هزار سال قبل ترکیه مسلمان و ترک زبان نبود

امپراتوری روم شرقی (آناتولی) قبل از آغاز تسلط ترکان اغوز سلجوقی حدود سال 1071 (برای بزرگ کردن تصویر روی نقشه کلیک کنید)

هزار سال قبل ترکیه مسلمان نبود، ترکی زبان هم نبود، اسمش هم هنوز «ترکیه» نشده بود.

درفصل های گذشته دیدیم که نیاکان ترک ها و گروه هائی که به تدریج به آنان پیوستند، در هزاره یکم میلادی در پهنه آسیای میانه پراکنده گشتند و همزمان با سقوط ساسانیان و سلطه اعراب بر خاورمیانه و ایران، وارد جهان اسلام شدند.

دو سه قرن پیش از اسلام، در اروپا، قبایل بدوی ژرمن با حملات خود به ایتالیای کنونی، امپراتوری پهناور و قدرتمند روم را ویران کرده و دولت آن را که بر اغلب اروپا و سرزمین های مجاور دریای مدیترانه حکمفرمائی مینمود، سرنگون کرده بودند. از آن دولت جهانی تنها بخش شرقی آن با مرکزیت «بیزانس» یعنی استانبول و ترکیه کنونی باقی مانده بود که هنوز تحت حاکمیت باقیمانده امپراتوری مسیحی روم قرار داشت. زبان غالب رومِ شرقی، یونانی و در ولایات شرقی و جنوبی آن، آرامی سریانی، ارمنی و پهلوی بود. لشکریان خلافت اسلامی، جنوب ترکیه کنونی، سوریه، عراق، ایران، فلسطین و شمال آفریقا را فتح کرده و مردم این سرزمین ها را تابع خود نموده بودند. ولی بخش بزرگی از ترکیه کنونی هنوز با عنوان «روم شرقی» مسیحی مذهب و غالبا یونانی زبان باقی مانده بود.

تا سال 1071.

در این سال سلطان آلپ ارسلان سلجوقی، برادرزاده و جانشین طغرل بیگ (بیگ) سلجوقی، فاتح خراسان و ایران، در نبردی در نزدیکی دهکده مانزیکرت (ملازگرت) در شمال دریاچه وان، امپراتور روم شرقی را شکست داد. با این ترتیب دروازه های آناتولی یا روم شرقی بر روی سیل قبیله ها و طایفه های مختلف (و غالبا اُغوز سلجوقی) که از ایران رو به سوی آناتولی گذاشته بودند، باز شد. بدون شک این اولین باری نبود که ترک ها قدم به خاک روم شرقی میگذاشتند. طغرل بیگ دو سال پس از فتح مرو (1403 م.) برادر خود چاغری بیگ را همراه با گروهی از سواران ترک به آناتولی فرستاده بود تا از نزدیک امکانات حمله نظامی به این سرزمین های «کفار» را برآورد کند[1]. چاغری بیگ نیزبعد از مدتی  با خبرهای تشویق آمیز در باره امکانات مساعد حمله، یغما و اشاعه اسلام در آناتولی به خراسان بازگشته بود.

اگر چند قرن عقب تر، به دوره ساسانیان، رقابت آنان با روم شرقی و نقش دوجانبه ترک های دشت ها در بین این دو امپراتوری برگردیم، نمیتوان دور از احتمال دانست که گروه های معینی از مردم ترک زبان، مخصوصا در مناطق مرزی، مناسبات معینی با اهالی روم شرقی داشته اند. اما هیچ دلیل و شاهدی تاریخی مبنی بر استقرارمنسجم و احتمالا اظهار وجود سیاسی وقومی ترک ها در آناتولی قبل از سلجوقیان در دست نیست.

در رابطه با اقوام، مذاهب و زبان های مردمان آناتولی پیش از حاکمیت ترک ها به این دیار قبل از ورود سلجوقیان به این منطقه، یعنی هزار سال پیش، اطلاعات کافی ومستند تاریخی موجود است.

کمی به گذشته برگردیم.

امپراتوری روم (غربی) حدودا پانصد سال بعد از میلاد متلاشی شد. فروپاشی غربِ امپراتوری روم زمینه ساز دولت های مدرن اروپا گردید.

این بار بخش شرقی امپراتوری روم کار را ادامه داد. زبان مشترک غربِ امپراتوری، لاتین بود، مذهب آن («پاگانیسم» یا چند خدائی) به ادیان ابراهیمی کنونی ربطی نداشت (در فرهنگ شرقیان مسلمان،  آنها «بت پرست» نامیده میشدند). اما روم شرقی سنت امپراتوری را با زبان یونانی و دین مسیحیت ارتدکس ادامه داد. بعد از کلیسای «سن پیر» واتیکان، کنستانتینوپل (استانبول بعدی) و کلیسای «آیا صوفیا» در همین شهرمرکز مسیحیت گردید  (امروزه این کلیسا به مسجد تبدیل شده است). صدها نوشته و سند رسمی، کلیساها و شمایل های مسیحی آشکارا غالب بودن مسیحیت در آناتولی تا آمدن سلجوقیان را نشان میدهد.

از نگاه قومیت و زبان نیز وضع آناتولی تا دوره ترکان به همین درجه روشن است. زبان حاکم بر غرب آناتولی و صفحات مرکزی تا شرق ولایت کاپادوکیا (در آناتولی مرکزی) بدون تردید یونانی بود. آثار کتبی بسیاری به این زبان از این دوره بجا مانده است. در شرق کاپادوکیا عنصر زبان و فرهنگ یونانی در مقایسه با غرب و مرکز آناتولی به مراتب ضعیف تر بود. آنگونه که گذشت، مردم بخش شرقی بیزانس اغلب سریانی، ارمنی و پهلوی زبان بودند (چندی از تاریخ نگاران یونانی گروه اخیر را «کُردی زبان» هم نامیده اند.)

از نگاه مستندات تاریخی شکی نیست که حاکم شدن زبان یونانی بر غرب و مرکزآناتولی و مناطق ساحلی دریای مدیترانه و حتی دریای سیاه مربوط به گسترش زبان، فرهنگ و تجارت یونانیان به این مناطق در یکی دو قرن پیش از ظهور اسکندر مقدونی بوده است.

 حدود 800 تا 750 سال پيش از ميلاد يعنی کم و بيش زمانی که در ايران، مادها نخستين دولت ايرانی را بنا نهادند، يونانی زبان هائی که در يونان میزیستند، به طور روز افزونی شهر های خود را ترک کرده و در سرزمين های دور و نزديک، به اصطلاح « ُکلُنی» های خود را با زبان، فرهنگ و آداب و رسوم يونانی ايجاد کردند. رشد جمعيت يونانی زبان، مصرف روزافزون چوب درختان برای ساختن کشتی ها و کمبود کشت و کارغلات و مواد غذايی، آنها را وادار به کوچ به سرزمين های دور و نزديک ميکرد. تا آن زمان يونانی ها در چند شهر مهم و نسبتا بزرگ ميزيستند. آنها «دولتشهر» نامیده میشدند، زیرا خود شهروندان، شهرهای خود را اداره میکردند. مهم ترين دولتشهر آن دوره، آتن بود. بعضی از اين دولتشهر ها در داخل يونان امروزی و برخی ديگر مانند سارديس، اسميرنا (ازمير کنونی)، اسپارتا، ميلِت و اِفِسوس در ترکيه کنونی قرار داشتند. در همین دوره چند صد ساله بود که زبان و فرهنگ یونانی جایگزین زبان و فرهنگ های دیگر هند و اروپائی آناتولی (مانند لیدیائی) گشت. متعاقبا دو سه قرن بعد، به دنبال ظهور مسیحیت، یونانیان و مردمان یونانی زبان شده ی آناتولی نیز به مسیحیت گرویدند.[2]

در ولایات شرقی آناتولی (سواحل دریای سیاه، مناطق نزدیک به ارمنستان، گرجستان، سوریه، ایران و عراق کنونی) مردمان غیر یونانی زبان بیشتر بودند، از جمله گرجی ها، لازها، ایرانی زبان ها (کُردها؟)، آسوری ها و ارمنی ها. در سده های دهم و یازدهم، روم شرقی بخشی از مناطق مرزی در شرق امپراتوری را نیز الحاق نمود و با این ترتیب جمعیت غیر یونانی در شرق امپراتوری تا حدی افزایش یافت.[3]

مورّخ معروف ترک محمد فواد کؤپرولو در رساله خود «اِتنوگرافی ترک هائی که به آناتولی آمدند» (1922) مینویسد  «ترک هائی که آسیای میانه را پشت سر گذاشته و پس از مدتی اقامت در ایران به آناتولی آمدند و زبان مردم این سرزمین را به ترکی تغییر دادند، اساسا منسوب به ترکمن ها بودند،» اما آنها در اینجا همچنین با دیگر اقوام ترک مانند آق قویونلو ها، قراقویونلوها (…) و همچنین مردم بومی آناتولی آمیختند.«اسنادی که در دست ما میباشند به روشنی نشان میدهند که ترک های کنونی آناتولی حاصل اختلاط عناصر بسیار گوناگون قومی هستند.»[4]

ترکی زبان شدن روم شرقی اساسا در نتیجه تهاجم، مهاجرت و حاکمیت قبایل و لشکریان ترک سلجوقی از آسیای مرکزی از طریق ایران بوده است. ترکی زبان شدن بخشی از مردم ایران (از جمله آذربایجان) نیزحلقه جدائی ناپذیر همان زنجیر تحولات نظامی و سیاسی منطقه در ارتباط با مهاجرت طولانی مدت ترکان از آسیای میانه تا روم شرقی و آسیای غربی بین سال های 1000 تا 1500 م. است.     

اما چگونه شد که جانشین شرقی و یونانی امپراتوری روم به دنبال شکست سال 1071 از ترک های سلجوقی، به تدریج ضعیف تر و ضعیف تر گشت و در نهایت کاملا فروپاشید، در حالیکه در مقابل نیروهای منسجم نظامی آنها، تنها بیگ ها و خان های ترک بودند که با اسب سواران و تیراندازهای قبیله ها و طایفه های مختلف خود میجنگیدند؟

شاید خود این پراکندگی در نیروهای مهاجم ترک یکی از دلایل مهم پیروزی آنها در دراز مدت بود. واقعا هم باید در نظر داشت که بین سال 1071 یعنی نخستین پیروزی مهم ترک ها بر بیزانس و فتح نهائی استانبول در سال 1453 تقریبا چهار قرن فاصله وجود داشت. این مدت طولانی سرشار از تهاجم، اشغال، مقاومت، حمله متقابل، یغما، استملاک و راندن مردم بومی از خانه و کاشانه خود، اتحادها و جنگ های سودجویانه و تاکتیکی بین طایفه های ترک یا همدست شدن ترک ها و رومیان برضد دشمنی مشترک در مقاطع مختلف و به طور همزمان، آمیزش همه اقوام این سرزمین بود. بعلاوه، در تمام این مدت طولانی، طایفه ها و قبایل تازه نفس جدیدی از جانب ایران و قفقاز میرسیدند که در سر سودای ثروت، قدرت و حاکمیت زیر بیرق «اسلام بر ضد کفار» می پروراندند. این قبایل و طایفه ها هرکدام به منطقه ای از  روم شرقی می تاختند و سعی میکردند در آنجا ریشه بیفکنند. این منطقه ها را در تاریخ ترکیه «بِی لیک ها» (بیگ نشین ها) نامیده اند. هرکدام از آنان نامی داشت که به طایفه مهاجر یا رئیس آن طایفه مربوط بود. احتمالا مهم ترین آنها در طی این 400 سال بیگ نشین سلجوقیان روم، قرامانیان، دانشمندیان و طبعا «آل عثمان» در سواحل شرقی تنگه بُسفُر بود که بالاخره بر رومیان و دیگر بیگ نشینان رقیب ترک چیره شد و امپراتوری واحد  عثمانی را ایجاد کرد. تا حاکمیت «آل عثمان» در اواسط قرن پانزدهم، امیران  ترک با نیروهای محلی خود در حال کشاکش و رقابت با یکدیگر بودند. مرزهای آنها مرتبا در نتیجه زد و خورد آنان با رومیان یا بین یکدیگر در حال تغییر بود.

تقریبا بیست سال پس از نبرد مانزیکرت امپراتور روم شرقی (که خود و مردمش مسیحی ارتدکس بود) از پاپ کاتولیک روم (غربی) طلب کمک نمود تا در مقابل سلجوقیان مسلمان مقاومت بیشتری کند. این نخستین از سلسله حمله های صلیبی است که برای کمک به مسیحیان ارتدکس بیزانس انجام می یافت. سه تا چهار اقدام دیگر صلیبیان برای دفع خطر سلجوقیان انجام گرفت، اما نتیجه ای نداد. ظاهرا اختلافات مذهبی بین ارتدکس ها و کاتولیک ها و بی بند و بار بودن جنگجویان صلیبی باعث سلب اعتماد بین دو طرف مسیحی شد و نتیجه ای نداد. البته نقطه ضعف های مختلف حکمرانان روم شرقی نیز به روند زوال این امپراتوری کمک کرده است.

به نظر برخی تاریخ نگاران، یک عامل مهم دیگر در فروپاشی روم شرقی، اختلاف و ضدیت بین مدیریت دولت در مرکز (یعنی قسطنطنیه یا استانبول) و ولایت ها از یک طرف و دستگاه نظامی دولت روم شرقی از طرف دیگر بوده، تا جائیکه در نهایت مهاجمان ترک هراسی در مقابل نیروهای نظامی ولایات روم شرقی نداشتند. از سوی دیگر، هرچه زوال دولت روم شرقی ادامه می یافت، مزدوران خارجی از اقوام مختلف از جمله روس ها، گرجی ها، ارامنه، ایرانیان و حتی خود ترک ها به جای سربازان بومی به جنگ با مهاجمان فرستاده میشدند. این امر از طرفی احتمال لغزش سربازان مزدور از وفاداری به دولت روم شرقی و اخذ رشوه از دشمن را افزایش میداد و از طرف دیگر خرج گزافی را بر دوش دولت روم شرقی میگذاشت.[5] جنگ های فرسایشی بی پایان با ساسانیان ایران نیز به عنوان یکی از چند عامل شکست روم شرقی عنوان شده است.

در شرایط محاصره و تالان شهرهای مسیحی نشین آناتولی وحمله های پی در پی برای ده ها سال، قبول اسلام از طرف مردم بومی در سده های یازدهم و دوازدهم شدت گرفت. در بسیاری منابع یونانی و ارمنی این دوره که از طرف مردم بومی تالیف شده، اینگونه رویاروئی ها که در نهایت به افزایش قبول اسلام از طرف مردم بومی و به طور همزمان رواج زبان ترکی در بین آنان منتج شده، به تفصیل شرح داده شده است. برای نمونه میتوان به وقایع نامه «ماتئوس اورهایه تسی» ارمنی در باره محاصره و بالاخره فتح شهر«ملی تنه» (مالاتیای کنونی) و آتش زدن به روستاهای اطراف آن از طرف «امیر محمد دانشمند» در اوایل قرن دوازدهم اشاره کرد. لیکن منابع ترکی زبان در باره اینگونه تحولات بسیار کم است. شاید مهم ترین منبعی که میتوان در این زمینه نام بُرد، اثر منظوم و حماسی «دانشمند نامه»[6] از قرن دوازدهم باشد که نویسنده آن معلوم نیست، اما از قرن سیزدهم به بعد چند بار از طرف منابع اسلامی به تحریر در آمده و با جزئیات و احتمالا مبالغه های بسیاری، گسترش اسلام و حاکمیت ترکان قبیله «دانشمندی» را در جنوب شرقی آناتولی شرح میدهد. ضمنا «دانشمندنامه» یکی از نخستین آثار مکتوب حماسی به زبان ترکی شمرده میشود.[7] یکی از خطوط اصلی حماسه ترکی «دانشمند نامه» دعوت به «جهاد» اسلامی بر ضد «کافران» در جنوب شرقی آناتولی و گسترش آن به دیگر سرزمین های «بلاد روم» است. 

برخی منابع (مانند برایس، 1955) برآنند که در یکی دو قرن نخست ترک شدن آناتولی، مهاجران ترک به دو دسته تقسیم میشدند. قبایل کوچ  نشین اغلب در دشت‌ها و روستاها سکنی می‌گزیدند، تا مراتع لازم برای چراندن گوسفندان خود را به دست آورند، در حالیکه لشکریان  و امیران ترک شهرها را برای زندگی برمیگزیدند که بیشتر جمعیت بومی داشتند[8]. اما بنظر میرسد که در سده های 13 و 14 مجموع ترک زبانان مسلمان شامل کسانی که منشاء آسیای مرکزی داشتند و همچنین گروه های مردم بومی که در یکی دو قرن پیش از آن ترک زبان و مسلمان شده بودند، به مراتب بیشتر شده بود. در قرن سیزدهم  (1279)، زمانی که مارکو پولو از آناتولی میگذشت، آن را بخاطر جمعیت زیاد و روستائی-شهری ترک آن «ترکمانیا» نامیده بود. صد سال بعد که سیاح عرب ابن فضل الله عمری از آناتولی رد میشد، هنوز «در منطقه دنیزلی (جنوب غربی ترکیه) 200 هزار، در ولایت قسطمونی (سواحل دریای سیاه) 100 هزار و  در کوتاهیه (غرب ترکیه) 30 هزار چادر ترکمن ها را مشاهده کرده بود»[9]. اما در قرن پانزدهم و بخصوص پس از سلطان محمد فاتح، جمعیت کوچ نشین غرب آناتولی کاهش یافت. بخش بزرگی از آنان به کشاورزی، تجارت، صناعت و امور دینی می پرداختند. ثبت نام های ترکی روستا های جدید در غرب ترکیه پس از قرن پانزدهم نیز قابل توجه است[10]. در هر حال، روند قبول اسلام و گسترش زبان ترکی (و در عین حال تحکیم و انسجام آن به صورت ترکی عثمانی) در تمامی این دوره و حتی بعد از آن به موازات هم پیش رفته است.

به راستی هم میتوان دو قرن نخست یازدهم و دوازدهم را دوره زوال تدریجی بیزانس و افزایش تدریجی قدرت و نفوذ اسلام و زبان ترکی شمرد، در حالیکه دو قرن بعدی سیزدهم و چهاردهم دوره متلاشی شدن نهائی امپراتوری روم شرقی و تحکیم کامل قدرت ترک ها بود، روندی که در نهایت با واحد شدن قدرت ترک ها در هیئت خاندان عثمانی و فتح استانبول در سال 1453 از طرف سلطان محمد فاتح به اوج خود رسید.

در این 400-500 سال مشخصات گسترش اسلام بین مردم بومی مسیحی کم و بیش شبیه روند تغییر دین در سرزمین های دیگری بوده است که در تاریخ نگاری منطقه (مثلا در نمونه استیلای اعراب بر ایران ساسانی)  نقل شده است. یکی از آن مشخصات، مجبوریت پرداخت «جزیه» یا مالیات اضافی و همچنین خراج از بابت درآمد از زراعت و تجارت برای غیر مسلمین «اهل کتاب» یعنی مسیحیان و یهودیان بوده است. اسناد مختلف دایر بر جمع آوری مالیات در بیگ لیک های مختلف ترکی تا سال 1500 نشان دهنده آن است که حجم جزیه و خراج های دیگری که از غیر مسلمین «اهل کتاب» اخذ میشد، «قابل توجه» بوده و کم نبودند افراد، زمینداران و تاجران مسیحی که اساسا به خاطر گریز از پرداختل اینگونه خرج های کلان و اضافی به اسلام گرویده اند. از طرف دیگر در جوّ و شرایط اعلام شده به عنوان «جهاد علیه کفار»، آنگونه که در «دانشمندنامه» به تفصیل شرح داده شده، بزرگان برخی جماعت ها، روستا ها و حتی شهرها برای حفظ جان و امنیت مردم عادی از حمله، قتل و غارت و خرابی آبادی ها، غالبا بدون اطلاعات چندانی از اسلام به این دین نو گرویده اند[11]. در همین چارچوب هم هست که شاید بتوان قبول اسلام از سوی روستاها و حتی شهر های مسیحی به صورت دسته جمعی را بهتر درک نمود. بدون تردید این نوع «عافیت  طلبی» انسانی جهت حفظ خود، خانواده و محیط خود نه اولین و نه آخرین نمونه در تاریخ جوامع بشری بوده است.[12]

در بررسی شکل گیری اسلام به دنبال گسترش حاکمیت سلجوقیان در آناتولی دو سه عامل مهم دیگر را نیز نمیتوان نادیده گرفت. یکی از این عامل ها، حمله مغول به آناتولی در اوایل 1240 میلادی شروع شد. این تقریبا ده سال پس از حمله مغول ها به ایران بود. در آناتولی، مغول ها به پیروزی قاطع بر سلجوقیان روم نائل گشتند و آنها را فرمانبر و خراج پرداز خود نمودند. 60-70 سال بعد قدرت مغول ها رو به زوال گذاشت و سلجوقیان روم نیز نتوانستند قدرت و نفوذ سابق خود را بر آناتولی احیاء کنند. در نتیجه بیگ لیک های کوچک و بزرگ محلی ایجاد شدند. میدانیم که  مغول ها و ایلخانان مغول که بر ایران حکمرانی میکردند، تا دوره غازان خان مسلمان نبوده، بلکه غالبا آئین نیاکان شمن باور خود را داشتند. برخی مورخین بر آنند که حاکمیت حتی کوتاه مدت مغول ها بر بخش هائی از آناتولی ممکن است که شدت و حدّت اسلام متشرعانه و حنفی دوره سلجوقیان بزرگ ایران را در آناتولی تا حدی متعادل کرده باشد. بسیاری از مورخین دیگر نیز نوشته اند اسلامی که با ترکان به آناتولی آمد، دو رنگ و آهنگ متفاوت، اگرچه غالبا مکمل و نیازمند به یکدیگر را داشت: از طرفی اسلام متشرع، مکتوب و منسجم مذهب حنفی تسنن و از طرف دیگر اسلام متصوفانه و تساهل پروراحمد یسوی از آسیای میانه و مولانا جلال الدین بلخی (رومی) که خود در همین دوره (1207-1273) در قونیه (سابقا ایکونیوم) میزیست و درگاهش به روی همه، مسلمان و غیر مسلمان، باز بود.


[1] Kamuran Gürün: Türkler ve Türk Devletleri Tarihi, İstanbul, 1984, s. 300

[2] Cunliffe, Barry: 10,000 Jahre Geburt und Geschichte Eurasiens, S. 184, 216.

ضمنا ن. عباس جوادی: از کورش تا اسکندر، 1403، نسخه پی دی اف

[3] Speros Vryonis., Jr.: The Decline of Medieval Hellenism in Asia Minor…, p. 53.

[4] Mehmed Fuad Köprülü: Islam in Anatolia after the Turkish Invasion, University of Utah Press, Salt Lake City, 1991, p. 4

[5] Vryonis: Ibid., pp. 75-80.

[6] Necati Demir (hazırlayan): Danişmend-Name, Niksar (TR) 1999.

[7] T. Bekker-Nielsen: Textual Problems in the Danişmendname, PDF, Mediterranean Journal of Humanities, XIII (2023) 59-70; Vryonis, ibid, pp. 173-174.

[8] Brice, W. C.: The Turkish Colonization of Anatolia; 1955, PDF, p. 21. 

[9] Halil İnalcık: Devlet-i Aliyye, c. 1, s. 4-6.

[10] Inalcık, aynı eser, s. 110-127.

[11] Vryonis, ibid, p. 178.

[12]  Vryonis, ibid, pp. 351-402.

(این مقاله فصلی از کتاب «ترک ها چگونه مسلمان شدند؟» است که امید است به زودی چاپ و منتشر شود.)

چند درس از جنگ چالدران

وقتی در تابستان سال ۹۲۰ هجری (۱۵۱۴ میلادی) ۴۰ هزار نفر از قزل باشان لشکر ایران به رهبری شاه اسماعیل اول صفوی در دشت چالدران (چالدیران) واقع در شمال استان آذربایجان غربی با ۱۰۰ هزار نفر از سربازان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم روبروی هم قرار گرفتند، حتما نمیدانستند که این جنگ و خونریزی آنها قرار است برای صد ها سال بعد مُهر خود را بر سرنوشت ایران و ترکیه و حتی قفقاز و عراق کنونی بزند. علت شکست فاجعه بار ایران میتواند اساسا همان هائی باشد که در کتاب های تاریخ میخوانیم: تعداد سربازان عثمانی از دو برابر ارتش ایران هم بیشتر بود، بخشی از ارتش ایران در خراسان مشغول مقاومت در برابر یورش شیبک خان اوزبک بود و از طرف دیگر اردوی عثمانی دارای چند فقره توپخانه و تفنگ های انفرادی بود که از اروپا خریده بود، در حالیکه سربازان ایرانی با تیر و کمان، شمشیر و نیزه جنگ میکردند.

در نتیجه شکست ایران، شمال غربی ایران یعنی آذربایجان غربی، کردستان و همدان از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. اکثر این مناطق مدت ها در دست عثمانی بود. ۷۰ سال بعد بود که شاه عباس اول توانست اکثر آذربایجان غربی و همدان و بخشی از مناطق کردستان را از عثمانی ها پس بگیرد که بعدا دوباره دست بدست گشت تا اینکه جنگ دو همسایه و مرزهای مشترک با «عهد نامه قصر شیرین» حل و فصل شد. بغداد چند سال بعد از چالدران به دست عثمانی افتاد و تا جنگ اول در ترکیب این دولت ماند. به دنبال جنگ چالدران اردوی عثمانی حتی پایتخت صفویان یعنی شهر تبریز را هم اشغال کرد، اما به دلیل کمبود آذوقه و مقاومت مردم ناچار به ترک آن گردید. و لیکن اهمیت تاریخی این جنگ و شکست ایران فقط دراین نبود که ایران در یکی از صدها جنگ خود با همسایگان شکست بزرگی خورده بود.

