Abbas Djavadi's Personal Site ** سایت شخصی عباس جوادی
نویسنده: Abbas Djavadi
Born in Iran, Abbas Djavadi studied linguistics and oriental studies in Austria, Turkey, and Germany (Ph.D.), taught in Cologne, and worked during 1985-2019 at Radio Free Europe/Radio Liberty (RFE/RL) as a journalist, service director, and regional manager.
به گزارش کردپرس به نقل از روزنامه صباح، غروب دیروز مهمت اوجالان، پس از بازگشت از جزیره ایمره آلی در بندر گملیک و در برابر خبرنگاران حاضر شده و به سوالات آنان پاسخ داد. وی در خصوص مواضع عبدالله اوجالان در خصوص قتل سران پ.ک.ک در پاریس گفت: “برادرم از این رویداد به شدت متاثر شده و اعلام کرد که این حمله و این اقدام تروریستی، پیش از هر چیز یک نشانه و یک پیام آشکار برای ممانعت از ادامه دیدارهاست و بدون تردید باید هر چه زودتر عوامل آن پیدا شوند.” وی افزود: “برادرم خواهان برقراری ارتباط با سران پ.ک.ک در قندیل است. وی به من گفت که حتما باید مطالبات و انتظارات سران پ.ک.ک برای دولت روشن شود. من از همین جا به دولت و به نمایندگان حزب صلح و دموکراسی هشدار می دهم که هوشایارانه عمل کنند چرا که حمله چوکورجا می تواند یک اقدام خرابکارانه برای پایان دادن به گفتگوها باشد.” مهمت اوجالان در خصوص مواضع برادرش درباره غایت نهایی مبارزه و مطالبه ای به نام دولت مستقل کُردی گفت: “برادرم در این خصوص مواضع کاملا شفاف و قاطعانه ای دارد. او از من خواست تا به رسانه ها و افکار عمومی ترکیه اعلام کنم که کردها خواهان دولت مستقل نیستند و به اصل برادری و همراهی با ترک ها باور دارند و اگر دیگران هم بخواهند اقدام تجزیه طلبانه ای صورت دهند ما مانع از فعالیت آنان خواهیم شد.” مهمت اوجالان در پایان اضافه کرد که برادر او درباره روند پیشبرد مذاکره با دولت سخنان دیگری نیز دارد که فقط با سران حزب صلح و دموکراسی و کنگره جامعه دموکراتیک در میان خواهد نهاد.
عباس جوادی – ابتدا میخواهم در اینجا مطلبی از ادبیات فارسی ایران نقل کنم:
در ترکان و اصحاب ایشان
الیأجوج و المأجوج: قوم ترکان که به ولایتی متوجه شوند.
القحط: نتیجهٔ ایشان.
المصادرات و القسمات: سوقات ایشان.
التالان: صنعت ایشان.
التراش: مال ایشان.
زلزله الساعة: آن زمان که فرود آیند.
النکیر و المنکر: دو چاوش ایشان که بر دو طرف در ایستاده و بر چماق تکیه زده.
عبید زاکانی: رساله دلگشا
مطمئنم بسیاری از ما با خواندن این مطلب آزرده خاطر و شاید غضبناک خواهند شد. بعضی ها خواهند گفت چاپ و پخش و نقل چنین مطالبی باعث تفرقه و دشمنی میشود و باید از آن جلوگیری نمود. یک دسته هم شاید این متن (و نویسنده اش) را «محکوم و تکفیر» کنند در حالیکه یک دسته دیگر هم شاید ذوق زده شوند و بخواهند آن را اینجا و آنجا پخش کنند.
ولی واقعیت چیست؟ واقعیت اینست که این مطلب بخشی از «رساله دلگشا»، اثر شاعر و نویسنده طنز و هزل نویس قزوینی نظام الدین عبید زاکانی است که مولف آثار گرانبهائی مانند «موش و گربه» هم هست. تخصص عبید به تازیانه انتقاد گرفتن تعصب و خرافات، ظلم و جهل است و در این راه او در مقابل ایرانی و عرب و ملا و قاضی هم ایست نمیکند. در عین حال عبید مطالبی دارد که از نظر عرف رایج آن دوران و امروز ایران میتوانند «مستهجن» خوانده شوند. عبید که هم دوره حافظ بوده در شیراز درس خوانده و کار کرده و در اواخر عمر خود به موطنش قزوین برگشته است. جالب اینکه خود عبید از نسل و تبار قبیله عرب «بنی خفاجه» بوده که به ایران آمده و در نواحی همدان و قزوین ساکن شده بودند.
واقعیت دیگر چیست؟ اینست که این نوشته مربوط به ۷۰۰ سال پیش است. عبید این و دیگر آثارش را در قرن هفتم واوایل قرن هشتم هجری (قرن چهاردهم میلادی) یعنی بدنبال دو جریان مهم در سرزمین ایران کنونی نوشته است: امواج لاینقطع کوچ قبایل و عشایر ترک از آسیای مرکزی به خراسان و بقیه مناطق ایران و مهمتر از همه به آناتولى و هجوم ویرانگر مغول در حالیکه بخش مهمی از قبایل ترک یا در جریان فرار از دست هجوم مغول و یا بعنوان سربازهمراه با مغول ها به ایران آمده بودند. جريان کوچ قبایل ترک بیش از صد سال بعد از قرن چهاردهم هم ادامه یافته است.
واقعیت دیگر اینست که «کوچ» و اسکان قبایل ترک از آسیای مرکزی به ایران همرا ه با خرابی، غارت و کشتار بسیاری بوده است که اگر چه با هجوم مغول قابل مقایسه نیست اما حمله مغول و دوره ایلخانان (یعنی جانشینان چنگیز) در ایران در مجموع ۸۰-۹۰ سال طول کشیده در حالیکه کوچ قبایل ترک تقریبا برای ۵۰۰ سال مستمر بوده است. فرق دیگر در اینکه مغول ها از نظر تعداد کمتر بودند و آمده بودند تا غارت كنند و بروند – و یا اینکه اکثر آنها در ابتدا چنين نقشه اى داشتد، اگرچه بعضی از آنها بعنوان اقشار حاکم و سلطان و خان ماندند و بتدریج با مردم محلی آمیختند و مستحیل شدند. اما قبایل ترک زبان پر شمار بودند و اغلب بصورت طایفه و یا ایلات هرکدام ۵۰۰ تا ۵-۶ هزار نفری آمدند که بمانند و صد ها سال از شرق به غرب کوچیدند تا بالاخره اکثریت آنان در وطن هاى جدیدشان ساکن شدند. اکثر مردم عادی این ایلات و عشایر در سرزمین های جدید به کار دامداری وکشاورزی رو آوردند. تعدادی از زن و مرد و کودک که در جنگ ها و زد و خورد ها اسیر افتاده و بی پول و بی پناه شده بودند بعنوان غلام و کنیز در بازار های برده فروشی همه ولایات به فروش میرفتند. آنها که پیش کسوت تر بودند و هنر جنگجوئی داشتند بعنوان سربازان مزدور و فرماندهان به خدمت پادشاهان محلی در آمدند و حتی در ارتش این پادشاهان بر علیه قبایل جدید ترک که میامدند جنگیدند و یا وقتی قدرت کافی یافتند خود بر تخت سلطنت نشستند و امپراتوری های اصلی منطقه را تاسیس و برای صد ها سال حفظ کردند.
یک نمونه اش سلطان محمود و پسرش سلطان مسعود غزنوی بود که پدرانشان از غلامان تُرک بودند که سامانیان آنها را خریده همچون سرباز و جنگنده بکار گرفتند اما هنگام ضعف سامانيان حکومت خراسان را بدست گرفتند و بعد از مدتی از سوی نیروئی قوی تر و بزرگ تر یعنی سلجوقیان (که آنها هم تُرک بودند) عقب رانده شدند.
در تاریخ سلجوقیان (۱) میخوانیم که قبل از فتوحات بزرگ اولین سلطان سلجوقی یعنی طغرل بیگ، برادرش چاغری بیگ برای یک «سفر اکتشافی» با سه هزار جنگجویش به خراسان، ری، آذربایجان، ارمنستان و وان میرود و با غنایم هنگفتی به آسیای مرکزی برمیگردد و به برادرانش توصیه میکند که راه به مشرق «پر برکت است».
اما مثل دیگران، بعد از اینکه سلجوقیان بر سریر قدرت نشستند، خودشان برای حفظ امنیت و آرامش کشور کوشش کردند از کوچ بیشتر قبایل ترکمن و یا حد اقل غصب و غارت آنان جلوگیری کنند اما کمتر در این رهگذر موفق شدند. در زمان سلجوقیان و سپس مغول ها بود که کوچ قبایل ترک به ایران و ترکیه کنونی افزایش پر شدتی یافت.
طبیعتا «کوچ» آن دوره ها هیچوقت با صلح و آرامش و رضایت طرفین و یا خرید زمین و یا خانه رخ نداده، بر عکس با حمله، غارت، غصب و کشتار همراه بوده است. علاوه بر این، ما در اینجا نه از يك كوچ عده محدودى در مدت زمانى كوتاه بلكه از کوچ صد ها هزار نفر و احتمالا چند میلیون نفر در عرض ۵۰۰ سال از آسیای مرکزی به خراسان، از آنجا به تمام ایران و از آنجا به ترکیه و عراق کنونی صحبت میکنیم.
این دوره ای ۵۰۰ ساله است که تقریبا از سال ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی یعنی از قبل از غزنویان شروع شده تا سلجوقیان و صفویان را در بر میگیرد. تصور قالبی از «ترک ها» و اقوام ترک بعنوان افرادی که جنگجو، جسور، خشن، غارتگر، بیرحم، سرباز، امیر و سلطان و در عین حال «زیبا»، «چشم باریک» و «دلربا» هستند مربوط به همین دوره و کوچ های آنان از شرق به غرب است. این دوره، مرحله طولانی تاخت و تاز ها و غارت و کشتار و در عین حال خرید و فروش بردگان از آسیای مرکزی است که اکثرشان را ترکان تشکیل میدادند و همه این عوامل منتهی به قالب های مبتنی بر رخداد های اجتماعی و یا پیشداوری های مذکور میشود که با وجود همه مبالغه ها در ميان مردم بومى، با واقعیات چندان هم بی ربط نبودند و به ادبیات و شعر هم رسوخ کرده اند.
این همان دوره آشوب، حملات قبایل، غصب خانه و مال و ثروت و همچنین زمین دامداری و کشت، تعیین شاهزاده ها و یا خویشان سلطان ها به مقامات پراهمیت و پر درآمد فرماندار و والی و قاضی و غیره است که ۵۰۰ سال، تا دوره صفویان با بعضی فاصله ها و استثنا ها حکمفرما بوده و حتی در دوره صفوی و بعدش هم به نوعی و شکلی ادامه داشته است. این همان دوره ای است که عبید زاکانی، و نه فقط او بلکه فردوسی، نظامی، خاقانی، سنائی و دیگران با کنایه و یا آشکارا از «ظلم و تعدی» قبایل کوچنده تُرک و رفتار و گفتار «تُرکانه» آنان شکایت کرده اند. این وضع چه در ایران و چه در «بلاد روم» یعنی ترکیه کنونی که یکی از اهداف اصلی کوچ قبایل ترک بود بسیار مشابه بود.
چند مثال
خون خوری تُرکانه کاین از دوستی است
خون مخور، تُرکی مکن، تازان مشو
خاقانی: دیوان اشعار: غزلیات: غزل شمارهٔ۲۹۷ ویا
به نفرین تُرکان زبان برگشاد
که بی فتنه تُرکی ز مادر نزاد
زچینی بجز چین ابرو مخواه
ندارند پیمان مردم نگاه
اگر تُرک چینی وفا داشتی
جهان زیر چین قبا داشتی
نظامی گنجوی: شرف نامه: سگالش خاقان در پاسخ اسکندر
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجره من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من این قدر که به ترکی است آب سو
آب حیات تو گر از این بنده تیره شد
ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو
رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست
ای تو هزار دولت و اقبال تو به تو
ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من
عشقت گرفت جمله اجزام مو به مو
مولانا جلال الدین رومی، دیوان شمس، غزلیات، ش ۲۲۳۳
توضیح اینکه در ادبیات آن دوره ها برای صد ها سال تعابیری مانند «تُرکانه»، «ترکتازی» و یا «تُرکی صفتی» به معنی «خشونت در گفتار و رفتار» رایج بوده که ظاهرا نوعی انعکاس همین کوچ های خشونت بار چند صد ساله است و از طرف دیگر در ادبیات همین دوره منظور از «چینی» و «تُرک چینی» (و یا «ختائی») اغلب افراد منسوب به قبایل تِرک زبان بود که از آسیای مرکزی و «چین و ماچین» به ایران کوچ میکردند زیرا ایرانیان بومی، تازه رس های ترک زبان، «سپید پوست و چشم باریک» را«شبیه چینی» ها تصور میکردند.
این گونه تعابیر و لغات، اشعار و حکایات در آن دوره ها وجود داشت. حتی در زبان و اشعار ترکی هم رگه هائی از این ذهنیت منفی نسبت به تُرک ها و زبان، گفتار و رفتار آنها را میتوان یافت. در جمهوری آذربایجان هنوز برای بیان خشن بودن طرز گفتار یک فرد از تعبیر«تورکون سؤزو» («به گفته ترک ها») استفاده میکنند. به این ضرب المثل ترکی آذری ایران دقت کنید: «تاتین گلیشی، تورکون گئدیشی – ترجمه: مهمان آمدن تات خوش آیند است و رفع مزاحمت ترک.» و یا مثلا محمد فضولی، شاعر معروف تُرک (از طایفه بیات اوغوز ها) که به هر سه زبان تُرکی و فارسی و عربی مینوشت و در قرن پانزدهم – شانزدهم میلادی (۱۴۸۳-۱۵۵۶) درعراق کنونی زندگی کرده مینویسد:
اول سببدن فارسی لفظیله چوخدور نظم کیم
نظم نازک ترک لفظیله ایکن دشوار اولور
منده توفیق اولسا بو دشواری آسان ایلرم
نوبهار اولقاج دیکندن برگ گل اظهار اولور
ترجمه
علت اینکه نظم به لفظ فارسی زیاد است اینست که – (نوشتن) نظم نازک (لطیف) به ترکی دشوار است – اگر توفیق دست دهد من این دشوار را آسان خواهم کرد – وقتی نوبهار شد برگ گل از خار ظهور میکند.
ظهور گلبرگ از خار
در مورد «نظم»، اگرچه رقابت نظم ترکی با فارسی هیچ هم آسان نبوده، اما نظم ترکی بعد از فضولی و در این ۵۰۰ سال اخیر پیشرفت بسیاری کرده و کسی نمیتواند انکار کند که امروزه ادبیات ترکی با داشتن شعرائی مانند یحیی کمال و ناظم حکمت و حتی اخذ جایزه نوبل در ادبیات، چیززیادی از ادبیات دو زبان بزرگ دیگر شرق یعنی عربی و فارسی کم ندارد.
و اما در این ۱۰۰۰ سال گذشته و حد اقل در این ۵۰۰ سال اخیر «از زیر این پل آب های بسیاری گذشته» و تحولات عمیقی در ایران، قفقاز، ترکیه و منطقه شده است. آنهائی که عبید زاکانی و نظامی و دیگران بعنوان «تُرک» و «چینی» توصیف میکردند در این مدت با مردم بومی منطقه در آمیخته در هر بخشی از آن یعنی ایران و ترکیه و غیره ملت های مستقلی بوجود آورده و از آن دفاع و حراست کرده اند. در ایران همان اقوام تُرک همراه با آمیزش با مردم بومی و تشکیل سلسله های ایرانی مدافعان اصلی ایران معاصر شده اند و در ترکیه به مدت ۶۰۰ سال آخرین امپراتوری اسلامی یعنی سلسله عثمانی را بنیاد کرده حفظ نموده اند که به جمهوری ترکیه کنونی منتج شده است.
یک نتیجه اینکه این آثار، اشعار، حکایات و امثال مربوط به هزار تا ۵۰۰ سال پیش، حوادث آن دوره و عواقب آن حوادث است و از نظر جامعه شناسی و تاریخ، ظهور چنین نگرش ها، واکنش ها، ذهنیت ها و تصورات در آن بستر تاریخی چیز عجیبی نیست. اما اینها را نمیتوان و نباید عینا به زمانه و اوضاع کنونی منتقل کرده از آن برای پندار ها و رفتار های امروزی مان نتیجه گیری کرد. جای تاسف در آنست که اکثریت بزرگ ما این قبیل اشعار، حکایات و ضرب المثل ها را طوطی وار تکرار میکنیم بدون آنکه بدانیم این آثار متعلق به کی هستند، در کدام جغرافیا، تحت چه شرایطی و در کدام دوره تاریخی – اجتماعی بوجود آمده اند.
نتیجه دوم اینکه به صرف اینکه این قبیل اشعار و آثار و مطالب آهنگ ضد یک قوم را دارند، خنده دار است اگر کسانی بخواهند امروز بعد از گذشت ۷۰۰-۸۰۰ سال این آثار و مطالب تاریخی و ادبی را یا کاملا نادیده بکیرند و یا این گونه مطالب، نویسندگان آن و یا کلا ادبیات فارسی را «تحریم» و یا «تلعین» کنند. این قبیل مطالب را در بسیاری از زبان ها و ادبیات ها، از جمله خود ترکی هم میتوان یافت. از طرف دیگر این قبیل آثار و ادبیات به فارسی در مورد اعراب و دیگران هم هست و میدانیم که اعراب و ترک ها وهندی ها هم در باره ایرانیان و تاجیک ها دارند که این آخری (یعنی هندی ها) بیشتر مربوط به دوره های لشکر کشی های غزنویان و نادر شاه به هند میشود.
و نتیجه سوم اینکه کسانی که یا از روی نادانی و یا مغرضانه از این قبیل ادبیات هزار سال پیش برای سیاست ورزی های امروزشان سوء استفاده میکنند آب ها را بطور خطرناکی گل آلود میکنند.
نه میتوان تاریخ را انکار کرد و ادعا نمود که چنین حوادثی در طول مدتی چند صد ساله نبوده و هرچه در تاریخ و ادبیات منعکس شده دروغ و مبالغه است و نه میتوان با نگاه و تصورات ۵۰۰-۱۰۰۰ سال قبل امروز به اقوام کوچنده دیروز نگاه کرد گویا اینها همان ها هستند که خانه ها و ثروت ایرانیان و رومیان بومی این سرزمین ها را با خشونت و قهر گرفته اند.
همه مردمانی که امروز درآسیای میانه، افغانستان، ایران، قفقاز، ترکیه و بخشی از عراق میبینیم آمیخته ای از مردم بومی پیش از اسلام، پیش از ترک و مغول و اقوام و قبایلی است که بعدا آمده در این سرزمین ها ساکن شده اند. نوادگان آن اقوام عرب و ترک و مغول هم نوادگان همان مردم بومی هستند که امروزه افغان، ایرانی و یا ترک (ترکیه) مینامیم.
خود مردمی که چه در ایران و روم و چه در سرزمین های دیگر دنیا در یک مقطع زمانی «بومی» خوانده میشدند خود از جائی به این سرزمین های «بومی» خود آمده اند، چرا که هیچ قوم و ملتی در جائیکه «بومی» خوانده میشود بطور ازلی و از ابتدای خلقت و تاریخ نزیسته و روزی و روزگاری، کمی پیشتر یا بعد تر، به آنجا آمده است.
درست مانند وایکینگ ها، فرانک ها، هون ها، ژرمن ها… عین آنگل ها و ساکسون ها که از آلمان و هلند و دانمارک کنونی به جزیره بریتانیا رفته با اختلاط قومی و زبانی با مردم بومی، ملت و مملکت کنونی انگلیس و بریتانیا را ایجاد کرده اند.
هم بی معناست کسی احساس عقده و کمبودی کند که چند قرن بعد تر از قومی دیگر به سرزمینی آمده و هم مسخره است کسی بخود و گروه اجتماعیش ببالد چرا که آنها کمی پیشتر از اقوام بعدی آنجا بوده اند.
مگر ریشه همه ما از آفریقا نیست؟
(نشر اول این مقاله در ژانویه 2013 بود)
————————-
بعضی منابع:
1) M. Halil Yinanç: Türkiye Tarihi Selçuklular Devri, s. 36
2) Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, 1981
در ترکیه دیگر کمتر کسی شک میکند که حکومت آقای اردوغان برای یافتن یک را ه حل به «مسئله کُرد ها» از طرفی با رهبر پ. ک. ک. عبدالله اوجالان که در زندان ویژه جزیره «ایمرالی» به سر مپیبرد و از طرف د یگر با حزب کُردی «وحدت و دمکراسی» ترکیه «ب. د. پ.» که یکی از چهار حزب حاضر در پارلمان ترکیه است مذاکره میکند. «بنیاد مطالعات قفقاز» نقل قول های جالبی از طرف ها و شخصیت های مختلف این بحث ها را داده است:
نخست وزیر ترکیه رجب طیب اردوغان: حبس خانگی اوجالان در دستور کار نیست به گزارش آناتولی رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه امروز پیش از ترک کشورش به منظور دیدار با دولتمردان چند کشور آفریقایی، در فرودگاه به سوالات خبرنگاران پاسخ داد. اردوغان در خصوص امکان تغییر شرایط حبس اوجالان گفت: “نه آزادی و نه تغییر شرایط حبس اوجالان در دستور کار ما قرار ندارد و تمام دیدارهای ایمره آلی هدف واحد و مهمی به نام پایان دادن به جنگ و ترور دارد. تصمیم و خواست ما در این زمینه جدی و قطعی بوده و حاضریم برای رسیدن به امنیت کامل و پایان دادن به ترور به صورت شبانه روزی فعالیت کنیم.” وی همچنین در خصوص اظهارات کمال قلچداراوغلو و حمایت وی از مذاکرات ایمره آلی گفت: “رهبر حزب جمهوری خلق اعلام کرده که برای پایان دادن به ترور از ما حمایت کرده و با حمایت و همراهی خود به ما اعتبار می بخشد. این در حالی است که وی و حزب متبوع او بیش ازدیگران نیاز به اعتبار داشته و در شرایطی نیستند که چنین ادعاهای سنگینی بر زبان بیاورند. با این وجود اگر در اعلام حمایت خود صادق هستند، همین امروز سه تن از اعضای خود را معرفی کنند تا در کنار سه تن از معاونین من کمیته شش نفره بررسی راهکارهای توافق و مذاکره را تشکیل داده اند.”
عبدالرحیم آک داغ نماينده کُرد طرفدار اردوغان: به برادرکشی پایان دهیم به گزارش خبرگزاری دوغان عبدالرحیم آک داغ نماینده شهر کردنشین ماردین و از اعضای برجسته حزب عدالت و توسعه درباره دیدارهای ایمره آلی گفت: “کُردها و ترک ها در چاناک قلعه در برابر دشمنان ایستادند و در اوج برادری و رفاقت با همدیگر از خاک این سرزمین دفاع کردند و متسفانه فرزندان آنان در کوهستان جودی و سایر کوه های مناطق کردنشین ترکیه به روی هم اسلحه کشیدند. اما هم اکنون زمان پایان دادن به همه این درگیری ها و برادر کشی ها است و امیدواریم با اقدامات اخیر دولت، جناب احمد ترک و سایر افراد، این معضل هر چه زودتر ختم به خیر شود.” وی درادامه افزود: “قطعا کسانی در کمین نشسته اند و برای به ین بست رساندن گفتگوها دست به هر اقدامی خواهند زد و به همین خاطر باید هوشیار باشیم و به کسی اجازه سوءاستفاده ندهیم.”
بشیر آتالای معاون نخست وزیر: باید پیش از بهار به نتیجه برسیم به گزارش روزنامه طرف بشیر آتالای معاون نخست وزیر و رییس ستاد فرماندهی مبارزه با ترور ترکیه گفت:” باید پیش از فرا رسیدن فصل بهار اصلی ترین مراحل توافق برای پایان دادن به ترور را به پایان برسانیم و همزمان با آغاز بهار، اندک اندک مرحله خلع سلاح تکمیل شود. اگر در این مرحله دچار وقفه و کم کاری شویم ممکن است برخی گروه های پراکنده پ.ک.ک، به صورت خارج از سازمان چند حمله ترتیب داده و این مرحله را به سوی بن بست ببرند.”
ادریس نعیم شاهین وزیر کشور: اجازه نمی دهیم این کشور تجزیه شود به گزارش شبکه تلویزیونی TRThaber ادریس نعیم شاهین وزیر کشور ترکیه گفت:” متاسفانه برخی از افرادی که همواره قصد جنگ طلبی و ترویج خشونت را دارند علیه حزب عدالت و توسعه و دولت ما شایعاتی را منتشر کرده و اعلام کرده اند که قرار است دیدارهای ایمره آلی منجر به تشکیل کردستان و اعلام خودمختاری کردها شود. ما در پاسخ به چنین شایعاتی قاطعانه می گوییم به هیچ وجهاجازه نمی دهیم این کشور تجزیه شود و همه مراحل دیدارهای ما هدف مهم و اولویت فوق العاده ای به نام پایان دادن به ترور و خشونت دارد.”
کمال بورکای سیاستمدار چپ گرای کُرد و منتقد پ.ک.ک: امیدوارم هر دو طرف مصمم باشند به گزارش روزنامه رادیکال کمال بورکای سیاستمدار چپ گرای کُرد و رهبر حزب حق و آزادی گفت:” بدون شک دیدارهای نمایندگان حکومت با اوجالان و نیز سفر هیات نمایندگان کُرد به ایمره آلی نویدبخش رویدادهای ارزشمندی است. من می خواهم به دو نکته مهم اشاره کنم: اول این که به اعتقاد من باید نخستین و مهم ترین خواسته اوجالان، خطاب به پ.ک.ک و تلاش برای بر زمین گذاشتن سلاح ها باشد. دوم این که هم حکومت و هم حزب صلح و دموکراسی باید برای رسیدن به نتایج مطلوب مصمم باشند. ما قبلا در برخی اقدامات دولت اردوغان شاهد تردید و گسست بوده ایم و به موازات آن شاهد این نیز بوده ایم که حزب صلح و دموکراسی در بسیاری از حوزه ها با جدیت لازم عمل نکرده و به عنوان یک جبهه صلح طلب مصمم و راسخ به میدان نیامده است.”
زبیر آیدار از سران پ.ک.ک: از تصمیمات اوجالان حمایت می کنیم به گزارش شبکه تلویزیونی CNNturk زبیر آیدار از سران پ.ک.کو مسئول فعالیت های سیاسی وسازمانی این حزب در اروپا اعلام کرد:” ما از تصمیمات اوجالان حمایت می کنیم و پشت سر وی ایستاده ایم. متاسفانه برخی می خواهند چنین وانمود کنند که اوجالان از حمایت پ.ک.ک برخوردار نیست اما چنین ادعاهایی فقط یک جنگ روانی است و ما تصممیات وی را ارزشمند و راهگشا می دانیم.”
بازتاب وسیع اظهارات بارزانی اعلام حمایت مسعود بارزانی رییس اقلیم کردستان عراق از دیدارهای ایمره آلی در اغلب رسانه های ترکیه بازتاب گسترده ای پیدا کرده و نه تنها روزنامه ها، بلکه شبکه های تلویزیونی این کشور نیز به اهمیت حمایت بارزانی از روند مذاکرات پرداخته و تحلیل گر شبکه NTVmsnbc اعلام کرد که بر اساس برآیند کلی اظهارات هاکان فیدان و احمد داوداوغلو در نشست های سفرای ترکیه در آنکارا و ازمیر، بارزانی در مرحله خلع سلاح و اقناع پ.ک.ک به پایان دادن به فعالیت مسلحانه نقش مهمی بر عهده خواهد داشت.”
پروین بولدان از نمایندگان کُرد: اسم این دیدارها مذاکره نیست به گزارش پایگاه خبری تحلیل ۷ ترکیه، پروین بولدان از نمایندگان حزب صلح و دموکراسی (وابسته به پ.ک.ک) در یالووا و در کنگره حزب خود گفت: “نمی توانیم اسم دیدارهای اخیر را مذاکره بگذاریم. در واقع این گفتگوها فعلا فقط در حد تبادل آرا و تلاش برای رسیدن به همفکری است و با این حال در همین مرحله نیز امید بزرگی نزد کردها به وجود آمده و مردم به فرجام این دیدارها خوشبین هستند.” وی در ادامه افزود: “در گام های بعدی باید غیر از اوجالان، نمایندگان حزب صلح و دموکراسی در مجلس و نیز سران پ.ک.ک در قندیل به عنوان دو ضلع دیگر دیدارها مورد خطاب حکومت قرار گرفته و نظرات ما را نیز جویا شوند.”
آیسل توغلوک از نمایندگان کُرد: بدون قندیل نمی توان به نتیجه رسید به گزارش پایگاه خبری تحلیل ۲۴T ترکیه از نمایندگان کُرد و از سران کنگره جامعه دموکراتیک که قرار است طی روزهای آینده همراه با دمیرتاش، کشاناک و ترک به دیدار اوجالان برود، درباره مراحل بعدی دیدارهای ایمره آلی گفت: “قطعا این دیدارها بدون حضور سران پ.ک.ک در قندیل به نتیجه نخواهد رسید و فقط در شرایطی می توانیم از توافقات جدی و قاطعانه سخن به میان بیاوریم که خط ارتباطی ایمره الی به قندیل ایجاد شده و تماس برقرار شود.” وی در ادامه افزود: “ما به عنوان کنگره جامعه دموکراتیک همه توان و تلاش خود را به کار می گیریم تا گفتگوها با ظرافت و جدیت پیش برود و در عین حال بر این موضوع اصرار می کنیم که حکومت باید طی روزهای آتی به طور رسمی و شفاف راهی برای دخیل ساختن قندیل در این گفتگوها پیدا کند.”
ابراهیم تاتلیسَس خواننده کُردتبار: نگذارید در آرزوی آشتی بمیریم امروز نیز در شبکه های اجتماعی مجازی ترکیه، کردها و ترک ها مطالب فراوانی در خصوص دیدارهای ایمره آلی منتشر کردند. در این میان بسیاری از هنرمندان، بازیگران، خوانندگان و فعالان عرصه های فرهنگی و رسانه ای نیز با اعلام حمایت از دیدارهای ایمره آلی تلاش برای رسیدن به آشتی و برادری را ارزشمند دانستند. ابراهیم تاتلیسس خواننده کُردتبار موسیقی ترکیه در صفحه تویتر خود درباره دیدارهای ایمره آلی ۴ پیام منتشر کرد که جمعا یک صد و هشتاد هزار نفر بازدید کننده داشت. وی در یکی از پیام های خود نوشت: “چهل سال از عمر هنری من در حسرت آشتی و برادری گذشت. احساس می کنم عمر زیادی برای من باقی نمانده. پس نگذارید در آرزوی آشتی بمیریم و کاری کنید که چشمان ما روی آرامش و صلح و برادری را ببیند.”
عباس جوادی – مربّع ایران، ترکیه، سوریه و عراق بوی خون و باروت میدهد:
1. سوریه در یک جنگ داخلی فرو رفته. سقوط بشار اسد به آن سادگی که تصور میشد نبود اما ظاهرا از عمر رژیم کنونی دمشق چیزی نمانده.
2. برنده سقوط رژیم اسد کشور های عربی – سنی منطقه خواهند بود (یعنی سعودی، امارات، حتی مصر ولی نه عراق مالکی و ظاهرا طرفدار ایران.) اگر کشور در یک جنگ داخلی فرو نرود – که هیچ قدرت منطقه ای و جهانی ظاهرا این را نمیخواهد – سوریه جدید دست بازیگران عرب منطقه، ترکیه و غرب را تقویت خواهد کرد.
3. چه رژیم جدید سوریه نسبتا به سرعت ثبات را احیا کند و چه شرایط جنگ داخلی ادامه یابد، منطقه کوچک کُردی کشور در حالت کنونی خودمختار و عملا مستقل باقی خواهد ماند.
4. این وضع دست دولت عملا مستقل کردستان عراق و در عین حال حزب کارگران کردستان ترکیه را تقویت خواهد کرد. این وضعیت میتواند بر کردستان ایران که تا کنون نسبتا آرام بوده تاثیر مستقیم داشته باشد یعنی ثبات کنونی ترکیه و ایران را بهم بزند.
5. در عراق بین اکثریت شیعه عرب (حامل حکومت مرکزی بغداد) و کُرد ها که تا کنون اساسا متحدا عمل میکردند اختلافات جدی پیش آمده و مرکز ثقل اختلافات در تقسیم درآمد نفت است (نگاه کنید به مقاله اکونومیست). این اختلاف خطر جنگ بین حکومت بغداد و حکومت منطقه ای کردستان عراق را به مسئله روز تبدیل کرده. اگر چنین جنگی شعله ور شود و نتوان جلوی آن را گرفت، حدس غالب بر آن است که عراق به سه بخش تقسیم شود (شیعه عرب، کردستان و سنی عرب).
6. بعضی تحلیل گران غرب، ترک و عرب میگویند در آن صورت احتمال اینکه کُرد های سوریه، ترکیه و ایران بخواهند همراه با کردستان عراق یک کردستان واحد و بزرگتر را تشکیل دهند بیشتر خواهد شد (آیا این تصور و گمانه زنی درست است؟).
7. اگر این گمانه زنی درست باشد و در واقع چنین تحولاتی رخ دهد، بنظر همین تحلیل گران تمام نقشه و مرز های چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه عوض خواهد شد. همراه با عراق، ترکیه و ایران هم احتمال دارد به چند قسمت تبدیل شود. احتمالا بخاطر همین است که صدای برخی قومگرایان افراطی منطقه بلند تر شده است. آیا این تخمین درست است؟ اگر درست باشد احتمال قوی در آنست که دولت های قوی منطقه (ترکیه و ایران) این وضع را تحمل نکنند و کار به جنگ های داخلی و منطقه ای بکشد.
8. در این بین وضعیت واقعی روز پیچیده تر از این تصویر احتمالات خطرناک است: رژیم اسد هنوز پا بر جاست. کشاکش بین بغداد و کردستان عراق ادامه دارد و افزایش یافته است. روابط ترکیه و بغداد متشنج شده است. در مقابل آنکارا که قبلا بخاطر نگرانی از «کُرد های خودی» علاقه ای به روابط حسنه با حکومت کردستان عراق نشان نمیداد تبدیل به یکی از مهم ترین شریکان تجاری کُرد های عراق شده است ولی در مقابل میخواهد حکومت اقلیم کردستان عراق حزب کارگران کردستان ترکیه را مهار کند.و بالاخره در ایران وضع اقتصادی تحت تاثیر تحریم های بین المللی به سراشیبی افتاده که میتواند وضع دولت جمهوری اسلامی را با مخاطره ای جدی روبرو کند. در آنصورت اگر در رابطه با کردستان ایران هم اتفاقی در ارتباط با کُرد های سه کشور دیگر بیافتد، وضع داخلی ایران چه خواهد شد؟
این، مانند معادله ای چند مجهولی است. فعلا داده های معینی در دست است. یکی دو عامل که نسبتا روشن است اینست که ظاهرا رژیم اسد رفتنی است. احتمال تغییرات جدی در عراق شدید است. ترکیه از این تغییرات «بی نصیب» نخواهد ماند اما آنکارا کوشش خواهد کرد در مجموع در طرف «برندگان» باشد و یا حد اقل در رابطه با مسئله کُرد های خود ترکیه زیاد «نبازد». ایران بخاطر روابط منفی اش با کشور های عربی منطقه، ترکیه و غرب و اتحاد با کشور هائی نظیر سوریه و روسیه در پایان این «بازی» احتمالا جزو بازندگان اصلی خواهد بود. و بالاخره اینکه مسئله کُرد های چهار کشور، حد اقل در مراحل نخست تحولات جدید، در حل و یا حتی بحرانی تر شدن اوضاع این چهار کشور نقش کلیدی بازی خواهد کرد.
————————————-
این گزارش «اکونومیست» را بخوانید. از نظر شرح اوضاع کنونی جالب و مهم است.
«- شما را به جدم، به من مظلوم و فقیر کمک کنید!» (مجله ملانصرالدین، ش 12، ب ت)
اشتغال سید ها
میسیونر آمریکائی ساموئل ویلسون که خود مدتی طولانی در ایران و بخصوص تبریززندگی کرده بود، در سال 1890 در باره سید ها می نوشت: «بسیاری از آنها انسان های متمول و محترمی هستند، با اینهمه در یک مملکت داشتن چنین قشری که بدون هیچ دلیلی صاحب امتیازباشد، کار درستی نیست» (31). اما همه سیدها مرفه و ثروتمند نبودند. در هر قشر و طبقه مردم ممکن بود با سیدها روبرو شد. در واقع اکثر آنان مجبور بودند برای ادامه حیات خود به کاری اشتغال داشته باشند. البته از آنجا که قاطبه مردم آنها را انسان های مقدسی می شمردند، کاراکثر آنان به نوعی مربوط به دین و مذهب می شد. محسن صدر می نوشت اکثر سیدها ملا بودند و گذران خود را با روضه خوانی تامین می نمودند (32). بعضی ها موذن و خادم مساجد بودند. اگر در شهر و یا روستائی امامزاده ای موجود بود، مقام خادمی آن ترجیحا به یک سید سپرده می شد. سیدها زیارت های گروهی به عتبات و بخصوص مشهد را نیز ترتیب می دادند. حدودا دوماه مانده به آغاز سفر، سیدها سراغ مومنین را گرفته، برای زیارت، داوطلب جمع می کردند. سیدی که سفر را ترتیب می داد، پس از آنکه تعداد کافی زوار داوطلب را یافت، به سراغ هر یک از آنها می رفت، به آنها اطمینان می داد که سفری بیخطر و شایسته رضایت الهی به مرقد امام رضا خواهند داشت و از هرکدام از آنها مقدار معینی پول می گرفت. او قول می داد که حرکت ستارگان را بررسی کرده مطابق با علم نجوم در روزهای خوش یمن به حرکت قافله ادامه خواهد داد، سر راه تنها و تنها در بهترین و ارزان ترین منازل توقف خواهد نمود و زوار را از چشم نحس انسان ها و اغوای شیطان حفظ خواهد کرد…» (33)
وقتی زوار به مشهد می رسیدند، گروهی از ملاها و سید ها آنها را پیشواز می گرفتند. یک گروه عبارت از سیدها از ورودی مرقد امام رضا به آنها کمک می نمودند تا دعاهای لازم را به تقلید از آنها به عربی بازگو کنند و بعد به آنها شرح می دادند که مراسم زیارت مرقد چگونه است.
سیدها در مراتب عالی روحانیت شیعه نیز حضور داشتند. مالکلم با در نظرداشت دو دهه نخست قرن نوزدهم (حدودا دویست سال پیش، -م.) می نوشت: «کم و بیش همه روحانیت در ایران از سید ها تشکیل می شود» (34) و پولاک در سال 1860 حتی بصورتی مبالغه آمیزعلاوه می نمود که «تنها سیدها می توانند مجتهد، شیخ الاسلام و یا امام جمعه شوند» (35). بنظر می رسد که سادات همچنانکه بر اداره امور دینی عتبات حاکم بودند، در دوره قاجار اکثر مناصب و مقام های روحانیت کشور را نیز در دست خود داشتند. ظاهرا در تمام قرن نوزدهم نیز این وضع ادامه یافته است. باصطلاح «سادات عالی» که طبقه برتر سادات بودند، بالاترین مقام های دینی کشور و مقام های دولتی-دینی را در اختیار داشتند و حتی برخی حاکم ها هم سید بودند .
اما در کارهای دیگر نیز حضور سید ها را می بینیم. مثلا برخی کدخداها، مالکین و روستائیان و حتی برخی صراف ها هم سید بودند. در تهران صرافی بنام حاج سید اسماعیل زندگی می کرد که ثروت معینی داشت، اما شهرت زیادی یافته بود، چراکه مردم همه طبقات به امانتداری او اعتماد کرده در ازای مبلغ معینی، پول خود را برای نگهداری به او می سپردند (36). میان تجار هم شاهد برخی سیدهای ثروتمند مانند میرزا قومای بهبهانی در اوسط دوره قاجاریان (سال های 1840) هستیم که مدتی حتی حکومت بهبهان را بدست گرفت.
اما اکثریت فقیرتر سیدها، به غیر از روضه خوانی و دعانویسی، کارهای عادی مانند زراعت، پیشه وری، سربازی و حتی خدمتکاری انجام می دادند.
علاوه بر این، مسئولین دولتی و مذهبی هرمحل معمولا یک گروه لوطی نیز زیر دست داشتند که در موارد مختلف از آنها استفاده می کردند. از آن جمله بود موارد راه انداختن معرکه بر ضد مخالفین و یا پخش شایعه و برگزاری تظاهرات و زخمی کردن و گاه نیز حتی قتل آن اشخاص. در این گونه موارد نیز حضور سید ها در جمع لوطیان، بدست آوردن نتیجه عملی را آسانتر می نمود. (37) در ژانویه سال 1909 هنگامی که کسی می خواست چندین صندوق چای را از گمرک بندری بوشهر وارد کشور کند، خواست اظهار نامه ای ساختگی به اداره گمرک تحویل دهد و به همین جهت مامور اداره گمرک آن صندوق های چای را مصادره نمود. صاحب صندوق های چای به شیخ علی دشتی که یکی از ملاهای محل بود شکایت نمود و شیخ هم چندین سید را به اداره گمرک فرستاد تا سروصدا راه بیاندازند. و همین طور هم شد. اما پیش از آنکه کار ها ازکنترل خارج شوند، رئیس اداره گمرک مبالغی بعنوان «پیشکش» به سیدهای مزبور پرداخت نمود و با این ترتیب غائله خوابید. در حادثه دیگری در مارس همان سال رئیس گمرک بوشهر به یکی از همان سیدها پیشاپیش 250 تومان داد تا از وقوع اعتراض و شورشی جدید بر ضد اداره گمرک جلوگیری نماید. (38)
کارهائی هم بود که سیدها برای انجام آن مناسب تر از دیگران بودند. مثلا مسئولان دولتی و دینی برای اجرای احکام قضائی و از جمله وصول بدهی یکی به دیگری در کنار «محصل» ها و فراش ها، از سید ها نیز استفاده می کردند، چرا که مردم با سیدها با تندخوئی رفتار نمی نمودند و مثلا نوکران فرد بدهکار جرات نمی کردند اقدام به کتک زدن سیدهائی نمایند که برای وصول بدهی آمده بودند. به همین دلیل بود که مظفرالدین میرزا ولیعهد قاجار زمانی که حاکم آذربایجان بود به سید ها دستور داده بود که «به صورت دسته های بزرگ به کوچه و بازار درنیایند». ا همچنین امر کرده بود که «تجاری که ارباب این سید ها هستند، حق ندارند آنها را مامور وصول بدهی های مردم کنند.» (39)
نفوذ محلی سیدها
نفوذ و اعتبار سیدها بیش از همه در محل زندگی خود آنان به چشم می خورد واگر سیدی وابسته به تبار معتبری مانند طباطبائی ها و غیره بود، نفوذ او متناسبا بیشتر و اعتبارش بالاتر از دیگران به شمار می رفت. به همین ترتیب سید های «رضوی» که از تبار امام هشتم رضا شمرده می شدند، بخصوص در مشهد نفوذ و اعتبار بسیار بلندی داشتند و در مقایسه با دیگر سادات، تعداد بسیار کمتری از آنان برای امرار معاش خود ناچار به کار کردن بود.
در بسیاری شهرها یک طایفه مانند سادات محلات و یا سادات فراهان اراک موجود بود که هرکدام عبارت از چندین خانواده بودند. در شوشتر اکثریت خانواده های بالا دست و نخبگان عبارت از سیدها بودند. در سبزوار سید های عربشاهی این طایفه حاکم را تشکیل می دادند که همه از یک قبیله بخصوص عربشاهیان ریشه گرفته بودند. یکی از همین عربشاهی ها تولیت مرقد یحیی فرزند موسی بن جعفرامام هفتم شیعیان را برعهده داشت. این طایفه عبارت از حدود صد خانواده بودند که در سبزوار و اطراف آن می زیستند. این خانواده ها با وجود اختلافات داخلی میان خود، خارج از طایفه خود، ظاهری متحد و یکپارچه از خود نشان می دادند. آنها رئیسی داشتند که تمام طایفه به او اطاعت می کرد. در سبزوار همه و هرکس، چه ملا و حاکم و چه مامور دولت نیازمند حمایت عربشاهی ها بود و مردم نیز کوشش می نمودند که رضایت آنها را جلب کنند. اگر عربشاهی ها با کسی و در مورد چیزی از در مخالفت در می آمدند، آن کار و یا آن شخص دچار مشکلات می شد. هر وقت آنها مجلسی می گذاشتند، همه به آنجا می رفتند. از نگاه اشتغال، عربشاهیان زمیندار، زارع، ملا، طلبه، عالم و تاجر بودند. در عین حال وقتی یک عربشاهی قولی می داد، آن را بجا می آورد. آنها به مردم کمک می کردند. اگر آنها می خواستند، بازار بسته می شد. هر تصمیمی که می گرفتند، عملی می گردید. حجه الاسلام های معتبر در مقابل آنها تعظیم می کردند و دولتیان از پی دوستی با آنها بودند، چونکه می دانستند بدون رضایت آنها کاری در سبزوار به پیش نخواهد رفت. اما با اینهمه قدرت و نفوذ، گفته می شد که عربشاهی ها از این موقعیت خود سوء استفاده نمی کردند. (40)
نتیجه گیری برای بحث
در بخش های گذشته این بررسی دیدیم که سیدها گروهی از مردم هستند که خود را از تبار پیامبر اسلام از طریق دختر او و همسر علی یعنی فاطمه می شمارند. بسیاری انسان ها درست بخاطر همین فایده هائی که سید بودن با خود به همراه دارد (از قبیل برتری های مالی، مادی، حقوقی و مصونیت از توبیخ و مجازات) ادعای سیادت کرده اند تا از این امتیاز ها بهره مند گردند. از این جهت ازهمان اوایل اسلام، نظامی برای ثبت، هماهنگی و مدیریت سیدها تاسیس شد. اما در طول صدها سال فرصت های بسیاری برای طرح ادعاهای دروغین سیادت پیدا شد و بسیاری هم از این فرصت ها سود جسته به دروغ خود را همچون «سید» معرفی نمودند.
در ابتدای دوره قاجار به نظر نمی رسد که نظامی سرتاسری در تمام ایران برای نظارت بر کار سیدها تاسیس شده باشد. احتمال دارد این کار در سطح محلی انجام یافته باشد. تنها در سال های 1870 است که ناصرالدین شاه نوعی نظارت سرتاسری بر قشر سادات را دوباره برقرار کرد. سیدها عمامه های سبز و یا آبی تیره بر سر می گذاشتند و یا کمربندهای سبز می بستند و از سوی اکثرمردم با عزت و احترام پذیرفته می شدند. آنها، هم به مردم روضه خوانی و دعا و طلسم نویسی تقدیم می کردند و هم با اصرار از جماعت پول طلب می نمودند. همچنین به جهت تصور عمومی مبنی بر مقدس بودن سادات، آنها نقش معینی در حل اختلافات و مشکلات گوناگون مردم بازی می نمودند. اگرچه سیدها بیشتر از همه در رابطه با امور دینی و مذهبی فعالیت می کردند، اما آنها در دیگر سطوح و حوزه های زندگی و فعالیت اجتماعی نیز حضور داشتند. بسیاری از آنها تنها در ازای پول کاری را انجام می دادند، گستاخ و پیوسته طلبکار بودند. اما بسیاری از سیدهای دیگر هم انسان هائی خیرخواه، یاری رسان و متواضع بودند و یا مخلوطی در میان این دو طبقه به حساب می آمدند. در این معنا، سیدها آئینه ای از رنگارنگی جامعه ایرانی در آن دوران بودند و با این ترتیب نشان می دادند که با وجود تصور عمومی مبنی بر تقدس سادات، آنها نیز مانند دیگران انسان هائی معمولی بودند. دگرگونی های عمیقی که از سال های 1920، یعنی دوره رضا شاه به بعد در جامعه ایرانی رخ داد، باعث کاهش اهمیت مراسم مذهبی، تغییر لباس و افزایش و گسترش تحصیلات جدید گردید. در نتیجه، آن نقش اجتماعی و عزت و احترام بخصوص نسبت به سادات نیز کاهش یافت، تا جائیکه امروزه بسیاری سیدها اصلا نمی خواهند حتی اشاره ای به سید بودن خود کنند.
پایان
منابع
(31) Wilson, Persian Life and Customs. New York, 1895, p. 205
(32) صدر، همانجا، ص 25
(33) Ferrier, ibid, p. 56
(34) Malcolm, II, p. 573
(35) Polak, ibid, I, p. 325
(36) صدر، همانجا، ص 125
(37) Wilson, A.T., Southwest-Persia. Letters and Diary of a Young Political
Officer 1907-1914, Oxford, 1941, p. 316
(38) Political Diaries of the Persian Gulf, 17 vols., Slough: Archive Editions, 1990, III, pp. 423, 491
(39) Floor, Willem, Bankruptcy in Qajar Iran, in: ZDMG 127 (1977), pp. 68, 73
(40) غنی، قاسم، یادداشت های دکتر قاسم غنی، نُه جلد، تهران، 1367، ص 28-29
نمونه زبان ترکی دوره فرقه: «امروزه آذربایجان که زادگاه بابک و ایلخان است، زیر سایه ارتش سرخ و استالین، تبدیل به گلستان شده…» (شاعرلر مجلسی، تبریز ۱۳۲۴)
در دوره حکومت یکساله «فرقه دمکرات آذربایجان» (۱۳۲۴-۲۵)، تدریس و آموزش زبان مادری در میان موضوعهایی بود، که از نگاه سیاسی و تبلیغاتی اهمیتی درجه اول پیدا کرد.
