صفویان تقریبا چهل سال طول کشید و بعد از مدتی دوباره شعله ور شد. این جنگ ها به باور های دینی و حافظه تاریخی مردم هر دو کشور و سرنوشت بعدی منطقه تاثیر مهمی گذاشت. در عین حال در نتیحه این جنگ ها مرز نهاپی بین دو کشور بدنبال قرن ها دست بدست شدن بالاخره با عهدنامه قصر شیرین (۱۶۳۹) کم و بیش روشن شد و این وضع موقعیت و تحولات زبانی و فرهنگی متمایز هر دو طرف را بخصوص در مناطق بزرگ مرزی با ثبات تر نمود.

در ایران بلافاصله بعد از حمله اعراب یعنی در دوره تقریبا دویست ساله «فترت» بین فارسی میانه (پهلوی) و فارسی معاصر (دری) آثارچندانی نوشته نشد. اولین آثار فارسی معاصر که احتمالا عبارت از ترجمه تفسیر کبیر طبری و تاریخ طبری بود در قرن دهم منتشر گردید. از قرن دهم به بعد سرعت وتعداد تالیف و استنساخ (رونویسی) آثار ادبی و علمی بیشتر میشود. طبیعتا عرض اندام چهره های ماندگار ادبیات کلاسیک فارسی مانند فردوسی، مولانا جلال الدین، خیام، نظامی و یا سعدی و بعدا حافظ به استحکام و گسترش بیشتر زبان استاندارد فارسی معاصر کمک زیادی میکند. (در زبان های دیگر مانند انگلیسی و یا ایتالیائی هم نویسندگان و شعرای بزرگ مانند شکسپیر و دانته در شکل گیری این زبان ها نقشی کلیدی داشته اند.) حتی دانشمندانی مانند ابن سینا بعضی آثار علمی خود را به فارسی مینویسند اگرچه تا قرن دوازدهم و سیزدهم اکثر کتاب های فلسفی و علمی و طبیعتا دینی به عربی نوشته میشود. با این ترتیب در ایران این سده ها زبان فارسی به نقش درجه اول خود در فرهنگ و هنر، علم و ادب ادامه داد و عربی در کنار فارسی بعنوان زبان دین و فقه تدریس و تحصیل شد.

در بخش های پیش گفته بودیم که بخصوص از دوره فارسی میانه (پهلوی) به بعد، بر پایه فارسی جنوبی و ادغام آن با گونه های شرقی و غربی، گونه ای معیار و یا مشترک (پهلوی و سپس دری) به وجود آمد که بتدریج و بخصوص با آثار شعرا و نویسندگان کلاسیک غنی و فراگیر شد. در مقابل، گونه های محلی، شفاهی و منطقه ای مختلف یا آثار کمی از خود بجا گذاشته کاملا ازبین رفتند (خوارزمی، سغدی، آذری) و یا در کتابت و تحصیل تنها فارسی معیار و مشترک را بکار بردند طوری که تا سده های هفدهم و هجدهم و حتی در بعضی موارد قرن بیستم آثار چندانی به گونه های ایرانی گیلکی، تاتی، کردی، لری، بلوچی، پشتو و یا شغنانی (بدخشی) نوشته نشد. آنها همه در سطح محلی و محاوره ای به حیات خود ادامه دادند اما در کتابت اصولا فارسی را بکار بردند.

مشابه این مناسبت بین زبان معیار و گونه های محلی و منطقه ای را در مورد ترکی هم مشاهده میکنیم. نظر به اینکه زبان و یا زبان های ترکی به نسبت دیر تر پیدا شده و به کتابت گذشته اند، تا قرن های پانزدهم و شانزدهم عموما به همه گونه های آن «ترکی» گفته شد تا اینکه بتدریج با تحولات ترکی نوشتاری، نام زبان های گوناگون ترکی نیز از همدیگر متمایز شد.
از قرن یازدهم به بعد ابتدا در خان نشین قراخانیان (آسیای میانه و چین کنونی) اولین آثار کتبی این زبان مانند «دیوان لغات الترک» و «قوتادقو بیلیگ» تولید میشوند. حکام قراخانی مشوق رشد و ترقی زبان و ادب ترکی بودند اما بعد از دو قرن به سبب زوال این خان نشین و قدرت گیری سلجوقیان و سپس مغول ها فعالیت های نوشتاری دچار وقفه میشود (دانکوف، ۱۹۹۲، نسخه پی دی اف.) برعکس قراخانیان، متعاقبین غزنوی و سلجوقی آنان خود اهل خواندن و نوشتن نبودند اما در سرزمین های ایرانی زبان و ادبیات فارسی را تشویق و ترغیب نمودند. آثار ترکی در ایران این دوره بسیار کم است چرا که بگفته تورکولوگ معروف ترکیه زینب قورخماز (قورخماز، ص ۴۳۱) سلجوقیان چه در ایران و چه در آناتولی فارسی و عربی را بعنوان «زبان رسمی و دولتی» خود بکار برده اند. اما از قرن سیزدهم به بعد ترکی کتبی بتدریج در آناتولی هم بکار برده میشود. در اینجا اولین آثار ترکی جزواتی شامل ترجمه های ترکی متون دینی و تصوفی جهت ترغیب و تشویق مردم عادی به جهاد و گسترش اسلام بوده است (قورخماز، همانجا.) به دنبال این آثار اولیه، شاهد ترجمه ترکی بعضی آثار فارسی از جمله اشعاری از مولانا جلال الدین رومی و همچنین اشعار ترکی شاعر معروف متصوف یونس امره در قرن چهاردهم میشویم. با اینهمه نوع جدیدی از ترکی تبدیل به زبان رسمی ادب، هنر، دیوان و لشکر عثمانی میگردد که واژگان و سبک آن به شدت تحت تاثیر فارسی و عربی قرار داشت و برای مردم عادی امپراتوری عثمانی سنگین و سخت فهم بود. این زبان رسمی و ادبی که «ترکی عثمانی» نامیده میشود تا حدود صد سال پیش اعتبار و رسمیت داشت.

از نظر لهجه شناسی ترکی، تا سال های ۱۵۰۰ فرق چندان بزرگی بین لهجه های مختلف ترکی آذربایجان و آناتولی به چشم نمیخورد. علت اصلی این امر طبیعتا در آن است که گویشوران این زبان ریشه های مشترک زبانی و قومی داشته اند و پس از تاسیس دولت های عثمانی و صفوی و متمایز شدن دولتداری در این دوسرزمین، زبان ترکی آنها هم بتدریج متمایز و جدا شده است. زبان شاعر معروف ترک شیخ محمد فضولی بغدادی از ایل بیات هنوز نشانه زبان مشترک ترکی اوغوزی – سلجوقی حدود ۵۰۰ سال پیش بود اما به زودی در سرزمین های ایران و عثمانی برای تمایز بین این گونه ها از تعابیر «ترکی قزلباشی» و یا «ترکی عجمی» (آذربایجانی)، «ترکی رومی» (عثمانی) و «ترکی جغتائی» (اوزبکی و اویغوری قدیم) یاد میشود. دیگر لهجه های ترکی که همچون اجداد زبان های امروزی مانند قزاقی و قرقیزی بشمار میروند در آن دوره هنوز صاحب کتابت چندانی نبودند.

عربی که پیش از اسلام زبانی اصولا شفاهی بود، یکی دو قرن بعد از فتوحات اسلامی تبدیل به زبانی غنی در زمینه های ادبیات دینی، فلسفه، علوم، ادبیات، ارتش و تجارت شده بود. دانشمندان غیر عرب مانند ایرانیان و حتی برخی اسپانیائی ها که تحت تسلط اعراب زندگی میکردند، بسیاری از آثار علمی و فلسفی خود را به عربی مینوشتند تا در شرایط حاکمیت عربی و اسلامی بیشتر خوانده شود و مورد قبول قرار گیرد. این هم به نوبه خود به غنای زبان عربی می افزود. این وضع تا سده های دوازدهم و سیزدهم یعنی اواخر عباسیان برقرار بود. در همین دوره است که عالم اسلام دچار تحولات بزرگی میشود که یک نتیجه اش هم ناتوانی و بالاخره زوال خلافت عربی – اسلامی است.

در خاورمیانه، طوری که دیدیم ابتدا حکومت های محلی مانند طاهریان، سامانیان و غزنویان ایجاد میشوند که قدرت خلیفه را عملا تضعیف میکنند. کوچ و حکمرانی ترکان سلجوقی و بالاخره حملات مغول، جنگ های صلیبی های اروپائی که برای یک قرن سواحل شرقی دریای مدیترانه را تحت نظارت خود میگیرند و بالاخره برتری یافتن ترکان بر آناتولی و اکثر سرزمین های خلافت اسلامی در خاورمیانه و بخش بزرگ آفریقای شمالی، مقام عربی را در دنیای اسلام نسبت به قبل ضعیف تر میکند. در نتیجه این تحولات سیاسی گونه های محاوره ای و لهجه های محلی عربی بیش از پیش از عربی کلاسیک و «ادبی» دور میشوند تا جائیکه یک عرب زبان عراقی به سختی میتواند یک همزبان مراکشی خود را بفهمد. بعد از قرن هفدهم و هجدهم، با نفوذ روزافزون و حتی حاکمیت غربی های انگلیسی و فرانسوی زبان بر اعراب، این روند جدائی بین عربی نوشتاری و گفتاری شدید تر هم خواهد شد. با اینهمه، عربی کلاسیک که مبتنی بر زبان قران است بین مسلمانان و بخصوص اعراب موقعیت مستحکم خود را حفظ میکند چرا که مسلمانان بخاطر تکیه اصلی به قران و متون دینی در زندگی معنوی و حتی حقوقی و اجتماعی خود به متون عربی رجوع میکنند. این وضع کم و بیش در اروپا در مورد حاکمیت تقریبا بلامنازع لاتین در زندگی دینی و حتی اجتماعی مردم هم صادق است. اما برخلاف مسلمانان که همچنان بر اولویت عربی پافشاری میکنند در اروپا بخصوص با جنبش پروتستانیسم و ترجمه آلمانی انجیل در قرن شانزدهم انحصار حاکمیت زبانی لاتین (و یونانی) متزلزل میشود و این وضع شرایط را برای رشد «زبان های ملی» کشور ها فراهم تر میکند.