دو عامل اصلی شکست

چیزی که اهمیت بیشتری دارد اکثرا در کتاب های تاریخ مورد توجه قرار نمیگیرد: شاه اسماعیل و فرماندهان و سربازانش اعتقاد چندانی به اسلحه های مدرن، برنامه ریزی جنگ و استراتژی و تاکتیک نداشتند. برای قزلباشان که عبارت از قبایل مختلف و اساسا ترکمن بودند و به طرفداری از شیعه اثناء عشری و طیق عادت طریقت صفویه کلاه های سرخ بر سر می گذاشتند، اولین پادشاه صفوی نه فقط سرکرده و شاه آنان، بلکه «مرشد کامل»، «نائب امام زمان» و شاید حتی بیشتر از آن، شخصیتی مقدس با الوهیتی فراانسانی بود که در مبارزه با «کافران سنّی» و دیگر کفار شکست ناپذیر و روئین تن بود. از این جهت آنان به پیروزی قطعی خویش بر لشکر عثمانی اعتقاد و اعتماد مطلق داشتند. خود شاه اسماعیل هم به این تصورات باور مطلق داشت و با رفتار و اشعار خود هم به آن دامن میزد. اعتقاد سربازان ایرانی به شکست ناپذیری «ظل الله» اسماعیل صفوی تا درجه ای بود که حتی یکی از سرداران شاه اسماعیل به نام دورموش خان از قبیله شاملو پیش از نبرد چالدران به شاه پیشنهاد کرد که بگذارد سلطان سلیم با راحتی خاطر به آرایش نظامی خود بپردازد تا به او ثابت شود که صرفنظر از نوع سلاح، تعلیم ارتش و نظام و با وجود کمبود نسبی سرباز، شاه ایران بر هر نیروئی برتر غالب خواهد آمد زیرا رسالتی که از سوی امام غائب و حضرت علی گرفته، او را شکست ناپذیر کرده است. و شاه اسماعیل هم این پیشنهاد را پذیرفت.

عامل مهم دیگر این بود که نیروهای ارتش ایران تقریبا همگی عبارت از مردان قبایل ترکمن بودند که نه تعلیم نظامی دیده بودند و نه به آن عادت و اعتقادی داشتند. آنها فقط به تبعیت از خان های قبیله های خود که مرید شاه اسماعیل شده بودند، تیر و کمان گرفته به جنگ میرفتند. قزلباش ها هم که افراد برگزیده و زبده جنگنده از داخل همین قبیله ها بودند، بیشتر از تکیه به قدرت و فنون نظامی و تکنیک جنگ، باور داشتند که «مرشد کامل» آنها را به هر تقدیر به پیروزی رهنمون خواهد شد و در بد ترین حالت «جنت مکان» خواهند شد. در مقابل آنها، اردوی عثمانی قرار داشت که آن هم از بخش های دیگر قبایل ترکمن استفاده میکرد، اما رهبری ارتش و عملیات نظامی را بر عهده «یئنی چری» ها گذاشته بود. آنها «نو دین» هائی بودند که عثمانی از بالکان و یا قفقاز به اردوی خود جلب کرده، بعد از قبول اسلام از تعلیم ویژه وحرفه ای نظامی گذرانیده و مستقیما تابع سلطانشان کرده بود. برخلاف افراد قبیله های ترکمن که در طرف ایران می جنگیدند، یئنی چری ها نه تابع رؤسای قبایل، بلکه فرمانبر سلطان بودند. آنها اگر چه مطابق با باور های دینی جدیدشان میگفتند که در راه خدا و پیامبر اسلام میجنگند، اما چندان به کمک دست غیب و الوهیت سلطان فکر نمیکردند.

میگویند خود شاه اسماعیل در چالدران جانفشانی بسیاری کرد و فرماندهان و سربازانش هم که غالبا منسوب به قبایل ترکمن قزلباش بودند، مردانگی و از جان گذشتگی زیادی نشان دادند و سرسختانه جنگیدند. اما نشد. روایت است که به جز ۸۵ نفر تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند. تلفات عثمانی های پیروزمند به روایت دیگری  ۴۰ هزار نفر بود. افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت. طرفداران جان بر کف او دچار سرخوردگی شدند ، صفوف شاه صفوی متزلزل شد و در حالیکه قدرت مطلق شاه ضعیف تر شده بود، وزنه و نفوذ رؤسای قبایل و همچنین سران قزل باش و رقابت و دشمنی  داخلی و در عین حال خودسری های آنان افزایش یافت. عملا ده ها و صد ها نفر از سران قبایل و قزل باش ها در جای قدرت «مرشد کامل» شاه اسماعیل صفوی نشستند. در عین حال آنها پیوسته در حال رقابت و جنگ با یکدیگر بودند. خود شاه اسماعیل دچار افسردگی، گوشه گیری و میخوارگی گشت و دیگر شخصا هیچ وقت در هیچ نبردی شرکت ننمود. او در بازی قدرت بین حاکمین رژیم صفوی از محور و نقطه ثقل قدرت به یکی از ده ها مرکز قدرت تبدیل شده بود.

شوخی تاریخ

با وجود شکست جدی ایران، این، به راستی یک شوخی تمام عیار تاریخ هم بود. در هر دو سوی مرز، قبایل همزبان و هم قوم ترکمن، در این سو با بیرق تشیع صفوی و در آن سو با پرچم تسنن عثمانی به دفاع از سرزمین هائی بر خاسته بودند که بعد ها قرار بود بطور رسمی تری بعنوان «ایران» و «عثمانی» در کنار هم به یک زندگی دراز مدت و پر فراز و نشیب بپردازند. اکثر آنان دو سه قرن پیش از آن از آسیای مرکزی به این مناطق کوچ کرده بودند. بعضی ها در جائی سکنی گزیده بودند. اما هنوز بسیاری از آنها از منطقه ای به منطقه ای کوچ میکردند. وفاداری متغیر رؤسای قبیله و یا انتخاب راه بر سر تشیع و یا تسنن هم در تعیین سمت کوچ آنها تاثیر زیادی داشت. هنوز مرز های قومی و مذهبی سیّال بود. اما در دوره جنگ و بعد از آن، انبوه مردمان بسیاری که شیعه و علوی آناتولی بودند به ایران کوچ کردند و برعکس، سنّی ها و بخصوص بسیاری از کُرد ها به آناتولی مهاجرت نمودند.

ایران نو را در واقع ترک زبان ها ایجاد کرده بودند و حراست مینمودند.

اولین شوخی بزرگ تاریخ که با جنگ چالدران شروع شد این بود که ۹۰۰ سال بعد از سقوط ساسانیان و حکمرانی خلفای عرب و سپس کوچ و سکنای قبایل ترکمن از خراسان و آسیای مرکزی و سپس حملات ویرانگر مغول و تیمور، این قبایل ترک زبان تحت هدایت شاه صفوی بودند که در مقابل همزبانان و هم قومان خود در آنسوی مرز که حالا نام «عثمانی» گرفته بودند با جانفشانی جنگیدند، کشته شدند و با وجود شکست، «ایران معاصر» و یا «ایران بعد از اعراب» را بنیانگذاری کردند و تا ۵۰۰ سال بعد، چه بدست شاه عباس و چه نادر شاه و عباس میرزا، از آن حراست نمودند. یعنی «ایران کنونی»، کم و بیش با مرز و بوم و سنت و تاریخ و مذهب و فرهنگ و سیاستی که امروزه می شناسیم، تا حد زیادی محصول دسترنج ترک زبانان و بخصوص آذربایجانیان بود – عاملی که در هویت ملی و خود شناسی ایرانی آذربایجانیان پیوسته نقشی اساسی بازی کرده و بعد ها در مبارزات آذربایجان در انقلاب مشروطه بار دیگر تبلور یافته است.

شوخی دیگر تاریخ این بود که تقریبا ۹۰۰ سال بعد از قبول اسلام، این اولین دولت قدرتمند و سرتاسری ایرانی بود که با هویتی ایرانی عرض اندام میکرد، اما اصل وجودی این دولت و «چسب»ی که آن را یکجا نگه میداشت، احتمالا بیشتر از این «ایرانیت» و «غیر عثمانی بودن» اندیشه تشیع بود (که بعد ها «ایرانیت» هم بطور بمراتب قوی تری به آن علاوه شد). این وضع در عین آنکه از یک سو تجانس و وحدت ملی، ایرانی و شیعه را در مقابل «بیگانگان» تقویت میکرد و به آن شکل و شمایلی مذهبی و سیاسی میداد، در عین حال ایرانیان غیر مسلمان و بخصوص غیر شیعه (مثلا کُرد ها و اقلیتی از ترکمن ها را که سنی باقی مانده بودند) از آن دور مینمود،  وحدت ملی کشور را دچار مخاطره میکرد و در عین حال ایران شیعه را در جهان اسلام تبدیل به کشور «اقلیت مذهبی» مینمود و آن را از اکثریت بمراتب بزرگتر سنی جهان اسلام جدا میکرد.

این در حالی بود که اگرچه سلاطین عثمانی ادعای خلافت کل عالم اسلام را داشتند، اما حکومت خود را بر تقدس و الوهیت شخص سلطان استوار نمیکردند و در عین اینکه حکومت دنیوی خود را میکردند، کار دین را به شیخ الاسلام ها حواله مینمودند. این فرق، همراه با نزدیکی بیشتر عثمانی به غرب، دوری بیشتر و سریعتر آن از ساختار های قبیله ای و پذیرش و تحمل بیشتر آن نسبت به گروه های دینی و قومی امپراتوری، عثمانی را از نظر پیشرفت اجتماعی و سیاسی پیوسته از ایران جلو تر انداخت. در حالیکه سلسله صفوی ۲۰۰ سال پا بر جا ماند، عثمانی گسترش یافت و مجموعا ۶۰۰ سال دوام آورد.

اما صرفنظر از طول حکمرانی سلسله ها و باوجود ضعف و عقب ماندگی های نسبی ایران نسبت به عثمانی، در هر دو طرف مرزی که بنیادش در جنگ چالدران گذاشته شد، ایلات و عشایری که در هر دوطرف مرز، سلسله ها و خانواده های حاکم ایران و عثمانی را بوجود آورده بودند با مردم و اقوام محلی و فرهنگ و آداب و سنن و تاریخ آنان درآمیختند وهر کدام با همه ثواب ها و گناه هایشان حاکمیتی و ملتی متمایز را بوجود آوردند که ما امروزه از آنان بعنوان «ایران» و «عثمانی» (و بعد ها «ترکیه») نام میبریم.

احتمالا وضع کنونی ایران و ترکیه به نوعی یاد آور روند گذشته این دو سرزمین است – دو روند گوناگونی که ۵۰۰ سال پیش در دشت چالدران شروع شده بود…

(نشر نخست در عباس جوادی: «ایران و آذربایجان در بستر تاریخ و زبان»، چاپ لندن، سال 2016)

منابع

Bilge, Sadık M.: Osmanlı Devleti ve Kafkasya. İstanbul 2005

تاریخ اسلام، پژوهش دانشگاه کمبریج. ترجمه احمد آرام، تهران ۱۳۸۱

جوادی، حسن: ایران از دیده سیاحان اروپائی، تهران ۱۳۷۸

Said Amir Arjomand Said Amir: Religion, Political Action, and Legitimate

Domination in Shi’ite Iran. European Journal of Sociology, XX, 1991

سه فصل از رمان تاجیکی «فرشته در دوزخ»

یک رُمان فوق العاده جالب از نویسنده و روزنامه نگار شناخته شده تاجیک ساجده میرزا با عنوان «فرشته در دوزخ» در دست دارم.  نویسنده اش که دوست و همکار سابق من هم هست، آن را به من داده تا از نظر املا، سبک و واژگان به فارسی ایرانی متناسبش کنم، یعنی آن واژه ها و تعبیر های زیبا و دلنشینی را که فارسی تاجیکی دارد و برای ما ایرانیان سخت فهم هستند، (متاسفانه) به فارسی رایج تر ایران تبدیل کنم، تا خواندن آن برای ایرانیان علاقمند نه تنها بخاطر املا و الفبای سیریلیک تاجیکی، بلکه در ضمن به جهت آن تعابیر و واژه های زیبا و دلنشین مخصوص تاجیکی مانند پرتافتن (پرت کردن)، آفتاب نشین (به معنی غروب) و صد ها لغت دیگر، به قول تاجیکان «دل بزن» نشود.

این کتاب اخیرا در دو هزار نسخه به تاجیکی با الفبا و املای سیریلیک در دوشنبه (تاجیکستان) چاپ شده است. این رمان توصیفی و فوق العاده تصویری در باره سر نوشت تراژیک یک دختر تاجیک در جامعه سنتی تاجیکستان در سال های پس از فروپاشی کمونیسم است که در ضمن نشان میدهد که سنت های فرهنگی و اجتماعی صرفنظر از سیستم سیاسی ادامه داشته و هنوز مصرانه پا برجا هستند. 

من در حال باز نگری رمان هستم وچهل-پنجاه صفحه اولش را در تارنمای «چشم انداز» منتشر میکنم. امید وارم مورد توجه و عنایت ایرانیان علاقمند به کتاب، زبان و فرهنگ تاجیکستان و زندکی اجتماعی مردم در آسیای مرکزی قرار گیرد. ضمنا می توان رمان «فرشته در دوزخ» را به راحتی به عنوان بدنه و هسته اصلی یک فیلمنامه جالب ایرانی تاجیکی یا افغانی تصور نمود.

سه فصل نخست از

«فرشته در دوزخ»، مولف: ساجده میرزا

ویراستاران: بحرالدین علوی، شهاب فرخیار

دوشنبه، 2022

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، در یک زمان، در یک مکان پادشاهی بود که پنج دختر داشت. یک رویشان آفتاب بود و یک رویشان ماهتاب و آوازه حُسنشان به هفت اقلیم می‌رسید.

یکی بود، یکی نبود

پادشاه پسر نداشت و غم بی پسری روزگارش را تیره و اوقاتش را تلخ می‌کرد. سالها گذشت و دخترها بزرگ شدند. پادشاه چهار دخترش را به شاهزاده‌های مملکت های همسایه به شوهر داد، الاّ بزرگ ترین دخترش را که در حُسن و عقل و خِرَد از خواهرانش برتر بود و نامزدهای مورد نظر پدر را رد می‌کرد. شاهزاده‌ها با امید بسیار از دروازه شهر وارد می‌شدند و نا امید برمیگشتند. شاهدختر آن قدر نامزد رد کرد که نامش از زبانها افتاد و دیگر کسی به سراغش نیامد. پادشاه از ناز و نوز دخترش خشمگین شد و سوگند خورد که روز یکشنبه اول ماه هر که اول از دروازه شهر وارد شود، همان را به دامادی می‌پذیرد. دختر دیگر علاجی نداشت، مگر به طلب پدر سر فرود آرد. او چین در جبین و ترس در دل انتظار اول ماه شد. صبح یکشنبه خود را آراست و پیش از دیگران به بلندترین برج قصر رفت، تا شوهر آینده‌اش را ببیند. واویلا، کسی که اول از دروازه شهر وارد شد، پیرمرد موسفیدی بود، با قامتی خمیده، دهانی بی‌دندان و آب بینی از نوک دماغش آویزان…

دختر افسانه‌گو برای تأثیربخشی داستانش لب گزید و “وای وای” کرد و سر تکان داد و بعد گویا راه حلّ مشکل دختر شاه را می‌جسته باشد، به طور ساختگی به دورهای دور نگاه کرد. خواهرزاده‌اش که تا این دم با مرجان گردن خاله ‌بازی می‌کرد و با دهان باز قصّه دختر پادشاه را می‌شنید، از هیجان آب دهانش را فرو برد و با دستان کوچکش دهان خاله را بست.

-چرا؟ نمی‌خواهی ادامه افسانه را بشنوی؟ ادامه اش جالب است! من گویم و تو بشنو!

-قصّه «بزک جِنگِله پا» را بگو! – دلتنگی کرد کودک.

-باز هم «بزک جنگله پا»؟ دیشب بزک را گفتم، پری شب بزک را گفتم، بیا ادامه قصّه دختر پادشاه را بگویم.

-نه، نگو، پادشاه بد خُلق است، مثل بابا بزرگم، دخترش را دوست نمی‌دارد، بزک مهربان است…

خاله خنده‌اش را سر داد و کودک را بغل کرد و هر دو در روی گلیم غلت زدند.

او هر شب برای خواهرزاده پنج‌ساله‌اش که از دِه همسایه به مهمانی آمده بود، قصه میگفت، تا کودک برای مادرش بی تاب نشود و فغانش خواب را از چشم مردم محله نپراند. مادر کودک آبستن بود و دلش به هم میخورد. او دخترش را به خانه پدری‌اش فرستاده بود تا “عق و عق” حالت استفراغ او را نشنود.

-چرا بابا بزرگ را خشمگین می‌گویی؟ مگر دوستش نمی‌داری؟- دختر از دهان کودک گپ می کشید و در عین حال حوض چشمان از اشک و خنده لبریزش را با لب دامنش خشک میکرد.  

-این بابا بزرگ را می‌گویی یا آن بابا بزرگ را؟- کودک لبانش را غنچه کرد و حیله‌گرانه به خاله‌اش چشم دوخت. منظورش بابا بزرگ پدری و بابا بزرگ مادری‌اش بود.

-هر دو را.

-آن بابا بزرگ خوب است، مرا کول می‌کند، بر شانه اش می‌بردارد که از درخت گیلاس بچینم. کودک جمله‌اش را دوام نداد.

-این بابا بزرگ چه؟

کودک به پنجره نگریست و به خاله‌اش اشاره‌ کرد که گوشش را نزدیکتر بیارد.

-این بابا بزرگ مرا دوست نمی‌دارد، هر بار بیایم “هه، باز آمدی؟” می‌گوید، مرا بغل نمی‌کند، اسباب بازی هم نمی‌خرد. آن بابا بزرگ برایم دو عروسک خرید!

دختر یاد نداشت که بار آخر چه وقت به این ‌اندازه از ته دل خندیده بود. خنده خاله به کودک گذشت، هر دو خیلی شادی کردند. کودک از خنده سیر شد و به تخت خواب پرید و چار زانو نشست و افسانه بزک را طلب کرد.

-باشد، بزک را می‌گویم، چشمانت را بپوش، تا افسانه را خوبتر بشنوی. یکی بود، یکی  نبود، روزگاری بود…

دختر افسانه بزک را آن قدر کش داد که خواب خرگوشی خواهرزاده‌اش از راه رسید و او با چشمان نیم باز به خواب ناز رفت. دختر خود را با احتیاط از خواهرزاده‌اش کنار کشید، تا او را بیدار نکند. چشمان خودش غرق خواب بودند، امّا کاسه‌های تلمبارشدۀ ناشسته آشپزخانه را به یاد آورد و نا خواسته از جای بلند شد.

اهل خانواده در این حیاط بزرگ که شش در اطاق و یک مهمانخانه وسیع داشت، همه در بسترهای نرم خوابیده بودند. از در ‌باز مهمانخانه صدای خرناس خویش دور پدرش به گوش می‌رسید که در آستانۀ عید قربان از دِه، به مال بازار گوسفند آورده بود و برای کوتاه کردن راه، شب را در خانه آنها روز می‌کرد. مهمان شکمش را سیر کرد و خوابید، امّا گوسفندهایش از گرسنگی در گرد درخت زردآلو سُم می‌زدند و دمبه‌های چون بالشت آفتاب خورده و ورم کرده خود را به چپ و راست تاب می‌دادند.

-مردک بی‌انصاف، خودش دو کاسه شوربا را با یک نان فطیر نوش جان کرد و این بیچاره‌ها را از همان نیمه روز به درخت زردآلو بسته، دیگر سراغ نکرد! – دختر مهمان را سرزنش کرد و از کاهدان پهلوی طویله کیسۀ علف تر را که پدرش عصری از صحرا آورده بود، برداشت و طشت لب‌ شکسته را از علف پُر کرد. بوی علف تازه موج ‌زنان به اطراف پهن شد و گوسفندها را که شکم های خالیشان در پشتشان چسپیده بود، بی‌طاقت کرد. ماده‌ گاو خانواده هم که تا حال چارزانو زده نشخوار می‌کرد، از جای برخاست و سرش را از شکاف هواکش طویله‌ بیرون برآورده هوا را حریصانه بوی کشید. ماده‌ گاو هفته ای پیش زائیده بود و حالا شکم خالی شده‌اش را با علف پُر میکرد. دختر از ترسی که گاو مبادا صدا بلند نکند، یک بند علف را با عجله به پیشش پرتاب کرد.

-عجب اشتهایی داری، دهانت بیست و چار ساعت می‌جنبد! – گفت او و علف باقیمانده را به نزد گوسفندها برد. با نزدیک شدن طشت سفالین علف چهار گوسفند مثل سربازهای جنگی به پیش دویدند و اگر دختر شتاب نمی‌کرد، درخت زردآلو ریشه‌کن می‌شد.

-آهسته، آمدم، محله را زیر و رو نکنید آخر! گوسفندها یکدیگر را هُل داده، خود را به طشت زدند. دل دختر به حال این حیوان ها سوخت. او سر پا نشست و به آنها چشم دوخت. “بیچاره‌ها حس می‌کرده باشند که فردا یا پس‌فردا کُشته می‌شوند؟” ساکنه – پیرزن باتجربه محله می‌گفت مال، ده روز پیش از ذبح به درد سر گرفتار می‌شود و تا روز کارد به گلویش رسیدن، گیج و پکر می‌گردد. ساکنه به زور تا کلاس چهار خوانده بود و رسید بازنشستگی اش را به جای او عروسش امضا می‌کرد، ولی به همۀ سؤال ها جواب داشت، ‌انگار دو دانشگاه ختم کرده است. نصف مرد و زن های ده بر روی دستان او به دنیا آمده‌ بودند و چانۀ ده ها ساکن به رحمت خدا رفته را هم همین ساکنه بسته بود. مگر به گپ او می‌شد باور نکرد؟ دختر خم شد و در روشنایی چراغ روی حیاط به چشمان گوسفندان نگاه کرد. اما در آن چشمان عسلی مهربان از گیجی و پکری خبری نبود! گوسفندها با اشتها علف می‌جویدند و با لقمه نیم‌ جویده در دهان، پوزه هایشان را دوباره به طشت سفالین لب‌شکسته که سالها باز در خدمت گاو و مال خانواده  بود، فرو می کردند.

-پایان عمرشان را احساس نمی‌کنند، وگرنه باید علف در گلویشان درمی ماند. – دختر با خود اندیشید و از حوض برای آنها آب آورد. خیلی تشنه بودند، آب را بی‌ایست دم کشیدند، مثل این که ماه ها روی آب را ندیده‌اند. شکم گوسفندها از آب و علف باد کرد تا آرام گرفتند. این دم در راهرو تاریک دو جفت چشم مثل کرم شب‌چراغ درخشید.

سگ سیاه از گوشه تاریک حیاط جنبان جنبان چون از پرده شب بیرون آمد. جفت چشمان فروزانش گاه در یک طرف می درخشید، گاه دو قدم دورتر. ده سال زندگی با این خانواده او را رمز فهم کرده بود، می‌کوشید به بیل و بند و کلنگ که صاحبخانه هر جا دلش خواست پرت می کرد، برنخورد و از خشم او ایمن بماند. سگ به در آشپزخانه رسید و تملّق کارانه دم جنبانی کرد.

-تو چرا نمی‌خوابی؟ گرسنه‌ای؟ سگ سیاه در جواب لب لیسید.

دختر از انبوه ظرف های خالی و نیم‌خالی پاره‌های گوشت و چربی را جدا کرد و به کاسه آهنی انداخت که سگ شکم‌چران آن را از لیسیدن چون الماس سفته و درخشان کرده بود. آب دهان سگ از گوشه لبانش به زمین ریخت، امّا نزدیک نیامد، انتظار شد که دختر کاسه را هر چه بیشتر پُر کند. چند دقیقه‌ای که دختر در آشپزخانه برایش خوراک پسمانده جمع می‌کرد، شاید در نظر سگ مثل سال نمود.

-بیا، بگیر رزقت را- و کاسه پُر غذا را به زمین گذاشت، امّا هنوز پشت به سگ نکرده بود که کاسه خالی شد.

-گویی از درو آمده‌ای! عصری خودم شکمت را سیر کردم. سگ لبانش را لیسید و با امید به سوی بشقاب های آشپزخانه نگاه کرد.

-نگاه نکن، دیگر چیزی نیست، برو بخواب. سگ چون گدای خیره و پرتمنا به دختر نگاه کرد و دُم جنباند، امّا چون دید که بوی امیدی نیست، با بی میلی، جنبان – جنبان در تاریکی شب غیب زد.

دختر کاسه‌ها را شست و جا به جا کرد. دستانش را صابون زد و می‌خواست به تخت خوابش برگردد که از اطاق کناری صدای پدرش را شنید. او دختر کنجکاوی نبود، بانزاکت و تربیت دیده بود، امّا از صحبت پدر و مادر که بریده بریده به گوش می‌رسید، احساس کرد که آنها در باره او بحث می‌کنند.

پدر با غرور خاص خود که طرف مقابل بحث را جای آدم نمیگذارد، می‌گفت:

-این دختر چند سال دیگر تک و تنها و بدون شوهر خواهد ماند؟ در پیش دوست و دشمن زبان کوتاه شدیم.

مادرش با صدایی که به زور شنیده می‌شد، پدر را تسلّی می‌داد:

-صبور باشید آقا، میگویند «دختر پیر و بختش میر»، این هم روزی جفتش را پیدا می‌کند، غم نخورید.

-خر میر راهش را گم کرده است که به خانه تو بیاید؟ کی پیر دختر لازم دارد؟ یک سال بعد سگ هم طرفش پارس نمیکند! – با قهر جواب داد پدر و از پست و بلند شدن صدایش معلوم می‌شد که پشتش را به طرف زنش گرداند. زن طعنه شوهرش را بی‌جواب گذاشت، یا شاید مثل همیشه “دعوا نشود” گفت و خود را به خواب زد.