هسته مرکزی تبلیغات فرقه دمکرات در تبریز و حزب کمونیست آذربایجان در باکو این بود: «دو سوی آذربایجان دو تکه یک بدن هستند که به زور از همدیگر جدا شدهاند و باید یکی شوند. زبان مادری ما یکیاست. ایران، شما را از زبان مادریتان محروم کردهاست. ارتش شوروی و فرقه دمکرات آمده تا دو آذربایجان را متحد کند و زبان مادری شما را به شما بازگرداند.»
اما صرفنظر از آنهمه تبلیغات، از ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تا ۲۱ آذر ۱۳۲۵، یعنی در این یک سال حاکمیت فرقه دمکرات وضع واقعی زبان و ادبیات، چه فارسی و چه ترکی آذری، چگونه بود؟ نیت اساسی چه بود؟ شعارها و واقعیات چگونه بود؟
در این هفتاد و چندمین سالگرد تاسیس حکومت فرقه، به بررسی این موضوع میپردازیم.
زمینه سیاسی
پیش از همه چیز جا دارد یادآوری کنیم که در آذربایجان شوروی زبان ترکی آذری را مصرانه و موکدا «آذربایجانی» و نه «ترکی» و یا «ترکی آذری» مینامیدند تا زمینه تبلیغاتی به جریانهای پان ترکیستی داده نشود (و این سنت هنوز هم در آذربایجان قفقاز ادامه دارد).
موضوع زبان مادری و برجسته کردن سیاسی و تبلیغاتی آن، اصولا ابتکار فرقه دمکرات آذربایجان و یا رهبر آن سید جعفر پیشهوری نبود، بلکه چند ماه پیش از تاسیس فرقه و حکومت آن، در فرمانی مورخ ششم ژوییه ۱۹۴۵ با امضای شخص استالین، ازمسکو به رییس حزب کمونیست آذربایجان شوروی یعنی میر جعفر باقروف ابلاغ شده بود (۱). در فرمان مزبور استالین شخصا باقروف را مسئول اجرای این نقشه کرده بود. حتی موضوع تنها به آذربایجان و زبان «آذربایجانی» هم محدود نمیشد.
در بند «و» فرمان استالین، موضوع زبانهای محلی نیز جزو وظایف اصلی این حکومتهای «تجزیه طلبانه» و «خودمختار» محلی مانند حکومت فرقه دمکرات شمرده میشد:
حقوق برابر برای اقلیتهای ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبانهای آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسههای محلی به زبانهای بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمنهای ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی (…)
طبیعتا این طور نبود که «فرقه دمکرات آذربایجان» و «حزب دمکرات کردستان» خود علاقهای به اولویت دادن به زبانهای محلی خود نداشتند. برعکس. آنها با تعصب و جوش و خروشی فزاینده که از حضور ارتش سرخ در ایران برگرفته شده بود، زبان رسمی کشور یعنی فارسی را کنار گذاشته، زبان محلی خود را به تنها زبان رایج، رسمی، اداری، رسانهای و آموزشی ایالت خود مبدل میکردند. در نمونه آذربایجان، زبانی که آنها رواج میدادند، در اساس ترکی آذری بود. اما گونهای که مورد ترجیح و ترویج حزب کمونیست آذربایجان و فرقه دمکرات بود، اولا با گونه ترکی آذربایجان ایران فرق داشت، ثانیا زبانی کتبی و رسمی بود که برای آذربایجانیان ایران ناآشنا بود و ثالثا با تعابیر روسی و سیاسی-ایدئولوژیک کمونیستی عجین شده بود (۲). پیشهوری در یکی از مقالههایش در روزنامه «آذربایجان»، ارگان فرقه دمکرات آذربایجان، مینوشت که زبان آذربایجانیان ایران نیز باید با «آذربایجانی» کتابی و استاندارد آن دوره در باکو یکسان شود، اما ظاهرا از روی احتیاط نسبت به گونه ایرانی ترکی آذری که بین مردم رایج است، علاوه میکرد که این کار را نمیتوان «ناگهانی» انجام داد.
یعنی برای فرقه که زیر نظر باکو و رییس حزب کمونیست آذربایجان میر جعفر باقروف دستورهای استالین را اجرا میکرد، موضوع اصلی بر سر اجرای تصمیم مسکو بود. برای حزب کمونیست شوروی و ارتش سرخ که آذربایجان را زیر اشغال خود داشت، موضوع زبان ترکی آذری یک وسیلهٔ تبلیغاتی بود. حزب کمونیست هم چه در مرکز یعنی مسکو و چه در باکو از این طریق میخواست آذربایجانیهای ایران را بر ضد تهران و به هواداری از شوروی بشوراند. اما روشناست که شخصا برای آن دسته از آذریهای باکو که مسئول اجرای این برنامه شده بودند، مسئلهٔ ترکی آذری که زبان مادری آنها هم بود، موضوع خوشایندی جلوه میکرد. ولی در نهایت آنها هم مجری نقشههای کلان سیاسی مسکو بودند. از طرف دیگر برخی در رهبری فرقه هیچ هم بدشان نمیآمد که آذربایجان ایران به بهانهٔ زبان مادری هم که شده، با ایران قطع رابطه کند و به جمهوری آذربایجان بپیوندد و یا دستکم چیزی مانند خودمختاری به دست بیاید.
آذربایجانی، تنها زبان «رسمی دولتی»
تقریبا یک ماه پس از اعلان «حکومت ملی آذربایجان» به رهبری پیشهوری (۲۱ آذر ۱۳۲۴)، «زبان آذربایجانی» (یعنی ترکی آذری) تنها «زبان رسمی دولتی» درآذربایجان ایران اعلام شد. در یک مصوبه حکومت فرقه مورخه ۱۶ دی ۱۳۲۴ که به امضای پیشهوری رسیده در روزنامه «آذربایجان» انتشار یافت، گفته میشد: «از امروز به بعد زبان آذربایجانی در آذربایجان زبان رسمی و دولتی محسوب میشود. تصمیمهای دولت، اعلانهای رسمی و همچنین قرارهای صادره در واحدهای قشون خلقی (دستههای فداییان فرقه) و لایحههای قانون مطلقا باید به زبان آذربایجانی باشند. تمام ادارهها (دولتی، ملی، تجاری و اجتماعی) مجبورند که تمام مکاتبات خود را به زبان آذربایجانی بنویسند. دفاتر و مدارکی که به این زبان نوشته نشده باشند، رسمی محسوب نخواهند شد. در دادگاهها همه کارها باید به زبان آذربایجانی انجام گیرند. برای کسانی که این زبان را نمی دانند، مترجم تعیین خواهد شد.» (۳)
«قرار حکومت ملی آذربایجان در باره زبان» (روزنامه آذربایجان، 19 دی 1324، با امضای سید جعفر پیشه وری
ترجمه فارسی مصوبه حکومت فرقه دمکرات در باره زبان، روزنامه آذربایجان، ارگان فرقه دمکرات، 19 دی 1324:
«با مقصد نزدیک تر کردن خلق ما به دستگاه دولتی و عموما درک ساده تر احتیاجاتش و همچنین جهت پاکسازی راه های ترقی و تکامل زبان ملی و فرهنگ ملی مان، حکومت ملی آذربایجان قرار زیر را درجلسه خود به تاریخ 16 دی ماه (1324) قبول نموده است:
1. از امروز به بعد زبان آذربایجانی در آذربایجان زبان رسمی و دولتی محسوب می شود. قرارهای دولت، اعلان های رسمی و همچنین قرارهای صادره در حصه های قشون خلقی و لایحه های قانون مطلقا باید به زبان آذربایجانی باشند.
2. تمام اداره ها (دولتی، ملی، تجاری و اجتماعی) مجبورند که تمام مکاتبات خود را به زبان آذربایجانی بنویسند. دفاتر و مدارکی که به این زبان نوشته نشده باشند، رسمی محسوب نخواهند شد.
3. در محکمه ها همه کارها باید به زبان آذربایجانی انجام گیرند. برای کسانی که این زبان را نمی دانند، مترجم تعیین خواهد شد.
4. تابلو های تمام ادارات، موسسه ها و تجارتخانه های آذربایجان باید مطلقا به زبان آذربایجانی باشند.
5. همه سخنرانی ها و مذاکرات در تمام جلسه ها و نشست ها باید به زبان آذربایجانی باشند.
6. اشخاصی که آذربایجانی نیستند و به زبان های دیگر سخن می گویند و در اداره های عمومی دولتی کار می کنند باید نوشتن، خواندن و مکالمه به زبان آذربایجانی را یاد بگیرند.
7. به منظور آشنا نمودن ماموران دولتی وزارت معارف (فرهنگ) با زبان آذربایجانی، برای کسانی که سواد زبان های دیگر را دارند، باید در جنب اداره ها، کلاس های مخصوص (زبان آذربایجانی) تاسیس گردد و مدت کار این افراد (روزانه) یک ساعت تقلیل داده شود.
8. ملت های دیگری که در آذربایجان زندگی می کنند، حق دارند کارهای خود را به زبان مادری خود انجام دهند.اما آنها هنگام نوشتن اعلان های رسمی، در کنار زبان مادری خود باید زبان آذربایجانی را نیز همچون زبان رسمی دولتی به کار برند.
9. تعلیم درمدارس ملت های کوچکی که در آذربایجان زندگی می کنند می تواند به زبان مادری آن ملت ها باشد، اما در عین حال تدریس زبان آذربایجانی نیز در این مدارس اجباری است.
10. وزیر معارف حکومت ملی آذربایجان مقرر می کند که تصویب و تائید قرار مربوط به قبول کاربرد زبان ملی آذربایجانی، درتدریسات مدارس، همچون وظیفه ملی همه معلم ها و معلمه هاست.
نخست وزیر حکومت ملی آذربایجان – پیشه وری»
پاکسازی «زبان مهاجرها»
چند ماه قبل از آن، پیشهوری در همان روزنامهٔ «آذربایجان» زیر عنوان «روزنامه میزین دیلی» (زبان روزنامهٔ ما) بعد از تعریف و توصیف زبان ترکی آذری مینوشت: «زبان آذربایجان آنقدر قدرتمند و قواعد صرف و نحو آن آنقدر طبیعیاست که حتی اگر کلمات فارسی و عربی هم که وارد آن شده، درآورده شوند، باز هم میتوان به کمک این زبان افکار بزرگ و مقاصد عالی را بیان کرد و شرح داد. و لیکن ما استعداد خلق را در نظرگرفته، احتیاجی حس نمیکنیم که این کار را بصورت ناگهانی انجام دهیم» (۴). آنگاه او می افزود که «مانند هر زبان دیگر، زبان آذربایجانی نیز تحت تاثیر زبانهای اجنبی (فارسی و عربی) قرار گرفته» و فرقه میخواهد به کمک نویسندگان آذربایجان این تاثیر را به مرور زمان ازبین ببرد.
پیش از همه چیز مهماست این را بدانیم که در دورهٔ حکومت فرقهٔ دمکرات آذربایجان، تقریبا بدون استثناء، تنها زبانِ چاپ و انتشارات، ترکی آذری بود. فارسی حتی پیش از صدور «قرار» رسمی شدن «آذربایجانی» عملا از مطبوعات، نشریات و مکاتبات و اسناد رسمی رخت بربسته بود.
و اما از نگاه خود زبان ترکی آذری که از سوی فرقه زبان «رسمی دولتی» اعلان شده بود، جالباست بدانیم که معمولا زبانی که مسئولان فرقه صحبت میکردند و بخصوص زبانی که در نوشتار استفاده میشد، لهجهٔ رسمی و یا ترکی باکو بود. حتی آن دسته از ایرانیان آذری که سالها در شمال ارس مانده و همراه با ارتش سرخ به ایران آمده بودند، با این لهجه صحبت میکردند که برای مردم آذربایجان ایران نامانوس بود. بسیاریها که در آن دوره در تبریز بودند، به من گفتهاند که مردم تبریز، این لهجه را «زبان مهاجرها» و یا «ترکی دمقیراتهای باکو» مینامیدند. آنها هنگام شنیدن این زبان، مجموعا منظور مخاطب خود را میفهمیدند، اما بهخاطر واژگان، تعابیر و حتی تلفظ نامانوس و بیگانه، آن را «خودی» حساب نمیکردند، در حالیکه خواندن و نوشتن آن زبان برای مردم عادی آذربایجان ایران و حتی اشخاص با سواد بسیار سخت و نامانوس بود.
پیشهوری در همان مقالهٔ خود راجع به لزوم پیرایش و تصفیهٔ ترکی آذری از واژگان «بیگانهٔ» فارسی و عربی سخن میگفت و علاوه میکرد که نمیتوان در این کار عجله کرد، اما اقلا نباید در استفاده از کلمات و تعابیر فارسی و عربی مبالغه کرد. این نکته روی کاغذ قابل درک است. اما در عمل وضع دیگری حاکم شد و آن این بود که زبانی که فرقهچیها صحبت میکردند و یا مینوشتند، هر چه بیشتر با «زبان مهاجرها» که همان زبان رسمی باکو باشد، یکسان گشته، به همان درجه عناصر، واژگان و حتی تلفظ روسی به آن اضافه میشد. در کارهای مربوط به نوشتن، چاپ و مکاتبات رسمی، این کار را «مشاوران سیاسی» و همچنین نویسندگان و شاعرانی میکردند که از باکو آمده در تبریز زندگی میکردند و نقش «رئداقتور» (ویراستار) و هماهنگکنندهٔ مطبوعات و رسانهها را داشتند.
هدف حملهٔ اصلی این «رئداقتورها» البته آن دسته از روشنفکران، نویسندگان و شعرایی بودند که همراه با حملهٔ شوروی به ایران و یا کمی دیرتر، بعد از برسرکار آمدن پیشهوری، از ترس به تهران گریخته بودند. اکثر نخبگان و مشاهیر آذربایجان ایران مانند سید حسن تقی زاده و یا استاد شهریار جزو این دسته بودند. مسئولان تبلیغات رسمی فرقه، آنها را همچون «خائنین» به مردم آذربایجان محکوم و مطرود میشمردند و خانه و املاک آنها را مصادره میکردند. زبان و آثار آنها که اکثرا هم به فارسی بود، «مرتجعین دیلی» (زبان مرتجع) نامیده میشد. گروه دوم عبارت از شعرای معروف ترکیسرایی مانند فضولی و نسیمی بودند که مربوط به تاریخ ادبیات مشترک ایران و آذربایجان بودند. از این دسته استفاده تبلیغاتی میشد. فرقه به تبعیت از حزب کمونیست، طرفدار غزل و قصیده و ادبیات تغزلی و تصوفی نبود. اما این دسته از شاعران کلاسیک اگرچه اکثرا غزل و قصیده سروده بودند، مورد تجلیل قرار گرفته، جزو «شاعران بزرگ خلق هنرپرور آذربایجان» شمرده میشدند، در حالیکه به اشعار فارسی آنها که اکثریت آثار این بزرگان را تشکیل میدهد، توجهی نمیشد. از شاعران و نویسندگان زنده، برخی هنوز در آذربایجان مانده بودند. کسانی که سِنّی از آنان گذشته بود و دیگر امکان تغییر اساسی عقیدهٔ آنها ممکن بهنظر نمیرسید و یا تعلیم و تربیت گذشتهٔ فارسی و عربی دیده و به ادبیات کلاسیک وارد بودند، عموما مورد انتقاد مستقیم قرار نمیگرفتند، بلکه با چاپ اشعارشان کوشش میکردند آنها را جزو «خودیهای فرقه» قلمداد کنند و تشویقشان کنند که به نفع فرقه و شوروی شعر بنویسند.
کوشش اصلی آن «رئداقتورها» و مشاوران ادبی-سیاسی، روی نویسندگان نثر، داستان و مقاله متمرکز شده بود. از نگاه فرقه و ویراستارها و مشاورانی که از باکو آمده بودند، این نویسندگان و شاعران جوان و اغلب کم سواد «زبان معاصر خلق و دورهٔ آزادی را ترّنم میکردند» و این زبان، فقط عبارت از لهجه و استاندارد باکو بود. در کار تصفیهٔ کلمات فارسی و عربی، خصومت با واژگان فارسی به مراتب بیشتر از عربی بود و نوک تیز این حمله متوجه واژگان نوین فارسی بود که در زمان رضا شاه جایگزین واژگان هم معنای عربی شده بود، مانند: شهربانی (نظمیه)، دادگستری (عدلیه) و یا دانشگاه (دارالفنون). مثلا شخصی بنام رضا آذری در روزنامهٔ «آذربایجان» مینوشت: «به نفع آزادی ما خواهد بود، اگر اقلا لغاتی را که در دورهٔ اصلاحات رضاشاهی از گردونه خارج شدهاند، دوباره احیاء کنیم» (۵).
به موازات این کوششها، دو و یا سه روند تغییر زبان مردم در جریان بود:
اولا لغات و اصطلاحاتی را که مخصوص ترکی آذری باکو بود، در آذربایجان ایران به کار میبردند و به این گونه لغات رواج میبخشیدند، در حالیکه آن لغات و اصطلاحات باکو برای مردم آذربایجان ایران سخت فهم و حتی گاه عجیب بود، مانند: شکیل (تصویر)، چیخیش (سخنرانی)، طنطنه لی (باشکوه)، اینجه صنعت (هنر)، تطبیق ائتمک (اجرا کردن)، حصه (بخش)، قرار (تصمیم) و یا عَنعَنه (سنّت).
ثانیا بسیاری لغات و تعابیر صرفا روسی وارد گردونهٔ زبان ترکی آذری ایران شده بود، مانند: زاوود (کارخانه)، واغزال (ایستگاه راه آهن)، گاسترول (برنامهٔ هنری، نمایش گروههای هنری) و یا ساتیرا (طنز.)
ثالثا تلفظ و املای روسی آن دسته از لغات اروپایی و نامهای افراد و کشورها که ما در ایران بطور سنتی طور دیگری مینامیم و یا اصولا از فرانسه گرفتهایم، شکل روسی میگرفت، مانند: استانسیا (استاسیون، بعدا ایستگاه)، کولتورا (فرهنگ)، اونیورسیتت (دانشگاه) و یا اوقتیابر (اکتبر.)
در شعر، هنوز ظاهرا به ذوق و سنت مردم آذربایجان ایران و علاقهٔ آنها به شعر کلاسیک عروضی مانند غزل و قصیده ظاهرا احترام میگذاشتند، اما پنهان هم نمیکردند که شعر «ایده آل» و بخصوص نثر ادبی (مانند داستان و نمایشنامه) باید مانند باکو و کلا شوروی در چهارچوب «رئالیسم سوسیالیستی» باشد و رهبری حزب کمونیست و ارتش سرخ و در راس آن «پدر زحمتکشان جهان» یعنی استالین را پاس دارد. در عمل هم اینطور شد که تغییرات در شعر ترکی آذری که بطور تاریخی و سنتی با زبان، ادبیات و اوزان فارسی و عربی عجین شده است، بسیار مشکل تر بود. بیشتر تغییرات و به اصطلاح «اصلاحات» در سبک و بخصوص مضمون کتابها و مطبوعات در نثر به چشم میخورد.
در زمینهٔ داستاننویسی، در این دوره چندین کوشش برای نوشتن رُمان و داستان کوتاه (که آن را به تقلید از روسی «پووست» مینامیدند) مانند «گؤی قورشاغی» (قوس و قزح) و «اودلی قیلینج» (شمشیر آتشین) انجام گرفت که آثاری تبلیغاتی و غیر جدی بودند و بزودی فراموش شدند.
شاید یکی از کارهای کمیاب اما خوب این دوره که در زمینهٔ انتشارات انجام شده، چاپ و یا باز نشر برخی از آثار ادبیات ترکی و یا ترجمهٔ ترکی بعضی آثار فارسی و یا روسی به ترکی آذری بود، مانند: کلیات صائب تبریزی و میرزا علی معجز شبستری.
منابع (۱) همه این اسناد در: جوادی، عباس: از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر، تارنمای چشم انداز، در این لینک: https://tinyurl.com/yamqnxd9 (۲) Berengian, Sakina.: Azeri and Persian Literary Works in Twentieth Century Iranian Azerbaijan, Berlin 1988, pp. 145-149 (۳) روزنامه «آذربایجان،» ارگان فرقه دمکرات آذربایجان، تبریز، ش ۹۶، ۱۹ دی ۱۳۲۴ (۴) پیشهوری، سید جعفر.: روزنامه میزین دیلی، آذربایجان، ش. ۱، ۱۴ شهریور ۱۳۲۴ (۵) Berengian: ibid, p. 141
«شاعرلر مجلسی» (مجلس شاعران)، منتخب اشعار دوره پیشه وری، تبریز۱۳۲۴
تحصیل و تدریس در مدارس
فرقه دمکرات در آغاز کار خود در شهریور ۱۳۲۴ تاکید کرده بود که «زبان آذربایجانی» باید از همان دوره ابتدایی به عنوان تنها زبان به کار برده شود و بعدها در دبیرستان، فارسی هم در کنار «آذربایجانی» تدریس گردد. اما در عمل، در شرایط اشغال شوروی، جنگ و ماجرای فرقه دمکرات، کلا امور تحصیل و تدریس در مدارس دچار بی نظمی و آشوبی فزاینده شده بود.
چهار سال پس از اشغال شوروی و یک ماه پس از تاسیس حکومت فرقه، رهبری فرقه به این نتیجه رسید که هنگام تاکید بر موضوع رسمیت «زبان آذربایجانی» فرا رسیده است. این در حالی بود که هنوز آموزگارانی که بتوانند ترکی آذری را به کودکان تدریس کنند، موجود نبودند و کتابهای درسی نیز وجود نداشتند که با الفبای فارسی و برای کودکان آذربایجان ایران تهیه شده باشند. تقریبا همه کتابهای چاپ باکو به الفبای روسی بودند، در حالیکه کتابهای چاپ باکو با الفبای فارسی که هدف تبلیغات میان آذربایجانیان ایران داشتند، اکثرا شعر و داستان بودند و مضمونی فولکلوریک، تبلیغاتی و یا سیاسی داشتند. در «امریّه نمره یک وزیر معارف آذربایجان» مورخ دی ماه ۱۳۲۴ محمد بیریا دستور میداد که باید کمیسیونی عبارت از «دبیران ماهر و ملی» طرح کتابهای درسی به زبان آذربایجانی را تهیه کند.
این درست زمانی بود که در مسکو و سپس تهران، دو طرف ایران و شوروی در باره موافقتنامهای که بعدها معروف به «قرار داد قوام-سادچیکوف» شد، مذاکره میکردند. با امضای دوجانبه این قرارداد در فروردین ۱۳۲۵، ایران به طور مشروط رضایت داد که حق استخراج نفت شمال ایران را به شوروی بسپارد و مسکو در مقابل، ارتش سرخ را از ایران بیرون ببرد.
یکی دو ماه پس از امضای این قرار داد و لغو رسمی حکومت پیشهوری که مورد توافق تهران و مسکو قرار گرفته بود، کتابهای «وطن دیلی» (زبان وطن) برای تدریس در دبستانها آماده شده بود. این کتابها، هم تحت تاثیر شدید زبان کتابهای درسی باکو بودند و هم در اردی بهشت و خرداد، دیگر سال تحصیلی تقریبا به آخرش رسیده بود.
اما مشکل اصلی تدریس «زبان آذربایجانی» در دو سه کلاس مدارس ابتدایی در جای دیگری بود. یک ماده قرارداد «قوام-سادچیکوف» هم این بود که همه وزارت خانههایی که فرقه دمکرات در آذربایجان دایر کرده بود، لغو شده تبدیل به ادارههای وزارتهای مربوطه ایران میشوند. شوروی در بهار همان سال با وجود شکایت و مخالفت پیشهوری نیروهایش را از ایران بیرون برد، اما با سیاست ورزی دولت ایران، امتیاز استخراج نفت از سوی مجلس شورای ملی ایران تصویب نشد. با اینهمه، طبق قرارداد دوجانبه، پس از ۱۵ فرورین آن سال «وزارت معارف حکومت ملی آذربایجان» دوباره تبدیل به اداره فرهنگ استان آذربایجان شد و وابسته به وزارت فرهنگ ایران گشت، تا اینکه در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۵، چند ماه پس از تخلیه ایران از سوی ارتش سرخ و درست یک سال پس از تاسیس «حکومت ملی» به دست استالین و باقروف، حکومت پیشهوری نیز سقوط کرد.
با این ترتیب فرصت زیادی هم دست نداد تا فرقه دمکرات و مدیران اجرایی باکو، زبان استاندارد آذربایجان شوروی را درمدارس آذربایجان ایران رواج بخشند. به شهادت نزدیکان نویسنده این سطور که خود در زمان حکومت فرقه به دبستانهای تبریز میرفتند، در آن یک سال عملا کتاب و درس کتبی موجود نبود؛ «آموزگاران اغلب شعر، قصه و ضرب المثلهای ترکی میخواندند و شاگردان آن را تکرار کرده، از بر میکردند.» با اینهمه کارنامههای آنها از آن یک سال دوره پیشهوری در خرداد سال ۱۳۲۵ به «زبان آذربایجانی» نوشته شده بود.
تبلیغات به جای ادبیات
از آغاز انتشارروزنامه «آذربایجان»، خود پیشهوری نقش سردبیر را داشت و تلاش میکرد حتما سرمقالهٔ روز را خودش بنویسد. زبان ترکی و کتبی او به خصوص از نگاه واژگان روان بود، اگرچه در مجموع معیارهای دستوری و حتی لغوی استاندارد باکو را رعایت میکرد. اما اکثر مقالههای به اصطلاح «جدی» و سیاسی روزنامههای «وطن یولوندا» (در راه وطن) و «آذربایجان» را «برادران شمالی» مینوشتند و یا ویراستاری میکردند. آنها از این طریق سعی میکردند به اصطلاح «خط سیاسی» مسکو و باکو را به افکار عمومی آذربایجان ایران تزریق کنند. زبان آنها شدیدا شعاری، تبلیغاتی، غلیظ و آغشته با واژگان روسی و یا تعابیر خاص جمهوری شوروی آذربایجان و ادبیات کمونیستی شوروی بود. روزنامهٔ «وطن یولوندا» با عکسهای رنگی، مقالات و شعارهای تبلیغاتی در باره لنین، استالین، کشاورزان کالخوزها و کارگران ساوخوزها و ژنرالهای «قهرمان» ارتش سرخ، در باکو به چاپ میرسید، اگرچه محل چاپ آن هرگز اعلان نمیشد. نوشتههای هر دو روزنامه و دیگر مطبوعات فرقه معمولا با شعار و زبانی اغراق آمیز در مدح طبیعت، تاریخ و زبان آذربایجان و همچنین لنین، استالین و ارتش سرخ همراه بود. مولفین آذربایجانی ایران نقشی در نوشتن تحلیل و تفسیرهای سیاسی نداشتند. آنها بیشتر شعر میسرودند و یا در بارهٔ ادبیات، زیبایی طبیعت و زبان ترکی آذری و یا عظمت شخصیتهایی مانند بابک و ستارخان مطلب مینوشتند.
گنرالیسموس اتفاق سووه تی ستالین همراه با مارشال های اتفاق سووه تی (آذربایجان، دوازدهم فروردین ۱۳۲۵)
در میانه های فروردین ۱۳۲۵ در پی توافق تهران و مسکو و فشار روزافزون غرب بر شوروی، ارتش سرخ، آذربایجان و دیگر نقاط شمالی ایران را ترک کرد. طوری که یک نامه پیشه وری به مسکو هم نشان می دهد، رهبری فرقه از این بابت بسیار آشفته و نگران بود که پشتوانه خود را از دست می دهد. با این همه، تبلیغات سرتاسری فرقه و مطبوعات آن پر از شعر و غزل و نطق و «تلگرام» های پر از تشکر و امتنان از اشغال شوروی و ارتش آن بود که «ایران را از خطرچنگال فاشیسم» رها کرد و شرایط سر کار آمدن فرقه دمکرات را فراهم نمود.
اما این تمجید و تعریف که همچون عشقی آسمانی تصویر می شد، حد و اندازه ای نداشت.
چند روز مانده به اعلام خبر تخلیه ایران، روزنامه «آذربایجان» منظومه بلند بالا و «مشترکی» از شاعران فرقه در مدح «رهبر داهی و نجات بخش خلق های زحمتکش، گنرالیسموس اتفاق سووه تی (اتحاد شوروی) ستالین و ژنرال های ارتش سرخ و همچنین «قیزیل اردو» (ارتش سرخ) قهرمان، فداکار و انترناسیونالیست اتحاد شوروی» چاپ نمود. سرآغاز این منظومه، حکایت از «سختی درد هجران» پس از رفتن ارتش سرخ از ایران بود: «ای طبع روان به ما کمک کن/تا قلب های ما به آتش جدائی (از ارتش سرخ) نسوزند…» شاعر دیگری به نام «رضا آذری» در صفحه دوم همان روزنامه صفات بسیار عجیبی مانند «ملوس» و «نازنین» برای «عسگر» ها یعنی سربازان «ارتش سرخ» صرف می نمود و لنین و استالین را «آهو نگاه و فرشته رو» می نامید: «ای عسگر (سرباز) نازنین، ای ارسلان (شیر) میدان های نبرد، ای عسگر ملوس و نجیب قیافه که منظره ملکوتی تو برای ملت آذربایجان فراموش ناشدنی است، ای که مدنیت (تمدن) عالی خود را در مکتب لنین و ستالین دوست داشتنی، آهو نگاه و فرشته رو گرفته ای، برو، به سلامت برو…عشق تو تا ابدیت در قلب ملت آذربایجان پابرجا خواهد ماند…»
«ای عسگر (سرباز) نازنین و ملوس ارتش سرخ، ای دست پرورده لنین و ستالین دوست داشتنی، آهو چشم و فرشته رو…» (آذربایجان، 12 فروردین 1325)
مثلا در خطابهٔ منظوم و بلندی که از سوی «جمعیت شعرای تبریز» به «پدر زحمتکشان» استالین نوشته شده بود، گفته میشد:
آذر ایلی ییک، پاک آدیمیز، پاک قانیمیز وار
کوراوغلی، جوانشیر کیمی مین اصلانیمیز وار
ایندی گل آچیپ بابکی، ایلخانی دوغان یورد
ساینده سنین سایه لنیر بو قوجامان یورد
چوخ چوخ یاشا عالمده، بیزیم سه وگیلی رهبر
گون تک ائله دین عالمی عدلینله منوّر
(ترجمه: ما ملت آذری هستیم، نامی پاک و خونی پاک داریم/هزار شیرمرد مانند کوراوغلی و جوانشیر داریم/حالا سرزمینی که بابک و ایلخان (!) را زاده، تبدیل به گلستان شده است/و در زیر سایهٔ تو (استالین) این سرزمین بزرگ زندگی آسودهای دارد/در این عالم زنده و پایدار باشی، ای رهبر محبوب — با عدل خود عالم را نورافشان کردی).
این منظومه در ابتدای مجموعهٔ «شاعرلر مجلسی» (۶) چاپ شده است که مجموعهای از اشعار ترکی آذری دوره فرقه دمکرات است. طوری که در این مجموعه گفته میشود، منظومهٔ طولانی نامبرده را این شاعران عضو «جمعیت شعرای آذربایجان» مشترکا سرودهاند: علی فطرت، میر مهدی اعتماد، حسین صحاف، مظفر درفشی، میر مهدی چاووشی، یحیی شیدا و بالاش آذراوغلی (۷).
چه در نثر و چه در نظم، آنچه که درجهٔ اول اهمیت را داشت، پیام سیاسی بود که اساسا از شعار و مبالغه تشکیل میشد. به وزن و قافیه و بخصوص اشعار عروضی به سبک کلاسیک اهمیت چندانی داده نمیشد. طبیعتا نوشتن و درک این نوع اشعار سخت تر از اشعار هجایی بود و لازمه اش تحصیل فارسی و عربی بود که اکثر نویسندگان و شعرایی که از شمال آمده بودند، فاقد آن بودند. در خود باکو چنین تبلیغ میشد که وزن و قافیه مربوط به دورهٔ جامعهٔ «عقب ماندهٔ» گذشته است و «زبان سادهٔ مردم» و وزن هجایی «نشانهٔ ادبیات طیقات زحمتکش» است. اما شعرای شمال و بهخصوص سلیمان رستم، صمد وورغون، محمد راحم و جعفر خندان که تقریبا در طول تمام مدت حکومت فرقه در تبریز بودند، به ناچار نسبت به تمایل «برادران جنوبی» خود به غزل، قصیده و دیگر قالبهای عروضی احترام میگذاشتند. یکی از تحلیل گران ادبی باکو مینوشت: «سلیمان رستم به نوشتن غزل شروع کرد، چرا که قالب غزل مانند گذشته در آذربایجان جنوبی محبوب بود و از آن طریق تاثیر رساندن به مردم از راه غزل آسانتر بود…» (۸). آنچه که آنان به «برادران جنوبی» خود القاء میکردند، این بود که «دشمن» و «جلاد» (که مشخصا نامش را نمیگفتند، اما منظورشان ایران و به ویژه تهران بود) زبان مادری مردم آذربایجان ایران را از دهانشان بیرون کشیده و آنها را تحت ظالمانهترین ستمهای ممکن قرار داده و اکنون «برادران شمالی» آمدهاند تا زبان «برادران جنوبی» را به آنها بازگردانند. همان سلیمان رستم در شعری با عنوان «تبریزیم» (تبریز من) مینوشت:
(ترجمه: در باغ، چشمم با دیدن حُسن تو سیر نمیشود/تبریز من، ای تبریز من، ای تبریز من/اجازه نخواهم داد بیگانگان ترا در آغوش بگیرند (!)/بگذار دستم را به گردنت بیاندازم/برادر همزبان و همخون توآمده/تا در عید و جشن تو شرکت کند/دردآشنای تو، همراز تو آمده، الخ).
و یا:
من سنین دیلینه دگمیرم، جلاد
سن ده بو آنا دیلیمه دگمه
من آغا آغ دئدیم، قارایا قارا
سن منی ایسته دین چکه سن دارا
ینی جه ساغالیر ووردوغون یارا
منیم بو یارالی کونلومه دگمه،
الخ.
(ترجمه: ای جلاد، من که به زبان تو دست نمیزنم/تو هم به زبان مادری من دست نزن/من به سفید، سفید گفتم و به سیاه، سیاه/و تو خواستی مرا به دار بزنی/زخمی که تو بهمن زدی، تازه تازه بهبود مییابد/به این روح زخمی من دست نزن، الخ).
یعنی این شاعران و نویسندگان باکو که اکثرشان آمده و در تبریز نشسته بودند، به شاعران و نویسندگان آذربایجانی ایران رهنمود میدادند که: اولا زبان کتبی شان چطور باید باشد و ثانیا چطور فکر کنند و چه بنویسند. مثلا جعفر خندان که او هم از باکو آمده بود و تحلیل ادبی مینوشت، مقدمهای به «مجموعهٔ آثار یحیی شیدا»، یک شاعر آذربایجانی-ایرانی جوان آن دوره نوشت. در این مقدمه، خندان، اولا یادآوری میکرد که شیدا هم «ابتدا به سبک معمول در آذربایجان جنوبی، غزل مینوشت، اما بهزودی پس از مشاهدهٔ پیشرفتهایی که در میهناش آذربایجان رخ داده و با گرفتن الهام از مبارزه بر ضد هیتلریسم اشعار پرارزشی برضد فاشیسم نوشت. شیدا در این اشعار همچنین محبت بیپایان خود را نسبت به ارتش سرخ، این ناجی جهان از دست خطر فاشیسم، و رفیق استالین، این فرمانده نابغهٔ ارتش سرخ، بیان کرد» (۹).
برای کسانی که به دانستن جزییات زبان و ادبیات ترکی آذری این دوره علاقمند هستند، میتوان مطالعهٔ همان مجموعهٔ «شاعرلر مجلسی» را توصیه کرد که شرحش گذشت. این مجموعه که نزدیک به ۴۴۰ صفحه است و مطالعهاش میتواند برای افراد غیرعلاقمند فوقالعاده کسالتآور باشد، سر تا پا عبارت از نمونههایی از دهها شاعر ریز و درشت همین دوره فرقه دمکرات است. اکثریت قریب به اتفاق این آثار، صرفنظر از شعارهای وفاداری به «آزادی آذربایجان واحد» از دست «دشمن جلاد» یعنی ایران، سرشار از مدیحهسرایی برای فرقه دمکرات، اتحاد شوروی، ارتش سرخ و «قوماندان داهی استالین» است. این مجموعه نشانهٔ بی نظیری از زبان و فرهنگ دوره چهار ساله اشغال شوروی و حکومت یکساله فرقه دمکرات است، نشانه گویایی از فقر ادبی و همچنین تبلور زبان و فرهنگی تبلیغاتی، سطحی، ناسیونالیستی واستالینیستی است که بهطور همزمان در آذربایجان شوروی حاکم بود. این همان زبانی است که در تمام مطبوعات و نشریات دوره فرقه، از جمله روزنامه «آذربایجان»، مُدل و استاندارد زبان شعر، ادبیات، مطبوعات و انتشارات را تشکیل میداد. از نگاه صرفا زبانشناختی نیز، این زبان، کپیهبرداری از واژگان، تعابیر و سبک بخصوص آذربایجان شوروی مخلوط با واژگان و تعابیر روسی و تبلیغات کمونیستی است که از زبان و فرهنگ مردم عادی و واقعی آذربایجان ایران به دور بود.
با اینهمه نباید از انصاف گذشت که برخی شاعران این دوره مانند میر مهدی اعتماد، علی فطرت و یحیی شیدا با وجود همآواییهای آشکارشان با جریان سیاسی-تبلیغاتی «فرقهٔ دمکرات»، اشعار خوبی هم چه در قالب عروضی و چه هجایی داشتند، اگرچه نقش آنها در همان چهار، پنج سال و بهخصوص یک سال فرقه، بر شهرت و محبوبیت بعدی آنان بیتاثیر نماند.
در میان شاعران نسبتا نامدار و ترکی سرایی که در زمان فرقه در آذربایجان مانده بودند، تنها یکی دو نفر با وجود هم آوایی ظاهری با ایدئولوژی حاکم کمونیستی بر شعر و ادبیات، ارزش هنر و شعر را والاتر از سیاست حاکم میشمردند. مهم ترین آنها حبیب ساهر بود. بیشتر آثار این شاعر رمانتیک و نوآور آذربایجان که به هر دو زبان فارسی و ترکی میسرود، بعد از جنگ و سقوط حکومت فرقه نوشته و یا منتشر شده است.
اما مهم ترین شاعر آذربایجان در این دورهٔ یک ساله، طبیعتا محمد حسین شهریار بود که در دوران اشغال شوروی و حکومت فرقه در تهران زندگی میکرد. او در این مدت، دیگر مدتها بود که به شهرت اصلی خود در سرتاسر ایران رسیده بود. در برابر اشغال ایران از سوی ارتش سرخ و سپس حکومت فرقهٔ دمکرات، استاد شهریار چندین شعر از جمله یک منظومه با مطلع زیر سرود:
روز جانبازی است، ای بیچاره آذربایجان
سر تو باشی در میان، هر جا که آمد پای جان…
کاخ استقلال ایران را بلا بارد به سر
پای دار ای روز باران حوادث ناودان
و پس از آنکه ارتش سرخ ایران را تخلیه کرد و به دنبال آن حکومت فرقه سقوط کرد، شهریار شعر دیگری با درآمد زیر سرود:
خوان به یغما برده آن ناخوانده مهمان میرود
آن نمک نشناس، بشکسته نمکدان میرود
حکومت فرقه با ارتش شوروی آمد و با ارتش شوروی رفت. چند ماه بعد از تخلیهٔ ایران از طرف ارتش سرخ، حکومت فرقه هم فروریخت. در روز ۲۱ آذر ۱۳۲۵ یعنی درست یک سال پس از تاسیس حکومت فرقه، خود شورویها رهبران و فعالین فرقه را سوار ماشین کردند و به باکو بردند. اصلاً ارتش ایران هم هنوز نیامده بود. وقتی یک روز بعد ارتش مرکزی وارد تبریز شد، خبری از رهبران و فعالان فرقه نبود.
پس از فرقه
بعد از فروپاشی فرقه، در زمینه زبان، مردم به روال زندگی سابق و همیشگی خود برگشتند. یعنی در خانه و بانک و دادگاه و اداره و غیره هر کس زبان خود را بهکار برد، اما سر درس و یا وقتی صورت جلسهٔ دادگاه و یا یک سند ثبت اسناد و یا نامهٔ رسمی مینوشتند، از فارسی استفاده میکردند. در آذربایجان این به آن معنا بود که در حوزهٔ شخصی و خصوصی، حتی بین معلم و دانشآموز در موقع زنگ تفریح و یا در شهربانی، اگر طرف شما مثل خودتان ترکی زبان بود، ترکی حرف میزدید، اما وقتی در همان شهربانی صورت جلسه برمی داشتند، آن را به فارسی مینوشتند.
این را «دوزبانگی» مینامند. این دوزبانگی و حتی چند زبانگی یک سنت تاریخی و چند هزار ساله در آذربایجان ماست. در زمان هخامنشیان، اشکانیان، سلوکیان و ساسانیان هم آذربایجانیها لهجههای ایرانی و محلی خود مانند آذری، تالشی، تاتی و کردی را داشتند. هزار سال پیش زبان اکثریت آذربایجانیها به خاطر کوچ و اسکان اقوام ترک زبان عوض شد و ترکی آذری به جای برخی از آن زبانها و لهجههای ایرانی شمال غربی نشست. اما در همه این دورهها زبان فارسی بطور فزایندهای نقش زبان مشترک بین همه ایرانیان را بازی میکرد. هزار سال پیش بعد از ترکی شدن زبان نخست آذربایجانیان هم همین طور بود. پانصد سال پیش در زمان صفویان هم همین طور بود. در زمان رضا شاه هم همین طور بود.
حکومت فرقه دمکرات از نگاه تحول زبان، چه فارسی و چه ترکی آذری، وقفه و یا سکتهای یکساله در این روند طبیعی چند هزار ساله به شمار میرفت. بعد از این وقفه که از خارج، از شوروی به ما تحمیل شده بود، وضع زبانهای فارسی و ترکی در آذربایجان به حالت پیشین و همیشگی خود برگشت. پس از حکومت فرقه، اولا زبان فارسی که از رسانهها و انتشارات و ادارات تبعید شده بود، به جای همیشگی خود بهعنوان زبان مشترک و رسمی یعنی کتبی برگشت. ترکی هم به آن موقعیت پیشین خود که اساسا زبان شفاهی و تاحدی کتبی بین ترکی زبانان بود، باز گشت. آن «ترکی باکو» با آن تاثیرات روسی و خصوصیات برای ما نامانوس نیز از زندگی رسمی و رسانهای آذربایجان دور شد.
از نگاه دولت و حتی واکنش مردم، بخاطر تجربه تلخ یک سال حکومت فرقه که از موضوع زبان مادری همچون بهانهای برای استیلای خارجی و جدایی از ایران سوء استفاده کرده بودند، حساسیت و محدودیت نسبت به نشر آثار ترکی بیشتر گردید. بعد از مدتی آن محدودیتها هم کاهش یافت، اگر چه هنوز حساسیتهای دولت و حتی ملت ظاهرا تا آن درجه آرام نگرفته است که با تدریس چند ساعت زبان مادری در مدارس موافقت کنند.
منابع
(6) Berengian: ibid, p. 142
(۷) شاعرلر مجلسی، آبان-آذر ۱۳۲۴، اوقتیابر-نویابر ۱۹۴۵-جی ایل، ص ۳-۱۷، نسخه پی دی اف این کتاب در اینترنت قابل دسترسی است.
(8) Berengian: ibid, pp. 142-143
(9) Berengian: ibid
یک تظاهرات شهروندان کرد در ترکیه: «دیگر بس است، خواهان حل مسئله هستیم!»
عباس جوادی – بنظر میرسد همزمان با سوریه، وضع داخلی ترکیه هم از نظر مناسبات قومی بحرانی تر میشود اگرچه حکومت و حتی احزاب سیاسی هنوز احساس «بحرانی» نمیکنند. با وجود سیاست کجدار و مریز حکومت ترکیه و وعده های پذیرش اصول «قابل قبول» کرد ها مثلا در مورد تحصیل به زبان مادری و تامین نوعی اداره محلی، هنوز هیچکدام از این وعده ها بطور جدی عملی نشده است، برعکس لحن نخست وزیر رجب طیب اردوغان نسبت به تنها حزب رسمی کرد ها در این کشور که در پارلمان هم نمایندگان خود را دارد رفته رفته تند تر و خشن تر میشود. بالاخره باوجود ادامه عملیات نظامی ارتش ترکیه حملات نظامی چریک های سازمان پ. کا. کا در طی سال گذشته گسترده تر هم شده و گفته میشود آنها حالا «از کوه ها به شهر ها رو آورده اند.»
گفته میشود رژیم بشار اسد گروه تروریستی پ. کا. کا را آزاد گذاشته که همراه با بعضی از گروه های کرد سوریه از خاک سوریه برای سازماندهی و برنامه ریزی حملات به ترکیه استفاده کنند. طبق بعضی ادعا ها که مثلااخیرا در روزنامه واشنگتن پست منتشر شد گفته میشودگروه های بزرگی از افراد مسلح کرد ایران هم با نیت اجرای عملیات نظامی – تروریستی از ایران وارد ترکیه شده اند.
ظاهرا امید اردوغان این بود که رژیم اسد یک سال پیش چند هقته و یا چند ماه بعد از شروع موج اعتراضات و گسترش «بهار عربی» به این کشور سرنگون میشود. اما این کار نشد و اسد اگر چه بخصوص در هفته های اخیر در موقعیت بسیار خطرناکی قرار گرفته اما هنوز سرنگون نشده است. در این میان گروه های کُرد سوریه از ابتدا حود را بطور قطعی در این یا آن صف قرار ندادند اما مناسبات خود را با کُرد های عراق و ترکیه بهتر از قبل کردند و در عین حال سعی نمودند خود را از زیر ضربه رژیم اسد و یا مخالفین حفظ کنند. این به آنها و مناطقی که کُرد های سوریه در آن زندگی میکنند نوعی «اسثقلال» و یا «خود مختاری» بخشید.
خبرنگار واشنگتن پست آنتونی فایولا مینویسد که همکاری و هماهنگی بین گروه های کُرد منطقه یعنی عراق، ترکیه، ایران و سوریه بمراتب بیشتر از پیش شده است و کُرد های منطقه تصور میکنند اوضاع برای یک «بهار کُردی» یعنی چیزی شبیه جنبش های مردمی در کشور های عربی بسیار مناسب است.
«بهار عربی»، اگر این حدس درست باشد، حداقل در سوریه فعلا منتج به جنگ داخلی شده است. «بهار کُردی» معلوم نیست برای کشور های چهارگانه عراق، ترکیه، ایران و سوریه چه نتیجه ای خواهد داشت.
در آخرین روزهای حکومت فرقه دمکرات در تبریز، رهبران فرقه پیشه وری، پادگان، شبستری، دکتر جاوید و غلام دانشیان بعنوان آخرین تلاش برای اخذ کمک مستقیم و فوری از شوروی نامه محرمانه زیر را به استالین و رهبران اتحاد شوروی فرستادند:
(هفدهم آذر 1325)
از طریق آقای کراسنیخ سرکنسول اتحاد شوروی در تبریز به دولت شوروی…
شما خود بسیار خوب می دانید که پس از بازگشت نمایندگان ما از تهران ، مطبوعات دست راستی و ارتجاعی آنجا، برای نابودی آزادی و مجموعه دستاوردهای نهضت دموکراتیک ما، با لحنی بسیار جدی و پر حرارت ضرورت حمله نظامی به آذربایجان را تبلیغ می کردند. قوام السلطنه نیز که قبلا از اعزام نیرو برای تامین آزادی انتخابات سخن می گفت، در تلگرافات و بیانیه های خود علنا و رسما اعلام کرد که برای خاتمه دادن به نهضت و نابودی سران آن به آذربایجان حمله خواهد کرد. سرانجام این مسئله در حرف و نوشته محدود نماند و ساعت هفت قبل از ظهر روز سیزدهم همین ماه [آذر]، نیروهای مسلح اعزامی او ، در منطقه رجعین ۱۲ ساعت تمام پستهای فدایی مارا زیر آتش تفنگ، مسلسل، توپ و تانک گرفتند و کوشیدند وارد اراضی ما شوند. گذشته از این، برخلاف موافقتنامه امضا شده، نیروی مسلح به زنجان اعزام نموده و برخلاف نامه رسمی معاونش مظفر فیروز، فئودال مشهور ذوالفقاری و دیگران را نه تنها از زنجان دور نکرده، حتی به او درجه سرهنگی داده ، مسلح نموده به مقابله با ما فرستاده است.
اینها همه نشان می دهند که قوام ـ هنوز مرکب امضایش پای موافقتنامه با ما و زیر نامه هایش به دکتر جاوید ـ استاندار آذربایجان ـ خشک نشده ـ با بیشرمی آنها را نقض کرده و نیت پلید خود را علنی ساخته است. روشن است که او در اندیشه اجرای تعهدات رسمی ای که در باره حل مسالمت آمیز مسئله آذربایجان به نمایندگان شوروی ـ که خود آنها را واسطه سازش با ما قرار داده ـ نیست. در چنین حالتی تنها یک راه در برابر خلق آذربایجان باقی می ماند و آن راه، دفاع از آزادی با نیروی سلاح خود و قهرمانی جوانان خویش است.
خلق ما به خوبی دریافته است که ضامن آزادی او، نه توافق ها، نوشته ها، موافقتنامه ها و تلگرافها، بلکه فقط نیروی بازو و قدرت سرنیزه اش خواهد بود. خلق ما نمی تواند قشون و قوای مسلحی را ـ که بدنبال نامه های مسالمت جویانه قوام به دکتر [« جاوید »] به آذربایجان فرستاده می شوند ـ نبیند. قوام قادر است این کار را هر دقیقه که بخواهد انجام دهد و هیچ سند و موافقتنامه ای نمی تواند از این حرکت خائنانه او جلوگیری کند.
