فاروق سومر: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

فاروق سومر (1924-1995)

مقدمه، ترجمه و تلخیص: عباس جوادی

پروفسور فاروق سومر یکی از استادان تاریخ در «دانشکده زبان، تاریخ و جغرافیا»ی ما در آنکارا بود. اما او یکی از معتبرترین استادان دانشکده هم بود و در عین حال شهرتی بعنوان «ملیتچی» و «تُرک گرا» داشت. تخصص او بیشتر حوزه قبایل غُز (اغوز) و عموما ترک بود که از دوران غزنویان و بخصوص سلجوقیان به بعد از آسیای مرکزی و خراسان به ایران و از آنجا بخصوص به آسیای صغیر یعنی آناتولی و با نام گذشته اش بیزانس سرازیر میشدند که در نتیجه بعد از حرکات پس و پیش و جنگ و گریز های بسیار در همین مناطق هم رحل اقامت افکندند و به ترکیب قومی و بخصوص زبانی و فرهنگی و مهمتر از همه اداره سیاسی دول این سرزمین ها و بخصوص ایران و عثمانی مُهری پر تاثیر و ماندنی زدند.

در این زمینه استاد سومر آثار بسیاری از جمله «نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (آنکارا ۱۹۷۶) نوشته که در سال ۱۳۷۱ به فارسی ترجمه و در تهران چاپ شده است. البته استاد صد ها مقاله و کتاب دیگر هم نوشته، اما یکی از مقالات ایشان بخصوص برای ما ایرانیان بسیار پرارزش و در عین حال در نوع خود بی همتاست: مقاله ای ۱۸ صفحه ای با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» که متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم ترجمه نشده است.

بنظرم موضوع تغییر زبان اکثر مردم آذربایجان به ترکی، در سطح آکادمیک برای اولین بار از طرف یک تاریخدان و زبانشناس دیگر و معروف ترک، پیش کسوت پروفسور سومر، استاد احمد ذکی ولیدی در «آنسیکلوپدی اسلام» (انگلیسی) و مقالات متعدد دیگر او مطرح شد و بعد از فاروق سومر از طرف تاریخنویس معروف ایران رحیم رئیس نیا («دگرگشت زبان در آذربایجان»، در: آذربایجان در سیر تاریخ ایران) و ترک شناس فرانسوی ژان اوبن («ملاحظات ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان»، ۱۹۸۹، پاریس، به زبان فرانسوی) مورد بحث قرار گرفت که این مقاله ژان اوبن هم تا جائیکه میدانم به فارسی ترجمه نشده است.

من در مقالات دیگری در باره مقالات استادان رحیم رئیس نیا و ژان اوبن صحبت کرده و حتی متن این مقالات را به فارسی و فرانسه یصورت پی دی اف در «چشم انداز» گذاشته ام تا همگان از آن استفاده کنند.

مقاله استاد فاروق سومر را هم در پایان این نوشته بصورت پی دی اف میگذارم که هرکس ترکی ترکیه میداند، بخواند و اگر علاقه و وقت برای این کار مهم داشت، آن را به فارسی ترجمه هم کرده و در اختیار عموم قرار دهد. اما من خودم سعی خواهم کرد در همین نوشته چکیده ای از آن مقاله پروفسور سومر را در اینجا تقدیم کنم تا کسانی که ترکی ترکیه نمیدانند کاملا از موضوع بی خبر نمانند.

بنظرم کلا بین همه این آثار آکادمیک و کلاسیک در باره تاریخ و نحوه دگرگشت زبان مردم آذربایجان (و طبعا آناتولی) توافق کلی هست و آن اینکه این روند به کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان و بقیه ایران و بخصوص آناتولی یعنی بیزانس مربوط بوده است که از دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) شروع شده و حد اقل تا صفویان (اوایل قرن شانردهم) ادامه داشته است.

در حالیکه تاکید مثلا ژان اوبن اساسا بر رساله «صفه الصفا»ی ابن بزاز اردبیلی از قرن چهاردهم میلادی یعنی دوره ایلخانان و کاربرد واژگان فارسی – پهلوی و نفوذ روزافزون ترکی و حتی مغولی در همان سال های ۱۳۰۰ میلادی در استان اردبیل و آذربایجان شرقی کنونی است، فاروق سومر بیشتر از اینکه وارد مباحث خود زبان و مثلا تغییرات لغوی و سپس آوائی و یا دستوری شود و آن را در مقایسه با آنچه که قبلا بوده و بعدا شده به بحث بگذارد، بر کوچ و سکنی، حکومت ها و حرکات پس و پیش قبایل مختلف ترک زبان در آذربایجان و قفقاز می پردازد و از این زاویه سعی به توضیح چگونگی جا افتادن زبان ترکی و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان میکند. فاروق سومر روند این دگرگشت را در جریان سلسله مراتب (کرونولوژی) تاریخی به سه مرحله تقسیم میکند:

۱) دوره سلجوقیان
۲) دوره مغول و
۳) دوره بعد از مغول شامل آق قویونلو ها، قراقویونلو ها و صفویان.

آنچه که بعد از این میخوانید نظر استاد فاروق سومر است که چکیده اش را بدون تفسیر و نظر خود تقدیم خواهم کرد (و بنا بر این زود زود «بنا به نوشته فاروق سومر…» نخواهم گفت)، اما فقط بعضی تعابیر را که احتمالا برای همگان روشن نیستند داخل پرانتز و با ذکر (-م) یعنی «توضیح مترجم» بطور بسیار مختصر شرح خواهم داد. این توضیح را هم بدهم که در اینجا من تعبیر «تورکلشمه» را «ترک شدن» و گاه «ترک زبان شدن» ترجمه کرده ام اگر چه استاد سومر خود در ابتدای مقاله به این مسئله اشاره نمیکند که منظورش از این تعبیر، آمیزش تباری و نژادی با اقوام ترک است، یا ترکی شدن زبان نخست مردم پس از چند نسل. اما طوریکه خوانندگان هم توجه خواهند کرد، سومر با تاکید بر مثلا تغییر جاینام ها نشان میدهد که منظور او دگرگشت زبان است و نه تیره و به اصطاح «نژاد». به همین ترتیب به عنوان مثال وقتی از «ترک شدن» مغول های ایلخانی صحبت میکند، معلوم میشود که منظور نه آمیزش تباری و نژادی، بلکه در درجه نخست ترک زبان شدن آنان است است. این موضوع را بخصوص در بخش «دوره مغول» و «ترک شدن» یعنی ترک زبان شدن مغول ها خواهیم دید که از نمونه های بسیاری صحبت کرده و میگوید مغول ها «ترکی صحبت کرده و ترک شده اند» (ص ۴۳۹).

و اما چکیده رساله فاروق سومر:

مجله «بلله تن» موسسه تاریخ ترک (1976) که مقاله فاروق سومر در آن چاپ شده بود

نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

نوشته: پروفسور فاروق سومر

خلاصه و ترجمه: عباس جوادى

یکم: دوره سلجوقیان

ترکمن ها به عنوان بانیان امپراتوری سلجوقیان از ماورالنهر تا سواحل دریای مدیترانه مهاجرت کرده و به نقاط گوناگون یک امپراتوری وسیع پخش شدند. شاخه هائی از آنان هم در آذربایجان مسکون شدند. بعد از مرگ ملکشاه امپراتوری وسیع سلجوقی بین فرزندان او تقسیم شد و هر فرزندی در صدر دولت کوچکتری قرار گرفت. آذربایجان جزو «دولت سلجوقی عراق» شد که مانند بسیاری از دول دیگر بعد از ملکشاه، بیش از ترکمن ها، به قدرت و حاکمیت مملوک های ترک متکی بودند (مملوک ها و یا ممالیک حکومت های عبارت از غلامان ترک در مصر، سوریه و شمال هند بودند -م). این، موضوع تحقیق مفصل و جداگانه ای است. البته ترکمن ها هم شمشیر هایشان را غلاف کرده به دامداری خود باز نگشتند. آنها در دولت های مملوک ها هم نقش مهمی داشتند.

در دوره سلجوقیان، ترکمن ها بخصوص در مناطق موسوم به «اران» (به تشدید «ر» و یا «آران»، شمال رود ارس -م) و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» میزیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیر تر و حتی ضعیف تر بوده است. مناطق مذکور در دوره سلجوقیان اصولا به امیران مملوک و فرزندان ایشان بصورت «اقطاع» سپرده میشد.

علت اساسی اینکه ترکمن ها بیشتر از آذربایجان جنوبی به «اران» رو میکردند و در آنجا جمع میشدند، بیشتر از آنکه مربوط به شرایط مساعد تر طبیعی برای ترکمن ها باشد، در حاشیه قرار گرفتن این منطقه بود. ترکمن های سلجوقیان آناتولی هم به نواحی حاشیه ای رغبت بیشتری نشان داده اند. ترکمن های اران ابتدا تابع ملوک و شاهزادگان سلجوقی و سپس زیر فرمان امیران بزرگ و بیگلربیگی های خود بودند و در حملات علیه گرجی ها شرکت میکردند. در زمان مغول ها تعداد ترکمن های اران فوق العاده افزایش یافته و در همین دوره است که اران تبدیل به منطقه ترکی شده است. مشابه همین تحولات در بیزانس هم رخ داده و ترکمن ها که به حاشیه های بیزانس هم علاقه نشان داده اند، اسم شهر های گرجی و بیزانس را هم ترکی کرده اند.

کردستان ایران و مناطق همجوار آن ابتدا تحت حاکمیت قبایل «سالور» (و یا «سالیر» که یک قبیله اغوز است -م) و سپس «یوا» (و یا «ییوا» که این هم یک قبیله اغوز و نزدیک به افشار هاست -م) قرار گرفت. استان فارس را هم در همان دوره ها «قبیله سالغور ها» بدست آورده بود. ولایات کرمانشاه، شهر زور و دقوقه در آغاز آمدن سلجوقیان در دست «انازیان» کُرد بود، اما بعدا تحت حکومت سالور ها و دیگر ترکمن ها در آمد.

تا جائیکه میدانیم، قدیمی ترین اطلاعات در باره خلج ها که امروزه در جنوب شهر ساوه زندگی میکنند مربوط به نیمه دوم قرن چهاردهم است که در دوره جلایریان و مظفریان نقش معینی بازی کرده اند.

طوریکه گفتیم، در نیمه نخست سده سیزدهم جمعیت ترکمن اران بسیار زیاد شد. اما در کنار آنها در این منطقه ترک های «قانقلی» را هم میبینیم که همراه با جلال الدین خوارزمشاه به آنجا آمده بودند. آنها هم قومان ترک های «قیپچاق» (قبچاق، م) بودند، اما با گرجی ها یکی شده به سرزمین های تحت حاکمیت ترکان حمله کرده و آنها را غارت مینمودند. یک دسته از قیپچاق ها در زمان استیلای مغول سعی کردند به آذربایجان شمالی بیایند، اما موفق نشده و برگشتند. مجموعا دلیل چندانی نیست که گفته شود قیپچاق ها در زمان سلجوقیان به آذربایجان آمده و در اینجا سکنی گزیده اند.

در زمان مغول ها، ترکمن ها و «قانقلی» های خوارزمی که در آذربایجان بودند به آناتولی پناه برده و وقتی مغول ها به آناتولی هم حمله کرده اند، آنها رو به سوی سوریه گذاشته اند. در دوره قدرت مغول ها در ایران یعنی از زمان هلاکو تا ابوسعید خان نشانه ای از حضور آن ها در آذربایجان نیست. رسم بر این بوده که در جنگ و جدل میان قبایل کوچ نشین ترکمن، طرف مغلوب همه چیز را رها کرده و به جای دیگری کوچ میکرد. در ابتدای حاکمیت مغول ها بر ایران هم چون مغول ها به ایالت فارس دست نیافته بودند، در آثار دوره مغولی نشانه هائی از حضور ترکمن ها در فارس بچشم میخورد. با اینهمه بعید نیست که تعداد نسبتا کمی از این ترکمن ها با قبول تبعیت از مغول ها در آذربایجان و آناتولی شرقی مانده اند.

دوم: دوره مغول

(توضیح مترجم: ایلخانان و یا ایلخانیان نام سلسله و حکومت فرزندان چنگیز خان بود که بعد از مرگ چنگیز و هلاکو بخش ایران و بین النهرین، شام و فلسطین امپراتوری مغول به آنها واگذار شد. مدت حکومت: حدود هشتاد سال از ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی . پایتخت آنان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود).

در مقایسه با دوره سلجوقیان، آنچه دقت پژوهشگران را جلب میکند، زیاد بودن جاینام های ترکی در دوره ایلخانان است که در زمان سلجوقیان به این درجه نبود. بعضی از این جاینام ها مانند «گؤکچه گؤل» (در ارمنستان) و «آلاداغ» (شمال دریاچه وان) در زمان اباقا و حتی هلاکو ترکی شده بود، اما هیچ نشانه ای نیست که این جاینام ها مربوط به دوره قبل از مغول هم هستند. نام های مغولی «زرینه رود» (چاغاتو و تاقاتو) در جنوب مراغه هم در آن دوره آشنا بودند. با این ترتیب جاینام هائی که بعد از حکومت اباقا میبینیم، بعضی ترکی بودند و بعضی دیگر مغولی. این در عین حال اشاره به تیره و تبار کسانی دارد که با ارتش مغول به ایران آمدند و بر این پایه میتوان گفت که حاکمین ایلخانی بعضی مغول بودند و بعضی دیگر ترک. مثلا در دوره اولجایتو، یک شاعر مهم دربار چهار قصیده هرکدام به ترکی، مغولی، فارسی و عربی سروده و به ایلخان تقدیم کرده است. یک نشانه گسترش ترکی در این دوره هم این است که از زمان غازان خان به بعد، لقب «بَی» و یا «بیگ» (طوری که در ایران می نوشتند و هنوز هم می نویسند) به موازات لقب مغولی «نویان» وارد چرخه استفاده شده است که همان معنی را میدهد.

میتوان کسانی را که تحت بیرق مغول به ایران آمدند و ترکی گفتگو میکردند به دو دسته تقسیم کرد: آنها که از نظر تبار ترک بودند و مغول هائی که ترک (ترک زبان -م) شده بودند. میتوان گفت اکثر کسانی که ترک بودند و همراه با مغول ها به ایران آمدند اویغور بودند (قومی ترک زبان در آسیای میانه و چین، -م). در کتاب ابوالقاسم کاشانی که تاریخ دوره اولجایتو خان را نوشته، فهرست ۲۵ امیر دیده میشود که احتمالا هشت نفر آنها اویغور بودند که امیر سونج اقا هم در راس آنها قرار داشت که اتابک ولیعهد یعنی ابو سعید بود و بزرگترین امیر ایلخان بشمار میرفت. بعضی امرا هم از قوم قیپچاق بودند.

از سوی دیگر بعضی از خان ها و نویان ها که با مغول به ایران آمده بودند مغول بودند، اما ترک زبان شده بودند. همچنین ترک زبانان بسیاری در جرگه نویان ها، نوکران (نوکر که کلمه ای مغولی است در اصل معنی دستیار میدهد، -م) غلامان و توابع قبیله ها بودند که در معیت خان ها، شاهزادگان و نویان های مغول بودند. در همین شرایط، زبان ترکی رفته رفته بین ایلخانان توسعه یافته و بسیاری از آنها زبان مغولی خود را رها کرده ترکی را درپیش گرفته اند. بنا براین در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شده اند که اینهم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است.

در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک جا و محل همزمان بکار برده میشد، اما به تدریج نامهای فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند. مثلا نام روستای «انج رود» در نزدیکی سلطانیه «سونقورلوق» شده و یا نام روستای «قهود» بین سلطانیه و قزوین تبدیل به «سایین قلعه» شده است (حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، ص ۱۷۳).

مرگ ابوسعید بهادر خان از نظر موضوع مورد بحث ما نیز نقطه عطفی را تشکیل داده است. از آن به بعد دیگر سمت فتوحات (فتوحات مغول، -م) یکباره از ایران به ترکیه تغییر یافته و نتیجه طبیعی این وضع هم آن شده که هدف مهاجرت ها به عکس خود، یعنی از ترکیه به ایران تبدیل یافته است. از جمله «آرپا خان» که بعد از ابوسعید به قدرت رسید، از سوی والی دیاربکر «علی پادشاه» مغول به قتل رسید و در ایران دوره خانیگری شروع شد. در نتیجه این تحولات یک دسته بزرگ ترک و مغول از ترکیه به ایران مهاجرت کرد. از این قبیل کوچ های معکوس یعنی از بلاد روم به ایران کم نبوده است.

میدانیم که در این دوره در مغان و اران هم قبایل ترکمن زندگی میکردند که اساسا مشغول دامداری بودند. نام یکی از این قبایل «چوبانلی» (چوپانلو، چوپانیان) بود. در اواسط قرن چهاردهم بین شهرهای ارزنجان و ترابوزان هم قبیله هائی با نام «چوبانلی» زندگی میکردند که درعصیان «کوچک شیخ حسن» شرکت کرده و سپس اکثرشان به اران کوچ نمودند.

در زمان جلایریان یعنی نیمه دوم قرن چهاردهم قراقویونلو ها سرزمین های طوایف مغول «سوتایلی» را که بین موصل و ارضروم رحل اقامت افکنده بودند از خود نموده و حتی رو به سوی آذربایجان گذاشتند و در اواخر قرن بر خوی، نخجوان و جنوب دریاچه «گوکچه گول» حاکم شدند و وارد تبریز هم شدند.  اما آمدن تیمور باعث آن شد که برنامه های آنها برای حاکمیت بر این منطقه به تاخیر بیافتد.

دوره خانیگری و جلایریان در ترک شدن آذربایجان مرحله مهمی بشمار میرود. در این مرحله قبایل ترکمن بسیاری از ترکیه به آذربایجان بازگشته و در اینجا یکجا نشین شده اند. در همین دوره است که با جاینام های زیادی در کتب و آثار این دوره روبرو میشویم که قبلا خبری از این جاینام ها نبوده است.

در مقابل «اسکی شهر» اورخان بیگ عثمانی، اشرف چوپانی هم در شمال تبریز، در کرانه رود ارس قصبه ای بنام «اسکی شهر» درست کرد. در مقابل «قارادره» های متعدد، یک «قارادره» معروف هم در نزدیکی خوی بود. چندین «قارادره» دیگر در آناتولی شرقی و بین سلطانیه و اردبیل بود. در منطقه سلطانیه محلی هم بنام «گوزل دره» وجود داشت. بین اوجان و سراو (سراب) در جنوب و شرق تبریز از روستائی بنام «ایوا» روایت میشود که شاید مربوط به قبیله «ییوا» باشد. و بالاخره «قره باغ» فقط در اران نبود. حد اقل یک قره باغ دیگر هم در منطقه سلماس وجود داشت.

در سال ۷۷۹ ه.ق. هم (۱۳۷۷-۱۳۷۸) ناحیه «سورماری» (سورب ماری) در جنوب دریاچه «گوکچه گول» این نام را داشت. همچنانکه نام «تریپولی» در آناتولی غربی تبدیل به «توربالی» (توبره لو) ترکی شده، «سورماری» هم بزودی تبدیل به «سورمه لی» (سرمه لو) شد. منابع دوره تیمور نام این قلعه را معمولا به صورت ترکی آن قید کرده اند.

سوم: دوره بعد از مغول(دوره دوم ترکمنان)

این دوره را به سه زیر دوره تقسیم میکنیم:

1. قراقویونلو ها

قراقویونلوها که در میانه های قرن چهاردهم در منطقه ای بین ارضروم و موصل در شرق ترکیه فعال بودند، دیگر ترکمن ها را هم دور خو د جمع کرده و در اوایل قرن پانزدهم عراق عجم (غرب و مرکز ایران) و ولایات فارس را هم فتح کرده و امپراتوری بزرگی تاسیس کردند. به دنبال این روند پر اهمیت، بخش قابل توجهی از ترکمن های ترکیه به آذربایجان کوچ کردند. مثلا شاخه ای از آنان بنام «آغاچری ها» (آغاجری) هم در حوالی شهر ماراش زندگی میکرد و نوادگان آنان هنوز هم با حفظ همین نام خانوادگی در ایران زندگی میکنند. در عین حال قراقویونلوها طایفه ای عبارت از پنجاه هزار خانوار بنام «قارا اولوس» («اولوس» کلمه ای مغولی بمعنای مردم و قوم است، -م) ایجاد کردند که در عراق عرب بسر میبرد. در زمان جهانشاه بخش مهمی از همین طایفه به آذربایجان کوچانیده شد که هنوز هم در ایران جاینام های مربوط به این طایفه وجود دارد. اما آمدن «قارا اولوس» ها به ایران باعث ایجاد هیچگونه محدودیت و فشاری بر دیگر قبایل ترک که ترکمن نبودند و در ایران زندگی میکردند، نشد.

2. آق قویونلو ها

قراقویونلو ها بعد از شصت سال حکومت جای خود را به آق قویونلو ها دادند. آق قویونلو ها بصورت قومی پرجمعیت تر از آناتولی به آذربایجان آمدند. بدین صورت جریان ترک زبان شدن از آذربایجان فراتر رفته و به عراق عجم هم کشیده شد. مثلا در دوره جلایریان در ولایت ری دهی به نام «ساری قامیش»، در غرب ری محلی به نام «ساوجی بولاق» و یا در ورامین (جنوب ری) روستائی بنام «آیدین» موجود بود. یک نمونه دیگر این است که یک سیاح ونیزی از قصبه ای بنام «آوشار – افشار» بین ساوه و سلطانیه بحث میکند.

3. صفویان

موج سوم و حتی بزرگتر مهاجرت که از ترکیه به ایران شده، در زمان صفویه انجام یافته است. این جریان مربوط به ظهور شاه اسماعیل و دولت صفوی است. شاه اسماعیل درست در سال ۱۵۰۰ میلادی از مخفیگاه خود در اردبیل بیرون آمده و برای دیدار با هواداران قزلباش (قیزیلباش) خود به قصبه «سارو قایا» از توابع شهر ارزینجان رفت و در آنجا با مریدان ترک اش یکی شده به ایران برگشت و آق قویونلو ها را شکستی سخت داد.

در نتیجه مهاجرت هائی که در زمان قراقویونلو، آق قویونلو و بخصوص صفویه از آناتولی به ایران شد، مناطق آناتولی شرقی با کمبود توده ترک زبان روبرو گردید. کافی است فقط این نمونه را بدهیم که تنها از ولایت آنطالیه و دور و بر آن ۱۵ هزار اسب سوار قبیله «تکه لو» (تکلو) همراه با زنان و کودکانشان به ایران مهاجرت کردند. کسانی که کوچ کردند، تنها ترکان کوچ نشین نبودند. روستائیان ترک هم ار شرق آناتولی رخت بر بسته، رفتند و این عامل باعث شد که در بسیاری نقاط آناتولی شرقی سهم ترک زبانان در جمعیت تقلیل یابد. متقابلا، این روند کوچ، جریان ترک شدن آذربایجان را به نتیجه نهائی رسانیده است.

در نتیجه همین تحولات است که سیاح اروپائی شاردن که در قرن ۱۷ در ایران بوده است، مینویسد که زبان ترکی در تمام غرب ایران تا ابهر در نزدیکی قزوین زبان حاکم بوده و حتی در دربار شاهان در اصفهان نیز ترکی بر فارسی اولویت پیدا کرده است. شاردن مینویسد در ایران «فارسی را لطیف، عربی را فصیح و ترکی را صحیح مینامیدند» و علاوه میکند که «فارسی به ترکی شعر و سخنان عاشقانه داده و در مقابل از ترکی کلمات مربوط به دربار و فرماندهی گرفته است» (شاردن، پاریس، ۱۸۱۱، جلد ۴، ص ۲۴۰). او مینویسد: «از ابهر به بعد، چه در شهر ها و چه در دهات فارسی حرف میزنند اما تا ابهر زبان مردم ترکی است ولی کاملا شبیه زبان ترکیه نیست و از آن کمی فرق میکند» (جلد ۲، ص ۳۸۵-۳۸۶). و همچنین: «ترکی زبان لشکر و دربار است. در این محیط و بخصوص در کاخ های اشراف، چه بین مردان و چه میان زنان ترکی حرف میزنند و این موضوع به آن مربوط میشود که خاندان سلطنتی از سرزمینی ترک زبان است و حاکمین عبارت از ترکمان ها هستند که زبان مادری شان ترکی است» (جلد ۴، ص ۲۳۸).

سیاح معروف عثمانی اولیا چلبی هم در سفر خود به ایران ترکی آذری را به صورتی کامل فراگرفته و به ترکیه بازگشته است (سیاحتنامه، استانبول ۱۳۱۴ هجری، ص ۲۲۷ به بعد).

بعضی پژوهشگران اروپائی نوشته اند که تصمیم شاهان صفوی مبنی بر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان تاثیر مهمی بر ترک شدن آذربایجان گذاشته است. اصل جریان اما درست برعکس است.

آنگونه که از خاطرات سیاحان هم بر می آید، زبان دربار صفوی در اصفهان ترکی بود. شاه عباس با سیاح اروپائی به ترکی صحبت میکرد و آ ن صحبت را به فارسی برای وزیرش ترجمه مینمود (لوسین لوئی بلان، شاه عباس یکم، پاریس ۱۹۳۲، ص ۲۳۵). یعنی حتی در شهری مانند اصفهان هم که زبان فارسی حاکم بوده، زبان دربار ترکی باقی مانده بود. اگر اینطور نمی بود، در نهایت پادشاه و درباریان ناچار میشدند که به زبان محیط خود عادت کرده، آن را قبول کنند. به همین ترتیب سلجوقیان و دیگر حکمرانان ترک و مغول بنا به شرایط محیط خود فارسی را هم آموخته بودند. یعنی اگر حتی صفویان ترکی هم نمیدانستند اما پایتخت را در آذربایجان حفظ میکردند، ترکی را می آموختند و به عادات ترکان نیز عادت میکردند. از این جهت انتقال پایتخت از تبریز به قزوین و از آنجا به اصفهان که شاهان صفوی برای حفاظت خود از حملات عثمانی ناچار به آن شده بودند، به گفته ذکی ولیدی توقان، از نگاه هویت ترکی آذربایجان نه مفید، بلکه مضر واقع شده است.

(نشر نخست در: عباس جوادی: ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان، اچ اند اس، لندن 2015)

لینک اصل رساله فاروق سومربه ترکی ترکیه: ترک زبان شدن آذربایجان

زبان مادری، زبان نخست

A Design by Abol Bahadori

زبان مادری؟ زبان پدری؟ زبان محیط؟ زبانی که عملا یاد میگیریم و بیشتر به دردمان میخورد؟ زبان محیط و رسانه ها و کار؟ زبان اکثریت دور و بر زندگی مان؟

بتدریج وقت آن رسیده که غلطی را که مرتبا تکرار میکنیم تصحیح نمائیم. باید کم کم عادت کنیم که بجای تعبیر «زبان مادری» از تعبیر «زبان نخست» استفاده کنیم. چرا؟

«زبان مادری» زبانی است که مادر شما تکلم میکند، زبانی که اولین بار از مادرتان میشنوید. زبانی که احتمالا زبان پدرتان، خانواده و شاید شهرتان هم هست.

شاید هم نیست. ممکن است زبان مادر و پدر شما یکی نباشد. ممکن است زبان مادری مادر شما چیزی باشد و زبانی که او با شما صحبت میکند چیز دیگری. ممکن است زبان مادر و پدر شما از زبان خانواده شما و بیرون از خانه، از زبان شهر و کشور شما و یا از زبانی که شما میخواهید و یا خانواده تان میخواهد بهترین زبانی که شما میدانید باشد، فرق کند – یعنی از «زبان نخست» شما.

پس «زبان نخست» یعنی چه؟ مدتی میگفتند زبان نخست همان زبانی است که کودک اولین بار میشنود و بکار می برد – که البته این، تا حد زیادی با زبان مادری (و پدری) هم معنی میشود، به شرط آنکه در محیط خانواده چند زبان مختلف موجود نباشد. از این جهت، در بسیاری موارد زبان نخست همان زبان مادری و یا زبان پدر و مادر و یا خانواده خود شخص است. پس عموما درست است که زبان نخست اولین زبان و یا زبانهائی است که کودک میشنود و به بهترین وجه میفهمد و بکار میبرد.

اما این میتواند بیش از یک زبان باشد و ممکن هم هست که بعد از ده بیست سال زبانی که شما بهتر از همه میدانید همان زبانی نباشد که از مادر و یا پدرتان شنیده اید.

پس تعریف مدرن زبان نخست چیز دیگری است.

طبق این تعریف «زبان نخست» یعنی زبانی که هر فرد بیشتر از همه زبانهای دیگر، بهتر از همه زبانهای دیگردر خواندن و نوشتن، کار، ارتباط با دیگران، کاربرد رسانه ها و تحصیل استفاده میکند.

یعنی زبانی که مورد ترجیح فرد است، چرا که بهتر از زبان های دیگر میداند و یا یادگرفته است.

زبانی که شما بهتر از هر زبان دیگری میدانید و میتوانید به آن زبان بهتر و دقیق تر و راحت تر از همه نیت و فکر خود را بیان کنید و بنویسید. و اما این زبانی که بهتر از همه میدانید و بیشتر از همه و در درجه اول بکار میبرید ممکن است همان زبان مادری شما باشد. ممکن هم هست نباشد و زبان کاملا متفاوتی از زبان مادری شما باشد.

روشن است کسی که لهجه بایری آلمانی زبان مادری اش است، وقتی به محیط بزرگتر آلمان و اتریش و سوئیس می آید،سعی میکند لهجه استاندارد و معیار آلمانی را صحبت کند. کسی که در فلنسبورگ در شمال آلمان است اما زبان مادری اش دانمارکی است هم به تبعیت از اکثریت، آلمانی استاندارد را بکار میبرد. شاید مجبور هم نیست. میتواند به دانمارک برود و آنجا دانمارکی بکار ببرد. اما آلمانی برایش عملی تر و مفید تر است. مخاطب بیشتری دارد – اقلا در آلمان.

زبان نخست اکثر خانواده های قزاق زبان قزاقستان قزاقی نیست، روسی است. بین اغلب تاتار های تاتارستان هم همینطور. آنها در تحصیل، اشتغال، رسانه ها و حتی مراوده با همدیگر روسی را ترجیح میدهند.

بخصوص با این همه کوچ و مهاجرت، این همه ازدواج های مختلط و زندگی در شهر ها و کشور های دیگر ممکن است ترجیح شخصی یا خانوادگی شما از نظر انتخاب یک زبان نخست، زبان «مادری» و یا «پدری» شما نباشد.

این هم چیز عجیبی نیست و لازم هم نیست در این مورد حتما زور و سیاست دولت در کار باشد. ممکن است در زبان مادری و یا پدری تان آن قدر کتاب و مطبوعات و رسانه نیست. و یا تعداد لغات و اصطلاحات کافی نیست. و یا ممکن است زبان مادری شما لهجه ای غیر استاندارد از زبان نخست کشور است. و یا زبان دیگری است که کمتر کتاب و وسایل تحصیل در آن وجود دارد. و یا به نسبت تعداد کمی از مردم آن زبان را میفهمند و بکار میبرند.

چند سال پیش، از جمعیت ۳۱۸ میلیون نفری ایالات متحده احتمالا زبان «مادری» و یا «پدری» ۱۸-۲۰ میلیون نفر آنها اسپانیولی، چینی و یا دیگر زبانها بود، اما زبان نخست بیش از ۹۸ درصد آنها انگلیسی بود و هنوز هم چنین است.

در هندوستان، انگلیسی زبان مادری اقلیت ناچیزی از جمعیت ۱٫۳ میلیاردی کشور است که در کنار هندی اقلا ۱۲۲ «زبان اصلی» (یعنی هرکدام با بیش از ۱۰ هزار متکلم) دارد، اما انگلیسی یکی از دو زبان رسمی دولت مرکزی فدرال کشور و مهمترین زبان نخست اکثریت مردم هندوستان است. زبان دوم هندی است.

کم و بیش مشابه این وضع در آفریقای جنوبی هم هست. در اینجا کمتر کسی کتاب، مطبوعات و دیگر رسانه ها را در زبان های محلی و قومی و یا در مدرسه و دانشگاه بعنوان زبان نخست دروس مختلف بکار میبرد. زبان رسمی و اداری هم در درجه نخست انگلیسی است.

آیا زبان مادری به تدریج اهمیت خود را از دست میدهد؟ نه. البته زبان مادری همچنان اهمیت و اعتبار خود را دارد و خواهد داشت. مخصوصا در مناطق و یا کشور های اساسا تک زبانه (میگویم اساسا چونکه حتی کشور های جزیره مانند ژاپن هم کاملا یک زبانه نیستند)، محیط های کوچکتر و بسته و یا غیر مختلط، سرزمین هائی که مهاجرت، آمیزش قومی و زبانی کمتر است، زبان و حتی گونه زبانی نخست بسیاری از مردم همان زبان مادری شان است.

اما احتمالا تعداد کسانی که زبان و یا اقلا لهجه شان از زبان نخستشان فرق میکند، بمراتب بیشتر است.

کسی که در ایالت هوستون آمریکاست و زبان مادری اش اسپانیولی، مخصوصا اگر از فرزندان و نوادگان مهاجران آمریکای لاتین باشد، بدون شک زبان نخستش (مدارس، رسانه ها، ادارات، اسناد و مکاتبات رسمی) انگلیسی است. حتی نه انگلیسی تکزاسی، بلکه انگلیسی استاندارد آمریکائی!

فقط به فکر این نباشید که زبان مادری شما چیست. زبان نخست شما، زبانی که بهتر از دیگرزبانها میدانید و بکار میبرید، برای شما اقلا به همان درجه مهم است!

این چیز عجیب و یا بدی نیست. فقط و فقط روند و پدیده ای طبیعی است.

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

چگونه ترک ها ایرانی و ایرانیان ترک شدند؟

در کتاب «ریگ آمو» تحولات فاصله زمانی سال های 650 تا 1250 م. یعنی از اسلام تا حمله مغول را بررسی کردیم. یک مشخصه مهم این دوره در آن بود که پس از سامانیان، سلاطین و امیران اصالتا ترک  (دیرتر مغول و ایلخانی) حکومت و امور نظامی را در اختیار داشتند، اما اداره دولت، وزارت، و امور فرهنگی و دینی اصولا در اختیار نخبگان ایرانی بود. دوره مزبور حتی تا قرن شانزدهم یعنی تاسیس دولت صفویان ادامه داشت. این دوره در عین حال مرحله طولانی کوچ های قبایل ترک زبان و در درجه اول اُغوز به ایران، آناتولی و خاورمیانه و امتزاج آنان با مردم بومی این سرزمین ها بود. در همین  دوره بود که نوآمدگان مهاجر ترک و عرب با ایرانیان بومی در آمیختند و ایرانی شدند. یک ویژگی قبایل ترک در آن بود که آنها که اصالتا از آسیای مرکزی می آمدند، در منطقه بخصوصی متمرکز نمی شدند، بلکه به اقصی ولایات ایران (و سپس به آناتولی) می رفتند و اکثرا پس از مدتی یکجا نشین می شدند.

در طول این دوره، ایرانیان و ترکان نه جدا از یکدیگر، بلکه در همگرایی و آمیزش به سر بردند، تا اینکه در اواخر این دوره با تاسیس دودمان صفوی «ملت» جدیدی بر پایه های ایران و «ایرانیت» باستان با حکومت، مذهب و زبان مختص خود به وجود آمد که از ملل همسایه متمایز بود. در آناتولی هم با تاسیس دولت عثمانی تحولات مشابهی رخ داد.

روند فزاینده گذار از چادر نشینی به یکجانشینی قبایل ترک زبان، امتزاج و انسجام ملی و دولتی را که پس از سقوط ساسانیان گسیخته بود، تسریع کرد. در این دوره شاهان و امیران اصالتا ترک که چند نسل پیش از آن به سرزمین های ایرانی آمده بودند، با مردم بومی در آمیخته و ایرانی شدند. در عین حال اکثریت قبایل و طایفه های ترک زبان نیز به تدریج و با سرعتی آهسته تربه صورت بخشی از ترکیب طبیعی و اصلی این ملت جدید در آمدند. قبایل بزرگی مانند افشارها و قاجاریان تنها گوشه ای از این روند اجتماعی بودند. همزمان با یکجا نشین شدن قبایل ترک زبان، آمیزش آنان  با جامعه و فرهنگ ایرانی نیز تقویت می یافت. بخشی از آنان که در خراسان و بلوچستان، خوزستان، یزد و اصفهان سرزمین های جدیدی را وطن خود ساخته بودند، فارسی زبان شدند. همزمان، در این روند، ایرانی زبانان آسیای مرکزی و بخش های قابل توجهی از «ایران سنتی» نیز ترک زبان شدند. دو نمونه شاخص این روند، ترک زبان شدن ترکمنستان کنونی، خوارزم، سُغد و برخی صفحات شمالی افغانستان کنونی در شرق و آذربایجان (و طبعا آناتولی) در غرب بود.

اما سرگذشت همگرایی و آمیزش ایرانی و ترک به این دوره محدود نمی شود. بر عکس، این چند قرن در واقع مرحله تکمیل روندی پرپیچ و خم بود که بیش از هزار سال قبل از آن یعنی تقریبا همزمان با میلاد مسیح، در دشت های شمال غربی چین، مغولستان و قزاقستان کنونی میان اقوام ایرانی زبان شرقی (عمدتا سکا ها و تخار زبان ها) و نخستین ترکان چادرنشین آغاز شده بود.

این مرحله کم و بیش مصادف است با دوره ای که امپراتوری بزرگ هخامنشی از لشکریان اسکندر مقدونی شکست خورده بود و میراث آن ابتدا میان سرکردگان اسکندر تقسیم می شد، تا بالاخره یک امپراتوری جدید ایرانی یعنی اشکانیان سهم بزرگی از این میراث را صاحب شوند. صحنه جغرافیایی این نخستین تماس ها و همگرایی های ایرانیان و ترکان در شمال شرقی امپراتوری هخامنشی، ورای مرز های ایران، در دشت های آسیای میانه و به اصطلاح «اوراسیای غربی» بود.

سرزمین سکاها در شمال ایران دوره اشکانیان، قرن اول میلادی، منبع: ویکی پدیا

زبان و نه «نژاد»

هنگام بررسی تاریخ اقوام ایرانی زبان و ترک زبان منطقه اوراسیای غربی و مناسیات آنان با یکدیگر معیار ما اصولا نه قومیت و ظاهر فیزیکی یا به اصطلاح «نژادی» این اقوام، بلکه زبان آنان است (تا حدی که امروزه برای ما قابل تشخیص است). علت اصلی تکیه بر عامل زبان (و نه قومیت و تبار) آن است که تقریبا همه اقوام، طوایف و خانواده های این منطقه چه پیش و چه پس از اسلام، چه در زمان صلح و چه در دوره های جنگ آنقدر با یکدیگر درآمیخته اند که تشخیص و تفکیک قومی، ژنتیک و اصل و نسب آنان غالبا ناممکن است.

امروزه در ازبکستان و تاجیکستان تمایز میان ازبک و تاجیک اغلب نه بر اساس ظاهر و قیافه افراد، بلکه در درجه اول مبتنی بر زبان نخست یا اصلی هر فرد و خانواده و خود باوری آنها است. به دلایل مختلف، این فرق های ظاهری در میان مردم ایران و ترکیه کنونی بیش از آسیای مرکزی زایل شده است. در ایران، تمایز میان ترک زبان و فارسی زبان با معیار زبان نخست و شاید لهجه انجام می گیرد و نه ظاهر فیزیکی یا حتی مذهب آنان. در ترکیه ظاهر فیزیکی و مشخصات ژنتیک اکثریت بزرگ مردم به سختی یاد آور مردم ترک زبان قزاقستان و قرقیزستان است. در واقع از نظر این مشخصات، اکثریت بزرگ مردم ترکیه و ایران بسیار نزدیک و شبیه به یکدیگر هستند، در حالی که شاخص های متمایز کننده هرکدام، در درجه اول عبارت از زبان و همچنین باور های فرهنگی، مذهبی و سیاسی آنان است.

سه، چهار هزار سال پیش یعنی زمانی که ایرانیان شرقی چادرنشین (اجداد سکاها و تُخارها) و اجداد ترک های بعدی در اتحادیه قبیله ای «هسیونگ-نو» و هون ها در شمال غربی چین و مغولستان امروزی (مثلا در کاشغر و خُتن) در همسایگی یکدیگر و در داخل طایفه های خود می زیستند، احتمالا ویژگی های ظاهری و فیزیکی آنان نسبت به یکدیگر متمایز و متفاوت تر بود. به جرات می توان این احتمال را در مورد همه اقوام همسایه در نخستین دوره های کوچ ها و همسایگی آنان نیز مطرح کرد.

اما این وضع، دیر یا زود،  با گسترش مهاجرت ها، رویارویی های قومی و قبیله ای و بالاخره اختلاط اقوام همسایه به تدریج تغییر یافت. همچنانکه در نمونه کاربرد زبان آرامی در امپراتوری ایران، زبان لاتین در اروپای قرون وسطا و فارسی در اکثر خاورمیانه و  هند در قرون وسطا می توان ملاحظه نمود، «دست کم از اواخر دوران نوسنگی (یعنی از دوازده هزار سال پیش به بعد، -م.) زبان و «نژاد» رابطه ناچیزی با یکدیگر داشتند.»[1] اگر این روند را در مورد روابط ایرانیان شرقی و ترک های دشت های آسیای میانه در نظر بگیریم، می بینیم که بعد از مدتی هر شخص یا گروه انسان ها که به یکی از زبان ها یا لهجه های ایرانی یا ترکی صحبت می کرد، لزوما قیافه و ظاهر فیزیکی مخصوص به خود یعنی «قیافه و ظاهر ایرانی» یا ترکی نداشت و به عبارت دیگر شخص ایرانی زبان لزوما ایرانی تبار یا ترک زبان حتما ترک تبار نبود. 

با گذشت زمان و اختلاط بیشتر انسان ها، این «بی ربطی» زبان و نژاد افزایش یافته است، تا جایی که امروزه هر فارسی زبان، ترکی زبان، عربی زبان یا روسی و انگلیسی زبان لزوما حامل مشخصات ژنتیک قبایل دو، سه هزار سال پیش این اقوام نیست. پژوهش های ژنتیک مدرن نیز اگرچه هنوز برای صدور حکمی قطعی کفایت نمی کنند، اما تقریبا همگی نشان می دهند که صرف نظر از مرزهای سیاسی کنونی و اشتراک یا اختلاف زبان یا مذهب ملل و اقوام مختلف جهان، ترکیب «دی ان ای» آنان بسیار مختلط است و ربط چندانی به زبان آنان ندارد. به دنبال چند هزار سال اختلاط و آمیزش اقوام، نمی توان گفت که هر کسی که متکلم فلان زبان باشد، لزوما باید فلان مشخصات فیزیکی و به اصطلاح «نژادی» را هم داشته باشد. از سوی دیگر امروزه می دانیم که تعبیر «نژاد» به معنی تقسیم و طبقه بندی مشخص و منسجم انسان ها بر پایه ظاهر فیزیکی و ژنتیک آنان پایه ای علمی ندارد.

اکنون باید کمی حوصله کرد تا سلسله مراتب تاریخی و صحنه های جغرافیایی این نخستین تماس های ایرانیان و ترکان را، تا حدی که دانش امروزی ما امکان می دهد، در ذهن خود تجسم نماییم.

پیشا تاریخ ایرانیان شرقی، پیش درآمد ترکان

گمان می رود که حدود 2500 تا 3000 سال پ.م. یعنی تقریبا پنج هزار سال قبل، جامعه مشترک گویشوران زبان های آغازین هند و اروپایی که احتمالا دراستپ های اوراسیا از شمال چین و مغولستان کنونی تا شرق اروپا می زیستند، به دلایل ناروشنی که هنوز مورد بحث مورخین است، پراکنده شد و گروه های مختلف این جامعه به سرزمین های مجاور پخش شدند.  گروهی از آنان که از «اجداد زبانی» تُخارها بود، تا اواخر هزاره سوم به کاشغر یا سین کیانگ (سینجان) چین رسیده بود. این نخستین تماس چینی ها با مردمان غرب بود. گروه دیگری که عبارت از هند و ایرانیان یا آریایی ها بود نیز رو به سوی شرق نهاد و به طرف سیبری، مغولستان، کاشغر و شمال پاکستان رفت. «واژه «آریا» یعنی نامی که این گروه خود  را می نامید، «ارباب» یا «فرد آزاد» معنی می داد و به آن معنای نژاد و نسب که در قرون نوزدهم و بیستم به آن داده شد، نبود.»[2] احتمالا در اوایل هزاره دوم پ.م. این گروه هند و ایرانی زبان که غالبا مشغول دامداری بود، به دو زیر گروه زبانی هندی و ایرانی تقسیم شد و هر کدام از آنها به سمت دیگری مهاجرت کرد: هندی زبانان به آسیای جنوبی یا هندوستان امروز رفتند و ایرانی زبانان به ایران.[3] هندی زبانان احتمالا حدود سال 1500 پ.م. از طریق افغانستان وارد آسیای جنوبی شدند، با مردمان بومی تمدن دره سند و «دراویدی» در جنوب شبه قاره هند روبرو گشتند و با آنها درآمیختند. گروه دیگر یعنی ایرانی زبانان احتمالا حدود سال های 1500 تا 1000 پ.م. وارد آسیای مرکزی و سپس فلاتی شدند که هنوز هم نام آنان را در خود دارد: «ایران» یا به زبان پارسی باستان «آریانام خشتره» و به زبان پهلوی دوره ساسانیان: «ایرانشهر». در آن دوره یعنی سه و نیم تا سه هزار سال پیش در فلات ایران کنونی نیز گروه های پراکنده مردمانی بومی می زیستند که درباره آنها اطلاعات چندان روشنی در دست نیست.

گروه های دیگری از هند و ایرانی زبانان در جریان مهاجرت خود به سیبری و مغولستان در همین سرزمین ها مسکون شدند و به تایید اکثر باستان شناسان، میان سده های هشتم تا سوم یا دوم پ.م. تبدیل به اکثریت مردم چادر نشین دشت های اوراسیا در مغولستان قزاقستان، روسیه و اوکراین کنونی گشتند. در جریان همین کوچ ها، کوچ نشینان ایرانی زبان که ایرانیان فلات ایران آنان را «سکا» و یونانیان «اسکیت» می نامیدند، به مردم اورالی زبان یعنی اجداد زبانی فین ها و مجارهای معاصر برخوردند و در این تماس ها «بده بستان» های بسیاری در زمینه زبان گفتاری میان آنان انجام گرفت. در نهایت این اقوام چادرنشین ایرانی زبان در مغولستان و سیبری با گروه های مردمانی روبرو شدند که به زبان های ترکی و مغولی آغازین سخن می گفتند. این، نخستین دوره همسایگی، تماس، آمیزش و تاثیر متقابل زبانی و فرهنگی میان ایرانی زبانان و ترک زبانان بود. زمان این نخستین تماس ها یکی دو قرن پیش از میلاد تا چند قرن نخست میلادی بود و محل آن در منطقه وسیعی در روسیه جنوبی، سیبری، مغولستان و قزاقستان کنونی قرار داشت.

به گفته گلدن «تا میانه های قرن چهارم میلادی، ایرانی زبانان اکثریت مردم دشت های اوراسیای مرکزی و آسیای میانه را تشکیل می دادند. در مجاورت مناطقی از دشت ها که مردمان ترک زبان در آن به سر می بردند، جوامع کشاورز و شهرنشین ایرانی زبان تشکیل شده بود و بین این جوامع ایرانی زبان و ترک زبان روابط نزدیکی ایجاد شده بود.»[4]

یکی از این مناطق هم مغولستان بود. بسیاری از ایرانیان این نکته را نمی دانند که آنچه که بعد ها در آسیای میانه «ترکستان» و ترکستان شرقی (خُتن، اورومچی، کاشغر، مجموعا سین کیانگ) نامیده شد، قبل از ظهور ترکان، اساسا مسکن ایرانی زبانان شرقی (سکاها) و تخارها بود. مردم مغولی زبان ابتدا در شرق مغولستان کنونی از جمله منچوری می زیستند و چند قرن بعد به سرزمین های اصلی مغولستان کنونی مهاجرت کردند. چندان شکی نیست که کوچ نشینان ایرانی یعنی سکاها و همچنین تخارها در این دوره وارد مغولستان و سیبری جنوبی شده و در اینجا با قبایل ترک زبان تماس برقرار نموده اند. به احتمال قوی ایرانیان شرقی با موج مهاجرت هند و ایرانیان از غرب به شرق تا به آلتای و مغولستان رسیده بودند، در حالیکه موطن باستانی مردمان ترک زبان به احتمال بسیار قوی در سرزمین های همجواری قرار داشت که تا منطقه بایکال ادامه داشت.[5] اما 300-400 سال پیش از میلاد در اثر فشار چین و کشمکش های داخلی، ابتدا  اتحادیه های قبیله ای هسیونگ-نو و یوه-چی و سپس هون ها در مغولستان و سرزمین های مجاور جایگزین ایرانی زبان ها شدند و سپس ترک ها از درون این اختلافات و کشمکش ها به عنوان قوم و زبان غالب برآمدند. آنها حتی در سال 552 م. اولین دولت ترکی «گوک تورک» را در این سرزمین ها تاسیس نمودند که در نزدیکی و اتفاق عمل سیاسی و نظامی با ساسانیان ایران، دولت محلی هپتالیان را که آن هم پدیده همین تحولات قومی در آسیای مرکزی بود، شکست دادند.

میراث سکاها در منطقه چه بود؟ سکاها و خویشاوندان پیشین و پسین آنان یعنی کیمریان و سرمتیان که حدود هزار سال پیش از میلاد ازمنطقه آلتای در آسیای میانه و مغولستان تا ایران، قفقاز، کریمه، آناتولی، بلغارستان و مجارستان حضوری چشمگیر و گاه حاکم داشتند، با ایرانیان مادی و هخامنشی، آشوریان، یونانیان و مقدونیان جنگیدند و بالاخره در ترکیب جمعیتی همه این اقوام و ملل مستحیل گشتند. زبان سکایان جزو گروه ایرانی شمال شرقی شمرده می شود. بدون شک لهجه های مختلفی از زبان سکایی موجود بوده که امروزه از بین رفته و در جریان گسترش زبان های ترکیک و اسلاویک در قرون وسطا در این زبان ها مستحیل شده اند. در گذشته دست کم دو لهجه شرقی و غربی خُتنی و سَرمَتی از گروه زبان های سکایی موجود بوده اند. سُغدی و اوسِتی باقیمانده زبان سکایی شمرده می شوند. برخی جاینام های کنونی مانند سیستان و سغد با نام سکا مرتبط هستند.

از یکی دو قرن مانده به میلاد مسیح تا چند قرن نخست میلادی در دشت های اوراسیا ابتدا مجموعه جدیدی از اقوام مختلف با نام عمومی «هون ها» جای سکاها را گرفتند. به دنبال هون ها و از درون آنها بود که ترک ها به عنوان یک گروه قومی-زبانی جدید برخاسته و نفوذ سیاسی و زبانی خود را بر بخش آسیایی دشت های اوراسیا تحکیم نمودند.

این در نیمه نخست هزاره اول میلادی بود.

حیطه جغرافیائی امپراتوری گوک تورک

گسترش لهجه های عمومی ترکی یا اگر دقیق تر بگوییم «ترکیک» در اکثر سرزمین های اوراسیای غربی آن دوره حتی قبل از انسجام کامل و کتبی ترکی عمومی، موضوع جالب توجهی است که از نظر «بی ربط» بودن مستقیم «نژاد» و زبان می تواند گره گشای بسیاری سوال های تا کنون بی جواب باشد. سوال اصلی این است: همه آن اقوامی مانند سکا، تخار،  کوشان، آوار، هپتالی و اقوام خرد و کلان دیگری که در اتحادیه های قبیله ای هسیونگ-نو، یوه-چی، هسین-پی و هون بودند و نام بسیاری از آنها را امروزه نمی دانیم، چه شدند؟ زبان ها و لهجه های آنان چه بود و چه شد؟

در اینجا شاهد یک دگرگشت عمومی زبان اقوام و طوایف دشت ها از ایرانی شرقی و دیگر زبان های ایرانی و همچنین آلتایی و اورالی به لهجه های بزرگ تر ترکیک مانند اویغوری، اغوزی و قبچاقی هستیم. زبان مردم متحول شده و تغییر یافته است، بدون آنکه گروه های مشخصی از این اقوام در مجموع و به صورت همگانی به قتل برسد و یا از سرزمین خود کاملا رانده شود. با وجود رویارویی های قومی، حمله، اشغال، خونریزی و  غصب زمین و مال این یا آن گروه مردم، به سختی می توان در تاریخ این دوره اشاره هایی مبنی بر نسل کشی یک قوم مشخص را پیدا کرد. تنها توضیح و توجیه منطقی و ممکن که از مشاهده این وضع به میان می آید، آن است که مردم، با همه فراز و نشیب های سیاسی، در نهایت با یکدیگر آمیزش یافته اند، از نظر ژنتیک در یک «دیگ» جغرافیایی و قومی جوش خورده اند، اما زبان ها و لهجه های آنها وابسته به اوضاع سیاسی و اجتماعی-فرهنگی به این یا آن زبان و لهجه تبدیل شده است. ایرانی و ترک، ترک و مغول، مغول و چینی، ترک و عرب، عرب و ایرانی اختلاط یافته و زبان آنها بدون توجه به «اصالت قومی» انسان ها، ترکی، فارسی، یا عربی و چینی شده است. به نظر می رسد این روند بخصوص در جوامع قبیله ای و چادر نشین به دلایلی که در این مختصر نمی گنجد، چشمگیر تر بوده است. اما در جوامع یکجا نشین نیز مشاهده این گونه روند های زبانی فراوان است. به عنوان مثال، در عرض چند قرن بعد از مهاجرت و حاکمیت ترک ها در آناتولی یعنی ترکیه کنونی در قرن یازدهم م.، به تدریج اختلاط ترک های مهاجر با اقوام مختلف پیشا ترکی و پیشا اسلامی روم شرقی یا بیزانس به وجود آمد و با در نظر گرفتن شرایط سیاسی حاکم، زبان ترکی و دین اسلام بر این جامعه اصالتا غیر ترک و غیر مسلمان حاکم گردید، چیزی که امروزه در ترکیه کنونی شاهد آن هستیم.

به نظر می رسد بررسی های ژنتیک مدرن نیز این نتیجه گیری کلی را تایید می کنند که امروزه هر کس که زبان نخست او فارسی یا ترکی باشد، لزوما از نظر ژنتیک یا به اصطلاح «اصالت قومی» ایرانی یا ترک تبار نیست و اصولا چیزی به نام «مشخصات تباری» یا اصل و نسب ایرانی و ترکی، یا انگلیسی و آلمانی و غیره وجود ندارد. مثلا درباره مشخصات ژنتیک ترک های آغازین و قرون وسطا، بررسی مشترک دو دانشمند ژنتیک چینی تبار از دانشگاه تورنتوی کانادا بسیار جالب است. در نتیجه گیری این پژوهش گفته می شود آثار تاریخی چینی و همچنین بررسی های مدرن دی ان ای نشان می دهند که «مردمان ترکیک دوره های آغازین و قرون وسطا محصول آمیزش اقوام ناهمگون بودند. ترک شدن اوراسیای مرکزی و غربی نه نتیجه مهاجرت های یک جمعیت همگون، بلکه محصول گسترش یافتن زبان (ترکیک، م.) بوده است.» [6]  

بررسی دیگری نیز که چند سال پیش منتشر شد، جالب است. سه پژوهشگر «مرکز مطالعات ژنومیک و تندرستی جهانی» در مریلند آمریکا ژنوتیپ های نزدیک به شش هزار نفر از 282 دسته نمونه از 23 منطقه جهان وابسته به 30 خانواده بزرگ زبانی دنیا را از نظر اصل و نسب و خودباوری قومی-زبانی این افراد تحلیل نمودند. این بررسی نتیجه گرفته است که «اصل و نسب انسان ها با زبان آنان مرتبط است و همچنین نشان می دهد که نژاد، شاخص عینی ژنومیک نیست. (…) اکثریت بسیار بزرگ اشخاص (97,3 درصد) صرفنظر از اتیکت های خودباوری قومی-زبانی خود، دارای اصل و نسب مختلطی بودند و حتی اجداد 96,8 درصد این افراد، هم  مختلط و هم گوناگون بود. ارقام بدست آمده نشان می دهند که اصل و نسب همه در قاره ها، گروه های قومی-زبانی، نژادها، اقوام و تک تک انسان ها ناهمگون است.»[7]

چگونگی گسترش اسلام به ماوراءالنهر و ورود ترک ها به دنیای اسلام را در کتاب «ریگ آمو» توضیح داده ایم و در اینجا نیاری به تکرار آن نیست. از قرن یازدهم به بعد ترک­ها از دشت های آسیای میانه به ماوراءالنهر و از آنجا به خراسان و مابقی جهان اسلام راه یافتند. این گروه های ترک­ زبان که اکثرا از قبیله اُغوز بودند، از دیگر خویشاوندان هم زبان خود که در شمال غرب چین یا جنوب روسیه مانده، یا به سوی بالکان و اروپا مهاجرت کرده بودند، دو فرق بزرگ داشتند: آنها اولا مسلمان شده بودند و ثانیا از لحاظ قومی و به جهت زبان و فرهنگ با ایرانیان بومی و فرهنگ جدید ایرانی-اسلامی در آمیخته بودند. «ترک ­ها علاوه بر خصوصیت های قومی و زبانی خویش، از نظر اجتماعی و فرهنگی نیز نسبت به همسایگان بومی خود متمایز بودند: از بین النهرین و آناتولی تا هندوستان و آسیای مرکزی، آنها اصولا نماینده بخش نظامی و پادشاهی جامعه محسوب می شدند».[8]

محمود کاشغری، لغتنامه نویس مشهور ترک قراخانی در قرن یازدهم در اثر معروف خود موسوم به «دیوان لغات الترک» («فرهنگ زبان های ترکی») همسایگی و همگرایی ایرانی زبانان و ترک زبانان را با این ضرب المثل ترکی بیان کرده است: «باش سیز بؤرک بولماس، تات سیز تورک بولماس» یعنی «کلاه بدون سر نباشد و ترک بدون تات نباشد.» تعبیر «تات» که مانند «تاجیک» در این دوره رواج یافته، معنای «غیر ترک» و ایرانی را می دهد. این ضرب المثل آشکارا درجه نزدیکی و حتی وابستگی متقابل ترک و تات و همچنین ترک و تاجیک را به نمایش می گذارد و در عین حال نشان از آن دارد که حتی در آن دوره یعنی حدود هزار سال پیش بسیاری از ترک زبان ها فارسی سخن می گفته اند و برعکس، کم نبودند فارسی زبانانی که ترکی می دانستند. این همگرایی زبانی و فرهنگی تا آنجا پیش رفته بود که کاشغری با لحنی گلایه آمیز می نویسد ترک هایی که با ایرانیان شهرنشین آمیزش نیافته اند، زبان ترکی سلیسی دارند، در حالی که ترکانی که دوزبانه اند و با ایرانیان شهر نشین آمیزش می کنند «لغزش معینی در سخن راندن دارند.» کاشغری سپس نمونه های واژگانی مختلفی از اختلاط سغدی ایرانی با لهجه های ترکی آسیای میانه می دهد و در ادامه، در مورد اغوزها که بزرگ ترین گروه ترک زبانی بودند که به ایران و ترکیه مهاجرت کردند، می نویسد که آنان در بسیاری موارد به جای کاربرد واژگان ترکی از لغات فارسی استفاده می کنند. اغوزها که «با ایرانیان اختلاط یافته اند، بسیاری واژه های ترکی را فراموش کرده و به جای آن واژگان فارسی به کار می برند.»[9]

ترک و تاجیک و دولتداری ترکی-ایرانی

به نظر ایران شناس آلمانی بِرت فراگنر، تعبیر «ترک و تاجیک»  (و به موازات آن «ترک و تات») از این دوره به بعد رواج یافته، ولی منظور از این تعبیر دو گروه قومی فوق با ویژگی های فرهنگی و اجتماعی متمایز خود نبود. یعنی منظور آن نبود که در یک طرف جامعه، «ایرانیان» بومی، یکجا نشین، کشاورز یا شهری و در طرف  دیگر نیروی قبیله ای و نظامی ترکان وجود داشت که از یکدیگر جدا و متمایز بودند. به گفته فراگنر منظور از تعبیر «ترک و تاجیک» مجموع جامعه و همه اتباع دولت بود.[10] فراگنر می نویسد که حتی عامل زبان هم که یک وجه تمایز گروهی محسوب می شد، وجه تمایزی مشروط و محدود بود. ترک ­های تحصیل کرده و متعلق به طبقه بالای جامعه آن دوره ترجیح میدادند زبان فارسی را به کار برند که دارای اعتبار بسیاری بود.[11]  به این ترتیب تعبیر «ترک و تاجیک» بیش از آنکه جهت تمایز گروه بندی های قومی و زبانی جوامع ماوراءالنهر و ایران به کار رود، بار معنایی اجتماعی-فرهنگی داشت.

از این نظر غزنویان و بخصوص سلجوقیان را می بایست نخستین اسلاف نظامی و پادشاهی این طبقه «ترک و تاجیک» به حساب آورد که بدون ایجاد تغییرات اساسی در ساختار حکومتی، مذهبی و فرهنگی جامعه، به جای اربابان سابق خود یعنی سامانیان نشستند. این ارزیابی را به نوعی می توان در مورد قراخانیان و نسل سوم و چهارم خوارزمشاهیان نیز به عمل آورد که آنها هم اصالتا ترک و از آسیای مرکزی بودند، اما پس از یکی دو نسل به ایرانیان بومی تبدیل شدند.

در سال های اخیر، برخی از مورخین، این نوع حکومت ها را متعلق به یک سُنّت یا آئین دولت­داری ترکی-ایرانی بر بستر فرهنگ اسلامی خوانده اند[12] که از قرن یازدهم میلادی شروع شده و دست ­کم تا قرن شانزدهم در ماوراءالنهر، ایران، هند، عراق و آناتولی به شکل سلسله های مختلف حکمرانی کرده اند.

اولا این حکومت ها «ترکی» بودند، چرا که چندین نسل نخست از پادشاهان، شاهزادگان حاکم و امیران لشکر آنان هنوز اصالتا ترک و از آسیای میانه محسوب می شدند، اگرچه  بعد از سپری شدن چند نسل، آنها کاملا ایرانی (در هند هندی و در آناتولی ترک عثمانی) شدند و به جز زبان ترکی که آن هم با فارسی و عربی آمیخته بود، چندان اثری از قومیت و فرهنگ قدیمی آسیای میانه در آنها باقی نمانده بود. ثانیا این حکومت ها ایرانی بودند، چرا که وزیران و دیگر مسئولان حکومت عبارت از ایرانیانی بود که تمدن و فرهنگ  و همچنین زبان و ادبیات ایرانی را با حمایت مستقیم سلاطین و شاهزادگان ترک زبان خود تشویق و ترویج می کردند. ثالثا این آئین دولت­داری بر بستر فرهنگ اسلامی قرار داشت، چرا که علمای دینی همراه با مسئولان دولتی و اداری مشغول رتق و فتق امور اجتماعی و مذهبی جامعه بودند و مهم ترین و بالاترین مرجع مُدوّن آنها در این رهگذر اصول شریعت اسلام طبق حکم و صلاحدید روحانیون بود. در ضمن زبان دربار و خانواده های سلطنتی ترکی، زبان بوروکراسی و علم و ادب فارسی، زبان روحانیون و محاکم عربی و فارسی بود و مردم ایالات و ولایات، زبان ها و لهجه های شفاهی خود را نیز حفظ می­نمودند[13].

در دوره مغول ها

در سال 1206 م. تموچین رئیس یکی از قبایل مغولستان کنونی که بعد ها لقب چنگیز خان گرفت، با پیروزی بر قبایل دیگر مغول و نیز قبایل همجوار، امپراتوری وسیعی را بنا نهاد که بقای آن فقط متکی به یورش های بی رحمانه، برق آسا و پیاپی بود. دوازده سال بعد ماوراءالنهر و سه سال بعد از آن خراسان و بقیه ایران تحت تسلط مغول ها و لشکر چند قومی آنان قرار گرفته بود. در عرض هفتاد، هشتاد سال چنگیز و نوادگان او بر سرزمینی از ایران، کره، چین، منچوری، تا اوکراین و روسیه کنونی حکمفرما شدند. چنگیز امپراتوری وسیع خود را بین فرزندانش تقسیم کرد. هر کدام از آنها حکمران مطلق یک «اولوس» (به معنی دولت، ملت) یعنی یک بخش امپراتوری شد که در اختیار یک «ایلخان» قرار داشت. ایلخانان از میان فرزندان و نوادگان چنگیز انتخاب می شدند. ماوراءالنهر جزو اولوس «جغتای» یا «چاغاتای»، یکی از فرزندان چنگیز و خراسان و ایران جزو اولوس هلاکو، یکی از نوادگان چنگیز بود.

لشکرکشی به ماوراءالنهر و خراسان در عین حال جنبه ای انتقام جویانه به خود گرفت و از این جهت با بی رحمی و خونریزی ویژه ای انجام یافت، زیرا قبل از این حمله ها، سلطان محمد خوارزمشاه دو بار هیئت تجاری و نمایندگی مغول به دربار خوارزمشاهیان را با تحقیر فراوان و به دست نیروهای قبچاق خود به قتل رسانیده بود. از این جهت چنگیز دست سپاهیان خود را در ماوراءالنهر و خراسان کاملا آزاد گذاشت. آنها در سال های 1218-1219 م. ابتدا سمرقند، بخارا، اورگنج، بلخ و سپس مرو و نیشابور را با خاک یکسان کرده، زن و کودک، پیر و جوان، تقریبا همه را به قتل رساندند و سپس پیشروی خود را به ری، اصفهان و بغداد ادامه دادند. لشکر سلطان محمد خوارزمشاه به سرعت مضمحل گردید و زندگی خود سلطان با مقاومتی بی نتیجه و در نهایت گریز و سپس مرگ در یک جزیره دریای خزر به پایان رسید.

حملات ویرانگر مغول جوامع و تمدن شهری آسیای مرکزی و غربی را با خاک یکسان کرد. اما دو، سه قرن پرآشوب مغول نتوانست از ادامه سنت و دولت­داری ترکی-ایرانی که پیش از مغول و برپایه فرهنگ و سنت دولت­داری ایرانی به وجود آمده بود، جلوگیری نماید. علت آن احتمالا این بود که مغول ها سنت، تجربه و تمدن قابل قبولی نداشتند که جایگزین تمدن و فرهنگ ایرانی و آئین دولتداری ترکی-ایرانی سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان شود.  با وجود شدت حملات مغول و فلاکت های ناشی از آن، مغول ها تا صد سال بعد یعنی دوره تیمور لنگ، برای ادامه سلطه خود در سرزمین های بیگانه ای که تصرف نموده بودند، ناچار به قبول تمدن و فرهنگ  ملل مغلوب و نهایتا مراجعه به دانش و تجربه دولتمردان و دانشمندان زیر دست خود شدند. تکرار چنین روندی تایید همان تجربه تاریخی است که بارتولد هم به صراحت آن را مطرح نموده است: «استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت سلسله‌های قبیله‌ای را هموار نموده است».[14] ایرانیان این تجربه را ابتدا با اعراب و سپس ترک­ها داشتند. حمله مغول تجربه سوم ایرانیان در مدت ششصد سال بین 650 تا 1250 م. بود.

به  نظر کنفیلد بسیاری از دانشمندان، صنعتگران، هنرمندان و موسیقی دانان برجسته ای که در مقابل قشون متجاوز مغول و بعد تیمور به نقاط امن تر و آرام تری مانند هند پناه برده بودند، به پروراندن این «فرهنگ والا» که متکی بر علم و ادب ایرانی بود، ادامه دادند.[15] در نوشته های پیش در رابطه با زندگی مولانا جلال الدین بلخی گفته بودیم که چگونه پدرش همراه با جلال الدین و همه خاندان خود در سال 1218 م. یعنی دو سال پیش از حمله مغول از طریق مکه و شام به قونیه در آناتولی پناه بردند.

علت دیگر ادامه رشد نسبی علم و ادب علیرغم هجوم بی رحمانه و صاعقه وار مغول، ثبات و امنیت نسبی بود که در سرزمین های آسیای مرکزی و غربی فراهم شده بود. پس از ویرانی همه ­جانبه و سرکوب هر نوع  مخالفت، راه ها امن تر شد و رفت و آمد دانشمندان، نویسندگان، صنعتگران و همچنین پخش و انتشار افکار و آثار نوشتاری آسان تر گردید. بدین ترتیب در سرزمین های اشغال شده، ضمن تحکیم موقعیت حاکمان، تا اندازه ای رضایت خاطر مردم بومی نیز تامین می شد.  البته این را به سختی می توان در باره ماوراءالنهر و خراسان بلافاصله پس از تسخیر انتقام ­جویانه این سرزمین ها ادعا نمود که احتمالا خونین تر از سرزمین های دیگر جریان یافته بود.

حکمرانان مغول که شمن باور بودند، طبعا نسبت به هیچ دین و مذهبی تعصب نداشتند و از هر روشی که به تحکیم و گسترش حکمرانی مغول ها کمک کند، استقبال می­کردند.  در باره تعامل و تسامح خان های مغول نسبت به ادیان و مذاهب اتباع تحت سلطه خود بسیار نوشته شده، اما به نظر می­رسد «شرط این تعامل، در وهله اول آن بود که روحانیون ادیان مختلف برای تندرستی و نیکبختی خان های مغول دعا کنند، یعنی در واقع حکمرانان مغول نسبت به اعتقادات اقوام و ملل مختلف  زیر دست خود سیاستی واقع بینانه و منفعت گرایانه داشتند».[16] شاید به دلیل همین «واقع بینی»، حاکمان مغول شخصیت های کاردان و متخصص بومی در علوم و فنون، علم و ادب، فرهنگ و هنر سرزمین­های تحت تسلط خود را مورد حمایت قرار می­دادند. چهره­ های برجسته حکومتی، علمی و حتی فلسفی-عرفانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی که پس از فتح قلعه الموت به دست مغول ها مستقیما به خدمت هلاکو در آمد و یا مولانا جلال ­الدین بلخی که در مقابل فتوحات هلاکو خاموشی اختیار نمود، فقط دو نمونه از این قشر دانشمندان و متفکران بودند. شاید نوعی «طنز تاریخ» جلوه کند، اما راست است که در دوره ایلخانان، ادبیات فارسی، نقاشی مینیاتور، سبک های نوین معماری و تالیف کتاب تشویق و ترویج شد و در دوره تیموریان شعر ترکی جغتایی که امروزه شکل معاصر آن اُزبکی خوانده می­  شود، رشد نمود.

اگر نظریه آئین دولت­داری ترکی-ایرانی را قبول نمائیم، باید بگوئیم که گونه ای از آن را می توان حتی در قرن شانزدهم در دولت عثمانی، دولت صفوی ایران، دولت گورکانیان هند و حکومت شیبانیان ازبک در ماوراءالنهر نیز مشاهده نمود. به هر حال  بالاخره در اثر کشف راه های دریایی و سلاح های گرم و آتش زا توسط اروپائیان، سرزمین های مشمول این «آئین دولت­داری» از جمله ماوراءالنهر و ایران اهمیت اقتصادی و تجارتی خود را از دست دادند و نیروی اسب سواران مجهز به تیر و شمشیر که قرن ها بر شرق مسلمان حکمرانی کرده بود، مقهور غرب گردید.

(ادامه دارد)

منابع اصلی در این لینک


زیرنویس ها:

[1] Michael Witzel (2001): Autochthonous Aryans?” The evidence from Old Indian and Iranian texts,” Electronic Journal of Vedic Studies, 7/3, 2001, p. 3

در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم برخی از زبان شناسان اروپایی با انگیزه های سیاسی و نژاد پرستانه سعی کردند همه گویشوران زبان های هند و اروپایی را آریایی و از به اصطلاح «نژاد سفید» جلوه دهند.

[2] Golden: Central Asia in World History, p. 21, quoting Russian scientists Kuz’mina, Rastorgueva, and Edel’man

[3] Ibid.

[4] Golden: Turks and Iranians, p. 18

[5] Ibid.

[6] Joo-Yup Lee and Shuntu Kuang (2017): A Comparative Analysis of Chinese Historical Sources and Y-DNA Studies with Regard to the Early and Medieval Turkic People. Online edition, Brill, Leiden

[7] Baker, J.L., Rotimi, C.N. & Shriner, D. Human ancestry correlates with language and reveals that race is not an objective genomic classifier. Sci Rep 71572 (2017)

[8] Fragner: Persephonie, S. 19-20

[9] Kaşhğari/Dankoff: Compendium, I, p. 115

[10] Ibid., S. 20

[11] Ibid.

[12] Canfield: Turko-Persia, pp. 1-24

[13] Johanson: Historical, cultural and linguistic aspects of Turkic-Iranian contiguity, in: Johnson, L. and Bulut, Ch.: Turkic-Iranian Contact Areas, pp. 1-3

[14] Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

[15] Canfield: Ibid., p. 15

[16] Golden: Central Asia in World History, pp. 85-86

قبیله گرایی در تاریخ ایران

A Design by Abol Bahadori

سرنوشت اولاما خان (اولامه خان)، یکی از سران ایل «تکه لو» ی ترکمن در زمان کشاکش صفوی و عثمانی بسیار آموزنده و عبرت آمیز است. طایفه اولاما خان هنگام کوچ و اسکان ایلات و قبایل ترکمن از آسیای میانه به سوی غرب، در آناتولی شرقی سکونت گزیده بود. عثمانی به اولاما خان و قبیله اش مقدار معینی زمین داده بود و در مقابل اولاما خان با عنوان «سپاهی» یکی از فرماندهان اردوی عثمانی در شرق آناتولی بود و هر وقت لازم می آمد، با افراد قوم و قبیله اش در صفوف اردوی عثمانی و در مقابل لشکریان کشور همسایه یعنی ایران صفوی می جنگید. زمانیکه این زمین ها به دلایلی که نمیدانیم از دست اولاما خان گرفته شد، او به قیام معروف «شاه قلی» بر ضد عثمانی پیوست، اما به دلیل شکست به ایران پناه برد. شاه اسماعیل صفوی از اولاما خان استقبال نموده او را به مقام والی و یا فرماندار آذربایجان منتصب نمود. اما اولاما خان در زمان شاه طهماسب صفوی باز شورش کرد و و همراه با ایل و تبارش به عثمانی پناه برد. این بار سلطان سلیمان قانونی در استانبول از اولاما خان استقبال کرده او را با عنوان «اولاما پاشا» والی ولایت کُردنشین بیتلیس در جنوب شرق ترکیه کنونی تعیین کرد. این همان اولاما خان است که بیست سال بعد در زمان سلطان سلیمان قانونی در صدر قشون های عثمانی که آذربایجان و تبریز را اشغال کردند، وارد تبریز شد.

این هم جالب است: قبل از انتصاب اولاما خان، والی بیتلیس شمس الدین خان از سران قبایل سنّی کُرد و وابسته به سلسله شرف خانیان حاکم بر منطقه بیتلیس بود که بعلت اختلافاتی با سلطان عثمان به سلطان برآشفته و با بخشی از ایل و تبارش به ایران رفته بود. شمس الدین خان در ایران مورد التفات و پاداش بسیارشاه طهماسب صفوی قرار گرفت و جزو فرماندهان نزدیک او شد. او در سال ۱۵۳۴ م. ازاین فرصت که سلطان عثمانی سرگرم جنگ در اروپا بود استفاده کرده وارد بیتلیس شد و آنجا را از دست عثمانی ها گرفت و به حیطه ایران اضافه نمود و خود حاکم آن شد، چیزی که انگیزه ای برای حمله سلطان سلیمان به ایران و اشغال تبریز و حتی بغداد گردید. اما فرزند شمس الدین یعنی شرف خان (پنجم) که در ایران متولد شده و در سنین جوانی به ولایت مناطق مختلف تعیین شده بود، در نهایت با عثمانی توافق کرده، به بیتلیس بازگشت. او نویسنده اولین تاریخ سلسله های کُرد بنام «شرف نامه» بود.
عنصر عشایر، ایلات وقبایل تا زمان رضا شاه پیوسته در تاریخ ایران و منطقه نقش مهمی بازی کرده است. قبل از برسرکار آمدن شاه اسماعیل هم ده ها هزار نفر از ایلات و قبایل ترکمن و کُرد مرتبا بین ایران، عثمانی و قفقاز در حرکت بودند. مثلا انبوهی از «قرا قویونلو» های ترکمن که از آسیای میانه به آناتولی رفته بودند، به آذربایجان برگشتند، تبریز را پایتخت خود کرده در آنجا حکومت نمودند و بعد از تصرف قدرت توسط شاه اسماعیل جزو ارتش صفوی درآمدند و بدنه اصلی اردوی ویژه و وفادار «قزلباش» را تشکیل دادند. (عثمانی هم متقابلا نیروی ویژه و وفادار «یئنی چری» را تشکیل داده بود.) شبیه همین تحولات قبیله ای، کوچ های آنان، زدوخورد ها، شورش و یا وفاداری های متغیر آنان را در خراسان، ولایات هرات و بلخ، خوزستان، لرستان، بلوچستان و غیره هم می بینیم. اما رفتار سیاسی و اجتماعی قبایل و عشایری که نه در حواشی بلکه در مناطق مرکزی تر ایران بودند هم فراز و نشیب بسیاری داشت.

امپراتوری بزرگ ایران قبل از اسلام هم با رقابت و جنگ در داخل و هم به کمک توافق، آمیزش و اشتراک عمل عیلامیان، پارس ها، ماد ها و پارت ها میسر بود. بعد از قبول اسلام، ایران برای چندین قرن متوالی تحت حاکمیت خلافت امویان و عباسیان قرار گرفت. در آن دوره، منطقه ها، ایلات و قبایل مختلف سرزمین ایران برای تثبیت حاکمیت محلی خود، هم بین همدیگر و هم با دیگر قدرت های محلی رقابت میکردند و در عین حال کوشش مینمودند با حاکمین اصلی در دمشق و بغداد رابطه خوبی داشته باشند که به نفع هر دو طرف باشد. بعضا هم رابطه حاکمین و حکومت های محلی با حکومت خلفا و نمایندگان محلی آنان به جنگ و گریز میکشید.

۵۰۰ سال پیش یعنی در قرن شانزدهم میلادی کسانی که سلسله صفوی را بر سر کار آوردند، اساسا قبایل ترکمن مانند شاملو، تکلو،ذوالقدر، استاجلو، وارساق، افشار، قاجار و دیگر قبایل بودند که نیروی رزمنده و نظامی صفوی و بدنه اصلی «قزلباشان» را تشکیل میدادند که با جنگجوئی ملهم از تشیع به عنوان مذهب رسمی دولت نوین ایران، باعث تثبیت صفویان در مقابل ترک های عثمانی در غرب و اوزبک ها در شرق و احیای دولت – ملت ایران شدند. اما این خدمت آن ها قیمتی هم داشت. همانند آنچه که در مورد «اولاما خان» دیدیم، زمانی که دولت مرکزی خواست یک رئیس قبیله و یا فرمانده نظامی مهم را برآورد نمیکرد و یا قدرت برآورد کردن آن را نداشت، وفاداری و صف آن شخص و همراه با او قبیله اش عوض میشد.

اگرچه صفویان اساسا با نیروی قبایل برسر کار آمدند و بر آن تکیه میکردند، اما به تدریج نیرو و نفوذ قبایل ضعیف تر شد و قدرت دولت مرکزی بخصوص در زمان شاه عباس بزرگ بیشتر شد. در زمان انحطاط صفویه و سپس دوره نادرشاه که خود از قبیله افشار بود، نفوذ قبایل سنّی ترکمن و افغان بیشتر شد. در دوره قاجاریه که خود اساسا از قبیله ترکمن قاجار و مقیم منطقه گرگان بودند، علاوه بر قبایل قاجار، نفوذ قبیله های افشار، بختیاری، کُرد، قشقائی، قرا گؤزلو، فارس و عرب زیاد بود اما دیگر قبایل ترکمن مانند تکه لو که پرشمار بودند، نفوذ کمتری داشتند. حاکمین قاجار هم بعد از مدتی سعی کردند نفوذ سران قبایل را کمتر کنند و فقط سران قاجار را به مقام های مهم حکومت های محلی منتصب نمایند. اما این کوشش نه چندان برای تقویت نظام مرکزی و کشور داری، بلکه بهره گیری از مقام و جمع کردن ثروت بود.

با این ترتیب عنصر ایلات و قبایل و شرکت و نفوذ آنان در اداره مملکت از سوئی سرحدات و وحدت کشور را حفظ و تحکیم میکرد، اما از سوی دیگر قدرت دولت مرکزی را تضعیف مینمود و آن را وابسته به اراده و سیاست قبیله ها و روسای آنان میکرد. ثبات و آرامش سیاسی کشور همیشه شکننده بود و از سوی دیگر غالبا بخاطر همین نقش مهم قبیله ها در فراز و فرود سلسله ها و پادشاهان مختلف، سخن گفتن از یک دولت مرکزی و کشور منسجم مشکل بود. پادشاه معمولا خان ها و روسای قبایل محلی را مسئول این منطقه ها میکرد (و اگر نمیکرد و یا آنها را کنار میگذاشت، با عصیان قبیله ها روبرو میشد و میبایستی آن ها را سرکوب مینمود). از سوی دیگر در این شرایط، دولت مرکزی مثلا در فلان منطقه فلان ولایت کردستان و یا آذربایجان که فلان خان در آنجا حکمرانی میکرد، نفوذ چندانی نداشت که برخلاف خواست آن خان کاری انجام دهد.

رابطه اصلی خان و رئیس ایل و قبیله با دولت مرکزی آن بود که دولت مرکزی خان را آزاد میگذاشت که در منطقه خود حکومت کند و از مردم خراج و مالیات بگیرد. در مقابل او بخش معینی از این در آمد خود را به عنوان «مالیات ایالتی و ولایتی» به دولت مرکزی میپرداخت و سالانه در فرصت های گوناگون مانند سال نو پیشکشی به پادشاه و دولتمداران مرکزمیفرستاد و در صورتی که لازم میشد، تعداد معینی از افراد مسلح خود را به لشکریان دولت مرکزی «قرض میداد».

با استقرار سلسله پهلوی و مرکزی شدن نظام اداری و ارتشی در کشور، بسیاری از سران ایلات، عشایر و قبایل که به نظام جدید گردن ننهادند، سرکوب شدند، اما تا مدتها شورش بعضی از آنها ادامه داشت. افسانه محبوبیت «اسماعیل خان سمیتقو» در کردستان و ترانه های لری و بختیاری مانند «دایه دایه وقت جنگه…» و «شلیل» که از آن طریق ایلات به گرفتن اسلحه برضد قوای حکومتی تشویق میگردیدند، از همین دوره رضاشاه باقی مانده اند. در همین دوره هم هست که نیروهای خارجی از جمله انگلیس و روس از ایلات که به ترک سلاح تن نمیدادند، استفاده سیاسی مینمودند.

گفته میشود در اواخر قاجاریه حدودا نصف جمعیت ایران در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. امروزه بخصوص با رشد شدید شهر نشینی و گسترش فرهنگ ملی و شهروندی و همچنین رشد بی سابقه ارتباطات و مهاجرت داخل کشور، وزنه عشایر و قبایل مختلف ایرانی و نفوذ آنان در جامعه بسیار کاهش یافته، اما در برخی مناطق کاملا از بین نرفته است.

آیا درسی هست که بتوان از گذشته آموخت؟

منابع
Akyol, Mustafa: İran Şahının Türkmen Ordusu, Milliyet 31.5.1998
Emecen: Feridun M.: Osmanlı Klasik Çağında Savaş, İstanbul 2014

(به روز شده مقاله ای از سال 2010)

دهقان و ترك و تازی

عباس جوادی – در آمریکا وقتی کسی میگوید «من آمریکائی هستم»، اصلش میتواند به سرخ پوستان بومی آمریکا وصل باشد، یا از ایرلند و انگلستان باشد، یا سیاه پوست و یا چینی باشد. اما همه آنها آمریکائی هستند و خود را آمریکائی حس میکنند.

کانادا و کشور های آمریکای لاتین هم چنین مفاهیم فرا قومی بوجودآورده اند، تا جائیکه وقتی «کانادائی» و یا «برزیلی» میگوئید، حتما لازم نیست اصل و نسب و نژاد شما مربوط به انگلستان و یا فرانسه و پرتغال باشد.  در اروپا این مسئله کمی یکرنگ تر است، چونکه در اينجا به غير از بریتانیا و اسپانیا و سوئیس و یکی دو کشور دیگر، اکثر کشور های اروپائی مانند فرانسه، آلمان و لهستان صاحب یک قوم اکثریت بزرگ هستند. بنا بر این وقتی «آلمانی» میگوئید مشکل تر است اصلتان از آفریقا باشد، اگرچه در این چند سال اخیر هيچ هم «غیر عادی» نيست که اصل شما عرب و یا یهودی الجزیره باشد، اما از یکی دو نسل به این طرف فرانسوی شده باشید. بعد از اینکه مدتی نسبتا طولانی سپری شد، طبیعتا کسانی که از لهستان به آلمان کوچ کرده اند، آلمانی محسوب میشوند حتی اگر نامشان «آلمانی خالص» هم نباشد.

ژاپن و کشور های آسیای جنوب شرقی با وجود اقلیت هایشان اکثرا کشور هائی با یک قوم اکثریت بزرگ هستند. چین هم یک قوم اکثریت بسيار بزرگ («هان») دارد و در کنار آنها اقوام دیگر مانند اویغور و تبتی هم هستند. آیا میتوان به همه آنها «چینی» گفت؟ اکثر مردم امروزه چنین میکنند. عموما به همه آنها چيني ميگوئيم اما اگر حتما لازم شد قوم و زبان آنها را يادآوري كنيم، ميگوئيم اويغور چين و غيره. استرالیا و زلاند نو موضوعی دیگر است، چونکه این ملت ها اصولا (مانند ایالات متحده) با مهاجرت اقوام تشکیل شده اند.

در خاورمیانه و آفریقای شمالی این وضع احتمالا بخاطر تاریخ بسیار متحرکش پیچیده تر است. در مصر هم به مسلمانان و هم به قبطي های مسیحی «مصری» گفته میشود، قبل از همه چیز بدین جهت که هر دوی آنها عناصر «اصلی» و تشکیل دهنده ملیت وقومیت مصر هستند. مصر 3000 سال قبل از اسلام هم مصر بود، بعد از اسلام و عربی شدن زبان و فرهنگ اكثريت مردم هم هنوز مصر است،  با وجود آنکه همه مصری ها مسلمان نیستند. وقتی «لبنان» میگوئیم این نام شامل اعراب مسلمان و مسیحی، دروز ها، ارمنیان، و یهودیان میشود. همه آنها لبنانی هستند و اصل اکثرآنها هم ازهمین آب و خاک است.

یهودی به لحاظ دین و نژادش یهودی است، اما یک «اسرائیلی» میتواند متعلق به اکثریت یهودی و یا حتی فلسطینی مسلمان باشد. فلسطینی ها میتوانند مسلمان و یا مسیحی باشند ولی همه شان فلسطینی اند. مردم سوریه شامل اعراب مسلمان سنی و یا علوی نصیری، کُرد ها، مسیحیان و یهودیان و غیره است، اما همه آنها «سوری» هستند. اکثریت عربستان سعودی عرب است. به همه آنها «عرب» گفته میشود، اما اعراب این کشور اکثرا سنی و بخشی از آنها شیعه است. عراق متشکل از اعراب مسلمان (اکثریت شیعه و اقلیت سنی)، کُرد ها، ترکمن ها و اقلیت های دیگر است، اما به همه آنها «عراقی» گفته میشود.

تركيه از جهت نامگذاري اتباعش كمي شبيه آلمان است. زبان رسمي كه در ضمن زبان اكثريت اهالي مملكت نيز هست «تركي» است. در ترکیه شخصي را كه زبان اصلي و قوميتش تركي است ميتوان ترك ناميد. ولي آيا ميتوان كسی را كه شهروند تركيه است، اما زبان اصلي و يا مادری و قوميتش ارمنی است «ترك» نامید؟ دولت تركيه ميگويد تمام شهروندان جمهوری تركيه صرفنظر از زبان، دين و قوميت، ترك هستند و تعبير ترك نشاندهنده شهروندی است و نه قوميت و دين و زبان – و این بخصوص در عصر مدرن کنونی و مهاجرت ها و آمیزش ها  قابل درک هم هست – درست مانند مواردی تظیر تغبیر «آمریکایی» و یا «استرالیایی». اما بعضی از مردم غير ترك اينرا قبول نميكنند. بعضی کردهای تركيه نميتواند و یا نمیخواهند با راحتي خاطر با وجود اينكه كرد هستند خود را «ترک» بنامند. اين مشكل تا حد زيادي مربوط به تاریخ و تا حدی هم مربوط به لغت است يعني لفظ ترك همانند آلماني و يا روس هنوز به سختي ميتواند شامل كسي شود كه شهروند اين كشور ها هست، اما زبان، قوميت و احتمالا دينش با گروه اكثريت همگون نيست. مثلا يك روس اهل روسيه براحتي ميگويد «من روس هستم» ولی تلفظ اين جمله برای يك شهروند روسيه كه تاتار يعنی مسلمان و در عين حال زبانش تاتاری است، كمی مشكل است. او احتمالا خواهد گفت «من شهروند روسیه ام و تبارم تاتار است.»

اولا ايرانيان در اين مورد از چند جهت خوش شانس هستند. درست است که ریشه نام ایران از لفظ «آریا» ست که به قبایل و اقوام هند ایرانی برمیگردد که سه چهار هزار سال پیش از شمال دریای خزر به آناتولی، هندوستان، ایران کنونی و اوراسیای غربی کوچیده بتدریج ملت های مختلف از جمله ایرانیان را پدید آوردند که خود مرکب از اقوام مختلف مانند عیلام و ماد و پارس و پارت بودند که آنها هم در طول تاریخ مرتبا با همدیگر و با عرب و ترک و ارامنه و آشور و گرجی و هندی و دیگران در آمیختند. اما احتمالا بخاطر همین آمیزش و روند تاریخی در ایران است که اولا نام «ایرانی» امروزه مربوط به فقط یک قوم و گروه تباری نمیشود، بلکه شامل فارسی زبان ها، ترکی زبان های آذربایجان و ترکمن ها، کرد ها، اعراب خوزستان و سواحل خلیج فارس، بلوچ ها و دیگر اقلیت ها میشود. به مسلمان و مسیحی و زرتشتی، از میان مسلمانان به شیعه ها و سنی ها و دیگران، از میان مسیحیان به ارامنه و آسوری ها و دیگران، و بطور خلاصه صرفنطر از نژاد و زبان و دین و مذهبش به هرکسی که ایرانی یعنی شهروند ایران است، «ایرانی» میگوئیم. يعني کلمه «ایرانی» شهروندی را تعریف میکند و نه نژاد و قوم و زبان را. بهمین ترتیب نام «ايران» مانند آمريكا و يا مصر هر قوميت و زبان و دين را در بر ميگيرد و مثل ترك و روس منحصر به يك قوم و زبان نميشود.

دوم اينكه در ايران همه اينها يعني فارس و ترك و مسلمان و زرتشتي و غيره همه عناصر اصلی و تشکیل دهنده چیزی هستند که ما امروزه و صد ها سال است آن را «ایران» و «ایرانی» میخوانیم . بيشك ايران هم مانند تركيه ويا عراق و لبنان و آلمان و غيره صحنه جنگ ها، كوچ ها، اسكان ها و تحولات جديدی در مرزبندي دولت و يا هويت ديني و مشخصات زباني مردم بوده است. اما از اكثريت بزرگ اين تحولات حداقل صدها سال يعني آن قدر وقت گذشته است كه همه اين عنصر ها، با و جود تمام مشكلات و بحران ها، در تركيبي بنام ايران جوش خورده و اين كشور و هويت ملي آن را بوجود آورده اند. جالب اينكه، براي مثال، قدمت دين زرتشتي در ايران به مراتب بيشتر از اسلام است ولي دين اسلام به مدت ١٤٠٠ سال طوري با ايران و ايراني جوش خورده است كه همانند دين زرتشتي، اسلام هم براي ايرانيان خودي و بومي شده است. مثال ديگر: ٨٥٠ سال بعد از حاكميت خلفای اموی و عباسی، ايران معاصر را كی ساخت و حفظ نمود؟ از غزنويان و سلجوقيان گرفته تا صفويان و افشاريه و قاجار، اين، تركی زبان های اصالتا ترک ایرانی و بومی شده ايران بودند كه ايران را بعد از اسلام در مقابل و در تمايز از همسايگان دور و نزديكش احيا و حفظ كردند و به آن هويت كنونی و ملی اش را دادند. از اين جهت بيگانه خواندن اين عناصر اصلي و تشكيل دهنده ايران به همديگر و يا تك تك آنان به هويت فراقومی ايران با تاريخ بيش از هزار سال گذشته اين مملكت سازگار نیست.

سوم اينكه اين مدت بسيار طولانی همزيستی و حتى آميزش اگرچه هيچ وقت عاری از بحران و فراز ونشيب نبوده و هنوز هم نيست، اما در نتيجه « آشی» پخته شده كه امروزه بعد از آنهمه پستی و بلندی تاريخ، اكثر مواد اوليه و اساسی آن بهرحال به همديگر نزديكترند تا به «آش» هاي همسايه های دور و نزديك. شاید این موضوع در مورد اقوام مختلف ایران به درجات مختلفی صدق کند اما مثلا یک ترک زبان آذربایجان به یک فارسی زبان ایران بسیار نزدیک تر از مثلا یک ترکی زبان ترکیه است و علت این امر احتمالا نه فقط مذهب بلکه تاریخ و حافظه تاریخی گذشته است که همگی همچون یک ملت جمع کرده و تقسیم نموده ایم، تجربه ای که با مثلا همسایگان خود یا نداشتیم و یا به شکل دیگری داشتیم.

احتمالا اين موضوع تا حد زيادى، هم از نظر ژنتيكى درست است و هم از جهت فرهنگى و اجتماعى كه اين عامل دوم بنظر خيلى ها مهمتر از مشخصات ژنتيكى است. براى مثال وقتى ایلات و قبايل ترك از آسیای مرکزی به خراسان، آذربايجان، فارس و حتى اصفهان و كرمان رفته و آنجا ساكن شده اند بتدريج با مردم محلى جوش خورده و آميزش يافته اند و وابسته به تعداد قبايل مهاجر يا مثل كرمان و اصفهان در جمعيت هاى محلى مستحيل شده زبان و فرهنگ آن را از خود كرده اند و يا مانند آذربايجان و يا بخش هائى از خراسان باز با مردم محلى آميزش پيدا كرده ولى به جهت كثرت تعداد و عوامل سياسى زبان محل سكونت خود را عوض كرده اند و يا در موارد ديگر (مانند تركمن ها و قشقائى ها) بخاطر درجه كمتر آميزش، سرعت تاثير گذارى و تاثير پذيرى آنها از محيط محلى شان به نسبت آهسته تر از موارد ديگر بوده است.

از سوی ديگر بيش از هزار سال همزيستی و بخصوص تحولات اجتماعی و علمی قرن بيستم مانند كوچ ها، ارتباطات و رسانه ها و برجسته تر شدن حقوق فردی در مقابل حقوق گروهی، اختلافات و ويژگي های نژادی، قومی و حتي زبانی گروه ها را كمرنگ تر كرده، آنها را از نظر نژاد، قوميت و حتی دين و زبان به همديگر نزديكتر و شبيه تر كرده است. بخاطر همه اين عواملى كه ذكر شد، مثلا يك ترك آذربايجاني و شيعه امروز یقینا از نظر فرهنگی واجتماعی و بیشک از نگاه  نژادي و ژنتيكى  آن عضو طايفه اوغوز – تركمن طغرل بيگ سلجوقی نيست كه هزار سال پيش از آسيای مركزی به مرو و نيشابور آمده و بر ايران و بيزانس و قفقاز و بين النهرين حاكم شده بود. بهمين ترتيب اگر قبول كنيم كه خود قبايل هند و اروپائى یعنی آريائی ها حدود چهار و چند هزار سال پيش و یا بیشتر از آسياى مركزى و قفقاز به فلات ايران كنونى كوچ كرده اند، فارسى زبان هائى كه امروز در تهران و كرمان و شيراز زندگى ميكنند، مطمئنا از نظر ژنتيكى و فرهنگی واجتماعى از آن قبايل آريائى چهار – پنج هزار سال پيش بسيار متفاوتند.

آنچه كه فردوسی گویا در آخر شاهنامه با شكوه و شكايت ميگويد، خوشمان بیاید یا بدمان بیاید، نشان دهنده روند حد اقل يكی دو هزار سال گذشته تاريخ ايران است، روندی كه در تاریخ كشور ها و ملل ديگر هم نمايان است:

ز دهقان و از ترك و از تازيان
نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان، نه ترك و نه تازی بود
سخن ها به كردار بازی بود

عرض کردم «گویا»، چونکه به روایتی این بخش از «شاهنامه» که معروف به «نامه رستم فرخزاد» شده است شاید هم درواقع از فردوسی نیست. من نمیدانم. برخی دیگر می گویند در اینجا منظور فردوسی از «نژاد» آن نیست که ما امروز از این واژه با معنی ژنتیک آن می فهمیم، بلکه کلا منش و فرهنگ گروه های اجتماع است.

به هر حال اگر این تفسیرها را در نظر نگیریم، ظاهرا شكايت فردوسى از آن بود كه با آميزش دهقان (پارسی) و ترك و عرب، نژاد “پاك” ايرانى مخلوط شده وآن «پاکیزگی» قبل  خود را از دست داده است. در اوضاع امروزی این مانند شکایت برخی دولتمداران غربی از فراوانی کوچ ها و مهاجرت از کشور های دیگر و ايجاد بی ثباتی در اقتصاد و فرهنگ دولت های با ثبات تر صدا میدهد.

البته فردوسی احتمالا از این نظریه که خود آریائی ها چند هزار سال پیش از آسیای مرکزی به ایران کنونی آمده اند بی خبر بود و نميدانست كه تا زمان خود او آنها با ده ها قوم و قبيله ديگر مخلوط شده بودند.

بعد از این چند هزار سال هنوز هم بعضی از تهرانی های عوام که اجدادشان ٢٠٠ سال پیش به تهران آمده اند شکایت میکنند که تهران با شهرستانی ها پر شده و یا تبریزی های عوام شکوه میکنند که «دهاتی ها» تبریز را پر کرده اند و کسی از این عوام الناس نمیداند و نمیخواهد بداند که همه ما در نهایت شهرستانی و دهاتی هستیم و روزی – روزگاری از جائی به جائی آمده ایم که فعلا در آنجا ساکنیم و به احتمال قوی یا خودمان و یا فرزندانمان به نقاط دیگری از این دنیا کوچ خواهیم کرد که هر شخص و گروه تنگ نظری خود را ارباب ازلی و ابدی آن میشمارد.

ايرانی امروز«دهقان» ٢٠٠٠ سال پيش نيست چنانكه ترك امروز را هم نميتوان نوادگان تركان آلتای شمرد و يا دی. ان. ای اعراب عراق و سوريه را تنها در عربستان جستجو كرد.

سرگذشت ایل افشار که یکی از ایلات ترکمن و اوغوز است که از قرن یازدهم میلادی به بعد در اقصی نقاط ایران پخش و ساکن شده اند، نمونه بسیار خوب و گویائی از روند های آمیزش قومی در ایران هزار سال پیش است. اگر به آمار کنونی ایلات ایران نگاه کنید احتمالا بیشتر از 100 هزار نفر که تابع ایل افشار باشند نخواهید یافت. اما اینها کسانی هستند که بصورت ایل زندگی کرده و همان زندگی ایلاتی را در طول صد ها سال حفظ کرده اند. صد ها هزار و شاید میلیونها نفر از انسان هائی که بخشی کوچک و یا بزرگ، کم و یا زیاد از تبار و اصلیتشان به ایلات و طوایف افشار هزار سال پیش بر میگردد، هستند که نه فقط در خراسان و آذربایجان، بلکه حتی در کرمان، سیستان، خوزستان و یا کردستان با مردم محلی جوش خورده «یکی شده» حود را با شرایط جدید منطبق کرده و ایرانی شده اند.

در ایران اختلاط و آميزش نژاد ها، قبايل و اقوام هميشه وجود داشته ولي در اين صد سال گذشته احتمالا سرعت فوق العاده ای پيدا كرده است. قوميت ها و يا زبان ها، ويژگي های فرهنگی و اجتماعی از بين نرفته، اما، در ميان بعضي ها بيشتر و در ميان بعضي ها كمتر، تمايز ها و اختلافات كمتر شده است. اقوام رنگارنگ ايران امروزه مانند گذشته از همديگر جدا، بي خبر و بي تماس نيستند، بلكه كمتر يا بيشتر از ديگران و هركدام به درجه ای با همديگر آميزش پيدا كرده اند و اين هم به همان درجه قوميت و نژاد هركدام از آنها را تغيير داده و عناصر تشكيل دهنده ملت را از نظر اجتماعی، فرهنگی ودر عین حال قومی و نژادی بهمديگر نزديكتر كرده است. در ميان هر گروه قومي، ديني و يا زبانی، سرعت شهری شدن، گسترش آموزش و پرورش و ارتباطات و رسانه ها، رشد صنايع و تجارت و به موازات آن كوچ ها وسرعت آميزش بين گروه های قومی و جغرافيائی بر اين تغييرات در تركيب قومی مملكت موثربوده اند.

(باز نشر از 13 آوریل 2016)

میهن دوستی ایرانی «ناسیونالیسم» اروپایی نیست

برنامه ” ناسیونالیسم و ایرانیت، ابزار مبارزه؟” با دکتر عطا هودشتیان، خانم فری ناز آرین فر و عباس جوادی، در برنامه پرگار بی بی سی، مثل همیشه با اجرای جناب داریوش کریمی

نظر بنده در این باره:

بسیاری بحث‌های روشنفکری با «تعریف‌ها» شروع می‌شود و شاید برای بعضی‌ها، این آغازی خسته­ کننده باشد، اگر چه اکثرا، مثلا در مورد همین پرسش نیز اتفاقا درستش هم همین است. براستی هم نخست باید بگوئیم منظور ما از «ناسیونالیسم» چیست، تا بعدا برسیم به اینکه یک همچو مکتبی، طرز فکر و عملی خوب و یا بد، مفید و یا مضر است – و در کجا، کدام کشور و محیط، با کدام تجربه و گذشته…

رضاشاه و آتاترک، 1934

«ملت» ما و «ناسیون» غرب

«ناسیونالیسم» همانند تعبیر پایه آن یعنی «ناسیون» به معنای «ملت» در فرهنگ و زبان ما ایرانیان چیز جدیدی است و کمی بیش از صد سال است که به کاربرد تحصیلکرده‌ها و روشنفکران ما (و همچنین اعراب و ترک‌ها) وارد شده است. در ادبیات ما مردمان شرق مسلمان این تعابیر قوم و ملت قرن‌ها به معنی دین و مذهب بود: ملت مسلمان، ملت نصرانی، ملت یهود…. عرب و عجم (اصولا به معنای ایرانی) و ترک «قوم» شمرده می‌شدند، اگرچه «ملت» و «قوم» گاه به یک معنا هم به‌کار می‌رفت. وقتی حافظ از «جنگ هفتاد و دو ملت» می‌گوید، منظورش مفهوم «ملت» مدرن اروپایی نبود. منظورش مذاهب و مکاتب رنگارنگی بود که از نگاه او از «سنت اصلی» دین و پیامبر اسلام جدا شده اند.  وقتی خیام می‌گوید

قومی به تفکرند اندر ره دین — قومی به گمان فتاده در راه یقین

منظورش «گروه هایی از مردم» و احتمالا ادیان و مذاهب مختلف بود و بیشک نه آن چیزی که ما امروزه از واژه «قوم» درک می‌کنیم.