دل دختر سیاه شد، او بی‌صدا به اطاق خواب برگشت و پهلوی خواهرزاده‌اش دراز کشید. خواب از دیدگانش پرید، آهی سرد از دلی پردرد کشید و به سرنوشت خود نفرین خواند. او دختر بزرگ این خانواده بود و اکنون به 29 سالگی قدم می‌گذاشت. همسالانش مثل تیر فلاخن مدت ها بود که از خانه پدرهایشان بیرون جهیده بودند. تنها پای او در گل این خاندان درمانده بود. هژده‌ساله بود که اورا با جوانی از ده همسایه نامزد کردند. جوان زیبای قامت ‌بلندی بود، دل دختر به او می‌کشید. شبانه روی تخت خواب به پشت می‌زد و در بال رؤیاها به کجاه که نمی‌پرید! شب عروسیش را تصوّر می‌کرد و از هیجان نفس در گلویش می‌پیچید. آن جوان را با تمام وجودش می‌خواست. برای او دستمال دامادی می‌دوخت و آن را با لاله‌های ارغوانی می آراست، به لحاف و بالشت گلدوزی شده پنبه پُر می‌کرد و کاسه و بشقاب می‌خرید. تا روز جشن کمی دیگر مانده بود که ماشین داماد به دره افتاد و دلداده اش جوانمرگ شد. دختر اندوه گرفت، دلش شکست، آرزوهایش برباد رفت. امّا از ترسی که نگویند دختر بی‌حیایی بوده است، در ظاهر میخندید و اشکهایش را فرو می‌برد، ولی در تنهایی سر زیر لحاف می‌کرد و مویه‌ می‌کشید. بعد مراسم گور و دفن، مادر دختر جهازی را که خانواده مرحوم آورده بود، در یک ماشین بار کرد و به خانه‌ داماد برد. مادر داماد جهاز را دید و فغانش به آسمان پیچید.

-دختر بی پای و قدمت پسرم را جوانمرگ کرد.-گفت و با همین درِ بخت به روی دختر بسته شد.

چند سال کسی به خواستگاری‌اش نیامد، بعدها یکی دو نفر پیدا شدند که یا زن مرده بودند یا هوسران. پدرش از ازدواج دختر بزرگش امیدش را کند و خواهرهای او را پس از ختم دبیرستان عجولانه پشت سر هم به شوهر داد. با آن چهره چون گل نازک، چشمان آهوی رمیده، قامت رسا و گیسوان به قدش برابر، دختر بزرگ خاندان، خار چشم پدر و باعث زبان کوتاهی مادر شد.

روزهای زندگی‌اش طولانی و یکرنگ شدند، شبش به کُندی روز می‌شد و روزش به سختی شب، نه عشقی بود، نه عاشقی. امیدش را از ازدواج کند و خواست کسب و کاری آموزد که لااقل محتاج دیگران نشود. امّا جرأت نداشت با پدر بد اخلاقش مصلحت کند. بالاخره خاله اش را که اهل شهر دوشنبه بود، میانجی کرد. پدرش خواهرزن تحصیل کرده‌اش را با احترام “معلمه” می‌گفت، امّا روزی که خاله پشت فرمان ماشین “Jeep” از دروازه دو لنگه خانه وارد شد و با شوخی “دخترم را با خودم به شهر می‌برم” گفت، مرد مثل سگ از زنجیر رهیده دیوانه شد و با او درافتاد. کاسه و بشقاب را به سر زنش زد، از آستین مهمان کشید و او را از در بیرون انداخت. خاله‌اش از آن روز دیگر پای به پاشنه در خواهرش نگذاشت. به عروسی خواهرزاده‌ هایش هم دعوتی بود، امّا نیامد.

-تا آن سگ دیوانه زنده است، من پایم را به آن خانه نمی‌گذارم! – می گفت.

دختر اکنون خانه‌نشین شده بود، برای جمع جوانها او پیر بود، برای پیرها میانسال. او نام زیبایی داشت – فرشته. امّا همسایه‌‌ها او را پشت سرش “پیردخترِ صفر” می‌گفتند. این را بارها با گوش خود شنیده بود. از آدمها می‌گریخت و ساعت های بیکاری اش را در بالاخانه پُر از کتاب بابای خدا بیامرزش سپری می‌کند و از واقعیت تلخ به افسانه‌ها پناه می‌برد. آن قدر کتاب افسانه خواند که حساب ندارد!

خانۀ پدر

حیاط آنها با باغ بزرگ و پنج اطاق قدیمی و یک اطاق پذیرایی نوساخت که همه روی یک زیرزمین بلند بنیاد شده بود، در ورودی راه بازار ناحیه قرار داشت. خویش و تبار و شناس و ناشناس در راه رفت و بازگشت از بازار “یک پیاله چای بگیریم” میگفتند و بی‌خبر “میهمانی” می‌آمدند و این “میهمانی” بعضاً روزها طول می‌کشید. خواهران فرشته در روستاهای اطراف مسکون شده‌ بودند. آنها بسیار وقتها از غر غر مادرشوهر و ناز و نوز خواهرشوهرهای خود به خانه پدر پناه می‌بردند و بعضاً هفته‌ها همانجا ماندگار می‌شدند، گویا اصلاً ازدواج نکرده‌اند. از این رو، دیگ شوربا در این خانه از سحر می‌جوشید و آتش تنور خاموش نمی‌شد. فرشته هر سحر پیش از دیگران از خواب بر میخاست، گاو می‌دوشید، حیاط می‌روبید، برای پدرش صبحانه آماده می‌کرد و در اطاق بزرگ برای مهمانهای ناگهانی دسترخوان[1] می‌گُشود. گاها فراموش می‌کرد که خودش آب در دهان نگرفته است. دلش غم داشت، شکمش به یادش نمی‌رسید.

آن سحر از فریاد خروس همسایه با خاطر آشفته و دل گرفته بیدار شد. خروس پیر چندی بود که حساب وقت را گم کرده بود، گاها وقت غروب فریاد می‌زد، گاها در نیمه روز. امّا، آن سحر روی لبه دیواری که خانه آنها را از حیاط همسایه جدا می‌کرد، با وقار قدم می‌زد و با صدای گرفته جیغ می‌کشید. فرشته به نزد پنجره آمد.

ته نشین حرفهای شب گذشته پدرش، در قلبش سنگینی می‌کرد، گویا سنگ سیاهی در سینه داشت. از حیاط سرفه پدرش بلند شد که ظاهراً حال و هوای خوبی نداشت، زیر لب غُر- غُر می‌کرد. خروس را بر سر دیوار دید و بیشتر عصبانی شد. از زمین سنگی را برداشت و با غضب به طرف خروس پرت کرد، ولی تیرش به نشان نرسید و “هی، مادر ترا…” گفت و سنگ بزرگ تری را برداشت. امّا خروس هم آن قدر نادان نبود که از سنگ همسایۀ بدخو بترسد. او خود را ماهرانه به حیاط صاحبش پرتاب کرد و از آن سوی دیوار قصدا یک “قو قو قولو”ی دیگر زد. مرد به خروس و صاحب خروس زیر لب دشنام داد و غُرغُرکنان به طرف تخت زیر سایه انگور قدم برداشت. “زود بیدار شده است، کاش مادرم صبحانه‌اش را می‌برد.”- از دل گذراند دختر و از پنجره به چهار گوشه حیاط نگاه کرد، مادرش پیدا نبود، با بی میلی به آشپزخانه رفت و در مشغول آماده کردن صبحانه شد.

پدرش از آن مردان شکم‌ چرا نبود که که هر غذا را بپذیرد. اگر صبحانه یا شام طبع دلش نبود، روز همه را سیاه می‌کرد. برای همین مادر و دختر به اصطلاح گلِ خوراک را به پیشش می‌گذاشتند و در گِردش پروانه می‌شدند که مبادا دماغش نسوزد. حالا هم دختر قوری گرم را با پیاله‌ها روی سینی چید و کاسه چینی را با خامه شیر عصری دوشیده‌اش پُر کرد، روی شیر مثل لایه سفتی بود. دهانش آب گشاد. این دَم آواز شیم شیم گاودوشی مادرش از طویله‌ به گوش رسید. دختر حالا راضی شده بود که یک گله گاو را بدوشد، امّا با پدرش رو به رو نشود.علاج دیگری نداشت. پایهایش را بزور کشیده، به سمت تخت قدم برداشت.

سینی را در گوشه تخت گذاشت و نان ریزه‌های سفره از شب مانده را روی علفهای آفتاب خورده که از گرمای سخت به زمین خوابیده بودند، پاشید و برای پدرش سفره باز کرد. اوّل کاسه خامه را در پیش او گذاشت. خامه روی شیر را هر سحر پدر می‌خورد، همیشه همین طور بود. در کودکی خواهران بعد از رفتن پدر، خود را به سر سفره می‌زدند و کاسه خالی خامه را با نوبت می‌لیسیدند. مادرش سرشیر را همیشه برای صاحب خانه نگاه می‌داشت و به کودکانش شیر و روغن می‌داد. امّا کودکان فرق مزه خامه و شیر را می فهمیدند.

فرشته چای را سه دفعه گردانید[2] و دست روی سینه پیاله چای داغ را که از گرمی هوا بخارش نمی‌برآمد، به نزد پدر گذاشت. نان کلوچه را پاره کرد و کاسه عسل را به پیاله نزدیک آورد.

پدر مثل آدمان قهری از دخترش رو یگردان بود، دختر وقتی به طرف چپ تخت میرفت، او رویش را به سمت راست می‌گرداند، به طرف راست که میگذشت، رویش را به سمت چپ تاب می‌داد. نهایت نگاهش به دسته گنجشک های گرسنه درماند که برای نان ریزه‌های تکیده دختر به سر هم منقار می‌زدند. او از سینی پاره قندی را برداشت و غضب ‌آلود به سر گنجشکها زد. پرنده‌ها با هراس به شاخه‌های انگور نشسته، از آن بلندی به سوی مغزهای نان چیر چیر می‌کردند.

– چیز دیگری بیارم؟ – پرسید فرشته با صدای پست، مثل این که با خودش حرف می‌زد.

-هیچ چیز لازم نیست! پدر با قهر دست ‌افشاند و گویا فرشته گناهی کرده باشد، از او روی تافت. دختر برای خود چای نریخت، وقت های اخیر چای سحر با پدر مثل شکنجه شده بود. بی هیچ دلیلی مثل بادکنک پف می‌کرد، سرخ و سفید می‌شد، پشت به زن و فرزند می‌گرداند و کاری می‌کرد که آنها گنهکارانه سر خم کنند.

این صبح هم پف کرده بود، ابروانش از خشم سر به سر زده، هاله سنگینش هوا را می‌سوزاند. خوشبختانه، مادرش با سینی گوشت از آشپزخانه بیرون شد و فرشته آه سبکی کشید.

همزمان با به روی تشک نشستن مادر، فرشته عزم رفتن کرد.

کجا، دخترم؟ بشین صبحانه خور. مادر بالاتر نشست و لب تخت را برای دختر خالی کرد.

-مشکلی نیست، احتمال پروینه بیدار شده است، اگر مرا نبیند، گریه می‌کند. دختر با بهانه خواهرزاده‌اش با قدمهایی که صدا نداشتند، از نزد پدر و مادرش دور شد. مرد از دسترخوان رو برگرداند و با اخمهای گرفته از پشت دخترش نگاه کرد، دور و دراز نگاه کرد. چشمان در زیر ابروان پرپشت نهانش گرمی نداشتند. شاید اگر کمان می‌داشت، او را سر یک تیر می‌کرد. از سفره پُر ناز و نعمت صبحانه هم تنفّر داشت. نگاه بی‌حرکتش دور و دراز در یک نقطه مات می ماند و آهسته به نقطه دیگر می‌لغزید. نهایت چه فکری کرد که با عجله خامه را پیش کشید و یک پاره کلوچه را به کاسه انداخت. گریبان پیراهن راه راهش از کوتاهی گردن تا گوشش می‌رسید و هر بار به سوی سفره گردن می‌یازانید، شبیه سنگ‌پشتی می‌شد که در چمن زار سر از خانه پشتش بیرون می‌کند.

اورا نمی‌شد، مرد بدریختی نامید، چشم و بینی و دهانش گویا به هم متناسب بودند، اما نگاهش یک سردی داشت که مو را در پشت زن و فرزندانش راست می‌کرد. از ظاهر، سن و سالش را نمی‌شد حدس زد، نه پیر بود و نه جوان. عکسهای زمان جوانی‌اش از عکسهای حاضره‌اش زیاد فرق نمی‌کردند، گویا از مادر با همین شکل به دنیا آمده بود. سگرمه های همیشه گرفته‌اش، جویهای آژنگ را در پیشانی‌اش عمیق تر می‌کردند.

زن با آستین وسیع پیراهن چیتش یک زنبور خیره را که ویز ویز می‌کرد و هر زمان به کاسه عسل نوک می‌زد، از سر سفره می‌راند و گاه گاه دزدیده به شوهرش می‌نگریست، حال و هوای او را با نگاه لمس می‌کرد. تبسم مرموزی در لبانش دیده میشد، مثل آدمی که حرف عجیبی دارد و اگر آن حرف را بگوید، هم صحبتش از حیرت انگشت می‌گزد. حرفی هم نداشت، تنها می‌خواست به این صبحانه بغض کرده کمی صفا دهد.

او زن میان سال و خوش‌اندامی بود که نشانه‌های حُسن ازلی هنوز از چهره‌اش نرفته بود و هر که چشمان بادامی، چهره چون برف سفید و کمان ابروان و رده مژگانهای خم ‌گشته‌اش را می دید، به خود می‌گفت که این زن در جوانی چه دل هایی را شکسته باشد! امّا او به جز این مرد بد اخم که نه حُسنش را می‌دید و نه خودش را و عمری، او را، به اصطلاح، در پوست پسته جای داده بود، مرد دیگری را نمی‌شناخت. آنها هر سحر مثل جفت هایی که ده‌ساله‌ها در یک بالین با هم سر نهاده‌اند، یکجا صبحانه می‌خوردند، گویا با هم حرف می‌زدند، امّا در اصل این صحبت از سلسله سؤالهای زن عبارت بود که مرد، اگر خوشش می آمد، به آنها پاسخ می‌داد، و اگر خوشش نیامد روی ترش می‌کرد.

این مرد قدش از میانه‌ پست، که خود را بیشتر از آنچه که بود با صلابت و سیاست نشان می‌داد، میراب کلان کالخوز بود و در زیر دستش ده ها کارگر داشت. در فصل کشت و کار صاحبان مزرعه های خصوصی دست بر سینه او را “ آقا صفر” صدا می‌کردند، تملّق می‌کردند و حتّی رشوه می‌دادند، امّا در پایان موسم آبیاری او باز “صفر کوتوله” میشد. از بنیاد، خلق و خوی خوبی نداشت و از بس مردم احترامش نمی‌کردند، بیشتر عقده‌ای شده بود.

نه خودش دوستی داشت، نه کسی را دوست می‌داشت.

زندگی‌اش سیر و پُر بود. پدرش باغداری نامی بود، حتّی وزیرها به پیشوازش از ماشین پیاده می‌شدند. صلابت داشت. می‌گفتی، رئیس کالخوز است. همسر باغدار، زن رنجوری بود که در میانسالی برای او یک پسر تولد کرد و دیگر از زاییدن بازماند. دختر خاله‌اش که بود، دل باغدار نشد که به بالایش زن بیارد و با همین یک فرزند قناعت کرد. چون همۀ تک فرزندها نازدانه بزرگ شد. این پسر، بدخو بود و از همه ناراضی، سازش با کسی جور نمی‌شد.

به سن بیست قدم گذاشته بود که پیرمرد در پی جستجوی عروس شد. گفت، شاید زن بگیرد و آدم شود. برای او زیباترین دختر، همین زن حالا در رو به رویش نشسته را زیر چشم کرد که آن زمان هفده‌ساله بود و دل ده ها جوان دیگر در غمش کباب. دختر نامزد گهواره ‌بخش داشت و دلش برای او گم می‌زد. آواز جوان را می‌شنید و می‌خواست این صدای گوش‌نواز هیچ گاه خاموش نشود، برایش نامه می‌نوشت و در سوراخ دیوار می‌گذاشت و برای گرفتن جواب نامه ساعت ها چشم از دیوار نمی‌کند. اما روزی که باغدار به خواستگاری آمد، پدر و مادر دختر کم مانده بود از شادی غش کنند. مادرش با شتاب تحفه و پارچه متاعی را که زن همسایه هفده سال پیش با نیت پایبند کردن دختر از سر دیوار آنها پرت کرده بود، برگردانید.

-خواهر جان، از ما نرنج، نصیب و قسمت همین بودست، -گفت.

دختر از غم تپید و پرپر زد، امّا کسی را پروای درد او نبود. دختر ماه پیکر که قامتش سرو روان را می‌ماند، به تقدیر تن داد و زن صفر کوتوله شد.

باغدار یک زمین کلان و تمام دار و ندارش را به پسر یگانه‌اش میراث گذاشت. روز مُردنش پسر و عروسش را به سر بالینش خواند، به پسرش نگاه نکرد، از دامن عروسش گرفت. -این بچه بد فعل را آدم کن، من نتوانستم، شاید تو توانی، باغم را به پسرم و پسرم را به تو سپردم، – گفت و غروب همان روز جان داد.

مرد عقده‌ای نه هوس باغ داشت نه راغ. او می‌خواست فرمانفرما باشد. باغ را به دو سه کارگر سپرد و خودش بعد از ختم دانشگاه کشاورزی میراب کلان کالخوز شد. باغ، شکوه پیشینش را گم کرد، امّا حالا هم خانواده‌اش از محصول زحمت های باغدار پیر روز می‌گذرانید. خریداران عمده ‌فروش، گیلاس و سیب و انار و خرمالویش را از سر شاخ می‌بردند. طویله‌ مرد پُر گاو و مال بود و دسترخوانش پر گوشت و شیر و روغن. امّا چیزی که اوقات اورا تلخ می‌کرد، نداشتن یک پسر بود.

همسرش برای او پنج دختر تولد کرد، ولی یک پسر هم به بار نیاورد. مردهای محله در مراسم و مهمانی‌ها به یکدیگر چشمک زده، بی پسری اش را به رویش می‌کشیدند و می‌گفتند:

-‌ آقا صفر زرگرِ خوب است، زنش فقط دختر می‌زاید.

مرد از قهر سرخ و سفید می‌شد، امّا گوش به کری می‌زد و شوخی های نیشدار مردم را ناشنیده می‌گرفت. سالهای اوّل زنش را گویا دوست می‌داشت، با او شوخی می‌کرد، میخندید. امّا وقتی پشت سر هم پنج دختر تولد کرد، دلش از او ماند. شبهایی که هوای شهوت بر او غالب می‌شد، زنش را بی بوس و کنار “زین می‌زد” و خمار خود را مثل خرگوش در دو ثانیه می‌شکست. سپس پشت به زن می‌کرد و حیاط از خرناس رضایتمندانه اش پُر می‌شد.

زن هم تدریجاً به بدفعلی شوهرش عادت کرد، با تند خویی اش کنار آمد. همزیستی اش با او مثل همزیستی رام کنندۀ پلنگ با پلنگ شد. زن برای سر نخ مسئله‌ای را باز کردن فرصتی مناسب می‌کافت، حال و هوای شوهرش را می‌آموخت، چاپلوسی می کرد و سپس حرفش را می‌قبولاند و برای قبولاندن حرف‌ خود گاه هفته‌ها فرصت می‌جست.

از زندگی‌اش شکایت نداشت، خوردگی‌اش در پیشش، نخورده‌اش در انبار، صد کس از لب سفره اش نان می‌خورد. امّا عشق زیبایی که به پسر همسایه داشت، چون جنین رشد نکرده در بطنش استخوان شد و حالا گاه گاه وقتی تنها گاو می‌دوشید یا دوغ می‌کشید، آن عشق از ته قلبش در شکل رباعی های پرالم بیرون میخزید و اشکهایش دانه دانه به دامانش می‌ریخت.

ساکنۀ پیرزن گاه-گاه می‌گفت:

-هزار آفرینت، زن، کس دیگر به جای تو می‌بود، با این مردک کوتولۀ بدخو، سبزه خاکش یک وجب می‌شد[3]، ترا یک تار مو هم سفید نشده ست!

زن به گپ های ساکنه میخندید. قد کوتاه شوهرش تا گوش های زن می‌رسید و گاه گاه که همراه به بازار یا مراسمی می‌رفتند، مثل شکارچی با سگش، مرد پیش پیش و زنش دورتر از او قدم می‌زد.

آن سحر نیز زن حرفی برای گفتن داشت، امّا گفتگوی شب گذشته را به یاد آورد و از فکرش برگشت.

– خوب شد امروز هوا خنک تر شد، وگرنه می‌پختیم، عجب گرم آمد این تابستان، -گفت زن، در حالی که زنبوری را که مدتها پیش پریده و رفته بود، هنوز هم با آستین وسیعش از دسترخوان “دور” می‌کرد.

مرد به حرف زنش محل نگذاشت، او کاسه نیم‌خالی خامه را یک سو گذاشت و سینی کوچک گوشت را پیش کشید. تکه ای را برداشت و یک گاز کلان گرفت. روغن از گوشه لبانش به ریش ناتراشیده‌اش و از بین انگشتانش به پشت دستش پاشید. گوش های خمیده سگ سیاه که دو سه قدم دورتر در زیر درخت سیب چرت میزد، سیخ شدند و زبانش چون نان لواش از تنور دهانش بیرون برآمد. سگ از استخوان و لبان روغن آلود صاحبش چشم نمی‌کند، ولی مرد استخوان را آن قدر جُوید که در آن یک فتیله گوشت هم نماند و نهایت “مه، بگیر!” گفت و استخوان را به سوی سگ پرتاب کرد. سگ به مثل بازیگران سیرک، استخوان را در هوا قاپید و شتابان به گوشه‌ دیگر حیاط دوید تا لقمه لذیذ را در خلوت نوش جان کند. مرد از چالاکی سگ ذوق کرد و به نیم لب خندید. زنش از این تبسمِ نیم لبی فال نیک برداشت و خواست عروس طلبان[4] دختر کوچکش را با شوهرش در میان گذارد، امّا نمی‌دانست گپ را از کجا شروع کند. دختر خردی نیم سال پیش ازدواج کرده بود و اکنون هر روز به مادرش زنگ می‌زد که کی اورا با داماد به خانه پدر “می‌طلبند”. معرکه “طلبان” خرج دارد، مثل یک جشن خرد است، مرد در اوج کشت و کار به گفته خودش برای این “نغمه ها” وقت ندارد.

-فاطمه تلفن کرد، گفت بابامو یاد کردم، هر شب به خوابم می‌درآید. …گفتم کار پدرت بسیار است، کمی سبکتر شود، ترا با داماد دعوت می‌کنیم. شاید آخر همین ماه دعوت کنیم دخترم را، چه میگویید، آقا؟- بیچاره‌ حالانه التماس کرد او.

مرد گویا سؤال اورا نشنید. به بالشت کج پهلو تکیه زده، گوشتهای در بین دندانهایش درمانده را با خلال دندان بیرون می‌کشید. تا گوشه‌های دندانهای آسیاب بزرگش را جستجو کرد. نهایت خلال خون‌آلود دندانش را در لب دسترخوان گذاشت و دهانش را با یک جرعه چای نیمه‌سرد آبگردان کرده به پشت  تُف کرد.

زن حس کرد که امروز هم گپش به این مرد خشن نمی‌‌گذرد و رشته صحبت را به طرف دیگر تاب داد.

-امروز در زمین نزدِ خرمنگاه کار می‌کنید؟ -پرسید او با احتیاط.

-زمین نزد خرمنگاه را دیروز تمام کردیم، – نهایت گفت مرد و از جای برخاست. همسرش کفشهایش را پیش پایش گذاشت.

-لباسهای کاریتان را در کیف انداختم. وقت رفتن از یادتان نرود. امروز زودتر تر می‌آیید؟-پرسید زن.

مرد چیزی نگفت، کیفش را برداشت و با تکبّر از حیاط بیرون شد. سؤال زن در هوا ماند، او به این مکالمه‌های یک‌جانبه عادت کرده بود. بر گشته به لب تخت نشست و چای سرد را به کنجی پرتافت و برای خودش چای گرم ریخت. گشنه بود، امّا دندان خلال خون‌آلود را دید و دلش بی‌حضور شد. “فعل بدت در گور!” گفت و دندان خلال را با دُم قاشق از دسترخوان بیرون پرتافت.

-بچم، بیا یک پیاله چای بگیر بعد دسترخوان را بردار که مگس جمع نشود، – زن با آواز بلند دخترش را به سر سفره صبحانه دعوت کرد.

دختر در پشت در حجره‌اش منتظر رفتن پدر و معطل اشاره‌ مادر بود که زود حاضر شد.

-چای سرد شده است، تو بشین من خودم چای را می‌آرم، – گفت زن غمخوارانه و در تردد از جای برخاستن شد.

-اشتها ندارم، شما چایتان را نوشید، من سفره را جمع می‌کنم. او از مادرش چشم نمی‌کند. زن خود را به کری زده، نان و عسل می‌خورد.

نهایت دل دختر تنگ شد و خودش سر نخ گپ را گشاد.

-پدرم از من ناراحت است، به رویم نگاه نمی‌کند، گپ نمی‌زند، نمی‌دانید چرا؟

زن به خاطر آرامش دختر خود را فارغ از نگرانی وانمود کرد و ناخوداگاه به چای نیمه ‌سردش دو قند پرتافت.

-به دل نگیر، کارش بسیار است، موسم آبیاری مزرعه ها، جنگ و جنجال، دعوا، مثل سالهای پیش، -گفت او و قندها را که در چای سرد به سختی آب می‌شدند، با نوک قاشق خرد کرد.