ما هشت ماه تمام است که برخلاف احساسات مردم ما، بر خلاف آرزوها و تمایلات اعضا و فعالان فرقه مان؛ بخاطر پیشرفت امور و حل مسالمت آمیز اختلافات؛ با در نظرداشت سیاست جهانی دوست بزرگمان اتحاد شوروی و با توجه به میانجیگری دولت شوروی، کوشیده ایم سیمای قوام را دموکراتیک و مترقی جلوه دهیم و حتی در مواقعی برخلاف فکر و اعتقاد خویش از او تعریف و تمجید نیز نموده ایم. هدف این بوده است که کار از جانب ما مختل نشود. حتی زمانی که فدائیان ما امکان تسخیر قزوین، رشت و تهران را نیز داشتند، ما از نفوذ و احترام خویش استفاده کرده و جلوی آنها را گرفته ایم تا بهانه بدست او نیفتد. این گذشتهای ما را جهانیان می دانند و شما بهتر از همه می دانید.
ما در اجرای این موافقتنامه، حکومت ملی خود را ملغی کردیم، مجلس ملی مان را به انجمن ایالتی تبدیل نمودیم، دسته جات فدائی را به سازمان نگهبان مبدل ساختیم؛ آماده سپردن اختیار و فرماندهی قشون ملی مان به آنان شدیم و شروع به تحویل همه عایدات خود به خزانه آنها یعنی بانک ملی کردیم. اینهمه به این خاطر بود که دستاویزی به دست آنها داده نشود. قوام با مشاهده این کوتاه آمدنهای ما هر روز بر خواستهای خود افزود و سر انجام کار را به آنجا رسانیده است که می خواهد با یک حمله، بیکباره به آزادی خاتمه دهد. او مسئله نفت را با این قصد پیش کشیده است که خروج ارتش سرخ را از ایران تامین کند و نهضت ملی آذربایجان را در هم بکوبد. تردیدی نیست که او این کارها را با دستورات انگلیس و امریکا ـ که به ثروت ایران چشم دوخته اند ـ انجام می دهد. او خیال می کند که قادر خواهد بود همواره کار خود را با فریب و دروغ از پیش ببرد. او فکر می کند همانطور که آذربایجانیها را فریفت، می تواند دولت شوروی را نیز اغفال کند و مسئله نفت را نیز با نیرنگهای گوناگون خاتمه دهد. ما آذربایجانی ها بسیار خوب می دانیم که انگلیسی ها و امریکایی ها می کوشند مسئله نفت را بهر قیمتی بسود خود حل کنند. و قوام نوکر آنهاست. اولا همانگونه که می بینید او حاضر نیست حتی یک نفر آزادیخواه به مجلس راه پیدا کند. این خود اقدامی مستقیم علیه کشور شوراهاست. مجلسی که از مرتجعین تشکیل شود قطعا راضی به داده شدن نفت به کشور شوروی نخواهد بود. قوام نیز یا به بهانه [مخالفت] مجلس، قول خود را زیر پا خواهد نهاد و یا با استعفا گریبان خود را رها خواهد کرد. حکومت شوروی نیز نخواهد توانست از وعده های قوام بعنوان یک سند و یک مدرک رسمی استفاده کند. چنین حوادثی در تاریخ ایران زیاد اتفاق افتاده است. پس از جنگ جهانی اول وثوق الدوله برادر قوام السلطنه قراردادی با انگلیسی ها بست. پس از آنکه این قرارداد از طرف شاه و مجلس رد شد، آنها [حتی] نتوانستند پولی را که به وزرای دولت ـ مثلا نصرت الدوله پدر مظفر فیروزـ داده بودند، پس بگیرند. بنابرین مسئله نفت مسئله بسیار نسیه ای است که دولت شوروی بدون داشتن طرفدارانی در مجلس و جامعه موفق به دستیابی به آن نخواهد شد.« حسن نیت» قوام السلطنه نیز نمی تواند تضمین محکمی بحساب آید. زیرا او در مسئله آذربایجان نشان داد که حسن نیت چیست.
مسئله نفت هنگامی می تواند بسود اتحاد شوروی حل شود که نیروهای اجتماعی پشت آن باشند. همین نیروها اکنون در نقاط دیگر ایران بشکل فوق العاده ای در حال سرکوب شدن و از بین رفتن اند. ولی [هنوز] کاملا از بین نرفته اند. نیروی ما در آذربایجان، نیروی مهمی است. ما دارای امکانات جدی برای وارد آوردن فشار به حکومت تهران هستیم. این امکانات ما می تواند نیروهای آزادیخواه و دموکراتیک دیگر نقاط ایران را تقویت کند. متاسفانه اگر کار به این منوال پیش رود، نیروی ما نیز بسرعت از دست خواهد رفت. آن هنگام قوام و دیگر مرتجعین هر چه را که بخواهند ـ بی آنکه مانعی بر سر راه باشد ـ انجام خواهند داد. در کل باید اعتراف کرد که در سیاست، حساب باز کردن روی حسن نیت قوام و یا یک کارمند دیگر دولتی کاری [«بیهوده»] است. طرفدار جدی سیاست شوروی، بخش مترقی و آزادیخواه خلق است و همین نیرو است که باید تقویت و حمایت شود. بهمین خاطر است که باید نهضت آذربایجان را حفظ کرد و از آن مراقبت نمود.
این نکته را نیز باید در نظر داشت که در ایران، کشورهای خارجی [« دخیل در »] سیاست، هرگز نفوذ و نیروی خود را از دست نداده اند. بویژه انگلیسی ها با نیرومند نگهداشتن [«طرفدار»] های خویش، اعتماد آنها را جلب کرده و در موقع لزوم استفاده کرده اند. مثلا حادثه قشقای را در نظر بگیریم. شما خوب می دانید که در آنجا چندین بار شورشهای بزرگی علیه دولت بپا شد. با اینهمه انگلیسی ها تا امروز امکان ضبط حتی یک قبضه تفنگ از آنها را [به دولت ایران] نداده اند. آنجا و یا بختیاری [ها] و دیگر طوایف جنوب همچنان در حکم دژهای انگلیسی ها هستند. آنها [یعنی انگلیس ها] نیز روز بروز بر این نیروها می افزایند.
شما خود خوب می دانید که توده را همیشه نمیتوان بپا خیزاند. و [نهضت] را همیشه نمیتوان بوجود آورد. زمینه برای نهضت عظیم توده ای همه وقت فراهم نمی گردد. در نتیجه علتهای بسیار و فداکاریهای عظیم، یک نیروهای ترقیخواه اجتماعی در ایران و یک نهضت بزرگ در آذربایجان شکل گرفته است. این نهضت حامی مستقیم دولت شوروی و پشتیبان سیاست شوروی در ایران است. این نیرو سلاح برنده ای برای سیاست شوروی است که از طریق آن اتحاد شوروی نیز مانند خلقهای ایران قادر به انجام کارهای بزرگ خواهند گشت. این نیرو نیرویی است که آماده فداکاریهای عظیم در راه منافع عمومی [مردم و جامعه] است و اگر از دست داده شود، به این زودی قدرت جدیدی نخواهد توانست بوجود آید.
ما نمی دانیم که چرا خلقهای ستمدیده یونان و اندونزی و یا نقاط دیگر می توانند مسلحانه در راه آزادی خویش مبارزه کنند، ولی ما باید با دست خود، خود را تسلیم جلادان کنیم. این نه فقط حرف ما، بلکه گفته آشکار مردم ما و اعضای برجسته فرقه ماست. فرقه ما و خلق ما بما می گویند که با اینهمه دلایل و مدارکی که در در دست داریم، دیگر نمی توانیم حرف و نوشته را باور کنیم و به قوام السلطنه و دیگران اعتماد نماییم. قوام می رود و دیگری بجای او می آید. اگر ما با نیروی مسلح خود ارتجاع را در هم نکوبیم، سیاست هرگز به سود ما نخواهد چرخید. هیچ تضمینی برای ما وجود ندارد و ما نمی توانیم خود را گول بزنیم. امکان امروزی را نباید از دست داد. ما اگر چنین کنیم تاریخ همواره ما را مذمت خواهد کرد. در جهان هیچ ملتی خود بدست خویش قدرت خود را نابود نکرده است. ما نیز نباید چنین کنیم.
حمله خائنانه نیروی اعزامی قوام به ما، هیجان شدیدی در میان مردم ما بوجود آورده است.مردم گروه گروه به فرقه مراجعه می کنند و برای دفاع از آزادی سلاح می خواهند. این نیز بیانگر جدی روحیه مردم ماست. روحیه چند فئودال و یا چند عنصر ارتجاعی دیگر مانند امیرنصرت اسکندری، جمال امامی، سرلشکر مقدم و ذوالفقاریها ، نمی تواند بیانگر روحیه خلق باشد. روحیه آنها ـ که آقایی و زمینهایشان را از دست داده اند ـ روشن است که چگونه می تواند باشد. ولی توده های شهری و روستایی که آزادی و زمین بدست آورده اند، آماده هرگونه فداکاری در راه دست آوردهایشان هستند. اگر ما امروز امکان دهیم که آزادی آنان از بین برود، دیگر بپا خیزاندن آنان ممکن نخواهد گشت. آنها دیگر به کسی اعتماد نخواهند کرد. توده نه فقط از ما، بلکه از همه نیروهایی که با شعار آزادی بمیدان می آیند نا امید و مایوس خواهد گشت. نیرو و قدرت ما نیز در گرو اعتماد و ایمان مردم به ماست.
خلق آذربایجان، رهبر آن فرقه دموکرات و سران فرقه دو انتظار از دولت شوروی دارند:
اولا مادام که مرزهایمان باز هستند و قدرت ملی مان پابرجاست مقدار کمی به ما سلاح داده شود. زیرا اگر کار به این روال پیش رود، این کار دیگر ممکن نخواهد شد. ما براحتی قادریم این سلاحها را چنان مخفیانه بدست قوای ملی برسانیم که نیروی مخالف از آن مطلع نشود. پس از شروع و شدت درگیری انجام این کار بسیار سخت خواهد بود. ما سلاح زیادی نمی خواهیم. منظور ما اندک مقداری است تا فدائیان ناگزیر نشوند با دست خالی جلوی دشمن بروند.
ثانیا حالا که قوام جنگ را شروع کرده و به ریختن خون برادران ما پرداخته است، اجازه داده شود ما نیز از هر سو او را در تنگنا قرار دهیم، تا از این طریق امکان قیام آزادیخواهان همه جای ایران را فراهم کرده، نهضت بزرگی در سراسر ایران آغاز نماییم و با سرنگون ساختن حکومت ارتجاعی تهران، حکومتی دموکراتیک بجای آن مستقر سازیم.
اگر این کار به صلاح نیست، بگذارید از تهران کاملا قطع رابطه کنیم و حکومت ملی خویش را بوجود آوریم.( [مردم ما] به راه حل اخیر بیشتر تمایل دارد.). سیاست شوروی هر کدام از این دو راه را که انتخاب کند، ما می توانیم آنرا شرافتمندانه اجرا کنیم و موفق گردیم.
قوام قبل از آنکه فرماندهی نیروهای مسلح ما را در اختیار بگیرد، سیمای حقیقی خود را نشان داد. این ، خوشحال کننده است. او اگر این کار را بعد [ از در دست گرفتن فرماندهی نیروهای مسلح ما] انجام می داد، ما را یکسره نابود می کرد. مردم آذربایجان از حمله امروز او احساس خوشبختی می کند. او می توانست اینکار را زمانی انجام دهد که ما فاقد توان دفاعی باشیم. حال آنکه امروز این امکان دفاعی وجود دارد. اگر از این توان درست استفاده شود ما قادریم به خواسته هایمان دست یابیم. نه، اگر اندکی تاخیر شود و یا تردید بخود راه دهیم، این امکان از بین خواهد رفت. چنانکه در بالا گفتیم مردم می ترسند، مایوس می شوند و ارتجاع قوای آزادی را منهدم و نابود می سازد. این نیز به معنی از دست رفتن نفوذ و قدرتی است که اتحاد شوروی در نتیجه سالهای طولانی کوشش و زحمت بدست آورده است. در نتیجه ایران بالکل به آغوش انگلیس و امریکا می افتد، دسپوتیسمی شدیدتر از دوره رضاخان در ایران پیش می آید و سیاست شوروی بهیچ عنوان امکان حرکت نمی یابد. در چنین دوره و در چنین شرایطی سخن گفتن از نفت در ایران …….. می شود و دولت شوروی در [موضوع] نفت کاملا می بازد. در این هیچ تردیدی نیست.
شکست سیاست شوروی در مسئله نفت در ایران، به معنی شکست سیاست ترقیخواهانه در ایران است. این شکست ضربه بزرگی به جنبشهای دموکراتیک در خاور زمین خواهد زد. زیرا همانگونه که جنبش آذربایجان تاثیر عظیم و مثبتی بر جای نهاده است، شکست آن نیز تاثیر منفی عظیمی برجای خواهد نهاد.
ما باز هم تکرار می کنیم: کار از آن گذشته است که با مذاکرات و توافق ها حل شود. هر اندازه که دولت شوروی برای صلح و مسالمت تلاش می کند، دولتهای انگلیس و امریکا ، دولت ایران را صد چندان به جنگ و خونریزی تحریک می کنند و امکانات این جنگ و خونریزی را فراهم می نمایند. دریافت مبالغی کلان از امریکا توسط قوام یک افسانه نیست. سیل اسلحه از انگلستان و سایر کشورهای ارتجاعی بسوی ایران سرازیر شده است. سلاحهایی که از ……. توسط واگونها بارگیری شده اند، مستقیما در زنجان تخلیه می شوند و علیه ما مورد استفاده قرار می گیرند. ما از دولت شوروی کمک زیادی نمی خواهیم. ما می گوییم بهانه به دست سیاست خائنانه ضد شوروی داده نشود، حتی دولت شوروی می تواند چنین وانمود کند که دیگر بما علاقمند نیز نیست. اما حالا که دولت تهران نمی خواهد با میانجیگری دولت شوروی مسئله با مسالمت حل شود، [ما میخواهیم] دولت شوروی هم بما امکان دهد که ما نیز با دولت تهران با همان روشی که او در پیش گرفته است، رفتار کنیم.
حال که قوام، انگلیسی ها و امریکاییها می گویند مسئله آذربایجان مسئله ای داخلی است، ما اینرا بفال نیک می گیریم و ما نیز می گوییم چنین است. بگذار هنگامی که به آذربایجان حمله می کنند، فدائیان آذربایجان سر آنها را به سنگ بکوبند. ما نیز می گوییم مسئله آذربایجان مسئله ای داخلی است. ما این مسئله داخلی را خودمان حل می کنیم. کسی حق ندارد در شورای امنیت و یا در یک کشور خارجی علیه اتحاد شوروی هیاهو بپا کند.
چنانکه در بالا گفتیم اگر کمک اتحاد شوروی مخفیانه انجام گیرد، انگاه در صورت مراجعه دولت ایران به شورای امنیت، سندی در دست نخواهد داشت.
در خاتمه بار دیگر تکرار می کنیم. دیگر توافقات و مذاکرات سودی نخواهند بخشید. چشم امید همه خلق ، فرقه و رهبران آن به [یاری کشور شماست] و نجات را در [کمک آن] می بینند. آنچه شما باید بکنید تنها دادن مقدار کمی سلاح [ به ماست].
اکنون دهها هزار دهقان فقط سلاح میخواهند. اگر شما این کمک را بما بکنید هم آزادی مردم ایران و هم سیاست شوروی از خطر خواهد رست. وگرنه خطر بسیار نزدیک و بسیار عظیم است.
مجددا تاکید می کنیم. امکان دارد قوام حمله را برای مدت کوتاهی متوقف سازد، نباید فریب این کار را خورد. اینکار مانووری بیش نخواهد بود. ما ذره ای تردید نداریم که او خود را قاطعانه برای نابودی نهضت آذربایجان آماده می کند و [بنابرین] راه دیگری برای ما نمانده است.
خطر بلاتکلیفی و وضعیت مبهم بیشتر از حمله است. این وضع ما را به تدریج خواهد فرسود، [تضعیف] خواهد نمود و نابود خواهد کرد.
بی صبرانه در انتظار کمک مختصر شما هستیم.
با احترام صمیمانه: پیشه وری – پادگان – شبستری – دکتر جاوید – غلام دانشیان
– برای دوستانی که هنوز دودل اند و نمیخواهند و یا نمیتوانند پژاک را صرفا بخاطر ضد رژیم بودنش تروریست و تجزیه طلب بنامند توصیه میکنماین بیانیه این سازمان را که در سایت رسمی پژاک چاپ شده بخوانند و قضاوت کنند. بعضی جاهایش را من اینجا بدون دخل و تصرف نقل میکنم. فقط بعضی کلمات و تعبیرها را بولد نوشته ام و داخل پرانتز توضیح خودم را داده ام.
“نتایج عملیات ها در روزهای اخیر در شرق کردستان
۱۰ Aug 2011
1. در قالب دفاع مشروع در برابر حملات و اشغال گری رژیم جمهوری اسلامی ایران (رژیم کجا را اشغال کرده؟ کردستان ایران را؟ اینها کردستان عراق را کردستان جنوبی، کردستان ترکیه را کردستان شمالی و کردستان ایران و قسمتی از آذربایجان غربی را کردستان شرقی مینامند. لابد قسمتی از سوریه هم کردستان غربی است!) و همچنین شهید شدن رفقا عگید سنه ، ساریا و همه ی شهیدانی که با تمام وجود خود در برابر اشغال گری رژیم جمهوری اسلامی مقاومت کردند ، واحد شهید فرزاد کمانگر از نیروهای شرق کردستان HRK در تاریخ ۲۷ ماه در هورامان تخت ، روستای سلین ، عملیاتی را بر علیه پایگاه سپاه پاسداران انجام دادند ، در این عملیات که ۲ ساعت به طول کشید ، ۲۵ پاسدار کشته شده که در بین کشته شده گان ۸ کادر درجه بالای اطلاعات و همچنین فرمانده ی پایکاه وجود دارند و ۷ پاسدار نیز زخمی شدند و پایگاه به تمامی به دست نیروهای گریلا افتاد . همچنین در این پایگاه ۴ ماشین به طور کامل نابود شد که بر روی یکی از ماشین ها دوشکای ۱۴٫۵ وجود داشت . بعد از عملیات ، نیروهای پشتیبانی از طرف سپاه پاسداران به منطقه درگیری اعزام می شوند که این نیروها به کمین گریلاهای HRK می افتند ، که در نتیجه تعدادی از سپاهیان نیروهای پشتیبانی نیز کشته و زخمی شدند .همچنین در این عملیات که به تمامی با روح فدایی همراه بود ، یکی از گریلاهای HRK به نام بوتان جولمرگ به شهادت می رسد . (…)
۲ . در تاریخ ۲۹ ماه ساعت ۱۲:۴۰ شب در ماکو(ماکو هم جزو کردستان شرقی است؟) ، رفقای ما بر روی خط لوله ی گازایران – ترکیه در بازرگان عملیاتی انجام دادند . در این عملیات گریلاهای HRK توانستند خط لوله ی گازایران – ترکیه را منفجر کرده(این به اصطلاح عملیات ها و حمله ها و انفجار ها و قتل ها اگر تروریسم نیست پس چیست؟ آخر مگر تروریسم خوب و بد هم دارذ؟) و گریلاهای ما بدون هیچ زیانی به محل های خود برگردند . (…)
قرارگاه مرکزی نیروهای شرق کردستان HRK
“5.8.2011
این از بایت دم خروس در مورد تجزیه طلب بودن و تروریست بودن پژاک. این هم قسم حضرت عباس اینها که والله بالله ما تجزیه طلب نیستیم، حتی خیلی هم دمکرات هستیم. از همان سایت رسمی پژاک:
“پژاک در راستای اتحاد و برادری آزاد و داوطلبانه خلقهای ایران، محدودنمودن و متحولساختن نقش و اختیارات دولت و دمکراتیزه کردن آن در سطح نهادی مدیریتی که جوابگوی خدمات همگانی و حفظ امنیت عمومی جامعه بوده و مظهر اتوریتة عامه باشد، مبارزه مینماید.”
من فکر میکنم این یک مسئله جدی مخالفین رژیم ها بوده و هست. چه در ایران و چه در بسیاری کشور های دیگر. چه در این رژیم جمهوری اسلامی و چه زمان شاه. مگر زمان شاه «گریلا» های چپ و مذهبی را که رسما به اینجا و آنجا حمله میکردند و مردم را ترور میکردند «قهرمان خلق» نمیگفتیم؟ چرا؟ برای اینکه با رژیم شاه «مبارزه» میکردند. کسی هم جرات نمیکرد اینها را تروریست بنامد چون میترسیدیم که با رژیم شاه همصدا شویم. حتی ملی گرایان معتدل و دمکرات و یا طرفداران رنگارنگ و اسلامی خمینی هم تا زمانیکه شاه نرفته بود چیزی نگفتند. در نتیجه این فرهنگ را 30-40 سال در جامعه پرورش دادیم که تروریسم خوب داریم، تروریسم بد داریم. نتیجه اش حالا بطور مستقیم بیخ ریش رژیم جمهوری اسلامی، اما فردا هم دامنگیر هر کس و گروه و نیروهائی میشود که حکومت ایران را بدست میگیرند.
عباس جوادی – به گزارش خبرگزاری فارس زبان اول و یا مادری 67 در صد مردم تهران فارسی است . بقیه اهالی تهران ترکی آذری، عربی، کردی و غیره را زبان اولیه خود میدانند. آمار دقیقی در باره تعداد اهالی ترکی زبان تهران در دست ما نیست. یک بررسی اخیر فرانسوی میگوید زبان مادری 23 در صد مردم ایران ترکی آذری است. تعداد جمعیت کل تهران تقریبا 12 میلیون نفر (1390) است. با این حساب میتوان حدس زد که زبان اصلی و یا مادری تقریبا دو میلیون و ششصد هزار نفر از اهالی تهران ترکی آذری است. جمعیت کل تبریز حدود یک میلیون و هفتصد هزار نفر است. با قبول اینکه زبان اصلی اکثریت بزرگ مردم تبریز ترکی آذری است میتوان گفت که تهران در میان شهر های ایران دارای بیشترین تعداد جمعیت ترکی زبان ایران است.
به طور مشابه: جمعیت کل شهر استانبول حدودا 13 میلیون نفر است. طبق بررسی اخیر یکی از موسسات تحقیقاتی ترکیه، زبان مادری و یا اصلی 13.7 درصد اهالی استانبول یعنی یک میلیون و 900 هزار نفر کُردی است. جمعیت بزرگترین شهر مناطق کُرد نشین ترکیه یعنی دیاربکر یک میلیون و 700 هزار نفر است. یعنی شهر استانبول مرکز تجمع بیشترین تعداد کُرد زبان های ترکیه است.
این تنها گوشه ای از نتایج کوچ های مستمر قومی و گروه های زبانی در کشور های ماست که به ترکیب قومی و زبانی شهر ها و استان های مختلف تاثیر بنیادین گذاشته است.
اما از نظر جامعه شناسی باید یک نکته مهم را نیز از نظر دور نداشت: بیش از نیمی از جمعیت تهران در دو نسل اخیر به تهران کوچ کرده اند. این موضوع در مورد استانبول هم صادق است. چه در تهران وچه در استانبول همیشه افراد نسل اول که کوچ میکنند هنوز زبان «اصلی» و یا مادری خود را بعنوان زبان اول در محیط شخصی و خانوادگی به کار میبرند. در نسل دوم درجه استفاده از زبان مادری کمتر میشود و در نسل سوم غالبا اگرچه اشخاص ترکی آذری (در تهران) ویا کردی (در استانبول) را هنوز «زبان مادری» خود مینامند اما استفاده آنها از زبان رسمی کشور که زبان اکثریت شهر هم هست به مراتب بیشتر، راحت تر و روان تر از زبان مادری شان است. تسلط کوچ کنندگان بر زبان مادری معمولا بعد از سه نسل به نفع زبان رسمی و به ضرر زبان اصلی والدین و اجداد تغییر مییابد. در نسل های بعدی دیگربه سختی میتوان هنوز از ترکی آذری (در تهران) و یا کردی (در استانبول) بعنوان «زبان مادری» این گروه ها سخن گفت.
طبیعتا آنچه که این روند استحاله را شدت میبخشد، صرف نطر از رسمیت فارسي در ایران و ترکی در ترکیه، محیط شهر (تهران و استانبول) واکثریت داشتن زبانی به غیر از زبان مادری اين گروه ها در اين دو شهر و همچنین محدودیت استفاده از زبان «در اصل مادری» آنها در رسانه هاست.
وابسته به اشخاص، خانواده ها، سطح تحصیل و آمیزش افراد با محیط زبانی فارسي در تهران و تركي در استانبول، سرعت تغيير زبان مادری فرزندان و نوادگان کوچیان نیز متفاوت است اما بالاخره بعد از دو سه نسل زبان اول و اصلی همه آنها تغيير ميكند.
عباس جوادی – در جوامع قبیله ای و عشایرى، وفاداری و صداقت اعضای قبیله قبل از ملت، کشور، دولت مرکزی و یا حتی رهبر و پادشاه، به تبار، ایل، قبیله، قوم و رئیس قبیله است. گذر از جامعه قبیله ای و قومی به جامعه شهروندی که مبتنی بر ملت، کشور و قانون باشد صد ها سال طول میکشد. این روند در هر کشور فرق میکند. اکثریت جامعه ایران این مرحله را ظاهرا به صورت کلی آن پشت سر گذاشته اما در بعضی منطقه ها و در میان بعضی گروه های اجتماعی کشور این تعلقات هنوز یاد آور اوضاع قرن های پیش است.
در نوشته های قبلی هم دیدیم که دولت صفوی با نیروی عشایر و قبایل ترکمن از جمله قاجار، افشار، تکه لو، شاملو، روملو، استاجلو و کمانلو بر سر کار آمد، با عثمانی در غرب، اوزبکان در شرق و اعراب در جنوب جنگید و بدين ترتيب وحدت کشوری و دولتی ایران را با کمک ایدئولوژی جدید ملی یعنی مذهب شیعه در مقابل مهاجمين سنّی حفظ نمود ولی در عین حال بخاطر ادامه دراز مدت ساختار های قبیله ای، ايران از انسجام ملی و تحکیم دولتی مرکزی دور ماند و دچار ضعفی مستمر، بحران های فرسایشی و نظام چند صد ساله ملوک الطوایفی شد.
پادشاهان صفوی، بخصوص در اوایل این سلسله، حکومت خود را مدیون خان ها و بیگ های قبایل ترکمن حس می کردند. این خان ها صاحب 15 فرماندهی ارشد نظامی و 10 مقام والی (فرمانداری) بودند. مقام «امیر الامرا» یعنی سرفرماندهی اردو در دست بیگ های ترکمن بود. رهبران قبایل حق خود میدانستند که هروقت در موضوع وراثت سلطنت بحرانی پیش آمد تصمیم نهائی را آنها بگیرند.
سران قبایل و «قیزیل باش» ها این قدرت را در خود میدیدند که حکم و حاکمیت والی ها و حتی پادشاهان را دچار مخاطره کنند. انتظار آنها همیشه این بود (و این انتظار معمولا برآورد میشد) که پادشاه در منطقه زندگی هر قبيله رئیس همان قبيله و یا شخص منتخب او را به مقام حكومتى تعيين کند و اگر چنین نمیشد زمینه ای جدی برای شورش بر ضد حکومت مرکزی، تضعیف آن و زد و خورد با نیرو های پادشاه به وجود می آمد. قدرت قبایل و ایلات تا حدی شده بود که به نوشته بعضی مورخین سران قبايل و قیزیل باش حتی زن پادشاه یعنی ملکه را در حضور شاه مورد تحقیر و توهین قرار میدادند در حالیکه از دست شاه کاری بر نمی آمد.
بسیاری از نیروی حکومت و بودجه دولتی صرف خوابانیدن اعتراض و شورش های محلی و قبیله ای میشد. در دوره انحطاط صفوی، زمان نادر شاه افشار و کریم خان زند و حتی بسیاری از دوره قاجاریه که حکومت همزمان با دست اندازی های عثمانی ها و روس ها و یا قبایل افغان و اوزبک در نواحی مرزی روبرو بود وقت حکومت و پادشاه اساسا با جنگ داخلی و یا جنگ با همسایگان میگذشت و فرصتی برای رسیدگی به امور دیگر نبود.
فساد حکومت مرکزی مشکل اساسی دیگری بود که مانع پیشرفت مملکت میشد. در زمان قاجاریه که خود روابط نیرومند قبیله ای داشتند اکثر افرادی که به فرمانداری ولایت ها فرستاده میشدند شاهزادگان و دیگر افراد با نفوذ قاجار بودند. حتی اگر فرد مورد نظر هنوز صغیر و ناتوان از اداره ولایت بود وزیری به همراه او به ولایت فرستاده میشد تا به نیابت شاهزاده صغیراداره عملی امور را عهده دار شود.
بعضی از پادشاهان مقتدر بخصوص شاه عباس کوشش هائی کردند تا از ادامه تمرکز اینهمه قدرت در دست عشایر و قبایل و روسای آنها جلوگیری کنند. بعضی از مورخین این کوشش ها را اولین گام ها در راه تحکیم دولت مرکزی، دوری تدریجی از نظام قبیله بنیاد به سوی دولت – ملت نامیده اند. از جمله این کوشش ها آن بود که شاه عباس با جلب گرجی های مسیحی که اسلام را قبول میکردند اردوی وفاداری برای خود تشکیل نمود که وفاداری و یا تعلق خاطری به قبایل و روسای آن نداشتند و فقط تابع شاه بودند. افراد این اردو را در دوره صفوی «غلام» مینامیدند. مورخین توضیحات بسیاری داده اند که چگونه رهبران قبایل و قیزیل باش ها از این «غلامان» نفرت داشتند.
مشابه این کوشش ها زودتر و بطور موفقیت آمیز تری در دولت عثمانی هم شد. در امپراتوری عثمانی هم نسب پادشاهان و هسته اصلی و ابتدائی ارتش به همان قبایل ترکمنی مربوط میشد که در ایران دولت صفوی را بر سر کار آورده بودند. در آنجا دولت جوانانی از مردم مسیحی امپراتورى را که در بالکان و یا قفقاززندگی میکردند بعد از قبول دین اسلام با نام «دئو شیرمه» («نو دبن») به ارتش میگرفت و صلاحیت های ویژه ای به آنها میداد. ارتش ویژه «دئو شیرمه ها» را در عثمانی «یئنی چری» مینامیدند. برخلاف ایران, دولت عثمانی از ابتدا تا پایان آن یعنی 600 سال بعد در قرن بیستم در دست یک خاندان بود و از سوی دیگر عثمانی ها با سرعت و موفقیتی بیشتر خود را از نفوذ تعیین کننده قبایل آزاد کردند اگر چه بخصوص در شرق ترکیه کنونی و مناطق کُرد و عرب نشین این مناسبات اساسا پابرجابود.
اقدام دیگر صفوی و در عین حال عثمانی برای تضعیف قدرت غیر قابل کنترل عشایر و قبیله ها پخش کردن توده های انبوهی از آنان در نقاط مختلف مملکت بود تا با مردم محلی مناطق جدید مستحیل شوند و نتوانند بعنوان قبیله اقدامی مخّل امنیت و قدرت دولت مرکزی نمایند. برخلاف عثمانی، در ایران این قبیل اقدام ها تا زمان پهلوی نتیجه چشمگیری نداد طوریکه حتی در اواخر قاجار و مدت کوتاهی قبل از پهلوی، نزديك به نصف جمعیت ایران هنوز در ساختار های اجتماعی کم و بیش قبیله ای زندگی میکردند.
در قرن بیستم که شامل چند سال پایانی قاجار، دوره پهلوی و جمهوری اسلامی بود افزایش چشمگیر مهاجرت های داخلی، گسترش و مرکزی شدن رسانه ها ، آموزش و پرورش و دستگاه های اداری و نظامی، نقش عشایر و قبیله های سنتی را به شدت کم کرد اگرچه نتوانست آن را کاملا از بین ببرد و به «آمیزش ملی» و جامعه شهروندی مانند آن چه که در کشور های پیشرفته دیده میشود دست یابد زیرا هیچ وقت میسر نشد که همه شهروندان کشور صرف نظر از وابستگی های قبیله ای، قومی، منطقه ای، زبانی و مذهبی، خود را در مقابل قانون های دمکراتیک و معاصر بطور مساوى «برابر حقوق» و صاحب اختیار حس کنند.
آنچه میخوانید بخش دیگری از چرکنویس ترجمه سیاحتنامه آنتونیو تنرئیرو
Antonio Tenreiro
سیاح پرتغالی است که در سال 1525 یعنی 500 سال پیش از ایران دیدن کرده است. یکی دو بخش این سیاحتنامه را که در باره جنوب ایران است قبلا در همین سایت تقدیم کرده بودیم. استاد سابق دانشگاه تهران دكتر حسن جوادى و ایرانشناس معروف هلندی ویلم فلور
Willem Floor
اکنون در حال ترجمه سیاحتنامه تنرئیرو از زبان پرتغالی به فارسی هستند که امیدوارم به زودی در دست رس علاقمندان .قرارگیرد
فصل اول در باره شهر هرمز در پادشاهی ایران
پیش از آن که پادشاه مانوئل پادشاهی هرمز را جزوء کشور خود کند، پادشاهان هرمز به شیخ اسماعیل یا صوفی (چنانچه اکنون خوانده می شود) خراج می دادند، و غیر از این دیگر هیچ چیز دیگری نمی دادند. چون پادشاه مانوئل می خواست بداند که عایدات گمرک هرمز چقدر می باشد، برای آنجا مامورین پرتقالی تعین نمود، این هنگامی بود که دیوگو لوپس ده سکیرا
Diogo Lopes de Sequiera
در هند (گوآ) حکومت می کرد.
با این همه پادشاه هرمز علیه پرتقالیان طغیان کرد، و فرمان داد که تمام عایدات گمرکی به به صوفی داده شود، که تا آن زمان صوفی ادعای دریافت آنها و عایدات دیگر را داشته است. در ضمن پادشاه هرمز از شاه اسماعیل خواست تا او را در برابر پرتقالیان حمایت نماید. این امر صوفی را خوش آمد و لشکری به کمک آمد. با این همه هنگامی که این لشکر به ساحل خلیج رسید پادشاه هرمز فوت کرده و کسی دیگر که با پرتقالیان موافق بود بجای او نشانیده شده بود. هنگامی که سران لشکر صوفی که به کمک پادشاه آمده بودند دیدند که آمدن آنان بی حاصل بود به غارت کاروانهایی که بسوی هرمز میرفتند پرداختند.
بدین ترتیب عایدات گمرک هرمز از دست شاه جدید در آمد، و او از نائب السطنه هند دوراته ده منیسیس
(Duarte de Meneses)
عذر خواست که نتوانسته است خراج پادشاه پرتقال تامین کند، که پرداخت این خراج اجباری بود. برای این که هرمز را از این مخمصه و لشکر صوفی خلاص نماید نائب السطنه دستور داد که سفارتی به دربار صوفی فرستاده شود، و خصوصاً شخص خیلی محترمی بنام بالتازار په سوآ
(Balthasar Pessoa)
را سفیر کرد. آنگاه او شهر هرمز را ترک کرد، و من اکنون به شرح شهر هرمز می پردازم.
شهر هرمز در جزیره ای به همین نام و در دهانه خلیج فارس واقع است، و از ساحل سه فرسخ فاصله دارد. پیرامون آن سه تا چهار فرسخ است. در جزیره کوهی است و در دامنۀ آن معدن نمکی است که نمک هندی خوانده می شود. در طرف دیگر کوه گوگرد یافت می شود که درون آن سفید و پاک و بیرونش سرخ می باشد. در فاصله سه فرسخی از شهر سه چشمۀ آب خوب هستند و دیگر چاهی در جزیره نیست، مگر برکه ای و یا گودالی با آبی شور. در جزیره نه درختی است و نه سبزه زاری. با این که هرمز تا این حد لم یزرع است مسلمانان در آنجا شهری بنا نهاده اند، ولی جزیره در ترعه ای واقع شده و بندری بسیار خوب دارد. شهری را که هرمز نام داده اند در خمیدگی یک شبه جزیره واقعست. یک طرف بندر در سمت شرقی و یک طرف دیگر آن در سمت غربی جزیره قرار دارد، و در این بندر کشتی هایی به ظرفیت چهار صد تن می توانند لنگر اندازند.
شهر هرمز مسطح است و قلعه ای ندارد بغیر از کاخ پادشاهی. ولی خانه های زیاد و خیلی زیبایی دارد که از سنگ و گچ ساخته شده اند، سه یا چهار طبقه هستند و پشت بام های آنها مسطح هستند. چون در تابستان هوا بسیار گرم است، خانه ها باد گیر دارند که به دود کش های سفید می مانند و از پشت بام ها بیرون زده اند. این بادگیرها در وسط خانه ساخته شده اند تا درتابستان باد از میان آنها جریان یابد، و در زمستان آنها را می بندند.
اهالی هرمز پیروی آئین محمدند و ایرانی و عرب هستند و عربی و فارسی حرف می زنند. اعراب سیه چرده اند و ایرانیان پوست سفیدتری دارند وخوب چهره اند. همه گی عشرت طلبند چه در طعام و چه در لذات جنسی، در مورد اخیر به حد هرزگی میرسد. اهالی سوارکاران بیمانندی هستندی و چوگان می بازند. بعلاوه آنها نوازندگان خوبی هستند چه از لحاظ خوانندگی و چه از جهت نوازندگی. آنها نه تنها استعداد زیادی در آواز خوانی دارند بلکه در نقالی و باز گویی تاریخ و دیگر هنرها ید طولا دارند.
مردان دربارۀ زنان بحدی غیرتی هستند، و حق هم دارند، زیرا که زنان خیلی زیبا و دلربا هستند. آنها بندرت خانه را تر ک می نمایند، و هنگامی که بیرون می روند تمام بدن خود را با پارچه ای به بزرگی لحافی می پوشانند، و فقط سوراخ هایی در آنست برای دیدن. هم زنان و مردان بیش از حد آرایش می کنند. درفصل زمستان قبای ابریشمی تو دوزی شده و رو پوشی سرخ از پارچه ظریف به تن می کنند. در تابستان تن پوش آنان به همین صورت است منتها از جنس کتان بسیار نازک، که هم پیرهن و هم شلوار دوخته اند. کفش آنها نوک تیز و از چرم و یا ابریشم می باشد. سرپوش آنان پارچه سفیدی است شبیه عمامه که دورش نواری سرخ پیچیده اند، و از وسط آن پارچه ای تا شده بصورت شاخی در آمده است. آنها نه تنها در آرایش و لباس افراط می کنند در حمل اسلحه نیز چنین هستند. مثلاً مردان قدّاره و خنجر و تیرو کمانی ترکی با خود دارند، تیراندازان فوق العاده ای هستند. بعلاوه سپری نیز حمل می کنند که آنرا “کوفوس” می نامند. اینها از پارچه ابریشمین و پنبه درست شده و بحدی محکم است که هیچ تیری بر آن کارگر نیست. در زمان صلح نیز آنان این اسلحه ها را باخود دارند. در زمان جنگ زره آهنین و پولادین به تن می کنند و نیزبر می دا رند. چناننچه پیشتر گفتم موقعیت شهر هرمز بحدی خوب است که با وجود لم یزرع بودن در آنجا تجارزیاد و بسیار ثروتمند و صرّافان وجود دارند، و همچنین داد و ستدی گسترده بین سکنه و خارجیان از سرزمین های مختلف وجود دارد. بدین جهت امتعه زیاد و پربها از همه سو بدینجا می آید.
هرچند که این جزیره حاصلی ندارد آذوقه دراین شهر بهتر از تمام شهرهای دنیا است، و مثلاً گندم، گوشت، کره، هرنوع گوشت شکار شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود، و بعلاوه تره بار، میوه های خشک و بسیاری از میوه جات که کاملاً با میوه های ما فرق دارد با کشتی بدینجا آورده می شوند. حتی آب آشامیدنی و هیزم نیز از بیرون آورده می شود. با این که همه آذوقه از خارج آورده می شود غذا در بازارهای آن بسیار زیاد است و مسلمانان آنها را به نحو خوب و بسیار لذیذ درست می کنند. پس از برداشتن پشم گوسفند تمامی آنرا با پوست بریان می کنند، و بدانجهت گوشت آن بسیار لذید است.
همه چیز بوزن و قیمت معین بفروش میرسد مطابق قواعد معین. اگر کسی مقررات را رعایت نکند و یا کم فروشی نماید شدیداً مجازات می گردد. آنها خیلی مواظبند که عدالت در مورد همه کس رعایت گردد. پول رایج سکه مسلمانی است. سکه ها از طلای ، نقره خالص و مس هستند. سکه های طلا اشرفی خوانده می شوند و ارزش آنها سیصد رایس
(Réis)
سکه نقره “تنگه” خوانده می شود و ارزش آن سه ونتایس
(Vinteis)
می باشد ولی مسلمانان آنرا “لاری” می خوانند، زیرا که آنرا در شهری بنام لارزده می شود. سکه های مسی “فلوس” خوانده می شود و ارزش آنها هفت سایتایس
(Ceitas)
است.
در هرمز امکان تفریح زیاد است، و برای سرگرمی کسانی که به تاریخ علاقمندند امکاناتی وجود دارد. در زیر چادر بزرگ در ساعات بخصوصی صبح و یا در بعد از ظهرپیرمردی مسلمان از کتابهای تاریخی قدیم چون اسکندرنامه و تواریخ مشهور دیگر می خواند . منظور این که جوانان از این داستانها پند گیرند.
این شهر پایتخت پادشاهی هرمز است و نام آن نیز بدین مناسبت است. این پادشاهی شهرها و دهات زیادی هم در ساحل عربستان و هم در ساحل ایران دارد ، که در بیشتر آنها نان، گوشت، ماهی و خرما به وفور یافت می شود. از این شهرها و دهات پادشاه هرمز به شیخ اسمعیل یا صوفی( که او را در اینجا بدین نام می خوانند) خراج می دهد. پادشاهان هرمز همیشه در این شهر اقامت داشته اند، و نائب السلطنه ای داشته اند که وزیرخوانده می شود، و امور مملکت را اداره می کند. زیرا که پادشاهان خود به این کارقادر نبودند وفقط می توانستند به عیش و نوش بپردازند. اگر مثل شاهان دیگر می خواستند مستقل باشند و یا در امور کشوری دخالت کنند، آنها را کور می کردند و مستمری ای از در آمد پادشاهی به آنها می دادند. در این حال اگر شاه پسری داشت بجای او می نشست و اگر پسری نبود یکی از خویشان نزدیک انتخاب می شد، ولی اگر او نیز می خواست در امور کشوری دخالت نماید به همان سرنوشت دچار می گشت. اگر پادشاه به امور کشور توجهی نداشت در عیش و عشرت زندگی می کرد و درباری بزرگ شامل اندورن و بیرونی در خدمت او بود ، و پول زیادی خرج می کرد. پادشاه سربازان پیاده و سواره زیادی داشت که از او محافظت می کردند. او مرغان شکاری زیادی داشت، و زندگی خوش و راحتی می گذارنید. او بیشتر اوقات را در جزیره قشم می گذراند، که در سه فرسخی هرمز قرار دارد با آب و درخت فراون ، و پادشاه مرغان شکاری مختلف را در آنجا نگاه می دارد.
فصل دوم چگونه سفیرهرمز را ترک گفت؟
از شهر بود که سفیر بالتازارپاسوآ حرکت کرد و همراه او خادم صوفی بنام عبدالخلیفه بود. منشی سفارت ویچنته کره آ و
(Vicente Correa)
مترجم هیات آنتونیو ده نورونیا
(Antonio de Noronha)
یهودی ای بود که بدرخواست خود در شهر نامبرده به آئین عیسی در آمده بود. معاون سفیر ژآوه ده گوویا
(João de Gouvea)
بود و در درخدمتش پانزده پرتقالی سواره بودند، که در میان آنان گاسپار میلهیورو (Gaspar Milhiero)
کشیش فرانسیکو کلیادو
(Francisco Callado)
و دیگر خادمان بودند.
هنگامی که متوجه شدم که سفیر خود را برای سفر مهیا می کند تص.تصمیم گرفتم که او را همراهی کنم تا بتوانم به آرزوی خود برای دیدن دنیا و همچنین تغییر مکان نیز در آن زمان خوب بود. زیرا که من از مردی که از من ثروتمند تر بود اختلافاتی داشتم و بدین جهت از او در هراس بودم و بهتر بود و دور بود از او به نفع کسانی بود که از او می ترسیدند.
بدین ترتیب بود که روز یکشنبه اول سپتامبر[1523] ساعت ده از هرمز در کشتی پادشاهی شراع کشیدیم و راهی ساحل شدیم در حالی که صدای شیپورهای زیاد بدرقه ما بود. در جایی که بندل نامیده می شد (یعنی دز زبان ما بندر) ودهی از کلبه های حصیری بود پیاده شدیم. مردمان فقیری در اینجا زندگی می کنند و برای تجار هرمزمحصول خرما برداشت می کنند که در اینجا خوب عمل می آید.سفارت برای چند روز درنگ کرد تا چهارپایان برای افراد سفارت و شتر برای حمل لباس و دیگر ضرورییات لازم برای سفر برسند. بدین ترتیب ما این محل را ترک و سفر خویش را آغاز نمودیم و در کنار ساحل به مسافت پنج یا شش فرسخ در نواحی خالی از سکنه بطرف شماغرب راه پیمودیم. بالاخره در آخر روز به تعدادی چشمه رسیدیم. در آنجا خانه ای نبود و فقط چند نخل خرما بودند. مسلمانانی که همراه بودند گفتند که فاصله بندل و این محل پنج فرسخ است. از آنجا حرکت کرده و پس از سه روز راه پیمایی به همین صورت به جایی رسیدیم که “قبرستان” خوانده می شد. در اینجا درختان نخلی بودند با چشمه ای از آب شیرین ، و در نزدیکی آن خانه بزرگ خشتی با گنبد و چهار درگاه که در میان آن آب انباری قرارداشت. این گونه ساختمان را در فارسی کاروانسرا می نامندکه به معنی جای آسودن کاروانها و مسافران است. اینها را مسلمانان متمکن و قدرتمند می سازند تا رحمت ایزدی شامل حالشان گردد، چنانچه در میان ما ثروتمندان بیمارستان می سازند. در این گونه بنا ها مسافران و کاروانیان می توانند استراحت نمایند.
در این نواحی در فصل تابستان به سبب شدت گرما درها را نمی بندند. گرما گاهی چنان زیاد می شود که مردم از شدت گرما هلاک می شوند، و من این را بچشم خود دیدم. این ده نزدیک ساحل واقع و در قلمروی هرمز است. باز براه ادامه دادیم و خلیج فارس را ترک کرده به مدت دو روز از ناحیه ای لم یزرع و دره هایی خشک گذشتیم تا این که به نخلستانی با آب انبار آب شیرین رسیدیم که بسیار خوشحالمان کرد. بالاخره ما به شهری رسیدیم که لار خوانده می شود و در آن سوی مرز پادشاهی هرمز واقعست و جزوء قلمروی ایران است.
فصل سوم درباره شهر لار
شهر لار که بیشتر از هرمز درطرف غرب قراردارد ، جزوء پادشاهی ایرانست، وبا کوه ها احاطه شده است. حصار لار از سنگ و گچ ساخته شده و در بسیاری از قسمت های آن کاشی های اسلامی گذاشته اند که فوق العاده زیبا هستند. شهر خانه های زیبا زیادی دارد با دیوارهای قاب بندی شده به سبک فرانسوی و خشت، و کوچه های زیادی دارد. جمعیت آن باید در حدود چهار هزار نفر باشد که بیشتر مسلمان و پوست سفیدند و آنها را لاری می خوانند.در زمستان اهالی خفتان های پنبه ای تو دوزی شده و در تابستان لباس هایی از پارچه های معمولی می پوشند. شلوارهای آنها دراز و کفش هایشان نوک برگشته دارد. هم روی و هم کف کفش ها از پارچه های پنبه ای درست شده اند و خیلی با داوام هستند.
در این شهر کمان های ترکی بسیار اعلایی می سازند که زه آنها بسیار کشیده می شود، و چون خیلی کفیت عالی دارند و خواهان زیاد دارند به جاهای زیاد می فروشند. می گویند “کمان لار” چنان که می می گوییم ” کلاه خود میلانی.” سرپوش مردان عبارت است از عمامه ای ازپارچه پنبه ای کلاهی ابریشمی، و بعضی از آنها تاج “صوفی” به سر دارند.
غذای اصلی این ناحیه خرما و بعلاوه جو می باشد، و از جو که فراونست نانی ضخیم می پزند که شبیه “پن کیک” ماست. آنه گندم هم دارند ولی زیاد نیست. گوشت مصرفی آنها از گوشت بز است و گور خرانی که با تیرو کمان در کوهها شکار می کنند، و در آن مهارت زیادی دارند. آنها چه در زمان جنگ و چه در صلح تیر و کمان با خود دارند.
