ترکان قزلباش میان صفوی و عثمانی

Chaldiran1

اگر ترکان قزلباش آناطولی نبودند دولت صفوی هم تشکیل نمیشد – این چيزى است که بعضی از تاریخدانان ترکیه و بخصوص کسانی که از نظر سیاسی بیشتر بعنوان «ملی گرا» معروف شده اند ادعا میکنند. مهمترین نام های این عده از تاریخ نویسان ترک فاروق سومر و پیش از او، زکی ولیدی توغان است. در مقاله قبلی این بحث را با اشاره به کتاب معروف استاد سومر بنام «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» شروع کرده  و قول داده بودم که این موضوع را کمی بیشتر باز کنم. سعی خواهم کرد در این بخش دوم  و بخش سوم و پایانی این نوشته نشان دهم که ادعای مزبور آن قدر هم بر پایه واقعیات تاریخی استوار نیست بلکه بنظر میرسد بیشتربا دغدغه های سیاسی مطرح میشود.

ادعا این است که ایلات مختلف ترکمن که در آغاز صفویه، و اگر کمی دقیقتر بگوئیم حوالی 1480-1530 مقیم آناطولی  شده بودند تحت تاثیر تبلیغات مذهبی، صوفیانه و سیاسی-نظامی ابتدا شیخ حیدر و سپس پسرش، شاه اسماعیل قرار گرفته در یک باصطلاح «اتحادیه» ایلی بنام قزلباش ها (قیزیلباش) متحد شدند که وظیفه اصلی شان بر سر کار آوردن و حفظ دولت صفوی بود. روسا و اعضای این ایلات به علویگری و تشیعی مخلوط با شامانیسم آسیای میانه تمایل نشان داده و از سنی بودن دولت و سلطان عثمانی ناراضی بودند و ضمنا سياست های عثمانی و فقر نیز نارضایتی آنها را بیشتر میکرد.

آنها که در سیمای شاه اسماعیل و پیش کسوتان او مراد و مرشد کامل خود را دیده از آنان تا حد پرستش اطاعت میکردند، با تشویق و سازماندهی شاه اسماعیل، شیوخ و مبلغین صفوی در آناطولی شرقی قیام کرده با اکثر افراد ایلات خود از آناطولی به ایران مهاجرت نمودند و در اینجا مقیم شدند. شاه صفوی این قبایل را در نقاط مختلف ایران جابجا کرد و روسای این ایلات و طوایف را در نقاط کلیدی دیوان و لشکرصفوی در سرتاسر ایران از کرمان و اصفهان تا ری و همدان، از تبریز تا دیاربکر و بغداد صاحب مقام و ثروت کرد و آنان مسئول حراست دولت نوین صفوی  از جمله در مقابل دولت عثمانی در غرب و اوزبکان در شرق  شدند.

پروفسور سومر در این مورد مخصوصا به پنج ايل بزرگ ترکمن: روملو، استاجلو، تکلو، شاملو، ذوالقدر و قبایل دیگری نظیر افشار و قاجار اشاره ميكند که اکثر آنها بدنبال کوچ های دور و دراز در چند قرن پیش از آن (از زمان غزنویان و سلجوقیان تا آن زمان) از آسیای مرکزی آمده و با گذشتن از ایران در آناطولی و يا سوريه رحل اقامت افکنده بودند. بخش كوچكترى از آنها هم در ایران مانده و در نقاط مختلف این کشور پراکنده شده بودند. مثلا ایل شاملو در زمان سلجوقیان از آسیای مرکزی آمده به سوریه کنونی رفته بود. در آنجا آنها یا تابع حکام مملوکی شدند و یا خود حکومت های محلی ایجاد کردند. به همین صورت ایل افشار باز در زمان سلجوقیان ابتدا به خراسان، سیستان و خوزستان و سپس آذربایجان و آناطولی رفته بود.

آناطولى بخاطر اهالی غیر مسلمانش جاذبه بخصوصی برای قبایل ترک داشت چرا که بر خلاف ایران و یا سوریه و ماوراء النهر که مسلمان بودند، آناطولی یعنی روم شرقی (بیزانس) هنوز غالبا مسیحی بود و حمله و غصب «سرزمین های کفار» هم جهاد بشمار میرفت و هم منبع قدرت و ثروت بود.آذربایجان نیز از نظر «دروازه» آناطولی و قفقاز بودنش قبایل ترک را بیشتر از مثلا بصره، خوزستان و یا اصفهان بخود جلب میکرد. در آناطولی قبایل ترک پخش و پراکنده شده بودند اما هر کدام بیشتر در مناطق معینی جمع میشدند. مثلا قبایل استاجلو، شاملو و روملو در نواحی سیواس، آماسیه (آماسیای کنونی) و توقات (توکات کنونی)، تکلو در آنطالیه (آنتالیای کنونی) و ذوالقدر در ماراش و یوزقات متمرکز شده بودند.

به راستی تواریخ گوناگون و سیاحتنامه های غربی مینویسند که  شاه اسماعیل مدتی طولانی در این نواحی مشغول تبلیغات مذهبی و سیاسی بوده، برای تاسیس سلسه خود یعنی صفویه «نیرو جمع میکرد» و روسای این قبایل هم که تحت تاثیر شخصیت مذهبی شیخ حیدر و سپس پسرش شاه اسماعیل قرا گرفته نوعی مسحور آنها شده بودند دسته دسته همراه با زن و بچه و احشام خود به ایران میامدند و از سوی شاه اسماعیل مورد اکرام و احترام قرار میگرفتند.

این دوره مرحله ای حساس و تاریخی در حیات این منطقه و مردم آن و درضمن تاریخ دوکشور ایران و عثمانی است چرا که در نتیجه این تحولات دو امپراتوری ایران صفوی وشیعه و عثمانی سنی شکل نهائی خود را میگیرند. داستان های این «کوچ های معکوس» از آناطولى به ایران بسیار است. به هر حال کوچ های مزبور بعد از جمع مریدان صفویه در ارزنجان (آناطولی شرقی) در سال 1501 تشدید یافت.

در مراحل نخست، شاه اسماعیل به سلطان بایزید عثمانی نامه نوشته از او میخواهد که به مهاجرت این یا آن ایل از عثمانی به ایران اجازه دهد. در بعضی مراحل دیگر مهاجرت ها از پی قیام های محلی برضد عثمانی انجام میگیرد که نمونه بارز آن شورش بابا شاهقلی تکلو در در ناحیه آنطالیه (آنتالیای کنونی) بود. در مجموع چنین برمیاید که حجم انسانی کوچ ها مختلف بوده و از چند صد نفر تا هزاران نفر میرسیده است. مثلا گفته میشود حدود ده تا پانزده هزار نفر از ایل تکلو در جریان این جابجائی ها از منطقه آنطالیه به ایران مهاجرت کرده اند. مجموع تعداد قبایل مهاجر از آناطولی به ایران روشن نیست اما بعضی از دانشمندان هنگام بحث روند ترک شدن زبان آذربایجان و اران از دوره غزنوی تا صفوی سخن  از سه مرحله تشدید این جریان صحبت میکنند که بازگشت قبایل ترک زبان از آناطولی به ایران سومین جریان بزرگ کوچ بوده است (طبق این نظریه ها، دو جریان مهم دیگر ابتدا دوره سلجوقیان و ثانیا حمله مغول و حضور تعداد کثیری از ترکان در لشکر مغول بوده است).

فاروق سومر در کتاب فوق الذکر مینویسد: «ترکان ایرانی زمان صفویه، نسبت به گذشته، با تراکم بسیار زیاد جمعیت در یک منطقه (آذربایجان) سکونت گزیدند. علت این امر نیز تشکیل دولت صفوی و مهاجرت دسته جمعی ترشان (از آناطولی) به ایران است.» و در جای دیگر: «(…) ترکان، تشکیل دهنده و تقویت کننده دولت صفوی این افراد و طوایف  (شاه اسماعیل و روسای قبایل ترکمن از آناطولی) بودند. در اینجا روشن میشود که اکثریت و یا تمامی این ترکان از آناطولی مرکزی و یا جنوبی بودند» و همچنین: «اگر ترکان قزیلباش آناطولی نبودند، شکل گیری و فکر مداخله در سیاست در افکار شیوخ اردبیل خطور نميكرد (ص ٢٧، ٣١).»

اما باید در نظر گرفت که در آن سال ها اگرچه بازیگران اصلی در این منطقه از سوئی شاه اسماعیل صفوی و از سوی دیگر سلطان عثمانی بایزید بودند، اما سلسله آق قویونلو و حتی بقایای قراقویونلو ها نیز در بعضی نقاط بر سر کار بودند. علاوه بر این، ده ها تن از روسای ایلات محلی ترکمن در تمام منطقه هرکدام «ساز خود را میزدند»، گاه با این و گاه با آن طرف متحد میشدند. آق قویونلو در آناطولی شرقی، عراق عجم و عرب و قراقویونلو (و همچنین شروانشاه های باکو) در قفقازاگر چه تضعیف شده بودند ولی هنوز از بین نرفته بودند.

آنچه که استاد سومر و بعضی تاریخ نویسان دیگر ترکیه در نظر نمیگیرند همین خصلت «مرحله گذار»  و سیال بودن این دوره از تاریخ منطقه از نظر شکل گیری ملت ها و کشور های دو گانه ایران و عثمانی است. مثلا اصولا اینکه همه این قبایل یک یا چند قرن پیش از آن از آسیای مرکزی به ایران و آناطولی آمده بودند ذكر ميشود اما در شرح مناسبات با صفوى در نظرگرفته نميشود، و يا اينكه آنها هم در ایران کنونی و هم در آناطولی پخش شده بودند، اینکه هنوز بسیاری از آنها کوچ نشین بودند و محل ثابتی برای اقامت خود انتخاب نکرده بودند و بعضی ها مرتب بین ایران و آنا طولی میرفتند و باز میگشتند مورد توجه قرار نمیگیرد. و در نهایت چنان از «سیر و سیاحت آزاد و بی ممانعت شاه اسماعیل در شرق آناطولی» صحبت میشود که گویا آن زمان هم مرز های کنونی بین ایران و ترکیه پا برجا بودند در حالیکه از طرفی حاکمیت دولتی ایران و عثمانی وهمچنین تبعیت و وفادارى  ایلات سیال و مرتبا در حال تغییر بود و از سوی دیگر اکثر شرق آناطولی از جمله طرابوزان، ارزنجان، ارضروم و دیاربکر هنوز تا مدت زیادی (حتی بعد از جنگ چالدران) در دست حکومت آق قویونلو بود و نه عثمانی.  پیروزی شاه اسماعیل بر سلطان مراد آق قویونلو در جنگ «آلما قولاغی» همدان (1503) بود که عراق عرب و عجم را هم نصیب شاه اسماعیل کرد و همچنین جنگ تاریخی چالدران بین شاه اسماعیل و سلطان سلیم عثمانی (1514) بود که اگر چه منجر به شکست سنگین ایران صفوی شد، اما به مرحله سیال گذار درمرز های بین دو دولت پایان داد  وجریان  «ملت شوی» و «تشکیل کشور» در هر دو سو را آغازید: در یک سو ایران صفوی و در سوی دیگر عثمانی سنی.

(منابع در پایان این سلسله مقالات)

در بخش بعدی و پایانی: جنگ سرد تمام عیار بین صفوی و عثمانی

 بخش نخست: صفویه را ترکان آناطولی ساختند؟

 

 

صفویه را ترکان آناطولی ساختند؟

SumerTH

عباس جوادی – در تاریخ نویسی صفوی و عثمانی، نگرشی هست که بخصوص در ترکیه رایج است. نگرش مزبور مدعی اشتباه بودن این درک عمومی است که دولت صفوی با متحد کردن ایران در کم و بیش مرزهای تاریخی ایران و زیر بیرق یک مذهب یعنی تشیع،900 سال بعد از اسلام و خلافت اموی و عباسی و همچنین مهاجرت های ترکان و حمله مغول، ایران را احیا کرده دوباره بعنوان «ایران» وارد صحنه تاریخ نمود. طبق اين نظريه عنصر اصلى كه صفويان و مذهب شيعه را در ايران بر سر كارآورده و حفظ نموده قيزيلباشان بودند كه اصلشان نه از ايران بلكه از قبايل ترك بود كه از آناطولى (آناتولی) به ايران و بخصوص آذربايجان رفته بودند.

البته  در ترکیه همه تاریخ نویسان ملى – ايرانى بودن دولت صفوى را رد نميكنند. برای مثال معروف ترین تاریخشناس و تاریخ نویس كنونى ترکیه، پروفسور خلیل اینالجیق (اینالجیک)، برعکس بر آن است که ایران سرچشمه فرهنگی و اداری- دولتی دولت عثمانی بوده است (نگاه کنید به این مقاله «چشم انداز».) اما مهمترین شخصیت علمی که مدعی مردود بودن نظریه «ملی بودن دولت صفوی» است مرحوم پروفسور فاروق سومر از دانشکده زبان ها، تاریخ و ادبیات دانشگاه آنکارا است که رشته تخصصی اش اقوام و قبایل ترک و مرحله های کوچ و اسکان آنها از آسیای مرکزی به ایران و آناطولی بود.

استاد سومر در باره تک تک قبایل بزرگ ترک مانند اوغوز ها، قراقویونلو ها، قرامان ها، قاجار ها، افشار ها، تاتار ها، بیگدلی ها، بیات ها، بایندیر ها، ترکان عراق و سوریه و همچنین عموما ایلات آناطولی و ترک زبان شدن آناطولی رساله ها و کتب فوق العاده با ارزشی نوشته است که مطالعه آنها نه فقط برای روشنفکران ترکیه بلکه در عین حال برای ما ایرانیان بسیار مفید و جالب خواهد بود.

یکی از آثاری که فاروق سومر در سال 1976 برپایه تحقیقات مفصل نوشته  و در سال 1371 به فارسی هم ترجمه شده، «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (*) نام دارد. در این کتاب بعد از مقدمه ای که در واقع خلاصه خود کتاب و نظریه استاد سومر است، در هر فصل جداگانه تاثیر قبایل مشخص بزرگ و کوچک ترک در تشکیل، توسعه و ادامه حکمرانی هر پادشاه صفوی در طول حاکمیت این سلسله با دقت و تفصیلات حیرت آوری ذکر میشود که ویژگی جالب این اثر است.

بنظر استاد سومربخش قابل توجهی از قبایل ترک که از زمان سلجوقیان به بعد از آسیای میانه و از طریق ایران به آناطولی مهاجرت کرده بودند در اثر تحولات مختلف سیاسی به ایران بازگشته و اکثریتشان در آذربایجان که مرکز سیاسی و نظامی ابتدای صفوی بود سکنی گزیدند. این حرکات از قرن چهاردهم میلادی  یعنی از پایان دوره ایلخانان شروع شده و بویژه به مدت صد سال یعنی از نظامی شدن «طریقت صفویه» تحت رهبری شیخ حیدر تا تاسیس دولت صفوی از سوی شاه اسماعیل و زمان پسر او شاه طهماسب صفوی نقطه اوج خود را طی کرده، اما تا قرن هجدهم و حتی نوزدهم هم ادامه یافته است. نیروی اجرائی و رهبری تاسیس، و بویژه از نظر نظامی و اداری رهبری کننده صفویان قیزیل باش ها بودند که بنظر فاروق سومر، نه از داخل ایران بلکه اساسا از قبایل ترک زبانی نشئات میگرفتند که با تبلیغات و تشویقات مذهبی و سیاسی شیخ حیدر پدر شاه اسماعیل، خود شاه اسماعیل و طرفدارانش و از طرف دیگر مشکلات سیاسی و اقتصادی در شرق آناطولی همچون مریدان از جان گذشته و شیفته پیر و مرشد صفوی خود فوج فوج همراه با قبایل و طایفه های خود به اردبیل و دیگر مناطق آذربایجان رفتند، در آنجا سکنی گزیدند و نیروهای مسلح خود را در اختیار شاهان صفوی قرار دادند.

اینکه شیخ حیدر و خود شاه اسماعیل در شرق آناطولی تبلیغات مذهبی و سیاسی سازمان یافته و موفقیت آمیزی کرده و زمینه را برای شورش ها و حتی کوچ قبایل ترک این مناطق به ایران تهیه کرده اند جای شک ندارد. در اینجا موضوع بر سر منطقه ای وسیع شامل قارص، ارضروم، وان، مالاتیا، دیاربکر و حتی پادشاه نشین رومی – مسیحی طرابوزان است که در آن موقع هنوز زیر نفوذ آق قویونلو ها بود و سلطان عثمانی کوشش سخت مینمود تا این منطقه شرقی را نیز به فتوحات خود در غرب اضافه کند. با زوال آق قویونلو ها و قراقویونلو ها دولت صفوی ایران در این منطقه آناطولی تبدیل به رقیب اصلی سلطان عثمانی شده بود.

موضوع کوچ توده ای قبایل ترک از آناطولی به آذربایجان کاملا صحت دارد و حتی در ترک زبان شدن آذربایجان بعد از کوچ های دوره های سلجوقیان و حملات مغول و تیمورکه اکثریت ارتش آن ها عبارت از سربازان ترک (مخصوصا اویغور ها و ترک های چغتائی) بود کوچ های دوره صفوی از آناطولی به آذربایجان بعنوان مرحله سوم و نهائی دگرگشت زبان این خطه به حساب میاید.

تصور اینکه قبایل ترک آناطولی دیگر مردم آناطولی بودند که از قرنها پیش آنجا یکجا نشین شده بودند و از آنجا بلند شده به ایران مهاجرت کردند و در ایران دولت صفوی را ایجاد نمودند درست بنظر نمیرسد. البته اصولا آنها بودند که صفوی را مستقر کرده و حتی تا زمان شاه طهماسب و حتی بعد از او هم آن را سر پا نگاه داشتند. اما نباید فراموش کرد که این قبایل هنوز کوچنده بودند، مرحله گذار به یکجا نشینی آنها هنوز ادامه داشت و بنا براین در واقع موطن بخصوصی نداشتند و میتوانستند به راحتی از نقطه ای به نقطه ای مهاجرت کنند . مثلا بجای دیاربکر و یا ولایت تکه (آنطالیه) به مغان و یا مراغه در آذربایجان و یا خراسان و اصفهان نقل مکان کنند. همین کار را هم میکردند. در این مرحله، شاید برای مدتی حدود 200-300 سال، اینکه یک ایل و طایفه بار ها از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ کند و وفاداریها و حتی مذهب خود را متناسبا تغییر دهد چیز غیر متعارفی نبود. مثال های بارز این تغییرات جغرافیائی، سیاسی و قبیله ای را در این دوره دیده ایم (مثلا نگاه کنید به ماجرای اولامه خان تکه و شمس الدین خان از ایل شرف خانیان کُرد در این مقاله).

عامل مذهبی (علوی / شیعه در مقابل سنّی) هم که استاد سومر به آن اشاره میکند در اصل کاملا درست است. این، دوره ای هست که تاثیرات آسیای مرکزی و تا حدی شامانی و صوفیانه ترک های تازه مسلمان شده با نظام پیر ها، مرشد ها، و «دده» ها و «ابدال» ها بتدریج جای خود را به مدارس رسمی سنّی میدهد و مسلمانانی را که تا آن وقت در پشت اسب تاخته به ایران و آسیای صغیر آمده بودند تابع سنت و مذهب سخت گیرانه ای مینمود و باعث نارضایتی آنها میشد. تشیع / علویگری و تبلیغات مذهبی صوفیان و صفویان در آناطولی از این جهت بود که تاثیر عمیقی بر توده های بیشتر کوچنده و روستائی آناطولی داشت. مشکلات اقتصادی مانند مالیات ها و هرج و مرج سیاسی قبل از استقرار کامل عثمانی ها هم مزبد بر علت میشد. تحت تاثیر اندیشه مذهبی صفویه، مریدان شیوخ صفوی و قیزیل باشان به شیخ های خود نوعی مقام الوهیت قائل بودند که آنها حاضر بودند در راهشان خود را به آب و آتش زده شهید کنند. برای عثمانی، این، خطری امنیتی و جدی بود. در قرن شانزدهم قیام علویان، شکست قدم به قدم آنان و موج کوچ به آذربایجان در این شعر شاعر معروف مردمی و علوی منطقه «پیر سلطان ابدال» منعکس شده است که ترجیع بندش «آچیلین قاپیلار، شاها گیدلیم» است یعنی «باز شوید ای دروازه ها، تا به سوی شاه برویم!»

شکست ایران صفوی در جنگ چالدران (1514)، تخلیه شرق آناطولی و حتى بعد ها بغداد از سوی ایران و اما ناکامی عثمانی در فتح و حفظ آذربایجان و مرکز آن تبریز و بالاخره عهد قرار داد صلح قصر شیرین بین دو طرف (1639) که کم و بیش مرز های  کنونی ایران و ترکیه را تعریف میکرد نقطه پایانی به این کشاکش ایران و عثمانی گذاشت که از نظر سیاسی و مذهبی رنگ رویاروئی دو ملت جدید زیر دو بیرق مختلف  شیعه و سنی گرفته بود.

———————————————-

(*) پروفسور فاروق سومر: نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، تهران 1371. از اصل:

Prof. Dr. Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1976

نام روز های هفته

CentrAsia
نام روز های هفته در آذربایجان، آسیای میانه و ترکیه

آذربایجان ایران:

دوشنبه
doşənbə
سه شنبه (ندرتا: چارشنبه آخشامی)
seşənbə
چارشنبه
çarşənbə
پنجشنبه (ندرتا: جمعه آخشامی)
pənşənbə
جمعه
cümə
شنبه
şənbə
یکشنبه
yekşənbə

جمهوری آذربایجان:

بازار ارته سی
bazarertəsi
چرشنبه آخشامی
çərşəmbeaxşamı
چرشنبه
çərşəmbe
جمعه آخشامی
cüməaxşamı
جمعه
cümə
شنبه
şənbə
بازار
bazar

ترکیه:

پازارته سی
Pazartesi
سالی
Salı
چارشامبا
Çarşamba
پرشمبه
Perşembe
جوما
Cuma
جومارته سی
Cumartesi
پازار
Pazar

ترکمنستان:

دوشنبه
Duşenbe
سی شنبه
Sişenbe
چارشنبه
Çarşenbe
پن شنبه
Penşenbe
آننا
Anna
شنبه
Şenbe
یگ شنبه
Yegşenbe

اوزبکستان:

دوشنبه
Duşanba
سه شنبه
Seşanba
چورشنبه
Çorşçanba
پی شنبه
Payşanba
جوما
Cuma
شنبه
Şanba
یک شنبه
Yekşanba

قیرقیزستان:

دوی شونبو
Düyşönbü
شئی شنبی
Şeyşenbi
شارشنبی
Şarşenbi
بئی شنبی
Beyşenbi
جوما
Cuma
ای شنبی
İşenbi
یک شنبی
Yekşenbi

قزاقستان:

دوی سنبی
Duysenbi
سئی سنبی
Seysenbi
سار سنبی
Sarsenbi
بئی سنبی
Beysenbi
جوما
Cuma
سنبی
Senbi
یک سنبی
Yeksenbi

 

طبق خواست خوانندگان علاقمند: نام روزهای هفته به زبان اویغوری (سین کیانگ چین):

و همچنین به زبان ترکی عثمانی (تا سال های 1930 در ترکیه):

80 اقلیت قومی قیرقیزستان کوچک

Bishkekاخيرا كه در قیرغیزستان بودم از شعار های «قیرقیزستان متعلق به قیرقیز ها هست» که از طرف یکی دو حزب ناسیونالیستی این کشور روی پوستر ها نوشته شده و به در و دیوار آویزان شده بود وحشتم برداشته بود. وقتی به جنوب کشور، منطقه «اوش» رفتم که بخش قابل توجهی از مردمش اوزبک و کمی هم تاجیک بودند درک کردم که این قبیل شعار ها چقدر خطرناکند، بخصوص برای کشور کوچک و بی دفاعی مانند قیرقیزستان. اما اکثر یت بزرگ مردم قیرقیزستان، چه قیرغیز ها و چه اوزبک ها و روس ها و دیگر اقوامش  انسان هائی فوق العاده طبیعی، صلحدوست و ملایم رفتار هستند.

قرقیزستان (و یا: قیرقيزستان، قرغیزستان) یک کشور کوچک و محصور با خشکی بین چین، قزاقستان، تاجیکستان و اوزبکستان است که تا 50 سال پیش که این کشور هنوز یکی از 15 جمهوری «اتحاد شوروی» بود اکثر ایرانی ها حتی اسمش را هم نمیدانستند – کشوری که کل جمعیتش پنج میلیون نفر است… این کشور طبق آمار رسمی حکومتی دارای 80 اقلیت قومی است. در زمان شوروی حتی 100 اقلیت شمرده شده بود! اما  وقتی از «اقوام قیرغیزستان» بحث میشود اغلب نام چهارپنج گروه بزرگترخوانده میشود: قیرقیز ها (73%)، اوزبکها (14%)، روس ها (6%)، دونقان ها یعنی چینی های مسلمان… شاید هم کمی تاجیک ها و اویغور ها.. (حدود 2 درصد) .. این میشود شش قوم که  95% مردم را تشکیل میدهند. پس 74 قوم دیگر که پنج در صد جمعیت را تشکیل میدهند چی؟

کولی ها که در آسیای مرکزی به آنها «لولی» میگویند یکی از این اقلیت ها هستند. بیشتر آنها در جنوب، در نواحی اوش و جلال آباد زندگی میکنند. آنها فارسی زبان اند. در جنوب دونقان ها هم هستند اما آنها از طرف اوزبک های کشور استحاله میشوند. کره ای ها و تاتار های کریمه هم به تعداد کمی در این کشور زندگی میکنند. آنها در سال های ترور استالینی به زور از مناطق زیستشان در اتحاد شوروی به اینجا کوچانیده شده اند. حتى يك اقليت شايد چهل پنجاه نفرى بنام “همشين” ها هم در يكى دو آبادى زندگى ميكند كه لهجه اى از ارمنى قديم صحبت ميكنند. امروزه همه اين گروه هاى كوچك از نظر هویت قومی با خطر زوال روبرو هستند اما ظاهرا نمیتوان جلوی این روند را گرفت. جوانتر های این اقوام دیگر بیشتر از زبان مادری و اجدادی خودشان، روسی حرف میزنند و مینویسند. اصولا رواج زبان و فرهنگ روسی، بعد از یک دوره پسرفت از پی سقوط شوروی، در تقریبا اکثر کشور های شوروی سابق بغیر از چند جمهوری در حال «بازگشت» است. وقتی نسل پیر تر این اقلیت ها فوت میکنند، نسل های جوانتر که با زبان و فرهنگ روسی بار آمده اند وارد جرگه عمومی «اقوام روس زبان» میشوند که البته هیچ هم بدان معنی نیست که آنها از نظر قومی هم روس تبار هستند. بعضی از آنها نام های روسی به فرزندان خود میگذارند و حتی به دین و مذهب «ارتدکس روسی» میگذرند. اما همیشه در این کشور ها حس میکنی که از نظر قومی و دینی، ثبات و آرامشی در جامعه یا موجود نیست و یا فقط ظاهری است.

من یکی دو ماه  بعد از زد و خورد های خونین بین قیرقیز ها و اوزبک ها در منطقه جنوبی «اوش» هم به آنجا سفر کرده بودم. مصاحبان اوزبک تبار من همگی از “همسایگی بسیار خوب با قیرقیز ها» صحبت میکردند و همه گناه ها را بگردن «افراد ناشناسی» میانداختند که از بیرون آمده بودند. اما آنها در عین حال در صحبت در مورد اختلافات قومی به ندرت راحت و آرام بودند.

از سوى ديگر وقتى به نمونه قيرقيزستان نگاه ميكنيد درك ميكنيد كه معضلات رنگارنگ و چند لايه قومى، مذهبى و زبانى تنها با شعار و محكوم كردن و طلب نمودن حل نميشود. مثلا ميگوئيد تحصيل به هر زبان مادرى هر قومى، چه كوچك و چه بزرگ، “حق مسلم” آنهاست و دولت موظف و مكلف است براى هر گروهى مدرسه و معلم و كتاب بدهد؟ آخر مگر اين اصولا ممكن است؟ دولت قيرقيزستان حتى نميتواند مدرسه و معلم مردم به قيرقيزى و روسى را تامين كند كه زبان هاى رسمى مملكت هستند! تازه اين كشور كوچك و بى پول همينطورى هم بسختى روى پاى خودش ايستاده است. شعار “قيرقيزستان متعلق به قيرقيز هاست” وحشتناك است. اما مانند گروه هاى قوم گراى كشور ميخواهيد هر قوم صاحب سيستم ادارى و امنيتى و مالياتى و آموزشى خودش شود؟ ميخواهيد اين مملكت تكه پاره شود؟

راه حل چيست؟ بهر حال واقعا حیف است «سوئیس آسیای مرکزی»، طوری که بعضی ها قیرقیزستان را مینامند، با آن مردم ملایم خو و مسالمت جویش دستخوش دشمنی ها و تلاطم های خونین قومی شود.

تحصیل زبان مادری و تجربه کشور های همسایه

W7

عباس جوادی – تجربه هر کشوری در مورد آموزش زبان های اقلیت ها و اقوام این کشور ها جالب و دانستنی است اما بیشک بقول معروف نباید سیب را با پرتغال دریک کفه گذاشت و مقايسه نمود. بسیاری ویژگی ها هستند که مخصوص یک کشورند و مربوط به ترکیب قومی، گذشته تاریخی، فرهنگ، دین، آداب و رسوم و سنن این کشور ها و ملت ها میشوند و مستقیما و یا کاملا قابل تطبیق در کشور های دیگر نیستند.

تا کنون خیلی ها در مورد کشور های اروپائی و كانادا صحبت کرده اند. تردیدی نیست که از تجربه های هرکدام از این کشور ها میتوان و باید آموخت. اما کمتر کسی به تجربه های همین کشور های «بغل گوشمان» توجهی کرده است که از بسیاری جهات به ما نزدیکترند و تجاربشان بهمان اندازه کشور های غربى جالب و آموزنده هستند.

البته کپیه برداری از هیچکدام از این و دیگر نمونه ها نه ممکن است و نه قابل توصیه. اما یاد گرفتن هم ممکن است و هم مفید.

من در اینجا سعی خواهم کرد بطور خیلی فشرده از چند نمونه کشور های منطقه صحبت کنم:

عراق

تا سقوط صدام وضع فرق میکرد. تدریس اصولا و غالبا به عربی بود اما  در کردستان و حتی نواحی مرکزی عراق طبق تقاضا چند ساعت درس زبان و ادبیات کُردی ارائه میشد. بعد از سقوط صدام که وضع کردستان مستحکم شد و این منطقه صاحب «خود مختاری» همه جانبه و عملا (ولی نه رسما) استقلال خود گشت در کُردستان کُردی عملا تنها زبان تدریس شده و عربی که ظاهرا هنوز یکی از دو زبان رسمی عراق است  تدریس نمیشود. در مناطق عربی عراق طبق روال قبلی همه دروس به عربی است. اقلیت های دیگر مانند آسوری ها و ترکمان ها هم میتوانند به زبان های خود مدرسه داشته باشند ولی در عمل بخاطر نبودن معلم و کتب درسی این موضوع بطور جدی اجرا نمیشود و شاگردان این اقلیت ها هم در عمل اساسا عربی و بعضا چند ساعت هم بزبان خود درس میخوانند.

ترکیه

در تركيه تنها زبان تحصيل، طبق قانون تركى است. مدارس خصوصى آزادند اما زبان تحصيل آنها هم اساسا تركى است اگرچه در بعضى مدارس خصوصى انگليسى وفرانسه هم به درجات مختلف تدريس ميشود. تحصيل زبان اقليت ها مانند كُردى و ارمنى مجاز نيست. تا چند سال پيش دولت های ترکیه وجود اقليت هاى قومى و زبانهاى آنها را انکار میکردند، نشر مطبوعات، رسانه ها به اين ربانها و كاربرد آنها در ادارات ممنوع بود و اغلب مورد مجازات قرار ميگرفت. اما در سالهاى اخير امكانات نشر كتاب و پخش ترانه ها به زبانهاى اقليت ها بيشتر شده و پارلمان تركيه در حال بررسى امكان تغيير قانون اساسى براى مجاز نمودن تحصيل زبان مادرى در مدارس دولتى و خصوصى است.

جمهوری آذربایجان

تا سقوط شوروی روسی زبان مشترک همه شهروندهای شوروی بود و در آذربایجان تحصیل در مدارس یا ترکی آذری بود و یا روسی و یا مخلوط که در آن صورت هر درس به روسی و یا ترکی آذری ارائه میشد. تحصیل کامل به زبان ارمنی فقط در قراباغ ممکن بود. به زبان های اقلیت های دیگر مانند لزگی و تالش هم روى كاغذ میشد تحصیل کرد اما عملا اجرا نمیشد مگر حد اکثر یکی دو ساعت در هفته و آن هم اکثرا در دوره ابتدائی. بعد از استقلال جمهوری آذربایجان، مدارس روسی هم بایستی چند ساعت درس ترکی آذربایجانی داشته باشند. لزگی ها هم میتوانند روی کاغذ مدرسه و تحصیل بزبان خود را داشته باشند اما معمولا آنها ترجیح میدهند یا به روسی بخوانند و یا آخرین سال های مدرسه را به ترکی آذری بخوانند تا شانس موفقیت در ورود به دانشگاه را داشته باشند (در غیر این صورت برای تحصیل به روسیه میروند.) در مورد تالشی اگرچه دولت بعضا میگوید مدارس تالشی زبان وجود دارند اما در تمام مدارسی که رسما عنوان مدارس تالشی دارند عملا فقط به ترکی آذری تدریس میشود. تدریس به تالشی ممنوع نیست اما ظاهرا کسی شوق و ذوق این کار را ندارد و از طرف دیگر معلم متخصص تالش زبان و کتاب درسى تالشی یا نیست یا مورد استقبال قرار نمیگیرد. تالشی هم مانند لزگی بیشتر زبان محاوره است تا کتابت. مدارس ارمنی وجود ندارند (در گذشته هم فقط در قراباغ بود).

افغانستان

افغانستان قانونا دو زبان رسمى داشته و دارد: پشتو و درى. در تمام مدارس دروس به اين دو زبان تدريس ميشود. اما درچند سال اخيرتحصيل زبان هاى اقليت هاى تركمن و اوزبك هم آزاد شده اگرچه در عمل فقط در بعضى مدارس ولايات تركمن نشين و اوزبك نشين آن هم حد اكثر تا كلاس ششم اجرا ميشود يعنى در كلاس هاى ابتدائى آن مناطق هفتگى چند ساعت تركمنى و يا اوزبكى ارائه ميشود اما از دوره متوسطه به بعد فقط به پشتو و درى تدريس ميشود. در اين مقطع هم تحصيل زبان مادرى ممنوع نيست اما رغبت چندانى به اين موضوع وجود ندارد و كتاب و معلم هم نيست چونكه كسى نميخواهد تماس و مراوده با ديگر افغانها و تحصيل دانشگاهى را كه به دو زبان اصلى پشتو و درى است و كليد موفقيت بشمار ميرود تضعيف و خلل دار كند.

پاكستان

در پاكستان دو زبان رسمى و اصلى تحصيل: اردو و انگليسى است. زبانهاى اقليت هاى پشتو و بلوچ در دوره ابتدائى و چند ساعت در هفته در كنار درس عمومى و سرتاسرى از طرف مدارس و كورس هاى خصوصى ارائه ميشود. اين درس هاى خصوصى و چند ساعته در هفته محدود به زبان و ادبيات و يا علوم دينى است. بعد از دوره ابتدائى اين درسهاى خصوصى عملا به پايان ميرسند و همه دانش آموزان به اردو و يا انگليسى درس ميخوانند كه ضمنا زبان هاى دانشگاه هم هستند.

آسیای میانه

در آسیای میانه پنچ کشور وجود دارد: اوزبکستان، تاجیکستان، ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان. از اینها زبان اکثریت تاجیکستان (تاجیکی) از گروه زبان های ایرانی و زبان رسمی بقیه از گروه زبان های ترکی (اورال آلتائی) است. در قزاقستان و قرقیزستان روسی هم به موازات زبان اکثریت محل رسمی شمرده میشود. به غیر از قزاقستان، در هرکدام از این کشور ها یک زبان اکثریت وجود دارد. در قزاقستان تعداد متکلمین قزاقی و روسی تقریبا برابر است. بعد از سقوط شوروی اگرچه قزاقی رشد یافته اما هنوز روسی زبان اصلی بخصوص تحصیل، انتشارات، علم و رسانه ها ست. در اوزبکستان زبان رسمی اوزبکی است ولی اقلیت تاجیک هم به نسبت چشمگیر است. بر عکس، زبان رسمی تاجیکستان تاجیکی است اما دو اقلیت بزرگ کشور به اوزبکی و لهجه های ایرانی شرقی باستان (در بدخشان کوهی) تکلم میکنند. قرقیززستان از نظر زبان به قزاقستان شبیه تر است. در ترکمنستان هم زبان رسمی ترکمنی است اما هم جمعیت کشور و هم اقلیت هایش نسبتا کم هستند.

میراثی که از دوره شوروی باقی مانده اینست که  در بسيارى موارداکثر اقلیت های بزرگتر طبق قانون حق دارند به زبان مادری خود تحصیل کنند اما این کار در عمل یا ممکن نیست و یا کسی با جدیت دنبالش نمیرود چرا که یا کتاب و معلم نیست و یا مردم اقلیت ها ترجیح میدهند برای ادامه مراوده و معاشرت با مردم کشور متبوع خود و پیشرفت در جامعه زبان رسمی اکثریت را بهتر بیاموزند و بدین جهت به زبان اکثریت تحصیل میکنند و یا اینکه به روسی تحصیل میکنند که هنوز هم زبان مراوده بین مردم شوروی سابق است.

در زمان شوروی روسی مهمتر از زبان جمهوری ها بود و شرط صعود در هرم اجتماعی، اقتصادی، علمی و سیاسی شوروی و جهان بشمار میرفت. بعد از سقوط شوروی ترکمنستان، اوزبکستان و تا حدی تاجیکستان به سمت سیاست «یک دولت – یک زبان» رفتندو فشار بر زبان های اقلیت ها و حتی روسی بیشتر شد. اما چون زیربنای تحصیل حتی در خود زبان های رسمی و ملی این کشور ها از جمله واژگان، کتاب های معاصر علمی و کادر زبردست تعلیم یافته چندان قوی نیست، هنوز در تحصیل و تدریس از زبان و یا حد اقل واژگان روسی تا حد زیادی (بخصوص در قزاقستان و قرقیزستان) استفاده میشود.

باز بعنوان یک میراث دوره شوروی هنوز در اکثر این کشور ها مدارس دو زبانه (محلی و روسی) زیادند در حالیکه در ترکمنستان اکثر آنها بسته شده اند.

در قرقیزستان اقلیت بزرگی از اوزبک ها و اقلیت کوچکتری از تاجیک ها وجود دارد که در تحصیل زبان مادری خود آزادند اما طبیعتا بدون دانش خوب زبان قرقیزی و روسی (و یا اقلا روسی) امکان پیشرفت در جامعه برایشان بسیار دشوار است. این وضعیت در دیگر کشور های آسیای مرکزی هم وجود دارد طوریکه مثلا در تاجیکستان اقلیت نسبتا بزرگ اوزبک اگر به زبان رسمی یعنی تاجیکی تسلط نداشته باشد برای یافتن کار و درآمد مناسب باید یا راه روسیه را درپیش گیرد یا به اوزبکستان مهاجرت کند. اگرچه در راه اخذ ویزا و مهاجرت مشکلات بزرگی وجود دارد، اما این وضع در عمل باعث یک «تصفیه قومی» تدریجی در منطقه شده است، چیزی که مثلا در کوچ اقلیت های تاجیکستان و اوزبکستان به روسیه و یا بومیان اوزبک قرقیزستان به اوزبکستان و یا روسیه قابل مشاهده است.

عامل دیگری که وضع زبان و تحصیل اقلیت های این پنج کشور را تحت تاثیر منفی قرار میدهد این است که بین این پنج کشور بطور مزمنی تشنج سیاسی و اقتصادی وجود دارد. مرزها زود زود به یک بهانه بسته میشوند و رفت و آمد و تجارت بین آنها بسیار محدود است. همین هم باعث میشود که هر وقت مناسبات دو کشور با همدیگر بد تر شد، فشار هرکدام بر اقلیت آن کشور که در کشور دیگر اکثریت است زیاد تر شود. مثلا بعد از استقلال اوزبکستان و تاجیکستان فشار حکومت تاشکند بر تاجیکان سمرقند و بخارا و تحصیل زبان مادری آنها بیشتر شد، اکثر بومیان تاجیک که صد ها سال ساکن اوزبکستان بودند ناچار شدند خود را بعنوان «اوزبك» به ثبت رسانند. متقابلا، در تاجیکستان بسیاری از مدارس اوزبکی بسته شد و اوزبک های این کشور ناچار شدند بیش از پیش از مشخصات قومی خود مانند زبان اوزبکی دور شده در درجه اول تاجیکی بیاموزند.

گؤرمک و گؤرماخ

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori

عباس جوادی – ترکی آذری جزو شاخه زبان های ترکی «غربی» و یا «اوغوز» است. ترکی ترکیه و یا ترکمنی هم همینطور. این را میدانیم. یک ویژگی ترکی غربی وجود قاعده «هماهنگی مصوت ها» ( ویا «هماهنگی واکه ای») است که باعث میشود نوع مصوت های یک واج ریشه (مثلا «گئت» و یا «قال») مصوت پسوند هائی را که به آن واج ریشه اضافه میشوند تغییر دهد که در مورد دو مثال قبل میشود: گئت – مک، اما: قال – ماق. به این نمونه ها توجه کنید:

get-dim, gir-dim, gör-düm, gül-düm
اما:
al-dım, qır-dım, qoy-dum, bur-dum
که در مورد مثال های نخست مصوت های پسوند ها درست مانند مصوت های واج ریشه «پیشین» اند یعنی:
e, i, ö, ü
و در مورد مثال های گروه دوم مصوت های پسوند ها درست مانند مصوت های واج ریشه «پسین» اند یعنی:
a, ı, o, u

این قاعده برای زبان های استاندارد است مثلا ترکی استاندارد ترکیه و یا آذری. اما در لهجه های محلی این قواعد لزوما رعایت نمیشوند. مثلا در لهجه تبریز ترکی آذری ما «گؤرمک» و یا «بیلمک» نمیگوئیم، بلکه «گؤرماق» (در واقع «گؤرماخ») و «بیلماق» («بیلماخ») میگوئیم. چرا؟

بعضی ها این را مربوط به تاثیر فارسی بر ترکی تبریز دانسته اند. بنظر من این تصور درست نیست چرا که دلیلی نیست  تاثیر فارسی در درجه اول نه بر واژگان، جمله سازی و تلفظ بلکه بر کلمه سازی زبان و قواعد مورفولوژیک آن باشد. یک علت دیگر در آنست که عین همین عدم رعایت قاعده «هماهنگی مصوت ها» را در بعضی لهجه های ترکی مانند زبانهای شاخه «قارلوق» (اوزبکی، اویغوری و ترکی ایلی چین) هم می بینیم.

با این ترتیب این ادعا که اختلال در «هماهنگی مصوت ها» در اوزبکی هم ناشی از تاثیر قوی فارسی است منطقی بنظر نمیرسد چونکه این وضع را در آن زبانهای ترکی مانند اویغوری و «ترکی ایلی» چین که از حوزه فرهنگی و زبانی فارسی دور ترند هم میتوان یافت.