-دیشب که کاسه‌ها را می‌شستم، حرفهایش را شنیدم، نه این که مخصوص گوش کردم، تصادفاً شنیدم، حیاط آرام بود، صداهای شما شنیده می‌شد…

زن اشتهای چای نوشی نداشت، امّا این صحبت هم برایش خوشایند نبود، بهانه می‌کافت که ذهن دخترش را از این حرفها دور کند. او اوّل کلوچه ‌ها را یک یک تک و رو کرد و بالای هم چید، پاره‌های نان را روی کلوچه ‌ها گذاشت و با یک گوشه سفره پوشاند. بعد با حوصله نان ریزه‌ها را با انگشتانش در لب سفره گرد آورد و  گویا از برنج شالی می‌جسته باشد، دوباره پریشان کرد.

-مادر… -شنیده باشی، دیگر چه بگویم؟ – گفت او با بی میلی. دلش می سوخت که عمرش در این خانه خزان می‌شود، مردم هم گپ می‌زنند، از این خجل بود… کاش خواستگاری می‌آمد و از این حرفها خلاص می‌شدیم.

اشک در چشمان محزون فرشته حلقه زد، چانه‌اش از بغض و الم لرزید.

-این قدر در نظر شما شوم شدم؟ اگر سرباری باشم، به خانه خاله‌ام می‌روم، چند دفعه دعوت کرد که بیایم، -گفت او و اشکهایش را با پشت دستش روفت.

-گریه نکن، در این دنیا یگان زن بی‌شوهر نمانده ست که تو دومش باشی، «دختر پیر و بختش میر» گفته‌اند.

دختر که تاب شنیدن مَتَل زبانزده مادر را نداشت، آهسته از سر سفره بلند شد.

-خواهش میکنم دیگر شما برایش صبحانه بیارید، نمی‌خواهم مرا بیند و عصبی شود، – گفت او و بی‌تابانه به سوی اطاق خوابش رفت.

مادر به قامت بالا و گیسوان به قد برابر دخترش با حسرت نگاه کرد.

-چشم مردها کور شده ست که این زیبایی را نمی‌بینند؟ – گفت و پیش از جمع کردن سفره یک فاتحه دور و دراز خواند که بخت دخترش گشاده شود.

دختر همیشه این گونه ناامید نبود. پیشتر، حتی بعد از مُردن نامزدش آرزو می‌کرد که روزی از خانه پدر با کرنا و سرنا به خانه شوهر می‌رود و بعد با کودکانش با عزّت به مهمانی «عروس طلبان» می‌آید. صندوق را باز می‌کرد و جهیز عروسی اش را پخش و پلا می کرد و با این بهانه در خانه خلوت زر و زیور می‌پوشید، شال زر به سر می‌انداخت، خود را در آیینه برابر به قد تماشا می‌کرد، رخساره‌هایش سرخ می‌شدند و او به حُسن خود خیره می‌شد. در باره رابطه زن و مرد از خواهرانش شنیده بود که بعد ازدواج بی‌شرم شده اند و بین هم بی‌پرده حرف می‌زنند. او گوش به کری می‌زد و وانمود می‌کرد که به این گفتگوها شوق ندارد، امّا در خلوت دست به لبانش که تا حال مزه بوسه مرد را نچشیده‌ بودند، می‌برد، سینه‌های دست ناخورده‌اش را لمس می‌کرد و دلش گم می‌زد، ران های چون اسب تیزرو ماهیچه دار و رسیده و پرآبش از هیجان می‌لرزیدند. نیازهای جنسی بر شرم و حیا بالا می‌گرفت… با گذشت سالها این خواهشهای درونی در جسمش یخ بستند. حالا دلش به کودک گم می‌زند، دخترانِ مژگان درازِ خواهرانش را می‌بیند و آب می‌شود، خیالش که آنها را ساعتها بغل کند و به رویشان بوسه زند. در چنین حالتها سینه‌هایش از شوق مادری به درد می‌آیند.

او بالاپوش افتادۀ خواهرزاده‌اش را از زمین برداشت. کودک بی‌غمانه، با دهان باز یک پهلو می‌خوابید، گوشه‌های لبان گلابی‌اش گاه گاه با هوای لبخند می‌پریدند. شاید افسانه‌ای را خواب می‌دید. آهسته از جبینش بوسید. دلش نشد بیدارش کند.

-هوا گرم است، – گفت و لحاف را کنار گذاشت و پتوی نازک را به روی کودک انداخت.

-بگذار بخوابد و خوابهای شیرین بیند، خدا کند مثل خاله‌اش پرشکسته و به درد نخور نشود.

روز درازی بود آن روز، نه به کار کوتاه می‌شد، نه به فکر و خیال. دختر هر قدر خود را با کار مشغول می‌کرد، امّا روز بیگاه نمی‌شد.

پدرش از کار زود برگشت، ساعت چهار بود. فرشته آمدنش را از پنجره آشپزخانه دید. هیجانی و سراسیمه می‌نمود.

-زنک! – از دم در فریاد زد او. همسرش “بله” گویان با عجله از خانه بیرون دوید.

-بیگاه مهمان می‌آید، یگان غذای درست آماده کنید.

-که می‌آید؟ مهمان خودی یا بیگانه؟-کنجکاوی کرد زن.

-مهمان، مهمان است، خودی و بیگانه ندارد! – گفت او و پاچه‌های شلوارش را بر زده به سوی حمام رفت.

-لباسهای مهمانی مرا به حمام ببر!

مرد اصلاً پروای مهمان نداشت، نه مهمان دوستدار بود و نه مهمان بدبین. خویشان دور و نزدیک، حتّی بیگانه‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. او با مهمانها طوری سلام و علیک می‌کرد که ‌انگار آنها را نه در خانه خود، بلکه در سر بازار دیده است. اگر خوشش نمی آمد، طرف مهمانخانه برگشته، نگاه نمیکرد. مهمانها هم فعل او را می‌دانستند و زیاد پرس و پاس نمی‌کردند، “نغز[5]، صفر خان”، می‌گویند و در روی تشک‌های نرم کج ‌پهلو می‌زدند. خیلی کم اتّفاق می‌افتاد که او برای خوراک پزی دستور دهد یا آمدن مهمانی را پیشکی[6] اعلان کند. فرشته از در آشپزخانه سؤال‌آمیز به مادرش نگاه کرد و با اشاره‌ سر پرسید که “کی می‌آید؟” مادرش کتف درهم کشید.

-چه آماده کنم؟

-شوربا داریم، یک دو پیاله برنج تازه کن آش پلو می‌پزیم. – جواب داد زن و به اطاق پذیرایی رفت تا دسترخوان را عوض کند و شیرینی و گردو و کشمش سیاه بیارد.

مهمانها تقریبا طرف شام آمدند.

صاحبخانه!- صدا کرد یکی از آنها که از سگ سیاه بد هیبت چشم نمی‌کَند. سگ که در  وسط حیاط دراز کشیده بود، شاید ندای “صاحب خانه”-را بسیار شنیده بود که به مهمانها یک نگاه بی‌پروایانه انداخت و باز سر به سکوت رفت.

مهمانها مطمئن شدند که سگ بی‌خطر است و با جرأت به حیاط وارد شدند. آنها سه نفر بودند، یک پیرمرد چون صوفی ها سراپا سفیدپوش و دو مرد میانسال، یکی مغرور و خوش‌لباس و دیگری خجالتی و اخمو. آنی که خوش‌لباس و مغرور بود، دست در میان، بَر و درازی حیاط بزرگ را مثل خریدار با نگاه اندازه گیری می‌کرد. چهره ای باز داشت و صدایی آمرانه، با کفشهای واکس ‌زده‌اش قدم می‌زد، مثل مردم پولدار کرّ و فر داشت، گویا در زمین نه، در آسمان می‌گشت. مرد دوّم چهره ای به یاد ماندنی نداشت، مثل آدمی که ده بار ببینی هم، دفعه یازدهم می‌پرسی که “این آدم که بود؟” او با سر خم و چهره گرفته دورتر از پیرمرد صوفی نما می‌ایستاد، سر و لباسش هم مناسب مهمانی نبود، متناسب با سنّ و سالش هم نبود، یک پیراهن ورزشی که رویش عکس و نوشته‌جات داشت و شلوار گشاد ورزشی. شبیه کوهنوردها بود و طوری می‌نمود که اورا از کوه اجباراً به این گروه همراه کرده اند.

در این دم صاحب خانه از در اطاق پایینی سراسیمه وار سر برآورد و “بیایید، بیایید، خوش آمدید”-گفت و به مهمانان علامت داد که آدمان این خانه از آمدن آنها باخبرند. می‌خواست زود به نزد مهمانها برآید، امّا از هیجان زیاد پای چپ و راست کفشهایش را اشتباه گرفت و کمی درماند. پیش از خودش بوی عطر ارزانش که آن را در حالتهای خاص به سر و رویش می‌پاشید، به پیش مهمانها رسید. او بهترین لباسش را به بر کرده بود، طاقی[7] بلند آهاری قدش را از بودش بلندتر نشان می‌داد. مرد مغرور به سر و لباس همه پوش صاحبخانه یک نگاه کوتاه ‌افکند و لبخند تمسخرآمیزی در چهره‌اش سِیر کرد. مادر و دختر از پنجره آشپزخانه به مهمانها زل زدند، مثل این که ناشناس بودند. یا از شهر آمده بودند، یا از پایتخت. فرشته هیچ گاه پدرش را به این ‌اندازه خوش‌معامله و مهماندوست ندیده بود. او “ دولا” شده به مهمانها سلام کرد.

-از این طرف گذرید، -گفت او و آنها را به سوی پله های اطاق پذبرایی ره بلدی کرد. مرد مغرور و خوش‌لباس چالاکانه از پلّه‌ها بلند شد و از آن بلندی به باغ کلان چشم دوخت. مردِ نظرناگیر انتظار شد، تا پیرمرد صوفی نما که از سالمندی زینه‌ها را شمرده راه می‌رفت، پیش گذرد.

صحبت مهمانها طول کشید. آنها اوّل یک کاسه شوربا خوردند و بعد بشقاب پلو نیز خالی شد. قوری چای در راه بین آشپزخانه و مهمانخانه پُر می‌رفت و خالی برمی گشت و صاحبخانه باوقار شبیه جوانی هژده‌ساله چالاکانه از پله ها بالا و پایان می‌شد. هر زمان “زود باشید، میوه‌ها را پوست بگیرید، چای را زودتر دم کنید” – می‌گفت و بی‌طاقت می‌شد که چرا آب دیر می‌جوشد. مادر و دختر از لحظه آمدن مهمانها آشپزخانه را ترک نکردند. کودک بیچاره که شبهای گذشته تا این دم از افسانه‌های شیرین خاله‌اش لذت می‌برد، از تنهایی دلتنگ شده به گریه درآمد که او را پیش مادرش ببرند.

-برو به بچّه برس، کاسه‌ها را شسته‌ای، باقی اش را سحر می‌شویی.

فرشته با کمال میل پیش بند را کشید و از آشپزخانه بیرون رفت، امّا در راه اطاق خوابش بود که در مهمانخانه باز شد و پدرش دو دوان از پله ها پایان آمد.

-دخترم چای را تو بیار، – گفت او و قوری خالی را به دستش داد.

او این دفعه به روی دخترش نگاه کرد، چشمان همیشه در زیر ابروان پر پشت پنهانش باز و شاد بودند. بند دل دختر لرزید، قوری را گرفت و سراسیمه به طرف آشپزخانه دوید.

-چه شد؟ چرا برگشتی؟-پرسید مادر با نگرانی.

-می‌گوید که چای را من به نزد مهمانها درآرم، – آواز دختر می‌لرزید. مادر به روی او چشم دوخت، پریشان شد، امّا لو نداد.

-باشد خوب، پدرت خواسته باشد، ببر چای را، -گفت او و قوری پُر از چای را به دست دخترش داد.

-برو دخترم…

از در ‌باز مهمانخانه صدای صحبت مهمانها به گوش می‌رسید. فرشته در دالان ایستاد.

-پدر چای را بگیرید…

-بیا دخترم، بیا، قوری را روی میز گذار.

فرشته دست پیش بر به مهمانها سلام داد. پیرمرد صوفی نما که از بر بالا نشسته بود و با سر خم تسبیح می‌گرداند، سر از تسبیح برداشت و “علیکت بر سلام، دخترم” گفت. مرد متکبر از دختر چشم نمی‌کند، از سر تا پایش را می‌آموخت. چشمانش از شادی ‌بازی می‌کردند. مهمان خجالتی که گنهکارانه به زانوهایش چشم دوخته بود، با بی میلی به فرشته نگاه کرد. دختر قوری را با احتیاط در گوشه میز گذاشت و خواست برگردد، امّا صدای پدرش اورا بازداشت.

-چای را گردان و بعد برو دخترم.

آن قدر نرم و با مهربانی گفت این حرفها را که فرشته را عرق سرد پخش کرد. پایهایش لرزیدند، او چای را به یک حالی گرداند و آهسته از در برآمد. به اطاق خوابش نرفت، به آشپزخانه برگشت، رنگ در رو نداشت.

زن که کارد در دست هندوانه و خربزه قاچ میکرد، دخترش را رنگ پریده دید و از جای برخاست.

-چرا می‌لرزی؟ مگر چیزی گفتند مهمانها؟

-مادر، این آدمها خواستگارند؟- پرسید دختر با اضطراب.

-نمی‌دانم، هر قدر کنجکاوی کردم، پدرت نگفت که اینها کیستند، از کجا آمدند. خواستگار می‌بودند، ما را خبر می‌کرد، اقلاً لباست را عوض می‌کردی…

-شاید، به نظرم نمود، امّا حس کردم که سه جفت چشم از سر تا پایم را اندازه گرفتند…

-یگان نفرش به داماد مانند بود؟

-مردهای کلان سالند، از پنجاه به بالا…گفت دختر که لحظه به لحظه بیشتر آشفته می‌شد.

-نمی‌دانم، …به خدا، از دهان این مردک مگر گپ گرفته می‌شود؟

مهمانها وقتی رفتند که همه جک و جانور در شکافهای امن آرمیده بودند و از کوچه به جز پارس سگهای ولگرد صدایی به گوش نمی‌رسید. صاحب خانه آنها را تا نزد ماشین ره بلدی کرد، زود برنگشت، گویا حرفشان در چهار پنج ساعت تمام نشده بود. بالاخره صدای قفل در آهنی بلند شد و سایه پدرش از راهرو تاریک به روشنایی بروز کرد. سایه‌اش در پرتو چراغ دو برابر از خودش بزرگتر می‌نمود. او یک دم به سایه قد بلندش خیره شد. طاقی باره‌هایش بلند در گردن باریکش مثل گنبد می‌نمود. طاقی را با کراهت از سرش کشید و به شاخ انگور آویخت. در بین حیاط خیلی راست ایستاد، فکرهایی ذهنش را بند می‌کردند. سپس دستانش را در لوله آب سرد شست و راست به اطاق خوابش گذشت.

فرشته از نزد پنجره دور شد، دلش می‌خواست به حیاط برآید و به صحبت پدر و مادرش گوش دهد، اما چشمش به خواهرزاده‌اش افتاد که در انتظار افسانه بزک، قند نیم جویده ای در دهان روی گلیم خوابش برده بود. اشکهایش در نوک مژگانهای درازش می‌درخشیدند و شیره قند از دهانش به زمین می‌چکید. از پیشانی کودک بوسید و قند را از دهانش بیرون آورد، لبان چسبناکش را با دستمال تر تازه کرد و خواست او را به تخت خواب ببرد، امّا کودک بیدار شد و مادرش را صدا کرد. خاله‌اش دست‌ پاچه شد و کودک را به آغوش کشید و خیلی “لالایی” گفت تا خوابش ببرد. تا کودک را خواب برد که خرناس پدرش در حیاط طنین انداخت.

از بس که دیر خوابش برد، سحر دیر بیدار شد. از فخ فخ دوغ کشی مادرش بیدار شد که دوغ می‌کشید و ترانه می‌خواند و چخ چوب با آهنگ رباعی های پرالم او چرخ می‌زد و موج کف های طلا رنگ را در کوزه سفالی بلند می‌کرد.

فرشته دست و رویش را شست و از حوض آب برداشت و حیاط را کمی آب پاشید تا گرد و غبار نشود. ساعت هشت سحر بود، پدرش حالا باید به کار می‌رفت، امّا غُر-غُرش از اطاق خواب به گوش می‌رسید. وقتش خوش بود، کدام ترانه معروف را که نه متنش را درست می‌دانست و نه موسیقی اش را، به روش خود، چپّه و راسته می‌خواند و جایی متنهای ندانسته‌اش را با هی هی و سوت پُر می‌کرد.

جاروب را از کنج حیاط برداشت و خواست پاک‌کاری را از نزد دروازه شروع کند، امّا از فکرش بر گشت. جاروب زدن آن حیاط کلان که به اندازه حیاط مدرسه روستا بزرگ بود، وقت می‌گرفت، او تحمل یک و نیم ساعت را نداشت، دلش بی‌قرار بود. جاروب را پرتافت و شتابان به آشپزخانه رفت. مادرش اکنون کارش را انجام داده، چخچوب را از کوزه بیرون می‌آورد. روغن با طراوتی چون ابرهای بهاری در سر دوغ سفید توپ زده، بوی خوشِ ‌آلوده به ترشی را به اطراف پهن می‌کرد. زن کره را با کفگیر کلان چوبین که از کهنگی سنّ و سالش معلوم نبود، برداشت و طبق را پُر کرد. از بهر تکه‌های خرد روغن که در روی دوغ شنا می‌کردند، گذشت و رو به دخترش آورد.

-بیا، کمک کن، دوغ را به کیسه بریزم.

فرشته می‌خواست در باره مهمانهای شب گذشته از مادر سؤال کند، امّا فضولی نشود گفته، از دو گوش کوزه سفالی گرفت.

-پدرم امروز سر کار نمی‌رود؟-پرسید او که همزمان سر کیسه سفید را می‌بست و وانمود می‌کرد که این سؤال را فقط از روی کنجکاوی می‌پرسد.

-کار می‌کند، گفت دیرتر می‌رود.

-صبحانه‌اش را آماده کنم؟ -تو خامه را بردار و چای را دم کن، نان و تخم را خودم می‌برم. زن سفرۀ شب مانده را در بیخ درخت زردآلو ‌افشاند. دستۀ گنجشکهای گرسنه که انتظار نان ریزه‌ها بودند، به زمین نشستند و یکدیگر را زده و کوفته “صبحانه” می‌خوردند. سگ سیاه جنبان-جنبان و خمیازه‌کشان از راهرو به طرف تخت رفت و در حسرت استخوان دو قدم دورتر کج ‌پهلو زد.

مرد خانه صبحانه را به طور معمول ازخامه آغاز کرد، دخترش چای را سه دفعه گرداند و دست پیش سینه در نزد پدر گذاشت و با گوشۀ چشم به او نظر انداخت. ابروان پرپشت مرد به مکان همیشگی خود برگشته، چهره‌اش را نرمتر نشان می‌دادند. با نان و دسترخوان مهربان بود. فرشته صحنه صبحانه پدرش را دقیقه به دقیقه از یاد می‌داند. مثل نمایشنامه قدیمی که هنرمندان تئاتر هر موسم تکرار به تکرار اجرا می‌کنند. نقش دختر در این نمایشنامه با رسیدن پای مادرش به لب تخت تمام می‌شد، او آه سبک می‌کشید و با قدمهای ناشنوا به آشپزخانه برمی‌گشت. همین هم شد، مادرش سینی چینی در دست از دور نمایان شد. تخم ‌بریان را در نزد شوهرش گذاشت و هنوز پایش به لب تشک نرسیده، آواز شوهرش بلند شد.

-گوشت نبود؟ – پرسید او ناراضیانه.

-گوشت هست و گفتم که برای تنوع امروز تخم بخوریم.

-من تخم نمی‌خورم، در این گرمی که تخم می‌خورد؟!

پیشانی زن یک لحظه چین شد، در دل شوهرش را دشنام داد. امّا با لبخند مجبوری رو به دخترش آورد.

-رو بچه م از یخچال یک دو بریده گوشت بیار،- گفت.

-خودت بیار، من به دخترم کار دارم، گفت مرد و تبسم مرموزی در لبانش گل کرد. از این جمله در تن دختر مور مور شد.

-بشین دخترم، -گفت او و به چهره رنگ پریده دخترش چشم دوخت.

فرشته از این مهربانیها خوبی را چشم‌دار نبود و آهسته در کنج تخت نشست.

زن دو – دوان به آشپزخانه رفت و آن قدر زود برگشت که هنوز یک کلمه هم از دهان شوهرش بیرون نشده بود. معلوم بود که شوهرش در باره مهمانی شب گذشته به او چیزی نگفته ست. از بر بالا گذشت و با لب آستین خود را باد زد، هش هش نفس کشیدنش پست نمی‌شد. مرد با گوشه چشم به زنش ناراضیانه نگاه کرد. خیلی فاضلانه سکوت کرد، با انگشتانش نوک سبیلش را تاب داد، آن قدر که سبیلش مثل دُم موش باریک شد.

-مهمانهای شب گذشته خواستگار بودند، – نهایت لب به سخن باز کرد او. آهسته گپ می‌زد، ‌انگار، می‌خواست هر جمله‌اش نشان‌رس باشد و کسی نتواند حرفش را رد کند.

-یکی از آنها، همانی که کم‌گپ بود، خاطرخواهت شده است، می‌گویند آدم خوبی است، از پنج پنجه‌اش هنر می‌ریزد. چندین سال در طرفهای روسیه بوده است. همین روزها برگشته است، خانواده ثروتمند است، می‌خواهند برایش جفت بگیرند. من راضیگی دادم… تو هم سنّ و سالت به جایی رسیده است، اگر حالا شوهر نکنی، یک عمر تنها می‌مانی، – مرد نطق کوتاهش را به اتمام رساند و سرش را به روی بشقاب گوشت خم کرد.

فرشته سرخم و خاموش بود. خاموشی را کیسه چکیده خلل‌دار می‌کرد که زرداب از شکم دمیده‌اش قطره قطره به طشت خالی می‌چکید و “تق تق” صدا می‌برآورد. اشکهای دختر بی‌صدا به دامنش چکیدند. اگر اشکهایش نباشند، گمان می‌کردی که او از حرفهای پدر متأثّر شده است و از حیا سر خم کرده است.

-تو به این گپ چه می‌گویی؟-پرسید نهایت مرد و استخوان عریان بی‌گوشت را به طرف سگ سیاه هوا داد. سگ این بار فریفته نشد، استخوان را این طرف و آن طرف تاب داد و دید که گوشتی ندارد، ناامیدانه به جایش نشست و رویش را طرف دروازه گردانید.

-چرا حرف نمیزنی؟ بگو فکرت را بشنویم!؟

فرشته از غصّه بغض کرد، چشمان از گریه سرخ شده‌اش را با گوشه آستین پاک کرد و رو به پدر آورد.

-پدر، من 29 ساله‌ام، از روی انصاف است که شما مرا به مرد شصت‌ساله جفت می‌کنید؟

-که گفت که شصت‌ساله است؟ ممکن به پنجاه نرسیده باشد، تو هم آن قدر جوان نیستی که ناز و نوز کنی. همسالانت دو سال بعد بچه زن می‌دهند، تو نه شوهر داری، نه کودک نه خانه و در!

-نکند من این قدر درمانده و پسمانده باشم که مرا با هر که پیش آمد و خوشامد به شوهر می‌دهید؟

چهره مرد از خشم تیره شد. او دندان به دندان می‌سایید و جمله مناسب می‌کافت که دم دخترش را به تمام ببندد.

-من به این خواستگارها راضیگی دادم و حرفم را پس نمی‌گیرم، می‌خواهی همین، نمی‌خواهی چار طرفت قبله از بهرت می‌گذرم، پای و قدمت دیگر این خانه را نمی‌بیند. آمادگی ات را بین، همین هفته برای مصلحت جشن عروسی می‌آیند.

او با قهر از حیاط برآمد و دروازه آهنین را چنان سخت پوشید که دیوارها لرزیدند.

-شما چرا خاموشید؟ چرا طرف مرا نمی‌گیرید؟- دختر بعد از دروازه بیرون شدن پدر به سر مادرش تاخت.

-آخر این گورسوخته تا همین ساعت به من چیزی نگفت، اقلاً تحقیق می‌کردم که داماد چه طور آدمی هست.

-شما باید می‌گفتید که من دخترم را از کوچه نیافته‌ام که به مرد پیر به زنی دهم، بگذار یک ‌عمر در خانه بی شوهر ماند، ولی با مرد پیر ازدواج نمی‌کند!

-مگر می‌شود با پدر تو با این لحن گپ زد، سنگ و سفال را در سرم می‌شکند، فعلش را کو بهتر از من می‌دانی.

-شما یک دفعه هم در رو به روی او مادروار از ما حمایت نکردید، سرنوشت خواهرهایم را به خواست خودش حل کرد، شما خاموش بودید. حالا نوبت من رسید، شما باز هم گوش به کری زده‌اید. خدایا، چرا من در این خانواده به دنیا آمدم؟!-دختر این را گفت و گریه کنان به طرف اطاقش دوید.

زن خیلی فکر کرد. اعتراض دخترش کمی او را به خود آورد، امّا پیامد این بحث را از قبل می‌دانست. وقتی برای دختر دوّمش خواستگار آمد، دخترک مکتب را با بهای اعلی ختم کرده بود و می‌خواست به دانشگاه درخواست بدهد. خواستگار از رفیقان شوهرش بود که برای پسرش عروس می‌کافت و راضیگی پدر عروس را در سرِ زمینِ کشت گرفت.

حتّی از دخترش نپرسید که داماد را می‌خواهد یا نی. خواستگارها بی‌خبر آمدند، آمدند و به عروس پیراهن پوشانیدند و صورت داماد را در بغلش گذاشتند. دختر بیچاره از گریه ورم کرد، زاری کرد که آینده‌اش را نسوزانند. امّا به که می‌گویی!