قلمروی پادشاه لار خیلی وسیع است، و در خارج شهر با فاصله بسیار کم از حصار املاکی هستند با خانه های زیبا که باغات میوه مانند اسپانیا و نخلستان دارند. در این شهر یهودیان ایرانی زندگی می کنند که فقیرند و اصلند از این نواحی می باشند. در اینجا سکه هایی ضرب می شود که “لاری” می خوانند و ارزشش سه و ینتا یس
(Vinteis)
می باشد. در این سرزمین چاوادارن زیادی هستند، که هریک از آنان هفت یا چهارده و یا بیست و قاطر دارد. تعداد هفت چهارپا یک “قطار” خوانده می شوند، که به معنی یک رشته چهار پا می آید، و می گویند که فلانی چارواداریست با یک قطار یا دو قطار. آنها در سرتاسر ایران کار می کنند و بین شهرهای مختلف امتعه بصورتی قابل اعتماد و خوب حمل و نقل می کنند، زیرا که آنها شجاع و جسورند و راهزنان جرات حمله به آنها را ندارند. هنگام سفر آنها همیشه با تیر و کمان، سپر پولادین و شمشیر دراز و تیز بخوبی مسلحند.
اهالی این نواحی بر این باورند که تیمور بزرگ که زمانی پادشاه ایران بود از این شهر بوده است و در اصل چارواداری می کرده است، و من این را بارها از مردم اینجا شنیده ام. بالاخره از چارواداری به شاهی ایران میرسد و مطیع سلطان بزرگ ترک شد. نه تنها بخاطر سفاکی های ، بلکه بطور کلی خاطره تیمور در این نواحی هنوز خیلی زنده است. ولی بعضی از تاریخ نگاران اروپایی که دربارۀ زندگی او نوشته اند می گویند تیمور در اول شبانی می کرد ، اما مردم این نواحی این را قبول ندارند. من خودم عقیده مردم محلی را ترجیح می دهم زیرا که اطلاع آنها دست اولست و بعلاوه چاروادران این نواحی مردانی شجاع و قوی هستند و همیشه آماده مواجه با هر مشکلی هستند. در این دیار بیابانی گذشتن از چارواداری به راهزنی گام کوچکی است از آنچه یک شبان باید برای این کار بکند. تیمور سرداری بزرگ ولی بیش از حّد سفاک بود و بدین جهت است کسانی که او را دیدند او را از هر لحاظ با هانیبال، سردار کارتاژ، مقایسه می کنند. هرچند که تیمور در تمام امور بخت با او یاری میکرد فقط کسی کتابی در حق او ننوشت. کسی که از چارواداری به مقام شاه بزرگی میرسد باید که بر موانع زیادی فایق آید و باید شخصی بسیار مکّار وحیله گر باشد، و در ضمن شجاعت فوق العاده ای داشته باشد، و از مشاورت مشاورانی خوب بهره مند گردد. با این همه ما درباره زندگی تیمور جز معلوماتی مبهم چیزی نداریم.
این پادشاهی لار از لحاظ زمین بیشتر قابل زراعت نیست، و کوهای زیاد با پرتگاه ها و دره های پر صخره و سنگستانی دارد، و زمین های بایر در آن زیاد است. با این همه در میان آنها دره هایی است که نخلستان و آب دارند و آب انبار که در آن آب باران جمع می شود. در اینجا گله های اسب پرورش می دهند که وسیله عمده معاش آنهاست. اسبان را از لار به هرمز و از آنجا به هند می برند. در تابستان این نواحی بسیار گرم است ولی نه باندازه هرمز. باران به ندرت در اینجا می بارد ولی تابستان و زمستان هوا مثل اروپاست. در حوالی شهر در دامنه کوهی کوچک حیواناتی پرورش می دهند که باندازه آهویست که کاملاً رشد کرده است. در معده آنها سنگ هایی تولید می شود که “پاد زهر” خوانده می شود و مردم آنجا آنرا فوق العاده ارزش می دهند وطالب آنها هستند زیرا که می گویند علیه زهر کارگر است. این سنگ در معده این حیوانات بخاطر علفی است که فقط در این نواحی میروید تولید می شود. این سنگ برنگ سبز تیره و باندازه انگشت کوچک مردیست و من در استعمال شرکت داشتم.
سفیر و همراهان او در یکی از محلات شهر اقامت گزیدند، ولی باید گفت که پادشاه این ناحیه رفتاری دوستانه نداشت. تنی چند از تجار مسلمان که در شهر هرمز تجارت دارند ازخوردنی های محلی به سفیر هدیه دادند. ما چند روزی در اینجا اقامت داشتیم و بخاطر تغییر آب و هوا تقریباً همه مریض شدیم و خون قی کردیم. هنگامی که اندکی بهتر شدیم سفیر مقدمات سفر را دید و برای همراهان هریک اسبی خرید و ما دوباره براه افتادیم.
فصل چهارم چگونگی سفر از لار و دربارۀ ترکمانان
ما شهر لار را ترک کرده متوجه شمالغرب شدیم، و سه روز تمام از نواحی لم یزرع و پر پیچ و خم گذشتیم. در عرض این سه روز چیزی قابل ذکر ندیدم. شب را در دره ای کنار رودی گذراندیم. این ناحیه ای بود کاملا بدون سکنه و ترس ما از شیرها زیاد بود، و بدین جهت شب ها ما دایماً مراقب بودیم و لگام اسب های خود را در دست داشتیم. چاروادرانی که در لار اجیر کرده بودیم قاطران را در میان دایره ای نگاه داشتند و اطراف آن آتش روشن کردند. آنها می گفتند که بسیار می ترسند چون در این ناحیه شیران زیادند و شب ها چارپایان کاروان را می کشتند. با این همه در تمام شب ما هیچ حیوان وحشی ندیدیم شاید بخاطر این که آتش روشن کرده بودیم و یا این که نگهبانی می کردیم.این رودخانه از شرق به غرب جریان دارد و بالاخره به خلیج فارس می ریزد.
روز دیگر ما به سفر خود در این ناحیه ادامه دادیم، و پس از گذشتن از کوهی به ناحیه مسکونی رسیدیم که دهکده های زیاد و تعداد زیادی برزگرداشت. در این حوالی قلاع و استحکامات سنگی و آب انبارهایی برای آب باران بودند. این بناها برای حفاظت مردم این ناحیه از رهزانان بودند و به محض این که راهزنان را می بینند به آنها پناه می برند. این راهزنان ترکمانان هستند و از کشور صوفی می آیند و تمام سال را در هوای آزاد زیر چادر زندگی می کنند. چادرهای گرد آنها یا پارچه سفید و یا از نمد ساخته شده اند. زندگی آنان از پرورش اغنام و اسبان می گذرد، و مردمانی سفید پوست با موهایی سرخند. جامۀ های آنها از پارچه های پنبه ای تودوزی شده است و لباس رویی وخیلی مزین آنها تا مرفق میرسد. در زمستان این لباسها آستری از پوست برّه و روباه دارند. زنان آنها زیبا هستند، و با هنرمندی زیاد فرشهای ابریشمی می بافند. آنها همیشه در این مجموعه های چادری زندگی می کنند و هر مجموعه عبارت از پانصد تا ششصد چادر است، وگاهی هم کمتر. آنها سورا اسبان و مادیان های زیبایی می شوند که خود پرورش داده اند، و همیشه مجهز به تیرو کمان، قداره یا شمشیر با سپر های پودلادی می باشند. آنها از نیزه ها استفاده نمی کنند مگر در جنگ های بزرگ.چه در زمستان و چه در تابستان همیشه آنها در حرکتند، زیرا اگر در یک ناحیه برف ببارد به ناحیه ای دیگرکه آب و هوا بهتراست میروند.در سرتاسر قلمروی صوفی با به نوع افراد برخوردیم. آنها مطابق قوانین صوفی ، که “رفوی” خوانده می شود، زندگی می کنند. مطابق این قوانین علی بیشتر از محمد مورد احترام است. آنها تاج سرخ برسر دارند و ترکی حرف می زنند، و آنها “قزلباش” خوانده می شوند که در زبان آنان به معنی “سرخ سران” می باشد. بنظر من این مردم نه پیروی دین مسلمانی هستند و نه پیروی کافری و یا چیزی دیگر.
پس از ان که من از سرزمین فرمانروای لار گذشتیم و براه خود بسوی شمال غرب ادامه دادیم. راه ما از میان دو سلسله جبال و دشتی وسع میان آن دو می گذشت. یکی از این سلسله ها که زیاد هم بلند نیست در محازی خلیج فارس در جنوب ادامه می یابد و روی آن پوشیده از جنگل های سرو است. دیگری بسوی شمال میرود و تدریجاً گسترش می یابد. فاصله بین دو رشته هشت و بعضاً شش فرسخ است. مسافرت در طول این دره شش روز طول می کشد، و آنرا “خشک دره” می نامند که در زبان آنها به معنی “دره خشک و یا زرد” می آید. ولی ما آنجا را در عرض پنج روز پیمودیم و بالاخره در یکی از مجموعه های چادرها توقف و استراحت کردیم و هرچه می خواستیم آنجا فراهم بود. شکار و حیوانات وحشی از همه نوع در این نواحی پیدا می شود، مثلاً شیرو پلنگ، و از پلنگ هم بیشتر از شیر می ترسند. همچنین گرگ و خرس که خسارات زیادی به این چادرها وارد می سازند زیرا که همیشه در آنها را می بندند و چادرها نزدیک هم هستند و میانشا تقریباً فاصله ای نیست. میان اردوگاه آغلی است که شبها حیوانات را در آن نگاه می دارند. بیرون اردوگاه سگهای شبانی با قلاده ای بر گردن پاسداری می کنند.
فصل پنچم دربارۀ اصل و قوانین و عادات صوفی
صوفی پسر شیخی بود که میان مسلمانان احترام زیادی داشت، و او بر شهری بنام اردبیل فرمانراوا بود. مادرش دختر امیر بزرگ دیگری بود. هنگامی که حامله بود از منجمان که در آن کشور تعداد زیادی از آنها خیلی معروفند و جادوگری هم می دانند درباره ستارۀ پسر مشورت خواست، و آنها پیش بینی کردند که این طفل پادشاهی پرقدرت ولی بسیار سفّاک خواهد شد. برای این که او را نکشند یکی از منجمان بزرگ بنام دورمیش خان در هشت یا ده ساله گی او را دزدید و پیش خود برد، و بعدها صوفی این شخص را یکی از امیران بزرگ خود ساخت. درومیش خان او را به ارمنستان برد که در آن وقت خراجگزار پدر مادر صوفی بود و او فرمانروای تبریز بود. این منجم او را به یک کشیش ارمنی سپرد که در جزیره ای میان دریاچه ای در این کشور زندگی می کرد، و ساکنان این جزیره راهبان ارمنی بودند، و در آنجا دیری بود و راهبان آن فوق العاده با تقوا بودند، و تمام اهالی کشور احترام زیادی نسبت به آنها دارند. من شنیده ام که آنها بنام عیسی مسیح معجزات زیادی کرده اند. صوفی در میان راهبان بزرگ شد و در راه و روش آنان پرورش یافت.
بالاخره منجم بر گشت و او را به خانه پادشاه گیلان برد که عمّ این پسربود. از این بود که صوفی با سورانی چند خروج کرد و شهرها و قصباتی که سر راه او بودند تصرف کرد. هرچه بعنوان غنیمت و تاراج می گرفت با کمال سخاوت میان پیروانش پخش کرد، و بدین سبب بسیاری از ترکمانان طرفدار او گشتند. او مردم را به طریقت خود دعوت کرد و ادعای پیغمبری نمود و این که از خویشان علی می باشد. به گفتۀ او پادشاهان این سرزمین ها در پیروی از آئین محمد و علی غفلت می کردند، و بزودی او آئینی آورد که در آن یازده تن از خانواده خود را بعنوان پیغمبر معرفی می کرد و با خود او دوازده تن می شدند. او کلاه تاج را اختراع کرد که کلاهی است بزرگ و سرخ و بصورت طوماری بلند است و دوازده چاک دارد، و آنرا بر سر نهاد بدین ترتیب تمام پیروانش این کلاه را بر سر می گذارند و کتابی دارند که در آن آئین او نوشته شده است.
او به تمام ولایات و ایالات ایران سفیرانی فرستاد، و تمام کسانی که سر بر فرمان او نهادند خادم و خراجگزار او گشتند و تابع قوانین و فرمانین او شدند. اگر کسانی آئین او سرپیچیدند صوفی به آنها حمله کرد و تمام سرزمین شان را با خاک یکسان ساخت و آنها را شدیدا مجازات کرد. او مساجد آنها را خراب کرد و مناره های آنها ویران ساخت و آنها را طویله اسبان سپاه خود ساخت. چون شاه شیراز که فرمانراویی پرقدرت بود تاج صوفی را بر سر ننهاد، صوفی به او حمله کرد و او را بهمراه بسیاری از مسلمانان هلاک ساخت. صوفی شهر را پس از ویران ساختن زیر فرمان خود در آورد.
فصل ششم دربارۀ شهر شیراز و چگونه سفیر بدانجا فرود آمد
پس از گذشتن از کوهها ما به شیراز رسیدیم که شهریست در پادشاهی صوفی. پیش از رسیدن بدانجا پنجاه سوار که بدستور حاکم شهر به استقبال آمده بودند به ما رسیدند، تمام آن از رجال کشور بودند و بطرزی بسیار خوب لباس پوشیده و بر اسبان عالی سوار بودند. بیشتر آنان پرهای گرانبها با نگین های طلایی و جواهرنشان بر عمامه خود داشتند.این پرها از پرندگانی که پرهای زیبا دارند گرفته و از هند می آورند و در ایران هم یافت می شود، و ارزش هریک از آنان کمتر از پانصد یا ششصد کروسادوس
(Cruzados)
می باشد. چنانچه ما از کسانی که بطرز مجلل و شکوهمندی لباس پوشیده اند می گوئیم “با پنجاه مهمیز طلایی”، در اینجا می گویند” با پنجاه پر.”
این سوراران ما را تا مهمانسرایی که درحومۀ شهر واقع بود همراهی کردند، که بنایی است بزرگ و مزین با باغی میوه ای بزرگ که در آن درختان میوه زیادی است که در اسپانیا هم یافت می شود. در اینجا سفیر و تمام همرانش مریض شدند و سه یا چهار نفر فوت کردند. ما چند روزی در این شهر ماندیم تا این که سفیر بهبودی یافت و این در نتیجۀ مداوای پزشکان مسلمان بود . در این کشورتعدادی از پزشکان حاذق هستند و همچنین ادویه و داروها و نحوه درمان پزشکی خوب شبیه آنچه در اسپانیا یافت می شود وجود دارند.
شیراز شهر بزرگی است و پایتخت کشور است، و در پای کوهایی ا ست که بطرف غرب ادامه دارند. شهر بسیار قدیمی است و حصاری سنگی دارد که بسیارجای آن فرو ریخته است. در این شهر پرجمعیت خانه های شکوه زیاد است که پنجره های شیشه ای دارند زیرا که در زمستان هوا بسیار سرد است. مردم مسلمان کشور ایران به شهر شیراز اهمیت زیادی می دهند، و می گویند که در مقام مقایسه با شیراز و تجارت بسیار پررونق آن قاهره دهی بیش نیست. اهالی شیراز ترکمانان و فارس زبان هستند،. آنها خوش قامتند با پوستی سفید و موی سرخ . آنها از این لحاظ متفاوتند که ترکها ترکی و فارس ها فارسی حرف می زنند. زیان اخیر شیرین تر و بهتر است.
همه لباس هایی از ماهوت می پوشند که در زمستان آستری ضخیم و تودوزی و از پوست های گرانبها دارند. البته کسانی که امکان مالی دارند زیرا که این پوست ها در این کشور بسیار گرانند. بیشتر مردم آستر هایی از پوست گوسفند و یا روباه دارند. شلوار آنان دراز، جوراب آنان ساقه بلند و کف کفش شان میخهای زیادی دارد. روپوش آنان از پارچه های صقرالابی و از پارچه هایی به رنگ بنفش و آبی که در این نواحی بسیار گرانند.
گندم، گوشت،کره، جو، برنج،زعفران وتمام محصولاتی که در این ناحیه بعمل می آید بحد وفور وجود دارد. باغات زیاد در آنجاست که علاوه بر تره بار، سیب، گلابی،هلو، به و انگورالیکنته بعمل می آید و بعلاوه گل های سرخ صد برگ وجود دارد که از آن مقدار زیادی گلاب می گیرند. میوه ها خشک کرده و برای فروش به هرمز می فرستند. همچنین برای فروش اسبان زیادی پرورش داده به هند می فرستند. در اینجا وارد باغی شدم که متعلق به پادشاه سابق که پیرامون آن در حدود دو فرسخ بود و در آن چیزهای شگفت آوری دیدم. اولاً بناهای زیبایی که از مرمر و سنگ های دیگر بودند با پنجره هایی از شیشه های عالی و گج کاری و کاشی های اعلا که در این ناحیه تولید می شود، در ثانی جنگل های کوچک مختلف شبیه آنکه در اسپانیا یافت می شود و از میان آنها راه هایی می گذرد و در کنار آنها ردیفی از درختان سرو که نزدیک هم کاشته شده بودند. درختان سرو در دو طرف خیابان چنان سر به آسمان کشیده اند که هنگام ظهر مثل شب است، و چنان شبی که فکر می کردم راه خود را نخواهم یافت. در گذشته در فصل شکوفه بقدری گل سرخ از آن باغ می چیدند که هر روز وزن آنها می توانست به داوزده هزار
(َArrateis)
برسد. در وسعت باغ استخریست که در وسعت آن بنایی واقع شده که فرمانروای سابق این سرزمین به تفریح خود ساخته بود. هنگامی که صوفی به این شهر آمد برای عیش و نوش و شرابخواری به این بنا رفت، که در میان آنان بهترین وسیله خوش گذرانی حساب می شود. همراه او تنی چند از نجبای مسلمان و سرداران بودند که در قایق هایی به آن خانه رفتند و شراب و غذا خوردند.سپس صوفی به همراهانش دستور داد که وارد آب شده در آنجا باهم بجنگند، و در نتیجه این کار عده ای غرق شدند. این باعث خنده و انبساط خاطر صوفی گردید.
حاکم شهر بنا بر عادات و مرسوم این کشور میهمانی بزرگی برای سفیر ترتیب داد، که درباره اش صحبت خواهم کرد زیراکه خیلی عجیب و غریب بود. بلافاصله بعد از صبحانه ای خوشمزه آنها شروع به نوشیدن شراب می کنند و تا نیمه شب و حتی تا برآمدن آفتاب این کار ادامه دارد، این در صورتی است که میزبان پیش از آن از مستی نقش زمین نشده باشد. آنها از شرابخواری دست نمی کشند تا این که مست شوند، و بدین جهت است که ساقی دایماً دور می گردد و پیمانه ها را پر می کند. در این مجالس ساغر های زیبا از نقره و طلا ساخته اند مرصع به فیروزه و یاقوت. در این میهمانی ها همیشه آلات مختلف موسیقی و خوانندگان زن و مرد که چنگ و انواع آلات خوش آهنگ موسیقی را می نوازند. مدعوین هدیه های زیادی مبادله می کنند، و در مقابل هر هدیه هدیه ای گرانبها تر داده می شود و مراسم مفصلی دارند. به محض ورود میهمان به خانه میزبان پیش پای او پارچه ابریشمین و یا پارچه گرانبهای دیگر می گسترند، و از در خانه تا جایی که قرارست بنشیند با تعارفات زیاد او را از روی این پا اندازها می برند. در تمام این مدت نوکر میزبان از او استقبال می کند بی آن که پای نوکر به پا انداز برخورد. به محض این که اثرات باده ظاهر شود و سرها از آن گرم شود، آنها بلند شده بهم تعارف می کنند، و هر یک از آنان جامی پر در دست داشته و بلافاصله آنرا خالی می کند. هنگامی که تقریباً مست گشتند میزبان دستور می دهد که هدایا را بیاورند، مثلاً قباهای ابریشمین، پارچه های زردوزی شده با حاشیه هایی از پوست سمور، و یا شمشیرهای زرین و مرصع به فیروزه. بالاخره میزبان لباس مهمان درآورده و لباس هدیه خود را بدو می پوشاند و شمشیری گرانبها بر کمر او می بندد. بالاخره مقدارزیادی از انواع خوراکهای لذیذ آورده می شوند و پساز صرف غذا مهمانی به پایان میرسد. این رجال آنچنان از خود راضی و متکبرند که این گونه مجالس را لازمه حفظ حیثیت و آبروی خود می دانند، و در میهمانی دادن باهم رقابت می کنند. در من باید بگویم که میزبان ما حاکم شهر از این که سفیر و پرتقالیان دیگر شراب را با آب مخلوط کردند خیلی متعجب شد.
فصل هفتم چگونه سفیر شیراز را برای رفتن به دربار صوفی ترک گفت و در راه چه دید؟
ما از شهر بیرون آمدیم و بسوی شمالغرب راندیم. راه از میان کوه ها و درطول سلسله جبالی مرتفع در طرف چپ که مسلمانان کوه اسکندر می نامند می گذشت. در طول راه چیزی قابل عرض نبود، غیر از این که در آخر هر روز درخانه ای بزرگ فرود آمدیم، که چنانکه قبلاً ذکر شد کاروانسرا می نامند. در بعضی از آنها مسلمانانی بودند که هرچه مورد نیاز بود، از قبیل جو، کاه، کشمش، پنیر، و یک خوردنی که از عسل، بادام، و میوه مغزدار درست می کنند و در اسپانیا آنرا “تورائو” می خوانند ، بما می فروختند. بعضی از این کاروانسراها ساکنانی داشتند و بطور مجانی بما غذا دادند و ما در مقابل آن پول اقامت خوبی دادیم. غذایی که بلافاصله پس از رسیدن بما می دادند اول نان و عسل و سپس گوشت بود که مطابق درجه هرکس کیفیت آن فرق می کرد.
از شیراز تا اصفهان ششصد فرسخ است که ما آنرا دربیش از بیست روز طی کردیم. در طول راه جاهایی بود که بیم حمله راهزانان میرفت و بدین جهت هم سفیر به کاروان بزرگی از چاروادران مسلمان پیوسته بود. بعلاوه چون ما ده یا دوازده تفنگچی پرتقالی هم همراه داشتیم راهزانان جرات حمله نداشتند. بدین ترتیب ما بدون دردسری وارد شهر اصفهان پایتخت پادشاهی صوفی رسیدیم.
فصل هشتم دربارۀ شهر اصفهان پایتخت پادشاهی
این شهربا حصاری از خشت بطرز فرانسوی محصور شده است، و در دشتی در شمالغرب واقع است و جمعیت زیادی دارد. ساکنان آن مسلمانند از فرقه محمد و علی [یعنی سنی و شیعه]. پوست آنان مانند شیرازیان سفید است. حومۀ اصفهان وسیع و خاک آن بسیار حاصلخیز است. بعلاوه در آنجا چهارپایان زیادی پرورش می دهند، و گاو های نری دارند که زمین را با آنها شخم می کنند.
ساکنان شهر قانونی دارند که مباین با آئین صوفی است و “سنی” خوانده می شود وهمان قانون ترک بزرگ است. هنگامی که صوفی به فرمانروای این سرزمین دستورداد که کلاه سرخی که در زبان خودشان “تاج” می نامند بسر نهند او امتناع کرد، و صوفی با لشکر بزرگ به شهر و حومۀ آن حمله کرد. او در این شهر فجایع زیادی مرتکب شد. اهالی را چون گوسفندانی دست و پا بسته روی زمین ردیف کردند و او شخصاً با دو شمشیر و یا با دو قداره در دست چپ و راست آنها شاپ شاپ سر می برید، و گاهی پا و گاهی دست آنها را نیز می برید. اینها را در اصفهان که چند روز در آنجا استراحت کردیم بما گفتند. ما در خانه هایی اقامت داشتیم که مشرف به میدانی بزرگ بودند، و در آنجاپشته ای خاکی بزرگی بود از استخوانهای نیم سوخته انسان. زیرا پس از ارتکاب این فجایع او دستور داده بود که بیش از پنج هزار مسلمان را بسوزانند. من این استخوانها و خاکستر مخلوط با خاک را به چشم خود دیدم. بدین ترتیب او خود را فرمانروای این سرزمین کرد و تمام مسلمانان بدو احترام می گذارند.
در این شهر چیزی بما گفتند که باعث تعجب زیاد گردید ولی اهالی از آن تعجب نمی کردند. موضوع اینست. مسلمانی در خانه اش چاهی دارد که آبش بسیار گوارا ست، هنگامی که ملخ می آید و محصول را می خورد، سطلی از آب این چاه پر می کنند و آنرا از سه پایه ای در هرمزرعه می آویزند. اندکی نمی گذرد که دسته ای از پرندگان به بزرگی سار به مزارع فرود می آید و تمام ملخ ها را می کشند و چیزی از آنها را باقی نمی گذارند. پرندگان پس از کشتن ملخ ها بلافاصله از آنجا میروند.
من این مرغان را دیده ام و در این نواحی اهمیت زیادی می دهند و کسی آنها را نمی کشد زیرا کشتن آنها را گناه می دانند. می گویند که این کار چیزی غیرعادی وجود ندارد. باید بگویم که من واقعۀ خوردن ملخ را خودم ندیده ام ولی این نوع پرنده را دیده ام.
فصل نهم روش شکاری صوفی
ما در این شهر چندین روز اقامت داشتیم تا از خستگی سفر در آییم. سپس بسوی شما به قصد اقامتگاه صوفی حرکت کردیم. روز اول به خانه های بزرگ و زیبایی رسیدیم که در آن مسلمان پیری زندگی می کرد، و این خانه ها و پیرمرد فقط برای نگاهداری از چهار یوز رام و برای شکار تربیت شده بودند. صوفی بدانها اهمیت زیادی می دهد و بدستور اوست که آنها را نگه می دارند. روز دوم در دشتی وسیع به برجی تقربیاً بلندی رسیدیم که از کله ها و شاخ های گوزن ساخته بودند، و از مسلمانی که همراه ما بود شنیدیم که این برج را بدستور صوفی هنگامی که تمام اردوی او به قصد شکار در این ناحیه بود ساخته اند. صوفی علاقه بیحدی به شکار دارد که به ترتیب زیر انجام می گیرد. به محض این که به ناحیه ای می رسد که درآن کوهی است به اردوی خود دستور می دهد که آن کوه را در سه ردیف دیراه وار احاطه می کنند، بدین قرار که درباریان در ردیف اول، سپس لشکریان ودر ردیف سوم زنان باشند. آنها به تدریج دایره ها را تنگ تر می کنند و حیوان وحشی نمی تواند از کوه بالا رود. صوفی این نوع شکار را فقط در ناحیه ای ترتیب میدهد که در آن کوهی با سراشیبی زیاد باشد. به محض این که کوه را احاطه کردند صوفی و همراهان به کشتن بهر حیوانی که می رسند می پردازند. اولا با تیر و کمان و سپس با شمشیر. هنگامی که از کشتن سیر شدند لشکریان جای آنها را گرفته و حیوانات وحشی ای که هنوز مانده اند می کشند. اگر در میان حیوانات شیر یا پلنگی بود هیچ کس بجز صوفی اجازه کشتن آنرا نداشت. برای این کار او از اسب پیاده شده سوار قاطری می گشت چون قاطر کمتر از اسب از شیر می ترسد، و بدین ترتیب شیر را می کشد. کشتار حیوانات سه تا چهار روز بطول می انجامد، و او به یادگار شکار در آن محل دستور می دهد تا از کله حیوانات کشته شده و از گل برجی بسازند ، و ما طی سفر خود شماری از این برج ها را مشاهده کردیم. فصل دهم دربارۀ شهر کاشان
کاشان بفاصله سی فرسخی اصفهان در پای سلسله کوههایی که از شرق به غرب کشیده شده قرار دارد. حصاری بطرز حصار فرانسوی و از خشت آنرا در بر می گیرد، و اهالی آن همه مسلمان فارس و یا ترکمان می باشند. اکثریت آنان تجار و پیشه وران و خصوصاً نساجان هستند. در اینجا ابریشم، ساتین، پارچه های زربفت به مقدار زیاد بافته می شود، و تجارت در این شهر روج زیاد دارد. کاشان که اهالی آن حدود چهار یا پنج هزار نفر است بازگانان ثروتمند زیادی دارد. حومۀ شهر خصوصاً از نظر مواد غذایی زیاد حاصلی ندارد، زیرا که زمین آن بیشر شن است. فقط در حاشیل شهر مزارع گندم و جو وجود دارد. مانند اسپانیا در آنجا باغات خوب میوه است، و چون در اینجا بندرت باران می بارد آب این مزارع بواسطۀ نایژه های چوبین از کوهستان آورده می شود. سفیر و پرتقالیان در حومۀ شهر برای چند روز استراحت کردند. در این محلات که اکنون مسکون نیستند خانه های بزرگی وجود دارد که صاحبان آنها سالهاست که در گذشته اند. در این نواحی قبور ولوحه های یاد بود آنها هنوز به چشم میرسد ولی کسی نمی داند که آنان چه کسانی بودند.
در اینجا اقامت ما از چند روز به چند ماه کشید زیرا که ما منتظر رسیدن بهار بودیم تا به سفر خود به دربار صوفی ادامه دهیم. زیرا که این ناحیه هم از ناحیه پیشین و هم به شهری که میرفتیم هوای معتدل تری داشت. پس از زمستانی سخت در اینجا براه افتادیم. اگر بطرز اریب بسوی شرق بروید بفاصله سه روزه شهر دیگریست بنام
(Hies)
هیس قرار دارد. در اینجا نیز پارچه های ابریشمی زیادی بافته می شود که از پارچه کاشان جلوه بیشتری دارند زیرا که می گویند آب و هوای اینجا بهتر است. پس از ترک کاشان راه ما بسوی شمال شرق از میان نواحی شنزار و خشک می گذشت تا این که به شهری بنام قم رسیدیم.
فصل یازدهم دربارۀ شهر قم
شهر قم در دشتی قرار دارد و حصار خشتی و سنگی دارد، و تعداد اهالی حدود دو هزار می باشد. موقعیت آن بطرف شرق و جنوب شرق ، ومیوه و غذا در آ بسیار فراوان است. در آنجا احشام مختلف و از آن جمله شتر و شترانی که یال سیاه دارند پرورش می دهند. اهالی ترکمن و فارس زبانان هستند، و همه از آئین علی و محمد پیروی می کنند. نزدیک شهر رودخانه ای با آب فراون وجود دارد، و نزدیک آن کارونسرایی بسیار زیبا واقسعت که ما چند روزی در آن رخت اقامت افکندیم. سپس ما حرکت کرده بعد از سه روز بالاخره به شهر ساوه رسیدیم.
فصل دوازدهم درباره شهری بنام ساوه تقریباً در مرز فارس
شهر ساوه شهریس بسیار بزرگ و قدمت آن از ساختمانهایش پیداست. بنظر میرسد که آنرا کفار یونانی بنا کرده اند. با این که خرابه های زیادی در شهر وجود دارد و حصار آن را ویران ساخته اند، هنوز ساختمانهای بزرگ و خوب در آن دیده می شود. بام بیشتر خانه های مسلمانان مسطح است، و اهالی شهربه ندرت به بازرگانی و زراعت می پردازند، زیرا که شهر در ناحیه ای کم حاصل واقعست و در آنجا جز حیوانات وحشی خصوصاً گوزن و آهو پیدا نمی شود. از شاخ گوزن کمان ترکی می سازند که اغلب مسلمانان با خود دارند، و بیشتر مردم این شهر هنر کمان سازی را می دانند. بطرف غرب این شهر بیابان وسیعی است که تا رود فرات و بابل که مسلمانان آنرا بغداد می نامند ادامه دارد. از این شهرحرکت کرده از ناحیه ای با دهاتی چند گذشتیم که اهالی آنها فارس و ترک زبان هستند و بالاخره به شهری رسیدیم بنام میانه.
فصل سیزدهم دربارۀ شهر میانه و سلطانیه
میانه شهریست واقع بطرف غرب کوههایی که ذکر آنها گذشت،. ساختمانهای آن با دیوارهای خشتی چارچوبی بطرز فرانسوی. اهالی سفید پوست، مسلمان و ترکمن و فارس زبانند. آنها از بازرگانی، دام داری و کشاورزی زندگی می کنند. بطرف شرق زمینهای وسیع کشاورزی و دامداری گسترده است. در زمستان این ناحیه بسیار سرد می شود و برف زیادی می بارد. مانند اسپانیا در اینجا نیز باغات زیاد میوه وجود دارد . شهر در قلمروی صوفی واقع است. ما شب را در اینجا سپری ساخته و صبحگاه دوباره حرکت کردیم، و پس از سه روز به شهری بنام سلطانیه رسیدیم، که حصارو خانه های خوب زیادی دارد. به ما گفتند که در قدیم این شهری یونانی بوده است و از لحاظ سبک معماری خانه ها هم این را نشان می دهد. اهالی این شهر مسلمانان فارسی زبان و ترکمانانند. شهر نزدیک کوهی واقع است و حدود سه هزار نفر سکنه دارد.
تجارت این شهر رونق دارد و سوداگران زیادی در اینجا رحل اقامت افکنده اند. به ما گفتند که صوفی پس از شکست بزرگی که از دست ترک بزرگ یافت به اینجا گریخت، و در اینجا به بازسازی لشکر خود پرداخت. این ناحیه خیلی حاصلخیزست و محصولات زیاد دارد، و همچنین دام داری و باغات میوه مانند اسپانیا زیاد است. ما شهر را بطرف شمال ترک گفتیم و طی دو روز از ناحیه ای گذشتیم که ساکنان آن مردم سلطانیه بودند، و به شهری رسیدیم به نام انگاو
(Angão)
که حومه وسیعی دارد.
فصل چهاردهم دربارۀ شهر انگاو
انگاو شهریست بسیار قدیم که در جاهای مختلف آن ابنیۀ مخروبه زیاد و بسیار قدیم بچشم میرسد. شهر در دشتی بطرف شمال شرق واقعست و ساکنان آن مسلمانان فارس زبان و ترکمانانند، و تعداد تجارآن کم است. بیشتر اهالی از کشاورزی و دام داری تامین معیشت می کنند. این نواحی بسیار حاصلخیز است و درنواحی اطراف دهات زیادی وجود دارند. زمین را با گاو نر شخم می کنند. ما در اینجا بمدت دو روز توقف کردیم و در طی این مدت امیری باسم قاسم بایندر که مثل ما در آنجا توقف کرده بود سفیر را مورد تفقد زیاد قرار داد.از مردم شنیدیم که او از خاندان سلطنتی [آق قویونلو] ودارای احترام زیاد است، و قسمتی بزرگ ازپادشاهی ایران که صوفی (شاه صفوی، -م.) فتح کرده بود، حق موروثی او بود. قاسم بایندر با دربار کوچک خود و سوارانی چند در این ناحیه سکنی گزیده بود، و سگان و پرندگان شکاری زیادی داشت زیرا که سخت دلبستۀ شکار بود. او مردی با سخاوت و شریف بود، وطبق عادات و رسوم این مردم با تمام تشریفات، که وصفی از آن پیشتر گذشت، به احترام ما ضیافت بزرگی ترتیب داد.
روز دیگر ما براه افتادیم در حالی که این امیر ما را بدرقه می کرد. تاجایی که راه ما از کنار رودخانه ای می گذشت او همراه ما بود و باز های خود را رها میکرد که پرندگان را شکار کنند، و بدین ترتیب بیش از یک فرسخ با ما آمد. پیش از این که ما را ترک گوید او از سفیر و سایر پرتقالیان خواست که فرود آیند و در آنجا و در هوای آزاد دوباره ضیافتی مفصلی ترتیب داد که برای آن آذوقه و وسایل لازم آورده بود. پس از آن او با ادب زیاد ما را ترک گفت و بخانه خود رفت. بیش از تمام کسانی که تاکنون دیده بودیم این امیر بما احترام و محبت نشان داد . ما تمام روز و پاسی از شب را در راه بودیم تا بالاخره به کاروانسرایی رسیدیم که در آنجا استراحت کردیم. روز دیگر بطرف شمالغرب به راه خود ادامه دادیم و تمام روز در نواحی کوهستانی راه پیمودیم. برای خوابیدن کاروانسرایی یافتیم که در جوار ده کوچکی بود بنام ترکمن دل که ساکنانش ترکمانان بودند. در آنجا ما از پلی آویزان بر روی رودی وسیع گذشتیم، و از سرزمینی با دهات معمور رد شدیم و شب بعد برای خوابیدن به جایی رسیدیم که دو کاروانسرای زیبا داشت با اطاق های مجهز ومحفوظ و پنجره هایی که بتازگی شیشه کرده بودند. شنیدیم که اینها را بدستور همسر صوفی (شاه صفوی، -م.) ساخته بودند و بتازگی کار بنای آنها انجام یافته بود. جمعیت این نواحی زیادست و در دهات و اردوگاه های زیاد کشاورزان مسلمان و ترکمانان زندگی می کنند. این نواحی بسیار سرد است و همه جا برف بود که مشکلات زیادی برای ما ایجاد کرد. با این که همراه ما راهنمایان محلی بودند چارپایان با بارهای شان مرتب میفتادند. بخاطر سرمای بیحد و برف زیاد در این نواحی اغلب می شود که سوار روی اسب خود یخ میبندد و چسبیده به زین خود می میرد و اسبش اورا بدین وضع به یکی از دهات میرساند. این داستان را در اینجا بما گفتند. بمدت یک روز ما باز بسوی شمالغرب راندیم، و شب را در کاروانسرایی گذراندیم که در آن سوی کوهستان بود که آنرا پشت سر گذاشته و از راهی تنگ و سنگی از آن آمده بودیم. با گفتند که این راه را با کلنگ و تیشه از کوه بریده بودند. پس از ترک این محل باز بسوی شمالغرب رفتیم و از ناحیه ای پرجمعیت که مزارع و دهات زیادی داشت گذشتیم و به مهم ترین و ثروتمند ترین و بزرگترین شهر در تمام قلمروی صوفی (صفوی، -م.)رسیدیم که تبریز نامیده می شود و من درباره آن خلاصه وار شرحی خواهم داد.
فصل پانزدهم دروصف شهر بزرگ و مهم تبریز که در انتهای پادشاهی ایران و در ایالتی واقع است که به زبان فارسی الدبه می نامند.
تبریز شهریست بسیار بزرگ که بطرف غرب واقع است بین دو رشته کوه که یکی بطرف شمال ودیگری بسوی جنوب ادامه می یابد. شهر در دشتی قرار دارد و حصاری کوچک دارد، ولی خانه های باشکوه زیادی دارد که از گل، گچ و سنگ به سبک فرانسوی ساخته شده اند، و چند طبقه بوده و طاق دار می باشند،. تعداد پنجره در آنها کم است زیرا که در اینجا هوا خیلی سرد است و اغلب حفاظی بر روی آنهاست. این حفظ یا سایه بانها چهارچوبهایی رنگارنگ و شیشه هایی خیلی گران قیمت دارند. خانه ها در میان باغ های بزرگ ومیوه دار واقع اند و در آنها اکثراً ساختمان های بزرگ دیگری هم قراردارند. فاصله بین خانه ها زیاد نیست، در ضمن دروازه هایی برای رفت و آمد وجود دارد، و بدین ترتیب بیشتر از کشیدن دیوار ایمنی وجود دارد. شهر مساجد زیاد دارد که مناره های بسیار بلند و سنگی آنها هنرمندانه حجاری شده و واقعًاً تحسین انگیز اند. بازارهای دراز و مسقف در تبریز هستند که درآنها فروشندگان کالای خود را عرضه می دارند ، و در این شهر تجارت رواج زیادی دارد. در این بازار ها ده دوازده کاروانسرای بزرگ و پرشکوه هست که هریک به اندازه دهی است، که در آنها بازرگانان هم اقامت کرده و هم امتعۀ خود را نگه می دارند. اینها فقط یک دروازه برای ورود دارند، و زنجیری سنگین از دو طرف بسته شده است که از ورود سواران مانع می شود. گذشته از این کاروانسراها که اقامتگاه تجار است تعداد زیادی کاروانسراهای دیگری برای چارواداران و چهارپایان آنها وجود دارد. در تبریز کوچه های زیادی هستند که پیشه وران از هر صنفی به کار های پر درآمد خود مشغولند . یک طرف شهر با دیواری احاطه گشته است که پشت آن باغ های میوه وسیعی گسترده است و عمارات صوفی (شاه صفوی، -م.) در آنجا قراردارند. این قصرها از مرمر سفید و مرمر های رنگی و ظریف دیگر این منطقه بطرزی فوق العاده زیبا و هنرمندانه بنا شده اند، پنجره های شیشه دار زیاد دارند که همه بنحو زیبایی آراسته اند. در اطراف این دیوار در فواصل معین درختان سپیدار بسیار بلند قرار دارند. در جاهای مختلف محوطه قصرها دریاچه های بزرگ مصنوعی وجود داردند که بطرز هنرمندانه ساخته شده اند و در آنها قو و مرغان آبی دیگر بازی می کنند.
در این شهر فارسی زبانان و عده ای از ترکمانان زندگی می کنند، که همه سپید تن و قیافه و شکلی زیبا دارند. آنها بظاهر خود زیاد اهمیت می دهند ولباس های آنها از ابریشم (ساتین) که تودوزی هم شده اند. قبای آنان با پارچه سرخ رنگ و کمربند های زرین و ابریشمین آراسته است و آستر های بسیار مرغوبی دارد، که کیفیتش در این کشوربسیار اعلاست و از این روست که تجار از روسیه ، و همچنین از روم و ونیز برای خرید آن می آیند. در این شهر حمام های زیادی وجود دارد که با خرج زیاد و بطرزی زیبا ساخته شده اند. مردم در تابستان و زمستان به حمام میروند و بدین جهت هم بسیار تمیز و آراسته بنظر میرسند. زنان بسیار زیبایند و به لباس و ظاهر خود خیلی اهمیت می دهند. زنان متشخص بندرت از خانه بیرون می روند، ولی اگر رفتند فقط سوار بر اسب و آن هم بهترین اسب های خود را سوار می شوند. آنها مانند مردان سوار اسب می شوند.آستین لباس آنها بسیار تنگ و نقش دوزی شده است و بالا تنۀ لباس نیز آراسته ونقش دوزی شده است. لباس آنان تا مچ پایشان میرسد، و از بالا تا کمربند شکافی بر روی سینۀ آنان هست، و حتی پیراهن آنان نیز به همین شکل ساخته شده اند. آنها زیر شلواری ابریشمی دارند که بر بالای آن زر و مروارید دوزی شده است. زنان جوراب هایی به رنگ صوقلابی یار قرمز که تا زانو میرسد بپا می کنند، و کفش های نازک ابریشمی و چرمی بپای دارند. برروی این لباس ها نیز قبایی چون رب دو شامبر می پوشند با آستین هایی تنگ و بلند و آویزان، و آستر این لباس از قاقم و سمور و یا پارچه است. سر پوش زنان از پارچه پلیسه دار و تابیده است که منتهی به روی پوشی می شود. زنان صوفی (شاه صفوی، -م.) و همچنین زنان رجال و تجار ثروتمند بدین ترتیب لباس می پوشند.ولی عوام لباسی نازک، رنگین و توردوزی شده است و قبایی دارند از پارچه های بافته بطرز پارچه های لندنی و یا اقمشه دیگر که آستر آنها یا از پوست روباه و یا از پوست برّه می باشد. زیرا که بدون چنین لباسی نمی توان در این منطقه زندگی کرد چون هوا مانند اسپانیا بسیار سرد است.
برای صوفی (شاه صفوی، -م.) تجارت ابریشم خام با اهمیت ترین و پر استفاده ترین تجارت ها می باشد، و ابریشم خام از تمام نقاط پادشاهی صوفی (صفوی، -م.) بدین شهر میرسد، و از اینجاست که به روم و کشورهای مسلمان و مسیحی دیگر حمل می شود. هرنوع آذوقه و غذا که بخواهید در این شهر پیدا می شود، یعنی گندم، جوف برنج، انواع مختلف گوشت با قیمت هایی بسیار نازل. فقط هیزم و ذغال گران است زیرا که از جاهای دوری می آورند. یک بار شتر از آنها به قیمت شش و یا هفت شاهی بفروش میرسد. شاهی سکه ایست سیمین که گاهی ارزش آن یک توس تائو
(Tostão)
است.
عباس جوادی – میدانستم. قبلا از تاتار ها و قیرغیز ها هم شنیده بودم. اما تا این درجه اش را نمیدانستم. به جشن تولد یکی از دوستان قزاق در آلما آتی دعوت شده بودم. فرصت طولانی دست داد و با جمع صحبت کردیم. در میان این سه قوم ترک زبان تا درست هفت نسل حساب میکنند که قرابت و خویشاوندی خانوادگی و خونی نباشد بعد ازدواج میکنند.
این قانون نانوشته را با دقت و تعصب رعایت میکنند. شنیدم که در قرن نوزدهم مواردی اتفاق افتاده که چند زوج که این قاعده را برخلاف «تؤره» یعنی عرف و عادت قبیلوی رعایت نکرده بودند از طرف خود خانواده ها به زور جدا کرده شده و حتی بخاطر مقاومت کشته شده اند.
طوری که میشنوم این سنت هزاران سال است که بین این اقوام رایج است و قواعد شرعی اسلامی هم که مثلا مخالفتی با ازدواج پسر عمو و دختر عمو و یا پسر خاله و دختر خاله ندارد نتوانسته در عرف و عادت قزاق ها، قیرغیز ها و یا تاتار ها تغییری وارد کند. عجیب است که بین اوزبک ها، ترکمن ها، تاجیک ها، افغان ها، ایرانی ها، آذربایجانی های جمهوری آذربایجان و یا ترک های ترکیه و عرب ها اتفاقا ازدواج تا این درجه نزدیک مثلا بین فرزندان نسل دوم یک خانواده «هسته» یعنی مثلا فرزندان برادران و خواهران هیچ مشکلی نیست که هیچ حتی در گذشته عملا تشویق و ترغیب شده است. طوری که میدانیم و حالا دیگر هیچ کس از نظر علمی در آن شکی نمیکند ازدواج های اینقدر نزدیک بین خویشان باعث زوال نسلی
genetic degeneration
میشود و در فرزندان نسل های بعد باعث نقص جسمی و روحی و بیماریهای سنگین ارثی میگردد. البته این ازدواج ها در بین ترک ها، ایرانی ها و اعراب هم از اواسط قرن بیستم به این طرف از «رواج» افتاده و اگر چه هنوز ادامه دارد اما خوشبختانه کمتر و کمتر میشود.
یکی از دوستان قزاق به نقل از پدربزرگش به من گفت، قزاق ها و قیرغیز ها تا صد سال قبل به صورت قبیله های مختلف زندگی میکردند و بسیاری از آنها مرتبا از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ میکردند. آنها اساسا از طریق دامداری زندگی میکردند. احتمالا چون آنها در پرورش، تکثیر و افزایش دام های خود و سلامت آنها بسیار ماهر شده بودند، میدانستند که نزدیکی نسلی بین دام ها، بخصوص اسب ها که نقطه مرکزی زندگی قزاق ها و قیرغیز ها را تشکیل میداد باعث زوال آنها میشود. احتمالا از اینجاست که این قاعده پرهیز جدی از قرابت و ازدواج تا هفت نسل بوجود آمده و تا این درجه رعایت میشود. او گفت:«برای ما مثلا دختر خاله و پسر خاله عینا مانند خواهر و برادرهستند.»
عباس جوادی — پروفسور ایلبر اورتایلی یکی از معروف ترین تاریخدانان ترکیه است و شاید از نظر تبدیل علم تاریخ به چیزی قابل فهم و مردمی، انتشار کتاب و مجله و مقاله نویسی فعالترین تاریخنویس کشور است. او که تا چندی پیش رئیس کاخ موزه توپ قاپی استانبول هم بود فارسی و عربی را هم بخوبی انگلیسی و آلمانی و روسی میداند. استاد اورتایلی هر هفته یک مقاله در روزنامه “ملیت” مینویسد و در این مقالات موضوعات اغلب خسته کننده تاریخی، سیاسی و فرهنگی را بزبان مردم “خرد” کرده شرح میدهد. موضوع اصلی تخصص اورتایلی تاریخ عثمانی است اما او در باره همه کشور ها و موضوعاتی که به نوعی مربوط به تاریخ عثمانی و ترکیه میشود تحقیق میکند و مینویسد. او که بطور منظم به این کشور ها سفر هم میکند از ایران هم چندین بار دیدن کرده است. بعد از یکی از آخرین سفر هایش به ایران که سه سال پیش بود مقاله ای، باز در “ملیت” نوشت با تیتر “فرهنگ ، خمیرمایه پایداری ایران است.” من هر چه جستجو کردم ترجمه فارسی این مقاله را پیدا نکردم و بدین جهت خواستم چکیده آنرا تقدیم شما کنم.
مقاله با شرح حالی ازرستوران سنتی “عالی قاپو” در تهران شروع میشود که هنگام دیدار اورتایلی خوانندگان آذربایجانی، فارس و بلوچ ترانه های ملی و محلی خود را اجرا کرده اند. “اما این رنگارنگی منحصر به این رستوران نیست. تهران هم همینطور است. ایران یک امپراتوری است که اجزاء تشکیل دهنده آن زبان و فرهنگ خود را نه با دعوا و مناقشه بلکه با خوشی و هم آوازی حفظ میکنند. شعرای آذربایجانی شعر ترکی را با بهترین عروض سنتی میسرایند. بلوچ ها و کرد ها هم زبان خود را بخوبی بکار میبرند. اما عنصر اصلی این هم آوازی و هماهنگی، فرهنگ و زبان فارسی است. کوشش همه آنست که فارسی را بخوبی یاد بگیرند، شیفته شعر فارسی شوند و و صد ها بیت شعر را ازبر کنند.