من مطمئن نیستم و در این مورد اطلاع کافی تاریخی ندارم. اما تا جائی که میدانم بعضی ها گفته اند که این احتمالا در رابطه با لهجه قبایل ترک زبانی میتواند باشد که در زمان کوچ قبایل ترک زبان از آسیای مرکزی به ایران و آناطولی بخصوص در تبریز و اطراف آن مسکون شده اند که احتمالا فقط از اوغوز ها نیوده اند. اگر این فرضیه درست باشد، موضوع احتمالا بر سر دوره اتابکان، مغول وایلخانیان باید باشد و کوچ هائی که در این زمان به پایتخت آن دوره یعنی تبریز شده است.

توضیح اینکه در زبانشناسی توصيفى و معاصر گونه ها، لهجه ها و یا زیر گونه ها و زیر لهجه ها هرگز بعنوان شکل بد و یا غلط یک زبان در نظر گرفته نمیشوند. این نیست که زبان استاندارد که در مدارس تدریس میشود و در ادارات و رسانه ها بکار میرود گونه درست و لهجه های مختلفی که از استاندارد فرق میکنند گونه غلط و یا ابتدائی آن زبان هستند. فقط اینست که از میان ده ها و شاید صد ها گونه و لهجه یک و یا دو لهجه در جریان تاریخ و روند فرهنگی و ادبی آن جامعه تبدیل به گونه استاندارد شده است. این روند در همه زبان ها بوده و هنوز هم هست.

برای اطلاع: در خود زبان اوزبکی امروز سه شاخه لهجه ای وجود دارد: لهجه قارلوق که دور و بر سمرقند، تاشکند و جیزّخ متمرکز بوده اما به همه کشور پخش شده، لهجه قیپچاق که بیشتر درمنطقه قراقالپاقستان و نزدیک به مرز قزاقستان بطور متمرکز تکلم میشود و لهجه اوغوز که همان شاخه ترکی غربی در داخل زبان کلی اوزبکی است و بیشتر در منطقه خوارزم تکلم میشود.  از این سه گروه که هرکدام ده ها زیر گروه لهجه ای خود را هم دارد و در طول صد ها سال از نظر جغرافیائی هم تا حد زیادی مخلوط شده اند لهجه قارلوق بیشتر از دیگران مُهر خود را بر زبان استاندارد اوزبکی معاصر زده است. از بین این لهجه ها قیپچاق تا حدی از اوغوز و قارلوق دور تر و به قزاقی و قیرغیزی نزدیک تر است. مثلا مصدر «گؤرمک» و «گؤسترمک» ترکی آذری استاندارد و یا ترکی استاندارد ترکیه را مقایسه کنیم:

ترکی ترکیه و ترکی آذری استاندارد: گؤرمک، گؤسترمک
ترکی تبریز: گؤرماق، گؤرستماق (در واقع گؤرماخ، گؤرستماخ)
اوزبکی قارلوق: کؤرماق، کؤرستماق (در واقع: کؤرماخ، کؤرستماخ)
اوزبکی اوغوز: گؤرمک، گؤرستمک
اوزبکی قیپچاق: کؤروو، کؤرستوو

(توضیح اینکه تلفظ «آ» در گؤرماق و یا کؤرماق یعنی چه در آذری و چه در اوزبکی چیزی بین «آ» و «او» است.)

از این جهت بنظر من (1) نبودن و یا کامل نبودن قاعده هماهنگی مصوت ها در ترکی تبریز و یا اوزبکی لزوما نشانه تاثیر فارسی نیست، ویژگی لهجه ای و یا زبانی این دو است و (2) طوری که قید شد درست است که «گؤرمک» و يا “گؤسترمك” در ترکی آذری، استاندارد کتبی است اما «گؤرماق» (ویا «گؤرماخ») و “گؤرستماق” («گؤرستماخ») بهیچ وجه غلط نیست بلکه یکی از ده ها و یا صد ها شکل دستوری است که در آذربایجان ایران ویژگی لهجه ای است و در اوزبکستان به استاندارد تبدیل شده است.

«برای معالجه به ایران میروم»

  1. سایت «اخبار جهانی صنعت گردشگری» اخیرا مطلبی منتشر کرده و نوشته است که ایران در منطقه تبدیل به نشانی محبوبی برای گردشگری «طبی» شده است بدین معنی که هم بخاطر سطح خوب پرسنل و خدمات پزشکی و هم نسبتا ارزان بودن این خدمات سالانه  حدود 30 هزار «گردشگر طبی»  و 200 هزار نفر دیگر برای استفاده از استراحتگاه ها و معادن آب گرم به ایران میایند. ظاهرا بیشترین بیماری ها که خارجی ها برای معالجه اش به ایران میایند عبارتند از مشکلات بچه دار شدن، دیالیز، جراحی قلب، جراحی پلاستیک، انواع جراحی های چشم و امراض داخلی. حتی وزارت بهداری ایران با کمک کرده است که بیمارستان های گوناگون کشور مراکز خدمات برای اتباع کشور های خارجی ایجاد کنند تا کار «گردشگری طبی» رونق بیشتری پیدا کند. اغلب توریست های طبی از کشور های خلیج فارس، آذربایجان، ترکیه، عراق، پاکستان و هندوستان هستند.
    از جمله هر سال هزاران شهروند جمهوری آذربایجان برای معالجه رهسپار ایران میشوند. یک علت این هم آنست که در جمهوری آذربایجان بیمه بهداشتی چیزی رایج و عملی و یا قابل اعتماد نیست. به گفته یک شهروند ایرانی که اخیرا در باکو بوده  اکثرا به هر پزشک و یا بیمارستان و کلینیک که مراجعه کنید باید از دربانش گرفته تا دکتر و جراحش به همه  رشوه بدهید. «تازه کسی به دکتر ها اعتماد نمیکند چونکه تحصیل دانشگاهی و گرفتن نمره و قبولی و دیپلم هم بدون رشوه میسر نیست. کله گنده های حکومت وپولدار ها میروند اروپا و یا دوبی – حد اقلش ترکیه. مردم طبقات متوسط که آن پول را ندارند میروند ایران. حالا اردبیل، آستارا، تبریز، تهران ، اصفهان و غیره. چون اکثرا از خدمات طبی و بهداشتی بیمارستان های ایران اظهار رضایت کامل میکنند و هم میگویند از جمهوری آذربایجان ده مرتبه ارزانتر است».
    مثلا روزنامه «آزادلیق» که یک روزنامه مخالفین حکومت است  مقاله های مفصلی درمورد رفتن بیماران آذری به ایران برای معالجه نوشته است.
  2. گزارشگران «آزادلیق رادیوسو» (رادیو آزادی) از شهر مرزی آستارا هم این را تائید میکنند و میگویند در مرز ازدحام میشود و مردمی را که میخواهند برای معالجه به ایران بروند بعد از ساعت شش بعد از ظهر قبول نمیکنند و آنها باید تا صبح روز بعد صبر کنند:
  3.  دوستی که گهگاه به جمهوری آذربایجان سفر میکند هم همین ملاحظات را  تائید میکند – با چند اطلاعات و جزئیات دیگرمانند اینکه ایرانیان از شهروندان جمهوری آذربایجان پول بیشتری میگیرند.  اما ظاهرا با وجود بعضی شکایات از این قبیل اکثریت قریب به اتفاق از خدمات پزشکی ایران بسیار راضی هستند. سایت «نصر نیوز» تبریز هم در این مورد نوشت که چند نفر هم در باره این گزارش کامنت نوشتند. بعضی ها میگفتند ما ایرانی ها چرا باید به شهروندان آذربایجان خدمات پزشکی ارزان بدهیم. دیگران میگفتند این وظیفه همسایگی است و بعضی ها میگفتند بعضی از پزشکان از آنها پول دو برابر میگیرند. دوست ما میگفت مخصوصا بعد از اینکه ارزش ریال ایران آن قدر پائین آمد آذری ها میایند هم به قیمت ارزان معالجه میشوند هم به قیمت ارزان جنس میخرند و میبرند در جمهوری آذربایجان میفروشند.

باز گشت نام های روسی به تاجیکستان و آذربایجان

safe_image

یک زمانی مردم در تاجیکستان نام های خودشان را که با پسوند های -اوف و -ویچ تمام میشدند عوض کردند. «احمدوف» شد «احمدی” و یا «احمد زاده». حتی خود رئیس جمهوری امامعلی شریفوویچ رحمانوف (یعنی اگر از روسی ترجمه کنیم: امامعلی پسر شریف رحمان زاده) نامش را کرد: امامعلی رحمان – بدون -اوف و شریفوویچ. در آذربایجان هم اینطور بود. خیلی از -اوف ها و -اووا ها مانند حسنوف و قلی یوا شدند حسن اوغلی و قلى قیزی. حالا بعد از خوابيدن آن موج ملی گرائی بعد از دوران شوروی، آن تمایل هم کم کم پسرفت میکند و مردم به نام های قبلی خود با پسوند های روسی برمیگردند. مدارس روسی هم دوباره مد شده اگرچه مدتی بخاطراحساسات ضد روسی رو به مکاتب زبان مادری آورده بودند. تحصیل با کیفیت بهتر، آموزش زبان معتبر بین المللی و امکانات بهتر یاقتن کارو با حقوق بیشتر از طرف دیگر رشوه خوری در مدارس «ملی» و کمبود کتاب آنها را بیشتر به طرف مدارس روسی و اگر امکان مالی اش را یافتند مدارس انگلیسی سوق میدهد. این هم باعث میشود آنها از طرف بعضی ها مورد تنقید قرار گیرند که فکر میکنند این تغییر «بر خلاف منافع ملی» است.

این مقاله را به انگلیسی بخوانید:

http://www.rferl.org/content/tajik-officials-unhappy-russian-surnames-back-in-fashion/25241429.html

زبان نخجوان و تبریز 400 سال پیش

پشت جلد سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650) که در سال 1314 هجری به ترکی عثمانی در استانبول چاپ شده
پشت جلد سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1680) که در سال 1314 هجری به ترکی عثمانی در استانبول چاپ شده

عباس جوادی – سیاحتنامه اولیا چلبی، سیاح معروف عثمانی  (1611-1682) که دیده های خود را در ده ها کشور جهان دوره عثمانی و صفوی در ده جلد بقلم آورده، نکات و تفصیلات فوق العاده جالبی در باره بسیاری نقاط ایران و قفقاز، زندگی مردم و فرهنگ و زبان آنها دارد که تا کنون عموما از حیطه توجه ایرانیان بدور مانده است.

در رابطه با دوره صفوی متاسفانه تاریخ نویسی ایرانی و کلا شرقی اصولا به سیاحتنامه ها و تواریخ غربی تکیه میکند و این موضوع بحق مایه انتقاد بسیاری ها شده است. یک دلیل این امر کم بودن سیاحتنامه ها و دیگرمنابع به زبان های خاور میانه است در حالیکه  تعداد این گونه آثار به زبانهای غربی بیشتر است. اما جای تعجب و تاسف است که شرقی ها مثلا حتی از آن تعداد محدود آثار شرقی که در مورد کشور های دیگرشرق نوشته شده هم چندان استفاده نکرده اند.

یک نمونه این بی اعتنائی نسبت به استفاده از سیاحتنامه معروف عثمانی اولیا چلبی است که یکی از پر کار ترین و فعال ترین سیاحان شرق مسلمان بود که به «هفت اقلیم» جهان سفر کرده و یادداشت های بسیار و فوق العاده دقیق و جالبی در مورد زندگی سیاسی، اجتماعی، انسان ها، تجارت و کشاورزی، علم و ادبیات، تولیدات کشاورزی، معماری، خوردنی ها، زبان، فرهنگ و عادات مردم محل نوشته است.

بعد از فوت اولیا چلبی در قاهره سیاحتنامه او در ده جلد به استانبول منتقل شد اما ظاهرا دو جلد آخر این اثر بطور کلی گم شده است. بقیه جلد ها در «قصر سلطنتی بغداد» استانبول محافظت شد اما  نه در غرب و نه در شرق و حتی خود عثمانی توجه چندانی به این سیاحتنامه بی نظیر نشان داده نشد. اروپائی ها در اوایل قرن نوزدهم این اثر را کشف کرده خلاصه های نسبتا خوبی از آن به انگلیسی چاپ کردند. در خود عثمانی حدود 80-90 سال بعد بود که این اثر در 1314 هجری قمری به صورت اصلی اش یعنی به ترکی عثمانی در استانبول منتشر شد. بعد از تاسیس جمهوری ترکیه و تغییر الفبا سیاحتنامه مزبور با حروف جدید لاتینی و اغلب با ساده کردن لغات عثمانی به چاپ رسید.

یزگی از سیاحتنامه اولیا چلبی، طبع اول، جلد دوم، استانبول 1314 هجری قمری، در باره تبریز
برگی از سیاحتنامه اولیا چلبی، طبع اول، جلد دوم، استانبول 1314 هجری قمری، در باره مراغه

نه به فارسی و نه به انگلیسی متاسفانه ترجمه کامل، تحلیلی و مقایسه ای که بر اساس چاپ های مختلف این اثر منتشر شده باشد وجود ندارد. نشر تحلیلی و مقایسه ای این اثر به زبان ترکی هم موجود نیست.

اولین بار ویلم فلور و حسن جوادی، دو استاد تاریخ از آمریکا، در سال 2010 بخش های مربوط به ایران و قفقاز این سیاحتنامه را جدا کرده، با مقایسه با چاپ های مختلف سیاحتنامه و توضیحات مفصل به انگلیسی چاپ کردند:

Travels in Iran

Travels in Iran and the Caucasus, 1647 & 165

این اثر که فقط بخش های مربوط به ایران و قفقاز سیاحتنامه را در برمیگیرد از ایروان و تفلیس و نخجوان شروع شده تا تبریز، اردبیل، همدان و بصره ادامه مییابد. ما در اینجا فقط بخش های مربوط به زبان مردم نخجوان و تبریز را عینا به نقل از نشر ترکی عثمانی سیاحتنامه میدهیم تا وضع زبان آذربایجانی ها حدود 400 سال پیش تا حدی در پیش چشمان خوانندگان ترسیم گردد.

ابتدا بعد از شرح قلعه نخجوان این اطلاعات مختصر در مورد زبان مردم این ولایت داده میشد:

در باره زبان مردم نخجوان، از سیاحتنامه اولیا چلبی (حدئد 1650) استانبول 1314 هجری، به ترکی عثمانی
در باره زبان مردم نخجوان، از سیاحتنامه اولیا چلبی (حدئد 1650) استانبول 1314 هجری، به ترکی عثمانی

ترجمه: (بخش «در توصیف قلعه نخجوان»):

«رعایا و برایای این شهر به زبان دهقانی سخن میگویند اما شاعران عارف و ظریفان ندیم با ظرافت و نزاکت به زبان پهلوی و مغولی سخن میگویند که زبان هائی باستانی هستند. اهالی شهر هم چنین سخن گویند: اولا زبان دهقانی، دری، فارسی و پارسی، غازی و زبان پهلوی. زبان هاى آنها همراه با نام محل هايشان ذكر خواهد شد.» در مورد زبان فارسی مرحوم کمال پاشازاده در اثر خود موسوم به (دقایق الحقایق) چنین میفرماید: «قال فی تفسیر الدیلمی سال رسول الله صلی الله علیه و سلم عن میکائیل علیه السلام هل یقول الله تعالی شیا بالفارسیه؟ قال نعم یا رسول الله فی صحف ابراهیم (علیه السلام) «چه کنم با این مشت خاک ستمکاران جز آنکه پیام آرم. قال النبی علیه السلام من طعن حرکه الغازی فهوه کافر بالله و قال النبی علیه السلام لسان اهل الجنه العربیه و الفارسیه الدریه).

توضيح مترجمين انگليسى در مورد زبان هاى مذكور چنين است: “دهقانى” بخودى خود زبان نيست، منظور از “دهقانى” احتمالا زبان و طرز مكالمه مردم عادى و عوام است (ميدانيم كه مثلا منظور فردوسى هم از تعبير “دهقان” در تعابير ترك و تازى و دهقان مردم بومى زمان خود در خراسان بوده است). منظور از فارسى و پارسى و درى احتمالا همان فارسى درى خراسان است. منظور از”پهلوى” احتمالا تاتى است كه از زبانهاى ايران شرقى است. و زبان “غازى” به ما معلوم نيست.

بعدا چلبى به نقل از كمال پاشازاده، تاريخنويس و سياستمدار عثمانى متقدم چلبى نقل قولى از يك حديث مياورد كه در آن حضرت پیغمبر در مکالمه ای با میکائیل (ع.م.) میگوید: «زبان اهل بهشت عربی و فارسی دری است.» حالا صحت و سقم این حدیث اصلا موضوع بحث نیست، اما طبیعتا طرح این حدیث توسط اولیا چلبی جالب است.

سپس بعد از شرح قلعه تبریز، زیبائی های شهر، شاعران و نویسندگان، باغ ها، حمام ها، کوه ها و چشمه ها و قنات های تبریز در یک چند جمله به زبان مردم تبریز میپردازد:

زبان اهالی تبریز طبق سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650)، از کتاب سیاحتنامه اولیا چلبی به ترکی عثمانی، 1314 استانبول
زبان اهالی تبریز طبق سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650)، از کتاب سیاحتنامه اولیا چلبی به ترکی عثمانی، 1314 استانبول

زبان مردم تبریز طبق سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650): از سیاحتنامه اولیا چلبی به ترکی عثمانی چاپ 1314 هجری قمری، استانبول– ترجمه:

«زبان اهالی اش (تبریز): ارباب فرهنگ و معارف شهر به فارسی تکلم کنند، اما تره (احتمالا ترکمان)، افشار و گوک دولاق هایش لهجه مخصوصی دارند که چند نمونه تقدیم می شود: هزه تانمه میشم (هنوز ندیده ام)، منمچون خاطرمانده اولوپدر (از من رنجیده است)، دارجنحمشم (رنجیده خاطر شدم)، پارونجشم (دشمن شدم)، آپارکیلن چاقری (شراب را بیاور).

——————————————

 متن کامل (عثمانی) «سیاحتنامه» اولیا چلبی را با خط اصلی عربی – فارسی آن

آناطولی قبل از عثمانی ها

cahen2در دستم باز دوباره ترجمه ترکی «آناطولی قبل از عثمانی ها» نوشته استاد کلود کاهن را دارم. تابستان گذشته شروع به خواندنش کرده و تا نیمه هایش آمده بودم. در عرض دو سه ماه تمام کردم. همراه با یادداشت ها و قید حاشیه ها. حالا مثل یک کتاب مرجع ادامه میدهم و گهگاهی به آن مراجعه میکنم. مثل خیلی کتاب های دیگر.

من در باره دوره 500 سال آخر بیزانس یعنی سلجوقیان روم (آناتولی) و خان نشین های آنها و بالاخره اوایل عثمانی (قبل از فتح قسطنطنیه) چند اثر خوانده ام اما بنظرم کتاب کاهن مرجع اصلی یک مطالعه دقیق است. البته بخاطر پرداختن به جزئیات کوچک اما بسیار مهم مانند دین و زبان و آمیزش نژادی و سیستم مالکیت و مالیات، و در عین حال ترجمه گاه پیچیده، این کتاب ممکن است برای کسانی که به آن قدر جزئیات علاقه ای ندارند کمی خسته کننده باشد.

برای من دوران غزنویان و سلجوقیان ایران و بالاخره مغولها، قراقویونلو ها و آق قویونلو ها در ایران و در عین حال بیزانس و سلجوقیان و ابتدای عثمانیها در آناطولی ارزش فوق العاده ای از نظر مطالعه دارد.

ترکان مسلمانی که به آناطولی آمدند نسبت به مردم محلی (چه یونانی و ارمنی و آسورى و ایرانی زبان و غیره) هنوز در اقلیت قرار داشتند. اما قدرت حکومتی، ارتش، مالیات، و قانونگذاری و نظام اداری و قضائی در دست آنان بود. در500 سال آخر بیزانس، در نظامی که از هم پاشیده، نورسیدگان مسلمان و ترک حاکمیت را بدست میگیرند، بسیاری از اصول اداری و اقتصادی و فرهنگی محلی بیزانس را قبول کرده ادامه میدهند، با مردم محلی از نظر قومی و نژادی کاملا می آمیزند، اکثریت بسیار بزرگ غیر مسلمانان که بومی آناطولی بودند بدلایل گوناگون به اسلام میگروند و بعد از چند صد سال ابتدا یک امپراتوری عثمانی و سپس یک جمهوری ترکیه بوجود میاید که دینش اسلام است، چیزی که هزار سال پیش نبود و زبان اکثریت مردمش بر عکس گذشته ترکی است.

با این ترتیب اکثریت مردمی که امروز در ترکیه می بینیم از نظر قومی و نژادی «موزائیک» نیستند که هر کدام مجزا و در کنار هم زندگی کنند. بعضی گروه ها شاید هنوز هم چنین باشند. اما اکثریت مردم «ملغمه ای قومی» هستند که هزار سال با همدیگر جوشیده و «آش شله قلمکار» فعلی را بوجود آورده اند که زبان اکثریتش ترکی (زبان دومش کُردی) و دین اکثریت بزرگش اسلام است، اما از نظر قومی نه آن ویژگی آسیای مرکزی را دارد، نه آن یونانی و ارمنی و آسورى و کُرد هزار سال پیش است بلکه قومیت جدیدی است که به آن «ترک ترکیه» میگوئیم – درست ترش: «شهروند ترکیه».

پاراگراف آخر «نتیجه گیری» خودم از کتاب کلود کاهن است. مرتبا هم بفکر مقایسه با دوره سلجوقیان تا آق قویونلو ها در  ایران هستم. اختلاط و آمیزش قومی در ایران و «بلاد روم» و تشکل دو ملت جدید، ایران و عثمانی (و بعد ها ترکیه) و دگرگشت زبان و دین / مذهب این دو ملت چیزی است که با مطالعه تمام شدنی نیست – و فوق العتده هیجان آمیز است.

اگر علاقه دارید حتما بخوانید. ترجمه ترکی اش (365 ص، حدودا 25 لیره) کمی پیچیده است. اصلش البته فرانسوی است اما اکثریت احتمالا ترجمه انگلیسی اش را  ساده تر خواهد فهمید.

از بیشکک تا باکو: تحصیل به زبان مادری

Bishkekعباس جوادی – در بیشکک بعد از صرف «شورپو»ی قیرغیزی که چیزی تا حدی  شبیه آبگوشت خودمان است همکارم «ونرا» از تحصیل به زبان مادری در دوره شوروی و شرایط فعلی میگوید.

– آن وقت ها در بیشکک فقط یک یا دو مدرسه به زبان قیرغیزی بود. همه مدارس روسی زبان بودند. منتهی حتی آن تک و توک مدارس قیرغیزی زبان هم کتاب کافی بزبان قیرغیزی نداشتند. به غیر ازکتاب های ادبیات و زبان که  به قیرغیزی بود تقریبا همه کتب درسی مثلا فیزیک و شیمی و ریاضی و غیره حتی در مدارس قیرغیزی روسی بود. مردم هم میدانستند که اگر بچه شان خوب روسی بلد نباشد کار درست و حسابی پیدا نخواهد کرد. بنا بر این اکثریت بچه هایشان را به مدرسه روسی میفرستادند. من هم به مدرسه روسی رفتم. ونرا میگوید: «البته فقط مسئله فرصت های اجتماعی اشتغال و غیره نبود. ما لغات تخصصی برای علوم مدرن مانند فیزیک و شیمی و بیولوژی نداشتیم. حالا بعد از اینهمه سال که از استقلالمان میگذرد هنوزهم نداریم. »

بعد از استقلال از شوروی در سال 1991 است که زبان قیرغیزی بیشتر «مُد» میشود و حتی بتدریج زبان روسی را عقب میزند. اما هنوز هم که هنوز است یا در هر رشته ای بقدر کافی کتاب به قیرغیزی نیست و یا اینکه بخشی از آنها چاپ دوره شوروی است و از نظر محتوی خیلی کهنه شده و یا مورد قبول نیست اما چون کتاب دیگری در دسترس نیست هنوز از این کتاب های کهنه استفاده میشود.

«بعد از استقلال همه از نظر سیاسی و روحی و تبلیغاتی رو به زبان مادری آوردند. قیرغیزی زبان رسمی شد. ولی هنوز وضع کتب درسی خیلی بد است. من خودم پسرم «یرمک» را اول در مدرسه قیرغیزی گذاشتم. بعد دیدم اصلا تکلیف برای خانه نمیدهند. کتاب هم ندارند. دیدم عقب میماند. بنابر این«یرمک» را از مدرسه قیرغیزی گرفتم و فرستادمش به مدرسه روسی.»

در باره مدارس جمهوری آذربایجان قبل و بعد از استقلال هم چیزی شبیه این شنیده ام. فکر کنم وضع کتب درسی ترکمنستان و اوزبکستان هم بی شباهت به این نیست اما تا جائی که میدانم در قزاقستان کتب درسی بزبان قزاقی بیشتر بود اگر چه اينجا هم اکثریت بزرگ مدارس روسی زبان بودند.

به طور کلی آنچه که مشاهده میشود این است که وضع تحصیل زبان مادری در اکثراین جمهوری ها در گذشته هم خوب نبود. بعد از استقلال یافتن این کشور ها در اوایل 1990 یک موج ملی گرائی در زمینه زبان به وجود آمد. اما این زبان ها هنوز هم نتوانسته اند از نظر واژگان، کتاب، انتشارات، منابع مرجع و یا آشنائی با ادبیات تخصصی بین المللی جای روسی و یا طبیعتا انگلیسی را بگیرند.  دوست روزنامه نگارم «ناطق» از باکو میگوید از حدود ده سال پیش به این طرف کسانی که قدرت مالی اش را دارند بچه هایشان را به مدارس انگلیسی (و یا حتی ترکی زبان که انگلیسی را جدی میگیرند) میگذارند ویا باز مانند گذشته به مدارس روسی زبان میفرستند. «استخدام، شانس اشتغال و سطح درآمد از همه بهتر برای کسانی است که انگلیسی بلدند. روسی در درجه دوم است. آذربایجانی زبان پایه است – برای رفع احتیاجات اولیه. اما فقط با زبان ملی کار چندانی نمیشود کرد.»

بهر حال هنوز هم وقتی در این جمهوری ها پای یک صحبتی بنشینید که فراتر از صحبت عادی میرود یعنی مثلا اگر ،بخواهید در باره موضوعاتی مانند حسابداری و مدیریت، بانکداری، اقتصاد، فلسفه، تاریخ، فیزیک، پزشکی و غیره حرف بزنید برای مردم راحت تر است که به روسی صحبت کنند. اگر نه، حتما بیشتر از نصف کل لغاتی که به کار میبرند و اکثریت بزرگ لغات تخصصی که میشنوید روسی است. بعضی ها هم کمی لغات انگلیسی به بحث های تخصصی مخلوط میکنند که از نظر اجتماعی «اعتبار» ظاهرا بالاتری از روسی دارد.

خلیل اینالجیق: تاثیر فرهنگ ایران بر امپراتوری عثمانی

پروفسور خلیل اینالجیک
پروفسور خلیل اینالجیک

پروفسور ایلبر اورتایلی، یکی از استادان مسلم تاریخ در ترکیه در باره استاد خود پروفسور خلیل اینالجیق (اینالجیک) میگوید: «استاد اینالجیق معتبر ترین شخصیت تاریخ نگاری در مورد دوره عثمانی در ترکیه و تمام دنیاست. اگر استاد اینالجیق در این مورد چیزی میگوید، درست میگوید زیرا حتما همه جوانب و اسناد مربوط به آن را دقیقا خوانده و میداند که چه میگوید.» استاد اینالجیق بعد از سالیان طولانی تدریس در ترکیه، هاروارد، کلمبیا و دیگر دانشگاه های دنیا اکنون بطور افتخاری رئیس رشته تاریخ در دانشگاه «بیلکنت» آنکارا است. آنچه که میخوانید ترجمه یکی از صحبت های استاد اینالجیق با تلویزیون دولتی ترکیه (ت ر ت) در مورد ایران و عثمانی و اهمیت تاثیر فرهنگ و سنن ایرانی بر امپراتوری عثمانی و کلا عالم اسلام است (ترجمه از عباس جوادی – توضیحات مختصر در داخل پرانتز متعلق به مترجم است).

پروفسور خلیل اینالجیق – تاریخ ایران گذشته ای چند هزار ساله دارد. عثمانی از نظر فرهنگی و حتی از جهت سازمان حکومتی ادامه این سنت ایرانی است. نظر من در باره (اين موضوع) تاريخ این است. از این سبب من در اینجا ابتدا از تاریخ تشکیل دولت و فرهنگ و امپراتوری ایران صحبت خواهم کرد، نه به تفصیل اما بطور خلاصه.

پیش از اسلام

بعد از فرهنگ بین النهرین، بابل و آسور، قبایل هند و آریائی که به جلگه ایران آمده بودند این فرهنگ بین النهرین را از طریق عیلام (ایلام) گرفتند و آن را از نظر سیاسی صاحب یک اهمیت بین المللی کردند. در تاریخ جهانی احتمالا بعد از چینی ها، ایرانی ها هستند که یک امپراتوری جهانشمول بنیاد کرده اند و این سنت تا عثمانی ها ادامه یافته است.

فرهنگ ایران با فتوحات اسکندر کبیر وارد یک قالب و شکل جدیدی شد و ماهیتی ایرانی – یونانی پیدا کرد یعنی دست آوردهای بزرگ فرهنگی یونان با هیبت بزرگ امپراتوری و سیاسی ایران تلفیق یافت و یک فرهنگ ایرانی و یونانی، فرهنگ هلنیستی به وجود آمد. ما این را در «اسکندر نامه» نظامی میبینیم. در «اسکندر نامه» اسکندر کبیر جزو حکمرانان ایران به حساب آمده است و خود کتاب هم نام «اسکندر نامه» گرفته است. در این اثر نظامی تمام تاریخ ایران را با شامل کردن یونان و اسکندر تا قرن چهاردهم میلادی شرح میدهد.

بعد از اسلام

وقتی ترک ها در آناطولی دولت خود را بنیاد نهادند در این دولت یک «بیگ لیک» و یا خان نشین بنام «گرمیان ها» بود. آنجا شاعری بنام احمدی «اسکندر نامه» را به ترکی ترجمه کرد. (ترجمه) «اسکندر نامه» جزو اولین نمونه های ادبیات کلاسیک ترک به شمار میرود.

امپراتوری ایران بعد از سقوط ساسانی ها (به دست) مستولیانی (افتاد) که از نیم جزیره عرب آمده بودند و بجای اکباتان در بغداد متمرکز شدند. البته قبل از آنها امویان بر سر کار آمده بودند. اما بخصوص در زمان عباسیان که در مقابل اکباتان در عراق و بین النهرین بغداد را ساختند، فرهنگ باستان ایرانی، فرهنگ ایرانی و یونانی به زیر بنای فرهنگی (دولت) اسلامی اعراب تبدیل شد. اولین بوروکرات بزرگ عباسیان یعنی (ابن) قتيبه یک ایرانی بود. برمکی ها هم ایرانی بودند و حتی در ابتدا مسلمان هم نبودند. یعنی میخواهم بگویم که فرهنگ بزرگ و باستانی ایران با خلافت آمیزش یافت. یعنی دولت اسلامی البته از نظر دینی و شرعی آمد و مستقر شد اما اداره دولتی، بوروکراسی، دفترداری و غیره را کاتب های ایرانی، برمکیان، قتيبه و غیره راه انداختند و فرهنگ ایرانی و سنت امپراتوری ایرانی بود که خلافت عباسی را ساخت

همزمان با عباسیان، در شرق ایران همراه با صفاریان، سامانیان و طبیعتا غزنویان، فرهنگ باستانی امپراتوری ایران دوباره احیاء شد. «سیاست نامه» (نظام الملک) تبلور این جریان است. «سیاست نامه» و «شاهنامه» (فردوسی) دو اثر ادبی است که فرهنگ باستانی ایران را احیاء کردند. در «سیاست نامه» سنت باستانی ایرانی – هندی دولتداری به زبان میاید. در آنجا میگوید «یک دولت فقط به یاری عدالت است که میتواند پا بر جا باشد. عدالت مهمترین صفت یک حکمران باید باشد.» این، نه از سنت اسلامی بلکه از سنت هندی – ایرانی نشاءت میگیرد. این یک تئوری دولت است که در زمان انوشیروان از هندی ترجمه شده است. این سنت تا زمان عثمانی ها ادامه یافته است. در دوره عثمانی هم مهم ترین صفت یک حکمران این است که عادل باشد.

این اصل عدالت را ترک ها در قرن یازدهم قبول کردند. بعد از استیلای ایران توسط سلجوقیان، بوروکراسی ایرانی بود و ارتش و لشکر ترک بود. از عباسیان به بعد چون ترک ها در امور نظامی ماهر بودند، لشکر، رهبری دولت، حکمرانی و سلسله های پادشاهی همه ترکی شد.  یعنی از زمان سلجوقیان در سال 1040 به بعد ایرانیان رهبری سیاسی و اداری را از دست دادند و از آن به بعد سلسله های ترک بر سر قدرت بودند اما از بوروکرات های ایرانی استفاده کردند. وزیر اعظم سلطان سلجوقی و مولف «سیاست نامه»  نظام الملک یک ایرانی بود.  از خاندان های ترک، قراخانیان در آسیای مرکزی حکم میراندند و سلجوقیان در ایران و سوریه و بعدا در آناطولی. دولت سلجوقی از نظر فرهنگی و دولتداری امپراتوری، ایرانی است. نمونه ها و مدل های ادبیات کلاسیک ترک با سرمشق گرفتن از شعرای ایرانی ایجاد شده است.

ادبیات ایران و آناطولی

در عثمانی این تاثیر ادبیات ایرانی ادامه یافت. ولی الدین احمد پاشا برپایه خواندن دیوان های فارسی، بنیاد ادبیات کلاسیک عثمانی را گذاشته است. از این جهت آذری ها چون هم ترکی و هم فارسی میدانستند نقش بزرگی در این رهگذر داشتند. آذری ها  در انتقال فرهنگ و ادبیات ایرانی به آناطولی نقش بزرگی بازی کردند. در زمان سلجوقیان بزرگ (سلجوقیان ایران) در شعر و ادبیات، قانعی، ابن بی بی، به فارسی نوشتند. حتی سلاطین سلجوقی اشعار فارسی میسرودند و در «مجلس عشرت» شعرای مهم آنها شعرای ایرانی و فارسی گو بودند. مولانا جلال الدین رومی در قونیه (کونیا) مستقر شد اما به فارسی نوشت. من از بررسی هایم میدانم که در غرب (آناطولی)، مثلا در شهر بورسا بعنوان نمونه وقتی ابن بطوطه به این شهر آمده روستائیان آتجا عربی نمیدانستند. ابن بطوطه میگوید اینجا کسی هست که عربی بداند؟ پاسخ میدهند که بله، یکی هست. (ملای ده را) میاورندش پیش ابن بطوطه. آن شخص هم فارسی حرف میزند. ابن بطوطه هم تعجب میکند و میگوید این که عربی نیست! و آن شخص هم برای تبرئه خود میگوید این که من حرف میزنم «فارسی قدیم» است!! یعنی در آناطولی هر کس (خیلی ها)  فارسی میدانست یعنی حتی ملای ده هم فارسی میدانست.

بعد از 1453 که عثمانی ها امپراتوری خود را به رهبری فاتح (سلطان محمد) تاسیس میکنند از نظر فرهنگی کلا متوجه ایران میشوند. یک نمونه بدهم. شاعر و متصوف بزرگ جامی وقتی از مکه برمیگشت در حلب خبری از فاتح سلطان محمد میاید که با ارسال 5000 سکه طلا به جامی او را به استانبول دعوت میکند. ولی جامی که در زمان تیمور در منطقه ای شامل مراکز مهم فرهنگ ایرانی مانند هرات، مرو و سمرقند زندگی میکرد به فرهنگ نوپای ترکی در استانبول التفاتی نکرد و به هرات بازگشت.

ترک های سرزمین های اسلام و  اداره دولتی

بعد از سال 1040 ترک ها بودند که بر دنیای اسلام و از آن جمله ایران حکومت کردند. آنچه که ترک ها با خود آوردند اداره دولت و برتری قانون، قوانین و موارد ممنوعیت بود. یعنی در اداره دولتی آنچه که ترک ها در زمان سلاطین ترک آوردند و از سنت دولتداری ایرانی فراتر میرفت اصل برتری حکمران و اتوریته دولت بود. عثمانی ها نماینده این اصل هستند. فاتح سلطان محمد قبل از همه چیز سلطان و حکمران مستقلی است که ورای قوانین اسلامی قوانین عرفی خود را وضع کرده است. این در خلافت اسلامی وجود نداشت. یعنی نوآوری ترک ها در اداره دولتی حاکمیت اتوریته دولت و قوانین بود. این هم سهم ترک ها در ادبیات و فرهنگ ایرانی بود. عثمانی نماینده این است.

فرهنگ ایرانی و اروپا

هم در دوره خلافت و هم کلا در دوره اسلامی، اسلام، آثار قدیم و کلاسیک از جمله دوره باستان هلنیستی (و علوم) و آثار آن دوره مانند مکتب افلاطون، تصوف، کلام، فلسفه، فلسفه اسلامی را از طریق فرهنگ ایرانی – یونانی ادامه داد. در آن دوره اروپا در جهالت به سر میبرد. در زمان عباسیان یک سنتزی از فرهنگ های ایرانی، یونانی و اسلامی بوجود آمد. این را مثلا هانری پلن (؟) در کتاب معروف «هارون الرشید و کارل بزرگ» هم مینویسد. آن وقت ها سلطنت کارل بزرگ (شارلمان) در مقایسه با امپراتوری هارون الرشید بسیار کوچکتر و محقر تر بود. در اروپا اولین اسکولاستیک ها، اسکات، و دیگران… مثلا تا قرن پانزدهم در بولونیا فلسفه ابن رشد تدریس میشد. در علم نجوم آثار اولوغ بیگ و قبل از او رازی ترجمه میشد. راهبان اسکولاستیک اروپا برای آموختن فلسفه به اسپانیا میامدند. آثار ابن رشد وابن سینا مانند «قانون» ترجمه میشد. یعنی فرهنگ اروپا قبل از اینکه در قرون 14 و 15 مستقیما به منابع یونانی مراجعه کند و به مدنیت مدرن دست یابد کاملا نمایانگر فرهنگ اسلامی و ایرانی است. آمدند و از ما، از اسلام آموختند اما در این موضوع نباید غلو کرد. زمانی که دانشمندان بیزانس بعد از فتح استانبول به ایتالیا رفتند و زبان یونانی را آنجا درس دادند، آنجا، ابتدا در فلورانس یک جریان هومانیستی شروع شد و آنها دیگر مستقیما افلاطون، ارسطوو عموما کلاسیک های یونانی را مستقیما از منابع اصلی و یونانی آن مطالعه کردند و بدین ترتیب یک فرهنگ نوین ایجاد شد که عبارت از رنسانس و هومانیسم بود. این را اسلام ایجاد نکرد، ایران ایجاد نکرد. ایران تا قرن چهاردهم زمینه را فراهم کرد اما از قرن 14 و 15 به بعد اروپا مستقیما با مراجعه به منابع یونانی فرهنگ معاصر اروپائی را بوجود آورد.

—————————————–

همچنین بخوانید:

اورتایلی: «فرهنگ خمیر مایه پایداری ایران است»

اورتایلی: «البته که من یک ملی گرای فرهنگی هستم»

اورتایلی: «تفکیک دنیای ترک و ایران قابل تصور نیست»

عباس جوادی: سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

عباس جوادی: لشکر و دولت در دوره آق قویونلو

کتاب«ترک زبانان»

Turkce Konusanlar عباس جوادی – Doğan Kuban, Ergun Çağatay: Türkçe Konuşanlar, İstanbul 2007

دوغان کوبان و ارگون چاغاتای: ترک زبانان، استانبول 2007.

 اين كتاب را حتما به كسانى كه ميخواهند اطلاعات كلى در باره ملل و اقوام ترك زبان دنيا داشته باشند توصيه ميكنم. به آنهائی هم توصیه میکنم که تصور میکنند اطلاعات کلی را در این مورد دارند و به چنین آثاری نیاز ندارند.

پروفسور دوغان كوبان كه بنظر بنده مانند پروفسور خليل اينالجيك در تركيه جزو “اساتيد اعظم” است برای این کتاب يك مقدمه نوشته و علاوه بر این در باره معمارى عثمانى (که رشته تخصصی ایشان است) مقاله اى به كتاب داده و اصولا در انتخاب مقالات از اقصا نقاط جهان نظر داده است.

از استاد خلیل اينالجيك هم مقاله هست. كتاب مجموعه ايست از ده ها استاد بين المللى در باره تاريخ دو هزارساله ترك زبان ها از چين و آسياى مركزى تا تركيه و بالكان… با تكيه بر فرهنگ و هنر و زندگى اجتماعى… فعلا دارم بخش غذا هاى ترك زبان ها را ميخوانم و اينكه «خوراک ترکی» چقدر از آسياى مركزى كه متمركز به گوشت و خمير بود تا تركيه كه متاثر از يونان و اعراب شده فرق ميكند.

اصولا استاد دوغان كوبان كه خودش اصليتى مختلط دارد ميگويد: «ترك زبان» واژه اى درست تر از «ترك» است و در اين كتاب “ترك” نه معنى قومى و نژادى بلكه زبانى و فرهنگى دارد چنانكه ترك زبانهائى هستند كه مسيحى و يا بودائى و يا يهودى شده اند و يا با اسلاو ها و يا ايرانيها و يا در آناطولى با روميان و ارامنه و كُرد ها آميخته اند. اما آنچه كه باعث ميشود به همه آنها “ترك” بگوئيم زبان و فرهنگ آنهاست…

اين نظر بخش قابل توجهى از روشنفكران و اساتيد تركيه است اگر چه مثلا در اوزبكستان و يا قيرغيزستان مردم و حتى همه استادان حتى از نظر زبانى بخودشان “ترك” نميگويند (كه اين داستانى عليحده است). كتاب اول به انگليسى نوشته شده يعنى اگر نميتوانيد تركى تركيه بخوانيد انگليسى اش هم هست با تيتر:

Ergun Cagatay and Dogan Kuban (eds): Turkic Speaking Peoples, 2000 Years of Art and Culture from Inner Asia to the Balkans

———————————-

از فیس بوک:

AA @ Abbas Djavadi
اینکه نمی‌توان “ترک” را در مفهوم نژادی آن به‌کار برد درست. دیگر بر همگان روشن است که آنچه امروزه به عنوان مدلول واژه‌ی ترک در نظر گرفته می‌شود، مردم ترک‌زبان و دارای فرهنگ ترک هستند. اما واژه‌ی “ایرانی” دقیقا به چه چیزی اشاره دارد؟ نژاد؟ فرهنگ؟ زبان؟ آیا این تناقض نیست که واژه‌ی “ایرانی” را با اشاره به نژادی خاص به کار بریم، و همچنان بر “ترک‌زبان” بودن و نه “ترک” بودن ترک‌ها انگشت بفشاریم؟ در عبارت “با اسلاوها و يا ايرانيها… آمیخته‌اند”، “ایرانی‌ها” دقیقا به چه مردمی اشاره دارد؟

ME:
ایران … در مفهوم جغرافیای سیاسی: کشوری دارای مرزهای معین عضو سازمان ملل در مفهوم فرهنگی: حوزه ی فرهنگی بزرگی از سین کیانگ چین تا آناتولی در مفهوم جغرافیایی: فلات ایران در مفهوم زبانی: شاخه ی بزرگی از زبان های هند و اروپایی در مفهوم تاریخی: ماد، هخامنشی، اشکانی، ساسانی، طاهری، سامانی و … …؟ چرا آذربایجانی ها تُرک نیستند؟ چون نژادی ایرانی، و فرهنگی ایرانی دارند و زبانی ایرانی داشته اند، (همچنانکه زبان شان اکنون آمیخته از زبان های ایرانی با زبانهای ترکی است) و در تاریخ ایران، در ایران زیسته اند…

Abbas Dhjavadi @ AA:
سلام آقاى…، اين موضوع بين ما ايرانيها خيلى مسئله احساسى شده و بهمان درجه از واقع بينى دور شده ايم. از اين جهت است كه يك اروپائى و يا آمريكائى يا چينى و آفريقائى در اين مورد صحبت كند و بنويسد واقع بينانه تر است تا اينكه ما ايرانيها بگوئيم، بخصوص اگر احساسات ملى و يا قومى داشته باشيم. امروز تصادفا وبلاگ يك استاد دانشكده زبان و تاريخ-جغرافياى آنكارا را ميخواندم كه ايشان را ميشناسم. در باره قصبه اى بنام آلموس در نزديكى شهر توكات تركيه نوشته – و واقعا زيبا و همه جانبه نوشته. اصلا مقاله تاريخى هم نيست ولى دقت كردم وقتى خلاصه وار از تاريخ اين قصبه صحبت ميكند ميگويد اينجا را ابتدا “پرس ها” در سال 550 قبل از ميلاد مسيح ميسازند كه بعد بدست پادشاهى كاپادوكيا و پونتوس و بعد بيزانس و عثمانى ميافتد. اين يك موضوع جنبى در مقاله است. خواستيد مقاله را بخاطر جنبه توصيفى اش هم كه شده بخوانيد، بسيار جالب است:

Fügen İlter: Almus’u Biliyor musunuz?