این را هم نمیتوان ناگفته گذاشت که در هردو کشور ایران و عثمانی و همچنین سرزمین های عربی که بعد از انحلال خلافت در بغداد گاه زیر تسلط ایرانیان و گاه ترکان بودند، تحصیل و تدریس هنوز محدود به قشری کوچک از دولتیان و روحانیان بود. تنها از اواخر قرن نوزدهم به بعد و بخصوص در قرن بیستم و بیست و یکم است که با آشنا شدن شرق مسلمان با صنعت مدرن چاپ و در عین حال تقویت دولت های مرکزی و آموزش و پرورش اجباری و مرکزی، تالیف و نشر آثار و اصولا خواندن و نوشتن کم و بیش در همه این کشور ها با سرعت جهشی رشد میکند. در استپ های قزاقستان و قرقیزستان و همچنین ترکمنستان کنونی بعد از یکجا نشین شدن تدریجی، خواندن و نوشتن در میان مردم این مناطق هم رواج می یابد. در این سرزمین ها و همچنین استپ های شمال دریای خزر که اکثر مردم ترک زبانش هنوز بصورت ایلات کوچنده زندگی میکردند، تحصیل و خواندن و نوشتن عملا موجود نبود. با قدرت یابی سیاسی و نظامی روسیه از قرن های شانزدهم و هفدهم به بعد، اکثر آنها و قبایل دیگر مانند آلان ها و اوست های هند و اروپائی بتدریج در فرهنگ و زبان روسی و یا اوکرائینی و قفقازی جذب شدند.

بقیه اوراسیا

اگر به دو نقشه سال های ۱۰۷۱ و ۱۵۰۱ نگاه کنیم خواهیم دید که در سال ۱۵۰۱ وضع زبان های اروپائی نسبت به ۵۰۰ سال پیش از آن روشن تر شده و دیگر تقریبا تابلوی زبان های اروپائی که امروز هم شاهدش هستیم بوجود آمده است.
در ابتدای این سلسله مقالات هم گفته بودیم. از انگلیسی تا آلمانی و فرانسه گرفته تا روسی و اسپانیایی، سرگذشت همه زبان های اروپائی هم مانند فارسی، عربی، ترکی و زبان های دیگر داستان چند صد ساله کوچ، نزاع، صلح و آمیزش اقوام، اختلاط لهجه ها و زبان ها، زوال بعضی زبان ها و گویش ها و پیدایش زبان ها و گویش های دیگر است.

اگر چند قرن عقب تر برویم، در قرن پنجم بدنبال عقب نشینی لشکر روم از جزایر بریتانیا، اهالی برتون انگلستان کنونی از طرف ایرلندی ها از شمال و غرب و پیکت ها از شمال جزایر بریتانیا مورد حمله قرار گرفت. اقوام ایرلندی و پیکت هم مانند برتون ها لهجه مخصوص کلتی خود را صحبت میکردند که شاخه ای از زبان های هند و اروپائی است. اما مهمتر از همه این بود که در قرن پنجم آنگل ها و ساکسون های ژرمن از شرق و جنوب، یعنی از دانمارک و آلمان شمالی کنونی به بریتانیا هجوم آوردند و بدون آنکه با مقاومت چندانی روبرو شوند در عرض یک قرن بر تمام انگلستان حاکم شدند. برتون های بومی انگلستان به ویلز و کورنوال عقب نشینی کردند و اسکات های ایرلند در اسکاتلند سکنی گزیدند.

جالب این است که رومیان زبان لاتین خود را نتوانستند در طول سه قرن بر انگلستان تحمیل کنند اما ژرمن ها این کار را در یک قرن انجام دادند. با این ترتیب زبان انگلیسی که امروزه پرجمعیت ترین و با نفوذ ترین زبان دنیاست قدمتی حد اکثر برابر با ۱۵۰۰ سال دارد. این انگلیسی نتیجه آمیزش زبان های ژرمنی آنگلی، ساکسونی و زبان های محلی کلتی جزایر بریتانیا یعنی برتونی، پیکتی، ایرلندی، ولش و اسکاتی و حتی نُرمان های فرانک بود که در اوایل هزاره دوم بریتانیا را تصرف کرده بسیاری واژگان فرانسوی را وارد آن انگلیسی مرکب نمودند. اولین متن انگلیسی کهن در قرن هفتم میلادی به خط لاتین نوشته شد. از آن سال ها تا سال های ۱۵۰۰ این انگلیسی هم مستحکم شد و هم دیگر زبان های جزایر بریتانیا یعنی اسکاتی، ولش و ایرلندی را تحت الشعاع خود قرار داد و عقب راند.

اما این انگلیسی قرن ها پیش از زبان های لاتین (رومی و یا رومانیک) فرانسه، ایتالیائی، اسپانیایی و پرتغالی زبانِ کتابت شده بود. میدانیم که ایتالیائی، فرانسه، اسپانیایی و پرتغالی وارثین زبان باستانی لاتین هستند.

اما چطور ممکن است که مثلا زبان فرانسه ۳۰۰-۴۰۰ سال و زبان ایتالیائی حتی ۵۰۰-۶۰۰ سال بعد از انگلیسی جوان تر، یعنی در قرن های دوازدهم (فرانسه) و سیزدهم و چهاردهم (ایتالیائی) بوجود میاید؟ احتمالا توضیح این معما را باید در زبان لاتین جستجو کرد که ابتدا فقط زبان شهر و منطقه روم بود اما با پیدایش امپراتوری روم ۲۷ سال قبل از میلاد برای اقلا ۵۰۰ سال تبدیل به تنها زبان رسمی و مقتدر امپراتوری گشت در حالیکه فقط یونانی در سطحی علمی و هنری- تاریخی با آن میتوانست هماوردی کند. زبان های دیگر امپراتوری اکثرا بصورت لهجه های محلی و محاوره ای آن هم فقط بصورت شفاهی و محاوره ای بکار برده میشدند.

با شروع زوال امپراتوری روم در سال های ۴۰۰ میلادی و پشت سر گذاشتن دوره موقتی حاکمیت اعراب، فرق بین لهجه های محلی لاتین هم که از لاتین کلاسیک در تلفظ و حتی واژگان متمایز میشدند، بیشتر گردید. این فرق ها با کوچ های ژرمن ها و اسلاوها به مناطق لاتین بیشتر هم شد. بزودی چنین شد که لهجه های زبان مشترک لاتین کلاسیک هرچه از همدیگر دورتر بودند برای گویشوران همدیگر سخت فهم ترشدند و بصورت «زبان های مستقل» فرانسه، ایتالیائی، پرتغالی و اسپانیایی در آمدند. در عین حال هنوز هرکدام از این زبان ها لهجه های خود را داشتند از قبیل: پرووانسی (فرانسه) و یا کاتالان و کاستیلی (اسپانیا). در اصل همه این زبان های جدید لاتین شاخه های نزدیک یک درخت بودند اما ایجاد دولت های مستقل اسپانیا، پرتغال، فرانسه و ایتالیا از طرفی زبان معیار این کشور ها را از همدیگر دورتر کرد و از طرف دیگر در داخل هر کشور لهجه های سابقا بهمدیگر نزدیک اما متمایز را بیشتر به گونه معیار و مشترک هرکشور نزدیکتر نمود. با این ترتیب مثلا پرووانسی در عمل رفته رفته به فرانسه و کاتالان به اسپانیائی استاندارد نزدیک تر گردید.

این البته قاعده مطلق نیست و استثناهای خود را دارد اما وچود یک دولت متمایز که زبان ملی را پشتیبانی کند همیشه در بقا و غنای آن زبان نقش بزرگی بازی میکند – طبیعتا بشرط آنکه این دولت بقدر کافی قدرتمند و پایدار باشد. وقتی دو دولت حتی با لهجه های بسیار نزدیک یک زبان از هم جدا شوند و مدتی نسبتا طولانی هم از این تمایز دولتی بگذرد، زبان آنها هم خواسته و یا ناخواسته، کم و یا زیاد بتدریج از همدیگر متمایز میشود. اگر انگیزه های سیاسی هم در کار باشد، در آن صورت آنها هرکدام معمولا تصور میکنند که هرقدر زبان ملی آنها از زبان خویشاوند همسایه فرق کند، هویت دولتی آنها هم قوی تر خواهد بود. از سوی دیگر وقتی در کشوری، زبانی بصورت رسمی و معیار درآمد لهجه های دیگر آن زبان بتدریج به لهجه رسمی و مشترک (و یا معیار) ملی نزدیک تر میشوند و خصوصیات و فرق های آنها با زبان معیار رفته رفته کمتر میشود. این تاثیر رسانی زبان معیار به لهجه های گوناگون آن زبان را «عامل یکسان ساز» و یا «همگون ساز» می نامند. نوع دیگری از این «همگون سازی» در مورد زبان های دیگر آن کشور هم رخ میدهد تا جائیکه زبان های دیگر چه از طریق محدودیت های دولتی و چه حتی بدون این محدودیت ها، تحت الشعاع زبان رسمی قرار میگیرند و حتی گاه ویژگی های خود را ازدست میدهند و عملا از بین میروند. طبیعتا تحصیل، تعداد متکلمین، اشتغال و همچنین درجه اعتبار بین المللی هم به این روند کمک میکند و لهجه ها و زبان های کوچک تر را ضعیف تر میکند. همچنین روشن است که لهجه ها بیشتر در شهر های کوچک و روستا ها رواج دارند ومردم هر چه شهری تر و تحصیل کرده تر باشند بیشتر به زبان مشترک و معیار تمایل نشان میدهند.

این دو روند (۱) جدا و متمایز شدن گونه های دولتی یک زیرگروه زبانی از همدیگر از سوئی و (۲) انطباق یافتن هرچه بیشتر لهجه ها و گونه های محلی با زبان معیار و مشترک خود از سوی دیگر، تقریبا در همه کشور ها و گروه های و زیرگروه های زبانی مشاهده میشود. البته هر کشور و زبان معیار و مشترک آن هم ویژگی های خود را داشته و دارد.