روشنفکر ایرانی دوزبانه است. کسی که مثلا در آذربایجان کار کرده زبان ترکی را میاموزد. در اینجا اورتایلی نام رئیس جمهوری محمود احمدی نژاد را ذکر میکند که ترکی را یاد گرفته و سپس از شهریار، شاعر آذربایجانی سخن رانده میگوید که او نمونه روشنفکر ترک ایرانی بود. “روشنفکران ترک ایران میگویند : ایران را ما ساختیم، اینجا سرزمین ماست.” براستی هم کسانی که تعبیر “ایرانشهر” متون ساسانی را بصورت نام این مملکت و مردم آن در آوردند، خاندان های ترک سلجوقی ایران بودند. البته ایلخانیان هم که از تبار چنگیز خان بودند به همین سنت ادامه دادند. عناصر قومی ایران از پی نابود کردن همدیگر نیستند بلکه روی یک دشک به رقابت میپردازند. از سوی دیگر، برخلاف آنچه که بعضی ها میگویند، علت اصلی خصومت بین گروه های قومی غالبا نه عوامل اقتصادی بلکه محرومیت یک گروه قومی از حس اعتماد به نفس و بیان خود است.
بنظر استاد اورتایلی، کلید و نام این خود آگاهی، زبان و ادبیات آن گروه قومی و هویت علمی است که آن ادبیات در طول تاریخ بوجود آورده است. اجزاء تشکیل دهنده امپراتوری ایران در گذشته اینچنین بوده و امروزه هم همینطور است. بین اصفهان و یزد، وسط صحرا، زادگاه رئیس جمهور سابق خاتمی، اردکان، قرار دارد که با ملا هایش معروف است. در دور و بر اردکان آبادیهائی از قبیل چاکچاک، پیر سبز، پیر نراقی و پیر بانو پارس وجود دارند که زرتشتی نشین هستند و هنوز بعضی ها آنجا زندگی میکنند. تصور میرفت که زندگی آنها در این دوران به پایان خواهد رسید. نخیر، هنوز ادامه دارد. نوادگان هخامنشیان به فرهنگ اجدادشان احترام میگذارند. اینرا میتوان درک کرد. اما دیگر گروه های قومی-اتنیکی هم نسبت به دین زرتشتی احساس نزدیکی متصوفانه ای دارند.
کاوش های باستانشناسی اخیر قدمت حتی بیشتر تاریخ ایران را نشان میدهند. برخورد حیرت آور و قابل ستایشی است که مثلا باستانشناسان آذربایجانی ایران در حسنلوی آذربایجان غربی آثار مربوط به هزار سال قبل از میلاد را از زیز خاک بیرون میاورند اما این اکتشاف موضوع تفاسیر خنده دار قوم گرایانه نمیشود.
کاخ موزه توپ قاپی و موزه ایران باستان
موزه ایران باستان که با معماری خود نیز جزو جالبترین نمونه های معماری جهان است هر سال با آثارجدیدی پر میشود که باعث تحلیل ها و تفاسیر جالب جدیدی میگردند. در ایران مشکلات اقتصادی و کاستی های زیر بنائی وجود دارد اما فرهنگ ایران مهمترین خمیرمایه این کشور است. در مقایسه با جوانان ما در ترکیه که از شعر و تاریخ بدور هستند، فرق ایران در اینست. البته کسانی هم هستند که پاک از دنیا بیخبرند.بعضی از محافل واشنگتن تصور میکنند ایران در صورت حمله در اسرع وقت تکه پاره خواهد شد واحتمالا تصور میکنند که درنظام جدید است که بخود خواهد آمد.
تصویر روشنفکر ایرانی
در اینجا ایلبر اورتایلی با طرح این سوال که “ایرانی تحصیلکرده کیست؟” مینویسد: در کنار سرسبزی های مازندران و سواحل خزر، ایران سرزمین صحرا های وسیع است. پایتخت کشور، تهران، در دامنه های کوه بلند دماوند قرار گرفته و شمال تهران زمستانها برف آلود و تابستانها خنک است. رفاه مردم شمال تهران با خانه ها وحیاط های بزرگ و زندگی مرفهی که دارند در ترکیه سالهای 1960 و حتی 1970مورد رشک و حسد مردم قرار میگرفت. امروزه بورژوازی کنونی ترکیه از آن سطح رفاه بالاتر رفته است اما رفاه شمال تهران مثلا نسبت به آنکارا و یا حتی ازمیر هم مثل خواب و خیال است. اما جنوب تهران میسوزد. این منطقه با شلوغی، تنگاتنگی، بی درختی و بی آبی خود مشهور شده و امروزه هم درجه جرایم و بزهکاری در این منطقه شهر بالاست.
طبقه بندی روشنفکران چنین دنیای متضادی مشکل است. نخست وزیر قوام السلطنه بعد از جنگ جهانی دوم یکی از افرادی بود که شاه جوان را هدایت میکرد. اگر چه تصمیم نهائی را دولتهای بزرگ گرفتند، اما قوام السلطنه در بیرون کردن شورویها از ایران نقش مهمی بازی کرد. با اینهمه، کسی که برای آخرین مذاکرات از طرف خاندان پهلوی به مسکو پیش استالین رفت شاهزاده اشرف خواهر شاه بود که یکی از چهره های بدنام تاریخ ایران است. گفته میشود اشرف رهبر کرملین را مسحور خود کرده بود. او که در دوران بعدی بعنوان “شاهدخت فساد” مشهور شد با زبانها و هنر غرب بخوبی آشنا بود و در واقع هنر بیانش هم قوی بود.
نخست وزیر قوام السلطنه هم دارای کلکسیونی از آثار شیشه ای چند هزار ساله بود. این کلکسیون هنوز در کاخ کوچک قوام السلطنه که نمونه زیبائی از معماری ملی ایران در اوایل قرن بیستم است و در گذشته متعلق به خانواده او بود به نمایش گذاشته شده است.
قوام السلطنه هم سیاستمداری بلند پایه و هم آدمی با سواد بود. در دولت عثمانی هم سیاستمداران، دیپلماتها و افسران بسیاری داشتیم که حداقل در سطح قوام السلطنه بودند. اما داشتن کاخ ها و کلکسیون های شخصی ویژگی ایران و مصرخدیویان بود.
دیپلماتهای ما در تاریخ و جغرافیا ضعیف اند
در عثمانی، بعد از فاتح سلطان محمد خان چندان کس دیگری نیست که مجسمه جمع کند و صاحب کلکسیون باشد. اینرا هم میدانیم که نقاشی ها و مجسمه هائی که فاتح جمع کرده بود بعدا در زمان بایزید دوم پخش و پلا شد. اما زبدگان عثمانی همیشه به جمع آوری کتاب علاقه داشتند. کلکسیون غنی ظروف چینی کاخ موزه توپ قاپی را فاتح سلطان محمد جمع کرده و بعد ها این جمع آوری ادامه یافته است. جمع آوری ظروف چینی بیشتر برای استفاده شخصی بوده است تا نمایش و کلکسیون.
معلوم است که روشنفکران ایرانی محدود به این چارچوب نبوده اند. بین ملا ها کسانی مانند آیت اله مدرسی هستند که هم در حقوق اسلامی صاحب نظرند و هم حقوق روم و ادبیات را بخوبی میدانند. در ایران خواندن و نوشتن هنوز یک مسئله هست اما در دور ترین قصبه ها میتوان افرادی را یافت که ظاهرشان پر اعتنا نیست اما آنقدر با معلوماتند که میخواهی ساعتها هم صحبتشان شوی. هیچ تعجب نکنید اگر این انسانهای خاکی و متواضع، ادبیات ایران را به نقد و تحلیل بکشند و یا از بررسی های بین المللی سخن بگویند زیرا برعکس بازار نشر و مترجمین ترکیه، ایرانیها تقریبا تمام آثار خارجی مربوط به ایران را ترجمه و منتشر کرده اند. این علاقه محدود به ایران نیست. در باره اسپانیای فرانکو، آلمان دوره رنسانس، روسیه و ترکیه هم اثار بیشماری ترجمه و حتی تالیف شده است. ایرانیها مترجمین خوب و ماهری هستند.
در میان سیاستمداران بلند پایه هم زیادند کسانی که اهل دانش و سخن هستند. وضع آرشیو ها و کتابخانه ها منظم است و متاسفانه باید بگویم نظام و نشریات وزارت امور خارجه ایران قابل مقایسه با آرشیو وزارت خارجه ترکیه نیست. ترکیه در زمینه های صنایع و مهندسی پیشرفت چشمگیری داشته اما ضعف سواد تاریخ، جغرافیا و ادبیات که در دیپلماتهای ما دیده میشود آینده ثروتهای مادی ما را هم به خطر میاندازد زیرا روشنفکرانی که نمیتوانند هویت تاریخی و ملی خود را بسازند معلوم نیست جامعه خود را به کجا خواهند برد.
و بالاخره جمله پایانی مقاله استاد ایلبر اورتایلی: نمیتوان شیفته این موضوع نشد که جامعه ایران همزمان با ثروتهای مادی و مشکلاتی که دارد صاحب هویت قوی فرهنگی است.
مقدمه کاوه بیات – اگرچه محمد امین رسولزاده(1884-1945)بیشتر به عنوان یکی از رجال برجسته قفقاز که نقش مهمی در تأسیس جمهوری آذربایجان ایفا کرد شهرت دارد ولی نام و نشان او در تاریخ معاصر ایران نیز مهم و درخور توجه است.رسولزاده پس از آنکه در یک مرحله از نهضت مشروطه با یک همدلی آشکار و دیدگانی تیزبین،برای پارهای از جراید باکو گزارشهایی از این پیکار تهیه و ارسال داشت، در یک مرحله دیگر،یعنی در پی سرنگونی محمد علی شاه نه در مقام یک ناظر و گزارشگر، بلکه به عنوان یک اندیشهپرداز سوسیال دموکراسی و یکی از گردانندگان اصلی روزنامه ایران نو،در شکلگیری نهضتی مؤثر واقع شد که تا مدتها بعد،تأثیر عمدهای بر تحولات سیاسی ایران بر جای گذاشت.2
با پیش آمد تحولاتی چون مداخله فزاینده روسیه تزاری در امور داخلی ایران و همچنین گسترده شدن تنشهای سیاسی داخلی،نهضت مشروطه که در تلاش تثبیت دستاوردهای خود بود، لطمات و ضایعات دیگری را نیز متحمل شد؛یکی از مهمترین این لطمات و ضایعات از دست دادن رسولزاده بود.و این«از دست دادن»فقط به آن خلاصه نشد که وی به ترک ایران وادار شد. بسیاری از دیگر فعالان سیاسی آن ایام نیز راه هجرت در پیش گرفند،ایران رسولزاده را به کلی از دست داد زیرا وی در استانبول جذب گروههای ترک گرا شد و از آن پس توان خود را که توان خرد و ناچیزی هم نبود در این راه به کار انداخت.
فعالیتهای بعدی رسولزاده در این عرصه که در نهایت به تأسیس یک کشور مستقل در بخش مسلماننشین جنوب قفقاز و«آذربایجان» نام نهادن این سرزمین منجر شد،خود موضوع مهم و گستردهای است که پرداختن به آن در حوصله این یادداشت نمیگنجد.ولی آنچه که در این زمینه میتوان گفت-که سخن را به موضوع اصلی این یادداشت نیز میرساند-آن است که به رغم تمامی این دگرگونیها و رخدادها چنین به نظر میرسد که رسولزاده به ندرت ایران و آن پیوند دیرینه را از نظر دور داشته است.
مهمترین منبعی که در این زمینه موجود میباشد یادداشتی است به قلم سید حسن تقیزاده که در سال 1346 شمسی به مناسبت فوت دوست قدیمیاش،محمد امین رسولزاده منتشر شد.وی در این یادداشت پس از اشاره به سجایای اخلاقی و خصوصیات سیاسی رسولزاده و مراحل نخست زندگانی و فعالیتهای سیاسی او در قفقاز که مقدمهای شد بر همراهی و همکاری فعالانه رسولزاده در نهضت مشروطیت ایران، 3به مبانی این دوستی اشاره دارد که در این دوره و در چارچوب همکاری تنگاتنگی شکل گرفت که به تشکیل حزب دموکرات ایران و انتشار روزنامه ایران نو منجر شد.آن دو بعد از تبعید از ایران برای مدتی نیز در استانبول بودند،سپس روز و روزگار،راه و روالی به کلی متفاوت از هم در پیش رویشان نهاد.با این حال دوستی و مکاتبات گاه به گاهشان تا پایان عمر رسولزاده ادامه یافت.
تقیزاده در این یادداشت از رسولزاده به عنوان3یکی از مردان نامدار فوق العاده»یاد میکند که«… مردی تربیت شده و صاحب منطق قوی و سلیم…و با ایمان به مرام خود و ءفداکار و جاننثار و مجاهد…که نظایر او در این سامان در حکم معدوم و شاید در همه دنیا محدود است…»علاوه بر این اوصاف و بسیاری از ویژگیهای مثبت دیگر که در ادامه این یادداشت آمده بود،تقیزاده یادآور «…فعالیت سیاسی پرشور او در ایران و برای ایران…»شده،این نکته را نیز خاطرنشان ساخت که رسولزاده«تا آخر زندگانی علاقه و محبت خود را به ایران از دست نداد…»5
با علم به آن میدانیم اندک زمانی بعد از خروج رسولزاده از ایران،او راه و روالی به کلی متفاوت از پیش اتخاذ کرد و همانگونه که تقیزاده نوشت«به واسطه تمایل…به ترکهای مفرط آن زمان و حزب اتحاد و ترقی و غیره ایرانیان با او کدورت پیدا کردند…»6و بعدها نیز با مشارکت فعال و تعیين کننده در تحرکاتی که به«آذربایجان»خوانده شدن خانات سابق باکو و گنجه و شیروان…در جنوب شرق قفقاز منجر شد،این«کدورت»را به سوءظنی اساسی تبدیل کرد، در نظر اول ابراز چنین شور و احساسی از جانب تقیزاده عجیب و دور از ذهن مینماید.
با آنکه تقیزاده در بخش دیگری از همان یادداشت و در واکنش به پرسش رسولزاده از وی که با توجه به دلتنگیها و کدورتهای پیش آمده آیا هنوز هم میتواند او را دوست خود بداند یا خیر،نوشته بود که با عقیده وی«دوستی حقیقی یک مقام آسمانی است و سیاست و طریقههای دیگر امور زمینی،که در جوهر علوی آسمانی نمیتوانند تأثیری داشته باشند.»7مع هذا از معدود اسناد و مدارک بر جای مانده در این زمینه چنین به نظر میآید که حتی در«سیاست و طریقههای دیگر امور زمینی…»رسولزاده نیز نشانههایی از نوعی منطق و اعتدال به چشم میخورد که در صورت توجه و علاقه طرف ایرانی این موضوع میتوانست به عنوان یک زمینه مساعد برای دستیابی به تفاهم بیشتر مورد بهرهبرداری قرار گیرد.
رسولزاده که هم به لزوم جلب حمایت و پشتیبانی ایران از استقلال قفقاز واقف بود و هم از نیاز ایران به وجود یک حوزه حائل در برابر روسیه به صورت یک قفقاز مستقل آگاهی کامل داشت، از بحث و گفتگو درباره«آذربایجان»نامیدن اران یا خانات بعدی جنوب قفقاز که زمینه اصلی سوءتفاهم موجود میان ایران و جمهوری آذربایجان را تشکیل میدهد رویگردان نبود؛و در همان مراحل اولیه کار یعنی در مراحل پایانی جنگ اول جهانی،در پاسخ به ابراز نگرانیهای جراید ایران از بابت احتمال«آذربایجان»نامیدن بخشهای مسلماننشین قفقاز،در این زمینه وارد بحث شد8،در اواخر اوت 8191 خود شخصا بیانیه تأسیس جمهوری آذربایجان را به سفارت ایران در استانبول تسلیم کرد،9بعدها در بهار 1302 یعنی چند سالی از سقوط جمهوری آذربایجان و شروع یکدوره جدید تبعید در استانبول نسخهای از«جمهوری آذربایجان،چگونگی شکلگیری و وضعیت کنونی آن»کتاب جدید الانتشار خود را به سفارت ایران تقدیم کرد10و چندی بعد در زمستان همان سال طی نامهای که به تقیزاده نوشت از این سخن به میان آورد که«…از سوء تفاهماتی که در افکار عمومی ایران پیدا شده است دائما متاثرم[و در]جستجوی واسطههایی که بتوانند این سوء تفاهمات را برطرف کنند…»و در این زمینه خواهان«ارشادات صلاحیتدار»تقیزاده بود.11.
در ادامه همین نامه،رسولزاده ضمن اشاره به سوء تفاهمهای پیش آمده از لزوم«موجودیت یک ایران قوی»سخن به میان میآورد و در توضیح بیشتر افزود«…اگر در بالای سر ما یک حکومت مقتدر ایرانی وجود داشت روسها نه به این سهولت میتوانستند وارد باکو شوند و نه در قفقازیه این همه فجایع را میتوانستند مرتکب گردند…»12
همانگونه که اشاره شد رسولزاده در پيشبرد این امر از طرح هر بحث و نظری استقبال میکرد و در این زمینه به تقیزاده نوشت:«در این خصوص که اتخاذ چه نوع حرکتی در آذربایجان قفقازیه(یا به تعبیری که شما مناسب دیدهاید اران)ضروری و اصلح میباشد با کمال خلوص نیت و اطمینان منتظر دریافت تصورات شما هستم و از همین حالا تایید میکنم که نظریات شما نه تنها به هیچ وجه مرا ملول نخواهد ساخت بلکه برعکس بسیار مستفیذ و ممنون نیز خواهیم شد و در مقابل صمیمیت شما بسیار شاکر خواهم بود.»13
ولی متاسفانه این همان انتظاری است که هیچگاه برآورده نشد؛ریشه این کوتاهی را که اینک به یک سنت اساسی در نحوه رویکرد ما به مسائلی از این دست تبدیل شده به روشنی میتوان ملاحظه کرد.برای مثال هنگامی که در بهار 1302 رسولزاده نسخهای از کتاب جمهوری آذربایجان خود را به سفارت ایران تقدیم داشت،سفارت ضمن اشارهای به تلقی خاصی رسولزاده از بحث آذربایجان،لزوم جدی گرفتن این موضوع و مقابله فکری و نظری با آن را نیز خاطرنشان ساخته بود؛میرزا اسحق خان مفخم الدوله که در این دوره سفارت ایران را در ترکیه عهدهدار بود در یادداشت ضمیمه کتاب مورد بحث از این نوشت که رسولزاده«…ضمن شرح تاریخ آذربایجان و عادات و اخلاق اهالی آن سعی میکند که تبریز را مرکز آذربایجان یعنی قطعات واقعه در طرفین رود ارس به قلم داده و بفهماند که از قدیم الایام ملل ساکنه در شمال و جنوب رودخانه مزبور دارای زبان و اخلاق مشترک بوده و در حقیقت از یک نژاد و اصل میباشند و هیچ تناسبی ندارد که نام خود را ایرانی گذارده و یا مقهور نفوذ لسانی و اخلاقی(فارس)شوند…»14و در ادامه توضیحات خود را توصیه کرده بود که«…برای منع این قسم تبلیغات که بالمره ضدیت با ایران است به موقع و مقتضی است که اولا برای فهم اصل مقصود مولف کتاب مقرر فرمایند آن را یکی از بزرگان تاریخو زبان به فارسی ترجمه کرده و ثانیا از روی اسناد و دلایل تاریخی مقالات مسلسل یا کتابی برای بطلان این نشریات تالیف نموده طبع و نشر نمایند و مخصوصا آن را در بلاد آذربایجان و ما بین ترک زبانان ایران پراکنده نمایند که بعدها کسی نتواند به این قبیل تبلیغات مسخره مبادرت نماید.»15
ولی متاسفانه نه فقط این توصیه که هردو وجه آن درست بود،یعنی هم لزوم اقدام برای فهم و شناسایی صحبت طرف مقابل و هم ضرورت پاسخگویی بدان به جایی نرسید.16بلکه در مراحل بعد نیز به رغم تلاشهای گاه به گاه رسولزاده برای فتح باب مذاکره و گفتگو این مهم هیچگاه بر رخوت و غفلت حاکم تأثیر نگذاشت.
یکی از این تلاش ارسال نامهای بود از سوی محمد امین رسولزاده به سفارت ایران در ٢٤اردیبهشت 1305 که در آن رسولزاده به عنوان«رئیس قومیته استقلال آذربایجان قافقاس» خواستار رسیدگی به حال و روز مساواتیهای پناهنده در خاک ایران شده بود.
اگرچه رویکرد سفارت ایران در استانبول در توضیح این نامه در مقایسه با واکنشهای مرسومن مقامات ایرانی در قبال این مسائل،نسبتا مثبت و دوستانه بود ولی آن نیز مؤثر واقع نشد. سید محمد صادق طباطبایی سفیر وقت ایران در استانبول،پس از توضیحاتی چند در باب پیشینه سیاسی رسولزاده که«…سابقا ایرانی متعصب بود،در اسلامبول ترک شدیدی بوده،در زمینه پان ترکیزم و بسط آن در عالم و متحد کردن و یگانه بودن عناصر ترک و تمایل آنها به این مقصد نطقها مینمود…»در توضیح فعالیتهای کنونی آنها خطارنشان ساخت که«…اصل مقصد آنها آزادی و استقلال وطن خودشان است و تمام اقدامات آنها بر علیه روس بالشویک و حکومت روسها بر جنوب قفقاز است[و]چنانکه از نشریات آنها آشکار است-نسخههای مجله مزبور[ینگی قفقاز] را به سفارت مرتبا تا کنون فرستاده است-این دسته ایران را پس از ترکیه مامن-17برای خود تصور میکنند که در مواقعی که از طرف بلشویکها طرف تعرض و تعقیب واقع شوند خود را به خاک ایران انداخته و در پناه بوده،مصون و مامون باشند و سفارت تا کنون اقداماتی بر علیه مصالح ایران از آنها کشف نکرده است و اگر واقعا در این زمینه هم چیزی باشد خیلی مخفی است…»18
ولی با این حال همانگونه که اشاره شد،این نامه رسولزاده و توضیحات نسبتا مثبت سفارت استانبول نیز در این زمینه کارساز واقع نشد و مقامات ذیربط واکنشی در قبال آن نشان ندادند.
در واقع تنها در پی وصول نامه بعدی رسولزاده و توضیحات نسبتا مثبت سفارت استانبول نیز در این زمینه کارساز واقع نشد و مقامات ذیربط واکنشی در قبال آن نشان ندادند.
در واقع تنها در پی وصول نامه بعدی رسولزاده در این زمینه،یعنی نامه 26 اکتبر 4/1929 آبان 1308 وی بود که نه فقط مواضع و خواستههای رسولزاده به نحوی صریحتر از پیش بیان شد، بلکه برای نخستین بار مواضع مقامات ایرانی در این خصوص نیز روشن گردید. این نامه که متن کامل آن در انتهای این یادداشت آمده است در اوایل آبان 1308 به محمد علی فروغی نماینده مخصوص ایران برای حل و فصل مسائل مرزی ایران و ترکیه در استانبول تسلیم شد که برای مخبر السلطنه هدایت-رئیس الوزرای وقت ایران-ارسال گردد.
در این نامه نیز که آن را باید در چارچوب مکاتبات پیشین رسولزاده و انتظاراتش از ایران مورد ارزیابی قرار داد،وی پس از اشاراتی چند به سوابق تلاشهای استقلالطلبانه مسلمانهای قفقاز، اهمیت استقلال این حوزه حائل با توجه به مخاطرات ناشی از توسعهطلبی روس و سیاست سرکوبگرانه روسیه بلشویک در قفقاز،خواستار آن شده بود که میان حزب مساوات و مقامات ایرانی رشته مذاکراتی در این زمینه آغاز شود.تیمورتاش وزیر در بار پهلوی که در این دوره عملا اداره امور سیاست خارجی ایران را بر عهده داشت و نامه مزبور را نیز مخبر السلطنه برای اظهارنظر به وی داده بود،خواستههای رسولزاده را غیر قابل پذیرش تشخیص داد.
تیمورتاش در مخالفت با مذاکره با مساواتیها سه دلیل عمده عنوان کرد؛یکی خصومت آنها نسبت به ایران در دوره زمامداری کوتاه مدتشان در باکو و«اختراع اسم آذربایجان برای بادکوبه» دوم،چیرگی غیر قابل اجتناب ترکها بر قفقاز در صورت رفع سیطره روسیه از آن حدود که با منافع ایران مغایرت داشت و دلیل سوم نیز امکان برانگیختن ضدیت و نگرانی شوروی در صورت «همدستی و همآوازی ایران با دشمنان شوروی.»19
اگرچه هریک از این دلای،دلایل قابل تأمل و درخور توجهی بودند و شاید هم در شرایط خاص آن دوره نیز میتوانستند موجه باشند ولی بر یک دیدگاه راهبردی و دورنگر در این زمینه استوار نبودند.اصولا عیب کار این بود-و هست-که هیچگاه در این زمینه یک چنین دیدگاهی تشکیل هم نشد.
به هرحال پدیدهای به اسم حزب مساوات و کمیته مرکز ملی آذربایجان قفقاز وجود داشت و در سطح منطقهای فعال بود.گروه نسبتا چشمگیری از اعضاء و هواداران این حرکت در کشور به صورت پناهنده زندگی کرده و در نتیجه تحت حمایت ایران بودند،علاوه بر این به رغم پیوند اساسی و تاریخی شکلگیری و استقلال جمهوری آذربایجان با پدیده ترکگرایی و سیاستهای منطقهای عثمانی/ترکیه که در یادداشت تیمورتاش نیز بدان اشاره شد،بروز گاه به گاه نوعی تنش میان تشکیلات رسولزاده و ترکها که از همان بدو تأسیس جمهوری آذربایجان با مداخلات فزاینده نظامیان عثمانی در امور دولت آذربایجان و حذف عملی رسولزاده از صحنه تحولات آن حدود تا پایان اقدار عثمانیها،آغاز شد20و در این دوره نیز دور جدیدی از این تنشها در حال شکلگیری بود،اتخاذ رویکرد متفاوتتری را اقتضا میکرد.
آنچه رسولزاده در یکی از نامههایش به تقیزاده از آن به عنوان طرح گاه به گاه اتهاماتی از سوی ترکها مبنی بر«انگلیسچی»و حتی«ایرانچی»بودن وی مطرح کرد21واقعیت داشت و احتمالا تلاشهای رسولزاده برای فتح باب مذاکره و ارتباط با دولت ایران نیز بیشتر از بابت همین گونه نگرانیها بود نگرانیهایی که بالاخره در اوایل دهه 1310/1930 رسولزاده را وادار به ترک ترکیه کرد.22
متأسفانه ایرانیان طبق معمول از این فرصت،نیز استفاده نکردند و امکان مذاکره با یکی از بهترین شخصیتهایی را که میتوانست نظر به اعتبار و علایق ایرانی خود،زمینه تفاهم و یا حداقل تلاش در جهت پیشرفت در ان زمینه را فراهم آورد از دست دادند.
کاوه بیات
[فروغی به ریاست وزرا،7 آبان 1308]23
سفارت کبری شاهنشاهی ایران تاریخ هفتم آبانماه 1308
مقام محترم ریاست وزراء عظام
آقای محمد امین رسولزاده که در اسلامبول نماینده فرقه مساوات آذربایجان قفقاز است و برای استقلال آن ناحیه کار میکند عریضه به آن مقام محترم عرض کرده و از بنده تقاضا نموده است تقدیم دارم و از طرف خود اظهارات او را هم تایید نمایم.بنده در این مسائل نظریاتی دارم که امیدوارم بتوانم عنقریب به عرض برسانم و لیکن فعلا مجال نیست و رسولزاده مایل است عریضهاش زودتر به مقصد برسد این است که به توسط وزارت امور خارجه از راه سفارت پاریس تقدیم میدارم.ایام شوکت مستدام
فروغی،محمد علی
[محمد امین رسولزاده به ریاست وزرا،4 آبان 1308]
آقای محترم من!
پس از انقراض دولت تزاری روس که در مثابه یک کابوس برای تمامی جهان اسلام بود، دولتی که تأسیس حکومت جمهوری آذربایجان قافقاس را که یکی از حکومات جدید الظهور ملی خطه قافقاس بود،پیش از دول دیگر دنبا بالحقوق شناخت،دولت همسایه ما ایران بود.این خود واقعهای است که یک دم فرخ و فرخنده از روزگار گذشته را به یاد هموطنان ما که اکنون پامال ضربه استیلایند و از اینرو دلهای خونبار دارند میاندازد که فراموشنشدنی است.
ملت ما که از یک اسارت صد ساله گریبان رها کرده و مدت دو سال از لذت آزادی و استقلال برخورده بود بدبختانه بار دیگر دچار صدمه استیلای روس شد.در برابر یک قوه بیگانه که با هزاران رنگ و تزویر سیاسی و به یاری یک لشگر متفوق از حیث شمار راه به درون کشور ما یافته تمامی مقدسات ما را زیر پای مالیده بود،ملت ما مقاومتهای خونریزانه کرد و مجادلههای جانفشانانه نمود.این قیام مسلح ملی ماهها بلکه سالها مداومت نمود اگرچه از طرف مستولی بیگانه به زور و جبر فرونشانده شد و لیکن کین نهفته ملی که در دلها مانند یک اخگر زیر خاکسترمیخوابید آنی فروننشست و جدالی که در مقابل قوای خارجی به طرز نهانی در غلیان بود آنی باز نایستاد و برعکس محرک فعالیت و چالاکی نسل جوان امروزی که لذت آزادی و استقلال را در یافته بود گردید.این نسل فداکار که مقابل تعقیبات شیطانی و خونین دیوهای لئیم بولشوویکی که «چکیست»شان24مینامند از فرستادن فدویان و جان نثاران،صد صد و هزار هزار،به قتلگاه بولشوویکان هراس نداشت و از نفی و تبعید جوانان و فدویان خویش به اقالیم منجمد شمالی نمیترسید تا کنون در راه غیرت و مردانگی پای فشرد و ثبات ورزید و ءدر سایه این عزم و همت یک نفحه بسیار قوی معنوی در روح و مزاج قوم دمید و بر قوه مقاومت ملت افزود.
در اثر این حادثثات عدهای از وطنخواهان آذربایجان قافقاس ترک دار و دیار گفته نمجبور به التجا به همسایهها یا به ممالک اروپا شدند.جمع مهمی نیز از اینها بالطبع پناه به کشور ایران برده خود را در زیر حمایت برادران ایرانی نیکخواه و…25شدند.
اما روح مطلب اینجا است که این رژیم شقاوت و تهدید Terror [ترور]که روسها آن را در داخل مملکت به مردم بیچاره روا میبینند قناعت با آن نکرده باز به طریق تفتین از سلب راحت پناهندگان به ممالکت همسایه باز نمیایستند.از آن جمله میخواهند قافقاسیان ملتجی به خاک ایران را و تشکیلات ایشان را در پیشگاه دولت ایران و افکار عمومی ایرانیان خطرناک و غرضآلود به قلم دهند.روسهای سفید که مانند عمال بولشویک26سرخ هرگز نمیخواهند که بلاد قافقاسیه را از دست دهند و برخی از فرقهها که آلت سیاست روسند اکنون آزادیخواهان آذربایجان قافقاس را اتهام به بدخواهی ایران میکنند و این را در روزنامهها و اوراق مطبوعه خویش انتشار میدهند.
با وجود اینکه به خوبی میدانم که رجال مدقق دولت ایران چنین نیت فاسدی را درباره مملکت خویش از یک قوم کوچک که امروز درفش جدال بر علیه دشمن قوی در شمال مانند دولت روس برافراشته است و در این جدال میتواند استناد به همسایه جنوبی خویش یعنی ایران نماید، لابد حمل بر جنون صرف خواهند کرد و وقعی بدینگونه روایات و ترهات نخواهند گذاشت،باز میخواهم با مساعدت حضرت اشرف عالی برای آنکه رفع هرگونه اشتباه گردد در اینجا توضیحاتی چند درباره پروگرام آن هیاتی که بنده عجالتا نماینده آن میباشم،بدهم. چنانکه در سطور فوق اشاره بدان کردم،امروز یگانه مقصود فرقه مساوات که قسما در داخل مملکت به پنهانی و گاهی در حین مهاجرت به طرزی آشکار فارغ از مجاهده نیست و همچنین مقصود کمیته«مرکز ملی آذربایجان تافقاس»که به واسطه اشتراک فعالانه فرقه مساوات تشکیل یافته عبارت از استرداد آزادی و استقلال دولت جمهوری آذربایجان است.این دولت جمهوری کهعبارت از قافقاس شرقی است بالطبع پارچهای از کشور قافقاس است که خود از نقطهنظر جغرافی و اقتصادی یک-27و یک وجود است.آن راههای تاریخی که اروپا و آسیا را به همدیگر اتصال میدهد و آن گذرگاههایی که استپهای روس را به بیابانهای ایران و آناطولی میچسباند در اینجا است. بادکوبه یک سر راه بزرگ ترانزیت قافقاس و باطوم یک سر دیگر آن است.ملل قافقاسیه که مشغول جدال برای استرداد آزادی خویشند،نمیتوانند آن قواعد طبیعی را که دهر برای تامین زندگانی ایشان در عین یگانگی و اتحاد آماده ساخته است،مهمل گذارند.بارها آزموده شده است که در هرموقع که اهل قافقاسیه خواستهاند جداگانه و منفردانه حرکت کنند فورا به کیفر این عمل رسیدهاند و دچار استیلای رئوس شدهاند.تأسیس یک Confederation [کنفدراسیون]در قافقاس امروز،هم تشکیلات ملی آذربایجان را،هم فرق ملی انقلابی را که مجاهده به نام حکومتهای جمهوری گورجستان و قافقاس شمالی میکنند مدنظر است.از اینجاست که برای از قوه به فعل آوردن این مقصود«کمیته استقلال قافقاس»که مرکب از مرخصهای ملل سالف الذکر است به وجود آمده است.تشکیلات ما که هدف آن تخلیص حکومت جمهوری آذربایجان از دست استیلای روس به شرط جدا نشدن از هیات متحده قافقاس است واسطههای پروپاغان از قبیل«اودلو یورت»28در اسلامبول و “Promethee” 29 در پاریس و نمایندهها در لهستان،در محافل مجلس اقوام در ممالک اوروپا و در آمریکا دارد. با وجود اینکه تشکیلات ما در ترویج مقاصد خویش مظاهرات از ممالک سالف الذکر میبیند هیچ شبهه ندارد که بیشتر امید و اعتماد آن بر یاری دول همجوار اسلامی و علی الخصوص مملکت ایران است.زیرا که صرفنظر از همهچیز دیگر ایران مملکتی است که بیشتر از ممالک دیگر با ما هم حدود بوده و اقتصادا نیز این دو مملکت به واسطه منافع حیاتی خیلی مهم مربوط یکدیگرند.دولت متحده قافقاس که روسیه را به آن طرف سلسله جبال قافقاس خواهد انداخت و در میانه ایران و روسیه یک Etat Tampon -[دولت حائل]-خواهد بود بیشبهه از حیث منافع سیاسی و عسکری مطلوب ایران است و فایده این اتحاد که حق ترانزیت مناقلات اوروپا را برای مال التجاره ایران رعایت خواهد کرد نیز محتاج به اثبات نیست.چنانکه در عهدنامه معاونت که پیش از این در میان ایران و آذربایجان منعقد گردیده بود یک حق ترانزیت برای مناقلات تجارتی به دولت ایران واگذار شده بود.
ملت ما به واسطه تجربههای سابق که اثرات تلخ آن هنوز از اذهان زائل نشده-علی رغم تلقینات مفتنانه دشمنان-بر کسانی که در پی پروگرامها و پروژههای مخیّل که فاقد از قیمت حقیقی و باعث اشکال استخلاص عمومی قافقاس و مجادله استقلال آذربایجان باشد،هستند،قطعیا اعتماد ندارد.
برعکس ملت ما با حرارت تمام طرفدار استفاده از تمام آن قوتهای حقیقی است که لزوم اتحاد را در مقابل قوه امپریالیست روس مدد کند.تشکیلات ما نیز در حرکت سیاسی خود با شعور تمام سالک این راه است که سوق طبیعی ملت در این باب آن را ارشاد میکند. در خاتمه استدعا دارم این معروضات را در نظر اعتنا داشته و برای اخذ تفصیلات و توضیحات دیگر لطف فرموده یکی از گماشتگان دولت ایران را معین فرمایند تا در یکی از شهرهای اسلامبول یا تهران با ما ملاقی گردد. باقی احترامات خالصانه خود را حضور حضرت اشرف عالی توقیرا عرض میدارم.
رئیس فرقه مساوات و کمیته مرکز ملی آذربایجان قافقاس محمد امین رسولزاده[امضا]
26اوکتبر 1929 اسلامبول
خدمت حضرت اشرف عالی آقای مهدی قلی خان هدایت رئیس الوزرای دولت علیه ایران دامه بقائه
(مجموعا چهار صحیفه است)
[یادداشت تیمورتاش درباره نامه رسولزاده]
به آقای فروغی نوشته شود.
دوست عزیزم،مراسله محمد امین رسولزاده را که آقای30خدمت حضرت اشرف آقای رئیس الوزراء نوشته بود و حضرتعالی ارسال فرموده بودند از طرف معظم الیه برای مطالعه و عرض به خاک پای مبارک ارسال شده بود و اوامر مطاعه مطابق با نظریاتی است که در موقع تشریففرمایی در تهران نیز عرض کرده بودم.
فرقه مساوات که حالیه لیدر آن محمد امین رسولزاده ابراز دوستی به ایران میکند و ما را تشویق به مخالفت با حکومت شوروی میکند و به حمایت از اعضای فرقه مزبور که در ایران هستند تحریص مینمایند مادام که در بادکوبه زمامداری میکردند بزرگترین دشمن ایران و مثل سگهای کوچک عوعوشان گوش همه را کر کرده بود.اختراع اسم آذربایجان برای بادکوبه از آثار همین رسولزاده و همراهانش است.مساواتیان آلت سیاسی هستند که ما البته با صاحبان آن سیاست دوست ولی با اصل سیاست آنها مخالف هستیم؛البته با ترکیه دوست هستیم ولی در اینکه ترکیه در قفقاز سلطه پیدا کند موافقت نداریم.ضمنا خوب میدانیم که جمهوریت بادکوبه یا ارمنستان و گرجستان که رسولزاده منادی اتحاد آنها است نمیتوانند مستقلا زندگانی بکنند و قهرا باید به طرفی جذب بشوند و در فکر رسولزاده آن طرف البته ترکیه است. به علاوه دولت شوروی با ما دوست است و نسبت به ما کار بدی نکرده است که ما با دشمنهای دولت شوروی همسدت و همآواز بشویم و برخلاف صداقت رفتار بکنیم.اعلی حضرت همایونی میفرمایند که دولت شوروی برای ایران مفید بوده است و من به هیچ وقت راضی نمیشوم که در سیاست ضد شوروی داخل بشویم،این مطلب را برخلاف وجدان میدانم.بنابر آنچه عرض شد البته حضرتعالی اعتنایی به اظهارات رسولزاده نخواهید فرمود مخصوصا که با مخالفت عقیده که در بین است بر خلاف منطق خواهد بود اگر بدون جهت سوءظن دولت شوروی را نیز به خود جلب کنیم این قبیل اوانتورهای31سیاسی را غیر لازم میداند.
یادداشتها:
(1).برای آگاهی از این موضوع بنگرید به محمد امین رسولزاده،گزارشهایی از نقلاب مشروطیت ایران،ترجمه رحیم رئیسنیا،تهران:نشر و پژوهش شیرازه،1377
(2).بنگرید به فریدون آدمیت،فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران،تهران:انتشارات پیام،1355،صص 155-280 همچنین حسینآبادیان،رسولزاده،فرقه دموکرات و تحولات معاصر ایران(تهران،موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1376)که رویکردی انتقادی نسبت به این حضور دارد.
(3).سید حسن تقیزاده،«محمد امین رسولزاده»،سخن جلد 6(1334):342- 344(به نقل از ملحقات زندگی طوفانی،در تهران:انتشارات علمی،1372،صص 465-468)
(4).تقیزاده،زندگی طوفانی،پیشین،صص 465-467
(5).همان
(6).همان،ص 467
(7).همان
(8).برای نمونه بنگرید به محمد امین رسولزاده«مختاریت آذربایجان»به نقل از رعد 29 ربیع الاول 1336 ه.ق و«ایران و ما»روزنامه ایران 5 رجب«.ق،در آذربایجان در موجخیز تاریخ،تهران:نشر و پژهش شیرازه،1379،صص 30-36 و 71-76
(9).بنگرید به کاوه بیات،طوفان بر فراز قفقاز،نگاهی به مناسبات منطقهای ایران و جمهوری آذربایجان،ارمنستان و گرجستان در دوره نخست استقلال 1921-1917،تهران:مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی،1380،ص 67
(10).در مورد این کتاب که اخیرا تحت نام جمهوری آذربایجان،چگونگی شکلگیری و وضیت کنونی آن،(ترجمه تقی سلامزاده،تهران:نشر و پژوهش شیرازه،1380)به فارسی ترجمه و منتشر شده است در سطور بعد توضیحات بیشتری خواهد آمد.
(11).زندگانی طوفانی،پیشین،ص 475
(12).همان
(13).همان
(14).سفارت کبرای دولت علیه ایران،اسلامبول،نمره 145،مورخه 7 جوزا 1302،آرشیو وزارت امور خارجه،(36/15 1320)
(15).همان
(16).در حاشیه این نامه یادداشت شده است که«در 23 اسد 1302 به دار الترجمه داده شد و کتابچه برای ترجمه به یک نفر مترجم خارجی داده شد»و در یادداشتی دیگر بر ذیل همان صفحه:«کتابچه در دوسیه 1/39 ضبط است» از سرنوشت ترجمه این کتاب در دوره مورد بحث اطلاعی در دست نیست،ولی در آرشیو دکتر محمود افشار که به لطف آقای ایرج افشار به رویت نگارنده رسید،ترجمه نیمه تمامی از کتاب مورد بحث موجود است که احتمالا حاصل همین اقدام است.
(17).افتادگی در اصل
(18).سفارت کبرای دولت علیه ایران،نمره 131،آنقره،24 اردیبهشت 1305،آرشیو وزارت امور خارجه(7/1 1305)
(19).متن کامل این یادداشت نیز در پی اصل نامه،ضمیمه شده است
(20).بیات،پیشین ص 96
(21).زندگی طوفانی،پیشین،ص 754
(22). C.W.Hostler,Turkism and the Soviets,George Allen and Unwin,London,1957,pp.215- 216
(23).این مجموعه نامهها به شماره بازیابی 9399 در آرشیو ریاست جمهوری ایران نگهداری میشود.
(24).چکیست،اشارهای است به اعضاء تشکیلات چکا سازمان امنیت شوروی در مراحل نخست تأسیس
(25).ناخوانا
(26).در اصل بولشهویک
(27).ناخوانا
(28).نشریهای به مشخصات ذیل که در فاصله سالهای 1929 تا 1931 در استانبول منتشر میشد: Odlu Yurt,Milli Azerbayjan Fikriyatini tarvic eden aylik mecmua
(29).جمعیت پرومته (Promethean League) تشکیلاتی است که در سالهای بین دو جنگ اول و دوم جهانی از سوی ملل و اقوام اتحاد شوروی تأسیس شد این تشکیلات که بیشتر از گروههای مهاجر و تبعیدی ملل و اقوام اتحاد شوروی تشکیل شده بود علاوه بر فعالیتهای علنی مانند انتشار کتب و نشریات،کارهای مخفی هم میکرد.نشریه Kurtulus (رهایی9به ترکی آذربایجانی،یکی از نشریات تحت پوشش آن بود.
ایرج افشار – محمد امین رسولزاده از مردم باکو و فرزند یکی از روحانیان آنجا بود و پس از تحصیلات قدیمی به عقاید سوسیالیستی تمایل شدید یافت و به فعالیت سیاسی پرداخت. عاقبت با استالین آشنا شد و مدتی با او همکاری میکرد (پیش از قدرت یافتن استالین). شرح مفصل و عمیقی از زندگانی او را تقیزاده نوشته است(مقالات تقیزاده،جلد چهارم ص 93-96)، و به بازآوردن از آنجا بدینجا نیازی نیست.رسولزاده قسمتی از زندگانی سیاسی خود را در ایران گذرانید و دلبستگیهایی در مملکت ما یافت.موقع استبداد صغیر بود که برای کمک به ایرانیان از باکو به رشت آمد و بعد از فتح تهران به تهران کشیده شد و به گروه دموکراتها پیوست و عضویت حزب دمکرات یافت و به مناسبت قدرت نویسندگی به مدیری روزنامهء مشهور ایران نو برگزیده شد تا اینکه در دورهء رئیس الوزرائی محمد ولی خان سپهسالار بواسطهء تقاضا و فشار سفارت روس او را از ایران اخراج کردند. (1329) پس به استانبول رفت. تقیزاده در آن ایام آنجا بود و این دو باهم مؤانس و محشور دائم بودند و در یک منزل سکنی داشتند و مدت یک سال و نیم باهم زندگی کردند.
رسولزاده بعدها با گروه ترکهای جوان همقدم شد و عاقبت به باکو رفت و از مؤسسان حکومت مساواتی آنجا شد و چون آن دستگاه بوسیلهء قدرت مرکزی شوروی و بلشویکهای قفقاز از میان رفت با مشکلات زیادی توانست خود را به اروپا برساند و بعد به ترکیه برود و بیست سال آخر عمر را در آنجا بگذراند. اما باز از فعالیت سیاسی دست نکشیده بود.وفاتش در اسفند 1333 اتفاق افتاد.
*** سابق برین یادداشت فارسی از او به تقیزاده را که بر پشت ورقهء عکسش نوشته بود در مجله چاپ کردیم (5:149) اینک سه نامهء مفصل را که از او در دست داریم به چاپ میرسانیم.هم گوشههایی از روابط آن دو انقلابی اوایل را مینمایاند و هم آگاهیهایی مفیدی از فعالیت سیاسی شخص رسولزاده را.
این سه نامه به زبان ترکی است و به لطف آقای کریم اصفهانیان توسط فاضل محترم آقای میر هدایت حصاری به فارسی درآمده است. ایشان گفتند ترکی نامهها آمیختهای است از مصطلحات قفقازیان و عثمانیان.
لازم به تذکر است که تقیزاده در همان شرححالی که از رسولزاده نوشته به نامهء مورخ 15 مارس 1917 اشارتی کرده است.
-1-
22 اکتبر 1917-باکو
دوست فراموش نشدنیام!
بامداد بود،میرزا علی محمد خان اویسی 1به اداره تشریف آوردند. احوالتان را پرسیدم. گفتند در استکهلم هستید2. آدرستان را خواستم گفتند که در برلین تشریف دارید. ایشان یکی دو روزی در اینجا هستند سپس به طهران خواهند رفت. بمحض خروج او از اداره من غرق در خاطرههای فراموشنشدنی روزهایی شدم که باهم گذرانده بودیم. ناگاه گویی خواب میبینم. پاکت آشنایی در میان چیزهای دیگر توجهم را جلب کرد. خط را شناختم.گفتم که همان است.بازش کردم،خودش بود.
دیگر اندازهء شادمانیام و احساسات صمیمانهای را که به من دست داد خودتان حدس بزنید. احوالم را پرسیده بودید. هنگام دریافت نامهء شما مشغول نوشتن جریان مبارزهای بودم که در مجلس قبل رخ داده بود. در باکو عدهای اشخاص منافق پیدا شدهاند، با عنوان «شریعتخواهی» حزب «مسلمانلیق» تأسیس کردهاند و با ما دموکراتهای ملیت پرورده به مجادله پرداختهاند. هیچ چیزی هم که نداشته باشند دل بهم زدن را دارند. رویهمرفته کارهایم زیاد خراب نیست. کار زیاد داریم و آدم کم. در اینجا فرقهء (حزب) عدم مرکزیت ترک، حزبی بنام «مساوات» تأسیس کرده3.
مقصود آن خواستار شدن تأسیس(دولت)روسیه بر مبنای فدرالیزم خواهد بود. در این روزها نخستین کنگرهء(قورولتای)حزب تشکیل خواهد شد.فرقه دموکرات ایران در اینجا شعبهای دارد که با ما مناسبات دوستانهای دارند.
اینقدر مشغولیت دارم که حتی فرصت برای نوشتن مطلبی برای روزنامه نیز ندارم.بویژه با اینکه دلم میخواهد مطلبی درباره ایران بنویسم ولی ولی وقت مساعدی پیدا نمیکنم.در این خصوص اگر شما وقت مساعدی داشته باشید (آچیق سؤز) برای هر نوع نوشتهای که دربارهء ایران باشد آمادگی دارد. آچیق سؤز سه سال است که تأسیس شده و ادامه دارد.مطبعهء مخصوصی برای خودمان داریم.نشریات «اوروج» قبل از آن متوقف شد و با ما همکاری میکند.در مقابل مضیقه گرانی به نوعی میگذرانیم.
خیلی خوشوقتم که وضعتان روبراه است. شگفتا،مگر به ایران نخواهید رفت؟ از غوغای تشکیلیون، ضد تشکیلیون حزب دموکرات نتوانستم خوب سر دربیاورم. به نظر من چنان میآید که این مبارزه بیش از آنکه بر سر شکل باشد بر سر معناست. چنین احساس میکنم که آقایان تشکیلیون اعتدالی مشرب هستند ولی ضدیون در مسلک ملی- گرایی سابق پابرجا هستند. گویا دستهء اول به انقلاب روسیه امیدهای زیادی بستهاند ودستهء دیگر در سیاست خارجی،باز هم آمر.بودن و ماندن انگلیسیها را میخواهند.
در روزهای اخیر تیگران4 در اینجا بود.بنا به گفتهء او نفاق از میان برخاسته و جریانات یکی شده است.