«ملت» به معنی معاصر و غربی آن چیزی است که بر پایه تجربه ملت-دولت های اروپایی در 400-500 سال اخیر در اروپای غربی و مرکزی شکل گرفته و در این تحول، اصولا ملت های اروپایی «تک قومی» و یا «تک هویتی» با مشخصات فرهنگی، تاریخی، جغرافیایی و اقتصادی اصلی و «راهنما» و حتی اغلب با یک زبان اصلی تحول یافته ­اند، مانند ملت آلمان، فرانسه، ایتالیا، انگلیس، که البته این مفهوم هم اولا در مورد هر کشور و جمعیتی فرق می­کند و ثانیا این معیارها در اکثر موارد سیال و متغیر هستند.  به همین جهت هم در این تصویر و تصور مدرن «ملت» نیز فرق ها و ریزه کاری های مختلفی وجود دارد. در این مدت در عین حال مفهوم «ملت» به معنی مجموعه «شهروند» های برابر حقوق یک واحد کشوری و سیاسی با جغرافیایی تعریف شده، با فرهنگ و زبان مشترک و تاریخ معین –  صرفنظر از دین، مذهب، نژاد، تبار و اصالت قومی نیز جا افتاده است، مدلی که مثلا در فرانسه و ایالات متحده داریم و در کشور های دیگر مانند برزیل و یا آلمان آزمایش می شود.

در ادبیات سیاسی غربی و بخصوص در اروپا و بخاطر تجربه تلخ و دهشت بار «ناسیونال سوسیالیسم» هیتلری «ناسیونالیست» چیزی بدنام و هم معنی با «نژادپرست» شده است. در آلمان حتی با اکراه از «ملت آلمان» صحبت می کنند. کلاً در اروپا با آن گذشته تلخ هیتلر و موسولینی، «ناسیونالیست» نامیدن کسی اگر هم توهین نباشد، باری بسیار منفی دارد.

آیا «ناسیونالیسم» در نهایت منتج به فاشیسم، نفرت از ملل و نژادهای دیگر و جنایاتی می­شود که در جنگ جهانی دوم شاهدش بودیم؟ زمینه فکری این سوال به همان تجربه خونین و منفی اوپا در قرن بیستم بر می­ گردد.

ما ایرانیان با وجود گذشته ­ای باستان و غنی، چنین تجربه ­ای را نداشتیم. حتی وقتی ایرانیان در عهد هخامنشیان پهناورترین امپراتوری جهان را با در برگرفتن صد ها قوم و ملت به وجود آوردند، چنین حوادثی پیش نیامد. نمونه فتح بابل از سوی کورش و رفتار نیک با یهودیان اسیر را در نظر بگیرید. در درون دولتداری ایرانی، ما با بیگانگانی مانند اعراب، ترک ها و مغول ها که به هر دلیلی و به هر صورتی به ایران آمدند و حتی صدها سال حکومت کردند و با این مردم آمیختند و یک ملت را، ملت کنونی ایران را تشکیل دادند، نه اینکه مشکلی نداشتیم، بلکه پیوسته آنها را پذیرا شدیم، خود را با آنها منطبق نمودیم و هر بار از این آزمون ها با رنگارنگی بیشتر قومی و تباری و حفظ و تقویت هویت ملی، فرهنگی و زبانی خود در آمدیم.

ما هر بدی و زورگویی و فساد و عقب ماندگی و تعصب و جهالت و خرافات و ستمگری هم که داشتیم یا هتوز هم داریم، در این تاریخ طولانی خود دستکم این نژادپرستی و نسل کشی را که موجب بدنامی «ناسیونالیسم» شده ­است، نداشتیم.

ما حتی ترجمه فارسی «ناسیونالیسم» را هم که «ملی گرایی» می گویند در این پنجاه شصت سال اخیر به کار گرفته ایم و گرنه در گذشته و آنچه که امروز برای ما و زبان و فرهنگ ما آشناتر و نزدیک تر است، تعابیری همچون وطن پرستی و میهن دوستی هستند. چرا؟ به خاطر اینکه ما اقلا صدها سال  است که تمام هم و غم مان نگهداری آن چیزی است که اجدادمان برای ما به یادگار گذاشته اند. حتی پس از حکومت های اسلامی دوران امویان و عباسیان و حتی پس از حکومت های ترکان و اتابکان مغول، یعنی حتی از زمانی که با صفویان صاحب دولت داری خود شدیم، تمام کوششمان حفظ سرحداتمان بوده است و نه گسترش آن. با اینهمه بسیاری از سرزمین های خود را در همین پانصد سال در شرق و غرب کشور از دست داده ایم.

ایرانیان دستکم از زمانی که سرنوشت خود را با صفویان باز بدست خود گرفته اند، سودای کشور گشایی نداشته اند، حتی سرزمین از دست داده اند. از این جهت بحث «ناسیونالیسم» به آن معنای منفی اروپایی به ما ایرانیان ربطی ندارد.

در ایران بحث «ناسیونالیسم» روی رضا شاه متمرکز شده است. حالا چرا رضا شاه؟ باز اینجا یک مقدار کپیه برداری از غرب وجود دارد. اینکه  گفته می شود دولت-ملت مدرن (طوریکه امروز ما می فهمیم) در ایران با انقلاب مشروطه و رضا شاه شروع شده، احتمالا درست است، اما منوط و مشروط دانستن شکل گیری یک «ملت» و نتیجتا «ناسیونالیسم» به تجربه سرمایه داری یک جامعه و تصور اینکه اگر یک جامعه «مرحله سرمایه داری را تجربه نکرده باشد، نمی تواند یک ملت شود» ربطی به واقعیت های تاریخی ندارد و فقط نسخه برداری از تئوری های کتابی معاصر است. در مورد ایران بقدر کافی پژوهش ها و شواهد مانند شبکه راه ها، واحد پول، تقسیمات اداری امپراتوری، ارتش تا حد زیادی منظم (و نه اساسا جمع آوری شده از قبیله ها برای یک عملیات) و بخصوص زبان تا حد زیاد مشترک فارسی میانه و یا پهلوی داریم که اقلا در دوره ساسانیان وجود یک «ملت ایران» و تشخیص آن از سوی خود تبعه ساسانی را تایید می کنند. اما طبق این تئوری ها نه تنها ایران، بلکه مثلا یونان کلاسیک و چین باستان هم «ملت» نبودند، اگرچه آنهمه ادبیات و زبان و خط و معماری و نظام اداری تکامل یافته و بی نظیری داشتند. چرا؟ زیرا در دوره چین و یونان و روم و ایران باستان تا مرحله سرمایه داری اروپا اقلا دو هزار سال مانده بود. حتی بعضی ها مانند چین و ایران هنوز هم مرحله سرمایه داری را به معنای مدرن خود تجربه نکرده اند. یعنی با این تئوری ها چینی ها و ایرانیان هنوز هم حق ندارند خودشان را ملت بنامند، چراکه هنوز از «امتحان» سرمایه داری قبول نشده اند.

آیا اینگونه بحث ها را می شود جدی گرفت؟

در همین نمونه دوره پیش از انقلاب مشروطه می بینیم که ایران در روند زوال و فروپاشی دولتی بود، چیزی که منتج به انقلاب مشروطه شد که شعار اصلی اش آزادی، لغو استبداد، حکومت قانون و پیشرفت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی به تبعیت از کشور های غربی بود.

اما جنگ جهانی اول باعث اشغال ایران توسط روسیه از شمال، انگلیس از جنوب و عثمانی و تا حدی هم آلمان از غرب ایران شد. مخصوصا تقسیم ایران بین روسیه و انگلیس (1907) موضوع حیاتی استقلال ملی، حکومت و دولتی واحد، متمرکز و قدرتمند با ارتش، نظام قضایی، آموزشی سرتاسری و مرکزی را تبدیل به خواست اصلی و مرکزی همه نخبگان و سردمداران سیاسی و فرهنگی-اجتماعی ملت نمود.

تا اواخر قاجار و اوایل دوران رضاشاه هر ایالت و ولایت تحت کنترل مطلق خان ها و جنگسالاران محلی بود. آذربایجان تحت نظارت رضا قلی  خان بیات قرار داشت که عملا برای روس­ ها کار می کرد. کردستان تیول اسماعیل خان شکاک سمکو بود. در سنندج عباس خان اردلان می خواست پادشاهی اردلان را تاسیس کند. در گیلان میرزا کوچک خان برای پشتیبانی از عثمانی «هیئت اتحاد اسلام» تشکیل داده بود. خوزستان در اختیار شیخ خزعل قرار داشت که با انگلیس ها کار می­کرد. بلوچستان در دست دوست محمد خان بارک زهی قرار داشت که بنام خودش سکه زده بود. در خراسان و استان های مرکزی دسته های مسلح ترکمن و در قزوین و آذربایجان شاهسون ها با راهزنی و غارت های خود بیداد می­کردند. جنوب، لرستان و بختیاری میدان تاخت و تاز خان های محلی بود. حتی خان ها با همدیگر جنگ می کردند و نیروهای اشغالگر نیز با همدیگر و در همدستی با خان های مختلف در حال کشاکش و نزاع بودند.

امروزه اینهمه نیروی خرابکار و گریز از مرکز را  «جریان­ های ملی» و «خودمختاری» نامیدن چه معنی می دهد؟ آیا تاکید منفی بر نقش رضاشاه بخصوص در مبارزه او با خانخانی در شرایط کنونی ایران به چیز دیگری خدمت نمی ­کند؟

بعد از انقلاب مشروطه و در این چنین شرایط حساس و بحرانی خانخانی، اشغال خارجی، نزاع داخلی، عقب ماندگی، تعصب و خرافات دینی، ورشکستگی اقتصادی و صنعتی معضل اصلی ملت شده بود. خواست اصلی ملت بدست آوردن دولتی ملی، مرکزی و قدرتمند بود.

چه از شخصیت و رفتارش خوشمان بیاید و چه نه، رضا شاه با همه کوتاهی 15 سال سلطنتش و با همه کاستی هایش، به این خواست عمومی و ملی جواب داد و سکان تغییر مسیر این کشتی را بدست خود گرفت. اما رضا شاه در این کار تنها نبود. او مورد پشتیبانی اکثریت نخبگان سیاسی و روشنفکران ملت بود.

چیزی مشابه با این وضع در پی فروپاشی عثمانی در ترکیه و در شخصیت رهبری کننده مصطفی کمال آتاترک نیز صورت گرفت.

من می­خواهم بگویم که هم در ایران و هم در ترکیه اگر جریانی مردمی در راه استقلال ملی و دولتی قدرتمند و مرکزی نمی­ بود  و بر جریان های دیگر چیره نمی شد و اگر رهبرانی مانند رضا شاه و آتاترک نمی­ بودند، چه بسا که امروزه چیزی بنام ایران و ترکیه وجود نداشت.

این چیست؟ این حرکت ها، جنبش ها و انقلاب ها ناسیونالیسمی منفی به معنی اروپایی کنونی اش بود یا وطن پرستی، به معنایی که ملک الشعرای بهار و ایرج میرزا و تقی زاده از آن سخن گفته اند.

ایرج میرزا در آن دوره برای کودکان دبستانی می نوشت::

ما که اطفال این دبستانیم – همه از خاک پاک ایرانیم

وطن ما به جای مادر ماست – ما گروه وطن پرستانیم

این ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم نیست. این، اگر حتما بخواهیم تعبیراروپایی «ناسیونالیسم» و نه وطن پرستی و میهن دوستی ایرانی را بکار ببریم، ناسیونالیسم تدافعی است، نه تهاجمی، نه نژادپرستی.

دو افشار یزدی، محمود و ایرج افشار

محمود افشار یزدی

بوی جوی موليان‌ آيد همی / ياد يار مهربان‌آيد همی
ريگ‌ آموی و درشتی های آن‌/ زير پايم‌ پرنيان‌آيد همی
آب‌ جيحون‌ با همه‌ پهناوری/ خنك‌ مارا تا ميان‌ آيد همی
ای بخارا، شاد باش‌ ودير زی/ شاه‌ سويت‌ ميهمان‌ آيد همی
شاه‌ سرو است‌ وبخارا بوستان‌/ سرو سوی بوستان‌ آيد همی
شاه‌ ماه‌ است‌ و بخارا آسمان/ ماه‌ سوی آسمان‌ آيد همی

دیدن این شعر رودکی در مقاله معروف مرحوم استاد محمود افشار «قلمرو زبان فارسی: ایران، افغانستان، تاجیکستان» (۱) هرگز از یادم نمی‌رود. و یادم نمی‌رود که مرحوم افشار این مقاله را با چه شور و شوقی میهن پرستانه، با شور و شوق کودکی نسبت به مادرش که از دلبستگی هم فراتر، وابستگی است، نوشته بود.

دکتر محمود افشار (۱۲۷۲ یزد – ۱۳۶۲ تهران) از سرآمدان فرهنگی و اجتماعی ایران در سال‌های مشروطه و سپس دوران رضا شاه بود. در کنار نام او، بیشک مشاهیر دیگری مانند حسن تقی زاده، حسین کاظم زاده ایرانشهر، ایراهیم پور داود، محمد علی جمال زاده، احمد کسروی و یا علی اکبر دهخد ا به ذهن هرکسی می‌آید که کم و بیش با تاریخ معاصر ایران و دوران «تجدد فرهنگی و ادبی» اوایل قرن بیستم آشناست. همّ و غم این به گفته ایرج میرزا «گروهِ وطن پرستان» آن بود که دولت سازی و مدرنیزاسیون ایران آن دوران که از انقلاب مشروطه بیرون آمده و خطرات جنگ نخست جهانی و تهدید تقسیم کشور میان روس و انگلیس را پشت سر گذاشته بود، «مستلزم یک دستی هر چه بیشتر فرهنگی و تجانس هر چه گسترده‌تر قومی است» (۲). در این رهگذر، در حالیکه تقی زاده در «کاوه» می‌نوشت و مجلهٔ «ایرانشهر» و مشخصا خود حسین کاظم زاده ایرانشهر از ضرورت «ایرانی گردانی تمامی ایرانیان به صورت یک ملت واحدو یکپارچه» سخن می‌راند (۳)، دکتر محمود افشار در «آینده» می‌نوشت که «…منظور از کامل کردن وحدت ملی این است که در تمام مملکت زبان فارسی عمومیت یابد، اختلافات محلی از حیث لباس، اخلاق و غیره محو شود و ملوک الطوایفی کاملا از بین برود» (۴).

سال‌ها بعد، در جریان جنگ جهانی دوم و اشغال ایران از سوی بریتانیا و شوروی، محمود افشار به خاطر همین اندیشه‌های ایراندوستانهٔ خویش از جانب برخی جریان‌های جدایی خواه متهم به «پان ایرانیسم» گردید. اما استاد در مقاله «قلمرو زبان فارسی» که در بالا  ذکر گردید، با  اشاره به اینکه او را «پان ایرانیست» می‌نامند، علاوه می‌کرد که به معنای فرهنگ و زبان پارسی (و مطلقا نه به معنای بگیر و ببند و زمین و خاک و خون و غیره) او «پان ایرانیست» است، پان ایرانیست فرهنگی، دوستدار ایران و زبان فارسی، متحد کننده معنوی ایرانیان و «ایرانی فرهنگان»… و نه هوس کشور گشایی‌های جدید به سبک گذشته که امروزه چیزی «مالیخولیایی» است:

«من اگر «امپراطوری» ایران امروز را در دو شماره گذشته (مجله «آینده»)از لحاظ لفظ مورد گفتگو قراردادم و بی مورد دانستم، اکنون می‌خواهم از جهت سیاست هم مخالفت خود را صراحتا با آن‌اظهار کنم، به این معنی که معتقدم باید از دل‌های خود این هوس و آرزو را، به فرض اینکه‌وجود داشته باشد، بیرون کنیم که باز حکومت ایران چنان شاهنشاهی را ایجاد کند که ایران‌و افغانستان و هندوستان و ترکستان و قفقاز و آسیای صغیر و عراق و غیره را فرضا شامل‌باشد، زیرا به عقیده من این آرزوی سیاسی هوسی است که دیگر با مقتضیات زمان وفق نمی‌دهد. این نوع هوس، همان ترکان بوالهوس را بس است که از مرز اروپا تا سر حد چین راجولان گاه اوهام سیاسی مالیخولیائی خود قرار داده، افکار خام را در سر خود می‌پزند وبدون اینکه به نتیجه‌ای برسند، همسایگان خود را می‌آزارند…
(…)
پان ایرانیزم هم که من از طرفداران جدی و مبتکر آن‌معرفی شده‌ام و حقیقت هم دارد، چنان که در جای دیگر نیزشرح داده‌ام، چیز دیگری جز همین نیست. من از لفظ «پان ایرانیزم » مفهوم و مطلوب‌سیاسی را بدان گونه که ترکان از «پان تورانیزم» یا «پان تورکیزم» می‌طلبند، نمی‌خواهم. «پان‌ایرانیزم » در نظر من باید «ایده‌آل» یا هدف اشتراک مساعی تمام ساکنین قلمرو زبان فارسی باشد، در حفظ زبان و ادبیات مشترک باستانی و احیاء آن در بخشهایی که امروز مرده است وایجاد انواع جدید همان ادبیات تا به حکم تجدد و تازه شدن محکوم به زوال نگردد (…)

اما من به یک امپراطوری دیگر علاقه دارم و آن «امپراطوری ادبی» یعنی «قلمرو زبان یا ادبیات فارسی» است که شامل افغانستان و تاجیکستان و ایران و بلوچستان و کردستان می‌باشد ـ که بعضی از آنها ادبیات با عظمت (و) کم نظیر فارسی را در قرون متمادیه مشترک بوجود آورده (اند) ـ ادبیاتی که فقط اشتراک مساعی آنها توانسته است آن را بدین زیبائی بیاراید ـ اشتراک مساعی که باید پایدار بماند تا بتواند چنین آثار بزرگ و جاویدانی را حفظ کند و بازبوجود آورند.» (۵)

ایرج افشار یزدی

و اما استاد ایرج افشار ( ۱۳۰۴، تهران – ۱۳۸۹، تهران)، فرزند استاد محمود افشار، راه پدر را با همان دلبستگی و وابستگی به ایران و فرهنگ و زبان فارسی ادامه داد. دوست دانشمند بنده دکتر تورج اتابکی درباره استاد خود ایرج افشار می‌نویسد: «ایرج افشار را همگان با کارنامه‌ای بلند و پرمایه در سپهر ایران‌شناسی و حوزهٔ نسخه‌شناسی، کتاب‌شناسی و کتابداری می‌شناسیم. اما در کارنامهٔ او، من چهره‌ای دیگر می‌دیدم. برای من، ایرج افشار، پژوهشگری بود دلسپردهٔ تجدد و پایبند به روشنگری. ریشه‌های این دلسپردگی را در تربیت خانوادگی‌اش می‌توان یافت. او فرزند محمود افشاربود؛ یکی از روشنگران ایران پس از مشروطیت و دوران رضا شاه پهلوی.» (۶)

ایل افشار ایران

من در یکچند نوشتهٔ دیگر نیز کوشش کرده‌ام با تکیه به تاریخ یکهزار سال گذشته استدلال کنم که چرا ایل افشار و بسیاری از ایلات دیگر ایران را «آیینه تمام نمای ملت ایران» و تحول، آمیزش و فراگیرتر شدن قومی، فرهنگی و ملی ایرانیان می‌شمارم (۷).

افشار، آوشار، آفشار و یا اووشار نام یکی از قبایل ترک زبان اوغوز (ترکمان) است که اولین بار نامشان در «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری (قرن یازدهم م) ذکر شده است. افشار‌ها نیز در زمان سلجوقیان جزو قبایلی بودند که به خراسان، سیستان، بلوچستان، کرمان و خوزستان و همچنین آذربایجان و شمال عراق و شرق ترکیه کنونی رفتند.

افشار‌ها که مانند دیگر قبایل ترک زبان زیر فشار جابجایی سیاسی و قومی در آسیای مرکزی، هجوم مغول‌ها و از فرط کمبود مراتع برای چراندن گله‌های خود رو به جنوب و غرب گذاشتند، در عین حال جنگجویان ماهر و نترسی بودند که از پادشاهان سامانی و غزنوی و دیرتر سلجوقی تا مغول‌ها، هرحکومتی آنها را به خدمت می‌گرفت و هر وقت زور خود آنها به تنهائی می‌رسید،  قدرت نظامی و سیاسی محل و منطقه خود را بدست خود می‌گرفتند – درست مانند خود سلجوقیان که بعنوان سربازان و فرماندهان اردو‌های دیگر شروع کردند و بزودی خود امپراتوری وسیعی را پایه گذاری نمودند. مانند دیگر قبایل ترک زبان، افشار‌ها هم گروه گروه، هرگروه دو سه هزار و یا بیشتر خانوار با گله‌ها و چادر‌های خود کوچ کرده همه جا را در نوردیدند تا بالاخره در جائی مسکن گزینند. از این جهت آنها همیشه آماده تحرک و کوچ بوده‌اند و پادشاهان مختلف از آنها بعنوان نیروی نظامی، بخصوص در مناطق مرزی استفاده کرده‌اند.

افشار‌ها در تاسیس دولت صفوی به شاه اسماعیل کمک بسیاری کرده و از سوی او مورد حمایت و تلطیف قرار گرفته‌اند. شاه اسماعیل عده کثیری از افشار‌ها را که به تشیع گرویده بودند، در مقابل عثمانی‌ها در غرب و ازبک‌ها در شرق در مناطق مرزی مسکون کرده بود.

از زمان صفویه به بعد در تاریخ اشاره‌های بیشتری به افشار‌ها هست. احتمالا از این دوره به بعد است که آنها به مناطق مرکزی ایران، اصفهان، یزد و ری می‌روند و مسکون می‌شوند.

در اواخر صفویه، نادر شاه که از طایفه قیرقلوی (قیرخلو) افشار بود پادشاه ایران می‌شود. مانند اوایل صفویه (و برخلاف آخرین پادشاهان صفوی) تقریبا تمام عمر نادرشاه در دفاع و تحکیم مرزهای ایران می‌گذرد و او را در تاریخ ایران تبدیل به نماد میهن پرستی ایرانی می‌نماید.

اما به هیچ صورت نباید دچار اشتباهی شد که اصولا ناشی از ناآگاهی مردم عادی از تاریخ است. آن اشتباه هم این است: در عین حال که ریشه و اصلیت یکهزار سال پیش افشار‌ها از ایل ترک تبار و ترک زبان افشار است که از آسیای میانه به ایران و آناتولی یعنی ترکیه کنونی کوچیده بودند، تقریبا بدون استثناء همه آنها در این یکهزار سال با مردم و اقوام و قبایل رنگارنگ بومی در ایران و ترکیه  آمیزش یافته و شهروندان کامل، صادق و دلبسته میهن جدید خود گشته‌اند. این، به همان صورت و در مدتی به همان درجه طولانی، در مورد دیگر اقوام و قبایل ایرانزمین نیز صدق می‌کند.

در این معنا اولا کسی که امروز «افشار» نام دارد، افشار یک هزار سال پیش نیست، بلکه آمیزه قومی و فرهنگی درازمدتی از اقوام و قبایل بومی ایرانی است که در ضمن عنصر زبانی، فرهنگی و قومی خود را نیز به حوض رنگارنگ ملت ایران علاوه نموده است. ثانیا بیشک شهری بودن و یا به زندگی ایلاتی ادامه دادن در درجه آمیزش و استحاله آنها و دیگر ایلات تاثیری مستقیم داشته است.

از همان آغاز کوچ‌های ایلات و عشایر افشار به ایران، یک عده از آنها هم به روم یعنی ترکیه کنونی می‌روند. طبیعتا به همان درجه که افشار‌ها در ایران ایرانی و مدافع سرسخت مرز و بوم ایران و ملیت ایرانی می‌شوند، به همان درجه قوم و خویش آنها در دولت عثمانی ترک، عثمانی و مدافع صادق سلطان می‌گردند. البته ظاهرا نظر به اینکه اکثر افشار‌ها مذهب شیعه را می‌پذیرند، حتی اگر قبلا از ایران به آناتولی رفته باشند، تا زمان صفویه به ایران بر می‌گردند، همچنانکه تعداد زیادی از کُردهای سنی مذهب نیز پس از بروز اختلافات شیعه و سنی میان صفوی و عثمانی، به عثمانی می‌کوچند.

به هر تقدیر ظاهرا تمرکز اجداد افشار‌ها در ایران به نسبت عثمانی بیشتر بوده است. افشار‌های یکهزار سال پیش از خراسان و سیستان تا خوزستان و اصفهان و از ری تا آذربایجان و کردستان با درجه‌های مختلفِ تراکم پخش شده و بامردم محل آمیخته و استحاله یافته‌اند.

ایل افشار، تا یکهزار سال پیش، از نگاه زبان، تبار و فرهنگ ایلاتی، احتمالا به دو سه طایفهٔ دیگر ترک زبان و اوغوز به نام سُنقُر‌ها (سونقور، سونغور) و سلغر/سالغور/سلقر‌ها  بسیار نزدیک بودند. ظاهرا «زنگی‌ها» هم نام شاخه‌ای از افشارهای خوزستان بود که به فارس و بخش کوچکی از آنان به اصفهان و یزد آمده بودند. از سده‌های یازدهم و دوازدهم م. یعنی از زمان سلطان آلپ ارسلان و ملکشاه به بعد است که از انها می‌شنویم. انها همه از مجموعه قبایل ترک اوغوز بودند. افشار‌ها به عنوان ایل از سالغور‌ها به مراتب بزرگتر و قدرتمند تر بودند و به اکثر نقاط ایران و طبیعتا آذربایجان و آناتولی پخش شده بودند.

زبانِ اصلی افشار‌ها، در آغاز، گونه و شاخه‌ای از زبان‌های ترکی جنوب غربی (اوغوزی) بوده، اما در طول این چندین قرن، متناسب با محیط‌های جدیدشان تغییر یافته است. در برخی نقاط مانند یزد، خوزستان و سیستان که تراکم آنها زیاد نبوده، زبان ترکی افشاری کاملا از بین رفته و با فارسی جایگزین شده، در حالیکه در برخی نقاط خراسان و مخصوصا آذربایجان و استان مرکزی با دیگر لهجه‌های ترکی اوغوزی و ضمنا فارسی مخلوط گشته و اشکال جدیدی به وجود آورده است.

از دیباچه «گفتار ادبی،، کتاب دوم، نوشته دکتر محمود افشار

افشارهای یزد

من پیوسته در مورد استادان محمود و ایرج افشار یزدی از خود پرسیده‌ام: آیا اصلیت چند صد سال پیش این سرآمدان فرهنگ و ادب پارسی از ایل افشار بوده است که آشنای همه ماست؟ به نظر می‌رسد که بعید است کسی از خانواده‌ای بزرگ و قدیمی از یزد بیاید، نام خانوادگی اش «افشار» باشد و اصلیت چند صد سال پیشش به ایل افشار برنگردد.

بنده توضیحات مهم مرحوم دکتر محمود افشار را در باره خود ایشان که در ابتدای کتاب دوم «گفتار‌ ادبی» (۸) هست، با دقت تمام و چندین بارمطالعه کردم. مرحوم دکتر افشار به درستی نوشته است که تمرکز کوچ و سکونت افشار‌ها و سالغور‌ها روی اصفهان و یزد نبود. افشار‌ها بر خراسان، کرمان و سیستان، حتی خوزستان و کردستان، آذربایجان و آناتولی تمرکز داشتند و سالغور‌ها که اتابکان فارس بودند، اساسا رو به فارس گذاشته‌اند. این در فارس در زمان سعدی بود و حتی سعدی مورد حمایت امیران و اتابکان سالغور قرار داشت. دکتر افشار در این نوشته این نکته‌ها را تایید می‌کنند. ایشان شک داشتند که با سلغرها هم رابطه نسَبی داشته‌اند، اما می‌گویند که «جد اندر جد» (دستکم پنج نسل) ایشان از افشار‌های این شهر بوده‌اند که «تعدادشان هم زیاد نبود.»

ضمنا جناب آرش افشار یزدی که یکی از فرزندان مرحوم استاد ایرج افشار است، در صفحه مجازی «موقوفات دکتر محمود افشار» توضیح داده بودند که خانواده‌های افشار یزدی ترکی نمی دانند و در گذشته نیز چنین بوده است.

اگر اشتباه نکنم، درک بنده این است که با توضیحات کلی در باره ایل افشار در ایران و افشار‌های یزد و بحث احتمال خویشاوندی با سلقر‌ها (سالغورها)، مرحوم دکتر محمود افشار به هرحال شکی نداشتند که اعقاب افشار‌های یزد نیز مانند اکثریت بزرگ دیگر افشار‌های ایران و ترکیه به ایل بزرگ افشار می‌رسد. با این ترتیب می‌توان، اگر هم شواهد مشخصی نباشد، با راحتی خاطر استنتاج نمود که اصل افشار‌های یزد نیز از همان ریشه ایل بزرگ افشار است که ۹۰۰ تا یکهزار سال پیش از آسیای میانه آمده است.

بیشک اصولا مهم نیست که تبار چند صد سال پیش ما به کجا و کدام ایل و قوم می‌رسد. مهم تر این است که امروز کجا هستیم و چه می‌گوییم و چه می‌کنیم. اما با اینهمه آنچه که در بالا عرض کردم نشان دهنده چهار چیز است که ۳۰۰ سال پیش از مرحوم محمود افشار، در باره نادر شاه افشار نیز صدق می‌کرد.

یکم این که از کوچ و سکنای افشار‌ها در نجد ایران دیگر ۹۰۰ تا یکهزار سال گذشته است. شاید در ابتدا ایلاتی که کوچ کرده، به ایران می‌آمدند، هنوزخود را بیشتر افراد و اعضای یک ایل و قبیله به شمار می‌آوردند. اما چه افشار‌ها و چه دیگر ایلات این کشور دیگر قرن هاست که تبدیل به بخش لاینفک، طبیعی و ارگانیک ملیت و قومیت ایرانی شده‌اند.

دوم: نه فقط افشار‌ها بلکه دیگر ایلات ترک تبار ایران نیز با همه اقوام و اقشار ملت ایران آمیزش یافته‌اند. آنها همانند نمونه نادرشاه و دیرتر بزرگانی مانند محمود و ایرج افشار و نوادگان ایلات دیگر از قبیل قاجار و غیره نشانه بارز میهن پرستی و وابستگی به مرز و بوم و فرهنگ و تاریخ ایران گشته‌اند. این را در نمونه‌های بسیاری نظیر عباس میرزا و یا دکتر مصدق نیز می‌توان دید.

سوم: این موفقیت و رخشندگی در زمینه‌های مختلف اجتماعی نشانه روشن استعداد و مهارت خاص این ایلات در انطباق به اوضاع و محیط جدید اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است. از سوی دیگر این روند نشان دهنده آشکار پذیرندگی جامعه و ملیت ایرانی نسبت به کوچ نوآمدگان و استحاله آنها در قومیت، دولتداری و فرهنگ جاافتاده و باستانی ایرانی است. این نیز به نوبه خود به غنای مستمر قومی و فرهنگی ملت ایران یاری رسانده است.

و چهارم: بیشک ترکمان و یا افشار و یا شاملو و تکلوی یکهزار و یا حتی ۵۰۰ سال پیش دیگر وجود ندارد. نوادگان امروزی همه آن اقوام و ایلات هر کدام در هرنسل بیشتر و بیشتر با محیط و جامعه دور و برخود جوش خورده، وصلت نموده و به بخشی از این جامعه تبدیل یافته‌اند. خود مرحوم افشار در همان کتاب دوم «گفتار ادبی» اشاره می‌کنند که چگونه جد پدری ایشان با دختر تاجری کاشانی ازدواج می‌کند که جده مرحوم دکتر محمود افشاربوده است. این فقط یک نمونه کوچک، یک قطره از اقیانوس آمیزش و اختلاط قومی و فرهنگی-زبانی در تنها یک بُرش کوچک تاریخی یک شخص است. با این ترتیب بعد از گذشت صد‌ها سال، داشتن نام افشار و یا قاجار و شاملو و حتی تکلم به ترکی و یا داشتن عادات و رسومی مختلف از همدیگر دلیل و نشانه تبار و نژاد دیگر نیست. همه و مجموعه آن اختلاط‌ها و آمیزش‌ها در بستر تاریخ و فرهنگ ایران و زبان مشترک فارسی قوام یافته و می‌یابد.


پانویس ها:

(۱) افشار، محمود: قلمرو زبان فارسی، مجله آینده، نمره مسلسل ۳۲، جلدسوم، شماره ۸، سال ۱۳۲۴ خورشیدی

(۲) اتابکی، تورج.: ناسیونالیسم ایرانی و آذربایجان، در تارنمای «چشم انداز»، هشتم مارس ۲۰۱۶

(۳) اتابکی، همانجا

(۴) اتابکی، همانجا

(۵) افشار، محمود: همانجا

(۶) اتابکی، تورج: در سوگ استاد ایرج افشار، مجله بخارا، ش ۸۱، یادنامه ایرج افشار، تهران ۱۳۹۰

(۷) جوادی، عباس: افشارها، آیینه ملت ایران، در: ایران و آذربایجان، لندن ۲۰۱۶، ص ۸۴-۸۸

(۸) افشار، محمود: گفتار ادبی، کتاب دوم، تهران ۱۳۵۳ ه. ش.=۱۹۷۴ م.، ص ۱۶-۱۹

ایران باستان و ایران معاصر، پرشیا و ایران

Aeshylus Persians

ایران باستان، ایران ۲۶۰۰ سال پیش، ایران ماد و هخامنشی و اشکانی و ساسانی نه تنها از نگاه زبان، بلکه از نظر قومیت و تبار نیز بیشتر از امروز ایرانی، یعنی هند و اروپایی، یعنی هند وایرانی، یعنی آریایی بود، چرا که همه قوم های ماد و پارس و سپس  پارتی از نگاه زبان و تبار خویشاوند نزدیک بودند. طبیعتا ایران آن روزها هم مخلوط بود. آن اقوام باستان ماد و پارس و پارتی نیز با پیش کسوتان بومی و غیرایرانی این سرزمین پیش از همه با عیلامیانِ خوزستان و لرستان و فارس، با کاسیان و لولوبیان و همه اقوام رنگارنگ  ریز و درشت بومی و نیز کم یا بیش با مردم متصرفات و همسایگان آشور و اورارتو و بابل و سکا ها آمیخته بودند، اگرچه زبان مشترک خود یعنی فارسی را نیز به تدریج ایجاد و تحکیم می نمودند. اما ایران پس از اسلام به تدریج با علاوه شدن دو عنصر زبانی و قومی ترک و عرب به مردم فلات ایران مخلوط تر شد. عنصر ایرانی از نگاه تبار سهم برتر خود را حفظ نمود، اما مخلوط تر شد و با عناصر جدید عربی و ترکی رنگین تر گردید. و لیکن دین و مذهب و در برخی نقاط حتی زبان تغییر یافت و فارسی با نفوذ عربی و کمی هم ترکی «منطقه ای تر»، ساده تر و غنی تر گردید.

پس از چند هزار سال اختلاط و آمیزش همه با همه، در آغاز پارس و ماد و پارتی، بعدها آشوری و یونانی و ارمنی، بعد تر عرب و ترک و مغول و دیگران، امروز نتیجه همین است که ما در ایران و یا ترکیه و یا قفقاز و آسیای میانه و عراق و سوریه می بینیم: ملت هایی از نگاه تبار و نژاد آمیخته که شکل و درجه آمیختگی شان، بی توجه به مرزهای سیاسی، به تدریج فرق می کند و گاه این و گاه  آن ویژگی ژنتیک آن بیشتر و یا کمتر میشود. در عین حال ما شاهد زبان ها، ادیان و مذهب های مختلف هستیم که آن هم مرز سیاسی نمی شناسد.

امروز پس از گذشت چند هزار سال، آیا اکثریت مردم این کشور ها نماینده آن نژاد های هزاران سال قبل هستند؟

مثلا نگاهی به سوریه بکنید که گفته می شود غالبا مردمش عرب هستند. جغرافیای پیدایش اصلی اعراب شبه جزیره عربستان است. آیا مردم دمشق و یا بغداد از نگاه اصلیت و تبار و حتی قیافه و ظاهر فیزیکی از شبه جزیره عربستان هستند؟

آیا بعد از اینهمه اختلاط و آمیزش، کوچ و جنگ و فراز و نشیب، همه مردم ایران کنونی هند و ایرانی و یا آریایی هستند؟

همه بر آنند که منشاء اصلی ترک ها در جنوب سیبری، مغولستان و قرقیزستان کنونی بوده است. آیا شما شباهتی بین ترک های ترکیه کنونی با مردم مغولستان و قرقیزستان می بینید؟

که البته اگر شباهت هایی نیز ببینید، مهم نیست. خون کسی رنگین تر و یا کمرنگ تر از دیگری نیست.

اما منظور این است که ما، همه ما و همه دیگران، هرکدام و گروه گروه، نتیجه هزاران و ده هزاران اختلاط و آمیزش فردی، خانوادگی و گروهی در طول هزاران و ده هزاران سال هستیم. آزمایش های دی ان ای و ژنو گرافیک ایران و قفقاز و ترکیه و عراق و پاکستان و افغانستان و ترکمنستان هم این را نشان می دهد. اکثریت مردم این کشور ها جدول ژنتیک کاملا مخلوطی دارند. در این مورد در چند مقاله دیگرتوضیحات دقیق تری داده ام (۱).

ایران امروز

امروزه مفهوم «ایران»، صرفنظر از اينكه اين نام از كجا آمده، ورای نژاد و تبار و قومیت و منشاء تاریخی شهروندان آن  است و محدود به دهقان ماد و پارسی و پارتی باستان نمی شود. بله، ریشه نام «ایران» از «ایر» و «آریا» و «آریان» باستان و «اِران»  و «ایر-ان» و ایرانشهر پارسی میانه است. این چیزی طبیعی است و ده ها کشور نام کنونی خود را از این یا آن قوم باستانی خود گرفته و به تمام سرزمین و تمام اقوام و ملت کنونی خود تعمیم داده اند که آمیزه قومی و تباری چند هزار سال گذشته هستند.

ریشه «یونان» امروز از نام ایالت «ایونیا» در غرب ترکیه کنونی است. ما ایرانیان این کشور را یونان می نامیم، زیرا «ایونیا» اولین قوم و ایالت یونان امروز بود که ایرانیان هخامنشی در غرب ترکیه کنونی دیده و این نام را به همه اقوام و سرزمین های یونان تعمیم داده اند، در حالیکه اروپاییان، یونان را به تبعیت از لاتین های باستان «گریس» و «گرک» و خود یونانیان «هلادا» و «هلاس» می نامند. اما امروزه  نام «یونان» از نگاه مرزهای سیاسی اصلا شامل آن منطقه «ایونیا» در سواحل دریای اژه نمی شود که جزو جمهوری ترکیه است. ایونیا و اسپارتا دولتشهرهای یونان باستان و کلاسیک تنها از نگاه فرهنگی و تاریخی است که شامل آن یونان باستان هستند، اما نام یونان هنوز یونان است.

همچنین: ریشه «انگلستان» از قوم ژرمن «آنگل» های آلمان شمالی و دانمارک است. «آلمان ها» قومی ژرمن در اروپای مرکزی بودند که امروز ما به تبعیت از فرانسوی ها به همه آلمان تعمیم داده ایم، درحالیکه رومی ها براساس اقوام ژرمن که در شمال روم با آنها مواجه بودند، امروزه همه کشور را «گرمانیا» و «جرمنی» می نامند. خود آلمانی ها به کشور خود «دویچلاند» (یعنی سرزمین «دویچ» ها) می گویند که از آلمانی باستان به معنی «مردمی، محلی» می آید. فرانک ها تنها یک قوم اروپای غربی بودند، اما نام آنها امروزه شامل همه شهروندهای فرانسه می شود. «ترکیه» نیز تنها کشور ترک تبارها نیست، بلکه کشور کسانی است که زبانشان ترکی است، کشور همه شهروند های ترکیه است، چه ترک و چه کرد و چه دیگران.

به همین ترتیب ایران امروز نیز به مراتب بیشتر و فراگیر تر از تنها آریائی های سه هزار سال پیش است. تازه امروزه پس از دو سه هزار سال، نه آن آنگل ها و ژرمن ها و فرانک ها و رومیان به همان صورت و هیئت قومی و زبانی که بودند، باقی مانده اند، نه آریایی ها و نه اعراب و نه ترک ها. زبان ها تحکیم و تثبیت شده و یا تغییر یافته و یا کلا از بین رفته اند، ادیان و مذاهب نیز یا مانده و یا تغییر یافته اند، و اقوام و گروه های مردم این قوم و آن قوم، این شهر و آن شهر، این استان و آن استان، بخصوص از قرن بیستم به اینسو آمیزش یافته اند.

پرشیا و ایران

از این جهت ایران با بریتانیا، آلمان و یا فرانسه فرق چندانی نمی کند. با این فرق که تاریخ و سنت دولتداری و ملت شوی ایران مانند یونان و چین و مصر کمی دیرین تر از بسیاری کشور های دیگر است. در دنیای بیرون، ابتدا آشوریان و اورارتوییان ۲۷۰۰ سال پیش ایرانیان را بیشتر با مادها و کمی هم با پارسی ها شناختند و همه آنها را «ماته آ» و «مدیا» و گاه «پارثوا» نامیدند (۲). دیرتر، هنگامی که هخامنشیان پارسی، ماد و پارس و پارتی را در یک امپراتوری گسترده متحد کردند، یونانیان و به تبعیت آنان دیگر غربیان همه ایران را با تمام اقوام و ایالاتش «پرسه آ» و «پرشیا» و همه ایرانیان را «پارسی ها» خواندند و تا قرن بیستم همین گونه ماند.

وقتی یونانیان و رومیان این تعبیر«پرسا» و یا «پرسیا» را به کار می بردند،  منظورشان هم ماد بود و هم پارس و هم پارت، یعنی اشکانی. وقتی درام نویس یونان باستان «آیسخولوس» اثر «پِرسس ها» («ایرانیان») (۳) را می نوشت، منظورش فقط مردم استان فارس کنونی نبود. در جنگ های ایران و یونان، ماد و پارس و پارتی همه ایرانی بودند که به یونان حمله کرده بودند و از نگاه یونانیان، فرقی بین آنها نبود. وقتی «پلوتارک» یونانی در نمایشنامه «زندگی تمیستوکلس» می نوشت که  فرمانده آتنی تمیستوکلس می خواست ابتدا زبان «پارسی» (به یونانی: «پرسیکی گلوسا») را بیاموزد تا وضع یونان را دقیق تربه پادشاه ایران توضیح دهد (۴)، منظورش لهجه ایرانی و محلی تخت جمشید ۲۶۰۰ سال پیش نبود، فارسی ایرانی و مشترکی بود که ماد و پارس و پارتی نیز می فهمیدند، اما «پارسی» نام گرفته بود چرا که اساس آن زبان مشترک پارسی که به تدریج شکل می گرفت، بر استاندارد گونه جنوبی و جنوب غربی ایرانی یعنی «پارسی» بنیاد شده بود و همان گونه تا به امروز با آمیزش با لهجه های دیگر ایرانی تکامل یافته است.

خود ایرانیان و دیگر ملل خاورزمین ایران را ابتدا «پارس» و «پارثوا»/«پارسا» و بعد ها بیشتر «اریان»، «اِران»/«ایران» و «ایرانشهر» (کشور ایران/ایرانیان) نامیده اند، چه در زمان اشکانیان و ساسانیان، چه پس از اسلام و هنگامی که حتی ایران حاکمیت سیاسی خود را به خلافت اسلامی باخته و موجودیتی رسمی و اداری نداشت و چه از دوره مغول ها و بخصوص صفویان به بعد. تنها در نیمه نخست قرن بیستم، درزمان سلطنت رضا شاه دولت ایران از کشورهای خارجی خواست که دیگر در اسناد رسمی و مکاتبات دیپلماتیک به جای «پرشیا» نام رسمی «ایران» را به کار برند. و همین طور هم شد. اما نام و صفت «پرشیا» و «پرشبن» هنوز در بسیاری تعابیر زبان های غربی از جمله برای زبان فارسی و یا تعابیری مانند «فرش ایرانی» (پرشین کارپت) و غیره  به کار برده می شود.

امروزه تنها ناشی ازبی اطلاعی و یا با انگیزه مغرضانه سیاسی است اگر تصور شود که وقتی گفته میشود «پرسیا»/«پرشیا» و یا «پرس»، منظور فقط سرزمین فارسی زبانان و یا استان امروزه فارس و یا تنها مردم فارسی زبان ایران است. نخیر، نیست. منظور، همه ایران و همه ایرانیان هستند.

در همه این موارد منظور از «ایران» و «پرشیا» همان سرزمینی است که  ما «ایران» می نامیم و درک می کنیم، همان است که غربی ها تا صد سال پیش «پرشیا» می نامیدند و درک می کردند. مثل خیلی کشور ها، در مورد  «ایران» و«پرشیا» هم نام یک قوم یک سرزمین تعمیم یافته و نام تمام آن سرزمین و تمام اقوام و گروه های آن مردم شده است.


پانویس ها

(۱) مثلا: جوادی، عباس: ترک ها، نژاد یا زبان؟، در ایران و آذربایجان، لندن ۲۰۱۶، ص. ۱۵۸-۱۶۵

(۲) دیاکونوف، ایگور. م. تاریخ ماد، ترجمه فارسی، تهران ۱۳۴۵، ص ۹۰

(3) Aeschylus: Persians, translated by Lembke, J. and Herington, J. C., Oxford University Press, 1991

(4) Plutarch: The Life of Themistocles, 5-29: «Themistocles replied, that a man’s discourse was like to a rich Persian carpet, the beautiful figures and patterns of which can only be shown by spreading and extending it out; when it is contracted and folded up, they are obscure and lost; and, therefore, he desired time. The king being pleased with the comparison, and bidding him take what time he would, he desired a year; in which time, having learnt the Persian language sufficiently, he spoke with the king by himself without the help of an interpreter…»

عوامل هویت قومی

Designed by Abol Bahadori

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
ترسم روزی بانگ برآید ز کمین
کای بی خبران، راه نه آن است و نه این
-عمر خیام نیشابوری

عباس جوادی –  «قوم» یعنی چه؟

در ابتدا، برای نمونه، یکچند گروه اجتماعی را در نظر بگیریم: زرتشتی‌های ایران، کردهای ترکیه، بلوچ‌های پاکستان، تالش‌های جمهوری آذربایجان، کورسی‌های فرانسه، تاتارهای روسیه و یا آفروآمریکائیان («سیاهپوستان») ایالات متحده…

آیا این گروه‌های اجتماعی در کشور خود قومی متمایز شمرده می‌شوند و یا باید چنین شمرده شوند؟ در اینجا لفظ «متمایز» بار مثبت و یا منفی ندارد. معنی خوب و بد، برتر و پایین تر، بحق و ناحق نمی‌دهد. معنای «متمایز» فقط این است که این گروه‌ها به جهت زبان، مذهب، اصلیت، رنگ پوست و یا ظاهر فیزیولوژیک، لباس، آداب و رسوم و عوامل دیگر از بقیه جامعه خود فرق می‌کنند.

در ادبیات و زبان سیاسی و جامعه شناختی معاصر، برخی از چنین گروه‌ها را «قوم» (جمع اش: اقوام) می‌نامند. بعضی از این گروه‌ها را «قوم» نمی‌نامند. حتی بعضی از آنها خود را عضو قوم بخصوصی نمی‌شمارند و بین خود و بقیه جامعه خود فرقی نمی‌بینند و یا می‌گویند این فرق دلیل تمایز آنها از دیگران نیست.

تعبیر «قوم» با این معنا از زبان‌ها و ادبیات سیاسی و جامعه شناختی غربی به کاربرد ما وارد شده است. به زبان‌های غربی مانند انگلیسی و فرانسه هم از اصل یونانی اش «اِتنوس» (اِتنیه، صفت: اِتنیک) آمده که در اصل به معنی هرگروه کوچک و یا بزرگ انسان‌ها مانند ملت، جامعه، طایفه، قبیله و مردم بوده است. حتی در گذشته این تعبیر فقط به انسان‌ها هم محدود نبوده، به جمع و گروه حیوانات از جمله پرندگان و مورچه‌ها هم اطلاق شده است. تعبیر «قوم» در گذشته در زبان فارسی و عربی هم معنایی وسیع تر از امروز داشته، مثلا: قوم یهود، قوم ترک، قوم مسیحی، قوم ایرانی، قوم ماد، قوم به حج رفتگان، قوم گرسنگان، قوم مورخین و حتی قوم مردگان، و یا آنچنان که در شعر بالا دیدیم، گروه انسان‌هایی که در باره موضوع معینی این و یا آن عقیده را دارند.

اما امروزه تعبیر «قوم» معمولا به معنی بخش‌هایی از یک ملت یعنی مردم سراسر یک کشور به کار برده می‌شود که دارای یک یا چند مشخصه معین مانند زبان، دین، فرهنگ، تاریخ و سرزمین مشترک باشند، مشخصاتی که باعث تمایز آنها از دیگران گردد.

در مقابل، این تعابیر رایج و «مدرن» امروز را در نظر بگیرید: طبقه و یا قشر روشنفکران، میانسالان، تهرانیان، بازنشستگان، آموزگاران، اردبیلی‌ها، سرمایه داران، روحانیان، کودکان، جوانان، زنان، بیماران، ، مهندسین، پزشکان، سیاستمداران، پیران و غیره.

امروزه برخلاف تعابیرمدرنی مانند «طبقه» و «قشر» که جامعه را از نگاه ثروت، موقعیت، شغل، و یا سواد، محل تولد و زیست و یا شهروندی به گروه‌های اجتماعی و اقتصادی تغییرپذیر تقسیم می‌کند، تعبیر «قوم» همانند «تبار» و «نژاد» مردم یک جامعه را به «ما» و «آنها» تقسیم می‌نماید و مبتنی بر مشخصه‌هایی است که اساسا در اختیار خود انسان‌ها نیست، مانند زبان، مذهب، رنگ پوست، منشاء و اصلیت سرزمینی.

عواملی که می‌توانند باعث شوند گروهی اجتماعی خود را همچون « یک قوم متمایز از دیگران» حس کند و دیگران هم آنها را چنین بشمارند، چیستند؟

معمولا گفته می‌شود برای آنکه اکثریت و یا بخشی از یک گروه اجتماعی خود را همچون یک «قوم» متمایزحس کند و یا دیگران گروهی اجتماعی را یک «قوم» بشمارد،، باید یک یا چند شرط زیر موجود باشند:

زبان

بیشک داشتن زبان مشترک اهمیت برجسته‌ای برای حس مشترک قومی دارد. عامل زبان حتی مدت‌های طولانی همچون «مهم ترین عامل» قومیت شمرده می‌شد. یعنی تصور این بود که هر گروه که صاحب زبان مشخص خود باشد، اصولا یک قوم شمرده می‌شود. اما این موضوع آن قدر ساده نیست و ده‌ها اما و اگرو استثنا دارد. مثلا زرتشتی‌های ایران زبان مخصوص خود را ندارند، بلکه وجه تمایز آنان دینشان است.

از سوی دیگر، معمولا زبان یک گروه هرقدر از زبان دیگران و یا از زبان اکثریت دور باشد، وجه تمایز آنها بیشتر است و هر قدر این فرق کمرنگ تر باشد، وجه تمایز کمتر است. به همین جهت احتمال اینکه شما مثلا ترکمن‌های ایران را یک قوم متمایز از بقیه ایرانیان بشمارید بیشتر و همین احتمال برای مثلا سمنانی‌ها کمتر است. ترکمنی، به هر حال، زبانی غیر فارسی است و در مقابل، میان سمنانی و فارسی استاندارد فرق آن چنانی نیست. حتی در مقایسه با سمنانی، دلیل به مراتب کمتری وجود دارد که گویشوران لهجه اصفهانی فارسی بخاطر همین لهجه یک «قوم» متمایز حساب شوند.

تمام نشد. درست است که فرق بیشتر زبان می‌تواند یک عنصر تمایز قومی و حتی ملی شود، اما همیشه هم این طور نیست و همه گویشوران یک زبان صرفا بخاطر همزبان بودنشان همیشه یک «قوم» و یا یک «ملت» را به وجود نمی‌آورند. زبان مادری آلمانی‌ها و اتریشی‌ها (و حتی سویسی‌های زوریخ) آلمانی است. اگرچه فرق‌های این آلمانی‌های محلی در زبان محاوره بسیار است، اما در نوشتار فرقی بین آنها نیست. با اینهمه آلمانی‌ها و اتریشی‌ها خود را ملت‌های جداگانه می‌شمارند و آلمانی زبان‌های زوریخ خود را بخشی از مردم سویس چهار زبانه حساب می‌کنند. مثال دیگر ملت‌های انگلیسی زبان بریتانیا، ایالات متحده، استرالیا و یا زلاند نو است که زبانشان یکی است، اما خود را یک «قوم» و ملت به حساب نمی‌آورند.

نمونه‌های نزدیک تری بیاوریم: متکلمین فارسی ایران، دری افغانستان و تاجیکی تاجیکستان کم و بیش همان زبان را به کار می‌برند، اما در طول تاریخ ملت‌های متمایزی را به وجود آورده‌اند. همچنین، زبان ترکی مردم آذربایجان ایران و قفقاز نیز با وجود اختلافات معینی که دارند، به همدیگربسیار نزدیک است، اما درست مانند نمونه تاجیکی تاجیکستان، دری افغانستان و یا آلمانی اتریش، سرنوشت سیاسی دستکم دویست سال گذشته این سرزمین‌ها طوری شده که این دو گروه متمایز مردم، از پی دولتداری‌های گوناگونی رفته  و به موازات آن، هویت ملی و سیاسی متفاوتی را برای خود به وجود آورده‌اند.

آیا در تعریف نقش زبان این پرسش هم مهم است؟ اصلا زبان چیست و لهجه کدام است؟ در موضوع هویت قومی، زبان مهم است یا لهجه؟ پاسخ این پرسش بسته به هر مورد مشخص است و آنچه که افراد آن گروه اجتماعی در باره زبان و یا لهجه خود فکر می‌کنند.

نمونه روسی و زبان بلاروس (زبان محلی روسیه سفید) تحول معکوسی را نسبت به تجربه آلمان و اتریش نشان می‌دهد. این دو زبان اسلاوی (حتی شاید در ضمن اوکرائینی) فوق العاده به همدیگر نزدیک اند، تا حدی که تا سقوط شوروی مردم در روسیه سفید (بلا روس)  معمولا لهجه محلی بلاروسی را به کار نمی‌بردند. بلاروسی مانند مثلا سمنانی ما یک گونه و لهجه محلی بود که بخصوص در روستاها و در سطح شفاهی به کار می‌رفت. در عمل مردم روسی می‌نوشتند و می‌خواندند. اما پس از فروپاشی شوروی و استقلال روسیه سفید «زبان بلا روسی» زبان مستقل، دولتی و متمایز جمهوری روسیه سفید شد، اگر چه هنوز، طوری که می‌گویند، روسی همچنان زبان اصلی در زندگی روزمره مردم است.  با این ترتیب سیاست دولت‌ها وطبیعتا خواست فعال و دراز مدت مردم در این یا آن سمت معین، می‌تواند تحول یک زبان و یا لهجه را مانند آنچه که در مثال‌های آلمانی و بلاروسی دیدیم، به سمت‌های مختلفی بکشاند.

گاه هم می‌شود که برای مدتی طولانی یک زبان نقش عامل تعیین کننده در تمایز یک قوم را بازی می‌کند، اما بعد آن قوم آن زبان خود را تغییر می‌دهد و وجه تمایز آن با دیگران از دست می‌رود. مثلا اسکاتلندی‌ها و ایرلندی‌های شمالی بریتانیا قرن‌ها زبان‌های کِلتی خود ایرلندی و اسکاتی را در کنار انگلیسی استاندارد حفظ کرده بودند، تا اینکه دستکم در طول صد تا دویست سال گذشته این  دو زبان عملا از گردونه کاربرد روزمره مردم این مناطق بریتانیا خارج شده، انگلیسی جایگزین آن شد. با وجود از بین رفتن ویژگی زبان، اسکاتلندی‌ها در سال ۲۰۱۴  حتی یک همه پرسی در باره جدایی از بریتانیا گذراندند که اگر چه رای قابل توجهی آورد، اما مورد تایید اکثریت قرار نگرفت. با اینهمه هنوز هم بسیاری اسکاتلندی‌ها  کوشش می‌کنند با مشخصات و ویژگی‌های دیگری از قبیل طبیعت، گردشگری، تولید مواد غذایی و غیره خود، آن وجوه تمایز خود را نسبت به انگلیسی‌های بریتانیا حفظ کنند که البته معلوم نیست تا چه حد در این کوشش خود موفق خواهند بود.

یعنی زبان بسیار مهم است، اما آن هم برای «هم قوم» بودن انسان‌ها همیشه شرط کافی نیست.

دین و مذهب

عامل دین و مذهب نقش به سزایی در شکل گیری گروه های قومی و بخصوص گروه های قومی پیشا مدرن داشته است. اصولا اقوامو قبایل بدوی و کوچنده صاحب دین سازمان یافته ای نبودند. آنها اساسا یا نیروهای طبیعی مانند آفتاب و آب و باران و یا «توتم» ها را پرستش می کردند و یا اینکه «پاگان» (چند خدایی) و یا شمن باور بودند. ادیان ابراهیمی و یا «اهل کتاب» (یهودیت، مسیحیت و اسلام) حدودا سه تا چهارهزار سال است که پیدا شده اند. مسیحیت و اسلام (و به طور بسیار محدودی یهودیت) خود را فراقومی و فراملی می شمارند. واقعیت هم این است که مرزها و محدودیت های قومی و ملی  ازنگاه قبول مسیحیت و یا اسلام اهمیتی ندارند و هرکس می تواند شامل این ادیان شود. اما در عمل می بینیم که این ادیان نیز، بخصوص پس از گذشتن از مرحله نخستین پیدایش و گسترش  خود و پس از قرارگرفتن در مقابل گزینه های سیاسی، در عمل ناچار به پذیرفتن واقعیت های فرهنگی و اقتصادی-سیاسی موجود شده و متناسبا رفتار کرده اند. به همین جهت هم هست که دربسیاری موارد، این و یا آن دین و مذهب آشکارا و یا به طور غیر مستقیم تبدیل به حامل احساسات قومی اقوام و ملل گوناگون شده اند.

یک انگیزه این وضع در آن است که برخی از این اقوام حتی نام، پیدایش خود و یا مالکیت بر سرزمینی را که متعلق به خود می شمارند، با اساطیردینی خود آمیخته اند. مثلا از نگاه یهودیت، اهمیت اسطوره توفان بزرگ و کشتی نوح که خود از اساطیر باستانی تر سومر تاثیر پذیرفته، چیزی بدیهی است. افسانه یونانی «اوروپا» و یا «ائوروپه» دختر پادشاه جزیره کرت و ماجرای وصلت او با زئوس که به هیئت یک گاو سفید درآمده بود نیز از این دسته اساطیر است. به همین ترتیب پادشاهان سومر نیز خود را نوادگان خدایان شهر می شمردند و یا در مصر و آشور آیین های محلی این اقوام با  اساطیر و افسانه های قومی آنها گره خورده بود. در ایران باستان، زبان و اساطیر ایرانیان، نام شهر ها و آتشکده های آنان به صورت تنگاتنگ با دین زرتشتی مرتبط بود.

اصولا به نظر می رسد که در دوران پیشا مدرن و بخصوص باستان، کم و بیش هر قومی دین و آیینی مخصوص به خود داشت. اقوام باستانی هر قدر بزرگ تر بودند و دولت مقتدرخود را داشتند، دینشان هم مهم تر و بانفوذتر بود. بسیاری از ادیان و آیین های گذشته و مخصوصا آیین های اقوام بدوی کوچنده  از بین رفتند. اما برخی از آنان از بین نرفتند، بلکه بزرگ تر و فراگیر تر شدند و به صورت ادیان سازمان یافته در آمدند.

به طور کلی شاید بتوان به جرات ادعا نمود که اقوام و ملت های کوچک و جوان که از نگاه قومی کم و بیش یکرنگ هستند، شاید بتوانند به نوعی بر دین، مذهب و یا آیین مخصوص خود تکیه و تاکید کنند، بدون آنکه این اولویت دینی آنها عواقب داخلی بزرگی داشته باشد. اما کشور ها و ملت های بزرگ، بخصوص اگر در مرحله پیشرفته اقتصادی و تعامل فرهنگی و دینی نیز نباشند، با هرگامی که در راه حاکمیت آشکار و تند روی مذهبی بردارند، در داخل خود با مشکلاتی جدی روبرو می شوند. البته در بسیاری موارد، عامل دین و مذهب، بهانه تحریکات گاه خونین و دراز مدت نیز می شود.

کشورهای پیشرفته غربی نیزتا چند قرن پیش صحنه برخی مناقشه ها و حتی جنگ های مذهبی بودند، اما امروزه مجموعا از حد نزاع و اختلافات جدی بیرون آمده اند. اگر به وضع کنونی کشورهای منطقه خودمان و برخی کشور های آسیا و آفریقا نگاهی بکنیم، خواهیم دید که عامل مذهب و دین، بخصوص در سال های اخیربهانه ای جدی برای رویارویی های خونین بین گروه های مختلف مردم همان کشور، کشتارها و ویرانی های دهشتناک و اختلافات جدی بین کشورهای گوناگون گشته است. اما حتی در بالکان، یعنی شرق اروپا نیز خون مناقشات قومی و مذهبی چند سال اخیر کاملا خشک نشده است.

وضع زبان ها و مذاهب کشورهای یوگسلاوی سابق مثال خوبی در این مورد است. می دانیم که به غیر از مقدونیه، کوسوو و تا حدی اسلووانی، زبان صربستان، کرواسی و بوسنی کم و بیش یکی است. به این زبان مشترک در گذشته «صربو کرواتی» می گفتند. بعد از تجزیه یوگسلاوی و استقلال اجزای این کشور سابقا متحد، صربستان برای تعریف استقلال خود مذهب اکثریت جمیت خود یعنی اورتدکس را عنوان کرد. کروواسی هم که اکثرا کاتولیک است، از مذهب برای تعریف تمایز خود استفاده نمود. در ضمن هرکدام از آنها سعی کردند تا حد امکان زبان خود را از زبان دیگران جدا کنند و جدا قلمداد نمایند، تا دلیل بیشتری برای جدایی داشته باشند. طبیعتا وقتی اراده سیاسی دولت و ملت این باشد، در صورت تداوم این وضع سیاسی، آن جدایی همه جانبه هم شاید اتفاق بیافتد. و چنین هم شد. در این میان وضع مسلمانان بوسنی هم طوری شد که تنها چیزی که آنها را مثلا از صرب ها و یا کرووات های یوگسلاوی سابق جدا می کرد، نه زبان مشترکشان، بلکه دینشان یعنی اسلام بود که تبدیل به عامل تمایز آنها شد، در حالیکه این هم در عمل بسنده نشد، چرا که در داخل سرزمین بوسنی، هم مسلمانان صربو کرواتی زبان زندگی می کنند، هم یک گروه قومی صرب های ارتدکس و هم یک گروه قومی کرووات های کاتولیک، آنها جدا شدند، اگرچه زبان و تبارشان فرق چندانی نداشت. نمونه های نزدیک تر عراق، سوریه، پاکستان و افغانستان نیز پیش روی ما هستند. در این نمونه ها نیز که انعکاس اختلافات قومی، ملی و منطقه ای هستند، اغلب و به راحتی عامل مذهب مورد تحریک و استفاده قرار گرفته که بخصوص در خاورمیانه به مراتب ساده تر و سریع تر ازبسیاری مناطق دیگر دنیا، مردم را به جوش و خروش  بر ضد همدیگر می آورد.

در اغلب این موارد، از مذهب و دین ، نه  به عنوان عامل نزدیکی و آمیزش، بلکه همچون وسیله تفرقه و حتی خونریزی استفاده شده و می شود. در نتیجه این مناقشات، چندین کشور و ملت بالکل به ورطه محو و نابودی کشانیده شده اند. اما در عین حال نمونه های بیشتر و امیدوار کننده ای هم هستند که نشان می دهند مذاهب مختلف با وجود مشکلات گذشته و حتی  حال، می توانند به طور مسالمت آمیز، در یک کشور مشترک و در چهارچوب یک ملت واحد زندگی کنند.

سرزمین مشترک

یک لازمه دیگر احساس هویت قومی وجود یک سرزمین معین است، چه واقعی و چه خیالی و معهود. بدون وجود یک سرزمین مشترک، بدون یکجا بودن و با هم بودن در آن سرزمین که از سوی دیگران نیز همچون حق طبیعی آن گروه قبول شود، احساس «یکی بودن» آن گروه به عنوان «قوم» مشکل است. امپراتوری های گسترده باستانی برای ایرانیان، امپراتوری اسکندر مقدونی برای یونانیان، شبه جزیره عربستان برای اعرابی که همراه با گسترش اسلام به کشور های دیگر کوچیدند و یا دلبستگی غرور آمیز ترک های ترکیه به آسیای میانه به عنوان سرچشمه زندگی ایلاتی و پرماجرای آنان، نمونه های روشنی از اهمیت عامل سرزمین برای ایجاد و حفظ احساس قوی قومی و یا ملی هستند. احتمالا همین موضوع باعث شده است که به خاطر ادعای مالکیت هم یهودیان و هم فلسطینیان بر اورشلیم (بیت المقدس) و سرزمین های همجوار آن، معضل اسرائیل و فلسطین به فاجعه ای دراز مدت تبدیل گشته است.

راشتن کالبورن بر آن است که در «ابتدای تمدن ها» (حدودا 10-12 هزار سال پیش) اقوام و قبایل دوره پایانی نوسنگی در روسیه و آسیای میانه به دلیل پیدایش خشکسالی های شدید این مناطق، رو به سوی جلگه های رودخانه های جنوب یعنی نیل در مصر، دجله و فرات در عراق کنونی، ایندوس در هندوستان و همچنین رود زرد در چین آوردند. شاید هم پایه گذاری آمیزش های قومی و فرهنگی و پیدایش اقوام بعدی سومر، هیتیت، مصر، عیلام و  آشور به دست متعاقبین همان اقوام بوده است. به هر تقدیر کوچ بزرگ هند و ایرانیان، خیلی بعد، حدود پنج-شش هزار سال پیش و کوچ بزرگ اقوام ترک زبان از آسیای میانه به ایران و روم شرقی حتی دیرتر، یعنی یکهزار سال پیش بوده است. با وجود این فاصله ها در کوچ و یکجانشینی آن اقوام، همه آنها به ترتیب از یک سو عادات،  مراسم و آیین های قومی خود را با خود به میهن جدید خود به همراه آوردند و از سوی دیگر در موطن جدید خود، حسرت «زندگی ساده و بی آلایش» درسرزمین های بابایی دوران کوچندگی، صدها سال آنها را همراهی کرد و این موضوع به آیین ها، فرهنگ، آداب و رسوم، زبان و دین آنها تاثیر گذاشت.

شاید به همین جهت است که گفته می شود وابستگی های قومی انسان هایی که خاطره قومی و گروهی مهاجرتشان چندان دوردست نیست، قوی تر از کسانی است که تصورمی کنند اجدادشان مدت به مراتب طولانی تری در یک سرزمین زیسته اند. آیا به همین جهت است که خاطره کنونی ترک های ترکیه از آسیای میانه به عنوان «منشاء زندگی اصلی آنها» هنوز بسیار زنده است؟ آیا دلیل اینکه ایرانیان چنین رابطه حسی با آسیای میانه ندارند و عمدتا روی سرزمین کنونی شان ایران متمرکز هستند، این است که از زمان کوچ آریاییان از شمال دریای خزر و آسیای میانه به جلگه ایران دستکم سه هزار سال، یعنی سه برابر فاصله کوچ بزرگ ترک ها در قرن های یازدهم تا شانزدهم گذشته است؟ آیا وابستگی اصلی ترک های کنونی ترکیه به قومیت خود و وابستگی اصلی ایرانیان معاصر به سرزمین خود و تاریخ آن به همین دلیل است؟ این نتیجه گیری شاید هم کمی دورخیزانه است، چرا که با وجود دلبستگی «رُمانتیک» ترک های ترکیه به آسیای میانه، وابستگی کنونی آنها به سرزمین ترکیه در آسیای صغیر نیز بسیار قوی است، اگرچه شاید این هم دور از واقعیت نیست که روابط و احساسات قومی و محلی در ترکیه (حس «ترک بودن» و یا «کرد بودن») قوی تر از ایران جلوه می کند. در مقابل چنین نتیجه گیری هم می توان دلایل شک برانگیزی آورد. به هرتقدیر، از دوره کوچ های بزرگ ایرانیان و ترک ها چه سه هزار سال گذشته باشد و چه فقط یکهزار سال، امروزه در هردو کشور، روابط قومی و محلی-فرهنگی در شهرها و مناطقی که یکجا نشینی سابقه طولانی تری دارد، قوی تر از مناطقی است که از یکجا نشینی اهالی اش چندان مدت زیادی نمی گذرد.

بسیاری جامعه شناسان گفته اند که ملت های بزرگی که در گذشته برای مدتی طولانی صاحب امپراتوری های وسیع چند قومی بودند، با این تجربه امپراتوری خود، اندیشه «یک سرزمین واحد و مشترک» شامل اقوام مختلف و رنگارنگ را به کشورهای کوچک و فرهنگ های جداگانه قومی ترجیح می دهند و در نتیجه در چنین ملت ها، معمولا دلبستگی به سرزمین و فرهنگ تمامیت مردم آن سرزمین قوی تر از فقط مذهب و دیگر خصوصیات یک قوم آن ملت است. درمقابل، طبق همین نظریه، ملت های کوچکتر که تجربه دولتداری بزرگ با اقوام گوناگون را نداشتند و یا دولت های بزرگی بودند اما (مانند عثمانی و روسیه) این تجربه آنها در تاریخ نزدیکی شکست خورده است، احساسات قومی و گروهی قدرتمندتری دارند.

وارث یک امپراتوری گسترده و دراز مدت بودن در زندگی امروزه انسان ها نقش مهمی بازی می کند. در این رهگذر، ذهنیت وراثت یک امپراتوری گسترده در تاریخ، احتمالا از خود آن وراثت مهم تر است. مثلا ایران کنونی بیشک به مراتب کوچک تر و محدود تر از امپراتوری هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان است، اما ایرانیان اکثرا  به صورتی طبیعی خود را وارثین همان امپراتوری ها و تاریخ و فرهنگ آن می شمارند. شاید به همین صورت مردم کنونی عراق هم حق دارند خود را ادامه دهنده امپراتوری های سومر، آشور، بابل و یا حتی هخامنشی و ساسانی بشمارند. اما هویت قومی و ملی عراقیان امروز ربط چندانی به گذشته سرزمین عراق ندارد. آنها از نگاه قومی و مذهبی بین کرد ها، اعراب شیعه و اعراب سنی تقسیم شده اند و این جدایی هیچ هم همیشه مسالمت آمیز نبوده است.

طبیعتا تجربه مشخص هر کشور و ملت فرق می کند. چند نمونه بارز این گونه امپراتوری ها با تجربه «دولتداری فراقومی» هخامنشیان ایران، امپراتوری مقدونی-یونانی اسکندر و البته امپراتوری روم است. همه این امپراتوری ها با رهبری یک و یا دو قوم اصلی و بزرگ اداره شده اند: در دوره هخامنشیان: ایرانیان اعم از پارس و ماد، در امپراتوری اسکندر: مقدونیان و یونانیان، و در امپراتوری روم: رومیان و یونانیان .  اما این دولت های گسترده در عمل تنها به یکی دو قوم، دین و یا فرهنگ و اساطیر متکی نبوده اند. در امپراتوری هخامنشیان از سُغد آسیای میانه تا مصر و آناتولی و مصر و فلسطین، هر کس می توانست به شرط تبعیت از قوانین و قواعد امپراتوری، با قومیت، زبان و مذهب خود زندگی آرامی داشته باشد. در امپراتوری روم اگر چه مسیحیت دیگر شروع به گسترش به سرزمین های اروپایی مدیترانه نموده بود، اما خود روم و نظام امپراتوری بین ادیان و مذاهب فرقی نمی گذاشت. برعکس، بسیاری مورخین برآنند که امپراتوری ایران باستان همزمان با ساسانیان و زمانی رو به افول گذاشته است که یک دین یعنی آیین زرتشت عملا (اگرچه نه با سرسختی چندان)  به دین دولتی و رسمی تبدیل گردید و بخصوص از زمان شاپور اول و بهرام اول (سال های 250-300 م) دیگرادیان و اقوام دیگر و از جمله ارمنیان را ازخود جدا کرد. دیر ترهمین اتفاق در امپراتوری روم هم با مسیحیت رخ داد. سال 380 م.، قبول مسیحیت به عنوان دین رسمی و دولتی امپراتوری روم در ضمن آغاز پایان این امپراتوری و تقسیم آن به دو قسمت غربی و شرقی (روم و بیزانس) نیز به حساب می آید.

طبق این نظریه، در دولت های بزرگ و چند قومی مانند هخامنشیان، اسکندر و روم، جایی برای قوم گرایی آشکار و جدایی افکن قوم بزرگ و حاکم (مثلا ایرانیان در دولت هخامنشی  یا رومیان و یونیانیان در دولت روم) نبود و نمی توانست باشد، چرا که هرگونه تمایل آشکار و تندروانه به حاکمیت یک قوم و یا دین و زبان، باعث تفرقه و پراکندگی امپراتوری می شد. طبیعی است که عملا ایرانیان در دولت هخامنشیان و رومیان و یونانیان در امپراتوری روم حاکم بوده اند. آنها مدیریت عملی زندگی اقتصادی، تجارت، نقلیات، مدیریت اداری و دولتی و جمع آوری مالیات را برعهده داشتند. اما هرکسی از اقوام دیگر نیز که این قواعد و قوانین را اجرا می نمود، می توانست نقشی در رهبری امپراتوری بازی کند.

این امپراتوری ها در تاکید بر قومگرایی خود ذینفع نبودند، در حالیکه، در مقابل، اقوام تابع و کوچک تر امپراتوری بعد ها با برجسته کردن مشخصات قومی خود کوشش به برافراشتن پرچم جدایی و استقلال نموده اند.

فرهنگ، تاریخ و اساطیر

در نمونه هایی مانند چین و یونان می بینیم که گاه یک قوم بزرگ که عنصر اصلی یک کشور گسترده را تشکیل می دهد، فرهنگ غنی، باستانی و جهانشمول خود را به یک مرجع و تکیه گاه مهم در هویت قومی و حتی ملی خود درآورده و با آن مباهات می کند. براستی نیز چین و یونان را بدون فرهنگ غنی و باستانی آنان نمی توان تصور کرد. به همین ترتیب ایرانیان، رومیان و یونانیان همچون موسسین وسیع ترین  امپراتوری های تاریخ، پیدایش و تداوم دراز مدت این امپراتوری ها را به یکی از مشخصه های قومی و ملی خود تبدیل کرده اند. اما در اینجا موضوع تنها بر سر یک امپراتوری بزرگ، تاریخی باستانی و فرهنگی غنی نیست.

بسیاری از همین اقوام و ملت ها و اقوام و ملت های دیگر در باره ریشه و سرآغاز پیدایش خود، روایت ها و افسانه های رنگارنگی دارند. این روایات و افسانه ها، چه کتبی و چه غالبا شفاهی، چه درست و چه متصور، در تصورات آن گروه در باره هویت قومی خود و تقویت احساس همبستگی بین اعضای آن قوم نقش مهمی بازی می کنند. داستان های هومر برای یونانی ها، شاهنامه فردوسی برای ایرانیان، انجیل (عهد قدیم و جدید) برای یهودیان و مسیحیان و یا افسانه دده قورقود برای قبایل ترک-اوغوز آسیای میانه از این قبیل روایات و اساطیر هستند. این گونه روایات و اساطیر در باره قهرمانی های گذشته اقوام و رخشندگی دولت های آنان نقش مهمی بازی می کنند. اتفاقات متهورانه ای مانند کوچ ها و جنگ های بزرگ و پیروزمندانه و یا حتی معجزه هایی که در اصل خیالی هستند و با اینهمه در ذهن افراد آن گروه ریشه دوانده اند، نیز به همان درجه در تحکیم حس «قوم متمایز بودن» اهمیت دارند.

گاه نیز کار و کوشش، ثروت وموفقیت، دانش، نظم و پیشرفت و گاه حتی درد و رنج مشترک، احساس نزدیکی و همبستگی قومی به وجود می آورد. حتی دلبستگی به خوراک های خودی، عادت و خوشایندی نسبت به شکل و لحن صحبت، شوخی و رفتار های ویژه گروهی  باعث می شوند شما خود را به هم گروه های خود نزدیک تر و از دیگران به همین دلیل ها دورتر حس کنید.

نام معین

داشتن یک نام مخصوص برای هر قوم مهم است. مثلا معلوم است که «کرد» و یا «بلوچ» یک نام معین است که این گروه ها را از بقیه جامعه بزرگ تر آنها متمایز می کند. اما می بینیم وقتی مثلا مسلمان های بوسنی در یوگسلاوی سابق که هم زبان و هم تبارشان با دیگر شهروندان یوگسلاوی سابق فوق العاده نزدیک است، اسم خاصی برای خود ندارند، برای تفکیک خود از دیگران خود را «مسلمان» می نامند، یعنی تابعیت یک دین تبدیل به نام یک قوم می شود.

عنصر پشتیبانی

برخی جامعه شناسان در ضمن اهمیت عنصر پشتیبانی عمومی و اکثریت اعضای آن گروه از نه تنها حس، بلکه اقدامات عملی به عنوان یک گروه و قوم را تاکید کرده اند. این به آن معناست که آیا اکثریت قابل توجهی از آن گروه بخصوص در شرایط حساس حاضر و قادر است صرفنظر از تقسیمات داخلی گروه مانند فقیر و ثروتمند، روحانی و غیر مومن، تاجر و کارگر و یا دست راستی و دست چپی از آنچه که گروه در مجموع «منافع قومی» و مشترک خود می شمارد، فعالانه و پیگیرانه دفاع کند و یا نه. بعضا عده ای از یک قوم دست به اقدامی می زنند، اما اثری از این پشتیبانی عمومی دیده نمی شود. گاه شاهد این پشتیبانی می شویم که بعضا اوج می گیرد و گاه فروکش می کند. گاه اقلیتی کوچک طرفدارش است و گاه اکثریت آن قوم، گاه دولتی آن را پیگیر می شود و گاه کشتیبان را سیاستی دگر می آید. طبیعی است که گروه های فعال اقوامی که خواهان عرض اندام نوین و مستقلی در دنیا هستند، اغلب اولا سعی می کنند خود را «نماینده» اکثریت آن قوم معرفی کنند و ثانیا در باره قدرت و یا قدمت زبان خود، ریشه و تاریخ باستانی تباری آن قوم و یا «عمق اختلافاتشان» با دیگر اقوام گزافه گویی می کنند. اما طبیعتا مهم است که آیا این مبالغه ها مورد تایید مردم دیگر و یا دستکم اکثریت خود آن قوم قرار می گیرد یا نه.


برخی منابع:

برای مطالعه دقیق تر تاریخ و اشکال پیدایش وجنبه های گوناگون و مشخصات قومی در سرزمین های گوناگون و تحول و تغییر این مشخصات، دو اثر زیر شاید از بهترین منابع موجود علمی باشند. منابع اصلی که در پایان کتاب آنتونی اسمیث داده می شوند نیز بیشک به تعمیق دانش خواننده کمک بیشتری خواهند کرد.

Tonkin, E; McDonald, M. and Chapman, M. (eds): History and Ethnicity, London 1989

Smith, Anthony D. : The Ethnic Origins of Nations, New York 1987

Tilly, Charles (ed.): The formation of national states in Western Europe, Princeton University Press 1975

زبان، قوم، هویت و ملت

عباس جوادی – تعریف تعابیری مانند قوم، ملت و یا هویت بسیار مهم است، چرا که همۀ این تعابیر طرز نگاه ما به جامعه و انتظارات و برخورد های ما را معین میکنند.

این تعابیر در فرهنگ های مختلف و در ادوار گوناگون معانی مختلفی داشته اند. در هر زبان هم کلمات ویژه ای پیدا می شود که در مورد قوم و مردم و ملت و غیره بکار می رود. گروه های سیاسی و ایدئولوژی های مختلف هم تلاش کرده اند به بعضی کلمات معانی بخصوص خود را تزریق کنند. بعضی تعابیر مانند «مردم» در فارسی هیچ بار سیاسی و روانشناختی – اجتماعی ندارند و فقط به بک «یک گروه مردم» اطلاق میشوند. اما بعضی تعابیر از سوی گروه های مختلف اجتماعی و سیاسی بمعنای خاصی استفاده می شوند. مثلا تعبیر«خلق» از سوی مارکسیست ها اصولا به معنای بخش و یا اقشار «زحمتکش» و باصطلاح «خوب» یک ملت و یا مردم بکار برده می شود، نه همه آنها.

همه این تعابیر به مردم و گروه های جداگانه ای از آنها اطلاق می شود. وابسته به معیار های این تمایز، تعریف این تعابیربین ملل، زبان ها و فرهنگ ها و ادورمختلف فرق می کند. حتی در یک جامعه، درک هر گروه اجتماعی و حتی هر شخص از تعابیری مانند قوم و ملت ممکن است کاملا فرق کند. مثلا در ترکیه درک تُرک ها و کُرد ها از تعبیر «ملت» و «تبعیض قومی» همیشه یکسان نیست.

دو نکته مهم دیگر هست که باید فراموش نکنیم: اولا هویت ها مانند هویت مذهبی، قومی و یا زبانی و غیره همیشه در تمایز با همدیگر تعریف می شوند و به تنهائی معنائی ندارند. یعنی وقتی می گوئیم فلان کس مسلمان است، یعنی مسیحی و یا یهودی نیست، بلکه مسلمان است. این، تمایزی دینی و مذهبی است و نه مثلا محلی و یا زبانی. وقتی می گوئیم فلانی اردبیلی است یعنی اصفهانی نیست، فلانی شیعه مذهب است، یعنی سنّی نیست، فلانی کرد زبان است، یعنی ترک زبان نیست و غیره.

نکته مهم دوم این است که هویت اجتماعی هرکس مجموعه ای است از ده ها و صد ها شاخص هویتی از قبیل ملیت و یا شهروندی، زبان و یا لهجه شهر و روستا، دین، مذهب و یا حتی طریقت، جنسیت، اندیشه های اجتماعی-سیاسی و غیره. مجموعه این شاخص ها در هر کس، مخصوص آن شخص است. همین مجموعه است که «هویت اجتماعی» یک شخص و یا گروه های کوچک و بزرگ اجتماعی نامیده می شود. انسان ها معمولا خود را نسبت به کسانی که با آنها مشترکات هویتی بیشتری دارند، نزدیک تر حس می کنند. دو شخص خویشاوند، هم محله، همشهری، هموطن، همزبان و یا هم مسلک معمولا خود را به همدیگر نزدیک تر از دیگران حس می کنند. حتی ممکن است دوست داشتن غذاهای مشترک محلی، شکل گفتار، رفتار و زندگی، سلیقه موسیقی و حتی طرز پوشش و یا عادات روزمره شما، حس نزدیکی و «هم هویتی» شما با افراد را تغییر دهد. اگرهم یک تبریزی با یک تبریزی دیگر همزبان باشد، می تواند در بسیاری موارد دیگر «نزدیکی هویتی» بیشتری با افراد غیر تبریزی، غیر آذربایجانی و حتی غیر ایرانی حس کند.

موضوع دیگری که باید فراموش نکنیم این است که همه این تعابیر ملت و قوم و غیره در تاریخ در حال تحول و تغیییر بوده و معنی و تاثیر آنان در گذر تاریخ هر ملت و منطقه تغییر یافته است. در تاریخ شرق مسلمان «ملت» اصولا به گروه اجتماعی دینی و مذهبی گفته می شد، مانند «ملت مسلمان» و یا «ملت یهود.» به همین خاطر است که چه در ایران و چه در عثمانی تفکیک و تامین حقوق جداگانه بین ادیان بوده است و نه گروه های قومی و ملی. ارامنه و یهودیان درس و مکتب و حتی قوانین شرعی خودشان را داشتند و مسلمانان درس و مکتب و قوانین شرعی خود را. اما مثلا دربار صفوی بین فارسی زبان و تُرک زبان و کُرد زبان فرقی نمی گذاشت چون همه را بعنوان مسلمان می دید و یا برای «دولت علیه عثمانی» مسلمانان یک «ملت» بودند، یهودیان یک ملت دیگر و ارامنه ملتی دیگر (البته مراجع شرعی، بعضی ها را مانند بابیان در ایران و علویان در ترکیه «مرتد» می شمردند).

از قرن بیستم مفهوم تعبیر «ملت» مدرن تر گشت و به مجموعه شهروندان یک کشور اطلاق شد، صرفنظر از اینکه این شهروندان به کدام قومیت، دین، مذهب، زبان، جنسیت و یا طبقه اجتماعی تعلق دارند. این شهروندان می توانند ثروتمند و یا فقیر، باسواد و یا بیسواد باشند، از نگاه قانونی و یا اقتصادی با نابرابری اجتماعی روبرو باشند و یا نباشند-در نهایت آنها همگی «ملت» آن کشور را به وجود می آورند. مثلا هویت ملی، ملت و «ملیت» همه برزیلی ها و آمریکائی ها برزیلی و یا آمریکائی است، صرفنظر از اینکه رنگ پوست و تبار و مذهب کنونی و زبان اجدادی آنها چیست.

اما هنوز همه انسان ها این تعریف مدرن از مفهوم «ملت» و «ملیت» را نپذیرفته اند. برای بسیارى ها، بخصوص در کشور های در حال رشد، «ملت» هنوز تنها معنی اشتراک یک گروه از انسان ها در تبار را می دهد، گروه دیگر تنها هم مذهبان و یا فقط هم زبانان و يا هم تباران خود را جزو «ملت» خود می شمارند.

يكى از ريشه هاى جدائى ها، خصومت ها و خونريزى ها ميان انسان هاى سده بيست و يكم در همين نيست؟

مثلا در ترکیه بخصوص اخیرا دولت و مردم ترک زبان تاکید دارند که منظور از «ملت تُرک» قومیت و نژاد و زبان فقط تُرک نیست و تعبیر «تُرک» شامل همه شهروندان جمهوری ترکیه از جمله کُرد ها و ارامنه می شود. اما بسیاری از اعضای این اقلیت ها این را قبول ندارند. یک کُرد ترکیه خود را بسختی می تواند «تُرک» و عضو «ملت تُرک» بنامد. یک علت مهم این مخالفت در آنست که نام «تُرک» غالبا به یک گروه معین قومی و مربوط به زبان ترکی بعنوان زبان اولیه آن گروه اطلاق می شود. روسیه و یا آلمان هم از این گروه کشور ها هستند. بدین ترتیب برای کسی که شهروند آلمان است اما اصلا زاده و بزرگ شده پاکستان است، «آلمانی» نامیدن خود ممکن است آسان نباشد. آمریکا، کانادا، برزیل و غیره چنین مشکلی با نام خود ندارند که همه اقوام این کشور ها بخاطر نام کشورهای خود نتوانند خود را تابع آن حس کنند. برخلاف کشور هائی مانند آلمان، روسیه و یا ترکیه، نام کشور ایران اگر چه از نگاه ریشه از واژه «آرین» می آید، اصولا امکان میدهد که همه شهروندان ایران صرفنظر از تعلقات قومی و مذهبی خود را «ایرانی» و جزو «ملت ایران» بنامند و حس کنند. از این نظر یک «ایرانی» می تواند مسلمان شیعه مذهب، سنّی مذهب، مسيحى و یا بهائی و زبان مادری اش فارسی، کُردی و یا ترکی باشد، چرا که تاریخ ایران و دولت های ایرانی تاریخ آمیزش همه اقوام آن بوده است و نه فقط تبار آریائی باستان. البته در اینجا هم هنوز کسانی هستند که قومیت و یا مذهب و یا زبان خود را به مراتب برتر از شهروندی خود می شمارند.

تعبیر «قوم» هم در گذشته در ادبیات ما و کلّا مشرق زمین به معانی مختلفی (تقریبا هم معنا با «ملت») استفاده شده است. در متون اسلامی که مورد استفاده و مرجعیت زیاد در ادبیات ما بوده اند، «قوم یهود» و «ملت یهود»، «قوم نصرانی» و «ملت نصرانی» و شبیه آن به یک معنا بکار برده شده است. در ادبیات سیاسی قرن بیستم ایران بتدریج «قوم» بمعنای ethnicity بکار برده شده و می شود که به هر گروه دینی، مذهبی، فرهنگی، زبانی و یا نژادی جامعه یک کشور اطلاق می شود، مانند اقلیت دانمارکی آلمان و یا تاتار های روسیه و تالش های جمهوری آذربایجان.

وابسته به اینکه کدام تعریف «قوم» و «ملت» را اساس می گیریم، اسم صفتی که بکار می بریم یعنی «ملیت» و «قومیت» معنای دیگری پیدا میکند. مثلا اگر تعاریف رایج و معاصر را اساس قرار دهیم در نمونه آمریکا یک شهروند اهل هوستون تکزاس می تواند هیسپانیک و زبان اولش اسپانیولی باشد. با این ترتیب «قومیت» او «هیسپانیک» است اما او عضو و شهروند ملت آمریکاست، یعنی یک آمریکائی که «قومیت» اش هیسپانیک است.

و بالاخره «قوم گرائی» (اتنیک ناسیونالیسم) و «ملت گرائی» (ناسیونالیسم) هم جزو آن دسته تعابیری است که باید روشن کرد که منظور چیست. بر اساس تفسیر و تعریف معاصر و غیر نژاد – بنیاد، مثلا آیا در ایران کسی که فقط از منافع لُرها دفاع می کند «ملی گرا» ( یعنی«ناسیونالیست») است و یا «قوم گرا»؟ طبق تعریف بالا کسی که از منافع همۀ ایران و از جمله همۀاقوام آن دفاع می کند «ملی گرا» («ناسیونالیست») و کسی که فقط (یا عمدتا) از منافع یک قوم و گروه اجتماعی بخصوصی دفاع می کند «قوم گرا» ( و یا «ناسیونالیست قومی») نامیده می شود. باز، طوری که قبلا هم ذکر شد، نه همه با این تعریف از تعابیر نامبرده موافقت می کنند. طبیعتا آنها هم تعابیر پایه نامبرده و لغات مشتق آنان را با معانی دیگری بکار می برند.

در ایران بعضی ها به تعابیر «قوم گرا» و «قوم گرائی» اعتراض دارند و میگویند این تعابیر باری منفی دارند. من از این موضوع مطمئن نیستم. در زبان های خارجی هم تعابیری مترادف با ethnic nationalism, ethnic nationalist رایج اند. اگر کسی اساسا و عمدتا از منافع مثلا قوم ترکمن ایران دفاع میکند چرا از «ترکمن گرا» و عموما «قومگرا» نامیدنش معنائی منفی استخراج کند؟ البته اصولا خود تعبیر «ناسونالیسم» و یا «ناسیونالیست» در غرب (و کمتر در مشرق زمین) باری منفی دارد چرا که تجربه غربی ها با ملی گرائی طوری که میدانیم گاه بسیار بد بوده، در حالیکه ملی گرائی شرقی ها بخصوص در قرن بیستم و بعد از آن بیشتر تدافعی بوده تا تهاجمی.

اخیرا در ایران تعابیر «هویت طلب» و یا «فعال مدنی» هم رایج شده که البته «بار مثبتی» دارند، اما بنظرم کاملا مفهوم تعبیر «قومگرا» را نمی رسانند زیرا این دو تعبیر اساسا به دفاع از حقوق فرهنگی یک گروه محدود میشود و اطلاق آن مثلا به کسانی که فقط در احزاب سیاسی قوم خود فعالیت می کنند و فقط به منافع قوم خود می اندیشند و یا حتی دست به اسلحه می برند و باعث قتل و کشتار می شوند، درست نیست. «قوم گرا» و یا «ملی گرای قومی» (و یا «ناسیونالیست قومی») احتمالا تعبیر درست تری است.

آذربایجان یا «آزربایجان»؟

استرابو مورخ یونانی متولد سال 63م و یا 64م در آماصیه (امروزه در ترکیه)

چرا بعضی‌ها «آزربایجان» می‌نویسند؟

دلیل این را باید از کسانی پرسید که این کار را می‌کنند. البته در گذشته، مثلا در کتاب‌های عثمانی از جمله در «سیاحتنامه» اولیاء چلبی آذربایجان را اکثرا به درستی «آذربایجان» و گاه هم در همان کتاب به غلط با «ز» نوشته‌اند که این نشانه بی اطلاعی و بی سوادی ناشران و شاید هم نسخه بردارها بوده است. اما دانسته، عمدا و با مقاصد سیاسی به غلط با «ز» نوشتن نام آذربایجان چیز جدیدی است که ظاهرا مربوط به همین ۴۰-۳۰ سال اخیر است وگرنه هیچ کس، هیچ جا چنین املائی را بکار نبرده است، مگر اینکه از روی ناآگاهی از املای فارسی باشد.

من هم در ابتدا فکر می‌کردم این غلط نویسی فقط از روی همین ناآگاهی است. ولی ظاهرا یکی دو انگیزهٔ سیاسی و قوم گرایانه هم در این چند سال به دلایل این غلط نویسی علاوه شده است.

یک عده می‌گویند نام «آذربایجان» از ترکیب واژه‌های ترکی آز، ار، بای و جان تشکیل شده است که البته در آن میان «جان» ترکی نیست؛ ولی اصولاً این گونه ادعاها محصول خیالبافی است و پیش از همه در نظر نمی‌گیرد که چنین فرضیه‌ها را نمی‌توان صرفاً با قدرت تخیل توجیه کرد بلکه باید گواه‌های تاریخی آورد و نشان داد که این یا آن نام و واژه کجا و از سوی کی و در چه تاریخی و در کدام روند تحول واژگانی، دستوری، املائی و آوائی تبدیل به شکل کنونی خود شده و کی به چه صورت استفاده شده است.

یک عده هم می‌گویند که مثلاً می‌خواهند به رابطه نام آذربایجان با آتروپاتن «اعتراض» کنند و یا در مقابل ریشه نام آذربایجان و یا املای فارسی و تاریخی این نام «نافرمانی مدنی» نشان دهند، که در آن صورت هم این به اصطلاح «اعتراض» و یا «نافرمانی» واقعا خنده آور است.

حالا ورای این انگیزه‌ها، چرا در املای «آذربایجان» به خط عربی و فارسی «ذ» درست است و نه «ز»: از همان ابتدا که نوشتار عربی (همراه با حروف فارسی نگار مانند پ، ژ، چ، گ) جای خط و الفبای آرامی پهلوی را گرفت، واژه آذربایجان را نهایتاً با «ذ» نوشتند و نه «ز» چرا که «ذ» بعلت تلفظ عربی اش به تلفظ پهلوی نام آدرپاتکان-آذربادگان («د» و یا «ت» با آوائی بین «ت-د -ض») نزدیک تر بوده است.

از سوی دیگر طوری که گفته شد، نخستین اشاره‌ها به «آتورپاتاکان» و «آتروپاتن» در همان دوره سلوکیان و اشکانیان در منابع یونانی است که مشخصا می‌رسانند که منظور از «آتروپاتن» و یا «ماد کوچک» همان آذربایجان است. یک دلیل دیگر و روشن هم این است که پیش از آتروپاتن، منطقه‌ای و سرزمینی بنام آذربایجان موجود نبود.

ریشه نام آذربایجان

ریشه نام آذربایجان از آتوربادگان، آدوربادگان، آذرباذگان و آذوربایگان است که ریشه آن هم مربوط به «ساتراپ» و یا فرماندار و استاندار و درواقع پادشاه محلی منطقه ماد و سپس ماد کوچک یعنی همین آذربایجان و کردستان کنونی در اواخر هخامنشیان و پس از حمله اسکندر به ایران  بود. نام این ساتراپ «آترپات» و یا «آدورپات» بود. به همین خاطر به این منطقه در آن دوره «ماد آترپات» هم می گفتند. با این ترتیب آغاز رایج شدن نام آتوربادگان و به یونانی آتروپاتن به  2300 سال پیش بر می گردد.

طوری که ایرانشناس معروف آلمانی تئودور نولدکه در مقاله «آتروپاتن» (۱۸۸۰) می‌نویسد، «آترپات» که حتی به صورت «آترپاته» در اوستا هم آمده (1)، در ایران باستان نامی رایج بوده است. این نام معنی «نگهبان آتش و یا حفظ شده از سوی آتش» می‌دهد و ترکیبی است از واژه «آتر» (آدور، آذور، آذر یعنی آتش) و پسوند -پات/-باد به معنی نگهبان و یا حفظ شده از سوی کسی و یا چیزی. این نام بعدها در دوره اشکانیان و ساسانیان صورت «آذرباذ» («آذرباد») به معنی «نگهبان آتش» و یا «شخص حفظ شده از سوی آتش» را به خود گرفته است.

آتروپات، ساتراپ ماد در اواخر هخامنشیان، که خود مادی بوده و از اشراف قدرتمند این سرزمین به شمار می‌رفته، حدودا بین سال‌های ۳۷۰ و ۳۲۱ پیش از میلاد زیسته است. آتروپات هنگام حمله اسکندر مقدونی به ایران هخامنشی، ابتدا در کنار داریوش سوم و بر ضد اسکندر جنگیده، اما پس از مشاهده زوال هخامنشیان، جزو فرماندهان اسکندر در آمده و پس از پیروزی اسکندر، حکومت خود را در این سرزمین حفظ کرده است. داستان ادامه ساتراپی آتروپات دراز است و روایت‌های مختلفی در این مورد هست. خلاصه اش این است که آتروپات در زمان داریوش سوم ساتراپ تمام سرزمین وسیع ساتراپی ماد بود که شامل آذربایجان، همدان، اصفهان و ری و غیره می‌شد. اسکندر بخاطر وفاداری و خدمات آتروپات، او را در ساتراپی ماد تایید و یا به اصطلاح «ابقا» می‌کند. اما پس از مرگ اسکندر، میان فرماندهان یونانی و مقدونی او رقابت و کشاکش برسر تقسیم امپراتوری راه می‌افتد و چون شمال شرق ایران یعنی آذربایجان و کردستان کنونی برخلاف «هگمتانه» باستان یعنی همدان کنونی که سرراه شرق امپراتوری هخامنشی قرار داشت، مورد توجه چندان آن فرماندهان  نبوده، کسی با ادامه سلطنت آتروپات در آنجا مخالفت نمی‌کند.

سلطنت و خودمختاری آتروپاتیان در آذربایجان چندان زیاد ادامه نمی‌یابد. مدتی بعد آنها با اشکانیان ایران و  اشکانیان ارمنستان آمیزش پیدا می‌کنند و جای خود را به حکمرانان دیگر می سپارند. اما حتی پس از سقوط این سلسله و حاکمیت دودمان اشکانیان نیز نام سردار ماد ایرانی، آترپات و یا آتروپات، به صورت‌های مختلف آن (آدوربادگان، آذوربادگان، آذرباذگان، آذربایگان) روی این سرزمین باقی می‌ماند.

با این ترتیب پس از مرگ اسکندر مورخین و جغرافیاشناسان یونانی از دو ماد سخن می‌گویند: یکم: ماد بزرگ (و یا فقط «ماد») و دوم: «ماد کوچک»، «ماد آتروپات» (آن  بخش از سرزمین ماد که تحت حاکمیت آتروپات است) و یا صرفا «آتروپاتن» به معنی «سرزمین تحت سلطنت آتروپات،» مرکب از نام آتروپات و پسوند یونانی-لاتین اِن/-اُن به معنی مکان و سرزمین. در نتیجه «آتروپاتن» نامی است که یونانیان و  رومیان شرقی بیزانس به این سرزمین داده‌اند و معنی مکان و سرزمین مربوط و یا متعلق به آتروپات می‌دهد.

این توضیح نام «آتروپاتن» و «آتروپاتکان» و توصیف حدود جغرافیائی آن در تاریخ برای اولین بار توسط مورخ یونانی استرابو (متولد سال ۶۳ پیش از میلاد) در کتاب معروفش بنام «جغرافیا» داده شده که حدود «آتروپاتن» یا «ماد کوچک» را چنین تعریف کرده است:

«ماد به دو بخش تقسیم می‌شود که یکی از آنها ماد بزرگ است و پایتختش اکباتان (همدان) است که شهری بزرگ و مقر پادشاهی ماد است. این کاخ هنوز هم مورد استفاده پارتی‌ها (اشکانیان) است (…) بخش دیگر که بخشی از ماد بزرگ است، آتروپاتن است که نامش را از راهبرش آتروپات گرفته است که این مملکت را از حاکمیت مقدونیان باز نگهداشت. هنگامیکه او پادشاه (ماد آتروپاتن) شد، استقلال این مملکت را برپا نمود وجانشینان او همچنان تا به امروز (به حکومت) ادامه می‌دهند و در زمان‌های گوناگون با (خانواده‌های) پادشاهان ارمنستان، سوریه (آشور) و پارتی (اشکانی) وصلت نموده‌اند. (…) آتروپاتن با ارمنستان درغرب و ماد بزرگ در شرق هم‌مرز است و در شمال با هر دو و در جنوب با دریای گرگان و سرزمین مردم ماد (بزرگ) هم‌مرز است. (…) ارمنیان و پارتی‌ها همسایگان قدرتمند آتروپاتنی‌ها هستند که آنان (آتروپاتنیان) را پیوسته غارت کنند اما ایستادگی نمایند چنانکه سیمباس (پسر بارداس) را از دست ارمنیان باز پس گرفتند و رومیان آنها را (ارمنیان را) شکست دادند و آنها (ارمنیان) هم دوستان سزار شدند و آنها همزمان پارتیان را نیز خرسند نگهدارند» (2).