آلمانی که امروز میشناسیم تا ۱۵۰۰ سال قبل اصولا عبارت از لهجه های مختلف ژرمنی بود. زبان های انگلیسی، آلمانی، سوئدی، نروژی، ایسلندی، داچ (هلندی) و دانمارکی از اختلاط و آمیزش این لهجه های مختلف ژرمنی بوجود آمده و هرکدام از آنها وابسته به شرایط و تحولات تاریخی، سیاسی و قومی خود به نقطه امروزی تحول خود رسیده است. تاریخ اولین نمونه های مکتوب آلمانی و دیگر زبان های خویشاوند ژرمنی باستان مربوط به قرن های ششم تا نهم است. اگر به نقشه بالا یعنی وضع سال ۱۵۰۱ نگاه کنیم خواهیم دید که در این دوره زبان های ژرمنی (آلمانی، انگلیسی، دانمارکی، سوئدی، نروژی، دانمارکی و داچ) تا حد معینی از همدیگر مستقل شده اند. به درجه ای کمتر همین را میتوان در مورد زبان های لاتین فرانسه، ایتالیائی، اسپانیایی و پرتغالی هم گفت اگرچه طوری که گفته شد تمایز بین زبان های لاتین چند قرن دیر تر از زبان های ژرمنی بوده است. از نظر گونه ها و یا لهجه های داخلی آلمانی مانند آلمانی اتریشی و بخصوص سوئیسی (زوریخی) جالب است که اگرچه این گونه ها (و بخصوص سوئیسی) از گونه استاندارد شمال آلمان بسیار فرق میکند اما از نظر خود آلمانی ها و سوئیسی ها باز آلمانی محسوب میشود.

زیر گروه مهم سوم عبارت از زبان های اسلاوی و بزرگترین زبان این زیر گروه زبان روسی است. اما اگر با اسامی امروزه شان بگوئیم لخی (لهستانی)، اوکرائینی، بلاروسی، چکی، اسلوواکی، اسلووانی، صربی، کرواتی و بلغاری و ده ها زبان کوچکتر دیگر هم از این زیر گروه هستند. زبان های زیر گروه اسلاوی هم مانند زبان های زیر گروه های دیگر به همدیگر به مراتب شبیه تر هستند تا به زبان های زیر گروه های دیگر یعنی مثلا شباهت بین آلمانی و دانمارکی نسبت به آلمانی و فرانسوی بیشتر است. اولین آثار زبان مفروض «پروتو اسلاوی» یعنی باصطلاح ریشه مفروض همه زبان های اسلاوی مربوط به متون دینی قرن نهم و دهم میشود که به آثار «کلیسای اسلاونی باستان» معروف شده است. اما طوری که در نقشه بالا می بینیم، برعکس زبان های ژرمنی و حتی لاتین تا هزاره دوم میلادی تفکیک چندانی بین زبان های اسلاوی نشده بود. تا قرن چهاردهم اجداد روس های مدرن که در «دولت روس کی یف» (به اوکرائینی «کیف» واقع در اوکرائین کنونی) به سربرده خود را «روس» می نامیدند و به زبان اسلاونی باستان سخن میگفتند. بعد از تهاجم مغول ها در قرن سیزدهم زبان مردم مغلوب اسلاو اساسا اسلاوی باقی میماند اما در زمینه لشکر و تجارت واژگان ترکی و مغولی وارد اسلاوی (روسی بعد) میشود. بعد از قرن های پانزدهم و شانزدهم تمایز های زبانی مانند روسی، لهستانی و دیگر زبان های غربی اسلاوی مانند چکی بوجود میاید و بالاخره لهجه هائی مانند بلاروس و اوکرائینی از روسی متمایزتر میشوند.

در بالا به نمونه آلمانی استاندارد و آلمانی سوئیسی و همچنین روسی استاندارد- بلاروسی و یا چکی- اسلوواکی اشاره کردیم. این مقایسه ها نشان میدهند که در تعیین راه تحول یک زبان نه فقط وجود یک دولت مجزا و متمایز بلکه اراده مردم متکلم هر زبان و یا لهجه هم تعیین میکند که آیا این و یا آن گونه زبان بصورت زبانی مستقل تکامل می یابد و یا همچون لهجه و تابعی از زبان بزرگتر و باصطلاح «مادر» میماند. شاید درک زبان محلی یک زوریخی (بخصوص اگر روستائی باشد) برای یک آلمانی تحصیل کرده خیلی مشکل تر از تفاهم بین یک چکی و یک اسلوواکی زبان است. اما چکی و اسلوواکی (و یا روسی و بلاروسی) بخاطر ملاحظات سیاسی (بخصوص در دهه های اخیر) زبان های مستقل حساب میشوند در حالیکه آلمانی سوئیسی را اکثریت آلمانی ها و سوئیسی ها لهجه محلی و محاوره ای آلمانی حساب میکنند.

more-e1497357658356

۵۰۰ سال پیش تاکنون

اولین کتاب چاپی فارسی: «داستان مسیح» به لاتین و فارسی چاپ 1639 در لایدن هلند
اولین کتاب چاپی فارسی: «داستان مسیح» به لاتین و فارسی چاپ 1639 در لایدن هلند

درک تحولات زبانی در ۵۰۰ و خرده‌ای سال گذشته برای ما امروزی‌ها آسان‌تر از درک ده هزار سال گذشته است.

طبیعتا اولین چیزی که از نیمه دوم هزاره دوم یعنی بین سال‌های ۱۵۰۰ و ۲۰۰۰ به ذهن اغلب ما می‌رسد شروع تاریخ معاصر در اروپا، عصر انقلاب صنعتی، رنسانس، روشنگری، جدایی دین از دولت، سفرهای اکتشافی دریایی و البته کشف آمریکاست.

از نقطه نظر زبان آنچه که بیش از همه و برای همه زبان‌ها اهمیت دارد پیدایش صنعت مدرن و مکانیزه شده چاپ است که حدودا پانصد سال پیش ابتدا در اروپا و سپس در همه دنیا رایج شد و کار خواندن و نوشتن را سریع‌تر، اتوماتیک‌تر، پرمحصول‌تر و بالاخره در قرن بیستم «دیجیتالی» کرد.

صنعت چاپ ۳۰۰-۴۰۰ سال بعد از اختراعش به کشور‌های ما در خاورمیانه هم رسید و عملا در قرن بیستم بطور وسیع مورد استفاده قرار گرفت.

اما شرق نه فقط از نگاه صنعت چاپ، بلکه اکثر جهات دیگر که در بالا شمردیم از اروپا عقب ماند. ۵۰۰ سال اخیر از نظر سیاسی، نظامی و علمی- تکنولوژی دوره حکمرانی غرب بر شرق بود.

از نگاه زبان‌های غربی ۵۰۰ سال اخیر دوره تحکیم و غنای این زبان‌ها بود. بعضی از زبان‌های غربی مانند ایتالیایی و یا زبان‌های کوچکتری مانند چکی و استونیایی اصولا در همین ۵۰۰ سال اخیر رشد و نمو کردند.

به موازات پیشرفت علم و تکنولوژی در غرب، انتشارات درسی، علمی، فلسفی، تاریخی و ادبی هم بیشتر و عمیق‌تر شد. در بسیاری کشور‌های غربی، کار نویسندگان، شعرا و اندیشمندان برجسته‌ای مانند دانته، شکسپیر، مولیر یا گوته راهگشای زبان‌ها و ادبیات غربی گشت. شرق مسلمان این تجربه را در دو سه قرن نخست هزاره دوم میلادی کرده بود. اما جالب است که دوره فردوسی، مولانا جلال الدین و حافظ و یا ابن سینا، رازی و بیرونی دیگر در شرق ادامه نیافت.

حالا نگاهی به سرزمین‌های مقابل اروپا در شرق بکنیم. ۵۰۰ سال مورد نظر ما در استپ‌های اوراسیا چگونه گذشت؟

در این دوره متصرفات سابق چنگیزی در فرارود و آسیای میانه، شمال شرق و غرب دریای خزر و دریای سیاه در حال فروپاشى و هرج و مرجی بدوی بود. نوادگان امیران مغول و ترک در کشاکشی جدی بر سر تقسیم باقیمانده میراث امپراتوری چنگیزی بودند. همه جا خان‌های بزرگ و یا کوچک حکم می‌راندند. از قزیل اوردا و کریمه تا قازان، آستراخان، سیبری و خان نشین ازبک، خان‌های مختلف که قبایلشان کاملا یکجا نشین نشده بودند، در حال تبانی و یا جنگ و ستیز با همدیگر قرار داشتند. برای حفظ خود، آنها‌ گاه تحت‌الحمایه روسیه نوپا و‌گاه دست نشانده عثمانی می‌شدند. بعضی از آن‌ها موفق می‌شدند اقلا برای مدت معینی حاکمیتی نسبتا با ثبات به وحود بیاورند و بعضی‌ها در طوایف و قبایل دیگر حل می‌شدند. بعضی از ملت‌های کنونی آسیای مرکزی مانند قزاق‌ها شروع دولتداری خود را از این دوره می‌دانند. قرقیز‌ها هم که تحولاتی مخصوص به خود از سر گذرانده بودند و مشترکات بسیاری با قزاق‌ها داشتند دارای حاکمیت‌های ایلی خود بودند.

در این میان یکی از خان‌های آسیای میانه بنام شیبک خان ازبک معروف به محمد خان شیبانی توانست طوایف وابسته به خود را متحد کرده از سیبری به سرزمین ازبکستان کنونی بیاورد و در آنجا با پایان دادن به باقیمانده حاکمیت تیموری حکومتی نسبتا با ثبات و یکجا نشین تاسیس کند.