آیا دوستتان آقای وحید الملک نیز با شما هستند؟ اگر نزد شماست سلام مرا برسانید.به جناب آقای حسینقلی خان نواب نیز احترامات مرا ابلاغ فرمائید.همراه این نامه آدرستان را به قانطور(احتمالا کنتور)دادم و سپردم که برای شما روزنامه بفرستند. در عین حال رسالهای نیز برای شما میفرستم که خاطرات سفر من به مسکو است.
وضع قفقازیه خیلی مشوش است. اطلاعات رسیده حاکی است که قشون از میدانها بازمیگردد. معلوم نیست در مقابل این جریان (سیلاب) وضع مملکت چگونه خواهد شد.بویژه مسلمانان در اضطراب هستند.از طرفی مبارزات انتخاباتی آغاز میگردد. من نیز از جانب حزبمان در میان نامزدهای مجلس مؤسسان منظور شدهام. همراه انتخابات مجلس مؤسسان، انتخابات بلدیه، انتخابات شورای فعلهها (کارگران)، انتخابات حزب، انتخابات معدن (معادن)، و نمیدانم انتخابات چه و چه.. نیز هست.در میان اینهمه انتخابات غرق شدهایم. روسیه کاری جز انتخابات و حرفی غیراز قطعنامه ندارد.(ولی) عاقبتش خیر است.
دستتان را میفشارم،دوست من.
محمد امین
محمد علی هم سلام دارد.از اینکه نامه را بواسطهء در دسترس نبودن کاغذ مارکدار ترکی،روی کاغذ مارکدار روسی نوشتم پوزش میطلبم.یادم هست که زمانی دو نفر ترک با یکدیگر با زبان فارسی صحبت میکردند شما خوشتان نیامد و بیاناتی فرمودید. لذا من بیادم افتاد که از من نیز پسندیده نخواهد بود و پاسخ نامه را بزبان ترکی نوشتم5.
-2-
19/2/1924
دوست عزیز و محترم من
احوال شما را از آشناها در استانبول جویا شدم.از تأهل اختیار کردنتان مسبوق شدم.ضمن عرض تبریک سعادتمندی شما را خواستارم.
از شما هنگام عزیمت از مسکو به پتروگراد جدا شده بودم6.فرار کردن از آنجا ضرورت پیدا کرد.هنگامی که در برلین بودم در سایهء التفات میرزا رضا7ضمن صرف چایی در دولتسرای عالی ایشان با عدهء زیادی از دوستان قدیمی تجدید دیدار نمودم و ذکر خیری از شما کردیم.بخاطر عجلهای که در خروج از برلین پیشآمد موفق به ملاقات با خود میرزا رضا خان نشدم و از اینجا به خود وی نامه نوشتم.نوشتن نامه از اینجا به شما و ایشان لازم بود.مع الاسف در اینجا(سه!)آدرسی که شما نوشته بودید مفقود شد. اینبار با استفاده از مجموعهء(مجلهء)«ایرانشهر»آدرس شما را اقتباس و مبادرت به نوشتن نامه کردم.
در اینجا شاید به سمعتان رسیده است،دعوایی را که با روسیه داریم ادامه میدهم. نشریهء جدیدی بنام«قفقازیه»منتشر میسازم.دوره از آن را برای شما میفرستم.از کتبی که منتشر کردهام از هریک نسخهای برای شما میفرستم.امیدوارم شما نیز همراه دوره «کاوه»که در مسکو وعده کرده بودید،لطف نموده نسخههایی از آثار منتشرهء خودتان برایم ارسال فرمائید.کار من هم اینچنین شده است.میگردم و میچرخم باز به استانبول میآیم.دلم میخواست لااقل یکی،دو سالی را در اروپا بگذرانم ولی باز به زمان نامساعدی برخورد کردم.در اینجا احساس تنهایی میکنم.عائلهام در باکو است.آقای عباسقلی نیز که در مسکو دیده بودید در اینجاست.در طهران بوده،اخیرا آمده است به حضور انور شما سلام میرسانند.آقا محمد علی در طهران است.
مکتوبی از شما در روزنامهء«ایران»خواندم8.در آن در اینکه در آلمان خواهید ماند یا نه با تردید سخن بمیان آورده بودید.شگفتا،مگر قصد سفر به جایی را دارید؟ بهرحال میخواهم از چگونگی احوال شما باخبر باشم.با زندگی زناشویی جدیدتان چطورید؟
اکنون که منزلم در«چارسوقپو»است،هرروز هنگام برگشت به خانه از مقابل جامع(مسجد)عتیق علی پاشا که میگذرم،آپارتمان«فرح»را بخاطر میآورم. هنگامی که اعلانات درسی را میبینم.معلم شما در حافظهام جان میگیرد.عجبا،آیا به تهران نخواهید رفت؟مطمئنم که با سؤالهایم شما را(ناخوانا)نخواهم کرد.تأثیر مکان و زمان هر اندازه هم که باشد گمان میکنم قادر به زدودن دوستی قدیمی نخواهد بود.ضرب المثلی در آذربایجان هست که میگوید:«همهچیز تازهاش،ولی دوست کهنهاش.»البته بخاطر دوستی قدیمیمان خود را مجاز به تصدیع اوقات شریفتان دیدم.امیدوارم در ارسال پاسخ نامه که متضمن گزارش احوالتان نیز باشد،مضایقه نخواهید فرمود.
به مطبوعه اخیرتان دربارهء مسکو،بسیار علاقهمندم9
آیا از دوستمان حسینقلی خان10خبری دارید؟به تمام دوستان سلام برسانید.
باقی خلوص و احترام
محمد امین
19/2/1924
استانبول
چارسوقپو، قندیللی سوقا(ق) – نمره 5
-3-
15 مارس 1924
استانبول
دوست عزیزتر از جانم
نامهء مورخ 4 مارس شما را که مشحون از صمیمیت و سرشار از محبت و در حقیقت یکی، دو سالی در اروپا باشم، باز هم نصیبم نساخت.در اینجا زندگی به همان طرز زندگی مشترکی که در بالا و پائین آپارتمان«فرح» داشتیم، بار دیگر ضرورت پیدا کرده است. ولی از طرف دیگر از این ضروریت زیاد هم دلتنگ نیستم. زیرا بواسطهء نزدیک بودن به کشور اینجا برای ایفای وظایف من، خیلی مناسبتر است.
اکنون اجازه بدهید که به مسأله مهمی که با نزاکت و صمیمیت زیاد اشاره کرده بودید، بپردازم:
تلاشها و فعالیتهای ما در ترکیه و عدم حضور ما در(ناخوانا،شاید جای دیگر) ایجاد شبهه و گمان کرده که ما احتمالا به حساب (نفع) ترکیه فعالیت میکنیم. نمیدانید از پیدایش چنین گمانی بویژه در دوستان صمیمی نظیر شما و علی العموم در بین دوستان ایرانی ما تا چه اندازه متأسف میباشیم.
اگر مناسبات ترکیه و آذربایجان، بشکل جدی دنبال شود حزب مساوات از جانب ایرانیان بهعنوان (ترکچی) (طرفدار ترکیه) و از طرف ترکها بعنوان«انگلیسچی» و حتی «ایرانچی» متهم میگردد. این اتهام از طرفی به مفکورهء جمهوریتی بود که ما تشکیل داده بودیم و نسبت به زبان مردم استنادی ایدهآل و موافق زمان و دموکراسی داشتیم و از سوی دیگر بر اصل عدم تکیه بر افکار جهانگیرانه مجرد و غیرقابل تطبیق و تکیه بر منافع حقیقی مثبت و منفی بود. که موجب سوء تأویل و در نتیجه منجر به سوء تفاهمات میشود و ما سیاوشوار مظلوم واقع میگردیم.
همسایه بودن و همدین بودن ایران با ما و داشتن روابط اقتصادی بسیار وسیع و مشترک بودن ذوقهایمان و قرابت احساسمان نمیتواند مورد تقدیر ما قرار نگیرد. بهمان دلیل،همانطور که فرمودید، احتراز از هر نوع اظهاراتی از جانب ما که موجب خوف و اندیشه ایران باشد، ضرورت پیدا میکند 14.
در این خصوص که اتخاذ چه نوع خط حرکتی در آذربایجان قفقازیه (یا به تعبیری که شما مناسب دیدهاید «اران»)15 ضروری و اصلح میباشد با کمال خلوص نیت و اطمینان منتظر دریافت تصورات شما هستم. و از همین حالا تأیید میکنم که نظریات شما نه تنها بهیچوجه مرا ملول نخواهد ساخت بلکه برعکس بسیار مستفید و ممنون نیز خواهم شد و در مقابل صمیمیت شما بسیار مشکور خواهم بود.
باید عرض کنم که از سوء تفاهماتی که در افکار عمومی ایران پیدا شده است دائما متأثرم. جستجوی واسطههایی که بتوانند این سوء تفاهمات را بر طرف کنند از اشتغالات دائمی من است و در رأس همه قرار دارد به ارشادات صلاحیتدار آن دوست عزیز در اینباره اهمیت و قیمت زیادی قائل هستم و بیصبرانه منتظر پاسخ شما میباشم.
امتنان مرا از رفیقهء محترمه که دربارهء من بذل لطف و مرحمت فرموده بودند با خالصانهترین سلامها و احترامات به خدمتشان ابلاغ فرمائید.سلامتی و رفاه شما را صمیمانه آرزومندم.
به دوستان میرزا رضا خان،سلام برسانید.عباسقلی بیگ نیز عرض سلام دارند…
دوست قدیمی و حرمتگذار شما
محمد امین
ب.ت:
از آثاری که ارسال فرموده بودید بویژه تشکر میکنم. اگر دورهء دیگر از«کاوه» بفرستید بیشتر متشکر خواهم بود.
اشاراتی که دربارهء محرمانه بودن نامهتان فرموده بودید طبعا شامل این نامه نیز که جواب آنست خواهد بود.محمد امین
(ترجمهء میر هدایت حصاری)
یادداشتها از مدیر مجله
(1)-شاگرد نخستین دورهء مدرسهء علوم سیاسی که در آنوقت در بادکوبه و آتاشهء قونسلگری بود.علاقهای به نویسندگی سیاسی و روزنامهنگاری داشت و چند رسالهء سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ازو چاپ شده است.مجلهء«جرقه»هم توسط او در بادکوبه منتشر شد.بعدها که به تهران آمد به مدیر کلی وزارت فوائد عامه رسید.
(2)-تقیزاده برای شرکت در کنگرهء سوسیالیستها به استکهلم رفته بود به همراه وحید الملک شیبانی.
(3)-مساواتیها بعدها منشأ جریانهای مهم در قفقاز شدند و حکومت مساواتی را تشکیل دادند.
(4)-ظاهرا همان تیگران است که از اعضای فرقهء دموکرات بود و نامههایی ازو در کتاب «اوراق تازهیاب مشروطیت»چاپ کردهام.
(5)-نکتهء عجیبی است.زیرا تقیزاده همیشه از مدافعان زبان فارسی بوده است.
(6)-اشاره است به موقعی که تقیزاده برای عقد قرارداد تجارتی به مسکو رفته بود(1921).
(7)-میرزا رضا خان تربیت.
(8)-تاکنون این مکتوب را ندیدهام.
(9)-این«مطبوعه»را هم ندیدهام.
(10)-حسینقلی نواب.
(11)-به همین لفظ.
(12)-میرزا رضا خان تربیت.
(13)-سفری است که تقیزاده به درخواست فروغی وزیر خارجه کابینهء سردار سپه برای مذاکره با ماکدونالد به انگلستان رفت.
(14)-یعنی پانتورکیستها.
(15)-اشاره است به آنکه تقیزاده در قبال مساواتیها که نام آذربایجان را برای سرزمینهای شمال ارس جعل کرده بودند اصطلاح درست و قدیمی«اران»را استعمال کرده بوده است.
منبع: مجله آینده » سال چهاردهم، فروردین و اردیبهشت 1367 – شماره 1 و2
عباس جوادی – مدتی است این بیت حافظ ورد زبان و ذهنم شده که:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه،
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند.
در این دو سه هفته اخیر به چند کتاب و منابع اینترنت مراجعه کردم و از دوستان فاضلی که با حافظ، غزلیاتش، دوران و شزایط زندگی اش آشنا هستند نظر خواهی کردم که منظور از این بیت و عموما غزل معروفی که با مطلع «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند» شروع میشود چه ممکن است باشد، چونکه بدون داشتن این قبیل اطلاعات فهم و درک درست مطلب ممکن نیست. مثلا در مورد رقم «هفتاد و دو» و یا لغاتی از قبیل «ملت» و «جنگ» اطلاعات و یا شاید بهتر است بگوئیم گمانه زنی های جالبی بدست آمد. برای نمونه چند منبع میگوید این غزل گوشه ای از داستان خلقت انسان را تفسیر میکند و پایه «جنگ هفتاد و دو ملت» اشاره به این حدیث است که طبق آن پیامبر اسلام گفته است «بعد از من پیروانم به هفتاد و دو فرقه تقسیم میشوند.»
عباس جوادی – زبان ترکی آذری که ما امروزه در ایران بکار میبریم چگونه ریشه گرفت و وسعت یافت؟ مناسبات و مقام و نفوذ و گسترشش در مقابل فارسی چه بود؟ زبان های ترکی آذربایجان و ترکیه که امروزه تا حد زیادی از همدیگر متمایز شده اند در زمان صفویه چقدر بهمدیگر نزدیک و چقدر از همدیگر دور بودند؟ واژگان، املاء و تلفظ کلمات، همچنین دستور زبان از قبیل صرف افعال و جمله سازی ها چه تشابهات و یا فرق هائی داشت؟ حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند در حال اتمام تهیه و تنظیم لغتنامه ای هستند که حدودا 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده میکنند. آنچه که در زیر میخوانید تنها مقدمه این لغتنامه است که امید است بزودی به چاپ برود.در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قیزیلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و چغتائی (اوزبکی قدیم) معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.
من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند و بعضی از کاربران بجای غنای معلومات تاریخی و فرهنگی – زبانی، کوشش نکنند که از آن این یا آن نتیجه سیاسی را برای اوضاع کنونی ایران در آورند زیرا غرض از انتشار این اثر نه زمینه سازی برای سوال هائی از قبیل «زبان کی برتر و یا قدیمی تر و غنی تر است» است بلکه فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. والسلام..
ویلم فلور و حسن جوادی – صرف نظر از این که زبان ترکی در چه زمانی وارد ایران شد، در دورۀ صفویه ترکی آذری که بیشتر بنام ترکی قزلباشی نامیده می شد دارای اهمیت زیادی بود، و علاوه بر دربار بین مردم نیز بصورت وسیعی استفاده می شد. این مطلب به ندرت ذکر شده است و معمولا تاریخ نویسان ایرانی و غربی به این مساله نمی پردازند. زبان آذری ترکی معاصر در زمان صفویه اکثراً توسط ایرانیان و اروپائیان “ترکی” نامیده می شد. شعرایی که در این زمان و حتی پیش از صقویان که به این زبان شعر گفتند مانند فضولی بغدادی، از آن بعنوان “ترکی” نام بردند. بنظر میرسد که صادقی افشار (1533-1610) اولین شاعریست که اصطلاح “متکلمین قزلباشی” را بکار می برد، وباید گفت که زبان مادری او قزلباشی نبوده بلکه جغتایی بوده است، ولی در تبریز متولد شده بود. یک قرن پس از او عبدالجمیل نصیری مؤلف فرهنگ حاضر ترکی آذربایجان را “ترکی قزلباشی” می نامد. اما باید گفت که این اصطلاح زیاد بکار برده نشده است. سیاحان اروپایی بطور کلی از این زبان بعنوان “ترکی” نام بردند، به استثناء پرتقالیان که معمولا این نوع ترکی را “ترکمانی” نام داده اند.
در تمام مدت دولت صفویه ترکی آذری بصورت عمده زبان دربار بود و بعلاوه زبان محاوره قبایل قزلباش و افراد ارتش بشمار میرفت. [شاه عباس زبان اردو]. تا سال 1590 هریک از قبایل قزلباش حکومت ایالت بخصوصی را داشتند. مثلا شیراز قلمروی ایل ذوالقدر، یزد در دست ایل افشار و هرات در دست ایل شاملو بود. در نتیجه گسترش زبان ترکی تاحدی به قبایل قزلباش وابستگی داشت. بدین جهت در قرن شانزدهم ترکی آذری خارج از مناطق سنتی اقامت قبایل قزلباش نیز گسترش می یافت، ولی پس ازسال 1590 که دیگر قبایل قزلباش در نواحی بخصوصی قدرت نداشتند زبان آذری بیشتر در نواحی شمال غربی ایران متمرکز گشت. با این همه در بعضی جاهای دیگربصورت انتزاعی باقی ماند.
روند گسترش زبان آذری در ایران جریانی تحولی بود، و گاهی گسترش زیادی می یافت و گاهی فروکش می کرد. در قرن شانزدهم این زبان در ایالاتی استعمال میشد که اکنون اثری از آن در آن جا ها نیست، مثلاً در لارستان فارس پرتقالیان ایلات ترکی دیدند که “آذری زبان بودند و هم دزد و قزلباش بودند.” اکنون در آن ناحیه هنوز ایلات ترک زبان (قشقایی، بویر احمدی(؟؟) اقامت دارند ولی در خود شهر لار اکنون زبان ترکی بکار نمی رود. هرچند که در سال 1541 سفیر ونیز می نویسد که ” در لار ترکی و حرف میزنند.” بنا بگفتۀ تنریرو در سال 1523 اهالی شیراز هم فارس زبان و هم ترکمانان ترک زبان بودند. در کاشان، قم، سلطانیه، زنجان، و دهات بین زنجان و تبریز همین وضع بر قرار بود. بگفتۀ برادران کارملی در 1607 در شیروان مردم ترکی حرف می زدند.، و در همین سال اهالی شماخی هم ترک زبانان و هم ارامنه بودند. در همین منبع آمده است که “زبان شهر اردبیل عین ترکی شیروان است.” در آن وقت ارامنه زیادی که از جلفای قدیم مجبور به مهاجرت شده بودند زندگی می کردند. باز بگفتۀ برداران کارملی در سال 1607 در قزوین “زبان محاوره نه ترکی و نه فارسی بود، ولی همه ترکی می فهمیدند و اکثریت فارسی را نیز می فهمیدند” ، به گفتۀ سیاح عثمانی اولیا چلبی در سال 1655 زبان قزوینیان “کردی، یکه ترکمن، فارسی، عربی و پهلوی” بود.
جالب این که در سال 1523 اهالی تبریز بیشتر فارس زبان بودند و ترک زبان کم بود و بعلاوه تعداد ارامنه هم زیاد بود. ؟؟ خارج تبریز بسوی غرب بیشتر ساکنان ارامنه و نسطوریان بودند ، و در اطراف وان و بتلیس اکراد هم زیاد بودند . ساکنان النجه و اطراف آن ، که بگفتۀ زینو در شمال تبریز قرار داشت، مسیحیان بودند. . به گفتۀ سیاح ونیزی آلساندری در سال 1570 ” در ناحیۀ الینجه هرچند که مردم فقط ترکی، فارسی و ارمنی بکار می برند ایرانیان این نواحی را “فرنگی” می خواندند.” حدود سال 1500 ساکنان قلعۀ الاتامیدیا ، که بین خوی و مرند واقعست، ترکمان بودند، و ساکنان ایالت نخجوان مسیحیان بودند و فارس زبان کم بود. در اواسط قرن هفدهم ترکی آذری هنوز گسترش زیادی نداشت، زیرا که اولیا چلبی در سال 1652 می نویسد:” مردم این شهر [نخجوان] به زبان دهقانی حرف میزنند، ولی شعرای فاضل و ندمای ظریف به زبان پهلوی و مغولی، که زبانهای قدیمی هستند، حرف می زنند.” باز بقول چلبی در مراغه ” بیشتر مردم به زبان پهلوی گفتگو می کنند و «فصیح اللسان و بدیع البیان» هستند.” دربارۀ تبریز می گوید” مردم ترکمن و افشار و گوکدولاق لهجۀ مخصوصی دارند” و از ترکی آنان نمونه هایی بدست می دهد، اما ارباب معارف به زبان فارسی تکلم می کنند.”
به نظر میرسد که در قرن شانزدهم اهالی تبریز بیشتر مسلمان فارس زبان و مسیحیان بودند و در بعضی قسمت های آذربایجان غربی و نخجوان مسحیان هم بودند، ولی بطرف جنوب شرقی تبریز مسیحیان نبودند. در اینجا جمعیت مخلوطی بود از فارسی زبان و ترکی زبان. در 1570 بنا بگفتۀ آلساندری ” اهالی تبریز عمدة فارسی زبان، ترکمن و کولی هستند، و تعداد متنابعی مسیحیان ارامنه در آنجا زندگی می کنند، ولی خارج از تبریز هیچ گونه مسیحی پیدا نمی شود.” بنا بر گفتۀ رابرت شرلی در سال 1600 در کردستان مردم فقط به زبان کردی حرف میزدند و هیچکس فارسی، عربی و یا ترکی نمی دانست. همچنین در گیلان فقط به گیلکی حرف میزدند.
باز به نظر میرسد که در قرن هفدهمزبان ترکی از شیراز و کاشان پس روی کرده بود احتمالاً بخاطر این که قزلباشان دیگر پس از 1590 دیگر تیولی در آن نواحی نداشتند. هرچند که ترکی در قرن شانزدهم در اصفهان اهمیت زیادی نداشت ولی در قرن هفدهم به سبب بودن دربار صفوی در آنجا و نیز بخاطر مهاجرت گروهی بزرگ از ترک زبانان تبریز به محلۀ عباس آباد در اصفهان ترکی رواج زیادی یافته بود. پدر صائب تبریزی یکی از همین مهاجران بوده است، و با این که خود صائب متولد تبریز بود گاهی او را تبریزی و گاهی اصفهانی می خوانند.
چنانچه گفته شد این که زبان درباری ترکی آذری یا قزلباشی بود استفاده از این زبان را در پایتخت ها [تبریز، قزوین و اصفهان] رواج گسترده ای بخشی، و در دربار بیشتر از فارسی ترکی بکار میرفت. در 1607 برادران کارملی گزارش می دهند که “در اصفهان زبان ترکی معمولاً صحبت شده و همه آنرا می فهمند و شاه و رجال و سربازان بدان تکلم می کنند.عامۀ مردم فارسی زبانند و تمام اسناد و مراسلات بدین زبانست” شاه عباس اول گفته است: “…….” مراسم و تشریفات درباری نیز به ترکی انجام می یافت. اولئاریوس در سال 1637 می نویسد که هنگام غذا خوردن ایشیک آغاسی باشی بصدای بلند گفت:” سفره حقینه، شاه دولتینه، غازیلر الله دیلم الله الله و حضرات کلمات الله الله را تکرار کردند.” باز بگفتۀ اولئاریوس ” ایرانیان غیر از زبان خود زیان ترکی را به اولاد خود یاد می دهند مخصوصاً در ولایات شیروان، آذربایجان، عراق عجم، بغداد و ایروان، که قزلباشان بر آنها تسلط پیدا کرده اند. دربار اصفهان فارسی بندرت شنیده می شود، ولی در فارس و شیراز مردم فق فارسی حرف می زنند.” در جایی دیگر اولئاریوس می گوید:” شاعران در ایران بسیار محبوبند و بعضی از آنان در قهوه خانه ها یا در کوچه ها می ایستند و در ازاء گرفتن کمی “پول” شعری می نویسند برای هرکسی که خواست،” و برای نشان دادن این مطلب شعری از فضولی نقل می کند:
شاعر اولموش هر دره ده بیر قودوخ بیس داهی شاعیرلیغی الدن قویدوخ
وی همچنین می گوید که ایرانیان بین شعرای ترک و فارس فرقی نمی گذاشتند و با اشعار بیشتر آنان آشنا بودند ، و اسامی شعرایی را که می دهد عبارتند از “سعدی، حافظ، فردوسی، فضولی، چغانی، اهلی ، شمس، نوایی، شاهدی، فرخزاد (؟؟)، دهکی (؟؟)، نسیمی و غیره”. در زمان شاه عباس دوم برادران کارملی گزارش می دهند که “ترکی زبان دربار است و در اصفهان گسترش زیادی دارد و همچنین در شمال.” خصوصاً شاردن در این بارۀ صراحتاً می گوید که در ایران و بخصوص در بخش های شمالی آن قزلباشان بحدی زیادند و زبان آنان طوری گسترش دارد که مردم خارج ایرانیان را اشتباهاً به عنوان “قزلباش ” می خوانند. در 1660 رافائل دو مان می نویسد:”در حالی که زبان روزانه ایرانیان فارسی است ترکی زبان دربار است.” به گفتۀ کمپفر در حدود سال 1575 :” ترکی که زبان مادری صفویه می باشد زبان معمول دربار بشمار میرود، ولی عامۀ مردم فارسی زبان هستند.استعمال ترکی از دربار به راجال و اشراف گسترش یافته است و بالاخره به تمام کسانی که می خواهند از مراحم شاهانه مستفیض گردند رسیده است. بدین جهت امروزه تقریباً باعث شرمندگی است اگر شخص مهم و متشخصی ترکی نداند.” سانسون فرانسوی که بین سالهای 1684 و 1695 در ایران زندگی می کرد می نویسد که ایرانیان معمولاً پادشاه را با این الفاظ ترکی مورد خطاب قرار می دهند:” قربان اولیم، دینیم ایمانوم پادشاه، باشوا دونیم.” ترکی آذری تا آخر حکومت صفوی بصورت زبان درباری میماند، و حتی به شاه سلطان لقب “یاخشی دیر ” می دهند بخاطر این که این جمله ورد زبان او بوده و به هر ماموری که با پیشنهادی پیش وی می آمد می گفت “یاخشی دیر.” رئیس شرکت شرقی هلندی در اصفهان، که مثل ماموران پیش از خودش فقط فارسی می دانست، در 18 مارس 1722 با شاه سلطان حسین ملاقاتی داشت و نقل می کند که مترجمش ” آنچه او گفت برای ما ترجمه کرد چون تمام صحبت به ترکی بوده است.” جالب این هلندی ها با این که راوبط تنگاتنگی با رجال و درباریان صفوی داشتند هر گز اقدام به یاد گرفتن ترکی نکردند.
نه تنها فارسی زبانان ترکی یاد می گرفتند، بدیهی است که ترک زبانان نیز فارسی یاد می گرفتند زیراکه فارسی زبان ادری و ادبی بود، و البته تعداد ترک زبانانانی که بفارسی آثار ادبی و تاریخی و علمی نوشتند بیشمارند. و در عین حال کسانی از رجال و مامورین دولت بودند که در مراسلات رسمی نمی توانستند فارسی قابل قبولی بنویسند. مثلاً موسی بیک اولین سفیر ایران به هلند، که به مترجم ارمنی خود زیاد اعتماد نداشت، در حاشیه اسناد رسمی نوشته است: “بخدمت وزرا و ارکانی دولت جماعت اولنده معلوم باشه که سخن بسیار است و بنده و ایشان زبان نمی دانیم که خود گفته و جواب بگیریم و نمی دانیم که آنچه که ما گفته ایم همان را نوشته است یا هرچه که بخواهش رسیده است نوشته است”.
اکثر شاهان صفوی دو زبانه بودند و فارسی و ترکی را بخوبی حرف می زدند. جهانگرد ایتالیایی پیترو دالا واله هنگامی که بار اول بحضور شاه عباس اول میرسد شاه از درباریان با او حرف می زدند می پرسد که آیا او ترکی می داند؟ شاه می گوید :”خوش گلدین، صفا گلدین”. دلاوله می گوید:” شاه با من به ترکی صحبت کرد و من خلاصه وارشرح سفر خود را داده به سئوالات وی جواب دادم. ….وقتی که من حرفم را تمام کردم شاه به زبان فارسی و بصورتی بسیار واضح و با فصاحت مطالب را به حاضرین باز گو کرد، چنان که او عادتاً این کار را می کند.” دانستن ترکی و عربی نیز از جملۀ شرایط منشیگری شمرده میشد.میرزا نقی نصیری در “القاب و مواجب دورۀ سلاطین صفویّه “(سال 1731) دراین باره می نویسد:” صاحب این شغل می باید منشی بی عدیل و او را مهارت تمام از علم انشا و بلد زبان پادشاهان و دستورات و آداب سلاطین جهان و بهر زبانی از عربی، و فارسی و ترکی آشنا و مربوط باشد.”
علاوه بر این مشخصات عبدالجمیل نصیری در سر آغاز فرهنگ خود دانستن ترکی را نیز به وظایف منشیان اضافه می کند، و می گوید:” از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد.”
نا گفته نماند با این که بیشتر مکاتبات بفارسی بود مراسلات ترکی نیز چه بخارج و چه در داخل کشور انجام می گرفت. مثلاً در سال 1660 (1070 هجری ) محمد طاهر وحید می نویسد:” چون درویش مصطفی اراده مراجعت به وطن مالوف (الکاء روم) داشت، رقم اشرف بخط مبارک به اسم حاجی منوچهر خان بیگلر بیگی شیروان…. در سلک تحریر بل سمط اعجاز کشیدند.” و این نامه به ترکی می باشد و چنین آغاز می شود :”اخلاص طریقنده راسخ العقیده و شجاعت و مبارزات یولونده پسندیده حاجی منوچهر خان توجّه و عنایتم طرفینه بی نهایت سیزبیلوب اوزکی اکثر خاطره مده بیله سن خصوص بعضی فیضلو مجلس لرده ان شاء الله یخشی وجهله حضورمزه یتمک میسّراوله. آیینۀ ضمیری ائمّه معصومین –علیهیم السلام- مهرندن مصفّی درویش مصطفی یولداشی بیرله شیروان سمتندن اوز ولایتنه گتمک اراده سی وار مهربانلیق لازمه سن یر کتوروب روانه ایده سن.” طرخان گنجه ای می گوید: “زبان و سبک ساده و بی تکلف این امان نامه نمونه زبان احکام و فرامینی است که به ترکی در دورۀ شاه اسمعیل و شاه طهماسب صادر میشده است. این زبان حد وسطی است میان زبان گفتار و گفتگوی روزمره و زبان مطنطن و پر تکلفی که در مکاتبات و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا از دورۀ شاه عباس اول ببعد، به تقلید از منشیان عثمانی رواج داشته است.” آن گاه وی دو نامه دیگر ، یکی از شاه صفی به فردیناند ثانی امپراتور اتریش و دیگری از شاه سلطان حسین به فردریک اگوست پادشاه لهستان مثال می آورد. در منابع روسی آمده است که در زمان شاه عباس “ایلچیان بزرگ [روسی] در گفتگو با درباریان [ شاه ایران]، اعتماد الدوله و همکارانش، می خواستند که جواب شاه به زبان باشد ولی بخط تاتاری.”
ترکی آذری یا قزلباشی در آن زمان نیز دارای لهجه های مختلف بود. مثالی که دراین مورد می توان آورد حادثه ایست که در زمان شاه عباس اول اتفاق افتاده است.حاکم حسن عبداللو با چند حکّام دیگر از جنگ فرار کرده بودند وشاه دستور مجازات آنها را می دهد:
نوّاب گیتی ستان شاه عبّاس ماضی مقرّر فرمودند که همگیرا لاچک و مقنعۀ زنانه بر سر بسته مثل زنان آرایش نموده به الاغها سوار و در دور اردوی همایون بگردانند. بعد از آنکه نوبت به حاکم حسن ابدللو می رسد حاکم مزبور که همیشه تاج به سر می گذاشت، بعد از ملاحظۀ لاچک، پیش آن شخصی که مامور به این امر بوده به دو زانو نشسته، تاج را از سر برداشته، بزبان ترکی، بطریق جماعت حسن ابداللو، بلند می گوید که «فاتحه اوخویلیم! تا ایمدیه دینج تاج وهّاج، که حضرت امیر المونین علیه السلام، شاه مرداننک کسوتی [ایدی]، باشیمزده ایدی، ایندی حضرت فاطمۀ زهرا صلوت الله علیها کسوتینی با شیمزه با غلیروق.»
وجود کتابهای دستور زبان ترکی و لغات نامه های مربوط به آن که از طرف اروپائیان و ایرانیان نوشته شده اند به ما امکان می دهد که درباره لهجه های دیگر آذری نیز اطلاعاتی بدست آوریم. از این لحظ مبلغین مسیحی نیز اطلاعات جالبی بدست می دهند، زیرا که آنان اصرار داشتند کتابهای دعای خود را به ترکی و یا فارسی داشته باشند. اسقف کاتولیک اصفهان در سال 1641 فرهنگ کی بفرانسه ترتیب داد که در آن لغات فارسی و عربی هم آمده بود. یکی از مبلغین در سال 1640 سه بار در هفته کلاس دستور زبان فارسی برای فرزندان رجال ایران در اصفهان درس می داد. در سال 1684 برادر کارملی “قاموس فرانسوی- لاتین و فارسی” تالیف کرد ، و در آنجا واژه های بسیار از ترکی با معانی دقیق آنها آورده است. رافائل دومان که حدود پنجاه سال در ایران زندگی کرد و در اصفهان مدفونست، و شاها ن صفوی از او بعنوان مترجم (کلامچی) استفاده می کردند، در دهه 1670 دستور زبانی برای ترکی نوشت که نسخه ای از آن در بریتیش میوزیوم موجود است. این فرهنگ به لاتینی نوشته شده است و اول سیستم فعل و سپس تغییرات پسوندی آخر اسامی ومعانی بعضی از صفت ها را توضیح می دهد. در ضمن جدولهایی هم ترتیب داده است که بطور کلی شمائی از التصاقات آخر اسامی، افعال و دیگر اجزاء دستوری را نشان میدهد. دستور زبان ترکی دیگری م که بر اساس یادداشت های رافائل دو مان توسط سوئدی، که در سال 1679 در اصفهان بوده، نوشته شده است که نسخۀ آن اکنون در کتابخانۀ دانشگاه اوپسالا موجود است. این دستور بفرانسه نوشته شده و علاوه بر صرف افعال و مثال هایی از ضمایر ملکی و غیره حاوی فرهنگی است از ترکی آذری بفرانسه که در ضمن کلمات روزمره رایج در اصفهان آن زمان را نیز دارد.
شاعرانی که به ترکی شعر گفته اند خود مبحثی جداگانه است. از همه مشهور تر فضولی بغدادیست .از شاعرانی که منحصراً به ترکی شعر گفته اند مسیحی (ورقه و گلشاه)، قوسی تبریزی (دیوان)، ملک بیک آوجی (دیوان) و مرتضی قلی خان ظفر (دیوان) را می توان نام برد. شاعرانی مثل امانی و صادقی به ترکی و فارسی دیوان دارند، و عده ای از شاعرانی هستند که بفارسی دیوان دارند و به ترکی هم شعر گفته اند مانند صائب تبریزی (هفده غزل ترکی)، واعظ قزوینی (نه غزل ترکی) و تاثیر تبریزی (تعدادی غزل و قصیده ).
برخلاف عقیدۀ بعضی از تاریخ نویسان شاهان صفوی حامی شعرا بودند ، و بعضی از شاهان و شاهزادگان نیز خود شاعرانی دو زبانه بودند .از همه مشهور تر شاه اسمعیل موسس دودمان صفوی است که تحت نام ختایی دیوانی به ترکی دارد که بار ها چاپ شده است. ابراهیم میرزا نوۀ شاه اسماعیل (1540-1577) حامی بزرگ هنر، شعر و ادب بود و شعر به فارسی و ترکی می گفت. شاه عباس اول دستور می دهد که “مخزن” شاعر چغتائی حیدررا به فارسی ترجمه بکنند. و همچنین از صادقی افشار کتابدار دربارش می خواهد که مثنوئ مولوی را به ترکی ترجمه کند. چنانچه می دانیم ملک الشعرایی مقامی بود رسمی در دربار صفوی و ملک الشعرا در مواقع مختلف قصایدی در مدح پادشاه و یا بمناسباتی دیگر چون تحویل نوروز یا احداث عماراتی پادشاهی اشعاری می سرود که بعضی اوقات به زبان ترکی بودند.
حسن جوادی – من غلامحسین ساعدي را بار اول در تابستان 1957 در كتابفروشي تهران در بازار شيشه گر خانه تبريز ديدم. دانشجوي سال دوم دانشكده ادبيات بودم، انگليسي و فرانسه مي خواندم، و عصر ها هم براي ياد گرفتن عربي به مدرسه حاج صفرعلي در بازار تبريز ميرفتم. در آن زمان كتاب فروشي هاي تبريز ميعادگاه روشنفكران و دانشجويان بودند و هريك از آنها عده بخصوصي را جلب ميكردند، و من در همين كتابفروشي تهران با بهروز دهقاني و صمد بهرنگي آشنا شدم. بيشتر اين مغازه ها در بازار شيشه گرخانه بودند و هركدام در عرضه كردن كتاب هاي بخصوصي تخصص داشتند. كتابفرشي فردوسي كتابهاي آذربايجاني هم ميفروخت كه در زمان شاه جزوء كتب ممنوعه بودند. كتابهاي نوحه و مرثيه البته اشكالي نداشت ولي كتابهايي نظير ديوان معجز شبستری و هوپ هوپ نامه صابر و غيره را فقط به اشخاص قابل اعتماد ميفروختند. كتابفروشي تهران كه صاحبانش سه برادر بودند و يكي از آنها- حاجي بيت الله حالا در تهران كتابفروشي دارد– بفهمي نفهمي قدري از ديگران “مترقي” تر بودند و شعر نو، نقد ادبي و كتابهاي نويسندگان خيلي جديد را مي آوردند. كتابفروشي شمس از دیگر كتاب فروشي هاي مترقي آن دوران بود و به كمك غلامحسين بود كه داستان هاي صمد بهرنگي را چاپ ميكرد. حتي شنيده بودم كه گاهي غلامحسين بعضي جمله هاي صمد را عوض كرده و گویا انقلابي تر ش كرده بود. كتابفروشي صابر در يكي از گوشه هاي بازار پرپيچ و خم تبريز قرار داشت و از تركيه كتابهاي تركي و حتي كتابهاي دوره عثماني را وارد میکرد. دو كتابفروشي ديگر در خيابان هاي پهلوي و شهناز سابق بودند كه يكي كتابهاي فرانسه و ديگري انگليسي مي آوردند. در گروه ما جوانان، كه بيشتر دانشجو بوديم، انگليسي و فرانسه دان به معني واقعي وجود نداشت، فقط من چون پدرم كه قاضي دادگستري بود و فرانسه درس خوانده بود، فرانسه را نسبتاً خوب مي خواندم. غلامحسين انگليسي را نمي توانست حرف بزند ولي خوب مي خواند، و ولع عجيبي به خواندن كتاب داشت. من در آن زمان يك عتقيه فروشي را هم جنب سينما كريستال در خيابان شهناز كشف كرده بودم كه تمام كتاب هاي مدرسه ” مموريال اسکول” آمريكايي را كه سابقاٍ در تبريز بود و كسروي در آنجا درس ميداده است، خريده بود. من از اين مغازه كتابهاي جالبي مي خريدم. غلامحسين به “كشفيات” من از اين عتقيه فروشي خيلي علاقه داشت.
غلامحسين سه سال از من مسنتر بود، هر دو بچه تبريز بوديم و شاهد وقايع عمده بعد از شهريو ر 1320 ، ولي زمينه خانودگي ما قدري فرق ميكرد. غلامحسين در مصاحبه خود در تاريخ شفاهي هاروارد مي گويد: ” من در 1314 توي تبريز رو خشت افتادم. توي يك خانواده كارمند اندكي بد حال. فقير مثلاً. تحصيلاتم تبريز بود، حتي طب را در تبريز خواندم.” غلامحسين داستان ” خانه هاي شهر ري ” در تبريز و نمايشنامه “ليلاج ها ” در سخن چاپ كرده بود ، و بين ما از اهميت خاصي برخوردار بود. من پدر و مادر ساعدي را در آن سالها نمي شناختم و فقط گاه گاهي او درباره پدر بزرگ مادريش كه يك مغازه گندم فروشي داشت و از مردان صاحب اعتبار محله شان بود تعريف ميكرد. او بسياري از داستانهاي دوره مشروطه را كه بعدها بصورت” پنج نمايشنامه دوره مشروطه” در آورد از مادرش و همين پدر بزرگش شنيده بود. خانواده ما از خانواده هاي قديمي تبريز بود. متعين و نسبتاَ ثروتمند. ديدگاه هاي ما از نظر سياسي هم باهم فرق داشت، ولي اختلاف نظر ها طوري نبود كه دوستي ما را بهم بزند. غلامحسين خيلي سياسي تر و بيباك تر از من بود. ديدگاه ما نسبت به حكومت ملي پيشه وري و شكست فرقه دموكرات باهم فرق داشت. هردو بهعنوان شاگرد دبستان از آن دوره خاطراتي داشتيم، ولي خانه ما را مصادره کرده بودند و محل اقامت پيشه وري شده بود و ما به تهران فرار كرده بوديم. پيشه وري بعداً به پدر من نامه نوشت و ميخواست او را رئيس دادگستري تبريز بكند ، و لي پدرم ترسيد و به تبريز بازنگشت. بطور كلي خانواده من سياسي نبود، و پيشه وري را آلت دست روسها ميدانست. در حالي كه غلامحسين همدلي زيادي با آن حكومت داشت. من واقعاً نمي دانم جنبه قومي، كه در سالهاي اخير شدت گرفته تا چه حد مطمح نظر غلامحسين بود، ولي من به ياد ندارم كه در باره آذربايجان احساساتی افراطی داشته باشد. البته در مورد اين كه بچه هاي آذربايجاني بتوانند به آذربايجاني هم تحصيل بكنند خيلي مصّر بود. ما هر دو شديداً طرفدار مصدق بوديم و از شاه نفرت داشتيم. در عقاید غلامحسين – که شايد هم تحت تاثير جلال آل احمد بود- كودتاي 28 مرداد به جریانی ضد امپریاليستی تبديل شده بود. انعکاس همين را هم در داستان «دنديل » میتوان دید.
البته معاشرت ما در اين دوره مدت زيادي نپاييد و من اول بفرانسه و بعداٍ به انگلستان رفتم و ادامه تحصيل دادم. غلامحسين يكسال بعد از اينكه من ليسانس خود را از دانشگاه تبريز گرفتم ، از دانشكده پزشكي تبريز فارغ التحصيل شد و براي دوره سربازي و ديدن تخصص در دانشگاه تهران عازم آن شهر شد. پنج يا شش سال بعد كه من به ايران برگشته و در دانشگاه تهران درس ميدادم، يك روز همراه مرحوم صادق چوبك به كافه نادري رفته بوديم و غلامحسين آنجا بود.
مدت دوازده سالي كه من دانشگاه تهران بودم خيلي باهم نزديك شديم، و مدتي هم كه غلامحسين در موسسه امير كبير الفباي دوره اول را در مي آورد، مرتباً باهم كار ميكرديم. خانۀ خانواده غلامحسين توي يكي از خيابانهاي امير آباد بالا بود و ما هم توي خيابان كاشانك زندگي مي كرديم. اغلب شبها به خانه ما سر ميزد، و از كار هاي روزانه در كلينكي كه با برادرش اكبر در خيابان سي متري( دلگشا) داشتند حرف ميزد. آشنايي من با غلامحسين در تبريز زياد نبود، ولي احساس ميكردم كه در عرض چند سال خيلي عوض شده است. خيلي سياسي تر و در عين حال پخته تر شده بود. انقلاب روشنفكران در كوبا (1963)، شورش هاي دانشجويي اروپا (1968) در او اثر گذاشته بود. در ضمن شنيده بودم كه او با گروه بهروز دهقاني ، مناف فلكي و عليرضا نابدل آشنایی پيدا كرده است.از اين گروه من بهروز دهقاني را مي شناختم كه زير شكنجه كشته شده بود و نابدل را هم چند بار ديده بودم. ولي اصولا من و غلامحسين زياد در گير بحث هاي سياسي نمي شديم. فقط يك بار در ساواك در مورد من از غلامحسين پرسيده بودند، و او هم گفته بود:” اصولاً جوادي آدم سياسي نيست.” مامور ساواك هم گفته بود:” جون خودت، اين مقاله اي كه در الفبا نوشته براي جفت تان كافي است.” منظور مقاله اي بود كه در مورد ” طنز و داستان حيوانات” نوشته بودم و اولين مقاله شماره چهارم الفبا بود. اين همان شماره اي بود كه غلامحسين را پيش از چاپ آن دستگیر کردند و عاقبت هم بعد از چند ماه كه او از زندان آزاد شد جمله ” به همت غلامحسين ساعدي ” را از صفحه اول آن برداشتند. البته واقعاً مقاله من چيزي عليه حكومت نداشت، ولي يكي دو جاي آنرا سانسور كردند.
گفتم که، ده دوازده سالي كه من دانشگاه تهران بودم من خيلي غلامحسين را ميديدم. او دايماً مي نوشت و هميشه چند طرح داستان و يا نمايشنامه در نظر داشت كه با دوستانش مطرح مي كرد و نظر آنها را مي خواست. در به روي صحنه آوردن نمايشنامه هاي خود واقعاً جانفشاني ميكرد.
باید خاطر نشان سازم که آثار نمايشي غلامحسين اهميت و وزن خاصي به موقعيت تئاتر ايران بخشيد. اغلب نمايشنامه هاي غلامحسين در عين حال كه به مسائل ايران نظر دارند از جنبه جهاني نيز برخوردار هستند. مثلاً “آي با كلاه و آي بي كلاه ” كه سال 1968 در آمد و اجرا شد تحليلي است طنز آميز از طبع مضحک انساني و نحوه كار آن. غلامحسين جنبه مضحك و غير منطقي طبيعت بشر و رفتار انسان را در چهار چوبي بسيار واقع گرايانه ترسيم مي كند. در سطحي سمبوليك دكتر نشان دهنده طبقه مرفه الحال و با سواد ايران است كه نمي خواهد زندگي راحت و خوب خود را فداي چيزي بسازد كه به نفعش نيست. همين طور مرد روي بالكون معّرف طبقه روشنفكر است كه به علت تحصيل و تجربه اطلاع خوبي از مشكلات دارند، و از طرف ديگر شخصيت هاي ديگر چون مكانيك و مادرش و ديگران آدم هاي معمولي هستند با اعتقادات و خرافات خود. پير مرد را نيز شايد بتوان وجدان خفته توده ها ناميد كه با دادن قرص خواب خوابش مي كنند. از لحاظ سياسي مي توان گفت كه اين نمايشنامه نشان دهنده وقايع دوره مصدق و كودتاي 28 مرداد است. همين تم را مي توان در چوب به دستهاي ورزيل هم مي توان ديد، كه بنظر ميرسد از كرگدن يونسكو تاثير پذيرفته است. آل احمد ترجمه كرگدن را در 1345 در آورد و چوب بدستهاي ورزيل سال 1344 روي صحنه رفت ، ولي غلامحسين قبلاً اثر يونسكو را مي شناخت. هرچند اينجا جاي بحث نمايشنامه هاي غلامحسين نيست ، [1] ولي بد نيست از يك نمايشنامه ديگر هم مختصري صحبت بكنم ، كه در سال 1974 يكي از علل دستگيري او بود. ماه عسل نمايشنامه ايست در سنت آثاري چون كارخانه آدمك سازي كارل چاپك، عصر “ماشين چارلي چاپلين” و يا 1984 جورج اورول ، كه در آن اشخاص شخصيت خود را از دست داده و تبديل به روبات Robot مي شوند. ساعدي با هنرمندي خاصي نشان ميدهد كه چگونه مامور ساواك بنام خانم سرخپوش يك زوج جوان را در آپارتمان خود بعنوان “ميهمان” جاي داده و از آنها عيناً مثل خودش مامور ساواك مي سازد. ديالوگ اين اثر واقعاً جالب است . در وهله اول آدم فكر ميكند كه حرفهاي زيادي و مهمي زده مي شود ولي اندكي كه دقيق ميشود مي بيند كه همان حرفهاي كليشه و همان گول زدن هاي معمولي است كه هميشه تحويل داده مي شود. نبوغ ساعدي در آفريدن صحنه، ابداع موضوعات و ايجاد ديالوگ فوق العاده است. همين نكات را در اغلب آثار او مي بينيم، مثلاً اتللو در سرزمين عجايب را در نظر بگيريد كه چقدر از لحاظ ديالوگ و ساختمان نمايش و موضوع جالب و قوي است. بهر حال، بيشتر از قصه ها و داستانهاي كوتاهش، مي توان نبوغ غلامحسين را در چهل و چهار يا چهل و پنج نمايشنامه و فيلمنامه كه نوشت، مشاهده کرد. همه اين ها و همچنين آثار ديگرش نشان ميدهند كه غلامحسين در طي بيش از بيست سال مبارزه سياسي و چند بار حبس و شكنجه، وطن و آثارش را از هم جدا نكرده است. او در اين آثار، بخصوص نمايشنامه ها، طيف وسيعي از اجتماع ايران را معرفي ميكند. زندگي روستايي و شهري در اجتماع جهان سومي كه در آن زورگويي سياسي و سوء استفاده حاكم است و ارزش هاي غربي هنوز جا نيفتاده اند، به صورتي يكسان مورد توجه قرار مي گيرند. شخصيت هاي او اغلب افراد تنهايي هستند كه در سرزمين سترون اجتماع مدرن گم شده اند. بدي آنها بدي ذاتي نيست، بلكه فرآورده اجتماعي است كه در آن زندگي ميكنند.