در قرن نوزدهم، ایرانشناس سرشناس، جیمز دارمستتر فرانسوی و جغرافیاشناس جهان باستان، هاینریش کیپرت آلمانی، نوشتند که بیشک نام آذربایجان با واژه آذر/آتور به معنی آتش رابطه دارد و احتمالا منظور از آن «سرزمین آتش» بوده است.  آنها با این استدلال نوشتند که شاید هم پیش از حکومت ساتراپ ماد یعنی آتروپات، این سرزمین چنین نامی را داشته است. لیکن نولدکه و اکثرایرانشناسان دیگر گفته‌اند که اولا تعریف و ریشه شناسی استرابو، مورخ یونانی، جای شکی در ریشه این جاینام و ارتباط آن با ساتراپ ماد باقی نمی‌گذارد و ثانیا در هیچ اثر تاریخی دیده نمی‌شود که پیش از مرگ اسکندر نام مشخص و مشابه دیگری برای این سرزمین مطرح شده باشد (3).

کعبه زرتشت در مجموعه ی باستانی نقش رستم در نزدیکی تخت جمشید

در سنگ نوشته معروف بیستون در نزدیکی کرمانشاه، داریوش یکم هخامنشی (۵۲۰ پ. م.) هنگام برشمردن سرزمین‌های تحت حاکمیت خود، در کنار پارس، عیلام، آشور و غیره کلا از ماد («مادا/ماتا») نام می‌برد  و به سرزمین جداگانه و کوچکتری در شمال غرب آن که آذربایجان و کردستان کنونی باشد، اشاره‌ای نمی‌کند.

پس از شکست ایران از اسکندر، مدتی طولانی چندان اثری به فارسی، چه فارسی باستان و چه فارسی میانه نوشته نمی‌شود . آثار یونانی هم به این سرزمین اشاره ای نمی کنند. تنها تا اندازه‌ای در دوره  اشکانیان و تا حد به مراتب بیشتری در دوره ساسانیان با آثار فارسی روبرو می‌شویم که اطلاعاتی در مورد جغرافیای ایران آن دوره به دست می‌دهند.

مثلا شاپور یکم  ساسانی (حدودا ۲۶۰ م.) در سنگ نوشتهٔ معروفش در «کعبهٔ زرتشت» در نزدیکی تخت جمشید، منطقه کنونی آذربایجان را «آدوربادگان» می‌نامد. این سنگنوشته به سه زبان فارسی میانه، پارتی و یونانی نوشته شده است. در دو اثر     دیگر فارسی میانه، «کارنامه اردشیر بابکان» (4) و«شهرستان‌های ایرانشهر» (5) هم همین نام «آدوربادگان» به کار برده می‌شود. این آثار مربوط به سال‌های ۲۵۰ میلادی یعنی دوره ساسانیان هستند.

مینورسکی شکل «آتارپاتاکان/آترپاتکان» در فارسی میانه و «آذرباذگان» اوایل فارسی معاصر را جزو کاربردهای قدیمی فارسی این نام می‌شمارد (6). در همین دورهٔ ساسانیان و اوایل اسلام به صورت‌های جدید تر این نام یعنی «آذوربادگان/آذرباذگان» و در نهایت «آذربایگان» نیز بر می‌خوریم و همین نام آذربایگان است که پس از اسلام و رسوخ زبان عربی صورت «آذربَیجان» و «آذربایجان» را به خود می‌گیرد، چرا که در تلفظ معیار عربی «گ» نیست و اغلب با «ج» جایگزین می‌شود.

در این تحول تاریخی و زبانشناختی نام آتارپاتکان، آترپاتکان، آذرباذگان و آذربادگان تا آذربایگان، آذربَیجان و آذربایجان که تقریبا یکهزار سال طول می‌کشد، چند نکته از نگاه آواشناسی و آوانویسی و همچنین یکی دو دگرگشت آواشناختی بیش از همه مهم و جالب است.

اولا باید در نظر گرفت که در نوشتار متون فارسی میانه (به خط پهلوی که نوع اصلاح شده‌ای از خط آرامی است) تشخیص آواها بسیارمشکل است. یک دلیل این وضع در آن است که چه خود خط پهلوی و چه «خط مادر» آرامی مانند خط عربی و فارسی کنونی ما، ابجد بنیاد است و واکه‌ها یعنی مصوت‌ها را اصولا منعکس نمی‌کند. این هم طبیعتا دانشمندان و زبانشناسان را ناچار می‌کند که هنگام خواندن و پیاده کردن این متن ها گاه راه مقایسه و استنتاج را هم در پیش گیرند.  ثانیا مانند برخی زبان‌های دیگر، در فارسی باستان و میانه نیز بعضی آواها و حروف مانند د-ت و یا ب-پ جابجایی پذیر هستند و از این جهت گونه‌های آدور/آتور/آثور/آذور و یا آدر/آذر/آتر/آثر همه ممکن و درست هستند و احتمالا در دوره‌ها و یا نقاط مختلف کشور رایج بوده و بعد دچار تحول شده‌اند.

از سوی دیگر به نوشتهٔ مک کنزی، نویسنده «فرهنگ فشرده زبان پهلوی»، به خصوص در گونه زبان‌های ایرانی غربی (آذربایجان، کردستان) آواهای واکدار (باصدای) انسدادی ب-د-گ وهمچنین همخوان انسدادی-سایشی ج که میان یک واکه (مصوت) و یک همخوان (صامت) قرار دارند، پیوسته به صورت سایشی و-ذ-غ-ژ تلفظ می‌شوند. با این ترتیب در نمونه نام «آدربادگان»، «د» نخست و دوم که هردو به دنبال «آ» می‌آید، «ذ» (مانند «ذیس» یعنی «این» انگلیسی تلفظی میان «د» و «ز») صدا می‌دهد (7). از این جهت تبدیل آوای «د» به «ذ» در شکل باستانی «آدوربادگان» به «آذوربادگان/آذربادگان» چیزی روشن و قابل توضیح است. احتمالا تبدیل تدریجی آوای دوم «د» در «آذربادگان» به «ی» (که آن هم نوعی آوای سایشی است) یعنی «آذربایگان» نیزباید طبق همین قاعده  قابل توضیح باشد.

م. اشترک در مدخل «آذربایجان» نخستین چاپ «دانشنامه اسلام» می‌نویسد: «هیچ شکی نیست که در قرن سوم م. تلفظ دقیق این نام آذُرباذگان بوده، اما در قرن چهارم م. آوای دوم «ذ» در سریانی (آرامی میانه) و همچنین یونانی بیزانسی به «ی» تبدیل شده، به صورت «آذُربایگان» در آمده و بعدها از سوی جغرافی دانان عرب به شکل آذربایجان و گاه حتی آذربَیجان نوشته شده است» (8).

در اولین منابع تاریخی دوره اسلامی مانند «المسالک والممالک» ابن خرداذبه (قرن سوم ق.) نام آذربایجان به همین صورت با «ذ» و حتی «ک» (بجای ج) یعنی به صورت «آذربادکان» نوشته شده است (9). در «مسالک و ممالک» اصطخری (قرن چهارم ق.) هر دو شکل «آذربیجان» و «آذربایگان»  به کار برده شده است (10). فردوسی در چند جای شاهنامه (قرن چهارم-پنجم ق.)  به طور حماسی از «آذرابادگان» سخن می‌گوید (11). تقریبا به صورت همزمان در منظومه «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی (قرن پنجم ق.) با هردو شکل «آذربادگان» و «آذربایگان» روبرو می شویم (12). اما عموما پس از قرن چهارم و پنجم  میلادی (یازدهم و دوازدهم میلادی) به بعد شکل «آذربایجان» جا می‌افتد، اگرچه گهگاه و بخصوص در متون ادبی هنوز هم با تعابیر آذرابادگان و آذربایگان نیز روبرو می‌شویم.

کاشغری: «ارض آذربادکان» در دیوان لغات الترک، (کتابخانه ملی آثار خطی، موقوفات علی امیری، استانبول)

اکثر آثار عربی نخستین قرن‌های پس از اسلام مانند «الکامل» ابن الاثیر (13)، «التنبیه و الاشراف» مسعودی (14) و یا «مسالک و ممالک» ابن حوقل (15) شکل «اذربَیجان» را به کار برده‌اند که هنوز هم املای معیار عربی معاصر برای نام «آذربایجان» است.

اولین کتاب فرهنگ ترکی یعنی «دیوان لغات الترک» اثر محمود کاشغری از قرن چهارم ق. نیز لفظ «آذربادکان» و همچنین «آذرابادکان» را به کار برده است (16).

نقشه دیگری از دیوان لغات الترک محمود کاشغری از کره زمین با تمرکز روی مشرق

همچنین به موازات تلفظ و املای فارسی میانه مشاهده می‌کنیم که منابع یونانی و کلا اروپایی نیز که در گذشته اساسا از تعبیرهای «ماد کوچک» و «آتروپاتن» استفاده می‌کردند، در دوره ساسانیان و اوایل اسلام این سرزمین را «آدربیگانون/آذربیگانون» می‌نامند که همان «آذربیگان» و «آذربایگان» فارسی پیش از اسلام بعلاوه پسوند یونانی-لاتین  اُن/اِن به معنی سرزمین و مکان است. این هم احتمالا اثر تحول نام آذربایجان در خود فارسی است که بعدا به صورت‌های گوناگون وارد زبان‌های دیگر از جمله یونانی می‌شود. یک مثال بارز «جنگ‌های ایران» نوشته مورخ یونانی پروکوپیوس (500-565 م.) است که در آن آذربایجان را «آدربیگانُن» نامیده است که بدون شک و تردید نام آذربایجان کنونی در دوره ساسانیان بوده است. پروکوپیوس می نویسد: «چنین روی داد که خسرو (انوشیروان، -م.) که از آشور (آسورستان، -م.) به منطقه ای در شمال به نام آدربیگان آمده بود، می خواست از آنجا از طریق ارمنستان ایران به سرزمین روم بتازد. در این منطقه (آذربایجان، -م.) آتش بزرگی در آتشکده بزرگی است (احتمالا همان آذرگشناسب، -م.). ایرانیان در میان همه خدایان بیش از همه آن آتش را پرستش می کنند. مغ ها با دقت تمام آتش را پا برجا نگه می دارند… » (17).

امروزه در حالی که اکثر زبان‌های خارجی از جمله انگلیسی، فرانسه و روسی شکل «آذربایجان» را قبول کرده، تلفظ و املای آن را به قواعد املایی و آواشناختی خود انطباق داده‌اند،  برخی از زبان‌های قدیمی که در دوره اسکندر و پس از او نیز این نام را به مناسبتی در ادبیات خود به کار برده‌اند، هنوز در شکل کنونی خود برای نامگذاری آذربایجان آثاری از نام باستانی آن را نگهداری کرده‌اند، مانند  «آدربیگانیا» که شکل کنونی این نام در یونانی معاصراست.

خیالبافی به جای تاریخ و زبانشناسی

حالا همه این دلایل و شواهدِ مانند روز روشن را رها کرده در باره ریشه نام آذربایجان به ادعاهای بی دلیل و بی شاهد پناه بردن به کدام عقل سلیم می گنجد؟

یک عده هم می‌گویند این املای عمداً غلط «آزربایجان» نویسان را زیاد هم جدی نگیرید، چونکه از روی «مهر و محبت» به زبان مادری یعنی ترکی این کار را می‌کنند. حالا اگر این کار ها واقعا با انگیزه مهر و محبت به زبان ترکی آذری و دلشوره حفظ و حراست آن باشد که در ذات خود چیز بسیار نیکوئی است، اما چه نیازی به این افسانه پردازی‌های بی اساس است که هرکسی را که تا اندازه‌ای تاریخ و زبانشناسی میداند، به خنده‌ای استهزا آمیز وادار می‌کند؟ زبان ترکی که زبان اکثریت مردم آذربایجان است به این نوع «مهر و محبت ها» نیازی ندارد که آذربایجانی‌ها را در مقابل همگان و بویژه اهل علم شرمنده هم می‌کند.

چه عیبی دارد که نام آذربایجان از ریشه‌ای فارسی است و زبانش که تا هزار سال پیش پهلوی بود امروزه ترکی است؟ زبان عراق و مصر و آمریکا هم عوض شده است. نام ترکیه را هم ابتدا اروپائیان و شاید هم مارکو پولوی ایتالیائی گذاشته و آن را «تورکیا» یعنی سرزمین ترکان نامیده، در حالیکه در گذشته نام آن سرزمین بیزانس بوده، با زبانی یونانی و آرامی و تا حدی ارمنی و پهلوی و دینی اغلب مسیحی. چه چیزِ این واقعیت تاریخی است که برخی می‌خواهند پنهان کنند و چگونه؟

واقعیت تاریخی و موقعیت زبان ترکی در آذربایجان به این گونه خوش خدمتی‌ها نیاز ندارد و با «آزربایجان» نویسی‌های این و آن که بیشتر از علم دنبال تفرقه افکنی و قومگرائی هستند دگرگون نخواهد شد. تنها کوشش علمی و اجتماعی خود روشنفکران و نویسندگان آذری خود ایران است که می‌تواند به حفظ و تقویت زبان ترکی آذری ایران که یکی از ثروت‌های اجتماعی و فرهنگی ایران است، یاری رساند و گرنه مهر و محبت به زبان ترکی از راه خیالبافی و افسانه پردازی نه تنها مؤثر نیست، بلکه تأثیر معکوس خواهد کرد، عِرض مدعیان را خواهد برد و زحمت اهل علم را خواهد داشت.


  1. Nöldeke, Th.: “Atropatene,” ZDMG 34, 1880, pp. 692f
  2. Strabo: Geography, 1, 13, 11
  3. Shottky, M.: Media Atropatene und Gross-Armenien in hellenistischer Zeit, Bonn, 1989, pp. 4-5
  4. Kassock, Z. J. V.: Karnamag i Ardashir i Papagan, A Pahlavi Student’s 2013 Guide, Fredericksburg, VA, US, 2013, p. 28
  5. شهرستان‌های ایرانشهر، با آوانویسی، ترجمه فارسی و یادداشت‌ها از تورج دریایی، تهران ۱۳۸۸، ص ۳۴-۳۵
  6. Minorsky, V.: «Adharbaydjan», in: Encyclopaedia of Islam, New Edition, Volume 1, pp. 188-190, 1960, Consulted online on 23 January 2016
  7. MacKenzie, D. N.: A Concise Pahlavi Dictionary, London, 1971, p. xv
  8. Streck, M. : Adharbaidjan, in: Encyclopaedia of Islam, First Edition (1913-1936), Consulted online 23. January 2017
  9. زریاب خویی، ا.: مدخل «آذربایجان» در: دایره المعارف بزرگ اسلامی، جلد اول، تهران ۱۳۸۳، ص ۱۹۴-۲۰۷
  10. اصطخری، ا. ا.: مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران ۱۳۴۰، ص ۱۵۵-۱۶۱
    زریاب خویی: همانجا
  11. برای نمونه: پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود:
    نخستین خراسان ازو یاد کرد — دل نامداران بدو شاد کرد 
    دگر بهره زان بد قم و اصفهان — نهاد بزرگان و جای مهان 
    وزین بهره بود آذرابادگان — که بخشش نهادند آزادگان 
  12. گرگانی، ف. ا.: ویس و رامین، با تصحیح م. تودووا و آ. گواخاریا، تهران ۱۳۳۷ ص. ۵۲۷
  13. عزالدین علی ابن الاثیر: الکامل فی التاریخ، جلد نخست، بیروت ۱۴۰۷ ق.، ۱۹۸۷ م.، ص
  14. ۳۴۰مسعودی، ع. ح.: التنبیه و الاشراف، قاهره، ۱۳۷۵ ق.، ص
  15. ابن حوقل، م. ع.: مسالک و ممالک (صوره الارض)، تهران ۱۳۶۶، ص ۸۱-۱۰۱
  16. کاشغری، م.: نقشه جهان در دیوان لغات الترک، (کتابخانه ملی آثار خطی، موقوفات علی امیری، استانبول)
  17. Procopius: History of Wars, Vol. I and II: The Persian War, p. 477

ریشه یابی کُردها و زبان آنها

شاید ولادیمیر مینورسکی، شرقشناس معروف روسی (۱۸۷۷-۱۹۶۶) از اولین کسانی است که ریشه‌های مردم شناختی کردها را از نگاه تاریخی و حتی تا حدی زبانشناسی در میان گذاشت و در چاپ نخست «دایره المعارف اسلامی» از سال ۱۹۲۷ زیر عنوان «کردها: مردم شناسی، جامعه شناسی و ریشه شناسی تباری» نوشت که کردهای معاصر، همچون یکی از گروه‌های قومی ماد باستان، چنان آمیزه‌ای (از «تیپ»‌های تباری خاورمیانه) هستند که «هرگونه کوشش جهت یافتن تعریفی عمومی برای تیپ کُردی تاحد زیادی خیالبافی خواهد بود» (۱).

در سال ۱۹۶۱، یکی از شاگردان معروف مینورسکی بنام دی. ان. مک کنزی که جزو سرشناس ترین متخصصین فارسی میانه (پهلوی) و زیان کردی شمرده می‌شود، مقاله‌ای با عنوان «ریشه‌های زبان کردی» نوشت. او در این نوشته اظهار تعجب کرد که چرا باوجود آنکه استاد مینورسکی به بسیاری ادعاهای مبالغه آمیز و مبهم در باره «ریشه کرد‌ها» جواب داده است، هنوز «موضع کردهای معاصر به تاریخ از یک انگیزه بسیار ساده سرچشمه می‌گیرد و آن هم نیاز به اجداد قهرمان است و از آنجا که دوره امپراتوری ماد‌ها هنوز به اصطلاح صاحبی ندارد، کردهای معاصر پنهان نمی‌کنند که می‌خواهند ماد‌های باستان را در این نقش ببینند» (۲).

پاتس در اثر خویش به نام «کوچندگی در ایران» می‌نویسد که کوشش‌های ارتباط واژگانی بین نام کنونی «کُرد» با ذکر نام قوم «گوردین» (کوردئوس، گوردیوس، کوردوئنی) از سوی مورخین اسکندر مقدونی و یا «کاردوچوی» در آثار گزنفون و یا اقوام «کاردو/کوردو» در منابع باستانی آسوری و ارمنی، به صورت قطعی از سوی مورخین و زبانشناسانی مانند هارتمان، نولدکه و مینورسکی رد شده است (۳).

به نظر مک کنزی، تلاش‌های ربط دادن کُردهای معاصر به کلدانیان، اورارتوئیان و یا اقوام گوتی و کاردوئی در ماد کوچک و با آتروپاتن «به طور ذاتی غیر ممکن» هستند. مک کنزی می‌گوید «تنها اشاره روشن به کردها از طرف نویسندگان کلاسیک دوره باستان از سوی پولیبیوس، لیوی و استرابو انجام گرفته است که نام‌های «کورتی» و «کورتوای» را ذکر کرده‌اند. دو مورخ نخستین، به این نام‌ها فقط همچون واحد‌های فلاخن انداز در لشکرهای ماد و آسیای کوچک اشاره می‌کنند، در حالیکه استرابو از «کورتی‌ها» در کنار اقوام دیگری مانند کادوسی‌ها، اماردی‌ها و تاپیری‌ها نام می‌برد که همچون «اشرار کوچنده» در کوهستان‌های زاگرس می‌زیستند (۴).

مینورسکی بر آن است که منظور استرابو و یا پولیبیوس و لیوی از «کورتی»‌ها، نه گروه معینی با مشخصات قومی و زبانی، بلکه تعبیری عمومی به معنی «کوچ نشینان» و عشایر ایرانی بوده است (۵). این به دوره سلوکیان و اشکانیان مربوط است.

نام «کُرد» به شکل «کورد» (جمعش «کورتن/کورتان) چهار بار در «کارنامک اردشیر بابکان» ذکر می‌شود که اثری از قرن ششم میلادی به فارسی میانه است و موضوع آن مربوط به برسرکار آمدن اردشیر ساسانی در قرن سوم میلادی می‌شود. در آنجا جنگ‌های اردشیر با «کوردگان» ماد شرح داده می‌شود که چوپانی و گله داری می‌کردند. همچنین طبری در روایتی که از «خداینامک»، اثری به فارسی میانه، آورده، شرح می‌دهد که اردوان، پادشاه اشکانی، چگونه اردشیر را تحقیر کرده، گفته است که او «در میان چادرهای کُردها بزرگ شده است.» به نظر پاتس (۶) روشن است که در اینجا نیز «منظور از لفظ کُرد نه نام واقعی یک قوم، بلکه عنوانی تحقیر آمیز به معنی چوپان و کوچ نشین بوده است.»

بیشک بخشی از «ترکیب تباری» و ژنتیک اکثر کردها به دوران ماد برمی گردد، لیکن تنها ریشه کردهای معاصر نیست که قسما به ماد‌ها می‌رسد. آنها به همان درجه نوادگان مادهای گذشته و آمیزه با اقوام و تبار‌های دیگر فلات ایران و شرق آناتولی-شمال عراق هستند که آذربایجانیان و مردم همدان، گیلان، استان مرکزی، اصفهان و حتی فارس و عیلام حاملین این ترکیب قومی و تباری بشمار می‌روند.

مک کنزی بر آن است که «امروزه با رشد ناسیونالیسم کردی این نام (یعنی «کُرد») چنان بکار برده می‌شود که گویا شامل همه ملل و اقوام ساکن بین ترک‌ها و اعراب در غرب و ایرانیان خود ایران در شرق می‌شود. این تعبیر در میان مردم ایرانی (به غیر از کردها) شامل لر‌ها و قبایل گورانی هم گردانیده می‌شود» (۷).

در مجموع اتفاق نظر اکثریت بزرگ دانشمندان بر آن است که تا اواخر عهد باستان و دوره ساسانیان و حتی چند قرن پس از اسلام، لفظ «کُرد» معنای عمومی «کوچنده» و عشایر را داشته و همه عشایر کوچنده ایرانی که عرب و ترک نبودند، چنین نامیده شده‌اند. مینورسکی (همانجا) می‌گوید که نویسندگان عرب و ایرانی قرن دهم میلادی (چهارم هجری) لفظ «کُرد» را حتی به معنایی وسیع تر به کار گرفته، به «همه عشایر ایرانی غرب ایران از جمله چادرنشینان فارس» اطلاق نموده‌اند. «ان لمبتون می‌نویسد که استخری جمع «اکراد» را در باره همه کوچندگان و عشایری به کار برده است که نه عرب بودند و نه ترک، درست همانند ابن حوقل که از «کردهایی» سخن می‌گوید که گله‌های شتر و گوسفند داشتند و ساکن صحراهای شرق ایران و یا لرستان بودند» (۸). پاتس از ده‌ها نویسنده و مورخ عرب و ایرانی مانند طبری، یعقوبی، بلاذری و ابن الفقیه همدانی نام می‌برد که از «کردهای» هرات، همدان، فارس و خوزستان و حتی طبرستان خبر داده‌اند (۹).  به نقل از پاتس (همانجا) استخری در قرن دهم م. فهرست ۳۳ قبیله کوچنده را آورده ، اما در باره کردها نوشته است که «تعداد آنان بیشتر از آنست که بتوان شمرد و از سوی دیگر، آنان (کردها) به سرتاسر ایران پخش شده اند. پاتس به نقل از مینورسکی این نقل قول از حمزه اصفهانی را از سال ۹۶۱ م. می آورد که می گوید «ایرانیان دیلمیان را “کردهای طبرستان” و حتی اعراب را “کرد های سورستان” (آسورستان) می نامند» (۱۰).

با این ترتیب تا قرن ها پس از اسلام آنچه که در آثار شرقی و یا غربی «کرد» نامیده شده، هرگونه اقوام و قبایل کوچ نشین ایرانی (و نه ترک و یا عرب) بوده و محدود به عشایر کرد معاصر نبوده است. تعبیر «کرد» به معنای زبانی و قومی معاصر بسیار جدیدتر است و به هر حال پس از سده دهم-یازدهم میلادی است.

از این نگاه، نام «کرد» تا حد زیادی به تعابیر «تات» و «تاجیک» نیز شبیه است که تا قرن‌ها پس از اسلام به همه ایرانیان یکجا نشینی گفته می‌شد که عرب و ترک نبودند. تعابیر تات و تاجیک نیز در دوره‌ای جدید تر و به هرحال چند قرن پس از اسلام معنای قومی و زبانی کنونی را به خود گرفته‌اند.

زبانی ایرانی

ظاهرا در میان این همه اختلاط قومی و عدم امکان ریشه یابی مشخص قومی برای کرد‌های معاصر در دوران باستان، بهترین راه، باز مراجعه به زبان کردی و بررسی آن از نگاه زبانشناسی تاریخی و مقایسه‌ای است.

دیاکونوف می‌نویسد: «همه می دانند که تقریبا هیچ یک از اقوام خاور نزدیک و دیگر نواحی اکنون به زبانی که اسلاف بلافصلشان چندین هزار سال پیش بدان متکلم بودند، سخن نمی‌گویند. در مصر زبان باستان مصری جای خود را به قبطی و سپس به یونانی و سرانجام به عربی داد، حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند و بلاتغییر باقی ماندند. هم چنین در عراق نیز زبان‌های سومری و هوریتی به ترتیب جای خود را به آشوری – بابلی (اکدی) و آرامی و عربی سپردند. در آسیای میانه زبان‌های ایرانی خوارزمی و سغدی و باکتریایی و پارتی به السنه ترکی ازبکان و قره قلپاقیان و ترکمنان تبدیل شد. تعویض متشابهی در زبان‌های سرزمین ماد نیز صورت وقوع یافت. ولی تعویض زبان به هیچ وجه به معنی طرد ساکنان اصلی این سرزمین‌ها نبوده است و بدین سبب اقوام کنونی – با اینکه زمانی به زبان‌های دیگری سخن می‌گفتند – بطور کلی اخلاف مستقیم ساکنان باستانی این کشورها می‌باشند، ساکنانی که میراث فرهنگی و تاریخی و نژادی ئی را که به اقوام کنونی رسیده، ایجاد کرده‌اند» (۱۱).

به گواه دیاکونوف، پیش از کوچ ماد‌ها به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن و یا «ماد کوچک» متشکل از همدان، آذربایجانو کردستان، ده‌ها قبیله بومی در این مناطق می‌زیسته‌اند. سرزمین ماد‌ها محدود به مناطق کنونی کردنشین نبود، بلکه از ری و طبرستان تا اصفهان و همدان و از آذربایجان و کردستان و شرق آناتولی و شمال عراق تا گیلان را دربرمیگرفت. حتی در «ماد کوچک» یعنی آتروپاتن بعدی نیز ده‌ها قبیله و قوم می‌زیستند.

مادها که در اواخر هزاره دوم و اوایل هزاره یکم پ.م. به فلات ایران کنونی و از جمله آتروپاتن بعدی آمدند، از نظر قومی با ده‌ها قبیله بومی این مناطق در آمیختند و زبانشان در مناطق مادنشین مجموعا مادی (یعنی گونه غربی و شمال غربی زبان‌های ایرانی) شد.

اقوام بومی پیشا ایرانی در منطقه آذربایجان، گیلان، کردستان و کرمانشاه، همدان و شمال عراق کنونی عبارت بودند از گوتیان (در آذربایجان و کردستان کنونی)، لولوبیان (کردستان، آذربایجان و شمال عراق کنونی)، تا حدی حورّیان و اورارتوئیان (پراکنده و از جمله در مناطق حواشی غربی آتروپاتن بعدی)، کاسیان (لرستان کنونی) و قبایل گیل، کادوسی و کاسپی (میان کوه‌های البرز و دریای خزر یعنی استان اردبیل و گیلان کنونی). از هیچکدام از این اقوام اثری نوشتاری بجا نمانده است. استنادهائی که در منابع ثانوی (مثلا آشوری، بابلی و یا یونانی) به این قبایل شده، دلیل کافی به دست نمی‌دهند تا زبانشناسان و باستانشناسان در باره قومیت و زبان آنها نظری قطعی و روشن ابراز نمایند. در اوایل هزاره یکم میلادی یعنی حدودا دو هزار سال پیش، منابع تاریخی دیگر اشاره‌ای به این اقوام نمی‌کنند. ظاهرا در مدت هزار سال پیش از میلاد این قبایل با ماد‌ها و دیگر قبایل منطقه (از جمله اورارتو و آشور) آمیزش یافته و زبان جدید مادی را پذیرفته‌اند.

همین زبان مادی و یا اگر دقیق تر بگوییم: گونه‌های زبان مادی است که در دوره پس از هخامنشیان تبدیل به گونه‌های مختلف فارسی میانه در آتروپاتن می‌شود و امروزه زبان‌های گیلکی، تاتی (از جمله تاتی جنوبی، آذری باستان)، تالشی، کردی، زازاکی و گورانی مشتقات معاصر آن زبان مادی باستان هستند که با دیگر زبان‌ها و لهجه‌های ایرانی و بخصوص فارسی آمیزش یافته‌اند.

برخلاف برخی ادعا‌ها، کردی به تنهائی باقیمانده زبان باستان مادی نیست. تصور چنین چیزی دور از جدیت علمی است.

زبان کردی (شامل لهجه‌های گوناگون شمالی، جنوبی و مرکزی آن) همانند تاتی (از جمله تاتی جنوبی و آذری باستان، تالشی، گیلکی، زازاکی، گورانی و بلوچی) یکی از زبان‌های شمال غربی گروه زبان‌های ایرانی است. برخی دیگر از زبانشناسان، کردی را همانند فارسی و لری جزو گروه جنوبی زبان‌های ایرانی می‌شمارند. این بحث خارج از موضوع این مقاله است (۱۲).

گرنوت ویندفور، متخصص برجسته زبان‌های ایرانی، در باره اینکه همه زبان‌های معاصر ایرانی مشتقات زبان‌های باستانی پارسی باستان و مادی و دیر تر پارتی (اشکانی) هستند، می‌گوید: «عموما حتی می‌توان بدون ارائه دلیلی از دوران پیشا مدرن به راحتی حدس زد که زبان‌های معاصر (ایرانی) ادامه زبان‌های محلی و منطقه‌ای هستند. برای نمونه، می‌توان گفت که زبان‌های ایرانی معاصر آذربایجان و ایران مرکزی که در ماد آتروپاتن باستان و ماد بزرگ قرار داشتند، لهجه‌های مادی هستند، اگر چه نمونه‌های موجود مادی باستان از واژه‌های دخیل در پارسی باستان ماخوذ می‌باشند» (۱۳).

در برخی منابع کُردی ادعا می‌شود که اگرچه کُردی جزو زبان‌های ایرانی است، اما جایگاه ویژه و مشخصات مخصوص خود را در درون این خانواده دارد. مک کنزی اما پس از بررسی بسیاری از گونه‌های زبان‌های ایرانی درمقاله معروفش بنام «ریشه‌های زبان کردی» می‌نویسد: «وظیفه نخست من باید تعریف زبان کردی از طریق تعیین مشخصاتی باشد که آن را از دیگر لهجه‌های ایرانی متمایز می‌کند. متاسفانه باید در ابتدای این بحث اعتراف کنم که نتایجی که به آن رسیده‌ام، عموما منفی هستند، زیرا تقریبا در برابر هر مشخصه ویژه زبان کِردی، یک مشخصه مشابه در دستکم یک لهجه دیگر ایرانی وجود دارد» (۱۴). آنگاه او در ادامه این مقاله به تحلیل و مقایسه خصوصیات دستوری و صرفی (مورفولوژیک) کردی با دیگر زبان‌های ایرانی می‌پردازد، تا با نمونه‌های مختلف نظر خود را ثابت کند که کردی نیز مانند دیگر شاخه‌های خانواده زبان‌های ایرانی، یکی از این زبان هاست – مانند بلوچی و یا لُری، تاتی – آذری و یا گیلکی. بنظر مک کنزی و ویندفور کُردی از نزدیک ترین زبان‌های ایرانی به فارسی است و حتی تحت تاثیر زبان پارتی بوده است که می دانیم ریشه اش در شرق دریای خزر بوده و در زمان اشکانیان (فارسی میانه) تقریبا همه گونه‌های زبان‌های ایرانی از جمله فارسی، کردی، تاتی، زازاکی و بلوچی و گورانی را تحت تاثیر خود قرار داده است (۱۵).

————————————————-

زیرنویس ها:

(1) Minorsky, V.: Kurds, Anthropology, Sociology and Ethnography; in: The Encyclopaedia of Islam, vol. V, Leiden 1927,1150

(2) MacKenzie, D. N.: The Origins of Kurdish, in: Transactions of the Philological Society, 1961, 69

(3) Potts, D. T.: Nomadism in Iran, from Antiquity to the Modern Era, Oxford University Press, 2014, 111-112

(4) MacKenize, ibid

(5) Potts, ibid, 121

(6) Potts, ibid

(7) MacKenize, ibid

(8) Potts, ibid, 160

(9) Potts, ibid, 160-165

(10) Potts, ibid, 164

(11) دیاکونوف، ایگور: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران ۱۳۴۵، ۹۳

(12) Windfuhr, G.: Dialectology and Topics, in: Windfuhr, G.: The Iranian Languages, Routledge (UK,) 2009,  5-42

(13) Windfuhr, G.: ibid,15

(14) MacKenize, ibid, 69-70

(15) Windfuhr, G.: ibid, 31

زبان، شاخص نژاد نیست

notebookSQ

عباس جوادی – بعضی غلط های بزرگ اما رایج و جا افتاده هستند که اولا غلطند و ثانیا مرتبا تکرار می شوند. آن روز با یکی از اساتید دانشگاه ترکیه که انسانی بسیار شریف و داناست و به تاریخ و علوم اجتماعی هم علاقه وافری در حد کتابخوانی و بحث منطقی دارد، هم صحبت بودم. میان کلام می گفت «وقتی ما ترک ها از آسیای میانه بلند شدیم و به آناتولی آمدیم…» نخواستم دلش را بشکنم ولی چند بار خواستم به نرمی بگویم «آقای دکتر، واقعا فکر می کنید و یا مطمئن هستید که اجداد مستقیم و بلاواسطه شما و پدر و مادر محترمتان و پدر و مادر آنها و نسل های قبل از آنها تا هزار سال پیش یعنی حدودا چهل نسل پیش از سرزمین های قزاقستان و قرقیزستان کنونی بار و بندیل را بسته و از طریق خوارزم و بخارا و بلخ و نیشابور به استانبول آمده اند؟ اصلا در آیینه یک نگاهی بیاندازید ببینید شباهتی میان شما و مردم کنونی آن سرزمین ها که بنده هم بسیار و بیکران دوستشان دارم، وجود دارد؟ فکر نمی کنید در این هزار سال چه آب هایی که از زیر این پُل نگذشته و چه اختلاط های رنگارنگی که نشده تا هر کس را به صورتی در آورده که امروز هست و کودکانش را طوری که فردا آنگونه خواهند بود و هرکدام از آنها داستان دیگری دارد؟ فکر نمی کنید این فقط زبان و شهروندی و احتمالا مذهب شما و تا جاییکه می شناسید، پدرانتان و پدربزرگانتان هستند و فرهنگ و آموزش و تربیتی هست که گرفته اید و گرفته اند و همه ما و همه ملل و اقوام می گیریم و می گیرند و هر کداممان فکر میکنیم که این هستیم و آن هستیم، اما اصلا و ابدا فلان و بهمان نیستیم؟»

اگر‌زبان مادری کسی انگلیسی و یا عربی باشد، تبار و قومیت او نیز لزوما انگلیسی و یا عربی نیست. ممکن است تبارش چیز دیگری است و به احتمال بسیار قوی ترکیب ژنتیک او آمیزه ای از ریشه های قومی گوناگون است، اما زبان مادری و یا پدری اش انگلیسی و یا عربی است، ترکی و یا فارسی است، روسی و یا ارمنی است. دور از جدیت است کسی که امروز زبانش فارسی است و خود و خانواده اش هم جد اندر جد اهل ایران بوده اند، تصور کند که تبار و نژاش هم آریایی و ایرانی «ناب» است و صرفا بخاطر فارسی زبان بودنش تکیه کلامش این باشد که «وقتی اجداد ما از دو هزار سال پیش فلان کار را کردند…» و غیره.
زبان، شاخص تبار و «نژاد» نیست. دیگر نیست. در مورد هر قوم اگر به دوران پیشا تاریخ، مثلا سه چهار هزار سال به عقب، یعنی به زمانی برگردیم که آن قوم هنوز آخرین کوچ های بزرگ و آمیزش های کلان دو سه هزار سال پیش خود با دیگر اقوام را شروع نکرده بود، میتوان زبان را تا اندازه ای شاخص آن قوم شمرد. اما پس از كوچ های مستمر و اختلاط اقوام در سه چهار هرار سال گذشته، زبان دیگر به تنهائی نشانه قوم و نژاد نیست.
برای نمونه «عرب» که میگوئیم یعنی چه؟ یک سوء تفاهم وجود دارد که در اکثر کشور ها شاهدش هستیم. تصور این است که هر کس عربی زبان باشد، مخصوصا اگر اهل سوریه و عربستان هم که باشد و مسلمان هم که باشد، لزوما و حتما عرب هم است. یعنی قومیت، تبار و باصطلاح «نژادش» عرب است.
این تصور نادرست است. هر کس که عربی زبان است عرب نیست، یعنی عرب تبار نیست.
مثلا مصر را بگیرید. به یقین می دانیم که قبل از اسلام، مردم مصر عرب زبان نبودند. زبان اکثریت مصریان پیش از اسلام قبطی و حتی تا حدی یونانی و پیش از آن مصری باستان بود. همزمان با اسلام، چندین هزار نفر از اعراب به مصر می آیند که حتی نسبت به مردم محلی از نظر تعداد در اقلیت بودند. اما از آنجا که عربی و دین و فرهنگ اسلامی حاکم بوده، به تدریج قبطی به زبان اقلیت تبدیل می شود و عربی زبان اکثریت می گردد. از نظر کُد ژنتیک، عنصر عربی هم به ترکیب تباری و نژادی مردم باستانی مصر اضافه می شود که شاید دیر تر، با کوچ های بعدی، سهم این عنصربیشتر هم می شود. اما نمی توان مصریان عربی زبان را صرفا بخاطر مسلمان و عربی زبان بودنشان از نظر قومی و یا تباری «عرب» نامید. آنها از نظر قومی و طبیعتا ملی (یعنی شهروندی) مصری هستند، اما زبانشان عربی و دینشان اسلام است، در حالی که قبلا چنین نبود.
انگلیسی زبان های دنیا حتی «پُلی اتنیک» تر و یا چند قومی تر، یعنی از نظر نژادی حتی آمیخته تر از اعراب هستند.
آمریکائی و بریتانیائی هم انگلیسی زبان است، استرالیائی، زلاند نوی و اغلب مردم آفریقای جنوبی و زیمبابوه هم.

پس قومیت؟

امروزه قومیت انگلیسی ها را «آنگلو ساکسون» می نامیم. این تعبیر، ترکیب نام دو قوم ژرمن (آنگل ها و ساکسون ها) است که ۱۵۰۰-۱۲۰۰ سال قبل به بریتانیا سرازیر شده، در آنجا بعد از جنگ و جدال و اختلاط زیاد با اقوام بومی و کِلتی زبان، قومیت کنونی انگلیسی یعنی آنگلو ساکسون و زبان انگلیسی امروزه را بوجود آورده اند که با ژرمنی (آلمانی کنونی) قرابت زیادی دارد.

زبان انگلیسی جزو زبان های ژرمنی است، درست مانند آلمانی، سوئدی و یا دانمارکی و داچ («هلندی»). اما اصل و ریشه مردم انگلستان و کلا بریتانیا از نظر تباری و نژادی ژرمنی نبود، کلتی بود. زبان های مردم بومی بریتانیای کنونی هم ژرمنی نبود، بلکه اسکاچ، وِلش و یا ایرلندی بود که زبانهای کلتی هستند و نه ژرمنی مثل انگلیسی. یعنی امروز هر کسی که در بریتانیا انگلیسی زبان است، اگر به ۲۰۰۰ سال پیش برویم، زبان و حتی تبارشان اصلا ربطی به انگلیسی و تبار و «نژاد ژرمنی» یعنی آنگلی و ساکسونی نداشت. هم زبان مردم عوض شده و هم تبار مردم. زبان، انگلیسی شده. تبار اکثریت مردم هم، وابسته به اقوامی که آمده، در این سرزمین ها مسکون شده و با دیگران آمیزش یافته اند، مخلوط شده است.

و یا آیا در ایران هر کس که فارسی زبان است، ریشه و اجدادش از همان اقوام آریائی یعنی ماد ها، پارس ها، پارت ها و دیگر قبایل هند و ایرانی است که سه چهار هزار سال پیش از آسیای میانه به جلگه ایران کنونی آمده و با ايلاميان آمیزش یافته اند؟ به غير از اختلاط با ايلاميان، اقوام هند و ايرانى كه از اوراسيا آمده بودند، با اقوام ميانرودان، آسياى صغير، يونان وآسياى ميانه، با ارامنه، اعراب، تركان و مغول ها در آميختند و تركيب جديدى از ملت و مليت ايرانى را تاسيس نمودند كه فارسى، زبان و فرهنگ مشترك و ملى اش شده بود.

در ترکیه بعضى ها به صرف اینکه «ترک» یعنی ترک زبان هستند، تصور می کنند ریشهٔ تباری شان هم به آسیای میانه برمیگردد، یعنی به هزار وبیشتر سال پیش از آنکه سلجوقیان و دیگر اقوام ترک زبان از آسیای میانه به ایران و آناتولی کوچ کردند. اغلب ترک ها هنگامیکه در باره «تاریخ ترک ها» می نویسند، آن را از آسیای میانه، از کوهستان های آلتای شروع می کنند و می گویند که «ما چگونه از را ه خراسان و ایران به آناتولی آمدیم»، اما به تاریخ بیزانس یعنی اصولا آناتولی دو هزار تا هزار سال پیش یعنی قبل از مهاجرت ترکان به بیزانس اهمیت چندانی نمیدهند.

حتی از نظر ظاهر انسان ها هم این موضوع، چیز پیچیده ای نیست و پژوهش زیادی نمی خواهد. کافی است در استانبول، آنکارا و دیگر شهر های ترکیه گردشی بکنید و به سیما و قیافه مردم «ترک» نظری بیاندازید. آیا آنها شبیه مردم آسیای میانه، یعنی مثلا قزاقستان، قرقیزستان و اوزبکستان هستند؟ اکثر ترک ها چنین ظاهری ندارند. تاریخ آناتولی یعنی روم شرقی هزار وچند سال پیش هم نشان می دهد که بعد از کوچ، سکونت و حکومت قبایل ترک و بخصوص سلجوقیان در قرن یازدهم، این قبایل با مردم بومی آمیخته و از نگاه دولت داری و اختلاط تباری با بومیان که اکثریت مردم را تشکیل می دادند، ملت جدیدی را به وجود آورده و زبان و حتی دین این مردم را عوض کرده اند.  زبان و دین اکثریت مردم در این هزار سال برگشته، زبانشان ترکی و دینشان اسلام شده است. ولی تبار و قومیت مردم، به معنی نژادی و ژنتیک «ترکی» نشده، چرا که کسی مردم سابق آناتولی را از پیر و جوان نیست و نابود نکرده، بلکه آنها بودند که با مردم تازه رس آمیخته، ملت جدید عثمانی و سپس ترک را به وجود آورده اند.

تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در اثر معروف خود «تاریخ ترکان» می نویسد: «… تنها معیار ترک بودن، زبان است. این معیار (ترک بودن) مطلقا قومی و نژادی نیست. باستانشناسان کوشش کرده اند به کمک جمجمه های براکیسفال یعنی تیپ مغولی که در قبر های باستانی ترین مناطق مسکونی ترکان قدیم (در مغولستان کنونی) یافته اند، نخستین سرزمین های آنان را معین کنند. (…) درست است که نخستین شاخهٔ ترک ها مشخصات معین نژادی داشته اند. اما این مشخصهٔ مردم شناختی، به سرعت ویژگی تمایز گر خود را از دست داده است. مدت کوتاهی پیش از پیدایش مسیحیت شاهد آسیائی های باستانی بلند قامت، مو بور و آبی چشم و یا قوم ترک قرقیز هستیم که احتمالا همان هند و اروپائی های ترک شده بودند» (۱). قبیله های ترک، بعد از آن به سوی جنوب (چین)، غرب (اروپا) و جنوب غرب (ایران و ترکیه) کوچ کرده با صدها قوم و قبیله و طایفه آمیزش یافته اند.

نمونه های تحلیل دی ان ای اکثریت مردم، هم در ایران و هم در ترکیه، نشان از اختلاط و آمیزش آنها دارد. این تحلیل ها نشان می دهند که ۸۰-۹۰ درصد مشخصات دی ان ای اکثریت بزرگ مردم ایران، ترکیه، قفقاز، عراق و سوریه ویژگی های حوزه های آسیای جنوب غربی، مدیترانه و قفقاز را دارند. در مقابل، در حوض دی ان ای اکثریت بزرگ این ملت ها سهم مشخصات ژنتیک آسیای میانه بسیار کم، یعنی تا پنج درصد است (۲).

برخى زبان ها به هر دلیلی نسبت به زبان های دیگر در جغرافیای بزرگتری از کره زمین پهن شده، ریشه دوانده، زبان های دیگر را تحت تاثير خود قرار داده و یا حتی تبدیل به زبان مللى شده اند که قبلا زبان دیگری را تکلم می کردند. این دلیل ها گوناگونند: توسعه اقتصادی و علمی و یا حاکمیت سیاسی و نظامی (انگلیسی)، لشکر کشی و فتوحات همراه با زبان و ادبیات (اسپانیولی)، زبان و ادبیات، فرهنگ و هنر (یونانی و یا فارسی)، فتوحات و گستردگی دینی که با آن شناخته میشوند (مثلا عربی)، کوچ ها، حاكميت و سکونت در سرزمین های جدید (ترکی) و یا تعدد جمعیت و باستانی بودن تاریخ و تمدن آن قوم (مثلا چینی).

می توان حدس زد که در ابتدا (اگر اصولا بتوان برای اختلاط های قومی و زبانی نقطۀ آغازی فرض کرد) زبان و قومیت یک قوم و قبیله به هر حال همخوان تر از امروز بود. فرانسه زبان ها در ابتدا از فرانک ها و گُل ها و کلت ها ریشه گرفته اند که بعد از جدائی ژرمن ها از فرانک ها، زمینه شکل گیری دو زبان فرانسه و آلمانی بوجود آمد. زبان کنونی انگلیسی محصول آمیزش زبان های ژرمنی، کلتی و فرانسه است. ترک زبان ها ابتدا اقوامی بودند که در آسیای میانه زندگی می کردند و به زبان های «ترکی ریشه» («پروتوترکی») صحبت می نمودند. آنها دیر تر به سوی غرب، جنوب و شرق پخش شدند و زبان های آن مناطق و از جمله آذربایجان و ترکیه را عوض کردند.

در سه-چهار هزار سال گذشته تقریبا زبان همۀ اقوام خاورنزدیک و همچنین قفقاز یا کاملا تغییر یافته، یا بصورت تمایز ناپذیری تحول نموده و یا با دیگر زبان های منطقه از نگاه واژگان، دستور و حتی تلفظ مخلوط شده است.

-زبان عراق امروز از سومری به آشوری و اکدی و آرامی و آنگاه به عربی تغییر یافته،
-زبان مصر از مصری باستان به قبطی و یونانی و آنگاه به عربی تغییر یافته،
-زبان ارمنستان و آناتولی شزقی از اورارتوئی به ارمنی و آرامی و یونانی و ایرانی و آنگاه به ارمنی و کردی و ترکی تغییر یافته،
-و زبان آتروپاتن از گوتی و لولوبی و هوریتی به مادی و پهلوی و لهجه های محلی ایرانی غربی و آنگاه به کردی و ترکی تبدیل شده است.
پارسی باستان و یونانی باستانِ ۲۵۰۰ سال پیش آنقدر تحول یافته اند که ایرانیان و یونانیان معاصر زبان های باستانی خود را مطلقا نمی فهمند.
ترکی آنقدر از فارسی و عربی و فارسی آنقدر از عربی متاثر شده که امروزه این زبان ها را نمیتوان جدا از همدیگر تصور کرد.

این همه تحول و دگرگونی زبانی، فرهنگی، مذهبی و حتی قومی نتیجهٔ جابجا شدن یک قوم و چیرگی قوم دیگر نبوده است. کسی قومی را ازبین نبرده و به گفتهٔ ایگور دیاکونوف، اقوام بومی سابق «نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند.» این اقوام کنونی نوادگان همان انسان ها هستند که «بلا تغییر ماندند،» اما هر بار با اقوام جدید، با زبان، دین و فرهنگ نو آمیزش یافتند (۳).

اگرچه روابط تاریخی و سیاسی اقوام و ملل منطقه همیشه صلحجویانه و دور از تشنج نبوده، اما به هر تقدیر دستکم سه هزار سال همسایگی و همزیستی  یک نتیجه غیر قابل انکار داشته است: آمیزش قومی، زبانی و فرهنگی عمیق همه این اقوام وبه ویژه اقوام همسایه.

عجیب است که با اینهمه، بخصوص صد سال گذشتهٔ این منطقه، دوره ای پر از التهاب و تفرقه داخلی و منطقه ای، خصومت و حتی جنگ و خونریزی بود و سرچشمه بسیاری از این اختلافات خونین نیز تصورات متخاصم طرف ها در باره قومیت، تبار، زبان و دین بوده و هنوز هم چنین است. معلوم میشود که آن همه مشترکات و گذشتهٔ  همسایگی طولانی و همچنین آمیزش قومی و فرهنگی هنوز قادر نشده است بطور لازم و به صورتی درازمدت تر رویاروئی های خشونت آمیز بین دولت ها، ملت ها، اقوام و حتی گروه های کوچک این جوامع را مهار کند.

منابع

(1) Roux, J.-P.: Türklerin Tarihi, İstanbul 2013, s. 29

(2) Grungi, V., et al.: Ancient Migratory Events in the Middle East: New Clues from the Y-Chromosome Variation of Modern Iranians. PLoS ONE 7/7
Cinnioğlu, C., et al: Human Genetics: Excavating Y-chromosome haplotype strata in Anatolia, Volume 114, Issue 2, pp 127-148, January 200
Hodoğlugil, U. and Mahley, R. W: Turkish Population Structure and Genetic Ancestry Reveal Relatedness among Eurasian Populations, Annals of Human Genetics, 2012

(۳) دیاکونوف، ایگور. م.: تاریخ ماد، ترجمه فارسی، تهران ۱۳۴۵، ص ۹۳

 

دهقان و ترك و تازی

عباس جوادی – در آمریکا وقتی کسی میگوید «من آمریکائی هستم»، اصلش میتواند به سرخ پوستان بومی آمریکا وصل باشد، یا از ایرلند و انگلستان باشد، یا سیاه پوست و یا چینی باشد. اما همه آنها آمریکائی هستند و خود را آمریکائی حس میکنند.

کانادا و کشور های آمریکای لاتین هم چنین مفاهیم فرا قومی بوجودآورده اند، تا جائیکه وقتی «کانادائی» و یا «برزیلی» میگوئید، حتما لازم نیست اصل و نسب و نژاد شما مربوط به انگلستان و یا فرانسه و پرتغال باشد.  در اروپا این مسئله کمی یکرنگ تر است، چونکه در اينجا به غير از بریتانیا و اسپانیا و سوئیس و یکی دو کشور دیگر، اکثر کشور های اروپائی مانند فرانسه، آلمان و لهستان صاحب یک قوم اکثریت بزرگ هستند. بنا بر این وقتی «آلمانی» میگوئید مشکل تر است اصلتان از آفریقا باشد، اگرچه در این چند سال اخیر هيچ هم «غیر عادی» نيست که اصل شما عرب و یا یهودی الجزیره باشد، اما از یکی دو نسل به این طرف فرانسوی شده باشید. بعد از اینکه مدتی نسبتا طولانی سپری شد، طبیعتا کسانی که از لهستان به آلمان کوچ کرده اند، آلمانی محسوب میشوند حتی اگر نامشان «آلمانی خالص» هم نباشد.

ژاپن و کشور های آسیای جنوب شرقی با وجود اقلیت هایشان اکثرا کشور هائی با یک قوم اکثریت بزرگ هستند. چین هم یک قوم اکثریت بسيار بزرگ («هان») دارد و در کنار آنها اقوام دیگر مانند اویغور و تبتی هم هستند. آیا میتوان به همه آنها «چینی» گفت؟ اکثر مردم امروزه چنین میکنند. عموما به همه آنها چيني ميگوئيم اما اگر حتما لازم شد قوم و زبان آنها را يادآوري كنيم، ميگوئيم اويغور چين و غيره. استرالیا و زلاند نو موضوعی دیگر است، چونکه این ملت ها اصولا (مانند ایالات متحده) با مهاجرت اقوام تشکیل شده اند.

در خاورمیانه و آفریقای شمالی این وضع احتمالا بخاطر تاریخ بسیار متحرکش پیچیده تر است. در مصر هم به مسلمانان و هم به قبطي های مسیحی «مصری» گفته میشود، قبل از همه چیز بدین جهت که هر دوی آنها عناصر «اصلی» و تشکیل دهنده ملیت وقومیت مصر هستند. مصر 3000 سال قبل از اسلام هم مصر بود، بعد از اسلام و عربی شدن زبان و فرهنگ اكثريت مردم هم هنوز مصر است،  با وجود آنکه همه مصری ها مسلمان نیستند. وقتی «لبنان» میگوئیم این نام شامل اعراب مسلمان و مسیحی، دروز ها، ارمنیان، و یهودیان میشود. همه آنها لبنانی هستند و اصل اکثرآنها هم ازهمین آب و خاک است.

یهودی به لحاظ دین و نژادش یهودی است، اما یک «اسرائیلی» میتواند متعلق به اکثریت یهودی و یا حتی فلسطینی مسلمان باشد. فلسطینی ها میتوانند مسلمان و یا مسیحی باشند ولی همه شان فلسطینی اند. مردم سوریه شامل اعراب مسلمان سنی و یا علوی نصیری، کُرد ها، مسیحیان و یهودیان و غیره است، اما همه آنها «سوری» هستند. اکثریت عربستان سعودی عرب است. به همه آنها «عرب» گفته میشود، اما اعراب این کشور اکثرا سنی و بخشی از آنها شیعه است. عراق متشکل از اعراب مسلمان (اکثریت شیعه و اقلیت سنی)، کُرد ها، ترکمن ها و اقلیت های دیگر است، اما به همه آنها «عراقی» گفته میشود.

تركيه از جهت نامگذاري اتباعش كمي شبيه آلمان است. زبان رسمي كه در ضمن زبان اكثريت اهالي مملكت نيز هست «تركي» است. در ترکیه شخصي را كه زبان اصلي و قوميتش تركي است ميتوان ترك ناميد. ولي آيا ميتوان كسی را كه شهروند تركيه است، اما زبان اصلي و يا مادری و قوميتش ارمنی است «ترك» نامید؟ دولت تركيه ميگويد تمام شهروندان جمهوری تركيه صرفنظر از زبان، دين و قوميت، ترك هستند و تعبير ترك نشاندهنده شهروندی است و نه قوميت و دين و زبان – و این بخصوص در عصر مدرن کنونی و مهاجرت ها و آمیزش ها  قابل درک هم هست – درست مانند مواردی تظیر تغبیر «آمریکایی» و یا «استرالیایی». اما بعضی از مردم غير ترك اينرا قبول نميكنند. بعضی کردهای تركيه نميتواند و یا نمیخواهند با راحتي خاطر با وجود اينكه كرد هستند خود را «ترک» بنامند. اين مشكل تا حد زيادي مربوط به تاریخ و تا حدی هم مربوط به لغت است يعني لفظ ترك همانند آلماني و يا روس هنوز به سختي ميتواند شامل كسي شود كه شهروند اين كشور ها هست، اما زبان، قوميت و احتمالا دينش با گروه اكثريت همگون نيست. مثلا يك روس اهل روسيه براحتي ميگويد «من روس هستم» ولی تلفظ اين جمله برای يك شهروند روسيه كه تاتار يعنی مسلمان و در عين حال زبانش تاتاری است، كمی مشكل است. او احتمالا خواهد گفت «من شهروند روسیه ام و تبارم تاتار است.»

اولا ايرانيان در اين مورد از چند جهت خوش شانس هستند. درست است که ریشه نام ایران از لفظ «آریا» ست که به قبایل و اقوام هند ایرانی برمیگردد که سه چهار هزار سال پیش از شمال دریای خزر به آناتولی، هندوستان، ایران کنونی و اوراسیای غربی کوچیده بتدریج ملت های مختلف از جمله ایرانیان را پدید آوردند که خود مرکب از اقوام مختلف مانند عیلام و ماد و پارس و پارت بودند که آنها هم در طول تاریخ مرتبا با همدیگر و با عرب و ترک و ارامنه و آشور و گرجی و هندی و دیگران در آمیختند. اما احتمالا بخاطر همین آمیزش و روند تاریخی در ایران است که اولا نام «ایرانی» امروزه مربوط به فقط یک قوم و گروه تباری نمیشود، بلکه شامل فارسی زبان ها، ترکی زبان های آذربایجان و ترکمن ها، کرد ها، اعراب خوزستان و سواحل خلیج فارس، بلوچ ها و دیگر اقلیت ها میشود. به مسلمان و مسیحی و زرتشتی، از میان مسلمانان به شیعه ها و سنی ها و دیگران، از میان مسیحیان به ارامنه و آسوری ها و دیگران، و بطور خلاصه صرفنطر از نژاد و زبان و دین و مذهبش به هرکسی که ایرانی یعنی شهروند ایران است، «ایرانی» میگوئیم. يعني کلمه «ایرانی» شهروندی را تعریف میکند و نه نژاد و قوم و زبان را. بهمین ترتیب نام «ايران» مانند آمريكا و يا مصر هر قوميت و زبان و دين را در بر ميگيرد و مثل ترك و روس منحصر به يك قوم و زبان نميشود.

دوم اينكه در ايران همه اينها يعني فارس و ترك و مسلمان و زرتشتي و غيره همه عناصر اصلی و تشکیل دهنده چیزی هستند که ما امروزه و صد ها سال است آن را «ایران» و «ایرانی» میخوانیم . بيشك ايران هم مانند تركيه ويا عراق و لبنان و آلمان و غيره صحنه جنگ ها، كوچ ها، اسكان ها و تحولات جديدی در مرزبندي دولت و يا هويت ديني و مشخصات زباني مردم بوده است. اما از اكثريت بزرگ اين تحولات حداقل صدها سال يعني آن قدر وقت گذشته است كه همه اين عنصر ها، با و جود تمام مشكلات و بحران ها، در تركيبي بنام ايران جوش خورده و اين كشور و هويت ملي آن را بوجود آورده اند. جالب اينكه، براي مثال، قدمت دين زرتشتي در ايران به مراتب بيشتر از اسلام است ولي دين اسلام به مدت ١٤٠٠ سال طوري با ايران و ايراني جوش خورده است كه همانند دين زرتشتي، اسلام هم براي ايرانيان خودي و بومي شده است. مثال ديگر: ٨٥٠ سال بعد از حاكميت خلفای اموی و عباسی، ايران معاصر را كی ساخت و حفظ نمود؟ از غزنويان و سلجوقيان گرفته تا صفويان و افشاريه و قاجار، اين، تركی زبان های اصالتا ترک ایرانی و بومی شده ايران بودند كه ايران را بعد از اسلام در مقابل و در تمايز از همسايگان دور و نزديكش احيا و حفظ كردند و به آن هويت كنونی و ملی اش را دادند. از اين جهت بيگانه خواندن اين عناصر اصلي و تشكيل دهنده ايران به همديگر و يا تك تك آنان به هويت فراقومی ايران با تاريخ بيش از هزار سال گذشته اين مملكت سازگار نیست.

سوم اينكه اين مدت بسيار طولانی همزيستی و حتى آميزش اگرچه هيچ وقت عاری از بحران و فراز ونشيب نبوده و هنوز هم نيست، اما در نتيجه « آشی» پخته شده كه امروزه بعد از آنهمه پستی و بلندی تاريخ، اكثر مواد اوليه و اساسی آن بهرحال به همديگر نزديكترند تا به «آش» هاي همسايه های دور و نزديك. شاید این موضوع در مورد اقوام مختلف ایران به درجات مختلفی صدق کند اما مثلا یک ترک زبان آذربایجان به یک فارسی زبان ایران بسیار نزدیک تر از مثلا یک ترکی زبان ترکیه است و علت این امر احتمالا نه فقط مذهب بلکه تاریخ و حافظه تاریخی گذشته است که همگی همچون یک ملت جمع کرده و تقسیم نموده ایم، تجربه ای که با مثلا همسایگان خود یا نداشتیم و یا به شکل دیگری داشتیم.

احتمالا اين موضوع تا حد زيادى، هم از نظر ژنتيكى درست است و هم از جهت فرهنگى و اجتماعى كه اين عامل دوم بنظر خيلى ها مهمتر از مشخصات ژنتيكى است. براى مثال وقتى ایلات و قبايل ترك از آسیای مرکزی به خراسان، آذربايجان، فارس و حتى اصفهان و كرمان رفته و آنجا ساكن شده اند بتدريج با مردم محلى جوش خورده و آميزش يافته اند و وابسته به تعداد قبايل مهاجر يا مثل كرمان و اصفهان در جمعيت هاى محلى مستحيل شده زبان و فرهنگ آن را از خود كرده اند و يا مانند آذربايجان و يا بخش هائى از خراسان باز با مردم محلى آميزش پيدا كرده ولى به جهت كثرت تعداد و عوامل سياسى زبان محل سكونت خود را عوض كرده اند و يا در موارد ديگر (مانند تركمن ها و قشقائى ها) بخاطر درجه كمتر آميزش، سرعت تاثير گذارى و تاثير پذيرى آنها از محيط محلى شان به نسبت آهسته تر از موارد ديگر بوده است.

از سوی ديگر بيش از هزار سال همزيستی و بخصوص تحولات اجتماعی و علمی قرن بيستم مانند كوچ ها، ارتباطات و رسانه ها و برجسته تر شدن حقوق فردی در مقابل حقوق گروهی، اختلافات و ويژگي های نژادی، قومی و حتي زبانی گروه ها را كمرنگ تر كرده، آنها را از نظر نژاد، قوميت و حتی دين و زبان به همديگر نزديكتر و شبيه تر كرده است. بخاطر همه اين عواملى كه ذكر شد، مثلا يك ترك آذربايجاني و شيعه امروز یقینا از نظر فرهنگی واجتماعی و بیشک از نگاه  نژادي و ژنتيكى  آن عضو طايفه اوغوز – تركمن طغرل بيگ سلجوقی نيست كه هزار سال پيش از آسيای مركزی به مرو و نيشابور آمده و بر ايران و بيزانس و قفقاز و بين النهرين حاكم شده بود. بهمين ترتيب اگر قبول كنيم كه خود قبايل هند و اروپائى یعنی آريائی ها حدود چهار و چند هزار سال پيش و یا بیشتر از آسياى مركزى و قفقاز به فلات ايران كنونى كوچ كرده اند، فارسى زبان هائى كه امروز در تهران و كرمان و شيراز زندگى ميكنند، مطمئنا از نظر ژنتيكى و فرهنگی واجتماعى از آن قبايل آريائى چهار – پنج هزار سال پيش بسيار متفاوتند.

آنچه كه فردوسی گویا در آخر شاهنامه با شكوه و شكايت ميگويد، خوشمان بیاید یا بدمان بیاید، نشان دهنده روند حد اقل يكی دو هزار سال گذشته تاريخ ايران است، روندی كه در تاریخ كشور ها و ملل ديگر هم نمايان است:

ز دهقان و از ترك و از تازيان
نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان، نه ترك و نه تازی بود
سخن ها به كردار بازی بود

عرض کردم «گویا»، چونکه به روایتی این بخش از «شاهنامه» که معروف به «نامه رستم فرخزاد» شده است شاید هم درواقع از فردوسی نیست. من نمیدانم. برخی دیگر می گویند در اینجا منظور فردوسی از «نژاد» آن نیست که ما امروز از این واژه با معنی ژنتیک آن می فهمیم، بلکه کلا منش و فرهنگ گروه های اجتماع است.

به هر حال اگر این تفسیرها را در نظر نگیریم، ظاهرا شكايت فردوسى از آن بود كه با آميزش دهقان (پارسی) و ترك و عرب، نژاد “پاك” ايرانى مخلوط شده وآن «پاکیزگی» قبل  خود را از دست داده است. در اوضاع امروزی این مانند شکایت برخی دولتمداران غربی از فراوانی کوچ ها و مهاجرت از کشور های دیگر و ايجاد «بی ثباتی در اقتصاد و فرهنگ» دولت های با ثبات ترصدا میدهد.

البته فردوسی احتمالا از این نظریه که خود آریائی ها چند هزار سال پیش از آسیای مرکزی به ایران کنونی آمده اند بی خبر بود و نميدانست كه تا زمان خود او آنها با ده ها قوم و قبيله ديگر مخلوط شده بودند.

بعد از این چند هزار سال هنوز هم بعضی از تهرانی های عوام که اجدادشان ٢٠٠ سال پیش به تهران آمده اند شکایت میکنند که تهران با شهرستانی ها پر شده و یا تبریزی های عوام شکوه میکنند که «دهاتی ها» تبریز را پر کرده اند و کسی از این عوام الناس نمیداند و نمیخواهد بداند که همه ما در نهایت شهرستانی و دهاتی هستیم و روزی – روزگاری از جائی به جائی آمده ایم که فعلا در آنجا ساکنیم و به احتمال قوی یا خودمان و یا فرزندانمان به نقاط دیگری از این دنیا کوچ خواهیم کرد که هر شخص و گروه تنگ نظری خود را ارباب ازلی و ابدی آن میشمارد.

ايرانی امروز«دهقان» ٢٠٠٠ سال پيش نيست چنانكه ترك امروز را هم نميتوان نوادگان تركان آلتای شمرد و يا دی. ان. ای اعراب عراق و سوريه را تنها در عربستان جستجو كرد.

سرگذشت ایل افشار که یکی از ایلات ترکمن و اوغوز است که از قرن یازدهم میلادی به بعد در اقصی نقاط ایران پخش و ساکن شده اند، نمونه بسیار خوب و گویائی از روند های آمیزش قومی در ایران هزار سال پیش است. اگر به آمار کنونی ایلات ایران نگاه کنید احتمالا بیشتر از 100 هزار نفر که تابع ایل افشار باشند نخواهید یافت. اما اینها کسانی هستند که بصورت ایل زندگی کرده و همان زندگی ایلاتی را در طول صد ها سال حفظ کرده اند. صد ها هزار و شاید میلیونها نفر از انسان هائی که بخشی کوچک و یا بزرگ، کم و یا زیاد از تبار و اصلیتشان به ایلات و طوایف افشار هزار سال پیش بر میگردد، هستند که نه فقط در خراسان و آذربایجان، بلکه حتی در کرمان، سیستان، خوزستان و یا کردستان با مردم محلی جوش خورده «یکی شده» حود را با شرایط جدید منطبق کرده و ایرانی شده اند.

در ایران اختلاط و آميزش نژاد ها، قبايل و اقوام هميشه وجود داشته ولي در اين صد سال گذشته احتمالا سرعت فوق العاده ای پيدا كرده است. قوميت ها و يا زبان ها، ويژگي های فرهنگی و اجتماعی از بين نرفته، اما، در ميان بعضي ها بيشتر و در ميان بعضي ها كمتر، تمايز ها و اختلافات كمتر شده است. اقوام رنگارنگ ايران امروزه مانند گذشته از همديگر جدا، بي خبر و بي تماس نيستند، بلكه كمتر يا بيشتر از ديگران و هركدام به درجه ای با همديگر آميزش پيدا كرده اند و اين هم به همان درجه قوميت و نژاد هركدام از آنها را تغيير داده و عناصر تشكيل دهنده ملت را از نظر اجتماعی، فرهنگی ودر عین حال قومی و نژادی بهمديگر نزديكتر كرده است. در ميان هر گروه قومي، ديني و يا زبانی، سرعت شهری شدن، گسترش آموزش و پرورش و ارتباطات و رسانه ها، رشد صنايع و تجارت و به موازات آن كوچ ها وسرعت آميزش بين گروه های قومی و جغرافيائی بر اين تغييرات در تركيب قومی مملكت موثربوده اند.

 

تحصیل زبان مادری، شعار ها و واقعیت ها

W4

عباس جوادى –

اجازه بدهید در مورد تحصیل زبان مادری از نگاه اجتماعی و سیاسی، رئوس نظریات خود را در اینجا خلاصه کنم:

۱. هر کس آزاد است هر زبانی را که میخواهد، بیاموزد. آموزش زبان مادری هم باید آزاد باشد و این، حق طبیعی هر فرد و شهروند در هر کشور و منطقه جهان از جمله ایران است. حتی این حق محدود به «زبان مادری» هم نمیشود. زبان پدری یک فرد هم ممکن است از زبان مادری او فرق کند. تحصیل زبان پدری و یا هردو زبان مادری و پدری هم باید ممکن باشد و در صورت امکان در مدارس ارائه شود–و بهمین صورت تحصیل هر زبان که هر کس میخواهد.

۲. در اینجا باید بین مدارس دولتی و خصوصی تفکیک قائل شد. تحصیل زبان مادری در مدارس دولتی میتواند در حد امکانات عملی و تکنیکی (از قبیل دسترسی به بودجه، آموزگار و کتاب های درسی) و آرزوی والدین و دانش آموزان بر اساس عرضه و تقاضا و مراعات امکانات عملی از سوی وزارت آموزش و پرورش و یا مدارس خصوصی تامین شود.

۳. احتمالا اکثر ایرانیانی که زبان مادری شان فارسی نیست، در ایران که فارسی یک شرط اصلی پیشرفت اجتماعی است، با کسانی که زبان مادری شان فارسی است از یک نقطه مساوی در «رقابت اجتماعی» حرکت نمیکنند. برعکس، شاید آنها از نظر رقابت در کار و پیشرفت اجتماعی در موقعیت نامناسب تری برای پیشرفت اجتماعی قرار دارند.

۴. در اکثر کشور های دنیا و از جمله اروپا، زبان اصلی و نخست مدارس دولتی و عمومی، زبان مشترک و رسمی آن دولت است. در بعضی کشور ها بیش از یک زبان جنبه رسمی و مشترک دارد، اما اکثرا چنین نیست. فرانسه و یا آلمان و ایتالیا یک زبان مشترک و رسمی دارند و زبان رسمی و مشترک این دولت ها تنها زبان آموزش و پرورش نخست و اصلی مدارس دولتی این کشور هاست. در عین حال در کنار این زبان های رسمی، هر زبان دیگری را هم میتوان در چهارچوب امکانات در این مدارس تحصیل کرد.

۵. در زمینهٔ تحصیل زبان مادری و یا پدری، مدارس خصوصی نقش مهمی بازی میکنند. مدارس خصوصی باید این آزادی را داشته باشند که هر زبانی را که میخواهند در چهار چوب مقررات عمومی دولت برای آموزش و پرورش تدریس کنند.

۶. دولت البته مکلف نیست و اصولا نمیتواند تحصیل به همه زبان ها و لهجه های مورد درخواست و آرزوی هر شهروند کشور را در مدارس دولتی عرضه کند. با وجود حق طبیعی هر کس برای تحصیل هر زبان، دولت را نمیتوان مکلف کرد که در مدارس دولتی این امکان را به همه آحاد و اعضای یک ملت، آن هم یک ملت هشتاد میلیون نفری بدهد. اما این آزادی باید به مردم و هرکس داده شود که اگر دولت خواست و یا امکان ارائه چنین درس ها را نداشته باشد، مدارس خصوصی بتوانند در چهارچوب قوانین و مقررات این امکان را برای علاقمندان فراهم کنند.

۷. این که تمام تحصیلات مدارس و دانشگاه ها به زبان مادری اقوام باشد چیزی است که بیشتر شعار است و در واقع نه عملی است و نه قابل توصیه. اگر قرار باشد در ایران هر کس از تُرک و کُرد و لُر و بلوچ گرفته تا گیلک و مازنی و سمنانی و عرب و ارمنی و آسوری از کلاس اول تا آخرین ترم دانشگاه از فیزیک و شیمی و ریاضیات گرفته تا زبان و تاریخ و دین و جغرافیا را فقط به زبان و لهجهٔ مادری و یا پدری خود بخواند، این در عمل دو نتیجهٔ اصلی خواهد داشت: اولا فاتحهٔ وحدت سیاسی و ارضی کشور خوانده خواهد شد و اشتراک در زبان و فرهنگ فارسی که دستکم در ۱۲۰۰ سال گذشته «چسب متحد کننده» همه ملت ایران بوده است از بین خواهد رفت. ثانیا (و شاید مهمتر از نکته نخست) این شعار، محکوم کردن فرزندان ما به بیسوادی است، زیرا در همهٔ ۷۲ زبان و لهجهٔ گوناگون اقوام ایرانی نه امکان عملی (بودجه، کتاب، معلم و ادبیات لازم) تحصیل به این زبان ها وجود دارد و نه اینکه والدین این کودکان و جوانان خواهند خواست فرزندانشان تمام تحصیلات خود را مثلا به ترکی یا کردی و یا بلوچی انجام دهند، چرا که چنین چیزی در عمل به معنی بیسواد ماندن آنها و بسته بودن راه و امکان تحصیلات و اشتغال خوب در سرتاسر ایران خواهد بود.

۸. طرح چند ساعت تحصیل زبان مادری در هفته بنظر بنده میتواند برای هر دانش آموز و دانشجو و والدین آنان مثبت و مفید باشد، به شرط آنکه خود او و خانواده اش این را بخواهند و به اجرای آن کمک کنند. در آن صورت این برنامه میتواند در چهار چوب امکانات قانونی و عملی، اجرائی شود. اگر چنین شرایطی مهیا شود، دولت می باید حدالامکان به اجرائی شدن آن کمک کند و یا به مدارس خصوصی امکان و آزادی بیشتری در حوزهٔ تدریس و تحصیل زبان ها بدهد.

تغییر الفبا در جمهوری آذربایجان

در باکو در عرض صد سال سه بار الفبای ترکی را تغییر دادند.

بله، هزار سال الفبای فارسی در آنجا هم حاکم بود، اما در همین صد سال اخیر سه بار تغییرش دادند.

بعد از اسلام خط و الفبای همه کشور ها و ملل مسلمان، عربی شد. ایرانی ها با افزودن چند نقطه و سرکش به حرف های موجود عربی، چهار حرف نو «پ»، «چ»، «ژ» و «گ» را به آن اضافه کردند تا آن دسته از آوا های اصلی و یا «واج» های فارسی را که در عربی نیستند، بتوان در نوشتار منعکس نمود. اقوام دیگر هم هرکدام بنا به نیاز زبان های خود این و یا آن نقطه و علامت را به حروف عربی افزودند. تقریبا هزار سال بعد، در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم همزمان با شکست های ایران و عثمانی، غلبه عمومی روسیه و بریتانیا و تشکیل باصطلاح «دولت-ملت» های نو در شرق مسلمان، اندیشه ملی گرائی و قومگرائی تقویت یافت. به موازات این جریان های سیاسی، اندیشه «ویژگی ملی» زبان ها و الفبا ها نیز تقویت یافت. در جمهوری های مسلمان شوروی ابتدا الفبای عربی را در سال های ۱۹۲۰ لغو و بجای آن برای هر جمهوری یک الفبای بخصوصی تهیه کردند که مبتنی بر لاتین بود. در سال های ۱۹۳۰ در همان جمهوری ها همان الفبای لاتین را که خودشان چند سال پیش از آن آورده بودند، لغو کرده، به جای آن خط و الفبای حاکم شوروی یعنی روسی را گذاشتند. باز متناسب با زبان هر جمهوری به الفبای روسی هرکدام از آنها چند علامت و اشاره اضافه شده بود. در جمهوری نو بنیاد ترکیه نیز در سال های ۱۹۳۰ خط و الفبای هزارساله عربی-فارسی لغو و بجای آن الفبای لاتین قبول شده بود که به آن چند اشاره علاوه کرده بودند.

در زمان گورباچوف وقتی دیگر پایه های نظام شوروی در حال فروریختن بود، ناسیونالیسم در جمهوری های پانزده گانه اتحاد شوروی شکوفه زده بود و گاه بحالت افراطی میرسید. در حالیکه در کشور هائی که سنت دولتداری مستقل داشتند این جریان در چارچوب معین و تا حدی حساب شده حرکت میکرد، ملت های نوپای آسیای میانه و آذربایجان قفقاز دنبال بازنویسی تاریخ خود، تعریف یک دولتداری مستقل برای خود، پرچم نو، رهبران تاریخی نویافته و حتی تعریف جدیدی از زبان و واژگان خود بودند.

در جمهوری نو استقلال آذربایجان هم مانند کشورهای آسیای میانه موضوع زبان به یکی از آن شاخص های خود شناسی و «تعریف خود» تبدیل گشته بود. الفبا هم قرار بود قربانی این شور و شوق کورکورانۀ سیاسی شود.

این بار رهبران سیاسی و نویسندگان و دانشمندان جمهوری آذربایجان دل به ترکیه بستند و خواستند بعد از هزار سال الفبای فارسی و بعد از ۶۰ سال الفبای روسی، دوباره به الفبای لاتین برگردند. ترکیه که نامزد ورود به اتحادیه اروپا بود، ترکی خود را به لاتین می نوشت. الفبای لاتین «مدرن» و نماد پیشرفت بشمار میرفت، ادامه الفبای روسی ممکن بنظر نمیرسید، بخصوص اینکه روسیه متحد نزدیک ارمنستان بشمار میرفت. الفبای فارسی نیز اگرچه الفبای هزار سال گذشته آذربایجان بود، اما همچون نماد «واپس گرائی» شرقی و اسلامی جلوه می نمود. ایران هم که در انظار آذربایجانیان قفقاز نمایندۀ خط فارسی بود، هنوز در تب و تاب انقلابی اسلامی قرار داشت.

برای مردم آذربایجان قفقاز، الفبای روسی فقط ۶۰ سال یعنی تا اواخر ۱۹۹۰، یعنی تا سقوط شوروی ادامه یافت.

همزمان با شروع زوال شوروی هرکس به راه خود رفت و این بار هم مانند گذشته سیاست تعیین کننده آن شد که کدام الفبا مورد قبول قرار میگیرد. ترکیه در آن دوره بخصوص با آذربایجان روابط خوبی داشت و امیدهای بزرگی برای آینده روابط ترکیه با قفقاز و آسیای میانه پیدا شده بود که بعدا به آن درجه عملی نشد. اما به هر حال ترکیه کشوری بزرگ، نیرومند و ترک زبان بود و الفبای لاتین را به کار میبرد.

آذربایجان (و مدتی بعد ترکمنستان و اوزبکستان) این بار الفبای لاتین را قبول کردند. قزاقستان، قرقیزستان و تاجیکستان به روسی وفادار ماندند.

در زمان گورباچوف باصطلاح «ملیون جدید» باکو مانند شاعر بختیار وهابزاده اشعار و مقالات بسیاری نوشته استالین را به باد انتقاد میگرفتند که «الفبای بابائی و هزار ساله ما» یعنی فارسی را به زور عوض کرده اول به لاتین، بعد به روسی تغییر داد و با این ترتیب «دو قسمت آذربایجان را از هم بیگانه نمود». این بار همین روشنفکران و سیاستمداران با پیروی از «مُد سیاسی روز» یکباره طرفدار تغییر الفبا به لاتین شدند.

یک شعر معروف که وهابزاده نوشته بود «دگیشدی مین ایللیک الفبامیزی» یعنی «الفبای هزارساله ما را تغییر داد» نام داشت که خطاب به استالین نوشته شده بود. در آنجا بطور خلاصه گفته میشد:

 

 

دگیشدی مین ایللیک الفبامیزی
دگیشدی مین ایللیک الفبامیزی

دگیشدی مین ایللیک الفبامیزی
الفبای هزار سالۀ ما را تغییر داد
«پیوسته بالای سرمان با مشت بسته ایستاده بود
حتی میترسیدیم نام حلال خود را بگوئیم
از فرط ترس حتی اجداد خود را انکار کردیم
این هم کافی نبود برای او
حتی الفبایمان را هم عوض کرد
باز هم کینه جلاد فرو ننشست
او تصور کرد با قبول لاتین ما تولدی دیگر یافتیم
به این هم بسنده نکرد، هنوز ده سال نگذشته بود
که با امر جلاد به الفبای روسی گذشتیم.»

با وجود این قبیل اشعار و سخنرانی های گذشته، «موج سیاسی» به سوی قبول الفبای لاتین رو آورد. بختیار وهابزاده هم مانند اکثر «ضیائیان» دیگر باکو طرفدار الفبای لاتین شد.

من این موضوع را با «بختیار معلم» بحث کردم و یک نامه سرگشاده هم به ایشان نوشتم که: بختیار معلم، پس چه شد آن داستان «الفبای هزارساله بابائی»؟؟

من در همین دوره با خواهش مرحوم دکتر جواد هیئت در سال ۱۳۶۹ (۱۹۹۰) یعنی در بحبوحه بحث های مربوط به تغییر الفبا از سیریلیک (روسی) به لاتین چندین مقاله نوشته و بخصوص با درنظر گرفتن روشنفکران آن دیار در مجله «وارلیق» تهران به چاپ رسانیدم.

این مقالات به ترکی آذری و به سبک رایج و استاندارد جمهوری آذربایجان نوشته شده بودند. دوستان هیئت تحریریه مجله «وارلیق» در تهران و به ویژه ح. م. ساوالان لطف کرده آنها را به الفبای فارسی با املای رایج «وارلیق» کوچاندند.

نیت بنده از تالیف این سلسله مقالات چندان تغییر نظر صاحبنظران سیاسی و یا دانشگاهی جمهوری آذربایجان نبود. این کار اصلا نه از عهده چندین مقاله بر میامد و نه در توان چندین کتاب و پژوهش دانشگاهی بود که در خارج از جمهوری آذربایجان نوشته شده باشد. اما شاید با کمی ساده لوحی فکر میکردم با این قبیل کوشش های زبانشناسان «کنار گود» تند روی های سیاسی آنان در این زمینه تعدیل شود و آنها تاحدی (اگرچه بسیار کم) در کنار اولویت های سیاسی به موضوعات زبانشناختی و تاریخی نیز توجه کنند.

تجربه ۶۰-۷۰ سال اخیر ترکیه با قبول الفبای لاتین بنظر بنده یکرنگ نیست. در حالی که ترکیه در آن سال ها بخاطر رشد اقتصادی، سیاسی، علمی، فرهنگی و انتشاراتی تجارب فوق العاده مثبتی در زمینه آموزش و پرورش و بررسی های تاریخی، تالیفی و فرهنگی داشت، گسست ذهنی، فرهنگی و تاریخی نسل بعد از جمهوری با تاریخ غنی عثمانی و پیش از آن و حتی عدم فهم ادبیات و آثار گذشته از سوی تحصیلکرده های امروزه ترکیه نمیتواند مایه نگرانی خود ترک ها نباشد.

اما تجربه بیست و چند سال جمهوری آذربایجان در زمینه گذار به الفبای لاتین بنظرم بهیچ صورت حتی برای این مدت کوتاه امیدوار کننده نیست. تجربه اوزبکستان و ترکمنستان در زمینۀ تغییر الفبا حتی از جمهوری آذربایجان هم منفی تر است. مردم با زبان و ادبیات گذشتگان خود بیگانه اند. در نتیجۀ کمبود کتاب و رسانه ها و کلا ادبیات مکتوب و دیجیتال از سوئی و مشکلات و ضعف های مالی و مدیریتی، هم تحصیل وآموزش و هم چاپ، تالیف و ترجمه آثار ادبیات و علوم در سطحی نازل قرار دارد.

امروز دیگر کار از کار گذشته و کسی در این کشور ها نه نیت و نه تلاش تغییر دوباره الفبا را دارد. شاید نباید هم داشته باشد، چرا که آن «سرگیجه فرهنگی» که در این کشور ها رخ داده، شاید بدتر هم بشود.

اصلا میتوانید بگوئید تغییر الفبا در همسایگان به ما ایرانیان چه ربطی دارد؟ کار خودشان است.

درست هم هست. اما شاید ما بتوانیم از تجربۀ این همسایه ها یکی دو درس بگیریم.

قبل از همه چیز باید دانست که تغییر الفبا هرگز فقط در سطح فقط الفبا نمی ماند، بلکه همزمان به واژگان، دستور زبان و حتی قواعد املا و تلفظ هم تاثیر میکند، لغت و دستور زبان و حتی تلفظ هم «پاکسازی» و یاصطلاح «ملی» میشوند. این عملیات، ذهن تاریخی و فرهنگی افراد را از گذشته و تاریخ خود خالی میکند.

اگر برای گروهی قومی و یا زبانی که تاکنون خودش الفبا و ادبیات مکتوبی نداشته الفبای جدیدی ساخته شود، این کاملا قابل درک است و در نمونه های بسیاری هم این کار برای بسیاری از اقوام و ملل انجام گرفته است.

اما اندیشه تغییر الفبای مللی که خود دارای هزار و خرده ای سال فرهنگ و نوشتار هستند نباید به بازیچه آزمایشی و سیاسی این یا آن شخص، گروه و دولت آن ملل تبدیل شود.

 

تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ

al-Amasi: Tarik-ul Edeb
al-Amasi: Tarik-ul Edeb

عباس جوادی – در ترکیه کنونی وقتی «ترکمن» (1) و یا «یؤروک» (2)
yörük
گفته میشود منظور کسانی است که در روستا ها، بیشتر در مناطق کوهستانی شرق، جنوب، جنوب شرق و جنوب غرب آناتولی (آناطولی)، مثلا در روستا های نزدیک به شهر هائی مانند آدانا، دیاربکر، آنتالیا و ازمیر زندگی میکنند و تا همین ۵۰-۶۰ سال اخیر یک زندگی بیشتر منزوی از بقیه جامعه ترکیه داشتند. آنها همه ترک زبان هستند. مذهبشان اغلب «علوی» است اما تعدادی از آنان و یا اجدادشان مدتها پیش برای همرنگ شدن با محیط غالب، سنی شده اند.

این گروه مردم ترکیه از کجا می آیند؟

در ترکیه منظور از «تورکمن» و «یؤروک» باقیمانده های قبایل ترکمنی هستند که در زمان سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) و بعد تر اغلب ساکن آناتولی بودند اما در کشاکش ایران شیعه و صفوی و عثمانی سنی، طرف ایران را گرفته بودند. آنها از آسیای مرکزی آمده، از ایران گذشته و در نقاط مختلف آناتولی ساکن شده بودند. این قبایل و طوایف که نطفه اصلی جمعیت ترک تبار آناتولی را تشکیل میدهند چون هنگام کوچ از آسیای میانه تازه مسلمان شده بودند افکار و عقاید مذهبی آنها بتدریج شکل میگرفت و تا مدتی طولانی ملهم از تصوف آسیای میانه و عادات و رسوم و فرهنگ قبیله ای آن منطقه و از جمله شامانیسم بود. میدانیم که افکار خواجه احمد یسوی (متولد ۱۰۹۳ در قزاقستان امروزی) و شیخ اکبرابن عربی (متولد حدودا ۱۰۸۰در اندلس اسپانیا) که در آسیای مرکزی قرن های میانه وسعت یافته بود، از آسیای مرکزی به آسیای صغیر یعنی آناتولی ( و طبیعتا ایران) نیز نفوذ کرد. اما اگرچه رنگ مذهبی اسلام ترکان در آسیای مرکزی و خراسان تا مدتی کاملا روشن نبود اما آنها عموما پیرو مذهب حنفی بودند.

در سال های ۱۳۰۰ میلادی طریقت صفویه در اردبیل رونق یافت و این طریقت با کوشش نوادگان شیخ صفی اردبیلی جنید و حیدر و سپس شاه اسماعیل بین قبایل ترک آناتولی محبوبیت بسیاری یافت و زمینه تشکیل قزلباشان را فراهم آورد که بدنه سیاسی و نظامی قدرت صفویه شدند. در این مدت بود که ده ها و احتمالا صد ها هزار نفر از قبایل ترکمن آناتولی برای حمایت از صفویه از آناتولی به ایران و بخصوص آذربایجان کوچ کرده و در اینجا مقیم شدند.

مهاجرت اکثر آنان به آناتولی اغلب بدنبال «آکین» (آخین، هجوم، حملات قبایل ترک مسلمان به شهر ها و قصبات مسیحی بیزانس، قفقاز و بالکان) بود. این هجوم ها و جنگ ها را «غزوات» و ترکمن هائی که به این هجوم ها رهبری میکردند «غازی» یعنی مبارزان جهاد در راه اسلام مینامیدند. آنان در این «غزوات» دست به اشغال، تاراج، غصب و فتح مناطق و ولایات میزدند، با همدیگر و یا گروه هائی از مردم بومی متحد میشدند و بر علیه دیگر گروه های ترکمن و یا بومی میجنگیدند، گاه خان نشین خود را میساختند و گاه شکست خورده در قبایل و یا خان نشین های دیگر مستحیل میشدند. عثمانی یکی از این خان نشین ها و حکومت های محلی بود که بعدا به یک امپراتوری تبدیل شد. چیزی کم و بیش مشابه این روند از قرن یازدهم به بعد در ایران هم وجود داشته است با این فرق که اکثر مردم ایران در آن هنگام مسلمان بودند و حمله به ایران را نمیشد «بخشی از غزوات» یعنی جهاد نامید.

در ابتدای کوچ و حملات قبایل ترک به ایران و بیزانس، منابع ایرانی – فارسی و ترک از این قبایل بعنوان «ترک»، «ترکمان» و «ترکان» (جمع عربی: «اتراک») نام میبردند و برای مشخص کردن گروه های جداگانه آنان نام قوم مزبور (افشار، غز، اغز، بایندر، شاملو، روملو، استاجلو، قاجار، ذوالقدر، تکلو و غیره) را ذکر میکردند. نام «ترک» ظاهرا اولین بار در قرن ششم میلادی (منابع چینی) و حدود سه تا چهار قرن بعد در متون عربی و فارسی (تاریخ طبری و غیره) بکار برده شده است «برهان قاطع» در تعریف لغت «ترک» مینویسد: «نقیض تازیک (تاجیک) باشد. گویند ترکان از اولاد یافث بن نوح اند» و «نام طایفه ای است در ترکستان که تاتار و مغول و سایر اتراک از آن طایفه اند و زبان ایشان معین است» (انجمن آرا) و «گروهی از اولاد یافث بن نوح» (ناظم الاطباء).

این ابتدای همان دوره ای است که در ادبیات فارسی با شِکوِه و اعتراض از حملات و غارت ترکان و خشونت آنان در رفتار با مردم بومی ولی در عین حال از زیبائی آنان صحبت میشود و به آنها که هم سرباز و یغماگر و امیر و سلطان و هم کنیز و غلام بودند صفاتی نظیر بیرحم، خونخوار، غارتگر و در عین حال بیوفا، زیبا و دلربا داده میشود. حتی در مورد بردگان، معشوقان و ساقیان ترک تعابیری مانند «ترک چینی» و «ختائی» بکار میرود چرا که مردم بومی آنها را شبیه چینی ها میدانستند:

خون خوری تُرکانه کاین از دوستی است
خون مخور، تُرکی مکن، تازان مشو
خاقانی شروانی

اگر تُرک چینی وفا داشتی
جهان زیر چین قبا داشتی
نظامی گنجوی

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد
ترک از خراسان آمده ست از پارس یغما میبرد
سعدی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ شیرازی

لفظ «ترکمن» و یا «ترکمان» هم ظاهرا مدتی بعد از رواج تعبیر «ترک» در آثار مختلف دیده میشود و مدتی به همان معنی «ترک» مورد استفاده قرار میگیرد:

ترکمنی با یکی دعوا داشت کوزه ای پر گچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد ترکمن را بخواست که د ر مکتوب سهوی است بیاور تا اصلاح کنم ترکمن گفت در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد.
عبید زاکانی

مرطغرل ترکمان و چغری را
با بخت نبود و با مهی کاری
ناصرخسرو

از شیر شتر خوشی نجویم
چون ترشی ترکمان ببینم
خاقانی

و یا:

«… و تاختن ترک و ترکمان از دیگر جانب و آنچه یافتندی به غارت بردندی.»
فارسنامهٔ ابن البلخی

در ایران این دوره یعنی تا صفویان تفکیکی بین ترک و ترکمن (ترکمان) نمیشود. تعبیر “ترک” و “ترکمن” («ترکمان») برای مدتی طولانی به یک معنی و آن هم قبایل ترک زبان و مسلمان شده آسیای مرکزی و جنوبی، جنوب غربی و آناتولی بکار میرود.

از همان ابتدای ظهور اسلام در قرن هفتم میلادی به بعد که ترک های آسیای میانه وارد دنیای اسلام شده به این دین جدید می گروند، اکثر منابع و مورخین، ترک های مسلمان را «ترکمن» و یا «ترکمان» می نامند. ابو ریحان بیرونی (قرن دهم-یازدهم) می نویسد که اغوزهای ترک هر فرد «اغوز را که اسلام آورده، ترکمن می نامند» و طاهر مَروَزی (قرن یازدهم-دوازدهم) می نویسد «هنگامی که آنها (اغوزها، -م)  وارد تماس با سرزمین های اسلام شده و برخی از آنان اسلام آوردند، آنها را ترکمن نامیدند» (3).

اما ظاهرا بتدریج بین کار برد «ترک» و «ترکمن» («ترکمان») فرق ایجاد میشود. اواسط قرن یازدهم هجری (هفدهم میلادی) «برهان قاطع» و دیگر منابع لغت «ترکمان» را چنین تعریف میکنند: «… لقب طایفه ای هست از ترکان بی اعتدال . گویند این طایفه از اولاد یافث بن نوح نیستند» (4).

حدودا از صفویه به بعد در ایران و آسیای صغیر به ترکانی که در این سرزمین ها سکنی گزیده و بومی و خودی شده اند «ترک» و به قبایلی که هنوز از زندگی قبیله ای و عشایری بیرون نیامده بودند «ترکمن» و یا «ترکمان» گفته شده است.

در منابع غربی نیز در کاربرد لفظ «ترک» و «ترکمن» («ترکمان») اختلاط و بی نظمی وجود داشته و این دو نام ابتدا به یک معنی بکار برده شده اند. به نوشته ژان پل رو در «تاریخ ترکان»، حتی مارکو پولو به آسیای صغیر (یعنی آناتولی) نام «ترکمنستان» داده که به معنای «کشور ترکمان ها» یعنی «ترک های کوچنده» (چادر نشین) است اما «ترکستان چین» را «ترکیه بزرگ» نامیده است (5). اما از سده های هجدهم و نوزدهم به بعد منابع غربی در درجه اول به گروه های ترک زبان آسیای مرکزی و ترکمنستان امروزی «ترکمن» و به اقوام ترک زبان شمال عراق و سوریه «ترکمان» گفته اند.

جالب است که از زمانی که این اقوام ترک در ایران مسکون شدند و بخصوص از صفویه به بعد تبدیل به بدنه اصلی و بومی مردم ایران شده و حکومت های مرکزی را همچنان در دست خود نگهداشتند، در داخل ایران «ترک» بتدریج نه به قبایل ترک زبان و قومیت افراد و گروه های مردم بلکه به ایرانیان ترک زبان اطلاق میشود در حالیکه وقتی منظور خارج از ایران و بخصوص همسایگان آن است، «ترک» به شهروندان عثمانی و ترکیه صرفنظر از قومیت آنان اطلاق شد.

این هم جالب است که بعد از اینکه قبایل ترک زندگی کوچنده و صحراگردی را رها کرده و در ایران مسکون میشوند و با مردم بومی می آمیزند ادبیات منفی و شکایت آمیز در مورد آنها در ادبیات فارسی هم بتدریج از بین میرود اگر چه هنوز آثار آن در زبان فارسی و حتی ترکی آذری موجود است (6).

بنظر میرسد تصویر عمومی و نامگذاری ترکان بین دوره ای که آنها هنوز از آسیای میانه آمده بودند و یکجا نشین نشده بودند و زمانی که مسکون شده اند فرق میکند. این موضوع هم در مورد ایران و هم سرزمین عثمانی (بیزانس، روم شرقی و ترکیه کنونی) صادق بنظر میرسد.

در ترکیه تفکیک بین تعابیر «ترک» («تورک») و «ترکمن» («تورکمن») به آغاز خان نشین عثمانی (۱۲۸۱-۱۳۶۲) یعنی دوره اورهان غازی (اورخان یکم) برمیگردد. از این دوره به بعد آن دسته از ترک زبانان «ترک» نامیده میشوند که یکجا نشین، روستائی و یا شهری شده اند و برعکس ترک زبانانی که هنوز به زندگی کوچنده و عشایری – قبیله ای ادامه میدهند «ترکمن» («تورکمن») و یا «یؤروک» نامیده میشوند که این طرز نامگذاری هنوز هم ادامه دارد.

بنظر استاد خلیل اینالجیک (اینالجیق) در تاریخ عثمانی و آناتولی به قبایل ترک زبان و حاکمیت های آنان (مانند آق قویونلو ها، ذوالقدریان و قراقویونلو ها) و یا ترکان عشایر و قبایل که حاکمیت عثمانی را نمیپذیرفتند (مثلا قزلباشان طرفدار صفویان ایران) یعنی مجموعا به ترکانی که هنوز زندگی قبیله ای و عشیرتی داشتند «ترکمن» و به ترکان مسکون و «عثمانی شده» «ترک» («تورک») گفته اند (۶). در اواسط قرن پانزدهم این تفکیک بسیار روشن بوده است. مثلا علی ابن الحسین الاماسی (از شهر آماسیه) که متعلق به قشر علمای مذهبی دوره سلطان مراد دوم و سلطان محمد دوم عثمانی بود در اثر خود بنام «طریق الادب» (۱۴۵۳) که نوعی «راهنمای رفتار» است «طوایف» امپراتوری عثمانی را چنین تفکیک میکند:

«اولا طبیعت طایفه عرب بارد (سرد) است. از اینان انتظار الفت و مخالطت نداشته باش. طایفه عجم (ایرانیان) عقرب طبیعت و تیز نفس باشد. از اینان چشم انتظار شفقت و مرحمت و موافقت نباشی. و طایفه کُرد مانند شتر کینه جو و خودپسند باشد. از اینان احتراز کن. با اینان راه عداوت، مخاصمت و معاندت در پیش نگیر. و طایفه ترکمن گرگ صفت باشد. با اینان موافقت نکنی و همسفر نشوی زیرا گرگ ها وقتی در (پیکر) همدیگر خون مشاهده کنند یکدیگر را دریده میخورند.
طایفه تاتار مانند اندوک (؟) است. گاه لاشه و گاه گیاه میخورد. پس از اینها انتظار دیانت و صلاحیت نداشته باش. و طایفه بردگان مانند قاطر بد خوی و متمرد باشد زیرا که هر قدر هم که قاطر را با ناز و نعمت پرورش دهی دست از عصیان و حرامزادگی اش نکشد. بنا بر این از اینان منتظر درستی و مروت نباش. و طایفه ترک صادق و مشفق و آرام باشد. مانند گوسفندان نسبت به همدیگر موافقت و الفت و شفقت و طاعت نشان دهند. مگر نبینی که مجموعش به همدیگر اتباع کنند و هم در جمیع حیوانات فایده ناک تر از گوسفند نباشد و چیزی آرام تر از گوسفند نباشد و هم چنانکه میگویند غانم غنیمت است (8)»

لحن منفی و تحقیر آمیز در توصیف «ترکمن» (در مقایسه با لحن مثبت در مورد «ترک») که در منابع آناتولی و عثمانی موجود بوده و بعضی آثار معتدل تر شده اش تا به امروز هم مشاهده میشود احتمالا هم به این مربوط میشود که این دسته از شهروندان عثمانی (و سپس ترکیه) دیر تر از دیگر ترک زبانان یکجا نشین و شهری شده و بعضی از آنان هنوز زندگی عشایری و طایفه ای دارند. این در مورد ادبیات ایران هم صادق است. اما احتمالا عامل دوم و مهم تری که در عثمانی به این نگرش منفی دامن زده سیاست تند و سرکوبگرانه ای است که از زمان اختلاف سنی وشیعه و به ویژه از دوره شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی و جنگ های ایران و عثمانی از سوی حکومت عثمانی در مورد علویان و اهل تشیع مناطق شرقی و جنوبی امپراتوری عثمانی اجرا شده که پیوسته همچون «کار گزاران» سیاست شیعه صفوی و حتی «ستون پنجم» ایران در نظر گرفته شده اند.

امروزه تقریبا ۵۵۰ سال از این قبیل تصاویرو ذهنیات اجتماعی دوره آغاز عثمانی و تصاویر و تصورات اجتماعی ایران همان دوره میگذرد. از زیر این پل آب های بسیاری گذشته و درواقعیات اجتماعی و تصورات ذهنی مردم هم ایران و هم عثمانی سابق و ترکیه کنونی تغییرات زیاد و عمیقی رخ داده است. تصورات مردم نه فقط در باره «طوایف» جامعه خود بلکه در باره تقریبا همه چیز عوض شده، اگرچه رنگ و بوی بعضی تصورات، ذهنیت ها و پیشداوری ها متاسفانه هنوز اینجا و آنجا بخصوص در فرهنگ عامه بروز میکند.