این‌‌ همان شیبک خان بود که مسلمان سنى مذهب شده بود و در همدستى با سلاطین عثمانى که در غرب بر ضد ایرانیان صفوى می‌جنگیدند، جبهه شرقى جنگ با صفویان را باز کرده بود. خان نشین شیبانی ابتدای دولتداری ازبک‌ها و آغاز ادبیات جغتایی- ازبکی محسوب می‌شود. شیبک خان که از نوادگان چنگیز بود مانند تیمورعملا ترک زبان شده بود اما زبان رسمى دربار شیبانی فارسى بود اگرچه ترکى جغتائى (ازبکى قدیم) نیز به تدریج زبان دربار و شعر و ادب می‌شد. شاعر معروف علیشیر نوائى هروى که از ادیبان و نخبگان دوره تیموریان بود، در این دوره زیست. اما نوایی با خان نشین شیبانی کاری نداشت. حتی برعکس، نوایی جزو ادیبان دوره سلطان حسین بایقرا از نوادگان تیمور بود که از طرف شیبک خان سرنگون گردید. او با اشعار ازبکى- اویغورى و فارسى خود همراه با هم عصرش محمد فضولى بغدادى بنیانگذار شعر و ادب ترکى شناخته می‌شود – یکی ترکی قپچاقی-قالموقی و یا شرقی و دیگری ترکی اوغوزی و یا غربی. همزمان، یکی دیگر از خان‌های تیموری که از شیبانی شکست خورده بود با سربازان خود به هندوستان گریخت و در آنجا حکومت ترکى – مغولی – هندی گورکانیان («موغال») را تشکیل داد. زبان و ادبیات سلطنت گورکانیان هم فارسى بود.

این هرج و مرج در استپ‌های شمالی تا قرن نوزدهم ادامه پیدا کرد. در این قرن روسیه با جنگ‌های علیحده علیه خان‌نشین‌ها و ایران قاجار، تقریبا تمام آسیای میانه و قفقاز را تصرف کرد. از آن دوره به بعد حاکمیت روسیه و سپس شوروی شروع می‌شود. جالب است که حتی در قرن نوزدهم حکومت کوچکی که از خان نشین وسیع شیبانی باقی مانده بود با نام «خان نشین بخارا» به حیات خود ادامه داد اما با حاکمیت شوروی مانند دیگر خان‌نشین‌ها سقوط نمود. سقوط خان‌نشین‌های مرو در شرق و گنجه، قره باغ، دربند، ایروان، تفلیس، نخجوان و شیروان در قفقاز ضمنا پایان رسمی حاکمیت ایران بر این مناطق نیز بود اگرچه ایران عملا دیگر کنترل چندانی بر اکثر آن‌ها نداشت.

دردوره شوروی در آسیای میانه و قفقاز به صورتی مصنوعی مرزهایی «قومی» بین جمهوری‌های جدید شوروی کشیده شد. با تصمیم مرکز یعنی مسکو به هرکدام از این جمهوری‌ها عنوان ملت و زبان مخصوص به خود با حروف، الفبا، واژگان و تاریخ نویسی متمایزی داده شد. لهجه‌های محلی یک‌شبه تبدیل به «زبان ملی» با الفبا، دستور زبان و قواعد مخصوص بخود و متمایز از دیگر گونه‌های ترکی شدند.

عموما تلاش می‌شد زبان‌های ترکی از همدیگر متفاوت و از ترکی‌های ایران و ترکیه کاملا متفاوت نشان داده شوند. ملت‌سازی و تاریخ نویسی شتابزده بیشک عواقبی هم داشت. در هر جمهوری چند «جزیره خاکی» (آنکلاو) متعلق به جمهوری‌ها و ملت‌های نوین همسایه نهاده شد که پیوسته سرچشمه اختلافات شد. قوم قراقالپاق که همیشه بخشی از قزاق‌ها به حساب می‌آمد و زبانش هم شباهت بسیاری به قزاقی داشت بخشی از ازبکستان شد. قرقیزستان امروزی ابتدا «قزاقستان» نامیده شد و به قزاقستان امروزی نام «قارا قرقیزستان» («قرقیزستان سیاه») داده شد. در ازبکستان لهجه شمال این منطقه که تابع قوانین «هماهنگی مصوت»‌ها نبود بی‌آنکه دلیلش روشن باشد بصورت زبان، تلفظ و املای معیار و دولتی در آمد.

بعضی‌ها گفته‌اند که نیت مسکو از این اقدامات اساسا ایجاد اختلاف و دشمنی بین جمهوری‌ها و پاشیدن تخم جدایی کامل فرهنگی آن‌ها از ایران و ترکیه بود. اما احتمالا بی‌اطلاعی و یا سهل انگاری رهبری شوروی هم نقشی در این بی‌نظمی بازی می‌کرد.

همین اتفاق با زبان فارسی تاجیکی هم افتاد. لهجه و تلفظ محلی منطقه تبدیل به فرهنگ لغات و قواعد دستوری فارسی این منطقه شد که هنوز هم پا برجاست. در پنج کشور ترکی زبان آذربایجان، ازبکستان، ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان و همچنین تاجیکستان ایرانی زبان، الفبای رسمی در عرض ۷۰ سال سه بار تغییر یافت. به موازات همه این تحولات، اگرچه زبان‌های جدید این جمهوری‌ها مقام «رسمی» یافته و دیگر در مدارس تدریس می‌شدند، زبان واقعی خود این جمهوری‌ها و سرتاسر شوروی که وسیله موفقیت و پیشرفت اجتماعی شمرده می‌شد، روسی بود.

بعد از یک مرحله کوتاه تغییر الفبا از عربی- فارسی به لاتین در سال‌های ۱۹۲۰، این ملت‌های نوین بزودی ناچار به قبول الفبای روسی با اشارات و علامات دیگری شدند. فرهنگ لغات این زبان‌ها پر از واژگان و اصطلاحات روسی گردید. این هم تاحدی قابل فهم بود چرا که این زبان‌ها در آن دوره تاریخی صاحب واژگان مناسب برای زمینه‌های تخصصی علمی و تکنولوژیک و زندگی معاصر اجتماعی و اداری نبودند. بعد از سقوط شوروی در اوایل سال‌های ۱۹۹۰، الفبای آذربایجان، ترکمنستان و ازبکستان باز تغییر یافت و این بار لاتین شد. همه این تغییرات باعث بی‌نظمی و قطع تداوم فرهنگی در کشور‌های نوپایی شد که دولتداری و زبان ادبیشان بسیار جوان و بی‌تجربه بود اگرچه در این دوره سواد خواندن و نوشتن، نشر آثار علمی و ادبی و تحصیل پایه به زبان‌های رسمی نو در این سرزمین‌ها باعث رشد فرهنگی شد.

در آسیای صغیر و خاورمیانه‌ی این دوره شاهد صعود امپراتوری عثمانی هستیم که به غیر از تصرفات خلافت عباسی، در دوره اوج خود بخش اعظم بالکان و قسمتی از اروپای مرکزی را هم به بنیه خود الحاق می‌کند. اما امپراتوری عثمانی مدلی از امپراتوری‌های پیشامدرن بود که تکیه‌گاه تولید صنعتی، پیشرفت اجتماعی، علمی و تکنولوژیک نداشت و حتی تا قرن بیستم اساسا بر جامعه‌ای دهقانی استوار بود. از سوی دیگر اروپا به سوی ملت- دولت‌های جداگانه و منسجم می‌رفت و حتی توان اتریش ِ صنعتی، برای حفظ سرزمین‌های کنونی مجارستان، چک و یا اسلوواکی همسایه و مسیحی در امپراتوری «هابسبورگ» کافی نبود.

با اینهمه قرن بیستم برای هر سه زبان منطقه نزدیک ما یعنی فارسی، ترکی و عربی شکوفایی زبان، چاپ، خواندن و نوشتن و مستحکم‌تر شدن زبان مشترک و معیار، یعنی هر سه زبان رسمی و نوشتاری را به همراه آورد. این دوره برای ایران، ترکیه، افغانستان و کشور‌های نو استقلال عربی که بدنبال فروپاشی امپراتوری عثمانی در اوایل قرن بیستم مستقل شدند و همچنین کشور‌های آسیای میانه و قفقاز که در ترکیب اتحاد شوروی بصورت جمهوری‌های شوروی درآمدند دوره افزایش سواد، نشر کتاب و مطبوعات و آموزش زبان رسمی و مشترک کشور بود. تعداد کتاب‌ها و مطبوعاتی که در هرکدام از کشور‌های منطقه نزدیک ما در سده بیستم چاپ و پخش شد احتمالا از مجموع آنچه که در ۱۰۰۰ سال قبل از آن بچاپ رسیده و خوانده شده بود بمراتب بیشتر است. حتی از نویسندگان این منطقه نجیب محفوظ از مصر و اورهان پاموک (اورخان پاموق) از ترکیه در قرن بیستم جایزه ادبی نوبل را گرفتند.