اما موضوع برسر آن مقاله نيست، بر سر اينست كه ديگران به موضوع ايرانى و پارسى چطور نگاه ميكنند. هومر و ديگر آثار يونانى را هم بخوانيد «پرس ها» ميگويند كه ما هميشه «ايرانيها» ترجمه ميكنيم. آنها وقتى “پرس” ميگويند منظورشان ايرانى است اما فرقى بين ماد و پارس و پارت و غیره نميگذارند. اما يقين اينست كه منظورشان عرب و يا ترك نيست. اينكه ترك ها بعدا به ايران و آناطولى كوچك کرده و بخش لاينفك اين جغرافيا و مردم ايرانى آن شده اند هم بهمان درجه طبيعى و آشكار است. حالا بنظر بنده تعبیر «ايرانی» قبل از مهاجرت و اسكان ترك ها به ايران شامل ترك ها نبود ولى در دورصفويه و بعد از آن وقتي «ايرانى» ميگوئيم فارسى زبان و ترك زبان و كُرد زبان همه داخل آن مفهومند. شاه عباس و نادرشاه و عباس میرزا و ستار خان ايرانى بودند، حتی تعصب ایرانیت هم داشتند ولى ترك زبان هم بودند و بين اينها تضادى نبود و نيست. از اين جهت اگر از بنده بپرسيد، «پارسى» و يا «پرس» عنصر باستانى و قديمى تر ايران است، «ترك» ابتدا چنين نقشى ندارد و بعدا به هويت ايرانى علاوه شده. فاما آذربايجانى هاى ترك زبان بنظر بنده ترك هستند ( نه از نظر قومى و نژادى بلكه زبانى) ولى بهمان درجه و حد اقل باندازه فارسى زبانها و كُرد ها ايرانى هم هستند. نكته ديگرى كه اغلب فراموش ميشود اينكه هر آذربايجانى هم ترك نيست مثل اينكه هر ايرانى هم فارسى زبان نيست. پيشنهاد ميكنم به سخنرانى تلويزيونى پروفسور خليل اينالجيك در مورد ايران و نقش ايران در تاريخ تركيه و منطقه هم مراجعه كنيد. ایشان هم وقتی از ایران باستان و حتی بعد تر صحبت میکنند «ایرانی» میگویند و مکررا به «نقش برجسته» فرهنگ، ادب و دولت داری «ایرانی – یونانی» در خود ایران بعد از کوچ و حاکمیت اقوام ترک زبان، عثمانی و دنیای اسلام و تاثیر آن بر تمدن اروپا اشاره میکنند. تماشا کنید، فوق العاده جالب است. احتمالا در اين مورد شخصيت علمى بالاتر از ايشان در تركيه وجود ندارد كه حرف آخر را بزند:

آرزو میکنم یکی پیدا میشد و کلّ متن این صحبت استاد اینالجیک در مورد ایران و ترک ها، ایران  و عثمانی و ایران و فرهنگ اروپا را به فارسی ترجمه میکرد تا همه از آن استفاده میکردند. در ضمن جالب است که ما در زبانشناسی وقتی از «زبان های ایرانی» صحبت میکنیم منظورمان فارسی، دری، تاتی، بلوچی، لری، کردی، تالشی، بدخشی و غیره است ولی قطعیا عربی و یا ترکی نیست چونکه آنها مربوط به خانواده های دیگر زبانی میشوند. این فرق میکند تا هویت و «شعور» شهروندی که ایرانی است چه ترک زبان و چه فارسی زبان و غیره.

Abbas Djavadi:
وضع کوچ اقوام ترک زبان به ایران حدود 1000 تا 500 سال پیش بنظرم خیلی شبیه کوچ قبایل آنگلو ساکسون به بریتانیای کنونی در 1000 تا 1500 سال پیش است. اقوام آنگلو ساکسون خیلی بعد تر از بریتون ها به بریتانیای کنونی آمدند. امروزه بعد از هزارسال ما قومیت و فرهنگ انگلیس ها را «آنگلو ساکسون» مینامیم و این را حتی به ایالات متحده هم تعمیم میدهیم. حالا قوم «بریتون» ها که از اقوام اصلی بریتانیا بودند مگر بریتانیائی تر و یا حتی انگلیسی تر از آنگل ها و ساکسون هاست که اصلشان از قاره اروپا و حتی قسما ژرمن بود؟ این نقل قولی از مقاله ««چگونه انگلستان انگلستان شد؟» است که تابستان گذشته نوشته بودم:

جزایر بریتانیا هم که حدود 350 سال زیر سلطه امپراتوری روم قرار داشت با اضمحلال این امپراتوری صحنه تاخت و تاز قبایل خود بریتانیا و قبایل دیگر از قاره اروپا گردید. سه قوم و قبیله شناخته شده در داخل بریتانیا: «بریتون» ها در آنچه که امروز «انگلستان» نامیده میشود، «پیکت» ها در اسکاتلند کنونی و «اسکوتی» ها در ایرلند امروزه بودند. تا آنوقت به غیر از رومی های «استعمارگر»، کِلت ها، وایکینگ ها و نورمان ها هم به بریتانیا آمده و هرکدام تاثیر قومی و زبانی خود را بر مردم این جزایر گذاشته بودند. بعد از بیرون رفتن رومیان، موج هائی ازسه گروه بزرگ قومی از آلمان، دانمارک و هلند کنونی: آنگل ها، ساکسون ها و «جوت» ها هم به جزایر بریتانیا مهاجرت کردند. آنها به بریتون ها کمک کردند تا «پیکت» ها و «اسکوتی» ها یعنی اجداد باستانی اسکاتلندی ها و ایرلندی های کنونی را از سرزمین هائی که امروزه «انگلستان» خوانده میشود عقب رانند. در مقابل، بریتون ها در طول حدودا شش قرن با آمیزش قومی و زبانی با آنگل ها و ساکسون ها بتدریج قومیت و ملیت کنونی «آنگلو – ساکسون» انگلیسی معاصر را بوجود آوردند

AA @ Abbas Djavadi:
منظور من پرهیز از برخورد دوگانه بود. اگر ما امروزه نمی‌توانیم از چیزی به نام قوم ترک در معنای نژادی آن، دست کم در آذربایجان و ترکیه، صحبت کنیم؛ دقیقا به همین شکل نمی‌توانیم از قوم آریا، یا ایرانیان در مفهوم قومی یا قوم پارس و هر آنچه که به نژاد دلالت دارد یاد کنیم. اینکه اروپاییان چه ذهنیتی از ایران و پارس دارند که ارتباطی به دریافت ما از آن‌ها ندارد. برگردان Pers و Persian به ایران و ایرانی هم بستگی با کانتکست دارد. به نظر من همه جا نمی‌توان چنین معادل‌هایی را برای واژه‌های بالا انتخاب کرد. شما به دریافت اعراب از واژه‌ی فارس و فارسی نگاه کنید، دقیقا برخلاف ترجمه‌ها و دریافتهای غلطی که شده، این واژه‌ها در عربی به منطقه‌ی فارس که تقریبا همان استان فارس امروزی است دلالت دارد. به فارسنامه‌ی ابن بلخی مراجعه کنید. در آنجا در تفسیر حدیث مورد مناقشه‌ی “لو کان العلم…”، این حدیث را در شأن مردم سرزمین فارس می‌داند. من در چندین منبع دیگر دیده‌ام که چنین تفسیری کرده‌اند. هیچ جا ندیده‌ام که آن فارس را به ایران نسبت دهند. به نظر من دوستان در تعین جغرافیایی-سیاسی و جغرافیایی-اجتماعی واژه‌های فارس و ایران تا جایی که می‌توانند سخاوت و گشاده‌دستی به خرج می‌دهند. چنان تعریف موسعی می‌کنند که می‌توان با کمی تکلف همه‌ی جهانیان را ایرانی و داخل در حوزه‌ی ایران دانست. به نظر من باید تکلیف واژه‌های اینچنینی که معانی متفاوت در طول تاریخ داشته‌اند یک بار برای همیشه روشن شود. بالاخره در متن امروزی نمی‌توان با یک واژه صدها مفهوم را قصد کرد. من در خواندن نوشته‌های شما واقعا دچار سردرگمی می‌شوم. مطمئنما دوستان دیگر هم چنین حسی را دارند.

Abbas Djavadi
 حالا هم شما مرا سر در گم كرديد!  نه… حالا جدى: دقيق نفهميدم سر در گمى در كجاست. بهر حال فكر نميكنم وقتى كسى ” ايران”، “پرشيا” و يا “ايرانيها” ميگويد منظورش يك قوم و نژاد مشخص، آنهم پارسى هاى استان فارس است. مجموعه اقوام ايرانى جلگه و سرزمين ايران را ميگويند. خواهش ميكنم سخنرانى استاد اينالجيك را گوش كنيد. بنظرم خيلى چيز ها روشن خواهند شد.
YB:
چند دفعه بنویسم ، کف دستم پینه زد. ما نژادهای گوناگون یا ترک، فارس ، اریایی نداریم اما از منظر سوسیولوژی میتوان از اقوام گوناگون یا اتنیکهای گوناگون سخن گفت که وجهه مشترک زبانی ، فرهنگی و علایق و منافع مشترک انها را به هم پیوند داده است. پرسهای سیبریایی با اقوام ساکن ایران کنونی جوش خوردند همانطور که یونانیها، اشکانیها، عربها و ترکها و مغولها نیز همان مسیر را در پیش گرفتند. ایران دیگ جوشان اتنیکهای گوناگون است.MH:
اقوام ترکی زبان ( البته درستش گویشوران به زبان های ترکیک هست ) هیچ سنخیت فرهنگی باهم ندارند ! به عبارتی تنها عاملی که می شود اینها را به هم مربوط کرد زبان ایشان است !

AA:
خانم ح.. ! طوری درباره‌ی زبان سخن می‌گویید که گویا چیزی شبیه نوعی شکلات است که طرز تهیه‌ی آن میان این اقوام مشترک است! پیشنهاد می‌کنم مطالعه‌ی بیشتری درباره‌ی زبان داشته باشید. همچنین درباره‌ی اسطوره‌ها و افسانه‌های مشترک میان اقوام ترک.

YB:
غذاهای مشترک ،رسوم مشترک ، دین مشترک. اعیاد مشترک

AA:
آشیق، اوزان، بخشی…

MH @AA:
اگر منظورتان زبان ترکیست ، زبان ترکی میان زبانشناسان مترادف با زبان ترکی استانبولی است ، اصلاما یک زبان ترکی نداریم بلکه دسته ای زبان داریم به نام زبانهای ترکی تباریا ترکیک ، که زبان هایی هم چون آذری ، ازبکی ، ترکمنی ، قرقیز ، چواش و …. عضو این شاخه هستند ! این زبان های برای همدیگه قابل فهم نیستند و در کنفرانس های اقوام ترک از مترجم استفاده می شود !

MH @ YB:
اعیاد مشترک ؟! شوخی که نمی کنید! اذریها مناسبت های ایرانی هم چون نوروز و یلدا و چهارشنبه سوری را جشن می گیرند د ترکیه اصلا نمی دونند اینها چین ! و شب ژانویه دارند ! مذهبشان هم که حنفی است و کلا با اذریها متفاوت ! بقیه مواردی هم که گفتید اصلا قابل اعتنا نیست ) در کل فرهنگ یونانی – رومی – ایرانی از فرهنگ ترکیه تجزیه ناپذیر است

YB:
بانو ح…  فیلم مین بالای قزاقستان را من تماشا کردم ، بسیاری از جملات را درک می کردم . حتی ترجمه انگیلیسی غلط بود و مین بالا را به هزار جسور ترجمه کرده بود. کلا فیلمهای دیگر هم از ازبکستان دیده ام ، ترکهای تاجیکستان همینطور، حتی ترکهای چین . فکر کنم دکتر جوادی در این مورد میتوانند در تنویر افکار و باورها در این مورد رهنما باشند

Abbas Djavadi
با جدائى مرزها و دورى دراز مدت در اين مشتركات هم شكاف ها و جدائى ها پيش امده و حتى با شهرى شدن در مقابل دهاتى و ايلاتى ماندن، كوچ و مهاجرت (از روستا به شهر، از شهر به كلانشهر، از كلانشهر به تهران و يا اروپا و امريكا)… خيلى مثالها دارم بزنم اما وقت و حوصله اش را ندارم. حتى بيست سى سال پيش درًشعر و تصنيف هاى تركى لغاتى مثل ائل و اوبا ميشنيديم و ميخوانديم و با هيجان تكرار ميكرديم اما در واقع من نميدانستم ائل چى هست و اوبا چى!AA
بله خانم ح..! همینطور است. یک سری تحولات تاریخی سیاسی این مرزها را گرد مردم کشیده است و آن‌ها ناگزیر برای کسب تشخص سیاسی و ملی و البته تحت تأثیر برخی جریان‌ها نام‌های جداگانه برای زبان خود گزیده‌اند. اما شما اگر نگاهی به تاریخ ادبیات ترکی داشته باشید، می‌توانید تأثیر محتوایی و زبانی آثاری که در همین حوزه‌های زبانی به زعم شما کاملا بیگانه آفریده شده بر هم را ببینید. مثلا تأثیر و تأثر حوزه‌ی ادبیات جغتایی بر ادبیات حوزه‌ی صفوی و عثمانی.

YB:
بانو ح.. بنده متعجب هستم که شما مقوله مذهب و دین را یکی می دانید. دین اسلام مشترک است. ارگنگون همان عید نوروز است. قبل از اینکه پرسها به سرزمین هال ماه تشریف بیاورند مردم عید را جشن می گرفتند. جشن موسم بهار بین تمامی قبایل به صورگوناگون مرسوم بوده است.

MH
در مورد زبان نمی توانم با شما موافق باشم ! این ها طبقه بندی های زبانشناسی است ، همان طور که مثلا زبانهای ایرانیک دسته ای زبان هستند که با وجود ارتباطات با هم ولی یک زبان نیستند و کسی مثلا نمی تواند زبان کردی را با فارسی یکی بداند هر چند مثلا لکی یا کلهری تا حدودی برای فارسی زبانان قابل فهم باشد !

Abbas Djavadi
اينها آنقدر ها هم از همديگر دور نيستند. اما واقعيت اينست كه مثلا قزاقى و تركى خيلى از هم دورند و دور شده اند. آن هم نه اللا و بللا به زور. تاريخ و فرهنگ جدايشان كرده. ياد اولين كنگره سران كشور هاى ترك زبان در استانبول افتادم كه بنظرم سال ١٩٩٠ و يا ٩١ بود كه من هم بعنوان خبر نگار رفته بودم. نخست وزير وقت تركيه آقاى دميرل كه خيلى خوشحال بود اول مترجم ها را رد كرد و گفت همه ما تركيم و به مترجم احتياجى نيست. بعد ديدند همديگر را نميفهمند و مترجم ها را پس خواندند!:)

AA @ Abbas Djavadi
ببینید ما چه میکشیم استاد جوادی! این چه ذهنیتی است که کاشانی و نیشابوری را عینا یک زبان می‌داند در حالی که یک کاشانی اگر به لهجه‌ی کاشان و یک نیشابوری به لهجه‌ی نیشابور حرف بزند، مطلقا هیچ چیز از زبان هم را نمی‌فهمند. اما ترکی آذربایجانی و ترکی ترکیه را دو زبان کاملا جدا می‌داند!

MH
در مورد نوروز هم سخن شما به شوخی می ماند! اصلا هم چین چیزی میان مردم ترکیه بیگانه است و اصرار کردها بر این امر هم خود موید این ماجراست ! سرکوب نوروز 2008 ترکیه را از یاد نبرید

MH
جناب آ.. ، اتفاقا زبان محلی کاشان با فارسی یکی نیست ! ما حتی زبان سمنانی ، زبان سیوندی ( از زبان های محلی فارس ) -زبان اصفهانی یا راجی ، زباان اشتیانی و .. داریم که از گویش های بازمانده از پهلوی هستند – نیشابور در خراسان مهد فارسی دری است

Abbas Djavadi
مثلا من خودم تركمن و اوزبكى و اويغورى را ٤٠ تا ٦٠ در صد وقت خواندن ميفهمم (وقتى گوش كنم خيلى كمتر) اما قزاقى و قيرغيزى ام داغون است. شايد پنج الا ده در صد!

AA
در همین ایران اگر در نوروز شما به بلوچستان بروید، احساس می‌کنید وسط سال است و هیچ چیزی به نام روز در این منطقه وجود ندارد. اما در عید قربان و فطر غلغله‌ای میان مردم است…

Abbas Djavad
البته اينها را در ضمن در دانشگاه باصطلاح كمى هم خوانده ام!!!!

Yashill Babak دکتر جوادی زبان رسمی دیپلوماتیک با زبان محاوره فرق دارد . خیلی از جمله ها را من تو فیلمها میفهمم البته کانتکست را می فهمم ولی نه تک تک کلمات را.

Abbas Djavadi
البته زبان ديپلماتيك در ضمن مثل هر زبان تخصصى ديگر مانند زبان روزنامه نگارى و بقالى و بنائى چون محدود است آسانت ح

YB
یادش بخیر اولین بار که متوجه شدم با ترکی آذری میتوان با مردم ترکیه ارتباط زبانی برقرار کرد در مغازه کباب ترکی بود.

Abbas Djavadi
آسانتر از فهميدن زبان عوام است كه با لهجه قاطى ميشود

MH
به هر حال نوروز و دیگر مناسباتی که میان ایرانیان اذربایجانی و غیر اذربایجانی مشترک هست اصلا درترکیه و به مقدار کمتر در اسیای میانه یافت نمی شود – همان مقدار هم که در اسیای میانه هست به دلیل قرار داشتن در حوزه سیاسی ایران است ،

MH
به همین سبب هم هست که اذربایجانیها را می توان ترکان ایرانی شده نامید- شاید پل ایران به دنیای ترک ها

AA
استاد جوادی باید ببخشد که همیشه مثل پارازیت ذیل پستهای ایشان می‌آیم و…
سخن آخر من: اگر بخواهیم بنا را بر تبعید بگذاریم، حتی می‌توان دو برادر را چنان از هم دور کرد که هیچ، و مطلقا هیچ، اشتراکی میان هم نیابند. اما اگر بنا را بر تقریب بگذاریم، می‌توان دورترین دل‌ها را به هم گره زد و طرحی نو از عشق و صلح درانداخت. اگر دومی را بگزینیم، قدم نخست احترام متقابل و به رسمیت شناختن گفتمان همدیگر است.
با احترام به استاد جوادی…

Abbas Djavadi
احترام متقابل از بنده، آقاى آ… گرامى…

AA
احترام بنده از باب حفظ مقام استاد و میزبان بود آقای جوادی! اگرنه بُعدی میان ما نیست که نیاز به تقریب باشد. سوء تفاهم‌ها که قابل رفع است…

Abbas Djavadi
اصلا چون نيك بنگرى شايد هم همه تزوير ميكنيم… مرحوم پدر بنده ميگفت از اين قبيل بحث هاى تاريخى و سياسى و روشنفكرى چؤره ك چيخماز. بايد بفكر فردا بود و در غم پس پريروز افسرده نشد و دعوا نكرد

Abbas Djavadi
قابل توجه دوست گرامی آ… در رابطه با اینکه «ایرانی» و «ترک» در تاریخ و تاریخ نویسی تا کی جدا از هم بود و کی «ترک» هم بومی و «ایرانی» شد: «در زمان غزنویان و سلجوقیان هنوز در تذکره نویسی و تاریخ نویسی بین «ترک» و «تاجیک» (و یا «ایرانی» یعنی مردم بومی) تفکیک میشد. همزمان با آق قویونلو ها و شاید بیشتر صفوی ها است که در تاریخ نویسی و تذکره نویسی دیگر تمایز بین «ترک» بمعنای قبایل ترک زبان و «ایرانی» به معنای مردم بومی بتدریج از بین میرود. ظاهرا علت این امر باید در آن باشد که قبایل ترک زبان دیگربتدریج با مردم بومی ایران اختلاط مییابند و خودشان «ایرانی» میشوند. ظاهرا دوره آق قویونلوها از این نظر هم نقش نوعی پُل و مرحله گذار دارد. از صفوی به بعد آثار این تمایز دیگر کمتر بچشم میخورد و در زمان قاجار دیگر کسی مظفرالدین شاه، عباس میرزا، ستارخان و یا دکتر مصدق را از نظر قومی ترک نامیده از بقیه ایرانیان تفکیک نمیکرد.»  از:

لشکر و دولت در دوره آق قویونلو

MH
اصلا گویا یکی از دلایل ترور خواجه نظام الملک طوسی وزیر ملکشاه سلجوقی توسط یکی از فداییان حسن صباح این بود که معتقد بودند خواجه در حال خدمت به نژاد بیگانه است ! اما می بینم که چندی بعد دیگر این قضیه کمرنگ می شود و کم کم قبایل ترک ایرانی می شوند و بیگانه به شمار نمی ایند

Abbas Djavadi
متشكر، خانم حيران… براى من واقعا غير مترقبه و جالب بود، بايد چك كرد كه اين موضوع انگيزه ترور چقدر محتمل است. شما اين اطلاعات را كجا خوانديد؟

MH
راستش مدت ها پیش ( شاید 7 8 سال پیش ) – در یک مقاله تاریخی همشهری خواندم که درست به خاطر نمی اورم- اما هم چنان در خاطرم چنین چیزی باقیست به هر حال باطنیان یا همان فداییان حسن صباح بسیاری از سلجوقیان را ترور کردند ( با توجه به این که برخی منابع هست که از حسن صباح ، خیام ، و خواجه نظام به عنوان سه یار دبستانی یاد کرده اند ) – با توجه به این که یکی از دلایل شکل گیری باطنیان اشغال ایران بوده و خواجه نظام عملا حکومت سلجوقیان را تا مدتی اداره می کرد تئوری هست که می توان در موردش تحقیق کرد – البته باز تاکید می کنم که دانش من در ان حد نیست که ادعایی چنین داشته باشم

MH
البته در مورد این که قتل خواجه به دست یکی از فداییان حسن صباح بوده شکی نیست – ولی تئوریهای دیگر نظیر توطئه ترکان خاتون و نهایتا تماس با فداییان حسن صباح برای ترور او نیز مطرح است و این باز هم دشمنی عمیق باطنیان با خواجه را می رساند

AA @ Abbas Djavadi
مشکل همچنان پابرجاست. باز هم مشخص نیست در قاموس شما “ایران” و “ایرانی” یعنی چه!؟ اگر بین “ترک” و “تاجیک” تفکیک می‌شده، این چه ربطی به “ایران” و “ایرانی” دارد؟ همین آشفتگی معنایی است که آقای دکتر دبیرسیاقی را وامی‌دارد که معنای واژه‌ی “تات” در ترجمه‌ی دیوان لغات الترک را از قول محمود کاشغری “فارسی‌زبان آریایی‌نژاد” بنویسد، در حالی خود کاشغری آن را به “الفارسي” ترجمه کرده است. کاشغری “تژک” (تاجیک/تاژیک) و تات را به الفارسي ترجمه کرده است. مشخص نیست این “ایرانی” به معنای مردم بومی را شما از کدام منابع استخراج می‌کنید؟ آنچه امروزه برای ما روشن و واضح و مبرهن است، این است که ایران به سرزمینی گفته می‌شود که دارای مرزهای مشخصی است که اکنون تحت حاکمیت نظام جمهوری اسلامی است. ولی آنچه شما ایران می‌نامید با توجه به کانتکست نوشته‌های شما اصلا مشخص نیست که به چه چیزی دلالت دارد. اگر چیز مشخصی مد نظر دارید یک بار برای همیشه در یک مقاله مشخص کنید و منابعی را که آن مفاهیم را از آن‌ها استخراج می‌کنید معرفی کنید تا در خواندن نوشته‌های شما دچار سردرگمی نشویم. این را به عنوان یکی از خواننده‌های همیشگی مطالب شما درخواست می‌کنم.

Abbas Djavadi
آقا اگر جزو اموتیکون های فیس بوک در کنار آن کله زردی که میخندد یا عبوس است یک پرچم سفید کوچولو بمعنی صلح و تسلیم هم میبود من حتما اینجا میگذاشتم… من واقعا فکر میکنم این موضوع آنقدر بغرنج نیست که ما بغرنج میکنیم. این درست مثل اینست که وقتی اسپانیولی ها و یا فرانسوی ها به قاره آمریکا کوچ میکنند آنها را تا کی اسپانیولی و فرانسوی و از کی بتدریج جزو مردم ایالات متحده و یا کانادا و یا آرژانتین حساب میکنند. یعنی کی کاملا با مردم بومی آمیخته میشوند و خودشان بومی میشوند؟ چرا این مسئله اینقدر بزرگ نمائی میشود؟ عیب که نیست. یک قوم قبل از یک قوم دیگر جائی میاید و بومی میشود. که چی؟ آریائی ها هزار سال پیش تر از ترک ها و ترک ها هزار سال بعد به جلگه ایران میایند.
So what?!
تازه این موضوع آنقدر اهمیت کلان و استراتژیک و تاریخی و سرنوشت ساز هم ندارد. خوب، شما هر طور که میخواهید همانطور قبول کنید.

AA
استاد! پرسش من صرفا درباره‌ی واژه‌های “ایران” و “ایرانی” است. تنها و تنها می‌خواهم بدانم شما دقیقا چه مفاهیمی را از این واژه‌ها قصد می‌کنید. همین…

Abbas Djavadi
من چرا؟ تاريخ و تذكره نويسان و شعرا و غيره اند كه چهار صد پانصد سال بين ايرانى بومى با تعابير ايرانى، دهقان، تاجيك، تازيك، پارسى و تات و چه و چه از سوئى و ترك و يا عرب از سوى ديگر تفكيك ميكنند كه بعد از صفوى اين تفكيك از بين ميرود و ترك هم جزوى از ايرانى ميشود اما نه بخاطر تيره و نژاد بلكه زبانش بعنوان ايرانى عنوان ترك را هم حفظ ميكند

Abbas Djavadi
من فکر کنم این حساسیت بیشتر بخاطر یک احساس تفاخر بخاطر تقدم در کوچ و آمدن است. یعنی «کی اول آمد؟» که طبق این طرز فکر عوامانه، هر کس اول به این سرزمین آمد، هر کسی قدیمی تر است این زمین مال اوست و کسی که بعد تر آمده حقوق کمتری دارد و باید تابع «صاحب خانه» اصلی باشد. این احساس بین خیلی ترک های ترکیه هم هست که نسبت به یونانی ها و حتی کُرد ها میکنند. بخاطر همین هم بعضی ها بطور مصنوعی و به زور میخواهند ادعا کنند که ترک ها چهار پنج هزار سال است که اینجا ها بودند و حتی شاید از 7-8 هزار سال پیش تا حق مالکیتشان بر سرزمین فعلی شان مورد شک و تردید قرار نگیرد که دیگر واقعا خودشان را مسخره این و آن میکنند. به این کار های کودکانه واقعا نیازی نیست. منظورم شما نیستید. واقعا نیستید. اما شک من اینست که این حساسیت ها بیشتر بخاطر آن فرهنگ قلابی و جوّی است که ایجاد شده.

Abbas Djavadi
احتمالا سال ها طول خواهد کشید تا مثلا ترک ها و یونانی ها نه در ظاهر و بطور لفظی بلکه واقعا و صمیمانه قبول و هضم کنند که بابا، گذشته ها گذشته. کنستانتینوپل قبلا مرکز روم شرقی، بیزانس و فرهنگ یونانی بیزانس بود ولی حالا بیشتر از 500 سال است که مرکز معتبر و رسمی ترکیه است…

MH
در خراسان هم کردهای کورمانجی هستند که از دوره صفوی ساکن انجا شده اند – اما خوب الان بومی هستند و کسی نمی تواند انها را در ان سرزمین بیگانه بداند ! به هر حال فرقی نمیکند که کی اول امده – فرض بگیریم که مردم ایلام کماکان در ایران زندگی می کردند و لابد ما این بساط را با انها هم داشتیم و مثلا فارسی زبانها در برابر انها بیگانه به حسا بمی امدند

ترک و فارس و آذری

Commentary

عباس جوادی – همانطور كه يك عده بند كرده اند كه آذربايجانى هاى ترك زبان ترك نيستند بلكه آذرى اند، يك عده هم چسبيده اند كه نخير، ما آذرى و يا آذربايجانى نيستيم بلكه فقط و فقط ترك هستيم. هركس هم اين را با انگيزه هاى سياسى خود ميگويد و ميخواهد ما خودمان را طورى كه آنها ميگويند حس كنيم و نه طورى كه خودمان ميخواهيم.

ساليان قبل وقتى هنوز اين قبيل بحث هاى هدفمند مُد نشده بود در خانواده سنتى، غير سياسى و معمولى ما در تبريز از پدر و مادر و فاميل گرفته تا همسايه ها و كفاش سر كوچه و ملاى مسجد محله هركس و همه ما به فارسى زبان ها “فارس” و به خودمان كه زبانمان تركى بود “ترك” (به تركى “تورك”) ميگفتيم.  «فارس» و «ترك” معناى بد و يا خوبى نداشت و فقط براى معين كردن گروه هاى زبانى جامعه بكار برده ميشد و نه «قوم» و «نژاد» و «خلق» و «ملت» که بعد ها مُد شد و ورد زبان ها گشت . ما تا مدت ها نمیفهمیدیم که این تعابیر قوم و خلق و ملت فارس و ترک دیگر چه صیغه ایست.

یعنی آنوقت ها ترک و فارس به معنای «مای ترک زبان» بود و مثلا تهرانی های فارسی زبان. بر خلاف اسامى “ارمنى” و يا “كُرد” كه بغير از زبان، شاخص دين و يا مذهب ديگررا هم داشت، تفكيك ما بين ترك و فارس جنبه مذهبى و دينى نداشت، هنوز هم ندارد چونكه از اين جهت بين ما و فارس ها فرقى نبود و نيست. آن وقت ها نه غرض و پیامی زیر کاربرد تعابیر «ترک» و یا «آذری» و «آذربایجانی» بود و نه در باره استفاده از این یا آن تعبیر مجادله و بگو مگو میشد. فیس بوک هم که هنوز نبود که هر کس، چه بداند و چه نداند، با یک اسم ساختگی در باره تمامی علوم بشری و فوق بشری جهان نظری بدهد.

حالاست که هرکس این تعبیر ها را به یک طرف میکشد.

این تعابیر در تاریخ تغییر یافته اند

ترک و ترکی تعابیری هستند که در طول تاریخ معنا و بارشان تغییر کرده چنانکه تعابیر دیگری مانند «فرنگی» و «تاجیک» و «ارمنی» هم تغییر کرده است.

«رساله عرض نامه» مولانا جلال الدین دوانی را میخوانم از دوره آق قویونلو ها یعنی مدت کوتاهی قبل از صفویه. فوق العاده جالب است. بخصوص از این نظر که فقط از حکومت و سیاست و کی آمد و کی رفت صحبت نمیکند بلکه ترکیب ارتش آق قویونلو و طبقات اجتماعی را دقیقا و طوری که مولانا جلال الدین دوانی تقریبا 600 سال پیش در استان شیراز دیده، شرح میدهد که تا حد زیادی نمونه بُرش های اجتماعی ایران آن تاریخ هاست. این داستان دیگری است. تا جا ئیکه یادم هست در این سند و دیگر اسناد قبل از صفویه هرکسی را که ترک و عرب نیست «تاجیک» مینامیدند و یا «ایرانی»… بنظرم تا صفویه واقعا وقتی «ترک» میگفتید منظور افراد متعلق به اقوام ترک زبان بود که هنوز کاملا با مردم بومی جوش نخورده بودند. برای تفکیک «ترک خودمان» از ترک عثمانی هم میگفتند «ترک قیزیلباش»…

ما حتی تا 50 سال قبل هرکه را که مسلمان و ایرانی و ترک و عرب نبود و اروپائی بود «فرنگی» میگفتیم صرفنظر از اینکه فرانسوی است یا آلمانی یا ایتالیائی – برای ما فرقی نمیکرد. و یا اینکه در همین ایران، حد اقل در تبریز ما به هرکسی که مسلمان نبود و مسیحی بود میگفتیم ارمنی. با آن معیار آمریکائی و بلژیکی و برزیلی هم ارمنی بود!

منظور من این است که ما نمیتوانیم نامگذاریهای گذشته را که اغلب با شناخت بسیار محدودی از محیط کمی فراتر از محیط بلا واسطه شما ایجاد شده، تکرار کنیم و چنان رفتار کنیم که (1) از آنوقت تا حالا در ترکیب مردم شناسی ایران فرقی نکرده و (2) آن تصورات و نامگذاری ها درست بودند و ما هم باید آنرا ادامه دهیم…

ترک و آذری و آذربایجانی

اما بنظرم (1) «ترک» که ما ترک زبانان آذربایجان خودمان را مینامیم نشان زبان است و نه قومیت و یا ملیت. (2)  آذری همان آذربایجانی است و گفتن آذربایجانی هر چقدر درست است گفتن آذری هم درست است حالا بعضی افراطی های پان آریائی آنرا با غرض بخصوصی بکار میبرند، این حرف دیگری است. (3) «ترکی آذری» برای تمایز بین ترکی ترکیه و ترکی آذربایجان تعبیر درستی هست. در هر دو مورد نباید کسی نسبت به این اسم آلرژی داشته باشد. (4) آذربایجانی و آذری نام هرکسی است که در آذربایجان زندگی میکند که ممکن است مربوط به هزار سال پیش باشد و یا حالا، ممکن است مسلمان باشد و یا آسوری، ممکن است ترک زبان باشد و یا کُرد زبان و (5) آلرژى بعضی از قوم گرایان نسبت به زبان آذری باستان را فهمیدن بسیار مشکل است. آخر اگر این سرزمین سرزمین شماست زبان باستانش هم مال بیگانه که نیست، آن هم مال شماست.. حالا اساسا این زبان مرده و از بین رفته. میخواهید اصلا اسمش را هم بر زبانتان جاری نکنید؟ در اروپا اگر بود ده ها موسسه تحقیقاتی در این زمینه درست میکردند. نه بخاطر احیای آن و جایگزین کردنش بجای ترکی کنونی، بلکه به این جهت که این تاریخ ما ست.

«فارس» یعنی چه؟

از طرف دیگر یکم: تا جائيكه بنده ميدانم “فارس” نامى است كه ما ترك زبانها به فارسى زبانها داده ايم در حاليكه فارسى زبانها خودشان را “فارس” نمى نامند. دوم: اينها عناوينى است كه مردم يعنى عوام بهمديگر داده اند و يا ميدادند و يا هنوز هم قسما ميدهند و لزوما همه، هميشه عينا منطبق با واقعيت هم نبودند. سوم: جالب است كه ازنظرعامه آذربایجانی ها، فارس هست، ترك هست، كُرد هست، ارمنى هست، ترك (استانبوللی) هست، روس هست اما بلوچ و يا گيلك نيست ما همه آنها را فارس ميپنداريم. يعنى ميپنداشتيم. دوستی میگفت، برعکس، بلوچ های ایران هر ایرانی را که بلوچ نباشد «قجر» مینامند (و یا مینامیدند). عوام اين تصور را داشت و شايد بعضى ها هنوز دارند. چهارم: اين نامگذاريهاى گذشته زبان و شهروندى و دين و مذهب را مخلوط ميكرد. در يك رديف ميگفتيم آلمانلى، آمريكالى و ياهندلى و روس (و برايمان كدام قوم آمريكالى و روس مهم نبود) و يا ميگفتيم كورد (و كورد در نظر ما مشخصا هم سنى و هم كرد زبان بود و مثلا فکر نمیکردیم که کُرد شیعه هم هست) و يا ارمنى كه همه مسيحيان در نظر ما ارمنى بودند چه كاتوليك و چه ارتدكس و پروتستان. اصلا پروتستان نميدانستيم چه بود و به ارمنى ها مسيو ميگفتيم!! چون همه مسيحى ها در نظر ما ارمنى بودند. بهمین ترتیب در تاریخ آذربایجان قفقاز در همه اسناد ابتدا «مسلمانان قفقاز» و یا «تاتار ها» و زبان «تاتاری» گفته میشد و «آذربایجانی» نمیگفتند. از منازعات ارامنه و مسلمانان هم بعنوان «جنگ مسلمان و ارمنی» و یا «ترک و ارمنی» یاد میشد و نه آذربایجانی و ارمنی. پنجم: “فارس” كه ما ميگوئيم بر سر زبان است و نام قوميت نيست. وقتى (از نظر ما) “فارس” ها نام “فارس” را ميشنوند نميفمند منظور ما كى هست و بعضى ها تصور ميكنند اهل استان فارس را ميگوئيم.

و بالاخره: شهروندی و ملیت

اين تعابير ظاهرا مال گذشته و عوام است و تا حد زيادى كهنه شده اند – يعنى بهر حال واژگان يك انسان تحصيلكرده قرن بيست و يكم نيست. از نظر بنده شهروندى يعنى ايرانى بودن یعنی «ایرانیت» بايد مشخصه درجه اول باشد. شهروندى چيزى مشخص يعنى شهروندى و يا “مليت” ايرانى است چرا که همه شهروندان ايران صرفنظر از رنگ و جنسيت و مذهب و زبان و فرهنگ و لباس و غذا و غيره “ملت ايران” را تشكيل ميدهند. زير اين مشخصه وجه تمايز زبان وجود دارد: ایرانیانی که زبانشان فارسى، تركى، كردى، گيلكى، بلوچى و غیره است. يك وجه مشخصه ديگر هم هست كه دين و مذهب است: مسلمان، سنى، شيعه، بهائى و غيره. اما در داخل مجموعه «شهروندی»، «ملت» و «ملیت» وجه مشخصه قوميت نيست و یا در طول تاریخ کمرنگ شده – و خدا را شکر که کمرنگ شده. یعنی بخصوص امروزه با این همه آمیزش و مهاجرت و روند دوری از محل گرائی و زندگی قبیله ای و عشایری، “قوميت” شهروندان ايران نسبت به گذشته چيزى بسیار مجرد تر و ناروشن تر است چرا كه اكثريت “اقوام ايرانى”در طول چند هزار سال گذشته آميخته و اختلاط يافته اند – گروه هاى كوچكتر و منزوى تر شايد كمتر اختلاط يافته اند، اما بخصوص ما آذربايجانيها بدرجه خيلى شديد ترى با ديگران آميخته ايم. اين آخرين نكته البته “نظر” شخص بنده است. من خودم و آذرى هاى ترك زبان ديگر را هرگز قوم و ملت و تيره ديگرى از مثلا گيلك زبانها وكرد زبانها و فارسى زبانها نميپندارم بلکه تصور میکنم ما همه اعضای یک ملت هستیم که زبان ها و دین و مذهب احتمالا متفاوتی از همدیگر داریم.

البته چون اين مسئله در نهایت حس و تصور شخصى است هر كس آزاد است و ميتواند خود را طورى كه ميخواهد حس كند.  شهروندى چيزى مشخص است: يا ايرانى و يا آمريكائى و عراقى و ترك (بمعناى شهروند تركيه) هستى و يا نيستى. اما با وجود این حتی شهروندی هم بسته به احساس و نظر آزاد شماست. ممکن است کسی که دو شهروندی دارد احساس ایرانی نکند بلکه خودش را بیشتر آمریکائی حس کند. و یا کسی که مادرش ترک و پدرش کُرد است و در آلمان بزرگ شده و زنش هم پاکستانی است خودش را 250 گرم از هرکدام از این شهروندی ها حس کند!! این عیب نیست و در دوره آمیزش و مهاجرت و اختلاط اقوام و ملل چیز عجیبی هم نیست.

در یک مقاله قبلی (دل درد ناشی از زبان ترکی) عرض کردم که وقتی ما آذربایجانی های ترک زبان خود را «ترک» و زبانمان را «ترکی» مینامیم بعضی ها آلرژیک میشوند و شروع به بحث میکنند که نه، شما ترک نیستید آذری و یا آذربایجانی هستید. من آنجا هم گفته بودم که این حساسیت گذشته ای دارد که 90 سال قبل شاید میشد آن را فهمید اما امروزه دیگر واقعا هم کودکانه و خنده دار است و هم بصورتی که بیان میشود غالبا بوی نژادپرستی میدهد.

اما یک عده ای هم هستند که از نظر تعداد بمراتب کمترند و در تاریخ ما هم چنین تمایلاتی هم نبوده و یا تاثیری نداشته که میگویند ما آذربایجانی ها اصلا آذربایجانی و یا آذری نیستیم بلکه فقط و فقط ترکیم. این عده که تمایلات پان ترکیستی دارند همه ترک زبان ها را یک قوم، یک نژاد و یک ملت میدانند. برای آنها ظاهرا نه منطقه و تاریخ بلکه چیز مجرُدی بنام «ملت ترک» اولویت دارد که اجزای جغرافیائی آن مهم نیست کجا زندگی میکنند، در تاریخ از چه مراحلی گذشته، با چه اقوامی آمیزش یافته، کدام دین و یا مذهب را قبول کرده، چه مشخصات فرهنگی از قبیل باورها و غذا ها و پوشش و غیره داشته و حتی زبان فعلی ترکی شان به چه صورت در طی این هزار و چند صد سال عوض شده است.

تعبیر «آذری» آنها را عصبانى و برآشفته میکند چرا که در آن نشانه ای از ترک بودن نیست در حالیکه برای آنها تعابیر «ترک» و «ترکی» به راحتی همه و تمامی مشخصات زبانی و اجتماعی و قومی و ملی مثلا بنده را معین و مشخص میکند و دیگر به تعابیری مانند ایرانی و آذربایجانی نیازی نیست.