زیرنویس ها
(۱) «ترکمن» به عنوان یک گروه قومی خود ترکیه نه مردم جمهوری ترکمنستان
(۲) معنای اصلی «یؤروک» در ترکی معاصر: انسان کوچنده، صحراگرد، خشن (فرهنگ بزرگ زبان ترکی)
(3) Golden, Peter B. (1992): An Introduction to the History of Turkic Peoples, Otto Harrassowitz, Wiesbaden, p. 212
(4) مانند «ترکتازی»در فارسی که امروزه مردم سعی میکنند این قبیل تعابیر تحقیر آمیز را دیگر بکار نبرند. در ترکی آذری شمال ارس هنوز هم به لغت و یا طرز گفتاری که خشن و دور از آداب معاشرت باشد «تورکون سؤزو» میگویند.
(5) برای موارد کار برد واژه های «ترک» و «ترکمان» به این لینک و این لینک نگاه کنید
(6) Jean-Paul Roux: Türklerin Tarihi. Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl. İstanbul 2013
(7) Halil İnalcık: The Yürüks: Their Origins, Expansions and Economic Role, in: The Middle East and the Balkans under the Ottoman Empire Bloomington, Series Volume 9, 1993, pp. 97-103
(8) Rıza Yıldırım: Turkomans Between Two Empires: the Origins of the Qizilbash Identity in Anatolia, 1447-1514, p. 137
اصل مطلب به ترکی عثمانی چنین است:
Evvelā Arab tā’ifesinün tabī’atı bārid olur. Bunlardan ülfet ve muhāletat mülāhaza etme. Acem tā’ifesi sāhib-i ‘akrab tabī’at ve tīz nefes olur. Bunlardan şefkāt ve merhamet ve muvāfakat umma. Ve Kürd tā’ifesi deve gibi kindār ve hod pesend tā’ife olur. Bunlardan ihtirāz eyle. Bunlarunla adāvet bağlayub muhāsemet ve mu’ānedet kılma. Ve Türkmen tā’ifesi gürk (kurt) tab’ olur. Bunlarunla muvāfakat idüb yola gitme kim kurt birbirinde kan görse birbirin yer yutar. Tatar tā’ifesi anduk misāl olur. Bunlarun değmesi temiz olmaz. Zīrā anduk gāh olur ki otlar, gāh olur ki murdār yer. (Gāh cīfe yer, gāh olur ki ot otlar.) Pes bunlardan diyānet ve salāhiyet umma. Ve Köle tā’ifesi katır gibi bed-huy ve mütemerrid olur. Zīrā ki katırı ne denlü nāz-ı nā’īmle besleseler isyānun ve haramzādeliğün komaz. Pes bunlardan toğruluk ve mürüvvet umma. Ve Türk tā’ifesi sādık ve müşfīk ve yavaş tā’ife olurlar. Koyun gibi birbirine muvāfakatı ve ülfeti ve şefkati ve tā’ati vardur. Görmez misin kim mecmu’sı birbirine ittibā’ ider ve hem cemi’ hayvanatda koyundan menfe’atlüsü dahī yokdur ve koyundan yavaşı dahī olmaz ve hem ganem ganimetdür dimişler


(نشر نخست ژوئن ۲۰۱۴ در سایت «چشم انداز»)

همزبانی و همدلی از نظر مولانا جلال الدین

Rumi

اخیرا کتاب بسیار جالب و آموزنده محقق معروف ترکیه حلمی ضیاء اولکن به نام «تاریخ تفکر ترکی» را می خواندم. استاد بدون آنکه نیت جدل در باره هویت قومی و یا مذهبی کسی را داشته باشد از فارابی و ابن سینا (قرن دهم -یازدهم میلادی) بعنوان متفکران مشهور ترک نام می بُرد. تا جائی که اطلاع دارم، در باره اصل و نسب  این دو شخصیت بزرگ عالم اسلام دویست-سیصد سال بعد از  فوتشان روایات گوناگونی مطرح شده است. حتی در مورد محل تولد فارابی یک ادعا آنست که او در فاراب (پاراب) درخراسان قدیم، امروزه درترکمنستان) متولد شده، در حالیکه چند منبع دیگر محل تولد او را در اُترار در قزاقستان کنونی می نامند.

با خواندن این کتاب من بعنوان کسی که در محیط ایرانی بزرگ شده ام و این دو را دانشمندان ایرانی می دانم، بی اختیار از خود سوال کردم که فارابی و ابن سینا را چطور می‌توان ترک نامید؟

البته به مراتب مشکل تر است که نسب و تبار شخصی را که هزار سال پیش زیسته، معین کرد، اما شاید بتوان در باره زبان اصلی و یا مادری و یا پدری او چیزی گفت و یا اقلا به زبان نوشته هایش نگاه کرد، اگر چه بسیاری از نویسندگان ایرانی تبار آن دوره (از جمله خود ابن سینا و فارابی) که در زمان خلافت عباسیان زیسته اند، اکثر آثارشان را به عربی نوشته اند.

می توانید این سوال را بکنید که اصلا دانستن اینکه فارابی ترک زبان بود و یا فارسی زبان، چه فایده ای دارد؟ اگر هم فایده ای دارد، این، یک فایده علمی از روی حرص دانستن است و یا می خواهیم آن را وسیله تفاخر خود کنیم و یا مستمسکی برای این دعوا قرار دهیم که «این دانشمند مال ماست و به شما مربوط نیست»؟

آموختن گذشته و تاریخ جالب و شیرین است، اما نه با منظور خصومت با دیگران.

حتی تا صد سال پیش در کشور های ما نژاد و قوم و زبان مادری افراد مشخصات و وزن و اهمیت امروزی را نداشتند، در حالیکه دین و مذهب اهمیت بیشتری داشت، چه رسد به هزار سال پیش که در پی تسخیر ایران از سوی اعراب و برقراری خلافت عربی و دین اسلام، عربی بخصوص تا سقوط خلافت عباسی در قرن سیزدهم میلادی زبان اصلی علم و طبیعتا دین (اما نه لزوما شعر و ادبیات) بود.

در کودکی مرحوم پدرم مرتبا از «مولوی» یعنی مولانا جلال الدین بلخی (رومی) برایم می خواند، هم از مثنوی و هم از «دیوان شمس» که بطور کامل در خانه ما بود. هیچوقت موضوع این که مولوی فارسی زبان و یا ترک زبان بود،  برایمان مطرح نشده بود. همه می‌دانستیم که مولوی فارسی زبان بود. قبول میکردیم که مولوی «شاعر ماست» و درعین حال شاعر همه بشریت.

به راستی هم برای ما مهم‌تر از هر چیز دیگری باید این باشد که مولوی در «مثنوی مولوی» و همچنین «دیوان شمس» خود برای همه بشریت بیش از 60 هزار بیت شعر به  یادگار گذاشته است. واقعیت دیگر هم این است که اکثریت قریب به اتفاق اشعار مولوی به فارسی و فقط اندکی به عربی است. مولوی حتی برای تفنن چند بیت به یونانی عامیانه شرقی سروده که ظاهرا در آن دوره هنوز در روم شرقی و یا بیزانس یعنی ترکیه کنونی رایج بود.

می دانیم که دوره  زندگی مولوی (1207-1273) در قونیه (در ترکیه کنونی) درست در اواسط تحول پانصد ساله جامعه مسیحی و اساسا یونانی زبان روم شرقی به یک جامعه مسلمان و ترک زبان بوده است که نتیجه کوچ‌های مستمر و حکومت ترکان سلجوقی از آسیای میانه و از طریق ایران به روم شرقی بود.  به همین جهت هم مولوی به خاطر اقامت در قونیه لقب «رومی» گرفته است، اگر چه زادگاهش در نزدیکی بلخ تاریخی میان افغانستان وتاجیکستان کنونی است که درحمله مغول‌ها صدمه بسیار دید. یعنی در میان مردم آن دوره در قونیه ترکیه بعضی ها یونانی صحبت میکردند، بعضی ها ترکی. مولانا و اطرافیانش هم که فارسی زبان بودند و عربی هم بعنوان زبان دین و علمای اسلامی همراه با فارسی، زبان فرهنگ و هنر بود.

مولوی به‌خاطر همین محیط مخلوط آن دوره، ظاهرا کمی ترکی هم می دانست، همچنانکه برای تفنن گاه برخی واژه‌های ترکی هم در اشعارش به کار برده است.

یاد یک غزل مولوی از «دیوان شمس» (غزلیات، غزل ش 2233) افتادم که با این ابیات شروع میشود اما نمیدانم این روز ها در این مورد هم طبق معمول بحث هست یا نه:

ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجره من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من این قدر که به ترکی است آب، سو

والخ

 از این شعرهم می‌توان فهمید که مولوی چندان ترکی بلد نبود اگر چه به قولی 17 قطعه شعر از او مانده است  که یا ترکی  و یا حاوی کلمات ترکی هستند.

معروف ترین روزنامه نگار-تاریخ شناس ترکیه مراد بارداقچی در برنامه هفتگی  اش در باره تاریخ (تاریخین آرخا اوداسی، اطاق پشتی تاریخ) در تلویزیون «خبر تورک» بدون   شک و با قاطعیت می گوید «مولوی نه فقط ایرانی بلکه فارسی زبان بود، این  موضوع به صراحت در مناقب العارفین اثر افلاکی با تمام جزئیاتش شرح داده شده… یک مُد ترک نامیدن همه شروع شده. این را دیگر باید بعد از 800 سال به طور روشن گفت . مولوی ایرانی فارسی زبان است، ترک (زبان) نیست.  با پسرش سلطان ولد هم نه به ترکی بلکه به  فارسی صحبت می کرد…» (در لینک پائین):

آقای بارداقچی هم این تشخیص خود را نه برای جنگ و جدل کودکانه در باره زبان و قومیت مولانا جلال الدین، بلکه اتفاقا برای رد این قبیل تلاش ها و صرفا بعنوان تشخیصی علمی و تصحیح اشتباهات  تعصب آمیز میکند.

 با اینهمه طبیعتا هرکس بخواهد، می تواند بهانه ای برای «صاحب شدن» به این شخصیت بزرگ شعر و تصوف شرق پیدا کند. از این نقطه نظرمولانا جلال الدین احتمالا هم به خاطر زادگاهش که امروزه در افعانستان است، افعان بوده، هم به‌خاطر زبانش ایرانی بوده و هم ترک، چرا که محل زندگی طولانی ترش یعنی قونیه امروزه در ترکیه قرار دارد. اما واقعیت دیگر این است که آن وقت ها خط کشی ها و مرز بندی های دینی و مذهبی بوده،  اما خط و مرز قومی و نژادی بخصوصی در اسلام نبوده و یا خیلی ضعیف تر از جا های دیگر بوده است.

فارغ از اینهمه کشاکش قومی و ملی که امروزه یعنی 800 سال پس از مولوی میان برخی اشخاص و گروه ها در جریان است، خود مولوی به موضوع قومیت و زبان چنین اشاره کرده و چیزی را که برای او بسیار مهمتر است اینگونه توصیف نموده:

ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان همدلی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است
(مثنوی معنوی، دفتر اول، قصه هُد هُد و سلیمان)
———————————————————-

(انتشار نخست در 25 اوت 2011)

 

داستان من

هسته سلول حاوی کروموزوم ها که دی ان ای را حمل میکنند، به نقل از ویکی مدیا
هسته سلول حاوی کروموزوم ها که دی ان ای را حمل می کنند، به نقل از ویکی مدیا

عباس جوادی

 اگر به علم باور کنیم (و ظاهرا چاره دیگری نداریم)، واقعیت این است که اجداد کورش و اسکندر و چنگیز همه یکی بودند و از یکجا آمدند – از آفریقا. مهم این است که چند سال در تاریخ به عقب می رویم .

من کی هستم؟

اجداد من کی بودند و از کجا آمده اند؟ اصل و نسب دور و دراز من چیست؟ مثل بیش از 1.6 میلیون نفر در دنیا  من هم می خواستم ببینم بقول دکتر اسپنسر ولز از «پروژه جنوگرافیک» موسسه «نشنل جئوگرافیک» «چند در صد من عبارت از انسان نئاندرتال است؟!” دکتر اسپنسر مدیر این موسسه است که اين تست ها را در سرتاسر دنیا انجام می دهد. نتیجه های تست ها برای بررسی علمی و بین المللی بکار می رود.

تا 200-250 سال قبل اجدادم را می شناسم: ما یک شجره خانوادگی داریم. هم این شجره و هم چند کتاب تاریخ نشان می دهند که جد بزرگ پدر من حاج میرزا احمد مجتهد که نام کاملش «میرزا احمد بن لطفعلی‌بن محمد صادق مغانی تبریزی» بود، اوایل قرن سیزدهم هجری قمری (حدودا سال های 1790 میلادی) از مغان به تبریز مهاجرت کرده است. یکی از فرزندان ایشان بنام حاج میرزا جواد مجتهد که نام خانوادگی ما از ایشان است، یکی از اولاد ذکور همین میرزا احمد مجتهد بود. تا پدر بزرگ من حاج میرزا غفار اقا، اجداد پدری و مادری من که با هم قوم و خویش بودند در تبریز مقام مجتهد و یا امام جماعت را داشتند.

این اجداد را به نام می شناسم. حتی در باره آنها بعضی چیز ها خوانده ام. اما گذشته دور تر من چه؟ هزار سال ، دو هزار سال، ده هزار سال قبل؟

مدتی پیش با پرداخت حدود 160  دلار به همین موسسه غیر انتفاعی «جنو گرافیک»، آن ها یک بسته به من فرستادند. دو نمونه آب دهانم را از جدار داخلی دهانم گرفته به مرکز این پروژه در تکزاس فرستادم. برای من عجیب و جالب بود که از من نه آدرسم را پرسیدند، نه کشور، منطقه و شهر تولدم را، نه دین و زبانم را، نه رنگ پوستم را و نه هیچ چیز دیگر را. فقط آب دهان. برای 6-7 هفته آنها مرتب در سایت گزارش می دادند که تست دی ان ای آب دهان من چطور پیش می رود و من با هیجان منتظر نتیجه نهائی بودم. نتیجه نهائی را حتی دو هفته کنترل علمی کردند تا مطمئن شوند و بمن بگویند.

حالا نتیجه را گرفته ام و همانطور كه به خویشاوندان، دوستان و خوانندگان «چشم انداز» وعده داده بودم منتشر می کنم (این مربوط به چهار سال پیش میشود. نتیجه ها را اوایل سال 2014 گرفتم.)

برای اطلاعات بیشتر (به انگلیسی) در باره «پروژه ژنو گرافیک» موسسه نشنل جئو گرافیک روی عکس دکتر اسپنسر ولز کلیک کنید
برای اطلاعات بیشتر (به انگلیسی) در باره «پروژه ژنو گرافیک» موسسه نشنل جئو گرافیک روی عکس دکتر اسپنسر ولز کلیک کنید

اولا در باره تست های دی ان ای

تست دی ان ای وابستگی قوميت، نژاد، زبان مادرى، شهروندی و هویتی شما را معین نمی کند – مثلا تشخیص نمی دهد و نمی تواند تشخیص بدهد که شما ترك و يا عرب هستيد و یا خود را بیشتر وابسته به کدام ملت، قوم، دین و زبان حس می کنید. اینها موضوعات سیاسی و هویتی – فرهنگی هستند و قابل تغییرند. با تست دى ان اى شما مي توانيد معين كنيد كه شخص شما با فلان فرد مشخص كه مشخصات دى ان اى او هم بايد معلوم باشد، خويشاوندى داريد يا نه، اما با اين تست نمي توان معين كرد كه شخص تست شده ایرانی است یا آمریکائی، زبان مادری اش انگلیسی است یا روسی و یا مسیحی ارتدکس است یا مسلمان شیعه. شما صرفنظراز تحلیل دی ان ای خود می توانید خود را صد در صد آمریکائی یا فرانسوی بدانید اگر چه تبارتان مثلا چینی باشد، می توانید خود را اصالتا ایرانی بدانید، در حالیکه آمیزه ژنتیک شما فقط مخلوطی از هاپلوگروه هائی است که در مردم چهار-پنج منطقه جغرافیائی دنیا به چشم میخورد.

واحد سنجش در اين تست دی ان ای شما، مشخصاتى است كه با نام «هاپلو گروه» تعیین، تعريف و دسته بندى مي شوند. دى ان اى هر شخص عبارت از هاپلو گروه هاى مختلف است.  در هر شخص، بودن و نبودن اين و يا آن هاپلو گروه و درصد آن هاپلو گروه در دى ان اى آن شخص فرق مي كند. كار اين تست آن است كه به شما بگويد دى ان اى شما چند در صد از هاپلو گروه الف، ب، ج و غيره دارد. اين نام ها قراردادى هستند و در اين مورد مقالات و حتى كتاب هاى زيادى نوشته شده است.

درک و به خاطر سپردن نام های گوناگون این هاپلوگروه ها کار ساده ای نیست. مشکل حتی فقط آموزش پنجاه شصت نام هاپلوگروه هم نیست. این هاپلوگروه ها بعضا در محیط های مختلف دچار جهش (موتاسیون) میشوند. در آن صورت متخصصین شیمی و ژنتیک تکاملی به این هاپلوگروه های نو و تغییر یافته نام های جديد می دهند، اما علاوه می کنند که اصل این هاپلوگروه فلان هاپلوگروه بوده است. تشخيص اين موتاسيون ها در دى ان اى هرشخص به پيگيرى تكامل ژنتيك آن شخص كمك مي كند. موتاسیون یک تغییر شیمیایی-ژنتیکی است که صفات زیستی و ژنتیک شما را از قبیل رنگ چشم و غیره تغییر می دهد.

تا اینجایش کاری نسبتا مستقیم و بی شک و شبهه است. یک شخص تست دی ان ای میدهد. نام و درصد هاپلوگروه هایش معلوم می شود. اگر کسی هست که می خواهید بدانید واقعا پدر شما هست یا نه، باید از یک سلول او، حتی اگر فوت کرده باشد، یک نمونه برداری کرده، آن را هم به تست بدهید. در مقایسه نتایج دو تست، اگر هاپلوگروه ها و سهم آنها در دی ان ای شما و آن شخص دوم  مشابه باشند، معلوم می شود که آن شخص احتمالا، شاید هم (نسبت به درجه تشابه) به احتمال قوی پدر شماست. حالا آن شخص می تواند برود و مطالعه کند که هاپلوگروه های او در کدام اشخاص، کدام گروه قومی و ملی و زبانی در کدام کشورها و مناطق جهان کم و بیش به همان نسبت دیده می شود. این کار بمراتب مشکل تر است و اغلب از عهده یکی دو شخص خارج است. این کار را معمولا موسسه های پزشکی وعلمی انجام می دهند.

از همین جاست که ریسک اشتباه و یا حتی شاید تحریف افزایش می یابد، مخصوصا اگر موسسه ای بخواهد برپایه تست صد یا هزار و یا دو هزار نفر مثلا از شهر پکن معین کند که تبار آنها از کجاست. ریسک و خطر حتی در این نیست که بگویند بر پایه فلان تست با فلان هزار گویشور زبان چینی در پکن در فلان سال معلوم شد که هاپلوگروه های 60 در صد آنها با دی ان ای  ژاپنی ها مشابه است. نه. مشکل وقتی شروع می شود که کسانی که این معلومات را می خوانند و حتی اغلب خود همان موسسه ها بدون شک و تامل چندانی نتیجه گیری می کنند و این نتیجه صد یا هزار نفر از جمعیت پکن را به همه جمعیت 13 میلیونی پکن و کل مردم ژاپن تعمیم می دهند.  نتیجه این می شود که اصلیت ژاپنی ها از چین است.

آیا اقلا از 70-80 در صد همه چینی ها و همه ژاپنی ها تست گرفتید که به چنین نتیجه ای رسیدید؟ نه. تا چه حد نتیجه تست هزار نفر در پکن می تواند برای همه جمعیت حتی خود پکن و یا تمام چین نمونه و به اصطلاح «مشتی از خروار» باشد؟

مشکل و علت اصلی نسبی بودن تشخیص تست های دی ان ای و تعمیم آن به تمامی یک گروه از مردم، از همین جاست که شروع می شود.

20-30 سال بیش نیست که تست های دی ان ای نه تنها از سوی بیمارستان ها و دستگاه های قضائی و امنیتی کشور ها بلکه از طرف افراد خصوصی و نه فقط با مقاصد درمانی پزشکی، بلکه از روی کنجکاوی شخصی و خانوادگی و یا دولتی و ملی انجام می گیرد.

یک مشکل دیگر برای افراد جداگانه که تخصصی در ژنتیک تکاملی ندارند، خواندن هاپلوگروه ها و درک و تشخیص نقش و مقام آنها در رشته های تباری بین انسان هاست. من از کجا بدانم این جمله که «مارکر اصلی خط تباری پدری من
M168 > M89 > M9 > M175
است» یعنی چه؟

«پروژه جنوگرافيك» كه وابسته به موسسه «نشنل جئوگرافيك» است به غير از دادن نام هاپلوگروه هاى شما و درصد آنها در دى ان اى شما، براى درك ساده تر افراد غير متخصص، اين هاپلوگروه ها را به «منطقه های» «بیوجغرافيائى» هم تقسيم مي كند، به معنى اين كه مثلا مي گويد در شمال آفريقا هاپلوگروه الف بيشتر ديده ميشود و یا هاپلو گروه ب بين آفروآمريكائى ها زياد است.

باز هم همان سوال: آیا اگر در دی ان ای من 40 درصد از هاپلوگروه ب باشد، معنایش این است که تقریبا نصف تبار من از شمال آفریقاست؟ احتمالا نه، چراکه اگر 70-80 درصد همه مردم جهان در همه مناطق و کشور ها تست می شدند، شاید می شد حکم دقیق تری داد. اما با وجود اینهمه پیشرفت علم و افزایش تست های شخصی در سطح بین المللی در این ده بیست سال اخیر، هنوز به مرحله ای نرسیده ایم که بتوانیم چنین احکام عمومی صادر کنیم. حتی «پروژه جنوگرافیک» با وجود آنهمه شهرت و اتکائی که به موسسه بین المللی «نشنل جئوگرافیک» دارد، در تمام دنیا تا ژانویه سال  2017 تنها از یک میلیون و820 هزار نفر تست گرفته بود.

من مثلا نمی دانم از این رقم  چند نفرشان از ایران و این منطقه بزرگتر ما بودند. به هر صورت احتمالا مردم سرتاسرمنطقه ما اکثریت حتی همین یک میلیون و 820 هزار نفر را هم تشکیل نمی دهند.

با این ترتیب بعید است که حتی این موسسه و یا هر موسسه دیگر بتواند به یقین بگوید اگر ترکیب هاپلو گروه های شما فلان طور بود، شما به احتمال قوی 50 درصد از خاورمیانه و 30 در صد از شبه جزیره عربستان و 20 درصد هم از فلان جا هستید.

وقتی موسسه های بزرگ و جدی در چنین تشخیص هائی نمی توانند به یقین قضاوت کنند، طبیعی است که افراد و گروه ها که معمولا اطلاع چندانی از چند و جون علمی این تست ها ندارند، بخصوص اگر نیت و غرضی داشته باشند، قضاوت های درستی نخواهند توانست بکنند.

اگر شما شخصا تست دى ان داده ايد، بخصوص اگر موسسه اى كه اين تست را كرده معتبر و علمى است، به احتمال بسيار قوى نتيجه اى كه از تست خود در باره شخص و ريشه هاى تبارى خودتان گرفته ايد صحت دارد. اما زمانی که از تست صد يا هزار نفر و يا بيشتر به نتايجى در باره ويژگى هاى اين يا آن گروه مردم در فلان منطقه جهان مي رسند، بايد فوق العاده احتياط كرد.

اين تا حدى شبيه پرسش افكار عمومى است كه مدتى است در جوامع پيشرفته تر رايج شده است. موسسه اى به شما زنگ مي زند و بعد از گرفتن مشخصات شما، نظراتتان را در مورد فلان حزب و يا شخصيت سياسى و بهمان موضوع اجتماعى مى پرسد. بعد از اينكه اين كار را با صد و يا هزار نفر و يا بيشتر از همان شهر و كشور و يا گروه اجتماعى شما پرسيد، مي رود و به همه اعلام مي كند كه مثلا عقيده مردم فلان كشور در مورد فلان موضوع اين و آن است. حتى بر پايه تعداد افرادى كه از آنها سوال كرده اند، عقايد گوناگون را به در صد هاى گوناگون تقسيم مي كنند و چنين وانمود مي نمایند كه اين درصد ها در مورد جمعيت كل فلان جامعه هم صدق مي كند.

به احتمال بزرگ عقيده يك فرد و شخص واقعى در آن نظر پرسى درست منعكس شده است. (البته دستكارى در نظر ها هم ممكن است بسته به محيط سياسى و تجارى در بعضى نظر خواهى ها پيش بيايد.) اما حتى اگر آن موسسه صادقانه و علمى هم عمل كند، از يك نظرخواهى بين صد يا هزار نفر براى يك جمعيت ده بيست ميليون نفرى نتيجه بزرگ و سرتاسرى گرفتن چه اعتبارى دارد؟

هم در این مورد و هم در مورد تست های دی ان ای یک واقعیت هست: نتایج تست شخص شما حتما درست است، اما این که شما از کدام گروه دی ان ای کدام منطقه دنیا هستید، در این مورد با ید احتیاط کرد.

به نظر من تست هاى دى ان اى هم اگر مورد سوء استفاده قرار گيرند مي توانند گمراه كننده باشند. اخیرا حتی دیدم که یک نفر با استناد به همین موسسه ادعا کرده است که «پروژه چنوگرافیک» نوشته است که بسیاری از اعراب اصلا «ژن عربی» ندارند و برعکس «بیش از نصف دی ان ای ایرانیان عبارت از ژن عربی» است. من هم هرچه گشتم چنین چیزی در آمار و ارقام و مطالعات این موسسه نیافتم. منطقی هم نیست. در هيچ جائى از «ژن عربى»  و ايرانى و تركى صحبت نميكند. ژن كه قوميت و پاسپورت و مذهب و دين و رنگ ندارد،

اما فرق اين موسسه با ديگران اين است كه براى ساده فهم تر كردن نتيجه ها نه تنها نام هاى شيميائى هاپلوگروه ها، بلكه نام ان مناطق جغرافيائى را نیز می دهد (مانند آسياى جنوب غربى، آفريقاى شمالى، آسياى شمال شرقى) كه اين هاپلو گروه ها انجا زياد تشخيص داده شده اند – كه البته اين طرز سنجش درك نتيجه را آسانتر مي كند، اما زمينه را براى اشتباه و سوء تفاهم هم تقويت مي نماید.

با اینهمه آیا نباید این تست ها را داد و یا به آنها اطمینان کرد؟

به هر تقدیر تست دی ان ای درست ترین و دقیق ترین چیزی است که می توانیم در مورد تبار و اجداد شخص خودمان انجام دهیم. تنها راه منطقی و علمی این بررسی تباری هم همین است. آن هم بنظر من طبیعتا بهتر است همراه با بررسی شجره های خانوادگی و در صورت امکان آثار مکتوب و مستند خانوادگی باشد.

به آن جنبه نتیجه گیری های همراه با تعمیم به یک گروه بزرگ مردم می توانید (و باید) با شک و احتیاط نگاه کنید. اما تست شخصی دی ان ای شما موضوع «نظر» و تفسیر و تعمیم من و شما نیست. علم است و رقم. اطلاعاتی که نه تنها به کتب و ادعا های تاریخی و فرهنگیو خانوادگی بلکه بر داده های قابل سنجش و قابل کنترل ژنتیکی استوار است.

من هم با در نظر گرفتن این همه اطلاعات که بعدا هم بیشتر شد، در سال 2014 تصمیم گرفتم این تست را بدهم و با احساس مثبتی که در مورد موسسه «نشنل جئوگرافیک» داشتم به سراغ «پروژه جنوگرافیک» رفتم.

شما نمونه ای از آب دهانتان را به این مرکزو یا هر موسسه دیگر میفرستید. دادن اسم، تاریخ و محل تولد و یا تابعيت و قومیت لازم نیست و اگر هم بدهید آنها آنرا نگهداری نمیکنند. ولی آنها با تست های مفصل و پیچیده ای هزاران «مارکر» ژنتیک در دی ان ای «میتوکندرال» شما را که نسل به نسل از مادر به کودک گذشته است آزمایش میکنند. در مورد مردان، به غیر از آزمایش فوق، «مارکر» های ژنتیک در دی ان ای های کروموزوم «وای» (ایگرگ) هم که طی نسل ها از پدر به پسر میگذرند مورد تحلیل قرار میگیرد تا سلسله اجداد مستقیم پدری شما هم معلوم شود. علاوه بر این، حدود 130 هزار «مارکر» دیگر ژنتیک شما هم که مربوط به اجداد مستقیم شما نیستند تحلیل میشوند تا «محیط ژنتیک» اجداد شما که در خط مستقیم اجدادی تان نیستند هم معین شوند. نتیجه هائی که همین موسسه به تنهائی در سرتاسر دنیا از تست بیش از یک میلیون و 820 هزار نفر گرفته در گروه های ژنتیک جداگانه تقسیم بندی شده اند که هر گروه («هاپلو گروه») یک کُد و اسمی منطقه ای برای خود دارد مانند هاپلوگروه
R1A
و یا
J2
و غیره و گروه های منطقه ای «مدیترانه»، «آسیای جنوبی» و یا «آسیای شمال شرقی»… هر انسان  کره زمین مخلوطی از هاپلوگروه های مختلف است، کمی از این و کمی از آن، شاید از فلان بیشتر و از بهمان هیچ!

سیر احتمالی مهاجرت های نوع کنونی بشر از آفریقا به دیگر نقاط دنیا حدود 60از -70 هزار سال پیش به بعد - نقشه نشنل جئوگرافیک
سیر احتمالی مهاجرت های نوع کنونی بشر از آفریقا به دیگر نقاط دنیا ازحدود 60-70 هزار سال پیش به بعد – نقشه نشنل جئوگرافیک

و اما نتیجه تست من بطور خلاصه

درصد خصوصیات ژنتیک من: 51% حوزه ساحلی مدیترانه - لوانت، 30% آسیای جنوب غربی، 11% اروپای شمالی، 4% آسیای شمال شرقی، 2% آسیای جنوب شرقی، 0.9% انسان نئاندرتال و 1.5% انسان دنیسووان
درصد خصوصیات ژنتیک من:حوزه مدیترانه – لوانت (51%)، آسیای جنوب غربی (30%)، اروپای شمالی (11%)، آسیای شمال شرقی و یا آسیای مرکزی (4%)، آسیای جنوب شرقی (2%)، انسان دنیسوان (1.5%) وانسان نئاندرتال (0.9%)

من تصوراتم را مبتنى بر اين نوشته ها كرده بودم كه اصل هزار سال پيش ما از آسياى ميانه (حوزه ژنتيك «آسياى شمال شرقى») است، اما بر خلاف تصورات خودم (و بعضی نوشته های تاریخی) 51 در صد ترکیب ژنتیک من «مربوط به دریای مدیترانه» و لوانت (جنوب شرق ترکیه، سوریه، لبنان، فلسطین، اسرائیل کنونی)، 30 درصد مربوط به آسیای جنوب غربی (ایران، تاجیکستان)، 11 در صد مربوط به اروپای شمالی (احتمالا بخاطر کوچ بعضی از اجداد مادری ام از اروپا حدود 10 هزار سال پیش)، 4 درصد آسیای شمال شرقی (آسیای مرکزی، چین، مغولستان) و 2 در صد آسیای جنوب شرقی (هندوستان، ویتنام و غیره) است. در ضمن 0.9 درصد ترکیب ژنتیک من انسان نئاندرتال و 1.5 در ضد ترکیب ژنتییک من از انسان «دنیسووان» است! در مجموع ترکیب ژنتیک من، به نوشته همین موسسه، از همه بیشتر در درجه اول به مردمی نزدیک تر است که امروزه در گرجستان (گرجی ها) و  قفقاز شمالی زندگی می کنند (اوستین ها، آوار ها، چچن ها، چرکز ها). تصویر نزدیکی ترکیب ژنتیک من و گرجی ها از یک طرف و قفقازی های شمالی از سوی دیگر:

GEORGIANS

و اما اگر ترکیب ژنتیک من و ترکیب ژنتیک اکثریت ایرانیانی را مقایسه کنیم که موسسه «پروژه ژنوگرافیک» جمع آوری کرده این تصویر بدست می آید: اول ترکیب ژنتیک من: Abbas

حالا ترکیب ژنتیک اکثریت ایرانیان طبق برآورد پروژه  ژنوگرافیک: populations_Iranian_575

که شاید نه به اندازه من و قفقازی ها ولی بهر حال خیلی شبیه و نزدیک به همدیگر هستند. البته این ترکیب «ایرانیان» هم که می گوئیم نمودار مشخصات اکثریت آنان است که مورد تحلیل قرار گرفته اند، نه تک تک آنان. با این ترتیب طوری که در بالا هم به تفصیل گفتیم، همه این مقایسه ها و نتیجه گیری ها را که گویا بنده «به گرجی ها نزدیک تر هستم و از فلانی ها دور تر هستم» را باید با احتیاط و شک و سوال بررسی کرد. در کل اگر نگاه کنید، یافته های اکثر موسسه ها در مورد اکثر ایرانیان و یا ترک های ترکیه که تست شده اند هم کم و بیش نتیجه های مشابه داده اند. یعنی هر دو ملت، طبق این سنجش ها و تا جائی که می توان به آنها اعتماد کرد، بخش بزرگ ترکیب ژنتیکشان «مدیترانه ای» و «آسیای جنوب غربی» است. سهم ژنتيك آسياى ميانه در اكثريت بزرگ مردم ايران و تركيه بسيار ناچيز است: حدود چهار در صد.

و اما گروه ژنتیک من از خط اجداد مادری
T1a1
و از خط اجداد پدری
CTS7822
است. (جدول و شرح تبار باستانی من از 10 هزار تا 60 هزار سال پیش در این لینک). طبق نتایج این تست، اجداد مادری من حدود 30 هزار سال پیش از منطقه «هلال حاصلخیز» (ماوراء النهر و سواحل مدیترانه) به اروپا مهاجرت کرده در آنجا اصول جدیدتر کشاورزی را رواج داده و به مسکون شدن مردم اروپا کمک کرده اند. اجداد پدری من اما از طریق قفقاز و ایران راه آسیای میانه و آسیای دور (چین) را در پیش گرفتند و در استپ های وسیع آنجا با حیوانات عظیم الجثه ای مانند ماموت ها به پیکار پرداختند. اگرچه نسل های آنها و همچنین ماموت ها دیگر از بین رفته، اما بعضی از بازماندگان اجداد پدری من در این منطقه هنوز زندگی قبیله ای دارند.

آیا این نتیجه ها درست هستند؟ تشخیص هاپلوگروه ها بنظرم به احتمال بسیار قوی درست است. اما اینکه این ها دلیل نزدیکی به این یا آن گروه مردم در این یا آن منطقه و کشور است، نمی دانم و مطمئن نیستم. واقعا چندان اهمیت بزرگی هم ندارد. فقط دانستنش جالب است. شاید هم نوعی «ترند» و یا روند تکاملی اجداد مرا نشان می دهد. همین هم برای من جالب و کافی است.

بهر حال تصور می کنم هرچه مردم بیشتری از کشور ها و مناطق و گروه های قومی و ملی و زبانی منطقه بزرگتر ما یعنی خاورمیانه و آسیای جنوب غربی، آسیای کوچک و قفقاز و آسیای میانه این تست ها را بدهند و همه این نتایج در یکجا و از طرف یک موسسه (و نه صد ها موسسه گوناگون) جمع آوری و ارزیابی شوند، به حقیقت نزدیک تر خواهیم شد.

حالا کمی تفصیلات بیشتر از تاریخ و غیره – و نه تست دی ان ای

این ها پنج برگ از کتاب «تاریخ و جغرافی دارالسلطنه تبریز» اثر شاهزاده نادر میرزا است که در تاریخ 1323 هجری قمری (1905م) به چاپ رسیده و در سال 1360 هجری شمسی (1981) در تهران تجدید چاپ شده است. این سه صفحه حاوی اطلاعاتی در باره جد بزرگ پدر بنده حاج میرزا احمد مجتهد و فرزند ایشان حاج میرزاجواد آقا مجتهد است که نام خانوادگی ما از ایشان است. نام کامل حاج میرزا احمد مجتهد «میرزا احمد بن لطفعلی‌بن محمد صادق مغانی تبریزی» بود که اثر معروف به «منهج الرشاد فی شرح الارشاد» به او منسوب است. گویا جد ایشان محمد صادق مغانی تبریزی که از طایفه «موغانلو(مغانلو)»ی ایل شاهسون «قره داغ» (ارسباران کنونی) بوده در اوایل قرن سیزدهم هجری (سال های 1790 میلادی) از مغان (قره داغ) به تبریز مهاجرت کرده است.

به نوشته آقای رمضان آذرتاش مغانلو در وبلاگ مغان و مغانلوها، طایفه مغانلو از اولین طوایف اوغوز(غز) – ترکمن بود که اواخر قرن سوم هجری از آسیای میانه به ایران مهاجرت کرده، از سلطان محمود غزنوی اجازه استقرار در دشت مغان را دریافت کرده ساکن آن منطقه شدند. ظاهرا نام اجداد این طایفه معلوم نیست، چونکه «مغانلو» به عنوان نامی که مربوط به «مُغ» ها در دین زرتشتی می شود، حتما نامی است که بعدا گرفته اند. این طایفه که مانند دیگر طوایف ترک زبان مغان اساسا با گله داری مشغول بود، در زمان صفویان همراه با طوایف ترک زبان دیگر آذربایجان شرقی و اردبیل در نوعی «اتحادیه» ایلی شاهسون متحد شد تا در صورت لزوم کشور را در مقابل دست اندازی های خارجی بخصوص از طرف عثمانی (و بعد ها روسیه) محافظت کند.

حاج میرزا احمد چهار پسر به نام های میرزا لطفعلی، میرزا جعفر، میرزا باقر و میرزا جواد داشته که میرزا جواد جد پدر بنده است. روایت بر این است که حاج میرزا جواد مجتهد در زمان ناصرالدین شاه با نفوذ ترین مجتهد آذربایجان بوده و در حمایت از جنبش تحریم تنباکودر آذربایجان پیشقدم شده است. معروف است که ایشان وقتی به تهران می روند، ناصرالدین شاه شخصا بطور پیاده به خانه مسکونی ایشان می رود و با او دیدار و گفتگو می کند.

مرحوم صمد سرداری نیا مینویسد: «سال ها بود که زعامت روحانیّت آذربایجان را خاندان میرزا احمد مجتهد به عهده داشت که آنان را آل احمد تبریز می نامیدند. در دوران سلطنت ناصرالدین شاه، این وظیفه را ابتدا حاج میرزا باقر مجتهد و سپس برادرش حاج میرزا جواد مجتهد به عهده داشتند.» وقتی میرزا جواد آقا مجتهد در سال 1313ق  فوت می کند، برادرزاده اش میرزا حسن آقا مجتهد (فرزند میرزا باقر آقا) به جای او می نشیند که در جریان مشروطه طرف مستبدین را می گیرد. اما اجداد مادری من هم که ریشه آنها هم به مرحوم حاج میرزا احمد مجتهد می رسید، از روحانیون و علمای تبریز بودند. طوری که مهدی مجتهدی در کتاب «رجال آذربایجان در عصر مشروطیت» (ص 23) نوشته: «منصب امامت و حکومت شرعیه تبریز پس از میرزا احمد به میرزا لطفعلی مجتهد پسر میرزا احمد می رسد، پس از او به فرزندش میرزا اسماعیل، و بعد از او به عموزاده اش میرزا عبدالرحیم، و پس از وی به میرزا عبدالکریم و بعد از او به برادرش میرزا علی آقا امام جمعه می رسد.»

حاج میرزا عبدالکریم مجتهد امام جمعه تبریز، وفات در زمان انقلاب مشروطه
حاج میرزا عبدالکریم مجتهد امام جمعه تبریز، وفات در زمان انقلاب مشروطه

حاج میرزا عبدالکریم مجتهد امام جمعه تبریز (نفر نشسته در جلو)، جد مادری من در1336ق همراه با یکی از پسرانش جلوی در خانه اش در تبریز با شلیک گلوله به قتل رسید. «دانشنامه های انقلاب اسلامی و تاریخ ایران» در باره او می نویسد:

«تبریزی، حاج میرزا عبدالکریم، از علمای بزرگ و برجسته مبارز ایران در قرن چهاردهم هجری. از دوران نخست زندگی و تحصیلات او اطلاعی در دست نیست. وی از خاندان معروف به علم و فقاهت بود. عموی او حاج میرزا حسن مجتهد، عالم اول آذربایجان بود و شهرت و نفوذ بسیار داشت. او همانند پدرش میرزا عبدالرحیم، «امام جمعه» تبریز بود. این منصب از زمان جد اعلای او، میرزا لطفعلی در خاندانش موروثی شده بود. احمد کسروی، مشروطه خواهی او را از سر ناچاری دانسته و بر این باور است که وی معنی مشروطه را نمی دانست و به نتایج آن آگاه نبود. و پس از اطلاع،‌به مخالفت با آن برخاست. انجمن نیز که کانون مشروطه خواهان تندرو شده بود، اتهامات ناروایی به وی نسبت داد و او و جمعی دیگر از علما را از تبریز اخراج کرد. از اینرو حاج میرزا عبدالکریم در مخالفت خود با آنان جدی تر شد. انجمن ایالتی نیز متقابلاً، برادر و یکی از دوستان میرزا را به نشانه انتقام، دستگیر و به فجیع ترین وضعی به شهادت رساند. پس از پیروزی انقلاب روسیه در ۱۳۳۶ ق/ ۱۹۱۷ و بروز قحطی در آن کشور که به آذربایجان نیز سرایت کرد، اعضای حزب دموکرات آذربایجان که سخت تحت تأثیر انقلاب روسیه و مشی تندروانه آن قرار داشتند به غصب زمین و اموال مردم پرداختند، از جمله حاج میرزا عبدالکریم را به احتکار و انبارداری متهم کردند و او را در روز پنجشنبه ۸ جمادی الثانی ۱۳۳۶ ق، چند ساعت قبل از تحویل سال به همراه پسرش ترور کردند و به شهادت رساندند. پس از انتشار خبر شهادت وی، علما، آن روز را روز ماتم اعلام کردندو به عزاداری پرداختند و دموکرات ها را به اتهام دست داشتن در ترور محکوم کردند.»

داماد حاج میرزا عبدالکریم مجتهد،  ضیاء العلما که مشروطه طلب و از همراهان روحانی انقلابی مشروطه میرزا علی آقا تبریزی معروف به ثقه الاسلام بود، در سال 1239 خورشیدی همراه با مرحوم ثقه الاسلام بدست روس ها به دار آویخته شد.

و اما حصّه شخصی بنده از این قصّه:

اگر هم نه هرکس، ولی بسیاری ها می خواهند بدانند که اصل و نسبشان از کجاست. برای من هم این، موضوعی هیجان انگیز است. البته و صد البته نه برای اثبات برتری و یا نشان دادن ارزش انسانی و ملی و سیاسی و نژادی و غیره. اینها برای من افسانه اند. ولی من که خودم را «خالصا مخلص» تبریزی، آذربایجانی و ایرانی و «ترک» یعنی ترک زبان  میدانم و نسلم 40-50 سال است با ترک ترکیه و اروپائی و آمریکائی هم آمیخته و خودم هم بیش از پنجاه سال است که در اروپا زندگی می کنم و در عین حال خودم را  اروپائی و آمریکائی هم می دانم و حس می کنم، می خواستم اصل و نسبم را بدانم و بشناسم. علت این تست دی ان ای این بود – و راستش ته دلم در ضمن می خواستم در مورد خودم شاهد مسخره بودن همه «تئوری» های نژادی و نژادپرستانه هم باشم که متوجه نمی شوند که منشاء همه انسانها یکی و از یک جاست و بخاطر همین همه انسانها از نظر ژنتیک مخلوط اند، منتهی یکی با یکی دو «مثقال» بیشتر از این ترکیب و یا یکی دو «مثقال» کمتر از آن ترکیب!

بيشك همه انسان ها اصلا از آفریقا هستند. قدمت نوع بشر کنونی یعنی «هومو ساپینس» که قدیمی ترین بقایایش در اتیوپی کنونی یافت شده، حدود 200 هزار سال است. با این ترتیب مدت بمراتب طولانی تر عمر نوع بشر در آفریقا سپری شده است. گروه هائی ازآنها حدود 60-70 هزارسال پیش از آفریقا به اقصی نقاط جهان پخش شده اند، ابتدا به تعداد بسیار کم، بعد بیشتر و بیشتر، تا اینکه  بتدریج تعدادمان در کره زمین هم بیشتر و بیشترو رنگ و رو و قد و قواره مان هم متناسب با آمیزش ها و شرایط اقلیمی زندگی مان رنگارنگ تر شده است. ظاهرا عده ای از آنها بعد از دوران یخبندان از طریق شبه جزیره عربستان آمده و از آنجا به شرق و غرب و شمال پراکنده شده اند. عده ای در جائی بین ترکیه و عراق امروزی جمع شده  اند. حدودا 30-35 هزار سال پیش هر دسته از آنجا  به جائی کوچ کرده است (و البته بعضی ها هم در همانجا مانده اند)… حتی طبق یک نظریه در آن دوره زبان همه آنها بسیار نزدیک به همدیگر بوده است. تا اینکه یک عده از آنها به طرف ایران و خاورمیانه، قفقاز، روسیه، سیبری، آسیای میانه، آسیای جنوبی  و خاور دور..رفته اند.  بعد همه این مهاجرت ها و کوچ ها، زد و خورد ها و اسکان ها ادامه داشته است…

30-35 هزار سال کم نیست و ما از این دوره تقریبا بی خبریم. ما تاريخ 2500-3000 سال اخیر را تا حدی میدانیم، اگرچه هر چه عقب تر میرویم ناچار می شویم در تاریکی بیشتری جستجو کنیم. در این سه چهار سال گذشته باور من در یک مورد محکم تر و محکم تر شده است: از وقتی که تجزیه و تحلیل دی ان ای که قادر به پیگیری گذشته شما حتی تا ده ها هزار سال پیش است وارد عرصه شد، امکان و شانس همه لاف و گزاف ها، تخمین ها و احتمالات بی اساس و غیر علمی از بین رفت. امروزه چیزی دقیق تر و قابل اطمینان تر از این روش علمی برای کشف گذشته انسان وجود ندارد.

یکی از دوستان به شوخی گفت: با این ترتیب معلوم شد شما ایرانی ایرانی هم نیستید، ترک ترک هم نیستید. گفتم هم ایرانی هستم هم ترک. ایرانی به معنای فرهنگ، جائی که بزرگ شده ام و مهُرش را در حساس ترین دوره بر من زده و وطن اصلی ام هست، و ترک به معنای زبان مادری و پدری و محیط زبانی، فرهنگی و اجتماعی تبریز و آذربایجان که 18 سال مرا پرورش داده  – ولی هیچکدام نه بمعنای نژاد و تبار و خون. این تعاریف، سیاسی و هویتی-فرهنگی و در صورت غلو افسانه هائی هستند خیالی و نه علمی و قابل اثبات و اندازه گیری…

اگر در مورد اصل و نسب دورترتان اطلاعاتى فارغ از حدس و گمان و داستان ميخواهيد، بايد دنبال چيزى علمى برويد، مثلا همين تست دی ان ای. البته واقعیتش این است که من از نظر تبار و باصطلاح «نژاد» مثل همه مخلوطم ولى حتى از نظر زبان و فرهنگ هم تنها ترك زبان و يا فقط ايرانى هم نيستم. 50 سال است كه در خارجم. گذرنامه ایرانی ام 40 سال است که اعتبار ندارد و شهروند ترکیه هم که نیستم و نبودم، اگرچه در خانه ترکی استانبولی، انگلیسی و آلمانی، کمی هم فارسی و یا آذری صحبت می کنیم. فرانسوی هم جزو زبانهای خانواده است. حالا بفرمائید پیدا کنید پرتقال فروش را!

بی شک این را هم می دانم که اگر تمام دانشمندان جهان هم جمع شوند و صد تا آزمایش دی ان ای و غیر از آن هم انجام دهند، باز هم بعضی ها از ظن خود، خودشان را همان خواهند پنداشت که دلشان می خواهد. ولى خوب، چه عيبى دارد؟ خيلى ها همينطورى دلشان خوش است که خودشان را «کبوتر حرَم» می شمارند…

خلاصه نتیجه تست من به انگلیسی

infographic ———————————-

در ضمن بخوانید:
امید نیایش: میرزا جواد مجتهد و مجتهدی عائله‌سی‌نین تاریخی روللارینا اؤتری باخیش
تاریخ دارالسلطنه تبریز

صمد سرداری نیا: حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی رهبر نهضت تنباکو در آذربایجان

فرهنگنامه علمای مجاهد
مهدی مجتهدی: رجال آذربایجان در عصر مشروطیت، زرین، 1379

 

تُرک ها – نژاد یا زبان؟

Roux_Turcs«… از جنگل های سیبری آمدند. جسور، پراکنده، باهنر و هنوز در آغاز راهشان بودند. ابتدا به فلات ها، آنگاه به داخل چین و بالاخره مثل سیلی بی انتها به غرب روی نهادند و در همه جا پهن شدند…»

ژان پل رو: تاریخ ترکان

غزنویان غلامان ترک بودند… سلجوقیان که آناتولی را هم گرفتند – آنها هم ترک بودند… آق قویونلو و قراقویونلو‌ها حتی اسمشان هم ترکی است… قبایل ترک در قدرت یابی صفویان و شاه اسماعیل نقشی اساسی داشتند… خود شاه اسماعیل هم ترک زبان بود، اگر چه اجدادش فارسی زبان بودند. پس نادر شاه وطایفه «قیرخلو»ی او از قبیله افشار؟ البته قاجار‌ها هم ترک بودند – و یا درست ترش: ترک زبان. مظفرالدین شاه، عباس میرزا، محمد علی شاه، بعدا ستارخان، ملکه تاج الملوک آیرملو همسر رضاشاه، ارانی، ثقه الاسلام، کسروی، ایرج میرزا، محمد علی خان تربیت، معجز، ملکه فرح دیبا همسر محمد رضا شاه، پیشه وری، آیت الله شریعتمداری، شهریار، غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی…

آذربایجانی‌های ایران ترک هستند؟

آتاترک و اردوغان هم ترک هستند. سلطان سلیمان محتشم، سلطان سلیم که با شاه اسماعیل جنگ کرد هم ترک بود، نبود؟

پس ترکمن ها؟

اوزبک‌ها و قزاق‌ها چطور؟

اویغور‌های چین؟

ترک‌های سلانیک یونان؟

«اویغور‌های زرد» چین که بیشترشان بودائی هستند چطور؟

چوواش‌های شامانیست سیبری؟

خزرهای هزار تا دو هزار سال پیش را که دین یهود را پذیرفتند واقعا می‌توان ترک حساب کرد؟

پس قاقاوزهای مولدووا چطور که اصلیتشان ترک است اما دین شان مسیحی ارتدکس و زبان کنونی اکثریتشان روسی؟

آیا همه اینها را در مجموع می‌توان «ترک» نامید؟

نقاط مشترک ترک‌ها چیست؟ نژاد؟ ظاهر فیزیکی؟ زبان و درجه ارتباط و تفاهم زبانی؟ دین؟ مذهب؟ سرزمین مشترک؟ تاریخ مشترک؟ عادات و رسوم؟ غذا‌های ملی؟ موسیقی؟ شعر و ادبیات؟

اسم و یا صفت «ترک» و «ترکی» می‌تواند آدم را به سادگی دچار اشتباه کند.

یعنی چه «ترک»؟

در ایران به شهروندان ترکیه «ترک» می‌گویند.

به آذربایجانیان ترک زبان هم «ترک» می‌گویند.

یعنی همه شهروند‌های امپراتوری عثمانی و جمهوری ترکیه  از نظر نژادی «ترک» بودند و یا هستند؟ یعنی آذربایجانیان ترک زبان هم از نظر قومیت و نژاد «ترک» هستند؟ یعنی منشاء ژنتیک و شجره آنها به قبایل ترک زبان آسیای میانه و منطقه آلتای و مغولستان برمیگردد؟ یعنی مثلا اردوغان و یا ناظم حکمت و یا ستارخان و شاه اسماعیل از نوادگان اوغوزخان و آلپ ارسلان سلجوقی هستند؟

در اینجا ظاهرا بیشتر شهروندی و یا زبان رسمی امپراتوری عثمانی و بعد‌ها جمهوری ترکیه  و ایران و زبان مادری این افراد است که در نظر گرفته می‌شود و نه قومیت و نژاد. اردوغان را نمیدانم، اما بعید است که آتاترک و ناظم حکمت چشم آبی و مو بور از نظر تباری با ترک زبانان تاریخی آسیای میانه مانند طغرل بیگ و سلطان آلپ ارسلان سلجوقی یکی باشد. هم آتاترک و هم ناظم حکمت متولد سلانیک در یونان امروزه بودند. مثلا مادر ناظم حکت بقولی مخلوط چرکزی، صربی، آلمانی، فرانسوی و لهستانی بود.

از اینطرف، یعنی ایران، ستارخان را نمیدانم. اما در اینکه خاندان شیخ صفی اصالتا کرد بوده‌اند که پیشتر به آذربایجان و گیلان کوچیده‌اند خیلی‌ها نوشته‌اند. دیگران به اشعار فارسی شیخ صفی با لهجه آذری اشاره می‌کنند. علاوه بر این مادر شاه اسماعیل مارتای مسیحی دختر سلطان اوزون حسن است و مادر مارتا یعنی زن اوزون حسن هم تئودورا دسپینا خاتون دختر پادشاه مسیحی طرابوزان است که یونانی زبان بود. با این ترتیب شاه طهماسب فرزند متعصب  شاه اسماعیل هم مثل پدرش، مرشد بزرگ و اولی الامر صوفیان و سایه خدا، نیمه  یونانی الاصل بوده است. اما شاه اسماعیل اگرچه دو زبانه یعنی فارسی زبان و ترکی زبان بود ظاهرا زبان نخست اش ترکی بود و هم به فارسی و هم به ترکی شعر می‌گفت.

همچنین به جز دو سه نفر، همه سلاطین عثمانی مادر و همسر مسیحی داشتند  که  اصلشان از سرزمین‌های غیر ترک مانند صربستان، یونان، و حتی اوکرائین بود. آنها قبل از آنکه به حرم سلطان عثمانی آورده شوند به اسلام می‌گرویدند و نامشان را عوض می‌کردند.

امروز وقتی در خیابان‌های استانبول و یا آنکارا پرسه می‌زنید، ظاهر فیزیکی اکثریت مردمی که می‌بینید هیچ هم یاد آور خیابان‌های بیشکک، آلماتی و یا حتی تاشکند در قرقیزستان، قزاقستان و یا اوزبکستان نیست.

کند و کاو شجره‌ها در تواریخ و تذکره‌ها چندان نتیجه‌ای نمی‌دهد و اکثرا با احساسات و پیشداوری‌های سیاسی مخلوط می‌شود.

احتمالا هر گونه بررسی می‌تواند مورد تردید قرار گیرد و باعث مباحثات بی نتیجه ملت گرایانه و یا قوم پرستانه  شود. تنها استثنائی که نتیجه‌ای قطعی بدست می‌دهد بررسی هاپلوگروه‌ها با هدف تشخیص کُد «دی ان ای» انسان هاست که اغلب از آب دهان و یا هر کوچکترین نمونه بدن، یعنی مثلا خون، پوست، استخوان و یا موی آنها بدست میاید.  تنها چیزقابل تامل در این تست‌ها این سوال است که آیااین تست‌ها در مورد چند هزار و یا صد هزار نفر و در کدام مناطق جغرافیائی یک کشور و یا منطقه انجام گرفته و آیا نتایج این تست‌ها را می‌توان به تمامی و یا اکثریت آن قوم و یا ملت تعمیم داد یا نه. از این جهت است که بررسی چند تحلیل مختلف برای درک وضعیت واقعی سودمند تر از تکیه فقط به یک تحلیل است.  البته اعتبار و تجربه علمی موسسه‌ای که این تحلیل را انجام می‌دهد هم نقشی کلیدی بازی می‌کند.

حوض هاپلوگروپ های مردم آناتولی بنا به جیننی اوغلو 2004: 94.1% اوروپا، مدیترانه و خاورمیانه، 3.4% آسیای میانه، 2% بقیه
حوض هاپلوگروه های مردم آناتولی بنا به جیننی اوغلو 2004: 94.1% اوروپا، مدیترانه و خاورمیانه، 3.4% آسیای میانه و 2.5% بقیه

تقریبا همه تست‌های ژنتیکی «دی ان ای» که هرکدام با چند هزار نفر از چهار گوشه ترکیه انجام گرفته، نشان می‌دهند که سهم مشخصات ژنتیک منطقه آسیای میانه در حوض ژنتیک اکثریت مردم ترکیه  کم است: حدود ۳-۵ درصد، در حالیکه ۷۰-۸۰ و به گفته بعضی منابع ۹۴ درصد کُد ژنتیک مردم آناتولی مربوط به خاورمیانه، اروپا و حوزه دریای مدیترانه می‌شود (جیننی اوغلو و دیگران، ۲۰۰۴ و هودوغلوگیل و دیگران، ۲۰۱۲).

حوض دی ان ای مردم آناتولی (استانبول، قیصری، آیدین) بنا به هودوغلوگیل، 2012: سبز: خاورمیانه، آبی: مدیترانه و اروپا، آبی تند: آسیای جنوب غربی، سرخ: آسیای میانه
حوض دی ان ای مردم آناتولی (استانبول، قیصری، آیدین) بنا به هودوغلوگیل و دیگران، 2012: سبز: خاورمیانه، آبی: مدیترانه و اروپا، آبی تند: آسیای جنوب غربی، سرخ: آسیای میانه

در ضمن: حوض ژنتیک اکثریت ایرانیان هم بی شباهت به مشخصات ترکیه نیست: ۸۴ درصد متعلق به حوزه مدیترانه و آسیای جنوب غربی (ایران و خاورمیانه) هشت در صد اروپای شمالی و تنها پنج درصد آسیای شمال شرقی (و آسیای میانه.)

ترکیب هاپلوگروپ های اکثریت ایرانیان بنا به موسسه جنو گرافیک،
ترکیب هاپلوگروپ های اکثریت ایرانیان بنا به موسسه جنو گرافیک، موسسه نشنل جئوگرافیک

برای مقایسه نگاهی هم به ترکیب هاپلوگروه‌های مردم «آلتائی» بیاندازیم که شامل سیبری جنوبی و غربی، مغولستان، چین شمالی، قزاقستان و قرقیزستان می‌شود که منشاء نخستین قبایل ترک زبان است:

ترکیب هاپلوگروپ های اکثریت گروه آلتائی بنا به موسسه جنو گرافیک، موسسه نشنل جئوگرافیک
ترکیب هاپلوگروه های اکثریت گروه آلتائی بنا به موسسه جنو گرافیک، موسسه نشنل جئوگرافیک

هیچ تاریخ و یا مورخی جدی که با تاریخ هزار سال پیش منطقه  آشناست، شکی نمی‌کند که قبل از تصرفات و حاکمیت تدریجی ترکان  و پیدایش اسلام در بیزانس یعنی حدودا ترکیه کنونی (از قرن یازدهم تا فتح استانبول در سال ۱۴۵۳)، اکثریت قومی این امپراتوری قدرتمند، از یونانی و ارمنی و ایرانی و آسوری، به هر حال هر چه بود ترکی نبود و دین اکثریت هم اسلام نبود.

در ایران هم کوچ قبایل ترک از قرن دهم و یازدهم به بعد بطور مستمر وجود داشته و آنها از غزنویان و سلجوقیان به بعد حاکمیت ایران را دراکثر دوره‌های حکومت‌های قبیله‌ای یعنی تا صفویان دردست خود داشتند و بخاطر تمرکز بیشتر در آذربایجان حتی زبان اکثر مردم این ولایت هم ترکی شده اما کُد ژنتیک مردم بومی در اساس و جوهر خود چندان تغییر نیافته است. این هم دلیل دیگری است که اکثر دانشمندان که در این مورد خاص تحقیق کرده‌اند می‌گویند تعداد کوچندگان از مردم بومی و یکجا نشین کمتر بوده است.

اگر به ترکیه برگردیم، مردم قبلی بیزانس قتل عا م نشده و به صورت سرتاسری به کشور دیگری مهاجرت نکرده‌اند. ترکان مهاجر هم اگرچه اقلا پنج قرن بطور منظم بصورت قبایل چند صد نفره و یا چند هزار نفره اکثرا از راه آذربایجان ایران و شمال عراق به بیزانس می‌رفتند اما در مجموع تعدادشان کمتر از مردم محلی بود. آنچه که باعث تغییر زبان و حتی دین اکثریت مردم آناتولی و استانبول شد چیز دیگری جز حکومتداری ترکان نمی‌تواند باشد. بسیاری از “یورگو”‌ها و “ماریا”‌ها طولی نکشید که “محمد” و “خدیجه” نام گرفتند. ترکی در عمل زبان رسمی و مشترک امپراتوری عثمانی شد. اما در مقابل، طولی نکشید که حکام ترک اصول دولتداری، کشاورزی، عادات خورد و خوراک و یا جمع آوری مالیات بومیان غیر مسلمان را قبول نمودند.

انها اکثرا “ترک” شده بودند. در حقیقت این هم درست نبود. آنها عثمانی شده بودند – تبعه عثمانی، زبان نخست اکثریتشان ترکی و دین تعداد روز افزونی از آنان تبدیل به اسلام شده بود ولی همه شان عثمانی بودند.

لفظ “ترکیه”  هم در ابتدا نا روشن بود. در واقع اسم ترکیه را ابتدا غربی‌ها ایجاد کرده‌اند. اصلش به لاتین و ایتالیائی (تورکیا Turcia) بوده که آن هم به معانی مختلف مورد استفاده قرار گرفته است.  مثلا مارکو پولو از سرزمین‌های آسیای میانه در حیطه دولت چین که مسکن قبایل ترک زبان بوده همچون «تورکیای بزرگ» و از آسیای صغیر یعنی آناتولی که در زمان او هدف کوچ و اسکان قبایل ترک قرار گرفته بود بعنوان «تورکمنستان» (ترکمنستان) نام می‌برد. ابن بطوطه آناتولی را گاه «التورکیه» و گاه «کشور رومیان» (یعنی یونانیان) می‌نامید که تحت نظارت «ترکمن‌ها» قرار دارد. مورخین و جغرافیادانان عرب نیز تا سال ۱۹۱۷  از مصر و سوریه همچون ««دولت الترکیه» و «دولت الاتراک» سخن گفته‌اند اگر چه اقلا در این تصرفات عثمانی تعداد ترکان اندک بوده است (رو، ۲۷-۳۵).

به سوال نخستینمان برگردیم: تعریف واژه «ترک» چیست؟ عنصر مشترک همه کسانی که «ترک» نامیده می‌شوند چیست؟

طوری که دیدیم نژاد و باصطلاح «خون» نیست که شخصی را همچون «ترک» تعریف می‌کند و یا نمی‌کند. دین و مذهب هم نیست چرا که «ترک»‌های یهودی، مسیحی، بودائی شامانی هم اگرچه دیگر زیاد نیستند، اما هستند. سرزمین مشترک و تاریخ و فرهنگ هم نیست. حتما موسیقی و افسانه‌ها و غذاهای و لباس‌های ملی هم برای ترک بودن کافی نیست.

پس اشتراک یک ترک ترکیه و یک آذری ترک زبان  ایران اگر در تاریخ و فرهنگ مشترک، در مذهب، در خون و نژاد نیست، پس در چیست که به آن هم «ترک» میگویند، به این هم؟ زبان و شباهت زیاد زبان است که به هر دو «ترک» گفته میشود، مثل آنکه  اتریشی و آلمانی هم زبانشان یکی است، همسایه هم هستند، اما تاریخ، شهروندی و فرهنگشان از همدیگر متمایز است. حتی از نگاه فرق های زبان و لهجه هم فرق بین ترکی ترکیه و ترکی آذری ایران به مراتب بیشتر از آلمانی آلمان و اتریش و یا فرانسوی فرانسه و کاناداست.

اکثر دانشمندان و بخصوص مردم شناسان و زبانشناسان، عامل زبان را تنها عنصر مشترک «ترک‌ها» از سیبری تا بالکان میدانند که در طی دو هزار سال گذشته از نقطه‌ای به نقطه دیگری از اوراسیا شتافته و در این نقاط رحل اقامت افکنده‌اند. هندریک بوشوتن در کتاب مهم مرجع با تیتر «زبان‌های ترکی» (۲۰۰۶، ص ۱) می‌گوید: «مثلا برعکس فرق‌های چشمگیری که بین زیر گروه‌های مختلف خانواده وسیع زبان‌های هند و اروپائی دیده می‌شود، این فرق‌های بزرگ بین اعضای گروه زبان‌های ترکی دیده نمی‌شود» (اما) بغیر از گذشته مشترک زبانی عامل دومی نیست که اعضای گروه (زبانی) ترکی را بهم پیوند دهد» (همانجا)  و تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در کتاب «تاریخ ترکان» که به ترکی هم ترجمه شده می‌نویسد: «تنها تعریفی که می‌توان در مورد ترک‌ها قبول نمود، عامل زبانشناختی است. ترک کسی است که ترکی سخن می‌گوید. هر تعریف دیگری نقص خواهد داشت» (رو، ص ۲۸.)

از این جهت است که در تاریخ وقتی زبان یک گروه اجتماعی عوض شده مثلا ترکی می‌شود از «ترک شدن» و یا «ترکی شدن» Turkification آن گروه سخن می‌رود، چیزی که مثلا در آناتولی و یا آذربایجان شاهدش بوده‌ایم. مثلا مورخ معروف ترک فاروق سومر در قرن چهاردهم از «ترک شدن مغول‌ها» در ایران سخن می‌گوید که منظورش «ترک زبان شدن» آنهاست (نگاه کنید به این مقاله). بهمین ترتیب وقتی مثلا «بلغار»‌های باستان اوراسیا که ابتدا زبانی آلتائی و نزدیک به ترکی باستان صحبت می‌کردند به بالکان کوچ کرده مسکون شدند و در آمیزش با اسلاو‌های محلی زبان اسلاوی «بلغاری» را پذیرفتند، از «اسلاوی شدن» آنها سخن می‌رود در حالیکه هویت نژادی بلغار‌های امروزه اساسا آسیای میانه‌ای و یا ترکی – مغولی نیست.

اما در پایان به سه نکته هم باید اشاره کرد که هر سه به یک درجه حائز اهمیت اند.

یکم: «ترک بودن» در ابتدای تشکل و پیدایش ترک‌ها بعنوان یک یا چند قوم با زبان و لهجه‌های رنگارنگ البته احتمالا جنبه‌ای نژادی و قبیله‌ای (یعنی ژنتیک) مخصوص خود را هم داشته است. از نظر تاریخی این دوره مربوط به مثلا حوالی سده‌های پنجم و ششم قبل از میلاد تا هزار سال بعد از آن می‌شود یعنی زمانیکه ترک‌ها هنوز جزو اتحادیه بزرگ قبیله‌ای هون‌ها و دیگر گروه‌ها بودند  اگرچه در آن دوره هم ترک‌ها نیز مانند  قبایل آلتائی دیگر و یا هند  و اروپائی پیوسته  در حال آمیزش با دیگر قبایل بودند. اما قبایل ترک هرچه کوچ مبکردند و با مردم و قبایل دیگر می‌آمیختند هویت نژادی و ژنتیک مخلوط تری پیدا می‌نمودند. در نمونه ایران و آناتولی و خاورمیانه هم ما از برآمدن غزنویان و کوچ سلجوقیان تا آمدن صفویان می‌بینیم که هر وقت کتاب‌های تاریخ و ادبیات و تذکره‌ها از «ترک» و «ترک‌ها» سخن می‌گویند اغلب منظورشان قبایل ترک است که اکثرا بصورتی بارز و مشخص، یعنی جدا از توده مردم بومی زندگی می‌کرده‌اند. اما در عرض چند قرن این قبایل با مردم بومی «بُر می‌خورند» و میامیزند.  در این مرحله، احتمالا حدودا از صفویان به بعد است که اگرچه هنوز بعضی قبایل، طوایف و ایلات ترک زبان به زندگی چادرنشینی خود ادامه می‌دهند، زندگی اکثر آنها رو به یکجا نشینی و شهری شدن میاورد. در این مرحله دیگر نه مشخصات نژادی و ظاهر فیزیکی بلکه فقط زبان است که آنها را از مردم دیگر محیط خودشان مشخص می‌کند. در این دوره است که «ترک» در ایران و بخصوص آذربایجان دیگر نه بمعنای قبیله و تبار بلکه فقط گویشور زبان ترکی است. ترک بمعنی ترک زبان. مشابه این روند را در آناتولی هم شاهد هشتیم.

دوم: وقتی از تعبیر کلی «زبان» بعنوان عنصر مشترک بین «ترک‌ها» سخن میگوئیم و علاوه می‌کنیم «ترک کسی است که ترکی سخن می‌گوید،» باید کمی احتیاط کنیم. کدام «ترکی»؟ آیا مثلا قزاقی و یا اویغوری و یا قاقاوزی و چوواشی هم – اگر چه  آنها هم مربوط به  خانواده زبانهای آلتائی می‌شوند، همه یک زبان و آن هم ترکی هستند؟ همان ترکی که ما ترکی امروزه ترکیه و یا آذربایجان را می‌نامیم؟ در آن صورت آیا انگلیسی‌ها و یا سوئدی‌ها هم که زبانشان از زیر گروه «ژرمنی» خانواده زبان‌های هند و اروپائی است می‌توانند امروزه بعد از گذشت ۱۵۰۰-۲۰۰۰ سال از آغاز تفکیک این زبانها، زبان خود را بجای انگلیسی و سوئدی فقط بطور کلی «ژرمنی» بنامند؟ واقعیت این است که تعبیر «ترکی» فقط به زبانهای ترکی رایج در ترکیه و آذربایجان ایران گفته می‌شود. حتی در جمهوری آذربایجان دولت و اکثر مردم به زبان ترکی خود «آذربایجانی» می‌گویند (اگرچه بنظر من این تعبیر نادرست است). در قزاقستان و یا اوزبکستان و ترکمنستان هم اگر از مردم، حتی از تحصیلکردگان بپرسید آنها هم زبان خود را نه ترکی بلکه مثلا قزاقی، اوزبکی و یا ترکمنی می‌نامند اگر چه همه میدانند که زبان آنها هم جزو زیر گروه زبان‌های ترکی (تورکیک) در خانواده زبانهای آلتائی است.

و بالاخره سوم، و اینجا دیگر نه علم و تاریخ و تست و غیره بلکه سیاست وارد میدان می‌شود: صرفنظر از هر بررسی و تحلیل علمی، هر شخص می‌تواند.خود و گروه زبانی خود  را هر طور که بخواهد تصور کند و این برای بعضی‌ها موضوع دانستن و ندانستن هم نیست – مسئله ایمان و نظر است اگر چه ربطی به واقعیت عینی و یا علمی نداشته باشد. اینکه انسان‌ها گروه زبانی خود را جدا، مستقل و حتی برتر از دیگران میدانند یانه و اینکه آنها با وجود شباهت کامل مشخصات ژنتیکی شان، فقط بدلیل زبانشان  که زبان ملی و مشترک یک کشور نیست، خود را قوم و ملت دیگری می‌شمارند یانه، مربوط به تمایلی سیاسی و شاید هم گذرا می‌شود که به هزار و یک دلیل در ذهن آنها جا افتاده است. در اینجا سیاست رایج، اشتباهات دولت، خانواده‌ها، رسانه‌ها، گروه‌های سیاسی، قدرت و ضعف کشور مربوطه، رفاه و آزادی و یا فقر و عقب ماندگی کشورهای دیگر و بخصوص همسایه و مناسبات آنها در دوره معینی با کشور و ملت مورد بحث نقش مهمی بازی می‌کند. مثلا در حالیکه بعضی گروه‌های اقلیت ترک زبان یونان و بلغارستان مدتها بر ضد حکومت‌های خود و به نفع حکومت ترکیه فعالیت می‌کردند، این قبیل فعالیت‌ها بعد از پیوستن یونان و بلغارستان به اتحادیه اروپا کاملا فروکش کرد چرا که دیگر کسی حتی بخاطر همزبانی با ترک‌های ترکیه نمی‌خواست ضدیتی با کشور آباء و اجداد خود یعنی یونان و بلغارستان داشته باشد.

—————————

برای مراجعه به منابع و مطالعه بیشتر:

Boeschoten, Hendrik: The Speakers of Turkic Languages; in: Johanson, Lars and Csato, Eva A.: The Turkic Languages, Routledge, New York, 2006

Cinnioğlu, Cengiz, et al: Human Genetics: Excavating Y-chromosome haplotype strata in Anatolia, Volume 114, Issue 2, pp 127-148, January 2004

Hodoğlugil, Uğur and Mahley, Robert W: Turkish Population Structure and Genetic Ancestry Reveal Relatedness among Eurasian Populations, Annals of Human Genetics, 2012

National Geographic: Your Regional Ancestry: Reference Populations

Roux, Jean-Paul: Histoire des Turcs. Deux mille ans du Pacifique a la Mediterranee, Paris 2000
ترجمه ترکی:
Roux, Jean-Paul: Türklerin Tarihi. Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul 2013

عباس جوادی: تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ

عباس جوادی:  ترکی ترکیه و «ترکی» های دیگر

عباس جوادی (ترجمه و حواشی): تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان از نگاه فاروق سومر

ترکی: مادر همه زبان ها؟

دستخط آتاترک: ملت ترک که توانست استقلال مقدس خود را بدست آورد، باید زبان ترکی را نیز از یوغ زبان های خارجی آزاد کند
دستخط آتاترک: ملت ترک که توانست استقلال مقدس خود را بدست آورد، باید زبان ترکی را نیز از یوغ زبان های خارجی آزاد کند

مقدمه

عباس جوادی – در سال های 20 و 30 قرن بیستم هم در ترکیه، هم در ایران و مصرشاهد تاسیس رژیم های جدید با زیاده روی ها و گزافگوئی های بسیاری در مورد زبان و تاریخ این کشور ها بودیم.  دررابطه با ترکیه می توان شعار «یک ترک برابر با یک دنیاست» («بیر تورک دنیایا بدلدیر!») و یا «تز تاریخ ترکی» را یادآورشد که می گوید فرهنگ و مدنیت اروپا، بین النهرین یعنی سومر و حتی مصر و یونان و ایران در اصل از طرف قبایل ترک پدید آمده است که از آسیای مرکزی به سوی غرب رفته اند. نمونه دیگر باصطلاح «تئوری آفتاب زبان» بود که مدعی بود ترکی کهن ترین زبان «اصلی» و اولیه بشریت است و ریشه اکثر زبانهای دنیا ترکی است.

در ایران جریانی تبلیغاتی و مبالغه آمیز در رابطه با تاریخ و فرهنگ ایران قبل از اسلام، «برتری قوم آریائی» و در تاریخ نگاری «پست و کم ارزش» نشان دادن اقوام و قبایلی مانند اعراب و ترکان و زبان و فرهنگ آنها مشخصات بارز این تمایلات افراطی بوده است.

من این را چند وقت پیش در مقاله ای راجع به این موضوع نوشته بودم که چطور شد در ایران و ترکیهِ اوایل قرن بیستم، یعنی همزمان با رضاشاه و آتاترک و شکل گیری «دولت-ملت» های معاصر ایران و ترکیه، روحیه ملی گرائی و حتی ناسیونالیسم افراطی اوج گرفت و بعنوان یکی از جلوه های این جریان، یک زبان رسمی، مشترک و ملی، در ایران فارسی و در ترکیه ترکی، قبول و اعمال گردید. این بنظرم صرفنظر از افراطگری های خنده دار، در زمینه زبان چیزی لازم و اجتناب ناپذیر بود، چرا که برای هر دو دولت جوان قرن بیستم، زبان و ارتش واحد ومشترک ضامن وحدت سیاسی، استقلال ملی و تمامیت ارضی محسوب می شد.

در چند صحبت دیگر وعده داده بودم که در باره «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان» که در سال های 1930 تحت نظارت شخصی آتا ترک و رهبری اجرائی یکی از دخترخوانده هایش، خانم آفت اینان، انجام گرفت، تاریخچه مفصل تری خواهم داد. اما نمی خواهم این نوشته به عنوان کوششی برای «تقبیح» آتا ترک و تاسیس جمهوری جوان ترکیه درک شود. از نوشته های دیگرم بیش از حد لازم آشکار است که نسبت به مصطفی کمال بخصوص به عنوان رهبر، فرمانده و ناجی ملت ترکیه بعد از شکست بزرگ امپراتوری عثمانی، تا چه اندازه احترام عمیقی قائل هستم. اما بنظرم در عین حال باید آنچه را که به راستی اتفاق افتاده، با صراحت دید و گفت و حقیقت را به خاطر این و یا آن ملاحظات سیاسی کتمان نکرد.

احتمالا زیاده روی های ناسیونالیستی در حوزه های زبان و تاریخ چیزی است که می توان استدلال نمود که در شرایط بعد از جنگ و تکه پاره شدن یک امپراتوری و کوشش رژیمی جدید و انقلابی برای استحکام آنچه که این رژیم توانسته از آنهمه جنگ و قتل و بحران خلاص کند، اجتناب ناپذیر بود. اما در عین حال بحث منصفانه و بيغرضانه موضوع  طرز نگرش به زبان و تاریخ می تواند امروزه چشم و ذهن همه ما يعنى تحصيلكرده هاى هم ايران و هم تركيه را بازکند و ما را در مقابل کج اندیشی های مدرن تر قرن بیست و یکم کمی مصون نگه دارد. در مورد زیاده روی های ناسیونالیستی در ایران 20-30 سال نخست قرن بیستم حد اقل ایرانیان تحصیلکرده کم و بیش می دانند (ترک های ترکیه در این مورد اطلاعات بمراتب کمتری دارند که این، چیزی طبیعی است). در مورد زیاده روی های همان دوره در ترکیه هم ترک ها اطلاعات کمی داشتند، اما بخصوص در سال های اخیر با افزایش امکانات یک محیط باز برای رسانه ها در ترکیه، این بحث ها عمیق تر و آشکار ترشده اند (و البته ایرانیان هم بنوبه خود در مورد این مرحله تاریخ ترکیه چندان اطلاعاتی ندارند که این هم طبیعی است.)

1 – خیزش از زیر آوار یک امپراتوری

وقتی امپراتوری عثمانی رسما فرو ریخت این احتمال هم زیاد دور نبود که اثری از آن بعنوان یک دولت ترکی نماند. در شرایط جنگ جهانی اول، حد اقل قسمت قابل توجهی از آنچه که هنوز از امپراتوری باقی مانده بود، اقلا برای مدتی تحت اشغال نیرو های انگلیس، فرانسه، روسیه، یونان و ارمنی قرار گرفته بود.

جنگ برای «استقلال ملی ترکیه» برهبری مصطفی کمال پاشا (آتاترک) از 1918 تا 1923 طول کشید و در نهایت جمهوری نو بنیادی بنام ترکیه ایجاد شد که وارث عثمانی شمرده می شد.

اما برخلاف عثمانی که برای 600 سال سرزمینی پهناور با ملل، ادیان، زبانها و فرهنگ های گوناگونی را شامل می شد، جمهوری ترکیه کوچکتر شده بود. در نتیجه شكست ها، جنگ و مبادلات قومی و دینی با کشور های همسایه، ترکیه «ترک تر» و مسلمان تر و کشور های همسایه، مثلا یونان «مسیحی تر» و یونانی تر و یا سوریه و عراق «عرب تر» گشته بود.

وارث عثمانی، یعنی ترکیه، یک کشور زخمی که می خواست روی پای خود بایستد، هویت ملی جدیدی لازم داشت.

برای مصطفی کمال آتا ترک، رهبر کاریزماتیک و متمایل به فرهنگ غربى تركيه نو، این هویت دو شاخص اصلی داشت: قومیت ترکی و فرهنگ، هنر، صنعت و راه رشد غرب و زبان تركى كه برخلاف گذشته «خالص» و باصطلاح «تميز» باشد يعنى واژگان فارسى و عربى از آن زدوده شود.

«بیر تورک دنیایا بدلدیر» (یک ترک هم وزن با تمام دنیاست) و «غربلی لشمک» – (غربی شدن)…

بنظر بسیاری از تحلیلگران (از جمله لوئیس 1961)، خود این دوگانگی در سمت گیری، شروع بحران هویت در ترکیه نوپا بود: چطور ممکن بود جامعه سنتی و غالبا شرقی، عقب مانده و مسلمان ترک را با اروپای مسیحی و لائیک ادغام کرد؟ از سوی دیگر: طبقه حاکم امپراتوری عثمانی اگرچه برای تمام مدت حکمرانی این سلسله یعنی 600 سال ترک تبار بوده، اما هویت «خالص» ترکی نداشته، بخاطر حضور انواع ملل و ادیان و مذاهب در امپراتوری این نظام بمراتب پر رنگ تر از فقط یک دین و مذهب و یا زبان و فرهنگ بوده – حتی خود سلاطین عثمانی اغلب از مادری غیر ترک و نودین بوده اند.

اما برای استحکام دولت نو بنیاد و ضعیف که می خواست غربی شود هویت ملی جدیدی لازم بود و همه چیز باید از نو تعریف می شد: موضع رژیم در باره دین و مناسبتش با دولت، زبان و مذهب، تعطیلی روزهای هفته و سال، نام ماه ها، حتی نام شهروندان جدید جمهوری جدید، حتی طرز پوشاک و فُرم کلاهی که شهروندان می بایست بر سر می نهادند.

دولت و ملت جدید نیاز به هویتی قوی و مستحکم داشت – با اعتماد به نفسی فوق العاده قوی. این دولت می بایست مانند باستانی ترین، فرهنگی ترین، از هر نظر غنی ترین ملت، فرهنگ، تاریخ، زبان، جلوه می کرد و شهروندان می بایست به آن باور کنند اگر چه بعنوان اعضای یک امپراتوری فرتوت از انگلیس، فرانسه، روسیه و متحدین کوچکتر آنها شکست خورده، مناطق بسیاری از دست داده و نزدیک به سقوط بودند.

آنها موفق به این کار شدند. اما به بهائی که بعد ها بسیاری از خود پرسیدند که چه نیازی به قیمتی اینهمه بلند بود؟

در این گزارش فقط موضع جمهوری نو بنیاد ترکیه در مورد زبان و تاریخ را بررسی خواهیم کرد، چیزی که از همان نخست صاحبنظران جمهوری با هدایت مستقیم آتاترک و تحت نظارت خانم آفت اینان «تئوری آفتاب زبان» و «تز تاریخ ترکی» نامیدند – همانند یک ایدئولوژی که قرار بود تمام برنامه، کار و آمال دولت و ملت و رفتار، کردارو پندارهرفرد این جامعه را در بر میگرفت و آنها را بسوی «آینده درخشان ملتی کبیر» رهنمون می شد – مُدلی در خور رشک و تقلید برای بقیه بشریت…

متناسب با این «ایدئولوژی» جدید، الفبای جدیدی لازم بود که با گذشته قطع رابطه کند، و زبانی که ترکی، خالصا مخلص ترکی باشد و یا اینچنین قبول شود – بدون تاثیر زبان و فرهنگ شرقی، عربی و یا فارسی، و تاریخی که با ترک ها شروع می شود – ملتی که منشا همه فرهنگ های بشری بود، ملتی که از آسیای مرکزی آمد و تمام تمدن های سومر، مصر، اورارتو، یونان و ایران را بنیاد نهاد و در نهایت جمهوری خود را ایجاد نمود

2 – اولین قوم متمدن

جمهوری ترکیه در سال 1923 تاسیس یافت. چند سالی با التیام زخم های جنگ و تحکیم قدرت دولت جدید سپری شد. اما از سال 1930 ایدئولوژی جدیدی رسمیت یافت که آثارش از دوره فروپاشی امپراتوری شروع شده، ولی هنوز به این درجه فراگیر و رسمی نشده بود که در همه سطوح جامعه و دولت اعمال گردد: «ئوزلشدیرمه» (خودی کردنِ) تاریخ و «تورکجه لشدیرمه» (ترکی کردنِ) زبان.

سازمان ناسیونالیستی «تورک اوجاغی» (اجاق ترکی) در سال 1911، در بحبوحه جنگ تاسیس شده بود. اما در کنگره سال 1930 همین سازمان، کار ها جدی تر و متمرکز تر شد. گروهی بنام «کمیسیون تورک اوجاغی برای بررسی تاریخ ترکی» تاسیس شد. ولی از سخنرانی های همان کنگره معلوم بود که وظیفه این کمیسیون چیست: توصیف نژادی و فرهنگی ترکان بعنوان آغاز و نقطه اوج بشریت. همین نگرش تاریخی و فرهنگى هم می بایست زمینه اصلی سیاست زبان جمهوری جوان ترکیه را تشکیل دهد.

وظیفه اصلی تعریف و اجرای این سیاست یعنی «تعریف جدید تاریخ ملی» به  خانم آفت اینان سپرده شد که در همان کنگره می گفت: «اولین و والاترین قوم متمدن، ترک ها هستند که موطن (اصلی) آنها، کوه های آلتای و آسیای مرکزی است. ترک ها بودند که تمدن چین را پایه گذاری کردند. ترک ها بودند که با نام های سومر، عیلام و اکد اقلا 7000 سال قبل از میلاد در بین النهرین و ایران اولین تمدن بشری را ایجاد کردند و اولین دوره تاریخ بشریت را آغاز نمودند.» (اینان، 1969).

خانم اینان مدتی بعد رئیس «انستیتوی تاریخ ترکی» («تورک تاریخ قورومو») و استاد تاریخ در دانشگاه آنکارا شد. او در «بررسی علمی» تاریخ ترکان از همه امکانات دولت، مجلس و حتی ارتش استفاده می کرد. اما او تنها نبود. اولا رهنمود های اصلی خود را از آتاترک می گرفت و ثانیا بتدریج تاریخنویسان و زبانشناسانی در دور و بر این «انستیتوی تاریخ ترکی»  و موسسه نوبنیاد «تورک دیل قورومو» (موسسه زبان ترکی) پیدا شدند که حد اقل به اندازه خانم اینان زیاده روی می کردند. یکی از آنان بنام رشید غالب که بعد ها وزیر فرهنگ شد، در همان کنگره با اشاره ای مبهم به «دانشمندان اروپائی» تائید می کرد که تمدن های بین النهرین و چین محصول کار و تلاش ترک ها بوده است.

اصولا از همان سال ها تئوریسین های این سیاست دولتی بدون آنکه نیاز چندانی به استدلال و تحلیل علمی و آکادمیک حس کنند، با اشاره های مبهم به اینکه «حتی دانشمندان اروپائی هم می گویند…» دلیل مدعی های خود را در دانشگاهیان غربی جستجو می کردند و در این راه حتی گفته ها و نوشته های بسیاری از آنها را هم  متناسب با انديشه هاى خود تعبیر و تفسیر مینمودند. اما در سال های 1930 اروپا و بخصوص آلمان که هنوز «متحد تركيه» بشمار می رفت، «دانشمندانی» که طبق خوشایند آنکارا بگویند و بنویسند هم كم نبود. برخی تورکولوگ ها (مثلا اشترومایر، 1984،  به نقل از لاوت، 2000 ) بر آنند که اینهمه بی دقتی در کار تحلیلی و آکادمیک همزمان با  تاکید و مراجعه به دانشمندان غربی، نشانه ای از «بحران هویت ملی» بود که تا آن وقت مبتنی بر دولت کثیرالمله عثمانی بود و اکنون می بایست فقط متکی بر «تورکلوک» (ترک بودن) می شد.

شاید فشار زمان هم مهم بود. بعد از فروپاشی امپراتوری، دولت آتاترک می خواست در اسرع وقت یک هویت قوی ملی مبتنی بر «ترک بودن» ایجاد کند و متناسب با این هدف، زبان ترکی یعنی عثمانی را هم به «ترکی خالص» («ئوز تورکجه») تبدیل نماید. اما این شتابزدگی ها به افراطگری و اندیشه هائی هم منجر می شد که حتی در آن سال های اروپا یکجانبه گری و نژادپرستانه تلقی می شد.

مصطفی کمال آتاترک و آفت اینان، 1937
مصطفی کمال آتاترک و آفت اینان، 1937

در کتاب «اصول تاریخ ترکی» (1930) که از طرف «موسسه (دولتی)  تدقیق تاریخ ترکی» تالیف شده  و در واقع مقدمه ای تئوریک بر «تز تاریخ ترکی» بود، بنیاد نظریه زبان ترکی بعنوان «زبانِ مادر بشریت» گذاشته می شد: «از قدیم ترین ادوار تاریخ تا کنون، به سبب خشکسالی و دلایل اقتصادی، کوچ های عظیمی از آسیای مرکزی بسوی شرق، غرب و جنوب بوقوع پیوسته است. این کوچندگان، انسان هائی بودند با قیافه و ظاهری براکیسفال و آلپین که ترکی سخن می گفتند. آنها به هر کجا که کوچ کردند، تمدنی پیشرفته با خود بهمراه آوردند. کسانی که تمدن های بین النهرین، مصر، آناتولی، چین، کرتا، هندوستان، سواحل دریای اژه و روم را ساختند، همین انسان ها بودند. ترک ها بودند. سهم قابل توجه تشکل تمدن های جهانی و گسترش آن به دیگر نقاط دنیا متعلق به همین انسان هاست که ترکی سخن می گفتند» (بشیکچی،1991، به نقل از لاوت 2000). طبق روایاتی، بزودی حتی قبر معمار معروف عثمانی «سینان» را شکافته کاسه سرش را اندازه گیری و معاینه کردند تا با احساس خرسندی اعلام کنند که او بر خلاف روایات دیگر سابقا مسیحی و نودین نبوده بلکه اصالتا ترک بوده است (عایشه حُر، 2010).

3 – «مادر همه زبان ها»

متناسب با این تز که ترک ها را «بنیانگذار تمدن های اولیه» از جمله سومر ها می نامید، زبان ترکی هم «مادر همه زبان های بشریت» نامیده شد. در این رهگذر، مرجع اصلی، باز «دانشمندان اروپائی» و در درجه نخست یک  مستشرق صرب تبار اتریشی بنام «دکترهرمان کِورگیچ» بود که سابقه تدریس در دانشگاه نداشت اما دکترایش را در باره کتاب پهلوی «بُندَهیشن» نوشته و بغیر از فارسی میانه، کمی ترکی هم آموخته و رساله کوچکی با تیتر «روانشناسی بعضی عناصر در زبانهای ترکی» نوشته بود.  او در این رساله به شباهت های صوتی برخی کلمات در ترکی معاصر ترکیه و سومری اشاره کرده از آن چنین نتیجه می گرفت که ترکی «منبع اصلی سومری» هم بوده است.

نویسنده معروف ترک  یعقوب قدری قارا عثمان اوغلو که خود در آن دوره عضو برجسته «موسسه زبان ترکی» بود تعریف می کند که کورگیج رساله خود را ابتدا به او می فرستد اما او آن را رد می کند. آنگاه «مستشرق اتریشی» رساله اش را مستقیما به آتاترک می فرستد و آتاترک شیفته آن شده می گوید: «این درست چیزی بود که در جستجویش بودم» (قاراعثمان اوغلو، 1966، به نقل از لاوت 2000).

روزنامه «اولوس» که ارگان حزب حاکم و منحصر بفرد کشور، «حزب جمهوری خلق» و سخنگوی دولت بود،  بدنبال چاپ یک نامه دکتر کورگیج، می نوشت: «این سخنان این دکتر اتریشی، تنها نشاندهنده بخشی از نفوذ و تاثیر تئوری آفتاب زبان در دنیای علم است زیرا هدف نهائی این تئوری آن است که ثابت کند که زبان ترکی سرچشمه اصلی تمام زبان های دنیاست» (این لینک، به نقل از لاوت، 2000).

تحت رهبری «انستیتوی تاریخ ترکی» و «موسسه زبان ترکی» همه روزنامه ها، مدارس و دانشگاه ها، ادارات دولتی، نشریات و کتاب های دولتی و حتی موسسات خصوصی  شروع به تبلیغ و ترویج ایدئولوژی جدید هویت ملی ترک و زبان خالص ترکی کرده بودند.

به موازات این تئوری ها و حتی چند سال قبل از شروع این جریانات تعلیماتی و تبلیغاتی، الفبای عربی ترکی عثمانی در سال 1928 لغو و الفبای  لاتین (با چند اشاره مخصوص برای ترکی)  قبول شده بود. االفبای جدید بتدریج اما موکدا در همه سطوح مدارس و ادارات تدریس می شد. این همان الفبائی است که امروزه در ترکیه بکار می رود.

آموزش الفبای عثمانی و زبان های عربی و فارسی در مدارس قطع شد.

در ترکیه نو همه این تغییرات  در زمینه زبان را «دیل انقلابی» (انقلاب زبان) نامیده آن را جزو «انقلاب های آتاترک» می شمردند که قرار بود به تمام دنیا نشان دهد که ترکیه جدید با گذشته شرقی و اسلامی خود قطع رابطه کرده خود را به بخشی از جامعه متجدد وغربی جهان در آورده است.

جلوه دیگری از این «انقلاب زبان» کوششی شبانه روزی برای جایگزین کردن کلمات و تعابیر فارسی و عربی با لغات «اصیل» ترکی بود. در سال 1929 آتاترک در مقدمه معروفی به یک کتاب زبانشناسی ترکی می نوشت: «رابطه  قدرتمندی بین احساسات ملی و زبان وجود دارد… ملی و غنی بودن زبان تاثیری کلیدی بر رشد احساسات ملی دارد. ملت ترک که توانست استقلال مقدس خود را بدست آورد، باید زبان ترکی را نیز از یوغ زبان های خارجی آزاد کند» (لاوت 2003، در این لینک). عثمانی  نه فقط بعنوان یک نظام بلکه حتی زبان و فرهنگ «مخلوط» و «واپس گرا» که مردم عادی آن را نمی فهمند، دیگر «مردود» و «مطرود» حساب می شد.  ترکی جدید دوره جمهوری را که هر چه زودتر واژگان عربی و فارسی عثمانی را با مترادف های ترکی جایگزین می کرد  «ئوز تورکجه» (ترکی اصیل و یا سَرِه) می نامیدند.

بین 1932 و 1934 حد اکثر لغات فارسی و عربی با کلمات ترکی از روستاهای کشور و یا با مراجعه به زبان های ترکی آسیای میانه و آثار ادبی ترکی جایگزین شدند. چه از طریق مطبوعات و چه مدارس و ادارات دولتی از مردم و معلمین روستا ها سوال شد که برای کلمات عربی و یا فارسی کدام لغات اصیل ترکی را می توانند پیشنهاد کنند. در واقع بسیاری از واژگان ترکی جدید مانند «اولوس» و یا «اوکول» (بجای «ملت» و «مکتب») که امروزه در ترکی معاصر می شناسیم در همین دورهَ «پاکسازی» زبان وارد ترکی شده اند. اما کوشش پاکسازی در مورد بسیاری لغات دیگر با مشکلات روبرو گشت چرا که برای بعضی مفاهیم یا لغات مترادف ترکی یافت نمی شد و یا لغت سازی «موسسه زبان ترکی» مورد قبول عامه قرار نمی گرفت.

توجیهی که در این گونه موارد آورده می شد متناسب با اصل تقویت «هویت جدید ترکی» بود اما گاه آهنگی غیر جدی می گرفت. برای بسیاری کلمات خارجی و از جمله عربی، فارسی و حتی کلمات دخیل از زبانهای اروپائی که در عمل نمی شد آنها را پاکسازی کرد، ادعا می شد که در واقع اصل آنها از ترکی بوده و این زبان ها این واژگان را در دوره های باستان از ترکی به عاریت گرفته اند. مثلا در سال 1932 روزنامه دولتی «جمهوریت» می نوشت که خود آتاترک مشغول بررسی های زبانشناسی است و بعنوان مثال به این نتیجه رسیده است که کلمه «کولتور» (لاتینی به معنی «فرهنگ») در واقع از زبان ترکی چاغاتائی (ازبکی قدیم) و از فعل «کول-تورماق»)
kül-türmaq
می اید.

4 – عاقبت کوشش ها

البته هیچ آشی را به آن داغی که می پزند، نمی خورند. در این مورد هم بعد از فوت آتا ترک در سال 1938 استادان دانشگاه به دروس خود در باره «هویت جدید ملی» و «انقلاب زبان»  ادامه دادند.  به هر حال این راهی بود که «پدر همه ترکان»، آتاترک، همچون وصیت به آنها سپرده بود. اما دروس «تئوری آفتاب زبان» و «تز تاریخ ترکی» بدون اعلام دلیلی قطع شد و افراطگرائی های سال های 1930 بتدریج فرو کش کرد. کسی دیگر از آن تندروی ها سخنی به میان نیاورد و حتی نقش شخص آتاترک در این زمینه نیز غالبا مسکوت گذاشته و یا توجیه شد.

طبیعی است که زبان معاصر ترکی ترکیه بسیاری از واژگان و تعابیر، رشد آموزش، نشریات، رسانه ها و آثار ترکی را به قرن بیستم و از آن جمله کوشش های بنیانگذاران جمهوری و قبل از همه شخص آتاترک مدیون است اگر چه در این راه تقریبا همه رهبران دولتی و اداری 20-30 سال نخست جمهوری و اساسا خود آتاترک هم مسئول کاستی ها و کجروی ها بوده اند.

می توان امروزه آنها را متهم کرد. در عین حال می توان از آنها برای خدمات مهمترشان  قدردانی نمود اما تند روی ها و افراطگری های ناسیونالیستی شان را هم که بنظر بعضی ها ناگزیر بودند مورد تنقید قرار داد.

از سال های 1970 به بعد تب و تاب «پاکسازی» زبان و آن تئوریهای «سومر ها هم ترک بودند» بدون سرو صدا مسکوت گذاشته شد. بخصوص در عرض ده سال و خرده ای بعد از قدرت گرفتن حزب محافظه کار اسلامی «عدالت و توسعه» برهبری رجب طیب اردوغان در استفاده از واژگان روشی معتدل تر در پیش گرفته شد و میل به آموزش الفبا و زبان ترکی عثمانی بیشتر شد.

برخورد انتقادى به «تئورى آفتاب زبان» و «تئورى تاريخ تركى» ديگر مذموم شمرده نميشود. اكثراستادان و دانشگاهيان به آن باور ندارند و در نوشته هاى خود به اين ايدئولوژى سالهاى آتاترك بى اعتنائى ميكنند، اگرچه ترجيح ميدهند در اين مورد چيز روشن و مشخصى ننويسند.

اما چون خود دولت و مقامات رسمی و دانشگاهی بصورتی باز و صمیمی با جوانب تاریک تر این گذشته  «تصفیه حسابی» منصفانه و علمی نکرده اند، این موضوع در عمل چندان هم مسکوت گذاشته نشد.

از جمله کتاب یکی از استادان معاصر، عثمان ندیم تونا با تیتر «رابطه سومری و زبان های ترکی» را می توان نشان داد که مولف در آنجا چهار نتیجه گیری می کند: (1) ثابت شده است که از نظر زبان بین سومر ها و ترک ها رابطه ای باستانی موجود بوده، (2) ثابت شده است که ترک ها اقلا از 3500 سال پیش به این سو در شرق ترکیه کنونی حضور داشته اند، (3) ثابت شده است که زبان ترکی از 5500 سال پیش  همچون زبانی مستقل وجود داشته  و (4) ثابت شده است که امروزه در بین زبان های زنده جهان، ترکی صاحب قدیمی ترین آثار مکتوب است (تونا 1990).

با این ترتیب اگرچه «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان»  دیگر سیاست رسمی دولت ترکیه نیست، اما  آثار این ایدئولوژی فراموش شده هنوز کاملا از اذهان همه مردم و اهل علم خود ترکیه رخت بر نبسته است.

——————–

بعضی منابع:

Bernard Lewis: The Emergence of Modern Turkey, Oxford University Press, London 1961

Afet İnan, Medeni Bilgiler ve M. Kemal Atatürk’ün El Yazıları, TTK Yayınları, 1969

Jens P. Laut: Das Türkische Als Ursprache? Sprachwissenschaftliche Theorien in der Zeit des Erwachsenden Türkischen Nationalismus, Leiden, 2000

Jens Peter Laut: Chronologie der Türkischen Sprachreform, 2003 , PDF

Ayşe Hür: ‘Türk Kanı’ Taşımayanlar, Radikal, 11 Temmuz 2010

Osman Nedim Tuna: Sümer ve Türk Dillerinin Tarihî İlgisi ve Türk Dilinin Yaşı Meselesi, TDK Yayınları, Ankara 1990

ترک بدون تات نباشد

image016
یک مثل ترکی آذری میگوید: «باش سیز بورک اولماز، تات سیز تورک اولماز» یعنی: سر، بی کلاه و ترک، بدون تات نمی تواند باشد (تات=ایرانی). این ضرب المثل که در دیوان لغات الترک اثر معروف نخستین و معروف ترین آنسیکلوپدیست ترک قراخانی یعنی محمود کاشغری به نام «دیوان لغات الترک» هم هست، بزبان مردم، گویای آن است که ایرانیان از ایام باستان پیوسته با اقوام ترک زبان در تماس و آمیزش بوده اند.

در باره تاریخ روابط قبایل ترک زبان با ایران چه میدانیم؟ آیا این تاریخ را میتوان به مراحل معینی تقسیم کرد تا تصویر کلی این روند تاریخی روشن تر شود؟ کسی تا کنون این کار را نکرده اما بنظر من میتوان این تاریخ را بطور تقریبی و عجالتا در سه مرحله خلاصه نمود:

1. همسایگی و تماس: این مرحله بخصوص مربوط به دوره ساسانیان میشود یعنی زمانیکه قبایل ترک زبان و بعد ها خان نشین گوک تورک در شرق دولت ساسانی و خزرهای شمال و غرب دریای خزر (اگر آنها را هم مجموعا مرتبط با اقوام ترک زبان حساب کنیم) در مجموع در حاشیه امپراتوری ساسانیان به سر میبردند.

2. کوچ و حکومت: از فروپاشی امپراتوری ساسانی و قبول اسلام یعنی حوالی سال های 650 میلادی تا تاسیس دولت صفویان یعنی یک دوره حدودا 850 ساله که شاهد کوچ، حمله، غارت، حکومت و مستحیل شدن تدریجی قبایل ترک زبان در ایران تاریخی و بیزانس یعنی روم شرقی هستیم، و بالاخره

3. آمیزش و ملت شوی، شامل دوره ای از ابتدای صفویان تا کنون که بعد از 850 سال دوران «فترت» و وقفه، ایران دوباره بعنوان دولتی ملی با هویتی مشخص از همسایگان خود و با تکیه بر ایدئولوژی جدیدی بنام اسلام و تشیع و هویتی مبتنی بر تاریخ، زبان و فرهنگ گذشته اش احیاء میشود. در این دوره است که استحاله و آمیزش قبایل ترک ساکن ایران و قبایل دیگر مانند اعراب با ایرانیان «بومی» تکمیل میشود و همه آنها با وجود فراز و نشیب های بسیار و با شدت و ضعفی متغیر، ملیت نوین و معاصر ایرانی را تشکیل میدهند. در قرون اخیر این دوره، دیگر آن قبایل ترک هویت قبیله ای خود را ازدست داده، یکجا نشین شده و به بخشی تفکیک ناپذیر از مردم ایران تبدیل شده اند. چیزی کم و بیش مشابه با همین روند را میتوان در بیزانس و یا روم شرقی یعنی ترکیه کنونی نیز مشاهده کرد که خارج از بحث کنونی ماست.

همسایگی و تماس

ظاهرا همسایگی اجداد باستانی ایرانیان و ترک ها حدودا پنج تا شش هزار سال پیش در سیبری جنوبی و آسیای میانه شروع شده است.

طبق یک تئوری که مورد قبول بسیاری از دانشمندان است، ریشه هم اقوام هند و ایرانی (آریائی) و هم آلتائی (که ترک ها و مغول ها هم از آنها هستند) احتمالا از یک منطقه مشترک و یا همسایه است که حدودا سه تا چهار هزار سال قبل از میلاد (یعنی حتی خیلی پیشتر از آمدن آریائیان نخست به فلات ایران کنونی) در مغولستان و سیبری جنوبی و بخصوص منطقه وسیع کوه های آلتای در آسیای میانه زندگی میکردند. بر پایه وام واژه های اورالی و هند و اروپائی که در رابطه با زبان باستانی پروتو ترکی یافت شده، میتوان فرض را بر این قرار داد که اجداد امروزه برای ما نا آشنای ترک ها، غربی ترین گروه آلتائی زبان ها بودند که در مجاورت قبایل هند و اروپائی و اورالی زبان میزیستند.