در ترکیه نیز الفبا بعد از اعلان جمهوری در سال ۱۹۲۳ به لاتین تغییر یافت و سیاست «پاک کاری» ترکی از واژگان، اصطلاحات و تاثیرات فارسی و عربی در پیش گرفته شد که مجموعا به بیگانگی نسل‌های جوان از میراث ادبی و فرهنگی خود منجر شد. ایران و کشورهای عربی از مدل ترکیه در تغییر الفبا و «پاک کاری» زبان پیروی نکردند. اما مجموعا در اکثر کشور‌های منطقه و از جمله ترکیه، ایران و کشور‌های عربی کوشش‌های انطباق این زبان‌ها به واژگان علمی، اجتماعی و تکنیکی مدرن موفقیت آمیز بود.

more-e1497357658356

گاهشمار تاریخ زبان ها

dominos200 هزار تا 40 هزار سال ق م
پیدایش زبان در میان انسان های اولیه

40 هزار تا 9000 سال ق م
حاکمیت انسان بر زبان و نوشتار تصویری

8000 ق م
آغاز کشاورزی در خاورمیانه

3000 ق م
آغاز نظام نوشتاری: خط میخی سومری

1000-3000 ق م
گسترش زبان های بانتو در نیمه جنوبی آفریقا

2900 ق م تا 400 م
کاربرد هیروگلیف ها در مصر

1350 ق م تا کنون
کاربرد نوشتار چینی

800 ق م تا کنون
خط و الفبای یونانی

700 ق م تا 300 ق م
اوج فرهنگ یونانی در دوره باستان

300-520 ق م اولین سنگ نوشته های فارسی باستان

قرن دوم ق م
اولین لوحه به پارتی میانه (پهلوی) از دوره مهرداد (میتریداتس) یکم

600 ق م تا کنون کاربرد الفبای لاتین در روم و سپس در اروپا و دنیا

300 ق م تا 400 میلادی
لاتین زبان گفتاری ایتالیا و کشور های همجوار آن میشود

200 ق م تا کنون
استاندارد شدن زبان نوشتاری چینی

100 ق م تا 100 میلادی
اوج فرهنگ رومی و زبان لاتین کلاسیک

قرن پنجم میلادی
اولین سنگ نوشته های فارسی میانه (پهلوی) متعلق به اردشیر یکم
هجوم آنگل ها و ساکسون ها به بریتانیا

قرن ششم میلادی
اولین متون پهلوی (سرود های پهلوی) ترجمه از سریانی، تحریر روی کاغذ
ایجاد الفبای عربی
نظام نوشتاری کره ای با الهام از چینی

قرن هفتم میلادی
اولین متون انگلیسی با الفبای لاتین

750-640 میلادی
فتوحات اعراب و گسترش اسلام در خاورمیانه، ایران و آفریقا

650-1250 میلادی
عربی شدن زبان عراق، سوریه، لبنان، مصر و آفریقای شمالی

650 تا کنون
عربی در کشور های اسلامی نقش لاتین در اروپای مسیحی تا قرن نوزدهم را بازی میکند

1800-700 میلادی لاتین در اروپا زبان غیر بومی دین، تحصیل و فرهنگ است

قرن هشتم میلادی
اولین سنگنوشته های ترکی (اورخون و یئنی سئی مغولستان)

قرن نهم میلادی
متون دینی مانوی در اسناد یافته شده در تورفان واقع در سین کیانگ چین به سغدی، پارتی، سکائی و ترکی اویغوری
تولد رودکی

1900-900 میلادی
فارسی زبان شعر و ادب کشور های اسلامی غیر عرب است

899-879 میلادی
ایجاد انگلیسی استاندارد نوشتاری

قرن 10 میلادی
اولین آثار به فارسی معاصر (نو): ترجمه تفسیر کبیر طبری و ترجمه تاریخ طبری
تولد فردوسی ایجاد نظام نوشتاری ژاپنی با الهام از نوشتار چینی و دیگر الفبا ها

1066 میلادی
بدنبال هجوم های نورمان ها، فرانسه زبان رسمی بریتانیاست

قرن 11 میلادی
اولین آثار ترکی: دیوان لغات الترک و قوتادقو بیلیگ (دولت قراخانیان، آسیای میانه)

قرن 11 تا 16 میلادی
تغییر زبان آذربایجان و بیزانس به ترکی

قرن 12 میلادی
ایجاد زبان های نوشتاری فرانسه و پرووانسی
تولد نظامی گنجوی

قرن 13 میلادی
تولد مولانا جلال الدین بلخی (رومی)
ایجاد زبان های نوشتاری فرانسه و پرووانسی

قرن 13–14 میلادی
اولین نسخ خطی ترکان در آناتولی: قران کریم، اشعار مولانا جلال الدین و یونس امره
ایجاد زبان نوشتاری ایتالیائی
تولد حافظ شیرازی
تولد دانته آلیگیری

قرن 15 میلادی
انگلیسی در بریتانیا زبان رسمی نوشتاری است. فرانسه در بریتانیا جنبه رسمی ندارد.
تولد محمد فضولی تولد علیشیر نوائی

قرن 15 تا 18
کشف آمریکا، مهاجرت ها به «دنیای نو»، حمل برده های آفریقائی برای کار، تغییر زبان قاره نو به انگلیسی، فرانسه، اسپانیائی و پرتغالی

قرن 16 میلادی
اولین کتاب فارسی به چاپ باسمه ای (در استانبول): زبور به ترجمه داود بن طاووس به خط عبری
تولد شکسپیر
تولد سروانتس

قرن 17 میلادی
اولین کتاب چاپی فارسی: «داستان مسیح» به لاتین و فارسی چاپ 1639 در لایدن هلند،
اولین کتاب چاپی ارمنی در ایران: کتاب دعا، چاپ کلیسای وانک جلفای اصفهان داچ (هلندی )
در جنوب آفریقا، پیدایش زبان آفریقانس
فرانسه زبان بین المللی در اروپا میشود
تولد مولیر

قرن 18 میلادی
گسترش انگلیسی در استرالیا و زلاند نو
اولین کتاب چاپی به ترکی: وانقولو لغتی (استانبول)

قرن 19 میلادی
اولین کتاب های چاپی فارسی در ایران: رساله آبله کوبی (ترجمه از انگلیسی) و رساله جهادیه قائم مقام فراهانی
انگلیسی زبان اصلی در مستعمرات و بسیاری کشور های دیگر میشود
آلمانی زبان بین المللی میشود
در نروژ دو گونه نروژی جایگزین زبان دانمارکی میشود

قرن بیستم تا کنون
نفوذ روسیه و سپس شوروی در آسیای میانه، قفقاز و اروپای شرقی، روسی بخصوص در سرزمین های سابق روسیه و شوروی نخستین زبان خارجی است
انگلیسی اولین زبان بین المللی دنیاست

more-e1497357658356

منابع

books

آموزگار، ژاله و تفضلی، احمد: زبان پهلوی، ادبیات و دستور آن، تهران 1380، ص ۱۳-۱۴

Aubin, Jean: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989
خلاصه فارسی رساله ژان اوبن در این مقاله: جوادی، عباس: صفوه الصفا و زبان باستان آذربایجان (2012)، در تارنمای چشم انداز

Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015

Boeschoten, Hendrik: The Speakers of Turkic Languages; in: Johanson, Lars and Csato, Eva A.: The Turkic Languages, Routledge, New York, 2006

Brice, W. C.: The Turkish Colonization of Anatolia; in: Bulletin of the John Rylands Library, 38:1, pp. 18-44, London 1955, PDF

Cahen, Claude: Pre-Ottoman Turkey: A General Survey of the Material and Spiritual Culture and History, c. 1071-1330
ترجمه ترکی: Cahen, Claude: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2002

Cinnioğlu, Cengiz, et al: Human Genetics: Excavating Y-chromosome haplotype strata in Anatolia, Volume 114, Issue 2, pp 127-148, January 2004

Comrie, Bernard, et al: The Atlas of Languages: The Origin and Development of Languages Throughout the World, London, New York 1996

Dankoff, Robert: Qarakhanid Literature and the Beginnings of Turco-Islamic Culture, in: Paksoy, Hasan B. (ed.): Central Asian Monuments, Istanbul 1992, pp. 73-80

Ethnologue, Languages of the World,Website

Frye, Richard N.:History of Persian Language in the East, PDF

Giacalone, Anna and Ramat, Paolo: The Indo-European Languages; New York 1998

Gürün, Kamuran: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984

Hodoğlugil, Uğur and Mahley, Robert W: Turkish Population Structure and Genetic Ancestry Reveal Relatedness among Eurasian Populations, Annals of Human Genetics, 2012

Janson, Tore: The History of Languages; Oxford Textbooks in Linguistics, Oxford (UK) 2012

Korkmaz, Zeynep: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri, in: Türk Dili Üzerine Araştırmalar, C.1, TDK Yay.:629, Ankara 1995

لازار، ژیلبر(ترجمه منوچهر مرتضوی): لهجه شناسی زبان فارسی از روی متون سده دهم و یازدهم میلادی، نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، ۱۳۴۰، شماره ۵۷، نسخه پی دی اف

Lazar, Gilbert: The Origins of Literary Persian, Foundation of Iranian Studies, 1993

McEvedy, Colin: The New Penguin Atlas of Medieval History; London 1992

McEvedy, Colin: The New Penguin Atlas of Ancient History; London 2002

مسکوب، شاهرخ: ملیت و زبان، پاریس مهرماه ۱۳۶۸

National Geographic: Your Regional Ancestry, Reference Populations

National Geographic News: Languages Racing to Extinction in 5 Global “Hotspots,” Website

Ortaylı, İlber: Türklerin Tarihi, İstanbul 2015

Pagel, Marc: Ultraconserved Words Point to Deep Language Ancestry Across Eurasia, in: Proceedings of National Academy of Sciences of the United States of America, 2012, Website

Pagel, Marc: How Language Transferred Humanity, VIDEO

Perry, John R.: New Persian: Expansion, Standardization, and Inclusivity,” in: Brian Spooner and William Hanaway, eds.: Literacy in the Persianate World: Writing and the Social Order, Museum Publications, Philadelphia, 2012, 70-94, PDF

Plutarch: The Life of Themistocles, 5-29

رئیس نیا، رحیم: دگرگشت زبان در آذربایجان، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، جلد دوم، ص ۸۸۲-۹۰۶، تهران ۱۳۷۰

Sadeghi, Ali Ashraf: Arabic Elements in Persian, Encyclopedia Iranica, vol. 2, 1986

Schmitt, Rüdiger: Sprachzeugnisse alt- und mittel iranischer Sprachen aus Afghanistan, in: Indogermanica et Caucasica. Festschrift für Karl Horst Schmidt, Berlin/New York 1994, 168-196

Sims-Williams, Nicholas: Iranian Languages; in: Giacalone, Anna and Ramat, Paolo: The Indo-European Languages; New York 1998

سومر، فاروق: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران ۱۳۷۱
اصل ترکی: Sümer, Faruk: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1999

سومر، فاروق: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان ایران، مجله موسسه تاریخ ترک، آنکارا، جلد 21، شماره 83، ژوئیه 1957، ترجمه، تلخیص و حواشی عباس جوادی، تارنمای چشم انداز
Sümer, Faruk: Azerbaycan’ın Türkleşmesine Umumi Bir Bakış, TTK Belleten, c. 21. s. 83, Temmuz 1957, PDF