وقتی زن به میان درآمد، “دخترها را تو از راه می‌برآری” گفت و گیسوان او را کشید و روروی زمین از خانه تا بین حیاط برآورد. دختر از ترس به پای پدرش افتاد، زاری کرد که مادرش را نزند. دختری که اکنون قدم به هژده می‌گذاشت و در دل هزار آرزو و هوس داشت، ناچار به این ازدواج راضی شد. زن یک ماه دیگر نتوانست سر شانه کند، از سرش قبضه قبضه مو می‌ریخت. این حادثه زهر چشم سه دختر دیگر را سخت گرفت و آنها امر ازدواج را با سر خم و اشک در چشم پذیرفتند. دامادها آدمان بدی نبودند، امّا دخترها به آنها عشق و شوق نداشتند. هفته‌ها را در خانه پدر سپری می‌کردند و شوهر به یادشان نمی‌رسید.

زن خیلی در کنار سفره صبحانه نشست، آن قدر نشست که پنجه آفتاب به روی کت[8] رسید و دستۀ مگس ها را با خود آورد. مگس ها وقت سرکرده گاه در پیاله عسل در می ماندند، گاه در کاسه خامه. زن ولوله جانکنی آنها را می‌دید و نمی‌دید. سرش در فکر گم بود، دلش به حال دخترش می‌سوخت. “مگر دختر نازنین را به یک پیرکی به شوهر دهی؟ انصافت را خدا بگیرد!” می‌گفت. قرار کرد که هر چه بادا باد بیگاه با شوهرش صحبت می‌کند. “چی کارم می‌کند؟ یک قبضه موی دیگرم را می‌کند، نمی‌کُشد کو!” گفت به خود و دسترخوان را به مگس ها گذاشته به سراغ دخترش رفت.

فرشته آن روز از اطاق خوابش بیرون نرفت، چیزی هم نخورد، چند مهمان از بازار برگشته را که “صاحب خانه!”-گویان بدون اجازه وارد حیاط شدند، مادرش در اطاق بالا پذیرایی کرد و برایشان سفره گشاد. زنِ مهمان نوازی بود، امّا حالا دلش نه مهمان می‌خواست، نه کاسه و سفره. مهمانها هم که از چهره گرفته او این را فهمیده بودند، پلو از شب مانده را خوردند و آمین کردند.

بیگاه بعد از خوراک شام، وقتی شوهرش به دندان کاوی شروع کرد، به او گفت که از این وصلت منصرف شود.

-دخترم را از کوچه نیافتم که به آن پیرکی دهم. بگذار پیردختر باشد، ولی سیاه‌بخت نشود.

مرد سخنان زنش را خاموشانه گوش می‌کرد، ظاهرش آرام بود، ولی درونش از غضب می‌جوشید. آب را در دهانش گرداند و با کراهت به پشت تخت تُف کرد و پیاله چای را با شست به طرف زنش پرتافت. پیاله به پایه ستون انگور خورد و چند تکه شد و یک تیغه‌اش پیشانی زن را شکاف کرد. او اوّل درد را احساس نکرد، گمان کرد که چای گرم از پیشانی به رویش ریخت. کفیدن پیشانیش را وقتی درک کرد که دامن پیراهن سفیدش از خون گلگون شد.

-الهی، دستت بشکند، بی‌انصاف!

او پیشانی خونشارش را با گوشه روسری خود پوشانید و با فغان به سوی اطاق دخترش دوید. خون‌ریزی تا دیر بند نیامد و جای زخم ورم کرد. فرشته پشیمان شد که چرا مادرش را به گفتگو با پدر جاهلش تحریک داد و جان او را در خطر گذاشت.

آتش جنگ در خانه یک هفته خاموش نشد. مرد با هر بهانه زنش را تنبیه می‌داد، کاسه را به بشقاب می‌زد، عربده می‌کشید، جنگ می‌کافت. دختر و نبیره هایش را که دیدار بینی آمده بودند، روی راست از خانه بدر کرد:

-چه خبر است این جا، بشینید در خانه‌های خود، یک پایتان این جا و پای دیگرتان آن جا، زندگی ندارید شما؟!

نه صبحانه می‌خورد نه خوراک شام، با نان و سفره هم قهری بود. چنان کرد که فضای خانه برای همه تنگ شد، نه خودش روز داشت و نه می‌گذاشت که دیگران نفس آسوده بگیرند. زن از ترس به اطاق دخترش کوچید.

یک صبح دو دست در میان در بین حیاط ایستاد و چنان که سگ را صدا می‌کنند، همسرش را گفت:

-های، این جا بیا!

زن با تن لرزان از اطاق خواب دخترش به حیاط برآمد. مرد به او نزدیک شد و انگشت اشاره‌ش را تهدیدآمیز در زیر دماغ او تکان داد.

-دخترت را نصیحت نکنی، در میان مردم جوابت را می‌دهم، برو، با دخترت کجایی می‌روی، چار طرفت قبله! – گفت و با کر و فر از حیاط بیرون رفت.

زن از ناتوانی آهسته به زمین لغزید و بی‌خودانه زانوانش را بغل کرد. فرشته تهدید پدرش را شنید، فهمید که این آخر کار است و او به جز ازدواج علاج دیگر ندارد. در پهلوی مادرش به زمین نشست. چهره زن افسرده و پژمرده بود و چشمانش نور نداشتند. او در این یک هفته به اندازه ده سال پیر شد. مادر را بغل کرد و از پیشانی‌اش بوسید و بی‌صدا به اطاق درآمد. نه فغان کشید، نه اشک ریخت، گویا اشک هم دیگر بار غم سنگین او را نمی‌برداشت، این کوه بود و آن کاه.

مرد هنگام غروب به خانه برگشت، دست و رویش را شست و لباس عوض کرد و در اطاق پذیرایی دراز کشید. فرشته از سحر راه او را می‌پایید و برابر بسته شدن در اطاق پذیرایی با قدمهای استوار از پلّه‌ها بالا رفت.

پدرش در تکیۀ بالشت بلند پا روی پا به پشت خوابیده، به چیزی می‌‌اندیشید. طاقی چارگُلش را روی سینه‌اش گذاشته و سرش را که مثل پوستین فرسوده گاه جایش پشم داشت و گاه جایش از بی مویی جلا می داد ، بی‌خودانه می‌مالید. او حتّی آمدن دخترش را احساس نکرد. فرشته از او چشم نمی‌کند، گویا این مرد را بار اوّل می‌دید، مثل بیگانه‌ها بود، هر قدر جست، امّا در هیچ گوشه دلش نسبت به او احساس خوبی پیدا نکرد. به یاد آوردن نتوانست که در طول عمر قریب سی ساله باری هم دلش از محبّت پدر جوش زده باشد.

از زمانی که خود را به یاد داشت، همیشه از او می‌ترسید. وقتی پدر از در می‌درآمد، پنج خواهر مثل سرباز راست می‌شدند. نه سرمه‌ای نه وسمه‌ای نه رنگ و باری، همه اینها برای خواهران ممنوع بود. باری خواهر دومش پنهانی زلفانش را قیچی زد، خیلی به او می‌زیبید. در خانه زلفانش را در زیر روسری پنهان می‌کرد، در مکتب شانه می‌زد و پریشان می‌کرد. همان شب و روز شاخه‌های انگور از پرباری خم می‌زدند و پدرش امر کرد که دخترها خوشه‌های رسیده را بی‌آزار از شاخه بردارند. خواهرش از خوشه‌های کوچکترانگور را در سبد جا می‌کرد و با ریسمان به پایین می‌فرآورد. پدرش روی تخت یک پهلو زده چرت می زد. این دم پای خواهر سُر خورد و با سبد پُر انگور از بلندی به زمین افتاد. بی‌هوش بود و زلفهای پریشانش از زیر روسری بیرون شدند. به رویش یک کاسه آب سرد پاشیدند، رنگ در رو نداشت، دستش شکسته بود. امّا پدر را در بالای سر دید و با همان دست شکسته، هراسان روسری اش را پایان کشید و زلفانش را پنهان کرد.

ترس آنها از پدر به این ‌اندازه بزرگ بود.

اما حالا دختر بزرگ خانواده، آنی که از همه زیبا و باهوش بود، ولی از بخت بدش دور و دراز در خانه پدر ماندگار شد، چشم از او نمی‌کند و احساس می‌کرد که دیگر از این مرد نمی‌ترسد.

دختر گلو تازه کرد تا پدر را از آمدنش آگاه کند. مرد سراسیمه طاقی اش را به سر گذاشت و چار زانو زد و سؤال‌آمیز به او چشم دوخت. فرشته در مقابل پدر با سر بلند ایستاد، گردن همیشه خمیده‌اش شاید بار اوّل به این ‌اندازه مغرورانه بلند شده بود.

-شما برای من انتخاب دیگری نگذاشتید، برایم ناپدری کردید، باشد، با همان مرد پیر ازدواج می‌کنم. امّا یک شرط دارم. – فرشته این را گفت و کمی سکوت کرد. خاموشی اطاق را چلپ چلوپ دهان پدرش بر هم می زد که گردوی نیم‌پخته را با دندان می‌گزید و شیره‌اش را می‌مکید و تفاله‌اش را به لب سفره تُف می‌کرد.

-چه شرطی داری؟-پرسید او تمسخرآمیز.

دختر با تنفّر به پدرش نگاه کرد. می‌خواست به رویش چنگ زند، پای در حلقومش گذارد و تا خفه شدن سر ندهد. پدر موج نفرت را در چشمان دخترش دید و از ترسی که مبادا او از قولش نگردد، سینی گردو را یک طرف گذاشت.

-پرسیدم چه شرط داری؟

-جشن و مراسم نمی‌خواهم. بله برون جشن عروسی هم درکار نیست، هر وقت که خواست، مرا به خانه‌اش ببرد.

-چه گونه؟ مگر بی جشن و تماشا می‌شود؟ مردم چه می‌گویند؟

-من به مردم کاری ندارم، شرط مرا به آن پیرکی رسانید!

فرشته در خانه تاریک، روی گلیم، در پهلوی مادرش دراز کشید. با چشمان باز که تاریکی آنها را بازتر می‌کرد، به سقف خانه خیره شد. این سقف سالها آتش چشمان او را در جان خود احساس کرده است. چشمها اوّل شاد، پُر از شوق و شور، لبریز خواهش و مالامال رؤیاها بودند. امّا بعد بحر پرتلاطم شدند که امواج شور این گریه سر به ساحل می‌زد و از گوشه چشمانش به بالشت سرازیر می‌شد. امّا این چشمان اکنون مثل دو پاره یخ سرد و بی‌حس بودند. نالش مادرش نگاه فرشته را از سقف به پایین فروکشید. او از رخت خواب یک بالشت را کشید و به زیر سر مادرش گذاشت و رخسارۀ او را با احتیاط نوازش کرد. زن خواب‌آلود دست دخترش را بوسید. “بیچاره مادرم، در زندگی یک روز خوش ندید!”

این دم ماده‌ گاو نژاده که گوساله نوزاد داشت، با صدای گوش‌خراشی فریاد زد، به دنبال گاو صدای ضعیف گوساله‌اش بلند شد. ناگهان به یادش رسید که نه شام دیروز و نه امروز دست به پستان گاو نزده ست! پای برهنه به گوشه دیگر حیاط دوید و در تاریکی دیوار را لمس کرد و چراغ طویله‌ را روشن نمود. ماده‌گاو ذاتی که سحر و بیگاه دو سطل شیر می‌دهد، حال تباهی داشت. پستانش مثل کیسه دوغ ورم کرده، نوک پستانهای پرشیرش به چار طرف پریشان، تنش در شاش و سرگین تر و شکمش از گرسنگی در پشتش چسپیده بود. گوساله نیم‌جانش نیز از گرسنگی بزور آواز می‌برآورد. ماده‌گاو با چشمان خشم آلود به طرف دختر شاخ کشید.

-از ما نرنج، این جا دیوانه‌خانه است، شاید یگانه مخلوق هوشیار تو باشی که غم شکم گشنه فرزندت را میخوری، -گفت دختر و گاو را از طویله بیرون آورد و در گوشه خشک حیاط بست و گوساله را از بند رها کرد و به سوی مادرش هل داد.

-بخور شیر مادرت را، تو بیشتر از دیگران به این مستحَق هستی!

گوساله به پستان مادرش چسپیده، پوز می‌زد و شیر می‌خورد. از نوک ورمیده پستان های ماده‌گاو خون می‌چکید و بچه‌اش شیر و خون مادر را حریصانه می‌مکید. حیوان بی‌زبان نالش می‌کرد، امّا دلش نمی‌شد گوساله گرسنه را از پستانش دور کند.

-فرزند داری به تو حلال!-گفت دختر و توبرۀ علف را با سطل پرآب در پیش ماده ‌گاو گذاشت. گوساله شیرمست پوزه اش را به شکم مادرش می‌مالید، ‌انگار، از شیر سیر شده بود و دلش هوای نوازش داشت. فرشته پیشانی سفید ماده‌گاو را نوازش کرد.

-بخور سبزه تر را، آشت شود.

لب حوض نشست و پایهای سرگین آلودش را به آب دراز کرد و چشمانش را پوشید. هیچ گاه به این اندازه خواب را مشتاق نبود.

-ای کاش، بخوابم و دیگر برنخیزم!

باقی شب را با کرختی روز کرد، سحر هم از خانه‌اش نبرآمد. حیاط خالی بود، نه خواهر ماند نه خواهرزاده، همه قهر کردند و رفتند. دسته های مرغهای مینا حیاط را خلوت یافته خوشه‌های نیم ‌پخته انگور را می‌خوردند و با خود می‌بردند. فرشته روزی چند دفعه رشتۀ قوطیهای آهنی را که برای ترسانیدن مرغهای مینا در شاخ درخت آویزان بود، تکان می‌داد و پرنده‌ها را می‌ترسانید. اما امروز مرغهای مینا گویا جشن داشتند و خوشه های کوچکتر انگورهای خام و پخته را به حیاط پاش می‌دادند. فرشته ناگاه درک کرد که همه چیز برایش بی‌تفاوت شده است، مثل آدمانی که دردشان از مرز درد می‌گذرد و دیگر ناراحتی را احساس نمی‌کنند، نه اشک می‌ریزند و نه آه می‌کشند، گویا هیکل سنگ می‌شوند.

با همین، او بیگاه روز دیگر پدرش را دید.

-شرط ترا به داماد رسانیدم، راضی شد، روز شنبه برای بردنت می‌آید، چیز و چاره‌ات را جمع کن، یگان کمبودی باشد گپ زن از بازار می‌گیرم، پارچه ای ، طلاواری، گفت پدر و پشت سرش را خارید.

-من یگان چیز و چاره نمی‌برم، همین پیراهن تنم کافیست، بگویید شبانه بیاید، بعد از خواب مردم.

-می‌خواهی آبروی ما را در نزد آدمان آبرومند در زمین بزنی؟

-ما مگر آبرو داریم؟ فرشته می‌خواست هر کلامش تیروار به سینه پدر بزند و اورا زخمی کند.

پدر سخنهای دخترش را ناشنیده گرفت. او می‌خواست هر چه زودتر فرشته را به “خانه بخت” گسیل کند و جانش از طعنه مردم خلاص شود.

-در این خانه یگان آدم زنده هست که به ما یک دهن نان بدهد!؟-گفت او با صدای بلند و سوی آشپزخانه نگاه کرد. فرشته و مادرش هر دو گوش به کری زدند.

-امروز چند شنبه است؟ با هراس پرسید مادر که گفتگوی پدر و دختر را از پشت در می‌شنید

 -جمعه.

-واه! پگاه ترا می‌برند؟ او خود را به آغوش دخترش پرتافت و مثلی که مُرده را ناله می‌کنند، آواز انداخت.

-دختر بیچاره من، دختر بدبخت من، دختر روزنادیده من…

-نگران من نباشید، شاید حال و روزم از آن چه در این خانه کشیدم بدتر نشود. فرشته مادرش را بوسید، سر دردمندش را نوازش کرد.

به چهره افسرده و پیشانی دستمال بسته مادرش نگریست و دلش ریش شد.

-خدایا، به من هر درد و داغی بفرستی راضی‌ام، مادرم را در پناه رحمتت حفظ کن.

راه طولانی

داماد همان طور که دختر شرط گذاشته بود، نیم شب آمد، در تن لباس دامادی نداشت، چهره‌اش مثل سنگ سرد و درشت بود، گویا لبخند هیچ گاه از گرد و گوشه لبانش نگذشته بود. تنها نبود، دو همراه داشت، – یکی همان مرد مغرور که دفعه گذشته خواستگاری آمد و دیگرش جوان بیست و پنج سی ساله بالا بلند و خوش‌اندام که هنرمندان سینما را به خاطر می‌آورد. مهمانها بیرون آمدن عروس را در تخت روی حیاط انتظار شدند. کسی به آنها یک پیاله چای هم پیشکش نکرد. مادر در گرد دخترش پروانه بود و خواهش می‌کرد که صندوق عروسی اش را با خود بگیرد.

-خواهش می‌کنم، به خاطر من، به خاطر پدرت نه، همین پیراهن مخمل سبز را بپوش و این چادر سفید را به سرت بینداز، جانم فدایت نه نگو، دل مرا نشکن، زاری می‌کرد زن. فرشته خواهش مادر را به جا آورد. او را به آغوش گرفت و جامه‌دان را که یک دو پیراهن داشت، سبک از زمین برداشت.

-می‌روی؟ من هم با تو می‌آیم!

-مادر…

فرشته خود را بزور از آغوش مادر رها کرد و بی آن که به مهمانها نگاه کند، به کوچه برآمد.

-عمو جان، خیزید آخر، عروس رفت – شوخی کرد جوان خوش‌اندام و مهمانها با عجله به کوچه برآمدند.

-من با ماشین خودم از پی شما می‌آیم، – گفت پدر عروس و به سوی ماشینش قدم برداشت.

-لازم نیست! – فریاد زد دختر، – رفتن شما ضرور نیست!

مرد ناگهان خشکش زد، مهمانها با تعجّب‌ به یکدیگر نگاه کردند.

-خانم راست می‌گوید، در این نیم شب سرگردان نشوید، من اورا درک می‌کنم، -گفت جوان که می‌خواست پدر عروس را از حالت ناگوار بیرون آرد.

-این طور باشد، یک دعا دهید ما راهی شویم، -خواهش کردند مهمانها.

مرد آشفته ‌حالانه زیر لب غُر غُر زد و دست به رو کشید. مهمانها هم آمین کردند.

-خانم، شما همراه عمو جانم به این ماشین ‌نشینید، من رانندگی می‌کنم، – گفت جوان و ماشین سفید کنار راه را نشان داد.

او مثل جوانان تربیت دیده جامه‌دان را از دست دختر گرفت و در ماشین را برایش باز کرد.

داماد از در دیگر وارد شد و در کنج دیگر این ماشین بزرگ نشست، به عروس نگاه نکرد، ‌انگار اورا هم مجبور زن می‌دادند.

برابر تاب خوردن کلید ماشین صدای موسیقی بلند شد و آوازخوانی با صدای حزین “جانم به لب آمد، عجب صبری تو داری، من که مُردم، پیراهنم را پاره کن، من بویی از یوسف نبردم”- می‌خواند. جوان این ترانه را از یاد می‌دانست که گاه گاه با آوازخوان هم‌آواز می‌شد و با انگشت در فرمان ماشین دایره می‌زد. ماشینش بوی عطر و عشق و جوانی می‌داد. عروس و داماد مثل دو مسافر تصادفی ماشینِ راه از یکدیگر رو تافته، به پنجره تیره چشم می‌دوختند که در آن جز چهره خود آنها چیزی دیده نمیشد. جوان خوش‌اندام که از شیوه رفتار و طرز آزادانه گفتارش احتمالا پسر همان مرد مغرور بود، با سرعت بلند ماشین می‌راند و گاه گاه از آیینه به داماد و عروس نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. ماشین از ناحیه یی که دختر نزدیک به سی سال عمرش را در آن جا گذرانید، دور می‌شد، کوچه‌های شناس را رسته‌های ناشناس و خانه‌های پستک حومۀ شهر را ساختمانهای بلند مردم شهر‌نشین عوض می‌کرد. دختر در تمام عمر، به جز یک سفر کوتاه به خانه خاله‌اش که در پایتخت زندگی می‌کرد، از زادگاهش بیرون نرفته بود. خانه خواهرانش در دهکده‌های کنار ناحیه بود که اگر تنبلی نکنی پای پیاده هم به آنها می‌رسی. او حالا نمی‌دانست که داماد از کجا است و اورا به کجا می‌برند. مادر یادش آمد و دلش فشرده شد، آه با دردی کشید.

-خانم جان، آهنگهای من پسند نیامد؟ اگر آوازخوان دوستداشته ای دارید، بگویید، ترانه‌اش را از اینترنت پیدا کنم.

فرشته حوصله صحبت نداشت، امّا دلش نشد به جوان مهربان ناپسندی کند.

-تشکّر، موسیقی های شما خوبند -.

جوان به پشت سر نگاه کرد و خواست از عمویش چیزی پرسد، امّا چشمان او را بسته دید و از فکرش برگشت.

باقی راه را با ترانه‌های گاه غم‌انگیز و گاه شاد سپری کردند. راه درازی بود، ماشین گاه از موضع های چراغان و گاه از تاریکستان می‌گذشت. عقربک ساعت 12:59 را نشان می‌داد. نهایت به شهری رسیدند که کوچه‌هایش از روشنایی چراغها مثل صندوق جواهرات جلا می‌داد.

چند کوچه و پسکوچه را گذشتند و نهایت ماشین در نزد دروازه آهنی یک خانه بزرگ که تمام چراغهایش روشن بود و از داخل صدای پای و به هم زدن کاسه و طبق به گوش می‌رسید، ایستاد. راننده بوق نزد، با تلفن به کسی گفت:

-ما رسیدیم.

بعد چند لحظه درِ کلان باز شد و ماشین با داماد و عروس به راهرو بزرگ حیاط وسیع درآمد. حیاط به این بزرگی را دختر بار اوّل می‌دید، از دو طرف، خانه‌های بلند دو یا سه طبقه قد کشیده و در گوشه‌ای هم خانه‌های امروزی یک طبقه قرار داشت که شاید آشپزخانه و گنجورخانه بودند. منزل ظاهراً به همان مرد خوش‌لباس مغرور تعلّق داشت.

زن میان قد فربهی که در دست یک قواره پارچۀ گران بها داشت، چالاکانه از پله‌های بنای دست چپ پایین شد و در نزد ماشین، جایی که عروس و داماد نشسته بودند، پای ‌انداز[9] پرتافت. فرشته دست‌ پاچه شد، او می‌خواست به خانه‌ای برود که در آن جز داماد پیر کسی نباشد و قصّه پیردختر و داماد پیر بین هر دو بماند. امّا این خانه پُر از آدم بود، ده دوازده‌ نفر خدمتکار پیر و جوان داشتند. از پنجره باز صدای گریه کودک به گوش می‌رسید. زن میان قد که احتمال روسری بستن را بلد نبود و گیسوان کوتاهش را دم به دم به درون روسری کوچکش هل می‌داد، در ماشین را باز کرد و “خوش آمدی عروس، قدمهایت بالای دیده”- گفت و از دست فرشته گرفته، او را از ماشین بیرون آورد. قامت صاحبخانه تا کتف های فرشته می‌رسید و او با نوک پا بلند شده از جبین عروس بوسید. به دنبال او دو دختر جوان با نوبت عروس را به آغوش کشیدند. آنها لباسهای امروزی داشتند و بوی عطرشان آدم را مست می‌کرد. از همه آخر پیرزن سفیدپوش لاغرک به استقبال عروس آمد که چهره‌اش هم سفید بود و موهایش هم. مثل یک مشت پر قو، گویا راه نمی‌رفت، شنا می‌کرد.

-پشت فرزند مرا گرم می‌کنی، خدا پشتت را گرم کند، – گفت. پیرزن از هر دو بر روی فرشته بوسید.

عروس را به یک اطاق بزرگ مجلّل بردند که دسترخوان شاهانه داشت و از همه بالا روی هفت لا تشک همان پیرمرد صوفی نما می‌نشست. او با سر خم تسبیح می‌گرداند و لبانش بی‌صدا می‌جنبیدند. از طرف راست او، صاحبخانه، همان مرد خوش‌لباس و از طرف چپش داماد با سر خم می‌نشست.

– اوّل به مهمان خوراک می دادید، بعد دست به کار می شدید.- ناراضیانه گفت پیر مرد به صاحبخانه که فرشته را به بر گرفته به خانه درآورد.

-شب دراز است، عمو جان، گفتیم، اول کار خیر انجام شود بعد استراحت کنند. از کلمه استراحت که فعلش شکل جمع داشت، به بدن دختر رعشه دمید.- نترس جانم، هر چه تو بخواهی، همان می‌شود، – گفت مهربانانه زن صاحبخانه که لرزش تن فرشته را احساس می‌کرد.

-نزدیکتر بیا دخترم، آن جا بشین، – پیرمرد صوفی نما که احتمال در این خاندان یک حرف اورا کسی دو نمی‌کند، به پهلو داماد اشاره‌ کرد. فرشته از جای نجنبید، پایهایش کرخت شدند، بدنش را عرق سرد فراگرفت. صاحبخانه کمر او را آهسته فشار داده، با اشاره‌ سر“بالا نشینید” گفت.

-بیا بشین دخترم، آواز پیرکی صوفی نما این دفعه قاطعانه صدا داد. دختر در آغوش زن صاحبخانه پایش در تشک‌ها پیچیده و تاب خرده تا پهلوی داماد رسید. زن دامن پیراهن اورا پایان کشید و آمرانه گفت:

-بشین!

فرشته پشت به داماد روی تشک نشست. پیرزن سفیدپوش که این صحنه را از دور مشاهده می‌کرد، از جایش برخاست و با قدمهای چون پر قو سبک به نزد دختر آمد.

-عروس، شما جهاز نکاح را بیارید، من خودم در پهلوی عروسم می‌شینم، -گفت و آهسته و ملایم در پهلوی دختر نشست. دست اورا مادروار نوازش کرد و با صدای پست که تنها دختر می‌شنید گفت.

-دلت دور نرود، پسر من کمی آدم‌گریز است، امّا دل نرم و زیبا دارد، سرنوشتش به تو کشیده بوده ست، انشاءالله با هم خوشبخت می‌شوید.