منظور من از دادن اين ديد كلي از آثار ساعدي اينست كه بگويم ساعدي جامعه ايران را خوب ميشناخت، مسائل آن را خوب درك مي كرد و خیلی خوب آنها را تصوير ميكرد. اغلب دوستان ما و خود غلامحسين زندگي خوبي داشتيم و تاحدي از وضع ديگران و طبقات پايئن تر بي خبر بوديم ، ولي غلامحسين چنين نبود. او باهمه نشست و برخاست ميكرد و نمي توانست خودش را از گرفتاري ها و دردهاي ديگران منفّك سازد. مادرش مي گفت :” غلامحسين حقوقش را همان اوايل ماه به اين و آن ميدهد و به آخر ماه نمي رسد.” ساواك در يكي از بازپرسي ها پرسيده بود:” علتش چيست كه تو ميروي در مسگرآباد و يا دلگشا مطب باز ميكني در حاليكه مي تواني در بالاي شهر مطبي بزني و خوب هم پول در بياري؟”
***
غلامحسين حس طنز و شوخي جالبي داشت كه حتي در مشكل ترين مواقع هم فراموش نمي كرد. ضمن شرح وقايع زندان داستان هاي جالبي ميگفت. در زندان اوين پاسباني بود آذربايجاني كه نصف وقت كار ميكرد . روزي كه غلامحسين را شلاق زده بودند، براي اين كه پاهايش ورم نكند ، اين پاسبان آنها را ماساژ ميداد. ولي غلامحسين را نمي شناخت و فقط مي دانست كه دكتر است. از او مي پرسد:”تو چكار كرده اي كه اين طور زده اند؟
صمد بهرنگي و يا ساعدي را خوانده اي؟”
داستان ديگري كه نقل ميكرد اين بود كه دفعه آخر كه 11 ماه در زندان بود، بالاخره قبول مي كند كه باصطلاح “توبه” كند و به تلويزيون برود. اولاً مي گويد به اعليحضرت بفرمائيد كه ما نويسندگان اين عصر نمي توانيم كارهاي شگرف ايشان را درك كنيم، مسلم است كه نويسندگان آينده درباره اين ترقيات بزرگ قلمفرسايي خواهند كرد. ولي البته اين حرفها را قبول نمي كنند و بالاخره ويديوي از غلامحسين آنطور كه مي خواهند درست ميكنند. منتهي در ويديو خيلي اخمو بوده و البته بعد از مدتها شكنجه حال خوبي نداشته است! بعد از نشان دادن آن به شاه مي گويند:” اعليحضرت فرمودند، پدر سوخته چقدر بد قيافه است!” غلامحسين جواب ميدهد:” به اعليحضرت بفرماييد بنده همينم كه هستم من كه سوفيا لورن نيستم.!”
________________________________________
*********
من اول سال 1977 براي تدريس در دانشگاه بركلي از ايران رفتم غلامحسين شديداً مشغول فعاليت هاي ادبي و سياسي بود. در كانون نويسندگان فعال بود ، در ساختن فيلم از چند اثرش فعالانه شركت داشت و الفبا را هنوز در مي آورد. غلامحسين خيلي به اين مجله علاقمند بود. آقاي جعفري مدير امير كبير 25000 تومان بودجه در اختيار او گذاشته بود و الفبا “به همّت غلامحسين ساعدي ” در مي آمد و مي توان گفت اكثر نويسندگان و روشنفكران در آن مقاله ، داستان و نمايشنامه مي نوشتند و يا ترجمه ميكردند. دفتر آن در امير كبير پاتوق تمام روشنفكران شده بود. غلامحسين بعنوان مدير و ويراستار مجله فوق العاده بود. در انتخاب مطالب و تصحيح فورم هاي چاپي وسواس و دقت عجيبي داشت
در سالهاي آخر سلطنت شاه بود كه به توصيه حكومت كارتر مختصري فشار سانسور كم تر شده بود و در زندانها تلويزيون گذاشته بودند. ولي به غلامحسين پاسپورت نمي دادند كه بخارج سفر كند. عده اي از دوستان مقيم آمريكا دعوت نامه اي فرستاده بودند و غلامحسين هم رفته بود به اداره پاسپورت كه اجازه خروج بگيرد. افسري در اداره گذرنامه مهر ممنوع الخروجي روي گذرنامه زده بود و گفته بود : “برو ديگر خيالت راحت باشد كه از اينجا بيرون نميري.” در نيويورك عده اي از آشنايان و دوستان غلامحسين در انجمن قلم آمريكا _- از آن جمله رضا براهني ، ليو هميليان، كه دو سال در دانشگاه تهران استاد فولبرايت بود، و آرتور ميلر- نامه اي نوشتند و به زن كارتر دادند كه همراه شوهرش به ايران سفر ميكرد. قبلاٍ هم چهار ناشر آمريكايي نامه اي نوشته و به فرح پهلوي كه در دسامبر 1977 در نيويورك بود داده بودند، كه به غلامحسين اجازه مسافرت داده شود. خانم كارتر نامه را به شاه داده بود ، و بگفته غلامحسين همان افسر گذرنامه يكي دو روز بعد دم در غلامحسين آمده بود و با عذر خواهي پاسپورت و اجازه خروج را داده بود.
غلامحسين به آمريكا آمد و چند روزي كه در نيويورك بود توانست مقاله جالبي در نيويورك تايمز درباره سانسور و يا خود سانسوري در ايران چاپ كند، در مدت مسافرت چند ماهه خود به آمريكا غلامحسين توانست توجه عده اي را به مسائل ايران جلب كند ، و مقاله اي هم بقلم ريچارد لينگمن درباره او باز در نيويورك تايمز در آمد. بعلاوه غلامحسين توانست موافقت ناشر بزرگ آمريكايي رندم هاوس را براي انتشار ترجمه مجموعه اي از داستان هايش جلب كند. اين مجموعه كه خودش انتخاب كرده بود شامل داستا ن هاي ، دنديل، بازي تمام شد ، من وكچل و كيكاوس، آرامش در حضور ديگران و آشغالدوني بود، كه به ترجمه من و دو نفر از دوستان در 1981 چاپ شد.
بعداً غلامحسين به بركلي آمد و پيش خواهرش ناهيد و همسر او پرويز لشكري ماند. صادق چوبك هم نزديك شهر بركلي زندگي ميكرد و اغلب همديگر را ميديديم. بركلي يكي از مراكز دانشجويان انقلابي ايراني بود و غلامحسين اغلب با آنها جّر و بحث ميكرد. يادم مي آيد يك روز در خانه پرويز لشكري كه مشرف به خليج سانفرانسيسكو بود، يكي از دانشجويان كه خودش هم پسر ژنرالي در ايران بود، از غلامحسين انتقاد ميكرد كه چرا سر مسئله سانسور با هويدا ملاقات كرده است. غلامحسين مي گفت :” اينجا نشستن به خليج زيباي سانفرانسيسكو نگاه كردن و شراب سرخ كاليفرنيا را خوردن و انقلابي بودن آسانست. من از تو مي خواهم همراه من بيايي ايران. فقط همراه من بيايستي و من هرچه مي خواهي و بهر كس كه مي خواهي بگويم.” خلاصه غلامحسين مي گفت از دور نشستن و شعار دادن فايده اي ندارد.
حدود سه سال بعد كه مجبور شد از ايران خارج شود و بفرانسه بيايد همين موضوع هم برايش سخت ناراحت كننده بود. دايماً مي گفت: “من نمي خواستم بيايم، رفقا مجبورم كردند.” غلامحسين در پاريس احساس غربت عجيبي ميكرد، فرانسه بلد نبودن هم مزيد بر علت شده بود. دور از ايران احساس پوچي و بيهوده گي ميكرد. من غلامحسين را بعد از برگشتن از آمريكا ديگر نديدم، ولي هميشه در تماس بوديم. حالت افسردگي روحي از نوشته هايش معلومست . مي خواست كاري بكند ولي امكانات نبود. تمام فكرش در آوردن الفباي دوره جديد بود.
از عجايب روزگار فقط شش شماره از آنرا در پاريس توانست منتشر سازد درست همانطور كه شش شماره هم در تهران چاپ شده بود. مي خواست الفبا را در آمريكا هم در آورد، ولي فقط يك شماره آن در سن حوزه تجديد چاپ شد. بسياري از مقالاتي در اين دوره نوشته است وصف حال خود اوست. از همه گوياتر “دگرديسي و رهايي آواره ها “ا ست كه تفاوت آنها را با كساني كه بميل خود مهاجرت كرده اند مطرح ميسازد. “… كنده شدن از خانه و كاشانه و رسيدن به پناهگاهي كه خود انتخاب نكرده آواره را گرفتار سرگيجه مي كند. خاطره گويي ، روده درازيهاي بيهوده، خيره شدن از پنجره به كوچه هاي نا آشنا، خوردن و بلعيدن، اضطراب و نوشيدن . ترس و هراس….. بله آواره تا مدتها دست راست و چپ خويش را نمي شناسد، چرا كه جا نيفتاده، به خود نيامده، برهوت برزخ، سرايي نيست كه طول و عرضش را بشود سنجيد…. دنياي آوارگي را مرزي نيست و پاياني نيست، مرگ در دنياي آوارگي مرگ در برزخ است.” عليرغم فضاي ملالت بار غربت و آوارگي ، غلامحسين به نوشتن پناه مي برد ولي آن هم دردي را دوا نمي كرد. ميگفت ميروم مترو مي نشينم و گريه مي كنم. در سالهاي آخر نمي توانست به دوستان تلفن بكند، ما باو تلفن ميكرديم. هربار كه تلفن ميكردم مي گفت كه روحم تازه ميشود. شديداً مريض بود و مي دانست كه خواهد مرد ولي اهميتي نمي داد. شايد از همه چيز بهتر وضع روحي او را ، پيش از مرگش در دوم آذر 1364 ، اين دو بيت رودكي وصف كند كه در كنار عكسي كه براي پشت جلد ترجمه داستانهايش برايم فرستده بود:
عباس جوادی – مقاله «زبان آذربایجان» منتشره در«یادداشت هایی دربارهی تاريخ و فرهنگ ايران زمین» جالب و خواندنی است. میگوید: «در سنگنبشتهی داریوش بزرگ دربارهی سرزمینهای زیر فرمانش، نام «پرثوه» (Parthava) آمده که امروزه به صورت «پارت» (Parthia) گفته میشود. پرثوه به پرثو (Parthav) ساده شد و بعد پرثو با تبدیل «ر» به «ل» و «ث» به «هـ» به شکل «پلهو» (Palhav) درآمد. پلهو نیز برای سادگی بیان، به پهلو (Pahlav) تبدیل شد. به نوشتهی ابنمقفع منطقهی شمال ایران به ویژه ری و اصفهان و همدان و نهاوند و غرب ایران را پهلو میگفتند. شکل عربی شدهی پَهلَو «فَیله» است که «لرهای فِیلی» نام خود را از همین نام گرفتهاند. پهلوی و پهلوان صفت نسبی پهلو است. گویش این ناحیه را نیز «پهلوی» میگفتند. از این رو ترانههای سروده شده به این زبان را «فهلویات» مینامند. زبان ماد و آذربایجان نیز گونهای از زبان پهلوی بود. مشهورترین فهلویات سرودههای بابا طاهر همدانی است که خود به این زبان سخن میگفت. قطران تبریزی، شاعر ایرانی سدهی پنجم هجری، در یکی از غزلهای خود به این موضوع اشاره کرده است:
بلبل به سان مطرب بیدل فراز گل ——— گه پارسی نوازد و گاهی زند دری»
در مقاله، مطالب و مثال های جالب دیگری نیز از شعرای آذربایجان داده شده.
بنظرم این، مقاله جالبی است و درواقع تکرار مطالبی است که بار ها نوشته شده. اگرچه تکرار، مخصوصا برای جوانتر ها و کسانی که کمتر معلومات دارند و حتی برای آدمان مطلع همیشه خوب است.اما هنگام مطالعه تاریخ و مسئله هائی که به نوعی به امروز برمیگردند، باید دقت کرد که از این بحث ها نباید نتیجه های سیاسی و قومی برای امروز گرفت و مثلا تصور نمود که چون زبان آذربایجان هزار سال پیش فلان بوده حالا هم مردم آذربایجان باید زبانشان را بیرون بیاندازند و فارسی را به عنوان زبان مادری قبول کنند. این، چیزی است که پان ایرانیست های ما مرتب تکرار میکنند، اما ، نه مضمون تاریخی این مقالات، بلکه نتیجه گیری های سیاسی آن مسخره است و عملی هم نیست. مردم ایالات متحده آمریکا 500 سال بیش نیست که انگلیسی حرف میزنند. همینطور زبان برزیل و آرژانتین و کانادا هم 500 سال پیش پرتقالی، اسپانیولی و فرانسه نبود. زبان مصر و یا سوریه و عراق هم قبل از اسلام عربی نبود. در ترکیه امروز هم هزار سال پیش ترکی صحبت نمیکردند.، خوب، که چی؟ حالا برگردند و زبانهای 500 و یا هزار سال خود را را زبان مادری شان بکنند؟
این هم نادرست و در عین حال خنده دار است که صرفا بخاطر «حفظ و دفاع از زبان کنونی مادری» واقعیت تاریخی را تحریف و یا انکار کرد و یا مثلا مدعی شد که ترکی 5000 سال است که در این منطقه رایج است!!! پان ترکیست های ما هم به نوبه خود منکر تاریخ میشوند و مثلا دانشمند آذربایجانی احمد کسروی را تلعین میکنند که این مسائل تاریحی را مطرح کرده.
همه اینها از روی احساسات است و نه منطق و انصاف. باید هم تاریخ گذسته و هم واقعیت امروز را طوری که هست قبول کرد. تاریخ دانستن خوب است اما از آن نباید برای تبرئه و یا محکومیت ایدئولوژی های امروزی سوء استفاده کرد.
عباس جوادی – وقتی من مدرسه میرفتم، مرحوم پدرم به من درس عربی و ادبیات و فلسفه میداد. از حافظ و سعدی و فردوسی و یا معجز و صابر میخواند و میگفت که کدام شعر و یا حکایت را چطور باید تفسیر کرد و یا ریشه کدام کلمه چیست و یا کلمات «کتیبه» و «کاتب» چه مناسبت دستوری با همدیگر دارند. بعد از اینهمه سال بعضا یاد آن اشعار و مباحث می افتم. مثلا یادم هست که برایم مرتب قصیده معروف خاقانی شیروانی (و یا شروانی) به نام«ایوان مدائن» را میخواند و میخواست من آن را از بر کنم. شعر را می شناسید؟
از قصیدهٔ ایوان مدائن (خاقانی شیروانی)
هان ای دل عبرتبین ازدیده نظر کن هان * ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن * وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجله خون گوئی * کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله چون کف بدهان آرد * گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله * خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجله گری نونو وزدیده زکاتش ده گر چه لب دریا هست از دجله زکاة استان
گر دجله در آموزد باد لب و سوز دل نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان
تا سلسله ایوان بگسست مدائن را * در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گهگه به زبان اشک آواز ده ایوان را * تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانه هر قصری پندی دهدت نونو * پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون * گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق ماییم به درد س* از دیده گلابی کن درد سرما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی * جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما * بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلکوش را * حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان
حسرت «گذشته ای پرافتخار» چیز جدیدی برای ادبیات ایران و ادبیات ملل دیگر نیست. اما هر چه سنّم بالاتر رفت شک من بیشتر شد. واقعا طوری که در این شعر گفته میشود: «ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما»، ما ایرانیان آیا واقعا روزی، روزگاری «بارگهِ داد» و عدالت و انصاف بودیم؟ و یا حتی دیگران چنین بودند؟ کِی «بارگهِ داد» بودیم ما؟ زمان هخامنشیان و ساسانیان که نبودیم. دوره خلافت اسلامی و چند صد سال نظام ملوک الطوایفی که نبودیم. بعد از آن در زمان سلجوقیان و صفویان و قاجار بودیم؟ دوره پهلوی «بارگهِ داد» بود و یا زمان جمهوری اسلامی؟
در باکو سروصدا بلند شده است. بعضی ها میگویند باید در الفبا تغییراتی شود. بعضی ها موافق و بعضی ها مخالفند. بعضی ها هم تغییرات «جزئی» میخواهند مانند تغییر آن حرف عجیب
ə
یعنی اَ مثلا در «گمی» (کشتی). در زمان شوروی (سال های 1920) یک بار الفبا را از فارسی – عربی خودمان به لاتین تبدیل کردند، البته بعضی حرفها ها مانند همین
ə
و یکی دو حرف عجیب وغریب دیگر به آن اضافه کرده بودند. در سال های 1930 آن را هم عوض کردند و جایش روسی (سیریلیک) گذاشتند. در دوره گورباچوف که آزادی ها بیشتر شده بود خیلی ها به اینهمه تغییر الفبا اعتراض میکردند که دور شدن ازالفبای پدری «دده بابا» یعنی همین فارسی – عربی ادامه قطع رابطه فرهنگی و نوشتاری با آذربایجانیهای ایران و اصولا سنت ادبی و تاریخی گذشته است.’دیگران بخصوص تحت تاثیر ترکیه و پیشرفت های این کشور، نزدیکی آن به آذربایجان و از طرف دیگر اروپا، الفبای لاتین ترکی را میخواستند. البته اکثر بحث بیشتر سیاسی و عملی بود تا علمی و با ملاحظات تاریخی و فرهنگی. بعد از سقوط شوروی الفبای لاتین ترکی با علاوه کردن اَ یعنی همان
ə
و «خ» یعنی
x
قبول شد که هنوز هم در جمهوری آذربایجان معتبر است. حالا بعد از بیست سال بعضی ها میگویند باید در این الفبای لاتین بعضی تغییرات داد. این بحث جدید را فخرالدین فیصللی از آکادمی علوم آذربایجان شروع کرد که گفت این حرف های
“Ə”, “ç”, “ş”, “ğ”, “q”
«ساختگی» است و باید اینها را از الفبا بیرون ریخت و بجایشان ترکیبات دیگر حرف های لاتین را گذاشت مانند «آ» با دو نقطه بالایش برای «اَ» و یا
sh, ch, gh
برای «ش»، «چ» و «غ» و غیره:
ظاهرا دلیل اصلی طرفداران تغییر آن است که معمولا کامپیوتر ها و تلفن ها و غیره یعنی تکنولوژی مدرن این حرف ها را نمیتوانند بخوانند. بعضی ها میگویند آن حرف کجکی «اَ» در الفبای لاتین سال های 1920 هم بود . بعضی ها هم میگویند پیشنهاد تغییر الفبا «مسخره» است:
محمود کریموف رئیس آکادمی علوم جمهوری آذربایجان اما گفته موسسه آنها «پیشنهادی» در مورد بررسی این موضوع نگرفته اما بنظر او تغییرات کلی در الفبا لازم نیست «اگر چه تغییر حرف اَ» فکر بدی نیست:
بعضی از شرکت کنندگان بحث گفته اند که الفبای لاتین فعلی در واقع «الفبای واقعی و مختص آذربایجان نیست» اما بیشتر بخاطر آن قبول شده و باید در مجموع حفظ شود که «الفبای مشترک مردم ترک زبان» است. کسی در این میان بازگشت به الفبای فارسی – عربی را مطرح نمیکند. البته الفبای رایج بیشتر (نه همه) مردم ترک زبان دنیا لاتین است. بخصوص ترکیه با بیش از 70 میلیون جمعت خود از این الفبا استفاده میکند (اگر چه حرف «اَ» ندارد و از «خ» هم استفاده نمیکند.) اما مثلا در الفبا های لاتین اوزبکی و یا ترکمنی که آنها هم بعد از فروپاشی شوروی مورد استفاده قرار گرفتند در کنار حروف رایج لاتینی حرف های مخصوص این زبانها هم وجود دارد.
م. ت. – خواهش میکنم یک آدم واقعا مطلع از دوستان کرد و یا آذربایجانی که طرفدار فدرالیسم و یا اگر با تعبیر خودمانی بگوئیم خودمحتاری است به این جواب بدهد. آقای آهنگری از حزب دمکرات کردستان ایران میگوید حزب ایشان تجزیه طلب نیست بلکه طرفدار حفظ تمامیت ارضی ایران است. خوب، خبلی خوب، اما در واقع این تعریف «فدرالیسم» و یا خودمختاری را هم اضافه میکند که باید «اداره کردستان به دست کردها ومشارکت کردها در اداره ایران» باشد. مییدانید این یعنی چه؟
در همین سایت شما یک جائی نوشته بودید که در عراق امروز حکومت اقلیم کردستان «فدرالیسم» را چطور کاملا به نفع خود ش تعریف و اجرا میکند. بنده آنجا رفته و دیده ام. پرچمشان از عراق جداست. ارتش مستقل خودشان را دارند. پلیس شان جداست. زبان مدرسه ها صرفا کردی است و عربی فقط در چند مدرسه مخصوص اقلیت ها و مهاجران تدریس میشود. برای خودشان و با وجود اعتراض حکومت مرکزی بغداد با شرکت های خارجی مذاکره میکنند و قرار داد می بندند. در مرز ها کنترل دست کرد هاست. گمرک را هم خودشان میگیرند. اما رئیس جمهور عراق و کلی از رهبران دولتی عراق کرد است. 17 درصد درآمد کل عراق را هم میگیرند. یعنی کرد ها حداکثر حق و سهم و اختیارات را در حکومت عراق دارند اما در قبال عراق و حکومت ملی و مرکزی آن هیچ مسئولیتی را قبول نمیکنند. فقط پول ملی ندارند. معاملات هم که به هر حال با دلاراست. چیزی نمیدهند اما همه چیز میگیرند و بیشتر هم میخواهند. «فدرالیسم» که میگوئید همین است؟ اینکه از مستقل شدن هم بهتر است!
یکی از فامیل های ما که از نزدیکان مرحوم شاپور بختیار بود تعریف میکرد زمان نخست وزیری مرحوم بختیار مرحوم دکتر قاسملو برای مذاکره می آید تا توضیح دهد که منظور حزب دمکرات از «آزادی برای ایران و خودمختاری برای کردستان» چیست. کلی هم تعریف میکند و لیست میدهد که به عنوان «خود مختاری» چی و چی و چی میخواهند و در مقابل طرفدار آزادی و تمامیت ارضی ایران هستند. آقای دکتربختیار هم آخر صحبت برگشته و به شوخی به مرحوم قاسملو میگوید: «آقای دکتر قاسملو، با این چیز هائی که شما به عنوان خود مختاری برای کردستان ایران میخواهید بیائید عوض کنیم و بگوئیم آزادی برای کردستان و خود مختاری برای ایران»!
عباس جوادی – حالا که مسئله کردستان اینقدر داغ شده، دقت خیلی ها به «مسئله قومی» و یا اتنیکی در ایران هم افزایش یافته است. آنروز دوستی میگفت فرق بزرگ تجزیه طلبان کرد با تجزیه طلبان آذری در آنست که آذری ها دست به خشونت و اسلحه نمیبرند. البته بسختی میتوان «سیب را با پرتغال مقایسه کرد» و در اینجا باید بین گروه های کُرد هم فرق گذاشت اما این تشخیص بنظرم در کلیت خود درست و بسیار مهم است.
اگر موضوع فقط بر سر این باشد که کسی و یا گروهی بهر دلیلی صلاح شهر و منطقه «قومی» خود را در جدائی و استقلال از کشور متبوع خود و یا پیوستن به کشور دیگری میداند، حق دارد نظرش را بدهد و ترویج و تبلیغ کند و برای آن نظر طرفدار جمع کند. دلبستگان ناسیونالیسم افراطی و مطلق به معنای نفی حقوق اقوام و اقلیت ها،چه در حکومت ها و چه در خارج ار آن، بمحض شنیدن بوی تجزیه طلبی کنترل خود را از دست میدهند و خواهان قطع حق فکر و سخن تجزیه طلبان و حتی سرکوب و انهدام فیزیکی آنان میشوند.این هم، بغیر از نادرست و تفرقه افکن و خشونت برانگیز بودنش، باعث جری شدن و رادیکال تر گشتن طرف مقابل و عمیق تر شدن شکاف های اجتماعی میشود.
بنظر من اندیشه تجزیه طلبی مشمول آزادی عقیده است، درست مانند طرفداری از وحدت ملی، و یا آزادی انتخاب دین، گروه سیاسی، و ایدئولوژی و نگرش فلسفی و اجتماعی، بشرط آنکه فرد و یا گروه مزبور بطور قطع از تبلیغ، ترویج و اجرای هرگونه خشونت، اقدام قهری و تروریستی وهمچنین تحریک و ایجاد نفرت، تحقیر و خصومت نسبت به کشور وملت متبوع خود و اقوام و اقلیت های دیگر پرهیز کند.
خلاصه مطلب این سوال است که آیا تجزیه طلبان ما میتوانند مانند مثلا تجزیه طلبان اسکاتلند صلحجوو دمکرات باشند و به تکالیف اجتماعی خود و حقوق دیگران هم همانقدر احترام بگذارند که به ارزش های قومی و ملی خود احترام میگذارند؟ سال گذشته «حزب ملی اسکاتلند» که خواهان استقلال اسکاتلند است در انتخابات اسکاتلند از ۱۲۹ کرسی پارلمان محلی این منطقه بریتانیا ۶۷ کرسی را از آن خود کرد. نه کسی اسلحه به کسی کشید، نه اهالی دهکده های اسکاتلندی و انگلیسی بجان هم افتادند، نه در تعهدات و وظایف اسکاتلند نسبت به بریتانیا تغییراتی رخ داد و نه ادبیات فحش و تحقیر بین لندن و ادینبورگ بکار افتاد. در چند سال آینده حزب ملی اسکاتلند میخواهد مردم در رفراندومی آزاد و دمکراتیک معین کنند که اسکاتلند با «تغییر صلاحیت ها» در ترکیب بریتانیا بماند و یا «مستقل» شود. درست برعکس تجربه خونین ایرلند شمالی که آن هم بعد از سالیان دراز خونریزی و خشونت، به راه حل مسلمت آمیزی در چارچوب بریتانیا رسید.
حرف آن دوست من درست است که تجزیه طلبان آذری مثلا مانند پژاک دست به اسلحه نمیبرند – و این خوبست. با این وجود بعضی تجزیه طلبان در مقابل آنچه که حق کشی 90 ساله نسبت به حقوق آذربایجانی ها ، یا کردها و یا اعراب و غیره نامیده میشود، نسبت به هر چه ایران و ایرانی و فارس و فارسی است، با لحن نفرت و خشونت صحبت میکنند. و این، این کلاف را سردرگم تر و راه حل را برای همه طرف های درگیر و ذینفع مشکل تر میکند.
چیزدیگری که غالبا همه ما فراموش میکنیم اینست که این عده اغلب خواست شخصی و یا گروهی خود را مانند خواست های «قومی» و «ملی» همه و یا اکثریت آذربایجانیها، کرد ها و یا اعراب و بلوچ ها قلمداد میکنند. اما آنها و شما، همه ما از کجا میدانیم که نظر واقعی اکثریت مردم چیست؟ حتی در اسکاتلند، حزب استقلال طلب ملی با وجود پیروزی بزرگ انتخاباتی هنوز میخواهد چند سال به مردم فرصت دهد تا نظر خود را معین کنند و در یک رفراندم آزاد تصمیم گیری شود. در ایران ما حتی یک انتخابات پارلمانی سرتاسری، با آن قانون اساسی و محدودیت ها و فیلتر های شورای نگهبان و سپاه و بسیج و قوه قضائیه و منع احزاب و مطبوعات، چیزی جز مضحکه دلخراش آزادی نیست.
در ایران مشکل ما فقط در آن نیست که بعضی ها مثلا حق زبان و فرهنگ اقوام را نا دیده میگیرند و یا بعضی های دیگر دست به اسلحه میبرند و بعضی دیگر نظر خود را بجای نظر اکثریت جا میزنند. بنظر میرسد مشکل اصلی احتمالا در حکومت است که در مورد آزادی عقیده و بیان و آزادی تغییر حکومت و قانون از طریق خواست و رای مردم، چه آذری و کرد و چه فارس و بلوچ، به هیچ صراطی مستقیم نمیشود. در این شرایط نه فقط حقوق اقوام و اقلیت ها، که حقوق همه ملت پایمال میشود و این هم به تجزیه طلبان فرصتی طلائی میدهد تا «مبارزه» مسلحانه و تروریستی و یا تبلیغات دشمنی انگیز خود را محق و یا حد اقل «قابل فهم» جلوه دهند و هم به حکومتداران امکان میدهد تا همچنان حقوق اولیه گروه های قومی، زبانی و مذهبی را انکار کنند.
نقشه منطقه کردستان در امپراتوری عثمانی مربوط به سال ۱۸۹۳ میلادی
بیماری جدی رئیس جمهوری عراق، جلال طالبانی، که خود رهبر یکی از دو گروه بزرگ کردستان عراق است، احتمال شدت گرفتن رقابت بین گروه «اتحادیه میهنی» آقای طالبانی و گروه بزرگتر کردستان عراق، «حزب دمکرات کردستان» به رهبری مسعود بارزانی را بیشتر کرده است. اما کاش این تمام مسئله بود. تشدید اختلافات عمیق بین حکومت مرکزی عراق برهبری نوری المالکی از سوئی و کُرد ها و اعراب سنى از سوی دیگر، جنگ داخلی در سوریه و ناروشنی روشی که کُرد های سوریه در پیش خواهند گرفت و همچنین افزایش فعالیت های «حزب کارگران کردستان» ترکیه نشان میدهد که تمام منطقه بسوی یک بحران جدی بین و در داخل همه این کشور ها در باره موضوع حاکمیت ملی، مرزها، تقسیم قدرت سیاسی در حرکت است که در آن «مسئله کُرد ها» نقش کلیدی بازی خواهد کرد.
زیاد خوشحال نشوید که این موضوع ها به ما ایرانیان ربطی ندارد. یک حلقه مهم این «مسئله کُرد ها» هم ایران و کُرد های ایران است. مشکل اساسی در اینست: استقلال طلبی چهار منطقه کُرد نشین عراق، ترکیه، سوریه و ایران، جدائی آنها از کشور های متبوع خود و اتحادشان در یک «کردستان بزرگ» میتواند ثبات و مرزهای موجود تمام منطقه را بهم بزند و این کشور ها را وارد یک مرحله خونین و مخّرب جنگ های داخلی، قومی و منطقه ای کند. اخیرا حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله در پی بحث هائی که پس از انتشار توافقنامه این دو حزب در گرفت توضیحی رسمی منتشر کرده و گفته اند که منظور آنها نه جدائی از ایران بلکه «تامین حقوق ملت کُرد در ایرانی فدرال و دمکراتیک» است.
حالا که این دو حزب این را میگویند، حتما همین طور است. ولی شما خودتان کلاهتان را قاضی کنید و از خودتان چند سؤال کنید: مثلا از خودتان بپرسید که منظور این دو حزب از«ملت کُرد» که در توافقنامه میگویند چیست؟ چیزی جز مجموعه کُرد های همه کشور های منطقه یعنی عراق و ترکیه و ایران و سوریه است؟ در آن صورت اگر دو رهبر مهم این ملت واحد کُرد یعنی آقای بارزانی با آن قدرت و دم و دستگاهش و یا آقای اوجالان با آن همه پیشمرگه اش کردستان ایران را هم به سمت و سوئی هدایت کنند که این ملت واحد صاحب دولت واحدی هم بشود، این دو حزب ما چه خواهند کرد؟ دوم: بپرسید منظورشان از «کردستان» چیست؟ آیا چیزی جز مجموعه واحدی از کردستان چهار کشور نامبرده است یا اینکه فقط کردستان ایران را در نظر دارند؟ در آن صورت چرا کردستان ایران «کردستان شرقی»، کردستان ترکیه «کردستان شمالی»، کردستان عراق «کردستان جنوبی» و منطقه کُرد نشین سوریه «کردستان غربی» خوانده میشود؟
سوم: بپرسید دقیقا منظورشان از «فدرالیسم» که برای ایران میخواهند چیست؟ همان است که آقایان بارزانی و طالبانی در کردستان عراق بدست آورده اند طوریکه کردستان عراق تقریبا فرقی با کشوری مستقل ندارد که صاحب ارتش، زبان رسمی، پرچم و گمرک خودش است و از بغداد فقط طلب دارد بدون آنکه نسبت به عراق مسئولیتی هم داشته باشد؟ بنده که اینها را عرض میکنم در واقع مخلص روحیه قوی کردستان دوستی ئی هستم که تقریبا در همه دوستان کُرد (چه کُردهای عراق و ترکیه و چه هموطنان کُرد خودمان) دیده ام. دوم اینکه این دوستان، حداقل آنها که من میدانم و میشناسم، مثل بعضی ها اهل توهین و بد و بیراه نسبت به کشور و ملت متبوع خود نیستند. اکثرا بدون سر و صدا دلبسته یک کردستان واحد هستند. یعنی اصلا کردستان را با وجود مرز ها جدا از همدیگر حس نمیکنند. فکر میکنم آنها اگر هم مستقیما و فورا بزبان نیاورند اما بسیاری از آنها در آرزوی چنین کشور واحد کردستان هستند. این هم چه عیبی دارد؟ مگر آمال و آرزوی همه ما خوشبختی و رفاه و پیشرفت همه نیست؟ و مگر قرار نیست هر فرد و ملتی آزادانه شکل زندگی اش را خود معین
کند؟ اگر کُرد ها در همچو کشورمتحدی خوشبخت خواهند شد، چه چیزی بهتر از اینست؟
تجزیه کشور های موجود وجدائی کُرد ها و یا دیگران برای تاسیس کشور های نوین چه مانعی دارد؟ ولیکن حالا که این موضوع مسئله داخلی فقط یک کشور نیست و آثار این تغییرات تمام منطقه و اقوام و ملل خاورمیانه اعم از کُرد و عرب و ترک و ایرانی و غیره را تحت تاثیر قرار خواهد داد، باید همگی بپرسیم که این تاثیرات محتمل کدامند؟ هرکس حق دارد تصویری صلح آمیز و سرشار از آزادی و خوشبختی و پیشرفت از این خاورمیانه جدید با 72 ملت و كشور ریز و درشت جدید و تک قومی را برای ما ترسیم کند. بنده شخصا از آزادی و خوشبختی و پیشرفتش مطمئن نیستم، اما با این تحولاتی که چندین سال است مشاهده میکنم، قویا حدس میزنم که اوضاع منطقه مجموعا به سوی آن 72 کشور جدید حرکت میکند، 72 کشوری که تا کار تاسیس و تثبیت آنها تمام شود صد سال خون جاری خواهد شد و خرابی به بار خواهد آمد و این، نه به خیر تک تک این ملت ها و اقوام (از جمله هموطنان کُرد ما) و نه بنفع کلیت این کشور ها و منطقه است. کافی است به نقشه کردستان در بسیاری از سایت های کُردی و از جمله همین سایتی که توافقنامه دو حزب را چاپ کرده نگاه کنید که از حالا، یعنی هنوز خبری نشده، نصف استان آذربایجان غربی را جزو کردستان ایران به حساب میاورند.
بنابراین سؤال چهارم هم میتواند این باشد که منظور از «کردستان ایران» دقیقا کجا هاست؟ دوستی از ارومیه راست میگفت: اگر 30-40 سال پیش کشور های منطقه راه آزادی، عدالت و همکاری را در پیش میگرفتند، امروز خاورمیانه میتوانست یک منطقه پیشرفته و آزادی باشد که همه کشور های آن با همدیگر روابط واقعا خوب و پرفایده انسانی، تجاری، اقتصادی، سیاسی، علمی واجتماعی دارند: منطقه ای تا حد امکان شبیه اروپا که در آن نیازی به زورگوئی و قاچاق و خصومت قومی و ملی و تجزیه و جنگ داخلی نباشد.
————————————
در ضمن بخوانید: بی بی سی: آینده کردستان عراق: استقلال یا فدرالیزم (تحلیلی است جالب که موضوع استقلال کردستان را فقط در چهارچوب عراق مطرح میکند نه با در نظر گرفتن احتمال تجزیه همه منطقه های چهارگانه و وحدت آنها در یک کردستان متحد)
بعد از انتشار توافقنامه حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله کردستان ایران موج انتقاد ها از سوئی و دفاعیه ها از سوی دیگر شروع شد که هنوز هم ادامه دارد. مخالفان میگویند طوری که این توافقنامه از «جنبش رهائی بخش ملت کرد» سخن میگوید و مسئله کردستان را بدون پرداختن به موضوعات ایران بررسی میکند عملا زمینه ای برای جدائی و تجزیه ایران بوجود میاورد. موافقان این توافقنامه این ادعا را تکذیب میکنند و میگویند تاکید بیش از حد بر تمامیت ارضی ایران بدون قبول «حق تعیین سرنوشت» اقوام ایران چیزی جز انکار و زیر پا گذاشتن حقوق اقوام و نادیده گرفتن دمکراسی نیست.
ابتدا ببینیم خود توافقنامه چه میگوید:
از متن:
جنبش رهاییبخش ملت کرد در کردستان ایران، سالهای متمادی از مراحل متفاوت
مبارزهی پرفراز و نشیب خود را طی نموده است. مقاومت ملی و فداکاری و به
شهادت رسیدن هزاران فرزند فداکار در راه اثبات هویت و حقوق سیاسی ملت کرد
که در رأس همهی آنها حق تعیین سرنوشت قرار دارد، واقعیتی انکارناپذیر است.
برای مبارزهی ملت کرد در عصر حاضر و در این وضعیت، هم تغییرات گوناگون
جهانی و هم تحولات اخیر خاورمیانه، همچنین توازن ابرقدرتها و معادلات نوین
این عرصه، بیش از همیشه زمینه را جهت طرح خواستههای ملی مردم کُرد و
تأکید بیشتر بر حقوق خویش در سطح جهانی را مهیا ساخته است.
موج تغییر و دمکراسیخواهی فراگیر در منطقهی خاورمیانه، پرتوانتر از هر
زمان دیگری پایههای دیکتاتوریها را به سوی فروپاشی سوق داده است. دیر یا
زود دیکتاتوری جمهوری اسلامی ایران نیز، با تداوم مبارزهی تودههای مردم و
ارادهی راسخ مبارزان راه آزادی، غیر از گسترش بحران همهجانبهی اقتصادی و
سیاسی و رفتن به سوی سرنگونی کامل، افق دیگری پیشرو ندارد.
بیشترین بحث را بیانیه ای ایجاد کرد که از سوی گروهی از روشنفکران ایران خارج از کشور امضا کرده بودند:
از متن: در این توافقنامه، مبارزه مردم کردستان برای دمکراسی در ایران یکجا فراموش
شده است و به جنبشی صرفا” در راه اثبات هویت و حقوق سیاسی ملت کرد که در
رأس همه ی آنها حق تعیین سرنوشت قرار دارد” فروکاسته می شود. حزب دمکرات
ظاهرا از یاد برده است که سال ها شعار این حزب، “دمکراسی برای ایران و
خودمختاری برای کردستان” بوده است و زنده یاد عبدالرحمن قاسملو به کسی
اجازه نمی داد که خود را ایرانی تر از او بداند. بدین ترتیب بر مبارزه
هموطنان کرد ما در جنبش سبز و مبارزه با ولایت فقیه و استبداد دینی هم خط
بطلان کشیده می شود و همهء فداکاری ها، زندان و شکنجه و اعدام ها به سود
دیدگاه ویژه این دو حزب مصادره می شود. ستمی که امروز بر ملت از هر قوم و
تباری می رود خصلتی سراسری دارد و هدف نخستینِ مبارزهء مشترک نیز برداشتن
تبعیض ها و برابری حقوقی همه مردم ا یران است. گرایش هایی که در راس
مطالبات خود بجای دمکراسی در ایران، حق تعیین سرنوشت اقوام را می نهند،
بدون تردید جز خلل در این مبارزه نقشی نخواهند داشت. برآوردن خواستهایی چون
تمرکززدایی و افزایش اختیارات یکان های کشوری یا بازنگری در ساختار آموزشی
و فراهم کردن امکانات آموزش زبان مادری، همه در یک گفتگوی ملی در چارچوب
ایران دمکراتیک امکان پذیر خواهد بود.
از متن: نامه ها و اعلامیه ها «تمامیت ارضی» را در جایگاهی
فراتر از «صندوق رای» قرار داده اند و این مقدمه ایست برای عدم تمکین به
صندوق رای، و حتی درهم شکستن آن، هرگاه صندوق رای به تمامیت ارضی «خیانت»
کند. جدا از این که مردم هر منطقه قومی در ایران
خواهان استقلال باشند یا نباشند، جدا از این که استقلال به لحاظ اجتماعی،
اقتصادی، و سیاسی به سود مردم منطقه ی قومی یا بسود ایران باشد یا نباشد،
باید حرف صندوق رای – چنانچه باور همگانی به صحت و سلامت آن تضمین باشد –
در راس باشد و «تمامیت ارضی» از آن والاتر شناخته نشود. می دانم که
احساساتی خلاف این اصل در ایران بسیار ریشه دار و دیرینه است. می دانم که
قانع کردن ایرانیان به این که تمامیت ارضی وقتی مقدس است که به رای آزادانه
ی همه گروه ها
و هویت های قومی و منطقه ای کشور باشد، کاری بس دشوار است
با منطق فرخنگهدار در این نوشته موافقم. نوعی رویکرد لیبرال به مساله حقوق قومیت ها دارد. به نظرم، برداشتم این است که فرخنگهدار هم چنین منطقی دارد، آنچه عیب است آن است که کشوری بیگانه، حتی همسایه، در امور داخلی کشوری دیگر و مساله قومیت های آن دخالت کنند. اینکه مردم یک منطقه از ایران با رای گیری و بدون دخالت خارجی حق داشته باشند در مورد سرنوشت خود تصمیم بگیرند را خلاف دموکراسی نمی بینم ولو اینکه اگر چنان رای گیری در شرایط دموکراتیک و منصفانه و دور از پروپاگاندا یا دخالت خارجی انجام شود بعید می دانم قومیت های ایرانی رای به جدائی از ایران بدهند. کلا نگاه پدرسالارانه به مساله قومیت ها را شخصا نمی پسندم.
از متن: از متن: این درست است که تاکید بر استقلال ایران و دفاع از
تمامیت ارضی آن در برابر هرگونه تعرض خارجی باید که جزو اصول و سنگ
پایههای هر کارپایه سیاسی دمکراتیک باشد، اما سرآغاز و نقطه عزیمت یک
کارپایه دمکراتیک، آزادی و دمکراسی است؛ و رفع هرگونه
تبعیض از جمله تبعیض ملی، از جانمایههای این دو. قرار دادن “تقدس خاک”
جای آزادی و دمکراسی و به عنوان یک نقطه عزیمت، چه بخواهیم و چه نخواهیم
پیش از همه خاطره تداوم تحمیل و چکمه و سرکوب در این زاد و بوم را تداعی
میکند. این برخورد، خطر همچنان ماندن بر ایرانگرایی در کسانی و نشانه
چرخش از دمکراسی و آزادی ایران دوستانه به ایران پرستی در کسانی دیگر را،
براذهان مینشاند. همان رویکرد دیر آشنایی که، یا تمامیت ارضی را مقدم بر
آزادی و شان انسان تعریف میکند و یا در عمل به همینجا میرسد
از متن: آژانس کُردپا: روز گذشته “سازمان دفاع از حقوقبشر کردستان” با
انتشار بیانیهای نسبت به هر آنچه “بحث تکراری و کلیشهای به خطر افتادن تمامیت ارضی
ایران” عنوان گردیده، واکنش نشان داد.
این نهاد مدافع حقوقبشر با
استناد به میثاقهای بینالمللیِ حقوق سیاسی، اجتماعی و مدنی، خاطرنشان میکند که
“حق ملت برای تعیین سرنوشت، میتواند به عنوان حق انتخاب رهایی از اقتدار یک دولت
باشد.متن کامل این بیانیه که در اختیار آژانس خبررسانی کُردپا قرار گرفته است در
پی میآید:حق تعیین سرنوشت یک اصل اساسی بینالمللی است
در روزهای
اخیر موجی از تحلیل، خبرو بیانیه از سوی احزاب و جریانهای ملی در خصو بحث تکراری و
کلیشهای به خطر افتادن تمامیت ارضی ایران در سایتها و خبرگزاریها منتشر شده
است.متأسفانه جریانها و احزابی که خود را مدافع ارزشهای انسانی و اصول
دموکراسی و گفتمان حقوقبشری میدانستند در تناقضی آشکار ابتدایترین حق انسانی یک
ملت را به بهانهی به خطر انداختن استقلال و تمامیت ارضی کشور زیر پا گذاشتهاند و
بار دیگر این واقعیت تلخ هویدا شد که اپوزسیونِ مدعیِ دموکراسی هیچ اعتقادی به این
دستاورد مدرن و ارزشمند بشری ندارد
ویا:
از نظر کردستان نهالتزام بهتماميت ارضی که تعهد به حق تعيين سرنوشت سرآغاز هر کار پايه سياسی میباشد!… http://fb.me/sRbctKI9
از متن: در تحلیل نهایی، ما با گفتمانی مواجهیم که در ابتدای شکل گیری کنشی حذفی
نسبت به مقوله ی ملیت ها در ایران داشته اما امروز در شرایطی تقلیل گرایانه
به سر می برد.با وجود چنین گذاری، باز هم رویکرد تقلیل گرایانه کنونی، با
توجه به گسست های عمیق، نسبت به حقوق کلان و بدیهی ملیت ها در ایران، بسیار
“کم ظرفیت”است. با نگاه به این ظرفیت محدود، در می یابیم امکان پیروی از
“قواعد بازی دموکراتیک” ناظر به حقوق ملیت ها، در درون این گفتمان وجود
ندارد. در پایان کلام خود باید به این نکته هم اشاره کنم که فقط در صورتی
می توان اعتماد نیروهای سیاسی کرد را جلب نمود که نیروهای مرکز مدار حقوق
کلان ملیت ها را به رسمیت بشناسند و این اعتماد سازی باید از سوی نیروهای
مرکز صورت گیرد و نه بالعکس.در غیر این صورت در بر همان پاشنه سابق خواهد
چرخید.
از متن: آنچە دمکرات و کوملە انجام دادەند و واکنشی
کە دیگران بە این توافقنامە نشان دادند، بیانگر این است کە طرفی در صدد
همبستگی هویتی است و گروە دیگر آنرا بە دیدە تهدید می نگرد. در این میان
میتوان معنایی را یافت کە بیانگر تضادهای است کە تنها از یک توافقنامە
سرچشمە نمی گیرد، بلکە ریشە در تاریخی پر فراز و نشیب دارد کە حاصل مفهوم
دولت _ ملت و برداشتهای متفاوت از آن است.
کردها و دیگر هویتهای سرکوب شدە در ایران
بر این اعتقاد هستند کە روند دولت_ ملت در ایران همراە با آسمیلە کردن دیگر
هویتها بودە و طرفداران دولت_ ملت مرکزگرا هم با استدلال ملت ایرانی و
دفاع از یکپارچی سرزمینی هویتهای دیگر را قوم خطاب میکنند تا از این تعریف
واحدی را تحت عنوان ملت ایرانی تائید کنند.
واکنشهای کە هر یک از این طرفها از خود
بروز دادەاند مجموعەای از تضادهای” سیاسی” و “مقاومتی” را بهمراە داشتە
است. از لحاظ سیاسی نیروهای فعال مرکزگرا پایە مشروعیت خود را از این طریق
تولید کردەاند. آنها در بازیهای سیاسی هموارە خطوط قرمزی را مبنای نوع نگرش
خود در قبال دیگر بازیگران و هویتهای دیگر ترسیم کردەاند. حاصل این
مکانیزم سیاسی بە حاشیە راندن هویتهای سرکوب شدە و تبدیل شدن بە بازیگر
مطلق است. تصویری کە آنها از خود ارائە دادەاند حامل این معنا بودە کە تنها
آنها هستند کە دغدغە آیندە ایران و یکپارچگی آنرا دارند تا از این طریق
مبانی مشروعیتی این موضوع بە انحصار خود دربیاوردند
و بحثی در تلویزیون بی بی سی فارسی با شرکت بابک امیر خسروی (اتحاد جمهوریخواهان ایران)، ناهید بهمنی (حزب ومله) و همن سیدُدی (تحلیل گر سیاسی).. گرداننده بحث: مهدی پرپنچی:
حزب دموکرات کردستان ایران و حزب کومهله کردستان ایران :
هدف ما تأمین خواستهای برحق مردم کرد در چهارچوب یک ایران آزاد، دموکراتیک، فدرال و سکولار است. ..خواستهای ملی کردها نیز که امروزه در شعار فدرالیسم بیان می-شود از نرمها و استانداردهای دموکراتیک و پذیرفته شده جهانی تبعیت می¬کند و علیه هیچ قومیت و زبان و فرهنگی نبوده بلکه علیه ساختار غیردموکراتیک و فوق متمرکز دولت در ایران است و پیروزی خود را نیز در ایجاد تغییرات دموکراتیک در کشور و نه در ایجاد خصومت با هیچ بخش دیگر جامعه ایران میبیند. ما به اتکای عملکرد دهها ساله خود تأکید میکنیم که کردستان پایگاه مستحکم آزادیخواهی و دموکراسیخواهی در ایران بوده و میباشد
ظاهرا این مسئله از نظر همه «داغ» است. اما شاید مهم تر از همه این است که اکثریت قریب به اتفاق طرف هائی که در این مباحثه شرکت میکنند از چارچوب احترام به همدیگر بیرون نمیروند.
مهدی مجتهدی – باکو در این چند روز اخیر هنگامه بود. مردم مثل اینکه یک «قهرمان» جدید ملی پیداکرده اند. گویا سالها در انتظارچیزی بودند و بالاخره کسی آمده که (به قول یکی) اگرچه «قره باغ را آزاد نکرده» اما «انتقام ما را گرفته است».
صحبت بر سر رامیل صفراوف هست، یک نظامی ارتش آذربایجان که هشت سال قبل هنگام تحصیل در یک کورس زبان که ناتو در مجارستان برگزار کرده بود، همکلاسی ارمنی خود را هنگام خواب با تبر کشت – درست ترش تقریبا سرش را ازتنش جدا کرد و حتی با چاقو سینه اش را پاره پاره کرد.