Yarshater, Ehsan: The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopedia Iranica Online, 2011

(پایان)

ادبیات اسلامی در آذربایجان شوروی

Central Asian Survey
عباس جوادی – آنچه که میخوانید یکی دو پاراگراف از نوشته من از سال 1990 در مجله «مطالعات آسیای مرکزی» (ش 1، ص 97-103، 1990) چاپ آکسفورد بریتانیاست. این نوشته
Glasnost and Soviet Azerbaijani Literature
(متن پی دی اف مقاله در اینجا، به انگلیسی) خلاصه یک سخنرانی در چهاردهمین کنگره شرق شناسان آلمان از 26-30 سپتامبر 1988 است. در این نوشته من سعی کرده ام نشان دهم که برسر کار آمدن میخائیل گورباچوف  در اتحاد شوروی (1985) و شروع سیاست «گلاسنوست» («آشکار گرائی») او چه تاثیراتی بر ادبیات جمهوری شوروی آذربایجان گذاشت. خلاصه کلام من در این مقاله و آن سخنرانی این بود که آذربایجان و کشور های آسیای مرکزی اولا در جریان اعاده حیثیت به نویسندگان و آثار ممنوع دوره شوروی «دیر جنبیدند» و ثانیا وقتی بتدریج شروع به نشر آثار بعضی قربانیان سانسور و سرکوب نمودند این کار را با احتیاط زیاد و رعایت سیاست حزبی انجام دادند. برای مطالعه نمونه های دقیق میتوانید به متن انگلیسی مقاله مراجعه کنید. در اینجا فقط به اشاره آن مقاله به مانعه ها در راه چاپ و پخش ادبیات دینی (یعنی اسلامی) در آذربایجان شوروی که برای خوانندگان ایرانی آشناتر است، اکتفا میکنم:

در جمهوری شوروی آذربایجان نه در گذشته به نشر و پخش ادبیات دینی اسلامی اجازه داده میشد و نه در شرایط «آشکار گرائی» (گلاسنوست) آقای گورباچوف چنین امکاناتی فراهم شد، در حالیکه این نوع ادبیات چه در جنوب و چه در شمال رود ارس تا تاسیس جمهوری آذربایجان در سال 1920 اهمیت بسیاری در ادبیات داشته و در آذربایجان ایران همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است. در آثار شعرا و نویسندگان برجسته ای از قبیل نسیمی (1369-1417) ، فضولی (1498-1556) صراف (؟-1907)  شهریار (1906-1988) و بسیاری شاعران دیگر آذربایجان موضوعاتی از قبیل تصوف، زندگی پیامبر، امام نخست شیعیان علی ابن ابیطالب و همچنین شهادت امام حسین ابن علی مقام ویژه ای داشته اند. بعضی از آثار مهم این شاعران مختص این موضوعات  اند و دیگران بطور ضمنی در باره این موضوع ها قلم فرسائی کرده اند. در طول تاریخ جمهوری شوروی آذربایجان حتی یکی از این آثار هم چاپ و منتشر نشد و در اختیار مردم قرار نگرفت.

قرآن که قبل از انقلاب با تفسیری فوق العاده جالب دو بار به ترکی آذربایجانی ترجمه و چاپ شده بود، در زمان شوروی دیگر چاپ نشد. در نوامبر 1986، آقای گورباچوف در یک سخنرانی در تاشکنت، پایتخت اوزبکستان، مردم را به «مبارزه قطعی و بی مهابا علیه همه پدیده های دینی» و «افزایش تبلیغات ضد خداپرستی» (آتئیستی) دعوت نمود. با اینهمه، حکومت شوروی هزارمین سالگرد مسیحیت در روسیه را هم از نظر تبلیغاتی و هم با کمک مالی پشتیبانی نمود و رسانه های شوروی یکصدا در باره «نقش مثبت کلیسای ارتدکس در جامعه» خبر و گزارش دادند. انجیل ابتدا در 100 هزار و سپس در 500 هزار نسخه چاپ شد و حتی نسخه های بیشتری هم از خارج وارد گردید. برعکس، چاپ و پخش ادبیات دینی به ترکی آذری در جامعه آذربایجان شوروی حتی مورد سوال و بحث هم قرار نمیگیرد. قرآن آخرین بار در شوروی با تیراژ محدودی در شهر قازان (تاتارستان) آن هم به عربی چاپ شد که در میان مسلمانان شوروی کمتر کسی آنرا میتواند بخواند و بفهمد. این هم حدود و ثغور «اشکار گرائی» را در عمل نشان میدهد و در عین حال این نکته را فاش میکند که در این «مبارزه» که میخائیل گورباچوف خواهان آنست، کدام طرف ضرر بیشتری را خواهد دید.

در ضمن بخوانید: 

ادبیات عاشورائی به ترکی آذری

نامه ساعدی از پاریس

نامه ساعدی از پاریس بعد از فرار از ایران
نامه ساعدی از پاریس بعد از فرار از ایران

«وقتی از مرز پاکستان رد میشدم جز یک کیسه دارو و یک مسواک و یک شلوار چیزی نداشتم. غم هیچ چیز را نداشتم جز غم وطن را. فکر نمیکردم که من سفر میکنم. فکر میکردم، بله، به جان عزیز شما، ایران از من دور میشود و من مسافر نیستم، مسافر اوست.»

این چه زندگی آشفته و بیقراری بود! با آن همه فراز و نشیب سیاسی و روحی و شخصی.. در بدری… تنگنا های مالی.. بعد، آن قدر مشروب… چه کسی میتوانست در این نوع زندگی سالم بماند و جوانمرگ نشود؟ آن هم در آن جو توفانی و انفلابی نمای ایران؟

ولی خوب، هرکدام از ما آن دوره را به نوعی از سر گذرانده ایم.

این یک نامه با خط مرحوم غلامحسین ساعدی است که بعد از انقلاب، مدت کوتاهی بعد از فرارش به خارج، از پاریس به یکی از دوستانش نوشته بود… یکی دو سطر از نامه:

“…. سلام فراوان،
حال من اصلا و ابدا خوش نیست. وطن سوخته ای را ازدست داده ایم و من بسیار خراب تر از آنم که فکر میکنید. از نظر جسمی و روحی بسیار آشفته و خرابم. من نمیخواستم تکان بخورم. بچه ها مرا مجبور کردند که علاوه برخودت صد ها نفر را به کشتن خواهی داد. من درست و حسابی جلوی این رژیم و رب النوع بربریت ایستاده بودم، یک سال و خرده ای در دخمه های عجیب و غریب مخفی بودم. اگر مرا ببینید شاید نشناسید, عزیز ترین رفقای مرا اعدام کردند و من یکی نیز جزو لیست اعدامی ها بودم…
من آدم تخمی نیستم که بگویم به درک. من وجب به وجب آن خاک را میشناختم. من جز آنجا نمیتوانم نفس بکشم. به این ترتیب است که میتوانید حدس بزنید من چه حالی دارم… زیاد ناله نکنم. حال شما هم مطمئنا بهتر از من نیست… به پاریس که رسیدم از همان لحظه اول شروع به کار کردم… ده تا متن سینمائی را تمام کردم… اولی به نام «خانه باید تمیز باشد»… کانون نویسندگان را راه انداخته ایم… بعد خبر دیگر اینکه الفباء را رو براه کرده ام…شماره اول را در آخر تابستان منتشر خواهم کرد…فرهنگ و هنر ایران را باید زنده نگهداشت…”

تجزیه ترکیه؟

turkey-flag
در حکومت، احزاب سیاسی و محافل ملى و ملى گراى تركيه واهمه اى فزاينده شایع شده است: جنبش كُرد ها چه در داخل تركيه و چه در كشور هاى همسايه عراق و سوريه بسوى اتحاد همه كرد هاى منطقه و در نتيجه تجزيه تركيه ميرود.

آيا اين واهمه طورى كه برخى ديگر و بخصوص كرد ها ميگويند واقعا بى اساس است؟

عراق و سوريه را كه بگيريد تصوير دو باصطلاح كشور بى در و پيكر، بى حكومت، دچار اغتشاش و خشونت، نفرت قومی و مذهبی، بى اتوريته و در حال فروپاشى را خواهيد ديد. داعشيان بعنوان نيروئى مخرب و عهد حجرى هم مزيد بر علت شده اند. در حاليكه حكومت مركزى عراق و دولت بشار اسد قادر نيستند بدون كمك خارجى در مقابل گروه هاى رنگارنگ القاعده و داعش و ديگر نيروهاى افراطى و بنياد گرا قدرتى از خود نشان دهند و دولتدارى خود را اثبات كنند، نيرو هاى مسلح كرد ها چه در عراق و چه اخيرا در شمال سوريه نشان داده اند كه هم قدرتى منظم و با ديسيپلين هستند كه به يك انديشه و سازماندهى حكومتى و سياسى تكيه ميكنند، هم واپس گرا و دچار توهمات و تعصبات دينى و مذهبى نيستند، هم طرفدار حقوق زنان و انديشه هاى معاصر تجدد هستند و هم در سطح بين المللى طرفدار همكارى و هميارى با جامعه بين المللی هستند بدون آنکه مثل بعضی از دولت ها و گروه هاى ديگر منطقه، اهل شعار و “مرگ بر اين و مرگ بر آن” باشند.

در منطقه  خدازده ما، ظاهرا کرد ها هستند که در ميان اينهمه دولت های مستبد و متعصب و هفتاد و دو گروه تند رو و خشونت پرست تبديل به تنها نيروى موثر، معاصر وآلترناتيو در مقابل داعش و عربستان و ديگران شده اند.

دور، دور كرد هاست؟

دور دور کرد هاست. اما اتفاقا این مایه نگرانی بسیاری در ترکیه شده است.

و نه فقط در ترکیه.

و نه همیشه بدون دلیل.

ایران هم دلیل دارد نگران باشد اما این واهمه را چندان نشان نمیدهد.