درست است که بنده ترک زبانم و بهمین جهت خودم را «ترک» مینامم . اما آخر من در عین حال که ترک زبانم، ایرانی و آذربایجانی هم هستم. زبان من ترکی است اما از ترکی ترکیه فرق دارد. چرا به زبانم «ترکی آذری» و یا «ترکی آذربایجانی» نگویم؟

برای این هموطنان ترک گرا، بنده تبریزی با یک ترک زبان استانبولی و یا باکوئی و یا یک قزاق و اویغور و ترکمن و اوزبک، همه متعلق به یک قوم و ملت هستیم اما یک اصفهانی و شیرازی و تهرانی فارسی زبان از یک «ملت جدا»ست. ما ایرانی نیستیم بلکه ترکیم، اما فارسی زبان ها ایرانی هستند.

قبول دارم که مشکل است این را بفهمید.

در اینجا موضوع بر سر تاریخ و سرزمین و مذهب و فرهنگ مشترک نیست. حتی بر سر زبان هم نیست. شاید قرغیز ها یکی از مللی هستند که بنده شخصا در این دنیا بیشتر از همه به آنها احساس محبت میکنم. اما قرابت زبانی بین من ترک زبان تبریزی و یک دوست قیرغیز زبان بیشککی چیز بیشتری از نزدیکی بین یک هندی زبان و فارسی زبان  نیست که به هیچ وجه همدیگر را نمی فهمند. هم بین ترکی آذری و قیرغیزی و هم بین هندی و فارسی قرابت ها و شباهت هائی هست اما اینها ملت ها و زبان هائی کاملا متمایز از همدیگرهستند با تاریخ هائی متمایز.

با همه علاقه و محبتی که بنده به قیرغیز ها و دیگر ملت ها دارم که زبانشان در ریشه از خانواده بزرگ زبان های ترکی است، من و یک دوست قیرغیز از یک ملت با زبان و تاریخ و فرهنگ و عادات و رسوم مشترک نیستیم بهمان صورت که زبان و تاریخ و ملیت یک  فارسی زبان و یک هندی زبان هم یکی نیست.

ظاهرا پان ترکیست ها دلبسته معشوقه ای خیالی بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ترک» شده اند درست مانند آریا گرایان ما که همه ایرانیان و تاجیک ها و پشتو ها و کُرد ها را جزو چیزی خیالی و مجرُد بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ایران» میدانند.

آنچه که هر دوی این افراط گری ها را هدایت میکند «خون» است و «نژاد» – مفاهیم مجرُدی که بخصوص در آسیای مرکزی، خاورمیانه و آسیای صغیر در طول صد ها و هزاران سال مخلوط شده، بهم آمیخته و ملت های علیحده و متمایزی را به وجود آورده که ما و همسایگان دور و نزدیک امروز ما را تشکیل میدهند.

یک عده هم در بند خاک هستند. سرزمین هائی که در تاریخ، قوم و دولتی گرفته بود که امروز «پان» های معاصر آن را از «آن خود» میپندارند.

در حالی که کشور ها و ملت های پیشرفته بسوی ارتباطات، تجانس و آمیزش و همکاری بیشتری حرکت میکنند که هم رفاه و هم آزادیهای آنها را توسعه حتی بیشتری خواهد داد جریان ها و گروه های افراطی، تقسیم گرا، دشمن تراش و ستیزه جو در کشور های ما، همه منطقه را به ورطه خود ویرانگری بیشتری میکشند.

واقعا چرایش را نمیفهمم.

——————————————————–

از فیس بوک:

Abbas Djavadi:
كتاب “نقش تركان آناطولى در تشكيل و توسعه دولت صفوى” اثر مرحوم استاد فاروق سومر را ميخوانم. مرحوم “فاروق خوجا” را از زمان آنكارا ميشناسم. اگر كتاب را يا به تركى و يا با ترجمه فارسى (دكتر احسان اشراقى و دكتر محمد تقى امامى) يافتيد حتما بخوانيد. بنظرم در كمتر كتابى تا اين درجه به تفصيل ميتوان خواند كه نقش قبايل تركمن كه قبل و مدتى بعد از صفوى در حال كوچ و رجعت و باز كوچ و رجعت بين ايران و عثمانى و داخل خود ايران از نقطه اى به نقطه اى بودند و با همديگر و حكومت هاى محلى و مركزى پيوسته در حال تبانى و در عين حال زد و خورد هم بودند، چه بوده و چه تاثير عميقى بر سرنوشت سياسى، اجتماعى و زبانى-فرهنگى ايران (و عثمانى) كرده است. (البته بنظر من نگرش استاد در يكى دو مورد خالى از ترديد و پرسش نيست بخصوص اينكه اين قبايل را “تركان آناطولى” ميخواند و نه قبايلى كه تا مدتها معلوم نبود به كجا تعلق دارند و بتدريج اسكان يافتند و اينطرفى يا آن طرفى شدند.

M:
جناب جوادی تصور من این است که در پژوهشهای تاریخی معاصر، خلطی بین دو کلمه ترکمن و ترکمان صورت گرفته که خیلیها را به اشتباه انداخته. در متون تاریخی مراد از ترکمانان، قبایل و عشایر ترک بوده، فارغ از اینکه از کدامیک از قومیتهای ترک باشند. همین کلمه در متون معاصر فرنگی و ترکی استانبولی به شکل ترکمن
(Turkmen)
نوشته شده و باعث القای این تصور شده که قبایلی که در متون قدیم تاریخی از آنها با عنوان ترکمان یاد شده همگی به قوم ترکمن تعلق داشتند. در حالی که چنین نیست. امروز مثلا به برخی از ترکهای مناطق شرقی و مرکزی آناطولی که هنوز بقایای فرهنگ عشایری و قبایلی در آنها مانده و همچنین به ترکهای عراق ترکمن می گویند در حالی که اینها هیچ رابطه قومی یا زبانی با ترکمنها ندارند.

MB:
دکتر مشخصات را به ترکی لاتین هم می گذارید برای یافتن اصل کتاب؟

Abbas Djavadi:
سلام آقاى…، مشخصات اصلى كتاب اينست:
Prof. Dr. Faruk Sümer: Safevi Devletinin Kuruluşu ve Gelişmesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara 1976
كه من مطمئنم تجديد چاپ شده است.

Abbas Djavadi:
روملو، شاملو، تكلو، قاجار، افشار، استاجلو، ذوالقدر، تركمان… از اين قبايل بزرگ بگيريد تا قبايل كوچكتر مانند ورساق، چپنى، عربگيرلو، تورغوتلو، برجلو، اجيرلو، حسنلو، سعدلو، آلپائوت، بيات، قرامانلو، بايبورتلو، بهارلو، اسپيرلو… و غيره. و طايفه هاى مختلف اينها را در نظر بگيريد…. كه از هرات تا كهگيلويه و يزد و اصفهان و رى و شيراز و كرمان تا همدان و زنجان و خوى و نخجوان و گنجه تا ارضروم و ديگر بلاد روم همه اش در حركت و جنگ و گريز و اسكان و كوچ و دوباره اسكان و كوچ بودند. با همدديگر و با مردم محلى جنگ و صلح و در نهايت زندگى و آميزش ميكردند. در تاسيس حكومت هاى محلى و مركزى شركت ميكردند، بيرون انداخته ميشدند، حمله ميكردند و ميگرفتند و ميكشتند و يا مورد حمله قرار ميگرفتند و كشته ميشدند تا اينكه بالاخره حدودا اواسط قاجار تا حدى آبها از آسياب افتاد و مهره هاى اجتماعى تا حد زيادى جا بجا شدند. جنبه سياسى و تاثير اينها در حكومت هاى محلى و مركزى يك موضوع است و تاثير اين روند ها در جامعه يعنى مثلا مالكيت بر زمين، كشاورزى و دامدارى و يا زبان و فرهنگ يك موضوع ديگر و فوق العاده هيجان انگيز….

B @ M:
جناب … به عنوان یک سوال: آیا افرادی که در کردستان عراق ساکن هستند ترکمن نیستند؟ راهنمایی بفرمایید ممنون میشم.

M:
خانواده خود ما اصالتاً از همین ترکمانهای عراق است. نه از لحاظ زبانی و نه از لحاظ قومی این ترکمانها هیچ ارتباطی به ترکمنها ندارند. در عراق همیشه به آنها ترکمان گفته می شده و اما نویسندگان معاصر به اشتباه نام آنها را در زبانهای فرنگی ترکمن ثبت کرده اند و باعث شده امروز در ترجمه های فارسی هم به آنها ترکمن بگویند. البته آقای جوادی می بخشند که در صفحه شان پامنبری کرده ام.

B:
نکته خوبی یاد گرفتم. خیلی ممنونم

Abbas Djavadi @M:
سلام آقای… کاملا درست است البته منظور مثلا همین قوم و مردم ترکمن نیست که در ترکمن صحرا و جمهوری ترکمنستان هستند. اقوام ترکمن یعنی اقوام ترک زبان. ترکمان و ترکمن بنظرم یک ریشه دارد و زمانی این تعبیر رایج شد که حتی قبل از کوچ سلجوقیان از آسیای مرکزی به هرات و نیشابور ترک ها دین اسلام را قبول کردند. آنوقت به همه ترک زبانان ترکمن گفته میشد که در فارسی و یا عربی بیشتر ترکمان گفتند و اروپائی ها هم چنین گفتند. ولی در زبان و تلفظ ما نرک زبان ها ترکمن درست تر و راخت تر از ترکمان است البته. بنظرم ترکمان (!) های عراق باید مخلوط باشند مانند قرامانلو و بیات و غیره.

M:
صبح شما بخیر جناب جوادی. بله منظور من هم خلط در زبان فارسی بود وگرنه در ترکی تکلیف مشخص است. این خلط و سوءتفاهمهایی که پیش آورد از ده سال پیش برجسته شد که آمریکا به عراق حمله کرد و رسانه ها هر روز به ترکیب قومیتی عراق اشاره می کردند و نام ترکمن به رسانه های جهانی راه پیدا کرد. همه تصور می کردند که اینها از همان ترکمنهای جمهوری ترکمنستان و ترکمن صحرا هستند و البته هنوز هم این اشتباه رواج دارد.

Abbas Djavadi:
بعد بنظرم دو مطلب خیلی جالب است. یکی اینکه در جریان آمیزش با مردم محلی اکثریت بزرگی از این اقوام مثلا فارسی زبان (یزد، کرمان، سیستان و بلوچستان، شیراز و اصفهان و غیره) و یا بعضی هایشان کُرد زبان (آذربایجان غربی و ترکیه شرقی) شده اند… و یا تصور کنید که شقاقی های کرد زبان و شیعه مذهب زمان صفوی به ایران میایند و در آذربایجان مسکون میشوند و بتدریج اکثرشان ترک زبان میشوند… قاسملو را در نظر بگیرید که یکی از طوایف افشار هستند. آن عده که در آذربایجان غربی بودند بعضی هایشان کرد زبان شدند. مرحوم قاسملو هم از همین ناحیه بوده ولی شنیده ام که اصل ایشان کُرد بوده اما چون میان طایفه قاسملو متولد و بزرگ شده بودند نام فامیلی قاسملو گرفته اند… این همه آمیزش قومی و مذهبی و زبانی فوق العاده جالب است و در عین حال نشان میدهد که چقدر این دعوا های قومی مسخره و کودکانه اند.

Abbas Djavadi:
خود ترکمن های ترکمن صحرا و جمهوری ترکمنستان میگویند که آنها ترکیبی از طوایف تکلو (تکه)، یوموت، ارساری، عالي ايلي، چاودار، يمرلي،سالور، ساريق، و گوكلان هستند.

B:
اما فکر میکنم شقاقی ها به کردی صحبت میکندد و سنی هم هستند. آیا به خاطر سنی بودن زبانشان راحفظ کرده اند ؟ یا بومی منطقه بوده و انها آمیزش کرده اند؟

B:
اینکه آنها با شکاک متمایز هستند فکر میکنم درست نیست

Abbas Djavadi:
بنظرم احتمالا تصویر مخلوطی ایجاد شده. من در تبریز یک همکلاسی داشتم که شقاقی بود. فامیلش هم شقاقی بود کمی کردی میداتسن ولی ترکی اش بهتر بود و شیعه بود…

Abbas Djavadi:
نمیدانم. احتمالا شکاکی و شقاقی یکی است.

B:
آذربایجان غربی فکر کنم یکی از بیشترین آمیزش بین اقوام و زبانها رو تو منطقه داشته باشه.

M:
شاید شقاقیها آن بخش از شکاکهایی باشند که شیعه مذهب شده و زبانشان ترکی شده است. مثل کردهایی که به خراسان کوچانده شدند و مذهبشان از سنی به شیعه تغییر پیدا کرد اما زبانشان را حفظ کردند.

B:
در روستاهای اطراف ارومیه عده ای ترک زبان هستند که سنی مذهب هستند( معدود ترک زبان های که شیعه نیستند).(در کردی به این دسته (چوره سوننی یا کور سنی گفته میشود) .اینها هم احتمالاً حالت برعکس هستند و دین خود را حفظ کرده اند و لی زبانشان شاید کردی بوده . به ویژه به در مرز روستاهای کرد نشین واقع شده اند. ببخشید در محضر بزرگواران زیاد روره درازی کردم.

M:
ترکهای ارومیه که سنی مذهبند از طایفه قره پاپاق هستند. برخی از آداب و رسومشان هم مثل کردهاست. من در جایی خوانده ام که خوانین قره پاپاق شیعه و رعایایشان سنی بوده اند. شاید رعایا در اصل کردهای سنی مذهب بوده اند که خوانینشان ترکهای شیعه بوده اند و زبان رعایا هم بتدریج ترکی شده. قره پاپاقهای در گرجستان هم هستند و حتی بعد از جنگ جهانی اول که گرجستان مدتی مستقل شد برای خودشان جمهوری خودمختاری به نام قره پاپاق برپا کردند که بیشتر از چهل روز دوام نیاورد. من بین قره پاپاقهای گرجستان رفته ام. عمدتا در شهر کوچکی به نام مارنولی در شرق تفلیس و اطراف آن زندگی می کنند.

B:
بله دقیقاً قره پاپاق هستند. چه نکات ظریفی یاد گرفتم من امروز . از هر دو بزرگوار سپاسگزارم.

Abbas Djavadi:
اطلاعات خیلی جالبی بود بخدا. خیلی ممنون. حیف که در این فیس بوک گم و گور خواهند شد. کاشکی یکی اینها را مینوشت و منتشر میکردیم. مثلا در «چشم انداز» و یا هر جای دیگر…

M:
در مورد شقاقیها، میرزا مهدی خان ممتحن الدوله که در زمان قاجار معاون وزارت خارجه و خودش از خوانین شقاقی بوده در کتاب مآثر مهدیه این طور نوشته: طايفه شقاقی جماعتی هستند كه از خاك عثمانی مهاجرت نموده و در ولايات ثلاثه سراب، گرم رود، هشت رود سكني دارند و خوانين و امرای اين طايفه در اعصار پادشاهان سلف و در زمان سعادت اقتران سلاطين با فر و تمكين قاجاريه خلدالله ايام سلطنتهم مصدر خدمات بزرگ و عمده بوده اند و حقير نيز از احفاد اين طايفه ميباشد.

Abbas Djavadi:
میدانید. یک حرف من هم همین بود که یک نفر که به این موضوع علاقه دارد یکی از قبایل و یا حتی طایفه ها را بگیرد و دنبال کند و سرنوشتش را مثل داستان تعریف کند تا در نمونه آن طایفه آدم ببیند که سرنوشت منطقه چه بوده و چگونه بوده…

M:
حق با شماست جناب جوادی. با مطالعه میدانی در مورد قبایل خیلی از گره های تاریخی گشوده می شود اما متاسفانه محققان ما علاقه ای به کار میدانی ندارند.

Abbas Djavadi:
شعار دادن و نظر پراکنی آسان است. این کار ها هستند که جالبند و – البته سخت هم هستند….

M:
در لغتنامه دهخدا هم در مورد شاطرانلوها که بخشی از ایل شقاقی اند این طور نوشته: نام یکی از ایلات ساکن اطراف خلخال است که هزار خانوار دارد، ییلاق و قشلاق ندارد. زبان افراد ایل، کردی است . عده ای از آنان مهاجرت کرده در اطراف قوچان سکنی گزیده اند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 108).

B:
در مورد مسایل مربوط به تاریخ و زبان منطقه مکریان آقای عبداله صمدی نامی است که مورخ و پزوهشگر زبر دستی می باشد. برای مسایل ین منطقه میشود به او مراجعه کرد.

B:
https://www.facebook.com/abdullah.samadi.7?fref=ts

S:
عزیزان من؛ راقم این سطور یعنی بنده … اهل شهر نقده هستم. نقده شهریست در جنوب ارومیه و شمال مهاباد و اهالی اش ترک و کرد است. ترکهای نقده از ایل قره پاپاق هستند و همگی ترکزبان و شیعه اند. من هم از ایل قره پاپاق هستم و قره پاپاق ها در دوره ی قاجار و پس از سقوط قفقاز و اشغال آن توسط روسها مجبور به مهاجرت و اسکان در دشت سولدوز شدند. قره پاپاق های از قفقاز امده همگی ترک و شیعه بوده و هستند و ارتباطی به ترکهای سنی مذهب “کوره سونلی” ندارند. ادعای سنی مذهب یا کرد بودن قره پاپاق ها غلط است وگرنه چطور ممکن است که ایلی چون قره پاپاق ها ، سنی و کرد باشند و انوقت در منطقه ای که چهارطرفش کرد و سنی است یکهو شیعه و ترک شوند ؟

M:
آقای س … من تعداد زیادی قره پاپاق را در ارومیه شخصا می شناسم که سنی مذهبند و خود را سنی معرفی می کنند.

B:
البته چهار طرفش هم کرد و سنی نیستند. در شرق به میادوآب و ملکان و از شمال به ارومیه میرسد. یعنی نصف مرزشون ترک زبان و شیعه هستند.

B:
نون هایی با مغر گردو در داخلش دارن که بی نظیره.

B:
در ضمن تا انجا که میدانم تبریز به عنوان مرکز ترک ها در زمان صفویه شیعه شدند.

Abbas Djavadi:
درست است… به زور.. در اين مورد روايات زياد است

MB:
آقای م… عزیز، قره پاپاق ها هیچ ربطی به کوره سنی ها ندارند. قره پاپاقها همه شیعه هستند.
اما مذهب در ارومیه مهمترین عامل تفکیک است. به کوره سنی هم کرد می گویند که کاملاً غلط است چون ترک و سنی هستند. به شیعه عجم می گویند. به پادشاه عربستان هم کُرد می گویند چون سنی است. به نوری مالکی هم عجم می گویند چون شیعه است. این موضوع فرد غریبه را به اشتباه می اندازد.
در ضمن پیوند کوره سنی ها با کردها بعضاً بیشتر از ترکهاست. و این دلیل مذهبی دارد.
مثلاً به کردهای منطقه چاردل شاهین دژ هم عجم می گویند چون شیعه هستند.
اما قره پاپاق کلهم اجمعین ترک و شیعه است.

یک مثال دیگر. دوستی اهل ارومیه دارم که سی و پنج سال است ساکن استانبول است. به من می گفت اردوغان کُرد است و … گفتم کُرد؟ بلافاصله متوجه شدم منظورش مذهب سنی اوست. خلاصه موضوع خیلی پیچیده است

S:
آقای م… راستش من چیزی از قره پاپاق های سنی نمی دانم. البته قره پاپاق هایی هستند که به مرور کردیزه شده اند؛ مثلا یکی از ایلات قره پاپاق به نام “سارال” پس از مجاورت با کردها امروز تماما کرد و سنی شده اند. همچنین ما در سولدوز روستایی داریم به نام “داش دؤرگه” که تا چند نسل قبل ترک بودند اما الان کرد شده اند. همچنین روستایی داریم به نام “بالخچی” که امروز همه ی اهالی اش کردند حال آنکه قبلا اهالی اش ترکیبی از ترک و کرد بوده است. اما در مورد موسیقی باید عرض کنم که اهالی قره پاپاق سولدوز به مانند کردها علاقه زیادی به موسیقی کردی دارند و حتی در عروسی هایشان موسیقی کردی غالب است. حتی از این گذشته شلوار کردی تا چند دهه ی قبل ، هم توسط قره پاپاق ها و هم توسط کردها مشترکا پوشیده می شد. اما بعد از انقلاب و حوادث تلخ قارنا آنچنان شکافی بین دو قوم پیش آمد که قره پاپاق ها تا انجا که توانستند سعی کردند از کردها و هرآنچه که به کردها تعلق دارد دوری کنند.

S @ B:
آقای ب… در فاصله ی بین نقده و میاندوآب تمامی روستاها کرد نشین اند. همچنین در مسیر بین نقده و ارومیه به غیر از معدودی روستا و بخش های حاشیه ی دریاچه ی ارومیه که ترکنشین هستند بقیه ی روستاها و مناطق ، غالبا کردنشین هستند

S:
من سه سال در ارومیه زندگی کرده ام و اتفاقا در دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی دوستی داشتم به نام “مسعود ثریابند” که وی اهل بخش “بند” بود و ترکی سنی مذهب بود و هیچ خویشاوندی بین او و من قره پاپاق نبود.

N @ B, S:
سلام به همگی باید بگم که فکر کنم آقای م… دو موضوع رو با هم اشتباه کردن. “درسته بخشی از خانواده من از معدود ترکهای سنی هستن و زمانی ملاک بودن و هنوز بعضیشون هستن در ارومیه و اطرافش اما قره پاپاق نیستن. اما دوستان نزدیک فراوانی از قره پاپاقها داریم و من در واقع بین اونها بزرگ شدم و در هر جشن و عروسیشون و مراسمشون بودم که اونها هم همه شیعه هستن و فکر می کنم آقای افشانی هم بشناسه اونها رو چون از خانهای نقده بودن که بعد از وقایع نقده به ارومیه کوچ کردن. جهت مطمئن شدن هم الان با پنج تا از اونها در فیس بوک صحبت کردم تا یقین کنم طایفه قره پاپاق ها شیعه هستن و ارتباطی هم با کردها ندارن و همونطور که سالار گفت از قفقاز اومدن. خوشبختانه چون این خانواده هایی که باهاشون صحبت کردم زنجیره بزرگی از قره پاپاقها رو تشکیل می دن شکی برام نموند و گفتم اینجا هم بنویسم

F @ Abbas Djavadi:
بر مبنای آن اثر (فاروق سومر)، جنگ چالدران، جنگی بین ترکهای آناطولی و امپراطوری عثمانی بوده است و نه جنگی که امثال نصرالله فلسفی آن را «جنگ میهنی ایرانیان» می نامد.
این اثر را سالها قبل خوانده ام.

MB:
دکتر جوادی عزیز، کامنتی که در خصوص دکتر قاسملو نوشتید را پیدا نکردم ولی جائی راجع به مرحوم دکتر قاسملو نوشتید. به همین نام قاسملو در ارومیه روستای کردنشین هم هست. ظاهراً خانواده دکتر قاسملو ارباب این روستا و منطقه بوده اند. دره قاسملو هم از گردشگاههای ارومیه است. جالب اینجاست که تا بیس سی سال پیش اهالی قاسملو بیشتر به ترکی صحبت می کردند. یعنی در قاسملو می شد کردی را پیدا کرد که کردی نمی دانست. اما نمی شد کردی را پیدا کرد که ترکی را نه با لهجه کردی، بلکه بدون لهجه حرف بزند. در ضمن به جز دو خانواده که از مراغه به آنجا مهاجرت کرده اند، بقیه همه سافعی مذهب هستند.

یک نکته دیگر. در ارومیه یکی از قدیمی ترین رادیولوژی ها (شاید هم از همه قدیمی تر) رادیولوژی دکتر قاسملو بود. یادم نیست که برادر و یا عموزاده آقای قاسملو معروف بود. این رادیولوژی تا زمانی که دکتر آن در قید حیات بود، دایر بود. بعد از حوادث تلخ، خوشبختانه کسی متعرض این خانواده نشد.

MB:
آقای دکتر جوادی، بیایئد یک بحث جدید راه بیندازیم. ملاحظه بفرمائید تقریباً تمام این نامگذاری های رسمی فعلی در گذتشه وجود نداشته است. من سعی کردم از جاهائی که دید هام سالها پیش گزارشی بنویسم.
حالا با این بحثهای خوبی که شد، شاید بتوان در چشم انداز آن را توسعه داد. این که اهالی ایران در نقاط مختلف همدیگر را چه می نامیدند بحث بسیار جالبی است.
شاید کمتر کسی در ایران بداند که بلوچها به غیر بلوچ قجر می گویند. یا مازندرانی ها در همین بیخ گوش تهران به زبان خودشان گیلکی بگویند.
این هم نوشته چند سال پیش من
http://mohammadbb.blogspot.com/2011/05/blog-post_10.html

Abbas Djavadi:
آقای م ب… عزیز من صد در صد وارام بوندا… خیلی فکر جالبی هست. فقط یک لیست میدهیم. بحث هم لازم ندارد. اگر واقعا برای درک آن خیلی لازم بود یک جمله هم توضیح میدهیم. من اول مقاله شما را بخوانم بعد. ولی یکی از ما یک استاتوس بنویسد بعد هر کس از تجزبه خودش بنویسد که چه کسی چه کسانی را کجا چه میخواند (ویا در گذشته چه میخواند). همین بالا نمونه هائی که شما و آاقای م… و دیگران داده اند بسیار جالب اند. کافی است اینها را بگذاریم جمع شود و بصورت یک لیست در بیاید و منتشر کنیم. بدون شرح و نظر.

Abbas Djavadi:
از دوستانی هم که خیلی کشته و مرده نظر دادن و پشتیبانی و محکوم کردن هستند التجاء کنیم ما را یک بار هم شده از موضعگیری شخصی شان محفوظ دارند! فقط اگر مثالی دارند بنویسند.!!!

AB:
در حاشیه‌ی بحث آقای م ب..، کنجکاوم بدانم کاربرد واژه‌ی «فارس» به عنوان قومیت از کی و کجا شروع شده. محصول شرایط تهران است یا مثلا آیا در زمان قاجار هم کسی در تبریز مردم اصفهان را «فارس» می‌نامیده؟ فارسی زبانان ایران آنقدر که حافظه‌ام یاری می‌کند بیشتر خود را به شهر/منطقه‌شان می‌شناسند. در افغانستان هم تاجیک و هزاره رایج است.

Abbas Djavadi:
تا جائيكه بنده ميدانم “فارس” نامى است كه ما ترك زبانها به فارسى زبانها داده ايم در حاليكه فارسى زبانها خودشان را “فارس” نمى نامند. دوم: اينها عناوينى است كه مردم يعنى عوام بهمديگر داده اند و يا ميدادند و يا هنوز هم قسما ميدهند و لزوما همه، هميشه عينا منطبق با واقعيت هم نبودند. سوم: جالب است كه ازنظر عامه ما، فارس هست، ترك هست، كُرد هست، ارمنى هست، ترك (استانبوللو) هست، روس هست اما بلوچ و يا گيلك نيست ما همه آنها را فارس ميپندداريم. يعنى ميپنداشتيم. عوام اين تصور را داشت و شايد بعضى ها هنوز دارند. چهارم: اين نامگذاريهاى گذشته زبان و شهروندى و دين و مذهب را مخلوط ميكرد. در يك رديف ميگفتيم آلمانلى، آمريكالى و ياهندلى و روس (و برايمان كدام قوم آمريكالى و روس مهم نبود) و يا ميگفتيم كورد (و كورد در نظر ما مشخصه هم سنى و هم كرد زبان بود) و يا ارمنى – مسلمان كه در آنصورت همه مسيحيان در نظر ما ارمنى بودند چه كاتوليك و چه ارتدكس و پروتستان. اصلا پروتستان نميدانستيم چه بود و به ارمنى ها مسيو ميگفتيم!! چون همه مسيحى ها در نظر ما ارمنى بودند. پنجم: “فارس” كه ما ميگوئيم بر سر زبان است و نام قوميت نيست. وقتى (از نظر ما) “فارس” ها نام “فارس” را ميشنوند نميفمند منظور ما كى هست و بعضى ها تصور ميكنند منظور اهل استان فارس را ميگوئيم. ششم: اين تعابير ظاهرا مال گذشته و عوام است و تا حد زيادى كهنه شده اند – يعنى بهر حال واژگان يك انسان تحصيلكرده قرن بيست و يكم نيست. براى ما شهروندى مشخصه درجه اول بايد باشد (ايرانى) و يا زبان (فارسى، تركى، كردى، گيلكى، تركى تركيه، بلوچى) و يا دين و مذهب (مسلمان، سنى، شيعه، بهائى و غيره) و نه قوميت كه در كنار شهروندى كه مشخص است، چيزى مجرد تر و ناروشن تر است. اين آخرين نكته البته “نظر” شخص بنده است. من خودم و آذرى هاى ترك زبان ديگر را هرگز قوم و ملت و تيره ديگرى از مثلا گيلك زبانها وكرد زبانها و فارسى زبانها نميپندارم و البته چون اين مسئله حس و تصور شخصى است هر كس آزاد است و ميتواند خود را طورى كه ميخواهد حس كند در حاليكه شهروندى چيزى مشخص است يا ايرانى (و يا آمريكائى و عراقى و ترك (بمعناى شهروند تركيه) هستى و يا نيستى.

MB:
آقای دکتر جوادی عزیز، من با شما همداستان هستم که خیلی از نامگذاریها اشتباه است. اما پشت این نامگذاری ها، حکمت عامیانه مشخص و قابل دفاعی وجود دارد. و به شدت هم می تواند جای بررسی داشته باشد. مثلا به هر چه مسیحی است ارمنی می گوئیم و حتی آشوری ها را هم قاطی ارمنی ها می کنیم. این در حالی است که ارمنی ها هم به مسلمان ترک می گویند. این هر دو نشانه است و من نمی دانم چرا با تعبیر عوامانه باید از کنار آن گذشت.

تمام این تعابیر هر چقدر هم اشتباه باشند، به اندازه آذری نامیدن ملتی که صدها سال است خود و زبانش را ترکی می ماند ساختگی نیست. میلیونها آذربایجانی زبان خودشان را صدها سال است ترکی می گویند و در روز روش تعبیر آذری به کار می برد و با اهداف خاص هم به کار می رود.

امروز اوضاع بلوچستان را می بینیم. اینکه بلوچها به کل ایران قجر می گفته اند خیلی معنا دارد. برای آنها فارس و ترک معنی نداشته است. حکمت عامیانه به نظر من خیلی هم جدی است. فقط کافی است زبان و حکمت عامیانه بلوچها بررسی شود تا اهداف داستانسرایان که معتقدند از عهد کوروش این کشور همین بوده و باید همان می ماند، بهتر مشخص شود.

ME:
استاد جوادی گرامی. وقتی کسی به من می گوید، “فارس” هستی، گویی به من اهانتی بزرگ کرده است! همچنانکه اگر آذری بودم و مرا “ترک” می خواندند
این اصطلاحات زاده ی مغزهایی است که توانایی تشخیص تفاوت ها را ندارند. اصولاً فارسی زبانان اهل یک قوم نیستند. آیا هزاره ها و تاجیک ها اهل یک قوم اند؟! آیا عبدالعلی مزاری با احمدشاه مسعود زیر یک پرچم قومی گرد آمدند؟
آیا پشتون های شمال افغانستان با تاجیک ها اهل یک قوم اند؟
آیا بندری ها حاضر اند با اصفهانی ها خود را اهل قومی به نام فارس بدانند؟

S:
“من خودم و آذری های ترکزبان دیگر را هرگز قوم و ملت و تیره دیگری از مثلا گیلک زبان ها و فارس زبانها نمی دانم” از نظر اقای جوادی ما در ایران هیچ قوم و تیره ای نداریم. چیزی به نام فارس هم نداریم. ترک هم نداریم. ما در ایران یک ملت یکپارچه داریم که تنها تفاوتشان در زبان است. یعنی از این به بعد اقوام ساکن در ایران باید خود را به شکل ایرانی ترکزبان، ایرانی بلوچ زبان و … معرفی کنند. اما آقای جوادی درک نمی کنند که تفاوتی بسیار زیاد بین یک کرد سنی مذهب از هرحیث و جهت با یک فارس کرمانی شیعه مدهب است.این تفاوت از موسیقی و پوشش و آداب و رسوم گرفته تا زبان و مذهب و احساسات قومی وجود دارد.

AB:
ممنونم از توضیحاتتان. من تصورم این بود که این واژه متاخر و محصول شرایط تهران است که ترک و فارس در مقیاس بزرگ در کنار هم زندگی می‌کنند. ظاهرا این‌طور نیست. می‌ماند این که ۱۰۰ سال پیش هم از واژه‌ی فارس استفاده می‌شده یا نه؟ (مثلا عجم می‌گفته اند یا اصلا آنقدر به زبان حساس نبوده‌اند و تبریزی‌ها و اصفهانی‌ها و غیره بیشتر خودشان را شهری و در مقابل روستایی و ایلاتی تعریف می‌کرده اند؟)

Abbas Djavadi @ MB:
«عرض دوانی» را میخوانم از دوره آق قویونلو ها یعنی مدت کوتاهی قبل از صفویه. فوق العاده جالب است. بخصوص از این نظر که فقط از حکومت و سیاست و کی آمد و کی رفت صحبت نمیکند بلکه ترکیب ارتش آق قویونلو و طبقات اجتماعی را شرح میدهد. این داستان دیگری است. تا جا ئیکه یادم هست در این سند و دیگر اسناد قبل از صفویه هرکسی را که ترک و عرب نیست «تاجیک» مینامند و یا «ایرانی»… بنظرم تا صفویه واقعا وقتی «ترک» میگفتید منظور افراد متعلق به اقوام ترک زبان بود که هنوز کاملا با مردم بومی جوش نخورده بودند. برای تفکیک «ترک خودمان» از ترک عثمانی هم میگفتند «ترک قیزیلباش»… ما حتی تا 50 سال قبل هرکه را که مسلمان و ایرانی و ترک و عرب نبود و اروپائی بود «فرنگی» میگفتیم صرفنظر از اینکه فرانسوی است یا آلمانی یا ایتالیائی – برای ما فرقی نمیکرد. منظور من این بود که ما نمیتوانیم نامگذاریهای گذشته که اغلب با شناخت بسیار محدودی از محیط کمی فراتر از محیط بلا واسطه شما ایجاد شده را تکرار کنیم و چنان رفتار کنیم که (1) از آنوقت تا حالا در ترکیب مردم شناسی ایران فرقی نکرده و (2) آن تصورات و نامگذاری ها درست بودند و ما هم باید آنرا ادامه دهیم…

به نظر می رسد در زمانه ی مدرن، اصطلاح «فارس» را در ادبیات سیاسی، نخست بار گروه های مارکسیستی-لنینیستی مطرح کردند. همان ها که گمان می بردند، هرجا تفاوتی هست، لزوماً ملیتی نیز هست.

AB:
جناب م ب… واژه‌ی آذری البته گاهی با اهداف خاص و باستان‌گرایانه به کار می‌رود، اما مساله به‌نظرم محدود به این نیست. فهرست وار به چند شاهد دیگر اشاره می‌کنم:
– آذری از نگاه خیلی از غیرترک ها -درست یا غلط- لفظ احترام آمیزی است و صادقانه و بی‌غرض به کار می‌رود. دوستان آذری/ترک/آذربایجانی من یا به حالشان بی‌تفاوت است یا ترجیحاتی دارند که بیشتر متاثر از نگاه سیاسی اجتماعی خودشان است.
-هیچ ایرانی مطلعی ندیده‌ام که آذری موجود را زبانی «غیرترکی» بداند.
-ترکی اسمی کلی برای همه‌ی گویش‌های یک خانواده‌ی زبانی است اما در صد سال گذشته به صورت «رسمی» بیشتر و بیشتر به ترکی استانبولی اطلاق شده. می‌دانید که امروز در ترکیه و جمهوری آذربایجان زبان ترکیه را ترکی و زبان آذربایجان را آذری می‌نامند. ترکی آذربایجان به صورت بین‌المللی هم به عنوان زبان آذربایجانی/آذری و نه ترکی شناخته می‌شود. این روندها البته قابل تغییرند و ..

خلاصه موضوع البته سیاسی یا به گفته‌ی شما ساختگی‌ است و محصول مناسبات صدسال اخیر منطقه است، اما به نظرم آنقدر مربوط و محدود به داخل ایران نیست. هدف هم بیشتر ایجاد تمایز بین ترکی ترکیه و آذربایجان است تا وصل کردن ترکی آذری به آذری باستان. به نظرم ما رفتارهای آمیخته به غرض و مرض در ایران کم نداریم اما این یک قلم قابل تقلیل به سو نیت آن جماعت پاک آریایی (یا رفقای آریایی مخفی!) نیست.

AB @ ME:
ممنون. نمونه‌ای از این مورد سراغ دارید؟ اشاره‌تان به چه دوره ایست؟ فرقه‌ی دموکرات یا حزب توده یا مثلا فداییان؟

AّF:
بحثهای بسیار جالب است با تشکر. اما من باید حرف دکتر جوادی رو تایید کنم که ما تبریزی ها به کسی که ترکی صحبت نمی کنه فارس می گیم. عموی پیر من که فقط ترکی بلده صحبت کنه به عروسش که لرستانی هست می گیه من عروس فارس دارم. فکر کنم بیشتر واژه ای عامیانه هست. م نفهمیدم به قول آقای بابایی پشت این قضیه چی باشه. هرچه بوده به نظرم دشمنی و کینه توزی نبوده. الله اعلم.

Abbas Djavadi @ AB:
بنظرم درست است. آذری همان آذربایجانی است و گفتن آذربایجانی هر چقدر درست است گفتن آذری هم درست است حالا بعضی افراطی های پان ایرانیست آنرا با غرض بخصوصی بکار میبرند، این حرف دیگری است. (2) «ترکی آذری» برای تمایز بین ترکی ترکیه و ترکی آذربایجان تعبیر درستی هست. در هر دو مورد نباید کسی نسبت به این اسم آلرژی داشته باشد. (3) آذربایجانی و آذری نام هرکسی است که در آذربایجان زندگی میکند که ممکن است مربوط به هزار سال پیش باشد و یا حالا، ممکن است مسلمان باشد و یا آسوری، ممکن است ترک زبان باشد و یا کُرد زبان و (4) آلرژی منفی بعضی از قوم گرایان نسبت به آذری باستان و یا فهلوی را فهمیدن بسیار بسیار مشکل است. آخر اگر این سرزمین سرزمین شماست زبان باستانش هم مال بیگانه که نیست، آن هم مال شماست.. حالا اساسا این زبان مرده و از بین رفته. میخواهید اصلا اسمش را هم نبرید؟ در اروپا اگر بود ده ها موسسه تحقیقاتی در این زمینه درست میکردند. نه بخاطر احیای آن و جایگزین کردنش با ترکی کنونی، بلکه به این جهت که این تاریخ ما ست.

ME @ AB:
گرامی. متن نوشته ای در دست ندارم که دقیقاً بگویم کی و کجا. اما چه در گفتار استاد حمید احمدی و جناب کاوه بیات و احسان هوشمند، و چه از نزدیکان خانوادگی خود که وابستگان قدیمی احزاب چپ هستند، بارها با این موضوع روبرو شده ام.

NS:
دکتر جوادی نازنین، تردید ندارم که منظورتان از «فهلوی» همان عربیزه شدۀ واژۀ «پهلوی» است، حالا چرا به این شکل استفاده کرده اید، نمی دانم! در ضمن اشاره به پژوهش های زنده یاد کسروی در مورد زبان آذری هم بجا خواهد بود. با تجدید ارادت.

Abbas Djavadi:
سلام آقای ن ص… عزیز… فهلوی احتمالا همان معرب پهلوی است. منابع عربی بعد از اسلام همه آثار و زبان ها و لهجه های ایرانی را که از فارسی معاصر آن وقت (که فارسی خراسان و یا دری بود) فرق میکرد فهلوی و فهلویات میگفتند. در وا قع هر چه به سادگی مفهوم نبود فهلوی و فهلویات نامیده میشد و این، لهجه ها و گویش های ایرانی بخصوص ایرانی غربی، مرکزی و شمالی بود که آذری باستان هم شامل آن بود. ابن مقفع ری، اصفهان، همدان و آذربایجان را جزو حیطه «فهله» (پهله») و فهلوی (پهلوی) میداند. مینورسکی هم اعتقاد داشت که پهلوی به همه گونه های غربی ایران گفته میشد و بعد مشمول گونه گیلان هم شده است.

Abbas Djavadi @ F:
آقای ف… عزیز، با عر ض سلام و ادای احترام، استاد فاروق سومر و بسیاری از استادان تورکولوژی و تاریخ آن سال ها که من در آنکارا میخواندم پان ترکیست های مومنی بودند… این نگاه را که میگوید وای ما ترک ها (یعنی همه مان، چه ایرانی و چه عثمانی) چه اشتباهی کردیم و ضد هم جنگیدیم و متحد نشدیم و غیره !!! را من از پان ترک های معاصر هم میشناسم اگرچه به گواه آثار آن زمان هم عثمانی و هم ایرانی و خارجی موضوع اصلا بر سر قومیت و نژاد نبود و هنوز هم نیست بلکه بر سر شیعه و سنی و ایران و عثمانی بود… این داستان های نژاد و قوم و خون و غیره محصول دوران بعد از قرن بیستم است…

B:
آقای جوادی برای پذیرش ملیت و هویت ملی لزومی به نفی قومیت نمی باشد و اساساً نیازی هم به این امر نیست. مرزهای سیاسی و داخل کشوری به هیچ وجه در مردم شناخت زبان و تاریج انسان ها پرامتر غالب نیست. اینکه کردها به عنوان مثال به هر دلیلی بخ چهار قسمت در مرزهای سیاسی تقسیم شده اند دلیل نمیشود که کرد ایرانی ، خود را ایرانی کرد زبان بداند و دیگری را عراقی کرد زبان. من با تمام علاقه ای که به مردم آذربایجان دارم هیچگومه مشترکات فرهنگی و یا هویتی پیدا نمیکنم. اما زبان کرد های کرکوک را که بدون هیچ تلاشی بصورت عالی میفهم . مثال هویتی دیگری سال نو در میان کردهای ترکیه است که با وجود اینکه عثمانی ها و ملی ها سعی در نادیده انگاشتن نوروز باستانی داشتند کماکان این سنت زیبا را با اعتقاد فراوان جشن میگیرند.

F:
بزرگوارا سپاس. به نظر میرسد تشیع و تسنن و غیره بیشتر بهانه‌هایی برای نزاع بر سر قدرت بوده است و نقش ایدئولوژی را بازی میکرده است. رابطه اوزون حسن و شیخ جنید و شیخ حیدر و نهایتا خود شاه اسماعیل با دربار طرابوزن و تأثیری که از سیاستگزاری آن دربار گرفتند بسیار مشکوک است. نقش زنانی چون دسپینا و مارتا (یا ماریا) نه به عنوان یک عروس، که با مجموعه همراهان خود به عنوان سفرای سیاسی، همچنان برای من معمای بزرگی است. درست همانسالی که استانبول فتح میشود اوزون حسن به سودای خودسری می‌افتد و نهایتا فرزندان شیخ صفی، به همان راه می‌روند.

B:
اینکه شیخ صفی سنی بوده است درست است آقای ف..؟

Abbas Djavadi @ F:
نزاع برسرقدرت بايد تا حد زيادى درست باشد، از قضيه نسوان روم و مسيحى آنقدر مطمئن نيستم چون مشابه دسپينا و ماريا را در دربار عثمانى شايد بيشتر هم داشتيم!