این دم پیرمرد با صدای بلند به قرائت خطبه نکاح آغاز کرد و اوّل رو به جوان آورد.

-رشید پسر حامد در شاهدی دو نفر فرشته دختر صفر را به زنی قبول می‌کنی؟ داماد خاموش بود. پیرمرد سؤالش را باز تکرار کرد، داماد صدا نبرآورد. دختر نه آن روز در مهمانخانه پدرش و نه امروز، در راه سفر چند ساعته صدای اورا نشنید، داماد همیشه ساکت بود، گویا زبان نداشت. پیرمرد صوفی نما این دفعه با عصبانیت پرسید:

-پسرم این عروس را می‌خواهی یا نه، مجبوری نیست، نخواهی، از همین حالا بگو!-گفت او.

اطاق را خاموشی فرا گرفت. فرشته به خود گفت، اگر داماد نکاح را رد کند، او با ماشین راه خود را به خانه خاله‌اش می‌رساند و جانش خلاص می‌شود. خاله‌اش گفته بود که اورا در شرکت قنّادی‌اش به کار می‌گیرد و سندهایش را برای ادامۀ تحصیل در بخش غایبانه دانشگاه می‌سپارد.

-ای کاش “نه” می‌گفت!

–      پسرم، من حوصله تا سحر این جا نشستن ندارم…- پیرمرد جمله‌اش را تا آخر نرسانیده گفته بود که داماد “بلی قبول می‌کنم”-گفت.

پیرمرد قانع نشد.

-بگو خواستم و قبولش کردم. داماد حرف پیرمرد را تکرار کرد.

-بارک الله ، -گفت پیرکی صوفی نما.

بعد از رضایت داماد او یک لحظه هم نایستاد و رو به دختر آورد

 -فرشته دختر صفر تن و نفس خود را به رشید پسر حامد بخشیدی؟

پیرمرد این سؤال را سه دفعه تکرار کرد. حواس دختر پریشان شد، از درک حالتی که حالا یک خانه پُر آدم به او نگاه می‌کنند، نزدیک بود بی‌هوش شود.

-دخترم، تا این جا با پای خود آمدی، “بلی” را بگوی و کار را تمام کن!-گفت پیرمرد.

پیرزن ناراضیانه به پیرمرد اشاره‌ کرد که به عروس فشار نیارد و خودش کتفان دختر را نوازش می‌کرد، مثل اسب‌ باز ماهر که پیش از زین زدن اسب سرکش آن را نوازش می‌کند، اعتمادش را به دست می‌آرد و بعد غافلگیر می‌کند.

-بگو دخترم، بلند نگو، من شنوم کافی است، – می‌گفت او با آواز پست. آن قدر مهربانی و نوازش کرد که دختر لاعلاج با صدای پست “بخشیدم”- گفت. “بخشیدم”- گفت و ناگاه درک کرد که یک باب داستان زندگی‌اش در همین جا به پایان رسید.

“من پیردختر بیست و نه ساله‌ام که به گفته پدرم، اگر با همین پیرکی ازدواج نمی‌کردم، دیگر سگ به طرفم پارس نمی کرد. این مرد بیست سال از من بزرگ است، تقریبا همسال پدرم، ولی بدبختی را ببین که حتّی او هم مرا نمی‌خواهد، چه سرنوشت مسخره‌ای دارم!”

پیرزن چادر عروس را کمی بالا کرد و کاسه آب نکاح را به دستش داد. دختر یک جرعه نوشید و کاسه را به پیرزن برگردانید.

-کاسه را به شوهرت بده، بگذار او هم بنوشد. دختر اکنون به یاد آورد که پشت به داماد نشسته است. همه به او نگاه می‌کردند. با بی میلی از جای نشسته‌اش تاب خورد و پیاله را به داماد داد. داماد هم از آب نکاح نوشید. همه آمین کردند و زنها یک یک قوطی های خرد و بزرگ تحفه‌ها را که از روی حجم و ساخت احتمال جواهرات بودند، به دامن عروس گذاشتند. پیرزن به عروسش اشاره‌ی کرد و او “الان” گفت و بعد از چندی با همان جوان راننده صندوق پرنقش و نگاری را به اطاق آورد. پیرزن از جای برخاست و صندوق را گشاد.

-این تحفه من و پدر شوهرت به شما، گفت او و به طرف پیرمرد صوفی نما اشاره‌ کرد. صاحبخانه تحفه‌های عروس را هم به صندوق گذاشت، درش را پوشید و کلیدش را به فرشته دراز کرد. فرشته کلید را نگرفت. پیرزن به عروسش اشاره‌ کرد که به عروس فشار نیارد.

-عروس را خانه خودش ببر، کمی استراحت کند، – گفت او.

اطاقی که دختر با کمک صاحبخانه به آن وارد شد، با شکوه و تجمّل از اطاق پذیرایی که دیده بود، فرق نداشت، فقط تمام اشیا و اسباب آرایش این خانه، از پرده و گلیم تا مبل و قندیل و گلدان و ظرفهای روی میز همه رنگ قرمز داشت. تخت خواب با بدنۀ طلایی، بالشت و روتختی شاهی و دو شمعدانی بلند که سایه تصویر مرد و زن هم آغوش را به یاد می‌آورد، نیز قرمزی بودند. دختر، خانه به این زیبایی را بار اوّل می‌دید. اطاق او در خانه پدرش یک اطاق ساده‌ای بود که یک تخت خواب داشت و یک مبل. اما این اطاق با پنجره‌های از زمین تا سقف خانه افسانوی را می‌ماند. او با احتیاط به گوشه تخت خواب نشست. این دم کسی به در انگشت زد، دختر هراسان چادرش را پیش کشید. دختر لاغراندام بالابلند که شلوار تنگش پایهای نازکش را درازتر نشان می‌داد، در یک سینی غذا آورد. او سینی را روی میز گذاشت و نزدیک آمد و چادر عروس را از رویش برداشت. دور و دراز به چهره فرشته نگاه کرد، نگاهش کنجکاوانه بود.

-شما خیلی زیبایید، من همیشه می‌گفتم که عمویم آدم خوش شانسی است!- گفت نهایت دختر پاچه دراز.

-چیزی بخورید، گشنه مانده‌اید.

-تشکّر، گرسنه نیستم.

-شمارا درک می‌کنم، خانه ناشناس، آدمهای ناشناس، یکباره نکاح و ازدواج، من هم در جای شما می‌بودم شوک می‌شدم. پدر مرا می‌دانید، همراه بابا بزرگم به خانه شما خواستگاری رفته بود. بابا بزرگ، شوهر عمّه من است، عمّه‌ام را هم می‌دانید، در مراسم نکاح پهلوی شما نشسته بود. پدرم و عمویم را عمّه‌ام بزرگ کرده است، در خردی یتیم ماندند. عمّه‌ام فرزند ندارد. پدر مرا و عمو رشید را فرزند می‌داند. عمویم زن‌گیر نبود، اورا از روسیه مجبور آوردند، برگشتن نمی‌خواست، آوردند و زن دادند. برای همین عصبانی است، – دختر لبخند زد. او به مادرش مانند بود، شکل لاغر و بالابلند مادرش.

ناگاه در گشاده شد و دختر صاحبخانه صحبت را قطع کرد و از جای برخاست. پیرزن داماد را به نزد عروس آورد و به نوه‌اش اشاره‌ کرد که از خانه برآید. فرشته از جای برخاست و چادرش را دوباره پیش کشید.

– شب نکاح تنها ماندن عروس خوبی ندارد، دیو و جک و جانور در اطراف می‌گردند، – گفت و داماد را با عروس تنها گذاشته، به دنبال نوه اش بیرون برآمد.

همزمان با بیرون شدن پیرزن و نوه دختر باز پشت به داماد کرد. خیلی گرسنه بود، بوی غذاهای سینی اشتهایش را بیدار می‌کرد. او با دو دست شکمش را فشار داد که مبادا از گرسنگی صدا نبرآرد. حضور داماد او را نگران میکرد.  “اگر حالا این مرد در سنّ و سال برابر با پدرم به من دست دراز کند، چه کار کنم؟ فریاد زنم، خودم شرمنده می‌شوم، می‌گویند با پای خود آمدی، ما ترا مجبور نکردیم.”- دختر نقشه واکنش به دست‌درازی داماد را می‌کشید. امّا داماد را پروای عروس نبود.

او در گوشه دیگر تخت خواب نشسته، با تلفنش ‌بازی می‌کرد یا چیزی می‌نوشت. دختر آرام شد و از خستگی و عصبانیت در تکیۀ دیوار خوابش برد. یاد ندارد، چه قدر خوابید. یک زمان حس کرد که کسی کتفش را تکان می‌دهد، هراسان چشم گشاد.

-نترسید عروس، این منم، – گفت صاحبخانه خندان ‌رو، – آماده شوید، باید تا برآمدن آفتاب به راه برآیید. داماد در اطاق نبود، زن به رختخواب آهاردار که یک رشته‌اش هم چروک نشده بود نگریست.

-داماد را راه ندادید-ا؟-گفت او نیم شوخی و نیم‌جدّی. فرشته جواب نداد.

-خیزید، دستشویی آن جاست، به رویتان یک پنجه آب خنک زنید، خوابتان می‌پرد. او به دری که در پهلوی درآمدگاه بود اشاره‌ کرد. فرشته با عجله از جای بلند شد، چادر از سرش افتید. صاحبخانه از قامت بلند و گیسوان به قد برابر عروس که اکنون زن برادر شوهرش حساب می‌شد، چشم نمی‌کند. حُسن طبیعی دختر اورا مفتون می‌کرد.

-یک پیاله چای نوشیده، بعد روید، راه طولانی است، گرسنه می‌شوید.

فرشته نپرسید که این راه طولانی اورا کجا می‌برد. شال سفیدش را به سر کرد و به سمت درآمدگاه رفت. زن صاحبخانه با ترحّم به فرشته نگاه می‌کرد. او در خواستگاری و انتخاب عروس همراه نبود و گمان داشت، دختر شاید دختر مشکلی دارد که با مردی بیست سال از خودش بزرگتر ازدواج می‌کند. امّا حالا به قامت بلند، چهره نازک، ابروان دُم مار و مژگانهای خمیده دختر نگاه کرده و حیران شد که چرا پدر و مادرش به این وصلت راضی شدند.

تا از دستشویی برگشتن فرشته صاحبخانه صبحانه آورد، چای و شیر و پنیر و نان و عسل.

-گفتم این جا راحت تر است برایت، چایت را بنوش، تا برادر شوهرم ماشینش را آماده کند. زن از در برآمده بود که دختر به سفره چسپید آن قدر گرسنه بود که به گفت خودش گویا از درو آمده بود. ناگاه سگ سیاه همیشه گرسنه به یادش رسید و غم سنگینی سینه‌اش را فشار داد، گریه گلوگیرش کرد. نان را می‌گزید و اشک رویش را می‌شست، نان را با اشکهای تلخ فرو می‌برد. خانه پدر با مادر مظلوم، گاو نژادۀ چمبرشاخ، گوساله شیرخوار و مهمانهای رهگذر به یادش رسید. صبحانه در کامش زهر شد.

صاحبخانه با دخترانش آمد و با خود شانه و اسباب آرایش آورد، امّا اشکهای شش‌قطار عروس را دیده، خود را به آن راه زد. دختر لنگ دراز او را به آغوش کشید و کتفانش را نوازش کرد. غم فرشته از این مهربانی بیشتر شد. هر سه خاموش به هق هق او گوش می‌دادند، چهره دخترهای صاحبخانه محزون بود، دلشان به حال عروس می‌سوخت، امّا برای تسلّی حرفی نداشتند. چه هم می‌گفتند!

از بیرون کسی صدا کرد که ماشین آماده راه است و عروس در احاطه صاحبخانه و دخترانش به حیاط برآمد. در بیرون صدای ماشین بد هیبت شاسی بلند شنیده میشد. چنین ماشینها را دختر در تلویزیون دیده بود که موج خاک را در شنزارها به آسمان برداشته، مسابقه می دهند. صندوق هدیه ها و جامه‌دانش از خیلی پیش در داخل ماشین بود.

پیرزن در یک بارِ کیسه سنگین توشه راه آورد و آن را در صندلی عقب گذاشت. برای دختر در صندلی پیش راننده جا گذاشتند، امّا او تا دمی که در عقب را باز نکردند، به ماشین ننشست. زنها عروس را و مردها داماد را به آغوش گرفته «سفر به خیر!» گفتند. پیرمرد صوفی نما دست به دعا برداشت و به آنها فاتحه راه داد.

ماشین به راه افتاد و فرشته آه سبک کشید و سر به پنجره گذاشت. خسته و خواب‌آلود بود، امّا نگرانی و بلاتکلیفی بر خواب بالا می‌گرفت. چشمش خواب بود و دلش بیدار.

جاده‌ها خلوت و تاریک بودند، گاهگاه در روشنایی چراغ ماشین چشمان گربه‌های بی‌صاحب برق می‌زدند و سگهای ولگرد لب جاده‌ها تن از گرسنگی و خستگی سنگین خود را به کجایی می‌بردند. در وجود دختر از قاطعیت دو روز پیش که با غرور به روی پدرش دوید و شرط‌‌گذاری کرد، نشانی نماند. آشفتگی‌اش لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. در داخل ماشین تاریک او تنها طرح شوهرش را می‌دید که چون هیکل سنگی ناجنبان بود و چشم از راه نمی‌کند.

چند ساعت گذشت، شاید سه ساعت یا چار ساعت، بالاخره صبح دمید و فرشته، نیم‌خواب و نیم‌بیدار خود را در احاطه کوههای بلندی دید که تیغه قلّه‌هایشان به سینه آسمان می‌رسید. ابرهای سفید به تن خرسنگهای عریان تکیه زده، قسمی هم دور سر قلّه‌ها دستار می‌بستند.

ماشین در بلندی بود که می‌شد دُم ابر را گرفت و “پرواز” کرد. خودروهای پُر از مسافر این راه تنگ را که اگر احتیاط نکنی به پرتگاه می‌افتی، آهسته عبور می‌کردند و راننده‌ها با چراغهای فروزان به یکدیگر چه علامتهایی می‌دادند. از این بلندی دهکده‌های پایین مثل لانه زنبور و رودخانه‌ها مثل جویبار می‌نمود. ماشین آنها از راههای پست و بلند کوهستان باسرعت به همواری می‌فرآمد و دوباره مثل سنگ‌پشت به گردنه میخزید. فرشته کوههای به این بلندی را بار اوّل می‌دید. او با تحیّر به اطراف نگاه می‌کرد، امّا جرأت پرسیدن نداشت که این جا کجا است و داماد او را کجا می‌برد؟ سرش از بی‌خوابی و گرسنگی چرخ می‌زد. ناگاه ماشین سرعتش را کُند کرد و کوه و کمر در پس پرده ضخیم ناپدید شد. “مگر تا ابرها بلند شدیم؟”. نزدیکتر نشست و از پنجرۀ پیش ماشین که گاه تیره می‌شد و گاه روشن، بیرون را دید. گویا زمین کفیده و بز و گوسفند و گاو و خر بیرون آمده است. چوپانی اسب ‌سوار که سرخی چهره آفتاب خورده‌اش با دستار چوپانی‌اش همرنگ بود، گاو و مالش را از این جاده تنگ به کدام چراگاهی می‌برد. تازیانۀ درازش بالای سر حیوانهای خسته سوت زد و مهم نبود که ضربه کدامی را دریاب می‌کند. حیوانها یکدیگر را با دنبه و شاخهایشان هل داده، افتان و خیزان پیش می‌رفتند. گاه به یک ماشین برمیخوردند گاه به ماشین دیگر و راننده‌های غضب‌آلود تا هفت پشت چوپان و گاو و گوسفندش را دشنام می‌دادند. چوپان گوش به کری زده بود و سوار اسب گل بادام[10] چنان با افتخار می‌رفت که گویا صاحب راه و دره و کوهستان بود. شاید می‌دانست که آدم هوشیار تنها برای مجازات یک چوپان ابله خود را به سیل بز و گوسفند نمی‌زند، تا از ده جایش ضربه بخورد.

گاو و گوساله و بز و گوسفند و خر و خِنگلِ خاک آلود چون سیل بهاری به پیش میخزید و از هر جا که می‌گذشت، گرد و غبار به آسمان می‌خیست. رمه بدبختی بود، لاغر و سرخم و مضطر، لگد زن. چوپان بی‌انصاف آن قدر به پشت خرها بار زده بود که بیچاره‌ها با کمر خمیده بزور می‌جنبیدند. قوچهای خشمگین به کفلهای لاغر خرها شاخ می‌زدند و آنهارا مجبور می‌کردند که سریعتر حرکت کنند. خرها از درد عرعر  میکردند و هن هن کنان پیش می‌رفتند.

داماد شاید این موردها را بسیار دیده بود یا شاید دلیلی برای شتاب نداشت که سر به بالشت صندلی گذاشته بود و چرت می زد. شاید او هم بی‌خوابی کشیده بود. با فرشته حرف نمی‌زد، گویا نه همسر، بلکه از راه مسافر برداشته است. فرشته اوّل فکر می‌کرد که شاید داماد از تفاوت سنّ و سال شرم می‌دارد، امّا بعداً، در مراسم نکاح احساس کرد که این مرد حتما مشکل دیگری دارد.

“بلا به پسش، همان به که گپ نزند!”

بار اوّل چهره شوهرش را از نزدیک در آیینه دید. او در چشم عینک سیاه داشت و در سر کلاه لبه دار. لباسش به سنّ و سالش مطابقت نمی‌کرد، مثل جوانها لباس می‌پوشید، موهای دراز سیاه و سفیدش را مثل زنها در پشت سرش می‌بست. بی خیال رمه و عروس جوانش بود، در دنیای خود می‌زیست. نهایت رمه رفت و راه باز شد، یک دو گوسفند لنگ از صف مانده به دنبال پرده خاک می‌دویدند، تا رمه را گم نکنند. دل فرشته را حزن‌ فرا گرفت، برّه‌های قربانی خویشاوند پدرش را به یاد آورد که با شوق علف می‌خوردند و نمی‌دانستند که قصابی تیغش را مدت ها پیش برای آنها تیز کرده است. حالا کجا باشند؟ شاید کشتند و پوستشان را نمک زدند و کله و پاچه بی‌صاحب آنها در لب جویبار حیران مانده است؟ سگ سیاه من چه حال دارد؟ مرا یاد می‌کرده باشد؟

رمه رفت و کاروان ماشینهای پُر از گرد و خاک دوباره به حرکت درآمد. ماشین آنها نیز جهید و پیشانی فرشته به صندلی پیش راننده برخورد. داماد گشتِ ماشین را سست کرد و بار اوّل رو به عروس آورد. چیزی نگفت، تنها یک نگاه کوتاه انداخت، دوباره سرعت ماشین را افزود و رادیو را روشن کرد.

در رادیو برنامه ترانه‌های بامدادی جریان داشت. فرشته سالها تحت نواهای این برنامه حیاط می‌روفت و گاو می‌دوشید، گاها با آوازخوانها هم‌آوازی می‌کرد. امّا این همه اکنون برایش آن قدر دور و بیگانه بود که گویا آن روزگار را در یک زندگی دیگری از سر گذرانیده است. در آن زندگی او چهار خواهر چون پری زیبا داشت که یک رویشان آفتاب بود و یک رویشان ماهتاب، مادر مهربانی هم داشت که مضطر و دست‌نگر بود، از پدر نامسلمانش بسیار شلّاق می‌خورد، امّا روز دیگرش میخندید، گویا، چیزی نشده ست. در آن زندگی او دوست داشتۀ زیبایی داشت که از دیدن چشم و ابروان زیبایش دلش می‌لرزید و نفس در گلویش درمیماند. امّا او مُرد و رؤیاهای عروس نیمه ‌راه را با خود برد. در آن زندگی او برای خواهرزاده مژگان درازش افسانه دختر پادشاه را می‌گفت، همانی را که با پیرمرد گوژ پشت ازدواج کرد، بی‌خبر از این که داستان زندگی خود را پیشگویی می‌کند. او از بلندی گردنه ‌های ترسناک بیگانه‌وار به زندگی گذشته‌اش نظر ‌افکند. هرچند ذهنش را زیر و رو کرد، خاطرات خوشی نیافت. شاید در کودکی روزهای خوبی داشت، امّا آن هم در زیر گرد و غبار ناخوشی سالهای اخیر ناپدید شد. در آن زندگی روزهایش همه یکرنگ بودند، بلکه بی‌رنگ بودند، مثل ترانه یک آوازخوان از زبانها افتاده، یا مثل قطار راه آهن که راهِ رفت و برگشت در اختیارش نیست: -چه فرق دارد که این هیولا مرا کجا می‌برد و با من چه می‌کند، برای انسان محکوم به بدبختی چه فرق دارد، غصّه را در خانه پدر می‌خورد یا در خانه شوهر، – با این فکر و خیال دو گردنۀ یکی از دیگری بلندتر پشت سر شد و ماشین به آغوش دشت بزرگ خزان‌زده فرآمد. دشت بزرگی بود که سر و بر نداشت، شاید ماهِ پیش گندم زار بود. دروگرها زمین را چنان “لیسیده” بودند که در آن به جز آلاچیق های بی‌صاحب چیز دیگری نمی‌نمود. تنها باد سوزان بود که جولان می‌زد و از خار و خس توپ می‌ساخت و از این گوشه دشت به گوشه دیگر می غلتاند. بعضاً از دور خانه‌های پست لایی دیده میشد که اگر بند رخت و لباسهای آویزان نباشد، خیال می‌کردی که طویله‌ گاو است. دشت خشکیده دلگیری بود، دامنش به کجاها می‌رسید، آدم غمدار را بیشتر افسرده می‌کرد. در درازای راه این کویر تفتیده مسافران دیرمانده با اشاره‌ دست ماشین می گرفتند و در آرزوی راننده ثواب‌جو بودند. ماشینهای خالی با سرعت از کنار آدمان رد می‌شدند، ولی کسی در پی ثواب نبود، کسی در این دشت تفسان توقف کردن نمی‌خواست، مگر این که قضای حاجت مجبور کند.

یک ساعت گذشت یا شاید دو ساعت، ماشین نهایت آن دشت سوزان را پشت سر کرد و به چار راهه پرآدمی رسید که مثل بازاری به حال خود، هزار و یک خرده ریز به فروش گذاشته بود. یکی سیب و انجیر و سبزیجات می‌فروخت، دیگری لباس و پلاس و در و پنجره. خریداران نرخ می‌پرسیدند و مال را ارزان می‌کردند. میدان پر از کودک بود، آنها نیز مالی داشتند و در هر ماشین توقف کرده برای خود بازار و مشتری می‌کافتند. رشتۀ پسته و مغز در دست به طرف ماشینهای تازه‌رسیده می‌دویدند و زاری می‌کردند که مسافران حد اقل چیزی بخرند، تا سودایشان باز شود. هوای بازار بوی پیراشکی می‌داد. دهان فرشته آب گشاد، او نه شب و نه سحر غذای درست نخورده بود. داماد ماشین را در یک گوشه میدان نگه داشت و بی آن که به روی فرشته نگاه کند به سوی غرفه نیم‌شکسته که در یک طرفش حرف “م” و در طرف دیگرش “ژ “ نوشته بودند اشاره‌ کرد.

-دستشویی آن جاست، اگر خواهید… فرشته با کراهت رو ترش کرد.

داماد از رکاب بلند ماشین بیرون جهید و کمرش را راست کرد، پیراهن عرق‌آلود در پشتش چسپیده بود. هیکل او غش دختر را می‌آورد، از این خیال که با این آدم در یک بالین سر می‌گذارد، دلش سیاه شد. داماد سیگار روشن کرد و دودکنان به سوی رسته آرد ‌فروشها قدم برداشت که بازار گرم نداشت و سوداگرانش از بیکاری در گوشه‌ای توپ زده می‌گفتند و میخندیدند. او از آن رسته آرد و روغن خرید و به ارابه‌ای بار کرد و بعد در بین توده خریداران ناپدید شد. “ای کاش من جرأت می‌داشتم و با استفاده از این فرصت می‌گریختم، در یک گوشه این دیار گم می‌شدم یا با ماشین رهگذر خود را تا خانه خاله‌ام می‌رسانیدم. امّا منِ ترسو کجا و فرار کجا! یک عمر بی‌جرأت بودم، مرا حتّی سیل ببرد هم دست به شاخه‌ای نمی‌زنم که خود را خلاص کنم، سزای خودم است که کارم به این جا کشیده است!” فرشته کفشهایش را کشید و پایهای خواب ‌برده‌اش را به صندلی چسباند و به در ماشین تکیه زد. چشمانش بی‌اختیار پوشیده شدند، او را خوابی کوتاه برد. خانه پدری اش را خواب دید. خواب دید که سراسیمه و سرگردان با لباسهای ژنده به خانه پدرش برگشته ست، خواهرانش حیران حیران به او نگاه می‌کردند، “خواهر تو این همه وقت کجا بودی، ما از غم تو مریض شدیم”- می‌گفتند. او لال بود، جواب نمی‌داد. “خواهر، خواهر، خواهر – خواهر بزرگش شانه های اورا تکان می‌داد.

– خواهر، صندوق عقب ماشین را باز کنید من بار را مانم؟ فرشته با ترس بیدار شد. پسرک سیزده چهارده ساله که چشمان آبی و موی مثل خوشه گندم زرد داشت، با اشاره‌ به ارابه پر بار پنجرۀ ماشین را می‌کوفت.

-پدرتان گفت که بارها را در ماشین بگذارم، – گفت او با تبسم خجالت‌آمیز. فرشته پنجره را باز کرد. -من نمی‌دانم صندوق عقب ماشین چه طور باز می‌شود، بیا خودت بازش کن، اگر توانی، -گفت.

-کلید ماشین را بینید، تصویر صندوق عقب ماشین است، همان را فشار دهید.