اما این نظریه «موطن اصلی مشترک» چیزی است که تا حد معینی مبهم است. در این دوره مه آلود تاریخ، میتوان موجودیت قبایل هند و ایرانی و مدتی بعد، آلتائی را در این منطقه حدس زد اما بطور روشن هنوز از «ایرانی» بمعنی اخص آن خبری نیست. اشاره هائی یاد آور تعبیرامروزی «ترک» حدودا مدتی بعد از میلاد مسیح، برای اولین بار درمتون چینی ذکر میشود.

منابع چینی از اتحادیه قبیله ای «هسیونگ یو» و سپس خیون (شیون) یعنی هون ها در شمال سرزمین خود سخن میگویند. اینکه این اتحادیه های قبایل هم مانند دیگر اتحادیه های قبیله ای چند قومی و چند زبانه بودند چندان مورد شک نیست. اما در این هم شکی نیست که اجداد باستانی قبایل ترک زبان بخشی از همین اتحادیه های قبیله ای «هسیونگ نو» و هون ها بودند که در سده های یکم و دوم میلادی در مقابل حملات هان های چین رو به اوراسیای غربی گذاشتند و ابتدا ایران و سپس همسایگان بیزانس را با تهددید روبرو نمودند.

در این مدت بخش مهمی از آریائی ها دو تا سه هزار سال بود که به ایران و هند کنونی رفته و ساکن شده بودند. ایرانیان باستان امپراتوری های ماد ها، هخامنشیان، پارت ها، اشکانیان و سلوکیان و بالاخره ساسانیان را تاسیس کرده بودند.

یعنی دو تا سه هزار سال بعد از زندگی احتمالا مشترک اجداد باستانی در سیبری جنوبی و مغولستان، تاریخ روشن تر میشود.

یقین آن است که اولین تماس های قبایل ترک با ایرانیان تقریبا بطور همزمان یعنی در قرن هاى ششم و هفتم میلادی در آسیای میانه (سُغد و خوارزم) و در شمال قفقاز با خزر ها بوده است.

این، در ایران دوره ساسانیان بود. در حالیکه ایرانیان بدنبال امپراتوری ماد ها، هخامنشیان و اشکانیان، امپراتوری جدیدی با نام ساسانیان تاسیس کرده بودند، همسايگان اجداد آنها در آسياى ميانه يعنى ترک ها، در حواشی امپراتوری ایران زندگی میکردند.

روابط ایرانیان ساسانی با ترکان در آسیای میانه بیشتر برپایه تجارت و بده-بستان بوده است. در این دوره تاثیرات فرهنگی و حتی دینی ایرانیان و هندیان بر قبایل ترک زبان جای شک ندارد و در نمونه های باقیمانده از متون چینی، سانسکریت، سغدی و پهلوی و بخصوص اسناد دینی بودائی، مزدائی و مانوی مشاهده میشود. احتمالا ترک ها نیز متقابلا، از نظر عادات و سنن، به ایرانیان تاثیر گذاشته اند. و لیکن رابطه ایرانیان ساسانی در شمال قفقاز با خزر ها، اگر بتوان آنها را با معیار های امروزی «ترک» محسوب نمود، بیشتر حالت رویاروئی داشته است. خزر ها که حتی مدتی در مساعدت و همکاری با امپراتوری بیزانس از شمال قفقاز به ایران تاخت و تاز میکردند، بعد ها همچون قومى مجزا از بین رفتند و در اقوام دیگر شمال قفقاز و جنوب روسيه كنونى مستحیل شدند.

————————————-

منابع و مطالعه بیشتر:
Barthold, Vladimir V.: Zwölf Vorlesungen zur Geschichte der Türken Mittelasiens. Reprinted Hildesheim 1962
ترجمه ترکی:
Barthold, Vladimir V. : Orta Asya Türk Tarihi, 2. Baskı, İstanbul: Divan, 2015
Golden, Peter B.: The Turkic Peoples: A Historical Sketch (pp. 16-29); in: Johnson, L. and Castao, E. A.: The Turkic Languages, New York: Routledge , reprinted 2006
Roux, Jean-Paul: Histoire des Turcs. Deux mille ans du Pacifique a la Mediterranee, Paris 2000
ترجمه ترکی:
Roux, Jean-Paul: Türklerin Tarihi. Pasifikiten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul 2013
Sims-Williams, Nicholas: Iranian Languages (pp. 1215-153). In: The Indo-European Languages, New York: Routledge , reprinted 1998
Spuler, B.: Die Goldene Horde. Die Mongolen in Russland 1223-1502 (2nd revised edition), Wiesbaden: Harrassowitz, 1965

زبان هون ها

Huns

هون ها مجموعه ویا اتحادیه قبایلی بودند که بین قرن های یکم و هفتم میلادی به مدت 600 سال از شرق به غرب، از آسیای میانه تا شمال  قفقاز و اروپا در حرکت بودند. آنها با کوچ، هجوم، قتل و غارت و جنگ ها و در عین حال آمیزش های خود با مردم بومی صدها سرزمین، رد پای خود را بر تاریخ آسیا و اروپا  زدند.

هون ها در دوره توفانی کوچ های بزرگ آسیای میانه و اروپا همزمان با جنگ و گریز، با اقوام به همان درجه بدوی ژرمن در اروپا همقدم گشته امپراتوری روم غربی را سرنگون کرده بخش های بزرگی از آن را با خاک یکسان نمودند. راه آنان به ایران و آناتولی نیافتاد و در نیمه دوم حکمفرمائی آنها، کارشان بیشتر در اروپا بود – درست زمانی که  قبایل ژرمن آخرین ضربات خود را برپیکر امپراتوری روم فرومی آوردند. تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در باره رقابت و همدستی هون ها و ژرمن ها مینویسد: «ژرمن ها که در مقابل خود آسیائی هائی را یافتند که از خودشان هم وحشی تر و مسلح تر بودند، در مقابل دهشت افکنی هون ها به وحشت افتاده پا به فرار گذاشتند» (1).

توفان هون ها زمانی در آسیای میانه، قفقاز و اروپای شرقی بالا گرفت که سکاها (اسکیت ها) و آلان ها که گفته می شود آنها هم زندگی قبیله ای و بدوی داشتند دیگر رو بسوی غرب گذاشته بودند. در واقع می توان گفت که اسکیت ها و آلان ها بعد از مدتی همدستی با هون ها، از دست آنها،  مهاجرت خود به غرب را سرعت بخشیدند.

اسکیت ها و آلان ها که به نظر بسیاری منابع، قبایل هند و اروپائی و یا ایرانی – آریائی بودند که به فلات ایران نرفته و هنوز در دشت های آسیای میانه در حال کوچ نشینی بودند، بزودی در آسیای میانه و قفقاز در مردم محلی استحاله یافتند. اما طوایف بسیاری از آنان که هنوز نفسی برای مهاجرت و توفان انگیزی داشتند، بخصوص در مقابل هجوم و پیشروی هون ها تا یونان، ایتالیا و اسپانیای کنونی  به کوچ خود ادامه داده و در آن سرزمین ها سکنی گزیدند. بعد از قرن پنجم و ششم دیگر خبر مهمی از آنها شنیده نشد.

از قرن هفتم به بعد، از هون ها هم دیگر خبری نشد. آنها هم در راه پر پیچ و خم و پر از جنگ و گریز، کوچ ها و تهاجم هایشان، به کشور ها و دولت های بسیاری زیان زدند، خود دولتی بزرگ و قبیله ای که مبتنی بر قدرت یک نفر یعنی رئیس قبیله بود ایجاد کردند که نامدار ترین آنها آتیلا و فرزندش بلدا بودند، اما بزودی همچون دولت و  اتحادیه قبایل گوناگون – با دیگران امتزاج یافته، به عنوان قبیله  و قوم از بین رفتند.

بعضی منابع هویت قومی هون ها را «نزدیک به ترک ها» نامیده اند. این تشخیص به این صورت درست نیست. واقعیت  این است که احتمالا اجداد اولیه قبایل ترک زبان بعدی که در منطقه وسیع و چند قومی کوه های آلتای (در تقاطع چین، مغولستان، روسیه و قزاقستان) می زیستند، در ابتدای شکل گیری هون ها بخشی از آنها و یا گروهی از ده ها قبیله تشکیل دهنده اتحادیه قبیله ای هون ها بودند. اما بنظر می رسد به همان درجه که آلان ها و یا سکا ها را میتوان «ایرانی تبار» و یا خزر های منطقه ولگا و شمال دریای خزر را «ترک» نامید (و یا ننامید)، هون ها هم «ترک تبار» بوده و یا نبوده اند، یعنی بی شک رابطه ای قومی بین هون ها و اجداد قبایلی که بعد تر عنوان «ترک» گرفتند موجود بوده است، اما «ترک» نامیدن آنها منطبق با واقعیت نیست.

هون ها مانند اغلب اتحادیه های قبیله ای مجموعه پیچیده ای از اقوام، زبان ها و فرهنگ های گوناگون بودند و در طول زمان، آنها ضمن کوچ  و جنگ و گریز خود، خواهی نخواهی با اقوام و گروه های گوناگون آمیخته  و دراین رهگذرهویت اولیه و برای ما نامعلوم قومی و فرهنگی گذشته آنها مختلط تر هم شده است.

بسیاری از دانشمندان، چند قومی و چند زبانه بودن را جزو مشترکات اکثر «اتحادیه های قبیله ای» مانند هون ها، سکا ها، آلان ها و خزر ها می دانند. پیتر ب. گولدن (1998) می نویسد «اجداد اولیه اقوام ترک زبان، بیشک جزئی از اتحادیه هسیونگ نو و هون های آسیائی بودند که در قرن سوم میلادی به مرز های چین دست اندازی می کردند. (اما) تعلقات قومی-زبانی هسیونگ نو ها به عنصر ایرانی، سیبریائی باستان و یا آلتائی ناروشن است.»

احتمالا مهمترین و صاحب نظر ترین دانشمندی که تقریبا تمام عمر خود را صرف پژوهش هون ها کرده، اوتو منخن-هلفن، دانشمند اتریشی تبار آمریکائی (1894-1969)  است که مهمترین کتاب موجود در مورد هون ها یعنی «دنیای هون ها – بررسی های تاریخ و فرهنگ آنها» (2) را در سال 1973 بعنوان ثمره یک عمر پژوهش و مطالعات خود  بچاپ رسانیده است.  این کتاب به آلمانی و انگلیسی و به قیمت های بسیار مناسب قابل دسترسی است.

اگر علاقه دارید مقدمه بخش «زبان» این کتاب را در این لینک به انگلیسی مطالعه کنید. در این فصل آن کتاب هم یک بار دیگر می بینیم که هون ها مردمان کوچنده بودند و با نوشتن و خواندن کاری نداشتند. آنچه که از آنها باقی مانده، تنها و تنها یک رشته اسامی است که در منابع چینی، ایرانی و یونانی قید شده است. پروفسور منخن-هلفن می گوید که یک رشته از این اسامی ترکی، دیگران فارسی، برخی ژرمن و یا مخلوط و یا غیر قابل تشخیص اند. نتیجه اینکه بخشی از  نام هائی که در آثار ثانوی در مورد هون ها نقل شده،  ترکی هستند، اما  این نام ها که بخش دیگری از آنها به زبانهای دیگر است، برای تعیین زبان و فرهنگ هون ها کافی نیست.

بسیاری از پژوهشگران بر آنند که این، از ویژگی های قبایلی است که ضمن کوچ و تهاجم ها، اقوام و ملل دیگر را به انقیاد خود در می آورند و خود نیز آنها را همراه خود کرده به کوچ و تهاجمات خود ادامه میدهند، اما در عمل هم با آنها امتزاج پیدا می کنند و هویت پیشین قومی خود را از دست می دهند. لشکریان  چنگیز خان و جانشینانش هم با اقوام ترک، اسلاو، چینی و ایرانی همین کار را کرده اند.  یک ویژگی دیگر فتوحات و امپراتوری های قبیله ای بنظر همین پژوهشگران در آن است که با همان سرعتی که گسترش می یابند، دچار زوال و نابودی هم می شوند. در عین حال، بنظر پروفسور واسیلی و. بارتولد، یکی از معروفترین تورکولوگ های جهان، استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت این سلسله های قبیله ای شده  و راه و روش قبایل ترک هم در کشور هائی که فتح و بر آنها حکومت کرده اند، همین بوده است (3).

——————————-

بعضی منابع و برای مطالعه بیشتر:

Jean-Paul Roux: Türklerin Tarihi, Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl, İstanbul 2013, s. 70-71

Otto J. Maenchen-Helfen: The World of the Huns – Studies in Their History and Culture, University of California Press, 1973

V. V. Barthold: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015, s. 10

Peter B. Golden: The Turkic Peoples: A Historical Sketch; in: Johanson, Lars and Csato, Eva A.: The Turkic Languages; New York 1998, Reprinted 2006

ترکی و فارسی از یک ریشه اند؟

SEUترکی، فارسی، انگلیسی، فرانسه، روسی، آلمانی، ارمنی، گرجی، هندی و یا صد ها زبان و لهجه دیگر میلیارد ها انسان که امروزه در حوزه گسترده «اوراسیا» زندگی میکنند همه و همه از یک ریشه اند؟ از یک زبان مشترک که اقلا 15 هزار سال پیش گروهی از توده مردمی که 50-60 هزار سال قبل از آفریقا آمده و در اروپای جنوبی، یونان و یا ترکیه امروزی، میزیستند تکلم میکردند؟

بنظر دانشمندان ژنتیک، مردم شناسی، باستانشناسی و تاریخ، در پایان آخرین دوره یخبندان، احتمالا در آسیای صغیر یعنی ترکیه امروز، زبان مشترکی موجود بوده که «سر خانواده» هفت خانواده زبانهای دنیا از جمله هند و اروپائی (انگلیسی، فرانسه، آلمانی، ایتالیائی، فارسی، هندو و غیره)، آلتائی (ترکی، مغولی، تونقوزی ..)، چوکچی – کامچاتکائی و و اکثر گروه های زبانی اسکیمو – آلئوت بوده و بعد ها این زبانها با مهاجرت انسانها از هم جدا شده اند.

تا امروز ما تصور میکردیم که مثلا لاتین و یا سومری که دیگر مرده اند جزو کهن ترین زبان های دنیا هستند. اما پروفسور مارک پیگل استاد زیست شناسی تکاملی از دانشگاه ردینگ انگلستان که بعد از سالها تحقیق به این نتیجه رسیده است میگوید زبان لاتینی حد اکثر دو تا چهار هزار سال پیش مورد استفاده بود. اما «سرخانواده» بسیاری از زبانهای دنیا حدود 15000 سال پیش در منطقه اوراسیا و اروپای جنوبی تکلم میشد. این دوره بعد از یخبندان بود. مردمی که از اینجا بسوی غرب (اروپا) شرق (خاورمیانه و آسیای مرکزی و جنوبی) و شمال (اروپا، روسیه کنونی و کره) رفتند این «زبان ریشه» را که ما امروز نه آنرا میشناسیم و نه کسی آنرا تکلم میکند به این مناطق بردند. آنها با مردم محلی مناطقی که رفتند آمیزش یافتند و در نتیجه تمایز و جدائی از همدیگر بتدریج زبانهای کنونی گوناگون و رنگارنگ را بوجود آوردند که بظاهر بسیاری از آنها از همدیگر کاملا متفاوتند اما ریشه همه آنها یکی است.

پروفسور پیگل و گروه علمی او با تطبیق «اصول آماری» لغات پایه مانند مادر،مرد،من، ما، برگ (درخت) و حتی فعل «تف کردن» را درزبانهای امروزی با همدیگر مقایسه ساختاری کرده و به نتیجه اشتراک منشاء این زبان ها رسیده اند. ظاهرا زبان های سامی (عربی، عبری، آرامی) و آسیای شرق دور از این روند به دور مانده اند.

برای اطلاعات بیشتر:

English language ‘originated in Turkey’ BBC

European and Asian languages traced back to single mother tongue Guardian

Indo-European languages came from a common root about 15,000 years ago Deutsche Welle

———————————–
(نشر نخست: اوت 2012)
———————————–

از فیس بوک:

M: یعنی هامیمیز بیر بئزین قیراغی ییخ. انگلیسی ده، فرانسه ده، فارسی ده، تورکی ده…

M:

Mark Pagel: How language transformed humanity | Video on TED.com
www.ted.com
Biologist Mark Pagel shares an intriguing theory about why humans evolved our complex system of language. He suggests that language is a piece of “social technology” that allowed early human tribes to access a powerful new tool: cooperation.

I:
ایناندیریجی دئییل! بو یاناشما اویرو سئنتریسیم یاناشماسینا اساسلانار.

S:
بو دا بیر غیر علمی ادعا دیر کی ، داها چوخ بلکه ده سیاسی مقصد داشیر. بونو اثبات اتمک اوچون هچ بیر سند اورتا یا قوویولمور . گویا چون بیر پروفوسور بونو بویروب ، ساباخدان اسیملاسیون سیاستنین ترفدارلارینین چی چک لری چتلایاجق !! بو نظریه نی بیر از دا گری یه گوتورسک ، اله بوتون انسانلارین کوکی افریکادان اولماقلا ، همیسینین دیلری ده افریکا دان گلمه بیر دیلدن اولار دی !! بیزیم بعضی حرمتلی دوستلار ، اختاریب اختاریب ، پیغمبر لرین ایچینده جرجوسی تاپارلر !!

Abbas Djavadi
عيب دير موضوعدان خبريميز اولمادان يوز ايل قاباق “اسلام الدن گئتدى” ديينلر كيمى “ملى ناموسوموز برباد اولور” دئمه يك. گولونج وضعيته دوشريك گئنه – محمد قلى زاده و صابردن یوز ایل صونرا! اجازه وئرین انتقاد و اعتراض وارسا عالملر دانیشسینلار. بو ایش شعارینان تعصبونن اولماز.

Abbas Djavadi
چی شد؟ باز به غیرت کسی برخورد؟ به کسی توهین شد؟
لای لای بالا لای لای، یات قال دالا لای لای!

Abbas Djavadi
زشت است. اگر از موضوع خبر نداریم صحبت نکنیم. این حرف سیاست و تعصب نیست. مثل صد سال فبلش نکنیم که ملا ها در مقابل کشفیات علمی میگفتند “وا اسلاما! اسلام از دست رفت”. حالا چی از دست میرود؟ “ناموس” “یگانه” و منحصر بفرد بودن ترکی؟ اصلا این بررسی بر سر ترکی یا فارسی نیست. موضوع حدودا 700 زبان است – چه میگوئید؟! برای اطلاع: بعضی ملاحضات انتقادی از طرف پروفسور ویلیام کرافت از دانشگاه نیو مکزیکو مطرح شده اند که البته علمی هستند و نه سیاسی و یا شعاری. کرافت میگوید اینکه بعضی کلمه ها 15 هزار سال دوام بیاورند به سادگی قابل قبول نیست. کرافت جزو گروه علمی پروفسور پیگل نبود. اما کرافت هم قبول دارد که طبق این نطریه احتمال بودن یک «زبان ریشه» وجود دارد.

Linguists identify 15,000-year-old ‘ultraconserved words’
www.washingtonpost.com
Researchers identify two dozen words whose sound and meaning have survived the past 15,000 years.

————————

از فیس بوک:

R: Interesting I was listening to the complete story on NPR today !!!

Abbas Djavadi http://m.npr.org/news/Science/182040665

m.npr.org

The origin of some of the words we use today go back much further than scientists once thought, suggesting an Ice Age-era proto-language that spawned many of the world’s contemporary linguistic groups, according to a new study by a group of U.K.-based scientists.
Abbas Djavadi Would love to try to listen to the audio of that NPR program. Extremely interesting and explosive new info. Basically, Croft like many other ‘traditional’ linguists think it is impossible that some words have been ‘ultraconserved’ for 15,000 years. Everybody was thinking words disappears after 4000-8000 years which might be true, but there is no argument why a group of ‘basic’ words cannot survive for so long – I’d say (and I am no evolutionary biologist, obviously.

R:  This is what I was listening to :
http://www.npr.org/2013/05/09/182624059/could-you-talk-to-a-caveman-researchers-say-yes

www.npr.org

Researchers at the University of Reading are speculating that today’s languages share a common root dating as far back as the last Ice Age. Words like “mother,” “man” and “ashes” are categorized as “ultraconserved,” meaning they are survivors of a lost language from which many modern tongues are des…
R:  The program name is “All things considered” and it broadcasts weekdays for 3-4 hours. This was in broadcast of today Thursday 5/9.
Abbas Djavadi WAO, merci… This is great! Thanks so much. 🙂

مقایسه خط لاتین و عربی برای نگارش ترکی

Cheshmandaz Logo

آنچه که میخوانید کم و بیش «پروتوکولی» است از یک مناطره در فیس بوک که اساسا بین بنده، عباس جوادی و دوست فاضل و محترمم آقای فتح الله ذوقی در باره خط و الفبای فارسی – عربی (حروف عربی با حروف اضافی فارسی) در باره کمبودی ها و برتری های الفبای لاتین (خط ترکی ترکیه معاصر و یا جمهوری آذربایجان) و الفبای عربی (خط فارسی معاصر) در نگارش زبان و به ویژه زبان ترکی در فیس بوک انجام شد و هر دو طرف قبول نمودند که این مناظره بصورتی که ملاحظه میکنید در سایت «چشم انداز» منتشر شود.

شروع صحبت با یادداشتی بود که بنده در فیس بوک نوشتم که خود ادامه مقاله اى در «چشم انداز» راجع به نقشه حکومت ترکیه مبنی بر تدریس ترکی عثمانی در مدارس این کشور منتشر شد. حرف من در آن مقاله این بود (و هنوز هست) که این ابتکار رئیس جمهوری ترکیه، رجب طیب اردوغان، درست و بجاست و شاید کمک کند تا گسست فرهنگی و زبانی که بعد از تغییر الفبا در سال های 1930 که همگام با «پاکسازی» لغوی و دستور زبان ترکی انجام گرفت، تا حدی ترمیم شود.

در آن بحث که در پی انتشار آن مقاله صورت گرفت، بعضی هموطنان ایرانی که نمیدانند «ترکی عثمانی» دقیقا چیست، خواسته بودند که بنده نمونه هائی از آن نشان دهم. من این کار را کردم و مثلا فتوکپی برگی از سیاحتنامه اولیا چلبی راا از 350 سال پیش که اوایل قرن بیستم در استانبول چاپ شده، نشان دادم. بعد از مدتی، یک نمونه دیگر نشان دادم: شعری از مرحوم رجائی زاده از شعرای بنام قبل از دوره جمهوری ترکیه. و بحث این چنین شروع شد و ادامه یافت:

براى دوستانى كه در بحث اخير تركى عثمانى يك نمونه از اين زبان تركى كه “ضيائيان” عثمانى (اگرچه نه قاطبه مردم) تا همين ٧٠-٨٠ سال پيش مينوشتند و ميخواندند را ميخواستند: آنچه در اينجا تقديم ميكنم تكه اى از شعر بلندى است از مرحوم رجائى زاده محمود اكرم ( سال فوتش ١٩١٤، يعنى فقط ١٠٠ سال پيش) كه حالا صدى ٩٩ تحصيلكرده هاى تركيه آنرا نميفهمند!!
وقتا که صباحه قارشی نا گاه ——– بر زورق ایچنده تک بر انسان
حسرتله چکوب بر آتشین آه ——– تیتره ک سس ایله اولورغزلخوان
اول آه حزین عاشقانـــه ——– اول غملی ترانه تحســـر
بی شبهه ایدنجه قلب و جانه ———— ایجاب تاءثرو تـــکدر
یاد ایت بنی بر دقیقه یاد ایت !
تمام شعر و مناسبت و شباهتش با يك شعر مرحوم دهخدا و يا شاعر فرانسوى آلفرد دو موسه در اين مقاله دكتر حسن جوادى:

 شعر «ای مرغ سحر» دهخدا و «بیاد آر» آلفرد دو موسه»

AM
استاد ارجمند؛ بحث گسترده تغییر خط با ارائه مثال فهمیدن یا نفهمیدن شعر یک یا دهها “شاعر” نمیتواند به نتیجه منطقی برسد. درباره سود و زیان نوشتن زبان ترکی (و شاید روزی زبان فارسی) به خط لاتین باید همه جنبه های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و حتی تکنیکی (منظورم تکنولوژی پیشرفته است) را مد نظر قرار داد. من خود را در این زمینه صاحب نظر نمیدانم. اکنون که شما بحث را آغاز کرده اید، امیدوارم کارشناسان و صاحب نظران از ترکیه، جمهوری آذربایجان و تاجیکستان که در این مورد تجربه عملی دارند و بویژه کردها که هم اکنون زبانشان را به دو خط عربی و لاتین مینویسند، در بحث شرکت کنند تا من و امثال من هم بتوانیم چیزی بیاموزیم. سپاس

Abbas Djavadi
فهميدن و استفاده از متون ١٠٠ ويا ٥٠٠ سال پيش زبان و فرهنگ، بنظرم از سوال هاى بنيادى در اين قبيل بحث هاست كه (باز بنظر بنده) در بحث بين افرادى كه يا بى خبر و يا بيغم و يا بيش از حد در قيد ايدئولوژى و سياست و شعار هستند لوث شده است. يك نتيجه اش را در تركيه ميبينيم. مشكل من اين است كه خط و املا ماشين ظرفشوئى نيست كه ده سال يكبار عوض كنيم. مسئله تسلسل و تداوم نوشتار و فرهنگ است كه كسى نميتواند هر ١٠٠ سال و ٢٠٠ سال يكبار عوض كند. درست است كه جوانب مختلف دارد. اما فقط دو مثال: به صرف اينكه س-ص-ث همه در فارسى يك صدا ميدهند يك رهبر و يا حزب با انگيزه هاى سياسى نميتواند مقرر كند كه از فردا همه نثر و نصر را نسر بنويسند و يا نميتوان دستور داد كه بعد از اين “كتاب” را “كه تاب” بنويسيد. تغيير الفباء بجاى خود كه بنظر بنده زلزله ايست سهمناك براى هر زبان و فرهنگ كه ادبيات مكتوب دارد و اين ادبيات هم گذشته اى دارد. اگر ميخواستيم براى يك زبان كه تا حالا خط و املائى نداشته چيزى كاملا نو بسازيم بحث ديگرى ميبود. من در مورد تجربه وخيم تركيه در سال هاى ١٩٣٠ يكرشته اسناد جمع كرده ام كه اگر قسمت شد مينويسم. نقدا اين را تقديم كنم:

الفبا و املای ترکی آذری

MN
به نظر من تغيير دوباره خط تركي فاجعه بارتر خواهد شد. و ليكن يادگيري الفباي قديم بسيار مثبت است. ادبيات نو تركي و كساني مانند عزيز نسين، ياشار كمال، ناظم حكمت و البته اورهان پاموك و ديگر بزرگان ادب و ادبيات و هنر مهر خود را با همين خط لاتين زده اند و بر تارك ادبات جهان مي درخشند. با الفباي قديم شايد به اين قله ها دست نمي يافتند. البته نمي توان ثابت كرد. من مخالف تغيير الفباي تركيه به عربي سابق هستم! و موافق الفباي لاتين براي تركي خودمان…

Fathollah Zoughi
آقای جوادی بزرگوار، شما بسیاری از مباحث تخصصی را به صورت سطحی مطرح می‌کنید و با بررسی نقطه‌ای و موردی، نتایجی کلی می‌گیرید. طبیعی است که وقتی بررسی جامع و روشمند نباشد، نتایج بسیط و ساده آن نیز از خطا دور نخواهد بود. بسیاری از فرهیختگان دو قرن اخیر، در باب ضرورت تغییر الفبا و مباحث نظری آن به‌ویژه برای زبان ترکی سخن رانده‌اند؛ لابد مشکلاتی اساسی وجود داشته است که اینهمه به این موضوع پرداخته شده است؛ مشهورترین این افراد فتحعلی آخوندزاه است، و پیشنهاد الفبای لاتین جهت استفاده برای زبان ترکی از هموست؛ از این رو، چند سال زودتر از ترکیه، ترکهای روسیه خط خود را به لاتین تغییر دادند. بارتولد در یکی از آثار خود مینویسد که خط نخستین ترکان با زبان التصاقی آنان سازگارتر بود تا خط اویغوری که نوشتاری چسبانکی دارد. همین نکته در رابطه با خط عربی و لاتین نیز وجود دارد.

باید توجه داشت که عموم مردم به نسخ خطی و چاپهای کهن مراجعه نمی‌کنند؛ در ایران ما مگر چند درصد مردم نسخه خطی و یا کهنه چاپ میخوانند؟ و چند درصد تحصیل‌کردگان غیر ادیب ما، منشآت قجریه و صفویه را متوجه می‌شوند؟ کار احیاء و تصحیح نسخ به عهده مصححان است؛ با وجود تغییر الفبا، ترکیه در احیاء نسخ خطی و بازچاپ آثار کلاسیک با الفبای جدید بسیار موفق عمل کرده است.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى، سلام، باعرض ادب و احترام در اين مورد با جنابعالى همفكر نيستم. اين قصه سر دراز دارد. بنده حدود سى سال پيش وقتى باكو ميخواست الفبايش را باز عوض كند يك رشته مقاله در مجله “وارليق” نوشتم كه بعدا در “چشم انداز” هم گذاشتم. بنظرم انجا انگيزه اصلى سياسى بود هر چند از نظر شعار ميگفتند طرفدار احياى الفباى “دده بابا” هستند. تركيه و “انقلاب زبان” اتاترك داستان ديگرى است و اين بنظر من اشتباهى سهمگين بود. فقط كه الفبا نيست. اول گفتند همه لغات غير تركى را بيرون ميريزند، بعد ديدند نشد گفتند همه و يا اكثر واژگان غير تركى در اصل تركى بوده. مثال هاى خنده دار هم زيادند. اين را بايد نوشت اگرچه ترك ها از اين موضوع خوششان نمى آيد. بعد همه الفبا را عوض كردند، آن هم نه بخاطرمصوت ها و خود زبان و تسهيل آموزش و غيره، بلكه با اميد خلاصى از فرهنگ شرقى و اسلامى. كه ديديم نشد. اين كار ها حافظه تاريخى يك ملت را خالى ميكند بعد ميگويند حالا از نو پرش كنيم! از اين جهت عرض ميكنم. شما نميدانم تا چه حد با مردم تركيه تماس داريد. همين رجائى زاده را بدهيد بخوانند. كى اين را حالا ميفهمد؟ اين فاجعه است. در باكو هم همان آخوند زاده و حتى صابر را بدهيد يك آذرى تحصيلكرده بخواند ببينيد اصلا ميفهمد يا نه. نميفهمد. اكثرشان نميفهمند چون نه فقط الفبا بلكه واژگان را عوض كرده اند. خط رونى كتيبه هاى اورخون را فرموديد و بنده متوجه نشدم منظور چه بود؟ تازه قرار نيست هر املا و الفبا كاملا اوائى باشد. در آن صورت تقريبا هر كس كه تاريخ و گذشته اى مكتوب دارد بايد الفبا و حد اقل املايش را عوض كند چونكه هر خطى كه كمى گذشته و سنت داشته باشد نارسائى هم دارد. پس بايد عوضش كرد؟ با فرهنك مردم نميشود اينطور تجربه اموزى و بازى كرد. جاى ديگرى گفته بودم نميدانم چرا زور آخوند زاده و ملكم خان به تغيير روسى و ارمنى نرسيد و بند كردند به تركى و فارسى!

Fathollah Zoughi
بزرگوارا، دو موضوع کلی را مورد بحث قرار داده‌اید؛ یکی خط و دیگری زبان. اجازه میخواهم این دو بحث را جداگانه بحث کنیم. زبان وجودی مستقل از خط دارد و مانند لباس که آدمی می‌پوشد، زبان هم می‌تواند در خطوط مختلف نگارش یابد. البته طبیعتا هر خطی برای هر زبانی مناسب و سازگار نیست. مثلا با توجه به ویژگی‌های ساختاری و آوایی، خط عربی کاملا به بالای زبان عربی دوخته شده است؛ ولی همین خط در زبان فارسی به اندکی مشکلات می‌خورد و در زبان ترکی این ناسازگاریها دو چندان می‌شود. به یاددارم دانشجویانی که از کشورهای مختلف برای آموزش فارسی به ایران می‌آمدند، بزرگترین مشکلشان در آموزش فارسی، املای فارسی بود. یکی از این مشکلات حروفی بودند که در عربی، تلفظهای متفاوت داشتند و در زبان فارسی برای یک تلفظ چند نوع حرف (مثلا: ز، ذ، ض، ظ) می‌نوشتند. علاوه بر آن 32 حرف زبان فارسی، 120 نوع (در آغاز و انجام و وسط و تنها) نوشته می‌شود. فکر می‌کنید چه شباهتی بین «ی» تنها با «ـيـ» وسطی است. در کنار اینها نمودن نداشتن اعراب در خط، و نیز جدا و چسبان نوشتن واژگان خود، اختلاف سلیقه‌های زیادی را به خط تحمیل می‌کند. به ویژه در زبان ترکی که التصاقی است مسئله فاصله جامد (نیم فاصله) خود مشکل جداگانه‌ای است. علاوه بر اعرابی (ــَـِـُ) که در خط معمولن نگارش نمی‌یابد و به صورت حفظی و بر اثر مرور و تکرار و در پاره‌ای موارد با توجه به محتوای عبارت قابل تشخیص است و باعث شیوع تلفظهای نادرست اعلام و غیره در زبان فارسی می‌گردد، در زبان ترکی علاوه بر آن، سه حرف صدادار بیشتر
(ÖÜI)
را نیز باید افزود که هیچ حرف ویژه‌ای ندارند. وقتی ما می‌نویسیم «دوز» چگونه باید تشخیص داد که منظور
düz döz
یا
duz
به معانی صبرکن، مستقیم و نمک است. به دلیل همین مشکلات مسخره نگارشی، در گذشته شهرت یافته بود که «ترکی هنر است» یعنی خواندن و نوشتن آن خیلی دشوار است، این دشواری در روزگاری است که شیوه مشخص جغتایی برای نگارش ترکی رایج بوده است و به همین دلیل آخوندوف نوشت که «هنر بسیاری از ملاها این است و افتخار می‌کنند عبارت را از روی متن درست می‌خوانند»! او می‌گوید خط توانمندی نمایش درست زبان را داشته باشد. این مسائل دیگر سیاسی یا برآمده از تئوری توطئه نیست.

و اما به علت عدم تغییر الفبای روسی اشاره کرده‌اید، علت اصلی عدم تغییر آن مخالفت کلیسای ارتدوکس با کلیسای کاتولیک بود و با اعمال قدرت، اجازه این تغییر را ندادند و البته که یکی از ابتدایی‌ترین مشکلات زبان روسی هم الفبای سیرلیک است که گونه‌ای مسخ شده از تئوری خط لاتین است که توسط برادران کیریل و مفودی ابداع شده است. و اما خط گرجی و ارمنی را نیز روسها به دلیل اینکه آنها مسیحی بودند و خط‌شان ویژه زبانشان بود و خود مردم و مذهب هم از آن طرفداری کردند در دوره شورائی تغییر داده نشد.

درباره خط چینی و ژاپنی هم باید عرض کنم که نسبت به اصلاح آن چندین بار اقدام شده است و از تعداد الفبای آن کاسته شده است با این وجود اکنون نیز چندین سال صرفا صرف آموزش خط پیچیده چینی به دانش آموزان می‌شود این مشکل برای زبان آموزان خارجی نیز وجود دارد. البته فونت لاتین برای چینی نیز طراحی گردیده و مورد بررسی قرار گرفته که نهایتا به دلایل مختلف از جمله تشخص و میراث داری تاریخی با آن مخالفت شده است. این موضوع نسبت به ترکان و الفبای عربی تقریبا منتفی است چرا که عربی نه تنها نخستین الفبای ترکان نیست که الفبای ویژه و ملی آنان نیست. الفبای باستانی ترکان اورخون است که می‌توانست نشانگر هویت ملی و تشخص فرهنگی ترکان باشد که اکنون در پی احیا و کاربرد نمادین آن هستند.

بارتولد به گمانم در ترکستان‌نامه می‌نویسد که تغییر خط رونیک اورخونی که الفبای آن به صورت مجزا نوشته می‌شد به الفبای اویغوری، اقدامی غیر مثبت بود چرا که نگارش زبان ترکی که ساختاری پیوندی و اینجینی دارد، برای نگارش با یک خطی که حروف آن به هم می‌چسبد مناسب نیست؛ همین نکته در رابطه با خط لاتین که به صورت حروف جدا از هم نوشته می‌شود و خط عربی که حروف آن به هم می‌چسبد صادق است یعنی خط لاتین بسیار بهتر زبان ترکی را می‌نمایاند تا خط عربی. چون «اک»ها و پسوندهای متعددی که پس از بن‌های واژگان جایگزین می‌گردند قابل تشخیص و نمود واضحی با الفبای لاتین هستند ولی این مسئله در خط عربی اولا به دلیل عدم نگارش حروف آوایی، خوب نمایش داده نمی‌شود. از نظر دور نداریم که خط عربی اصلاح افراطی در جهت آوانگاری را بر‌نمی‌تابد چرا که هم به لحاظ زیباشناختی و هم به لحاظ اجازه به ورود املاهای متعدد، به هرج و مرج می‌انجامد. مثلا الفبای عربی اصلاح شده اویغورها و کردها که دیگر نگارش هیچ نسخ و نستعلیقی، زیبایی خود را با این املا نمی‌نمایاند.

حافظه تاریخی یک ملت با «زبان» آن ملت انتقال می‌یابد، و خط در این میان سهم حداکثری ندارد. وقتی اصلاح خط در راستای تقویت زبان و پالایش آن صورت گیرد، نه تنها حافظه تاریخی یک ملت را حذف نمی‌کند که باعث تقویت هویت ملی و خودآگاهی تاریخی نیز خواهد بود. اصل در تغییر و حفظ یک خط، میزان توان خط در حفظ زبان اصلی است و نه واژگان دخیل زبان. چون واژگان دخیل بالاخره با آموزش زبان اصلی، قابل فهمیدن و خواندن هستند اما اگر خط برای نمایاندن خود زبان نارسا باشد نتیجه‌اش ملغمه‌ای مانند “عثمانی” خواهد بود که نه می‌شد گفت که ترکی است؛ بلکه مانند زبان اردو ملغمه‌ای از ترکی، عربی و فارسی و غیره بود. بدیهی است که امروزه پس از تقویت فوق العاده زبان ترکی در دوره جمهوریت، هیچ عاقل و فرهیخته‌ای در حسرت رجعت به شیوه و زبان عثمانی نیست؛ چرا که زبان عثمانی از هضم رابع زمان گذشته است و امروزه تنها به عنوان میراث دوره‌ای خاص و البته طولانی و باشکوه از تاریخ فرهنگی ترکان پاسداشته خواهد شد.

Abbas Djavadi
آقای ذوقی گرامی، اولا بسیار تشکر میکنم که این بحث را به این صورت مستدل ادامه میدهید. ثانیا اگر اجازه بدهید این صحبت را دو نفری ادامه دهیم. شاید برای کسانیکه آنرا پیگیری میکنند آموزنده و جالب باشد. ثالثا برای اینکه این صحبت در فیس بوک گم و گور نشود اجازه میخواهم آن را عینا در چشم انداز بگذارم و اگر اجازه بدهید گفته های شما را باسم خودتان منتشر کنم (ویا با اولین حروف نام جنابعالی، هر طور که بفرمائید). فعلا آن نسیه ادامه بحث را به یکی دو ساعت آینده حواله کنم و لینک آن سلسله مقالات مجله وارلیق (سال 1367-1988) را که عرض کرده بودم در اینجا بگذارم (مرحوم دکتر هیئت این را از بنده خواستند و من هم اجابت کردم. اما بنظرم زمان تبدیل به سبک و املائی که وارلیق درپیش گرفته بود معنی هم در بعضی جا ها کمی فرق کرده است):

تغییر الفبا در جمهوری آذربایجان

Fathollah Zoughi
بزرگوارا، من این کامنتها را عجالتا نوشته‌ام و علاوه بر اجمال، پرا ز خطاهای دستوری و املایی است. به هر حال اگر صلاح میدانید، اختیار دارید و میتوانید در چشم انداز نیز درج بفرمایید. بسته به مجال و توفیق، به هر صورت که بفرمایید بنده حاضرم این گفتگو را ادامه دهم. به ویژه آنکه بحث شیوه املایی ترکی آذربایجانی با خط عربی ـ فارسی، و نیز بحث خود زبان ناگفته مانده است. البته بحث مناسب و ارجح بودن، خط تراثی عربی ویا خط جدید لاتین برای زبان ترکی، ابتدا باید به انجام برسد. فکر میکنم نوشته‌ها با حرف اول نام بنده درج گردد کافی باشد. با احترام!

Abbas Djavadi
بسيار متشكرم. موافقم. ابتدا موضوع اصلاح و يا تغيير خط و املاى كنونى فارسى (حروف عربى فارسى) را به بحث بگذاريم. پيشنهاد ميكنم مثلا ده يا بيست سوال مشخص مطرح كنيم و به اين سوال ها هركدام جوابى مشخص بدهيم. تجربه تركيه و جمهورى آذربايجان را بنظرم ناچاريم در اين مجموعه بحث كنيم. من سوال هائى را كه بنظرم مهم جلوه ميكنند مطرح خواهم كرد. شما هم اگر اين كار را بكنيد جالب ميشود.

Abbas Djavadi
١- رسائى و نارسائى الفباء و املاى رايج ايران (حروف و الفباى عربى با حروف علاوه شده فارسى و املاء رايج عربى و فارسى) در چيست؟

٢- يعنى چه الفبا و املاى آوائى و واجى (فونتيك و فونميك)؟ ايا الفبا و املاى زبان هاى ديگر آوائى است و تا كدام درجه؟

٣- الفبا و املاى هزار سال گذشته تركى چطور بوده؟ تجربه تركيه و آذربايجان (ابتدا مشتركا قفقاز و ايران و سپس جمهورى شوروى و بعد جمهورى آذربايجان در شمال و آذربايجان ايران) چه بوده؟

٤- آيا الفباى آوائى و يا واجى باعث افزايش باسوادى، سرعت و سهولت آموزش، پيشرفت اجتماعى و همگامى با رشد بين المللى تكنولوژى ميشود؟

٥- آيا تغيير الفباى تركى در تركيه و آذربايجان قفقاز باعث گسست در فرهنگ و دانش زبانى و لغوى مردم شده است؟

٦- اصلاح و يا تغيير الفبا و املاى تركى آذرى چه تاثيراتى بر مناسبات زبانى و فرهنگى با ديگر ايرانيان از يكسو و مردم تركيه و جمهورى قفقاز از سوى ديگر ميتواند بگذارد؟

٧- بنظرم بسيار بجاست كه تجربه تغيير و اصلاح الفبا و املا را در جمهوريهاى آسياى ميانه (تركمنستان، اوزبكستان كه بعد از قبول اجبارى روسى، چند سال پيش لاتين را قبول كردند و بقيه كه بعد از يك دوره كوتاه لاتين در سالهاى بيست با همان روسى سالهاى سى قرن گذشته مانده اند) را هم مرور كنيم.

Fathollah Zoughi
بزرگوارا، پرسشهایتان همه بجاست. اما ابتدا باید چند موضوع به عنوان مقدمة البحث، مورد مداقه قرار گیرد. 1. آیا خط لاتین و عربی به لحاظ تئوریک چه ویژگی‌های و پوئن‌هایی نسبت به هم دارند؟ با چشم پوشی از هر زبانی که بخواهد به این خطوط نگارش یابد، جهات مثبت و منفی این خطوط بررسی گردد. 3. آیا آموزش و فراگیری همه خطوط به یک میزان راحت یا دشوار است؟ و آیا این نکته درباره خط و لاتین نیز تطبیق می‌شود؟ 3. آیا خط لاتین و عربی، به لحاظ اعتقادی دارای قدسیت و بار ارزشی است؛ یعنی دارای بار فرهنگی و معنوی است؟ و آیا تغییر آن به معنای مخالفت و مبارزه با دین و ملیت خاصی است؟ 4. ابتداءا اگر قرار بر انتخاب خط باشد، کدام یک از این خطوط برای ساختار زبان ترکی مناسبتر است؟ که در ذیل آن به پرسشهای مطروحه حضرتعالی می‌پردازیم و بعد از آن نیز پرسشهای دیگری مطرح است، که به وضعیت نوشتاری ترکان و جایگاه و بایسته‌های اصلاح خط ترکی در ایران نیز مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

برای پرهیز از حواشی و دیگر مسائل، خواهشمند است این بحث‌ها به صورت مکتوب و از طریق ایمیل انجام پذیرد و به ترتیب مستقیما در وبسایت درج گردد. و الامر الیکم!

Abbas Djavadi
هر طور صلاح ميدانيد. فقط با عرض معذرت من اين نكته آخر و قيد ابتدا از طريق ايميل را متوجه نشدم.

Fathollah Zoughi
منظور بنده این است که چون بحث در فیس بوک دارای محدودیتهایی است، میتوانیم بحث را از طریق مکاتبه ایمیلی انجام دهیم. باز هم فرق چندانی ندارد. اگر مایل بودید همینجا بحث را پی میگیریم.

Abbas Djavadi
فرقى ندارد. هر طور صلاح ميدانيد. بفرمائيد با همين سوالى كه شما مطرح كرديد.

Fathollah Zoughi
سلام آقای م.. عزیز، به یمن کامنت حضرتعالی بحث را همینجا پی‌میگیریم که هم به روز ملاحظه گردد و وفای به صفای فیس بوک باشد که این گفتگو را از آغاز میزبانی کرده است. امید می‌برم حواشی ناخواسته، خللی در روند بحث ایجاد نکند.

جناب آقای جوادی بزرگوار، در پاسخ به پرسش اول، مقدمتا عرض کنم که بنده هیچ یک از خطوط عربی و لاتین را ایده‌آل نمی‌دانم و تنها در مقام مقایسه تئوریک بین این دو خط هستم و معتقدم پاره‌ای از خطوط به ویژه لاتین و عربی، در یک محیط فراملی و بیشتر در حوزه خاورمیانه شکل گرفته است و جزو میراثهای مشترک بشری است.
در پاسخ به سؤال نخست، بنده به چند ویژگی قابل مقایسه بین خط عربی و لاتین اشاره می‌کنم.

1. الفبای عربی در مقایسه با لاتین، از تنوع تصویری بسیار کمی برخوردار است و فونتها و شکل‌های ویژه حدود نصف حروف الفبای عربی است؛ اما در الفبای لاتین بیشتر حروف شکل‌های ویژه دارند. بدیهی است که این شکلهای ویژه تأثیر بسیاری در زودآموزی، عدم اشتباه حروف با یکدیگر دارد.
توضیح از میان 33 حرف فارسی، تنها 15 حرف (ا، ب، ج، د، ر، س، ص، ط، ع، ف، ک، ل، م، و، ه) شکل ویژه دارند و بقیه حروف با افزودن نقطه و سرکش و غیره بقیه صداها نمایندگی می‌کنند: شباهت بین «ب، پ، ت، ث، نـ»، «ج، چ، ح، خ»، «د، ذ»، «ر، ز، ژ»، «س، ش»، «ص، ض»، «ط، ظ»، «ع، غ»، «ف، قـ»، «ک، گ» واضح است و با کمک نقطه حروف ویژه ساخته شده است. عیب این شباهت پرروشن است؛ این شباهتها موجب راه یافتن راحتتر اشتباهات املایی به نوشتار بوده است.
در الفبای لاتین اما، اکثر کاراکترهای الفبا، شکل ویژه خود را دارند که بیشتر در یک چهارچوب دایره‌ای ـ مربعی تغییر و تبدیل می‌یابند.
A، B، C، D، E، F، G، H، I، K، L، M، N، O، P، R، S، T، U، V، X، Y، Z
. این تنوع و تمیز به خوانش راحت الفبا، حتی با فونت‌های ریزتر کمک می‌کند.

2. اصل در خط عربی کتابت به صورت حروف چسبیده کلمات به یکدیگر است. هر نوع اصلاحی که موجب گسستگی بیشتر بین حروف شود (مثلا به منظور وارد کردن اعراب و حروف صدادار در خط مانند: په‌روه‌ردئگار به جای پرودگار، و که‌په‌نه‌ک به جای کپنک)، و در راستای استقلال حروف باشد، حرکتی در خلاف تئوری این خط است و موجب به هم ریختن هارمونی خط و نازیبایی نوشتار می‌شود.

3. خط لاتین دارای حروف بزرگ و کوچک است. کاربردهای سودمند حروف بزرگ و کوچک نیازی به توضیح ندارد. تنها تفاوت نوشتاری برخی حروف بزرگ و کوچک را می‌توان از مشکلات آموزشی این خط دانست که البته آن هم دلایل خاص خود را در گذشته داشته است.

4. علیرغم خط لاتین، در خط عربی هیچ شکل ویژه‌ای از بین حروف، حروف صدادار را نمایندگی نمی‌کند. شکل الف مشترک بین آ و همزه و فتحه است. صدای «او U» و «ای İ» با عاریت حرف «و» و «ی» و ترکیب آن با «الف» صورت میگیرد. صداهای
Ə E O
با اعراب نشان داده می‌شود که خارج از متن اصلی نوشتار است و جزو علائم جانبی است. اصولا خط عربی، فونتیک نیست و بالطبع برای زبانهایی که (مانند ترکی) حروف صدادار بیشتری دارند مناسب نیست.

5. ادامه دارد…

در پاسخ به سؤال سوم، الفبا و خط به خودی خود هیچ قداستی ندارد؛ اما ما کتابهای مقدس و نامقدس (دینی و ضددینی)، به هر خطی می‌توانیم داشته باشیم و داریم. بنابراین ترجیح یک خط بر دیگری نه بر اساس معیار قداست و دینی بودن، که باید بر اساس توانمندی در نمودن زبان انتخاب گردد.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى با عرض تشكر: براى سلامت ادامه بحث يكى دو پيشنهاد تكنيكى دارم. اولا اين بحث محدود به فقط ما دو نفر باشد. دوستان ديگر به دل نگيرند. فقط اگر ده نفر ديگر هم وارد سوال و جواب شوند سرنخ بحث طبق معمول روش فيس بوك از دست ميرود. ثانيا به سوال ها تك تك جواب بدهيم و بعد به سوال بعدى بپردازيم تا بحث متمركز به پيش برود. مثلا اجازه بدهيد همين سوال نخست جنابعالى كاملا پاسخ داده شود بعد سوال سوم كه فوقا اشاره فرموده ايد به بحث گذاشته شود. و بالاخره اگر اجازه بدهيد بنده بخاطراينكه اينهمه سوال و جواب در چارچوب نامناسب فيس بوك متراكم و نتيجتا گم نشود بتدريج اينها را در سايت بگذارم آن هم به اين صورت: يك مقدمه كه كلا اين بحث چطور شروع شد (كه بعد از يكى دو خط همان كامنت هاى تا سوال ها خواهد بود) و سپس سوال يكم و الخ به ترتيب با جوابهاى هر دوى ما. طبعا و صد البته هر جا كه شما خواستيد گفته هاى خودتان را ميتوانيد اصلاح كنيد و بنده هم متناسبا همان متن اصلاح شده جنابعالى را همراه با جوابهاى خودم در چشم انداز درج خواهم كرد.

Fathollah Zoughi
بله، موافقم. تمرکز بحث، و ادامه آن به صورت دیالوگ مهم است.

از سری ویژگی‌های قابل مقایسه خط لاتین عربی این است که: 5. هر دو الفبا بر محور خط کرسی نگارش می‌یابند اما برخلاف حروف لاتین که عموما در یک چهارچوب مشخص دایره‌ای ـ مربعی تغییر و تبدیل می‌یابند، حروف عربی از هیچ چارچوب خاصی پیروی نمی‌کند. در کنار شکل جمع و جور حروف دندانه‌ای «نـ، ب، پ، و »، سرکش کاف، قوس برگدان ع و ح و قوس ی، س و ل و ن و نهایتا م، به گونه‌ای در مسیرهای متفاوت شکل میگیرند که معمولا بین دوسطر باید فاصله مشخص بیشتری نسبت به الفبای لاتین درنظر گرفته شود. امروزه هرچند در فونت سازی چاپی و کامپیوتری، سعی شده است که حروف منسجم تر در کنار هم قرار گیرند با این حال باز وقتی بین دو صفحه معمولی کتاب لاتین با فارسی و عربی (با فونت هم اندازه) مقایسه گردد، تعداد سطرهای یک صفحه فونت لاتین، حدود دو برابر و یا یک سوم بیشتر از تعداد سطرهای خط عربی یا فارسی است. من این مقایسه را در دایرة المعارفهای مختلف انگلیسی و ترکی با دایرة المعارفهای عربی و فارسی انجام داده‌ام، و به این نتیجه رسیده ام که خط لاتین در عین خوش‌خوان بودن، به مراتب کم‌جاگیرتر و «اقتصادی‌تر» از خط عربی است. این نکته را می‌توان در حجم کتابهای انگلیسی و ترکی و حجم ترجمه عربی و فارسی آنها نیز دید.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى عزيز باسلام و احترام دوباره: اگر موافق باشيد سوال نخست شما و دو سوال نخست بنده (١-٢) را ميتوان در اين سوال جمع كرد: نقاط ضعف و قدرت الفباى عربي-فارسى و لاتين چيست؟ از نظر راحتى خواندن و نوشتن، متناسب با نياز هاى زبان تركى بودن، چه فرق هائى دارند؟ از اين مقايسه ها چه نتايجى ميتوان گرفت؟قبول ميفرمائيد؟

Fathollah Zoughi
بله این مقایسه های محض بود، برای تطبیق با زبان ترکی، موارد و نکات بیشتری به قابل ذکر است.

Fathollah Zoughi
6. شباهت تلفظ و تفاوت املایی حروف دخیل عربی مانند «ذ، ز، ض، ظ»، «ث، س، ص» و غیره نیز از موارد مشهور مشکلات خط عربی، برای غیر زبان عربی مانند فارسی و ترکی است که مستغنی از توضیح بیشتر است. مشکل جایی بیشتر می‌شود که برخی ترجیح می‌دهند با انتقال قواعد دستوری زبان عربی، املای برخی واژگان فارسی، ترکی و یا دخیل از دیگر زبانها را با استفاده از حروف متفاوت یک صدا بنویسند. مانند «صابون، صو، و غیره..».

موارد دیگری نیز در مقایسه دو خط عربی و فارسی وجود دارد. آیا شما این بررسی در رابطه با نقاط قوت و ضعف دو خط را می‌پذیرید؟

Abbas Djavadi
البته، اينها كه شما نوشته ايد در اين بحث ها پيوسته بعنوان نقاط قوت لاتين و ضعف الفباى فارسى مطرح ميشود كه البته بنظر من درست است اما دليلى براى تغيير خط نيست، اما بيشك، همه اينها جزو استدلالات طرفداران لاتين بوده و هست. بنظر من كاملا جايش در جواب سوال نخست است. متشكرم

Fathollah Zoughi
در یکی از موارد بالا ذکر شده است که در خط عربی، هیچ حرف ویژه‌ای برای حروف صدادار وجود ندارد. شما می‌دانید که در زبان ترکی 9 حرف صدادار وجود دارد. اهمیت حروف صدادار در اینجا است که هم اندازه حروف بی‌صدا کاربرد دارند و از اهمیت بسیار بالایی در ساخت واژگان نو دارند، و اگر در نوشتار نشان داده نشوند اشتباهات فراوانی به زبان راه خواهد یافت. و نیز افزودم که خط عربی به دلیل شالوده غیر فونوتیک و نوشتار چسبان آن، اصلاحات افراطی در خط را بر نمی‌تابد. شما بدون هیچ بحثی در این باره، می‌فرمایید که این دلیلی برای تغییر خط نمی‌شود. پس بفرمایید چه چیزی می‌تواند دلیلی برای تغییر خط باشد؟ انکار شما به این می‌ماند که کسی بخواهد با لباس استوایی، در سیبری بگردد و هرچه بگویند که هوا سرد است و غیره، بگوید که نه، این دلیلی برای تغییر لباس نمی‌شود.

AM
من از پیوند زبانهای ژاپنی و چینی با الفبایشان و نیز از پیوند زبان/زبانهای ترکی با خطوط رونیک و اویغوری کمترین اطلاعی ندارم اما این را میدانم که ایرانیان، در بیشترین بخش از تاریخ، خط دیگران را، هرچند با تغییرات فراوان، برای نوشتن زبان فارسی به کار میبردند. بنابراین گمان نمیکنم در حفظ خط عربی کنونی برای نوشتن فارسی “تعصب ملی” وجود داشته باشد. این مورد هم مانند هر مسئله دیگری، باید به بحث کارشناسان واگذار و سود و زیان آن سنجیده شود. از آقایان جوادی و ذوقی خواهش میکنم هر یک درباره سود و زیان تغییر خط فارسی از عربی به لاتین نیز روشنگری کنند.

Abbas Djavadi
آقای ذوقی عزیز، اجازه بدهید با تشبیه تغییر لباس در سرما و گرما وارد «پلمیک» و مشاجره نشویم. من هم اتفاقا در مقاله ای کهنه تر («دنبال الفبای جدید میگردید؟») مقایسه هائی در جهت مخالف داده بودم و عرض کرده بودم نمیتوانیم چون فرزند و یا خانم همسایه خوش تیپ تر و یا قشنگتر است پسر و یا همسر خودمان را با پسر و زن همسایه عوض کنیم! اما فکر کنم طبق نقشه متقابل که توافق کردیم عمل کنیم. یعنی وارد سوال و جواب در داخل جواب های خود نشویم و گرنه مثل دختر کلاه قرمزی در جنگل این مباحث و استدلالات گم میشویم. سوال نخست روشن است. اگر شما جوابتان تمام شد اجازه بدهید بنده هم به این سوال نخست جواب خودم را بدهم بعد به نوبت (2-3-4 وغیره) به سوال های بعدی بپردازیم تا شاید بحث را به نتیجه ای برسانیم. حالا مهم هم نیست که در نهایت با همدیگر توافق کامل خواهیم کرد یا نه. بنده برای این سوال اول یک کمی بیشتر وقت میخواهم چونکه بخاطر تعطیلات اروپا کمی سرم بند است…

AyM
شاعران دوران عثمانی که شما گفتید شاعران دوران تنظیمات بماند شاعران دوران جمهوریت را هم بخوانید تغییرات نجومی قابل درک است. تنها چیزی که اردوغان نمی داند غیرقابل بازگشت بودن این تغییرات است. اگر بفهمند.

Abbas Djavadi
جواب بنده به سوال نخست:

نقاط ضعف و قدرت الفباى عربي-فارسى و لاتين چيست؟ از نظر راحتى خواندن و نوشتن، متناسب با نياز هاى زبان تركى بودن، چه فرق هائى دارند؟ از اين مقايسه ها چه نتايجى ميتوان گرفت؟

جواب:

یکم: این بحث در زمینه بحث گذار به الفبای لاتین و یا ادامه خط و الفبا و املای فعلی فارسی (حروف عربی بعلاوه چهار حرف برای آواهای فارسی که در الفبای عربی نیست) مطرح است و نه بصورت انتزاعی. از این جهت نمیخواهیم در اینجا روی الفبای پهلوی (سغدی، پارسی، اشکانی، اسکیت و ختن) و یا القبای دیر تر اورخون ینی سئی ترکی باستان (اورخون، گوک تورک، اویغور باستان) تامل کنیم که دیگر الفبا های «آرکائیک» و بی بازگشت هستند. هم فارسی و هم ترکی (عثمانی) بعد از اسلام الفبای عربی را قبول کرده اند. این الفبا در هر دو زبان 1000 و خُرده ای سال است که مورد استفاده قرار میگیرد. اکثریت قریب به اتفاق آثار هر دو زبان تا قرن بیستم با همین الفبا نوشته شده است اگر چه در قواعد املا، هم بین فارسی و عثمانی و هم در داخل هر کدام از آنها در جریان تحولات  تاریخی تغییرات و اصلاحات جزئی هم بوقوع پیوسته است.

بیشک الفبای عربی قبل از همه چیز آوا های «مصوت» (باصدا) (در ترکی مانند
a, e, i, ı, o, ö, u, ü
و در ترکی آذریə)

را نمیتواند بخوبی منعکس کند. از طرف دیگر در فارسی و ترکی برای گروه های حرفی مانند ز-ذ-ظ و یا س-ث-ص و یا ت-ط یک آوا (واج) داریم (در حالیکه در عربی این آوا ها فرق میکنند اما این اختلافات در ترکی و فارسی نیستند). این دو مسئله مهمترین کمبودی است که منتقدین الفبای عربی – فارسی مطرح میکنند. این نقطه ضعف مهمی برای الفبای فارسی – عربی است. (ادامه دارد)

AM
آقای جوادی؛ تشبیه الفبا به همسر و فرزند همسایه یک قدری اغراق آمیز به نظر میآید. روزی روزگاری اجداد ما تصمیم گرفتند زبانشان را با خط میخی ایلامی (البته با تغییرات فراوان) بنویسند. روز دیگر، از الفبای یونانی استفاده کردند. در موزه قلعه فلک الافلاک خرم آباد، در سال 1355 یک سنگ قبر وجود داشت که روی آن فارسی را به خط عبری نوشته بودند. یک روز هم باز به هر دلیل، فارسی را به خط عربی نوشتند. در تکمیل و تغییر خط کوفی به خط عربی کنونی شاید ایرانیها هم سهیم بوده اند اما این خط در هر حال یک خط خارجیست. بنابر این، فکر میکنم تشبیه آقای ذوقی درمورد رابطه خط و زبان رساتر است.

Abbas Djavadi
مسئله يكى دو دهه و اينها نيست موضوع – حداقل در مورد خط فارسى كنونى ما – بر سر حدودا ١٢٠٠ سال است. موضوع اتوموبيل هم نيست كه هر ١٠-١٥ سال عوض كنيد و مدرنترش را بخريد. ميخواستم اين را در یکی دو پاراگراف بعد عرض كنم. برعكس فرزند و همسر اينجا موضوع اصلا بر سر غيرت و شرف و الفباى “ملى” نيست. نه خط ژرمن ها و بريتون ها و اسلاو ها و یونانی ها كاملا و از دوران نخست “مال” انها بود و نه خط ترك ها و ايرانيها و یهودی ها – همه اينها الفبايشان را از فنيقى ها  گرفته و عوض كرده اند. قدوسيت الفبا هم بى معناست. صرفا الفباى قران كريم بودن عربى هم دليل نيست…

اين را جاهاى ديگر هم عرض كرده ام. اگر ما تاحالا اصلا الفبائى و اثر مكتوبى نميداشتيم، مينشستيم و فكر ميكرديم كدام دستگاه خطى را پيشه كنيم كه مناسب تر از همه باشد، چه از نظر انعكاس آوا ها و چه موافق بودن و استفاده راحت از آن در تكنولوژى مدرن – مثلا اينترنت و یا چاپ مدرن، چونکه از اين جهت هم خط فارسى مشكلات بيشترى نسبت به لاتين دارد. ولى ما حدود ١٢٠٠ و تركها از آسياى مركزى حدودا ١٠٠٠ سال سابقه استفاده از اين الفبا را دارند. يك دليل بنده كه مثال فرزند خودتان و فرزند همسايه را زدم همين است. شما سنت طولانى و مكتوب با اين الفبا را داريد – خوب يا بد، ممكن است مال همسايه حالا بهتر باشد. خوب، باشد. مگر ارمنى و چينى و يهودى الفبايش را عوض ميكند و به لاتين ميگذرد؟ نكته اساسى از اين دليل كه آوردم تسلسل حافظه تاريخى در فرهنگ و ادبيات مكتوب ماست كه بنظرم اهميتى اساسى دارد و هربار كه الفبا را عوض ميكنند، تاثير آن مانند زلزله اى بزرگ و فرهنگى آموزشى است. اين تغيير هميشه با تغييرات و “پاكسازى” واژگان و حتى دستور و تلفظ همراه است و نتيجه هايش را در جمهورى آذربايجان، تركيه، و اخيرا اوزبكستان و تركمنستان ديده ايم و در نتیجه همین تغییرات شاهد گسست دهشتناک آنان با گذشته  شان هستيم. مردم از گذشته و ذخيره ادبيات مكتوبشان محروم ميشوند،. خلاصه: تغییر الفبای ترکی ایران قبل از همه در حافظه زبانی، فرهنگی و تاریخی خود مردم ترک زبان ایران گسستی نابخشودنی بوجود خواهد آورد همچنانکه در ترکیه و جمهوری آذربایجان بعد از گذشت 80 و اندی سال از لغو الفبای فارسی – عربی و “پاکسازی” های لغوی و دستوری که همیشه با تغییر الفبا و با انگیزه های ناسیونالیستی همراه است، امروزه حتی تحصیلکرده ها زبان آثار ادبی و علمی 100 سال پیش پیش این ملت ها را هم نمیتوانند درک کنند. علاوه بر این، تغییر القبا از فارسی به لاتین باعث گسستگی در رابطه زبانی، فرهنگی و تاریخی با بقیه مردم ایران خواهد شد که احتمالا با همان الفبا و خط 1200 سال و یا بیشتر گذشته به راه خود ادامه خواهند داد.

دوم اينكه هروقت اين مسئله آن هم در كشور هاى عقب مانده مطرح  شده، این اساسا از روى ملاحظات سياسى و عقده هاى عقب ماندگى بوده است و نه دغدغه انعكاس مصوت ها و يا آموزش راحت تر و سريعتر. در تركيه و آذربايجان قفقاز كه در قرن بيستم الفباى بيش از هزار ساله عربى را عوض كردند يا زور بلشويك ها بود و در ترکیه اصولا بخاطر شيفتگى سياسى نسبت به غرب با اين خواب و خيال كه از اين طريق مدرن و مرفه ميشويم و خودمان را از قيد خرافات و دين و شرق مسلمان خلاص مينمائيم. كه ديديم نشد.

سوم اينكه هيچ الفبائى حتى لاتين كاملا آوا هاى حقيقى در گفتار متكلمين يك گروه زبانى را منعكس نميكند. در فرانسه و انگليسى يك حرف و يا تركيب چند حرف در محيط هاى الفبائى و معنائى گوناگون تلفظ و معنا هاى مختلف دارد. حالا مال عربى و فارسى پيچيده تر است. چينى پيچيده تر است. البته خطی که کمی قدیمی تر باشد نسبت به الفبا ها و خطوط بعدا ساخته شده، کمتر آوائی است. از این جهت است که در آن بحث بنده مطرح کردم که این ماشین ظرفشوئی نیست که بعد از چند سال مدل جدیدش را بگیرید که مثلا صدای کمتر داشته باشد و مصرف آب و برقش هم کمتر باشد و بهتر ظرف بشوید.

چهارم اينكه نه الفباى فارسى و عربى بخودى خود مردم را عقب نگه ميدارد و نه هر ملتى كه الفباى لاتين دارد مدرن و مرفه و آزاد است و گرنه ژاپنى ها با آن الفبا و خطشان بايد اول خط لاتينى را قبول ميكردند.

پنجم: موضوع تاثير خوب يا بد تغيير الفبا بر آموزش البته با نكته مسئله گسست فرهنگى و حافظه اى و سواد آموزى هم مربوط است ولى اين را بايد بيشتر شرح دهيم. متون زبان را هيچ متكلم آن زبان با نگاه به تك تك حرف ها و حجى كردن نميخواند. خارجى هائى كه تازه زبانى را ياد ميگيرند چرا، اما بنده مثلا وقتى كلمه “نورافكن” را به فارسى ميخوانم تك تك حروف ن-و-ر-ا-ف-ك-ن را نميخوانم بلكه بعنوان آدم تحصيل كرده به اين كلمه عادت كرده ام و ميدانم كه مثلا «نارافكان» نيست. بمحض اينكه آن را ميبينم تشخيصش ميدهم. از اين جهت آوا ها را هم تشخيص ميدهم و لازم نيست حتما هميشه دانه دانه هر اوا مشخص سده باشد. اين اصل كه با تحصيل و خواندن و نوشتن بدست ميايد در خط مصرباستان و رونى هم صادق بود، در الفباى قديمى و اصلاح شده نوين چينى هم هست و در خط فارسى و لاتين هم اعتبار دارد. بنده وقتى به انگليسى كلمه
daughter
را ميبينم ميدانم «داوگ-تر» نيست و يا آن را حرف به حرف نميخوانم بلكه يكجا كه ميبينم ميدانم چطور بايد خواند. بهمين ترتيب ميدانم كه تركيب لاتين
ch
در اول
china
تلفظ “چ” دارد و در اول
chemistry
“ك” صدا ميدهد.

ششم (در رابطه با نكته پنجم) اينكه آدم اگر تحصيل كند و تمرين نمايد در زبان و الفباى چينى هم ميخواند و مينويسد در زبان و الفباى هندى هم، عربى و آلمانى هم. ادم بيسواد در محيط الفباى لاتين هم خالصا مخلص بيسواد ميماند چونكه كلمه ها را نمى شناسد و بايد حرف ها را تك به تك حجى كند. علت بيسوادى مردم در دوره قاجار الفباى فارسى نبود. ٢٠ برابر همان جمعيت در ٤٠-٥٠ سال اخير به بيش از ٨٥ -٩٠ درصد باسوادى رسيده است. بهمين ترتيب علت باسوادى آلمانى ها الفباى لاتين نيست. بيش از نصف مردم كلمبيا در آمريكاى جنوبى با وجود الفباى لاتين و حتى زبان بين المللى اسپانيولى هنوز بيسواد
است.

و بالاخره نکته هفتم نیز خیلی مهم است و چیزی است که باید در باره آن مقاله مفصلی نوشت. و آن اینکه با الفبای فارسی، ما تا اوایل قرن بیستم از کاشغر تا استانبول ترکی و فارسی را هم با الفبای فارسی مینوشتیم و هم کلمات و لغات و تعابیر را طوری مینوشتیم که در همه جا مینویسند. همان طویکه در کشور های مختلف عربی هم که تلفظ عربی شان از همدیگر بسیار فرق میکند همه مثلا «محبت» («محبه») را یکجور مینویسند اما هرکس به لهجه خودش میخواند. این، نوعی نزدیکی و اتحاد زبانی و فرهنگی درست میکرد. بعد از اینکه شوروی ها و بعد آتاترک الفبا را عوض کرد این پیوستگی و تفاهم گسست پیدا کرد. حتی اصلاحات فقط املائی که مثلا در ترکیه «محبت» را «مو-حابت» و «کتاب» را «کیتاپ» یعنی برپایه تلفظ محلی و مخصوص خودشان مینویسند، این گسست را بیشتر میکند. متاسفانه. دلیلی هم که مطرح میشود همان موضوع یعنی این است که نوشتار باید حدالامکان آوائی باشد و خط فارسی – عربی همه تلفظ دقیق و آوائی را نشان نمیدهد در حالیکه شاید این، از یک نقطه نظر اتفاقا یک جهت مثبت و «وصل دهنده» است و نه «فصل دهنده.»

نتیجه گیری بنده این است که زبان نخست اكثر آذربايجانيان ايران تركى آذرى است. علت اينكه آنها بزبان مادرى خود نميتوانند بخوانند و بنويسند، مشكل انعكاس نُه مصوت تركى و يا سه صورت مختلف ذ-ز-ظ براى يك آوا در الفباى فارسى نيست، مشکل آوائی نبودن الفبای فارسی نیست، این نیست که برای یک حرف مثلا «ز» ما سه حرف «ز»، «ذ» و «ظ» داریم، بلكه اين است كه آذربایجانی های ترک زبان در مدرسه زبان تركى را تحصيل نميكنند.

Fathollah Zoughi
مثالی که بنده آورده‌ام، کاملا درباره‌اش فکر کرده‌ام. اگر مثال بنده عیب و ایرادی داشت بفرمایید. بنده ضمن مثال خواستم این مطلب را برسانم که، خط عربی بر بالای زبان ترکی راست نیست، چون برای حروف صدادار هیچ الفبای ویژه‌ای ندارد. و به همین دلیل نمی‌تواند از سلامت و استقلال زبان ترکی به درستی محافظت کند. بنده مقالات شما در زمینه الفبا و خط را خوانده‌ام. مثالی که در آن مقاله آورده‌اید اصولا نادرست است، چرا که انتساب نسبی، به هیچ وجه قابل تغییر نیست؛ اما لباس و ماشین و خط و تابعیت یک کشور، قابل تغییر و تعویض هستند و پس از آن جزو تاریخ محسوب می‌گردند. در ضمن از اینکه وقت گذاشته و به بحث پرداختند سپاسگزارم و نقد و نظر خویش را یک به یک معروض می‌دارم.

با این همه سنت بحث و نظریه‌پردازی درباره خط و ضرورت تغییر آن، جفاست که بیاییم و کل ماجرا را در «زور بلشویک» و «شیفتگی سیاسی نسبت به غرب»، و «خلاصی از قید خرافات، و دین و شرق» خلاصه کنیم. همانگونه که مستحضرید آغاز قرن بیستم، دوره رنسانس آموزشی در عثمانی، قفقاز و آسیای میانه و ایران است. نهضت جدیدیه و مدارس رشدیه از طریق آموزش صوتی الفبا (اصول صوتیه)، که شیوه‌ای کاملا غربی بود، آموزش طولانی مدت الفبا در سیستم مکتبی را به شش ماه مدارس جدید کاهش دادند. نهضت جدیده تلاش فوق‌العاده‌ای در جهت آموزش عمومی خواندن و نوشتن و شیوه‌های آن برداشت. تلاش فرهیختگانی چون: عين‌الدين احمرف، شهيد عوني، احمد جواد امره، محي‌الدين قربانعلي، ملا صابرجان، فتحعلی آخوندف، شاه تختینسکی، سلطان مجيد غني‌زاده، يعقوب خليلي، میرزا حسن رشدیه، عبدالقادر خوقندي، زفر قاسمي، م. شناسي، اسماعيل حقي بالطه‌جي اوغلي، حسن علي، ع. بيکتاوي، ش. الطاهري، محمودبگ‌اوف و دیگران در تاتارستان و آسیای میانه و قفقاز و عثمانی و ایران در جهت اصلاح الفبای عربی و آموزش آسان‌تر آن نباید نادیده گرفت.

با همه تلاشی که نهضت جدیدیه در جهت اصلاح الفبای عربی ـ فارسی، به کار بست موفق به ارائه راه حلی قابل قبول نشد چرا که از سویی سنتگرایان مخالف اصلاح خط بودند چرا که اصولا خط عربی تلاش آنها در جهت اصلاح را برنتابید و دیری نپایید که، نهایتا طرفداران تغییر الفبا، شیوه آسان را در تغییر خط دانستند. آخوندزاده خود پس از 15 سال تلاش بر روی اصلاح خط عربی، پیشنهاد تغییر را داد، درست نیست که با نادیده گرفتن این تلاشها، تغییر خط را صرفا به زور بلشویسم و غیره نسبت دهیم. به نظر بنده مسئله اصلاح خط، دغدغه‌ای اصیل بوده است و با مطالعه آثار ادله آن روشن می گردد.

آقای جوادی بزرگوار، البته که باتمرین و آموزش، خط چینی که سهل است، می‌توان هیروگیلیف هم نوشت و آموخت، اما دلیل اصرار بر ادامه شیوه دشوارتر، مشخص نیست. با آوردن نام جوامعی که عوامل و متغیرهای مختلفی در باسوادی و بی‌سوادی آنها تأثیرگزارند نمی‌توان تأثیر آسانی و دشواری عامل خط و الفبا را نفی کرد و نادیده گرفت.

مشکلات و پیچیدگی‌های الفبای فرانسه، دلیل نمی‌شود که ما در جهت اصلاح الفبای خود اقدام نکنیم. بسیاری از این پیچیدگی‌ها در زبانهای اروپایی دلیل‌های تاریخی خود (از قبیل تغییر تلفظ، ریشه کلمات و غیره) را دارد. اتفاقا یکی از مشکلات آموزش زبان فرانسه نیز همین مشکل املا و عدم مطابقت تلفظ و نویسه است. در حالی که این مشکل در زبان روسی به مراتب کمتر است. يعنی علیرغم داشتن الفبای ویژه نسبتا دشوار سیرلیک، تلفظ و املای روسی بسیار به هم نزدیک است و از مشکلات آموختن آن می‌کاهد.

نگارش زبان فارسی با خط فارسی، به مراتب آسان‌تر از نگارش زبان ترکی با این خط است. دلیل اصلی آن مسئله حروف مصوت است. اجازه میخواهم یک مثالی بیاورم تا بحث ملموستر باشد؛ ما در زبان ترکی، چهار حرف
O، U، Ö و Ü
را داریم که در خط فارسی همه را با یک حرف «و» می‌نویسیم. وقتی ما می‌خواهیم با خط فارسی بنویسیم
Ovuldu
آنرا چگونه باید بنویسیم. اگر بنویسیم بنویسیم «اولدو» یا «اووولدو»؟ بالاخره کسی که اصرار بر نگارش ترکی با الفبای عربی دارد، باید پاسخگوی مشکلات آن هم باشد. من منتظرم پیشنهاد و راهکار شما در حل این مسئله را بشنوم.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى، با وفادارى به قرارى كه باهم بستيم، در باره جزئيات جوابهاى شما وارد بحث نميشووم تا از مسير اصلى سوال و جوابهائى كه مشتركا معبن كرديم منحرف نشويم و اميدوارم شما هم چنين كنيد. اگر امكان دارد ميتوانيم به سوال دوم برويم. باعرض احترام

Fathollah Zoughi
اختیار دارید بزرگوارا! درباره سؤال اول، مسائل دیگری مانند فاصله جامد و جدانویسی و غیره نیز هست، که نابسامانی سرسام‌آوری را به املای خط عربی زبان ترکی وارد می‌کند که به اجابت فرمایش حضرتعالی، دیگر به آن نمی‌پردازیم ولی به هر حال اینها مسائل کمی در مسئله خط نیست و بدون پاسخگویی به آنها، نمی‌توان تغییر خط را کاری صرفا سیاسی و دستوری قلمداد کرد. با عرض احترام!

در کامنتها به موضوع گسست نسلی و غیره نیز اشاره فرموده‌اید که عجالتا عرض می‌کنم:
علت گسست نسلی جوامعی مثل ترکیه و قفقاز را صرفا نمی‌توان تقصیر تغییر الفبا دانست. گسست نسلی به مجموعه‌ای از عوامل سیاسی، اجتماعی و مناسبات اقتصادی و غیره و سایر اتفاقات قرن بیستم دارد. پس از به مشکل خوردن سیستم حکومت سنتی عثمانی و اسلاوی، و پاسخ ندادن جریان پان اسلامیسم و پان اسلاویسم، نهایتا لائیکها و کمونیستها بر سر کار آمدند. توجه داشته باشیم که این گسست نسلی، در روسیه بدون آنکه کمونیست‌ها خط خود را تغییر داده باشند اتفاق افتاد.

Abbas Djavadi
آقاى ذوقى گرامى، با عرض سلام و اداى احترام: تصور ميكنم آن قرارى كه نخست گذاشتيم كه ابتدا سوال ها را معين كنيم و بعد هر كدام به هر سوال يك جواب بدهيم و تمام كنيم (يعنى وارد جر و بحث نشويم) و به سوال بعدى بپردازيم و ثانيا اين بحث فقط بين ما دو نفر باشد عملى نشد و شايد هم در اين چارچوب فيس بوك عملى شدنش ممكن هم نبود. نيت بنده از آن قرار اين بود كه از اين شاخه به آن شاخه نپريم و بحث ابتدا منشعب و سپس گم نشود. حالا ديگر اختيار شماست و بنده تابع تصميم شما هستنم كه ادامه دهيم يا نه و اگر ادامه ميدهيم، چطور.

بنده (١) شروع بحث و (٢) نكاتى را كه خودم عرض كردم اولى را بصورت “پروتوكول” (طورى كه فرموديد با حروف نخست نام شما و نه نام كامل شما) و دومى را بصورت مقاله در چشم انداز منتشر خواهم كرد اما اگر لطف كرديد و مطالب و استدلالات خودتان را مانند يك مقاله يكجا گذاشتيد و به بنده فرستاديد، با كمال ميل و اداى تشكر آنرا هم منتشر خواهم كرد. ويا اگر ترجيح ميدهيد دومى را هم بصورت “پروتوكول” بحث دو نفر منتشر كنيم.

اكر مايليد ميتوانيم به سوال دوم بپردازيم.

Fathollah Zoughi
جناب آقای جوادی بزرگوار، اولا این نکته‌‌ی اخیری که در رابطه با خط فارسی گفته‌اید کاملا درست و متین است. به گمانم آقای اسماعیل هادی، در کتاب «ترکی هنر است» به این ظرفیت خط عربی پرداخته است. در رابطه با روند بحث نیز عرض کنم که، بنده به دلیل همین حواشی که ذکر فرمودید در آغاز بحث فرمودید، پیشنهاد دادم که اگر مایل باشید گفتگو از طریق ایمیل انجام پذیرد. به هر حال الخیر فی ما وقع. در رابطه با نحوه مناظره نیز، بنده فکر می‌کنم حداقل دو سه سری نقد متوالی در یک موضوع لازم و مفید است. والا بنده ابتداء در مورد موضوعی، اظهار نظر کنم، بعد هم دیدگاهها مورد نقد قرار گیرد، و اجازه پاسخ داده نشود، هم مطلب شهید خواهد شد و بحث به انجامی نخواهد رسید و هم اینکه اصولا دیالوگی صورت نخواهد بست. در رابطه با ادامه بحث نیز عرض کنم که موضوعاتی مطرح است که بنده بیشتر مایلم از وسعت اطلاعات زنده شما استفاده ببرم و بیشتر بشنوم. برای بنده همین که مشخص شد، مسئله تغییر الفبا آنقدر هم صرفا سیاسی و فرمایشی نبوده است کافی است. به هر حال، از دیدگاههایتان استفاده خواهم برد. با عرض ارادت و احترام.

Abbas Djavadi
اختيار داريد. بنظرم همه ما از اطلاعات و نظريات همه دوستان مطلع بهره مند ميشويم.

JZ
اصولا اگر كارگزاران يك ملتي تصميم بگيرد الفباي خود را تغيير دهند ، اين تصميم نمي تواند سياسي باشد و اصولا سياسي ديدن اين بحث ذاتا درست نخواهد بود. ولي اگر دولت غريبه اي ( يا رژيم غالب غير خودي ) بخواهد الفباي ملتي را تغيير دهد نبايد خيلي دنبال نيات خيرخواهانه بود . در باره الفباي تركي هم از سالهاي اوايل قرن بيستم كه در تمامي تركستان و آذربايجان بحث تغيير الفباي تركي به لاتين پيش آمد و عملي گرديد ، اين تصميم يك كار فرهنگي و گسترده اي بود كه كه متاسفانه بعد از ده سال تغيير ناخواسته و سياسي كه دولت استالين انجام داد و الفبا را از لاتين به كريل برگرداند ، سياسي بودن تغيير الفباي تركي مطرح مي شود ولي در تركيه تماماً يك كار فرهنگي و جسورانه به پشتوانه حداقل 50 سال بحث نظري بود .( نگاه كنيد به كتاب ايران و عثماني در آستانه قرن بيستم تاليف رحيم رئيس نيا. در اين كتاب به صورت مبسوط و جذاب بحث فرايند تغيير خط تركي آمده است. و نيز نگاه كنيد به كتاب فعالان تغيير الفبا / نشر علم ).

GG
در این شعر چیزی برای فهمیدن نیست که. بهتر است که نمی فهمند. در عرض این مدت 80 سال همه آثار فلسفی شرق و غرب به ترکی مدرن ترجمه شده است. اینا رو بخونند بهتر از این هذیانهای بی معنی است. هر چیر یک اصالت باید داشته باشد. زبان عثمانی بی اصالت و بی گرامر بود. خداوند هر زبان را با قوانین خاص خود آفریده بدین دلیل زبان عثمانی شرک آمیز بود و هر چیز که اصالت نداشته باشد محکوم به مرگ است. سبب مرگ زبان عثمانی این بی اصالتی بود.

Fathollah Zoughi
با سپاس از توضیح فلسفه تاریخی آقای گنجالپ و توضیحات آقای زنگانلی، باید عرض کنم که: جناب آقای جوادی بزرگوار، اولا بابت اینکه از نفی کامل مشکل الفبا، «مشکل در الفبا و املا نیست، در سیاست دولت هاست.» (رک. مقاله: الفبای و املای ترکی آذری)، قائل به درجه بندی سیاسی و زبانشناختی شده‌اید، سپاسگزارم. در کلیت این درجه‌بندی با شما موافقم. اصولا موضوع بحث بنده با شما درباره جنبه‌های سیاسی و غیره تغییر الفبا نبوده است. بلکه اثبات اینکه مدعیان لزوم تغییر الفبا، از روی بی‌سوادی و نفهمی این حرفها را نزده‌اند مد نظر بود. حال اینکه انگیزه‌های سیاسی با این پشتوانه تئوریک، چه مقدار در تغییر خط سهیم بوده‌اند موضوع دیگری است.

Abbas Djavadi
از نظر اينكه عرض كردم تصميم تغيير خط فارسى در سالهاى بيستم قرن بيستم به لاتين اصلاح شده و بعد از قريب ده سال به روسى در آذربايجان قفقاز و آسياى مركزى در درجه اول سياسى بوده و نه زبانشناختى، بنظرم نميتوان شك كرد چرا كه در همين تغيير از لاتين به روسى معلوم است كه نيت نزديك كردن ان به زبان و مردم روس و حزب كمونيست بوده و گرنه از نظر انعكاس اوائى و واجى بين لاتين و سيريل (روسى) فرقى نيست. در تركيه هم اگر روند تحولات “ديل انقلابى” را بعد از اعلان جمهوريت و بخصوص دو تئورى عجولانه سرهم بند شده “تئورى آفتاب زبان” (“گونش ديل تئوريسى”) و “تورك تاريخ تزی” (“تز تاريخ ترك”) كه با همان سراسيمگى كه امده بود بعداز وفات اتاترك بتدريج مسكوت گذاشته شد نگاه كنيم همين شعارى و سياسى بودن ماجرا مشهود ميشود – كه در اين دو مورد هم ادبيات تخصصى كم نيست.

Fathollah Zoughi
بابت اینکه از نفی کامل مشکل الفبا، «مشکل در الفبا و املا نیست، در سیاست دولت هاست.» (رک. مقاله: الفبای و املای ترکی آذری)، قائل به درجه بندی سیاسی و زبانشناختی شده‌اید، سپاسگزارم. در کلیت این درجه‌بندی با شما موافقم. اصولا موضوع بحث بنده با شما درباره جنبه‌های سیاسی و غیره تغییر الفبا نبوده است. بلکه اثبات اینکه مدعیان لزوم تغییر الفبا، از روی بی‌سوادی و نفهمی این حرفها را نزده‌اند مد نظر بود. حال اینکه انگیزه‌های سیاسی با این پشتوانه تئوریک، چه مقدار در تغییر خط سهیم بوده‌اند موضوع دیگری است.

Abbas Djavadi
اقاى ذوقى گرامى، ان اتهام جهالت از من و در همين مقاله اى است كه فرموديد و فقط از روى عصبانيت هم نبود. واقعا اينطور است و در گذشته هم بوده. سالهاى ٩٠ ميلادى كه در باكو ميخواستند بعد از انهمه باصطلاح اعتراض به استالين در مورد تغيير الفباى ده ده بابا به لاتين بگذرند يكى از همين مشاهير شمال كه نامش مهم نيست و احتمالا در عمرش دستگاه فاكس هم نديده بود نوشته بود اگر به ” الفباي عرب” بگذريم تميتوانيم بزبان مادرى مان فاكس بفرستيم! خوب، ميخواهيد بخنديد يا گريه كنيد؟ سياستمدار هم كه دنبال شعار و نرخ روز ميرود نه كه دغدغه اش سياست است و نه علم و تاريخ، همينطور. اين را بنده عرض كردم. هم در تركيه در سالهاى ٣٠ و هم در آذربايجان قفقاز بعد از بلشويكها و هم بدنبال سقوط شوروى، انگيزه انها در تغيير خط و الفبا دغدغه تاريخ و ادبيات ملى نبود، دغدغه فرهنگ و سواد اموزى و انعكاس مصوت ها و يك اوا يك حرف نبود، روابط زبانى و فرهنگى با اذرى هاى ايران و ترك زبانهاى همسايگر نبود. برعكس، انگيزه اصلى انها دورى هرچه بيشتر از تاريخ و فرهنگ و سنت و دين و ادبيات و شعر و بنابراين زبان و الفبا و خط گذشته بود – نه بخاطر زبان، بلكه به جهت سياست، كه هر كدام انگيزه ديگرى در ان داشت. . من نميدانم كه در باكوى سالهاى ٢٠ و يا ق ٩٠ يك بحث معقول و منطقى و علمى درباره تغيير الفبا شده باشد. در سالهاى ١٩٣٠ تركيه هم همينطور.

Abbas Djavadi
و بنظر شخصى بنده جهالت امروز ان است كه كسى بگويد اگر خط فارسى را ترك كنيم و لاتين را درپيش بگيريم پيشرفت خواهيم كرد، ازاد و مرفه خواهيم شد و عضو جامعه هاى دمكراتيك غرب خواهيم شد. لطف كنند به تركمنستان و ازبكستان و اذربايجان نگاهى بكنند و قبل از دهان گشادن، كمى تامل نمايند.

اتحاد تركان هم كه با عوامفريبى بهانه ديگرى براى لغو خط فارسى و عربى و قبول لاتين است بهمان درجه حاصل خواهد شد كه بين تركيه و تركمنستان، بين آذربايجان و اوزبكستان حاصل شده است. و ما خواهيم ماند با يك مشت ادم بى خبر از گذشته و زبان و تاريخ پيشين اش، از اينجا رانده و از انجا مانده

Fathollah Zoughi
بزرگوارا! وقتی یک اقدامی توجیه تئوریک و پشتوانه علمی دارد، نمی‌توان به دلیل عدم اطلاع فردی یا جمعی از مدافعان آن، خود اقدام را محکوم کرد. در بحث تئوریک، ملاحظه شد که در رابطه با زبان ترکی، خط عربی حداقل دو ایراد اساسی دارد. اینجا دیگر ما حداقل بر اساس اطلاع خودمان، نباید دفاع از تغییر خط را صرفا سیاسی‌کاری قلمداد کنیم. و اما نسبت زبان فارسی با الفبای عربی، یکسان با زبان ترکی نیست. هم به دلیل ساختار زبانی متفاوت، و هم به دلیل تفاوت آوایی. در رابطه با خط فارسی باید صاحب‌نظران زبان فارسی رأی دهند اما بنده فکر می‌کنم که نه تنها باید خط فارسی را حفظ کرد، که باید خط اج وجغ سیریلی را در تاجیکستان کنار گذاشت و به با خط فارسی نوشت. این یکسانی خط، برای ارتباط فرهنگی بیشتر تاجیکان و حفظ هویت فرهنگی آنان در برابر روسیه، و استفاده از محصولات فارسی مفید و لازم است و تاجیکستان را از پیله تنگ خط ویژه می‌رهاند.

درباره اتحاد ترکان نیز، همانگونه که بالا اشاره فرمودید خط عربی مناسبتر می‌بود و افرادی چون گاسپیرالی که گرایشهای پان‌ترکیستی داشتند زبان ترکی را با این خط، تا حد مشترک بود و قابل فهم بودن برای اکثریت ترکان درآوردند اما به دلیل کارشکنی عثمانی و انقلاب بلشویکی، پروژه ناتمام ماند. بنده معقدم استفاده از الفبای سازگار با زبان، اهمیت بیشتری دارد و بهتر از آن است که اقوام مختلف با الفبای مشترک، نادرست بنویسند و دشوار بخوانند.

Abbas Djavadi
با كمال احترام اين را قبول ندارم دوست فاضل و ارجمند، اقاى ذوقى گرامى، ما ميدانيم خط فارسى نه دو بلكه يك دوجين نقطه ضعف دارد. فكر ميكنيد علما و زبانشناسان المان و فرانسه و انگلستان نقاط ضحف خط المانى و انگليسى و فرانسه را كه مبتنى بر لاتين هستند نميدانند؟ نميدانند يك حرف و يا تركيب دو حرف در موارد مختلف ميتواند دو، سه تلفظ و يا بيشتر داشته باشد و يا يك اوا را ميتوان به پنج شش نوع مختلف نوشت؟ المانى ها تازه بعد از ١٠٠٠ سال تصميم گرفتند اصلاحاتى در املا بكنند و مثلا بجاى “سين موكد” كه املاى غريب و قديمى داشت دو تا سين بنويسند. الفبا و خط كى بى عيب است؟ بخصوص كدام زبان كه تاريخ و گذشته طولانى كتابت دارد؟ براى يك ملت بى الفبا و بى خط كه نميخواهيم الفبائى اختراع كنيم.

بيسوادى از الفبا و خط نيست، از نظام سياسى و اموزشى است. از فقر است. از كمبود عمل گرائى و برجستگى شعار و سياست ورزى است.

Abbas Djavadi
كت و شلوار و ميز و صندلى راحت تر است ولى هر كس به صرف اينكه بجاى جمعه يكشنبه را تعطيل ميكند، كراوات ميبندد و بجاى الفبا اى بى سى مينويسد مدرن و صنعتى، ازاد و مرفه و پلوراليست نميشود. مشكل در ظواهر نيست. در الفبا نيست، در فكل و ماشين و آيفون نيست. اقاى ذوقى، خيلى عذر ميخواهم، مخاطب اين عرايض بنده حاشا جنابعالى نيستيد. درد دلى عمومى است و نه تنها مربوط به الفبا..

Fathollah Zoughi
همه عوامل برشمرده، در بیسوادی تأثیرگذارند. اما بدون داشتن یک شیوه کتابت درست و رسا، باسواد کردن ملتی بسی دشوار است. گویند سنگ لعل شود در مقام صبر * آری شود، ولیک بخون جگر شود. این دیگر بدیهی است که باسواد کردن یک جامعه با الفبای آسان، راحتتر از باسواد نمودن با الفبای نارسا، دشوار، اشتباه‌پذیر است. در نوشته اخیرتان عبارت «ظبط استاد» آمده است که منظورتان «ضبط اسناد» است؛ اگر الفبا آسان بود، چنین اشتباهی را در هیچ شرایطی از شما نمی‌دیدیدم. این یک شاهد کوچکی از مشکلات خطی است که با آن می‌نویسیم.

Abbas Djavadi
يك نگاهكى به كامنت هاى برادران ترك (و آذرى شمال) بفرمائيد، بعدا ادامه ميدهيم…

Abbas Djavadi
نه، نه، حتما اين داستان اشتباه «استاد» و «اسناد» كه فرموديد جدى نبود، بود؟ من هر روز ١٢٤ بار از اين اشتباهات در ايميل هاى انگليسى ميبينم

Fathollah Zoughi
من فکر میکنم شباهت دو حرف «ـنـ» و «ـتـ» و نیز یکسان بودن تلفظ «ضـ» و «ظـ» در این اشتباه تأثیر داشته است. بالاخره چشم هم تا حدی می‌تواند روی نقطه زوم کند و دقت خرج دهد. اما دو حرف کاملا بی‌شباهت به یکدیگر کمتر با هم اشتباه می‌گردند. این اشتباه تایپی از حضرتعالی بعید است و من آن را بگردن خط می‌اندازم. و اما افرادی که در هر نوشتاری اشتباه زیادی کنند، بسیارند.

Abbas Djavadi
اقاى ذوقى، برادرانه و صادقانه عرض ميكنم، استدعا ميكنم، نگاهى به ژاپن و اسرائيل و چين بكنيد و درجه بيسوادى و سواد انها را با صد سال پيششان مقايسه فرمائيد. در مورد الفبا و بيسوادى، با عرض معذرت و تقديم احترام، اشتباه ميكنيد. خود ايران امروز و ايران قاجار را مقايسه بفرمائيد. سواد و بيسوادى را مقايسه كنيد در ايران قاجار ٧-٨ ميليونى و ايران هفتاد و چند ميليونى امروز – با همان خط و الفبا

Fathollah Zoughi
بنده پیشنهاد میکنم از این بحث بگذریم. چون از حل جزئیات پرسش اول چشم پوشیدیم و بحث را در بزنگاه ناتمام گذاشتیم و به مقایسه‌های کلی روی آوردیم و طبیعی است که این نوع بحث به سرانجام مشکل‌گشایی نرسد. بنده در صفا و صداقت شما شکی ندارم.

بنده متأسفانه فرصت سرهمبندی کامنتهایم را ندارم، اگر صلاح دیدید به قولی که دادید عمل کنید و کامنتهای مناظره را به صورتی که هست در منظر دیده‌ی مخاطبان چشم‌انداز بگذارید؛ باشد که آنان بی‌طرف‌تر و منصفانه‌تر به قضاوت بنشینند. اگر وقتی فرصت و حوصله بیشتر داشتید، بحث را از همان مقطع مقایسه تئوریک الفبای لاتین و عربی پی‌میگیریم تا بحثی تخصصی و به دور از داوری‌های کلی داشته باشیم. با عرض احترام!

Abbas Djavadi
چشم، حتما. هم همه كامنت هاى ما دو نفر بصورت پروتوكول بحث بطور جداگانه وهم باز بطور جداگانه “دفاعيه” ٧-٨ ماده اى خودم بعنوان نوشته اى مستقل…

Fathollah Zoughi
دستمریزاد بزرگوارا!

Abbas Djavadi
ولى من اگر اجازه بدهيد قبل از پايان اين بحث دو پيشنهاد داشتم: يكم اينكه، اقاى ذوقى، شما براى كليت اين مناظره يك سرلوحه / تيتر پيشنهاد بفرمائيد كه هردو بتوانيم خود را در آن تيتر «بيابيم» و هم هر كدام از ما در يك پاراگراف (هر كدام حد اكثر در ٧-٨ سطر) نقطه نظر خود را خلاصه كنيم. قبول؟

JZ
جناب اقای ذوقي و جناب دكتر جوادي نازنين ! از مباحث و مناظره زيبا و متينتان بسيار استفاده كردم .خواهشمندم اگر فرصتي كرديد – هر چند كوتاه- به اين سوال بنده هم جواب دهيد آيا مي توان مزيت خط عربي به لاتين را در راحتي نوشتار به دليل چسبيدگي حروف دانست ؟ من گمان مي كنم در نوشتن با خط لاتين دست سريعتر خسته مي شود. آيا واقعا چنين است ؟ يا اينكه به دليل عادت نكردن دست ما به خط لاتين مي باشد ؟ اين مزيت براي سريع خواني متون هم مي تواند باشد ؟ يعني اينكه خط عربي سريعتر در ذهن حك ميشود در نتيجه با يك نگاه مختصر به متن مي توان تمام كلمه را حدس زد ولي در لاتين اين عادت اندكي ديرتر حاصل ميشود.

نتیجه گیری عباس جوادی:
تصور اینکه الفبا و خط فارسی آموزش زبان وبخصوص ترکی آذری در ایران را دشوار میکند غلط است. الفبا و املای فارسی چندین کمبود جدی دارد اما علت بیسوادی مردم ترکی زبان ایران عدم تحصیل زبان ترکی آذری در مدارس است و نه مثلا کمبود حروف لازم برای مصوت ها و غیره. قبل از طرح موضوع تغییر الفبا، مسئله اصلی که باید حل شود آموزش ترکی در مدارس است. با اینهمه بعضی ها هوس تغییر الفبای ترکی برای ترکی زبانان ایران میکنند. اگر این کار عملی شود باعث گسست بزرگ در حافظه فرهنگی وزبانی مردم ترک زبان ایران با زبان، فرهنگ و تاریخ خود آذربایجان و حتی بقیه ایران خواهد شد. تجربه لغو الفبای فارسی – عربی در ترکیه، آذزبایجان قفقاز، اوزبکستان و ترکمنستان در مجموع منفی بوده و مردم این کشور ها را از گذشته زبان و فرهنگ خود بیگانه کرده است. این تغییرات بیشتر با انگیزه های سیاسی انجام پذیرفته و نه علل آموزشی و علمی. تجربه نشان داده که قبول الفبای لاتین ترکیه حتی به نزدیکی سیاسی و یا فرهنگی ترکیه، آذربایجان و یا ترکمنستان هم کمک نکرده است. تغییر الفبا و خط فارسی در ایران از این جهت اشتباهی سهمگین با عواقبی وخیم خواهد بود.

Fathollah Zoughi
آقای جوادی بزرگوار، بحث ما در مقایسه بین تئوری خط لاتین و عربی ناقص ماند، شما نتیجه‌گیری‌ های مفصلی از این بحث نگاشته‌اید. بنده اصولا درباره تغییر خط ترکان ایران نظری اظهار نکرده‌ام. درباره تجربه تغییر الفبا نیز بحثی صورت نگرفت و الی آخر. نیازی نیست که بنده نیز نتیجه گیری بنویسم. شما لطف کنید یک عنوان مناسب مانند «مقایسه بین تئوری خط لاتین و عربی برای نگارش ترکی» انتخاب بفرمایید و با مقدمه‌ای کوتاه و به دور از پیشداوری در موضوع و ماجرای بحث، گفتگو را در معرض دید مخاطبان بگذارید. دربحث می‌توانید فامیلی بنده را نیز درج بفرمایید. با عرض احترام!

تحصیل از کودکستان تا دانشگاه به زبان اقوام؟

W5

عباس جوادی – کسانی که با طرح تحصیل زبان مادری در مدارس ایران مخالفت میکنند در کوشش استدلالشان یک دلیل هم میاورند و آن اینکه زبان های محلی اقوام، چه بزرگ و چه کوچک، هیچکدام زبان ها و یا لهجه هائی نیستند که در آن سنت کتابت علمی و تکنیکی وجود داشته باشد. از این جهت، بنا به این استدلال، امکان استفاده از این لهجه ها و زبان ها برای آموزش علوم معاصر و تکنولوژی و همگامی با سطح دانش بین المللی که مرتبا هم در حال رشد است، وجود ندارد و یا بسیار مشکل است.

این استدلال در جوهر خود درست است. اما سوال رک و راست این است: آیا میتوان مثلا به زبان لُری علم ژنتیک و یا الکترونیک خواند و یا فلسفه کانت را به بحث گذاشت؟ و یا به تاتی، کُردی و یا ترکی آذری؟

اما سوال مرتبط  این است: پس آیا این علوم معاصر را میتوان به فارسی خواند؟ جواب این یکی سوال تا حدی معلوم است. البته، ما در دانشگاه های ایران تقریبا همه این علوم را داریم. در این زمینه ها انتشاراتی هم هست که اگرچه تعدادشان به اندازه تعداد همین کتاب ها به انگلیسی، فرانسه و یا آلمانی زیاد نیست و شاید آخرین تحولات و پیشرفت های این حوزه ها را هم چندان منعکس نمیکنند اما به هر حال قابلیت استفاده پایه از زبان فارسی در این رشته ها بلا تردید وجود دارد.