این مرزبندیها در آن دوره، به روشنی قابل تشخیص نیست. درست است که در دوره ای از ایلخانی تشیع مذهب رسمی آن امپراطوری شد ولی گرایشهای متفاوتی از دینداری در خانقاهها رواج داشت که بیشتر بر مبنای فقه اهل سنت و ارادت نسبت به امامان شیعه همراه بود. بر اساس آرائی که از شیخ صفی در عقائد اولیاء سبعه آمده است می‌توان وی را شیعی دانست، اما بسیاری از آموزه های صفوة الصفای ابن بزاز بر تسنن وی صحه میگذارند. اثر مستقلی به قلم خود شیخ صفی در باب اعتقادات در دست نیست که بتوان مذهب او را تشیخص داد.

B:
اما گویا یر مزار او اسامی خلفا هستش؟

F:
قصه زنانی که عثمانیها از روم ائلی و سایر ممالک مفتوحه به عنوان همسر برای خود برمی‌گزیدند کلا با داستان زنان دربار صفوی متفاوت است. جزو اصول همسرگزینی شاهزادگان عثمانی این بود که زنانی بدون موقعیت قومی ایلی و خاندانی در خاک عثمانی برگزینند تا دست‌اندازی طائفه‌ای در حکومت پیش نیاید، این بلایی بود که معمولا حکومتهای موروثی شرقی بدان مبتلا بودند ولی عثمانیها با فطانتی خاص، این مسئله را حل نمودند. اما زنانی که همسر اوزن حسن و شیخ جنید و شیخ حیدر از خاندان سلطنتی شناخته شده طرابوزان و کینه‌توز نسبت به عثمانی‌ها بود. این مسئله کوچک و کم‌اهمیتی نیست. عروسان دربار عثمانی عملا تأثیری در سیاستگزاریهای سلطنتی نداشتند اما صفویه به همان راهی رفت که دلخواه سلسله ارتدوکس طرابوزان بود.

من تابستان در گنبد الله الله بودم اما متوجه اسامی خلفای اربعه نشدم، البته این مزار پس از فوت وی، ساخته شده است. و اگر در بدایت امر چنین چیزی وجود می‌داشت حتما نواده شیعه دوآتشه‌ی او، یعنی اسماعیل آنرا تغییر می‌داد.

B:
اینکه تبریز به زور تیغ و درفش شیعه شده اند چقدر واقعیت داره؟ (با ذکر این مطلب که بنده به لحاظ تاریخی برای من مهمه و شخصاً عاری از تعصبات مذهبی هستم)

F:
در این باره من اطلاع قابل عرضی ندارم. ما نمی‌توانیم تاریخ تشیع در آذربایجان را خیلی پیش ببریم. آنچه مسلم است دوره ایلخانی از تأثیرگذارترین دوره‌ها در گرایش آذربایجان به تشیع بوده است. چون همراه سلطان محمد اولجایتو بسیاری از ترکها و ارکان نظامی و سیاسی سلسله ایلخانی به تشیع گرویدند. حالا در آستانه ظهور صفویه با توجه به جنبش حروفیه و نیز سلطه امپراتوری تیموری، چند درصد از تبریز شیعه و چه درصدی سنی بوده است اندکی مشکل است.

B:
بسیار سپاسگزارم از توضیحاتتون

F:
خواهش میکنم آقای ب…

زبان و لهجه – ترکی و فارسی

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori

(بخش اول این مقاله در این لینک است: لهجه، گونه و زبان)

گونه های «خانواده زبان های ترکی»

عباس جوادی – از نظر زبان شناسی میدانیم که بین فارسی، ترکی و عربی فرق های بنیادین و ساختاری وجود دارد که در نتیجه ما در این مورد از زبان های مختلف صحبت میکنیم. البته اشتراک واژگان بین ترکی و فارسی و عربی آنقدر زیاد است که بعضی خارجی ها گاه تصور میکنند ترکی شاخه ای از فارسی و یا فارسی لهجه ای از عربی است. در این مورد موضوع تا حد زیادی روشن است که در اینجا صحبت بر سر زبان های گوناگون است که با هم تشابهات و مشترکات لغوی و حتی شاید دستوری دارند و نه لهجه های یک زبان.

اینکه در گذشته و حتی هنوز هم گاه کسانی مثلا ترکی آذری را «لهجه محلی» مینامیدند و مینامند بیشتر انگیزه ای سیاسی داشته و دارد که نشان دهند که زبان ترکی آذری را بعنوان زبان قبول ندارند که این هم فراتر از ادعائی بی اساس و غیر جدی نمیرود.

اما عربی، ترکی و یا فارسی هر کدام به تنهائی یک گروه و یا خانواده زبان ها و لهجه ها و یا دقیقتر بگویم: گونه های مختلفی هست که با همدیگر قرابت دارند. مثلا ترکی آذری، ترکی قشقائی، ترکی خراسانی، ترکی خلجی، ترکی ترکیه، اوزبکی، ترکمنی، قیرغیزی، قزاقی، اویغوری و یا تاتاری شاخه های مختاف گروهی بزرگتر هستند که به آن «خانواده زبان های ترکی» میگوئیم. این شاخه ها را به چند طبقه تقسیم میکنند که مثلا ترکی آذری، ترکمنی و ترکی ترکیه جزو شاخه زبانهای «ترکی غربی» و یا «ترکی اوغوزی» است.

دقیقا نمیدانیم که تاریخ، یعنی زمان و نحوه تشکل هر کدام ازاین گونه ها چگونه بوده است. بررسی این موضوع علم است – علم مشکلی هم هست.

هرکدام از این گونه ها یعنی مثلا ترکی آذری و یا ترکی هم «زیر گونه» ها ی خود را دارند که معمولا «لهجه» خوانده میشوند مانند اردبیلی، تبریزی، باکوئی (برای ترکی آذری) و استانبولی، ارضرومی (برای ترکی ترکیه).

توافقی همگانی وجود ندارد که کدام یک از این گونه ها و یا زیرگونه ها را میتوان «لهجه» ویا «زبان» نامید. معمولا گفته میشود که مثلا اوزبکی یک زبان است. حد اقل خود اوزبک ها و یا قزاق ها زبان خود را  اوزبکی (اوزبکچه) و یا قزاقی  (کازاکجا) مینامند. ترکمن ها و دیگران هم همینطور. اما آنها در عین حال قبول دارند که زبانشان از حانواده زبان های ترکی است.

در اینجا باید یک نکته را روشن کرد. نه از نظر علمی و نه از دیدگاه ملل ترک زبان آسیای مرکزی زبان ترکی ترکیه زبان «مادر» و اصلی آنها نیست. توافق اکثریت ظاهرا بر آنست که زبان استاندارد ترکیه فقط گونه ای از زبان های ترکی یعنی از خانواده ای است که زبان های گوناگونش اگرچه با هم قرابت دارند اما هرکدام برای خود یک زبان است ودر ترکمنستان، اوزبکستان، قزاقستان و قیرغیزستان، آذربایجان قفقاز و ترکیه زبان رسمی یک دولت مستقل است. بنا براین مثلا یک قیرغیز زبان خود را قیرغیزی مینامد و نه ترکی، اگر چه میداند که زبان او و ترکی ترکیه از یک خانواده اند.

البته بخصوص در ترکیه بعضی ها هستند که بیشتر با انگیزه های احساسی و ناسیونالیستی همه این زبان ها را بطور عمومی «ترکی» مینامند و حدا کثر برای تفکیک آنها میگویند «ترکی اوزبکی»، ترکی قیرغیزی» و غیره. اما روشن است که خود اوزبک ها و یا قیرغیز ها این تعابیر را قبول ندارند و بکار نمیبرند و استفاده از این گونه تعابیرمحدود به گروه های کوچکی میشود که فقط انگیزه سیاسی و ناسیونالیستی دارند.

از سوی دیگرمثلا در مورد ترکی اردبیلی، تبریزی، نخجوانی و یا باکوئی معمولا ما از لهجه های مختلف ترکی آذری صحبت میکنیم. در عین حال بخاطر تحولات گوناگونی که دو گونه ترکی آذری ایران و قفقاز داشته اند بسیاری در تفکیک این دو از ترکی آذری ایران و ترکی قفقاز سخن میگویند.

خانواده «زبان های ایرانی»

و اما در رابطه با خانواده «زبان های ایرانی» مثلا بلوچی، بدخشی، کردی، پشتو و فارسی شاخه ها و یا گونه های یک زبان «مادر» هستند که در علم زبانشناسی به این «خانواده» نام «زبان های ایرانی» داده میشود.

عینا مانند آنچه که در مورد ترکی گفتیم، اینطور نیست که تصور شود همه این زبان های ایرانی از فارسی معاصر ایران جداشده اند و بنا براین فارسی ایران باصطلاح «اصل» و بقیه منشعب و شاخه های فارسی ایران اند. این تصور که بعضی ها دارند نه واقعیت دارد و نه علمی است. فارسی معاصر ایران گونه ای است که تقریبا از هزار تا هزار و دویست سال قبل یعنی بعد از اسلام در ایران بصورت «استاندارد» در آمده و بر خلاف فارسی «میانه» که مبتنی بر پهلوی (یعنی شاخه گونه های فارسی قدیم جنوب و غرب و مرکز ایران کنونی) بوده، فارسی کنونی ایران بر اساس فارسی خراسان و یا فارسی دری تکامل و تشکل یافته و بصورت زبان استاندارد کنونی ایران در آمده است.

فرق مثلا تاتی و یا تالشی که امروزه تعداد متکلمین و وسعت گسترشش تا حد بسیار زیادی تقلیل یافته با خراسانی و دری که اگرچه فارسی استاندارد معاصر جای آنها را هم گرفته در اینست که تاتی و تالشی و کُردی معاصرمنشعب از شاخه زبانهای ایرانی غربی و خراسانی و دری و یا بدخشی و خوارزمی از شاخه زبانهای ایرانی شرقی بودند (و یا هستند) – درست مانند  ترکی ترکمنی، آذری و ترکیه که از شاخه زبانهای ترکی غربی و قزاقی، قیرغیزی و غیره که از شاخه زبان های ترکی غربی در خانواده زبان های ترکی هستند.

در عین حال مثلا اصفهانی، گیلکی، سمنانی، مازندرانی و غیره «زیرگونه» هائی از فارسی ایران هستند که معمولا «لهجه» های فارسی نامیده میشوند که در مقایسه با کُردی و یا بلوچی و بدخشی بهمدیگر نزدیکترند.

طوری که قبلا هم ذکر شد، از نظر زبانشناسی بسیار مشکل و تا حدی هم اختیاری است که معین کنیم از بین لهجه ها و گونه های یک زبان «مادر» کدام یک فقط «لهجه» یک خانواده بزرگ زبان ها ست و کدام یک آنقدر از گونه های دیگر جدا شده است که به صورت زبانی مستقل در آمده است.

ظاهرا کسی بحثی جدی در این مورد ندارد که کُردی، بدخشی و یا بلوچی دیگر هرکدام زبانی مستقل هستند اگرچه ریشه آنها مشترک است. اما آیا مثلا گیلکی و مازندرانی و یا سمنانی هرکدام لهجه فارسی هستند و یا اینکه زبان مستقلی را تشکیل میدهند؟ در مورد تائید و یا رد هر دو ادعا میتوان دلایلی آورد.تعیین کننده در این رهگذر آنست که معیار ها و هدف کسی که این قضاوت را میکند چیست.

البته در طی قرن های گذشته بعضی از این گونه ها مانند تاتی و یا مازندرانی از نظر تعداد متکلمین فعال و تمایز از فارسی استاندارد بسیار تقلیل یافته اند و  فارسی معاصر (و یا ترکی)  تبدیل به گونه اکثریت متکلمین تاتی و مازندرانی شده اند. اما در عین حال این بحث که از این گونه ها کدام یک لهجه و یا زبان است امروزه اکثرا از حالت کنجکاوی علمی بیرون رفته و بصورت مباحثاتی با اهداف سیاسی در آمده است. مثلا کسانی که خواهان تحکیم و گسترش گونه استاندارد فارسی معاصر هستند گیلکی و یا سمنانی را «لهجه های محلی» فارسی میشمارند تا نشان دهند فارسی زبان اکثریت نسبی مردم ایران است در حالیکه کسانی که میخواهند استدلال کنند که فارسی استاندارد زبان در واقع اقلیتی در ایران است گیلکی و مازندرانی و سمنانی و حتی شاید اصفهانی را «زبانی» مستقل از فارسی میشمارند.

اهميت زبان ها چيزى نسبى است

بلژیک سه زبانه
بلژیک سه زبانه – زرد: داچ 56%، سرخ: فرانسه 38%، آبی: آلمانی 1% بعلاوه نُه زبان محلی و هفت زبان بین الملی

هر وقت به بلژيك و يا هلند ميروم به اين زبان “داچ” فكر ميكنم كه در بلژيك (در كنار فرانسوى و آلمانى) يكى از زبانهاى رسمى و در هلند تنها زبان رسمى است. در واقع قانون اساسى بلژيك صحبتى از “زبان رسمى” نميكند ولى ميگويد اسناد رسمى و زبان مورد استفاده نظام قضائى بايد به يكى از اين سه زبان باشد. اما تحصيل و كاربرد مطبوعاتى هر زبان دنيا آزاد است. تنها شرطش آنست كه بقدر كافى خواستار وجود داشته باشد، كسى خرجش را بدهد و كار خلاف قانون انجام نشود.

در بروكسل دوزبانه يا فرانسوى به گوش آدم ميخورد، يا داچ و يا انگليسى. آلمانى را هم كه زبان سوم اين كشور است بسيارى از بلژيكى ها ميدانند. انگليسى زبان بومى مردم نيست اما زبان دوم و يا سوم بلژيك است و اگر آدم داچ و يا فرانسوى و يا آلمانى نداند خنده دار است كه بپرسد “دو يو اسپيك اينگليش؟” چونكه ظاهرا همه انگليسى صحبت ميكنند و روان هم صحبت ميكنند.

هيچ زبانى “خرده ريزه” نيست

داچ البته زبان “خرده ريزه” اى نيست اگر چه متكلمينش در تمام دنيا شايد بیست و چد میلیون نفر باشند. هر زبان صرفنظر از تعداد متكلمين، گسترش جفرافيائى و وضع سياسى و اقتصادى آنها، در داخل خود سيستمى است با ساختارى پيچيده كه طى ساليان دراز به عمل آمده و صرفنظر از غناى واژگان و لغات تخصصى اش بخشى از فرهنگ كلّ بشريت است.

دوست من “ميشل” البته شوخى ميكرد و اين شوخى را خود داچ ها هم ميكنند. “خرده ريزه” ناميدن هر زبان و لهجه اى ولو كوچك و پرت، اگر سخت گير باشيم، ميتواند توهين آميز تلقى شود.

با اينهمه من كه در بلژيك زندگى نميكنم كودكانم و يا نوه هايم را در مدرسه اى كه زبان اولش داچ (ويا بهمين ترتيب چكى و يا لهستانى) باشد نميگذارم. نه بخاطر اينكه مشكلى با اين زبان ها دارم. من همه اين زبان ها را دوست هم دارم. ولى به چه درد مثلا من و يا كودكان من ميخورد كه داچ زبان نيستيم؟ البته كسى كه داچ زبان است اين زبان را ياد خواهدگرفت اگرچه ممكن است ترجيح دهد در مدرسه و دانشگاه زبان اصلى تحصيلى اش انگليسى باشد. اما كمتر كسى است كه اهل بلژيك و يا هلند نباشد و با وجود اين به مدرسه داچ زبان برود و يا اصلا داچ ياد بگيرد.

كم اهميت تر؟ با اهميت تر؟

با اين ترتيب آيا داچ كم اهميت تر از انگليسى است؟ “اهميت” چيزى نسبى است. براى كسى كه خودش داچ زبان است اين سوال اصولا مطرح نيست چونكه فرد داچ زبان اين زبان را ميداند و اگر بخواهد ميتواند آنرا در مدرسه و دانشگاه هم بياموزد و در ادارات و محاكم بكار برد. براى يك غير داچ زبان در بروكسل دانستن داچ بدرد ميخورد اگرچه واجب هم نيست چونكه در بلژيك بدون دانستن داچ هم ميتوان زندگى كرد و احساس هيچ كمبودى هم ننمود.

اما در خارج از بلژيك و هلند دانستن و يا ندانستن داچ اهميت عملى چندانى ندارد در حاليكه به جرات ميتوان گفت بدون انگليسى و يا يك زبان ديگر رايج تر در اروپا و حتى تمام دنيا كار ارتباط با غير همزبانان بسيار مشكل است. اسپانيولى، فرانسوى و يا آلمانى و حتى چينى و روسى هم تا حدى يك نقش بين المللى و يا اقلا منطقه اى دارند و از اين جهت “اهميت كاربردى” شان مثلا بيشتر از داچ و “ليمبورگى” است.

ليمبورگى يكى از ده ها لهجه داچ است كه در بخشى از بلژيك، در قسمت هم مرز با آلمان، مورد استفاده است و حتى بعضى ها ميخواهند ليمبورگى در كنار زبان مادرِ اين لهجه يعنى داچ، ليمبورگى بعنوان چهارمين زبان رسمى بلژيك شناخته شود.

طبيعتا براى كودكان و نوه هاى من رفتن به مدرسه و دانشگاه ليمبورگى زبان هم كه بى شك مطرح نيست.

لهجه ويا بقول بعضى ها زبان ليمبورگى تقریبا یک و نیم میلیون نفر متكلم دارد. در بلژيك روزنامه و كتاب به ليمبورگى كم نيست. حتى ميتوانيد به اين لهجه تحصيل هم بكنيد و ليكن كتابهاى تخصصى اكثرا داچ، فرانسوى، آلمانى و يا انگليسى هستند.

پائين ليست

بعضى لهجه ها و زبان ها هم هستند كه اصلا الفبا ندارند، املايشان استاندارد نشده، متكلمينش كم اند، واژگانشان محدود است، فقط مقدار كمى آثار مكتوب دارند در حاليكه هنوز اكثر آثارشان شفاهى است. اين زبان ها “بى اهميت” نيستند. حتى احتمالا آنها زبانهاى بسيارمهمى هستند زيرا ادبيات شفاهى شان غنى است. اين زبان ها براى متكلمينشان و فرهنگ بشرى مهم اند واتفاقا شايد يك اهميتشان هم در آنست كه تحت خطر اضمحلال هستند.اما با اينهمه، از نظر عينى و عملى، اين زبان ها اهميت كاربردى چندانى ندارند و نميتوانند درمقابل زبان هاى قدرتمند تر و با نفوذتر ايستادگى كنند.

چنين بر ميايد كه زبان با اهميت تر و كم اهميت تر داريم – چطور نداريم؟! اما اين اهميت اولا نسبى است و وابسته به سطح يك شهرو روستا، يك كشور، يك منطقه و كلا جهان فرق ميكند. تعابير “با اهميت تر” و “كم اهميت تر” در مورد زبان دوم و سوم است كه مطرح ميشود و الّا زبان خود هر فرد كه براى خود آن فرد اصولا بايد با اهميت باشد.در عين حال براى هر شخص و گروهى تعابير “با اهميت تر” و “كم اهميت تر” معنى ديگرى دارد. چيزى كه در يك شهر و كشور اهميت دارد لزوما در منطقه آن كشور و دنيا اهميت ندارد. از طرف ديگر كم اهميت بودن آموزش يك زبان براى من دليل كم اهميت بودن آن زبان و يا لهجه نيست.

انگليسى در اكثر كشور هاى دنيا مشكل گشاست. اگر سفر نكنيد و در كشور خودتان بمانيد هم دانستن انگليسى مهم است. زبان معاصر علم و تكنولوژى، تجارت بين المللى، توريسم و ديپلماسى بدون انگليسى قابل تصور نيست. روسى در كشور هاى سابق شوروى و بلوك شرق بدرد ميخورد، عربى در كشور هاى عربى و تا حدى ديگر كشور هاى مسلمان، فارسى در ايران، افغانستان و تاجيكستان، تركى در تركيه، آذربايجان و تا حدى در اوزبكستان وديگر كشور هاى ترك زبان (خيلى كم در قزاقستان و قيرغيزستان) و بهمين ترتيب اسپانيولى، فرانسه و ديگر زبان ها هركدام دايره “اهميت” و نفوذ خود را دارد، بعضى ها كمتر و كوچكتر، بعضى ها بيشتر و بزرگتر.

اين نفوذ و تاثير هم از نظر تاريخى در حال تغيير است طوريكه شايد صد سال بعد شاهد تصوير ديگرى در دنيا باشيم اگرچه بعيد است اين، تغييرى بنيادين و سريع باشد.

احتمالا در كنار تعداد جمعيت كه عامل اساسى نيست اما بسيار مهم است، درجه پيشرفت آن جمعيت، غناى واژگان زبان در بيان مفاهيم جديد و دائما تغيير يابنده، تعدّد و رنگارنگى توليد و مصرف آثار جديد، همگامى آن جامعه و زبان با پيشرفت علمى و اجتماعى و در عين حال سنت و تاريخ توليد به آن زبان داراى اهميت فراوانى است.

تفکیک دنیای تُرک و ایران قابل تصور نیست

Ortayli

این مقاله پروفسور ایلبر اورتایلی، تاریخشناس و نویسنده سرشناس ترکیه در سال 2009 در روزنامه «ملیت» استانبول منتشر شد. تخصص استاد اورتایلی تاریخ و بویژه تاریخ عثمانی و منطقه است. او در دانشگاه های مهم ترکیه و غرب درس داده است. کتاب ها و مقالات بسیاری از آقای اورتایلی به ده ها زبان خارجی ترجمه شده و خود ایشان هم به زبانهای روسی، آلمانی، انگلیسی، فارسی و عربی مکالمه کرده و یا اثر میخوانند. آقای اورتایلی که تا چندی قبل رئیس کاخ موزه «توپ قاپی» هم بود این مقاله را در رابطه با یک نمایشگاه آثار تاریخی ایران در کاخ موزه «توپ قاپی» نوشته بود که ما در ترجمه این مقاله از اشاره هائی که به آن نمایشگاه شده بود انصراف کردیم.

ایلبر اورتایلی – برای فرهنگ تُرک، ایران یکی از مهمترین حوزه هاست. قبل از همه چیز، زبان ما مقدار معتنابهی لغات از فارسی گرفته است. حتی بعد از گسترش اسلام نیز، لغات عربی از طریق فارسی وارد ترکی شده اند و از این جهت در دین ما لغاتی هستند که منشاء ایرانی دارند مانند «رمضان، اوروچ، پیغمبر، نماز.»

هنر، اساطیر و عموما شعر فارسی تاثیر بسیار مهمی بر تشکل شعر، ادبیات و تصوف ترکی گذاشته است. البته این را هم باید گفت که لغات ترکی هم در زبان فارسی به همه زمینه های زندگی و حتی امور اداری و نظامی رسوخ کرده اند. دنیای ترک بدون ایران و ایران بدون دنیای ترک قابل تصور نیست.

درعصر های میانه در مناطقی که امروزه آسیای مرکزی و ماوراءالنهر مینامیم زبان «دری» یعنی فارسی ادبی نوشته و صحبت میشد. بیشک بهمین جهت امروز هم در آسیای مرکزی تاثیر زبان فارسی در فرهنگ ترکی بسیار زیاد است و این تاثیرات فرهنگی هنوز هم پابرجا هستد. آثاری که از دوره پیش از اسلام کشف شده اند نشان دهنده رابطه نزدیک این دو جامعه با همدیگرند.

معلوم است که حتی بسیاری از دانسته های ما در باره شامانیزم ترکی که تا همین اواخر آنرا تکرار میکردیم چندان درست و یا کامل نبوده اند. این موضوع را باید با ادیان کهن ایران مقایسه کنیم. روابط دینی ما به دوران پیش از اسلام هم برمیگردد.

ترک ها ادبیات ایران را هم مورد استقبال قرار داده بودند. بیشک نمونه های روشن تاثیر امپراتوری های قدیمی ایران را میتوان روشن تر از همه در تعابیر نظام اداری دولتمان مشاهده کرد. در مقابل میتوان دید که در ساختارنظامی ایران هم تعابیر ترکی هنوز رایج اند. قبل از همه باید گفت که نام «ایران» چیزی است که بیشتر بکمک ترک ها به این کشور داده شده است. این نام قبل از سلجوقیان («ایرانشهر») برای نامیدن مردم و قوم ایرانی به آن درجه رایج نبود.

ترک ها ادبیات ایران را هم قبول کرده اند

شاعری که ادبیات ترکی را بمدت قرن ها در دوران اسلامی تحت تاثیر قرار داده فردوسی است. اما این را هم میتوان با غرور گفت که بیشترین تفاسیر حافظ هم در زبان ترکی منتشر شده است تا جائیکه در قرن پانزدهم میلادی در بوسنی که به جامعه عثمانی پیوسته بود فعالیت ادبی تفسیر حافظ بقدری وسعت یافته بود که اثر «سودی بوسنوی» پنج قرن است که پرخواننده ترین تفسیر حافظ برای بهترین درک او را تشکیل میدهد. امروزه فرهنگ و زبان ایران در آسیای میانه در جمهوری تاجیکستان و بین تاجیک های پامیر که در بدخشان کوهی زندگی میکنند و همچنین در افغانستان و ایران حاکم است.

علاوه بر این در سمرقند، بخارا و حتی در جزیره بحرین و وادی «ایندوس» هندوستان جمعیت های فارسی زبان موجودند. طرفداران دین اصلی و تاریخی ایران یعنی دین زرتشت بغیر از اینکه در خود ایران و بخصوص شهر یزد و اطراف آن زندگی میکنند، در جنوب هندوستان هم اگرهم نه از نظر تعداد ولی یقینا از جهت اقتصادی و فرهنگی جماعت با نفوذی هستند. خانواده معروف اهل صنایع «تاتا» و رهبر معروف ارکستر «زوبین مهتا» جزو سرآمدان سرشناس زرتشتیان هندوستان هستند.

شکوه و جلال سازمان دولتی، دستگاه نظامی و معماری

میدانیم که در منطقه وسیع خاورمیانه، قبل و بلافاصله بعد از اسلام در منطقه ای که امروزه کشور عراق را تشکیل میدهد فارسی قدیم صحبت میشد و یکی از مراکز مهم ساسانیان هم همینجا بود. امروزه هم مهمترین گروه مردمی که نزدیکترین رابطه با زبان فارسی را داراست، ترک ها هستند.

یک فصل مشترک تاریخی ما با ایران دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان ایران است. دولت سلجوقی نمونه تمام عیار آمیزش و «سنتز» فرهنگ ایرانی و ترکی است. از تشکیلات دولتی گرفته تا سازماندهی کارهای عدلیه، ارتش و معماری میتوان این شکوه و عظمت را مشاهده کرد. حتی در دیوار های مسجد جامع اصفهان هم آثار این ابهت را میتوان براحتی دید.

آناتولی و روم منطقه ای هست که ترک ها از آسیای مرکزی آمده، از ایران گذشته و در قرن های 12 و 13 میلادی نظام و آثار خود را در این جغرافیا بنا کرده اند. هم در این دوره و هم بعد ها اجداد ما زبان فارسی و شعر ایرانی را پسندیده و بکمک متفکرینی مانند مولانا جلال الدین تصوف ایران و ماوراالنهر را قبول کرده اند.

در ترکیه عثمانی پیوسته میتوان تاثیر فرهنگی ایران را مشاهده کرد. کتابخانه های ما پر از کتابهای ایران هستند. هنرمندان ما با هنرمندان تبریز و اصفهان آشنا شدند و زبان و شعر ما ادبیات ایران را با اعتنای تمام محافظت کرد. قرن های 18 و 19 میلادی دو قرنی هستند که در ترکیه ادبیات ایران بیشتر و بهتر از همه دوره های دیگر بررسی شده و جا افتاده است. بخصوص خانقاه های مولوی از نظر آموزش، گسترش و اشاعه فرهنگ و ادبیات ایران نقش بزرگی داشته اند.(…) (ترجمه: عباس جوادی)

—————————-

در ضمن بخوانید:

خلیل ایناجیک: تاثیر فرهنگ ایران بر امپراتوری عثمانی

ایلبر اورتایلی: فرهنگ خمير مایه پایداری ایران است

ایلبر اورتایلی: «البته من ملی گرای فرهنگی هستم»

عباس جوادی: سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

عباس جوادی: لشکر و دولت در دوره آق قویونلو

دل درد ناشی از زبان ترکی آذری

commentary5

عباس جوادی – کمتر ملتى ميشناسم كه تحصيلكرده هايش كه به تاريخ و جامعه شناسى و سياست كشور خود علاقه دارند، به درجه ما ايرانى ها با گذشته خود مشکل داشته باشند. یکی از این مشکلات جدى، ترکی شدن زبان اکثریت مردم آذربایجان بین 500 تا هزار سال پیش است که باعث «دل درد» بعضی از هموطنان میشود.

این عده که مثل اکثریت مردم عادی،علاقه وافری به ایران و تمامیت ارضی این کشور و گذشته و فرهنگ و زبان فارسی دارند میخواهند حتما همه قبول کنند که در گذشته، یعنی تا 500-600 سال پیش زبان حاکم بر آذربایجان نه مثل امروز ترکی بلکه لهجه ای از زبان های فارسی بود (تاتى، چيزى شبیه تاتى امروز كه در حال زوال است و يا تالشی که نام «آذری باستان” گرفته است) اما همراه با کوچ قبایل ترک زبان از آسیای میانه و بخصوص از دوره سلجوقیان به بعد زبان آذربایجان و بخش هائی از خراسان از فارسی به ترکی تبدیل یافته است.

در این مورد که از نظر علمی شکی نیست.

ولی این دسته با این تشخیص تاریخی بسنده نمیکنند و «از این انشاء نتیجه میگیرند» که ترکی، زبان اصلی وتاریخی و یا «ملی» مردم آذربایجان نیست و باید با توسعه فارسی بعنوان زبان رسمی و مشترک کشور، زبان ترکی عملا عقب نشینی کرده از گردونه استفاده عمومی مردم خارج شود.

از این جهت هر وقت کسی میگوید که زبان ملی و مادری اکثریت آذربایجانیان ترکی است و باید حقوق شهروندان آذربایجان در مورد تحصیل و ترویج زبان مادری شان تامین شود، این هموطنان «دل درد» میگیرند و ترجیح میدهند اصلا نام «ترکی» برده نشود تا نزدیکی بین زبان آذربایجانیان ایران با زبان ترکیه و جمهوری آذربایچان مورد تاکید قرار نگیرد. بنا براین آنها استفاده از تعبیر «آذری» بجای «ترکی» و یا «ترکی آذری» را ترجیح میدهند چونکه از نظر آنها هر چه که مربوط به ترک و ترکی باشد از نظر ایران و ایرانی و وحدت و تمامیت ارضی ایران بالقوه خطرناک است.

بهمین ترتیب این هموطنان وقتی میشنوند که آذربایجانیان ترک زبان خود را «ترک» و هموطنان فارسی زبان خود را «فارس» مینامند ناراحت میشوند چرا که تصور میکنند منظور از «ترک» آنست که هموطنان آذربایجانی خود را از نژاد و قوم و ملتی جز ایران و نزدیک تر به ترکیه میشمارند و مینامند در حالیکه تعابیر «ترک» و «فارس» بین قاطبه مردم آذربایجان رایج است و منظور مردم از این تعابیر نه نژاد و قوم و ملت بلکه صرفا زبان است. «ترک» به معنای «ترک زبان» و «فارس» به معنای «فارسی زبان».

این دسته از هموطنان از اینکه ایران هرارسال تحت حاکمیت تقریبا مستمر ترک زبانان بود در عذاب الیم به سر میبرند، از اینکه احتمالا خون همه آنها با خون ترک و عرب و مغول و ارمنی و غیره مخلوط شده است رنج میبرند و آنها که نام های خانوادگی شان از قبیل «بهارلو» و «افشار» و «شاملو» یاد آور کوچ قبایل ترکمن به ایران است احساس شرم میکنند.

میتوان این را باور کرد؟

میتوان تصور کرد که امروز یک انگلیسی بخواهد از ریشه های قومی ژرمن، آلمان و فرانک خود شرم کرده بخواهد زبان خود را از ریشه ژرمنی و فرانکی آن تصفیه کند؟

در آمریکا هرکس بعنوان موضوعی جالب و دلیلی بر رنگارنگ بودن قومیتش و حتی با کمی احساس غرور میگوید که اجدادش از چین یا ایرلند و یاکنیا به آمریکا آمده اند.

در ایران دعوای بعضی ها بر سر این است که زبان مادری چند ملیون از شهروندان این کشور اصلا خوب است که وجود داشته باشد یا نه!

عرض کردم. اینکه زبان اکثریت آذربایجانیان مثلا هزار سال پیش ترکی نبود بنظرم مورد شک جدی هیچ کسی نیست که واقعیت تاریخی را با تصورات شخصی خود مخلوط نمیکند. فقط «نتیجه گیری» این هموطنان است که مشکل آفرین است.

بر پایه این واقعیت تاریخی به این نتیجه سیاسی و شعاری رسیدن که «پس باید دامنه ترکی محدود شود و فارسی بتدریج تبدیل به زبان اول آذربایجانیان شود» رد واقعیت، هتک حقوق زبان مادری ملیونها نفر از هموطنان آذربایجانی و زورگوئی فرهنگی و زبانی است.

خیالبافی کودکانه هم هست – درست مثل اینکه کسی بخواهد مردم عراق و یا مصر که حالا هزار و خرده ای سال است عرب زبان شده اند برگشته زبان های 1500 سال پیش خود را زبان مادری خود کنند و عربی را ترک نمایند.

خود ترک ها در ترکیه انکار نمیکنند که زبان مردم ترکیه کنونی در دوران بیزانس و قبل از آمدن قبایل ترک زبان (تقریبا همزمان با کوچ ترک ها به ایران) یونانی، ارمنی و یا کُردی قدیمی بود و هر چه بود، بهر حال ترکی نبود. اما هیچ کُرد و یا یونانی جدی شعار نمیدهد که مردم ترکیه باید ترکی را رها کرده به زبان های قدیمی هزار سال پیش برگردند.

این شعار ها که گاه رنگ نژاد پرستی هم میگرفت در پايان مشروطه و زمان رضاشاه داده شد و تا حدی تبدیل به سیاست دولت هم گردید كه اتفاقا متفكرين اصلى اش هم مانند کاظم زاده ایرانشهر و کسروی آذربايجانى بودند. ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان و دست اندازیهای روس، انگلیس و عثمانی بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت.

مشابه این افراط گریهای پان ایرانیستی، پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك و بعد از استقرار جمهوری ترکیه بود كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.

آمیزش و رنگارنگی قومی و زبانی امروزه از آمریکا گرفته تا کانادا و هندوستان و آمریکای لاتین مایه غنای جوامع است و در صورت تامین فرصت های برابر برای شکوفائی همه این زبان ها و فرهنگ ها باعث پیشرفت بیشتر این جوامع در شرایط صلح و رفاه میشود.

چه نیازی هست که از گذشته خود نتایج تبعیض آمیز و دشمنی انگیز بگیریم؟

در بخش دوم این مقاله «دل درد» گروه دومی از هموطنان در رابطه با گذشته زبان آذربایجان ایران را مورد بحث قرار خواهم داد، گروهی که دچار افراط گری کاملا دیگری شده اند و میگویند که زبان آذری قدیم که گونه ای از زبان های فارسی بود افسانه است و در واقع چهار پنچ هزار سال است که زبان آذربایجانیان ترکی است!!

 

زبان ما: ترکی آذربایجان

TDTD

عباس جوادی – در فیس بوک بحثی در مورد مفاله دیگر من «ترکی آذری ایران» درگرفته بود که اینجا فقط خلاصه اش میکنم. فکر کنم این موضوع که زبان ترکی ما را چگونه بنامیم و یا ما خودمان را بغیر ازایرانی دیگر چه بنامیم، ترک و آذری و آذربایجانی و غیره در داخل ایران اصلا و یا برای اکثریت مطرح نیست. در ایران اگر بگوئید ترک و یا تبریزی و یا اردبیلی هستید کافی است. آذری و آذربایجانی و غیره مهم نیست. یعنی همه اش درست است، غلط نیست، اما لازم هم نیست. معلوم است وقتی گفتید ترک یعنی ترک زبان هستید و معمولا (نه لزوما) آذربایجانی و یا بطور کوتاه و راحتترش آذری هستید. درترکیه و باکو تا بیائید ترکی حرف بزنید میفهمند از کجائید. ترکیه به ما ها «ایرانلی»، «آذری» میگویند و باکوئی ها اصرار دارند ما را «آذربایجانلی» بگویند. اکثرا از «ایرانلی» خوششان نمیاید. فکر میکنند ما نباید بخودمان ایرانی بگوئیم. سیاسی هایشان هم «آذربایجان تورکو» میگویند. خوب حالا يك عرب و يا آلمانى و یا ژاپنی ميپرسد «کجائی هستنید؟» برای آنها بهیچ صورت مهم نيست ترك و يا آذربايجانى و يا آذرى هستيد و و پيشينه و تكوين هويت و غيره تان چى بود. ترك بگوئيد فكر ميكنند ميگوئيد تركيه… آذرى بگوئىد معمولا نمیفهمند و یا اگر با سواد باشند فكر ميكنند منظورتان جمهورى آذربايجان است. البنه اگر اصلا اين جمهورى را بشناسد و بتواند اسمش را تلفظ كند. میگوئید: ايران. همين. فوقش هم اهل تبريز. تبریز؟ تبریز کجاست؟ و غیره. معمولا خارجيها به بقيه داستان كه من از فلان جا هستم و زبان رسمى اينست اما زبان مادرى من وغيره علاقه ندارند مگر اينكه كرم اين بحث ها را داشته باشند. يا نه؟ اصولا این، نوعی بحث تمایز و تفکیک است. بحث خصومت و دشمنی و اینها هم نیست. بحث تفکیک است. تفکیک را هم وقتی میکنند که به آن نیاز و یا علاقه ای باشد. من فکر کنم در داخل ایران به این بحث های سیاسی و یا روشنفکری فقط قشر خیلی محدودی علاقه دارند.برای اکثریت بزرگ این بحث ها اصلا مطرح نیست. در آن بحث هم عرض کرده بودم. یک خواهر زاده ام آنروز میگفت «دائی شما را بخدا این نوشته های شما را کی ها میخوانند؟» خوب، این يادآورى ها کمک میکنند تا پایم به زمین واقعیت بخورد.

26 سال پیش در یک مجله چاپ استانبول* مقاله ای در باره نام زبان ترکی آذربایجان نوشته بودم. اجازه دهید کم و بیش همان حرف ها را بطور خلاصه تکرار کنم:

یکم: زبانی که ما در آذربایجان بکار میبریم، زبانی ترکی است. ما هم آنرا «تورکی» مینامیم.

دوم: «ترکی» عموما به زبان استانداردی گفته میشود که زبان رسمی اکثریت مردم ترکیه است.

سوم: آن یکی، «ترکی ترکیه» است یعنی گونه ای از ترکی که در ترکیه صحبت میکنند. این یکی، «ترکی آذربایجان» است یعنی گونه ای از ترکی که در آذربایجان صحبت میکنند.

چهارم: بین مردم عادی خیلی ها هستند که بخاطر مرکزیت این شهر ها، به آن یکی «ترکی استانبولی» و به این یکی «ترکی تبریز» میگویند. اما وصل کردن نام یک زبان به یک شهر احتمالا کار درست و دقیقی نیست.

پنجم: زبان ها و لهجه های ترکی به درجه های مختلف بهمدیگر نزدیک و یا از همدیگر دورند. نزدیکترین ها به زبان ما آذربایجانیان ترکی ترکیه و تا حدی ترکمنی است. اوزبکی را هم تا حدی میفهمیم. اما فهمیدن قزاقی و قیرغیزی برای ما ها کار آسانی نیست.

ششم: بعضى از این گونه های ترکی بهمدیگر نزدیک تر و بعضی از همدیگر دور هستند. بخصوص با تشکل دولت های مستقلی مانند قزاقستان، ترکمنستان اوزبکستان و غیره امروزه نمیتوان به همه و تک تک این گونه های خانواده بزرگ زبان های ترکی فقط نام «ترکی» را داد. در ایران 300-400 سال پیش به ترکی ما «ترکی صفوی» و یا «ترکی قیزیلباشی» هم میگفتند. تا اوایل قرن بیستم در قفقازو روسیه به زبان ترکی آذربایجانیان عموما «ترکی» و حتی«تاتاری» میگفتند.

هفتم: ترکی ما به ترکی ترکیه از همه نزدیکتر است. اما بین این دو هم فرق های زیاد لغوی و دستوری و تلفظی هست. بعضی ها این بحث را سیاسی و ایدئولوژیک کرده اند. بعضی ها میگویند همه اینها از ترکی ترکیه گرفته تا قزاقی و اویغوری عموما «ترکی» هستند با «لهجه» های گوناگون. این بحث ها این جنبه درست را دارند که بهر حال همه اینها یک ساختار کلی دارند و از یک سرچشمه آب میخورند : از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ترکی. مثل فارسی ایران، کردی، بلوچی، گیلکی، و مازندرانی و بدخشی و غیره که خانواده بزرگ زبان های ایرانی را تشکیل میدهند. اما وقتی این بحث غیر عملی میشود و به درد نمیخورد که بخواهید معین کنید منظور کدام ترکی است؟ ترکی آذربایجان یا ترکی ترکیه؟ نام «ترکی» و یا «تورکی» معین نمیکند که منظور کدام ترکی است همانگونه که درست و کافی نیست به فارسی تاجیکی، فارسی دری افغانستان و فارسی ایران و همچنین گیلکی و یا کُردی و تالشی فقط یکجا «فارسی» گفت.

هشتم: علاوه کردن یک پسوند به نام یک کشور و یا منطقه برای نامیدن یک زبان شاید بعضا رایج است اما اصولا درست نیست: مثلا «کانادائی» یعنی چه؟ انگلیسی کانادائی یا فرانسوی کانادائی؟ از زمان شوروی به بعد در جمهوری آذربایجان زبان ترکی آنجا را فقط «آذربایجانی» نامیدند و احتمالا این کار و اصرار در این نامگذاری دلیلی سیاسی داشت تا به ترکی بودن زبان اکثریت مردم آذربایجان سایه بیاندازند و مانع احساس نزدیکی مردم با ترک زبان های ترکیه شوند. از آن زمان ببعد در باکو به زبان ما «آذربایجانجا» یعنی «آذربایجانی» میگویند و هنوز هم در جمهوری آذربایجان اکثریت مردم زبان مادری خود را «آذربایجانجا» مینامند و نه «تورکجه» و یا «تورکی».

و اما تعبیر «آذربایجانجا» هم در ایران رایج نیست و هم اساسا مثل تعابیر«کانادائی» و یا «استرالیائی» درست نیست. در آذربایجان ترکی هم حرف میزنند، بعضی ها کردی و تالشی و یا ارمنی و آسوری هم حرف میزنند. نام «آذربایجانی» معین نمیکند که منظور ترکی آذربایجانی است.

نهم: بنظر من، ما، بین خودمان که «تورکی» میگوئیم و خوب است. اما وقتی میخواهیم تفکیک کنیم که منظور ما کدام ترکی: ترکی آذربایجان و یا ترکی ترکیه است بهتر است بگوئیم «ترکی ترکیه» ودر مقابل: «ترکی آذربایجان»، «ترکی آذربایجانی» و یا «ترکی آذری» که معین شود منظور آن نوع ترکی است که در آذربایجان استفاده میکنند. در ترکیه و غرب هم اصولا به زبان ما فقط «آذری» میگویند که تعبیری کوتاه تر است و تلفظش راحت تراز «آذربایجانی» و «ترکی آذربایجانی» و غیره. برخلاف تعصب و اصرار بعضی ها این تعبیر «ترکی آذری» هم غلط نیست.