فرشته نیم‌خواب و نیم‌بیدار در عقب را باز کرد. پسرک محصولات را چالاکانه به ماشین گذاشت، معلوم بود که کارش را بلد است. می‌خواست کیسه آرد را بردارد، امّا فرشته با اشاره‌ منعش کرد و از ماشین بیرون شد.

-می‌خواهی این کیسه 60 کیلویی را تنها برداری؟

-ها آبجی‌جان، من از این هم سنگینش را می‌بردارم.

-این طور نمی‌شود. فرشته از ماشین بیرون شد و از یک گوشه کیسه برداشت.

ارابه‌کش سراسیمه‌وار به اطراف نگریست، شاید نمی‌خواست که صاحب ماشین کیسه برداری دختر را ببیند و دستمزد او را کم کند.

-خواهر‌جان یه وقت پدرتان جنگ نکند، کیسه سنگین است.

-او پدرم نیست، شوهرم است…

گونه های پسرک ارابه‌کش از خجالت سرخ شدند و این سرخی چشمان آبی او را روشن تر و موهای گندم‌ رنگش را زردتر کرد. دونفری کیسه و بشکه روغن را در پشت ماشین جا کردند. شکم ماشین مثل دم اژدها بزرگ بود، حتّی تا نیمش پُر نشد.

-تشکر آبجی، – گفت پسرک و ارابه سبک شده اش را چالاکانه تاب داده، از نزد ماشین دور شد. ره به ره چند دفعه به عقب نگاه کرد، شاید در ذهنش چند ساله بودن دختر را حساب می‌کرد.

فرشته به ماشین برنگشت، دلش هوای تازه می‌خواست. آفتاب تابستان یک قدر بلند شده، چشمان خسته اورا تا اندازه ای باز می‌کرد. دستش را سایه ‌بان کرد و به اطراف نگریست، چشمش به شوهرش افتاد که دو سه قدم دورتر با مردی که تفنگ شکاری می‌فروخت قیمت تفنگ را سودا می‌کرد. ‌انگار از تفنگ خوشش آمده بود. وزنش را اندازه گرفت، چشمانش را به نوبت پوشید و دهانه هایش را سنجید، تفنگ را به هوا برداشت و ماشه را فشار داد.

فرشته را وَهم گرفت. “خانه این هیولا در کدام کنج گور باشد که آن جا نه آرد هست و نه روغن و باز تیر و تفنگ هم لازم بوده ست!؟”

-برادر، تفنگِ خوبی است، پول لازم است، وگرنه نمی‌فروختم، بگیرید، پشیمان نمی‌شوید، اگر پسند نیامد، برگردانید، مرا آخر هفته در همین بازار می‌یابید. مرد تفنگ ‌فروش که به جز همین تفنگ دیگر مال فروشی نداشت، خریدار را شیردل می‌کرد.

داماد زیاد چانه نزد، پول خواسته سوداگر را داد و تفنگ در کتف، با چهره شاد در ماشین را باز کرد، امّا چشمش به فرشته افتاد و تبسم از لبانش غیب زد.

فرشته این را واضح دید. تعجّب‌ کرد، امّا ناراحت نشد.

-درست گفته‌اند که داماد به پدرعروس می‌رود! پنج ساعت باز در راهیم، اقلاً نمی‌پرسد، گشنه‌ای، سیری، آب می‌خواهی، نان می‌خواهی، – با قهر از دل گذرانید دختر.

ماشین راهش را در چارراهه کج نکرد، مستقیم رفت و بعد تقریباً ده کیلومتر به طرف راست تاب خورد، به سمت یک کوه بلند که در چلۀ تابستان سفید و برف‌ پوش بود. زنهای زیادی به خرسنگهای سفید چسپیده، چکش می‌زدند. پایان تر، در دامن کوه که راهش به جاده کلان می‌رسید، زنهای دیگر سبدهای سنگین در بالای سر، مثل پرندگان درنا‌ به دنبال یکدیگر می‌رفتند. روسری های زرد و سرخ آنها از دور مثل گلهای رنگارنگ می‌نمود.

ماشین گشتش را سست کرد، تا زنها خاک و چنگ نخورند. یکی از زنها با اشارۀ دست ماشین را نگاه داشت و چیزی گفت. جوان و زیبا بود، رخساره‌های ارغوانی اش از شرمی که با مرد بیگانه گپ می‌زند، سرخ تر شدند. داماد پنجره را گشاد و سؤال‌آمیز به او نگاه کرد.

-عمو جان، نمک نمی‌خرین؟ نمک سنگی، برای کوفتن، شکراب[11] یا به گاو و مال می‌دهید، می‌لیسند، بیمار نمی‌شوند…

دختر اکنون فهمید، آن کوه سفید کوه نمک بوده ست.

-گاو نداریم.

-ییلاق رفتنی باشین، باور کنین، نمک درکارتان می‌شوه، زن جوان با هر راهی می‌خواست نمکش را فروشد. مرد زیاد فکر نکرد.

-باشد، بیار نمک را.

زن سرخ فام سبدِ سنگین را به زمین گذاشت و دو قلوه سنگ نمک را به نزد پنجره آورد.

داماد سنگها را گرفت و به زیر صندلی پهلویش گذاشت و یک اسکناس 50 سومه[12] را به نمک‌فروش دراز کرد.

بیچاره زن جوان گاه به پول نگاه می‌کرد گاه به خریدار، چهره خندانش محزون شد.

-عمو جان، من پول خرد ندارم، بقیه را داده نمی‌توانم، -گفت او گنهکارانه.

-مشکلی نیست، پیش خودت باشد، یک وقت دیگر برمی‌گردانی. او ماشین را روشن کرد. نمک‌فروش دودله شد.

-نه، این طور نمی‌شود، یک دقیقه ایستید، التماس.

-دخترها، کسی پول خرد دارد؟

زنها تقریبا به راه کلان رسیده بودند، امّا با شنیدن صدای همکار خود با سبدهای وزنین همزمان به طرف او تاب خوردند.

یکی از زنها سبدش را به زمین گذاشت و گره گوشه روسریش را گشود.

-من پول خرد دارم، بیا بگیر!

زن نمک‌فروش به طرف زن دیگر دوید، چنگ و خاک از پی کفشهایش به آسمان می‌خیست. ماشین معطل زن نمک‌فروش نایستاد، با شست به حرکت درآمد.

زن پشت سر آنها خیلی دوید، دست راستش را تکان می‌داد، می‌خواست ماشین بایستد. فرشته دویدن او را از پنجرۀ عقب می‌دید، خیلی دوید، بالاخره خسته شد و از راهش گشت. روسری سرخش در پس پرده چنگ و خاک که از زیر چرخ ماشین می‌خیست، از نظرها ناپدید شد.

“خوب شد که پول آن زن را نگرفت، کار ثواب کرد، آن بیچاره محتاج است، وگرنه تیشه در دست در بر کوه چه می‌کاود؟”

راه تنها تا دامن کوه هموار بود. از آن به بعد تپه بود و ماشین گاه در یک چاله می‌زد، گاه در چاله دیگر، امّا این تپه هم مثل آن دشت سوزان تمامی نداشت. قریب یک و نیم ساعت بالا برآمدند تا ماشین به همواری رسید و در نزد یک خانه گلی توقف کرد که ظاهراً فروشگاه بود و در گرد و پیشش دسته دسته کیسه‌های پیاز و سیب زمینی ردیف شده بود. حتّی دیوارهای رنگ کرده ساختمان نیز به آن شکل مناسب نبود. سه چهار مرد جوان که در چلّه تابستان در تن جامه داشتند، دستها در زیر بغل در نزد فروشگاه صحبت گرمی آراسته، گاه گاه با همدیگر شوخی کرده، بلند میخندیدند. آنها ماشین را دیدند و همزمان چشم به سوی جاده دوختند. یکی از آن مردها دستهایش را از زیر بغلش بیرون آورد و به طرف ماشین قدم برداشت.

-خوش آمدی رشید آقا! گفت آن مرد و به سوی داماد که برابر از ماشین فرآمدن، سیگار روشن می‌کرد، آغوش گشاد. مردهای دیگر با او دستکی سلام کردند. آنها همگی جوان و خوش‌اندام بودند.

-بالاخره، عروس خانم را آوردید؟-کنجکاوی کرد آن مرد که هنوز دست مهمان را تکان می‌داد. داماد با بی میلی “آوردیم” گفت و به سوی ماشین اشاره‌ کرد. فرشته روسریش را پیش کشید و سر خم کرد.

مردها دزدیده به او یک نگاه کوتاه انداختند، ولی سریع پشت گردانیده، دورتر رفتند.

-خوب کردید که خانم را آوردید، گفت آن مرد با صدای شنوا.

خانواده من ده بار پرسید که رشید آقا خانمش را کی می‌آرند که یک جا وقت گذرانند، بیچاره از تنهایی دل تنگ می‌شود، و لبخند زد و مهمان را دوباره بغل کرد، شاید در این موضع کم‌آدم تشنه مهمان بود.

-آقا‌ در وقتش آمدید، ما مرد ها هر روز جمع میشویم، آش تُپه[13] و شکراب، کیف می‌کنید. داماد با علامت خوشنودی به کتف مرد گپ دان تپ تپ زد و او را به سوی درِ مغازه هل داد. مردها صحبت کنان به “مغازه” درآمدند.

فرشته روسری اش را پس کشید و به دور و برش نظر انداخت، ولی به جز سه چهار حیاط و اطاق پستک گلی دیگر ساختمانی ندید.

-شاید تنها جایی تفریح باشندگان همین موضع تماشای همین فروشگاه باشد، از دل گذرانید او.

فروشگاه در بلندی قرار داشت و در پایان آن بیشه انبوه دامن پهن می‌کرد. همه جا پُر از دار و درخت بود، حتّی سینه خرسنگها. هر قدر به بیشه نگاه کرد، ولی جانداری را ندید، دار و درخت مثل گیسوان فرفری به هم پیچیده، سوزن، جایی برای افتیدن نداشت. از این بلندی بیشه‌زار مثل گلیم سبز می‌نمود که آن را برای آفتاب خوردن گسترده بودند. خیلی زیبا بود.

نهایت مردها از مغازه بیرون شدند. داماد ماشین را به نزد بشکه بزرگی برد که در بدنش با حرفهای کج و کلیب “بنزین” نوشته بودند. ده پانزده دقیقه بنزین گرفت و بعد با اهالی کوچک دهکده آغوش به آغوش خدا حافظی کرد و “خانه بیایید”- گفت.

-خانم قدم نیکی داشته است، شرکت موبایل در بلندی موجگیر نصب کرد، اکنون راحت از سحر تا بیگاه با تلفن گپ می‌زنیم و ویدیو می‌بینیم، -چشمک زد همان مرد گشادچهره.

مرد به منظور “عالی است” انگشت شست دستش را بلند کرد.

ماشین رو به بالا جاده‌ای را عبور می‌کرد که در دو سمت آن درختهای آلبالو و زردآلو از سیرباری خم زده، زمین از رنگهای زرد و سرخ و سبز قالی پوش بود. میوه‌های تر در زیر چرخهای بزرگ ماشین خرد شده، صدای حزین می‌برآوردند. در سمت راست جاده، کشته‌های خرد و بزرگ عدس و نخود دامن پهن می‌کرد که از این بلندی مثل جهیزیه عروسان رنگارنگ می‌نمود. نیمه اوّل روز برای دهقان بهترین وقت کار است، امّا در این کشته‌ها کسی کار نمی کرد. تنها مترسکهای بلند جامه‌پوش بودند که از این مزرعه‌ها پاسبانی می‌کردند. آنها با گردش باد به چپ و راست تاب خورده، با صدای قوطیهای دور گردن خود پرّنده‌هارا از کشته‌ها دور می‌کردند.

-رسیدیم، گفت نهایت داماد بعد نیم ساعت و ماشین را در رو به روی یک دروازه آهنین نگه داشت که رنگ آسمانی داشت. خانه احتمالا در بلندترین نقطه این موضع جایگیر بود و از این بلندی راه طی کرده آنها مثل پرتگاه وحشتناک می‌نمود. داماد چالاکانه از ماشین بیرون جهید و در را باز کرد و سوت زنان ماشین را به حیاط درآورد. چهره گرفته‌اش باز شد، انگار به اصل خود برگشت.

فرشته بی‌جرأتانه از صندلی پائین شد و در نزد چرخ ماشین ایستاد. آن چه از شب تا این لحظه از سرش گذشت باورنکردنی بود. زنی که شب گذشته با عجله از دهانش “بله” را بیرون کشیدند، صبح نادمیده از خانه بیرون کردند و به این گوشه بی‌آدم آوردند، گویا او نبود، کس دیگر بود.

-چه گونه من با این ماجراجویی موافقت کردم؟- از خود می‌پرسید او. گویا تا حال خواب بود و اکنون کسی به سرش یک سطل آب سرد پاشید و بیدارش کرد. -این جا کجا است؟ این آدم که است؟ من این جا چه کار می‌کنم!؟- این سؤالها گشته و برگشته در ذهنش چرخ می‌زدند. جایی که این مرد او را آورد حیاط نبود، آغاز یک جنگل بی سر و بر بود که دیدنش آدم را در روز هم به هراس می‌آورد.

با شگفتی به دور و برش نگاه کرد.

حیاط را از جنگل، نهرِ تیزجریانِ پهنایش حدوداً سه متر جدا می‌کرد که ساحل نداشت، به زمین برابر بود، آرام جاری می‌شد و سیل پرنده ‌ها چون جمع نماز گزاران در کنار آن صف کشیده، همزمان سر خم می‌کردند و به آب نوک می‌زدند و با هم در شاخه‌های انبوه درختان قدپست شدۀ مرجان می‌شدند. اطراف پُر از ترانه بود، پرنده‌ها با صد آهنگ آواز می‌خواندند.

داماد دزدیده به فرشته نگاه می‌کرد، احساس کرد که از دیدن این منظره گیج شده است، امّا حرفی نزد و سوت زنان صندوق او را از ماشین برآورد و در کنار ایوان گذاشت.

خانه بزرگ نبود، یک ایوان داشت و سه اطاق جداگانه، امّا با درهای آهنی امروزی ، دیوارهای سفید، پنجره‌های پلاستیکی و بام آهنینش در قالب تصویر این بیشه‌زار پُر از دار و درخت وحشی نمی‌گنجید. زیرزمین مستحکم بتونی زیر اطاق ها به نظر سه چهار متر بلندی داشت و مثل طبقه اول می‌نمود. داماد درِ هر سه اطاق را باز کرد و جهیزیۀ دختر را به حجره مابینی، بارکیسه خود را به اطاق سر راه و آرد و محصولات دیگر را در زیرزمین گذاشت. سریع کار می‌کرد، گویا عمری حمّال بود. چند دفعه از پهلوی فرشته رد شد که به ماشین تکیه زده به رفت و آمد او خلل می‌رساند، اما لب نگشاد.

نهایت پشت ماشین خالی شد و او به ستون ایوان تکیه زد و سیگار روشن کرد. دود اوّل را کشید و زود رها نکرد ، نظرش به دورها بود، سپس رو به آسمان آورد و دود را رها کرد. یکباره اندوهگین شد، مثل آدم غمدار. دختر خیال کرد که او حالا لب به نصیحت می‌گشاید و می‌گوید:

-کاری که باید نمی‌شد اتّفاق افتاد، با این واقعیت باید کنار آمد، بیایید امتحان کنیم، شاید با هم انس بگیریم و زندگی خوبی بنیاد کنیم. من به او باید چه جواب دهم؟ – دختر خود را به این صحبت ناخوش آماده می‌کرد. – شاید بگویم که یک به سن و سالت نگاه کن، همسال پدر منی! جوابم را بده، مرا تا سر راه کلان ببر، آن طرفش پناهمان بر خدا!

امّا او چیزی نگفت، پشت هم دو سیگار کشید و بعد به لب نهر رفت، به رویش دو پنجه آب زد و دو انگشتش را به دهان گذاشته سوت زد. صدای سوت او سیل پرنده‌ها را به آواز درآورد. یک جفت از آن خیل جدا شد و دو قدم دورتر به شاخه درخت لب نهر نشست. آن جفت رنگین بال بی‌هراس از شاخه ای به شاخه‌ای می‌پرید و چریق چریق چیزی می‌گفتند، گویا این مرد را می‌شناختند. او دستش را به سوی پرنده‌ها دراز کرد و آن جفت با نوبت به پشت دستش نشستند و به انگشتانش نوک زدند. خیلی با هم “عشق ورزی” کردند.

نهایت مرغهارا رها کرد و رو به ایوان آورد.

-بالا برآیید، اطاق را به شما نشان دهم، – گفت او با صدای خش دار خاص آدمان سیگاری. فرشته از جای نجنبید. داماد، شاید به اعتراضهای عروس عادت می‌کرد که دیگر چیزی نگفت، آرامانه به اطاقش درآمد و در را پوشید. از داخل صدای موسیقی بلند شد، ترانه تاجیکی نبود، کدام آوازخوان روس می‌آواز.

وضعیت تدریجاً برای فرشته روشن می‌شد:

-این آدم خاطرخواه من نیست، شاید نکاح شب گذشته برایش یک سازش مجبوری با خانواده‌اش بود. …پس این ازدواج احتمالا عمر طولانی ندارد.

فرشته نمی‌دانست در این شرایط چه گونه رفتار کند. خاموش ماند. شوهرش را نادیده بگیرد یا با او حرف بزند و درد دلش را بگوید؟ او از زمین بلند شد و دامنش را ‌افشاند و از پلّه‌ها به ایوانِ بلند برآمد. ایوان مانند یک دیدبانگاه بود. از این بلندی جنگل انبوه، با درختهای کوتاه و با گرگ و خرس شاید در زیر بتّه‌ها پنهان، با گلیمهای رنگارنگ میوه تر و با سیل پرنده‌های غزل‌خوان چون پای انداز در زیر پای می‌خوابید.

-مکان عزلت‌نشینی، پناهگاه آنهایی که دلشان از آدم و عالم خسته شده است. مگر برای گم شدن در این سرزمین و رفتن از یادها بهتر از این جایی هست؟ کاش این ازدواج احمقانه بهم می‌خورد و این خانه را به من می‌دادند، من اینجارا ‌‌آباد می‌کردم، بز و گوسفند می‌پروریدم، سبزیحات کشت می‌کردم، شیرینی می‌پختم و بعد مادرم و سگ سیاه را می‌آوردم. زندگی عجب شیرین می‌شد!

اطاق میانه‌ که داماد جهاز دختر را در آن گذاشت، هم اطاق خواب بود، هم نشیمنگاه. تخت خواب دونفره، گنجه کلان قرمزی و قالی نرمی داشت که پای آدم در آن فرو میرفت:

-عجب، این خانواده عاشق رنگ قرمز بوده است. این رنگ برایشان چه خاصیتی داشته باشد؟ – در این باره زیاد فکر نکرد، چون نمی‌توانست به این سؤال و دهها سؤال دیگر که از دیروز در ذهنش چرخ می‌زنند، پاسخ پیدا کند. از شب پیش خود را به مقاومت طولانی و طعنه و جنگ و جنجال آماده می‌کرد، امّا ‌انگار ضرورتی برای مقاومت نیست. داماد به او توجّه ندارد، اطاق خوابش را از حالا جدا کرد و علامت داد که “تا این جا یکجا آمدیم، از این به بعد تو خود ‌دانی که چه میکنی.

فرشته به صندوق تحفه‌های خانواده داماد دست نزد، جامه‌دان را باز کرد و خواست دو سه پیراهن با خود آورده‌اش را در گنجه گذارد. امّا در را باز کرد و حیران شد. گنجه خالی نبود، یک چند پیراهن زنانه داشت، پیراهنهای دوخت اروپایی و در رفهایش لباسهای زیر حریر زنان. لباسهای زیر را با احتیاط و محبّت طوری چیده بودند که گویا آنها را به فروش برآورده‌اند:

-شاید این همه، مال اجاره ‌نشینهای قبلی باشد، وگرنه کدام زن دهاتی لباس اروپایی می‌پوشد!

درِ گنجه را پوشید و لباسهایش را در تکیه‌گاه صندلی آویخت. دلش می‌خواست پیراهن مخمل سبز را که از دیشب چند دفعه در آب و عرق تر و خشک شد، از تنش دور ‌اندازد و شوری عرق و خاک و غبار راه را با صابون بشوید. او در جستجوی حمام به ایوان برآمد، در اطراف نه حمامی می‌نمود، نه حاجت خانه ای:

-مگر جای قضای حاجت بیشه و مکان سرشویی لب نهر باشد؟ – سراسیمه‌وار به اطراف نگاه کرد و چشمش به اطاق سوم افتید. روزهای اخیر هیچ چیزی به اندازه این اطاق سوم اورا شاد نکرده بود. این اطاق آشپزخانه مجهزی بود که میز و صندلیی و گنجه پُر از ظرف داشت و دو درِ دیگر که یکی به حمام می‌برد و دیگری به حاجتخانه. آبگرمکن هم داشت، پس آب گرم هم دارد. این کشفیات فرشته را خرسند کرد، می‌خواست هر چه زودتر دوش بگیرد و لقمه‌ای بخورد. نگاهش به کیسه روی میز افتاد که پیرزن نورانی به صندلی پیش ماشین گذاشته بود. او به کیسه دست نزد، شرم داشت:

-باز نگوید که غذاهای داده مادرم را تنها خوردی.

آبگرمکن را به برق وصل کرد و انتظار شد تا آب گرم شود. سرانجام گرسنگی بر شرم و حیا غالب آمد و دهان کیسه را باز کرد. چه خوردنیهایی بود! کلوچه و گوشت قورمه، پنیر، مرغ‌بریان، قندهای رنگارنگ، شربت، میوه‌های تر و تازه. دلش کلوچه و گوشت یخنی خواست، همان غذایی که هر صبح در خانه پدرش می‌خورد. یک تکّه گوشت و نیم پاره کلوچه را برداشت و غذاهای دیگر را به کیسه برگردانید. امّا سیر نشد دوباره بازش کرد و این دفعه کلوچه و پنیر و انگور برداشت و وزن کیسه را اندازه گرفت که مبادا سبک شده باشد.

آبگرمکن هنوز سرد بود، شاید آن را مدت هاست که استفاده نکرده‌اند. اطراف هم پُر از گرد و خاک بود.

-اوّلِ اوّل دور و برم را تازه کنم، بعد خاطر جمع می‌شویم، – گفت به خود. پاک‌کاری را آغاز کرد و حمام از یادش رفت. از زمانی که خود را یاد دارد، کار خانه همیشه بر دوشش بود. عادت ندارد که بیکار ول بگردد و تنبلی کند. بعدِ مرگ نامزدش کار و بار خانه ذهن او را بند می‌کرد و از غصّه نجات می‌داد. حالا هم می‌خواست تنها دور و بر خود را تمیز کند، امّا از اطاق خواب به آشپزخانه و از آشپزخانه به روب و چین حیاط گذشت. روی حیاط تا پله‌های دالان همه پُر از میوه‌های تر و خشک بود، معلوم بود، حیاط ماهها روی جاروب را ندیده است. زردآلو و گیلاسهای سالم را در یک سبد گذاشت و میوه‌های پوسیده را روفت و به نهر انداخت. دو سه ساعت وقتش در روب و چین حیاط گذشت. داماد دیگر از اطاقش بیرون نشد، شاید خوابش برده است.

حمام بزرگ نبود، دوش داشت و یک دستشویی، امّا رفهایش مثل دکان عطّار از صابون و شامپو و کرم و روغنهای خوشبوی پُر بود.

-صاحب این خوشبویها و آن لباسهای زیبا احتمال با عجله از این خانه رفته است، وگرنه این مالهای قیمت را جا نمی‌گذاشت، -خلاصه کرد. – خدا برکتت دهد، من با خود یک دانه صابون هم نگرفتم، اگر این همه مال عطّاری نمی‌بود، در این جنگل از چرک می‌پوسیدم!

یک ساعت شستشو کرد، موی به قدش برابر را شستن آسان نبود، تا یک طرفش را شانه می‌زد و هموار می‌کرد، طرف دیگرش به هم می‌پیچید. آب شیرگرم و صابون خوشبوی، خستگی راه را از بدنش برآورد، وقتش کمی خوش شد. سرش را با دستمال بست و به بیرون برآمد تا گیسوانش را در گرمی آفتاب خشک کند. خورشید رو به غروب آورده بود و با پنجه‌های نرمش گویا گیسوان پیچ در پیچ بیشه‌زار را شانه می‌زد و خرسنگهای عریان از شعاع آفتاب چون صندوق جواهرات می‌درخشیدند. این روز نهایت طولانی و عجیب و غریب که نه منطق داشت و نه معنی، بالاخره به پایان می‌رسید. دختر سر به بالین گذاشت و چشمانش را پوشید.

 خواب ناآرامی داشت. نصف شب از صدای شکستن شاخه‌ها بیدار شد، صدا از آن سوی نهر می‌آمد. از پنجره به بیرون نگاه کرد و اوّل دو جفت چشم درخشان را دید و بعد دو حیوان بزرگ‌جثّه را که شاید خوک بودند یا خرس که به هم درافتاده خون یکدیگر را می‌ریختند. گاه دندان به گلوی هم زده تا لب نهر پرت می‌شدند و گاه خِر خِر آنها از بین درختها به گوش می‌رسید. از دور جغدی بی‌ایست فریاد می‌زد و محیط را وحشتناک تر می‌کرد. این دم درِ اطاق اوّل باز شد و داماد بیرون آمد و به سوی بیشه تیر گشاد. آن دو حیوان بزرگ‌جثّه گریختند، امّا جغد همانا فریاد می‌زد. خواب از دیدگان فرشته پرید. چند ساعت در بستر پیچ و تاب خورد، بالاخره حوالی سحر خوابش برد.