هشت سال قبل در دادگاه مجارستان صفراوف نه جنایت را انکار کرد و نه از کرده اش اظهار پشیمانی نمود. او به حبس ابد محکوم شد. اما چند روز قبل، بعد از هشت سال حبس، مجارستان طبق «توافقی با دولت آذربایجان» صفراوف را «برای ادامه دوره حبس» به باکو فرستاد. بین کشور های دنیا این قبیل توافق ها اصلا غیر عادی نیستند. شهروند یک کشور که در خارج مرتکب جنایت شده و محکوم شده است بعد از مدتی برای ادامه محکومیت خود به مقامات کشور متبوعش تسلیم میشود. یعنی طبق توافق آذریایجان و مجارستان آقای صفراوف بقیه حبس ابدش را اصولا میبیایست در خود آذربایجان بگذراند.
و لیکن دولت جمهوری آذربایجان چه کرد؟
الهام علی یف، رئیس جمهوری، صفراوف را اولا «عفو نمود» بعد هم رتبه نظامی او را بالا برد. این رفتار دولت آذربایجان باعث اعتراض شدید ارمنستان و انتقاد اروپا، آمریکا و روسیه شد. اما در جمهوری آذربایجان صفر اوف حتی در میان مردم مقامی مانند یک «قهرمان خلق» یافت – جنایتکاری که «قهرمان» شد.
از باکو یکی دیگر به من گفت: «کسی از این جنایت دفاع نمیکند. اما صفراوف سمبُل مقاومت مردم آذربایجان در مقابل اشغال و تجاوز ارمنی ها شده است. این است که همه او را دوست دارند.» بنظر این هم صحبتم «آزادی صفراوف التیام کوچکی بر زخم های مردم آذربایجان بود.»
بسیاری از افرادی که من با آنها صحبت کردم درک نمیکردند و یا اهمیت نمیدادند که مردم خارج از جمهوری آذربایجان در این مورد چه خواهند گفت. «آنها در قتل عام خوجالی چه کردند؟ کسانی که دیپلمات های ترک را ترور کرده بودند مورد عزت و احترام ارمنی ها قرار گرفتند. چرا کسی در این مورد سؤالی نمیکند؟»
میفهمم که مشکل و حتی غیر ممکن است در این جوّ آکنده از دشمنی و نفرت صحبت خونسردانه و عاقلانه کرد. اما بسیار دلم میخواست آنها میفهمیدند که هم حکومتشان و هم حتی ملتشان با این رفتار در افکار عمومی جهان نام نیکی از خود بجا نمیگذارند که هیچ، حتی به مشکلات خود اضافه هم میکنند.
در این محیط نفرت و انتقام، کسی چندان جرات نمیکند که برخلاف نظر اکثریت مردم چیزی بگوید. فقط خانم روزنامه نگاری با احتیاط تمام به من گفت: «من اصلا این ملت را نمی فهمم. خودمان، خودمان را بی آبرو میکنیم. اگر زورتان میرسد بروید جنگ کنید و مناطق اشغالی را پس بگیرید. اما قهرمان کردن یک جانی دیگر یعنی چه؟»
دینا رورباکر نماینده کنگره آمریکا از کالیفرنیا باز سر و صدا را ه انداخته. یک نامه نوشته به خانم کلینتون در باره تجزیه ایران و جدا شدن استان های آذربایجان از ایران و یکی شدن آنها با جمهوری آذربایجان. حالا بعضی ازهموطن های ما از دو طرف مخالف این را در شبکه های اجتماعی چرخ میدهند
بدون شرح – بخشی از یک سوال و جواب با آقای هاروت ساسونیان، ناشر هفته نامه «کالیفرنیا کوریر» و رئیس «بنیاد ارمنی» که شامل هفت سازمان بزرگ ارمنی- آ مریکائی است (منبع: «هفته نامه ارمنی») (توضیح اینکه ناسیونالیست های ارمنی بخش هائی از شرق ترکیه کنونی را «ارمنستان غربی» و جمهوری ارمنستان را «ارمنستان شرقی» مینامند):
سوال 2: آیا تصوری واهی نیست که ارمنی ها چشم انتظار بدست آوردن دوباره ارمنستان غربی (شرق ترکیه کنونی) باشند؟
جواب: هیچ کس نباید دچار این تصور واهی شود که رهبران ترکیه حتی یک وجب از خاک خود را داوطلبانه به ارمنی ها خواهند داد، چه رسد به به اراضی ارمنستان غربی (شرق ترکیه کنونی). در مناسبات بین المللی انتقال و تحویل صلح آمیز سرزمین عملی فوق العاده نادر است. در اکثر موارد، اراضی را به زور میگیرند. نظر به اینکه ارمنستان از نظر نظامی قدرتمند تر از ترکیه نیست و نظر به اینکه به این زودی ها هم چنین انتظاری نمی رود که از نظر نظر نظامی از ترکیه قدرتمد تر شود، ارمنی ها باید منتظر حوادثی غیر پیش بینی شده در ترکیه و منطقه باشند – از قبیل جنگ داخلی، منازعه های بین المللی و یا منطقه ای، انقلاب، شورش کُرد ها، فلاکت طبیعی و یا هسته ای، که در نتیجه آن در این قسمت دنیا خلاء قدرت ایجاد شود و تغییر احتمالی مرزها ممکن گردد.
Question 2: Isn’t it a fantasy to expect that Armenians will ever regain Western Armenia?
Answer: No one should be under the illusion that Turkish leaders will voluntarily hand over to Armenians a single inch of land, let alone the territories of Western Armenia. Peaceful transfers of land are extremely rare in the practice of international relations. All too often, land is taken by force. Since Armenia is not militarily more powerful than Turkey, and is not expected to be so anytime soon, Armenians have to wait for unforeseen developments to occur in and around Turkey—such as civil war, global or regional conflict, revolution, Kurdish insurrection, natural disaster, or nuclear catastrophe—that bring about a power vacuum and possible border changes in that part of the world.
عباس جوادی – این مقاله را با تیتر «یادداشت هائی درمورد نامگذاری ترکی آذربایجانی» در سال 1987 در مجله «بررسی های تاریخی ترکی» منتشره در استانبول به چاپ رسانیده بودم. لبّ مطلب این مقاله این است که تعبیر «زبان آذربایجانی» (طوری که در جمهوری آذربایجان برای نامیدن زبان ما رایج بود و هنوز هم هست) اشتباه است. زبان ترکی است اما برای مشخص کردن «نوع» جغرافیائی آن درست تر است گفته شود «ترکی آذربایجانی» و یا ساده ترش «ترکی آذری». در مقاله همچنین گفته میشود حساسیت بعضی ها نسبت به کلمه «آذری» که مثلا در ترکیه و حتی غرب برای نامیدن ترکی آذری به کار برده میشود بی مورد است چونکه در اینجا منظور نه آن زبان ایرانی قدیم است بلکه نوع آذربایجانی ترکی است که از قرن های پانزدهم و شانزدهم در آذربایجان قفقاز و ایران راه مستقل تر پیشرفت و تکامل خود را نسبت به ترکی عثمانی در پیش گرفت.
This is what I wrote back in June 1987 in the Istanbul-based “Turk Tarih Arastirmalari Dergisi,” obviously in Turkish. Conclusion: “Azerbaijani,” as the language is called in the Republic of Azerbaijan, is definitely incorrect. The term “Azeri” alone is easy to say, but maybe still misleading in essence. “Turkish” (or “Turki” as it is called in Iran) overlaps with Turkey’s Turkish. Best is, I believe to call it “Azerbaijani (or Azeri) Turkish.”
عباس جوادی – وضع و مشکلات ترکی آذری در ایران امروز. سخنرانی و بحث در اولین کنفرانس ترکی شناسان آلمان. 1987 (یعنی تقریبا بیست و پنج سال پیش) بزبان آلمانی. وضع و مقام اجتماعی زبان ترکی آذری در ایران در این مدت چه فرقی کرده است؟
عباس جوادی – البته که باکو در مورد مسائل تاریخی یک نظر ندارد. خدا را شکر که ندارد. مثل دوران شوروی نیست. کم کم نظر های مستقل و خلاف طرز تفکر عمومی و رسمی هم جوانه زده اند. اما مخصوصا در باره بعضی مسائل که مستقیما به تاریخ و «غرور ملی» مربوط میشود، هنوز طرز تفکر های قدیمی پا بر جاست. هم پابرجاست و هم اگر کسی نظر مخالف ی بدهد فورا اورا متهم به وابستگی به تبلیغات ارمنی ها و غربی ها و غیره میکنند (طوریکه در ایران شما را زود به آمریکا و اسرائیل متصل میکنند). با این وجود گفتیم برای کسانی که نمیتوانند ترکی آذری را بخوانند و یا با املای لاتینی شمال زیاد آشنا نیستند یک نمونه بدهیم که کم و بیش نشاندهنده طرز فکر رسمی و عمومی در جمهوری آذربایجان در رابطه با شاه اسماعیل و سلسله صفوی است. برای این کار مقاله آقای دلاور عظیم لی، استاد تاریخ قرون وسطای آذربایجان در انستیتوی تاریخ جمهوری آذربایجان را انتخاب کردیم که اخیرا در سایت رادیوی آزادی منتشر شد. چون مقاله طولانی بود فقط بخش هائی را که فکر میکردیم برای خوانندگان ایرانی جالب تر است انتخاب کرده ترجمه نمودیم. این نقل قول ها را بدون هیچگونه شرح و تفسیر تقدیم میکنم تا خوانندگان با طرز فکر عمومی و در عین حال کم و بیش رسمی در جمهوری آذربایجان راجع به شاه اسماعیل و سلسله صفوی آشنائی بیشتری پیدا کنند. برای مطالعه تمام مقاله (به ترکی آذری و الفبای لاتین) به این لینک مراجعه فرمائید.
در این اواخر تبلیغاتی غیر حرفه ای و تحقیر آمیز بر ضد یکی از درخشنده ترین صفحه های تاریخ آذربایجان یعنی دولت صفوی آذربایجان به راه افتاده است. اگرچه دقیقا نمیدانیم این تبلیغات از کجا سرچشمه میگیرد، میتوان احساس کرد که نیروهای معینی در این تبلیغات دست دارند. (…) اولا: کسانی که این تبلیغات تحقیر آمیز را بر علیه شاه اسماعیل یعنی یکی از برجسته ترین چهره های تاریخ آذربایجان، کسی که به تاریخ ما دولت صفوی آذربایجان را هدیه کرده و از نظر قدرتش یکی از مشهورترین سرکرده های دنباست به پیش میبرند،نه فقط حرفه ای نیستند بلکه در عین حال حوادث این دوره را خوب نمیدانند.
(…)
در این دوره چند دولت ترکی در شرق وجود داشت: 1. دولت صفوی آذربایجان (که تا 1514 اولین قدرت بودند)، 2. امپراتوری عثمانی ( که بعد از 1514 مقام اول به دست آنها رسید)، 3. دولت مملوکیان مصر، 4. دولت شیبانی ها، 5. دولت مغول ها.
(…)
همه حاکمان شرق در آرزوی ایجاد توران بزرگ بودند. بعد ها نادر شاه هم از پی همین آرزو بود و کوشش میکرد مرزهای صفویه را احیا کرده تمامی جهان ترک را در امپراتوری خود متحد کند. چهار نشان که در تاج او بود که نماد های توران بودند. شما خودتان تصور کنید که در این شرایط به وجود آمدن زد و خورد مگر چیزی غیر طبیعی است؟
(…)
از زمان های قدیم سرزمین های ایران و آذربایجان مشمول دولت و امپراتوری های مشترکی بود. اما بعد از قرن یازدهم (میلادی) در این سرزمین ها تنها امپراتوری های ترکی حکمفرما شد. اگر از این نقطه نظر به تاریخ نظر افکنیم، خواهیم دید که منظور از نام «ایران»آن دولت فارس که امروز به نظر همه میرسد نیست. امپراتور های بزرگ ترک همزمان با سرزمین آذربایجان سرزمین های ایران را هم چزو اراضی خود محسوب کرده اند. زیرا ایران دارای یک تاریخ شش هزار ساله است. این حقیقت را هم باید قبول کرد که خود کلمه «ایران» در منابع قدیم ذکر نشده است. این نام بعد ها از طرف اروپائیان ایجاد شده است. برای اثبات این موضوع کافی است به منابع عربی مراجعه کنیم. تا قرن نهم هیچ منبع عربی نامی از «ایران» نمیبرد. سرزمین ها بنا به نام سلسله ها نام گذاری میشدند. کلمه «ایران» هم ربطی به فارس ها ندارد. این نام بعد ها به آنها اطلاق شده است. آمدن فارس ها به این سرزمین ها حداکثر مربوط به قرن یازدهم قبل از میلاد است. .
(…)
… فراموش نکنید که آذربایجان تنها در زمان صفویه متحد شد. از این دولت در منابع (تاریخی) بعنوان «دولت قیزیل باشیه» و یا «دولت آذربایجان» نام برده شده است. آذربایجان نه قبل از صفویه متحد شده بود و نه بعد از آن متحد شد…
عباس جوادی – بحث شخصیت شاه اسماعیل صفوی و نقش او در تاریخ در میان روشنفکران جمهوری آذربایجان نسبتا داغ شده. یادم می آید من در اواخر دوره شوروی که به باکو سفر کرده بودم یک کتاب درسی تاریخ جمهوری شوروی آذربایجان خریدم که برایم جالب بود و بر پایه آن در همان سال ها مقاله ای نوشتمو در آنجا اظهار تعجب کردم که آذربایجانی های شمالی شاه اسماعیل را «قهرمان خلق آذربایجان» و «بانی دولت صفوی آذربایجان» میشمارند و با نام و نقش او افتخار میکنند، اما سلسله صفوی را که شاه اسماعیل بانی اش بود و نوادگان او و بخصوص شاه عباس اول را (احتمالا بخاطر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان) رهبران دولت «استعماری» و «بیگانه» ایران مینامند که سرزمین آذربایجان را «اشغال» کرد. درک این موضوع و توضیح این تناقض برای من مشکلی جدی شده بود. البته توضیحش در واقع مشکل نیست. در اکثر کشور های نو استقلال سابق شوروی که سابقه دولتی ملی و تاریخی ندارند، تاریخ نگاران و سیاستمداران همیشه به دنبال شخصیت هائی ملی میگردند تا دولت ملی و نوپای خود را با آن مستدل و مزیّن کنند و این، چیزی طبیعی است. اما در این رهگذر آنها اغلب دچار گزافه گوئی هائی دور از منطق از سوئی و نادیده گرفتن منابع و حوادث تاریخی از سوی دیگرمیشوند که ممکن است سایه ای بر این کوشش های قهرمان سازی بیافکنند.
گوشه ای از آن بحث را میتوانید در سایت «رادیوی آزادی»بخوانید. آیا میتوان با شاه اسماعیل افتخار کرد؟ آیا شاه اسماعیل بانی دولت آذربایجان بود یا ایران؟ آیا دولت دین بنیاد را شاه اسماعیل برای اولین بار در ایران جاری کرد و شیعه را مذهب رسمی و دولتی اعلام کرد؟ آیا شاه اسماعیل مرتکب جنایت هائی هم شده است؟ آیا شاه اسماعیل پرچمدار «دولت ترکی – آذری» بود و یا بانی «ایران نو» بعد از خلافت های عربی – اسلامی بود؟ آیا در زمان شاه اسماعیل ترکی آذربایجانی «زبان رسمی» حکومت و مملکت شد؟
متاسفانه در شرایط جمهوری آذربایجان که شاهد کمبود شدید کتاب و ترجمه کتاب های مهم تاریخی از سوئی و جوّ شدید ناسیونالیستی در فرهنگ و رسانه های رسمی و غیر رسمی از سوی دیگرهستیم، شرایط برای بحث آرام و منصفانه موضوعات تاریخی فوق العاده نا مناسب است. کاش که در دنیای کنونی کار ترجمه، چاپ و نشر کتاب حداقل به اندازه نصف درآمد تجارت انگور و یا موز سود آور بود و یا حکومت ها بجای صرف هزینه های هنگفت برای تبلیغات اغلب توخالی بودجه مناسبی هم برای ترجمه و نشر کتاب ها و منابع پایه ای دانش عمومی بشری از جمله تاریخ هم جدا میکردند که نه فقط فرهنگ و تبلیغات رسمی و مردم پسند بلکه نگرش های واقعگرایانه و رنگارنگ و اغلب متضاد را منعکس میکرد و بدین ترتیب به غنای فرهنگ عمومی و بالا رفتن آن کمک مینمود. اما خوب، باز جای شکرش باقی است که محیط و فرصت بحث در مورد «بدیهیّات» در جامعه امروزه جمهوری آذربایجان (حداقل میان روشنفکران آن) کمی بیشتراز گذشته شده است.
در اینجافایل پی.دی.اف. سه صفحه از کتاب «ایران از دیده سیاحان اروپائی از قدیم ترین ایام تا اوایل عهد صفویه» به قلم دکتر حسن جوادی را تقدیم میکنم که از نظر شناخت شاه اسماعیل بسیار جالب است. شاید طبق معمول بعضی ها ایراد بگیرند که همه آن سیاحان غربی و یا تاریخ نگاران خودی مغرض اند. البته فقط سیاحان غربی نیستند که در مورد شاه اسماعیل نوشته اند. اما نوشته های تاریخ نگاران مسلمان و حتی ایرانی همدوره صفوی (و حتی آنان که تاریخ نگار دربار صفوی بودند) هم تضاد چندانی با این مشاهدات سیاحان و یا توصیف تاریخ نگاران معاصر ندارد.
آیا میتوان با شاه اسماعیل افتخار کرد؟
شاید هم حقیقت باز جائی آن وسط هاست، نه در طرف زنده باد و نه در طرف مرده باد. اصلا چرا لازم است ما یک جانب تاریخ و این شخصیت ها را بگیریم و یا به به و چهچه بکنیم یا محکوم بکنیم و مرده باد بگوئیم؟ خود شاه اسماعیل کم جنایت نکرده است حتی در خود تبریز کله هر کسی را که به عمر و عثمان دشنام نداده، زده اند. و نمونه های دیگر. کمتر و یا بیشتر،دیگران هم کرده اند. عثمانی و شیبک خان اوزبک و تزار روس و نادر شاه هم کرده اند. این هم درست است. ولی خوب، شاه اسماعیل یک خصوصیت داشت که بعد از اعراب و مغول ها ایران معاصر را در مقابل عثمانی در شرق و اوزبکان در شرق متحد کرد و از آن دفاع نمود و به آن یک ایدئولوژی (مذهب شیعه) داد که برای صد ها سال بعد مثل چسب ایران را نگهداشت. البته شاید بعضی ها از این هم خوششان نیاید. دیگران هم که ما از آنها ممکن است بیشتر بدمان بیاید، شاید کار های خوبی هم کرده اند. منظور من اینست که باید دقیقتر نگاه کرد و حتما کوشش نکرد که ارزیابی یا کاملا مثبت باشد یا صد در صد منفی و ما از یکی «قهرمان خلق» و «پدر ملت» درست کنیم و از دیگری «خائن» و «دشمن خلق». این در شوروی اینطور بود. در جمهوری آذربایجان هنوز این طور است و در جمهوری اسلامی هم اینطور شده. متاسفانه. یا سیاه سیاه یا سفید سفید.
مثل آنچه که همیشه گفته شده است: تاریخ یکرنگ نیست، رنگارنگ و پر از تناقض و ضدیت هاست. مطالعه تاریخ فقط زمانی جالب است که آلوده به ایدئولوژی و تبلیغات نباشد بلکه رنگارنگی آن را مورد نظر قرار دهد.
عکس بسیار جالبی است که در «فیس بوک» پیدا کردم. از راست به چپ صف جلو (نفر اول و آخر برای من نا آشناست). از نفر دوم دست راست: جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی، محمود دولت آبادی و صمد بهرنگی… و ده هانفر دیگر از قبیل احمد شاملو و فروغ فرخزاد و غیره را هم به اینها اضافه کنید. «نور دیدگان» و به اصطلاح امروزی «ایدول» های ما جوانان سال های 1340… حالا دقیقا چرایش بحث دارد. اهل قلم و نظر بودند. ضد رژیم بودند. ما همه آنها را انسان های فوق العاده و کمی ماورا انسان میشمردیم. هر حرف و یا کوچکترین رفتار آنها برای ما هزار رمز و معنا و فلسفه داشت و اگر دچار سردردی میشدند گناهش به گردن رژیم بود. آن بیچاره ها هم احتمالا زیر فشار این تصورات و انتظارات جوانان و روشنفکران آن وقت ها، زیاد روزگار خوش و خرمی نداشتند…
نقشه «جزیره العرب» از سال 1331 عربستان سعودی که در آن نام خلیج فارس از نظر سعودى ها هم هنوز «خلیج فارس» بود. از آن وقت تا کنون چه اتفاقی افتاد که سعودی ها میخواهند این نام را عوض کنند؟
عباس جوادى – کسانی که اهل تحلیل های استراتژیک و مخصوصا پیش بینی احتمال تحولات 10-20 سال آینده هستند از این کتاب جدید زبیگنیو برژینسکی خوششان خواهد آمد. مشاور امنیتی رئیس جمهوری سابق آمریکا بیل کلینتون در این کتاب احتمالات را تا سال 2030 بررسی میکند. به نظرم مهم ترین خطوط کتاب اینست:
تا آن موقع وزنه اصلی تولید اقتصادی و سیاست گذاری جهان به طرف آسیا (چین ، ژاپن و آسیای جنوب شرقی) منتقل خواهد شد. آمریکا بهتر است در مقابل این روند با اروپا، روسیه و هندوستان نزدیک و متفق شود تا بتواند با «چالش اسیا» با موفقیت روبرو شود بدون آنکه اهمیت استراتژیک خود را از دست دهد.مدل و نمونه خوبی برای خاور میانه، قفقاز و آسیای میانه باشد
ترکیه نقش مهمی در چشم انداز استراتژیک غرب و بخصوص آمریکا برای 20 سال آینده در منطقه بازی خواهد کرد زیرا آمریکا باید توجه اصلی خود را به آسیا (یعنی غیر مسلمان منعطف کند. اتحادیه اروپا بهتر است ترکیه را به بدنه خود وارد کند. اما ترکیه حتی خارج از اتحادیه اروپا هم میتواند بعنوان کشوری با اقتصادی در حال رشد و نظامی مجموعا دمکراتیک و لائیک
برژینسکی یک مشکل اساسی در خاورمیانه را در آن می بیند که باراک اوباما موفق نشد بر خلاف وعده های قبلی خود اسرائیل را به قبول و اجرای برنامه تشکیل دولت فلسطین و راه حل «دو دولت» راضی و قانع کند.
هرکس میتواند موافق و یا مخالف این یا آن نظر آقای برژینسکی باشد. احتمالا هم برژینسکی مانند بسیاری ها از جمله کیسینجرو دیگر چهره های برجسته اما از «مد» افتاده آمریکائی در زمینه تحلیل استراتژیک در محافل واشنگتن صاحب آن نفوذ و تاثیر قبلی خود نیست. اما این، بنظر من، هرگز از جالب بودن نظریات این نظریه پردازان آمریکائی نمی کاهد. کتاب جدید برژینسکی جالب است و مثل همیشه صد ها سوال و ده ها جواب احتمالی را به ذهن آدمی می آورد و زمینه جالبی برای کند وکاوهای پر هیجان ایجاد میکند.
فقط به این ارقام نگاه کنید: درسال 1997 سهم تجارت خارجی در درآمد ناخالص ملی ترکیه 9% بود. این رقم 13 سال بعد یعنی در سال 2010 به 47% رسید یعنی در حال حاضر تقریبا نصف در آمد ملی ترکیه از بابت تجارت خارجی است. یک رقم دیگر: در ده سال بین سال های 2000 و 2010 تعداد خارجیانی که از ترکیه دیدن کردند 210 میلیون نفر بود. و همه اینها هم توریست نبودند. تعداد کسانی که در این ده سال برای کارهای تجاری و سرمایه گذاری و یا بررسی های و کنفرانس های علمی و تخصصی به ترکیه آمده اند رشد چشمگیری داشته است.
ترکیه حالا در لیست کشور هائی که بالاترین درجه رشد اقتصادی در جهان را دارا هستند مقام شانزدهم را دارد. گفته میشود اگر ترکیه با همین سرعت به رشد اقتصادی خود ادامه دهد در سال 2030 به 12-مین و یا 13-مین کشور ارتقا پیداخواهد کرد…. اگر… اگر دولت آقای اردوغان بزرگترین و حاد ترین مشکل کشور یعنی «مسئله کُردها» را حل کند و با این ترتیب از تلاشی و تجزیه کشور (بخصوص در شرایط تغییرات و بحران های جدی در منطقه) پیشگیری نموده در این مورد هم نمونه مثبتی برای دیگر کشور های منطقه شود. با وجود بعضی کوشش ها در ابتدای کار، حکومت اردوغان جدیت زیادی در حل مشکل قومی کُرد ها از جمله حقوق زبان و اداره محلی نشان نمیدهد. علاوه بر این روش حکومتداری اردوغان و حزب حاکم «آ. ک. پ.» هر چه بیشتر به سوی بی اعتنائی به توافق ملی و مصالحه با گروه های مختلف اجتماعی و احزاب مخالف و اتخاذ روش های یکه تازی است. هر دوی این عوامل دست آوردهای کشور در زمینه های اقتصاد، دمکراسی، حکومت قانون و سیاست خارجی را بطور جدی با مخاطره روبرو میکند و مهم تر از همه، موضوع حل نشدهء کُرد ها وحدت ملی و تمامیت ارضی کشور را بطور جدی تهدید میکند.
عباس جوادی – مقاله ای در باره ساختار آوائی و واجشناسی ترکی آدری که در سال 1990 در مجله ساوالان چاپ لندن منتشر شده بود. لطفا روی لینک کلیک کنید. Ses Qurulushu
عباس جوادی – دقت میکنید؟ هفته ای نمیگذرد که در عراق بمبی منفجر نشود و ده – بیست نفر، یک بار ازاهل تشیع و بار دیگر از اهل تسنن به قتل نرسد. نتیجه آن است که در عراق که اکثریت حکومتش در دست شیعیان است، وقتی آقای مالکی کاری بر ضد یک فرد و یا گروه سنی میکند سنی های عرب این را به حساب کلیت شیعیان عراق مینویسند و درست یا نا درست میگویند که شیعه ها میخواهند سنی ها را تصفیه و از حقوقشان محروم کنند. برعکس هم همین طور: وقتی در کربلا و نجف حمله ای خونین به شیعیان میشود اهل تشیع آن را درست یا نا درست به حساب «سنی ها» مینویسد. نتیحه این چه میشود؟ این میشود که بحث از حالت حق و مذاکره و مصالحه و توافق بیرون آمده تبدیل به وضعی بی در و پیکرو ناروشن میشود که در آن هرکس میخواهد رقیب و دشمن خود را بکشد و یا حداقل به حالت «بی ضرر» در آورد. نتیجه آن میشود که ملت منقسم و دشمن همدیگر میشود. جویبار های خون و خرابی ها قطع نمیشود و در نهایت ملت و مملکت، عرب و کرد و شیعه و سنی، همه با هم دچار افتراق و مرگ و انحطاط میشوند.
Across much of the non-Arab Muslim world, people are celebrating Norouz, the festival that marks the arrival of spring and the beginning of the new year.
The pre-Islamic holiday with roots in the Zoroastrian religion of ancient Persia — perhaps the world’s first monotheistic faith — is observed in Iran, Central Asia, Afghanistan, Azerbaijan, parts of India, and among the Kurds.
Norouz, which means “new day” in Persian, falls on March 20 this year, a day before the vernal equinox when the new year begins.
In the United States, several states are considering making it a holiday, and there have been proposals at the United Nations to mark the festival internationally.
Norouz traditionally celebrates the awakening of nature, life’s renewal, and the triumph of good and light over the darkness of winter. The new year is marked when the sun leaves the astrological sign of Pisces and enters Aries.
The spring festival is believed to have been first recognized and named Norouz by the mythical Persian emperor Jamshid. Others credit the Achaemenian dynasty of the 12th century B.C. for institutionalizing Norouz.
Throughout the history of Iran, the spirit and significance of the holiday has often made Norouz a target for foreign invaders and anti-nationalist forces. Alexander the Great and the Arab conquerors a thousand years later tried to eliminate the holiday.
The Soviet Union banned it in Central Asia and Azerbaijan, considering it a nationalist or Islamic holiday.
The celebration was also banned in Kurdish regions of Turkey, although for the last few years Turkish officials have allowed some festivities to take place.
The Taliban banned Norouz in Afghanistan before they were overthrown in 2001.
Even in Iran, the birthplace of the tradition, some conservatives favored banning Norouz just after the 1979 Islamic Revolution. But public opposition was strong and the ban proved impossible to enforce.
Indeed, none of these invaders or governments could stop the celebrations of Norouz completely, as many people chose to mark the holiday in secret or claimed they were celebrating a birthday or other occasion. This was especially true in Central Asia when the region was part of the Soviet Union.
Among the rituals associated with the Norouz celebration is the bonfire –called Chahar Shanbeh Soori — held on the last Wednesday before the holiday. Thanks are given for the good fortune of making it through another winter. To purge oneself of any remaining “paleness” or evil, families lay down piles of wood and brush, igniting them shortly after sunset, and run alongside the fires, occasionally jumping over the flames.
Celebrants then sing to the fire to take away the “paleness” or evil and give “redness” or health to those singing. This practice has clear links to the following of Zoroaster in the seventh century B.C., as Zoroastrians were and still are known for honoring fire.
Vestiges of the bonfire ritual can be found in modern-day celebrations, such as Kyrgyz weddings, in countries that observe Norouz.
Another tradition is the Seven Symbols (Haft Seen), objects that each represent a wish or theme and begin with the Farsi letter “S” (Seen). These objects are usually displayed on a table a couple of weeks before Norouz, much the same way families of some Christian cultures put up a Christmas tree.
The seven objects — a Persian sweet (Samanu), a coin (Sekeh), green vegetables (Sabzee), a hyacinth flower (Sonbol), garlic (Seer), a dried fruit (Senjed), and vinegar (Serekh) — symbolize truth, justice, good thoughts and deeds, prosperity, virtue, immortality, and generosity. These are what Zoroaster offered to his deity, Ahura Mazda, on seven trays.
Thirteen days after Norouz, families go outdoors to eat, play games, and celebrate. This tradition, called Sezdah bedar, is intended to “dodge the bad number.” The idea of avoiding the number thirteen is meant to extend to avoiding all evil throughout the year, and provides families with a reason to spend a carefree day together.
There is also a tradition, mainly in Iran, of cleaning everything in the house before Norouz, which may even play a role in the origins of the “spring cleaning” practiced by many American households.
عباس جوادی – اجازه بدهید بعضی داده ها، اطلاعات و گمانه زنی های باصطلاح «منابع آگاه» را اینجا ردیف کنم، نتیجه گیری ها با شما.
1. طبق اطلاعات جدید، سازمان امنیت ملی ترکیه («میت») جهار سال پیش تحلیلی ازوضع موجود کشور کرده و نتیجه گیری نموده که اگر دولت «مسئله کرد ها» را هر چه زودتر حل نکند ترکیه در ربع دوم قرن (یعنی حدودا تا 30 الی 40 سال بعد) تجزیه خواهد شد و وزن بین المللی خود را از دست خواهد داد.
مصاحبه زیر با آقای محمد آلتان در مورد عقب گرد ترکیه از اصلاحات و آزادی های دمکراتیک (روزنامه رادیکال چاپ استانبول) بنظر من بسیار آموزنده است. آقای آلتان که از لیبرال دمکرات های سرشناس ترکیه است، در سه – چهار سال اول حکومت حزب عدالت و ترقی ترکیه (آ.ک.پ.) طرفدار سیاست های این حزب در مورد اصلاحات بود. اما انتقادات او از حزب حاکم و نخست وزیر رجب طیب اردوغان بطور روز افزون بیشتر شده است. در این مصاحبه آقای آلتان بیشتر در مورد محدودیت روز افزون آزادی مطبوعات و سانسور و خودسانسورصحبت میکند و میگوید حکومت تحمل افراد مستقل و منتقد در مطبوعات را ندارد. بنظر محمد آلتان تا زمانیکه کنترل اوضاع در دست ارتش و کمالیست ها بود طرفداران اردوغان دم از آزادی میزدند اما حالا که همه کنترل مملکت و در ضمن مطبوعات (حتی از طریق مالی و نفوذ کنترل غیر مستقیم رسانه های خصوصی) را به دست گرفته اند موضوع آزادی های دمکراتیک و اصلاحات از دستور کار آنها خارج شده است. ارتش بی تاثیر شده است. حالا سیاسی هائی بر سر کار آمده اند که کار قبلی ارتشی ها را میکنند و بنظر آنها در این شرایط دیگر نیازی به آزادی ها و اصلاحات نیست.
(Reprinted from June 25, 2009. Not much has changed meanwhile that would prove the general approach of this analysis wrong. Maybe on the contrary: the US troops’ withdrawal seems even to have strongly confirmed concerns of a disintegration or at least internal ethnic conflict in Iraq threatening to spread to neighboring Turkey and Iran).
By Abbas Djavadi – Occasionally, I have heated discussions with my Turkish and Kurdish friends. Most of those from Iraq’s Kurdistan region, emboldened by the region’s semi-independence from Baghdad and its current relative stability, warn that it would declare independence if things fall apart in Iraq.
At this juncture, we have serious disagreements over whether the resulting small, landlocked country encircled by hostile neighbors (Arab Iraq, Iran, and Turkey) would be viable.
Even a “Greater Kurdistan,” although seemingly an impossible project that would lead to decades of bloodshed and destruction, would not drastically change the geostrategic environment of that new independent state.
The Turks are certainly very strongly opposed to any manifestations of separatism and, no doubt, Turkey’s strong and popular army would do its utmost to suppress any independent Kurdish state proclaimed on Turkish territory. Its reaction would be much harsher than the current efforts to contain the PKK.
The International Crisis Group recently published a report titled “Turkey and Iraqi Kurds: Conflict or Cooperation?” which I strongly recommend to all those with an interest in this region.
Abbas Cjavadi – 20 janviye (Bakı’da dedikleri kimi 20 yanvar) 1990 günü başlamamışdan 3-4 saat qabaq menim teyyarem Mosko’ya getmeliydi. İki ay ondan qabaq aldığım bilet ele idi, yoxsa elbette men bilmirdim 20 janviyede ne olacaq.
Axşam çağı Xalq Cebhesi’nin uşaqları gelib dediler ki, bir az tez ol. “Deyirler rus tankları şehri mühasire eleyibler. Sehere yaxın hemle eleyecekler. Teyyare meydanı emelen rusların elindedir. Tez çıxmasan, belke artıq gedemmesen.”
Es wäre übertrieben, von einer Politikverdrossenheit des Präsidenten zu sprechen. Aber was man in Jodi Kantors wunderbar erzähltem und mitreissendem Buch “Die Obamas” liest, ist eigentlich eine Bestätigung dessen, was man hier und da schon gelesen hat und zu wissen glaubt: Da war einer, der hinauszog, Dinge gründlich zu ändern, besonders die Art und Weise, wie man in Washington Politik treibt.
Nicht, dass er nun gescheitert ist. Aber drei plus Jahre nach seiner spektakulären Wahl zum Präsidenten der Vereinigten Staaten im November 2008 und besonders nach den letzten Zwischenwahlen zum Kongress, nach denen die Administration wegen jeder kleinen Gesetzgebung gegen die republikanische Mehrheit des Repräsentantenhaus hart kämpfen muss, haben Obama zur Einsicht, nachgeben und kurzkommen gezwungen, ja zum Aufgeben von vielen seiner grossen Pläne. Und am Ende, jetzt wo er für seine Wiederwahl im nächsten November kämfen muss, glauben viele seine Anhänger, dass doch, “Ja, Wir Können Es”, einiges, aber nicht wirklich viel.
“Die Obamas” is the title of the German version of “The Obamas,” by Jodi Kantor, that was published January 10 simultaneously in English (Little, Brown & Co.) and German (Droemer). That’s what I have started to read now. The Introduction and the first part, “The Arrival” (in the White House) were both informative and exciting – an opener for the main idea of the book: contrary to the Obamas’ statements and set goals before the 2008 presidential election to “live a normal life” as a presidential couple, Michele and Barack are still fighting to keep politics away, just as far as possible, from their private life.
A very interesting read also in the context of the next presidential election with President Obama reportedly improving his chances of re-election not only because of weaknesses and in-fighting in the Republican camp but also US economy’s gradual catch-up while Europe is still struggling with the financial crisis of its southern part.
عباس جوادی – خواننده عزیزی بنام احد در باره مقاله «فقط مسلمان؟ فقط ایرانی؟» از تبریز ایمیل زده و گفته است که: « شما با این نظریات برابری حقوق همه شهروندان مملکت صرفنظر از زبان، نژاد، جنسیت، دین، مذهب وغیره چقدر میتوانید حمایت اکثریت مردم ایران را جلب کنید؟ صرفنظر از این که چه کسی حکومت میکند و یا نمیکند، آیا همین امروز در انتخاباتی کاملا آزاد اکثریت مردم ایران به یک کاندیدای ریاست جمهوری که بهائی و یا حتی سنی مذهب باشد رای میدهند؟»
دو جواب به این دو سوال: اولا بنده که خوشبختانه سیاستمدار نیستم که بخواهم رای و یا پشتیبانی مردم را جلب کنم. در حقیقت بر عکس. ما مردم صنف روزنامه نگار و نویسنده و «روشنفکر» و هر چه اسمش را بگذارید، معمولا باید سیاستمدار نباشیم. دنبال اکثریت ندویم. تبلیغ ایدئولوژی و حزب و گروه و شخصیت معینی را نکنیم. برعکس، بدون محاسبه اینکه «اگر فلان حرف را بگوئیم و بنویسیم، فلان کس ها و اکثریت مردم چه خواهند گفت؟» باید آنچه را که به نظرما و عقلمان و انصافمان درست و منطقی میاید بیان کنیم. حالا مردم این را قبول کنند و یا نه و چقدر آن را قبول کنند، این داستان دیگری است. نظر به اینکه ما به معنای «سیاستمدار» اهل سیاست نیستیم (یعنی بنظرم نباید باشیم اگرچه میدانم بعضی ها میخواهند سیاستمدار هم باشند) و چون کارما اساسا گزارش و تحلیل و بررسی و تفسیر است، اگر فکر میکنیم در چارچوب اخلاق و دانسته های خود، بدون تبلیغ و های و هوی و ایدئولوژی عمل میکنیم، نباید زیاد نگران عکس العمل و تائید و یا اعتراض این و آن باشیم. در نهایت هر خواننده و بیننده و شنونده آزاد است که حرف کسی را بپسندد و یا نه. خوبی کار در آنست که از میان حرف های ده – بیست نفر و منبع، ده بیست نگرش و درک بیرون میاید که هر کس میتواند مخلوطی دلخواه از آن را بپذیرد و یا همه را به دور بیندازد. کسی که اهل تبلیغ حزب و گروه و دین و ایدئولوژی نباشد و دنبال حکومت و انتخابات و وزارت و وکالت هم نرود، کارش راحت تر است. آزاد تر است. ما ممکن است حرفمان را اصلاح کنیم و پس بگیریم و یا در زمان های مختلف (عینا مانند سیاستمداران، اما نه مانند آنان عالمانه) حرفهای متضاد بزنیم. اما بهائی که برای این «آزادی» میپردازیم اینست که حرف های ما چندان تاثیری ندارد و یا اگر هم داشته باشد کم و تدریجی است.
نکته دوم: آیا اکثریت مردم ایران حتی در شرایط آزادی کامل، مثلا به یک کاندیدای ریاست جمهوری بهائی و یا سنّی مذهب رای میدهند یا نه؟ این را واقعا نمیدانم. در کشور های دیگر هم این، مسئله پیچیده ای است. مثلا آیا مردم فرانسه یک فرانسوی سیاهپوست با نامی آفریقائی را به مقام ریاست جمهوری انتخاب میکنند؟ میدانیم که در ایالات متحده انتخاب باراک اوباما با چه هیجان و استقبال زیادی از طرف افکار عمومی دنیا روبرو شد. اما بنظرم اینجا دو موضوع مختلف هست. اولا مردم، اکثریت مردم چگونه فکر میکنند و عمل میکنند و ثانیا دولت و نظام چه نوع قانون هائی دارد و چطور عمل میکند.
درپندار ها و رفتار مردم و گروه های مذهبی، دینی، نژادی، قومی و یا جنسیتی ده ها عامل مانند باور های دینی، عادات و رسوم ملی و محلی، تجربه تاریخی، روانشناسی اجتماعی، وضع اقتصادی، فرهنگ ملی و تحصیل اثر گذار است. تغییر این گونه پندار ها، رفتار ها، عادات و رسوم که نتیجه ده ها و صد ها سال است معمولا بتدریج و بسیار آهسته انجام میگیرد.
اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران مسلمانند و اکثریت بزرگ مسلمانان ایران هم شیعه مذهب هستند. اکثریت مردم محافظه کار و مذهبی اند. مرد سالاری جنبه دیگر اکثریت جامعه است. در حالیکه جامعه ایران نمونه خوبی از جوامع خاورمیانه است، بخاطر تاریخ و فرهنگ ملی خود و در عین حال عجین شدن مذهب با دولت و حکومت بخصوص از زمان صفویه تاکنون، ویژگیهای خود را هم دارد.
بیش از سی سال است که دولت و کشورداری جمهوری اسلامی بر «دین مداری» و یا درست ترش: تفسیر حاکمین جمهوری اسلامی از اسلام استوار است و همین است که بر تار و پود زندگی سرتاسر اجتماع حاکم گشته است.
یعنی عامل دوم حکومت و نظام است که میتواند در جامعه زور و یا آزادی، تبعیض یا برابری، تحمل دیگران و یا خصومت با دیگران، آشتی و یا نزاع، مصالحه و یا تفرقه را تبلیغ، تشویق و اجرا کند – وابسته به اینکه معتقد و مجری چه نوع اندیشه، دیدگاه و سیاستی است. این سیاست حکومت، بعد از مدتی، سمت پندار و رفتار مردم را هم معین میکند. آنها با تاثیر پذیری و به تبعیت از این سیاست یا متحمل تر، آزاداندیش تر و متحد تر میشوند و یا نابردبار تر، مستبد خوتر وستیزه جو تر. در کشور هائی که از آزادی و دمکراسی بهره مندند هم، بین شهروندان خرافات، تعصب، و استبداد منشی وجود دارد اما حکومت ها آنرا مهار میکنند و جریان رشد اجتماعی را به سمت حفظ و گسترش بردباری، آزادی و پلورالیزم هدایت مینمایند. برعکس، در دولت های مستبد و خود کامه، حکومت ها در میان ملت فرهنگ تحمل زور از بالا و تحمیل زور به پائین را ترویج میکنند.
تجربه غالبا اینطور بوده است که اشخاص، گروه ها و احزابی که مُبلغ و مُجری زور، خشونت و استبداد هستند، بعد از آنکه بهر طریقی، یا با زور و کودتا و یا حتی انتخابات، بر سرکار آمدند، آزادیهای مردم را قیچی میکنند تا ادامه حکمرانی خود را تضمین نمایند. در این شرایط اکثریت مردم بعد از مدتی به ناچار، یا با راهی که حکومت ها برایشان تعیین میکنند به زندگی خود ادامه میدهند و یا بعد از مدتی، کاسه صبرشان لبریز میشود و حکومت هائی را که اجازه نمیدهند خواست مردم در حکومتشان متبلور شود و با خواست مردم تغییر یابد عوض میکنند.
بیائید اول ببینیم که آیا میتوانیم بر سر یک اصل توافق کنیم یا نه، آن هم اینکه شهروندان این مملکت باید صرف نظر از دین و مذهبشان، جنسیتشان، تعلق قومی و زبانی شان دارای حقوق برابر و مساوی در قانون و عمل باشند. قبول دارید؟ بعد از اینکه به این سوال جواب دادیم به سوال خواننده عزیز احد برگردیم که میپرسد: آیا «همین امروز در انتخاباتی کاملا آزاد اکثریت مردم ایران به یک کاندیدای ریاست جمهوری که بهائی و یا حتی سنی مذهب باشد رای میدهند؟» اجازه بدهید باز به این سوال جواب داده و بگویم که من واقعا نمیدانم چونکه در شرایطی که مردم حق بیان آزادانه فکر و نظر خود را ندارند و نه در قانون و نه در عمل آن اصل برابری حقوق شهروندان تاءمین نمیشود و هرکس از بیان آزادانه نظرش می هراسد، کسی نمیتواند بگوید که نظر واقعی مردم چیست. من فقط این راحدس میزنم که بنظرم اکثریت مردم اگرچه مسلمان و شیعه مذهب است اما در مورد سوء استفاده سیاسی و اجتماعی ازدین و مذهب مردم با حکومت و سیاست های آن همدل و همزبان نیست. و اما از نظر عامل دوم یعنی حکومت: شما این حکومت را می بینید و به مراتب بهتر از بنده میشناسید و هر روز لمس میکنید. اما اینکه واکنش مردم در این آینده نزدیک و یا دور تر نسبت به این حکومت چه خواهد شد، این را بنظرم بسیار سخت و شاید غیر ممکن است که کسی حدس بزند.
بهر تقدیر، در نهایت هر ملتی خود سرنوشت خود را معین میکند.
ما فقط ناظران نگرانی هستیم که دیده ها و دانسته های خود را حکایت میکنیم.
Abbas Djavadi – 10 yıl önce Türkiye hatıralarının devamı. Şimdi de Ankara…
Bu şehirde altı yıl kaldım. Ankara 20 küsur yıl önce bıraktığımdan, sonra birkaç defa gördüğümden veya duyduğumdan daha modern, temiz, düzenli, sakin ve yaşamak için elverişli. Hiç olmasa benim kaldığım ve tanıdığım yerler: Çankaya, Kavaklıdere, Gazi Osman Paşa, Küçükesat ve Bahçelievler öyle. Avukat arkadaşım Cemil diyor bunlar doğru, ama dost-akraba olmadan Ankara sıkıcı. Her halde iş olmadan da öyle.
**********
Aile, dostluk ve hatta yabancı fertler arasındaki ilişkiler oldukça sıcak. ‘Bozuluyor’ diyorlar. Belki kısmen doğru, mesela büyük şehirlerde ve çok katlı binalarda. Ama sanki bu gelişme Türkiye’de çok yavaş. Bu belki küçük, çoğunlukla genç bir tabaka için geçerli. Büyük çoğunluk ise aynı. Bir de ki, Tirkiye’de bizim Şark toplumlarının hepsinde olduğu gibi aile son derece güçlü bir unsur – hem de sadece nüve aile değil, daha geniş bir aile. Amcalar, dayılar, teyzeler, kuzenler filan dahil olmak üzere.
Ama, derler ya, fazla sıcaklık yakabilir, kızdırabilir ve konflikt yaratabilir – bu da doğru. Fakat devletin vermediği güvenceyi aile ve arkadaşlık şebekesi bir miktar sağladıkça büyük değişiklikler olmaz kolay-kolay. Devlet güvencesinin olmadığı şartlarda sıcak ilişkiler tabiidir, ama büyük hüner de değildir. Hüner, devlet güvencesiyle, düzenin verdiği rahatlıkla birlikte ‘sıcaklığın’ esas itibariyle devam etmesi. Japonya, İtalya, İsrail bu sınavı vermişler. Türkiye ise daha bu alanda kendi hünerini göstermelidir.
**********
Gazetelerin yazdığına göre Türkiye’de dört milyon Balkan göçmeni var. Kürtler, Araplar, ermeni ve rum asıllılar ve aslen Kafkasya kökenlileri de bunlara katarsan ‘hakiki’, Orta Asya’lı Türkler 65 milyon nüfusun yüzde kaçı olur? Türkiye bir göçmen ülkesi mi? Türkiye’deki ‘piyonerlik ruhu’ ne kadar Amerika’dakine benzer? Türk milliyetçiliği ne kadar ırka, Türklüğe. müslümanlığa ve ne kadar kendini koruma güdüsüne, bununla ilgili olarak da (Amerika’daki gibi) sembollere, bayrağa, Atatürk’e dayanır ve bunları ülkenin devamının ve bütünlüğünün temeli sayar?
**********
Sanki kimse kendi durumundan memnun değil. Sanki memnuniyetsizlik ve şikayet, sevilen kültür haline gelmiş. Bugün kimi gördüysem şikayet etti – memleketin durumundan, kendi maaşı ve sosyal güvenlik durumundan, çocukların okulu ve geleceğinden. Şikayet edenlerin hemen hepisi de kendilerini dünyanın en dürüst, çalışkan, arkadaş canlısı, vatanperver, kanunlara uyar, ama hep verip de alamayan, yardım edip de ihanet gören, iyilik edip de kötülük bulan insanları sayıp, kendilerini dünyada çok yalnız ve anlaşılmamış zannediyorlar. Sonra da konuştuğum çoğu kimse tam ayar bir fılosofdu. Avrupa Birliği’nden Yeni Dünya Düzeni’ne, İslam medeniyetinden teknoloji devrimine, karşılaştırmalı kültür tarihinden insanların sosyo-psikolojük davranış özelliklerine kadar her konuda bilgili, tecrübeli insanlar gibi davranıp son ve kesin fikirler, hükümler ileri sürüyorlardı.
**********
Dil ve Tarih-Coğrafya Fakültesi’ne gittim. Aynı mayhoş duygular. Hocalarımı, öğrenci ve asistan arkadaşları hatırladım. Bazıları vefat etmiş veya emekliye ayrılmış. O zamanlar öğrenci veya asıistan olan bazı arkadaşlar profesör olmuş. Çok sevindim. Hepisine saygı ve sevgi duygusu besliyorum.
**********
Bir haftadır Türkiye’deyim. ‘Haydı Abbas, vakit tamam.’ İşler de bitti. Ver elini Praha…
comments