اما اين امکان مثلا برای زبان تاتی و یا لُری نیست. اگر ترکی آذری را بگیرید هم این امکان نیست. در خود باکو که ترکی آذری زبان دولتی است در این حوزه ها کتاب و ادبیات یافتن تقریبا غیر ممکن است و علاقمندان یا به منابع روسی و یا طبیعتا انگلیسی و فرانسه مراجعه میکنند. ولی اگر قرار باشد ترکی ترکیه را بکار بگیرید البته این امکان در حدی شبیه فارسی وجود دارد. اما طبیعتا ترکی ترکیه ترکی آذری نیست و فرق بین آن دو اقلا به آن اندازه است كه برای یک دانش آموز و یا دانشجوی معمولی ایرانی و ترك زبان، خواندن، نوشتن، و درک ترکی ترکيه بهيچ وجه آسان و راحت نیست.

یکی از دوستان گیلک به شوخی میگفت به گیلکی پنجاه تا لغت برای باران و ماهی و گاو داریم. میتوانیم بگوئیم و بخندیم و برقصیم اما یک مقاله حقوقی و یا فلسفی و پزشکی نمیتوانیم بنویسیم.

در ترکی آذری هم همینطور. هر کس میخواهد چیزی جدی به ترکی ما بنویسد به ترکی ترکیه متوسل میشود که بیش از صد سال تجربه چاپ و نشر کتب علمی مدرن را دارد اما به ترکی آذری خودمان این کار با وجود تلاش های افراد و گروه های مختلف عملی نمی شود.

این در مورد کشور های متمدن و پیشرفتهُ دمکراتیک هم صادق است. شما کاربرد گونه های مشخص فریزی در آلمان و یا پرووانسی در فرانسه را حداکثر در اشعار و ترانه ها، ضرب المثل ها و لباس و رقص محلی این مناطق آلمان و فرانسه می یابید در حالیکه یعید است کتاب و مقاله ای جدی در زمینه زیست شناسی و یا تاریخ فلسفه به این «زبان» ها پیدا کنید.

در عین حال که این برای بعضی ها شاید هم بحق احساس کسر شان میاورد اما چیزی طبیعی است. این در عین حال مستقیما به تجربه و سنت و دولتداری نظامی مربوط است که  قرن های متمادی زبانی را بیرق فرهنگی خود کرده و در آن فرهنگ و ادبیات تولید نموده است. طی صد ها و هزاران سال گذشته، آثار علمی و ادبی اصولا به زبان های اصلی، مشترک و رسمی دولت ها نوشته شده و هنوز هم میشود و نه به زبان ها و لهجه های محلی و یا گونه های محاوره ای زبان ها. این است که مثلا به بلوچی و یا پشتو، کردی و یا ترکی آذری و یا اوزبکی و تاتاری به سختی میتوان مقاله، خبر، کتاب و اثر علمی و مدرن یافت و نوشت.

در مقایسه با مثلا پشتو، کردی، ترکمنی و آذری، هم  فارسی و هم ترکی ترکیه سنتی به مراتب طولانی تر، ادبیاتی بمراتب بیشترو تجربه ای بلند تر در زمینه پشتیبانی دولتی واحد و متمرکز داشتند و دارند. این تجربه و سنت، بخصوص در 100-150 سال اخیر با اصلاحات، تکمیل، مدرنیزاسیون و استاندارد شدن و بالاخره صنعت چاپ ماشینی و الکترونیک غنی تر و مستحکم تر شده است. از این جهت امروزه این زبان ها برای استفاده در علوم مثبت مانند فیزیک و شیمی و حتی علوم مدرن انسانی مانند حقوق، ادبیات و فلسفه به مراتب مناسب تر از زبان ها و لهجه های محلی هستند.  نه اینکه زبان ها و لهجه های جوانتر و یا  کوچکتر و محلی قادر به این نیستند. اما اگر آنها امروز با پشتیبانی دولتی و ملی به این کار شروع کنند این کارشان اگر موفقیت آمیز باشد و صاحب دولتی قدرتمند و باثبات شوند، اقلا 100-150 سال طول میکشد. تجربه برخی دولت های جوان تر غربی و صنعتی که زبان کوچکتر و ملی خود را رسمی کرده زبان تحصیلات عمومی کشور خود نموده اند گاه موفقیت آمیز و گاه کم ثمر بوده است. در ایرلند با وجود اینکه انگلیسی در عمل هنوز مقام اول در تحصیل، تالیف و چاپ آثار این کشور را دارد، ایرلندی هم به نسبت رشد کرده اگر چه به زور به کسی تحمیل نمی شود اما حتی در شرایط استقلال و دولتداری ملی، مقام ایرلندی حتی در خود ایرلند به مقام و محبوبیت انگلیسی نرسیده است که عملا زبان نخست ایرلند بشمار میاید. از سوی دیگر تجربه تقریبا همه کشور های آسیای میانه، خود جمهوری آذربایجان و یا یک رشته کشور های نواستقلال آفریقا و آسیا چندان خوشحال کننده نیست. ورای شعار های زبان ملی، اکثر آنها در تحصیلات جدی بالای دبستان  به زبان های بزرگتر دنیا مانند روسی و انگلیسی رو میاورند.

پس شاید بتوان گفت که اگر واقعیتش را بخواهید امروزه به سختی میتوان به زبان تاتی، لُری و یا حتی ترکی آذری و کُردی ژنتیک و یا پزشکی و مهندسی الکترونیک خواند. در تئوری میشود، اما در عمل ممکن نیست. حد اقل فعلا ممکن نیست و معنائی ندارد و اگر هم به فرض از  فردا گفتند میتوانید به یکی از این زبان های محلی ژنتیک و یا هر رشته علمی دیگر را بخوانید، تحصیل در آن رشته به هر کدام از این زبان ها در عمل بیسواد ماندن در آن رشته خواهد بود.

اما بهترین راه موفقیت در این حوزه ها استفاده از کدام زبان است؟ اگر هنگام طرح این سوال به فرزندان و خویشان خودتان فکر کنید جواب این سوال را خودتان بهتر از هرکس دیگری میتوانید بدهید. اگر دختر شما میخواهد ژنتیک بخواند کدام زبان کار ساز تر از همه است؟ به کدام زبان بخواند باسواد تر، موفق تر خواهد بود و کار بهتری خواهد یافت؟

البته در بهترین حالت باید گفت: انگلیسی، فرانسه، آلمانی و یا مثلا حتی روسی. البته انگلیسی صد بار بهتر از فارسی است که ادبیات و واژگان ژنتیک و اکثریت قریب به اتفاق علوم معاصر و مدرن در آن تاریخی بیشتر از صد سال ندارد.

و البته نه بلوچی و کُردی، نه ترکمنی و یا ترکی آذری… چرا که به این زبان ها نه در ایران و نه در کشور های دیگر نه کتاب و ادبیاتی هست، نه ترجمه ای جدی و نه حتی واژگانی.

اما برای اینکه در مورد زبان های ترکی آذری، کُردی و یا دیگر «زبان های محلی اقوام ایران» ناحقی نکنیم، کمی عقب تر برویم.

گذشته

تعابیر مدرنی مانند استادیار، دادگستری، یخچال، خشک شوئی، هسته (سلول)، زیست شناسی، گذر واژه و غیره قدمتی بیشتر از صد سال ندارند و محصول قرن بیستم هستند. آنها متعلق به دوره ای هستند که همزمان با تاسیس سلسله پهلوی آموزش و پرورش، مطبوعات، دادگستری، نقلیات و دیگر خدمات دولتی مرکزی شد و مهاجرت های داخلی بطور متناسب افزایش یافت و همزمان، فرهنگستان و فرهنگ های لغت و در عین حال نویسندگان و نخبگان کشور واژه های جدیدی برای معانی و مفاهیم مدرن ساخته وبه گردش استفاده وارد کردند و یا بعضی تعابیر مانند تلفن، پلیس و یا مرسی مستقیما وارد گردونه استفاده همگان شدند، چیزی که با وجود تغییر نظام به جمهوری اسلامی هم ادامه یافت.

فارسی قبلا صاحب اینچنین امکانات لغوی نبود – و هنوز هم در مقایسه با مثلا انگلیسی و یا فرانسه از دیدگاه بیان تعابیر و اصطلاحات مدرن علمی و تکنیکی ضعیف تراست. اما چون فارسی زبان مشترک یک کشور نسبتا بزرگ خاور میانه یعنی ایران با جمعیتی بزرگ و گذشته ای طولانی و غنی است حد اقل در این صد و چند سال گذشته توانسته است تا حدی با این تحول لغوی و زبانی بین المللی همگامی کند. دیگر زبان های رسمی اما کوچکتر دنیا مانند ترکی (ترکیه)، عربی، هلندی، سوئدی، مجاری، ویتنامی و یا هندی هم همچنین.

زبان بلوچی و یا تالشی این امکان را نداشتند، مثل ترکی ترکیه و یا فارسی ایران زبان رسمی یک کشورهم نبودند و جمعیت زیادی هم نداشتند که این زبان ها را از نظر علمی و انطباق با تحولات بین المللی «به روز» («آپدیت») کنند. ترکی آذری بخاطر وجود ترکی ترکیه و پیشرفت این زبان در آن کشور که شبیه پیشرفت فارسی ایران بوده و كُردى بخاطر تاسیس یک حکومت نیمه مستقل در شمال عراق در این چند سال اخیر در وضعی نسبتا متفاوت قرار داشته اند. اما در عمل، ما در ایران نتوانسته ایم برای زبان های ترکی آذری، کُردی، بلوچی و غیره واژگان و ادبیات علمی و معاصر بوجود آوریم. در عمل در طول هزار سال گذشته نیازی هم به این نبوده است. بهمین دلیل است که کسانی که غم زبان مادری خود را میخورند، برای حفظ آن به ثبت ادبیات شفاهی، اشعار فولکلور، ضرب المثل ها و غیره دست میبرند. آثار کتبی این زبان ها و لهجه ها از نظر تعداد محدود و از نظر قالب و مضمون بیشتر شعر و ادبیات است. نثر (از قبیل رمان، تئاتر، داستان کوتاه) و بخصوص نثر علمی و یا رسانه ای از قبیل خبر، تفسیر و تحلیل علمی و سیاسی، كتاب هاى تاريخ و جغرافيا و علوم فنى و يا ترجمه مطالب جدید علمی از زبان های اروپائی را در زبان های محلی اقوام نمیتوان و یا به ندرت میتوان یافت.

تقریبا تا قرن بیستم يعنى پیدایش دولت – ملت های معاصر منطقه از بطن امپراتوری های ایران و عثمانی زبان ادبی، فلسفی، اداری،علمی و دینی منطقه ما  اساسا عربی و  فارسی بود. متاسفانه شکوفائی علم و دانش در دنیای ما مسلمانان شرق زیاد طول نکشید در حالیکه همه تاریخنویسان معترف هستند که قرون دهم تا چهاردهم یعنی باصطلاح «قرون وسطای شرق مسلمان» برخلاف اروپا دوران طلائی علم و دانش و در ضمن ادبیات و هنر بود. اکثریت قریب به اتفاق آثار علمی این دوره از بیرونی و خوارزمی گرفته تا رازی و ابن سینا به عربی و فارسی بود. رخشندگی جهانی شعر فارسی از رودکی و جامی و فردوسی تا نظامی و حافظ و سعدی هم مربوط به این دوره است.  این در حالی است که زبان ترکی عثمانی تحت تاثیر فارسی و عربی بود و هنوز هم از نظر واژگان تحت تاثیر فارسی و عربی قرار دارد.

دانشمندان اصولا نقش عربی و فارسی (و یخصوص عربی) را با نقش زبان لاتین در ادبیات، دین و علوم غرب تا قرون هفدهم و هجدهم اروپا مشابه میدانند. تا این دوره لاتینی زبان اصلی کشور های اروپائی در تولید آثار ادبی و علمی بود. بعد از قرن شانزدهم است که زبان هائی مانند فرانسوی، انگلیسی، ایتالیائی و یا اسپانیولی و روسی بتدریج جای زبان مشترک لاتینی را در انتشارات میگیرند. در دنیای غیر عرب اسلام شاید فارسی اگر نقش مهمتری از عربی نداشته باشد اقلا نقش کمتری نداشته است. اما این وضع در قرن نوزدهم و بیستم با تلاشی امپراتوری های ایران و عثمانی، جدا شدن اقوام مختلف از آنها و بعد ا در قرن بیستم اعلام استقلال آنها که با جدا کردن زبان و حتی خط و الفبای آنها همراه بود، کاملا عوض شد.

و: حال

جالب است که  تا قرن بیستم مجموع آثار کتبی به زبان عربی بیشتر از فارسی و ترکی، مجموع آثار فارسی کمتر از عربی ولی بیشتر از ترکی و تعداد آثار ترکی کمتر از هر دو: عربی و فارسی بوده است در حالیکه به زبانهائی که امروزه «زبان های محلی اقوام» نامیده میشوند (یعنی مثلا ترکی آذری، کُردی، یا بلوچی و لُری) آثاربه مراتب کمتری تولید شده اند. که آن هم مربوط به چند قرن اخیر است. در بعضی زبان ها و گونه ها تنها در قرن بیستم است که بعضی آثار به چاپ رسیده است.

در قرن بیستم است که با تحولات بزرگ در صنعت چاپ و تولید کاغذ و ضمنا مرکزی شدن نظام دولتی و اداری این کشور ها تولید آثار آموزشى، علمی و ادبی در هر سه زبان عربی، فارسی و ترکی در مقایسه با سده های گذشته افزایش فوق العاده و چشمگیری میکند. از نظر انتشارات، ترجمه، واژگان، آثار مکتوب و الکترونیکی علمی، آموزشی، اجتماعی، ادبی، اقتصادی، تفریحی و غیره، زبان های فارسی، ترکی و عربی در این صد و چند سال گذشته رشد قابل توجهی کرده اند که البته بخصوص در زمینه علوم، واژگان و آموزش و پرورش هنوز قابل مقایسه با مثلا انگلیسی و یا فرانسوی و غیره نیست اما در سطح خودش و در مقایسه با دیگر زبان های کوچکتر و متوسط دنیا بد هم نیست. این، چیزی طبیعی است و شاید نمیتوان انتظار داشت که مثلا واژگان علمی فارسی و ترکی با مثلا انگلیسی و یا آلمانی و روسی همطراز باشد.

طبیعتا تاثیر پیشرفت صنعت چاپ و تولید کاغذ و بویژه پیدایش و گسترش بی سابقه اینترنت و انتشارات الکترونیکی با درجات مختلف در بهبود و پیشرفت نوشتن آثار و مطالب و حفظ میراث فرهنگی و اجتماعی زبان های غیر رسمی ایران و دیگر کشور های منطقه هم تاثیر به سزائی داشته است. حکومت ها، گروه ها  و افراد در این چند دهه اخیر بیشتر به اهمیت حفظ و بهبود وضع زبان و فرهنگ اقلیت ها و اقوام پی برده اند و از سوی دیگر این کار بخصوص در سطح مدارس خصوصی و ابتکار های شخصی و گروهی در اینترنت رغبت و رواج بیش از پیشی یافته است.

اما آیا این «زبان های محلی اقوام»، مثلا  بلوچی در ایران و یا کُردی در ترکیه نمیتوانند اگر هم نه تا سطح انگلیسی و آلمانی، حد اقل به اندازه فارسی و ترکی رشد یابند؟ پیشرفت زبان فارسی در ایران و یا ترکی در ترکیه را در نظر بگیرید که از نظر «علمی» در گذشته چندان واژگان و قدرت بیانی نداشتند و هنوز هم با وجود رشد این 100-150 سال گذشته شان قابل مقایسه با زبان های اروپائی «مهم» نیستند . در ضمن این را هم در نظر بگیرید که بخصوص از زمان اعلان استقلال جمهوری آذربایجان، رشد این زبان در آذربایجان قفقاز با وجود نفوذ همه جانبه روسی قابل توجه بوده است و همین را میتوان در خصوص کُردی در کردستان عراق هم ادعا کرد که بعد از سقط رژیم صدام حسین عملا به صورت تنها زبان رسمی و حاکم کردستان عراق تبدیل شده و از این جهت در همین مدت به نسبت تقویت یافته است. نتیجتا احتمالا میتوان ادعا کرد که در صورت رسمیت یافتن و حمایت یک دولت، بخصوص دولتی حتی کوچک و ضعیف که «حامل» این زبان نوپا باشد، حتی یک زبان نسبتا کوچک که تا کنون از نظر چاپ و تالیف مورد بی توجهی قرار گرفته و گذشته چندان غنی هم بعنوان یک «زبان علم و آموزش» نداشته است، میتواند خود را از نظر تبدیل به یک «زبان علم و آموزش» تا حدی تثبیت کند.

این در سطح «تئوری» درست جلوه میکند. اما در عمل منطقا چنین بنظر میرسد که اگر قرار باشد هر کدام ازچندین و چند زبان مادری مردم ایران به تنهائی زبان رسمی منطقه خودش شود و از کلاس اول دبستان تا ترم آخر دانشگاه همه دروس به این زبان تدریس گردد و در امور اداری و دولتی مورد استفاده قرار گیرد اولا چه هرج و مرجی در کشور ایجاد خواهد شد، ثانیا سامان مملکت و اتحاد ارضی و سیاسی آن بهم خواهد خورد و این وضع احتمالا باعث نزاع و دشمنی بین همه با همه خواهد گشت و نهایتا، و مهمتر از همه: بعید است که متکلمین خود این زبان ها از ترکی آذری و کُردی و ترکمنی گرفته تا بلوچی و لُری و گیلکی بخواهند فقط زبان محلی خود را یاد بگیرند و با این ترتیب رشته های رابطه، سفر، کار، اشتغال، تحصیل، سرمایه گذاری و امتزاج با دیگر نواحی ایران و مردم آن نواحی را قطع کنند و در نتیجه، مثلا کسی که تحصیلکرده بانکداری به زبان بلوچی است نتواند در عمل با یک ایرانی ترک زبان آذری رابطه برقرار کند و یا در یک بانک شیراز و یا رشت استخدام شود.

نتیجه

بر پایه آنچه که در این نوشته آمد، از نظر بحث سیاسی کنونی که در ایران و خارج از کشور در رابطه با تحصیل زبان مادری انجام میگیرد، میتوان گفت که اقدام عملی به تحصیل زبان مادری (و یا پدری) و یا هر زبان دیگر هر شهروند در مدارس و کورس های دولتی و خصوصی بسیار پسندیده، بجا و حتی تاخیر یافته است. بنظر من تحصیل چند ساعت در هفته زبان مادری به صورت انتخابی و در چهارچوب قانون، چه در مدارس دولتی و چه خصوصی، طرحی مثبت و مفید برای هر دانش آموز و دانشجو است. طبیعتا به شرط آن که خود آن دانش آموز و دانشجو و خانواده اش این را بخواهند. دولت هم باید در حد امکانات و در چارچوب قانون، شرایط تحصیل هر زبان را در مدارس دولتی  فراهم کند و یا آن را به مدارس خصوصی محول نماید. اما این که بعضی افراطیون طلب میکنند که تمام تحصیل، کار، امور اداری و یا قضائی به زبان های مادری گروه های رنگارنگ مردم انجام گیرد، هم زمینه ای برای هرج و مرج و نزاع سرتاسری و خدای نکرده جنگ داخلی در کشور است، هم عملی نیست و دور از جدیت است، و هم چیزی نیست که منطقا افراد و آحاد ملت و حتی متکلمین این زبان ها آن را برای خود، اعضای خانواده و گروه زبانی خود آرزو کنند.

جنبه امنیتی تحصیل زبان مادری

W13

عباس جوادی – اگر در آمریکا شما بخواهید فرزندتان مثلا درس اسپانیولی و یا فارسی بگیرد، معلوم است که چکار میکنید. با مدیریت مدرسه صحبت میکنید. اسپانیولی معمولا مشکلی نیست و در بسیاری مدارس درس زبان و ادبیات اسپانیولی تدریس میشود. ولی اگر درس فارسی خواستید احتمالا مدیریت مدرسه خواهد گفت این امکان را نداریم. بعضی ها خواهند گفت، ببینیم آیا دانش آموز دیگری هست که بخواهد فارسی یاد بگیرد یا نه، ثانیا ایا کسی پیدا میکنیم که بتواند تدریس کند یا نه، ثالثا خرجش چقدر است و بالاخره اینکه ایا میتوانیم خرجش را بدهیم یا نه.

البته اکثرا موضوع بر سر مدرسه کاملا اسپانیولی (یعنی با همه دروس به اسپانیولی) نیست. ولى اگرچه استثناء است و نه قاعده، این هم ممکن است که شما در بعضی شهر ها مدرسه کاملا اسپانیولی پیداکنید یعنی از زبان و ادبیات گرفته تا تاریخ و فیزیک و شیمی و حتی ورزش، همه چیز به اسپانیولی باشد. بهر حال این مدرسه هم حتما اجازه آموزش و پرورش از مقامات ایالتی گرفته و مطابق با قانون اساسی ایالات متحده و قوانین و قواعد دیگر فدرالی و ایالتی کار میکند. چیزی که کار را آسان میکند این است که در آمریکا اکثر مدارس یا خصوصی هستند و یا «پابلیک» یعنی «اجتماعی» و یا «ملی» – که البته دولتی نیست و با حکومت رابطه ای ندارد بلکه فقط از طریق مالیات های ایالتی تامین مالی میشود و اداره اش هم بعهده شورای مدیریت خود مدرسه  است.

آیا این تحصیل – مثلا آموزش اسپانیولی در فلان مدرسه خصوصی و یا «اجتماعی – ملی» کالیفرنیا  و یا تکزاس که جامعه های بزرگ هیسپانیک و اسپانیولی زبان دارند هیچ جنبه سیاسی و امنیتی ندارد؟ مطمئن باشید اگر این سوال را از دانش آموزان، آموزگاران و یا مدیریت آن مدرسه بکنید آنها اولا خود سوال را نخواهند فهمید. و بعد از اینکه فهمیدند جواب خواهند داد: نه، این چه ربطی به مسائل سیاسی و امنیتی دارد؟

تا حدی مشابه این وضع را در آلمان، فرانسه، انگلستان و ایتالیا هم خواهید یافت. در اکثر این کشور ها مدارس یا دولتی هستند یا خصوصی و یا متعلق به بنیاد های غیر دولتی. اما در همه مدارس دولتی و اکثریت مدارس خصوصی این کشور ها هم یک زبان مشترک و عمومی تحصیل برای همه دروس هست (آلمانی، فرانسه…) اگر چه شما میتوانید در کنار دروس دیگر که به زبان مشترک آن کشور است، زبان هر اقلیت این کشور ها و یا زبان های دیگر را هم بیاموزید. یعنی بعید است بتوانید در آلمان و یا فرانسه در مدرسه ای فقط و صرفا به زبانی بغیر از زبان مشترک آن کشور تحصیل کنید، اما هر زبان اقلیت و یا هر زبان دیگری را نیز میتوانید – باز اگر امکانات آن فراهم بود – تحصیل کنید. در یکچند کشور هم مانند کانادا و سوئیس بیش از یک زبان، زبان رسمی تحصیل (یعنی تمام تحصیل) است  وگر نه درس این یا آن زبان گرفتن واقعا کار مشکلی نیست بشرط آنکه شرایط آن موجود باشد.

اما همگی تاسف هم بخوریم واقعیت این است که در کشور هائی مانند  ایران، عراق، ترکیه و یا جمهوری آذربایجان مسئله به آن سادگی نیست که مثلا شما در ارومیه دست پسرتان را بگیرید و ببرید به مدرسه و از مدیر مدرسه خواهش کنید به فرزندتان درس ترکی و یا کُردی هم بدهند. وضع بعضی کشور های منطقه را در یک مقاله دیگر «چشم انداز» (کلیک کنید) خلاصه وار تشریح کرده بودم.

در تركيه  نه فقط در باره تحصيل زبان اقليت ها، بلكه حتی وقتى فقط ميخواستند به تلويزيون دولتى كُردى اجازه دهند شوراى امنيت ملى كشور بيش از يك سال در اين مورد بحث كرد و نهايتا آن را تصويب نمود. در ایران، جمهورى اسلامى ٣٥ سال دو دل بود كه يك ماده قانون اساسى خودش را اجرا كند يا نه و بالاخره كسى مثل آقاى يونسى معاون رئيس جمهورى را مسئول اين كار كرد كه گذشته خدماتش بيشتر جنبه امنيتى دارد. و در مقابل در «اقلیم کردستان عراق» که تحت عنوان «خود مختاری» و «فدرالیسم» در عمل خود را از «میهن مشترک» عراق مستقل کرده، دولت محلی آقای بارزانی حتی تدریس زبان مشترک عراق یعنی عربی را هم در مدارس لغو نموده است.

البته در طول تاریخ 100 ساله گذشته «آلرژی» های متقابل هم بوجود آمده است. همین امسال در رابطه با روز 21 فوریه یعنی روز بین المللی زبان مادری شورای شهر تبریز با ابتکار خود تصمیم گرفت مراسمی در همین مورد ترتیب دهد – چیزی کاملا غیر سیاسی و معصومانه. اما امام جمعه تبریز حجت الاسلام شبستری و «شورای تامین استان» با آن مخالفت کرده این برنامه را در «راستای اهداف قوم گرایان» نامیده اند.

اما برخلاف تصورى كه در ذهن بعضى ها جا افتاده، اين نيست كه از ايران و تركيه و عراق تا قفقاز و آسياى ميانه حكومت ها بيخود و بى جهت «روانى» شده اند، همه چيز را به امور امنيتى ربط ميدهند و ميخواهند در مورد همه چيز با معیار های امنیتی تصمیم بگیرند. در تاریخ معاصر ایران کم نبوده اند تلاش هائی که در ظاهر فقط برای حقوق زبانی و فرهنگی و یا مسائل  قومی و محلی مطرح شده اند اما پشت سر مبتکران این برنامه ها و «جنبش» ها در واقع جریانات تجزیه طلبانه و حتی دولت های خارجی بوده اند. جریان پیشه وری یک نمونه اینگونه حوادث تاریخی است که هنوز از ذهن مردم و حتی مردم خود آذربایجان پاک نشده است. اگرچه طرفداران فرقه دمکرات آذربایجان تا مدتها انکار میکردند، اما اسنادی که بعد از سقوط شوروی از رهبری حزب کمونیست شوروی فاش شدند نشان میدهند که چهار پنج ماه قبل از شروع ماجرای حکومت فرقه دمکرات در تبریز که با حمایت مستقیم ارتش اشغالگر شوروی تاسیس یافت، دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی با ابتکار و دستور شخص استالین آن را طرح ریزی کرده مراحل اجرائی آن را نیز قدم بقدم معین کرده بود. در این سند تاریخی که «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان های ایران شمالی» (6 ژوئیه 1945) نامیده میشود این نکته نیز جزو وظایف اصلی فرقه دمکرات در آذربایجان و دیگر طرفداران شوروی در کردستان و استانهای شمالی ایران شمرده شده بعنوان «فرمان» به آنها ابلاغ شده بود:

حقوق برابر برای اقلیت های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در موسسه های محلی به زبان های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تاسیس انجمن های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی (همان سند).

از این جهت است که وقتی موضوع اقوام، زبان ها، حقوق ایالتی و قومی پیش میاید یکی از نگرانی های جدی بخش بزرگی از ایرانیان و از جمله خود مردم این اقوام اینست که «نکند پشت سر این مطالبات چیزی خلاف تمامیت ارضی و وحدت ملی ایران نهفته باشد که به دول خارجی مربوط میشود؟»

حتی امروزه نزدیکی نه فقط عقیدتی بلکه حتی تشکیلاتی بعضی گروه های تروریستی در بعضی استانهای مرزی ایران با گروه های هم قوم تروریستی آنها در کشور های همسایه «راز نهان»  نیست.

این تجارب در عین حال که باعث شک و تردید عموم نسبت به مطالبات قومی و زبانی میشوند طبیعتا «آلرژی» بی اساسی هم ایجاد میکنند که باعث عکس العمل هائی منفی و شتابکارانه و مخالفت هائی بیجا و بی سبب مانند رد مراسم روز جهانی زبان مادری در تبریز میشوند.

بعضی ها استدلال میکنند که علت اصلی اینکه جریان های افراطی قوم گرا بعضا در کار تبلیغاتی خود موفق میشوند فشار و سرکوب بی دلیل و تعصب آلود خواستهای اساسی و بحق قومی مانند آموزش زبان مادری است. اگر به این پدیده عنصر توهین و تحقیر های قومی که متاسفانه  بین مردم رایج است و بعضا به زبان مسئولین و یا رسانه ها هم راه مییابد اضافه کنیم، شاید بتوانیم درجه تاثیر منفی این قبیل خصومت پراکنی ها در سطح جامعه را بهتر درک کنیم. در مقابل این گونه فرهنگ  ضد ترکی و یا ضد عربی، قوم گرایان هم در سال های اخیر به تبلیغات ضد ایرانی و ضد فارسی خود افزوده اند. این تبلیغات زهرآگین و نژادپرستانه متقابل، هر بار بدیل خود را تولید میکند. هر بار که کسی مثلا یک جوک ضد ترکی میگوید، یک نفر از ترک زبانها یک جوک متقابل و این بار غلیظ تر پخش میکند. گناهکار کسی نیست که اول این توهین و تحقیر را شروع کرده زیرا این، مانند دایره ای بسته و نقطه ای کور است که ابتدایش معلوم نیست. گناه در این چرخه تبعیض و بی احترامی، در فرهنگ نابرابری و خصومت است که جریان های افراطی از آن استفاده میکنند.

تحصیل زبان های مادری بخودی خود چیزی سیاسی نیست و یا بهتر است بگوئیم که این، موضوعی است که نباید سیاست را به آن دخل داد. اما واقعیت ایران و منطقه ما چیز دیگری میگوید. بنظر من اشتباه است اگر تصور شود که موضوعات قومی و تبعات آن مانند آموزش زبان در ایران و منطقه ما در زندگی واقعی، از سیاست، امور امنیتی مانند تروریزم، افراط گری و مداخله خارجی بدور است. این، تاریخ دارد، تاریخی که اینجا و آنجا هنوز خود نمائی میکند. اشتباه است که ساده لوحانه تصور کنیم که فراگرفتن زبان مادری این یا آن قوم صرفا تصمیم و برنامه ای فنی است و ربطی به مسائل سیاسی و امنیتی مملکت ندارد.

مهم این است که دولت حق طبیعی مردم مبنی بر تحصیل زبان مادری را بخاطر سوء استفاده جریانات افراطی از مردم دریغ ندارد. و مهم این است که  بتوان بین این حق طبیعی مردم و «تبلیغات پوششی» افراطی که مطالبات اساسی مردم را بهانه اهداف خود میکنند تفکیک کرد. در این رهگذر شکی نیست که فعالین مدنی و طرفداران تحصیل زبان های مادری نمیتوانند نگرانی های مردم را نادیده بگیرند بلکه بر عکس بر آنهاست که این نگرانی ها را از طریق صمیمیت و گفتگو رفع نمایند. سرّی ثریا اوندر، یکی از نمایندگان معروف مجلس ترکیه از حزب ب. د. پ. که اساسا از مردم کُرد ترکیه نمایندگی میکند اخیرا گفت: «اگر در مردم این نگرانی وجود دارد که ما تجزیه طلب هستیم، این وظیفه آنها نیست بلکه وظیفه ماست که نشان دهیم که این تصور درست نیست.»

اینکه در نهایت برنامه تحصیل زبان مادری اقوام در ایران چقدر عملی خواهد شد و موفق خواهد بود هم به اراده واقعی (و نه شعاری) حکومت و هم در ضمن به بحث باز اما در عین حال صمیمی دولت، طرف های ذینفع و روشنفکران برای تفکیک «سره از ناسره»، رفع نگرانی ها و سوء تفاهم ها و تبلیغات خصمانه متقابل بستگی دارد.

در این میان بصیرت مردم، اکثریت مردم بصورت تعیین کننده در آمده است – مردمی که به هیچ سوی افراط، خشونت و خصومت قومی میل نمیکنند و خواهان زندگی همه اقوام در شرایط صلح و صفا و درعین حال تامین حقوق اولیه همه در یک جمع آزاد و مملو از تعامل و دوستی هستند.

 

تحصیل زبان مادری در پس منظر

W11

از زمان رضا شاه تحصیل زبان های مادری و استفاده از آنها در سطح آموزشی (مدارس) و یا ادارات و دادگاه ها در عمل منع شده است و فقط از فارسی استفاده میشود. نویسنده این سطور این وضع را بعنوان نتیجه طبیعی سیاست «یک دولت – یک زبان» بررسی کرده و به نمونه های آن  در ترکیه و دیگر کشور ها ی منطقه اشاره کرده، این را هم ذکر نموده که اگر این سیاست 90 سال پیش به وحدت و تشکیل یک ملت – دولت کمک نموده دیگر امروز هم وقت آن به سر رسیده و هم این سیاست طوریکه در ترکیه میبینیم و عوارض ایرانی اش هم بتدریج نمایان میشود تبدیل به معضلی مسئله ساز برای کل ملت گشته است.

من حداقل از سال های 1980 با مقالات و سخنرانی های مختلف و یک کتابچه تاکید کرده ام که این  یک حق کُشی اشکار نسبت به متکلمین زبان های غیر فارسی ایران است و باید آموزش این زبان ها و کاربرد آنها ازاد باشد. این، جنبه حقوقی موضوع است که شامل جهات اجتماعی، تربیتی و روانشناسی مانند ایجاد شرمندگی در کاربرد زبان مادری، اخلال در شانس برابر با فارسی زبانان در پیشرفت اجتماعی و اصولا حقوق بشری در جامعه و لزوم پرهیز از تبعیض مربوط میشود.

نکته دوم جنبه سیاسی مسئله است. در اینجا دو نظر با هم رویاروئی میکنند: یکی میگوید تامین حقوق زبان (و دیگر حقوق قومی) باعث افزایش خواست های آنها و در نهایت خواست تجزیه طلبی شده به متلاشی شدن کشور منتج میشود. نگرش دوم بر آن است که بر عکس، وقتی دولت از تامین حقوق اساسی اقوام و اقلیت ها طفره رود و حتی حداقل این خواست ها را سرکوب کند، این امر و تراکم آن باعث خشم و نفرت اقلیت ها و در نهایت رشد تجزیه طلبی در کشور میگردد.

من شخصا مدت ها بر این آخرین نظر بودم که رد تامین خواست های قانونی و حقوقی اقوام و اقلیت ها که مبتنی بر حقوق دمکراتیک همه شهروند ها در یک جامعه آزاد باشد باعث افزایش تمایلات تجزیه طلبی میشود. هنوز هم بر همین عقیده هستم اما میخواهم این را اضافه کنم: احتمالا رشد و یا عدم رشد تمایلات تجزیه طلبانه وابسته به شرایط اجتماعی و سیاسی مانند ضعف دولت ملی، همکاری آن دولت با کشور های همسایه و دولت های مقتدر دنیا، حمایت و یا فشار بین المللی نسبت به دولت ملی، و حضور و یا نفوذ نیروها و یا دولت هائی در منطقه هم هست که از جریانات داخلی یک کشور، مثلا ایران، دفاع و حمایت بکنند و یا بیطرف بمانند.

بنظر من در زمان شاه شرایط رشد تجزیه طلبی در سطح داخلی و حمایت منطقه ای – بین المللی آن فراهم نبود ویا بسیار ضعیف بود (نگاه کنید به شکست جریان پیشه وری، نزدیکی ملا مصطفی بارزانی به ایران و نبود و یا بسیار ضعیف بودن جریانات ناسیونالیستی قومی و یا جدائی طلبانه در خوزستان و بلوچستان آن زمان و رشد نسبی آنها در شرایط کنونی).

این شرایط دولت را – اگر از نقطه نظر منافع خود دولت هم نگاه کنیم – ملزم میدارد که با آموزش از تجارب عراق و ترکیه به موضوع حقوق اساسی اقوام و اقلیت ها از جمله آموزش زبان های مادری توجه کرده آن را نه فقط به بحث بگذارد بلکه در اسرع وقت شروع به اجرایش بنماید. مهمتر از این جنبه سیاسی، البته خود بحق بودن این طلب هر شهرونداست که زبان مادری اش را بیاموزد. صرفنظ از اینکه اعلامیه های بین المللی چه میگویند، علی الاصول تامین این حقوق اولیه باید جزو دغدغه های اصلی یک حکومت باشد که مدعی دفاع از حقوق مردم است. ممکن است کسی بگوید تبعیض نسبت به زنان و یا مذاهب دیگر حاد تر از تبعیض زبانی است – که احتمالا درست هم هست – اما طبیعتا آن نفی نمیتواند این نفی را مشروع و بحق جلوه دهد.

دولت اقای دکتر روحانی بعد از 35 سال حداقل موضوع تحصیل زبان های مادری را مطابق با اصل 15 قانون اساسی جمهوری اسلامی مطرح کرده است. با وجود اینکه این موضوع بسیار حساس و برداشتن هر گام مشروط به ده ها حساب و حل مشکلات است، تا کنون اقدامی عملی در اجرائی شدن این برنامه مشاهده نشده است. بعضی ها میگویند دولت فقط «سر میدواند» و میخواهد وقت تلف کند تا آب ها از آسیاب بیافتند. بهر حال بعد از تاخیر 35 ساله نمیتوان انتظار داشت که مردمی که مشتاق دیدن تامین این حقوق هستند با طرح موضوع و بدون شروع حل آن مسئله را به باد فراموشی بسپارند. محیط دور و بر ایران هم هیچ نشان نمیدهد که دولت ایران میتواند زیاد مردم را «سر بدواند» – نه در این زمینه و نه در زمینه های مهم (و شاید مهمتر) دیگر.

—————————

در ضمن بخوانید:

بیست و پنج سال پیش: وضع زبان ترکی آذری در ایران

یک ملت، یک زبان

تحصیل زبان مادری و تحصیل «به» زبان مادری

W14

عباس جوادی – در بحث تامین حق تحصیل زبان مادری در مدارس ایران خواهی نخواهی دو نقطه و یا موضع افراطی ایجاد شد (و خیلی هم بسرعت ایجاد شد): یکی کاملا بر علیه هر گونه حق تحصیل زبان های غیر فارسی که معتقد است با آموزش زبان های مادری اقوام، ایران بسوی تجزیه خواهد رفت. نقطه نظر کاملا متضاد دیگر میگوید در تمام دوره تحصیل و کلیه امورات زندگی رسمی، اداری، دولتی و رسانه ای هر کس باید زبان مادری خود را بکار برد و دولت مکلف است این شرایط را برای همه اقوام و گروه های زبانی کشور تامین کند.

من مدتها نمیدانستم که سیاسیون و یا کسانی که میخواهند مانند سیاسیون رفتار کنند این دو تعبیر متضاد هم را بوجود آورده اند: «تحصیل زبان مادری» و «تحصیل به زبان مادری». نگو در این «به» اسراری نهان است که میتواند زندگی همه جامعه را منقلب کند!

طبق این تفکیک که خیلی ها در روشن شدنش اصرار دارند تحصیل زبان مادری یعنی اینکه فرزند شما هفتگی چند ساعت درس زبان مادری خود را بگیرد، یعنی از جمله ادبیات، دستور زبان و غیره – چیزی شبیه آنچه که مدارس ارامنه ایران حتی از زمان رضا شاه به بعد میکنند: درس زبان، ادبیات و دین به زبان ارمنی و بقیه دروس مانند فیزیک، شیمی، ریاضیات، زیست شناسی و غیره به فارسی. بنظر من نیت از ماده 15 قانون اساسی این است که میتواند خواست کسانی را که میخواهند فرزندانشان زبان مادری خود را بیاموزند برآورد كند.

این در واقع چیزی شبیه یک «انقلاب» در نظام آموزشی ایران و در عین حال تامین یک حق طبیعی مردم یعنی آموختن زبان مادری است که باعث دگرگونی عمیقی در طرز تفکر ایرانیان و ضمنا رشد قابلیت های زبانی اقوام غیر فارسی زبان خواهدشد. جمهوری اسلامی برای اجرای این ماده قانون اساسی خودبه دلایلی که  شرحش در مقالات دیگر رفته، 35 سال دودلی نشان داد و تازه هنوز هم معلوم نیست که با وجود شروع بحث تحصیل زبان مادری اقوام در مدارس ایران، این ماده قانون اساسی بالاخره اجرائی خواهد شد یا نه. هنوز که آثاری از اقدامات عملی در این راه به چشم نمیخورد.

هیچکس نباید شک داشته باشد که این، کار آسانی نیست. مقدمات و شرایط آن باید آماده شود. مثلا آیا ما آموزگار زبان بلوچی و یا کتاب درسی زبان ترکی آذری داریم که فی الفور و عینا از جمهوری آذربایجان و یا ایالت بلوچستان پاکستان وارد نکنیم تا برای مردم خودمان بیگانه و نا آشنا نباشد؟ اگر نداریم آیا شروع به تهیه این مقدمات کرده ایم؟ آیا میدانیم که میتوانیم و یا میخواهیم مانند تجربه لبنان و بسیاری از کشور های غربی بخشی از این کار و اصولا تحصیل را به مدارس خصوصی حواله دهیم یا نه؟  آیا میدانیم قابلیت های ما در اجرائی کردن این قانون در حوزه کدام زبان وجود دارد و در کدام زبان هنوز وجود ندارد؟ آیا میدانیم که آیا میخواهیم تعریف «زبان» را دولت بکند و یا اینکه آن را به خود گروه های اجتماعی زبانی محول میکنیم؟ آیا نمیخواهیم در این مورد در سرتاسر کشور (بخصوص استان های زبان های غیر فارسی) سمینار های بحث و مشورت علمی و عملی بگذاریم (عملی احتمالا مهم تر است تا بحث های باصطلاح «علمی» بی پایان)؟ آیا میتوانیم در دو-سه مدرسه این یا آن استان چند «پروژه آزمایشی» شروع کنیم تا چالش های عملی را بیابیم و حل کنیم؟

این ها سوال هائی هستند که اگر حکومت اقای دکتر روحانی در وعده های خود واقعا جدی باشد باید نشان دهد که واقعا در این سمت و سو اقدام عملی میشود و موضوع کاملا جدی هست و نه شعاری که یک دوره داده شده و بعد فراموش میشود.

و اما تحصیل «به» زبان مادری

در این حیص و بیص و ناروشنی یک عده هم شعار میدهند که تحصیل باید از سر تا پا  یعنی ازکلاس اول ابتدائی تا آخرین ترم دانشگاه، از زبان مادری و تاریخ و جغرافیا تا فیزیک و شیمی و مثلثات و پاتولوژی (و حتی در ادارات، محاکم، اسناد رسمی هر محل و غیره) به زبان مادری باشد – «به»  یعنی فقط به زبان مادری. 

البته این، چیزی نیست که قانون اساسی میگوید. اما صرفنظر از قانون اساسی،  آیا این کار درست و یا حتی صرفنظر از درست و یا غلط بودنش عملی و به فایده ملت و مملکت، به فایده حتی همان گروه های زبانی یعنی متکلمین ترکی و کردی و بلوچی و لُری و غیره است؟ نهایتا آیا خود این مردم آن را میخواهند؟

من در مقاله تجارب کشور های همسایه با تکیه بر تجارب شخصی چند همکار عراقی از تجربه «اقلیم کردستان عراق» نوشته بودم که بعنوان بخشی از باصطلاح نظام «فدرال» کشوربا وجود آنکه ظاهرا جزو کشور عراق است در مدارس اش فقط کُردی تدریس میشود و از عربی یعنی زبان تا چند سال پیش مشترک عراق خبری نیست و این «زبان مشترک» ازمدارس کردستان عراق به مناطق عربی تبعید شده است. یکی از دوستان کُرد با لحن اعتراض به این مقاله نوشته بود که کرد ها دیگر نیازی به تجارت و رفت و آمد با اعراب ندارند و خود کفا شده اند. از این جهت احتیاجی به آموزش عربی هم ندارند…

یک مشکل همین جاست. آیا در نهایت عملی شدن چنین شعاری به ناچار منتج به «بی نیاز» شدن – یعنی افتراق، جدائی، پراکندگی و بیگانگی، شاید هم خصومت و نزاع بین اجزاء یک ملت یعنی ملت ایران نمیشود که تا کنون هزاران سال با هم بوده اند و وسیله ارتباطشان هم  در دوران هزار و چند صد ساله اخیر زبان و فرهنگ فارسی بوده است؟

وضع کردستان عراق نتیجه سرنگونی رژیم صدام و محصول یک نظام گذار است که هنوز سرنوشت اجزاء آن، یعنی سرنوشت قومی و گروهی آن، کلا آینده عراق و مناسبات کرُد ها، اعراب شیعه و سنی معلوم نیست و به نظر بسیاری رو به تجزیه و جنگ حاد تر داخلی میرود. تعارض و جدائی عملی در زندگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کُردهای عراق و اعراب این کشور و کلا تنش ها و خشونت های قومی و مذهبی روزمره هم نشان دهنده آن است که این «مدل» عراق و اقلیم کردستان این کشور بعید است که اکثریت ایرانیان به آن با دیده سرمشق نگاه کنند!

اما آیا چنین وضعی که مردم هر ناحیه فقط به زبان مادری اکثریت مردم آن ناحیه تحصیل کنند و از زبان مشترک کشور یعنی فارسی محروم شوند اصولا چیز خوبی است؟ نتیجه چنین کاری آن است که لُر خرم آبادی نتواند بلوچ زاهدانی را بفهمد و ترکمن گرگانی نتواند برای کار در بانک به اصفهان مهاجرت و در آنجا زندگی کند. آیا هر «منطقه زبانی» ایران مانند آذربایجان، کردستان، بلوچستان، خوزستان، ترکمن صحرا و یا حتی گیلان و مازندران بخودی خود «خود کفا»ست و یا اصلا میتواند خود کفا باشد؟ آیا میتوان وجدانا قبول کرد که این مناطق در عمل دور از هم، بدون تماس با هم، از همدیگر منزوی شوند و همدیگر را از نظر زبان نفهمند، نتوانند به منطقه همدیگر بروند، صحبت و مکاتبه نمایند و مثلا هیچ کدام از روزنامه های تبریز را در تهران نفهمند و برعکس؟

مشکل سوم این «شعار» خصومت زا بودن آن و ایجاد هرج و مرجی اجتماعی است که آن سرش ناپیداست. دو علت اصلی این مدعی، نیودن مرز های قومی داخلی در ایران (خدا را شکر!) و در عین حال آمیزش و اختلاط قومی و مهاجرت های بزرگ مردم همه استانها به مرکز و همه مناطق به همه مناطق کشور بخصوص در صد سال گذشته است. صرفنظر از مهاجرت های داخلی صد سال گذشته صد ها سال است که اقوام مختلف دیوار به دیوار در کنار همدیگر زندگی کرده اند. بلوچ و ترکمن در استان گلستان، تات و لُر در استان مرکزی، ترک و قشقائی در تهران، کُرد و ترک در آذربایجان غربی. زبان تحصیل هرکدام از این منطقه ها کدام زبان مادری کدام قوم باید باشد؟ اصولا آیا هر تصمیمی که گرفته شود منصفانه خواهد بود؟ و آیا این باعث اختلاف و نزاع نمیشود؟

چالش چهارم امکانات عملی برای تحقق این شعار است. آیا معلم، کتاب و شرایط مادی و عملی برای تحصیل کامل و سرتاسری به حدود 10-15 زبان اقوام ایران را دارا هستیم؟ واقعیت این است که در شرایط کنونی از ترکی آذری و بلوچی گرفته تا لُری و گیلکی نه واژگان تخصصی برای همه دروس وجود دارد، نه معلم و نه کتاب های لازم. واقعیت دیگراحتمالا این است که میتوان از طریق تربیت معلم، ترجمه کتب به همه این زبانها و بتدریج جا انداختن آنها در حدود 50-100 سال به چنین هدفی رسید اما احتمالا نتیجه کار بعد از 100 سال در بهترین حالت چیزی شبیه فارسی و ترکی ترکیه امروز خواهد بود که خود اینها از نظر واژگان و قدرت بیان علمی و تخصصی از توان زبان های بین المللی مانند انگلیسی بسیار دورند.  آیا این به نفع فرزند یک بلوچ زاهدانی است که پزشکی و یا مهندسی الکترونیک را نه به فارسی (و در بهترین حالت انگلیسی) بلکه به بلوچی تحصیل کند؟ یک نتیجه دیگر و احتمالی در مورد تحصيل به ترکی آذری، کُردی، عربی، و تا حدی ترکمنی و بلوچی این خواهد بود که برای هرچه سریعتر رسیدن به این مقصد، ناچار به کپیه برداری و یا واردات کتابها، واژگان و حتی نیروی انسانی – تخصصی و آموزشی کشور های همسایه خواهیم شد که مثلا در مورد ترکی آذری، واژگان و حتی زبان علمی و تخصصی ترکیه و یا جمهوری آذربایجان از نظر ترکی آذری ایران کاملا ناآشنا هستند.

مشکل – دقیقترش: سوال پنجم هم این است که ایا اصولا خود مردم، از ترک آذری گرفته تا بلوچ و عرب و لُر و کُرد و ترکمن، یعنی مردم واقعی و نه آنها که بیشتر از پی سیاست و شعار هستند، یعنی مردمی که باید هدف این یا آن سیاست قرار گیرند بنفع خودشان، فرزندانشان، خانواده هایشان و منطقه زیستشان خواهند دید که مردم هر ناحیه برای خودشان و جدا از دیگر مردم نواحی ایران تحصیل کنند، فقط زبان خودشان را تحصیل و زندگی اجتماعی شان را فقط با و به آن زبان سازماندهی کنند و بقول آن دوست کُرد از دیگر نواحی ایران بی نیاز شوند؟

«به ژن ماتور» از نویسندگان کُرد ترکیه که ساکن و اهل استانبول است در یکی از صحبت های تلویزیونی اش خاطراتی از سفر خود به «قندیل» عراق یعنی مقر رهبری حزب کارگران کردستان ترکیه (پ. ک. ک.) نقل میکرد که در آن از رهبران پ ک ک میپرسد (نقل قول به معنی): شما اصلا فکری بحال ما یعنی صد ها هزار نفر کُرد نمیکنید که در استانبول، ازمیر و آنکارا و دیگر شهر های بزرگ ترکیه زندگی میکنیم؟ پس ما چه خواهیم شد؟

اسکاتلند نمیخواهد از بریتانیا جدا شود

ScottlandUK

مردم اسکاتلند، یک عضو «پادشاهی متحد بریتانیای کبیر»، در همه‌پرسی تاریخی 18 سپتامبر با استقلال سرزمین خود از بریتانیا مخالفت کردند. وزیر اول دولت محلی اسکاتلند که رهبر استقلال‌طلبان هم هست، شکست را فبول کرد.

چهار میلیون و سصید هزار نفر حق رای داشتند. ۹۷ درصد از واجدین شرایط برای شرکت در آن ثبت‌نام کرده بودند. بیش از 80 در صد واجدین شرایط در همه پرسی شرکت کردند.

بیش از ۵۵ درصد رای‌دهندگان رای «نه» به استقلال داده‌اند، حدود 45 در صد از استقلال اسکاتلند حمایت کرده اند.

در اسکاتلند هر دو جبهه برنده و بازنده همه پرسی استقلال یعنی تجزیه بریتانیا در خور ستایش اند چرا که هردو طرف طبق اصول مراعات احترام بهمدیگر و همکاری برای آینده مشترک رفتار میکردند و میکنند. همه پرسی احساسات را بالا برد اما در این اصول تغییری بوجود نیاورد.

طبیعی است که با وجود شکست استقلال طلبان، حقوق بیشتری برای اسکاتلند تامین خواهد شد. اما این با خودش سوال های سختی هم میاورد: دیگر مناطق غیر انگلیسی مانند ویلز و ایرلند شمالی چی؟ حالا حتی خود انگلیسی ها شروع به طرح این فکر کرده اند که اگر قوانین محلی اسکاتلند را پارلمان محلی اسکاتلند تعیین میکند، پس قوانین محلی انگلستان را هم فقط نمایندگان انگلستان ( و نه کل بریتانیا) معین کنند – که این، نظریه محبوبی در سطح بریتانیا بشمار نمیاید.

بعد از همه پرسی که بسیاری ها بصورت «رسیده بود بلائی، ولی بخیر گذشت» و «چیرگی عقل بر شعار» تحلیل میکنند، مسئله بر سر این است که هر دو طرف یعنی اسکاتلندی های مخالف و اسکاتلندی های طرفدار تجزیه بریتانیا باید خصومت های گذشته را کنار بگذارند و مشترکا راه های ادامه  وبهبود بیشتر همزیستی و همکاری برای یک جامعه واحد در کشوری متحد را در پیش بگیرند، چیزی که تا کنون هم کرده اند.

———————————-

از فیس بوک

YA
نظرتون در مورد کردستان عراق چی هست؟ دلیلی وجود داره که کردهای عراق خودشون رو ملزم بدونند به مرزی گه توسط یک خانوم باستان شناس انگلیسی و یه تعدادی افسر و سرباز انگلیسی در 100 سال پیش ترسیم شده متعهد بدونند؟ اون هم در شرایطی که در تمام طول این 100 سال، این مرز برای کردهای عراق غیر از مصیبت و قتل عام و انفال و غیره هیچ ثمره ای نداشته. اینکه منافع کردهای عراق در حال حاضر چی هست یه بحث دیگه هست اما اصولا صحبت از وجود ملتی به نام ملت عراق، زیاد حرف درستی نیست

Abbas Djavadi
کردستان اسکاتلند نیست
چند روز بعد، یعنی 18 سپتامبر در اسکاتلند یک همه پرسی خواهد شد: آیا میخواهید اسکاتلند کشوری مستقل شود؟ آری — نه. چند هفته بعد از آن قرار است در «اقلیم کردستان عراق» هم یک همه پرسی در …
در:
CHESHMANDAZ.ORG

YA
آقای جوادی من تو این چند مدتی که این وقایع داشت اتفاق میفتاد بیشترین ذوق زدگی رو از سمت شما دیدم به خدا. امروز صبح هم که اخر ذوق زدگی بود واسه شما. حق و حقوق انسان ها چیزی نیست که به خاطر یک سری موارد مختبص اون جامعه پر پرش کنید . به جای تمجید و ستایش این کار که تو انگلیس اتفاق افتده فارغ از نتیجه اون، اصل مطلب رو زیر سوال میبرید . دموکراسی خواهی به نظرم تنها به سواد و مدرک نیست یه چیزی فراتر از اینها میخواد درک احترام متقابل و احترام گذاشتن به شعور یکدیگر. همان طور که اون ور آب تو انگلیس اتفاق افتاد

SA
مقاله تون رو خوندم. اصلا دقیق نیست. گفتین همه پرسی ها در شرایط صلح بوده و نه جنگ. خب چه خوب مبارکشون باشه و خوش به حالشون که همیشه شرایط صلح داشتند و همه پرسی هم کردند. حالا این کردهای بینوای عراق که از بد خادثه هیچ وقت صلح براشون وجود نداشته، چه باید بکنند؟ چون تا حالا همش داشتند مورد ظلم واقع میشدند باید باز هم به همین روش ادامه بدهند؟ تاکید میکنم که حرف من در مورد کردستان عراق هست و ربطی به کردستان ایران نداره

Abbas Djavadi @YA مطمئنید منظورتون منم؟

Abbas Djavadi @SA در این سوال شما دلیل و منطق وجود دارد. و اما جواب خود جنابعالی چیست؟

YA
دقیقا. مطالبتون رو تو این یکی دو هفته مرور کنید. یک بار پروفایل فیس بوکتون رو از اولش بیایید پایین .. امیدوارم در آینده در اسپانیا نیز رفرندامی برگزار بشه و مطالب شما رو در این باره پیگیری کنم

SA
جواب من این هست که باید این حق رو به مردم کردستان عراق قائل شد که خودشون در مورد خودشون تصمیم بگیرند. قطعا این تصمیم باید زمانی گرفته بشه که از شدت درگیریها در خاورمیانه کاسته شده باشه که ان شالله با عزم حهانی بر ضد داعش و سرکوب اون این فرصت زودتر فراهجواب من این هست که باید این حق رو به مردم کردستان عراق قائل شد که خودشون در مورد خودشون تصمیم بگیرند. قطعا این تصمیم باید زمانی گرفته بشه که از شدت درگیریها در خاورمیانه کاسته شده باشه که ان شالله با عزم حهانی بر ضد داعش و سرکوب اون این فرصت زودتر فراهم بشه. البته دقیقا باید مثل مورد اسکاتلند، همه جوانب قضیه و همه مزایا و معایبی که در سایه این تصمیم براشون پدید میاد رو برای اونها روشن کرد. این روشن سازی البته نیاز به رسانه های آزاد داره که البته در این زمینه دولت اقلیم کردستان انصافا از همه دولتهای منطقه وضعیت بهتری داره(البته قابل قیاس با اسکاتلند که نیست) اما در نهایت باید کردهای عراق خودشون تصمیم بگیرند که می خواند چگونه زندگی کنند. من شخصا خودم بهترین گزینه رو برای کردستان عراق، خودمختاری بسیار بالا و اختیارات زیاد اما بودن در چهارچوب یک عراق فدرال میدونم و نه استقلال کامل

MH
در قانون اساسی کشور فرانسه ، ذکر شده ” جمهوری تجزیه ناپذیر فرانسه ” ، همین طور هند و بزیل و بسیاری دیگر از کشورها که دموکراتیک هستند ، بر خلاف باور بسیاری دموکراسی به هیچ عنوان به معنای این نیست که در گوشه ای از یک کشور یکپارچه صندوق گذاشته شود برای جدایی ، در واقع ، جمهوری فرانسه با رای کل مردم فرانسه تجزیه ناپذیر شده ، در کشورهایی هم که تجزیه طلبی جرم نیست باز این رای کل مردم ان کشور بوده که چنین حقی را مشروع کرده است ، داستان اسکاتلند و انگلستان کاملا فرق دارد ، انگلستان و اسکاتلند دو کشور مجزا تا سال 1706 بودند که در ان سال با هم متحد شده و پادشاهی متحد بریتانیای کبیر را تشکیل دادند و لذا حتی اگر رفراندوم جدایی رای می اورد به معنای تجزیه یک کشور یکپارچه نبود

SA
انگلیس و اسکاتلند تا 1700 میلادی از هم جدا بودند و بعد متحد شدند، بقیه جاهای دنیا تا سال 1700 میلادی چطور بودند؟ بر اساس رای مردم و خواست جمعی و گروهی متحد شده بودند؟ یا بر اساس حمله، چادر نشینان و بیابانگردان و گله دارها به شهرها و روستا و قتل و کشتار و زور و باج و خراج کنار هم بودند؟ نکنه شما مدعی هستین این امپراتوریهای یکپارچه برمبنای رای اکثریت مردمان شکل گرفتند

AA
Her bir Güney Azerbaycanlı bağmısızlıq ve istiqlal istiyebiler,bunun scotland ile ilgisi yoxdur.Kimse de buna qarşı çıxabilmeyecek zamanı geldiğine!

SA
در مورد مشخص، عراق، سوال خیلی دقیقی که هست این هست که چرا باید کردهای عراق ملزم باشند به مرزی که 100 سال پیش توسط انگلیسی ها ترسیم شده و هیچ نظری هم از اونها پرسیده نشده متعهد بمونند؟ اینکه منافعشون چی هست یه بحث دیگه هست و من هم در کامنت قبلی گفتم که به نظر من منافع کردهای عراق در بودن زیر چتر عراق فدرال البته با کسب امتیازات و خودمختاری خیلی بالا هست

MN
عقل يا عقل معاش! بر احساس پيروز شد. كاش در آذربايجان هم رفراندوم مي شد كه ببينيم چه مي شود و نفت ايران چه رلي بازي مي كند!

DS
رفراندوم جدایی برای اسکاتلند، کشوری که ۳۰۰ ساله با انگلستان یکی‌ شده و تاریخ، شاه، کشور و فرهنگ و استقلال خودش رو داشته، یک امر بدیهی‌ و روشنیست، و اما ایران که کشورک‌های دور و برش که به واسطه زبان و قوم وابستگی‌ (کم و بیش) دارند، و هنوز بابابزرگ‌هاشون زندست و یادشونه که یه روزگاری فقط ایران بود و این ملت ملت کردن‌های امروز هم نبود، راه افتادن و بدون آگاهی‌ لازم قیاس مع‌ الفارق می‌کنن که آره ما هم بودیم، ما هم میخوایم!!!
جالبه

EF
فکر میکنم موضوع برگزاری رفراندوم در اسکاتلند بهترین درس برای حکومتهاست نه ملتها و معترضان به برخی سیاستها در برخی کشورها. از دو منظر این مسئله اهمیت فراوانی دارد. اول آنکه راههای دموکراتیک (البته نه به صورت ظاهری) بهترین و کم هزینه ترین راه برای حل اساسی مشکلات است. به احتمال بسیار زیاد اگر موضوع برگزاری رفراندوم در کشوری مانند ایران مطرح می‌شد(البته فقط موضوع مطرح شدن آن هست) شاهد دستگیری بسیار گسترده از طرف نیروهای امنیتی و یا زد و خوردهای خشونت آمیز توسط کسانی که مرزهای ایران را تا آن سر دنیا گسترش می‌دهند(شعبانهای امروز) و حتی در برخی مناطق مانند کردستان(به خاطر وجود گروهکهای تروریستی در منطقه) شاید شاهد کشت و کشتار می‌شدیم. یا در بهترین حالت انتخاباتی فرمایشی برگزار می‌شد که پشت پرده‌ای بسیار فعالتر از خود انتخابات داشت. و به همین دلیل ایران چنان درگیر چالش می‌شد که حتی در صورت جدا نشدن مناطق کشور سالهای سال درگیر پس لرزه ها می شد.
درس دوم آنکه در صورت اتخاذ سیاستهای مناسب و دقت در مطالبات جامعه و احترام به آنها و نیز جلب اعتماد مردم احتمال ادامه حیات در یک چهارچوب سیاسی مشترک بیشتر خواهد شد. به عبارتی احترام به تفاوتها جلوی تبدیل آنها به تضادها را خواهد گرفت.

MH @SA
اینجا مساله شکل گیری ملت هاست ، وقتی ملتی شکل گرفت دیگر سرنوشت همه اعضای ان ملت به هم مربوط می شود ، شکل گیری بسیار ملت ها با خون بوده ، ملت امریکا زمانی شکل گرفت که دست کم یک میلیون نفر در جنگ های تجزیه طلبانه شمال و جنوب کشته شدند ، مساله اسکاتلند و انگلستان هم همین است ، اسکاتلند و انگلستان زمان اتحاد ” ملت ” های جدایی بودند ( در تعریف کلاسیک ملت که لازمه اش حاکمیت ملی است ) ، برخی ملت ها در نتیجه روند تاریخی و پروسه طبیعی تاریخ یک سرزمین شکل گرفته اند ، برخی ها هم نتیجه پروژه های قدرت های بزرگ هستند مانند بسیاری از کشورهای عربی خاور میانه ، در مورد کردها در عراق ، انها همین الانش هم کاملا مستقل هستند ، در حالیکه کردها حق دارند در سرنوشت همه عراق دخالت کنند و عضو پارلمان هستندو بسیاری پست های کلیدی عراق در دستشان هست ولی هیچ عرب عراقی نمی تواند نظری درباره کردستان بدهد ! سیاستی که بسیاری از عرب های عراق معتقدند “آن چه داری برای ما و آن چه دارم برای خودم ” است !

Abbas Djavadi
بین ما ایرانی ها و کرد های ترکیه و ارمنی ها (در رابطه با قراباغ) یک عده هستند که با این داستان اسکاتلند خیلی ذوق زده شده بودند و فراموش میکردند که آخر کردستان و یا قراباغ که اسکاتلند نیست! حالا اسکاتلندی ها حرفشان را زدند و به تجزیه بریتانیا و استقلال سرزمین خود جواب رد دادند. اما این استقلال طلبان ما دست بردار نیستند که نخیر، در اسکاتلند باز هم امکان دارد رفراندوم بشود، شاید 20 و یا 50 سال آینده. البته ممکن است!! آینده قراباغ و کردستان و آذربایجان ایران و بلوچستان و لرستان و بلوچستان و ترکمن صحرا را نمیدانم اما میترسم این استقلال طلبان وطنی و خاورمیانه ای ما ناچار باشند برای استقلال اسکاتلند 40-50 سال دیگر صبر کنند. یک مثلی هست در ترکی آذری میگوید: من موتالدان ال چکدیم، موتال مندن ال چکمیر – من از خیک دست برداشتم خیک از من دست برداشتنی نیست. توضیح: آخوندی با بچه مکتبی ها به گردش رفته بود. تگرگی سخت باریدن گرفت و سیل مهیبی براه افتاد که در ضمن خرس خفته ای را غافلگیر کرده جاری شد. بچه ها که کنار سیل ایستاده مشغول تماشا بودند خرس را به آخوند نشان داده گفتند: آخوند، سیل تمام دهکده را ویران کرده. نگاه کن که چگونه این خرس به آن خیک پنیر چسبیده آن را با خود میبرد. آخوند طماع فورا توی اب پرید تا خیک را از آن خود کند. وقتی که نزدیک خرس رسید جانور خسته که نقطه اتکائی می جست سفت از آخوند چسبید و دیگر ول نکرد. بچه ها که مدتی منتظر ماندند فریاد زدند: آخوند دیگر دیر است. خیک را ول کن و بیا برویم. آخوند گفت: «من از خیک دست برداشتم اما خیک از من دست بر نمیدارد.» حالا داستان اسکاتلند هم همین طور شده. استقلال طلبان اسکاتلندی از خیک دست برداشتند استقلال طلبان وطنی و خاورمیانه ای ما دست بردار نیستند و اصرار دارند که اینکار حتما در نهایت عملی خواهد شد!

 

زبان و هویت انگلیسی

اقوام بریتانیا حدودا در سال 600 میلادی
اقوام بریتانیا حدودا در سال 600 میلادی

عباس جوادی – در یکی از مقاله های سال گذشته نوشته بودم: انگلستان معاصر که آن را از نظر هویتی و قومی «آنگلو ساکسون» مینامند محصول این 1000 تا 1500 سال اخیر است. هزار و ششصد سال پیش آنگل ها و ساکسون ها و در ضمن «جوت» ها که از آلمان، هلند و دانمارک کنونی به جزایر بریتانیا تاخته و در آن ساکن شدند بعد از جنگ و گریز های بسیار با بریتون ها و دیگر اقوام «کِلت» جزیره در آمیختند. دویست سیصد سال بعد وایکینگ ها و نورمان ها هم به خیل مهاجمین و مهاجرین افزوده شدند و بدین ترتیب از قرن یازدهم، حدودا از سال 1066 میلادی، همه آنها بتدریج زبان و هویت جدیدی را بوجود آوردند که ما امروزه «انگلیسی» مینامیم.

قرن یازدهم یعنی حدودا هزار سال پیش آغاز تشکل هویت جدید و ملی انگلیسی – بریتانیائی (آنگلو ساکسونی) است. تصویری که در بالا میبینید حدود 400 سال قبل از این آمیزش نهائی و تشکل هویت نو «انگلیسی» است. از زمانی که آنگل ها، ساکسن ها و جوت ها بریتون ها و دیگر اقوام بومی جزایر بریتانیا را پس زده اما بتدریج با آنها آمیزش و احتلاط میکنند.

تا قرن یازدهم مهاجرت ها و کوچ های اقوام اروپائی در داخل اروپا و اقوام مختلف اسیای مرکزی از جمله هون ها و بلغار های باستان به غرب یعنی روسیه و اروپا  به اتمام رسید و ملت های معاصر اروپا از جمله روس ها، فرانسوی ها، آلمانی ها، ایتالیائی ها و اسپانیولی ها شکل معاصر هویتی و ملی خود را یافتند. از نظر مقایسه با ایران، قرن یازدهم همزمان است با دوره خلافت عباسیان، تقریبا همزمان با شکست غزنویان، به قدرت رسیدن سلجوقیان و پخش مستمر انبوه اقوام ترک زبان در ایران، قفقاز، آناطولی و بین النهرین کنونی. یعنی بعد از اینکه کوچ ها و شکل گیری ملل اروپا تا سال 1000 میلادی تمام میشود، کوچ مستمر قبایل ترک از آسیای مرکزی به ایران و ترکیه شروع میشود که تقریبا 500 سال طول میکشد و در آن میان تمام منطقه صحنه تهاجمات گسترده مغول هم میشود.

اما برگردیم به بریتانیا و این بار تاثیر این کوچ ها و آمیزش های قومی را بر تشکل زبان انگلیسی بررسی کنیم: «انگلیسی کهن» که از قرن پنجم به بعد نضج گرفت، زبان مردم بومی و باستان بریتانیا نبود. زبان باستان بریتانیا زبان های خانواده اقوام «کِلت»

Celtic peoples

بود که امروزه در زبان های ایرلندی، ولش، اسکاتلندی و باقیمانده زبان «کِلتی» مشاهده میشود. آنچه که «انگلیسی کهن» خوانده میشود زبان باستان اقوام آنگل، ساکسون و جوت بود که از دانمارک، آلمان و هلند کنونی به جزایر بریتانیا سرازیر شده،  قبایل بومی بریتانیا یعنی بریتون ها و دیگر اقوام کِلت  این جزایر را به غرب این مجمع الجزایر یعنی کورن وال، ویلز، اسکاتلند و ایرلند عقب راندند و اما بتدریج با آنها هم در آمیختند. زبان «انگلیسی» کهن زبان همان آنگل ها و ساکسون هاست و نه زبان باستان بریتانیا. بهمین جهت هم موضوعات داستانها و اشعار زبان انگلیسی کهن نه چندان به اساطیر و فرهنگ بریتانیا و انگلستان باستان  بلکه بیشتر به ژرمن ها و قاره اروپا مربوط است.

از این جهت بسیاری از تاریخنویسان زبان و ادبیات انگلیس «زبان انگلیسی باستان» را اصولا جزو زبان انگلیسی نمیشمارند و آن را فقط «مقدمه» و یا «درآمدی» بر زبان انگلیسی معاصر میدانند. از همین هزار سال پیش است که همزمان با تشکل هویت معاصر انگلیسی و آنگلو ساکسون، زبان «انگلیسی میانه» هم بوجود میاید. اما حتی این زبان جدید انگلیسی هم اگر آن را با زبان های باستانی و «بومی» بریتانیا مقایسه کنید بیشتر «آنگلو ساکسونی» است و در ساختار صرف و نحو و واژگانش هنوز آثار قوی زبان های «ژرمانیک» مانند آلمانی و دانمارکی و در ضمن فرانسوی را دارد (بخاطر نفوذ قبایل نورمان ها به بریتانیا) اما برخلاف «انگلیسی کهن»، کسانی که خوب انگلیسی میدانند و بخصوص اگر کمی فرانسوی هم بلد باشند میتوانند «انگلیسی میانه» را بفهمند. همین«انگلیسی میانه» است که زمینه و پایه «انگلیسی معاصر» و نوین را بوجود آورده است که امروز میشناسیم.

——————————–

نشر نخست مقاله: ژانویه 2014

در ضمن بخوانید: چگونه «انگلستان» انگلستان شد؟

«استقلال اسکاتلند نوعی قمار است»

George_Galloway

از یک سخنرانی اخیر نویسنده معروف اسکاتلندی جورج گلووی که قبل از همه پرسی استقلال در 18 سپتامبر، در پارلمان اسکاتلند ایراد کرد:

اگر اسکاتلند به همه پرسی استقلال جواب مثبت دهد «حزب ملی اسکاتلند» که 100 سال است دنبال این استقلال است جایزه خودش را خواهد گرفت. آنها با وجود هر چیز و همه چیز در راه این استقلال مبارزه کرده اند. وقتی لندن زیر حملات آلمان نازی بود، شاعر این حزب هیو مک دایرمید میگفت: «لندن در آتش میسوزد. این به من مربوط نیست.» آنها میگفتند که این، جنگ انگلستان است، نه اسکاتلند.

آنها میخواهند که شما جنگی 700 ساله را از سر بگیرید که بین دو پادشاه فرانسوی زبان رخ داد و اسکاتلندی ها در هر دو جبهه اش حضور داشتند.

من ترجیح میدهم یک جنگ معاصر تر، جنگ جهانی دوم را بخاطر بیاورم که ما بعنوان مردم انگلیسی زبان یک جزیره کوچک، برخلاف دیگران ایستادگی کردیم و اگر ایستادگی نمیکردیم امروز این جلسه را به زبان آلمانی برگزار میکردیم و احتمالا چنین جلسه ای را اصلا برگزار نمیکردیم…

چرا طبق بررسی های آراء عموم، زنان اسکاتلند بیشتر از مردان مخالف استقلال اسکاتلند هستند؟ علتش آن است که زنان از قمار خوششان نمی آید، در حالیکه در جنبش استقلال طلبی همه چیز بر سر قمار است – قمار بر سرآینده شما، بر سر بازنشستگی شما، بر سر فرزندان و فرزندانِ فرزندان شما. و شما هم بحق از قمار خوشتان نمیاید.

از اینکه مرتبا مرا خائن مینامند خسته شده ام. بمن میگویند حالا که مخالف استقلال اسکاتلند هستی، به انگلستان برو!  من در این مجمع الجزایر به هر جا که دلم خواست خواهم رفت و نظرم را آزادانه خواهم گفت و خواهم گفت که اینها میخواهند این مملکت را تکه پاره کنند.

من بیش از یک بار طلاق گرفته ام. هر چه هم که دیگران بگویند، باور کنید اين طلاق كه ميگويند چیز بدرد بخوری نیست! اما اگر بخواهید میتوانید قراری بگذارید: به همسرتان که از شما جدا میشود همه سی دی هایتان را، دی وی دی هایتان را، سگ و ماشین تان را میتوانید بدهید. میتوانید هر چیزی را که میخواهد بدهید. اما چیزی که هرگز و هرگز نخواهید خواست به او بدهید این است که همسرتان بعد از طلاق به استفاده از کردیت کارت مشترکتان همچنان ادامه دهد.

همین هم «نقشه الف» استقلال طلبان است – و آنها «نقشه ب» و غیره  ای ندارند.

متن کامل (انگلیسی) و اصل سخنرانی همراه با فایل صوتی:

http://www.independent.co.uk/news/uk/politics/scottish-independence-george-galloways-stirring-speech-in-defence-of-the-union-9566418.html

 

هویت، قومیت و ملیت

A Design By Abol Bahadori
A Design By Abol Bahadori

دراین مقاله کوشش خواهم کرد با استفاده از منابع مختلف دانشگاهی و مرجع، تعاریف و توضیحات پایه ای در مورد سه واژه: هویت، ملیت، قومیت و همچنین یکی دو تعبیر مرتبط بدهم.

در ادوار مختلف تاریخ و آثار سه زبان مهم شرق مسلمان یعنی عربی، فارسی و ترکی این تعابیر با معانی مختلفی بکار برده شده اند. مثلا کم نیستند مواردی که در هر سه زبان کلمه «ملت» به معنای «گروه دینی» به کار برده شده است، مانند «ملت مسلمان» و یا «ملت یهود»… اما آنچه که ما در اين مقاله در نظر داریم، کاربرد معاصر و کنونی این تعابیر است که اگر چه نه کاملا، اما تا حد زیادی در اکثر کشور ها از قرن بیستم به اینسو کم و بیش به یک معنای معین و یا مشابهی بکار برده می شوند.

اولا تعبیر «هویت» identity یعنی هویت یک گروه اجتماعی را بگیریم. توافق عمومی بر آنست که هویت یک گروه اجتماعی مثلا یک قوم فقط در تمایز و فرق آن گروه با گروه و یا گروه های دیگر است که می تواند مطرح شود. مثلا برای یک گروه مردم روس که در یک گوشه شرق دور روسیه زندگی می کنند و با گروه های دیگر و غیر روس هم سر و کاری ندارند، موضوع «هویت» احتمالا اصلا مطرح نیست، یعنی آنها آگاه نیستند که چه عواملی آنها را بعنوان «روس» معین و تعریف می کنند. برای آنها زبانی که حرف می زنند، غذائی که می خورند، قصه هائی که برای کودکانشان تعریف می کنند و غیره چیزی بدیهی است. این در حالیست که زندگی آنها مثلا از نگاه مردم دری زبان شمال افغانستان که زبان و عادات و رسوم و فرهنگ دیگری دارند، عجیب و غریب است و برعکس. تنها در مقايسه گروهى و واقعى و يا حداقل از طريق رسانه ها و مسافرت و غيره است كه هر گروهى در باره مشخصات «هويت گروهى» خود و ديگران آگاهى معينى پيدا ميكند كه آن هم متاثر از ده ها عامل است كه ميتواند واقعى و يا ذهنى باشد. مجموعه اين مشخصات هويتى هستند كه يك گروه اجتماعى را بعنوان يك «قوم» و يا «گروه قومى» ethnicity, ethnic group تعريف ميكنند.

اين مشخصات قومى عبارتند از زبان، دين و عوامل ديگر مانند بیولوژی («نژاد») تاريخ ، فرهنگ و جغرافياى مشترك. در مورد هر قوم يك ويا چند تا از اين مشخصات مي تواند نقش مهم و اساسى بازى كنند، در حاليكه بعضى از اين عوامل ممكن است اساسا اهميتى نداشته باشند.

مثلا زبان احتمالا یکی ازمشخصات اصلی و تعیین کننده «آلمانی بودن» است اما برای آلمانی بودن فرق نمی کند که شما کاتولیک و یا پروتستان هستید. احتمالا تاریخ و خاطره مشترک تاریخی، ادبیات، و یا عادات و رسوم و حتی خوراک های آلمانی هم جزو این مشخصات است. از سوی دیگر فقط زبان هم برای تعیین هویت یک قوم کافی نیست، همانطور که اتریشی ها و یا آلمانی زبان های سوئیس هم آلمانی زبان هستند اما خود را آلمانی نمی دانند، بلکه اتریشی و یا سوئیسی می دانند، یعنی اتریشی و سوئیسی آلمانی زبان. هیتلر و فاشیست ها زیاد کوشش کردند همه آلمانی ها، اتریشی ها و آلمانی زبان های سوئیس را به بهانه اشتراک زبان به زور «آلمانی» بنامد، اما این تلاش ها به جنگی فاجعه بار منتهی شد ولی باز نتیجه نداد.

از نظر اصل و نسب، ظاهر بیولوژیک و به اصطلاح نژاد هم نقش بازی می کند. مثلا اگر چه آلمانی ها مخصوصا با اقوام همسایه بسیار آمیخته اند، اما وقتی ازیک فرد «آلمانی» صحبت می شود، معمولا انسانی «آسیائی» مانند چینی ها در نظر گرفته نمی شود. اما این مشخصات ظاهری آلمانی بودن مخصوصا در این صد سال اخیر بیشتر از پیش عوض شده و مثلا بخش معینی از آلمانی ها در اثر مهاجرت های بعد از جنگ جهانی دوم، ظاهر و ریخت آسیائی و یا حتی آفریقائی دارند.

در مورد یهودیان بنظر میرسد مشخصه اصلی قومیت یهود نه زبان، بلکه دین و حافظه تاریخی و دینی آنهاست.

غالبا ویژگی و مشخصات بیولوژیک و نژادی (ساخت بدن و سر، رنگ مو، چشم و غیره) مشخصه اصلی و یا تعیین کننده هیچ قومی نیست، اما این ویژگی همراه با مشخصات دیگر در تعریف هویت اقوام نقش بازی می کند. امروزه جامعه شناسان اصولا خود مسئله نژاد را زیر علامت سوال قرار می دهند. آیا اصولا چیزی بنام «نژاد» وجود دارد؟ طبیعتا میان یک سوئدی مو طلائی و چشم آبی با یک آفریقائی سیاه پوست فرق هست. اما بین خود مردم اسکاندیناوی و یا آفریقا نیز آن قدر فرق هست که به سختی میتوان انسان ها را به گروه های نژادی مجزا تقسیم کرد.

عوامل اجتماعی، تاریخی و فرهنگی نیز در تعیین «هویت» قومی و ملی هر فرد و گروه اجتماعی اهمیت بزرگی دارند.

خاطره و ذهن تاریخی و گذشته مشترک هم می تواند در تعریف قومیت نقش اساسی بازی کند. آلمانی ها، اتریشی ها و سوئیسی های آلمانی زبان مشترکات بسیاری از نظر زبان و دین دارند اما بخاطر فرهنگ و تاریخی متفاوت، هرکدام خود را قوم  دیگری می شمارند.

بنا بر این تعریف، هویت هر قوم بر پایه ترکیب بخصوص آن قوم از مشخصات قومی است و نمی توان برای تمام اقوام دنیا یک نسخه واحد با لیست واحد ویژگی ها و مشخصات داد.

لغات مرتبط: درک امروزه از تعبير «قومیت» ethnicity به معنای اسم صفت قوم است، یعنی آنچه که مربوط به آن قوم است. تعبیر «قومیت» از اسم «قوم» است. اگر گروهی را «قوم» بنامیم، به مجموعه مشخصات قومی آن گروه «قومیت» می گوئیم، مثلا قومیت کُردی.

تعبیر«قوم گرا» ethnic nationalist, ethnicist به کسی اطلاق می شود که ادعای دفاع از منافع قوم بخصوصی را می کند (در ضمن: «قوم گرائی» و یا »ناسیونالیسم قومی»).

«ملت» موضوع دیگری است. قبلا گفتیم که این تعبیر و همچنین تعابیر دیگر و مرتبط در تاریخ به معنا های مختلف و حتی متضاد بکار برده شده. اما آنچه که امروز و از قرن بیستم به این سو از تعبیر «ملت» در نظر گرفته می شود، بر عنصر «شهروندی» یک کشور مبتنی است. با این ترتیب «ملت» کلیت و تمامی اعضا و شهروندان یک کشور صرفنظر از مشخصات قومی (یعنی زبانی، نژادی، دینی و غیره) است. مثلا «ملت آمریکا» شامل همه شهروندان ایات متحده آمریکا از جمله سفید پوستان آنگلو ساکسون، بومیان آمریکائی، آمریکائیان سیاه پوست، هیسپانیک ها، شهروندان در اصل مهاجر از آسیای شرقی و جنوب شرقی و غیره و در ضمن مسیحی، بودائی، مسلمان، بیدین و غیره می شود.

مجموعه مشخصات و ویژگیهائی را که یک ملت را تشکیل میدهد و همه آن شهروندان در آن شریک هستند «ملیت» و در انگلیسی و زبانهای نزدیک به آن nationality می نامیم که معنایش به فارسی «شهروندی» میشود (نه قومیت و تبار)، مانند «ملیت آمریکائی».

لغات مرتبط: امروزه «ملت گرائی» nationalism که در فارسی هم گاهی «ناسیونالیسم» گفته می شود به معنای طرفداری از کلیت یک ملت و کشور (صرفنظر از مشخصات قومی عناصرتشکیل دهنده آن ملت) است.

در ضمن: «ملت گرا» و یا «ناسیونالیست» به کسی گفته می شود که ادعای دفاع از منافع کل مردم و شهروندان یک کشور را می کند.

در کاربرد زبان فارسی تعبیر «مردم» به  یک گروه (بزرگ و یا کوچک)  صرفنظر از هویت، قومیت، ملیت، دین و زبان اطلاق می شود. ولی تعبیر «خلق» در قرن بیستم از طرف کمونیست ها رایج شد و معنای «بخش زحمتکش یک ملت منهای ستمگران آن ملت» را گرفت که تا آن وقت اصلا به این صورت رایج نبود (مثلا «خلق ترکمن ایران» و یا «خلق های ایران»). امروزه این تعبیر با این کاربرد دیگر از رواج افتاده است.

——————————————–

بعضی منابع:

Joshua FISHMAN et al: Handbook of Language and Ethnic Identity, Oxford 1999.

درس های سازمان ملل متحد در باره اقوام و تبعیض قومی

قومیت و نژاد

کردستان اسکاتلند نیست

 

 

SCO_KUR

چند روز بعد، یعنی 18 سپتامبر در اسکاتلند یک همه پرسی خواهد شد: آیا میخواهید اسکاتلند کشوری مستقل شود؟ آری — نه.

چند هفته بعد از آن قرار است در «اقلیم کردستان عراق» هم یک همه پرسی در باره استقلال این اقلیم و اعلان کردستان مستقل انجام گیرد.

کردستان عراق و اسکاتلند بریتانیا. آن طرف استقلال برای اسکاتلند از بریتانیا و اینطرف استقلال برای کردستان از عراق. شباهت و قرابتی بین این دو هست؟

تاریخ  رفراندوم اسکاتلند  با توافق حکومت محلی اسکاتلند و حکومت مركزى بریتانیا در لندن قبول شده است. یک چند قانون هم برای اجرای این همه پرسی در شرایط عادى صلح و همکاری قبول شده. حکومت بریتانیا گفته در صورت رای اکثریت اسکاتلندی ها به استقلال به این تصمیم احترام خواهد گذاشت و هر آنچه را كه براى ادامه روابط بسيار خوب فعلى بين اسكاتلند و بقيه بريتانيا لازم باشد انجام خواهد داد.

در این میان هر دو جبهه «بلی» و «نه» (به استقلال) با تمام جدیت اما با کمال خوشروئی و ادب و در عین حال شیرین تر کردن راه حل خود به مردم اسکاتلند، به مسابقه انتخاباتی خود ادامه میدهند.

از پرسش های افکار عمومی که سالها پیش شروع شده و هنوز هم ادامه دارد معلوم میشود كه  دو جبهه موافق و مخالف استقلال از نظر تعداد بهمدیگر بسیار نزدیک هستند و ظاهرا تا آخرین لحظه معلوم نیست کدام طرف برنده خواهد شد چونکه تعداد افراد متردد هم کم نیست. اسکاتلند رسما از سال 1707 عضو کشور پادشاهی بریتانیاست و در همه سطوح اداری و اقتصادی کشور، همچنین در دولت و دربار سهم مهم و فعال دارد. تا آن سال اسکاتلند مانند دیگر بخش های جزایر بریتانیا بصورت «فئودالی – منطقه ای» اداره میشد. جالب است که در سال 1707 هم انگیزه اصلی وحدت انگلستان و اسکاتلند در پادشاهی بریتانیا اساسا دست یابی به بازار های وسیعتر بوده و شور و شوق ناسیونالیستی نقش بمراتب کمتری بازی کرده است.

اکثر استدلالات به نفع و یا علیه استقلال اسکاتلند بر سر درجه رفاه و درآمد این منطقه در شرایط ادامه اتحاد با بریتانیا و یا جدا شدن از آن است. در اینجا خبری از جیغ و داد، دشنام، توهین و «مرگ بر…» و «زنده باد…» نیست. طرفداران جدائی از بریتانیا این را بیشتر با انتظار «افزايش رفاه شخصی و ملی» میخواهند اما بعضی ها هم باور دارند که اکثر کار های مهم اسکانلند در لندن حل میشود و بریتانیا «نقش ارباب اسکاتلند» را بازی میکند که باید به آن خاتمه داد. برخلاف نزاع خونین ایرلند شمالی که ده سال پیش بالاخره راه حل مسالمت آمیز خود را با حفظ این قسمت از ایرلند در چارچوب بریتانیا و تامین حقوق مساوی به ایرلندی های کاتولیک و پروتستان تامین کرد، «حزب ملی اسکاتلند» که خواهان استقلال اسکاتلند است، درسال 2007 اکثریت نسبی پارلمان استانی اسکاتلند را از آن خود کرد و از سال های 1930 بطور فعال در حکومت بریتانیا شرکت میکند.

از سوی دیگر آقای بارزانی رئیس دولت کردستان عراق گفته است با این هرج و مرج و قتل و خونریزی مذهبی و فرقه ای و جنائی که دامنگیر «عراق عرب» شده وقت سوال در باره استقلال کردستان سر رسیده و او میخواهد در یکی دو ماه آینده در کردستان یک همه پرسی بگذارند: «آیا میخواهید کردستان یک کشور مستقل شود؟»

منطق آقای بارزانی و بسیاری از شخصیت های کُردی روشن است: چه کسی میخواهد وقتی خانه یکی فرو میریزد همراه با آن آدم در خانه او باشد؟ مخصوصا که دل کُرد ها سال ها در طلب «جام جم» بود ولی آنها نمیتوانستند به این مراد خود برسند. حالا بهترین فرصت بدست آمده است.

البته این ظاهر کار است. کردستان عراق از همان دوره پس از سقوط صدام همیشه عملا مستقل بود. در کردستان عراق نه ارتش عراق میتواند کاری کند، نه وزیران و حکومت بغداد، نه ادارات حکومت مرکزی و نه کس دیگری از خارج کردستان. هیچ جا پرچم عراق را نمیديديد و نمى بينيد. حتی در مدارس هم زبان عربی را تدریس نمیکردند و نميكنند – فقط کردی و زبان های خارجی مثل انگلیسی.

ولی حالا که مسئله در سطح عراق غامض و فوق العاده خونبار شده، موضوع استقلال کردستان هم حاد تر شده و دليل و يا بقول بعضى ها بهانه رسمى براى «طلاق ملى» ايجاد شده است.

توافق عمومی تحلیل گران و رسانه های غربی بر آنست که حکومت کردستان و اکثر گروه هاى كُرد آنجا از همان آغاز جنگ بر ضد صدام سیاست واقع بینانه و هدفمند برای منطقه خود و اکثریت کرد های این منطقه در پیش گرفته اند. آقای مسعود بارزانی رئيس حكومت كردستان عراق با وجود داشتن بعضی مخالفین بین کُرد ها رهبر بلا منازع آنهاست و از احترام رهبران اکثر کشور های دیگر هم برخوردار است.

از وقتی آقای بارزانی با مصاحبه های اخیر خود به نقشه همه پرسی صورت رسمی و جدی داد، اکثر شخصیت ها و محافل کُرد عراق و حتی ایران و ترکیه به این احتمال با شور و شوق نگاه میکنند، آن را «فالی نیک» و در امتداد روند عمومی دهه های اخیر در راه تاسیس کشور های مستقل جدید میشمارند و در این رهگذربه نمونه اسکاتلند و یا تجزیه جمهوری چک و اسلواکی بعد از فروپاشی شوروی اشاره ميكنند.

میان ماه من تا ماه گردون — تفاوت از زمین تا آسمان است

دقیقا علتش چیست نمیدانم، فقط میتوانم حدس بزنم. اما بهر حال، حد اقل در این منطقه خاور میانه ما و حتی ورای آن، 20-30 سال است که مُد شده اقلیت ها از اکثریت ها جدا بشوند، اقلیت ها اصولا تا هر جا و هر چیز که طلب کنند برحق باشند اما اکثریت ها نتوانند اعتراض کنند و اگر اعتراض کردند متهم به این و آن شوند.

کشور ها هم همینطور – چه بزرگ و چه کوچک. مُد شده اینها را ابتدا در ذهن خود و آنگاه در زندگی واقعی و در عمل  به گروه های قومی، مذهبی زبانی تقسیم بکنیم، مهم  نیست با کدام معیار، اما تقسیم بکنیم.  همه اش هم مبتنی بر این اصل که ملت های از نظر قومی، مذهبی و یا زبانی مخلوط و رنگارنگ، علی الاصول نمیتوانند و نباید در یک کشور، یک ولایت و یک استان و یا یک شهر زندگی کنند و همسایه باشند. اصولا نمیتوانند با همدیگر در صلح و صفا باشند و باید در آن صورت حتما بین آنها جنگ و جدل شود. بنا بر این بهتر است تُرک ها جدا، کُرد ها جدا، سنی ها جدا، شیعه ها جدا باشند، کشور هایشان و حتی شهر ها و محله هایشان جدا باشد.  یهودی ها برگردند بروند به اسرائیل، مسیحی ها را هم که کشور های اروپائی میگیرند. بعد از ده بیست سال هم آنچه که از این منطقه و جغرافیا باقی خواهد ماند 41 کشور کوچک بجای 14 کشور بزرگ و کوچک است با مناسباتی فوق العاده خصمانه با همدیگر – کشور هائی کوچک، ضعیف، از نظر قومی و مذهبی یکرنگ و یکنواخت که نه کسی در دنیا  آنها را جدی میگیرد و نه آنها کار چندانی از دستشان بر میاید.

یک راه توجیه این روند تفرقه و انشقاق، متهم کردن دیگران و بخصوص همسایه دیوار به دیوار به انواع و اقسام اجحافات و جنایات واقعی و خیالی است. یک راه دیگرش هم نشان دادن چند نمونه غربی و بخصوص کانادا، اسپانیا و یا بریتانیاست که بعضا اقوام گوناگونشان یک همه پرسی میگذرانند و از این اقوام جداگانه میپرسند که آیا هنوز میخواهند در ترکیب کشور خود بمانند یا نه.

قوم گرایان ترک زبان و آذری ایران یک مدت از شعار بخشی از مردم استان کاتالونیای اسپانیا مبنی بر «کاتا لونیا، اسپانیا نیست» خوششان آمده شعار مشابه «آذربایجان، ایران نیست» میدادند که این شعار نگرفت و فراموش شد. جدی هم نبود.

حالا موج جدید اما جدی «همه پرسی خواهی» از اقلیم کردستان عراق میاید که از سقوط رژیم صدام به این سو اگر چه هنوز روی کاغذ در چهارچوب عراق است و رئیس جمهور عراق هم اهل کردستان است و سهمی از درآمد ملی عراق را هم میگیرد، اما نفتش را بدون دخالت دادن بغداد از طریق ترکیه به خارج میفروشد، رئیس حکومت خودش و دولت خودش و ارتش خودش و پرچم خودش را دارد و در مدارس اش عربی تدریس هم نمیشود و هیچ جا اثر و علامتی از پرچم مشترک و ملی عراق هم نیست و هیچ وزیر و وکیل عراق که در بغداد نشسته نمیتواند چیزی از حکومت این منطقه عملا مستقل بخواهد. حالا به این استقلال عملی جنبه حقوقی هم میخواهند بدهند. تنها چیزی که هنوز میتوان کرد رسمی کردن یک وزارت خارجه است و یک واحد مستقل پول.

دلیلی که برای استقلال خواهی نشان داده میشود بخصوص با سرایت خشونت گروه های تروریست از سوریه به عراق و پیدایش پدیده ای بنام «داعش» ظاهرا قابل فهم است – ولی به سختی قابل توجیه است. اگر این احتیاج برای استقلال امروزه بخاطر داعش پیش آمده چرا از صدام به بعد اقلیم کردستان در عمل مستقل و بی اعتنا به تمامیت ارضی و سیاسی عراق عمل کرده؟ خانم یک دوست کُرد عراقی که دو پسر جوان و در سن سربازی دارد میگفت نمیخواهد پسرانش خودشان را بخاطر «جنگ بین اعراب» به خطر بیاندازند «اما اگر به کردستان حمله کردند البته همه به جنگ میرویم.»

روشن است که این، احساس یک ملت بعنوان یک خانواده بزرگ نیست و ابتدا به ساکن احساسی قومی، قوم گرایانه و تجزیه طلبانه است. وقتی در زمان صدام آبادان مورد حمله قرار گرفت، اردبیلی و اصفهانی و کرمانی نگفت که آبادان به ما مربوط نیست.

که البته حق هر کسی هست که اینطور بیاندیشد. و این هم برای کشوری مانند عراق و سوریه که تاریخ، سنت و خاطره یک کشور و یک ملت بودنش بسیار کوتاه است احتمالا چیز عجیبی نیست. در ایران و ترکیه با تاریخ طولانی دو امپراتوری و خاطره تاریخی و تعلق ملی متناسب با آن بین اکثریت مردم، حتی صحبت از تجزیه کشور هم به سختی قابل تصور و سخت تر از آن قابل دفاع است. در مقابل، احتمالا برای یک کُرد و یا حتی عرب عراق و سوریه، صحبت از احتمال تجزیه کشور های تقریبا صد ساله آنان که بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی در اوایل قرن بیستم تاسیس یافتند، چیزی غیرقابل تصور و دور از احتمالات مورد قبول نیست.  شاید هم این، چیزی طبیعی است. اما در آن صورت دیگر به تعارفاتی مانند صحبت فدرالیسم و همه پرسی هم واقعا نیازی نیست مگر اینکه بخواهید اقلا ظاهر كمى تمیزی برای برنامه هایتان داشته باشید.

همه پرسی های اروپا و کانادا اولا در شرایط صلح انجام میگیرند و نه زمان جنگ و آشوب و نزاع های داخلی، ترور، دهشت افکنی و یا اشغال. ثانیا رسانه ها آزادند و بحث در باره استقلال و یا ادامه اتحاد میهنی نه بر پایه شعار و آمیخته با اعتماد به نفس مبالغه آمیز و اتهامات بیجا به طرف مقابل، خصومت ملی و قومی و مذهبی نسبت به دیگران، بلکه کاملا در شرایط احترام به همديگر، صلح و حتی همکاری انجام میگیرد – آن هم با دادن وقت و فرصت برای فکر و در نظر گرفتن نه فقط شعار ها، بلکه نتایج محتمل عملی هر دو راه. حزب ملی اسکاتلند که بخش مهمی از اعضایش طرفدار استقلال است در سال 2007 بر سر کار آمد اما تصمیم گرفت با وجود مخالفت محافظه کاران و سوسیال دمکرات های اسکاتلندی هفت سال بعد از انتخابات یعنی همین سپتامبر آینده در باره استقلال و یا باقی ماندن اسکاتلند در بریتانیای کبیر همه پرسی بگذراند. و بالاخره انگیزه اصلی طرفداران استقلال اسکاتلند پیشگیری از سرایت جنگ داخلی و مذهبی و ممانعت از پیشرفت «داعش» نیست، شعار های مبتنی بر نفرت بر ضد انگلیسی ها هم نیست، بلکه این انتظار و تصور است که در حالیکه بهترین روابط با مابقی بریتانیا ادامه می یابد، استقلال برای اسکاتلند و شهروندان آن رفاه بیشتر مادی و تجاری میاورد.

در یک کفه گذاشتن یک همه پرسی در عراق و یا سوریه یعنی در خاورمیانهِ غرق ترور و وحشت و اسکاتلند بریتانیا در غربی ترین بخش اروپا با طولانی ترین تاریخ دمکراسی و لیبرالیسم و یا کانادا و اسپانیا کارآسانی نیست. در خود اروپا اگرچه نمونه چک و اسلواکی هم صلح آمیز و هم مجموعا موفق بوده است، اما نمونه های یوگسلاوی به نسل کشی، ترور و خرابی منتج شده و در نهایت با دشمنی و یا حد اقل مناسبات سرد شش کشور جدید الاستقلال کنونی به مرحله ای رسیده که بیشک نیت بانیان استقلال مثلا بوسنى و يا كاسوو نبوده است. اين تجارب متضاد اروپائى از جدائى و تجزيه، ريشه در گذشته هاى گوناگون تاريخى، وضع اقتصادى و سطح پيشرفت اقتصادى و فرهنگىى و طبيعتا نقش اتحاديه اروپا دارد.

و اين تازه اروپاى پيشرفته و صنعتى متكى بر حقوق و مسئوليت هاى فردی و گروهى مبتنی بر قانون است.

در باصطلاح جهان سوم، از جمله آسیا و آفریقا، کشور های مشابه تری  وجود دارند که استقلال آنها در چند دهه اخیر، برای کردستان عراق (و در ضمن همسایگانش) كه روابط اجتماعيش هنوز بیشتر مبتنى بر عشاير و طوايف است و جز چند سال اخير تجربه دولتدارى هم نداشته، آموزنده تر از اسكاتلند است.

در اينجا، از بنگلادش (سابقا پاکستان) تا تیمور شرقی (سابقا اندونزی) وجمهوری سودان جنوبی (سابقا سودان) یک نمونه هم نیست که تجزیه کشور و استقلال یافتن یک گروه کوچکتر قومی و یا مذهبی نتیجه مثبتی  داده باشد.

علاوه بر این، ویژگی منقسم بودن کُرد ها بین چهار کشور عراق، ایران، ترکیه و سوریه و روحیه ای که بر بسیاری از فعالین و احزاب و گروه های سیاسی کُرد هر چهار کشور منطقه مبنی بر آرزوی یک «کردستان متحد و بزرگ» حاکم است، به همه و حتی به خود کُرد های تمام منطقه هشدار میدهد که استقلال کُرد های عراق آنها را از آشوب عراق و سوریه مصون و رها نخواهد کرد مگر اینکه راه حلی منطقی برای مجموع هر کدام از این دو کشور پیدا شود و ثانیا اگر این آتش استقلال خواهی کُردی، طوری که نگرانی اکثریت است، به ترکیه و ایران هم سرایت کند،  در آن صورت نه تنها ایران و ترکیه هم به جرگه سوریه و عراقِ تکه پاره و منقسم خواهند پیوست، بلکه کردستان «مستقل و بزرگ» هم در آتش بسیار گسترده تر و فراگیر تر خاورمیانه خواهد سوخت – همانی که به اصطلاح «مُد» 20-30 سال اخیر شده است: کشور های از نظر مذهب و قومیت یکرنگ و «صاف» اما ریزه پیزه، ناتوان و دشمن به همدیگر.

یک یادداشت

Notebook 3
بعضی ها پرسیده اند که منظور «اصلی» از آخرین مقاله بنده در «چشم انداز» (مسلمان ارمنی، ترک آسوری) چیست؟

لازم نیست آدم حتما شعار بدهد و «این خوب است، آن بد است» بگوید تا حرفش برای همه زود و مستقیما مفهوم شود. اما «لب کلام» من این است (و همیشه این بوده) که ما در سرزمین ایران و کلا خاورمیانه از جمله ترکیه کنونی نه با نژاد ها و اقوام از نظر ژنتیکی بسیار گوناگون بلکه با «ملیت» ها (شهروندی مدرن کشور ها) از سوئی و «هویت» ها و شعور های سیاسی و فرهنگی و یا زبانی و تاریخی از سوی دیگر روبرو هستیم که اولی عینی و واقعی است اما دومی لزوما منعکس کننده عین واقعیت تاریخی و فرهنگی این منطقه، کشور ها و مردم آن نیست. بخشى از اين هويت وفرهنگ البته پايه عينى و واقعى دارد. اينكه در گذشته هرچه شده، شده ولى امروز شما كُرد، تُرك و يا مسيحى و يا مسلمان هستيد چيزى واقعى و عينى است و نه خيالى. اما بخش قابل توجهى از اين هويت اجتماعى هم چيزى است که تبلیغ و ترویج شده و اکثریت هم آن را قبول کرده اند و نمیخواهند این شعور و تصور خود از فرهنگ و تاریخ و هویت خود را به این سادگی ها تغییر دهند.