علت اصلی نگرانی این نیست که کرد ها در مقابل داعش مقاومتی موفق دارند و آنها را پس میزنند. کسی در استقبال از این موفقیت های کرد ها که با کمک نیرو های آمریکائی بدست میاید دودل نیست.

دودلی از آن است که «بعد چی؟» عراق و سوریه دچار آشوب و جنگ داخلی شده اند. اما این که کرد ها در هر چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه زندگی میکنند و سرزمین آنها بین مرزهای این کشور ها تقسیم شده است مایه نگرانی دو کشور دیگری است که هنوز دچار التهاب و آشوب نشده اند: ترکیه و ایران – دو قدرت بزرگ منطقه، دو قدرتی که خودشان هم اقلیت های کرد زبان دارند.

در ترکیه حزب غیر قانونی «کارگران کردستان»  (پ ک ک) 35  سال است که بر ضد دولت ترکیه جنگ مسلحانه میکند و با شاخه علنی خود یعنی حزب «اتحاد دمکراتیک خلق ها» (ح د پ، معروف به حزب کردهای ترکیه) در افت و خیز مذاکرات با دولت ترکیه برای حل مسالمت «مسئله کردها» ست، همان ح د پ  که اخیرا در انتخابات پارلمانی کشور 80 کرسی را از آن خود کرد: قدرتی به اندازه حزب ناسیونالیستی «حرکت ملی ترکیه».

موضوع کردستان ایران و روابط تنگاتنگ پ ک ک با گروه پژاک بحث دیگری است برای فرصتی دیگر.

قدرتمند ترین گروه کرد های سوریه، پ ی د، روابط بسیار نزدیکی با حکومت کردستان عراق و بخصوص پ ک ک ترکیه دارد.

در ترکیه پ ک ک و ح د پ ظاهرا طرفدار ایجاد یک کردستان مستقل عبارت از چهار گوشه چهار کشور منطقه نیستند. آنها حتی در یکی دو سال گذشته گفته اند که میخواهند از پوسته قومی و فقط کردی بیرون آمده تبدیل به حزب سرتاسر ترکیه شوند و برای اهداف دمکراسی و رفاه برای همه مردم ترکیه اعم ار ترک و کرد و سنی و علوی مبارزه کنند. اما آنها شرطی ناگفته میگذارند که در عمل و هر گامی که برمیدارند عیان میشود و آن اینکه  دولت ترکیه نیز باید متقابلا آماده تقسیم قدرت باشد، سیاست تکیه تنها به قومیت و زبان ترکی را بس کند، حق تحصیل زبان مادری، «مدیریت محلی کردها» و «دیگر اقلیت ها» را برسمیت بشناسد و مشترکا با کرد ها قانون اساسی کشور را عوض کند و برنامه «گذار به یک نظام چند قومی و پلورالیستی» را تهیه نموده به مرحله اجرائی در آورد.

آیا همه این شرط و شروط بمعنی متلاشی شدن دولت ترکیه نیست؟

یکی از نمایندگان ملی گرای مجلس ترکیه اخیرا با لحنی شوخی آمیز اما تلخ و نگران میگفت: من نمیدانستم ما در ترکیه اینقدر اقلیت ها و گروه های قومی و زبانی و مذهبی داریم. تا حالا ما از ترک و کرد و سنی و علوی با خبر بودیم. اما حالا که گروه بازی مُد شده، هر ده پانزده نفر یکجا جمع میشوند، یک پرچم و يك نقشه جغرافيائى برای خودشان درست میکنند و میخواهند با تهدید اعلام استقلال با دولت وارد مذاکره شوند.

اگر قدرت را تقسیم نکنید، مجبور خواهید شد دولت را تقسیم کنید

بهر حال، اگر این برنامه «سازش ملی» ترک ها و کرد ها حتی از سوی قاطبه مردم ترکیه مورد قبول هم قرار گیرد ولی بطرز دقیق برنامه ریزی و اجرا نشود، با درنظر گرفتن شرایط منطقه و وضع عراق و سوریه،  دور از احتمال نیست که شاید نه در کوتاه مدت، اما در میان مدت به تزلزل و یا انشعاب در اتحاد ملی و سیاسی جمهوری ترکیه منجر گردد.

البته این همه مربوط به درایت دولت ها و نیروهای سیاسی ترکیه میشود که سرنوشت بعدی کشور خود را چگونه رقم میزنند. دولت آقای اردوغان با وجود اجرای یک رشته اصلاحات جدی سیاسی و پیشرفت های اقتصادی، بخصوص در چند سال اخیر رو به تندگوئی، انحصار طلبی و یکه تازی سیاسی و تمایل بیشتر به گفتمان مذهبی سنی گذاشته است که در نتیجه پایه محبوبیت مردمی آن هم طوری که در انتخابات اخیر پارلمانی دیدیم، ضعیفتر شده است. در جریان اصلاحات «اردوغانی» که 12 سال پیش شروع شد، در عین حال که بعضی تند روی های گذشته دولت و ارتش و یا جانبگیری های سیاسی دستگاه قضائی کشور مهار شد اما خود این دستگاه ها تضعیف شد  و اعتماد به نظام سیاسی کشور و اصول بنیانگذاردولت یعنی مصطفی کمال آتاترک بخصوص در رابطه با سمت گیری دمکراسی غربی و تفکیک دین و دولت متزلزل گشت واتوریته ارتش تقلیل یافت.

اینها همه خطر ناتوانی در مقابل فشار های داخلی و خارجی را بیشتر نموده است.

اما یک واقعیت دیگر هم هست. نداهای دمکراسی و حقوق اقلیت ها  و کردها بجای خود، دولت و ارتش ترکیه هنوز آن قدر قوی هستند که جلوی هرگونه خطر جدی به تمامیت ارضی و ملی جمهوری ترکیه را بگیرند.

تركيه هم مانند ايران تجربه طولانى مدت و موفق يك امپراتورى را دارد و راه و رسم دولتدارى را حتى در شرايط بى ثباتى و بحران ميداند.

بیشک کانون هائی هستند که ترجیح میدهند بجای یک دولت مقتدرترکیه، یک دوجین «شبه کشور» های ضعیف و مخاصم هم بوجود بیایند. اما نباید فراموش کرد که ترکیه و ایران، عراق و سوریه نیستند. هیچ کس، حتی کردهای عراق و ترکیه و سوریه هم نمی توانند دولت ترکیه را جدی نگیرند.

دعوتی که بطور روزافزون بگوش میرسد این است: اگر قدرت را تقسیم نکنید، مجبور خواهید شد دولت را تقسیم کنید. ترکیه و همه نیروهای سیاسی آن حتما این پیام را گرفته اند و امید بر آن است که به جدیت آن واقف هستند. تقسیم قدرت و اصلاحات جدی را نمیتوان پشت گوش انداخت و احتمالا چهار پنج سال بعد، دیگر فرصت های امروزی موجود نخواهند بود.

اما در این مرحله نیروهای مخالف و بخصوص کرد ها هم باید نشان دهند که براستی بدنبال تضعیف دولت و ارتش ترکیه  و حاکمیت ملی آن در سرتاسر کشور نیستند و آن وعده های پشت سر گذاشتن «پوسته قومی و فقط کردی» تنها وعده سر خرمن نیستند.

صفوه الصفا و زبان باستان آذربایجان

پاراگراف پایانی و نتیه گیری ژان اوبن ار رساله در باره ترک زبان شدن آذربایجان بنا به صفوه الصفای ابن بزاز
پاراگراف پایانی و نتيجه گیری ژان اوبن از رساله در باره ترک زبان شدن آذربایجان بنا به صفوه الصفای ابن بزاز

«تحلیل کتاب ابن بزاز از دیدگاه ترکی شدن زبان آذربایجان» نام یکی از رساله های مهم در موضوع دگرگشت زبان در آذربایجان به قلم ایرانشناس فرانسوی ژان اوبن است که یک تحلیل زبانشناختی و جامعه شناسی از کتاب «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی است. کتاب صفوه الصفا در سده هشتم هجری (سال ۱۳۵۰ میلادی) یعنی درست در بحبوحه تغییر زبان مادری اکثریت مردم آذربایجان نوشته شده است. اگر شروع روند تغییر زبان را با سلجوقیان (۱۰۴۰ ) و تکمیل نسبی آن را ابتدای صفویان یعنی ۱۵۰۱ فرض کنیم، سال ۱۳۵۰ تقریبا نیمه این دوره است، یعنی زمانیکه اصولا باید زبان نخست یا مادری اکثریت مردم آذربایجان قسما لهجه های ایرانی (پهلوی) مانند آذری باستان، تاتی و تالشی باقی مانده و قسما ترکی شده باشد.

طوری که می‌دانیم، «صفوه الصفا» در مورد زندگی شیخ صفی اردبیلی و خانواده او نوشته شده و اساسا اوضاع منطقه اردبیل، میانه و سلطانیه (قزوین) را شرح می دهد. چیزی که کتاب را از دیدگاه زبانشناسی جالب می کند، صحبت از اقشار مختلف جامعه است که در نتیجه اطلاعاتی در باره زبان آنها هم می دهد. اگرچه خود کتاب در مورد زبان نیست ولی اشاره های روشنی از زبان و سبک کتاب و همچنین اشخاصی که از آنها سخن می رود، ما را در جریان وضع زبان آن سال ها یعنی حدود ۶۵۰ سال پیش می گذارد.

اگر چه نام این ایران شناس در میان اهل علم آشناست، اما متاسفانه این رساله که به زبان فرانسوی است، تا کنون بطور کامل به فارسی ترجمه نشده است،  من با امید اینکه کسی همت کرده، متن کامل فرانسوی این رساله را به فارسی ترجمه خواهد کرد، نکات اصلی آن را به کمک دوستان فرانسوی ترجمه کردم که در اختیار علاقمندان میگذارم.

در پاراگراف نخست صفحه ۱۵ رساله ژان اوبن می خوانیم:

«از این نوشته ابن بزاز و دیگر مورخین ایرانی معاصر او چنین بر می آید که وامواژه های ترکی و مغولی در زبان مردم بومی آذربایجان شرقی بسیار کم است ولی در واژگان آنها لغات اداری، حقوقی و فنی ترکی و مغولی وارد شده است که بطور روان در میان دیوانسالاران بکار برده می شود.»