دهم: از این تعبیر ها دو جناح با دو نگرش کاملا متفاوت و متضاد در مورد لفظ «آذری» حساسیت دارند. یک جناح ترک های ناسیونالیست که میگویند وقتی «آذری» میگوئیم حتما اشاره ای به زبان قدیم آذربایجان میکنیم و میخواهیم ترکی بودن زبان کنونی را نادیده بگیریم. بنظرم این حساسیت موردی ندارد. در ترکیه هم غالبا به زبان ترکی ما «آذری» و یا«آذری جه» میگویند وغربی ها هم «آذری» میگویند. اگر این تعبیر به معنای ترکی آذربایجانی کنونی تا این حد مورد استفاده قرار میگیرد بنا براین بدی ندارد و غلط نیست. امروز وقتی فلان کس اهل ترکیه و یا آمریکا «آذری» میگوید منظورش زبان تاتى – فارسى هزار سال پیش که در آذربایجان و قفقاز بکار میرفت، نیست، ترکی آذربایجانی و یا ترکی آذری است.

بعضی ناسیونالیست های ایرانی هم به جنبه ترکی زبان ما ایراد میگیرند که گویا این، در تضاد با ایرانی بودن ماست که اصلا ربطی ندارد و این حساسیت ها ظاهرا بدان جهت است که این افراد تصور میکنند که هرکس ایرانی باشد باید حتما زبان مادری اش فارسی باشد و اگر زبان مادری بعضی از ایرانیها را ترکی بنامیم وحدت ملی ایرانیان متزلزل حواهد شد! در حالیکه در ایران ده ها زبان و لهجه رایج است، یکی هم ترکی. ترکی ترکمنی و قشقائی هم هست. ربان ها و لهجه های دیگری هم هستند مانند کُردی، عربی، بلوچی و غیره. همیشه هم بوده و ایران هم تجزیه نشده. بالاخره نمیشود که نام یک زبان را صرفا با حساسیت ها و نگرانیهای سیاسی و ایدئولوژیک اینطرف و آن طرف کشید.

یازدهم و نتیجه: اگر از این بحث ها جنبه ایدئولوژیک و ناسیونالیستی را بگیریم خیلی بهتر و درست تر خواهد شد. عملی تر و راحت ترش هم همین است.

————————-

*Türk Dünyası Tarih Dergisi, Istanbul, Haziran 1987

 

نظامی تُرک بود؟

Nizami

مدتی پیش دوستی نسخه رساله ای را به من فرستاد با تیتر

ON THE MODERN POLITICIZATION OF THE PERSIAN POET NEZAMI GANJAVI

به قلم سیاوش لُرنژاد و علی دوست زاده که از طرف «واحد مطالعات ایرانی مرکز بررسی های قفقاز» در ایروان (ارمنستان) چاپ شده است. با همان اولین نگاه به این اثر معلوم میشود که هر دو مولف خیلی کار کرده و زحمت کشیده اند اما ظاهرا هم وغم اصلی نویسندگان و حتما ناشرین این بوده که نشان دهند نظامی و دیگر شاعران پارسی گوی جمهوری آذربایجان امروز چقدر نسبت به ترکان آن زمان بدبین بوده و آنها را نکوهش کرده اند. بهمین ترتیب مولفین این رساله میخواهند ثابت کنند که نظامی و یا خاقانی ترک زبان نبودند.

این در حالی است که در جمهوری آذربایجان نظامی را «شاعر ترک آذربایجان» می پندارند. مردم عوام آن سرزمین نمیدانند و نمیتوانند باور کنند که نظامی اصلا شعر به ترکی نگفته و تنها پارسی گو بوده اگرچه اکثر اشعارش به ترکی آذری و بصورت شعر ترجمه شده است.

«شاعر ترک» نامیدن نظامی بیشک ادعای بی اساسی است اما «شاعر آذربایجان» نامیدن او چه عیبی دارد؟ بهمان درجه که مولانا جلال الدین بلخی اهل بلخ بود که امروز در افقانستان است و بهمین جهت اکثر افغان ها او را افغانی میدانند، نظامی هم اهل گنجه بود که امروزه در جمهوری آذربایجان است و آذربایجانی های شمال هم میتوانند او را آذربایجانی بدانند اگر چه هم مولانا و هم نظامی را، صرفنظر از هر چیز دیگر، صرفا بخاطر فارسی نوشتن شان، بیشک و براحتی میتوان فارسی زبان، ایرانی و متعلق به «فضای فرهنگی» ایرانی و فارسی شمرد اگر چه آن وقت ها «ایران» به معنای باستان آن و یا دوره بعد از صفویان وجود نداشت و شروانشاهان، نسلی که در اصل عرب بودند و بعد ها ایرانی شده بودند، در عمل استقلال منطقه ای خود را داشتند.

شکی نیست که نظامی و خاقانی در محیط فرهنگی فارسی زندگی کرده و آثار خود را نوشته اند و گرنه آثارشان را به فارسی نمی نوشتند. اکثر منابع (و نه فقط منابع ایرانی) میگویند که اشعار ترکی که به نظامی نسبت داده میشود متعلق به یک نظامی دیگر از قونیه در ترکیه است و تا جائی که شنیده ام این را در محافل علمی باکو هم قبول دارند.

کتاب «نزهه المجالس» اثر جمال الدین خلیل شروانی است که در قرن سیزدهم یعنی دوره نظامی و خاقانی نوشته شده و مجموعه ای از ۴۱۰۰ رباعی شاعران اران و آذربایجان است. این اشعار همگی به فارسی نوشته شده اند. جمال الدین شروانی این اثر را به علاء الدین شروانشاه فریبرز سوم اهداء نموده است.

از سوی دیگر هیچ دلیل موثقی نیست که نشان دهد نظامی و یا خاقانی شعری به ترکی گفته باشند. به یقین گفتن این هم تقریبا ناممکن است که نظامی ترکی میدانست یا نه.

یک عده میگویند نظامی ترکی میدانست و حتی ترک زبان بود. دیگران میگویند هم نمیدانست و هم با این شعر «ترکانه سخن گفتن» را بر خود عیب شمرده است:

ترکی صفت وفای ما نیست — ترکانه سخن سزای ما نیست

و اما یک طرف از این شعر نتیجه گرفته که نظامی سرودن شعر به زبان ترکی را «سزاوار» خود ندانسته و گروه دوم گفته است که نظامی در اصل میتوانسته و میخواسته این مثنوی را به ترکی بسراید اما بخاطر فشار حاکمین آن دوره که ایرانی عرب تبار بودند اين کار را نکرده و این بیت را سروده است. طبعا این قبیل تلاش ها برای ترکی زبان بودن نظامی دور از جدیت به نظر میرسد و نشانه ناآگاهی از تاریخ و دوران و محل زندگی نظامی است.

در این میان بعضی از افراد مطلع از ادبیات در جمهوری آذربایجان بصورت بدور از منطق سعی میکنند با اشاره به بعضی لغات ترکی در شعر نظامی و یا بعضی ابیات مانند
پدر بر پدر مر مرا ترک بود — به فرزانگی هر یکی گرگ بود
که منابع زیادی میگویند منسوبیتش به نظامی شدیدا مورد شک است. پس و پیش این بیت معلوم نیست چیست، از کدام منظومه است و در کدام نسخه نوشته شده است. در عین حال تُرک با گرگ هم وزن نیست و بعید است نظامی که استاد بلاشک شعر فارسی بود، چنین بیتی را سروده باشد.در نهایت باید گفت در ادبیات ایران «گرگ» هرگز نماد «فرزانگی» نبوده بلکه اصولا نشاندهنده درنده خوئی بشمار رفته است و این تشبیه «گرگ فرزانه» بیشتر یاد آور ادبیات ترک گرای قرن بیستم است.

خود نظامی در اول منظومه «لیلی و مجنون» می نویسد که مادرش «رئسه» نام داشته و «کُرد» بوده است:

گر مادر من رئیسه کرد     مادر صفتانه پیش من مرد

بعضی اشعار نظامی در هجو بیرحمی و خشونت ترک ها و دیگر اشعارش در تحسین شجاعت و جنگاوری آنهاست. اما در این شکی نیست که هم نظامی و هم خاقانی اشعار بسیاری در مدح ایران و فرهنگ و سنن ایرانیان دارند.

زمان زندگی نظامی، ترکی بعنوان زبان و فرهنگ در شمال ارس یعنی قفقاز شرقی موجود بود، اگرچه هنوز زبان و فرهنگ اکثریت بزرگ مردم نشده بود. ترکی شدن زبان مردم اساسا با کوچ های قبایل ترک  و در دوره سلجوقیان شروع شد. در دوره نظامی این روند تحول زبان مردم که چندین قرن طول کشید، تازه شروع شده بود. اصل آذربایجان یعنی آذربایجان ایران که روشن است از ابتدا پارچه ای از ایران ماد و هخامنشی و متعاقبین آنها بوده است. اما منطقه قفقاز شرقی یعنی جمهوری آذربایجان کنونی یا از زمان هخامنشیان و بخصوص ساسانیان مجموعا بخشی از ایران باستان بود و یا جزو مناطق حائل و مورد مشاجره در شمال ایران به شمار میرفت. این منطقه در زمان نظامی (قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجری) باوجود نفوذ ترکی تحت تاثیر و نفوذ ایران و فرهنگ فارسی و ایرانی بود، در حالیکه بعد از افزایش مهاجرت ترک ها و بخصوص دوره ایلخانیان و بعد ها آق قویونلو ها و صفویان، نفوذ زبان و فرهنگ ترکی بمراتب بیشتر شد.

جنگ لفظی و فصلی بین باکو و تهران

Notebook 2

اخيرا باز يك جنگ لفظى بين ایران و جمهوری آذربایجان بر سر تاریخ در گرفت. هنوز یادتان هست؟ خوب، البته، فراموش شد و رفت.

بعد از آنکه یک عده از آذربایجانیان تجزیه طلب  ایرانی در باکو جمع شده بر ضد ایران و به نفع جدائی آذربایجان از ایران سخن گفتند وزارت خارجه ایران با فراخواندن سفیر جمهوری اسلامی در این مورد به دولت باکو اعتراض کرد. یک چند نفر از مجلس شورای اسلامی که همیشه هم دقت میشود خودشان هم آذربایجانی باشند به باکو اعتراض کردند که آن مناطق قفقاز از نظر تاریخی خاک ایران است. یعنی بود. و یکی دو نفر هم حتی گفتند باکو باید با یک همه پرسی در جمهوری آذربایجان موافقت کند که مردم رای بدهند که میخواهند هنوز مستقل بمانند یا میخواهند به ایران بپیوندند.

بله؟ به ایران بپیوندند؟ چرا، مگر چه مرضی دارند؟ ایران خیلی گل سر سبد دنیاست که باکو در راه پیوستن به این بهشت موعود سر از پا نشناسد؟ ثانیا میدانید آن طرف ارس جوّعمومی نسبت به جمهوری اسلامی چطور است؟

از این طرف هم آقایان نمایدگان «واقعی» مردم جمهوری آذربایجان درست مانند آن نمایندگان «واقعی» مردم ایران جمع شدند و داد وبیداد که ما با آذربایجان ایران برادریم و فلان و الّا و بلّا باید «جنوب» از ایران جدا شود و ما متحد شویم. چرا؟ چونکه ما یک خلقیم چونکه زبانمان یکی است و فقط فارس ها و روس ها و ارمنی ها نمیگذارند ما متحد شویم.

خُب، عجب، حالا شما که ان قدر خوب اسب سواری بلدید، قاچ زینو میتونید بگیرید؟

البته که بظاهر حکومت های دو طرف از این کار ها «خبر ندارند» اگر چه از پشت صحنه آتش بیار معرکه هستند. تلویزیون ها و دیگر رسانه های دو طرف این خبر ها را گُنده میکنند و با آب و تاب انعکاس میدهند. اما، البته، اگر بپرسید هر دو میگویند طرفدار «روابط خوب همسایگی» هستند.

در نهایت همه اش دود است و از کباب خبری نیست. کباب هم که تازه اگر میشد چه کبابی میبود! گوشت اسبی، خری، چیزی که بعنوان گوشت بره بهاری بسته بندی شده.

این وسط آن حضراتی که چه در باکو و چه در تبریز و یا تهران متقابلا جیغ و داد راه انداختند و جلسه گذاشتند و حرف زدند و شعار دادند و تاریخ را هرکدام به سبک خود ورق زدند خاموش شدند. مردم هم آنها را فراموش کردند. دولتین طرفین هم که فعلا دیگر احتیاجی به آنها ندارند. تا اطلاع ثانوی!

یعنی همه آن کنفرانس ها و نشست های مطبوعاتی و مصاحبه های تلویزیونی و کامنت های قیس بوکی کشک بود.

همیشه همینطور بوده. شاید هم خوب که همین طور بوده و جدی نبوده و الا برای هر دو کار به جاهای باریک میکشید. البته از هیچکدام نپرسید که خوب، چه مرضی دارید؟ چرا مردم را علاف میکنید؟ جای خودتان بنشینید و مثل دو همسایه زندگی کنید دیگر! خوب، حکمت این کار حتما باید در سنن و عادات ما دو ملت غیورمشرق زمین باشد که وقتی دردسری نداریم حتما فلان کار را کرده کار دست خودمان میدهیم و گرنه راحت نمینشینیم.

دو اشتباه فاحش قومگرایان آذربایجانی ما

یکی از کتاب های تبلیغاتی ترکیه در سال 1937 برای تبلیغ تئوری تز آفتاب زبان
یکی از کتاب های تبلیغاتی ترکیه در سال 1937 برای تبلیغ تز تاریخ ترکی و تئوری آفتاب زبان

بنده از سال ۱۹۷۰ تا کنون ابتدا شش سال در دانشگاه آنکارا و سپس ده سال در دانشگاه کلن آلمان با زبانشناسی و شرق شناسی از جمله زبان و تاریخ فارسی، ترکی، آلمانی و انگلیسی (و تا حدی عربی) مستقیما سر و کار داشته ام. حتی بعد از آنکه از کار دانشگاهی به کار رسانه ای گذشتم، در جنب کار روزمره هیچ وقت از خواندن و نوشتن و تحقیق در مورد زبان و ادبیات و تاریخ دست نکشیدم. اما باید اعتراف کنم که تا کنون نمی دانستم انگیزۀ اصلی بعضی از هموطنان قومگرای ما چیست که هر از گاهی می گویند آذربایجان بیش از ۷-۸ هزار سال است که تُرک و تُرک زبان است.

البته در ترکیه و مخصوصا اگر زبان، ادبیات و تاریخ خوانده باشید، می دانید که در دورۀ آتاترک یعنی بعد از شکست و سقوط عثمانی و اعلام جمهوری ترکیه، تئوری های عجیب و غریبی بصورت سیاست رسمی در آمده بود. طبق آن تئوری ها ادعا می شد که منشاء همه زبان های دنیا ترکی است و فرهنگ ترکی که از آسیای میانه آمده، غنی ترین، بهترین و قدیمی ترین فرهنگ تاریخ بشریت است و غیره. البته ما آن وقت ها می دانستیم که این تصورات اگرچه جدی نیست ولی به هر حال بین مردم ریشه دوانده، اما دیگر بطور رسمی فراموش شده است،

اما تا ۱۹۳۶ و فوت آتاترک اینها که حالا شوخی و مسخره بنظر می رسد، به راستی سیاست فرهنگی جمهوری جوان ترکیه بود. ما تا حدی می فهمیدیم که ترکیۀ جوان برای تشویق روحیۀ شکسته مردم که در جنگ با بریتانیا و دیگر متحدین شکست خورده بودند، نیاز به تقویت جدی روحیه داشته و باید به گذشته اش افتخار می کرد و به آینده اش امیدوار می بود.

بنا بر این تا این اواخر تصور من همیشه این بود که دیگر اینها از رواج افتاده و حالا از آن صحبت هائی شده است که مدعیان و شنوندگان خودشان هم می دانند نیمه خیالبافی و نیمه شوخی است. تا اینکه اخیرا با اصرار یکی از همین هموطنان کتابی موسوم به «تاریخ قدیم ترکان ایران» به قلم محمد تقی زهتابی را خواندم که تا همین یکی دو ماه قبل برایم نا آشنا بود. حالا تصور کنم تا حدی می فهمم که پایۀ باصطلاح «تئوریک» آن تصورات مربوط به ۷-۸ هزار سال قدمت ترکی در آذربایجان از کجاست و تصورات پان ترکیست های ما چرا و در چه مواردی حتی با تصورات پان ترکیست های معاصر تر ترکیه هم فرق می کند، چونکه در ترکیه دیگر کسی این تئوری ها را مطرح هم نمی کند.

شما چه در منابع و ماخذ دانشگاهی اروپائی، آمریکائی و روسی نگاه کنید و چه محققین جدی و دانشگاهی ترکیه را بخوانید خواهید دید که در بارۀ اقوام ترک زبان و کوچ آنها از آسیای مرکزی به ایران، ترکیه و شمال عراق کنونی اتفاق نظرکامل بر آن است که یکم: مسکن اصلی و اولیه اقوام ترک زبان در آسیای مرکزی یعنی شمال شرق ایران تا مرز های چین و مغولستان و حتی رو به شمال یعنی سیبری بوده و دوم: این اقوام که تقریبا همگی بصورت کوچنده و عمدتا از طریق گله داری زندگی می کرده اند، پیوسته و بخاطر شرایط طبیعی و یا سیاسی (یعنی زدو خورد، پیروزی و مغلوبیت هر قوم در مقابل قوم دیگر) در حال حرکت و کوچ از یک منطقه به منطقۀ دیگر بوده اند. بخش بزرگی از آنها یعنی اوغوز ها که سلجوقیان و افشاریان شاخه های مهمی از آنها بودند، از قرن دهم م. به بعد از آسیای مرکزی به طرف افغانستان و خراسان کنونی و از آنجا به تمام ایران، قفقاز، شمال عراق و ترکیۀ کنونی کوچ کرده و در عرض چندین صد سال بعد در این مناطق سکنی گزیده اند. در نتیجۀ این جابجائی قومی ۵۰۰ ساله، ترکیب اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تمام این کشور ها یعنی افغانستان، ایران، قفقاز و ترکیه رنگ و جهت دیگری گرفته و در عین حال زبان بخشی از افغانستان و خراسان، تقریبا تمام آذربایجان، تکه هائی از شمال عراق و اکثریت ترکیۀ کنونی تبدیل به ترکی شده است.

البته قبل از اسلام و در دورۀ ساسانیان، بخصوص در اثر حملات و نفوذ خزریان از ناحیۀ شمال دریای خزر و قفقاز شمالی تماس هائی بین ایرانیان و اقوام خزر (که احتمال می رود به اقوام هون نزدیک بوده اند) وجود داشته و بدین ترتیب زبان و فرهنگ «پیشاترکی» به نواحی مرزی ساسانی در قفقاز هم نفوذ کرده است. اما ظاهرا این نفوذ به درجه ای نبوده که زبان و فرهنگ اکثریت مردم را در قفقاز تحت تاثیر خود قرار دهد. این در حالیست که خزر ها از آذربایجان یعنی جنوب رود ارس خیلی دور تر بوده اصولا در این منطقه چندان نفوذی نذاشته اند.

در محافل دانشگاهی و حتی سیاسی غرب و روسیه وحتی ترکیۀ کنونی من کسی را ندیده ام و کتابی جدی نخوانده ام که خلاف این را بگوید و مثلا، مانند آنچه که آقای زهتابی بر پایه گمانه زنی و آرزوی خود نوشته اند، ادعا نماید که تاریخ ترکان ایران تا هشت هزار سال قدمت دارد. حال چرا آقای زهتابی چنین باور می کنند؟ چونکه بنظر آقای زهتابی ازعیلامیان و سومریان گرفته تا اورارتو و ماد ها وهوریان، همه و همه تُرک و یا دستکم با ترک ها خویشاوند بوده اند.

البته من نمی خواهم مانند بعضی ها کار آکادمیک آقای زهتابی را صرفا به این جهت مشکوک بشمارم که ایشان از فعالین سابق «فرقۀ دمکرات آذربایجان» بودند و در دهۀ ۵۰ شمسی از باکو همراه محمود پناهیان از فعالین فرقه با دعوت صدام حسین به بغداد رفته بودند تا ضمن تاسیس یک باصطلاح «جبهۀ خلق های ایران» به فعالیت تجزیه طلبانه علیه ایران زمان شاه پرداخته و درضمن یک عنوان «پروفسوری» هم از دانشگا بغداد بگیرند. ولی واقعا فکر کنم بهتر است کسی هم نداند که این باصطلاح «نظریۀ» جدید چیست و صاحبش کیست، تا مایۀ شرمندگی بیشتر ایشان و ما آذربایجانی ها نشود.

تعجب من از کسانی است که دنبال این قبیل تخیلات فرضی که همچون «تاریخ» به خورد مردم داده می شود، افتاده و بر پایۀ همین تخیلات نتیجه گیری هائی کرده، طرز فکر و رفتار اجتماعی و سیاسی خود را طبق آن تنظیم می کنند.

آیا ما واقعا این قدر دچار فقر و عقب ماندگی فکری و علمی شده ایم؟

اینکه از زمان رضا شاه به بعد انتشارات به زبان ترکی آذربایجان دچار محدودیت هائی شد، مسئله ای است مهم که لازمه اش مطالعۀ جدی و علمی و راه حلی عملی و مشترک است، بدون مبالغه، بدون نفاق ملی، و بدون افراط و تفریط وخیال پردازی های افسانه ای که لعابی «علمی» به آن زده شده باشد.

چه نیازی هست که مثل کودکان که برای قوی نشان دادن خودشان، در مورد هیکل و قدرت و ثروت پدر خود بطور مبالغه آمیز صحبت می کنند، برای اثبات قدمت تاریخ حضور ترک ها در سرزمین آذربایجان، سومریان و اورارتو ها و اشکانیان و ماد ها را تُرک قلمداد کنید؟ چه عیبی دارد که واقعیت را طوری که هست، قبول کنیم که زبان اکثریت مردم آذربایجان و ترکیه هزار و یا دو هزار سال قبل هر چه بود، بهر حال ترکی نبود؟ این که عیب نیست.

مگر زبان مردم مصر همیشه عربی، زبان مردم آمریکا همیشه انگلیسی و یا زبان خود مردم فارسی زبان ایران همیشه فارسی بوده؟

مگر خود ترک های ترکیه بر خلاف همۀ دلایل و شواهد ادعا میکنند که قبل از کوچ ترک ها به بیزانس در قرن یازدهم م. همۀ ساکنین ترکیۀ کنونی اعم از روم و کُرد و ارمنی و خیلی قبل از آنها، مثلا هیتیت ها و غیره تُرک و یا تُرک زبان بودند؟

آخر به ریش آدم می خندند! و می خندند هم!

در اوائل تاسیس جمهوری ترکیه شرایط سیاسی طوری بود که دولت ترکیه بعد از سقوط عثمانی نیاز به یک ایدئولوژی ملی داشت تا همسانی و حتی برتری فرهنگی و سیاسی–تاریخی خود را نسبت به قوای قدرتمند تر از خود یعنی غرب «تئوریزه» کند. با همین انگیزه بود که تئوری های باصطلاح «تورک تاریخ تزی» («تز تاریخ ترکی») و «گونش دیل تئوری سی» («تئوری آفتاب زبان») در آمد و به همه زمینه های فرهنگی کشور جوان رسوخ پیدا کرد. اصل حرف پان ترکیست های آن دوره این بود که همۀ فرهنگ و زبان های دنیا از جمله قدیمی ترین آنها مانند سومری و هیتیتی و اتروسکی از آسیای مرکزی و زبان ترکی نشاءت گرفته اند. در این رهگذر آنها از آثار برخی باستانشناسان آلمانی و انگلیسی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم استفاده می کردند که خدمات بسیاری به زمینه های مختلف باستانشناسی از قبیل سومرولوژی و بابل شناسی کرده اند، اما آثارشان بخصوص در آلمان از سوی نظریه پردازان ناسیونالیستی و بعد ها ناسیونال–سوسیالیستی مورد سوء تعبیر و استفاده قرار گرفت.

در اوایل جمهوری ترکیه «نظریه پرداز» اصلی این دو تئوری جعلی خانم آفت اینان دختر خواندۀ آتا ترک بود که در کنگرۀ «تورک اوجاغی» در سال ۱۹۳۰ می گفت: « «بشریتین ان یوکسک قومی، وطنی آلتای لار و اورتا آسیا اولان تورکلردیر» («والاترین قوم بشریت ترک ها هستند که موطن اصلی شان کوهستان های آلتای و آسیای مرکزی است.») (*)

این باصطلاح «تئوری» ها بعد از فوت آتاترک که گویا خود به اشاعه آنها نظارت می کرد، به بوتۀ فراموشی سپرده شد و کسی دیگر با صراحت از آن دفاع نکرد. اما این جریان در شکل «پالایش» özleştirme ترکی از واژگان عربی و فارسی و جایگزینی آن با لغات «خودی ترکی» تا همین چند سال پیش ادامه داشت.

آنچه آقای زهتابی در کتاب دوجلدی و سخت فهمش «ایران تورکلری نین اسکی تاریخی» («تاریخ باستان ترکان ایران») به ترکی آذری باکو نوشته، ظاهرا با الهام از آن تئوری های آغاز جمهوری ترکیه است که با کمی تاخیر در آذربایجان ما مطرح شده و از سوی قوم گرایان وطنی ما مصرانه مورد دفاع قرار می گیرد. اما همانگونه که در ترکیه این تخیلات خنده دار را بی سر و صدا مسکوت گذاشتند، در ایران هم من مطمئن هستم این گونه حرف ها حتی مایۀ شرمندگی هویت طلبان صمیمی آذربایجانی شده در نهایت به اهدافی قابل تامل مانند حق تحصیل زبان مادری، ضرر هم می زند.

این یک اشتباه فاحش بعضی قومگرایان آذربایجانی ما.

اشتباه فاحش دوم این است. اگر چه این هموطنان مرتبا می گویند و تکرار می کنند که معیارآنها در فکر و رفتارشان مشخصات بیولوژیک و «نژادی» انسان ها نیست، اما همیشه وقتی «تُرک» می گویند منظورشان فقط زبان و فرهنگ نیست، ملیت، قومیت و «نژادی» است که به هر حال از اطرافیان خود از قبیل ایرانی ها، کُرد ها، اعراب، ارمنی ها و غیره متفاوت و متمایزند، آن هم نه تنها بخاطر زبان و فرهنگشان.

آنها با این تصور زندگی می کنند که گویا در یک برهۀ تاریخی، چه هزار و چه هشت هزار سال پیش، کسی و نیروئی تمام سرزمین آذربایجان را از مردم و جمعیت قبلی آن که تُرک نبوده کاملا خالی کرده و ملتی تُرک با مشخصات قومی و نژادی کاملا متفاوت و زبان و فرهنگی مطلقا دیگر جای آنها را گرفته که با ملل و اقوام دور و بر خود هیچ رابطه و همزیستی و آمیزشی نداشته و ندارد بلکه با همه آنها پیوسته در حال رقابت و جنگ و جدل است!

الانصاف! آخر کسی در آذربایجان قتل عام و نسل کشی نکرده است. مردم باستانی این سرزمین همگی جمع شده به جای دیگری کوچ هم نکرده اند. این همان مردم و قوم است، با همان مشخصات و ویژگی های باستانی مادی و ایرانی که هزار سال پیش با اقوام تازه نفس ترک زبان آمیخته اند و نتیجه اش، چه از نظر قد و قواره و قیافه و صورت و رنگ چشم و مو و چه زبان و فرهنگ همین است که امروز بعد از هزار سال می بینید و می بینیم. اصلا اهمیتی هم ندارد، اما به مشخصات بیولوژیک و نژادی خودتان و مردم آسیای مرکزی نگاهی بکنید. آیا خراسانی ها، آذربایجانی ها ویا شهروندان «تیپیک» ترکیۀ کنونی بعد از اینهمه کوچ و اختلاط شبیه مثلا قزاق ها و قرقیز ها هستند؟ حتی زبان ترکی ما در این هزار سال فرق کرده و از زبان دیگر ترک زبانان متمایز شده است.

«تُرک» در قاموس ما آذربایجانیان یعنی تُرک زبان، که درست است. ما «تُرک» هستیم یعنی زبان ما ترکی است، یک ترکی مخصوص به این سرزمین، مخصوص به آذربایجان، با گذشته و تاریخ و تغییر وتحولات مخصوص خودش، زبان و فرهنگی که به آن افتخار می کنیم و می خواهیم آنرا ارج نهیم. تبار ما تبار دیرین ماست، مخلوطی از پیشا ماد و ماد و پارس و ده ها قوم و قومیت دیگر است که در طول چهار پنج هزار سال گذشته به این مناطق آمده و هرکدام اثری ژنتیک از خود باقی گذاشته اند، درست مانند دیگر مناطق ایران. اما ملیت ما آذربایجانیان از دیگر ایرانیان فرقی نمی کند. ملیت ما ایرانی است چرا که ما همه شهروندان ایران هستیم، چرا که ما همه یک کشور و یک تاریخ داشتیم و داریم.

حد اقل شما بعنوان آذربایجانیان ایران این ادعا را نکنید، زیرا این ادعا هم به همان درجه بی اساس است که اشتباه فاحش نخست غلط است: این که خوب شد یا بد شد، خود قضاوت کنید، اما از شاه اسماعیل صفوی که بعد از خلافت عربی و اسلامی بنیاد ایران معاصر را گذاشت، گرفته تا شاه عباس صفوی و عباس میرزای قاجار و ستار خان و خیابانی و دکتر مصدق قاجار، آذربایجانی ها و ترک زبان ها پیوسته از هر ایرانی دیگر ایرانی تر بوده اند. از نظر «ملیت» و «ایرانیت» بین بندۀ تبریزی و فلان دوست تهرانی و یا شیرازی بنده فرقی نیست. فقط زبان مادری مان فرق میکند. اختلاف بر سر «این ملت و آن ملت» نیست.

دوگانگی و دو دستگی «ما» و «آنها»، «ما معصومین» و «آنها ظالمین»، «ما متضررین» و «آنها متنفعین» و بالاخره «ما ملت تُرک» و «آنها ملت فارس» نه تنها از پایه غلط است بلکه باعث تفرقه، خصومت و نزاعی می شود که نه فقط برای یک طرف، بلکه برای همۀ طرف ها خانمانسوز است. من در عجبم که قومگرایان ما، حتی در چهارچوب اندیشۀ قوم گرائی، چگونه قبول می کنند که این جفا را در حق مردم خود یعنی اهل آذربایجان بکنند؟

این هم اشتباه فاحش دوم.

(*) Jens P. Laut: Das Türkische als Ursprache? Sprcahwissenschaftlıche Theorien in der Zeit des erwachsenden türkischen Nationalismus. Harrassowitz, 2000

(*) Jens P. Laut: Das Türkische als Ursprache? Sprcahwissenschaftlıche Theorien in der Zeit des erwachsenden türkischen Nationalismus. Harrassowitz, 2000

———————–

در همین مورد:

ترکی: مادر همه زبان ها؟

«شیرینی» درجمهوری آذربایجان

عباس جوادی – مدتی پیش رادیوی آزادی  گزارشی تحقیقی منتشر کرد که میگوید خانواده الهام علی یف رئیس جمهوری آذربایجان در ساختمان «هال کریستال» باکو که مخصوص یوروویژن ساخته شده ذینفع بوده است. قبلا هم گزارش هائی منتشر شده بود که گویا علی یف ها صاحبان اصلی یکی از مهم ترین شرکت های تلفن موبایل جمهوری اسلامی و معدن طلای این کشور هستند.

جای تعجب نیست.

چند سال پیش در باکو با یاشار 35 ساله صحبت میکردم که “آکادمی پلیس” را تمام کرده و حالا برای یک شرکت خارجی رانندگی میکند. “چه عجب پلیس نشدی؟” تبسم میکند. “پولش را نداشتم. برای وارد شدن به اداره پلیس در باکو 11 هزار دلار میخواهند. برای محله های مرکزی و شلوغ شهر بیشتر. از کجا بیاورم این پول را؟ وقتی هم که پلیس شدی، وابسته به اینکه کجای شهر کار میکنی، هر ماه باید بین هزار تا دو هزار دلار به رئیست بدهی.” نام این پول ها هم رشوه نیست، “شیرینی” (!!) است.این پولها را کی میگیرد؟ البته، رئیس میگیرد. “آن پول های ماهانه را باید از مردم راننده جمع کنیم و به بالا بدهیم. اگر نکنیم، باید از جیب خودمان بدهیم و گرنه اخراج میشویم.” شاید رشوه در اغلب کشور ها هست و بخصوص در بعضی کشور های آسیا و آفریقا بمراتب بیشتر از کشور های دیگر است.

الهام علی یف و همسرش خانم مهربان علی یوا در مقابل «هال کریستال»
الهام علی یف و همسرش خانم مهربان علی یوا در مقابل «هال کریستال»

تصادف جالبی بود که پنج شش ماه پیش دیدم باز رادیوی  آزادی ویدئوئی از اخاذی و رشوه گرفتن منظم پلیس راه باکو آن هم درست روبروی مقر وزارت آموزش و پرورش کشور را منتشر نمود که میتوانید آن را در ابتدای همین مقاله تماشا کنید.

میدانم که رشوه بخشی از زندگی مردم در کشور های شوروی سابق هم هست. اما تا جائی که من شاهدش بوده ام، در هیچکدام از این کشور ها رشوه به درجه جمهوری آذربایجان رایج و “نفس گیر” نیست. در آذربایجان یک “نظام” دقیق و کنترل شده ای برای رشوه دادن و رشوه گرفتن درست شده. از گرفتن نمره و دیپلم دانشگاه و رفتن به بیمارستان و دادگاه واداره دولتی تا گرفتن کار و منصب و باز کردن یک مغازه و شرکت و کارهای ساختمانی و هرگونه صادرات و واردات، هر 100 دلاری که به کسی میدهی رو به بالا تقسیم میشود و، طوری که همه میدانند ولی کسی نمیتواند با دلیل و سندثابت کند، این هرم تقسیم پول تا بالای بالا و بالاترین ها میرود. این نظام و فرهنگ “پیشرفته” ارتشاء در آذربایجان آنقدر زندگی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را فاسد و مفلس کرده که سالهاست صدای سازمان های بین المللی از جمله “سازمان بین المللی شفافیت” هم درآمده و جمهوری آذربایجان مدت هاست در رده بالای فاسد ترین کشور ها قرار گرفته است.

در آذربایجان حقوق سیاسی مردم برای انتخابات آزاد و تغییر حکومت شدیدا ضایع و محدود شده است. در زمان بیماری رئیس جمهوری سابق حیدر علی یف و با علم به وفات قریب الوقوع او، قانون اساسی را عوض کردند تا پسرش الهام علی یف که آن وقت ها معاون شرکت نفت آذربایجان بود بعنوان رئیس جمهور جای پدرش بنشیند. تمام تصمیم های سیاسی و اقتصادی و غیره را رئیس جمهوری و اعضای خانواده و محفل نزدیکان و دوستان او میگیرد. انتخابات و پارلمان چیزی جز دکوراسیون نیست و هستی و فعالیت اغلب رسانه ها ی مهم و سرمایه داران و غیره وابسته به روابط “حسنه” شما با “عائله” است.

در این شرایط چه کسی به نظام سیاسی مملکتش، به پارلمان، رئیس جمهوری، وزیر و وکیلش، به پلیس و نیروهای مسلح و پزشک و رئیس دادگاه واستاد دانشگاهش، به قوانین و رسانه هایش اعتماد میکند؟

به این ها یک عامل دیگررا اضافه کنید: بیش از بیست سال است که نیرو های ارمنی، منطقه قره باغ آذربایجان و شش ولایت دیگر این کشور را اشغال کرده اند و هیچ هم بنظر نمیرسد که این مشکل بزرگ ملی و اجتماعی، با وجود مذاکرات و بیانیه ها و تهدید های پایان ناپذیر، به این زودی ها حل شود.

بر پایه همین عوامل است که آن عده از سازمان ها و موسسه های بین المللی که هر سال لیستی از کشور های “ور شکسته” دنیا را تهیه میکنند، آذربایجان را هم در بالای این لیست قرار میدهند. “ورشکسته” نه به خاطر بی پولی و بی درآمد بودن، بلکه به جهت وسعت رشوه و ارتشاء حاکمین، سقوط بخش خدمات، عدم آزادی و حقوق بشر، عدم استقلال دادگاه ها، بی اعتمادی مردم به دولت و موسسات آن و یاعدم کنترل تمام مملکت از طرف دولت … یک نمونه این تحقیقات از طرف مجله آمریکائی “سیاست خارجی” و “بنیاد صلح” انجام گرفته که طبق آن، بعد از سومالی و چاد و سودان که “ورشکسته” ترین ها هستند، آذربایجان، بین 70 کشور، مقام 55 ام را گرفته است.

درآمد هنگفت نفت آذربایجان، البته روی کاغذ، تولید ناخالص ملی و آهنگ رشد اقتصادی کشور را بالا میبرد. اما تا زمانی که این درآمد از طرف دولتی دمکراتیک و متحد و در شرایط آزادی و عدالت اجتماعی اداره نشود، هر کشور نفت خیز و فی القوه ثروتمند میتواند تبدیل به نیجریه دیگری شود در حالی که میتواند به سوی مدل نروژ هم حرکت کند.

—————————–

:از فیس بوک

 دوست یکم:  این سیستم در دوره شوروی نهادینه شده است و در حال حاضر روسیه مهد این شیرینی‌هاست.

عباس جوادی: البته. ولی فکر نمیکنم روسیه به درجه آذربایجان در نظام رشوه و فساد پیشرفته باشد. شاید نزدیکترین کشور ها ارمنستان، تاجیکستان، قیرغیزستان و اوزبکستان هستند. و مولدووا. اما بالای لیست بدون شک آذربایجان قرار دارد. بی دلیل نیست که پان ترکیست های آذربایجانی ما وقتی از ایران مهاجرت میکنند هرگز با انتخاب خود به جمهوری آذربایجان نمیروند مگر اینکه مجبور شوند بعنوان اولین ایستگاه به آنجا بروند. اما حتما از همان اولش سعی میکنند راهی پیدا کنند و به اروپا و یا آمریکا بروند.

 دوست دوم: شما آمار دقیق از میزان فساد اداری در کشورهای مذکور دارید یا صرفا به لحاظ خصومت با آذربایجان، این کشور را در راس فساد اداری قرار دادید!؟

دوست سوم: BBCPersian.com
www.bbc.co.uk
در بزرگترين قبرستان پايتخت (تهران) پيش فروش قبر ممنوع است، اما اگر کسی پارتی داشته باشد يا کمی سر کيسه را شل کند، حتما می تواند مطمئن باشد که بعد از مرگ در کنار همسر يا ديگر بستگانش به خاک سپرده می شود.

عباس جوادی: نمیدانم ایران تا چه درجه به آذربایجان نزدیک و یا دور است اما میدانم که آذربایجان قابل تحمل نیست چونکه خودم و دوستان نزدیکم 1001 تجربه شخصی در این مورد داشتیم. ایران را نمیتوانم بگویم چونکه سی و چند سال است آنجا نبودم..

دوست دوم: زمانی که بدون در دست داشتن آمار تطبیقی دقیق، آذربایجان را در راس فهرست رشوه و فساد اداری ، قرار می دهید، نشان از چیست؟ از میزان رشوه در ارمنستان و قرقیزستان، اطلاع وافی دارید؟

عباس جوادی: درجه بندی بین کشور ها بنا به موسسه «ترانسپارنسی» (ردیف بالاتر یعنی بدتر): گرجستان 51، ترکیه 54، ارمنستان 105، ایران، روسیه و قزاقستان 133، آذربایجان 139، عراق 169، ترکمنستان و اوزبکستان 170 http://cpi.transparency.org/cpi2012/results/

دوست چهارم: khabari ham Az ma dar taide shomaha ke vatan parast hastid, tamamiye peymankarani ke dar maskan mehr ba vezarete maskan garadad darand, beraye har metr2 bayed 35000 toman reshve pardakht konand, ke albatte dasti ve gabl Az emzaye gardad pardakht mishavad. khastin khabare badi ham khedmate shoma badan arz mishe. Hala shoma chera dar fekre khodeton nistin? sohbat az Azerbaycan mikonid?

Abbas Djavadi این هم روی دیگر سکه… و طرف «نقد» مسئله

زبان ما: ترکی آذربایجان

TDTD

عباس جوادی – در فیس بوک بحثی در مورد مفاله دیگر من «ترکی آذری ایران» درگرفته بود که اینجا فقط خلاصه اش میکنم. فکر کنم این موضوع که زبان ترکی ما را چگونه بنامیم و یا ما خودمان را بغیر ازایرانی دیگر چه بنامیم، ترک و آذری و آذربایجانی و غیره  در داخل ایران  اصلا و یا برای اکثریت مطرح نیست. در ایران اگر بگوئید ترک و یا تبریزی و یا اردبیلی هستید کافی است. آذری و آذربایجانی و غیره مهم نیست. یعنی لازم نیست و معلوم است. درترکیه و باکو تا بیائید ترکی حرف بزنید میفهمند از کجائید. ترکیه به ما ها «ایرانلی»، «آذری» میگویند و باکوئی ها اصرار دارند ما را «آذربایجانلی» بگویند. اکثرا از «ایرانلی» خوششان نمیاید. فکر میکنند ما نباید بخودمان ایرانی بگوئیم. سیاسی هایشان هم «آذربایجان تورکو» میگویند. خوب حالا يك عرب و يا آلمانى و یا ژاپنی ميپرسد «کجائی هستنید؟». برای آنها بهیچ صورت مهم نيست ترك و يا آذربايجانى و يا آذرى هستيد و و پيشينه و تكوين هويت و غيره تان چى بود. و یا زبان رسمی ایران چیست و زبان مادری شما چیست و چطور اینها فرق میکنند و غیره. ترك بگوئيد فكر ميكند ميگوئيد تركيه… آذرى بگوئىد معمولا نمیفهمند و یا اگر با سواد باشند فكر ميكنند منظورتان جمهورى آذربايجان است. البنه اگر اصلا اين جمهورى را بشناسد و بتواند اسمش را تلفظ كند. میگوئید: ايران. همين. فوقش هم اهل تبريز. تبریز؟ تبریز کجاست؟ و غیره. معمولا خارجيها به بقيه داستان كه من از فلان جا هستم و زبان رسمى اينست اما زبان مادرى من وغيره علاقه ندارند مگر اينكه كرم اين بحث ها را داشته باشند. يا نه؟ اصولا این، نوعی بحث تمایز و تفکیک است. بخث خصومت و دشمنی و اینها هم نیست. بحث تفکیک است. تفکیک را هم وقتی میکنند که به آن نیاز و یا علاقه ای باشد. من فکر کنم در داخل ایران به این بحث های سیاسی و یا روشنفکری فقط قشر خیلی محدودی علاقه دارند.برای اکثریت بزرگ این بحث ها اصلا مطرخ نیست. در آن بحث هم عرض کرده بودم. یک خواهر زاده ام آنروز میگفت «دائی شما را بخدا این نوشته های شما را کی ها میخوانند؟» خوب، این صحبت ها کمک میکنند تا پایم به زمین واقعیت بخورد.