از ایران و ترکیه و آذربایجان بگیرید تا ارمنستان و مصر و اینطرف به قزاقستان و اوزبکستان بیائید هرکس در شیپور القائات و تلقینات و تبلیغات میزند که زبان ما فلان است، فرهنگ ما اول است، ما قبلا اینجا آمدیم، زبان ما مفاهیمی دارد که زبان های دیگر ندارند، کوه های ما بلند تر از کوه های دیگران است و آب های ما شیرین تر، ما برتریم، ما بر عکس دیگران اهل صلح و مدارا بودیم، وقتی ما آمدیم فلانی ها هنوز در جای فعلی شان نبودند و ما بودیم… و غیره… و غیره.

احتمالا هر کس احتیاج به شنیدن تعریف خود دارد. مهم نیست. کشور و ملت و زبان و فرهنگ خود را تعریف بکنید. تعریف بکنیم. اما لازم نیست این را به حساب بدگوئی نسبت به دیگران و تحقیر آنان بکنید. نه فقط لازم نیست، بلکه بی اساس و دروغ هم هست.

اگر یک کمی از محیط محدود خودمان بیرون بیائیم، اگر یک کمی در محیط های دیگر زندگی کنیم می بینیم که در هر کشوری این قبیل موجودات هستند که چنین ادعا هائی میکنند. در بعضی کشور ها این قبیل تبلیغات تبدیل به سیاست چندین ده ساله حکومت ها و نتیجتا تصور عمومی اکثر مردم شده.

اما واقعیت این است که ما همه از نظر نژادی مخلوط و آمیزه ای از تبار ها و اقوام و قبایل میلیون ها سال گذشته هستیم. اقوام و قبایلی که همه از آفریقا آمده، در دنیا پخش شده، با همدیگر بُر خورده و آش های شله قلمکاری ایجاد کرده اند که در هر دوره بظاهر دراز تاریخی نام های دیگری گرفته اند: اورارتو، هیتیت، ایلام، ماد، پارس، ایران، ارمنی، تات، تُرک، کُرد، یونان، عرب، مصر، چین… هیچکدام از اینها خالص  و ابتدای خلقت  نبوده. البته بعضی ها مثلا از نظر زبان و یا مجسمه سازی و معماری غنی تر از دیگران بودند و یا هستند. البته بعضی ها زود تر شروع کرده اند و جلو تر رفته اند. اما هیچ کدام مطلق و کامل نبوده و نیستند. هرکدام آمیزه ای از پیش کسوتان خود بوده اند. اما بعضی ها مضمحل و در اقوام و ملل دیگر مستحیل شده اند، بعضی ها قبل تر و بعضی ها بعد تر پیدا شده اند.

متاسفانه خیلی ها این آمیختگی و تاثیر از دیگران را نمیفهمند و در واقع هر چقدر علم و ژنتیک و تاریخ هم بگوید و ثابت کند نمیخواهند قبول کنند چونکه این دانش، تمام آنچه را که میلیونها انسان بر پایه روایت و افسانه و تصور برای خود ساخته و در کتابهایشان آموخته اند زیر و رو میکند. مثل اینکه  بعضی یونانیها فکر میکنند فرهنگ آنها ناف و منشاء فرهنگ کل بشریت بوده. در سر آمد بودن فرهنگ، شهریگری، نثر، درام، علم و یا اسطوره پردازی و یا مجسمه سازی یونانی که شکی نیست. اگرفرهنگ پیش از میلاد مسیح آنها را حتی نه با فرهنگ قبایل صحرا گرد آسیای مرکزی در 500-600 سال بعد از آنها، بلکه حتی با فرهنگ و معماری و مجسمه سازی ایران باستان مقایسه کنید  ما ایرانی ها با وجود فرهنگ غنی خود تصویرچندان قدرتمندی بدست نخواهیم داد. اما واقعیت دیگر در عین حال این است که فرهنگ و تاریخ و دولتداری و خط و مجسمه سازی و معماری یونان شدیدا از قرهنگ پیشتر از خودش بخصوص از مصر باستان و بين النهرين تاثیر پذیرفته است. اما خیلی ها آن قدر نمیخواهند عقب یروند و یا عقلشان نمیرسد و اکثریت بزرگ اصلا علاقه ای به این موضوعات ندارند و ترجیح میدهند هیچ ندانند و یا با همان افسانه هائی که صد ها سال در گوششان خوانده شده ادامه دهند.

قوم و نژاد هم همینطور. بعد از اینهمه کشفیات و امکانات تحلیلی علم ژنتیک و تحلیل دی ان ای ادعا های نژاد و رقابت ها و کشاکش های «قوم من – قوم تو» فقط مسخره و خنده دار مینماید. ولی این را هم اکثریت یا نمیداند و یا اصلا نمیخواهد بداند. خوب، اکثریت مردم به این موضوعات علاقه ای ندارند و دنبال کار و زندگی خود و خانواده خود هستند و این خیلی طبیعی و خوب است. فاجعه وقتی شروع میشود که موضوعات قوم و فرهنگ و تاریخ و زبان و غیره بازیچه افراد  و گروه های خصومت انگیز و آشوب افکنی میشوند که یا جاهل اند و یا مغرض. خنده دار تر و یا تاسف بار تر اینکه بعضی از این افراد و گروه ها با تعابیر «مدرن» همان حرف های همیشگی را در قالب های باصطلاح «علمی» میپیچند و هم به دیگران تلقین میکنند و هم به خودشان میقبولانند. مثلا آن روز دیدم که یکی حتی در ویکی پدیا از «ژن های ترکان» «ژن های یهودیان» و «ژن های اعراب» صحبت میکرد. هر کسی که الفبائی از ژنتیک مدرن خوانده باشد میداند که چیزی بنام «ژن این قوم و آن قوم» وجود ندارد و «حوض ژنتیک» و دی ان ای هر کس مخلوط مخصوص بخودی است و یک گروه قومی و جغرافیائی انسانها ممکن است از نظر دی ان ای تک تک افراد این گروه شباهت های بیشتری نسبت به دیگران با هم داشته باشند اما هیچ گروه ملی و قومی «مونولیت» و یکرنگ نیست بلکه مخلوطی است از صد ها هزار ژن و دی ان ای مختلف که هر فرد و هر گروه اجتماعی در عرض میلیونها سال گذشته در مهاجرت ها و آمیزش های خود با دیگر همنوعان خود بدست آورده است. «ژن عربی» و یا «دی ان ای ترکی» و یا فارسی و ارمنی و کُردی نداریم. چنین چیزی نیست. «گروه های ژنتیک» وجود دارند که هر کدام از این گروهبندی ها آمیزه های گوناگونی دارند که خود مخلوطی از صد ها مشخصه ژنتیک است که هر کدام در دیگرگروه ها هم ممکن است دیده شود.

طوری که  در «داستان من» هم نوشته بودم: «اگر به علم باور کنیم (و ظاهرا چاره دیگری نداریم)، واقعیت اینست که اجداد کورش و اسکندر و چنگیز همه یکی بودند و از یکجا آمدند – از آفریقا. مهم این است که چند سال در تاریخ به عقب میرویم .»

اما هنوز میخواهید حتما «ما دانش آموزان عزیز از این انشاء نتیجه بگیریم»؟ باشد. این چطور است: نتیجه اینکه اینهمه شور و داد، اینهمه زنده باد و مرده باد، اینهمه خصومت و خود خواهی نژادی و تباری و قومی و مذهبی و زبانی و گروهی و منطقه ای و شهری و قبیله ای بی اساس و درواقع خنده دار و کودکانه است و بقول مرحوم فروغ فرخ زاد به آنهمه «افسانه های نام و ننگ» براستی نیازی نیست.

مسلمان ارمنی، ترک آسوری

DNA

چند درصد ترک ها اصلشان آسوری، یونانی، و یا ارمنی است؟ بر عكس، چند درصد ارمنى ها و يا كُرد ها اصلشان ترك است؟ این موضوع در ده بیست سال اخیر در شرایط محیط باز تر ترکیه که برای بحث و تبادل نظر ایجاد شده تبدیل به یکی از موضوعات مورد علاقه مردم و رسانه های ترکیه گشته است. یکی از خویشان ما در آنکارا همسایه ای داشت. یک خانم میانسال و بسیار متین و خوش صحبتی بود بنام «نوران» خانم که بعدا از همان فامیلمان شنیدم که آن خانم یک روز آمده و به او تعریف کرده که اصل او ارمنی بوده. پدر و مادر و جمیع خانواده اش در قتل عام بزرگ جنگ اول کشته شده اند و فقط او که آن وقت ها 3-4 ساله بوده نجات پیدا کرده چونکه یکی از همسایه های ترک او را بخانه اش برده و به فرزندی قبول کرده. اسم تا حدی ترک و مسلمانی هم به او داده اند و دین اش هم مسلمان شده و عادات و رسومش هم همینطور، تا جائیکه پدر و مادر و خانواده دیگری نمیشناخته و خودش هم چیزی نمیدانسته تا اینکه وقتی بزرگ شده  مادر جدید و مسلمانش همه چیز را به او تعریف کرده.

از این قبیل داستان ها البته همیشه بوده. مثلا میدانیم که «هاجر بولوش» خواننده معروف سال های 40 و 50 میلادی اصلا ارمنی بوده و بعد این خبر پخش شده. در ویدئوی زیر هم یک آقای ترک اصلا ارمنی را میبینید که به تازگی اصلیت واقعی اش را کشف کرده اما شکایت میکند که با این ترتیب خودش را «از اینجا رانده و از آنجا مانده» حس میکند چون هیچکدام از طرفین او را قبول نمیکنند.

اما در گذشته کسی اين قبیل داستان های اصل و نسب را یا نمیدانسته و یا شرایط آزاد برای پیگیری اصل و نسب خود را نداشته، یا اینکه به کسی تعریف نمیکرده و رسانه ها هم طبیعتا چیزی نمی نوشته اند چونکه چنین مطالبی مخالف سیاست دولت بوده.

شکی نیست که بعد از آمدن ترک ها به آناطولی و حاکمیت و اولویت دین اسلام، بخش اعظم مردم بومی، صرفنطر از اصلیت آسوری، یونانی،ارمنی ویا ایرانی – کردی، ترک زبان و مسلمان شده اند. طبق یک تئوری، بخشی از آنها هم بخاطر سهولت كار، علوی هم شده اند. طبق این نظریه ها، اصلیت بعضی از ترک ها و کرد های علوی احتمالا از مسیحیان (یونانی ها، آسوری ها و ارامنه) منطقه است که هم با قبول اسلام خود را به محیط جدید حاکم منطبق کرده اند و هم با قبول طریقت علوی که نسبت به مذاهب سنی و شیعه اثنا عشری «لیبرال» تر است  خود رااز سختی های روزمره شریعت مانند نماز و روزه و حج و حجاب کامل اسلامی معاف کرده اند.

فقط ارمنی نیست كه ترك شده. گذشته خود ارمنى را هم اگر دقيق پيگيرى كنيد ميبينيد با قوم ديگرى آميخته تا به اين آميزه جديد ارمنى گفته اند. اگر به قبل از اسلام، یعنی دوره قبل از کوچ قبایل ترک زبان از قرن یازدهم به بعد برگردید در آناطولی ده ها و شاید صد ها قوم و تبار و طایفه را خواهیم یافت که زبانهای هند و اروپائی و یا سامی (سمیتی) صحبت میکردند. به غیر از یونانی ها، آسوری ها، ارامنه، یهودیان و ایرانیان غربی (زازا ها، کُرد ها، تات ها  و دیگر گروه ها) تقریبا همه مستحیل شده اند. حتی یونانی و ارمنی و غیره هم خود محصول تغییر و تبدلات و استحاله های قومی مدامی بوده که قبل از آنها در آناطولی و منطقه «لوانت» یعنی سواحل شرقی مدیترانه به وقوع پیوسته و در نتیجه آن ده ها قوم و ملت از قبیل فنیقی ها و یا هیتیت ها و اورارتو ها مضمحل شده در اقوام جدید مستحیل شده اند.

از این جهت است که میگویند آناطولی نه فقط در این دو سه هزار سال پیش، بلکه از 10 تا 50 هزار سال پیش مرکز تقاطع و اختلاط انواع و اقسام قبایل و اقوام رنگارنگ بوده. بهمین جهت هم هست که طبق اکثر تحلیل های ژنتیک، تابلوی دی ان ای مردم این منطقه (مثل اکثر مناطق دیگر دنیا) بسیار مخلوط است – از هر چمن گلی. و این هم جالب است: در حالیکه بسیاری از ترک زبانان مسلمان تصور میکنند اصل آنها از آسیای میانه است، اما ظاهر و ریخت و قیافه اکثریت تُرک های ترکیه چندان شباهت و قرابتی با مردم آسیای میانه ندارد و «حوض ژنتیک» آنان در درجه اول متعلق به حوزه مدیترانه و آسیای جنوبی است با یک اختلاط و آمیزه مخصوص این منطقه.

درست مثل خود ایران ما.

چه در آناطولی و چه در ایران گفته میشود تعداد مهاجران (یونانی، عرب، سپس ترک و مغول) بمراتب از مردم بومی کمتر بوده است. کلود کاهن که یکی از نامدار ترین  پژوهشگران تاریخ بیزانس و ترکان است از یک نسبت یک به چهار و یا پنج در مورد کوچ قبایل ترک زبان صحبت میکند یعنی در مقابل چهار تا پنج بومی، یک ترک زبان. اگر این را در مورد آناطولی بپذیریم، این تناسب در مورد ایران خیلی کمتر از آناطولی بوده  (ما در مورد علل  احتمالی این مسئله قبلا بحث کرده ایم.) از نظر  ژنتیک هم اختلاط اکثریت مردم ایران با کمی فرق شباهت زیادی با مردم آناطولی دارد: آسیای جنوب غربی، حوزه مدیترانه، اروپا، به درجه بمراتب کمتری هم آسیای مرکزی و غیره. البته در هر منطقه ظاهر مردم هم فرق میکند اما مثلا اگرچه یونانیان، اعراب و ترک ها مُهر ژنتیک خود را بر مردم ایران هم زده اند اما ظاهر و ریخت و قیافه اکثر ایرانیان کاملا شبیه هیچکدام نیست و معجون مخصوص خودش است!

در منطقه پر اختلاط و آمیزش ما که هر که آمده «رد پائی از خود بجا گذاشته»، هر چه داستان های اصلیت و کشف گذشته و شجره و مراجعه به تاریخ قدیمی تر عمیق تر و محیط بحث آزاد تر و تعامل نسبت به اندیشه های گوناگون بیشتر میشود این تردید بیشتر از بین میرود که موضوع بیشتر از آنکه مربوط به نژاد و تبار و قومیت و رنگ پوست و دی ان ای باشد، عبارت از فرق های فرهنگی، زبانی و یا دینی و مذهبی است. حتی موضوع این هم نیست: بیشتر این است که هر شخص و گروه با این دانش و یا عدم دانش در این مورد چه شعور و آگاهی اجتماعی براى خودش بوجود میاورد و میخواهد با آن چه کند؟  و گرنه احتمالا اصل قومیت، تبار و ژنتیک هر کدام از ما ها، قبل از اینکه به 50-60 هزار سال پیش به آفریقا برسد، هر دوره ای چیزی بوده و بعد تغییر یافته است. نوران خانم ترک همسایه فامیل ما  هم که اصلا ارمنی بوده، شاید قبل از اینکه اجدادش ارمنی شود ایرانی و یا یونانی بوده و قبل از آن هیتیت و یا اورارتو و یا فنیقی بوده است.

خیلی ها به این موضوعات اهمیت نمیدهند و در واقع خیلی هم خوب است که اصلا اهمیت نمیدهند. آنها به زندگی و کار و بار خود و خانواده شان ادامه میدهند. اما برای کسانی که این موضوع  برایشان اهمیت دارد شعور و آگاهی است که تعیین کننده میشود و نه لزوما خود واقعیت. از نظر شعور و آگاهی بعضی ها به این نتیجه میرسند که اصل و نسب مهم نیست و این، فقط ما و جامعه ما را رنگارنگ و غنی میکند. دیگران از پی شعار های برابری مطلق گرایانه و یا حاکمیت بر دیگران راه جدل و دعوا و نزاع را درپیش میگیرند.

حالا دیدن و تاکید بر فرق ها چه در زبان و دین و چه در قومیت و ملیت نوعی مُد روز شده است و پافشاری بر مشترکات و لزوم اعتدال و همزیستی چندان خریداری ندارد. بنا به تصوری که امروزه رایج است، اکثریت اصولا ظالم و نا حق است و اقلیت حتی اگر راه تند خصومت، خشونت و نزاع را هم در پیش گیرد حتما و اصولا باید بحق باشد. این موج وقتی با جهالت یک عده فعال و شورشگر روبرو شود و شرایط مناسب اجتماعی برای انفجار را هم پیدا کند میتواند تبدیل به آتش خرمن همگان  بشود.

و گرنه مشکلی نیست و اینها همه حرف است که میزنیم.

«یونسکو» در باره اهمیت آموزش زبان مادری

W10

(اصل این مطلب برای اولین بار در سال 2012 منتشر شده بود .)

به مناسبت روز بین المللی زبان مادری بد نیست بخشی از یک سند تاریخی سازمان «یونسکو» را بخاطر بیاوریم که بر اهمیت آموزش زبان مادری بخصوص در سال های نخستین تحصیل تاکید میکند. این سند که مربوط به سال 2011 است «در تقویت تحصیلات کودکان در محیط چند زبانه – تحصیلات ابتدائی دو زبانه و یا چند زبانه مبتنی بر زبان مادری» (برای مطالعه تمام سند روی تیتر کلیک کنید)..

این گزارش در چارچوب پایبندی «یونسکو» به تحصیل فراگیر و محیط مساعد آموزش و همچنین تنوع فرهنگی و زبانی تهیه شده است. «یونسکو» و موسسه های دیگری که در زمینه تحصیلات ابتدائی، حقوق کودکان و تنوع زبانی فعالیت میکنند قویا طرفدار اهمیت تربیتی زبان اصلی خود کودک به مثابه وسیله تدریس اقلا در سال های نخستین تحصیل رسمی هستند («یونسکو» 1953، «یونسکو» 2003 الف). توافق گسترده بین المللی در مورد اهمیت استفاده از زبان و یا زبانها در تحصیل در یک رشته بیانیه ها، توافق ها و توصیه ها منعکس شده است. یک پلاتفرم بیانیه ها و عهدنامه های بین المللی در پشتیبانی از آموزش اقلا دو زبان در تحصیل وجود دارد: یک زبان مادری و یک زبان جامعه وسیع تر و همچنین دسترسی به زبان های بین المللی. در سندی که بیان کننده مواضع «یونسکو» است («تحصیل در دنیائی چند زبانه»، ، «یونسکو» 2003 الف) بر نکات زیر تاکید میشود:

  1. تدریس به زبان مادری به عنوان وسیله ای برای بهبود کیفیت تحصیل از طریق تکیه بر دانش و تجربه آموزندگان و آموزگاران،
  2. تحصیل دوزبانه و (و یا) چند زبانه در تمام سطوح تحصیل به مثابه وسیله ای برای ترغیب و تشویق برابری اجتماعی و جنسیتی و بعنوان عنصری کلیدی در جوامع چند زبانه،
  3. زبان به مثابه وسیله اساسی تحصیل چند فرهنگی و نقش آن در تقویت تفاهم بین گروه های مختلف جامعه و جهت تامین احترام به حقوق بنیادین.

——————-

در ضمن بخوانید (به انگلیسی):

یونسکو: روز بین المللی زبان مادری

روز جهانی زبان مادری

Int Mother Language Day
پیام مدیر کل یونسکو به مناسبت روز جهانی زبان مادری – 21 فوریه2014

اکنون 14 سال است که یونسکو و سازمان های همکار آن روز جهانی زبان مادری را جشن می گیرند . ما در سراسر جهان در مورد اهمیت تنوع زبانی و موضوع چند زبانگى فعالیت های مختلف کرده کنفرانس ها، کنسرت ها و سمینارهای مختلفی در سراسر جهان برگزار نموده ایم.

حفاظت و حمایت از زبان مادری گره گشای شهروندی جهانی و رمز تفاهم واقعی متقابل است. درک و صحبت کردن بیش از یک زبان منجر به درک بیشتر غنای مراوده و ارتباط بین فرهنگی در جهان ما می شود. قبول اهمیت زبان های محلی افراد بیشتری را قادر می سازد تا صدایشان را بگوش مردم برسانند و در سرنوشت جمعی خود فعالانه شرکت داشته باشند. علت تلاش یونسکو برای ترویج همزیستی وهماهنگی بین 7000 زبان که توسط بشریت صحبت می شود نیز همین است.

امسال، تاکید ویژه ما بر این شعار است: “زبان های محلی برای شهروندی جهانی : علم در کانون توجه” تا اینکه نشان دهیم زبان دسترسی به دانش و گسترش و تنوع آن را تامین میکند. برخلاف تصور غالب ، زبان های محلی کاملا قابلیت انتقال دانش علمی کاملا مدرن در ریاضیات، فیزیک، تکنولوژی و غیره را دارا هستند. قبول اهمیت این زبان ها همچنین بمعنای شروع استفاده از نيت غنی تر کردن دانش عمومی با استفاده از سنت هایی است که شناخته نشده اند.

زبان های محلی، اکثریت زبان هائی را تشکیل میدهند که در سطح جهانی در حوزه علم و دانش بکار برده میشوند.آنها همچنین بیشتر از زبان های دیگر در معرض خطر هستند. بی توجهی به زبان ها به معنی محروم کردن متکلمین آن زبان ها از دسترسی به دانش علمی هم هست.

با اینهمه، بهبود روابط مردم در “دهکده جهانی” باعث می شود فعالیت ها به سمت تفاهم و گفتگوی بین فرهنگی نقشی حیاتی تر بخود بگیرد. در جهان کنونی، قاعده کلی استفاده از حداقل سه زبان، یک زبان محلی، یک زبان ارتباطاتی گسترده تر و یک زبان بین المللی برای برقراری ارتباط در هر دو سطح محلی و جهانی است. این تنوع زبانی و فرهنگی احتمالا بهترین شانس ما برای آینده است، برای خلاقیت، نوآوری و همراهی با دیگر زبانها. ما نباید این فرصت را از دست دهیم.

روز جهانی زبان مادری برای بیش از یک دهه به برجسته کردن نقش زبان در شکل دادن به ذهن انسان ها به وسیعترین مفهوم آن کمک کرده است . این در عین حال کمکی بوده است به ایجاد یک شهروندی جهانی که در آن باید از همه امکانات برای کمک به حیات و چالش جوامع استفاده کنیم . من از همه کشورهای عضو یونسکو، سازمان بین المللی کشور های فرانسه زبان (که با روزجهانی زبان مادری در سال 2014 همراه شده است)، از فعالین جامعه مدنی، آموزشی، انجمن های فرهنگی و رسانه ها دعوت میکنم که در راه صلح و توسعه پایدار از این هدف تنوع زبانی حمایت کنند.

ایرینا باکووا
مدیر کل یونسکو – 21 فوریه 2014

————————————–

منبع:
UNESCO Director-General’s Message, 21 February 2014

در ضمن بخوانید:

پیام دبیر کل یونسکو در سال 2013

تحصیل زبان مادری و مدارس خصوصی

W6

عباس جوادی – مدارس خصوصى ميتوانند در تحقق برنامه تحصيل زبان مادرى در مدارس ايران كمك زيادى بكنند اما متاسفانه تا کنون در مباحث مربوط به تحصیل زبان مادری مورد توجه قرار نگرفته اند.

مدارس خصوصی (ملی سابق) تا زمان انقلاب اسلامی موجود بودند اما بعد از انقلاب اسلامی با دغدغه پیشگیری از«اختلافات طبقاتی» در آموزش و پرورش لغو شده و همه مدارس کشور زیر نظارت و مسئولیت آموزش و پرورش قرار گرفتند. در سال 1990 مجلس شورای اسلامی دوباره به تاسیس مدارس خصوصی امکان داد. اگر چه سهم این مدارس (اکثرا ابتدائی) در تعداد کل مدارس کشور هنوز بسیار کم است اما این موسسات در شرایط افزایش جمعیت و امکانات محدود دولت بخشی از بار دولت را بر دوش گرفته کار تدریس را به پیش میبرند. اینکار هم با وجود مشکلات بوروکراتیک و تردید های سیاسی مجموعا موفق بوده  و در عین حال که حوزه خدمات آموزشی را تقویت میکند بخش خصوصی را هم حمایت مینماید.

مدارس خصوصی بخصوص از آن جهت میتوانند به تحقق برنامه تحصیل زبان مادری اقوام مختلف کمک کنند که اگر تحصیل زبان مادری طبق تجربه بسیاری از کشور های دنیا عملی شود چیزی اجباری برای همه دانش آموزان یک استان، شهر و یا شهرستان نخواهد بود بلکه طبق درخواست والدین و یا دانش آموزان ودر هماهنگی با ادارات آموزش و پرورش و همچنین طبق نیاز و امکانات هر محله و یا مدرسه انجام خواهد گرفت. مثلا ممکن است در یک محله یک شهر والدین و دانش آموزان خواهان تدریس فلان زبان مادری مردم محل باشند و در چنین حالاتی مدارس خصوصی بتوانند کمک بهتری بکنند چرا که این برنامه معمولا خارج از برنامه ریزی های گسترده تر و درازمدت تر وزارت آموزش و پرورش است و مدارس خصوصی عکس العمل سریعترو هدفمند تری نسبت به مدارس دولتی نشان میدهند.

این مدارس میتوانند طبق تقاضائی که در محیط خود میبینند ساعات هفتگی معینی از دروس زبان و ادبیات محلی را ارائه کنند و یا تعداد ساعات و دروس را طبق مقررات و یا توافق با آموزش و پرورش و والدین و یا دانش آموزان بیشتر و یا کمتر کنند. با این ترتیب میتوان در تربیت معلم و تهیه کتاب نیز از نیرو و سرمایه بخش خصوصی استفاده نمود و از طرف دیگر والدین را هم در موفقیت و مسئولیت آنچه که میخواهند (یعنی تحصیل زبان مادری) شریک و سهیم کرد.

کار مدارس خصوصی در بسیاری از کشور ها و بخصوص کشور های پیشرفته غرب چیزی عادی است. امروزه از آمریکا و فرانسه و آلمان گرفته تا چین و ژاپن و لبنان و مالزی مشاهده مدارس آمریکائی، فرانسوی، ترکی و یا روسی که اکثرا خصوصی و تحت نظارت وزارت ها و یا موسسات خصوصی و یا دولتی کشور های مزبور و یا کشور های میزبان هستند چیزعجیبی نیست. این مدارس (مانند «بریتیش اسکول» و یا «لیسه فرانسز») در بسیاری کشور ها خلاء موجود در تدریس و تحصیل این زبان ها را پر میکنند. اما شاید این نوع مدارس به دلایل سیاسی و اینکه نظارت کامل بر آن در دست خود دولت نیست مورد پسند دولت ایران قرار نگیرد.

ولی در بسیاری موارد، خود دولت ها دست به تاسیس و تشویق مدارس خصوصی میزنند. یک نمونه  لبنان است که بعد از مقطع ابتدائی اکثر مدارس خصوصی دروس اختصاصی مانند فیزیک، شیمی و ریاضیات را به انگلیسی و یا فرانسوی ارائه میکنند و با این ترتیب دیپلمه های دبیرستان های لبنانی معمولا انگلیسی و یا فرانسوی را خوب میدانند طوریکه میتوانند به این زبان ها در دانشگاه تحصیل کنند. در ترکیه تعداد مدارس خصوصی که با برنامه هماهنگ شده با وزارت آموزش و پرورش این کشور به تدریس زبان های غیر ترکی میپردازند در سالهای اخیر افزایش یافته اند. مجموعا در هر کشور وقتی تعداد مدارس خصوصی زیاد و کیفیت آنها هم مجموعا خوب باشد، طبیعتا طلب هم زیاد میشود و  با افزایش تعداد مدارس و دانش آموزان شهریه های این مدارس هم کاهش یافته برای خانواده ها قابل تحمل تر میشوند.

نهایتا در خود ایران نمونه مدارس خلیفه گری ارامنه هست که بنظرم تنها مدرسه ای است که هم جنبه «خصوصی» دارد یعنی تامین مالی آن از سوی کلیسای ارامنه است، هم با اینهمه نظارت اصلی بر آن در دست وزارت آموزش و پرورش است، هم دروس اصلی اش همراه با زبان و ادبیات فارسی و تاریخ و جغرافیای ایران به زبان فارسی است و هم هفتگی چند ساعت زبان، تاریخ و ادبیات ارامنه در آن تدریس میشود. این نمونه هم میتواند برای تحقق تحصیل زبان مادری محلی و اقوام از طرف آموزش و پرورش مورد استفاده قرار گیرد.

«ترک شدن» آذربایجان و آناتولی

Anadolu'da Turkler

عباس جوادی – طغرل بیگ سلجوقی سال ها قبل از شکست دادن رقیب غزنوی اش سلطان مسعود، با برادران و قبیله خود در آسیای مرکزی، در سرزمین بین دریاچه آرال و سمرقند بسر میبرد. آنها در حالیکه در دشت های آسیای مرکزی با هزاران اسب سوار ماهر و تیرانداز خود برای این یا آن امیر محلی میجنگیدند، جنگ و گریز با دیگر قبایل ترک را هم ادامه میدادند. هدف آنها که اساسا گله داری کرده پیوسته در حال کوچ و نبرد با دیگران بودند، احتمالا در درجه اول تامین خورد و خوراک قبیله و گسترش نفوذ و ثروت آن و شاید هم اسکان در جائی و ماوائی بود که هنوز معین نشده بود.

در این شرایط طغرل بیگ برادر خود «چاغری بیگ» را همراه با ۳۰۰۰ جنگجو برای یک «سفر اکتشافی» به سرزمین های ناشناسی فرستاد که میگفتند آباد و ثروتمند اند: آذربایجان و آناتولی (۱). بعد از آنکه چاغری بیگ با بار های سنگین تاراج از ری، آذربایجان و حومه شهر وان امروزی ترکیه به آسیای مرکزی برگشت و تجارب خود را به طغرل بیگ تعریف نمود، احتمالا نطفه کوچ های بزرگ سلجوقیان و عموما قبایل ترک زبان به سوی ایران، از جمله خراسان و آذربایجان و همچنین آناتولی شکل گرفت. این در سال ۱۰۱۸ م بود.

تا سال ۱۰۴۰ م طغرل بیگ سمرقند، بخارا، هرات و نیشابور را فتح کرده بود. در همان سال، او با شکست دادن سلطان غزنوی بعنوان «پادشاه خراسان» در نیشابور تاجگذاری نمود. اولین موج بزرگ مهاجرت قبایل ترک به خراسان و بقیه نقاط ایران شروع شده بود.

در سال ۱۰۷۱ یعنی درست ۵۳ سال بعد برادر زاده طغرل بیگ، پسر چاغری بیگ و سلطان جوان سلجوقی آلپ ارسلان با شکست دادن نیروهای بیزانس در شهر ملازگرد (مالازگیرت) در شرق ترکیه امروز، دروازه «روم شرقی» یعنی بیزانس را رسما به روی قبایل ترک باز کرد. این اولین شکست بیزانس مسیحی از یک نیروی مسلمان بود.

چرا آذربایجان و آناتولی؟

بعد از آن به مدت پانصد سال و حتی بیشتر، طوایف و قبایل کوچک و بزرگ ترک از آسیای مرکزی رو بسوی ایران (بخصوص آذربایجان) و آناتولی گذاشتند. بنظر پژوهشگر معروف تاریخ ترکان و بیزانس کلود کاهن (۲) هیچ شکی نیست که قبل از این اولین موج کوچ هم، بعضی عناصر ترک به این منطقه نفوذ کرده بودند اما یقینا مرحله تعیین کننده «ترک شدن» منطقه با همین کوچ دوره سلجوقیان شروع شده و در آذربایجان و بخصوص آناتولی متمرکز گردیده و تعداد ترکانی که در آناتولی ساکن شده اند خیلی بیشتر از آذربایجان بوده است. یک عامل مهم تمرکز بر آناتولی ظاهرا این بوده است که بغیر از وسیعتر بودن سرزمین آناتولی از آذربایجان، ایران این دوره دیگر مسلمان شده بود در حالیکه تاراج، فتح، حکومت و گرفتن مالیات و خراج در بیزانس مسیحی و مرفه، هم «جهاد» بشمار میرفت و اعتبار ترکان را در جهان اسلام بلند میکرد و هم به آنها حکومت، ثروت وقدرت بخش مینمود. آذربایجان هم از این نظر «دروازه» آناتولی (و قفقاز) بشمار میرفت. هم این عامل و هم طبیعت آذربایجان و آناتولی که برای دامداری که کار اصلی قبایل ترک بود ظاهرا انگیزه های اصلی جلب اقوام و ایلات ترک بوده است.

بعد از فتح خراسان بعضی قبایل ترک رو بسوی کرمان، سیستان، خوزستان و دیگر نواحی ایران هم گذاشتند. از طرف دیگر سلطان سلجوقی ودیگر سرکردگان ترک غالبا افراد قبیله خود را بعنوان حاکم و امیر به ولایات مختلف ایران فرستادند و آنها هم با طایفه های خود به آن ولایات رفته مقیم آنجا میگشتند. همزمان، به قبایل و طوایف قطعات زیاد زمین بعنوان اقطاع و یا صرفا اجازه اسکان داده شد که زمینه ساز دیگری برای کوچ و سکنای اقوام ترک زبان در اکثر مناطق ایران شد. اما با اینهمه، تعداد آنها در مقایسه با قبایلی که به آذربایجان و مهتر از آن: به آناتولی میرفتند قابل مقایسه نبود. آذربایجان و آناتولی پیوسته یک هدف اصلی قبایل ترک بشمار میرفت و در این رهگذر به آذربایجان در ابتدا غالبا بعنوان «پُلی» بر سرراه به آناتولی نگریسته میشد اگرچه بعد ها در موج معکوس کوچ این قبایل، تعداد کثیری از آنان که حدود ۴۰۰ سال بعد از نظر مذهبی با پادشاه صفوی هم آوا تر از سلطان عثمانی شده بودند از آناتولی به آذربایجان بازگشتند. از سوی دیگر، علاوه بر عنصر مسلمان نبودن آناتولی، بنظر میرسد طبیعت و شرایط مناسب دامداری که برای قبایل ترک درجه اول اهمیت را داشت دلیل دیگری بود که اکثریت آنها به ایران مرکزی و جنوبی و یا کشور های عربی مهاجرت نکنند.

بومی ها و قبایل چند نفر بودند؟

چه در آذربایجان ایران و قفقاز و چه در آناتولی یعنی ترکیه کنونی، اکنون هزارسال است که این قبایل ترک زبان با مردم بومی آمیخته اند تا جائی که تفکیک نژادی بومیان و کوچندگان هزار سال پیش دیگر امکان پذیر نیست. دقیق ترین و مستدل ترین نشانه ترکیب نژادی یک شخص و یا گروه اجتماعی، ترکیب «شجره ژنتیک» آن شخص و اکثریت آن گروه است. در این مورد جدول های دی ان ای از چهار گوشه ترکیه و ایران معاصر نشان میدهند که سهم ژنتیک آسیای مرکزی در اکثریت مردم معاصر این دو کشور بسیار کم است (در هر دو کشور، دوعنصر ژنتیک «آسیای جنوبی» یعنی حدودا خاورمیانه و «مدیترانه» سهم غالب را دارند و از این نظر ترکیب نژادی ایران و ترکیه بهمدیگر بسیار نزدیک اند.) حتی ظاهر فیزیکی اکثریت مردم ایران و ترکیه نشاندهنده غالب بودن عنصر ترکی آسیای مرکزی، «آسیای شرقی» / چینی نیست. اما در جریان اختلاط بی وقفه این دو گروه یعنی بومیان و کوچندگان، هم آذربایجان و هم آناتولی، ترکی جایگزین زبان های بومی اکثریت مردم آذربایجان و ترکیه شده و علاوه بر این دین اکثریت مردم ترکیه در این هزار سال از مسیحیت به اسلام تغییر یافته است.

از این جهت «ترک شدن» و یا
Turkification
مردم این دو سرزمین اساسا زبانی، فرهنگی (و در ترکیه در ضمن با تغییر دین) بوده و به درجه بمراتب کمتری با نژاد و ظاهر فیزیکی سر و کار داشته است – بهمان ترتیب که «ایرانی بودن» ایرانیان بعد از گذشت هزاران سال رابطه چندانی با «نژاد آریائی» ندارد و بیشتر به مشترکات فرهنگی و تاریخی مربوط است.

این همه تغییر چطور بوقوع پیوست؟ آیا مردم بومی آن زمان آذربایجان و بیزانس کلا از بین رفتند و فرار کردند وجایشان را به کوچندگان ترک دادند؟ آیا تعداد قبایل ترک مهاجر بقدری بیشتر از تعداد مردم بومی بود که در آذربایجان زبان و در ترکیه هم زبان و هم دین اکثریت آنها تغییر یافت؟

جواب بعضی از سوال ها را حدودا میدانیم. بعضی ها را میتوان حدس زد و برای بسیاری سوال ها جواب دقیقی نداریم. چیزی که مطمئن هستیم این است که زبان مردم آذربایجان و ترکیه عوض شده تبدیل به ترکی گشته و دین اکثریت ترکیه امروز اسلام شده است.

قبل از همه چیز رقم دقیقی در باره جمعیت آن دوره بیزانس و یا مجموعه سرزمین های «ایران تاریخی» موجود نیست. تخمین اکثر تاریخنویسان در حول و حوش ۴-۵ میلیون نفر برای هرکدام است که البته در مقایسه حتی با وجود کوچکتر شدن امروز ترکیه و ایران ناچیز جلوه میکند. و اما در باره تعداد اقوام ترک زبان هم که بطور لاینقطع به این دو سرزمین می آمده اند اطلاعات دقیقی موجود نیست اگرچه بعضی ارقام علیحده در باره کوچ بعضی اقوام روایت شده است. مثلا میدانیم که در ابتدای سلجوقیان «هزاران نفر» از «غز» ها یعنی ترک های اوغوزبصورت دسته های ۳-۴ هزار نفری به سیستان و عده دیگری به خوزستان رفته اند (۳). اما بنظر اکثر تاریخ نویسان این دوره آنچه که روشن است اینکه تعداد بومیان از مجموع افراد قبایل کوچنده بمراتب بیشتر بوده است. پروفسور کاهن (۴) نسبت ۱۰/۱ را حدس زده است یعنی برای هر ده بومی یک کوچنده. او مینویسد: «منطقی بنظر نمیرسد که مثلا تصور کنیم ده ها هزار و یا صد ها هزار نفر در آن واحد کوچ کرده اند.» (۵) نتیجه اینکه ما دقیقا نمیدانیم که تعداد ترکانی که به ایران و آناتولی کوچ کرده اند چند نفر بودند. گمانه زنی دراین مورد ضمنا از آن جهت مشکل است که در اینجا موضوع بر سر یک موج مهاجرت که ۱۰-۲۰ و یا حتی ۱۰۰ سال ادامه داشته باشد نیست بلکه اگر نقطه شروع این کوچ ها را در اوایل قرن یازدهم م یعنی حدودا سال ۱۰۰۰ حدس بزنیم، این کوچ ها و ادامه آنها در داخل ایران و ترکیه و یا بین ایران و ترکیه تا اواخر دوره شاه طهماسب صفوی و حتی به گفته فاروق سومر (۶) تا قرن نوزدهم هم ادامه یافته است.

و لیکن به قول کلود کاهن اشتباه خواهد بود اگر موضوع مهاجرت و اختلاط قومی و فرهنگی را فقط بر ارقام و تعداد افراد مبتنی کنیم. در این مورد، به گفته کاهن، ده ها عامل نقش بازی میکنند. در یک طرف این واقعیت هست که ترک ها حاکمین جدید و مظفر و بومیان، مغلوبین بودند و این رابطه تا اختلاط کامل همه این مردم که صد ها سال طول کشیده، ادامه یافته است. این اولویت سیاسی احتمالا در رابطه با انتخاب و تغییر دین، تابع شدن غیر مسلمین به خراج و مالیات اضافی، تشویق و حتی «داوطلبی» بومیان به قبول اسلام، تغییر نام افراد و دگرگشت زبان نخست آنان به ترکی نقشی اساسی بازی کرده اند. احتمالا اینها عوامل اساسی بوده اند اما جنگ ها، قتل و کشتارها، فرار و کوچ بعضی از بومیان و بالاخره ازدواج ترکان با بومیان که در آن روند ترکی شدن خانواده های بومی سرعت بیشتری داشته، به این روند کلی و چند صد ساله کمک نموده است.

از چه تاریخی روند «ترک شدن» شروع شد؟

در باره اینکه روند ترکی شدن زبان (و در ترکیه در ضمن تغییر دین) اکثریت مردم کی شروع شده هم اطلاعات صد در صد و دقیقی نمیتوان داد. اولین و بارز ترین دلیل این ناروشنی آن است که این جریان صد ها سال طول کشیده و اگرخیلی دقیق شویم، هنوز هم به پایان کامل خود نرسیده است. هنوز در ترکی آذری آثار زبان آذری و یا تاتی باستان به گوش میخورد و تا چندی پیش هنوز چند دهکده به این زبان (اگرچه با تاثیر فارسی دری و ترکی) سخن میگفتند. در ترکیه هنوز هم بعضی ها هستند که بخصوص در شرایط آزادتر چند سال اخیر داستان تغییر دین و نام اجداد خود را مینویسند و تعریف میکنند.

چه در آذربایجان و چه در ترکیه، درجه و تاریخ ترکی شدن زبان (و در ترکیه ضمنا تغییر دین) در هر منطقه فرق کرده است. در بعضی مناطق این روند سریعتر و در دیگر مناطق آهسته تر بوده است.

آنچه که روشن است این است که نام «ترکیه» چیزی است که غربی ها ایجاد کرده برای اولین بار در اواخر قرن دوازدهم م یعنی حدودا ۵۰ سال قبل از مغول ها و در زمان جنگ های صلیبی استفاده نموده اند. اگر چه تا مدت ها بعد هم از نام های «روم»، «بلاد روم» و یا «ممالک روم» استفاده میشد، اما برای اولین بار در زمان جنگ های صلیبی «فردریک بارباروسا» از «ترکیه»
Turchia
بمعنای کشوری که تحت حاکمیت ترک هاست، سخن گفته است. اما در واقع مهم این نیست که درجه «ترک شدن» این کشور نو نام یعنی«ترکیه» در کدام منطقه این سرزمین چه بوده و چقدر طول کشیده است. مهم این است که از این تاریخ به بعد «ماهیت ترکی» آناتولی از نظر سیاسی، زبانی و فرهنگی مُهر خود را بر سرتاسر این کشور زده است، کشوری که بزودی نام عثمانی بخود گرفت و از قرن بیستم به بعد با نام «جمهوری ترکیه» و با همان مُهر غالب ترکی (اگر چه با گوناگونی زبانی، دینی و فرهنگی) اولین نامی است که بعنوان یک «کشور ترکی» بزرگ و معاصر به ذهن افراد خطور میکند. پروفسور دوغان کوبان که متخصص تاریخ هنر، معماری و فرهنگ ترکیه است میگوید: «من در واقع فرزند مادری چرکز (قفقاز)، پدری از جزیره میدیللی (لسبوس در یونان امروز) و مادر بزرگی از آسیای مرکزی هستم – و ترک هستم. (اما) ترک بودن، خصوصیتی نژادی و خونی نیست، چیزی فرهنگی است و تنها چیزی که ما را در عصر کنونی به این هویت فرهنگی متصل میکند زبان است و اندیشه و هنری که با آن زبان تولید میشود (۷).» به این عامل میتوان در مورد هر دو کشور ترکیه و ایران حافظه تاریخی و سیاسی وگذشته طولانی امپراتوری را نیز اضافه نمود.

وضع آذربایجان از این نظر که موضوع بر سر تغییر دین و حتی مذهب نبوده بلکه محدود به زبان نخست اکثریت مردم بوده، نسبتا قابل فهم تر ولی از سوئی هم بخاطر همین ویژگی و همچنین ادامه حاکمیت فرهنگی زبان فارسی حتی در دوره تقریبا ۹۰۰ ساله سلسله های ترک زبان ایران (از غزنویان تا پایان قاجاریان)، شاید در عین حال پیچیده تر است. ژان اوبن در مقاله ای در مورد «ترکی شدن زبان آذربایجان» که بر پایه تحلیل کتاب «صفوه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی (۱۳۵۰ م) نوشته میگوید در آن تاریخ زبان مردم آذربایجان هنوز ترکی نشده بود اگرچه لغات ترکی و مغولی تاثیر روزافزونی بر زبان مردم داشته است (۸). بهر تقدیر ما از آثاری مانند «سفینه تبریز» و یا شعرای «فهلوی گوی» آذربایجانی (تا دوره ایلخانان و یا اتابکان) میدانیم که حد اقل تا آق قویونلو ها زبان نخست مردم مخلوط بوده، اما حدودا بعد از صفویه ترکی به زبان اکثریت تبدیل شده، اگر چه زبان غالب فرهنگ، هنر و بخصوص ادبیات فارسی و زبان غالب دین، قانون و شریعت عربی باقی مانده است.

«ترک شدن» در آذربایجان و آناتولی دو نقش مختلف داشته است: در آناتولی و ترکیه نقشی تعیین کننده، مُهر مشخص کننده تاریخ، سیاست و فرهنگ – و در آذربایجان یک زیر هویت زبانی و فرهنگی ایرانی.

نقش رهبری کننده و دولتی زبان، هنر و فرهنگ ترکی و «حافظه تاریخی ترکی»در آناتولی و ترکیه را در ایران زبان، هنر و فرهنگ فارسی و دولتداری ایرانی بازی کرده است – در هر دو کشور با همه فراز و نشیب ها و افت و خیز های این روند…
————–
بعضی منابع
(1) Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984, p 300
(2) Claude Cahen: Pre-Ottoman Turkey: A General Survey of the Material and Spiritual Culture and History, c. 1071-1330;Turkish: Osmanlılardan Önce Anadolu, İstanbul 2002, p 99-111:’Türkiye’nin Doğuşu
(3) کامران گورون، همانجا
(۴) کلود کاهن، همانجا
(۵) کلود کاهن، همانجا
(۶) فاروق سومر: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران ۱۳۷۱اصل ترکی: Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1999
(7) Doğan Kuban: Ben Neden Türk’üm? December 8, 2013
(8) Jean Aubin: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989
(9) Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış». Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. ۴۲۹-۴۴۷
(10) رحیم رئیس نیا: دگرگشت زبان در آذربایجان
(۱۱) محمد جواد مشکور: نظری به تاریخ آذربایجان، تهران ۱۳۷۵ (انتشارات کهکشان).

آذربایجانی چطور ترک زبان شد؟

Jean Aubin (1978): Le Temoignage d'Ebn-e Bazzaz sur la turquisation de l'Azerbaydjan (p1)
Jean Aubin (1989): Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la turquisation de l’Azerbaydjan, p1

  عباس جوادی – بعید میدانم مثلا در مصرو یا برزیل و یا انگلستان کسی بجز چند دانشگاه و چند نفر دانشگاهی و یا روزنامه نگار بطور جدی وارد این قبیل بحث ها شود که در تاریخ، زبان مصر چطور عربی، زبان برزیل پرتغالی و یا زبان انگلستان انگلیسی شد. تازه اگر هم این بحث به سطح مردم عادی برسد احتمالا آنها این را موضوعی جالب، تاریخی, علمی و حتی تفریحی خواهند شمرد. یک سری فیلم های مستند و یا «انیمیشن» در باره دوران قبل از زبان فعلی درست خواهند کرد. فرهنگ لغات زبان کهن خود را چاپ خواهند کرد و مراکز پژوهش آن زبان ها را دایر خواهند نمود.

راستش فکر نمیکنم در ایران هم این موضوع آن قدر برای توده مردم مهم باشد که مثلا زبان آذربایجان چطور ترکی شد. اما این مسئله از دیر باز تبدیل به نوعی «توپ سیاسی» بین کسانی شده که از نظر انديشه های قومی و نژادی در جبهه های متقابل افراطی قرار دارند. این بحث ها در ایران هم زیاد مردم پسند نیستند. اما وقتی در میگیرند بین گروه های تند رو سیاسی در میگیرند. در این باصطلاح «بحث ها» میل واقعی به دانستن تاریخ و پژوهش و تولید فیلم و چاپ فرهنگ لغات و غیره هم مشاهده نمیشود. فقط میخواهند طرف مقابل را بکوبند. یک طرف مدعی میشود که ترکی زبانی است که هنگام حمله و استیلای «مهاجمین صحرا گرد مغول» و «به زور شمشیر» به مردم آذربایجان تحمیل شد و طرف مقابل در مقام دفاع برای اینکه از صفات «مغول» و «مهاجم» و «صحراگرد» خلاصی یابد ادعا میکند که ترک ها اصلا «چهار پنج هزار سال» یعنی خیلی پیش تر از فارسى زبان ها  در آذربایجان حضور داشتند!»

این کشاکش تاریخ دارد. تاریخی حدود 100 ساله.

بعضی ها شاید بدانند. در سال 1324 یعنی در بحبوحه ماجرای پیشه وری نمایشنامه ای موسوم به «مهر و میهن: آذربایگانی چطور ترک زبان شد» بقلم «رسام ارژنگی تبریزی» در تهران چاپ شد. در این کتابچه از تاریخ و غیره البته خبری نیست. تمام حرفش اين است که مغول ها در زمان حاکمیت غازان خان ایلخانی (اوایل قرن چهاردهم میلادی) زبان بومی و پهلوی – آذری مردم آذربایجان را «به زور شمشیر» به ترکی تبدیل کرده اند! پیام اش هم اینست که ترکی زبان تحمیلی «صحرا نشینان وحشی» است و آذربایجانی ها بهتر است به زبان اصلی خود یعنی پهلوی، آذری باستان یا تاتی و هرچه که میتوان آن را نامید باز گردند.

Arjangi

البته در آن شرایط و جوَ حاکم آن دوره میتوان درک کرد که انگیزه چنین ادبیاتی احتمالا مخالفت با جریان تجزیه طلبی بوده است چنانکه این را پیشتر در کوشش های کسروی و کاظم زاده ایرانشهر هم میتوان دید. شبیه چنین حرکت ها را که گاه کار را به افراط هم میکشانید، میتوان در ترکیه زمان آتاترک هم دید که بعد همگی فروکش کردند.

من عکس العمل مردم نسبت به انتشار این کتاب در آن سال ها را نمیدانم. اما اگرهمین امروز هم به هر آذربایجانی ترک زبان بگوئید که زبان مادری او را مغول ها به زور شمشیر به ایرانیان آذربایجان تحمیل کرده اند و باید این زبان «تحمیلی» را برچید و جای آن فارسی دری را جایگزین کرد، احتمالا آن را توهین و تحقیر حساب میکند.

اما واقعیت چیست؟ واقعیت هر چه هست ابتدا باید آن را جستجو کرد، یافت وقبول کرد چه از آن واقعیت خوشمان بیاید و چه بدمان بیاید. سپس باید از بدگوئی نسبت به آنچه که در تاریخ اتفاق افتاده  دوری جست، به زبان و فرهنگ و دین و مذهب هر کس و هر گروه اجتماعی احترام گذاشت و به این تصورات باطل میدان نداد که میتوان چیزی را که صد ها سال پیش اتفاق افتاده عوض نمود. ونهایتا باید موضوع را از حالت جدل و توهین و تحقیر در آورد. نهايتا اگر هم بخواهیم اين موضوع را اصولا به «موضوع بحثی» تبدیل کنیم بهتر است به آن از نظر تاریخی نگاه کنیم، با یک نگرش علمی، پژوهشی، و حتی خوش آیند… با بررسی زبان باستان، تهیه فرهنگ لغات، فیلم و نقشه و غیره. مگر این میراث مشترک همه ایرانی ها نیست؟

اما قبل از همه و مهمتر از همه: واقعیت چیست؟

یکم:

اولا ایلخانان مغول بودند و ترک نبودند. زبان مغولی در آسیای مرکزی همسایه زبان های ترکی بوده و هنوز هم هست، این دو زبان به همدیگر تاثیر بسیاری کرده اند و حتی به همدیگر نزدیک هستند اما دو زبان گوناگون هستند.  کوچ قبایل ترک زبان به ایران و آسیای صغیر حوالی سال 1000 میلادی شروع شد. شروع حملات مغول تقریبا 200 سال بعد در سال 1206 (تا 1324) بود.  یعنی وقتی مغول ها به ایران و آناطولی و بین النهرین آمدند زبان ترکی 200-300 سال بود که در این منطقه ریشه انداخته بود. زبان بخشی از مردم ایران مغولی نشد، اما ترکی شد چونکه تعداد ترک ها ئی که بخصوص بعد از قرن یازدهم میلادی – یعنی 200 سال قبل از هجوم مغول – به ایران آمدند و کوچشان تا 200-300 سال بعد از مغول هم ادامه داشت به مراتب  بیشتر از مغول ها بود.

نکته جالب توجه دیگر این است که «شمشیر» و زور و حکومت هم همیشه کافی نیست تا یک قوم زبان مادری خود را ترک کرده زبان دیگری را اختیار کند. در دوره ایلخانان که اتفاقا مرکزشان آذربایجان و پایتختشان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود زبان مردم آذربایجان مغولی نشده، ترکی شده است. حتی حاکمین ایلخان که به ایران آمده بودند بتدریج زبان خود را رها کرده در آذربایجان ترک زبان شدند و در مناطق دیگر ایران  فارسی زبان، کُرد زبان و یا عربی زبان شدند درحالیکه این هم بر کسی پوشیده نیست که «شمشیر» مغول ها برنده تر از دیگران بوده است. حتی در افغانستان هم اصلیت قوم هزاره که هنوز هم بخش قابل توجه مردم افغانستان را تشکیل میدهند مغول است اما زبان آنها فارسی دری شده است. اگر با «شمشیر» بود میبایست زبان همه منطقه مغولی میشد و یا حتی زبان استانهای فارس و اصفهان و ری هم ترکی میشد جونکه این ولایات هم صد ها سال زیر حاکمیت ترک زبانان بوده اند.

یعنی کوچ و اسکان ترک ها در ایران و ترکیه کنونی 500 سال ادامه داشته و محدود به دوره  124   ساله مغول نبوده است.

اقوام ترک زبان دو و حتی سه موج بزرگ کوچ به ایران و ترکیه کنونی داشتند: اولا در زمان سلجوقیان، ثانیا در زمان مغول ها و تیموریان و ثالثا قبل و بعد از تاسیس دودمان صفویان از طریق کوچ قبایل شیعه – علوی ترکمن از آناطولی (ترکیه) شرقی به ایران و در مقابل مهاجرت قبایل کرد سنّی از ایران به ترکیه عثمانی.

علت اصلی که بعضی ها ترک زبان شدن آذربایجان را با حمله و استیلای مغول مربوط میدانند اين است که بیش از نصف ارتش مغول عبارت از ترک ها (بیشتر اویغور ها و قپچاق ها) بودند. در دوره تیمور نیز اغلب سربازان ارتش تیمور و جانشینان او ترک های جغتای (چاغاتای یعنی اوزبک امروزه) بودند. منطقه تمرکز مغول ها و ارتش آنها (از جمله سربازان ترک) و سپس تیموریان و حتی مرکز سیاسی و پایتخت آنها در آذربایجان و تا حدی همدان بوده است. بخصوص اردوی مغول که بخودی خود جمعیت بزرگی نبود طبق عادت آن سده ها جوانان مناطق فتح شده را اسیر  کرده به لشکر خود اضافه میکرد. آنها یا کشته میشدند و یا ناچار بودند با وعده زنده ماندن و حتی غارت و یغما به اردوی مغول بپیوندند. بیشتر ترکانی که به این صورت به ارتش مغول پیوسته اند  ترک های جنوبی و غربی اوغوز و ترکمن نبودند که آذربایجانیان زبان آنها را گرفته باشند. نیروهای ترک زبان مغول و تیمور بیشتر ترک های شرقی (قپچاق، اویغور و تا حدی جغتائی) بودند. از این نظر هم این استدلال که لشکر مغول زبان ترکی را در آذربایجان رایج نمود چندان منطقی بنظر نمیرسد.

اسکان ترک زبان ها اعم از قبایل کوچنده زمان سلجوقیان و بعد و یا سربازان مغول و یا تیموراساسا در آذربایجان (هم جنوب و هم شمال ارس)، تا حدی همدان،  آناتولی (آناطولی، بخش آسیائی ترکیه کنونی) و شمال عراق امروزی بوده است. بخشی ازاقوام ترک زبان و بخصوص ترکان اوغوز («غز») نیز تحت فشار حملات مغولها و با فرار از دست آنها رو بسوی ایران و آسیای صغیر گذاشته اند یعنی خود آنها مورد تاخت و تازمغولها بوده اند. بقیه قبایل و یا سربازان ترک که در مناطق مختلف ایران (از جمله کرمان و سیستان، اصفهان، شیراز وخوزستان) پراکنده شده اند یا با مردم محلی و زبان و فرهنگ آنان آمیخته استحاله شده اند و یا به زندگی منفرد و قبیله ای – عشایری خود (مثلا قشقائی ها) ادامه داده اند.

ثانیا ما میدانیم که مثلا در زمان شاه اسماعیل صفوی مردم سنی مذهب تبریز و بغداد را کوشش کردند به زورناچار به قبول مذهب شیعه کنند اما هیچ گونه شواهد و روایات معتبر تاریخی در دست نیست که زبان مردم هم به زور شمشیر تغییر یافته باشد. حتی بر عکس، از غزنویان تا صفویان و بعد، همه سلسله ها و حتی خود سلاطین ترک زبان شخصا در ترویج و تشویق زبان و فرهنگ فارسی پیشقدم بوده اند. از این جهت این ادعا که ترکی به زور به مردم آذربایجان تحمیل شده مدلل جلوه نمیکند.

از این جهت این ادعای شعار گونه که «مغول ها به زور شمشیر ترکی را به مردم آذربایجان تحمیل کردند» درست نیست.

سربازان ترک از شاه اسماعیل سامانی و سلطان محمود غزنوی گرفته تا  ایلخانیان در خدمت هر گونه پادشاه از هر قوم و نسب بوده اندو سپس خود در ماوراءالنهر، ایران، آسیای صغیر،عراق؛ سوریه و مصر حاکمیت های خود را بر پا کرده اند. اما تغییر زبان آذربایجان و آسیای صغیر اساسا نه مربوط به سربازان و ارتش و حملات نظامی بلکه کوچ و اسکان مردم عادی یعنی قبایل ترک زبان و در عین حال منسوبین ترک تبار لشکر های مغول و تیمور بوده است که با مردم بومی جوش خورده به علت کثرت تعداد، زبان این مناطق را تغییر داده اند و گرنه از زمان سلجوقیان تا قاجاریان، نزدیک به 700-800 سال، اکثریت قریب به اتفاق حکام و سلسله های ایران ترک تبار و ترک زبان بوده اند اما زبان مثلا اصفهان و یا تهران و مشهد و هرات عوض نشده. بر عکس، هویت ایرانی و زبان و فرهنگ فارسی از خود فردوسی گرفته تا بعد پیوسته به دست و با کمک و تشویق حکام و پادشاهان ترک زبان تحکیم و تقویت یافته است.

دوم:

 کوچ های اقوام غالبا درد آورند و باعث تغییرات بنیادی جوامع میشوند. کوچ اقوام در اروپا چند قرن قبل از کوچ ترک های آسیای مرکزی شروع شده بود اما شباهت های بسیاری بین این دو از نظر تغییرات در ساختار ملی، قومی و زبانی کشور هائی مثل بریتانیا ، آلمان و فرانسه از طرفی و ایران و بیزانس (ترکیه کنونی) از طرف دیگر وجود دارد (به این مقاله نگاه کنید).

اسکان قبایل ترک هم – البته در مقیاسی بمراتب کمتر از مغول ها – با قتل و غارت و خرابی همراه بود. مثلا از مقاله ژان اوبن («گزارش ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان» 1989) که مبتنی بر «صفوه الصفا»ی ابن بزاز (حدود 1350 میلادی) نوشته شده به روشنی بر میاید که قبایل ترک زبان و سربازان لشکر ایلخانان نیز مشغول تاراج و ضبط اموال و زمین مردم بومی بوده اند. اوبن از نظر جغرافیائی بر مثلث اردبیل – میانه – سلطانیه تاکید میکند. دو نکته مهمی که از مقاله اوبن (و فی الواقع از بررسی «صفه الصفا») بر میاید این ها هستند: یکم: در آن زمان یعنی حدود 1350 میلادی یعنی 660 سال پیش هنوز زبان مردم آذربایجان کاملا ترکی نشده بود اما تاثیر روزافزون واژگان و تعابیر ترکی و مغولی بر زبان مردم بومی بارز بود و اکثر طبقات مردم بخصوص در شهر ها دو زبانه بودند. دوم: منسوبین لشکر ایلخانان (چه مغول و چه ترک) بعنوان نیروی نظامی حاکم مشغول تاراج دهات و شهر ها و استملاک اراضی و در عین حال تا حدی سکنی گزیدن در این منطقه بوده اند. (بخوانید: چند نقل قول از ژان اوبن: اردبیل، میانه، سلطانیه)

نظر دو پژوهشگر ترک اسماعیل توکالاک و عمر لطفی بارکان در مورد اختلاط قومی و تغییر زبان و مذهب در آناطولی این است که جمعیت اناطولی در اوایل قرن یازدهم که آلپ ارسلان سلجوقی اولین فتح خود را در آناطولی به ثبت تاریخ رساند تقریبا 4-5 میلیون نفر بود. اما تعداد اقوام ترک که میامدند در مقایسه با بومی ها زیاد نیود. ولی مثلا بنظر بارکان چون ترک ها حکومت و دولت و ارگان های اجرائی و جمع آوری مالیات را در دست خود داشتند، «رومی های بیزانس و اهالی دیگر بالکان فقط با تغییرنام و دین خود بعنوان نژاد و ملتی جدید وارد صحنه تاریخ شدند و با رنگ اسلامی بیزانس سابق را احیا کرده ادامه دادند.» خوب، این هم یک نظر است که البته اگر هم در مورد آناطولی صادق باشد لازم نیست حتما شامل حال ایران بشود اما اگر اين تشخيص كلا درست و در مورد آذربايجان هم صادق باشد بايد حدس زد كه در اينجا هم مردم بومى خود را با شرايط جديد يعنى حكام پى در پى ترك منطبق كرده بخصوص با در نظر گرفتن كثرت نسبى كوچيان در مقايسه با ديگر نقاط ايران زبانشان را به تركى تغيير داده اند. يعنى در صورت صحت اين نظريه مردم بومى از نظر تبار و تيره و نژاد با قبايل ترك كه در مقايسه زياد هم نبودند آميخته و امتزاج يافته اند اما اساسا زبان بومى ها (و در آناطولى در ضمن دين آنها) عوض شده و نه چندان نژاد و قوميت و تبار آنها، چيزى كه مثلا در عراق و مصر و سوريه و لبنان هم شاهدش بوده ايم.

اما برخلاف مغول ها، ترک ها آمده بودند تا بمانند، و ماندند و بخاطر همین هم با وجود تاراج و قتل و غارت و استملاک ها، آنها در نهایت با مردم محلی درآمیختند و در اكثر موارد با قبول زبان و فرهنگ مردم بومى به بخش لاينفك همين مردم تبديل شدند. آنها در خوزستان و فارس و یا کرمان زبان و فرهنگ محلی مردم را در مقیاس وسیع پذیرفته با آنها «یکی شدند»، در آذربایجان و خراسان هم با مردم محلی درآمیختند و با آنها «یکی شدند» اما بخاطر کثرت تعداد، زبان آذربایجان و بخشی از خراسان کنونی را عوض کردند. آنها حکومت های ایران را تشکیل دادند ، ایران معاصر بعد از اسلام را بنیان نهادند و از آن حراست کردند وحکومت هایشان از غزنویان و سلجوقیان تا صفویه و قاجار نه تنها از همان 100-200 سال اولش «ایرانی شد» بلکه همان «ایران»ی شد که امروز همه از آن نام میبریم، همان «ایران» که از طغرل بیگ سلجوقی تا ناصرالدین شاه قاجار بنامش سکه میزدند، همان «ایران»ی که در مقابل عثمانی و اوزبک ها و بعد انگلیس و روس ایستاد. این همان کشور و ملت آمیخته و جدید و معاصر «ایران» با تمام رنگارنگی قومی و مذهبی و زبانی و ملی اش بود و هست.

سوم:

بعد از این آمیزش نژادی و قومی و زبانی و فرهنگی و تاریخی و ملی هزار ساله، همه اجزاء این آمیزش ، همه اقوام و مذاهب و زبان ها و فرهنگ ها، همه لباس ها و غذا ها و عادات قومی و محلی «مال» همین کشور، همین ملت شد. هیچکدام از نظرکلیت این کشور و ملت بیگانه و غریبه نیست. هیچکدام غیر خودی نیست. همه خودی و «مال ما» هستند. اما یکی اش فارسی زبان است، دیگری اش ترکی زبان و کردی زبان. یکی اش مسلمان شیعه است و دیگری اش مسلمان سنی و سومی اش اصلا مسلمان نیست.

زبان آذربایجان پانصد تا هزار سال قبل عوض شده. زبان عراق و سوریه و ترکیه هم در 1000-1400 سال گذشته عوض شده. زبان ایالات متحده و تمام قاره آمریکا و استرالیا هم عوض شده، آن هم نه هزار سال پیش بلکه بمراتب مدت کوتاه تری قبل. زبان ایران کنونی هم سه یا چهارهزار سال پیش فارسی نبود. میگویند آریائی ها (ویا هر چه که اجداد چند هزار سال پیش ایرانیان کنونی را بشود نامید) چند هزار سال پیش از قفقاز و آسیای مرکزی به جنوب آمده و گروهی در جلگه ایران کنونی و عده دیگری در شبه قاره هند مسکون شده اند. احتمالا آنها  هم چندان با صلح و صفا در جلگه ایران جایگزین نشده اند.

حالا مردم آذربایجان برگردند و بعد از 500 سال و یا بیشتر زبان باستانی پهلوی یا تاتی را زبان مادری خود کنند؟

ویا انگلیسی ها خود را از تاثیر 1500 ساله آنگلو ساکسون ها خلاص کنند، یا مصری ها به زبان مصری باستان و قبطی و یونانی برگردند و یا آمریکائی ها برگردند و زبان سرخ پوستان را صحبت کنند؟

 زبان مصریان چطور عربی شد و یا زبان آمریکائیان چطور انگلیسی و یا اسپانیولی شد؟ البته از نظر تاریخی دانستن اینها جالب است. اما نیت بعضی ها از طرح تحریک آمیز این سوال کشف و درک تاریخ نیست، ایجاد خصومت و نزاع بین اقوام یک ملت و مملکت است.

در مقابل اتهامات و توهین و تحقیر نسبت به زبان و فرهنگ ترکی آذربایجان، عکس العمل قوم گرایان ترک آذربایجانی هم روشن و قابل پیش بینی است. آنها هم با خشم و خروش بی اساس و کودکانه ای نسبت به این قبیل «ادبیات توهین» و براى خلاصی از اتهامات «زور شمشیر» و «حمله مغول» بطور خنده داری ادعا میکنند که مردم این سرزمین همیشه و 4-5 هزار سال است که ترک زبان بوده اند (!) آنها هم ایران را با همه زبان و فرهنگ و تاریخش انکار و رد میکنند و خواهان جدائی ازخانه و کاشانه ای میشوند که اجداد مشترکشان هزار سال برای بنایش کار کرده اند.

تاریخ چیز دیگری است، این قبیل نتیجه گیری های سیاسی که ناشی از نادانی و گاه غرض است چیز دیگری است.

در اروپا و آمریکای لاتین و حتی مصر گفتیم مردم چگونه به دگرگشت زبان های باستانی خود مینگرند. در ایران هم بنظر نمیرسد که اندیشه ها و گروه های افراطی نژاد پرست آریائی و یا قومگرای ترک نمایانگر اولویت های روشنفکری، ذهنی و سیاسی ملت و یا دولت ایران باشد. اما بهر حال این قبیل هیاهو ها نه فقط آب را گل آلود میکنند بلکه این توان فی القوه را بخصوص در شرایط منطقه ای مانند خاورمیانه دارند که «سر موعد» به صلح و همزیستی مردم لطمه ای جدی بزنند

——————————

در ضمن بخوانید:

در حاشیه نوشته «آذربایجانی چطور ترک زبان شد»

 ترک زبان شدن ایران طبق روایت فاروق سومر

خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز

افشار ها، آئینه ملت ایران

ترکان 1000 سال پیش و حالا

چگونه «انگلستان» انگلستان شد؟

دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان

ژان اوبن محقق فرانسوی روند «ترک شدن آذربایجان» در دوره مغول را بطور فشرده و جالبی در این مقاله شرح داده است:

Jean Aubin: Le Temoignage d’Ebn-e Bazzaz sur la Turquisation de l’Azerbaydjan, in Ch.-H. de Fouchécour and Ph. Gignoux, eds., Études Indo-Aryennes offertes à Gilbert Lazard, Paris, 1989

Faruk Sümer: Azerbaycan’ın Türkleşmesi Tarihine Umumi Bir Bakış». Türk Tarih Kurumu, Belleten, cilt XXI, sayı 83, Temmuz 1957, s. 429-447

رحیم رئیس نیا: دگرکشت زبان در آذربایجان

İsmail Tokalak, Bizans-Osmanlı Sentezi, Istanbul 2006

Ömer Lütfi Barkan, Bir İskân ve Kolonizasyon Metodu Olarak Sürgünler, Vakiflar Dergisi, 1942

از بیشکک تا باکو: تحصیل به زبان مادری

Bishkekعباس جوادی – در بیشکک بعد از صرف «شورپو»ی قیرغیزی که چیزی تا حدی  شبیه آبگوشت خودمان است همکارم «ونرا» از تحصیل به زبان مادری در دوره شوروی و شرایط فعلی میگوید.

– آن وقت ها در بیشکک فقط یک یا دو مدرسه به زبان قیرغیزی بود. همه مدارس روسی زبان بودند. منتهی حتی آن تک و توک مدارس قیرغیزی زبان هم کتاب کافی بزبان قیرغیزی نداشتند. به غیر ازکتاب های ادبیات و زبان که  به قیرغیزی بود تقریبا همه کتب درسی مثلا فیزیک و شیمی و ریاضی و غیره حتی در مدارس قیرغیزی روسی بود. مردم هم میدانستند که اگر بچه شان خوب روسی بلد نباشد کار درست و حسابی پیدا نخواهد کرد. بنا بر این اکثریت بچه هایشان را به مدرسه روسی میفرستادند. من هم به مدرسه روسی رفتم. ونرا میگوید: «البته فقط مسئله فرصت های اجتماعی اشتغال و غیره نبود. ما لغات تخصصی برای علوم مدرن مانند فیزیک و شیمی و بیولوژی نداشتیم. حالا بعد از اینهمه سال که از استقلالمان میگذرد هنوزهم نداریم. »

بعد از استقلال از شوروی در سال 1991 است که زبان قیرغیزی بیشتر «مُد» میشود و حتی بتدریج زبان روسی را عقب میزند. اما هنوز هم که هنوز است یا در هر رشته ای بقدر کافی کتاب به قیرغیزی نیست و یا اینکه بخشی از آنها چاپ دوره شوروی است و از نظر محتوی خیلی کهنه شده و یا مورد قبول نیست اما چون کتاب دیگری در دسترس نیست هنوز از این کتاب های کهنه استفاده میشود.

«بعد از استقلال همه از نظر سیاسی و روحی و تبلیغاتی رو به زبان مادری آوردند. قیرغیزی زبان رسمی شد. ولی هنوز وضع کتب درسی خیلی بد است. من خودم پسرم «یرمک» را اول در مدرسه قیرغیزی گذاشتم. بعد دیدم اصلا تکلیف برای خانه نمیدهند. کتاب هم ندارند. دیدم عقب میماند. بنابر این«یرمک» را از مدرسه قیرغیزی گرفتم و فرستادمش به مدرسه روسی.»

در باره مدارس جمهوری آذربایجان قبل و بعد از استقلال هم چیزی شبیه این شنیده ام. فکر کنم وضع کتب درسی ترکمنستان و اوزبکستان هم بی شباهت به این نیست اما تا جائی که میدانم در قزاقستان کتب درسی بزبان قزاقی بیشتر بود اگر چه اينجا هم اکثریت بزرگ مدارس روسی زبان بودند.

به طور کلی آنچه که مشاهده میشود این است که وضع تحصیل زبان مادری در اکثراین جمهوری ها در گذشته هم خوب نبود. بعد از استقلال یافتن این کشور ها در اوایل 1990 یک موج ملی گرائی در زمینه زبان به وجود آمد. اما این زبان ها هنوز هم نتوانسته اند از نظر واژگان، کتاب، انتشارات، منابع مرجع و یا آشنائی با ادبیات تخصصی بین المللی جای روسی و یا طبیعتا انگلیسی را بگیرند.  دوست روزنامه نگارم «ناطق» از باکو میگوید از حدود ده سال پیش به این طرف کسانی که قدرت مالی اش را دارند بچه هایشان را به مدارس انگلیسی (و یا حتی ترکی زبان که انگلیسی را جدی میگیرند) میگذارند ویا باز مانند گذشته به مدارس روسی زبان میفرستند. «استخدام، شانس اشتغال و سطح درآمد از همه بهتر برای کسانی است که انگلیسی بلدند. روسی در درجه دوم است. آذربایجانی زبان پایه است – برای رفع احتیاجات اولیه. اما فقط با زبان ملی کار چندانی نمیشود کرد.»

بهر حال هنوز هم وقتی در این جمهوری ها پای یک صحبتی بنشینید که فراتر از صحبت عادی میرود یعنی مثلا اگر ،بخواهید در باره موضوعاتی مانند حسابداری و مدیریت، بانکداری، اقتصاد، فلسفه، تاریخ، فیزیک، پزشکی و غیره حرف بزنید برای مردم راحت تر است که به روسی صحبت کنند. اگر نه، حتما بیشتر از نصف کل لغاتی که به کار میبرند و اکثریت بزرگ لغات تخصصی که میشنوید روسی است. بعضی ها هم کمی لغات انگلیسی به بحث های تخصصی مخلوط میکنند که از نظر اجتماعی «اعتبار» ظاهرا بالاتری از روسی دارد.

کتاب«ترک زبانان»

Turkce Konusanlar عباس جوادی – Doğan Kuban, Ergun Çağatay: Türkçe Konuşanlar, İstanbul 2007

دوغان کوبان و ارگون چاغاتای: ترک زبانان، استانبول 2007.

 اين كتاب را حتما به كسانى كه ميخواهند اطلاعات كلى در باره ملل و اقوام ترك زبان دنيا داشته باشند توصيه ميكنم. به آنهائی هم توصیه میکنم که تصور میکنند اطلاعات کلی را در این مورد دارند و به چنین آثاری نیاز ندارند.

پروفسور دوغان كوبان كه بنظر بنده مانند پروفسور خليل اينالجيك در تركيه جزو “اساتيد اعظم” است برای این کتاب يك مقدمه نوشته و علاوه بر این در باره معمارى عثمانى (که رشته تخصصی ایشان است) مقاله اى به كتاب داده و اصولا در انتخاب مقالات از اقصا نقاط جهان نظر داده است.

از استاد خلیل اينالجيك هم مقاله هست. كتاب مجموعه ايست از ده ها استاد بين المللى در باره تاريخ دو هزارساله ترك زبان ها از چين و آسياى مركزى تا تركيه و بالكان… با تكيه بر فرهنگ و هنر و زندگى اجتماعى… فعلا دارم بخش غذا هاى ترك زبان ها را ميخوانم و اينكه «خوراک ترکی» چقدر از آسياى مركزى كه متمركز به گوشت و خمير بود تا تركيه كه متاثر از يونان و اعراب شده فرق ميكند.

اصولا استاد دوغان كوبان كه خودش اصليتى مختلط دارد ميگويد: «ترك زبان» واژه اى درست تر از «ترك» است و در اين كتاب “ترك” نه معنى قومى و نژادى بلكه زبانى و فرهنگى دارد چنانكه ترك زبانهائى هستند كه مسيحى و يا بودائى و يا يهودى شده اند و يا با اسلاو ها و يا ايرانيها و يا در آناطولى با روميان و ارامنه و كُرد ها آميخته اند. اما آنچه كه باعث ميشود به همه آنها “ترك” بگوئيم زبان و فرهنگ آنهاست…

اين نظر بخش قابل توجهى از روشنفكران و اساتيد تركيه است اگر چه مثلا در اوزبكستان و يا قيرغيزستان مردم و حتى همه استادان حتى از نظر زبانى بخودشان “ترك” نميگويند (كه اين داستانى عليحده است). كتاب اول به انگليسى نوشته شده يعنى اگر نميتوانيد تركى تركيه بخوانيد انگليسى اش هم هست با تيتر:

Ergun Cagatay and Dogan Kuban (eds): Turkic Speaking Peoples, 2000 Years of Art and Culture from Inner Asia to the Balkans

———————————-

از فیس بوک:

AA @ Abbas Djavadi
اینکه نمی‌توان “ترک” را در مفهوم نژادی آن به‌کار برد درست. دیگر بر همگان روشن است که آنچه امروزه به عنوان مدلول واژه‌ی ترک در نظر گرفته می‌شود، مردم ترک‌زبان و دارای فرهنگ ترک هستند. اما واژه‌ی “ایرانی” دقیقا به چه چیزی اشاره دارد؟ نژاد؟ فرهنگ؟ زبان؟ آیا این تناقض نیست که واژه‌ی “ایرانی” را با اشاره به نژادی خاص به کار بریم، و همچنان بر “ترک‌زبان” بودن و نه “ترک” بودن ترک‌ها انگشت بفشاریم؟ در عبارت “با اسلاوها و يا ايرانيها… آمیخته‌اند”، “ایرانی‌ها” دقیقا به چه مردمی اشاره دارد؟

ME:
ایران … در مفهوم جغرافیای سیاسی: کشوری دارای مرزهای معین عضو سازمان ملل در مفهوم فرهنگی: حوزه ی فرهنگی بزرگی از سین کیانگ چین تا آناتولی در مفهوم جغرافیایی: فلات ایران در مفهوم زبانی: شاخه ی بزرگی از زبان های هند و اروپایی در مفهوم تاریخی: ماد، هخامنشی، اشکانی، ساسانی، طاهری، سامانی و … …؟ چرا آذربایجانی ها تُرک نیستند؟ چون نژادی ایرانی، و فرهنگی ایرانی دارند و زبانی ایرانی داشته اند، (همچنانکه زبان شان اکنون آمیخته از زبان های ایرانی با زبانهای ترکی است) و در تاریخ ایران، در ایران زیسته اند…

Abbas Dhjavadi @ AA:
سلام آقاى…، اين موضوع بين ما ايرانيها خيلى مسئله احساسى شده و بهمان درجه از واقع بينى دور شده ايم. از اين جهت است كه يك اروپائى و يا آمريكائى يا چينى و آفريقائى در اين مورد صحبت كند و بنويسد واقع بينانه تر است تا اينكه ما ايرانيها بگوئيم، بخصوص اگر احساسات ملى و يا قومى داشته باشيم. امروز تصادفا وبلاگ يك استاد دانشكده زبان و تاريخ-جغرافياى آنكارا را ميخواندم كه ايشان را ميشناسم. در باره قصبه اى بنام آلموس در نزديكى شهر توكات تركيه نوشته – و واقعا زيبا و همه جانبه نوشته. اصلا مقاله تاريخى هم نيست ولى دقت كردم وقتى خلاصه وار از تاريخ اين قصبه صحبت ميكند ميگويد اينجا را ابتدا “پرس ها” در سال 550 قبل از ميلاد مسيح ميسازند كه بعد بدست پادشاهى كاپادوكيا و پونتوس و بعد بيزانس و عثمانى ميافتد. اين يك موضوع جنبى در مقاله است. خواستيد مقاله را بخاطر جنبه توصيفى اش هم كه شده بخوانيد، بسيار جالب است:

Fügen İlter: Almus’u Biliyor musunuz?

اما موضوع برسر آن مقاله نيست، بر سر اينست كه ديگران به موضوع ايرانى و پارسى چطور نگاه ميكنند. هومر و ديگر آثار يونانى را هم بخوانيد «پرس ها» ميگويند كه ما هميشه «ايرانيها» ترجمه ميكنيم. آنها وقتى “پرس” ميگويند منظورشان ايرانى است اما فرقى بين ماد و پارس و پارت و غیره نميگذارند. اما يقين اينست كه منظورشان عرب و يا ترك نيست. اينكه ترك ها بعدا به ايران و آناطولى كوچك کرده و بخش لاينفك اين جغرافيا و مردم ايرانى آن شده اند هم بهمان درجه طبيعى و آشكار است. حالا بنظر بنده تعبیر «ايرانی» قبل از مهاجرت و اسكان ترك ها به ايران شامل ترك ها نبود ولى در دورصفويه و بعد از آن وقتي «ايرانى» ميگوئيم فارسى زبان و ترك زبان و كُرد زبان همه داخل آن مفهومند. شاه عباس و نادرشاه و عباس میرزا و ستار خان ايرانى بودند، حتی تعصب ایرانیت هم داشتند ولى ترك زبان هم بودند و بين اينها تضادى نبود و نيست. از اين جهت اگر از بنده بپرسيد، «پارسى» و يا «پرس» عنصر باستانى و قديمى تر ايران است، «ترك» ابتدا چنين نقشى ندارد و بعدا به هويت ايرانى علاوه شده. فاما آذربايجانى هاى ترك زبان بنظر بنده ترك هستند ( نه از نظر قومى و نژادى بلكه زبانى) ولى بهمان درجه و حد اقل باندازه فارسى زبانها و كُرد ها ايرانى هم هستند. نكته ديگرى كه اغلب فراموش ميشود اينكه هر آذربايجانى هم ترك نيست مثل اينكه هر ايرانى هم فارسى زبان نيست. پيشنهاد ميكنم به سخنرانى تلويزيونى پروفسور خليل اينالجيك در مورد ايران و نقش ايران در تاريخ تركيه و منطقه هم مراجعه كنيد. ایشان هم وقتی از ایران باستان و حتی بعد تر صحبت میکنند «ایرانی» میگویند و مکررا به «نقش برجسته» فرهنگ، ادب و دولت داری «ایرانی – یونانی» در خود ایران بعد از کوچ و حاکمیت اقوام ترک زبان، عثمانی و دنیای اسلام و تاثیر آن بر تمدن اروپا اشاره میکنند. تماشا کنید، فوق العاده جالب است. احتمالا در اين مورد شخصيت علمى بالاتر از ايشان در تركيه وجود ندارد كه حرف آخر را بزند:

آرزو میکنم یکی پیدا میشد و کلّ متن این صحبت استاد اینالجیک در مورد ایران و ترک ها، ایران  و عثمانی و ایران و فرهنگ اروپا را به فارسی ترجمه میکرد تا همه از آن استفاده میکردند. در ضمن جالب است که ما در زبانشناسی وقتی از «زبان های ایرانی» صحبت میکنیم منظورمان فارسی، دری، تاتی، بلوچی، لری، کردی، تالشی، بدخشی و غیره است ولی قطعیا عربی و یا ترکی نیست چونکه آنها مربوط به خانواده های دیگر زبانی میشوند. این فرق میکند تا هویت و «شعور» شهروندی که ایرانی است چه ترک زبان و چه فارسی زبان و غیره.

Abbas Djavadi:
وضع کوچ اقوام ترک زبان به ایران حدود 1000 تا 500 سال پیش بنظرم خیلی شبیه کوچ قبایل آنگلو ساکسون به بریتانیای کنونی در 1000 تا 1500 سال پیش است. اقوام آنگلو ساکسون خیلی بعد تر از بریتون ها به بریتانیای کنونی آمدند. امروزه بعد از هزارسال ما قومیت و فرهنگ انگلیس ها را «آنگلو ساکسون» مینامیم و این را حتی به ایالات متحده هم تعمیم میدهیم. حالا قوم «بریتون» ها که از اقوام اصلی بریتانیا بودند مگر بریتانیائی تر و یا حتی انگلیسی تر از آنگل ها و ساکسون هاست که اصلشان از قاره اروپا و حتی قسما ژرمن بود؟ این نقل قولی از مقاله ««چگونه انگلستان انگلستان شد؟» است که تابستان گذشته نوشته بودم:

جزایر بریتانیا هم که حدود 350 سال زیر سلطه امپراتوری روم قرار داشت با اضمحلال این امپراتوری صحنه تاخت و تاز قبایل خود بریتانیا و قبایل دیگر از قاره اروپا گردید. سه قوم و قبیله شناخته شده در داخل بریتانیا: «بریتون» ها در آنچه که امروز «انگلستان» نامیده میشود، «پیکت» ها در اسکاتلند کنونی و «اسکوتی» ها در ایرلند امروزه بودند. تا آنوقت به غیر از رومی های «استعمارگر»، کِلت ها، وایکینگ ها و نورمان ها هم به بریتانیا آمده و هرکدام تاثیر قومی و زبانی خود را بر مردم این جزایر گذاشته بودند. بعد از بیرون رفتن رومیان، موج هائی ازسه گروه بزرگ قومی از آلمان، دانمارک و هلند کنونی: آنگل ها، ساکسون ها و «جوت» ها هم به جزایر بریتانیا مهاجرت کردند. آنها به بریتون ها کمک کردند تا «پیکت» ها و «اسکوتی» ها یعنی اجداد باستانی اسکاتلندی ها و ایرلندی های کنونی را از سرزمین هائی که امروزه «انگلستان» خوانده میشود عقب رانند. در مقابل، بریتون ها در طول حدودا شش قرن با آمیزش قومی و زبانی با آنگل ها و ساکسون ها بتدریج قومیت و ملیت کنونی «آنگلو – ساکسون» انگلیسی معاصر را بوجود آوردند

AA @ Abbas Djavadi:
منظور من پرهیز از برخورد دوگانه بود. اگر ما امروزه نمی‌توانیم از چیزی به نام قوم ترک در معنای نژادی آن، دست کم در آذربایجان و ترکیه، صحبت کنیم؛ دقیقا به همین شکل نمی‌توانیم از قوم آریا، یا ایرانیان در مفهوم قومی یا قوم پارس و هر آنچه که به نژاد دلالت دارد یاد کنیم. اینکه اروپاییان چه ذهنیتی از ایران و پارس دارند که ارتباطی به دریافت ما از آن‌ها ندارد. برگردان Pers و Persian به ایران و ایرانی هم بستگی با کانتکست دارد. به نظر من همه جا نمی‌توان چنین معادل‌هایی را برای واژه‌های بالا انتخاب کرد. شما به دریافت اعراب از واژه‌ی فارس و فارسی نگاه کنید، دقیقا برخلاف ترجمه‌ها و دریافتهای غلطی که شده، این واژه‌ها در عربی به منطقه‌ی فارس که تقریبا همان استان فارس امروزی است دلالت دارد. به فارسنامه‌ی ابن بلخی مراجعه کنید. در آنجا در تفسیر حدیث مورد مناقشه‌ی “لو کان العلم…”، این حدیث را در شأن مردم سرزمین فارس می‌داند. من در چندین منبع دیگر دیده‌ام که چنین تفسیری کرده‌اند. هیچ جا ندیده‌ام که آن فارس را به ایران نسبت دهند. به نظر من دوستان در تعین جغرافیایی-سیاسی و جغرافیایی-اجتماعی واژه‌های فارس و ایران تا جایی که می‌توانند سخاوت و گشاده‌دستی به خرج می‌دهند. چنان تعریف موسعی می‌کنند که می‌توان با کمی تکلف همه‌ی جهانیان را ایرانی و داخل در حوزه‌ی ایران دانست. به نظر من باید تکلیف واژه‌های اینچنینی که معانی متفاوت در طول تاریخ داشته‌اند یک بار برای همیشه روشن شود. بالاخره در متن امروزی نمی‌توان با یک واژه صدها مفهوم را قصد کرد. من در خواندن نوشته‌های شما واقعا دچار سردرگمی می‌شوم. مطمئنما دوستان دیگر هم چنین حسی را دارند.

Abbas Djavadi
 حالا هم شما مرا سر در گم كرديد!  نه… حالا جدى: دقيق نفهميدم سر در گمى در كجاست. بهر حال فكر نميكنم وقتى كسى ” ايران”، “پرشيا” و يا “ايرانيها” ميگويد منظورش يك قوم و نژاد مشخص، آنهم پارسى هاى استان فارس است. مجموعه اقوام ايرانى جلگه و سرزمين ايران را ميگويند. خواهش ميكنم سخنرانى استاد اينالجيك را گوش كنيد. بنظرم خيلى چيز ها روشن خواهند شد.
YB:
چند دفعه بنویسم ، کف دستم پینه زد. ما نژادهای گوناگون یا ترک، فارس ، اریایی نداریم اما از منظر سوسیولوژی میتوان از اقوام گوناگون یا اتنیکهای گوناگون سخن گفت که وجهه مشترک زبانی ، فرهنگی و علایق و منافع مشترک انها را به هم پیوند داده است. پرسهای سیبریایی با اقوام ساکن ایران کنونی جوش خوردند همانطور که یونانیها، اشکانیها، عربها و ترکها و مغولها نیز همان مسیر را در پیش گرفتند. ایران دیگ جوشان اتنیکهای گوناگون است.MH:
اقوام ترکی زبان ( البته درستش گویشوران به زبان های ترکیک هست ) هیچ سنخیت فرهنگی باهم ندارند ! به عبارتی تنها عاملی که می شود اینها را به هم مربوط کرد زبان ایشان است !

AA:
خانم ح.. ! طوری درباره‌ی زبان سخن می‌گویید که گویا چیزی شبیه نوعی شکلات است که طرز تهیه‌ی آن میان این اقوام مشترک است! پیشنهاد می‌کنم مطالعه‌ی بیشتری درباره‌ی زبان داشته باشید. همچنین درباره‌ی اسطوره‌ها و افسانه‌های مشترک میان اقوام ترک.

YB:
غذاهای مشترک ،رسوم مشترک ، دین مشترک. اعیاد مشترک

AA:
آشیق، اوزان، بخشی…

MH @AA:
اگر منظورتان زبان ترکیست ، زبان ترکی میان زبانشناسان مترادف با زبان ترکی استانبولی است ، اصلاما یک زبان ترکی نداریم بلکه دسته ای زبان داریم به نام زبانهای ترکی تباریا ترکیک ، که زبان هایی هم چون آذری ، ازبکی ، ترکمنی ، قرقیز ، چواش و …. عضو این شاخه هستند ! این زبان های برای همدیگه قابل فهم نیستند و در کنفرانس های اقوام ترک از مترجم استفاده می شود !

MH @ YB:
اعیاد مشترک ؟! شوخی که نمی کنید! اذریها مناسبت های ایرانی هم چون نوروز و یلدا و چهارشنبه سوری را جشن می گیرند د ترکیه اصلا نمی دونند اینها چین ! و شب ژانویه دارند ! مذهبشان هم که حنفی است و کلا با اذریها متفاوت ! بقیه مواردی هم که گفتید اصلا قابل اعتنا نیست ) در کل فرهنگ یونانی – رومی – ایرانی از فرهنگ ترکیه تجزیه ناپذیر است

YB:
بانو ح…  فیلم مین بالای قزاقستان را من تماشا کردم ، بسیاری از جملات را درک می کردم . حتی ترجمه انگیلیسی غلط بود و مین بالا را به هزار جسور ترجمه کرده بود. کلا فیلمهای دیگر هم از ازبکستان دیده ام ، ترکهای تاجیکستان همینطور، حتی ترکهای چین . فکر کنم دکتر جوادی در این مورد میتوانند در تنویر افکار و باورها در این مورد رهنما باشند

Abbas Djavadi
با جدائى مرزها و دورى دراز مدت در اين مشتركات هم شكاف ها و جدائى ها پيش امده و حتى با شهرى شدن در مقابل دهاتى و ايلاتى ماندن، كوچ و مهاجرت (از روستا به شهر، از شهر به كلانشهر، از كلانشهر به تهران و يا اروپا و امريكا)… خيلى مثالها دارم بزنم اما وقت و حوصله اش را ندارم. حتى بيست سى سال پيش درًشعر و تصنيف هاى تركى لغاتى مثل ائل و اوبا ميشنيديم و ميخوانديم و با هيجان تكرار ميكرديم اما در واقع من نميدانستم ائل چى هست و اوبا چى!AA
بله خانم ح..! همینطور است. یک سری تحولات تاریخی سیاسی این مرزها را گرد مردم کشیده است و آن‌ها ناگزیر برای کسب تشخص سیاسی و ملی و البته تحت تأثیر برخی جریان‌ها نام‌های جداگانه برای زبان خود گزیده‌اند. اما شما اگر نگاهی به تاریخ ادبیات ترکی داشته باشید، می‌توانید تأثیر محتوایی و زبانی آثاری که در همین حوزه‌های زبانی به زعم شما کاملا بیگانه آفریده شده بر هم را ببینید. مثلا تأثیر و تأثر حوزه‌ی ادبیات جغتایی بر ادبیات حوزه‌ی صفوی و عثمانی.

YB:
بانو ح.. بنده متعجب هستم که شما مقوله مذهب و دین را یکی می دانید. دین اسلام مشترک است. ارگنگون همان عید نوروز است. قبل از اینکه پرسها به سرزمین هال ماه تشریف بیاورند مردم عید را جشن می گرفتند. جشن موسم بهار بین تمامی قبایل به صورگوناگون مرسوم بوده است.

MH
در مورد زبان نمی توانم با شما موافق باشم ! این ها طبقه بندی های زبانشناسی است ، همان طور که مثلا زبانهای ایرانیک دسته ای زبان هستند که با وجود ارتباطات با هم ولی یک زبان نیستند و کسی مثلا نمی تواند زبان کردی را با فارسی یکی بداند هر چند مثلا لکی یا کلهری تا حدودی برای فارسی زبانان قابل فهم باشد !

Abbas Djavadi
اينها آنقدر ها هم از همديگر دور نيستند. اما واقعيت اينست كه مثلا قزاقى و تركى خيلى از هم دورند و دور شده اند. آن هم نه اللا و بللا به زور. تاريخ و فرهنگ جدايشان كرده. ياد اولين كنگره سران كشور هاى ترك زبان در استانبول افتادم كه بنظرم سال ١٩٩٠ و يا ٩١ بود كه من هم بعنوان خبر نگار رفته بودم. نخست وزير وقت تركيه آقاى دميرل كه خيلى خوشحال بود اول مترجم ها را رد كرد و گفت همه ما تركيم و به مترجم احتياجى نيست. بعد ديدند همديگر را نميفهمند و مترجم ها را پس خواندند!:)

AA @ Abbas Djavadi
ببینید ما چه میکشیم استاد جوادی! این چه ذهنیتی است که کاشانی و نیشابوری را عینا یک زبان می‌داند در حالی که یک کاشانی اگر به لهجه‌ی کاشان و یک نیشابوری به لهجه‌ی نیشابور حرف بزند، مطلقا هیچ چیز از زبان هم را نمی‌فهمند. اما ترکی آذربایجانی و ترکی ترکیه را دو زبان کاملا جدا می‌داند!

MH
در مورد نوروز هم سخن شما به شوخی می ماند! اصلا هم چین چیزی میان مردم ترکیه بیگانه است و اصرار کردها بر این امر هم خود موید این ماجراست ! سرکوب نوروز 2008 ترکیه را از یاد نبرید

MH
جناب آ.. ، اتفاقا زبان محلی کاشان با فارسی یکی نیست ! ما حتی زبان سمنانی ، زبان سیوندی ( از زبان های محلی فارس ) -زبان اصفهانی یا راجی ، زباان اشتیانی و .. داریم که از گویش های بازمانده از پهلوی هستند – نیشابور در خراسان مهد فارسی دری است

Abbas Djavadi
مثلا من خودم تركمن و اوزبكى و اويغورى را ٤٠ تا ٦٠ در صد وقت خواندن ميفهمم (وقتى گوش كنم خيلى كمتر) اما قزاقى و قيرغيزى ام داغون است. شايد پنج الا ده در صد!

AA
در همین ایران اگر در نوروز شما به بلوچستان بروید، احساس می‌کنید وسط سال است و هیچ چیزی به نام روز در این منطقه وجود ندارد. اما در عید قربان و فطر غلغله‌ای میان مردم است…

Abbas Djavad
البته اينها را در ضمن در دانشگاه باصطلاح كمى هم خوانده ام!!!!

Yashill Babak دکتر جوادی زبان رسمی دیپلوماتیک با زبان محاوره فرق دارد . خیلی از جمله ها را من تو فیلمها میفهمم البته کانتکست را می فهمم ولی نه تک تک کلمات را.

Abbas Djavadi
البته زبان ديپلماتيك در ضمن مثل هر زبان تخصصى ديگر مانند زبان روزنامه نگارى و بقالى و بنائى چون محدود است آسانت ح

YB
یادش بخیر اولین بار که متوجه شدم با ترکی آذری میتوان با مردم ترکیه ارتباط زبانی برقرار کرد در مغازه کباب ترکی بود.

Abbas Djavadi
آسانتر از فهميدن زبان عوام است كه با لهجه قاطى ميشود

MH
به هر حال نوروز و دیگر مناسباتی که میان ایرانیان اذربایجانی و غیر اذربایجانی مشترک هست اصلا درترکیه و به مقدار کمتر در اسیای میانه یافت نمی شود – همان مقدار هم که در اسیای میانه هست به دلیل قرار داشتن در حوزه سیاسی ایران است ،

MH
به همین سبب هم هست که اذربایجانیها را می توان ترکان ایرانی شده نامید- شاید پل ایران به دنیای ترک ها

AA
استاد جوادی باید ببخشد که همیشه مثل پارازیت ذیل پستهای ایشان می‌آیم و…
سخن آخر من: اگر بخواهیم بنا را بر تبعید بگذاریم، حتی می‌توان دو برادر را چنان از هم دور کرد که هیچ، و مطلقا هیچ، اشتراکی میان هم نیابند. اما اگر بنا را بر تقریب بگذاریم، می‌توان دورترین دل‌ها را به هم گره زد و طرحی نو از عشق و صلح درانداخت. اگر دومی را بگزینیم، قدم نخست احترام متقابل و به رسمیت شناختن گفتمان همدیگر است.
با احترام به استاد جوادی…

Abbas Djavadi
احترام متقابل از بنده، آقاى آ… گرامى…

AA
احترام بنده از باب حفظ مقام استاد و میزبان بود آقای جوادی! اگرنه بُعدی میان ما نیست که نیاز به تقریب باشد. سوء تفاهم‌ها که قابل رفع است…

Abbas Djavadi
اصلا چون نيك بنگرى شايد هم همه تزوير ميكنيم… مرحوم پدر بنده ميگفت از اين قبيل بحث هاى تاريخى و سياسى و روشنفكرى چؤره ك چيخماز. بايد بفكر فردا بود و در غم پس پريروز افسرده نشد و دعوا نكرد

Abbas Djavadi
قابل توجه دوست گرامی آ… در رابطه با اینکه «ایرانی» و «ترک» در تاریخ و تاریخ نویسی تا کی جدا از هم بود و کی «ترک» هم بومی و «ایرانی» شد: «در زمان غزنویان و سلجوقیان هنوز در تذکره نویسی و تاریخ نویسی بین «ترک» و «تاجیک» (و یا «ایرانی» یعنی مردم بومی) تفکیک میشد. همزمان با آق قویونلو ها و شاید بیشتر صفوی ها است که در تاریخ نویسی و تذکره نویسی دیگر تمایز بین «ترک» بمعنای قبایل ترک زبان و «ایرانی» به معنای مردم بومی بتدریج از بین میرود. ظاهرا علت این امر باید در آن باشد که قبایل ترک زبان دیگربتدریج با مردم بومی ایران اختلاط مییابند و خودشان «ایرانی» میشوند. ظاهرا دوره آق قویونلوها از این نظر هم نقش نوعی پُل و مرحله گذار دارد. از صفوی به بعد آثار این تمایز دیگر کمتر بچشم میخورد و در زمان قاجار دیگر کسی مظفرالدین شاه، عباس میرزا، ستارخان و یا دکتر مصدق را از نظر قومی ترک نامیده از بقیه ایرانیان تفکیک نمیکرد.»  از:

لشکر و دولت در دوره آق قویونلو

MH
اصلا گویا یکی از دلایل ترور خواجه نظام الملک طوسی وزیر ملکشاه سلجوقی توسط یکی از فداییان حسن صباح این بود که معتقد بودند خواجه در حال خدمت به نژاد بیگانه است ! اما می بینم که چندی بعد دیگر این قضیه کمرنگ می شود و کم کم قبایل ترک ایرانی می شوند و بیگانه به شمار نمی ایند

Abbas Djavadi
متشكر، خانم حيران… براى من واقعا غير مترقبه و جالب بود، بايد چك كرد كه اين موضوع انگيزه ترور چقدر محتمل است. شما اين اطلاعات را كجا خوانديد؟

MH
راستش مدت ها پیش ( شاید 7 8 سال پیش ) – در یک مقاله تاریخی همشهری خواندم که درست به خاطر نمی اورم- اما هم چنان در خاطرم چنین چیزی باقیست به هر حال باطنیان یا همان فداییان حسن صباح بسیاری از سلجوقیان را ترور کردند ( با توجه به این که برخی منابع هست که از حسن صباح ، خیام ، و خواجه نظام به عنوان سه یار دبستانی یاد کرده اند ) – با توجه به این که یکی از دلایل شکل گیری باطنیان اشغال ایران بوده و خواجه نظام عملا حکومت سلجوقیان را تا مدتی اداره می کرد تئوری هست که می توان در موردش تحقیق کرد – البته باز تاکید می کنم که دانش من در ان حد نیست که ادعایی چنین داشته باشم

MH
البته در مورد این که قتل خواجه به دست یکی از فداییان حسن صباح بوده شکی نیست – ولی تئوریهای دیگر نظیر توطئه ترکان خاتون و نهایتا تماس با فداییان حسن صباح برای ترور او نیز مطرح است و این باز هم دشمنی عمیق باطنیان با خواجه را می رساند

AA @ Abbas Djavadi
مشکل همچنان پابرجاست. باز هم مشخص نیست در قاموس شما “ایران” و “ایرانی” یعنی چه!؟ اگر بین “ترک” و “تاجیک” تفکیک می‌شده، این چه ربطی به “ایران” و “ایرانی” دارد؟ همین آشفتگی معنایی است که آقای دکتر دبیرسیاقی را وامی‌دارد که معنای واژه‌ی “تات” در ترجمه‌ی دیوان لغات الترک را از قول محمود کاشغری “فارسی‌زبان آریایی‌نژاد” بنویسد، در حالی خود کاشغری آن را به “الفارسي” ترجمه کرده است. کاشغری “تژک” (تاجیک/تاژیک) و تات را به الفارسي ترجمه کرده است. مشخص نیست این “ایرانی” به معنای مردم بومی را شما از کدام منابع استخراج می‌کنید؟ آنچه امروزه برای ما روشن و واضح و مبرهن است، این است که ایران به سرزمینی گفته می‌شود که دارای مرزهای مشخصی است که اکنون تحت حاکمیت نظام جمهوری اسلامی است. ولی آنچه شما ایران می‌نامید با توجه به کانتکست نوشته‌های شما اصلا مشخص نیست که به چه چیزی دلالت دارد. اگر چیز مشخصی مد نظر دارید یک بار برای همیشه در یک مقاله مشخص کنید و منابعی را که آن مفاهیم را از آن‌ها استخراج می‌کنید معرفی کنید تا در خواندن نوشته‌های شما دچار سردرگمی نشویم. این را به عنوان یکی از خواننده‌های همیشگی مطالب شما درخواست می‌کنم.