ژان اوبن چندین مثال می آورد. او از جمله چند دو بیتی از خود شیخ صفی، یک دو بیتی به زبان «اردبیلی»، یک دوبیتی دیگر به زبان «خلخالی»، یک جمله به زبان «تبریزی» و دو جمله از خود شیخ نقل میکند که ظاهرا به لهجه و یا گونه آذری باستان نوشته شده است. همچنین ابن بزاز در این کتاب چند بار از لغات ترکی و یا مغولی مانند اردو (لشکر)، ایلچی (سفیر) و یا اولوس (مردم، ملت) استفاده کرده است.

آخرین پاراگراف رساله ژان اوبن را می توان نوعی نتیجه گیری ژان اوبن از وضع زبان مردم آذربایجان حدود ۶۵۰ سال پیش یعنی در اواسط قرن چهاردهم میلادی محسوب نمود. او می نویسد (توضیحات داخل پرانتز از مترجم است):

«همه چیز نشان دهنده آنست که در همه طبقات مردم ازجمله شهری ها، روستائیان، طبقات بالا مانند اعیان صوفی و بازرگانان بلند پایه و همچنین طبقات پائین تر همچون پیشه وران و به تاحدی هم مردم دهات، بسیاری از مردم دو زبانه هستند و هم فارسی و هم ترکی سخن می گویند و شاید حتی زبان مغولی هم می فهمند. توصیفات صفوه الصفا نشان می دهد که چه در آذربایجان و چه در دیگر مناطق ایران ساختارهای جامعه بومی در میانه قرن چهاردهم (میلادی) هنوز محکم بود و این هم نشان می دهد که روند ترکی شدن زبان ظاهرا محدود به برخی مناطق جغرافیائی بوده است. در کتاب ابن بزاز همه روستائیان فارسی سخن می گویند. صفوه الصفا در واقع اشاره ای به کاربرد لهجه های گوناگون ایرانی یعنی فهلوی نمی کند که در آن دوره بطور گسترده ای تکلم می شدند. همچنین به ما معلوم نیست که آیا ابن بزاز عالمانه از ثبت نفوذ زبان ترکی خودداری کرده است یا نه. ما در عین حال نمی دانیم که آیا کم بودن لغات ترکی و مغولی در توصیفات ابن بزاز نمایشگر مقاومت طبقه تحصیلکرده (در مقابل استفاده از زبان ترکی) بوده یا نه. شاید هم این روش، تصمیم ابن بزاز و شیخ صدرالدین بوده است که اولین منبع معلومات برای تالیف این اثر و مشوق آن بوده است.»

از این نوشته معلوم می شود که در سال ۱۳۵۰ میلادی هنوز زبان قاطبه مردم آذربایجان کاملا ترکی نشده، اما لغات و تعابیر ترکی و مغولی بطور روزافزونی وارد زبان بومی مردم می شده است و در عین حال در این سال ها اکثر مردم در نواحی اردبیل، میانه و سلطانیه «دوزبانه» بودند. اوبن ده ها مثال می دهد. این هم جالب است: او می گوید کلمه «ارابه» (یا «عرابه») (با تشدید روی ر) از زبان ترکی است که ترک ها به کار می برند، اما مردم اردبیل به ارابه «گردونه» می گفتند. ظاهرا کلمه «ارابه» (عرابه، عرابا) که هنوز هم در ترکیه و کشور های عربی بکار می رود، از ترکی به عربی وارد شده است.

و حالا چند پاراگراف دیگر از گزارش اوبن:

بخاطر قرار داشتن در مسیر «جاده مرگ»، «راه سلطانیه» و «راه خراسان» ناحیه میانه در گذر قشون مهاجم بوده است، چه در حرکت به سوی تبریز و چه در عزیمت به طرف عراق عجم… متاسفانه متونی که اینگونه حرکت های نظامی را نشان دهند بسیار کم هستند. لااقل می دانیم که این همان مسیر ورزقان گرمرود است که محمد مظفری در بهار ۱۳۵۹ به طرف آهیجوق (؟) در پیش گرفته است که منتهی به فتح تبریز گردید…

ناحیه اردبیل در مسیر دیگری قرار داشته و این مسیر اردوی شاهزادگان و روسای مغولی بود که از ییلاق خود در اطراف رود ارس گاهی به قشلاق رود اوجان و اغلب به قشلاق قنقور اولنگ (مرغزار وحشی) که در آنجا سلطان اولجایتو سلطانیه را بنا کرده بود، می رفتند. در سال های ۱۲۸۵ و ۱۲۹۶ قوریلتای (قورولتای) مغولان در مرغزار سایین بین سراو ( احتمالا سراب) و اردبیل برگزار گردید. در ۱۲۸۴ ایلخان احمد که از پیله سوار به مغان قنقور اولنگ آمده بود، در اول ماه مه در اردبیل از طرف اعیان شهر مورد استقبال قرار گرفت. اتخاذ این راه غیر معمول مسلما بخاطر عصیان شاهزاده اورغون در قزوین بوده است. اردوی مغول که در ماه مه بیله سوار را ترک کرده بود، اندکی بعد به علت بارش برف در اطراف اردبیل تاخیر کرده و در ۲۹ ژوئن به مرغزار های اوجان رسید. در سال ۱۳۲۶ اردوی شاهی از گاوباری (؟) حرکت کرده، در ۷ ژوئن از طریق اردبیل به سلطانیه می رسد. در بهار ۱۳۲۸ موقع بازگشت از قشلاق اران، اردوی ابو سعید در فاصله نه چندان زیاد از اردبیل، در مرغزار ویل یاریلیق فرود می اید. در این سفر هزاران نفر، بسیاری گوسفند، اسب و استر و سگ در ناحیه سفید رود – غرب اردبیل – متوقف می شوند.

وجود طایفه هزاره قره اوناس در ناحیه اردبیل که شهرت به چپاولگری داشتند، باعث نا امنی گردیده بود. آباقاخان سیاه کوه (قره داغ) را به عنوان ییلاق و طارم را بعنوان قشلاق به آنها داده بود. بعضی از این طوایف که نمی خواستند از محدودیت های مقرر شده غازانی اطاعت کنند، به صورت دسته جمعی به طرف خراسان کوچیده بودند و عده ای هم در جا های خود مانده بودند. هزاره های قره اوناس در جنگ های دوره ایلخان ابوسعید شرکت کرده بودند. بدبختی روستائیان مخصوص آنها نبود و کسان دیگر نیز از این نوع بدبختی ها داشتند. ابن بزاز مثالی در این مورد میدهد: شیخ صفی در مسافرت به سلطانیه از یک امیر هزاره قره اوناس دیدار می کند و امیر به میمنت دیدار او تمام بردگان زن و مرد خود را آزاد می سازد. از این داستان ها زیاد است. یک بار دیگر شیخ صفی در «صادق ده»، نزدیک اردبیل، حدود سی نفر مسلمان را می بیند که همه زخمی بودند. گوش بعضی ها و بینی بعضی های دیگر بریده شده بود (…) شیخ همه را با دادن چند قطعه حریر دمشقی می خرد و آزاد می سازد.

رفت و آمد اردو ها و یا دسته های جنگجویان حالت حضور همیشگی آنها را داشت. تیول و املاکی که اعیان مغول و یا ترک و مغول از روزگار فتح ایران بدست آورده بودند ، باعث ایجاد روابط اقتصادی و پیوند هائی می شد که در شرایط بی قانونی و زورگوئی قابل ملاحظه بود.

وضع مردم شناختی (دمگرافیک) این قسمت از ناحیه باروانان (؟) خاص این منطقه نبود، چه تمرکز عظیم ایلات و صحرانشینان که در زمان های مختلف به این نواحی فرستاده شده بودند، تغییرات عمده ای را به وجود آورده بود. از سراب تا اوجان و هشترود و در مسیر شاهراه تبریز–سلطانیه که از جنوب باراوان می گذشت، به علت عبور لشکریان و هم چنین تقسیماتی که غازان خان کرده بود، خرابی و کسادی زیادی را سبب شده بودند.

برای اسکان ایلات، از میان بردن راهزنی و بی امنیتی بیش از حد که در نیمه قرن چهاردهم در اطراف اردبیل وجود داشت، اقداماتی به عمل آمده بود. یک روستائی از کلخوران شرح می دهد که یک شب موقع آبیاری مزرعه خود می بیند که عده ای از لشکریان به طرف دهکده می روند. او حتم می یابد که آن شب کلخوران تاراج خواهد شد و از ترسش تمام شب در صحرا می خوابد، تا دیده نشود و او را اسیر نگیرند…

نتیجه ای که به وضوح از این رساله ایرانشناس فرانسوی می توان گرفت، آن است که در قرن هشتم هجری (چهاردهم میلادی) هنوز زبان اکثریت مردم آذربایجان کاملا به ترکی تبدیل نشده بود، اکثر مردم شهری و طبقات بالا و بسیاری از مردم دیگر دو زبانه یعنی متکلم هم فارسی و هم ترکی بودند و لغات ترکی و مغولی وارد کاربرد زبان فارسی شده بود، اگر چه واژگان ترکی و مغولی در زبان بومی های آذربایجان شرقی هنوز بسیار کم بود.

منابع

Aubin, Jean: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989, PDF

Cahen, Claude: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2008

جوادی، عباس: فاروق سومر در باره تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان، در «چشم انداز»

رئیس نیا، رحیم: دگرگشت زبان در آذربایجان، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، جلد دوم، ص 882-906، تهران 1370، پی دی اف

مشکور، محمد جواد: نظری به تاریخ آذربایجان، تهران 1375 (انتشارات کهکشان) (در این لینک «کتابخانه دیجیتال نور» قابل مطالعه است)

Sümer, Faruk: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış”. Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. 429-447, PDF

Yarshater, Ehsan: The Iranian Language of Azerbaijan, Encyclopedia Iranica Online, 2011