26 سال پیش در یک مجله چاپ استانبول* مقاله ای در باره نام زبان ترکی آذربایجان نوشته بودم. اجازه دهید کم و بیش همان حرف ها را بطور خلاصه تکرار کنم:

یکم: زبانی که ما در آذربایجان بکار میبریم، زبانی ترکی است. ما هم آنرا «تورکی» مینامیم.

دوم: «ترکی» عموما به زبان استانداردی گفته میشود که زبان رسمی اکثریت مردم ترکیه است.

سوم: آن یکی، «ترکی ترکیه» است یعنی گونه ای از ترکی که در ترکیه صحبت میکنند. این یکی، «ترکی آذربایجان» است یعنی گونه ای از ترکی که در آذربایجان صحبت میکنند.

چهارم: بین مردم عادی خیلی ها هستند که بخاطر مرکزیت این شهر ها، به آن یکی «ترکی استانبولی» و به این یکی «ترکی تبریز» میگویند. اما وصل کردن نام یک زبان به یک شهر احتمالا کار درست و دقیقی نیست.

پنجم: زبان ها و لهجه های ترکی به درجه های مختلف بهمدیگر نزدیک و یا از همدیگر دورند. نزدیکترین ها به زبان ما آذربایجانیان ترکی ترکیه و تا حدی ترکمنی است. اوزبکی را هم تا حدی میفهمیم. اما فهمیدن قزاقی و قیرغیزی برای ما ها کار آسانی نیست.

ششم: بعضى از این گونه های ترکی بهمدیگر نزدیک تر و بعضی از همدیگر دور هستند. بخصوص با تشکل دولت های مستقلی مانند قزاقستان، ترکمنستان اوزبکستان و غیره امروزه نمیتوان به همه و تک تک این گونه های خانواده بزرگ زبان های ترکی فقط نام «ترکی» را داد. در ایران 300-400 سال پیش به ترکی ما «ترکی صفوی» و یا «ترکی قیزیلباشی» هم میگفتند. تا اوایل قرن بیستم در قفقازو روسیه به زبان ترکی آذربایجانیان عموما «ترکی» و حتی«تاتاری» میگفتند.

هفتم: ترکی ما به ترکی ترکیه از همه نزدیکتر است. اما بین این دو هم فرق های زیاد لغوی و دستوری و تلفظی هست. بعضی ها این بحث را سیاسی و ایدئولوژیک کرده اند. بعضی ها میگویند همه اینها از ترکی ترکیه گرفته تا قزاقی و اویغوری عموما «ترکی» هستند با «لهجه» های گوناگون. این بحث ها این جنبه درست را دارند که بهر حال همه اینها یک ساختار کلی دارند و از یک سرچشمه آب میخورند : از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ترکی. مثل فارسی ایران، کردی، بلوچی، گیلکی، و مازندرانی و بدخشی و غیره که خانواده بزرگ زبان های ایرانی را تشکیل میدهند. اما وقتی این بحث غیر عملی میشود و به درد نمیخورد که بخواهید معین کنید منظور کدام ترکی است؟ ترکی آذربایجان یا ترکی ترکیه؟ نام «ترکی» و یا «تورکی» معین نمیکند که منظور کدام ترکی است همانگونه که درست و کافی نیست به فارسی تاجیکی، فارسی دری افغانستان و فارسی ایران و همچنین گیلکی و یا کُردی و تالشی فقط یکجا «فارسی» گفت.

هشتم: علاوه کردن یک پسوند به نام یک کشور و یا منطقه برای نامیدن یک زبان شاید بعضا رایج است اما اصولا درست نیست: مثلا «کانادائی» یعنی چه؟ انگلیسی کانادائی یا فرانسوی کانادائی؟ از زمان شوروی به بعد در جمهوری آذربایجان زبان ترکی آنجا را فقط «آذربایجانی» نامیدند و احتمالا این کار و اصرار در این نامگذاری دلیلی سیاسی داشت تا به ترکی بودن زبان اکثریت مردم آذربایجان سایه بیاندازند و مانع احساس نزدیکی مردم با ترک زبان های ترکیه شوند. از آن زمان ببعد در باکو به زبان ما «آذربایجانجا» یعنی «آذربایجانی» میگویند و هنوز هم در جمهوری آذربایجان اکثریت مردم زبان مادری خود را «آذربایجانجا» مینامند و نه «تورکجه» و یا «تورکی».

و اما تعبیر «آذربایجانجا» هم در ایران رایج نیست و هم اساسا مثل تعابیر«کانادائی» و یا «استرالیائی» درست نیست. در آذربایجان ترکی هم حرف میزنند، بعضی ها کردی و تالشی و یا ارمنی و آسوری هم حرف میزنند. نام «آذربایجانی» معین نمیکند که منظور ترکی آذربایجانی است.

نهم: بنظر من، ما، بین خودمان که «تورکی» میگوئیم و خوب است. اما وقتی میخواهیم تفکیک کنیم که منظور ما کدام ترکی: ترکی آذربایجان و یا ترکی ترکیه است بهتر است بگوئیم «ترکی ترکیه» ودر مقابل: «ترکی آذربایجان»، «ترکی آذربایجانی» و یا «ترکی آذری» که معین شود منظور آن نوع ترکی است که در آذربایجان استفاده میکنند. در ترکیه و غرب هم اصولا به زبان ما فقط «آذری» میگویند که تعبیری کوتاه تر است و تلفظش راحت تراز «آذربایجانی» و «ترکی آذربایجانی» و غیره. برخلاف تعصب و اصرار بعضی ها این تعبیر «ترکی آذری» هم غلط نیست.

دهم: از این تعبیر ها دو جناح با دو نگرش کاملا متفاوت و متضاد در مورد لفظ «آذری» حساسیت دارند. یک جناح ترک های ناسیونالیست که میگویند وقتی «آذری» میگوئیم حتما اشاره ای به زبان قدیم آذربایجان میکنیم و میخواهیم ترکی بودن زبان کنونی را نادیده بگیریم. بنظرم این حساسیت موردی ندارد. در ترکیه هم غالبا به زبان ترکی ما «آذری» و یا«آذری جه» میگویند وغربی ها هم «آذری» میگویند. اگر این تعبیر به معنای ترکی آذربایجانی کنونی تا این حد مورد استفاده قرار میگیرد بنا براین بدی ندارد و غلط نیست. امروز وقتی فلان کس اهل ترکیه و یا آمریکا «آذری» میگوید منظورش زبان فارسی هزار سال پیش که در آذربایجان و قفقاز بکار میرفت، نیست، ترکی آذربایجانی و یا ترکی آذری است.

بعضی ناسیونالیست های ایرانی هم به جنبه ترکی زبان ما ایراد میگیرند که گویا این، در تضاد با ایرانی بودن ماست که اصلا ربطی ندارد و این حساسیت ها ظاهرا بدان جهت است که این افراد تصور میکنند که هرکس ایرانی باشد باید حتما زبان مادری اش فارسی باشد و اگر زبان مادری بعضی از ایرانیها را ترکی بنامیم وحدت ملی ایرانیان متزلزل حواهد شد! در حالیکه در ایران ده ها زبان و لهجه رایج است، یکی هم ترکی. ترکی ترکمنی و قشقائی هم هست. ربان ها و لهجه های دیگری هم هستند مانند کُردی، عربی، بلوچی و غیره. همیشه هم بوده و ایران هم تجزیه نشده. بالاخره نمیشود که نام یک زبان را صرفا با حساسیت ها و نگرانیهای سیاسی و ایدئولوژیک اینطرف و آن طرف کشید.

یازدهم و نتیجه: اگر از این بحث ها جنبه ایدئولوژیک و ناسیونالیستی را بگیریم خیلی بهتر و درست تر خواهد شد. عملی تر و راحت ترش هم همین است.

————————-

*Türk Dünyası Tarih Dergisi, Istanbul, Haziran 1987

به کار بردن تعبیر«ترکی آذری» غلط نیست

TDTD

عباس جوادی – 26 سال پیش در یک مجله چاپ استانبول* مقاله ای در باره نام زبان ترکی آذربایجان نوشته بودم. اجازه دهید کم و بیش همان حرف ها را بطور خلاصه تکرار کنم:

یکم: زبانی که ما در آذربایجان بکار میبریم، زبانی ترکی است. ما هم آنرا «تورکی» مینامیم.

دوم: «ترکی» عموما به زبان استانداردی گفته میشود که زبان رسمی اکثریت مردم ترکیه است.

سوم: آن یکی، «ترکی ترکیه» است یعنی گونه ای از ترکی که در ترکیه صحبت میکنند. این یکی، «ترکی آذربایجان» است یعنی گونه ای از ترکی که در آذربایجان صحبت میکنند.

چهارم: بین مردم عادی خیلی ها هستند که بخاطر مرکزیت این شهر ها، به آن یکی «ترکی استانبولی» و به این یکی «ترکی تبریز» میگویند. اما وصل کردن نام یک زبان به یک شهر احتمالا کار درست و دقیقی نیست.

پنجم: زبان ها و لهجه های ترکی به درجه های مختلف بهمدیگر نزدیک و یا از همدیگر دورند. نزدیکترین ها به زبان ما آذربایجانیان ترکی ترکیه و تا حدی ترکمنی است. اوزبکی را هم تا حدی میفهمیم. اما فهمیدن قزاقی و قیرغیزی برای ما ها کار آسانی نیست.

ششم: بعضى از این گونه های ترکی بهمدیگر نزدیک تر و بعضی از همدیگر دور هستند. بخصوص با تشکل دولت های مستقلی مانند قزاقستان، ترکمنستان اوزبکستان و غیره امروزه نمیتوان به همه و تک تک این گونه های خانواده بزرگ زبان های ترکی فقط نام «ترکی» را داد. در ایران 300-400 سال پیش به ترکی ما «ترکی صفوی» و یا «ترکی قیزیلباشی» هم میگفتند. تا اوایل قرن بیستم در قفقازو روسیه به زبان ترکی آذربایجانیان عموما «ترکی» و حتی«تاتاری» میگفتند.

هفتم: ترکی ما به ترکی ترکیه از همه نزدیکتر است. اما بین این دو هم فرق های زیاد لغوی و دستوری و تلفظی هست. بعضی ها این بحث را سیاسی و ایدئولوژیک کرده اند. بعضی ها میگویند همه اینها از ترکی ترکیه گرفته تا قزاقی و اویغوری عموما «ترکی» هستند با «لهجه» های گوناگون. این بحث ها این جنبه درست را دارند که بهر حال همه اینها یک ساختار کلی دارند و از یک سرچشمه آب میخورند : از خانواده بزرگ زبان ها و لهجه های ترکی. مثل فارسی ایران، کردی، بلوچی، گیلکی، و مازندرانی و بدخشی و غیره که خانواده بزرگ زبان های ایرانی را تشکیل میدهند. اما وقتی این بحث غیر عملی میشود و به درد نمیخورد که بخواهید معین کنید منظور کدام ترکی است؟ ترکی آذربایجان یا ترکی ترکیه؟ نام «ترکی» و یا «تورکی» معین نمیکند که منظور کدام ترکی است همانگونه که درست و کافی نیست به فارسی تاجیکی، فارسی دری افغانستان و فارسی ایران و همچنین گیلکی و یا کُردی و تالشی فقط یکجا «فارسی» گفت.

هشتم: علاوه کردن یک پسوند به نام یک کشور و یا منطقه برای نامیدن یک زبان شاید بعضا رایج است اما اصولا درست نیست: مثلا «کانادائی» یعنی چه؟ انگلیسی کانادائی یا فرانسوی کانادائی؟ از زمان شوروی به بعد در جمهوری آذربایجان زبان ترکی آنجا را فقط «آذربایجانی» نامیدند و احتمالا این کار و اصرار در این نامگذاری دلیلی سیاسی داشت تا به ترکی بودن زبان اکثریت مردم آذربایجان سایه بیاندازند و مانع احساس نزدیکی مردم با ترک زبان های ترکیه شوند. از آن زمان ببعد در باکو به زبان ما «آذربایجانجا» یعنی «آذربایجانی» میگویند و هنوز هم در جمهوری آذربایجان اکثریت مردم زبان مادری خود را «آذربایجانجا» مینامند و نه «تورکجه» و یا «تورکی».

و اما تعبیر «آذربایجانجا» هم در ایران رایج نیست و هم اساسا مثل تعابیر«کانادائی» و یا «استرالیائی» درست نیست. در آذربایجان ترکی هم حرف میزنند، بعضی ها کردی و تالشی و یا ارمنی و آسوری هم حرف میزنند. نام «آذربایجانی» معین نمیکند که منظور ترکی آذربایجانی است.

نهم: بنظر من، ما، بین خودمان که «تورکی» میگوئیم و خوب است. اما وقتی میخواهیم تفکیک کنیم که منظور ما کدام ترکی: ترکی آذربایجان و یا ترکی ترکیه است بهتر است بگوئیم «ترکی ترکیه» ودر مقابل: «ترکی آذربایجان»، «ترکی آذربایجانی» و یا «ترکی آذری» که معین شود منظور آن نوع ترکی است که در آذربایجان استفاده میکنند. در ترکیه و غرب هم اصولا به زبان ما فقط «آذری» میگویند که تعبیری کوتاه تر است و تلفظش راحت تراز «آذربایجانی» و «ترکی آذربایجانی» و غیره. برخلاف تعصب و اصرار بعضی ها این تعبیر «ترکی آذری» هم غلط نیست.

دهم: از این تعبیر ها دو جناح با دو نگرش کاملا متفاوت و متضاد در مورد لفظ «آذری» حساسیت دارند. یک جناح ترک های ناسیونالیست که میگویند وقتی «آذری» میگوئیم حتما اشاره ای به زبان قدیم آذربایجان میکنیم و میخواهیم ترکی بودن زبان کنونی را نادیده بگیریم. بنظرم این حساسیت موردی ندارد. در ترکیه هم غالبا به زبان ترکی ما «آذری» و یا«آذری جه» میگویند وغربی ها هم «آذری» میگویند. اگر این تعبیر به معنای ترکی آذربایجانی کنونی تا این حد مورد استفاده قرار میگیرد بنا براین بدی ندارد و غلط نیست. امروز وقتی فلان کس اهل ترکیه و یا آمریکا «آذری» میگوید منظورش زبان فارسی هزار سال پیش که در آذربایجان و قفقاز بکار میرفت، نیست، ترکی آذربایجانی و یا ترکی آذری است.

بعضی ناسیونالیست های ایرانی هم به جنبه ترکی زبان ما ایراد میگیرند که گویا این، در تضاد با ایرانی بودن ماست که اصلا ربطی ندارد و این حساسیت ها ظاهرا بدان جهت است که این افراد تصور میکنند که هرکس ایرانی باشد باید حتما زبان مادری اش فارسی باشد و اگر زبان مادری بعضی از ایرانیها را ترکی بنامیم وحدت ملی ایرانیان متزلزل حواهد شد! در حالیکه در ایران ده ها زبان و لهجه رایج است، یکی هم ترکی. ترکی ترکمنی و قشقائی هم هست. ربان ها و لهجه های دیگری هم هستند مانند کُردی، عربی، بلوچی و غیره. همیشه هم بوده و ایران هم تجزیه نشده. بالاخره نمیشود که نام یک زبان را صرفا با حساسیت ها و نگرانیهای سیاسی و ایدئولوژیک اینطرف و آن طرف کشید.

یازدهم و نتیجه: اگر از این بحث ها جنبه ایدئولوژیک و ناسیونالیستی را بگیریم خیلی بهتر و درست تر خواهد شد. عملی تر و راحت ترش هم همین است.

————————-

*Türk Dünyası Tarih Dergisi, Istanbul, Haziran 1987

ده هزار مانات برای بُریدن گوش یک نویسنده!

حافظ حاجی یف
حافظ حاجی یف

عباس جوادى – يك سیاستمدار جمهوری آذربایجان گفته است به کسی که گوش نویسنده دیگر اندیش آذری اکرم ایلیسلی را ببُرد 10 هزار مانات (تقریبا 12 هزار دلار) جایزه خواهد داد.

اکرم ایلیسلی
اکرم ایلیسلی

نویسنده جمهوری آذربایجان اکرم ایلیسلی اخیرا بخاطر لحن آشتی جویانه اش نسبت به ارمنی ها در آخرین داستانش موسوم به«خواب های سنگی» از طرف رئیس جمهوری و حکومت و سپس قشر مهمی از باصطلاح روشنفکران و نویسندگان آذربایجان قفقاز محکوم و تلعین و حتی کتابهایش سوزانیده شد، آقای ایلیسلی در این داستان با اعتراف به اینکه آذری ها هم ارمنیها را بقتل رسانده اند آنان را هم به اعتراف جنایت های خود دعوت کرده است. این نوع لحن در محیط تبلیغاتی و سیاسی جمهوری آذربایجان موافق با سیاست رسمی دولت که مبتنی بر دشمنی و تبلیغات متقابل بین آذربایجان و ارمنستان است مورد خشم رئیس جمهوری و از پی او گروه قابل توجهی ازباصطلاح روشنفکران و نویسندگان شده است.

ابتدا با دستور رئیس جمهوری على یف حقوق ماهانه نویسنده داستان، اکرم ایلیسلی قطع و عنوان «نویسنده خلقی» (چیزهائی که از دوره شوروی مانده و نویسنده ها را مستقیما روزی خور حکومت میکند) از او گرفته شده است. سپس فرزند و عروس آقای ایلیسلی از کار رانده شدند. بعد گروهی از باصطلاح روشنفکران » در شهر گنجه کتاب های اکرم ایلیسلی را در ملا عام سوزاندند و رئیس «کمیته فرهنگ مجلس نمایندگان» جمهوری آذربایجان نظامی جعفروف هم قبول کرد که «کتاب های ابلیسلی باید سوزانده شوند.»

در این میان بحث ها در مورد اینکه آیا روشنفکران و نویسندگان میتوانند بخود اجازه دهند که کتاب های دیگر نویسندگان را در ملاء عام بسوزانند بحث های داغی در گرفته است:

و بالاخره روز گذشته یکی از سیاستمداران باکو بنام حافظ حاجی یف که رهبر حزب کوچک و بی اهمیتی است اعلام کرد به هر کس که گوش این نویسنده را ببُرد ده هزار مانات (تقریبا 12 هزار دلار) جایزه خواهد داد. متوجه هستید؟ 12 هزار دار جایزه برای کسی که گوش کسی را ببُرد! آن هم یک اعلام علنی – در حالیکه وزارت داخله کشور در عین تقبیح این بیانیه کوچکترین اقدامی برای پیگرد آقای حاجی یف نکرده است.

کتابسوزان در جمهوری آذربایجان

عباس جوادى – در گنجه، دومین شهر جمهوری آذربایجان مردم جمع شده کتاب های نویسنده باکوئی اکرم ایلیسلی را بخاطر داستان اخیری که نوشته است سوزاندند. چرا؟ بخاطر اینکه آقای ایلیسلی در آن داستان موسوم به «خواب های سنگی» که به روسی نوشته، گفته است در جریانات عملیات مسلحانه و اشغال قره باغ (اواخر سال های 1980) از طرف نیروهای مسلح ارمنی، آذربایجانی ها هم در باکو و شهر سومقاییت دست به کشتار ارمنه زده اند.

F99E51EA-733C-475E-B65B-EB103092A124_mw1024_n_s

از پی انتشار این داستان در یک مجله روسی موج انتقادات نسبت به ایلیسلی در جمهوری آذربایجان قطع نمیشود. همه نویسنده باکوئی اکرم ایلیسلی را محکوم میکنند اما ظاهرا کسی نه آن داستان را خوانده و نه دقیقا میداند که ایلیسلی در آن داستان چه نوشته است. حقوق ماهانه ایلیسلی هم قطع شده و عنوان «نویسنده خلق» هم به دستور رئیس جمهوری الهام علییف از او گرفته شده است.

در محیط متعصب جمهوری آذربایجان و ارمنستان صحبت از جنایات «خودی» قابل تحمل نیست. از این جهت آقای ایلیسلی جسارت بزرگ شهروندی نشان داده گفته است که گروه های مهاجم آذربایجانی در جریان مناقشات سال های پایانی 1980 در باکو و سومقاییت عده ای از ارمنی ها را به قتل رسانیده اند. از آقای ایلیسلی پرسیده اند چرا در باره قتل آذربایجانی ها مثلا در خوجالی و قره باغ صحبتی نکرده است؟ او هم گفته این جسارت را هم باید نویسنده های ارمنی نشان دهند. حق هم دارد. گفتن و تکرار چیزی که همه از جمله حکومت و موسسات مدام میگویند و تکرار میکنند هنر چندانی نیست. (البته من هنوز نشنیده ام که یک نویسنده ارمنی زبان به تنقید جنایات گره های مسلح ارمنی گشوده باشد. متاسفانه. حداقل از طرف آذربایجان یک نفر هم که شده این کار را کرده است. این را من بعدا فهمیدم: لطفا بخوانید: اکرم ایلیسلی ارمنستان: کتاب های او را چرا سوزاندند؟ به ترکی آذری. )

اما در جمهوری آذربایجان کار به کتاب سوزی رسیده است. به ویدئو که نگاه کنید خواهید دید و خواهید شنید که کتابسوزان طبق دستور از بالا انجام میگیرد. درست مانند محروم کردن ایلیسلی از حقوق و عنوان نویسندگی که با «سرانجام» (یعنی دستور) رئیس جمهور انجام گرفته است. و در این قرن بیست و یکم، در کشور هائی که همه مردم به میان دو لب رهبر و رئیس جمهوری قدر قدرت و مطلق العنان نگاه میکنند و همه مقدرات ملت و مملکت را همان ها هستند که خود سرانه تعیین میکنند، کسانی که داوطلب کتابسوزان میشوند و در اجرای منویات «رهبر» کشور جان فشانی میکنند باصطلاح «روشنفکران» و بخشی از خود نویسندگان هستند.

یک نامه از محمد امین رسول‌زاده

محمد امین رسول زاده

مقدمه کاوه بیات – اگرچه محمد امین رسول‌زاده(1884-1945)بیشتر به عنوان یکی از رجال برجسته قفقاز که نقش‌ مهمی در تأسیس جمهوری آذربایجان ایفا کرد شهرت دارد ولی نام و نشان او در تاریخ معاصر ایران‌ نیز مهم و درخور توجه است.رسول‌زاده پس از آن‌که در یک مرحله از نهضت مشروطه با یک‌ همدلی آشکار و دیدگانی تیزبین،برای پاره‌ای از جراید باکو گزارش‌هایی از این پیکار تهیه و ارسال‌ داشت، در یک مرحله دیگر،یعنی در پی سرنگونی محمد علی شاه نه در مقام یک ناظر و گزارشگر، بلکه به عنوان یک اندیشه‌پرداز سوسیال دموکراسی و یکی از گردانندگان اصلی روزنامه ایران نو،در شکل‌گیری نهضتی مؤثر واقع شد که تا مدت‌ها بعد،تأثیر عمده‌ای بر تحولات سیاسی ایران بر جای‌ گذاشت.2

با پیش آمد تحولاتی چون مداخله فزاینده روسیه تزاری در امور داخلی ایران و همچنین‌ گسترده شدن تنش‌های سیاسی داخلی،نهضت مشروطه که در تلاش تثبیت دستاوردهای خود بود، لطمات و ضایعات دیگری را نیز متحمل شد؛یکی از مهم‌ترین این لطمات و ضایعات از دست دادن‌ رسول‌زاده بود.و این«از دست دادن»فقط به آن خلاصه نشد که وی به ترک ایران وادار شد. بسیاری از دیگر فعالان سیاسی آن ایام نیز راه هجرت در پیش گرفند،ایران رسول‌زاده را به کلی از دست داد زیرا وی در استانبول جذب گروه‌های ترک‌ گرا شد و از آن پس توان خود را که توان خرد و ناچیزی هم نبود در این راه به کار انداخت.

فعالیت‌های بعدی رسول‌زاده در این عرصه که در نهایت به تأسیس یک کشور مستقل در بخش مسلمان‌نشین جنوب قفقاز و«آذربایجان» نام نهادن این سرزمین منجر شد،خود موضوع مهم‌ و گسترده‌ای است که پرداختن به آن در حوصله این یادداشت نمی‌گنجد.ولی آنچه که در این‌ زمینه می‌توان گفت-که سخن را به موضوع اصلی این یادداشت نیز می‌رساند-آن است که به‌ رغم تمامی این دگرگونی‌ها و رخدادها چنین به نظر می‌رسد که رسول‌زاده به ندرت ایران و آن‌ پیوند دیرینه را از نظر دور داشته است.

مهم‌ترین منبعی که در این زمینه موجود می‌باشد یادداشتی است به قلم سید حسن تقی‌زاده که‌ در سال 1346 شمسی به مناسبت فوت دوست قدیمی‌اش،محمد امین رسول‌زاده منتشر شد.وی در این یادداشت پس از اشاره به سجایای اخلاقی و خصوصیات سیاسی رسول‌زاده و مراحل نخست‌ زندگانی و فعالیت‌های سیاسی او در قفقاز که مقدمه‌ای شد بر همراهی و همکاری فعالانه رسول‌زاده‌ در نهضت مشروطیت ایران، 3به مبانی این دوستی اشاره دارد که در این دوره و در چارچوب‌ همکاری تنگاتنگی شکل گرفت که به تشکیل حزب دموکرات ایران و انتشار روزنامه ایران نو منجر شد.آن دو بعد از تبعید از ایران برای مدتی نیز در استانبول بودند،سپس روز و روزگار،راه و روالی‌ به کلی متفاوت از هم در پیش روی‌شان نهاد.با این حال دوستی و مکاتبات گاه به گاه‌شان تا پایان‌ عمر رسول‌زاده ادامه یافت.

تقی‌زاده در این یادداشت از رسول‌زاده به عنوان‌3یکی از مردان نامدار فوق العاده»یاد می‌کند که«… مردی تربیت شده و صاحب منطق قوی و سلیم…و با ایمان به مرام خود و ءفداکار و جان‌نثار و مجاهد…که نظایر او در این سامان در حکم معدوم و شاید در همه دنیا محدود است…»علاوه بر این اوصاف و بسیاری از ویژگی‌های مثبت دیگر که در ادامه این یادداشت آمده بود،تقی‌زاده یادآور «…فعالیت سیاسی پرشور او در ایران و برای ایران…»شده،این نکته را نیز خاطرنشان ساخت که‌ رسول‌زاده«تا آخر زندگانی علاقه و محبت خود را به ایران از دست نداد…»5

با علم به آن می‌دانیم اندک زمانی بعد از خروج رسول‌زاده از ایران،او راه و روالی به کلی‌ متفاوت از پیش اتخاذ کرد و همان‌گونه که تقی‌زاده نوشت«به واسطه تمایل…به ترک‌های مفرط آن زمان و حزب اتحاد و ترقی و غیره ایرانیان با او کدورت پیدا کردند…»6و بعدها نیز با مشارکت فعال و تعیين کننده در تحرکاتی که به«آذربایجان»خوانده شدن خانات سابق باکو و گنجه و شیروان…در جنوب شرق قفقاز منجر شد،این«کدورت»را به سوءظنی اساسی تبدیل کرد، در نظر اول ابراز چنین شور و احساسی از جانب تقی‌زاده عجیب و دور از ذهن می‌نماید.

با آن‌که تقی‌زاده در بخش دیگری از همان یادداشت و در واکنش به پرسش رسول‌زاده از وی‌ که با توجه به دلتنگی‌ها و کدورت‌های پیش آمده آیا هنوز هم می‌تواند او را دوست خود بداند یا خیر،نوشته بود که با عقیده وی«دوستی حقیقی یک مقام آسمانی است و سیاست و طریقه‌های‌ دیگر امور زمینی،که در جوهر علوی آسمانی نمی‌توانند تأثیری داشته باشند.»7مع هذا از معدود اسناد و مدارک بر جای مانده در این زمینه چنین به نظر می‌آید که حتی در«سیاست و طریقه‌های‌ دیگر امور زمینی…»رسول‌زاده نیز نشانه‌هایی از نوعی منطق و اعتدال به چشم می‌خورد که در صورت توجه و علاقه طرف ایرانی این موضوع می‌توانست به عنوان یک زمینه مساعد برای دستیابی‌ به تفاهم بیشتر مورد بهره‌برداری قرار گیرد.

رسول‌زاده که هم به لزوم جلب حمایت و پشتیبانی ایران از استقلال قفقاز واقف بود و هم از نیاز ایران به وجود یک حوزه حائل در برابر روسیه به صورت یک قفقاز مستقل آگاهی کامل داشت، از بحث و گفتگو درباره«آذربایجان»نامیدن اران یا خانات بعدی جنوب قفقاز که زمینه اصلی‌ سوءتفاهم موجود میان ایران و جمهوری آذربایجان را تشکیل می‌دهد رویگردان نبود؛و در همان‌ مراحل اولیه کار یعنی در مراحل پایانی جنگ اول جهانی،در پاسخ به ابراز نگرانی‌های جراید ایران از بابت احتمال«آذربایجان»نامیدن بخش‌های مسلمان‌نشین قفقاز،در این زمینه وارد بحث شد8،در اواخر اوت 8191 خود شخصا بیانیه تأسیس جمهوری آذربایجان را به سفارت ایران در استانبول‌ تسلیم کرد،9بعدها در بهار 1302 یعنی چند سالی از سقوط جمهوری آذربایجان و شروع یکدوره جدید تبعید در استانبول نسخه‌ای از«جمهوری آذربایجان،چگونگی شکل‌گیری و وضعیت‌ کنونی آن»کتاب جدید الانتشار خود را به سفارت ایران تقدیم کرد10و چندی بعد در زمستان همان‌ سال طی نامه‌ای که به تقی‌زاده نوشت از این سخن به میان آورد که«…از سوء تفاهماتی که در افکار عمومی ایران پیدا شده است دائما متاثرم‌[و در]جستجوی واسطه‌هایی که بتوانند این سوء تفاهمات را برطرف کنند…»و در این زمینه خواهان«ارشادات صلاحیت‌دار»تقی‌زاده بود.11.

در ادامه همین نامه،رسول‌زاده ضمن اشاره به سوء تفاهم‌های پیش آمده از لزوم«موجودیت‌ یک ایران قوی»سخن به میان می‌آورد و در توضیح بیشتر افزود«…اگر در بالای سر ما یک‌ حکومت مقتدر ایرانی وجود داشت روس‌ها نه به این سهولت می‌توانستند وارد باکو شوند و نه در قفقازیه این همه فجایع را می‌توانستند مرتکب گردند…»12

همان‌گونه که اشاره شد رسول‌زاده در پيشبرد این امر از طرح هر بحث و نظری استقبال‌ می‌کرد و در این زمینه به تقی‌زاده نوشت:«در این خصوص که اتخاذ چه نوع حرکتی در آذربایجان‌ قفقازیه(یا به تعبیری که شما مناسب دیده‌اید اران)ضروری و اصلح می‌باشد با کمال خلوص نیت و اطمینان منتظر دریافت تصورات شما هستم و از همین حالا تایید می‌کنم که نظریات شما نه تنها به‌ هیچ وجه مرا ملول نخواهد ساخت بلکه برعکس بسیار مستفیذ و ممنون نیز خواهیم شد و در مقابل‌ صمیمیت شما بسیار شاکر خواهم بود.»13

ولی متاسفانه این همان انتظاری است که هیچ‌گاه برآورده نشد؛ریشه این کوتاهی را که اینک‌ به یک سنت اساسی در نحوه رویکرد ما به مسائلی از این دست تبدیل شده به روشنی می‌توان‌ ملاحظه کرد.برای مثال هنگامی که در بهار 1302 رسول‌زاده نسخه‌ای از کتاب جمهوری آذربایجان‌ خود را به سفارت ایران تقدیم داشت،سفارت ضمن اشاره‌ای به تلقی خاصی رسول‌زاده از بحث‌ آذربایجان،لزوم جدی گرفتن این موضوع و مقابله فکری و نظری با آن را نیز خاطرنشان ساخته‌ بود؛میرزا اسحق خان مفخم الدوله که در این دوره سفارت ایران را در ترکیه عهده‌دار بود در یادداشت ضمیمه کتاب مورد بحث از این نوشت که رسول‌زاده«…ضمن شرح تاریخ آذربایجان و عادات و اخلاق اهالی آن سعی می‌کند که تبریز را مرکز آذربایجان یعنی قطعات واقعه در طرفین‌ رود ارس به قلم داده و بفهماند که از قدیم الایام ملل ساکنه در شمال و جنوب رودخانه مزبور دارای زبان و اخلاق مشترک بوده و در حقیقت از یک نژاد و اصل می‌باشند و هیچ تناسبی ندارد که‌ نام خود را ایرانی گذارده و یا مقهور نفوذ لسانی و اخلاقی(فارس)شوند…»14و در ادامه توضیحات‌ خود را توصیه کرده بود که«…برای منع این قسم تبلیغات که بالمره ضدیت با ایران است به موقع‌ و مقتضی است که اولا برای فهم اصل مقصود مولف کتاب مقرر فرمایند آن را یکی از بزرگان تاریخو زبان به فارسی ترجمه کرده و ثانیا از روی اسناد و دلایل تاریخی مقالات مسلسل یا کتابی برای‌ بطلان این نشریات تالیف نموده طبع و نشر نمایند و مخصوصا آن را در بلاد آذربایجان و ما بین‌ ترک زبانان ایران پراکنده نمایند که بعدها کسی نتواند به این قبیل تبلیغات مسخره مبادرت‌ نماید.»15

ولی متاسفانه نه فقط این توصیه که هردو وجه آن درست بود،یعنی هم لزوم اقدام برای فهم‌ و شناسایی صحبت طرف مقابل و هم ضرورت پاسخ‌گویی بدان به جایی نرسید.16بلکه در مراحل بعد نیز به رغم تلاش‌های گاه به گاه رسول‌زاده برای فتح باب مذاکره و گفتگو این مهم هیچ‌گاه بر رخوت و غفلت حاکم تأثیر نگذاشت.

یکی از این تلاش ارسال نامه‌ای بود از سوی محمد امین رسول‌زاده به سفارت ایران در ٢٤اردیبهشت 1305 که در آن رسول‌زاده به عنوان«رئیس قومیته استقلال آذربایجان قافقاس» خواستار رسیدگی به حال و روز مساواتی‌های پناهنده در خاک ایران شده بود.

اگرچه رویکرد سفارت ایران در استانبول در توضیح این نامه در مقایسه با واکنش‌های مرسومن‌ مقامات ایرانی در قبال این مسائل،نسبتا مثبت و دوستانه بود ولی آن نیز مؤثر واقع نشد. سید محمد صادق طباطبایی سفیر وقت ایران در استانبول،پس از توضیحاتی چند در باب پیشینه‌ سیاسی رسول‌زاده که«…سابقا ایرانی متعصب بود،در اسلامبول ترک شدیدی بوده،در زمینه‌ پان ترکیزم و بسط آن در عالم و متحد کردن و یگانه بودن عناصر ترک و تمایل آنها به این مقصد نطق‌ها می‌نمود…»در توضیح فعالیت‌های کنونی آنها خطارنشان ساخت که«…اصل مقصد آنها آزادی و استقلال وطن خودشان است و تمام اقدامات آنها بر علیه روس بالشویک و حکومت روس‌ها بر جنوب قفقاز است‌[و]چنان‌که از نشریات آنها آشکار است-نسخه‌های مجله مزبور[ینگی قفقاز] را به سفارت مرتبا تا کنون فرستاده است-این دسته ایران را پس از ترکیه مامن-17برای خود تصور می‌کنند که در مواقعی که از طرف بلشویک‌ها طرف تعرض و تعقیب واقع شوند خود را به‌ خاک ایران انداخته و در پناه بوده،مصون و مامون باشند و سفارت تا کنون اقداماتی بر علیه مصالح‌ ایران از آنها کشف نکرده است و اگر واقعا در این زمینه هم چیزی باشد خیلی مخفی است…»18

ولی با این حال همان‌گونه که اشاره شد،این نامه رسول‌زاده و توضیحات نسبتا مثبت سفارت‌ استانبول نیز در این زمینه کارساز واقع نشد و مقامات ذی‌ربط واکنشی در قبال آن نشان ندادند.

در واقع تنها در پی وصول نامه بعدی رسول‌زاده و توضیحات نسبتا مثبت سفارت‌ استانبول نیز در این زمینه کارساز واقع نشد و مقامات ذی‌ربط واکنشی در قبال آن نشان ندادند.

در واقع تنها در پی وصول نامه بعدی رسول‌زاده در این زمینه،یعنی نامه 26 اکتبر 4/1929 آبان 1308 وی بود که نه فقط مواضع و خواسته‌های رسول‌زاده به نحوی صریح‌تر از پیش بیان شد، بلکه برای نخستین بار مواضع مقامات ایرانی در این خصوص نیز روشن گردید. این نامه که متن کامل آن در انتهای این یادداشت آمده است در اوایل آبان 1308 به محمد علی‌ فروغی نماینده مخصوص ایران برای حل و فصل مسائل مرزی ایران و ترکیه در استانبول تسلیم شد که برای مخبر السلطنه هدایت-رئیس الوزرای وقت ایران-ارسال گردد.

در این نامه نیز که آن را باید در چارچوب مکاتبات پیشین رسول‌زاده و انتظاراتش از ایران‌ مورد ارزیابی قرار داد،وی پس از اشاراتی چند به سوابق تلاش‌های استقلال‌طلبانه مسلمان‌های قفقاز، اهمیت استقلال این حوزه حائل با توجه به مخاطرات ناشی از توسعه‌طلبی روس و سیاست‌ سرکوبگرانه روسیه بلشویک در قفقاز،خواستار آن شده بود که میان حزب مساوات و مقامات ایرانی‌ رشته مذاکراتی در این زمینه آغاز شود.تیمورتاش وزیر در بار پهلوی که در این دوره عملا اداره‌ امور سیاست خارجی ایران را بر عهده داشت و نامه مزبور را نیز مخبر السلطنه برای اظهارنظر به وی‌ داده بود،خواسته‌های رسول‌زاده را غیر قابل پذیرش تشخیص داد.

تیمورتاش در مخالفت با مذاکره با مساواتی‌ها سه دلیل عمده عنوان کرد؛یکی خصومت آنها نسبت به ایران در دوره زمامداری کوتاه مدت‌شان در باکو و«اختراع اسم آذربایجان برای بادکوبه» دوم،چیرگی غیر قابل اجتناب ترک‌ها بر قفقاز در صورت رفع سیطره روسیه از آن حدود که با منافع ایران مغایرت داشت و دلیل سوم نیز امکان برانگیختن ضدیت و نگرانی شوروی در صورت‌ «همدستی و هم‌آوازی ایران با دشمنان شوروی.»19

اگرچه هریک از این دلای،دلایل قابل تأمل و درخور توجهی بودند و شاید هم در شرایط خاص آن دوره نیز می‌توانستند موجه باشند ولی بر یک دیدگاه راهبردی و دورنگر در این زمینه‌ استوار نبودند.اصولا عیب کار این بود-و هست-که هیچ‌گاه در این زمینه یک چنین دیدگاهی‌ تشکیل هم نشد.

به هرحال پدیده‌ای به اسم حزب مساوات و کمیته مرکز ملی آذربایجان قفقاز وجود داشت و در سطح منطقه‌ای فعال بود.گروه نسبتا چشمگیری از اعضاء و هواداران این حرکت در کشور به‌ صورت پناهنده زندگی کرده و در نتیجه تحت حمایت ایران بودند،علاوه بر این به رغم پیوند اساسی و تاریخی شکل‌گیری و استقلال جمهوری آذربایجان با پدیده ترک‌گرایی و سیاست‌های‌ منطقه‌ای عثمانی/ترکیه که در یادداشت تیمورتاش نیز بدان اشاره شد،بروز گاه به گاه نوعی تنش‌ میان تشکیلات رسول‌زاده و ترک‌ها که از همان بدو تأسیس جمهوری آذربایجان با مداخلات‌ فزاینده نظامیان عثمانی در امور دولت آذربایجان و حذف عملی رسول‌زاده از صحنه تحولات آن‌ حدود تا پایان اقدار عثمانی‌ها،آغاز شد20و در این دوره نیز دور جدیدی از این تنش‌ها در حال‌ شکل‌گیری بود،اتخاذ رویکرد متفاوت‌تری را اقتضا می‌کرد.

آنچه رسول‌زاده در یکی از نامه‌هایش به تقی‌زاده از آن به عنوان طرح گاه به گاه اتهاماتی از سوی ترک‌ها مبنی بر«انگلیس‌چی»و حتی«ایران‌چی»بودن وی مطرح کرد21واقعیت داشت و احتمالا تلاش‌های رسول‌زاده برای فتح باب مذاکره و ارتباط با دولت ایران نیز بیشتر از بابت همین‌ گونه نگرانی‌ها بود نگرانی‌هایی که بالاخره در اوایل دهه 1310/1930 رسول‌زاده را وادار به ترک‌ ترکیه کرد.22

متأسفانه ایرانیان طبق معمول از این فرصت،نیز استفاده نکردند و امکان مذاکره با یکی از بهترین شخصیت‌هایی را که می‌توانست نظر به اعتبار و علایق ایرانی خود،زمینه تفاهم و یا حداقل‌ تلاش در جهت پیشرفت در ان زمینه را فراهم آورد از دست دادند.

کاوه بیات

[فروغی به ریاست وزرا،7 آبان 1308]23

سفارت کبری شاهنشاهی ایران‌ تاریخ هفتم آبان‌ماه 1308

مقام محترم ریاست وزراء عظام

آقای محمد امین رسول‌زاده که در اسلامبول نماینده فرقه مساوات آذربایجان قفقاز است و برای استقلال آن ناحیه کار می‌کند عریضه به آن مقام محترم عرض کرده و از بنده تقاضا نموده‌ است تقدیم دارم و از طرف خود اظهارات او را هم تایید نمایم.بنده در این مسائل نظریاتی دارم که‌ امیدوارم بتوانم عنقریب به عرض برسانم و لیکن فعلا مجال نیست و رسول‌زاده مایل است‌ عریضه‌اش زودتر به مقصد برسد این است که به توسط وزارت امور خارجه از راه سفارت پاریس‌ تقدیم می‌دارم.ایام شوکت مستدام

فروغی،محمد علی

[محمد امین رسول‌زاده به ریاست وزرا،4 آبان 1308]

آقای محترم من!

پس از انقراض دولت تزاری روس که در مثابه یک کابوس برای تمامی جهان اسلام بود، دولتی که تأسیس حکومت جمهوری آذربایجان قافقاس را که یکی از حکومات جدید الظهور ملی‌ خطه قافقاس بود،پیش از دول دیگر دنبا بالحقوق شناخت،دولت همسایه ما ایران بود.این خود واقعه‌ای است که یک دم فرخ و فرخنده از روزگار گذشته را به یاد هم‌وطنان ما که اکنون پامال‌ ضربه استیلایند و از این‌رو دل‌های خونبار دارند می‌اندازد که فراموش‌نشدنی است.