Abbas Djavadi
آقا اگر جزو اموتیکون های فیس بوک در کنار آن کله زردی که میخندد یا عبوس است یک پرچم سفید کوچولو بمعنی صلح و تسلیم هم میبود من حتما اینجا میگذاشتم… من واقعا فکر میکنم این موضوع آنقدر بغرنج نیست که ما بغرنج میکنیم. این درست مثل اینست که وقتی اسپانیولی ها و یا فرانسوی ها به قاره آمریکا کوچ میکنند آنها را تا کی اسپانیولی و فرانسوی و از کی بتدریج جزو مردم ایالات متحده و یا کانادا و یا آرژانتین حساب میکنند. یعنی کی کاملا با مردم بومی آمیخته میشوند و خودشان بومی میشوند؟ چرا این مسئله اینقدر بزرگ نمائی میشود؟ عیب که نیست. یک قوم قبل از یک قوم دیگر جائی میاید و بومی میشود. که چی؟ آریائی ها هزار سال پیش تر از ترک ها و ترک ها هزار سال بعد به جلگه ایران میایند.
So what?!
تازه این موضوع آنقدر اهمیت کلان و استراتژیک و تاریخی و سرنوشت ساز هم ندارد. خوب، شما هر طور که میخواهید همانطور قبول کنید.

AA
استاد! پرسش من صرفا درباره‌ی واژه‌های “ایران” و “ایرانی” است. تنها و تنها می‌خواهم بدانم شما دقیقا چه مفاهیمی را از این واژه‌ها قصد می‌کنید. همین…

Abbas Djavadi
من چرا؟ تاريخ و تذكره نويسان و شعرا و غيره اند كه چهار صد پانصد سال بين ايرانى بومى با تعابير ايرانى، دهقان، تاجيك، تازيك، پارسى و تات و چه و چه از سوئى و ترك و يا عرب از سوى ديگر تفكيك ميكنند كه بعد از صفوى اين تفكيك از بين ميرود و ترك هم جزوى از ايرانى ميشود اما نه بخاطر تيره و نژاد بلكه زبانش بعنوان ايرانى عنوان ترك را هم حفظ ميكند

Abbas Djavadi
من فکر کنم این حساسیت بیشتر بخاطر یک احساس تفاخر بخاطر تقدم در کوچ و آمدن است. یعنی «کی اول آمد؟» که طبق این طرز فکر عوامانه، هر کس اول به این سرزمین آمد، هر کسی قدیمی تر است این زمین مال اوست و کسی که بعد تر آمده حقوق کمتری دارد و باید تابع «صاحب خانه» اصلی باشد. این احساس بین خیلی ترک های ترکیه هم هست که نسبت به یونانی ها و حتی کُرد ها میکنند. بخاطر همین هم بعضی ها بطور مصنوعی و به زور میخواهند ادعا کنند که ترک ها چهار پنج هزار سال است که اینجا ها بودند و حتی شاید از 7-8 هزار سال پیش تا حق مالکیتشان بر سرزمین فعلی شان مورد شک و تردید قرار نگیرد که دیگر واقعا خودشان را مسخره این و آن میکنند. به این کار های کودکانه واقعا نیازی نیست. منظورم شما نیستید. واقعا نیستید. اما شک من اینست که این حساسیت ها بیشتر بخاطر آن فرهنگ قلابی و جوّی است که ایجاد شده.

Abbas Djavadi
احتمالا سال ها طول خواهد کشید تا مثلا ترک ها و یونانی ها نه در ظاهر و بطور لفظی بلکه واقعا و صمیمانه قبول و هضم کنند که بابا، گذشته ها گذشته. کنستانتینوپل قبلا مرکز روم شرقی، بیزانس و فرهنگ یونانی بیزانس بود ولی حالا بیشتر از 500 سال است که مرکز معتبر و رسمی ترکیه است…

MH
در خراسان هم کردهای کورمانجی هستند که از دوره صفوی ساکن انجا شده اند – اما خوب الان بومی هستند و کسی نمی تواند انها را در ان سرزمین بیگانه بداند ! به هر حال فرقی نمیکند که کی اول امده – فرض بگیریم که مردم ایلام کماکان در ایران زندگی می کردند و لابد ما این بساط را با انها هم داشتیم و مثلا فارسی زبانها در برابر انها بیگانه به حسا بمی امدند

ترک و فارس و آذری

Commentary

عباس جوادی – همانطور كه يك عده بند كرده اند كه آذربايجانى هاى ترك زبان ترك نيستند بلكه آذرى اند، يك عده هم چسبيده اند كه نخير، ما آذرى و يا آذربايجانى نيستيم بلكه فقط و فقط ترك هستيم. هركس هم اين را با انگيزه هاى سياسى خود ميگويد و ميخواهد ما خودمان را طورى كه آنها ميگويند حس كنيم و نه طورى كه خودمان ميخواهيم.

ساليان قبل وقتى هنوز اين قبيل بحث هاى هدفمند مُد نشده بود در خانواده سنتى، غير سياسى و معمولى ما در تبريز از پدر و مادر و فاميل گرفته تا همسايه ها و كفاش سر كوچه و ملاى مسجد محله هركس و همه ما به فارسى زبان ها “فارس” و به خودمان كه زبانمان تركى بود “ترك” (به تركى “تورك”) ميگفتيم.  «فارس» و «ترك” معناى بد و يا خوبى نداشت و فقط براى معين كردن گروه هاى زبانى جامعه بكار برده ميشد و نه «قوم» و «نژاد» و «خلق» و «ملت» که بعد ها مُد شد و ورد زبان ها گشت . ما تا مدت ها نمیفهمیدیم که این تعابیر قوم و خلق و ملت فارس و ترک دیگر چه صیغه ایست.

یعنی آنوقت ها ترک و فارس به معنای «مای ترک زبان» بود و مثلا تهرانی های فارسی زبان. بر خلاف اسامى “ارمنى” و يا “كُرد” كه بغير از زبان، شاخص دين و يا مذهب ديگررا هم داشت، تفكيك ما بين ترك و فارس جنبه مذهبى و دينى نداشت، هنوز هم ندارد چونكه از اين جهت بين ما و فارس ها فرقى نبود و نيست. آن وقت ها نه غرض و پیامی زیر کاربرد تعابیر «ترک» و یا «آذری» و «آذربایجانی» بود و نه در باره استفاده از این یا آن تعبیر مجادله و بگو مگو میشد. فیس بوک هم که هنوز نبود که هر کس، چه بداند و چه نداند، با یک اسم ساختگی در باره تمامی علوم بشری و فوق بشری جهان نظری بدهد.

حالاست که هرکس این تعبیر ها را به یک طرف میکشد.

این تعابیر در تاریخ تغییر یافته اند

ترک و ترکی تعابیری هستند که در طول تاریخ معنا و بارشان تغییر کرده چنانکه تعابیر دیگری مانند «فرنگی» و «تاجیک» و «ارمنی» هم تغییر کرده است.

«رساله عرض نامه» مولانا جلال الدین دوانی را میخوانم از دوره آق قویونلو ها یعنی مدت کوتاهی قبل از صفویه. فوق العاده جالب است. بخصوص از این نظر که فقط از حکومت و سیاست و کی آمد و کی رفت صحبت نمیکند بلکه ترکیب ارتش آق قویونلو و طبقات اجتماعی را دقیقا و طوری که مولانا جلال الدین دوانی تقریبا 600 سال پیش در استان شیراز دیده، شرح میدهد که تا حد زیادی نمونه بُرش های اجتماعی ایران آن تاریخ هاست. این داستان دیگری است. تا جا ئیکه یادم هست در این سند و دیگر اسناد قبل از صفویه هرکسی را که ترک و عرب نیست «تاجیک» مینامیدند و یا «ایرانی»… بنظرم تا صفویه واقعا وقتی «ترک» میگفتید منظور افراد متعلق به اقوام ترک زبان بود که هنوز کاملا با مردم بومی جوش نخورده بودند. برای تفکیک «ترک خودمان» از ترک عثمانی هم میگفتند «ترک قیزیلباش»…

ما حتی تا 50 سال قبل هرکه را که مسلمان و ایرانی و ترک و عرب نبود و اروپائی بود «فرنگی» میگفتیم صرفنظر از اینکه فرانسوی است یا آلمانی یا ایتالیائی – برای ما فرقی نمیکرد. و یا اینکه در همین ایران، حد اقل در تبریز ما به هرکسی که مسلمان نبود و مسیحی بود میگفتیم ارمنی. با آن معیار آمریکائی و بلژیکی و برزیلی هم ارمنی بود!

منظور من این است که ما نمیتوانیم نامگذاریهای گذشته را که اغلب با شناخت بسیار محدودی از محیط کمی فراتر از محیط بلا واسطه شما ایجاد شده، تکرار کنیم و چنان رفتار کنیم که (1) از آنوقت تا حالا در ترکیب مردم شناسی ایران فرقی نکرده و (2) آن تصورات و نامگذاری ها درست بودند و ما هم باید آنرا ادامه دهیم…

ترک و آذری و آذربایجانی

اما بنظرم (1) «ترک» که ما ترک زبانان آذربایجان خودمان را مینامیم نشان زبان است و نه قومیت و یا ملیت. (2)  آذری همان آذربایجانی است و گفتن آذربایجانی هر چقدر درست است گفتن آذری هم درست است حالا بعضی افراطی های پان آریائی آنرا با غرض بخصوصی بکار میبرند، این حرف دیگری است. (3) «ترکی آذری» برای تمایز بین ترکی ترکیه و ترکی آذربایجان تعبیر درستی هست. در هر دو مورد نباید کسی نسبت به این اسم آلرژی داشته باشد. (4) آذربایجانی و آذری نام هرکسی است که در آذربایجان زندگی میکند که ممکن است مربوط به هزار سال پیش باشد و یا حالا، ممکن است مسلمان باشد و یا آسوری، ممکن است ترک زبان باشد و یا کُرد زبان و (5) آلرژى بعضی از قوم گرایان نسبت به زبان آذری باستان را فهمیدن بسیار مشکل است. آخر اگر این سرزمین سرزمین شماست زبان باستانش هم مال بیگانه که نیست، آن هم مال شماست.. حالا اساسا این زبان مرده و از بین رفته. میخواهید اصلا اسمش را هم بر زبانتان جاری نکنید؟ در اروپا اگر بود ده ها موسسه تحقیقاتی در این زمینه درست میکردند. نه بخاطر احیای آن و جایگزین کردنش بجای ترکی کنونی، بلکه به این جهت که این تاریخ ما ست.

«فارس» یعنی چه؟

از طرف دیگر یکم: تا جائيكه بنده ميدانم “فارس” نامى است كه ما ترك زبانها به فارسى زبانها داده ايم در حاليكه فارسى زبانها خودشان را “فارس” نمى نامند. دوم: اينها عناوينى است كه مردم يعنى عوام بهمديگر داده اند و يا ميدادند و يا هنوز هم قسما ميدهند و لزوما همه، هميشه عينا منطبق با واقعيت هم نبودند. سوم: جالب است كه ازنظرعامه آذربایجانی ها، فارس هست، ترك هست، كُرد هست، ارمنى هست، ترك (استانبوللی) هست، روس هست اما بلوچ و يا گيلك نيست ما همه آنها را فارس ميپنداريم. يعنى ميپنداشتيم. دوستی میگفت، برعکس، بلوچ های ایران هر ایرانی را که بلوچ نباشد «قجر» مینامند (و یا مینامیدند). عوام اين تصور را داشت و شايد بعضى ها هنوز دارند. چهارم: اين نامگذاريهاى گذشته زبان و شهروندى و دين و مذهب را مخلوط ميكرد. در يك رديف ميگفتيم آلمانلى، آمريكالى و ياهندلى و روس (و برايمان كدام قوم آمريكالى و روس مهم نبود) و يا ميگفتيم كورد (و كورد در نظر ما مشخصا هم سنى و هم كرد زبان بود و مثلا فکر نمیکردیم که کُرد شیعه هم هست) و يا ارمنى كه همه مسيحيان در نظر ما ارمنى بودند چه كاتوليك و چه ارتدكس و پروتستان. اصلا پروتستان نميدانستيم چه بود و به ارمنى ها مسيو ميگفتيم!! چون همه مسيحى ها در نظر ما ارمنى بودند. بهمین ترتیب در تاریخ آذربایجان قفقاز در همه اسناد ابتدا «مسلمانان قفقاز» و یا «تاتار ها» و زبان «تاتاری» گفته میشد و «آذربایجانی» نمیگفتند. از منازعات ارامنه و مسلمانان هم بعنوان «جنگ مسلمان و ارمنی» و یا «ترک و ارمنی» یاد میشد و نه آذربایجانی و ارمنی. پنجم: “فارس” كه ما ميگوئيم بر سر زبان است و نام قوميت نيست. وقتى (از نظر ما) “فارس” ها نام “فارس” را ميشنوند نميفمند منظور ما كى هست و بعضى ها تصور ميكنند اهل استان فارس را ميگوئيم.

و بالاخره: شهروندی و ملیت

اين تعابير ظاهرا مال گذشته و عوام است و تا حد زيادى كهنه شده اند – يعنى بهر حال واژگان يك انسان تحصيلكرده قرن بيست و يكم نيست. از نظر بنده شهروندى يعنى ايرانى بودن یعنی «ایرانیت» بايد مشخصه درجه اول باشد. شهروندى چيزى مشخص يعنى شهروندى و يا “مليت” ايرانى است چرا که همه شهروندان ايران صرفنظر از رنگ و جنسيت و مذهب و زبان و فرهنگ و لباس و غذا و غيره “ملت ايران” را تشكيل ميدهند. زير اين مشخصه وجه تمايز زبان وجود دارد: ایرانیانی که زبانشان فارسى، تركى، كردى، گيلكى، بلوچى و غیره است. يك وجه مشخصه ديگر هم هست كه دين و مذهب است: مسلمان، سنى، شيعه، بهائى و غيره. اما در داخل مجموعه «شهروندی»، «ملت» و «ملیت» وجه مشخصه قوميت نيست و یا در طول تاریخ کمرنگ شده – و خدا را شکر که کمرنگ شده. یعنی بخصوص امروزه با این همه آمیزش و مهاجرت و روند دوری از محل گرائی و زندگی قبیله ای و عشایری، “قوميت” شهروندان ايران نسبت به گذشته چيزى بسیار مجرد تر و ناروشن تر است چرا كه اكثريت “اقوام ايرانى”در طول چند هزار سال گذشته آميخته و اختلاط يافته اند – گروه هاى كوچكتر و منزوى تر شايد كمتر اختلاط يافته اند، اما بخصوص ما آذربايجانيها بدرجه خيلى شديد ترى با ديگران آميخته ايم. اين آخرين نكته البته “نظر” شخص بنده است. من خودم و آذرى هاى ترك زبان ديگر را هرگز قوم و ملت و تيره ديگرى از مثلا گيلك زبانها وكرد زبانها و فارسى زبانها نميپندارم بلکه تصور میکنم ما همه اعضای یک ملت هستیم که زبان ها و دین و مذهب احتمالا متفاوتی از همدیگر داریم.

البته چون اين مسئله در نهایت حس و تصور شخصى است هر كس آزاد است و ميتواند خود را طورى كه ميخواهد حس كند.  شهروندى چيزى مشخص است: يا ايرانى و يا آمريكائى و عراقى و ترك (بمعناى شهروند تركيه) هستى و يا نيستى. اما با وجود این حتی شهروندی هم بسته به احساس و نظر آزاد شماست. ممکن است کسی که دو شهروندی دارد احساس ایرانی نکند بلکه خودش را بیشتر آمریکائی حس کند. و یا کسی که مادرش ترک و پدرش کُرد است و در آلمان بزرگ شده و زنش هم پاکستانی است خودش را 250 گرم از هرکدام از این شهروندی ها حس کند!! این عیب نیست و در دوره آمیزش و مهاجرت و اختلاط اقوام و ملل چیز عجیبی هم نیست.

در یک مقاله قبلی (دل درد ناشی از زبان ترکی) عرض کردم که وقتی ما آذربایجانی های ترک زبان خود را «ترک» و زبانمان را «ترکی» مینامیم بعضی ها آلرژیک میشوند و شروع به بحث میکنند که نه، شما ترک نیستید آذری و یا آذربایجانی هستید. من آنجا هم گفته بودم که این حساسیت گذشته ای دارد که 90 سال قبل شاید میشد آن را فهمید اما امروزه دیگر واقعا هم کودکانه و خنده دار است و هم بصورتی که بیان میشود غالبا بوی نژادپرستی میدهد.

اما یک عده ای هم هستند که از نظر تعداد بمراتب کمترند و در تاریخ ما هم چنین تمایلاتی هم نبوده و یا تاثیری نداشته که میگویند ما آذربایجانی ها اصلا آذربایجانی و یا آذری نیستیم بلکه فقط و فقط ترکیم. این عده که تمایلات پان ترکیستی دارند همه ترک زبان ها را یک قوم، یک نژاد و یک ملت میدانند. برای آنها ظاهرا نه منطقه و تاریخ بلکه چیز مجرُدی بنام «ملت ترک» اولویت دارد که اجزای جغرافیائی آن مهم نیست کجا زندگی میکنند، در تاریخ از چه مراحلی گذشته، با چه اقوامی آمیزش یافته، کدام دین و یا مذهب را قبول کرده، چه مشخصات فرهنگی از قبیل باورها و غذا ها و پوشش و غیره داشته و حتی زبان فعلی ترکی شان به چه صورت در طی این هزار و چند صد سال عوض شده است.

تعبیر «آذری» آنها را عصبانى و برآشفته میکند چرا که در آن نشانه ای از ترک بودن نیست در حالیکه برای آنها تعابیر «ترک» و «ترکی» به راحتی همه و تمامی مشخصات زبانی و اجتماعی و قومی و ملی مثلا بنده را معین و مشخص میکند و دیگر به تعابیری مانند ایرانی و آذربایجانی نیازی نیست.

درست است که بنده ترک زبانم و بهمین جهت خودم را «ترک» مینامم . اما آخر من در عین حال که ترک زبانم، ایرانی و آذربایجانی هم هستم. زبان من ترکی است اما از ترکی ترکیه فرق دارد. چرا به زبانم «ترکی آذری» و یا «ترکی آذربایجانی» نگویم؟

برای این هموطنان ترک گرا، بنده تبریزی با یک ترک زبان استانبولی و یا باکوئی و یا یک قزاق و اویغور و ترکمن و اوزبک، همه متعلق به یک قوم و ملت هستیم اما یک اصفهانی و شیرازی و تهرانی فارسی زبان از یک «ملت جدا»ست. ما ایرانی نیستیم بلکه ترکیم، اما فارسی زبان ها ایرانی هستند.

قبول دارم که مشکل است این را بفهمید.

در اینجا موضوع بر سر تاریخ و سرزمین و مذهب و فرهنگ مشترک نیست. حتی بر سر زبان هم نیست. شاید قرغیز ها یکی از مللی هستند که بنده شخصا در این دنیا بیشتر از همه به آنها احساس محبت میکنم. اما قرابت زبانی بین من ترک زبان تبریزی و یک دوست قیرغیز زبان بیشککی چیز بیشتری از نزدیکی بین یک هندی زبان و فارسی زبان  نیست که به هیچ وجه همدیگر را نمی فهمند. هم بین ترکی آذری و قیرغیزی و هم بین هندی و فارسی قرابت ها و شباهت هائی هست اما اینها ملت ها و زبان هائی کاملا متمایز از همدیگرهستند با تاریخ هائی متمایز.

با همه علاقه و محبتی که بنده به قیرغیز ها و دیگر ملت ها دارم که زبانشان در ریشه از خانواده بزرگ زبان های ترکی است، من و یک دوست قیرغیز از یک ملت با زبان و تاریخ و فرهنگ و عادات و رسوم مشترک نیستیم بهمان صورت که زبان و تاریخ و ملیت یک  فارسی زبان و یک هندی زبان هم یکی نیست.

ظاهرا پان ترکیست ها دلبسته معشوقه ای خیالی بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ترک» شده اند درست مانند آریا گرایان ما که همه ایرانیان و تاجیک ها و پشتو ها و کُرد ها را جزو چیزی خیالی و مجرُد بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ایران» میدانند.

آنچه که هر دوی این افراط گری ها را هدایت میکند «خون» است و «نژاد» – مفاهیم مجرُدی که بخصوص در آسیای مرکزی، خاورمیانه و آسیای صغیر در طول صد ها و هزاران سال مخلوط شده، بهم آمیخته و ملت های علیحده و متمایزی را به وجود آورده که ما و همسایگان دور و نزدیک امروز ما را تشکیل میدهند.

یک عده هم در بند خاک هستند. سرزمین هائی که در تاریخ، قوم و دولتی گرفته بود که امروز «پان» های معاصر آن را از «آن خود» میپندارند.

در حالی که کشور ها و ملت های پیشرفته بسوی ارتباطات، تجانس و آمیزش و همکاری بیشتری حرکت میکنند که هم رفاه و هم آزادیهای آنها را توسعه حتی بیشتری خواهد داد جریان ها و گروه های افراطی، تقسیم گرا، دشمن تراش و ستیزه جو در کشور های ما، همه منطقه را به ورطه خود ویرانگری بیشتری میکشند.

واقعا چرایش را نمیفهمم.

——————————————————–

از فیس بوک:

Abbas Djavadi:
كتاب “نقش تركان آناطولى در تشكيل و توسعه دولت صفوى” اثر مرحوم استاد فاروق سومر را ميخوانم. مرحوم “فاروق خوجا” را از زمان آنكارا ميشناسم. اگر كتاب را يا به تركى و يا با ترجمه فارسى (دكتر احسان اشراقى و دكتر محمد تقى امامى) يافتيد حتما بخوانيد. بنظرم در كمتر كتابى تا اين درجه به تفصيل ميتوان خواند كه نقش قبايل تركمن كه قبل و مدتى بعد از صفوى در حال كوچ و رجعت و باز كوچ و رجعت بين ايران و عثمانى و داخل خود ايران از نقطه اى به نقطه اى بودند و با همديگر و حكومت هاى محلى و مركزى پيوسته در حال تبانى و در عين حال زد و خورد هم بودند، چه بوده و چه تاثير عميقى بر سرنوشت سياسى، اجتماعى و زبانى-فرهنگى ايران (و عثمانى) كرده است. (البته بنظر من نگرش استاد در يكى دو مورد خالى از ترديد و پرسش نيست بخصوص اينكه اين قبايل را “تركان آناطولى” ميخواند و نه قبايلى كه تا مدتها معلوم نبود به كجا تعلق دارند و بتدريج اسكان يافتند و اينطرفى يا آن طرفى شدند.

M:
جناب جوادی تصور من این است که در پژوهشهای تاریخی معاصر، خلطی بین دو کلمه ترکمن و ترکمان صورت گرفته که خیلیها را به اشتباه انداخته. در متون تاریخی مراد از ترکمانان، قبایل و عشایر ترک بوده، فارغ از اینکه از کدامیک از قومیتهای ترک باشند. همین کلمه در متون معاصر فرنگی و ترکی استانبولی به شکل ترکمن
(Turkmen)
نوشته شده و باعث القای این تصور شده که قبایلی که در متون قدیم تاریخی از آنها با عنوان ترکمان یاد شده همگی به قوم ترکمن تعلق داشتند. در حالی که چنین نیست. امروز مثلا به برخی از ترکهای مناطق شرقی و مرکزی آناطولی که هنوز بقایای فرهنگ عشایری و قبایلی در آنها مانده و همچنین به ترکهای عراق ترکمن می گویند در حالی که اینها هیچ رابطه قومی یا زبانی با ترکمنها ندارند.

MB:
دکتر مشخصات را به ترکی لاتین هم می گذارید برای یافتن اصل کتاب؟

Abbas Djavadi:
سلام آقاى…، مشخصات اصلى كتاب اينست:
Prof. Dr. Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1976
كه من مطمئنم تجديد چاپ شده است.

Abbas Djavadi:
روملو، شاملو، تكلو، قاجار، افشار، استاجلو، ذوالقدر، تركمان… از اين قبايل بزرگ بگيريد تا قبايل كوچكتر مانند ورساق، چپنى، عربگيرلو، تورغوتلو، برجلو، اجيرلو، حسنلو، سعدلو، آلپائوت، بيات، قرامانلو، بايبورتلو، بهارلو، اسپيرلو… و غيره. و طايفه هاى مختلف اينها را در نظر بگيريد…. كه از هرات تا كهگيلويه و يزد و اصفهان و رى و شيراز و كرمان تا همدان و زنجان و خوى و نخجوان و گنجه تا ارضروم و ديگر بلاد روم همه اش در حركت و جنگ و گريز و اسكان و كوچ و دوباره اسكان و كوچ بودند. با همدديگر و با مردم محلى جنگ و صلح و در نهايت زندگى و آميزش ميكردند. در تاسيس حكومت هاى محلى و مركزى شركت ميكردند، بيرون انداخته ميشدند، حمله ميكردند و ميگرفتند و ميكشتند و يا مورد حمله قرار ميگرفتند و كشته ميشدند تا اينكه بالاخره حدودا اواسط قاجار تا حدى آبها از آسياب افتاد و مهره هاى اجتماعى تا حد زيادى جا بجا شدند. جنبه سياسى و تاثير اينها در حكومت هاى محلى و مركزى يك موضوع است و تاثير اين روند ها در جامعه يعنى مثلا مالكيت بر زمين، كشاورزى و دامدارى و يا زبان و فرهنگ يك موضوع ديگر و فوق العاده هيجان انگيز….

B @ M:
جناب … به عنوان یک سوال: آیا افرادی که در کردستان عراق ساکن هستند ترکمن نیستند؟ راهنمایی بفرمایید ممنون میشم.

M:
خانواده خود ما اصالتاً از همین ترکمانهای عراق است. نه از لحاظ زبانی و نه از لحاظ قومی این ترکمانها هیچ ارتباطی به ترکمنها ندارند. در عراق همیشه به آنها ترکمان گفته می شده و اما نویسندگان معاصر به اشتباه نام آنها را در زبانهای فرنگی ترکمن ثبت کرده اند و باعث شده امروز در ترجمه های فارسی هم به آنها ترکمن بگویند. البته آقای جوادی می بخشند که در صفحه شان پامنبری کرده ام.

B:
نکته خوبی یاد گرفتم. خیلی ممنونم

Abbas Djavadi @M:
سلام آقای… کاملا درست است البته منظور مثلا همین قوم و مردم ترکمن نیست که در ترکمن صحرا و جمهوری ترکمنستان هستند. اقوام ترکمن یعنی اقوام ترک زبان. ترکمان و ترکمن بنظرم یک ریشه دارد و زمانی این تعبیر رایج شد که حتی قبل از کوچ سلجوقیان از آسیای مرکزی به هرات و نیشابور ترک ها دین اسلام را قبول کردند. آنوقت به همه ترک زبانان ترکمن گفته میشد که در فارسی و یا عربی بیشتر ترکمان گفتند و اروپائی ها هم چنین گفتند. ولی در زبان و تلفظ ما نرک زبان ها ترکمن درست تر و راخت تر از ترکمان است البته. بنظرم ترکمان (!) های عراق باید مخلوط باشند مانند قرامانلو و بیات و غیره.

M:
صبح شما بخیر جناب جوادی. بله منظور من هم خلط در زبان فارسی بود وگرنه در ترکی تکلیف مشخص است. این خلط و سوءتفاهمهایی که پیش آورد از ده سال پیش برجسته شد که آمریکا به عراق حمله کرد و رسانه ها هر روز به ترکیب قومیتی عراق اشاره می کردند و نام ترکمن به رسانه های جهانی راه پیدا کرد. همه تصور می کردند که اینها از همان ترکمنهای جمهوری ترکمنستان و ترکمن صحرا هستند و البته هنوز هم این اشتباه رواج دارد.

Abbas Djavadi:
بعد بنظرم دو مطلب خیلی جالب است. یکی اینکه در جریان آمیزش با مردم محلی اکثریت بزرگی از این اقوام مثلا فارسی زبان (یزد، کرمان، سیستان و بلوچستان، شیراز و اصفهان و غیره) و یا بعضی هایشان کُرد زبان (آذربایجان غربی و ترکیه شرقی) شده اند… و یا تصور کنید که شقاقی های کرد زبان و شیعه مذهب زمان صفوی به ایران میایند و در آذربایجان مسکون میشوند و بتدریج اکثرشان ترک زبان میشوند… قاسملو را در نظر بگیرید که یکی از طوایف افشار هستند. آن عده که در آذربایجان غربی بودند بعضی هایشان کرد زبان شدند. مرحوم قاسملو هم از همین ناحیه بوده ولی شنیده ام که اصل ایشان کُرد بوده اما چون میان طایفه قاسملو متولد و بزرگ شده بودند نام فامیلی قاسملو گرفته اند… این همه آمیزش قومی و مذهبی و زبانی فوق العاده جالب است و در عین حال نشان میدهد که چقدر این دعوا های قومی مسخره و کودکانه اند.

Abbas Djavadi:
خود ترکمن های ترکمن صحرا و جمهوری ترکمنستان میگویند که آنها ترکیبی از طوایف تکلو (تکه)، یوموت، ارساری، عالي ايلي، چاودار، يمرلي،سالور، ساريق، و گوكلان هستند.

B:
اما فکر میکنم شقاقی ها به کردی صحبت میکندد و سنی هم هستند. آیا به خاطر سنی بودن زبانشان راحفظ کرده اند ؟ یا بومی منطقه بوده و انها آمیزش کرده اند؟

B:
اینکه آنها با شکاک متمایز هستند فکر میکنم درست نیست

Abbas Djavadi:
بنظرم احتمالا تصویر مخلوطی ایجاد شده. من در تبریز یک همکلاسی داشتم که شقاقی بود. فامیلش هم شقاقی بود کمی کردی میداتسن ولی ترکی اش بهتر بود و شیعه بود…

Abbas Djavadi:
نمیدانم. احتمالا شکاکی و شقاقی یکی است.

B:
آذربایجان غربی فکر کنم یکی از بیشترین آمیزش بین اقوام و زبانها رو تو منطقه داشته باشه.

M:
شاید شقاقیها آن بخش از شکاکهایی باشند که شیعه مذهب شده و زبانشان ترکی شده است. مثل کردهایی که به خراسان کوچانده شدند و مذهبشان از سنی به شیعه تغییر پیدا کرد اما زبانشان را حفظ کردند.

B:
در روستاهای اطراف ارومیه عده ای ترک زبان هستند که سنی مذهب هستند( معدود ترک زبان های که شیعه نیستند).(در کردی به این دسته (چوره سوننی یا کور سنی گفته میشود) .اینها هم احتمالاً حالت برعکس هستند و دین خود را حفظ کرده اند و لی زبانشان شاید کردی بوده . به ویژه به در مرز روستاهای کرد نشین واقع شده اند. ببخشید در محضر بزرگواران زیاد روره درازی کردم.

M:
ترکهای ارومیه که سنی مذهبند از طایفه قره پاپاق هستند. برخی از آداب و رسومشان هم مثل کردهاست. من در جایی خوانده ام که خوانین قره پاپاق شیعه و رعایایشان سنی بوده اند. شاید رعایا در اصل کردهای سنی مذهب بوده اند که خوانینشان ترکهای شیعه بوده اند و زبان رعایا هم بتدریج ترکی شده. قره پاپاقهای در گرجستان هم هستند و حتی بعد از جنگ جهانی اول که گرجستان مدتی مستقل شد برای خودشان جمهوری خودمختاری به نام قره پاپاق برپا کردند که بیشتر از چهل روز دوام نیاورد. من بین قره پاپاقهای گرجستان رفته ام. عمدتا در شهر کوچکی به نام مارنولی در شرق تفلیس و اطراف آن زندگی می کنند.

B:
بله دقیقاً قره پاپاق هستند. چه نکات ظریفی یاد گرفتم من امروز . از هر دو بزرگوار سپاسگزارم.

Abbas Djavadi:
اطلاعات خیلی جالبی بود بخدا. خیلی ممنون. حیف که در این فیس بوک گم و گور خواهند شد. کاشکی یکی اینها را مینوشت و منتشر میکردیم. مثلا در «چشم انداز» و یا هر جای دیگر…

M:
در مورد شقاقیها، میرزا مهدی خان ممتحن الدوله که در زمان قاجار معاون وزارت خارجه و خودش از خوانین شقاقی بوده در کتاب مآثر مهدیه این طور نوشته: طايفه شقاقی جماعتی هستند كه از خاك عثمانی مهاجرت نموده و در ولايات ثلاثه سراب، گرم رود، هشت رود سكني دارند و خوانين و امرای اين طايفه در اعصار پادشاهان سلف و در زمان سعادت اقتران سلاطين با فر و تمكين قاجاريه خلدالله ايام سلطنتهم مصدر خدمات بزرگ و عمده بوده اند و حقير نيز از احفاد اين طايفه ميباشد.

Abbas Djavadi:
میدانید. یک حرف من هم همین بود که یک نفر که به این موضوع علاقه دارد یکی از قبایل و یا حتی طایفه ها را بگیرد و دنبال کند و سرنوشتش را مثل داستان تعریف کند تا در نمونه آن طایفه آدم ببیند که سرنوشت منطقه چه بوده و چگونه بوده…

M:
حق با شماست جناب جوادی. با مطالعه میدانی در مورد قبایل خیلی از گره های تاریخی گشوده می شود اما متاسفانه محققان ما علاقه ای به کار میدانی ندارند.

Abbas Djavadi:
شعار دادن و نظر پراکنی آسان است. این کار ها هستند که جالبند و – البته سخت هم هستند….

M:
در لغتنامه دهخدا هم در مورد شاطرانلوها که بخشی از ایل شقاقی اند این طور نوشته: نام یکی از ایلات ساکن اطراف خلخال است که هزار خانوار دارد، ییلاق و قشلاق ندارد. زبان افراد ایل، کردی است . عده ای از آنان مهاجرت کرده در اطراف قوچان سکنی گزیده اند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 108).

B:
در مورد مسایل مربوط به تاریخ و زبان منطقه مکریان آقای عبداله صمدی نامی است که مورخ و پزوهشگر زبر دستی می باشد. برای مسایل ین منطقه میشود به او مراجعه کرد.

B:
https://www.facebook.com/abdullah.samadi.7?fref=ts

S:
عزیزان من؛ راقم این سطور یعنی بنده … اهل شهر نقده هستم. نقده شهریست در جنوب ارومیه و شمال مهاباد و اهالی اش ترک و کرد است. ترکهای نقده از ایل قره پاپاق هستند و همگی ترکزبان و شیعه اند. من هم از ایل قره پاپاق هستم و قره پاپاق ها در دوره ی قاجار و پس از سقوط قفقاز و اشغال آن توسط روسها مجبور به مهاجرت و اسکان در دشت سولدوز شدند. قره پاپاق های از قفقاز امده همگی ترک و شیعه بوده و هستند و ارتباطی به ترکهای سنی مذهب “کوره سونلی” ندارند. ادعای سنی مذهب یا کرد بودن قره پاپاق ها غلط است وگرنه چطور ممکن است که ایلی چون قره پاپاق ها ، سنی و کرد باشند و انوقت در منطقه ای که چهارطرفش کرد و سنی است یکهو شیعه و ترک شوند ؟

M:
آقای س … من تعداد زیادی قره پاپاق را در ارومیه شخصا می شناسم که سنی مذهبند و خود را سنی معرفی می کنند.

B:
البته چهار طرفش هم کرد و سنی نیستند. در شرق به میادوآب و ملکان و از شمال به ارومیه میرسد. یعنی نصف مرزشون ترک زبان و شیعه هستند.

B:
نون هایی با مغر گردو در داخلش دارن که بی نظیره.

B:
در ضمن تا انجا که میدانم تبریز به عنوان مرکز ترک ها در زمان صفویه شیعه شدند.

Abbas Djavadi:
درست است… به زور.. در اين مورد روايات زياد است

MB:
آقای م… عزیز، قره پاپاق ها هیچ ربطی به کوره سنی ها ندارند. قره پاپاقها همه شیعه هستند.
اما مذهب در ارومیه مهمترین عامل تفکیک است. به کوره سنی هم کرد می گویند که کاملاً غلط است چون ترک و سنی هستند. به شیعه عجم می گویند. به پادشاه عربستان هم کُرد می گویند چون سنی است. به نوری مالکی هم عجم می گویند چون شیعه است. این موضوع فرد غریبه را به اشتباه می اندازد.
در ضمن پیوند کوره سنی ها با کردها بعضاً بیشتر از ترکهاست. و این دلیل مذهبی دارد.
مثلاً به کردهای منطقه چاردل شاهین دژ هم عجم می گویند چون شیعه هستند.
اما قره پاپاق کلهم اجمعین ترک و شیعه است.

یک مثال دیگر. دوستی اهل ارومیه دارم که سی و پنج سال است ساکن استانبول است. به من می گفت اردوغان کُرد است و … گفتم کُرد؟ بلافاصله متوجه شدم منظورش مذهب سنی اوست. خلاصه موضوع خیلی پیچیده است

S:
آقای م… راستش من چیزی از قره پاپاق های سنی نمی دانم. البته قره پاپاق هایی هستند که به مرور کردیزه شده اند؛ مثلا یکی از ایلات قره پاپاق به نام “سارال” پس از مجاورت با کردها امروز تماما کرد و سنی شده اند. همچنین ما در سولدوز روستایی داریم به نام “داش دؤرگه” که تا چند نسل قبل ترک بودند اما الان کرد شده اند. همچنین روستایی داریم به نام “بالخچی” که امروز همه ی اهالی اش کردند حال آنکه قبلا اهالی اش ترکیبی از ترک و کرد بوده است. اما در مورد موسیقی باید عرض کنم که اهالی قره پاپاق سولدوز به مانند کردها علاقه زیادی به موسیقی کردی دارند و حتی در عروسی هایشان موسیقی کردی غالب است. حتی از این گذشته شلوار کردی تا چند دهه ی قبل ، هم توسط قره پاپاق ها و هم توسط کردها مشترکا پوشیده می شد. اما بعد از انقلاب و حوادث تلخ قارنا آنچنان شکافی بین دو قوم پیش آمد که قره پاپاق ها تا انجا که توانستند سعی کردند از کردها و هرآنچه که به کردها تعلق دارد دوری کنند.

S @ B:
آقای ب… در فاصله ی بین نقده و میاندوآب تمامی روستاها کرد نشین اند. همچنین در مسیر بین نقده و ارومیه به غیر از معدودی روستا و بخش های حاشیه ی دریاچه ی ارومیه که ترکنشین هستند بقیه ی روستاها و مناطق ، غالبا کردنشین هستند

S:
من سه سال در ارومیه زندگی کرده ام و اتفاقا در دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی دوستی داشتم به نام “مسعود ثریابند” که وی اهل بخش “بند” بود و ترکی سنی مذهب بود و هیچ خویشاوندی بین او و من قره پاپاق نبود.

N @ B, S:
سلام به همگی باید بگم که فکر کنم آقای م… دو موضوع رو با هم اشتباه کردن. “درسته بخشی از خانواده من از معدود ترکهای سنی هستن و زمانی ملاک بودن و هنوز بعضیشون هستن در ارومیه و اطرافش اما قره پاپاق نیستن. اما دوستان نزدیک فراوانی از قره پاپاقها داریم و من در واقع بین اونها بزرگ شدم و در هر جشن و عروسیشون و مراسمشون بودم که اونها هم همه شیعه هستن و فکر می کنم آقای افشانی هم بشناسه اونها رو چون از خانهای نقده بودن که بعد از وقایع نقده به ارومیه کوچ کردن. جهت مطمئن شدن هم الان با پنج تا از اونها در فیس بوک صحبت کردم تا یقین کنم طایفه قره پاپاق ها شیعه هستن و ارتباطی هم با کردها ندارن و همونطور که سالار گفت از قفقاز اومدن. خوشبختانه چون این خانواده هایی که باهاشون صحبت کردم زنجیره بزرگی از قره پاپاقها رو تشکیل می دن شکی برام نموند و گفتم اینجا هم بنویسم

F @ Abbas Djavadi:
بر مبنای آن اثر (فاروق سومر)، جنگ چالدران، جنگی بین ترکهای آناطولی و امپراطوری عثمانی بوده است و نه جنگی که امثال نصرالله فلسفی آن را «جنگ میهنی ایرانیان» می نامد.
این اثر را سالها قبل خوانده ام.

MB:
دکتر جوادی عزیز، کامنتی که در خصوص دکتر قاسملو نوشتید را پیدا نکردم ولی جائی راجع به مرحوم دکتر قاسملو نوشتید. به همین نام قاسملو در ارومیه روستای کردنشین هم هست. ظاهراً خانواده دکتر قاسملو ارباب این روستا و منطقه بوده اند. دره قاسملو هم از گردشگاههای ارومیه است. جالب اینجاست که تا بیس سی سال پیش اهالی قاسملو بیشتر به ترکی صحبت می کردند. یعنی در قاسملو می شد کردی را پیدا کرد که کردی نمی دانست. اما نمی شد کردی را پیدا کرد که ترکی را نه با لهجه کردی، بلکه بدون لهجه حرف بزند. در ضمن به جز دو خانواده که از مراغه به آنجا مهاجرت کرده اند، بقیه همه سافعی مذهب هستند.

یک نکته دیگر. در ارومیه یکی از قدیمی ترین رادیولوژی ها (شاید هم از همه قدیمی تر) رادیولوژی دکتر قاسملو بود. یادم نیست که برادر و یا عموزاده آقای قاسملو معروف بود. این رادیولوژی تا زمانی که دکتر آن در قید حیات بود، دایر بود. بعد از حوادث تلخ، خوشبختانه کسی متعرض این خانواده نشد.

MB:
آقای دکتر جوادی، بیایئد یک بحث جدید راه بیندازیم. ملاحظه بفرمائید تقریباً تمام این نامگذاری های رسمی فعلی در گذتشه وجود نداشته است. من سعی کردم از جاهائی که دید هام سالها پیش گزارشی بنویسم.
حالا با این بحثهای خوبی که شد، شاید بتوان در چشم انداز آن را توسعه داد. این که اهالی ایران در نقاط مختلف همدیگر را چه می نامیدند بحث بسیار جالبی است.
شاید کمتر کسی در ایران بداند که بلوچها به غیر بلوچ قجر می گویند. یا مازندرانی ها در همین بیخ گوش تهران به زبان خودشان گیلکی بگویند.
این هم نوشته چند سال پیش من
http://mohammadbb.blogspot.com/2011/05/blog-post_10.html

Abbas Djavadi:
آقای م ب… عزیز من صد در صد وارام بوندا… خیلی فکر جالبی هست. فقط یک لیست میدهیم. بحث هم لازم ندارد. اگر واقعا برای درک آن خیلی لازم بود یک جمله هم توضیح میدهیم. من اول مقاله شما را بخوانم بعد. ولی یکی از ما یک استاتوس بنویسد بعد هر کس از تجزبه خودش بنویسد که چه کسی چه کسانی را کجا چه میخواند (ویا در گذشته چه میخواند). همین بالا نمونه هائی که شما و آاقای م… و دیگران داده اند بسیار جالب اند. کافی است اینها را بگذاریم جمع شود و بصورت یک لیست در بیاید و منتشر کنیم. بدون شرح و نظر.

Abbas Djavadi:
از دوستانی هم که خیلی کشته و مرده نظر دادن و پشتیبانی و محکوم کردن هستند التجاء کنیم ما را یک بار هم شده از موضعگیری شخصی شان محفوظ دارند! فقط اگر مثالی دارند بنویسند.!!!

AB:
در حاشیه‌ی بحث آقای م ب..، کنجکاوم بدانم کاربرد واژه‌ی «فارس» به عنوان قومیت از کی و کجا شروع شده. محصول شرایط تهران است یا مثلا آیا در زمان قاجار هم کسی در تبریز مردم اصفهان را «فارس» می‌نامیده؟ فارسی زبانان ایران آنقدر که حافظه‌ام یاری می‌کند بیشتر خود را به شهر/منطقه‌شان می‌شناسند. در افغانستان هم تاجیک و هزاره رایج است.

Abbas Djavadi:
تا جائيكه بنده ميدانم “فارس” نامى است كه ما ترك زبانها به فارسى زبانها داده ايم در حاليكه فارسى زبانها خودشان را “فارس” نمى نامند. دوم: اينها عناوينى است كه مردم يعنى عوام بهمديگر داده اند و يا ميدادند و يا هنوز هم قسما ميدهند و لزوما همه، هميشه عينا منطبق با واقعيت هم نبودند. سوم: جالب است كه ازنظر عامه ما، فارس هست، ترك هست، كُرد هست، ارمنى هست، ترك (استانبوللو) هست، روس هست اما بلوچ و يا گيلك نيست ما همه آنها را فارس ميپندداريم. يعنى ميپنداشتيم. عوام اين تصور را داشت و شايد بعضى ها هنوز دارند. چهارم: اين نامگذاريهاى گذشته زبان و شهروندى و دين و مذهب را مخلوط ميكرد. در يك رديف ميگفتيم آلمانلى، آمريكالى و ياهندلى و روس (و برايمان كدام قوم آمريكالى و روس مهم نبود) و يا ميگفتيم كورد (و كورد در نظر ما مشخصه هم سنى و هم كرد زبان بود) و يا ارمنى – مسلمان كه در آنصورت همه مسيحيان در نظر ما ارمنى بودند چه كاتوليك و چه ارتدكس و پروتستان. اصلا پروتستان نميدانستيم چه بود و به ارمنى ها مسيو ميگفتيم!! چون همه مسيحى ها در نظر ما ارمنى بودند. پنجم: “فارس” كه ما ميگوئيم بر سر زبان است و نام قوميت نيست. وقتى (از نظر ما) “فارس” ها نام “فارس” را ميشنوند نميفمند منظور ما كى هست و بعضى ها تصور ميكنند منظور اهل استان فارس را ميگوئيم. ششم: اين تعابير ظاهرا مال گذشته و عوام است و تا حد زيادى كهنه شده اند – يعنى بهر حال واژگان يك انسان تحصيلكرده قرن بيست و يكم نيست. براى ما شهروندى مشخصه درجه اول بايد باشد (ايرانى) و يا زبان (فارسى، تركى، كردى، گيلكى، تركى تركيه، بلوچى) و يا دين و مذهب (مسلمان، سنى، شيعه، بهائى و غيره) و نه قوميت كه در كنار شهروندى كه مشخص است، چيزى مجرد تر و ناروشن تر است. اين آخرين نكته البته “نظر” شخص بنده است. من خودم و آذرى هاى ترك زبان ديگر را هرگز قوم و ملت و تيره ديگرى از مثلا گيلك زبانها وكرد زبانها و فارسى زبانها نميپندارم و البته چون اين مسئله حس و تصور شخصى است هر كس آزاد است و ميتواند خود را طورى كه ميخواهد حس كند در حاليكه شهروندى چيزى مشخص است يا ايرانى (و يا آمريكائى و عراقى و ترك (بمعناى شهروند تركيه) هستى و يا نيستى.

MB:
آقای دکتر جوادی عزیز، من با شما همداستان هستم که خیلی از نامگذاریها اشتباه است. اما پشت این نامگذاری ها، حکمت عامیانه مشخص و قابل دفاعی وجود دارد. و به شدت هم می تواند جای بررسی داشته باشد. مثلا به هر چه مسیحی است ارمنی می گوئیم و حتی آشوری ها را هم قاطی ارمنی ها می کنیم. این در حالی است که ارمنی ها هم به مسلمان ترک می گویند. این هر دو نشانه است و من نمی دانم چرا با تعبیر عوامانه باید از کنار آن گذشت.

تمام این تعابیر هر چقدر هم اشتباه باشند، به اندازه آذری نامیدن ملتی که صدها سال است خود و زبانش را ترکی می ماند ساختگی نیست. میلیونها آذربایجانی زبان خودشان را صدها سال است ترکی می گویند و در روز روش تعبیر آذری به کار می برد و با اهداف خاص هم به کار می رود.

امروز اوضاع بلوچستان را می بینیم. اینکه بلوچها به کل ایران قجر می گفته اند خیلی معنا دارد. برای آنها فارس و ترک معنی نداشته است. حکمت عامیانه به نظر من خیلی هم جدی است. فقط کافی است زبان و حکمت عامیانه بلوچها بررسی شود تا اهداف داستانسرایان که معتقدند از عهد کوروش این کشور همین بوده و باید همان می ماند، بهتر مشخص شود.

ME:
استاد جوادی گرامی. وقتی کسی به من می گوید، “فارس” هستی، گویی به من اهانتی بزرگ کرده است! همچنانکه اگر آذری بودم و مرا “ترک” می خواندند
این اصطلاحات زاده ی مغزهایی است که توانایی تشخیص تفاوت ها را ندارند. اصولاً فارسی زبانان اهل یک قوم نیستند. آیا هزاره ها و تاجیک ها اهل یک قوم اند؟! آیا عبدالعلی مزاری با احمدشاه مسعود زیر یک پرچم قومی گرد آمدند؟
آیا پشتون های شمال افغانستان با تاجیک ها اهل یک قوم اند؟
آیا بندری ها حاضر اند با اصفهانی ها خود را اهل قومی به نام فارس بدانند؟

S:
“من خودم و آذری های ترکزبان دیگر را هرگز قوم و ملت و تیره دیگری از مثلا گیلک زبان ها و فارس زبانها نمی دانم” از نظر اقای جوادی ما در ایران هیچ قوم و تیره ای نداریم. چیزی به نام فارس هم نداریم. ترک هم نداریم. ما در ایران یک ملت یکپارچه داریم که تنها تفاوتشان در زبان است. یعنی از این به بعد اقوام ساکن در ایران باید خود را به شکل ایرانی ترکزبان، ایرانی بلوچ زبان و … معرفی کنند. اما آقای جوادی درک نمی کنند که تفاوتی بسیار زیاد بین یک کرد سنی مذهب از هرحیث و جهت با یک فارس کرمانی شیعه مدهب است.این تفاوت از موسیقی و پوشش و آداب و رسوم گرفته تا زبان و مذهب و احساسات قومی وجود دارد.

AB:
ممنونم از توضیحاتتان. من تصورم این بود که این واژه متاخر و محصول شرایط تهران است که ترک و فارس در مقیاس بزرگ در کنار هم زندگی می‌کنند. ظاهرا این‌طور نیست. می‌ماند این که ۱۰۰ سال پیش هم از واژه‌ی فارس استفاده می‌شده یا نه؟ (مثلا عجم می‌گفته اند یا اصلا آنقدر به زبان حساس نبوده‌اند و تبریزی‌ها و اصفهانی‌ها و غیره بیشتر خودشان را شهری و در مقابل روستایی و ایلاتی تعریف می‌کرده اند؟)

Abbas Djavadi @ MB:
«عرض دوانی» را میخوانم از دوره آق قویونلو ها یعنی مدت کوتاهی قبل از صفویه. فوق العاده جالب است. بخصوص از این نظر که فقط از حکومت و سیاست و کی آمد و کی رفت صحبت نمیکند بلکه ترکیب ارتش آق قویونلو و طبقات اجتماعی را شرح میدهد. این داستان دیگری است. تا جا ئیکه یادم هست در این سند و دیگر اسناد قبل از صفویه هرکسی را که ترک و عرب نیست «تاجیک» مینامند و یا «ایرانی»… بنظرم تا صفویه واقعا وقتی «ترک» میگفتید منظور افراد متعلق به اقوام ترک زبان بود که هنوز کاملا با مردم بومی جوش نخورده بودند. برای تفکیک «ترک خودمان» از ترک عثمانی هم میگفتند «ترک قیزیلباش»… ما حتی تا 50 سال قبل هرکه را که مسلمان و ایرانی و ترک و عرب نبود و اروپائی بود «فرنگی» میگفتیم صرفنظر از اینکه فرانسوی است یا آلمانی یا ایتالیائی – برای ما فرقی نمیکرد. منظور من این بود که ما نمیتوانیم نامگذاریهای گذشته که اغلب با شناخت بسیار محدودی از محیط کمی فراتر از محیط بلا واسطه شما ایجاد شده را تکرار کنیم و چنان رفتار کنیم که (1) از آنوقت تا حالا در ترکیب مردم شناسی ایران فرقی نکرده و (2) آن تصورات و نامگذاری ها درست بودند و ما هم باید آنرا ادامه دهیم…

به نظر می رسد در زمانه ی مدرن، اصطلاح «فارس» را در ادبیات سیاسی، نخست بار گروه های مارکسیستی-لنینیستی مطرح کردند. همان ها که گمان می بردند، هرجا تفاوتی هست، لزوماً ملیتی نیز هست.

AB:
جناب م ب… واژه‌ی آذری البته گاهی با اهداف خاص و باستان‌گرایانه به کار می‌رود، اما مساله به‌نظرم محدود به این نیست. فهرست وار به چند شاهد دیگر اشاره می‌کنم:
– آذری از نگاه خیلی از غیرترک ها -درست یا غلط- لفظ احترام آمیزی است و صادقانه و بی‌غرض به کار می‌رود. دوستان آذری/ترک/آذربایجانی من یا به حالشان بی‌تفاوت است یا ترجیحاتی دارند که بیشتر متاثر از نگاه سیاسی اجتماعی خودشان است.
-هیچ ایرانی مطلعی ندیده‌ام که آذری موجود را زبانی «غیرترکی» بداند.
-ترکی اسمی کلی برای همه‌ی گویش‌های یک خانواده‌ی زبانی است اما در صد سال گذشته به صورت «رسمی» بیشتر و بیشتر به ترکی استانبولی اطلاق شده. می‌دانید که امروز در ترکیه و جمهوری آذربایجان زبان ترکیه را ترکی و زبان آذربایجان را آذری می‌نامند. ترکی آذربایجان به صورت بین‌المللی هم به عنوان زبان آذربایجانی/آذری و نه ترکی شناخته می‌شود. این روندها البته قابل تغییرند و ..

خلاصه موضوع البته سیاسی یا به گفته‌ی شما ساختگی‌ است و محصول مناسبات صدسال اخیر منطقه است، اما به نظرم آنقدر مربوط و محدود به داخل ایران نیست. هدف هم بیشتر ایجاد تمایز بین ترکی ترکیه و آذربایجان است تا وصل کردن ترکی آذری به آذری باستان. به نظرم ما رفتارهای آمیخته به غرض و مرض در ایران کم نداریم اما این یک قلم قابل تقلیل به سو نیت آن جماعت پاک آریایی (یا رفقای آریایی مخفی!) نیست.

AB @ ME:
ممنون. نمونه‌ای از این مورد سراغ دارید؟ اشاره‌تان به چه دوره ایست؟ فرقه‌ی دموکرات یا حزب توده یا مثلا فداییان؟

AّF:
بحثهای بسیار جالب است با تشکر. اما من باید حرف دکتر جوادی رو تایید کنم که ما تبریزی ها به کسی که ترکی صحبت نمی کنه فارس می گیم. عموی پیر من که فقط ترکی بلده صحبت کنه به عروسش که لرستانی هست می گیه من عروس فارس دارم. فکر کنم بیشتر واژه ای عامیانه هست. م نفهمیدم به قول آقای بابایی پشت این قضیه چی باشه. هرچه بوده به نظرم دشمنی و کینه توزی نبوده. الله اعلم.

Abbas Djavadi @ AB:
بنظرم درست است. آذری همان آذربایجانی است و گفتن آذربایجانی هر چقدر درست است گفتن آذری هم درست است حالا بعضی افراطی های پان ایرانیست آنرا با غرض بخصوصی بکار میبرند، این حرف دیگری است. (2) «ترکی آذری» برای تمایز بین ترکی ترکیه و ترکی آذربایجان تعبیر درستی هست. در هر دو مورد نباید کسی نسبت به این اسم آلرژی داشته باشد. (3) آذربایجانی و آذری نام هرکسی است که در آذربایجان زندگی میکند که ممکن است مربوط به هزار سال پیش باشد و یا حالا، ممکن است مسلمان باشد و یا آسوری، ممکن است ترک زبان باشد و یا کُرد زبان و (4) آلرژی منفی بعضی از قوم گرایان نسبت به آذری باستان و یا فهلوی را فهمیدن بسیار بسیار مشکل است. آخر اگر این سرزمین سرزمین شماست زبان باستانش هم مال بیگانه که نیست، آن هم مال شماست.. حالا اساسا این زبان مرده و از بین رفته. میخواهید اصلا اسمش را هم نبرید؟ در اروپا اگر بود ده ها موسسه تحقیقاتی در این زمینه درست میکردند. نه بخاطر احیای آن و جایگزین کردنش با ترکی کنونی، بلکه به این جهت که این تاریخ ما ست.

ME @ AB:
گرامی. متن نوشته ای در دست ندارم که دقیقاً بگویم کی و کجا. اما چه در گفتار استاد حمید احمدی و جناب کاوه بیات و احسان هوشمند، و چه از نزدیکان خانوادگی خود که وابستگان قدیمی احزاب چپ هستند، بارها با این موضوع روبرو شده ام.

NS:
دکتر جوادی نازنین، تردید ندارم که منظورتان از «فهلوی» همان عربیزه شدۀ واژۀ «پهلوی» است، حالا چرا به این شکل استفاده کرده اید، نمی دانم! در ضمن اشاره به پژوهش های زنده یاد کسروی در مورد زبان آذری هم بجا خواهد بود. با تجدید ارادت.

Abbas Djavadi:
سلام آقای ن ص… عزیز… فهلوی احتمالا همان معرب پهلوی است. منابع عربی بعد از اسلام همه آثار و زبان ها و لهجه های ایرانی را که از فارسی معاصر آن وقت (که فارسی خراسان و یا دری بود) فرق میکرد فهلوی و فهلویات میگفتند. در وا قع هر چه به سادگی مفهوم نبود فهلوی و فهلویات نامیده میشد و این، لهجه ها و گویش های ایرانی بخصوص ایرانی غربی، مرکزی و شمالی بود که آذری باستان هم شامل آن بود. ابن مقفع ری، اصفهان، همدان و آذربایجان را جزو حیطه «فهله» (پهله») و فهلوی (پهلوی) میداند. مینورسکی هم اعتقاد داشت که پهلوی به همه گونه های غربی ایران گفته میشد و بعد مشمول گونه گیلان هم شده است.

Abbas Djavadi @ F:
آقای ف… عزیز، با عر ض سلام و ادای احترام، استاد فاروق سومر و بسیاری از استادان تورکولوژی و تاریخ آن سال ها که من در آنکارا میخواندم پان ترکیست های مومنی بودند… این نگاه را که میگوید وای ما ترک ها (یعنی همه مان، چه ایرانی و چه عثمانی) چه اشتباهی کردیم و ضد هم جنگیدیم و متحد نشدیم و غیره !!! را من از پان ترک های معاصر هم میشناسم اگرچه به گواه آثار آن زمان هم عثمانی و هم ایرانی و خارجی موضوع اصلا بر سر قومیت و نژاد نبود و هنوز هم نیست بلکه بر سر شیعه و سنی و ایران و عثمانی بود… این داستان های نژاد و قوم و خون و غیره محصول دوران بعد از قرن بیستم است…

B:
آقای جوادی برای پذیرش ملیت و هویت ملی لزومی به نفی قومیت نمی باشد و اساساً نیازی هم به این امر نیست. مرزهای سیاسی و داخل کشوری به هیچ وجه در مردم شناخت زبان و تاریج انسان ها پرامتر غالب نیست. اینکه کردها به عنوان مثال به هر دلیلی بخ چهار قسمت در مرزهای سیاسی تقسیم شده اند دلیل نمیشود که کرد ایرانی ، خود را ایرانی کرد زبان بداند و دیگری را عراقی کرد زبان. من با تمام علاقه ای که به مردم آذربایجان دارم هیچگومه مشترکات فرهنگی و یا هویتی پیدا نمیکنم. اما زبان کرد های کرکوک را که بدون هیچ تلاشی بصورت عالی میفهم . مثال هویتی دیگری سال نو در میان کردهای ترکیه است که با وجود اینکه عثمانی ها و ملی ها سعی در نادیده انگاشتن نوروز باستانی داشتند کماکان این سنت زیبا را با اعتقاد فراوان جشن میگیرند.

F:
بزرگوارا سپاس. به نظر میرسد تشیع و تسنن و غیره بیشتر بهانه‌هایی برای نزاع بر سر قدرت بوده است و نقش ایدئولوژی را بازی میکرده است. رابطه اوزون حسن و شیخ جنید و شیخ حیدر و نهایتا خود شاه اسماعیل با دربار طرابوزن و تأثیری که از سیاستگزاری آن دربار گرفتند بسیار مشکوک است. نقش زنانی چون دسپینا و مارتا (یا ماریا) نه به عنوان یک عروس، که با مجموعه همراهان خود به عنوان سفرای سیاسی، همچنان برای من معمای بزرگی است. درست همانسالی که استانبول فتح میشود اوزون حسن به سودای خودسری می‌افتد و نهایتا فرزندان شیخ صفی، به همان راه می‌روند.

B:
اینکه شیخ صفی سنی بوده است درست است آقای ف..؟

Abbas Djavadi @ F:
نزاع برسرقدرت بايد تا حد زيادى درست باشد، از قضيه نسوان روم و مسيحى آنقدر مطمئن نيستم چون مشابه دسپينا و ماريا را در دربار عثمانى شايد بيشتر هم داشتيم!

این مرزبندیها در آن دوره، به روشنی قابل تشخیص نیست. درست است که در دوره ای از ایلخانی تشیع مذهب رسمی آن امپراطوری شد ولی گرایشهای متفاوتی از دینداری در خانقاهها رواج داشت که بیشتر بر مبنای فقه اهل سنت و ارادت نسبت به امامان شیعه همراه بود. بر اساس آرائی که از شیخ صفی در عقائد اولیاء سبعه آمده است می‌توان وی را شیعی دانست، اما بسیاری از آموزه های صفوة الصفای ابن بزاز بر تسنن وی صحه میگذارند. اثر مستقلی به قلم خود شیخ صفی در باب اعتقادات در دست نیست که بتوان مذهب او را تشیخص داد.

B:
اما گویا یر مزار او اسامی خلفا هستش؟

F:
قصه زنانی که عثمانیها از روم ائلی و سایر ممالک مفتوحه به عنوان همسر برای خود برمی‌گزیدند کلا با داستان زنان دربار صفوی متفاوت است. جزو اصول همسرگزینی شاهزادگان عثمانی این بود که زنانی بدون موقعیت قومی ایلی و خاندانی در خاک عثمانی برگزینند تا دست‌اندازی طائفه‌ای در حکومت پیش نیاید، این بلایی بود که معمولا حکومتهای موروثی شرقی بدان مبتلا بودند ولی عثمانیها با فطانتی خاص، این مسئله را حل نمودند. اما زنانی که همسر اوزن حسن و شیخ جنید و شیخ حیدر از خاندان سلطنتی شناخته شده طرابوزان و کینه‌توز نسبت به عثمانی‌ها بود. این مسئله کوچک و کم‌اهمیتی نیست. عروسان دربار عثمانی عملا تأثیری در سیاستگزاریهای سلطنتی نداشتند اما صفویه به همان راهی رفت که دلخواه سلسله ارتدوکس طرابوزان بود.

من تابستان در گنبد الله الله بودم اما متوجه اسامی خلفای اربعه نشدم، البته این مزار پس از فوت وی، ساخته شده است. و اگر در بدایت امر چنین چیزی وجود می‌داشت حتما نواده شیعه دوآتشه‌ی او، یعنی اسماعیل آنرا تغییر می‌داد.

B:
اینکه تبریز به زور تیغ و درفش شیعه شده اند چقدر واقعیت داره؟ (با ذکر این مطلب که بنده به لحاظ تاریخی برای من مهمه و شخصاً عاری از تعصبات مذهبی هستم)

F:
در این باره من اطلاع قابل عرضی ندارم. ما نمی‌توانیم تاریخ تشیع در آذربایجان را خیلی پیش ببریم. آنچه مسلم است دوره ایلخانی از تأثیرگذارترین دوره‌ها در گرایش آذربایجان به تشیع بوده است. چون همراه سلطان محمد اولجایتو بسیاری از ترکها و ارکان نظامی و سیاسی سلسله ایلخانی به تشیع گرویدند. حالا در آستانه ظهور صفویه با توجه به جنبش حروفیه و نیز سلطه امپراتوری تیموری، چند درصد از تبریز شیعه و چه درصدی سنی بوده است اندکی مشکل است.

B:
بسیار سپاسگزارم از توضیحاتتون

F:
خواهش میکنم آقای ب…

زبان مادری، زبان پدری، زبان محیط

TCKعباس جوادی – حسن، یک ایرانی الاصل ازاردبیل را تصور کنید که مدتهاست مقیم آمریکاست و در آنجا با سیلویا، یک آمریکائی هیسپانیک مکزیکی الاصل ازدواج کرده است. زبان اصلی حسن ترکی آذربایجانی است که زبانی برای او محاوره ای است. زبان اولیه او از نظر نوشتن و خواندن، فارسی است. در آمریکا، البته در درجه اول از انگلیسی استفاده میکند و بعد از گذشت سالها تسلط او بر انگلیسی بمراتب بیشتر از هم ترکی آذری و هم حتی فارسی است. زبان و فرهنگ نخست سیلویا اسپانیولی است اما سیلویا هم که سالهاست در ایالات متحده زندگی میکند زبان و فرهنگ حاکمش انگلیسی است. فرزند آنها دنیس کمی ترکی، گاهی فارسی و از طریق مادرش اسپانیولی میشنود. اما در خانه و بیرون، در تلویزیون و کودکستان زبان مشترک، حاکم و مسلط دنیس انگلیسی است.

خود ایران را در نظر بگیرید. یک زوج ترک زبان برای کار به مشهد میروند و مقیم آنجا میشوند. در خانه ترکی و در بیرون فارسی حرف میزنند. کودکان آنها با ترکی آشنائی دارند اما بیشتر فارسی زبان هستند. نوه های آنان دیگر فارسی زبان شده اند. ویا این مثال: یک مرد کُرد زبان با یک زن ترک زبان ازدواج میکند و هر دو به کرج مهاجرت کرده و آنجا زندگی میکنند. ترکی و کُردی برای کودکان آنها زبانهائی آشنا هستند اما اهمیت زبان و فرهنگ محیط یعنی زبان و فرهنگ سوم (در این مورد فارسی) بیشتر است. در نسل سوم کمتر اثری از زبان بابا بزرگ و مادر بزرگ باقی میماند.

این مثال ها چیز جدیدی نیستند.

اما ما هنوز هم همه اش از «زبان مادری» حرف میزنیم. در دنیای مدرن زبان مادری و«زبان پدری» ممکن است فرق کند. در خانه، زبان نخست پدر و مادر ممکن است با زبان و فرهنگ بیرون فرق کند. در یک خانواده فرانسوی ممکن است مادر فرانسوی تونسی الاصل، پدر فرانسوی ایرانی الاصل باشد در حالیکه زبان و فرهنگ حاکم دنیای بیرون از خانه نه عربی و نه فارسی، بلکه فرانسوی است. در دنیای جامعه شناسی و کتاب و مطبوعات امروزه، این کودکان را «کودکان فرهنگ سوم»

Third Culture Kids, TCK

میخوانند.

اصلا این موضوع به «دنیای مدرن» و کوچ و مهاجرت های بین المللی هم محدود نمیشود که از قرن بیستم ببعد اینقدر فراگیر شده. حد اقل من خودم ده ها خانواده در ایران میشناسم. یک ترک زبان با یک کُرد زبان ازدواج کرده که در تبریز یا در مهاباد زندگی میکنند که محیط زبانی و فرهنگی اش محیط یکی از زوج هاست و یا اصلا در تهران و یا اصفهان زندگی میکنند و محیط زبانی و فرهنگی شان فارسی است.

در این قبیل نمونه ها معمولا زبان مادر و پدر برای یک یا دو نسل به شکل و نوعی ادامه مییابد. طبیعتا قوت و نفوذ زبان محیط (در دو مثال بالا فرانسوی و یا فارسی) خواهی نخواهی بیشتر و قوی تر است. اما زبان مادر و پدر هم به نحوی در کودکان ادامه مییابد. اما کودکان آن کودکان یعنی نسل سوم معمولا دیگر زبان و فرهنگ پدر بزرگ و مادر بزرگشان را مانند خاطره خوشی نگهداری میکنند و لیکن آن زبان و فرهنگ حتی اگر پدر بزرگ و مادر بزرگ در ادامه استفاده زبان خود از طرف نوه ها اصرار کنند هم، بتدریج از استفاده فعال (محاوره، نوشتن، خواندن، رسانه ها…) خارج میشود.

معمولا مقاومت در برابر این روند معنائی ندارد. درست هم نیست. خود بچه ها هم در صورت اصرار بزرگسالان یا میان آب و آتش میمانند و از محیط واقعی زندگی خود منزوی میشوند و یا در عمل به خواست بزرگ تر ها مبنی بر توجه خیلی بیشتر به زبان اجدادی خود توجهی نمیکنند.

برای بعضی ها این، یعنی به درجه دوم و سوم افتادن زبان و فرهنگ زبان والدین و اجداد ممکن است فاجعه باشد اما برای کودکان این امر صدق نمیکند و اغلب حالت رنگارنگی فرهنگی و زبانی دارد و اگر کودکان در عین اینکه زبان و فرهنگ محیط خود را بعنوان زبان و فرهنگ نخست خود فرا میگیرند، آنرا «از خود میکنند» و با آن هم هویت میشوند، اگر زبان ها و فرهنگ های پدر و مادر و اجداد خود را هم تا حد امکان نگهداری کنند، در مقابل آنها امکانات فراختری نسبت به کودکان دیگر باز میشود زیرا هر زبان و فرهنگ وسعت دید و فرهنگ آنانرا بیشتر میکند و برای آنها امکانات وسیعتری برای موفقیت در دنیائی فراهم میاورد که روابط وآمیزش فرهنگی و زبانی بین مردم رفته رفته بیشتر و بیشتر شده تبدیل به عامل مهمی در موفقیت و پیشرفت انسانها میشود.

به کسانی که باین موضوع علاقمندند توصیه میکنم کتاب «کودکان فرهنگ سوم» را که از طرف دیوید پولاک و روث وان ریکن نوشته شده، بخوانند. این در مورد کشور های غربی (و در ضمن روسیه و غیره) و از جمله ایرانیانی که در این کشور ها زندگی میکنند و فرزندان و نوه های آنها جالب است. اما اصول این بحث در عین حال درمورد ایرانیانی که در داخل ایران زندگی میکنند و با کسانی غیر از زبان و فرهنگ خود ازدواج کرده اند (فارسی زبان با ترک زبان، ترک زبان با کرد زبان و غیره) و در محیط خود (تبریز، مهاباد) و یا محیط زبانی و فرهنگی سومی در داخل خود ایران (تهران، اصفهان) زندگی میکنند میتواند فوق العاده جالب و مثمر ثمر باشد.

چگونه «انگلستان» انگلستان شد

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori

عباس جوادی – از قرن سوم میلادی به بعد ده ها ایلات و قبایل بدوی از شرق به غرب و از شمال به جنوب اروپا در مهاجرت بودند. این قبایل شامل ژرمن ها از جمله فرانک ها، آلمان ها، آنگل ها، ساکسون ها از شمال و واندال ها، اوستروگوت ها و لومبارد ها از شرق اروپا وحتی هون ها از شرق آسیا بودند. آنها همه سرزمین هائی را که پیش چشم خود مییافتند در هم میکوبیدند، غارت و اشغال میکردند، مردم محلی را سرکوب مینمودند و اگر منطقه ای را مناسب اسکان مییافتند در آنجا ساکن میشدند، با مردم محلی می آمیحتند و آمیزه های قومی جدیدی را با مشخصات قومی، زبانی و مذهبی جدیدی در این سرزمین ها ایجاد مینمودند. در همین جریان و روند طولانی، پیچیده و برای ما اغلب غیر دقیق است که اقوام و ملت های اروپای معاصر شکل اولیه خود را یافته اند.

حدود 100-150 سال بعد از آغاز این کوچ ها یعنی حدودا در سال های 400 میلادی قبایل مزبوربه رُم، پایتخت امپراتوری روم رسیده بودند. این آغازِ پایان بزرگترین امپراتوری تاریخ و شروع تدریجی تشکل ملل اروپائی بود.

جزایر بریتانیا هم که حدود 350 سال زیر سلطه امپراتوری روم قرار داشت با اضمحلال این امپراتوری صحنه تاخت و تاز قبایل خود بریتانیا و قبایل دیگر از قاره اروپا گردید. سه قوم و قبیله شناخته شده در داخل بریتانیا: «بریتون» ها در آنچه که امروز «انگلستان» نامیده میشود، «پیکت» ها در اسکاتلند کنونی و «اسکوتی» ها در ایرلند امروزه بودند که در مجموع آنها را «کِلت ها» مینامیم. بعد از بیرون رفتن رومیان، موج هائی ازسه گروه بزرگ قومی از آلمان، دانمارک و هلند کنونی: آنگل ها، ساکسون ها و «جوت» ها به جزایر بریتانیا تاختند و بتدریج تبدیل به ساکنان جدید این جزایر شدند. آنها به بریتون ها کمک کردند تا «پیکت» ها و «اسکوتی» ها یعنی اجداد باستانی اسکاتلندی ها و ایرلندی های کنونی را از سرزمین هائی که امروزه «انگلستان» خوانده میشود عقب رانند. در مقابل، بریتون ها در طول حدودا شش قرن با آمیزش قومی و زبانی با آنگل ها و ساکسون ها بتدریج قومیت و ملیت کنونی «آنگلو – ساکسون» انگلیسی معاصر را بوجود آوردند. در قرن نهم همه این ملغمه قومی با حملات منظم «وایکینگ ها» از سرزمین های اسکاندیناوی و سکنای بعضی از آنها در بریتانیا و بالاخره آمدن «نورمان ها» حدود 200 سال بعد رنگین تر شد.

امروزه قومیت اکثریت مردم انگلستان و یا ایالات متحده آمریکا را «آنگلو – ساکسون» مینامند. اما در واقع ریشه آنگل ها و ساکسون ها نه در انگلستان و آمریکا بلکه آلمان، دانمارک و هلند کنونی بود.

آنچه که امروزه بعنوان «انگلستان» میشناسیم در ادامه این آمیزش قومی و زبانی، در سال 1066 و با فتح بریتانیا از سوی «نورمان» ها که از فرانسه کنونی میامدند شکل تقریبا نهائی خود را یافت.*

بیش از 300 سال قبل، در جزایر بریتانیا دو پادشاهی بزرگ انگلستان و اسکاتلند متحد شدند و بعدا با پیوستن ایرلند شمالی «پادشاهی متحد بریتانیای کبیر» را بوجود آوردند. اتفاقا درگذشته  دربار هر دو پادشاهی اساسا فرانسوی زبان بودند و در هر دو پادشاهی، هم انگلیسی ها واسکاتلندی ها و هم از مردم ویلز و ایرلند بودند.

با این ترتیب با اختلاط بریتون ها با آنگل ها و ساکسون ها و سپس نورمان ها، از قرن یازدهم به بعد قومیت و ملیت جدیدی مو سوم به «انگلیس» و «انگلیسی» پیدا شد که در آن اقوام دیگر خود بریتانیا و قاره اروپا از جمله پیکت ها، اسکوتی ها، کلت ها و وایکینگ ها هم دخیل و تاثیر گذار بودند.

همزمان با تشکل ملت ها و اقوام اروپای معاصر بود که ایلات و قبایل ترک تبار آسیای مرکزی و بخصوص اوغوز های ترکمن («غزها») دراواسط و اواخر قرن دهم میلادی (حوالی سال های 950-1000) از مسکن اصلی شان بین دریاچه های آرال و خزر ابتدا به طرف سمرقند و بخارا، از آنجا به خراسان و تمام ایران، سپس به ترکیه، عراق و مصر کنونی رفتند و تغییر و تحولاتی را سبب شدند که بی شباهت به حرکات ایلات و قبایل اروپا نبود. آنها در قالب دودمان ها و امپراتوری هائی ازقبیل سلجوقیان، صفویان و عثمانی ها طی 500 سال بعد مُهر خود را بر تحولات داخلی امپراتوری های عباسی و بیزانس زدند و در تشکل قومی، زبانی، ملی و سیاسی ملت ها و کشور های سرتاسر منطقه از جمله ایران و ترکیه نقش کلیدی بازی کردند.

آنچه که امروز قومیت، ملیت، زبان و فرهنگ مردم بریتانیا وفرانسه از سوئی و یا ایران و ترکیه از سوی دیگررا تعیین میکند صد ها شاخص رنگارنگ و بغرنج تاریخی است که در فراز و نشیبی چندین صد ساله بر همدیگر تاثیر گذاشته، از همدیگر تاثیر پذیرفته و ملت های نوینی از جمله بریتانیا و فرانسه و یا ایران و ترکیه را بوجود آورده اند. هیچکدام از این ملت ها به تنهائی عینا عبارت از فقط همان یکی دو قومیت تشکیل دهنده 1000-1500 سال قبل خود نیستند بلکه نتیجه اختلاط و آمیزش ده ها عنصر قومی، زبانی، فرهنگی و مذهبی در طول صد ها سال هستند. اما در عین اینکه امروزه مثلا مردم بریتانیا و فرانسه از طرفی و ایران و ترکیه از طرف دیگر هرکدام کشور و ملتی علیحده و متمایزاند، با همدیگر خویش و هم تبار هم هستند.

———————————————

از فیس بوک:

NH

میشه اشاره ای هم به منشا اقوام آنگل ،ساکسون،نورمان،بریتون کنید؟من میخوام بدونم این شباهتهایی که بین زبانهای اروپایی هست مربوط به بعد از این اختلاط اقوامی است که شما توضیح دادید و یا از قبل هم ارتباطاتی وجود داشته

Abbas Djavadi
سلام سوال جالبی است که جوابش سخت و تا حد زیادی ناروشن است. نزدیکی سانسکریت و پهلوی و یا کلا زبانهای ایرانی و دیگر زبانهای هند و اروپائی مانند آلمانی هر چقدر قابل تامل است این هم تا حد زیادی بهمان صورت. آنگل ها را بگیرید. هنوز در شمال آلمان نزدیک شهر کیل شبه جزیره ای بنام آنگل هست که احتمالا نامش از آنگل ها مانده. در نزدیکی دانمارک و هلند… بیشک نزدیکی بین آلمانی و انگلیسی و دانمارکی و داچ و سوئدی (فقط چند مثال) جای تردید نیست. این دایره اما هر چه فراخ تر میشود سوال هاا هم بیشتر و جواب ها مشکل تر میشوند – مثلا در باره نزدیکی نورمان ها با آنگل ها یعنی امروزه بین آلمانی و فرانسوی…

———————————————

در ضمن بخوانید:

سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

خلاصه 500 سال

*داستان تشکل انگلستان بصورتی بسیار جالب و خواندنی/دیدنی در مجله «نشنل جئوگرافیک»

National Georgraphic

تعریف شده است که در این مقاله از این مطلب هم استفاده کرده ام.

دل درد ناشی از زبان ترکی آذری

commentary5

عباس جوادی – کمتر ملتى ميشناسم كه تحصيلكرده هايش كه به تاريخ و جامعه شناسى و سياست كشور خود علاقه دارند، به درجه ما ايرانى ها با گذشته خود مشکل داشته باشند. یکی از این مشکلات جدى، ترکی شدن زبان اکثریت مردم آذربایجان بین 500 تا هزار سال پیش است که باعث «دل درد» بعضی از هموطنان میشود.

این عده که مثل اکثریت مردم عادی،علاقه وافری به ایران و تمامیت ارضی این کشور و گذشته و فرهنگ و زبان فارسی دارند میخواهند حتما همه قبول کنند که در گذشته، یعنی تا 500-600 سال پیش زبان حاکم بر آذربایجان نه مثل امروز ترکی بلکه لهجه ای از زبان های فارسی بود (تاتى، چيزى شبیه تاتى امروز كه در حال زوال است و يا تالشی که نام «آذری باستان” گرفته است) اما همراه با کوچ قبایل ترک زبان از آسیای میانه و بخصوص از دوره سلجوقیان به بعد زبان آذربایجان و بخش هائی از خراسان از فارسی به ترکی تبدیل یافته است.

در این مورد که از نظر علمی شکی نیست.

ولی این دسته با این تشخیص تاریخی بسنده نمیکنند و «از این انشاء نتیجه میگیرند» که ترکی، زبان اصلی وتاریخی و یا «ملی» مردم آذربایجان نیست و باید با توسعه فارسی بعنوان زبان رسمی و مشترک کشور، زبان ترکی عملا عقب نشینی کرده از گردونه استفاده عمومی مردم خارج شود.

از این جهت هر وقت کسی میگوید که زبان ملی و مادری اکثریت آذربایجانیان ترکی است و باید حقوق شهروندان آذربایجان در مورد تحصیل و ترویج زبان مادری شان تامین شود، این هموطنان «دل درد» میگیرند و ترجیح میدهند اصلا نام «ترکی» برده نشود تا نزدیکی بین زبان آذربایجانیان ایران با زبان ترکیه و جمهوری آذربایچان مورد تاکید قرار نگیرد. بنا براین آنها استفاده از تعبیر «آذری» بجای «ترکی» و یا «ترکی آذری» را ترجیح میدهند چونکه از نظر آنها هر چه که مربوط به ترک و ترکی باشد از نظر ایران و ایرانی و وحدت و تمامیت ارضی ایران بالقوه خطرناک است.

بهمین ترتیب این هموطنان وقتی میشنوند که آذربایجانیان ترک زبان خود را «ترک» و هموطنان فارسی زبان خود را «فارس» مینامند ناراحت میشوند چرا که تصور میکنند منظور از «ترک» آنست که هموطنان آذربایجانی خود را از نژاد و قوم و ملتی جز ایران و نزدیک تر به ترکیه میشمارند و مینامند در حالیکه تعابیر «ترک» و «فارس» بین قاطبه مردم آذربایجان رایج است و منظور مردم از این تعابیر نه نژاد و قوم و ملت بلکه صرفا زبان است. «ترک» به معنای «ترک زبان» و «فارس» به معنای «فارسی زبان».

این دسته از هموطنان از اینکه ایران هرارسال تحت حاکمیت تقریبا مستمر ترک زبانان بود در عذاب الیم به سر میبرند، از اینکه احتمالا خون همه آنها با خون ترک و عرب و مغول و ارمنی و غیره مخلوط شده است رنج میبرند و آنها که نام های خانوادگی شان از قبیل «بهارلو» و «افشار» و «شاملو» یاد آور کوچ قبایل ترکمن به ایران است احساس شرم میکنند.

میتوان این را باور کرد؟

میتوان تصور کرد که امروز یک انگلیسی بخواهد از ریشه های قومی ژرمن، آلمان و فرانک خود شرم کرده بخواهد زبان خود را از ریشه ژرمنی و فرانکی آن تصفیه کند؟

در آمریکا هرکس بعنوان موضوعی جالب و دلیلی بر رنگارنگ بودن قومیتش و حتی با کمی احساس غرور میگوید که اجدادش از چین یا ایرلند و یاکنیا به آمریکا آمده اند.

در ایران دعوای بعضی ها بر سر این است که زبان مادری چند ملیون از شهروندان این کشور اصلا خوب است که وجود داشته باشد یا نه!

عرض کردم. اینکه زبان اکثریت آذربایجانیان مثلا هزار سال پیش ترکی نبود بنظرم مورد شک جدی هیچ کسی نیست که واقعیت تاریخی را با تصورات شخصی خود مخلوط نمیکند. فقط «نتیجه گیری» این هموطنان است که مشکل آفرین است.

بر پایه این واقعیت تاریخی به این نتیجه سیاسی و شعاری رسیدن که «پس باید دامنه ترکی محدود شود و فارسی بتدریج تبدیل به زبان اول آذربایجانیان شود» رد واقعیت، هتک حقوق زبان مادری ملیونها نفر از هموطنان آذربایجانی و زورگوئی فرهنگی و زبانی است.

خیالبافی کودکانه هم هست – درست مثل اینکه کسی بخواهد مردم عراق و یا مصر که حالا هزار و خرده ای سال است عرب زبان شده اند برگشته زبان های 1500 سال پیش خود را زبان مادری خود کنند و عربی را ترک نمایند.

خود ترک ها در ترکیه انکار نمیکنند که زبان مردم ترکیه کنونی در دوران بیزانس و قبل از آمدن قبایل ترک زبان (تقریبا همزمان با کوچ ترک ها به ایران) یونانی، ارمنی و یا کُردی قدیمی بود و هر چه بود، بهر حال ترکی نبود. اما هیچ کُرد و یا یونانی جدی شعار نمیدهد که مردم ترکیه باید ترکی را رها کرده به زبان های قدیمی هزار سال پیش برگردند.

این شعار ها که گاه رنگ نژاد پرستی هم میگرفت در پايان مشروطه و زمان رضاشاه داده شد و تا حدی تبدیل به سیاست دولت هم گردید كه اتفاقا متفكرين اصلى اش هم مانند کاظم زاده ایرانشهر و کسروی آذربايجانى بودند. ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان و دست اندازیهای روس، انگلیس و عثمانی بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت.

مشابه این افراط گریهای پان ایرانیستی، پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك و بعد از استقرار جمهوری ترکیه بود كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.

آمیزش و رنگارنگی قومی و زبانی امروزه از آمریکا گرفته تا کانادا و هندوستان و آمریکای لاتین مایه غنای جوامع است و در صورت تامین فرصت های برابر برای شکوفائی همه این زبان ها و فرهنگ ها باعث پیشرفت بیشتر این جوامع در شرایط صلح و رفاه میشود.

چه نیازی هست که از گذشته خود نتایج تبعیض آمیز و دشمنی انگیز بگیریم؟

در بخش دوم این مقاله «دل درد» گروه دومی از هموطنان در رابطه با گذشته زبان آذربایجان ایران را مورد بحث قرار خواهم داد، گروهی که دچار افراط گری کاملا دیگری شده اند و میگویند که زبان آذری قدیم که گونه ای از زبان های فارسی بود افسانه است و در واقع چهار پنچ هزار سال است که زبان آذربایجانیان ترکی است!!

 

جوشوا فیشمن: زبان و هویت قومی

Fishman
بعد از گذشت تقریبا 13 سال این کتاب مراجعه و فراگیر پروفسور جوشوا فیشمن در باره زبان و هویت قومی را دوباره میخوانم. مثل کتاب درسی باید روی تک تک فصل ها کار کرد و به سوال ها جواب داد و منابع پیشنهادی را مطالعه کرد. تا  جائی که میدانم فراگیر ترین کتابیست که تا حالا در باره روابط بغرنج زبان و هویت قومی (همه جوانب آن از جمله اقتصاد، تحصیل، روانشناسی و غیره) نوشته شده. فیشمن همه کتاب را ننوشته و بغیر از چند مقاله خود او، ده ها مقاله دانشمندان سرشناس دیگر شامل این کتاب شده است. نمونه های زبانها از آمریکا، اروپا، آفریقا و آسیای جنوب شرقی و اقیانوس ارام داده شده مورد بحث قرار میگیرند. به دنیای اسلام از جمله خاورمیانه، اعراب، ایران و زبان های ترکی ترکیه و آسیای میانه در این کتاب پرداخته نمیشود اما بنظر بنده مطالب و نتیجه گیری هایش برای همه جوامع و زبانها آموزنده است.

اگر به موضوع علاقه دارید، انگلیسی میدانید، وقت و حوصله خواندن دارید و حاضرید 30-40 دلار برای این کار خرج کنید حتما پیدا کنید و بخوانید.
 

قومیت ایرانی و تشیع

 

Analysis 2

عباس جوادی – تشیع احتمالا هنوز در قرن بیست و یکم هم قویترین عنصری است که ترک و فارس و کرمانی و همدانی را متحد میکند. بدین ترتیب تشیع از زمان شاه اسماعیل صفوی به اینسو که مذهب رسمی ایران اعلام شد، یک عامل مهم «ایرانیت» بوده و هنوز هم هست. مشکل در اینجاست که در این رهگذر، غیر شیعه اعم از سنّی و غیر مسلمان به حاشیه رانده میشوند و این، بخصوص در شرایط تقویت حس و طلب های برابری حقوق همه شهروندان که از قرن بیستم در خاور میانه شاهدش بوده ایم، میتواند منبع خطری جدی برای اتحاد و تمامیت ارضی کشور باشد. بنظرم مثلا در کشاکش شاه اسماعیل و سلطان سلیم و کلا عثمانی و صفوی مذهب نقشی اساسی داشته است. اما بنظرم در 200-300 سال اخیر فقط این عنصر تشیع نبود که ایرانیت را حفظ و تقویت کرده است. تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ و آداب و رسوم و غیره هم نقشی مهم داشته و دارند.

در دوره های مختلف تاریخی، ده ها عامل از نظام سیاسی و خاطره تاریخی گرفته تا زبان و ادبیات مشترک، رسانه ها، دستگاه مرکزی آموزش و پرورش و حتی غذاهای ملی، هر کدام به نسبتی و تا درجه ای، هویت ملی یک ملت و یا قوم را معین میکند. اما این عامل ها و آن احساس هویت ملی و تمایز «ما» و »آنها» خود چیزی در حال تحول و تغییر است. در میان اكثريت بزرگ ایرانیان، حدود 500 سال است که تعلق به مذهب شیعه اسلام یکی از عوامل اساسی و اصلی هویت و قومیت ایرانی است. اما در تاریخ ایران هر چه تاکید دولت ها و نظام های سیاسی بر مذهب شیعه بیشتر شده، اکثریت شیعه را بهمدیگر نزدیک تر نموده اما بخش های غیر شیعه جامعه را از آن احساس مشترک و هویت و قومیت ایرانی جدا تر و نسبت به آن سرد ترکرده است.

شايد بيان اين تشخیص تاريخي تا حدي تکراری شده، اما به هر حال بخاطر تکرارش بي اعتبار نشده و خيلي ها هم اصلا آن را نميدانند: 500 سال پيش وقتي شاه اسماعيل صفوي بر سر کار آمد، يک اتفاق تاريخي براي سرنوشت ايران رخ داد که نقطه عطف در تاريخ ایران شد. وقتی صفوی آمد، تقريبا ٩٠٠ سال از ظهور اسلام در شبه جزيره عربستان و توسعه آن از جمله به ايران، فراز و فرود امپراتوري هاي بني اميه و سپس بني عباس که ايران کنوني هم جزو آن بود، زوال حکمراني و کنترل خلفاي شام و سپس بغداد، خيزش سلسله هاي محلي منطقوي مانند سامانيان، کوچ انبوه قبايل ترک از شرق به غرب و بالاخره حمله مغول و حاکميت و در نهايت زوال آنها گذشته بود. برآمدن صفويان در ايران اين سرزمين را بعد از آن همه توفان هاي ٩٠٠ ساله به صورت دولت- ملت در آورد که در مقابل ديگر کشور هاي همسايه و منطقه از جمله ترکيه عثماني دوباره صاحب هويت و شخصيت خود شد. شايد مهمترين کارصفوی، دادن انسجام و هويت به مفهومي از «ايران» بود که از سقوط ساساني به اين سو، براي صد ها سال از بين رفته و يا بي اهميت شده بود.

شاه اسماعيل و دیگر شاهان صفوی با گسترش و حفظ دولت صفوي، هم از نظر سرزمين و حيطه حاکميت و روحيه وابستگي اتباع اين سرزمين به يک مرز و بوم «قوميت ايرانی» را احياء و تقويت کردند و هم براي اين کار فقط به فتح سرزمين و حکمراني بر آن بسنده ننمودند. تند روی ها و خشونت هاي بي شماري به وقوع پيوست، اما با تبديل تشيع به مذهب رسمي ايران هويت و قوميت ايراني به غير از سرزمين، صاحب ايدئولوژي و شخصيتي هم شد که ايران و ايراني بتواند از آن پس خود را از محيط و همسايگان خود علي الخصوص عثمانيان و اوزبکان سنَی در غرب و شرق متمايز و جدا کند. با اين ترتيب بيرقی که قيزيلباشان صفوي وعساکر عثماني زير آن برضد همديگر مي جنگيدند اگر چه فقط رنگ شيعه و سني نداشت اما به هر حال، پیوسته و از هر دو طرف تابشی شدیدا مذهبی هم داشت.

صفوی در عین تبدیل شیعه به مذهب رسمی دولت، نظامی شرعی مبتنی بر شیعه اثناء عشری هم در ایران برقرار کرد. زمانی که در استانبول سلاطین عثمانی حاکم بلا منازع امپراتوری خود و مدعی خلافت جهان اسلام بودند، پادشاهان صفوی هم در عین سلطنت و حاکمیت بر ایران شیعه، ادعای نمایندگی امام دوازدهم را هم داشتند و با این ترتیب به حاکمیت مطلق خود رنگی شدیدا مذهبی هم میدادند. پادشاهان و سلسله هائی که بعد از صفویه در ایران بر سر کار آمدند، به غیر از یکی دو مورد کوتاه مدت، همه شیعه مذهب بودند و اگر هم به حدت و شدت صفوی ها دین و مذهب را وسیله حکومت نکردند، اما به هر حال به مقام و منزلت تشیع و روحانیون شیعه و نفوذ آنان در جامعه خللی وارد نکردند. حتی در زمان پهلوی و برقراری نظامی مرکزی با آموزش و پرورش و دستگاه قضائی دنیوی، هر دو پادشاه پهلوی و بخصوص محمد رضا شاه کوشش داشتند که تناقض و ضدیتی بین حاکمیت و مذهب و روحانیون شیعه به وجود نیاید. برقراری جمهوری اسلامی نوعی احیای حاکمیت مطلق شیعه – بنیاد دوران صفوی با رنگی گرفته از قرن بیستم بود.

در زمان صفوی صد ها هزار نفر از علویان آناتولی به ایران شیعه و صفوی کوچ کرده و در مقابل صد ها هزار نفر از کرد ها و ترک های سنی ایران به عثمانی مهاجرت کرده و به ترکیب قومی و مذهبی این دو کشور مهری ماندنی زدند. در ایران قرن بیست و یکم تقریبا 90 در صد جمعیت شیعه مذهب و اکثریت بزرگ آنان محافظه کار ومذهبی است اگرچه لزوما با اندیشه ها و سیاست های جمهوری اسلامی همراه نیست. این عامل ورای خواست حکومت و یا مخالفین همجنان و مانند 500 سال گذشته باعث نزدیکی و انسجام ملی اکثریت شیعه ایران و ایرانیان میشود. اما تاکید جمهوری اسلامی بر اولویت و مطلقیت تشیع در کشورداری ایران در عین حال انسجام و همبستگی اقلیت غیر شیعه جمعیت را خدشه دار کرده احساس همگانی قومیت ایرانی را تضعیف میکند.

 

هویت و گِردی گردو

Diversity in Harmony

عباس جوادی – آیا میتوان گفت همه طرفداران فلان تیم فوتبال و یا همه آمریکائی ها، و یا همه مسلمانان، و یا همه کاتولیک ها، و یا همه ایرانیان و یا همه ترک ها فلان و یا بهمان طورند؟

مرحوم پدر من  در دانشگاه تبریز فلسفه و ادبیات خوانده بود و حتما میخواست بعضی چیز ها را به من هم یاد دهد. چیزی که او مرتبا بعنوان یک اصل فلسفی به من میگفت و به تفصیل توضیح میداد  این بود: هر گردوئی گِرد است اما هر گِردی گردو نیست. بعد ها در دانشگاه در مورد هویت انسان ها دو مطلب را بعنوان دو اصل اولیه به ما آموختند.

یکم

یکم: هویت اجتماعی انسان ها چیزی یک لایه نیست. ده ها لایه و شاخص هویت هر فرد را معین میکند که در نتیجه در عین حال که یک شخص با هزاران و صدها هزار انسان دیگر شاخص ها و گروه های مشترک اجتماعی دارد با همان اشخاص ده ها نقاط جدائی و تمایز هم دارد در حالیکه آن نقاط مورد اختلاف را با گروهی دیگر تقسیم میکند. یعنی هر انسان هرگز فقط یک هویت اجتماعی ندارد بلکه در عین حال صاحب ده ها هویت اجتماعی است.

به این ترتیب هیچ کس مثلا فقط ایرانی، فقط مسلمان و یا فقط تُرک زبان، و یا فقط معلم وغیره نیست. ده ها شاخص دیگر مانند کشور و محل زندگی، جنسیت، خانواده، فرهنگ محیط، سطح تحصیل و درآمد و یا روحیات فردی و مشخصات جسمی و عوامل ژنتیک در تعیین هویت هرکس اثر میگذارد. اینست که بلا استثناء بین مثلا  دو آلمانی، دو مسلمان، و یا دو فارسی زبان همیشه یک رشته فرق های مهمی وجود دارد که که در نتیجه هر انسان روی زمین  در عین حال که متعلق به این یا آن گروه است، در عین حال  شخصی منحصر بفرد است. از این جهت یک نفر هم عضو یک گروه قومی و ملی است، هم عضو ده ها گروه دیگر اجتماعی است و هم در عین حال شخصی منحصر به فرد هم هست و شبیه مطلق هیچ کس دیگر در جهان نیست.

آیا معنای این اصل رد گروه های متمایز اجتماعی مانند ملت ها، اقوام، مومنان این یا آن دین و مذهب، اعضای این یا آن شغل و پیشه و یا این و یا آن عقیده و حزب سیاسی و طرفداران این یا آن تیم فوتبال است؟ البته نه. البته همه این گروه ها و صد ها گروه دیگر اجتماعی وجود دارند.

جای دیگری هم عرض کرده بودم. مثلا بنده خودم تبریزی، آذربایجانی، ایرانی و ترک زبان هستم. اما فقط تبریزی، آذربایجانی، ایرانی و ترک زبان نیستم. دین، جنسیت، سن، تحصیل، درآمد، محل اقامت، تجربه زندگی، خانواده، روحیه و خلق و خو، و ده ها عامل دیگر باعث میشوند من، هم خود را عضو یک جامعه هفتاد میلیونی ایرانیان حس کنم و هم جزو جامعه ترک زبانان آذربایجان، هم مسلمانان دنیا، هم شیعه ها، ولی در عین حال بخاطر اشتراک درمحل زندگی، خانواده و یا تحصیل و تجربه گذشته و یا تمایلات فکری و عادات اجتماعی خود را از جهاتی به یک ترک ترکیه  و از جهاتی دیگر به اروپائی ها و یا آمریکائی ها نزدیک تر از ایرانی ها حس کنم.

هویتی که من خود را متعلق به آن حس میکنم مخلوط و مجموعه همه آن ده ها و صد ها عامل و شاخص است. هویت چیزی یک بُعدی  و یا «یک حزبی» نیست بلکه ده ها و صد ها لایه دارد. من مانند هر فرد دیگر، عضو ده ها گروه اجتماعی بزرگ و کوچک هستم اما درعین حال درست بخاطر ویژگی بخصوصم در ترکیب اینهمه عامل و شاخص که در هیچ کس دیگری در جامعه بشری نیست، مانند هر فرد دیگر این جامعه چند میلیاردی، من هم مختص به خود و منحصر به فرد هستم.

بدین ترتیب تصور «ما» ایرانی ها در مقابل غیر ایرانی ها، «ما» تُرک ها در مقابل دنیای غیر تُرک، «ما» مسلمانان در مقابل دنیای غیر مسلمان و غیره در عین حال که هر کدام تا اندازه ای درست است زیرا هر کدام از ما یا ایرانی است یا نیست، یا ترک زبان است یا نیست، یا مسلمان است و یا نیست، اما این تصویر کامل نیست و فقط گوشه ای از واقعیت است در حالیکه واقعیت هویت ما موزائیکی از هویت های گوناگون و مکمل یکدیگر است.

تصوراتی که مبتنی بر «ما»ی خالص و صد در صد تک هویتی بر ضد «آنها»ی خالص و صد در صد تک هویتی هستند ناشی از فرهنگ محدود خود برتر بینی است که بعضی ایدئولوژی ها، سیاست ها، احزاب و متاسفانه حتی ادیان مختلف تبلیغ کرده و میکنند و تا حد زیادی در مخیله نسل های جامعه بشری اثری پایدار گذاشته است. همین تفکیک های مطلق قومی، فرهنگی، نژادی، زبانی و یا دینی هم با واقعیت پیچیده تر و بمراتب رنگارنگ هویت اجتماعی انسانها منطبق نیست و هم زمینه ساز خصومت و نزاع بین بلوک های باصطلاح «خالص» و تک هویتی گروه های اجتماعی میشود.

اکثر پیشداوری های قومی و فرهنگی، زبانی و مذهبی ناشی از همین طرز تفکر است. اگر هویت انسانها را نه یکرنگ بلکه مطابق با واقعیت چند بُعدی و رنگارنگ ببینیم «همه مسلمانان فلان طورند» و یا «همه آمریکائی ها فلان جورند» نخواهیم گفت و فریب تبلیغاتی ابتدائی و هولناک مانند «نژاد پاک آریائی» و یا «فقط تُرک ها دوست تُرک ها هستند» را نخواهیم خورد.

نکته دوم

نکته دوم و بهمان درجه مهمی که در دانشگاه به ما یاد داده اند اینست که هویت هر فرد چیزی شخصی است و کاملا وابسته به تشخیص آزادانه آن فرد. نمیتوان و نباید به زور تبلیغات، دولت و یا قانون هیچ فرد جامعه را مجبور کرد که خود را عضو و یا تابع این یا آن هویت گروهی و اجتماعی حس کند.

اگر کسی، گروهی، رسانه ای، حزبی و یا حکومتی با تبلیغ و تشویق خواست انسانها را وادار کند که خود را فقط عضو یک گروه اجتماعی، یک قوم، یک ملت، یک دین و مذهب، یک نژاد، یک گروه زبانی و غیره حس کنند یعنی مشترکات انسانها با گروه های دیگر را نادیده گیرند و در عمل افراد گروه های دیگر را «بیگانه» و «غیر خودی» محسوب نمایند در ذهن بنده فورا یک زنگ خطر بصدا در خواهد آمد که ته این فرهنگ و تبلیغات، دانسته یا نادانسته، نقشه ای برای تفرقه و دشمنی بین انسانها خوابیده است.

گذاشتن مصنوعی و زورکی انسانها در قوطی های مجزا از هم  و تک هویتی مانند این ملت در مقابل آن ملت، این قوم در مقابل آن قوم و این مذهب در مقابل آن مذهب، هم خلاف طبیعت و واقعیت است و هم ایجاد تفرقه و خصومت میکند.