ملت ما که از یک اسارت صد ساله گریبان رها کرده و مدت دو سال از لذت آزادی و استقلال برخورده بود بدبختانه بار دیگر دچار صدمه استیلای روس شد.در برابر یک قوه بیگانه که‌ با هزاران رنگ و تزویر سیاسی و به یاری یک لشگر متفوق از حیث شمار راه به درون کشور ما یافته‌ تمامی مقدسات ما را زیر پای مالیده بود،ملت ما مقاومت‌های خون‌ریزانه کرد و مجادله‌های‌ جانفشانانه نمود.این قیام مسلح ملی ماه‌ها بلکه سال‌ها مداومت نمود اگرچه از طرف مستولی بیگانه‌ به زور و جبر فرونشانده شد و لیکن کین نهفته ملی که در دل‌ها مانند یک اخگر زیر خاکسترمی‌خوابید آنی فروننشست و جدالی که در مقابل قوای خارجی به طرز نهانی در غلیان بود آنی باز نایستاد و برعکس محرک فعالیت و چالاکی نسل جوان امروزی که لذت آزادی و استقلال را در یافته بود گردید.این نسل فداکار که مقابل تعقیبات شیطانی و خونین دیوهای لئیم بولشوویکی که‌ «چکیست»شان‌24می‌نامند از فرستادن فدویان و جان نثاران،صد صد و هزار هزار،به قتلگاه‌ بولشوویکان هراس نداشت و از نفی و تبعید جوانان و فدویان خویش به اقالیم منجمد شمالی‌ نمی‌ترسید تا کنون در راه غیرت و مردانگی پای فشرد و ثبات ورزید و ءدر سایه این عزم و همت‌ یک نفحه بسیار قوی معنوی در روح و مزاج قوم دمید و بر قوه مقاومت ملت افزود.

در اثر این حادثثات عده‌ای از وطن‌خواهان آذربایجان قافقاس ترک دار و دیار گفته نمجبور به‌ التجا به همسایه‌ها یا به ممالک اروپا شدند.جمع مهمی نیز از اینها بالطبع پناه به کشور ایران برده‌ خود را در زیر حمایت برادران ایرانی نیکخواه و…25شدند.

اما روح مطلب اینجا است که این رژیم شقاوت و تهدید Terror [ترور]که روس‌ها آن را در داخل مملکت به مردم بیچاره روا می‌بینند قناعت با آن نکرده باز به طریق تفتین از سلب راحت‌ پناهندگان به ممالکت همسایه باز نمی‌ایستند.از آن جمله می‌خواهند قافقاسیان ملتجی به خاک ایران‌ را و تشکیلات ایشان را در پیشگاه دولت ایران و افکار عمومی ایرانیان خطرناک و غرض‌آلود به قلم‌ دهند.روس‌های سفید که مانند عمال بولشویک26سرخ هرگز نمی‌خواهند که بلاد قافقاسیه را از دست دهند و برخی از فرقه‌ها که آلت سیاست روسند اکنون آزادی‌خواهان آذربایجان قافقاس را اتهام به بدخواهی ایران می‌کنند و این را در روزنامه‌ها و اوراق مطبوعه خویش انتشار می‌دهند.

با وجود این‌که به خوبی می‌دانم که رجال مدقق دولت ایران چنین نیت فاسدی را درباره‌ مملکت خویش از یک قوم کوچک که امروز درفش جدال بر علیه دشمن قوی در شمال مانند دولت‌ روس برافراشته است و در این جدال می‌تواند استناد به همسایه جنوبی خویش یعنی ایران نماید، لابد حمل بر جنون صرف خواهند کرد و وقعی بدین‌گونه روایات و ترهات نخواهند گذاشت،باز می‌خواهم با مساعدت حضرت اشرف عالی برای آن‌که رفع هرگونه اشتباه گردد در اینجا توضیحاتی چند درباره پروگرام آن هیاتی که بنده عجالتا نماینده آن می‌باشم،بدهم. چنان‌که در سطور فوق اشاره بدان کردم،امروز یگانه مقصود فرقه مساوات که قسما در داخل‌ مملکت به پنهانی و گاهی در حین مهاجرت به طرزی آشکار فارغ از مجاهده نیست و همچنین‌ مقصود کمیته«مرکز ملی آذربایجان تافقاس»که به واسطه اشتراک فعالانه فرقه مساوات تشکیل‌ یافته عبارت از استرداد آزادی و استقلال دولت جمهوری آذربایجان است.این دولت جمهوری کهعبارت از قافقاس شرقی است بالطبع پارچه‌ای از کشور قافقاس است که خود از نقطه‌نظر جغرافی و اقتصادی یک-27و یک وجود است.آن راه‌های تاریخی که اروپا و آسیا را به همدیگر اتصال می‌دهد و آن گذرگاه‌هایی که استپ‌های روس را به بیابان‌های ایران و آناطولی می‌چسباند در اینجا است. بادکوبه یک سر راه بزرگ ترانزیت قافقاس و باطوم یک سر دیگر آن است.ملل قافقاسیه که‌ مشغول جدال برای استرداد آزادی خویشند،نمی‌توانند آن قواعد طبیعی را که دهر برای تامین‌ زندگانی ایشان در عین یگانگی و اتحاد آماده ساخته است،مهمل گذارند.بارها آزموده شده است که‌ در هرموقع که اهل قافقاسیه خواسته‌اند جداگانه و منفردانه حرکت کنند فورا به کیفر این عمل‌ رسیده‌اند و دچار استیلای رئوس شده‌اند.تأسیس یک‌ Confederation [کنفدراسیون‌]در قافقاس‌ امروز،هم تشکیلات ملی آذربایجان را،هم فرق ملی انقلابی را که مجاهده به نام حکومت‌های‌ جمهوری گورجستان و قافقاس شمالی می‌کنند مدنظر است.از اینجاست که برای از قوه به فعل‌ آوردن این مقصود«کمیته استقلال قافقاس»که مرکب از مرخص‌های ملل سالف الذکر است به‌ وجود آمده است.تشکیلات ما که هدف آن تخلیص حکومت جمهوری آذربایجان از دست استیلای‌ روس به شرط جدا نشدن از هیات متحده قافقاس است واسطه‌های پروپاغان از قبیل«اودلو یورت»28در اسلامبول و “Promethee” 29 در پاریس و نماینده‌ها در لهستان،در محافل مجلس‌ اقوام در ممالک اوروپا و در آمریکا دارد. با وجود این‌که تشکیلات ما در ترویج مقاصد خویش مظاهرات از ممالک سالف الذکر می‌بیند هیچ‌ شبهه ندارد که بیشتر امید و اعتماد آن بر یاری دول همجوار اسلامی و علی الخصوص مملکت ایران‌ است.زیرا که صرف‌نظر از همه‌چیز دیگر ایران مملکتی است که بیشتر از ممالک دیگر با ما هم‌ حدود بوده و اقتصادا نیز این دو مملکت به واسطه منافع حیاتی خیلی مهم مربوط یکدیگرند.دولت‌ متحده قافقاس که روسیه را به آن طرف سلسله جبال قافقاس خواهد انداخت و در میانه ایران و روسیه یک‌ Etat Tampon -[دولت حائل‌]-خواهد بود بی‌شبهه از حیث منافع سیاسی و عسکری مطلوب ایران است و فایده این اتحاد که حق ترانزیت مناقلات اوروپا را برای مال التجاره‌ ایران رعایت خواهد کرد نیز محتاج به اثبات نیست.چنان‌که در عهدنامه معاونت که پیش از این‌ در میان ایران و آذربایجان منعقد گردیده بود یک حق ترانزیت برای مناقلات تجارتی به دولت‌ ایران واگذار شده بود.

ملت ما به واسطه تجربه‌های سابق که اثرات تلخ آن هنوز از اذهان زائل نشده-علی رغم تلقینات‌ مفتنانه دشمنان-بر کسانی که در پی پروگرام‌ها و پروژه‌های مخیّل که فاقد از قیمت حقیقی و باعث‌ اشکال استخلاص عمومی قافقاس و مجادله استقلال آذربایجان باشد،هستند،قطعیا اعتماد ندارد.

برعکس ملت ما با حرارت تمام طرفدار استفاده از تمام آن قوت‌های حقیقی است که لزوم اتحاد را در مقابل قوه امپریالیست روس مدد کند.تشکیلات ما نیز در حرکت سیاسی خود با شعور تمام‌ سالک این راه است که سوق طبیعی ملت در این باب آن را ارشاد می‌کند. در خاتمه استدعا دارم این معروضات را در نظر اعتنا داشته و برای اخذ تفصیلات و توضیحات دیگر لطف فرموده یکی از گماشتگان دولت ایران را معین فرمایند تا در یکی از شهرهای اسلامبول یا تهران با ما ملاقی گردد. باقی احترامات خالصانه خود را حضور حضرت اشرف عالی توقیرا عرض می‌دارم.

رئیس فرقه مساوات و کمیته مرکز ملی آذربایجان قافقاس‌ محمد امین رسول‌زاده‌[امضا]

26اوکتبر 1929 اسلامبول

خدمت حضرت اشرف عالی آقای مهدی قلی خان هدایت‌ رئیس الوزرای دولت علیه ایران دامه بقائه

(مجموعا چهار صحیفه است)

[یادداشت تیمورتاش درباره نامه رسول‌زاده‌]

به آقای فروغی نوشته شود.

دوست عزیزم،مراسله محمد امین رسول‌زاده را که آقای‌30خدمت حضرت اشرف آقای رئیس‌ الوزراء نوشته بود و حضرتعالی ارسال فرموده بودند از طرف معظم الیه برای مطالعه و عرض به‌ خاک پای مبارک ارسال شده بود و اوامر مطاعه مطابق با نظریاتی است که در موقع تشریف‌فرمایی‌ در تهران نیز عرض کرده بودم.

فرقه مساوات که حالیه لیدر آن محمد امین رسول‌زاده ابراز دوستی به ایران می‌کند و ما را تشویق‌ به مخالفت با حکومت شوروی می‌کند و به حمایت از اعضای فرقه مزبور که در ایران هستند تحریص می‌نمایند مادام که در بادکوبه زمامداری می‌کردند بزرگترین دشمن ایران و مثل سگ‌های‌ کوچک عوعوشان گوش همه را کر کرده بود.اختراع اسم آذربایجان برای بادکوبه از آثار همین‌ رسول‌زاده و همراهانش است.مساواتیان آلت سیاسی هستند که ما البته با صاحبان آن سیاست‌ دوست ولی با اصل سیاست آنها مخالف هستیم؛البته با ترکیه دوست هستیم ولی در این‌که ترکیه‌ در قفقاز سلطه پیدا کند موافقت نداریم.ضمنا خوب می‌دانیم که جمهوریت بادکوبه یا ارمنستان و گرجستان که رسول‌زاده منادی اتحاد آنها است نمی‌توانند مستقلا زندگانی بکنند و قهرا باید به‌ طرفی جذب بشوند و در فکر رسول‌زاده آن طرف البته ترکیه است. به علاوه دولت شوروی با ما دوست است و نسبت به ما کار بدی نکرده است که ما با دشمن‌های‌ دولت شوروی همسدت و هم‌آواز بشویم و برخلاف صداقت رفتار بکنیم.اعلی حضرت همایونی‌ می‌فرمایند که دولت شوروی برای ایران مفید بوده است و من به هیچ وقت راضی نمی‌شوم که در سیاست ضد شوروی داخل بشویم،این مطلب را برخلاف وجدان می‌دانم.بنابر آنچه عرض شد البته‌ حضرتعالی اعتنایی به اظهارات رسول‌زاده نخواهید فرمود مخصوصا که با مخالفت عقیده که در بین‌ است بر خلاف منطق خواهد بود اگر بدون جهت سوءظن دولت شوروی را نیز به خود جلب کنیم‌ این قبیل اوانتورهای31سیاسی را غیر لازم می‌داند.

یادداشت‌ها:

(1).برای آگاهی از این موضوع بنگرید به محمد امین رسول‌زاده،گزارش‌هایی از نقلاب مشروطیت ایران،ترجمه رحیم‌ رئیس‌نیا،تهران:نشر و پژوهش شیرازه،1377

(2).بنگرید به فریدون آدمیت،فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران،تهران:انتشارات پیام،1355،صص‌ 155-280 همچنین حسین‌آبادیان،رسول‌زاده،فرقه دموکرات و تحولات معاصر ایران(تهران،موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1376)که رویکردی انتقادی نسبت به این حضور دارد.

(3).سید حسن تقی‌زاده،«محمد امین رسول‌زاده»،سخن جلد 6(1334):342- 344(به نقل از ملحقات زندگی طوفانی،در تهران:انتشارات علمی،1372،صص 465-468)

(4).تقی‌زاده،زندگی طوفانی،پیشین،صص 465-467

(5).همان

(6).همان،ص 467

(7).همان

(8).برای نمونه بنگرید به محمد امین رسول‌زاده«مختاریت آذربایجان»به نقل از رعد 29 ربیع الاول 1336 ه.ق و«ایران و ما»روزنامه ایران 5 رجب«.ق،در آذربایجان در موج‌خیز تاریخ،تهران:نشر و پژهش شیرازه،1379،صص 30-36 و 71-76

(9).بنگرید به کاوه بیات،طوفان بر فراز قفقاز،نگاهی به مناسبات منطقه‌ای ایران و جمهوری آذربایجان،ارمنستان و گرجستان در دوره نخست استقلال 1921-1917،تهران:مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی،1380،ص 67

(10).در مورد این کتاب که اخیرا تحت نام جمهوری آذربایجان،چگونگی شکل‌گیری و وضیت کنونی آن،(ترجمه تقی‌ سلام‌زاده،تهران:نشر و پژوهش شیرازه،1380)به فارسی ترجمه و منتشر شده است در سطور بعد توضیحات بیشتری‌ خواهد آمد.

(11).زندگانی طوفانی،پیشین،ص 475‌

(12).همان

(13).همان

(14).سفارت کبرای دولت علیه ایران،اسلامبول،نمره 145،مورخه 7 جوزا 1302،آرشیو وزارت امور خارجه،(36/15 1320)

(15).همان

(16).در حاشیه این نامه یادداشت شده است که«در 23 اسد 1302 به دار الترجمه داده شد و کتابچه برای ترجمه به یک‌ نفر مترجم خارجی داده شد»و در یادداشتی دیگر بر ذیل همان صفحه:«کتابچه در دوسیه 1/39 ضبط است» از سرنوشت ترجمه این کتاب در دوره مورد بحث اطلاعی در دست نیست،ولی در آرشیو دکتر محمود افشار که به لطف‌ آقای ایرج افشار به رویت نگارنده رسید،ترجمه نیمه تمامی از کتاب مورد بحث موجود است که احتمالا حاصل همین‌ اقدام است.

(17).افتادگی در اصل

(18).سفارت کبرای دولت علیه ایران،نمره 131،آنقره،24 اردی‌بهشت 1305،آرشیو وزارت امور خارجه(7/1 1305)

(19).متن کامل این یادداشت نیز در پی اصل نامه،ضمیمه شده است

(20).بیات،پیشین ص 96

(21).زندگی طوفانی،پیشین،ص 754

(22). C.W.Hostler,Turkism and the Soviets,George Allen and Unwin,London,1957,pp.215- 216

(23).این مجموعه نامه‌ها به شماره بازیابی 9399 در آرشیو ریاست جمهوری ایران نگهداری می‌شود.

(24).چکیست،اشاره‌ای است به اعضاء تشکیلات چکا سازمان امنیت شوروی در مراحل نخست تأسیس

(25).ناخوانا

(26).در اصل بولشه‌ویک

(27).ناخوانا

(28).نشریه‌ای به مشخصات ذیل که در فاصله سال‌های 1929 تا 1931 در استانبول منتشر می‌شد: Odlu Yurt,Milli Azerbayjan Fikriyatini tarvic eden aylik mecmua

(29).جمعیت پرومته‌ (Promethean League) تشکیلاتی است که در سال‌های بین دو جنگ اول و دوم جهانی از سوی‌ ملل و اقوام اتحاد شوروی تأسیس شد این تشکیلات که بیشتر از گروه‌های مهاجر و تبعیدی‌ ملل و اقوام اتحاد شوروی تشکیل شده بود علاوه بر فعالیت‌های علنی مانند انتشار کتب و نشریات،کارهای مخفی هم‌ می‌کرد.نشریه‌ Kurtulus (رهایی‌9به ترکی آذربایجانی،یکی از نشریات تحت پوشش آن بود.

(30).ابهام در اصل

(31).به معنای ماجراجویی

منبع: مجله گفتگو » خرداد 1381 – شماره 33

زبان ترکی در روزگار صفویان

عباس جوادی – زبان ترکی آذری که ما امروزه در ایران بکار میبریم چگونه ریشه گرفت و وسعت یافت؟ مناسبات و مقام و نفوذ و گسترشش در مقابل فارسی چه بود؟ زبان های ترکی آذربایجان و ترکیه که امروزه تا حد زیادی از همدیگر متمایز شده اند در زمان صفویه چقدر بهمدیگر نزدیک و چقدر از همدیگر دور بودند؟ واژگان، املاء و تلفظ کلمات، همچنین دستور زبان از قبیل صرف افعال و جمله سازی ها  چه تشابهات و یا فرق هائی داشت؟  حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند در حال اتمام تهیه و تنظیم لغتنامه ای هستند که حدودا 350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. آنها هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده میکنند. آنچه که در زیر میخوانید تنها مقدمه این لغتنامه است که امید است بزودی به چاپ برود.در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قیزیلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و چغتائی (اوزبکی قدیم)  معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.

من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند و بعضی از کاربران بجای غنای معلومات تاریخی و فرهنگی – زبانی، کوشش نکنند که از آن این یا آن نتیجه سیاسی را برای اوضاع کنونی ایران در آورند زیرا غرض از انتشار این اثر نه زمینه سازی برای سوال هائی از قبیل «زبان کی برتر و یا قدیمی تر و غنی تر است» است بلکه فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. والسلام..

ویلم فلور و حسن جوادی – صرف نظر از این که زبان ترکی در چه زمانی وارد ایران شد، در دورۀ صفویه ترکی آذری که بیشتر بنام ترکی قزلباشی نامیده می شد دارای اهمیت زیادی بود، و علاوه بر دربار بین مردم نیز بصورت وسیعی استفاده می شد. این مطلب به ندرت ذکر شده است و معمولا تاریخ نویسان ایرانی و غربی به این مساله نمی پردازند. زبان آذری ترکی معاصر در زمان صفویه اکثراً توسط ایرانیان و اروپائیان “ترکی” نامیده می شد. شعرایی که در این زمان و حتی پیش از صقویان که به این زبان شعر گفتند مانند فضولی بغدادی، از آن بعنوان “ترکی” نام بردند. بنظر میرسد که صادقی افشار (1533-1610) اولین شاعریست که اصطلاح “متکلمین قزلباشی” را بکار می برد، وباید گفت که زبان مادری او قزلباشی نبوده بلکه جغتایی بوده است، ولی در تبریز متولد شده بود. یک قرن پس از او عبدالجمیل نصیری مؤلف فرهنگ حاضر ترکی آذربایجان را “ترکی قزلباشی” می نامد. اما باید گفت که این اصطلاح زیاد بکار برده نشده است. سیاحان اروپایی بطور کلی از این زبان بعنوان “ترکی” نام بردند، به استثناء پرتقالیان که معمولا این نوع ترکی را “ترکمانی” نام داده اند.
در تمام مدت دولت صفویه ترکی آذری بصورت عمده زبان دربار بود و بعلاوه زبان محاوره قبایل قزلباش و افراد ارتش بشمار میرفت. [شاه عباس زبان اردو]. تا سال 1590 هریک از قبایل قزلباش حکومت ایالت بخصوصی را داشتند. مثلا شیراز قلمروی ایل ذوالقدر، یزد در دست ایل افشار و هرات در دست ایل شاملو بود. در نتیجه گسترش زبان ترکی تاحدی به قبایل قزلباش وابستگی داشت. بدین جهت در قرن شانزدهم ترکی آذری خارج از مناطق سنتی اقامت قبایل قزلباش نیز گسترش می یافت، ولی پس ازسال 1590 که دیگر قبایل قزلباش در نواحی بخصوصی قدرت نداشتند زبان آذری بیشتر در نواحی شمال غربی ایران متمرکز گشت. با این همه در بعضی جاهای دیگربصورت انتزاعی باقی ماند.
روند گسترش زبان آذری در ایران جریانی تحولی بود، و گاهی گسترش زیادی می یافت و گاهی فروکش می کرد. در قرن شانزدهم این زبان در ایالاتی استعمال میشد که اکنون اثری از آن در آن جا ها نیست، مثلاً در لارستان فارس پرتقالیان ایلات ترکی دیدند که “آذری زبان بودند و هم دزد و قزلباش بودند.” اکنون در آن ناحیه هنوز ایلات ترک زبان (قشقایی، بویر احمدی(؟؟) اقامت دارند ولی در خود شهر لار اکنون زبان ترکی بکار نمی رود. هرچند که در سال 1541 سفیر ونیز می نویسد که ” در لار ترکی و حرف میزنند.” بنا بگفتۀ تنریرو در سال 1523 اهالی شیراز هم فارس زبان و هم ترکمانان ترک زبان بودند. در کاشان، قم، سلطانیه، زنجان، و دهات بین زنجان و تبریز همین وضع بر قرار بود. بگفتۀ برادران کارملی در 1607 در شیروان مردم ترکی حرف می زدند.، و در همین سال اهالی شماخی هم ترک زبانان و هم ارامنه بودند. در همین منبع آمده است که “زبان شهر اردبیل عین ترکی شیروان است.” در آن وقت ارامنه زیادی که از جلفای قدیم مجبور به مهاجرت شده بودند زندگی می کردند. باز بگفتۀ برداران کارملی در سال 1607 در قزوین “زبان محاوره نه ترکی و نه فارسی بود، ولی همه ترکی می فهمیدند و اکثریت فارسی را نیز می فهمیدند” ، به گفتۀ سیاح عثمانی اولیا چلبی در سال 1655 زبان قزوینیان “کردی، یکه ترکمن، فارسی، عربی و پهلوی” بود.
جالب این که در سال 1523 اهالی تبریز بیشتر فارس زبان بودند و ترک زبان کم بود و بعلاوه تعداد ارامنه هم زیاد بود. ؟؟ خارج تبریز بسوی غرب بیشتر ساکنان ارامنه و نسطوریان بودند ، و در اطراف وان و بتلیس اکراد هم زیاد بودند . ساکنان النجه و اطراف آن ، که بگفتۀ زینو در شمال تبریز قرار داشت، مسیحیان بودند. . به گفتۀ سیاح ونیزی آلساندری در سال 1570 ” در ناحیۀ الینجه هرچند که مردم فقط ترکی، فارسی و ارمنی بکار می برند ایرانیان این نواحی را “فرنگی”  می خواندند.” حدود سال 1500 ساکنان قلعۀ الاتامیدیا  ، که بین خوی و مرند واقعست، ترکمان بودند، و ساکنان ایالت نخجوان مسیحیان بودند و فارس زبان کم بود. در اواسط قرن هفدهم ترکی آذری هنوز گسترش زیادی نداشت، زیرا که اولیا چلبی در سال 1652 می نویسد:” مردم این شهر [نخجوان] به زبان دهقانی حرف میزنند، ولی شعرای فاضل و ندمای ظریف به زبان پهلوی و مغولی، که زبانهای قدیمی هستند، حرف می زنند.” باز بقول چلبی در مراغه ” بیشتر مردم به زبان پهلوی گفتگو می کنند و «فصیح اللسان و بدیع البیان» هستند.” دربارۀ تبریز می گوید” مردم ترکمن و افشار و گوکدولاق لهجۀ مخصوصی دارند” و از ترکی آنان نمونه هایی بدست می دهد، اما ارباب معارف به زبان فارسی تکلم می کنند.”
به نظر میرسد که در قرن شانزدهم اهالی تبریز بیشتر مسلمان فارس زبان و مسیحیان بودند و در بعضی قسمت های آذربایجان غربی و نخجوان مسحیان هم بودند، ولی بطرف جنوب شرقی تبریز مسیحیان نبودند. در اینجا جمعیت مخلوطی بود از فارسی زبان و ترکی زبان. در 1570 بنا بگفتۀ آلساندری ” اهالی تبریز عمدة فارسی زبان، ترکمن و کولی هستند، و تعداد متنابعی مسیحیان ارامنه در آنجا زندگی می کنند، ولی خارج از تبریز هیچ گونه مسیحی پیدا نمی شود.” بنا بر گفتۀ رابرت شرلی در سال 1600 در کردستان مردم فقط به زبان کردی حرف میزدند و هیچکس فارسی، عربی و یا ترکی نمی دانست. همچنین در گیلان فقط به گیلکی حرف میزدند.

باز به نظر میرسد که در قرن هفدهمزبان ترکی از شیراز و کاشان پس روی کرده بود احتمالاً بخاطر این که قزلباشان دیگر پس از 1590 دیگر تیولی در آن نواحی نداشتند. هرچند که ترکی در قرن شانزدهم در اصفهان اهمیت زیادی نداشت ولی در قرن هفدهم به سبب بودن دربار صفوی در آنجا و نیز بخاطر مهاجرت گروهی بزرگ از ترک زبانان تبریز به محلۀ عباس آباد در اصفهان ترکی رواج زیادی یافته بود. پدر صائب تبریزی یکی از همین مهاجران بوده است، و با این که خود صائب متولد تبریز بود گاهی او را تبریزی و گاهی اصفهانی می خوانند.
چنانچه گفته شد این که زبان درباری ترکی آذری یا قزلباشی بود استفاده از این زبان را در پایتخت ها [تبریز، قزوین و اصفهان] رواج گسترده ای بخشی، و در دربار بیشتر از فارسی ترکی بکار میرفت. در 1607 برادران کارملی گزارش می دهند که “در اصفهان زبان ترکی معمولاً صحبت شده و همه آنرا می فهمند و شاه و رجال و سربازان بدان تکلم می کنند.عامۀ مردم فارسی زبانند و تمام اسناد و مراسلات بدین زبانست” شاه عباس اول گفته است: “…….” مراسم و تشریفات درباری نیز به ترکی انجام می یافت. اولئاریوس در سال 1637 می نویسد که هنگام غذا خوردن ایشیک آغاسی باشی بصدای بلند گفت:” سفره حقینه، شاه دولتینه، غازیلر الله دیلم الله الله و حضرات کلمات الله الله را تکرار کردند.” باز بگفتۀ اولئاریوس ” ایرانیان غیر از زبان خود زیان ترکی را به اولاد خود یاد می دهند مخصوصاً در ولایات شیروان، آذربایجان، عراق عجم، بغداد و ایروان، که قزلباشان بر آنها تسلط پیدا کرده اند. دربار اصفهان فارسی بندرت شنیده می شود، ولی در فارس و شیراز مردم فق فارسی حرف می زنند.” در جایی دیگر اولئاریوس می گوید:” شاعران در ایران بسیار محبوبند و بعضی از آنان در قهوه خانه ها یا در کوچه ها می ایستند و در ازاء گرفتن کمی “پول” شعری می نویسند برای هرکسی که خواست،” و برای نشان دادن این مطلب شعری از فضولی نقل می کند:
شاعر اولموش هر دره ده بیر قودوخ بیس داهی شاعیرلیغی الدن قویدوخ

وی همچنین می گوید که ایرانیان بین شعرای ترک و فارس فرقی نمی گذاشتند و با اشعار بیشتر آنان آشنا بودند ، و اسامی شعرایی را که می دهد عبارتند از “سعدی، حافظ، فردوسی، فضولی، چغانی، اهلی ، شمس، نوایی، شاهدی، فرخزاد (؟؟)، دهکی (؟؟)، نسیمی و غیره”. در زمان شاه عباس دوم برادران کارملی گزارش می دهند که “ترکی زبان دربار است و در اصفهان گسترش زیادی دارد و همچنین در شمال.” خصوصاً شاردن در این بارۀ صراحتاً می گوید که در ایران و بخصوص در بخش های شمالی آن قزلباشان بحدی زیادند و زبان آنان طوری گسترش دارد که مردم خارج ایرانیان را اشتباهاً به عنوان “قزلباش ” می خوانند. در 1660 رافائل دو مان می نویسد:”در حالی که زبان روزانه ایرانیان فارسی است ترکی زبان دربار است.” به گفتۀ کمپفر در حدود سال 1575 :” ترکی که زبان مادری صفویه می باشد زبان معمول دربار بشمار میرود، ولی عامۀ مردم فارسی زبان هستند.استعمال ترکی از دربار به راجال و اشراف گسترش یافته است و بالاخره به تمام کسانی که می خواهند از مراحم شاهانه مستفیض گردند رسیده است. بدین جهت امروزه تقریباً باعث شرمندگی است اگر شخص مهم و متشخصی ترکی نداند.” سانسون فرانسوی که بین سالهای 1684 و 1695 در ایران زندگی می کرد می نویسد که ایرانیان معمولاً پادشاه را با این الفاظ ترکی مورد خطاب قرار می دهند:” قربان اولیم، دینیم ایمانوم پادشاه، باشوا دونیم.” ترکی آذری تا آخر حکومت صفوی بصورت زبان درباری میماند، و حتی به شاه سلطان لقب “یاخشی دیر ” می دهند بخاطر این که این جمله ورد زبان او بوده و به هر ماموری که با پیشنهادی پیش وی می آمد می گفت “یاخشی دیر.” رئیس شرکت شرقی هلندی در اصفهان، که مثل ماموران پیش از خودش فقط فارسی می دانست، در 18 مارس 1722 با شاه سلطان حسین ملاقاتی داشت و نقل می کند که مترجمش ” آنچه او گفت برای ما ترجمه کرد چون تمام صحبت به ترکی بوده است.” جالب این هلندی ها با این که راوبط تنگاتنگی با رجال و درباریان صفوی داشتند هر گز اقدام به یاد گرفتن ترکی نکردند.
نه تنها فارسی زبانان ترکی یاد می گرفتند، بدیهی است که ترک زبانان نیز فارسی یاد می گرفتند زیراکه فارسی زبان ادری و ادبی بود، و البته تعداد ترک زبانانانی که بفارسی آثار ادبی و تاریخی و علمی نوشتند بیشمارند. و در عین حال کسانی از رجال و مامورین دولت بودند که در مراسلات رسمی نمی توانستند فارسی قابل قبولی بنویسند. مثلاً موسی بیک اولین سفیر ایران به هلند، که به مترجم ارمنی خود زیاد اعتماد نداشت، در حاشیه اسناد رسمی نوشته است: “بخدمت وزرا و ارکانی دولت جماعت اولنده معلوم باشه که سخن بسیار است و بنده و ایشان زبان نمی دانیم که خود گفته و جواب بگیریم و نمی دانیم که آنچه که ما گفته ایم همان را نوشته است یا هرچه که بخواهش رسیده است نوشته است”.
اکثر شاهان صفوی دو زبانه بودند و فارسی و ترکی را بخوبی حرف می زدند. جهانگرد ایتالیایی پیترو دالا واله هنگامی که بار اول بحضور شاه عباس اول میرسد شاه از درباریان با او حرف می زدند می پرسد که آیا او ترکی می داند؟ شاه می گوید :”خوش گلدین، صفا گلدین”. دلاوله می گوید:” شاه با من به ترکی صحبت کرد و من خلاصه وارشرح سفر خود را داده به سئوالات وی جواب دادم. ….وقتی که من حرفم را تمام کردم شاه به زبان فارسی و بصورتی بسیار واضح و با فصاحت مطالب را به حاضرین باز گو کرد، چنان که او عادتاً این کار را می کند.” دانستن ترکی و عربی نیز از جملۀ شرایط منشیگری شمرده میشد.میرزا نقی نصیری در “القاب و مواجب دورۀ سلاطین صفویّه “(سال 1731) دراین باره می نویسد:” صاحب این شغل می باید منشی بی عدیل و او را مهارت تمام از علم انشا و بلد زبان پادشاهان و دستورات و آداب سلاطین جهان و بهر زبانی از عربی، و فارسی و ترکی آشنا و مربوط باشد.”
علاوه بر این مشخصات عبدالجمیل نصیری در سر آغاز فرهنگ خود دانستن ترکی را نیز به وظایف منشیان اضافه می کند، و می گوید:” از آنجا که از بسیاری ورود مکاتیب پادشاهان روم و قلماق و سایر سلاطین ترکی زبان به آستان آسمان بنیان که بایست ترجمه بزبان فارسی شود احتیاج بدانستن لغات مشکل ترکی می شد.”
نا گفته نماند با این که بیشتر مکاتبات بفارسی بود مراسلات ترکی نیز چه بخارج و چه در داخل کشور انجام می گرفت. مثلاً در سال 1660 (1070 هجری ) محمد طاهر وحید می نویسد:” چون درویش مصطفی اراده مراجعت به وطن مالوف (الکاء روم) داشت، رقم اشرف بخط مبارک به اسم حاجی منوچهر خان بیگلر بیگی شیروان…. در سلک تحریر بل سمط اعجاز کشیدند.” و این نامه به ترکی می باشد و چنین آغاز می شود :”اخلاص طریقنده راسخ العقیده و شجاعت و مبارزات یولونده پسندیده حاجی منوچهر خان توجّه و عنایتم طرفینه بی نهایت سیزبیلوب اوزکی اکثر خاطره مده بیله سن خصوص بعضی فیضلو مجلس لرده ان شاء الله یخشی وجهله حضورمزه یتمک میسّراوله. آیینۀ ضمیری ائمّه معصومین –علیهیم السلام- مهرندن مصفّی درویش مصطفی یولداشی بیرله شیروان سمتندن اوز ولایتنه گتمک اراده سی وار مهربانلیق لازمه سن یر کتوروب روانه ایده سن.” طرخان گنجه ای می گوید: “زبان و سبک ساده و بی تکلف این امان نامه نمونه زبان احکام و فرامینی است که به ترکی در دورۀ شاه اسمعیل و شاه طهماسب صادر میشده است. این زبان حد وسطی است میان زبان گفتار و گفتگوی روزمره و زبان مطنطن و پر تکلفی که در مکاتبات و مراسلات رسمی بین ایران و اروپا از دورۀ شاه عباس اول ببعد، به تقلید از منشیان عثمانی رواج داشته است.” آن گاه وی دو نامه دیگر ، یکی از شاه صفی به فردیناند ثانی امپراتور اتریش و دیگری از شاه سلطان حسین به فردریک اگوست پادشاه لهستان مثال می آورد. در منابع روسی آمده است که در زمان شاه عباس “ایلچیان بزرگ [روسی] در گفتگو با درباریان [ شاه ایران]، اعتماد الدوله و همکارانش، می خواستند که جواب شاه به زبان باشد ولی بخط تاتاری.”
ترکی آذری یا قزلباشی در آن زمان نیز دارای لهجه های مختلف بود. مثالی که دراین مورد می توان آورد حادثه ایست که در زمان شاه عباس اول اتفاق افتاده است.حاکم حسن عبداللو با چند حکّام دیگر از جنگ فرار کرده بودند وشاه دستور مجازات آنها را می دهد:

نوّاب گیتی ستان شاه عبّاس ماضی مقرّر فرمودند که همگیرا لاچک و مقنعۀ زنانه بر سر بسته مثل زنان آرایش نموده به الاغها سوار و در دور اردوی همایون بگردانند. بعد از آنکه نوبت به حاکم حسن ابدللو می رسد حاکم مزبور که همیشه تاج به سر می گذاشت، بعد از ملاحظۀ لاچک، پیش آن شخصی که مامور به این امر بوده به دو زانو نشسته، تاج را از سر برداشته، بزبان ترکی، بطریق جماعت حسن ابداللو، بلند می گوید که «فاتحه اوخویلیم! تا ایمدیه دینج تاج وهّاج، که حضرت امیر المونین علیه السلام، شاه مرداننک کسوتی [ایدی]، باشیمزده ایدی، ایندی حضرت فاطمۀ زهرا صلوت الله علیها کسوتینی با شیمزه با غلیروق.»

وجود کتابهای دستور زبان ترکی و لغات نامه های مربوط به آن که از طرف اروپائیان و ایرانیان نوشته شده اند به ما امکان می دهد که درباره لهجه های دیگر آذری نیز اطلاعاتی بدست آوریم. از این لحظ مبلغین مسیحی نیز اطلاعات جالبی بدست می دهند، زیرا که آنان اصرار داشتند کتابهای دعای خود را به ترکی و یا فارسی داشته باشند. اسقف کاتولیک اصفهان در سال 1641 فرهنگ کی بفرانسه ترتیب داد که در آن لغات فارسی و عربی هم آمده بود. یکی از مبلغین در سال 1640 سه بار در هفته کلاس دستور زبان فارسی برای فرزندان رجال ایران در اصفهان درس می داد. در سال 1684 برادر کارملی “قاموس فرانسوی- لاتین و فارسی” تالیف کرد ، و در آنجا واژه های بسیار از ترکی با معانی دقیق آنها آورده است. رافائل دومان که حدود پنجاه سال در ایران زندگی کرد و در اصفهان مدفونست، و شاها ن صفوی از او بعنوان مترجم (کلامچی) استفاده می کردند، در دهه 1670 دستور زبانی برای ترکی نوشت که نسخه ای از آن در بریتیش میوزیوم موجود است. این فرهنگ به لاتینی نوشته شده است و اول سیستم فعل و سپس تغییرات پسوندی آخر اسامی ومعانی بعضی از صفت ها را توضیح می دهد. در ضمن جدولهایی هم ترتیب داده است که بطور کلی شمائی از التصاقات آخر اسامی، افعال و دیگر اجزاء دستوری را نشان میدهد. دستور زبان ترکی دیگری م که بر اساس یادداشت های رافائل دو مان توسط سوئدی، که در سال 1679 در اصفهان بوده، نوشته شده است که نسخۀ آن اکنون در کتابخانۀ دانشگاه اوپسالا موجود است. این دستور بفرانسه نوشته شده و علاوه بر صرف افعال و مثال هایی از ضمایر ملکی و غیره حاوی فرهنگی است از ترکی آذری بفرانسه که در ضمن کلمات روزمره رایج در اصفهان آن زمان را نیز دارد.

شاعرانی که به ترکی شعر گفته اند خود مبحثی جداگانه است. از همه مشهور تر فضولی بغدادیست .از شاعرانی که منحصراً به ترکی شعر گفته اند مسیحی (ورقه و گلشاه)، قوسی تبریزی (دیوان)، ملک بیک آوجی (دیوان) و مرتضی قلی خان ظفر (دیوان) را می توان نام برد. شاعرانی مثل امانی و صادقی به ترکی و فارسی دیوان دارند، و عده ای از شاعرانی هستند که بفارسی دیوان دارند و به ترکی هم شعر گفته اند مانند صائب تبریزی (هفده غزل ترکی)، واعظ قزوینی (نه غزل ترکی) و تاثیر تبریزی (تعدادی غزل و قصیده ).

برخلاف عقیدۀ بعضی از تاریخ نویسان شاهان صفوی حامی شعرا بودند ، و بعضی از شاهان و شاهزادگان نیز خود شاعرانی دو زبانه بودند .از همه مشهور تر شاه اسمعیل موسس دودمان صفوی است که تحت نام ختایی دیوانی به ترکی دارد که بار ها چاپ شده است. ابراهیم میرزا نوۀ شاه اسماعیل (1540-1577) حامی بزرگ هنر، شعر و ادب بود و شعر به فارسی و ترکی می گفت. شاه عباس اول دستور می دهد که “مخزن” شاعر چغتائی حیدررا به فارسی ترجمه بکنند. و همچنین از صادقی افشار کتابدار دربارش می خواهد که مثنوئ مولوی را به ترکی ترجمه کند. چنانچه می دانیم ملک الشعرایی مقامی بود رسمی در دربار صفوی و ملک الشعرا در مواقع مختلف قصایدی در مدح پادشاه و یا بمناسباتی دیگر چون تحویل نوروز یا احداث عماراتی پادشاهی اشعاری می سرود که بعضی اوقات به زبان ترکی بودند.

در ضمن بخوانید: فرهنگ ترکی – فارسی نصیری: فارسی و ترکی قیزیلباشی (آذری) در ایران عهد صفوی

جنایتکار «قهرمان»

مهدی مجتهدی – باکو در این چند روز اخیر هنگامه بود. مردم مثل اینکه یک «قهرمان» جدید ملی پیداکرده اند. گویا سالها در انتظارچیزی بودند و بالاخره کسی آمده که (به قول یکی) اگرچه «قره باغ را آزاد نکرده» اما «انتقام ما را گرفته است».

صحبت بر سر رامیل صفراوف هست، یک نظامی ارتش آذربایجان که هشت سال قبل هنگام تحصیل در یک کورس زبان که ناتو در مجارستان برگزار کرده بود، همکلاسی ارمنی خود را هنگام خواب با تبر کشت – درست ترش تقریبا سرش را ازتنش جدا کرد و حتی با چاقو سینه اش را پاره پاره کرد.

هشت سال قبل در دادگاه مجارستان صفراوف نه جنایت را انکار کرد و نه از کرده اش اظهار پشیمانی نمود. او به حبس ابد محکوم شد. اما چند روز قبل، بعد از هشت سال حبس، مجارستان طبق «توافقی با دولت آذربایجان» صفراوف را «برای ادامه دوره حبس» به باکو فرستاد. بین کشور های دنیا این قبیل توافق ها اصلا غیر عادی نیستند. شهروند یک کشور که در خارج مرتکب جنایت شده و محکوم شده است بعد از مدتی برای ادامه محکومیت خود به مقامات کشور متبوعش تسلیم میشود. یعنی طبق توافق آذریایجان و مجارستان آقای صفراوف بقیه حبس ابدش را اصولا میبیایست در خود آذربایجان بگذراند.

و لیکن دولت جمهوری آذربایجان چه کرد؟

الهام علی یف، رئیس جمهوری، صفراوف را اولا «عفو نمود» بعد هم رتبه نظامی او را بالا برد. این رفتار دولت آذربایجان باعث اعتراض شدید ارمنستان و انتقاد اروپا، آمریکا و روسیه شد. اما در جمهوری آذربایجان صفر اوف حتی در میان مردم مقامی مانند یک «قهرمان خلق» یافت – جنایتکاری که «قهرمان» شد.

از باکو یکی دیگر به من گفت: «کسی از این جنایت دفاع نمیکند. اما صفراوف سمبُل مقاومت مردم آذربایجان در مقابل اشغال و تجاوز ارمنی ها شده است. این است که همه او را دوست دارند.» بنظر این هم صحبتم «آزادی صفراوف التیام کوچکی بر زخم های مردم آذربایجان بود.»

بسیاری از افرادی که من با آنها صحبت کردم درک نمیکردند و یا اهمیت نمیدادند که مردم خارج از جمهوری آذربایجان در این مورد چه خواهند گفت. «آنها در قتل عام خوجالی چه کردند؟ کسانی که دیپلمات های ترک را ترور کرده بودند مورد عزت و احترام ارمنی ها قرار گرفتند. چرا کسی در این مورد سؤالی نمیکند؟»

میفهمم که مشکل و حتی غیر ممکن است در این جوّ آکنده از دشمنی و نفرت صحبت خونسردانه و عاقلانه کرد. اما بسیار دلم میخواست آنها میفهمیدند که هم حکومتشان و هم حتی ملتشان با این رفتار در افکار عمومی جهان نام نیکی از خود بجا نمیگذارند که هیچ، حتی به مشکلات خود اضافه هم میکنند.

در این محیط نفرت و انتقام، کسی چندان جرات نمیکند که برخلاف نظر اکثریت مردم چیزی بگوید. فقط خانم روزنامه نگاری با احتیاط تمام به من گفت: «من اصلا این ملت را نمی فهمم. خودمان، خودمان را بی آبرو میکنیم. اگر زورتان میرسد بروید جنگ کنید و مناطق اشغالی را پس بگیرید. اما قهرمان کردن یک جانی دیگر یعنی چه؟»

واقعیت رنگارنگ تر از فقط سیاه و سفید است

مصاحبه با روزنامه «جوانان تاجیکستان» از ژوئن 1997 بزبان تاجیکی و الفبای سیریلیک

The Truth Is Colorful. Interview with Dushanbe-based “Javononi Tojikiston” from June 1997
روی چارچوب عکس کلیک کنید Click on the box
Javononi Tojikiston