سحر از خواب با مخ گیج و درد سر بیدار شد، هنوز بیدار نبود، نیم‌خواب و نیم‌بیدار بود. با چشمان نیم باز که اطراف را خیره می‌دید، به سقف چشم دوخت و خیال کرد در خانه پدرش است. به صداهای اطراف گوش داد، امّا نه شیم شیم شیردوشی مادرش به گوش می‌رسید، نه پارس سگ سیاه و نه غُرغُر پدرِ از همه ناراضی. چند دفعه مژه به هم زد، نهایت پرده مه از چشمش دور شد و حوادث روزهای اخیر یک یک در ذهنش بروز کرد:

-وای بر من! زن مرد پیری شدم که مرا با خود به آن لب دنیا برد. خانه‌اش، ‌انگار، در پشت کوه قاف است که پرنده پر زند، پرش و درنده پا گذارد، پایش می‌سوزد. آوردن آورد، امّا نمی‌داند با من چه کار کند. شاید من برایش مثل “استری” بودم، یک مال کم خریدار که فروشنده آن را همچون سرباری کالای خوش خرید مجبور به مشتری می‌‌فروشد و تهدید می‌کند که “گر این را نگیری آن را نمی‌‌فروشم!” فقط نمی‌دانم که موضوع معاملات این مرد با خویشاوندانش چه بود. عجب، خار شدم، به کسی لازم نیستم، همه مرا فراموش کرده‌اند، گویا این همه سال در این دنیا نبودم!-دختر رو به بالشت گذاشت و خواست بغض گلویش را با اشک بیرون آورد. امّا کسی حلقه بر در زد.

– خانم، آهای خانم! – صدا کرد آواز زنانه‌ای.

فرشته از جای برخاست و تخت خواب را با روتختی پوشانید، موهای پریشانش را با قلمی که در روی میز می‌خوابید، در تپه سرش جمع کرد و به با خاطر مشوّش که پنهان کردنش دشوار بود، به ایوان برآمد. داماد گم بود، فرشته او را بار آخر نیمه‌شب زمانی دید که او به سوی بیشه شلّیک می‌کرد.

صاحب آواز زن جوان چهره‌خندان بود که در تن پیراهن شاهی رنگارنگ و در سر روسری سرخ داشت. با خنده به حیاط قدم گذاشت، ‌انگار، صد سال باز فرشته را می‌شناسد. در یک دست کودک یک و نیم دوساله و دست دیگرش یک بشقاب کلان داشت. کودک سر به کتف مادر گذاشته، با چشمان نیمباز پستانک می‌مکید.

-مهمانهای ناخوانده را قبول می‌کنین؟-گفت و بلند خندید.

فرشته با مهمانهای ناخوانده بزرگ شده بود، از یک خانه آدم هم مراقبت می‌کرد. ولی حالا دست‌پاچه شد، او بشقاب سنگین را از زیر بغل مهمان برداشت و در لب ایوان گذاشت.

-خانم، می‌بخشی که بی‌خبر آمدم، ما دهاتی ها دعوت را انتظار نمی‌شویم، مهمان که آمد، خودمان به دیدنش می‌رویم، – گفت زن جوان با خنده و رده دندانهای سفیدش در مقابل گونه های سرخش جلا دادند.

فرشته که خود را نه صاحبخانه می‌دانست و نه نگهبان آن منزل، با لبخند، زورکی به مهمان سحرگاهی “بیایید، خوش آمدید”- گفت.

-شیربرنجِ پرروغن کرده بودم، پدر کودکها همین طرف می‌آمد، التماس کردم که مرا با ماشین تا خانه شما ببرد، گفتم دیروز خسته بودی، شاید گشنه خواب رفتی …- زن همانا آمدنش را توجیه می‌کرد.

“پدر کودکها” احتمال همان مردیست که روز گذشته با شوهر او در نزد مغازه با آغوش باز سلام می‌کرد.

مهمان را به اطاق خودش برد و بشقاب شیربرنج را در روی میز آشپزخانه گذاشت و کتری برقی را روشن کرد. کمی هیجان داشت. “اگر مهمان فضولی کند و از داماد و جشن و ازدواج پرسد، در جواب چه بگویم؟” فرشته ساخته‌کاری و نقش بازی را از بنیاد بلد نبود، اهل چق چق و دوست‌بازی هم نبود. سالهای اخیر او بیشتر به تنهایی و گفتگو با خود انس گرفته بود. امّا حالا باید نقش عروس نو را بازی می کرد و آبروی خودش و شوهرش را می‌خرید.

مهمان در این اطاق احساس بیگانگی نمی‌کرد، گویا بخشی از این خاندان بود. او بچه‌اش را روی تخت خوابانید و در پهلویش دراز کشید و بی خجالت سینه مانند طالبی کلانش را از گریبان پیراهن بیرون آورد. بچه برابر دیدن سینه سفید مادرش دست و پاچک زد و “طالبی” را با دو دست محکم گرفته، پایش را در کمر مادر حلقه کرد. با سر و صدا و حریصانه پستان می‌مکید، نفسش از سراسیمگی در گلویش درمیماند، امّا پستان را سر نمی‌داد، گویا با جریان تیز شیر مادر سبقت می‌کرد.

فرشته سفره باز کرد و شیربرنج مهمان را یکجا با گوشت و کلوچه بارکیسه پیرزن در روی میز گذاشت و در صندلی کنار میز نشست. مهمان چند دفعه خواست پستانش را از دهان کودک بیرون بیارد، امّا بچه هر بار بیدار می‌شد و زوق زوق می‌کرد. نهایت کودک را خواب برد و خودش پستان مادر را رها کرد.

-خدا را شکر خوابش برد، کودکِ ناآرام نیست و لیکن یک ماه شد دندان می‌برآرد، نه شب خواب دارد، نه روز، -گفت زن خجالت‌آمیز و گریبان پیراهنش را که از شیر سینه چسپک شده بود، با سنجاق بست و به صندلی رو به روی دختر نشست.

-از شیربرنج بگیر، خنک شود مزّه‌اش می‌پرد، گفت او و سینی را به طرف فرشته هل داد. فرشته به لایۀ ضخیم روغن زرد که شیر و برنج را پنهان می‌کرد، یک دو دفعه قاشق زد و بشقاب را به طرف مهمان کشید.

-بسیار خوشمزّه است، شما هم بگیرید.

-ما سحر با پدر بچه ها و رشید آقا یک بشقاب شیربرنج خوردیم، این را برای خودت آوردم. آنها شکار رفتند، رشید آقا شب تور انداخته بود، شاید صید خوبی به دام افتد. پدر کودکها در راه بازگشت مرا با خود می‌گیرد. گفتم، شاید تنها دلتنگ می‌شوی…برای همین آمدم.

دختر چیزی نگفت، می‌خواست که مهمان لب از کلام نبندد، مهمان بی‌ایست صحبت کند و از زندگی او چیزی نپرسد. حس می‌کرد که این زن از شوهر او خبرهایی دارد و حالا می‌خواهد از زیر زبان عروس نو گپ بگیرد. این احساس اورا بیشتر آشفته می‌کرد.

مهمان از کم‌گپی صاحبخانه خجالت کشید. او گاه به روغن یخبسته روی شیربرنج نگاه می‌کرد و گاه به ساعت روی دیوار که عقربکش از جای نمی‌جنبید، خیالش که مهمان ناخوانده به صاحبخانه پسند نیامد.

-بیچاره زنک، از این قدر راه برای من خوراک آورده ست، مرا ببین که هنر دو دهن گپ زدن را ندارم!

مهمان، زن آدم دوستدار و سفره ‌دار می‌نمود. چاق نبود، استخوانهای پهن داشت، زن سخت کوشی به نظر می آمد، از قبیل زنهایی که با شوهرهای خود خشت می‌ریزند و دیوار می‌بردارند، در زمین بیل می‌زنند و هم گاو و مالداری می‌کنند. در تن پیراهن شاهی داشت و هر گاه ناخوداگاه دست به پیراهنش می‌زد، نخهای نازک شاهی در پنجه‌های خشنش می‌چسپیدند و نخکش می شدند.

-شما نمی‌دانید، پیشتر در این خانه که زندگی می‌کرد؟- پرسید فرشته و شاد شد که نهایت برای صحبت موضوع یافت.

مهمان انتظار این سؤال نبود که کمی دست‌پاچه شد، زبان خایید، به سقف چشم دوخت و وانمود کرد که خاطره‌اش را تگ و رو می‌کند.

-نه، نمی‌دانم، ما این طرفها بسیار نمی آییم، یک دو دفعه برای پیرمرد روغن سمور آوردم، با پیرزنش تنها بود، پایش درد می‌کرد. این جا سمور زیاد است، زمستان تا در خانه می‌آیند. مهمان گویا خودآگاه رشته صحبت را به سوی دیگر تاب داد.

بیشه پُر از خوک وحشی و گرگ و شغال بود، حتّی خرس هم داشت. یک زمستان خرس از تیر اندازی شکارچی ها بیدار شد و کم مانده بود همسایۀ مارا پاره کند، شُکر که همراهانش رسیده آمدند و آن خرس را کُشتند. ماده خرس بود، شوهرش تا چند سال دیگر به آدمها حمله می‌کرد، انتقام زنش را می‌گرفت. شکارچیها بارها دیده‌اند که آن خرس سرش را به درختها می‌زد و ناله می‌کرد.

-در گنجه لباس لباسهای زنانه را جا گذاشتند، گفتم شاید اجاره ‌نشینهای پیشینه فراموش کردند…

-نمی‌دانم… ما سه سال پیش به این جا کوچیدیم، پیشتر در شهر زندگی داشتیم، برادر شوهرم زن گرفت و ما زنهای برادران با هم ساز نیامدیم. گذشتگان شوهرم از همین دهکده‌ها بودند، آنها مُردند و خانه و زمینهایشان بی‌صاحب ماند، ما مجبور به اینجا کوچیدیم.

زن چای سردشده‌اش را سر کشید و مثل شاگردی که درس را از بر نکرده  و برای خاک پاشیدن به چشم معلم هر چه از دهانش آمد همان را گفت، خجالت‌آمیز به دختر نگاه کرد.

-شاید برای چیز و چاره‌اش برگردد، چون یک حمام پُر عطر و کرم و صابون است، -گفت دختر که از بی موضوعی گپ اجاره ‌نشین پیشین را گشته و برگشته در میان می‌گذاشت.

-نمی‌دانم، …شاید- با بی میلی گفت مهمان.

هر دو خاموش شدند. اگر صدای چلپ چلپ پستانک کودک نمی‌بود، خیال می‌کردی که در خانه کسی نیست.

-اینجا برای زندگی مکان خوب است، – بالاخره گفت مهمان، – زمین و میوه فراوان دارد، امّا آدمش کم است، مردم همه روستا‌ها را جمع کنی چار پنج خانواده بیش نیست. وقتی پدر کودکها گفت که رشید آقا زن گرفته ست و بزودی به خانه پدری‌اش می‌کوچد، من از خرسندی روز می‌شمردم. این جا کس از بی‌آدمی دلتنگ می‌شود. خدا را شکر که شما آمدید..

مهمان با شادی به فرشته چشم دوخت، گویا در انتظار یک حرف گرم و صمیمی بود. فرشته خجالت‌آمیز لبخند زد و با علامت تصدیق سرش را تکان داد.

فرشته، خودت چندساله‌ای؟- مهمان و بادقّت به روی فرشته نگاه کرد.

-شما نام مرا از کجا می‌دانید؟

-از رشید آقا پرسیدم، گفت که نامت فرشته است. من نگینه نام دارم، دختر کلانم تهمینه و این دخترکم صبرینه.

-نگفتی چند ساله‌ای.

-همین سال به بیست و نه قدم گذاشتم.

-همسال بوده‌ایم، …گفت زن معنی دارانه.- من در هژده‌ سالگی ازدواج کردم، شوهرم آن وقت 25 ساله بود. خاله‌اش در کوچه ما زندگی می‌کرد، گاه گاه مهمانی می‌آمد، مرا یک دو بار دید و عاشق شد، آدم فرستاد، پدرم “نه” نگفت. انسان خوب است، من بعدتر عاشقش شدم، – گفت نگینه با افتخار.

-خودت تا ازدواج با رشید آقا یک بار هم شوهر نکرده بودی؟- پرسید مهمان و کنجکاوانه به چهره دختر چشم دوخت.

-نه، دختر خانه بودم، -گفت فرشته با بی میلی و ابرو چین کرد. مهمان می‌خواست چیز دیگری هم پرسد، امّا قیافه دختر را دید و خودداری کرد.

-رشید آقا بسیار انسان خوبی است، بعضی آدمها در جیبشان یک پول سیاه پیدا شود، زمین را از آسمان فرق نمی‌کنند، امّا این مرد با این همه دولت و صولت بسیار خاکسار و دست‌گشاد است. زندگی شهر را مانده، آمده در یک کنج کوهستان مسکن گرفت. پدر رشید آقا هم آدم خوبی است، اورا در این موضعها بسیار احترام می‌کنند، “شیخ” می‌گویند، از برکت او به ده برق آمد، موجگیر تلفن نصب شد.

-دیروز در طول راه کشتزار‌های زیاد دیدم، در این زمینها که کار می‌کند؟- پرسید فرشته که می‌خواست ستایش “رشیدآقا” زودتر خاتمه یابد.

-شهریها هَوَسَکی در این جا زمین خریده اند و عدس و نخود کشت کرده‌اند، امّا دیر- دیر خبر می‌گیرند، تا می‌رسند که عدس و نخودشان طعمۀ گرازهای وحشی می‌شود.

-گرازها آدم را هم می‌خورند؟

-نمی‌دانم می‌خورند یا نه، امّا حمله می‌کنند، شبانه به خانه‌ها نزدیک می‌شوند، برای همین مردم درها را از شام قفل می‌زنند و شبانه تنها بیرون نمی‌برآیند. تو هم احتیاط کن، خانه‌ات در داخل بیشه است.

دختر حادثه شبانه را به یاد آورد، می‌خواست آن را به نگینه نقل کند، امّا کودک گریه کرد و مادرش سنجاق گریبانش را بازکنان به طرف بچه‌اش دوید. فرشته به دسترخوان نگاه کرد.

-شاید خوراکی آماده کنم؟- پرسید او از نگینه.

-خوراک لازم نیست، شکارچی ها همین ساعتها می‌رسند، یا کبک می‌آرند یا یک صید بزرگ، یکجا کباب می‌پزیم.

شوهر نگینه همراه با رشید و دو مرد دیگر که هر یکی در کتف کمان داشتند، از بیشه با لاشه مثل ماده گاوی جوان

برگشتند. لاشه را از دست و پایش در چوب ضخیمی بسته، جسد آویزانش را که از آن قطره قطره خون می‌چکید چارنفره به حیاط درآوردند.

-عروس، یک سفره بیارید، – ره به ره فریاد زد یکی از شکارچیها که دست و پای صید در زمین خوابیده را از چوب رها می‌کرد. دختر آسیمه‌سر در جستجوی دسترخوان به سوی آشپزخانه دوید، ولی چیزی نیافت.

-سفره هاشان به نظرم در زیرزمین است، – گفت نگینه که با بچه‌اش جنب و جوش شکارچی ها را از ایوان تماشا می‌کرد.

-از همه گور و بلا باخبر است این زن، – به خود گفت فرشته و از پی سفره به زیرزمین درآمد. زیرزمین به اندازه سه اطاق بالا بزرگ و خشک و آراسته بود، بوی نم نمی‌داد، چراغ کلان شبیه توپ زیرزمین را مثل روز روشن می‌کرد. در رف های چوبین به جز یک چند شیشه ترشی و مربّا که شاید از سال گذشته باقی مانده‌بودند و آرد و روغن دیروزه که شوهرش از بازار سر راه خرید، دیگر چیزی نبود. نگینه راست می‌گفت، دسته ای از سفره ها و دستمال ها روی کیسه هایی که معلوم نبود چه دارند، می‌خوابید. او یک سفره نیمه نو را برداشت و به نزد شکارچیها رفت که یک قدم دورتر از لاشه سیگار دود می‌دادند.

دسترخوان را در روی سبزه گذاشت و می‌خواست برگردد، امّا چشمش به لاشه افتید و به بدنش رعشه دمید. شکارچیها بز کوهی صید کرده بودند. نگاه بز کوهی سوی آسمان بود و اشکهایش هنوز در گوشه چشمان عسلی‌اش می‌درخشیدند. ‌انگار زنده بود، تنش بوی علف سبز می‌داد. شاخهای چپ گشته‌اش چون کاکل زنها در پشت سرش می‌خوابید و از پستانهای ورمیده‌اش قطره قطره شیر می‌چکید.

-بیهوده زدیمش، به فکرم باردار است، – گفت یکی از شکارچیها که شکم صید را لمس می‌کرد. گوشهای دختر از این حرف شکارچی قفل زدند، او در جایش کرخت شد، گاه به صید نگاه می‌کرد، گاه به شکارچی ها. بالاخره بی‌خود به پای هیکل زیبای بز کوهی افتاد.

پیشانی سیاه و تن گندم گونش را نوازش کرد. زور زد، تا چشمان لاشه را پوشاند، امّا نتوانست، آن چشمها همانا رو به آسمان باز می‌شدند. به فرشته حالتی رخ داد که زمان نورسی‌اش رخ داده بود. گوساله ای داشت با نام گُلان که از خردی بزرگش کرده بود و گُلان هم اورا شاید مادر می‌پنداشت که هر جا به دنبالش می‌رفت و شب تا صدایش را نشنود خوابش نمی‌برد. فرشته روزی از مکتب برگشت و جسم گلان را در شاخ درخت انجیر آویزان دید و سر زیبایش را در لب جو. چشمان ‌باز گلان نور نداشتند و پرده کبودی روی آن چشمها دامن ‌افکنده بود. جزوه دان اش از دستش افتاد و لب جوبارِ پُر از خون از هوش رفت. یک ماه به خود نیامد، از طبیب تا ملّای محله سر بالینش بودند. یاد ندارد، چه گونه صحت یافت، امّا از آن روز به بعد هر بار در حیاط حیوانی را ذبح کنند، او را تب لرزه می‌گیرد. حالا هم همان موج سرد از نوک پا تا به سرش بروز می‌کرد، انگشتانش کرخت می‌شدند، احساسی داشت که پوست از تنش جدا می‌شود. می‌خواست نفس بگیرد، امّا هوا از گلویش پایان نمی‌رفت. از شاخهای زیبای صید می‌کشید که “برخیز!”. شکارچی ها سیگارهای نیم کشیدۀ خود را به کنجی پرتافته، با حیرت به فرشته چشم دوختند.

-این بیچاره «غَشی» بوده است، – گفت یکی از آنها و به سوی آسمان دو دفعه تیر گشاد. کودک نگینه از ترس جیغ زد.

-هیچ مشکلی نیست، ترس را با ترس از بین می برند، حالا درست می‌شود، -گفت همان شکارچی که از کمان شلّیک کرده بود و با تأسّف به کتف رشید تپ تپ زد. فرشته سر به تن لاشه ‌گذاشته و گریه می‌کرد.

داماد سر خم کرد. شکارچی ها کمی عقب رفتند، تا رشید خجالت نکشد.

-نگینه، خانم را به خانه بیار، – ندا کرد بالاخره یکی از شکارچی ها. زن کودکش را به همان مرد داد و از کتف دختر گرفت که او را بردارد، امّا او گردن نمی‌داد، ‌انگار، به تن بز کوه سبزیده بود.

-عیب است، بیا خانه درآییم، – گفت نگینه و این دفعه با بازوان قوی اش تن نازک فرشته را برداشت و اورا به سوی خانه کشانید.

فرشته بی‌خود و بی یاد روی تخت می‌خوابید، تب داشت و هذیان می‌گفت، چند دفعه به هوش آمد و نگینه را دید که برایش دارو می‌داد، به پیشانی داغش لتّه تر می‌گذاشت و زیر لب دعا می‌خواند.

او تمام شب سر بالین فرشته بیمارداری کرد، گاه به به بچه‌اش می‌رسید، گاه به سر بالین فرشته می‌دوید. تا سحر هذیانش را گوش کرد، پراکنده حرف می‌زد، هرچند گوش فرا داد، امّا یک جمله درست هم نشنید. تنها همین را فهمید که دوستی با این دختر درون‌دار کار آسان نیست.

تب فرشته حوالی سحر پایین آمد، احساس کرد که زبانش از تشنگی در کامش چسپیده است و نفس تبدار گلویش را می‌سوزاند. خواست از جای برخیزد، امّا از بی‌حالی دوباره به بستر افتاد. نگینه زن هوشیارخواب بوده است، زود بیدار شد و بچه‌اش را از پستانش رها کرد و به سر بالین بیمار شتافت.

-چه می‌خواهی، فرشته، حالت بهتر شد؟

-آب…

نگینه از آشپزخانه یک کاسه آب آورد و در پهلوی بیمار نشست. فرشته آب را به یک دم نوشید، لبش را با آستینش تازه کرد و دوباره سر به بالین گذاشت.

-خدارا شکر، تب نداری، دیشب بی‌هوش بودی، همه را ترسانیدی. نگینه میخواست گپ را ادامه دهد، امّا فرشته رو به طرف دیوار گرداند. نه تاب دلبرداری داشت، نه توان سپاسگزاری. احساس پوچی می‌کرد، گویا سراپا یک خلاء بزرگ بود، حتّی وزن دل و جگر و گُرده و روده‌اش را احساس نمی‌کرد، مثلی که شکمش هم خالی بود.

تا ظهر خوابید و اگر نگینه بیدارش نمی‌کرد تا روز دیگر از جای بلند نمی‌شد.

-یک دو قاشق از این کاچی بخور، حالت بهتر می‌شود، – گفت نگینه و کاسه را به دهان او نزیک آورد. فرشته اشتها نداشت، امّا نمی‌خواست به این زن بیگانه که تمام شب بیماردارش بود بی‌احترامی کند.

او آهسته از تخت خواب بلند شد، تمام بدنش درد می‌کرد، گویا تا صبح زمین شخم زده بود. نگینه از او چشم نمی‌کند.

-چه قدر دختر زیبا است، حتّی رنگ پریده و چهره خسته‌اش به او می‌زیبد، – به خود گفت او و قوطیهای دارو را که رشید آورده بود، از روی میز برداشت، تا فرشته نبیند. نگینه گویا از این ازدواج اجباری خبر داشت.

-عذر که به خاطر من به زحمت افتادید. فرشته با سر خم قاشق را در کاسه کاچی تاب می‌داد و از خجالت به روی مهمان نگاه نمی‌کرد.

-زحمت چه، ما اینجا همه مثل خویش و تباریم، – حاضرجوابی کرد نگینه و می‌خواست چیزی بگوید، امّا حرفش را جوید و خاموش شد. فرشته سؤال‌آمیز به او نگاه کرد.

-رشید آقا از گوشت بز کوهی یک تکه هم نگرفت، همه را به شکارچی ها داد، گفت زمینی را که خون صید ریخته بود، بشویم. گفت، نمی‌دانست که تو به شکار و لاشه حسّاسیت داری…

کودک در اطاق بعدی ونگ می‌زد، احتمالا لثه های ورمیده‌اش درد می‌کردند.

-نگینه، شما به کودک برسید، من خوبم، به خدا، کاچی را میخورم و باز بهتر می‌شوم…خواهش می‌کنم…

نگینه ناباورانه به او نگاه کرد.

– کاچی را بخور، من زود برمی‌گردم…

پستانهای پرشیر نگینه برای بچه‌اش بهترین دارو بود که کودک زود آرام شد. شوهر نگینه و رشید به ایوان برآمدند، تا مادر پستانش را راحت از گریبانش بیرون کند.

کاچی پخته نگینه واقعاً حال فرشته را بهتر کرد، او از جای برخاست و روی میز و رخت خوابش را به سامان آورد و کاسه‌های آشپزخانه را شست.

نگینه نیمه روز عزم رفتن کرد.

-بچه هارو به همسایه وا‌گذار کرده بودم، بروم که احتمالا خانه مستوره را به سر برداشته‌اند.

نگینه در یک دست کودک گریان که آب دهانش به کتف مادرش می‌ریخت و در دست دیگر بشقاب خالی شیربرنج دیروزه، به ماشین شوهرش نشست.

-آخر هفته خانه ما مهمانی بیایید، – گفت و درِ ماشین را با دستان باقوّتش سخت پوشید.

فرشته بعد رفتن مهمانها کمی در ایوان نشست و منظره‌های اطراف را تماشا کرد. افسرده بود و همه چیز در این موضع برایش بیگانه می‌نمود، آدمان، بیشه، نهر و پرنده‌ها…، چیزی به دلش نمی‌گنجید، خیالش که لحاف را به سر بکشد و دیگر برنخیزد. “پیرزن ساکنه می‌گفت هیچ چیزی به اندازه غصّه آدم را آسان و زیبا نمی‌کُشد، می‌سوزاند و آب می‌کند و جان با عطسه زدن از دماغ بیرون می‌شود. چون همیشه واهمه می‌کند، پیرزن، اگر راست می‌بود، من همان سالی که در زیر بار غم مرگ نامزدم له می‌شدم، باید از خیلی پیش مرده بودم. حالا دیگر با غصّه عادت کردم، غصّه در من سبزید و ریشه دواند، بودنش یک حالت معمولی من شده است، نبودنش غیر معمولی”. فرشته با این خیالهای تیره به خانه خوابش برگشت و بالاپوش را به سر کشید.

-اجازت هست؟- او صدای تق تق در و سپس آواز رشید را شنید و با هراس از جای بلند شد. در یک ثانیه صد فکر از سرش گذشت.

-خدایا، چه می‌خواسته باشد؟ مبادا بگوید، بس است ناز و نوز، تو زن شرعی من هستی و باید وظیفه‌ات را اجرا کنی… یا شاید بگوید که تو دیروز مرا در نزد مردها بی‌آبرو کردی، برو به امان خدا.

در را باز کرد و یک طرف ایستاد تا رشید به اطاق وارد شود.

-اجازت هست بشینم؟

فرشته اوّل دست‌پاچه شد، رنگ رویش کند، امّا بعد تمام جرأتش را جمع کرد و سرش را با اشاره‌ “بله” تکان داد.

رشید به یکی از صندلی های کنار میز نشست، خیلی به زمین نگریست، گویا نمی‌دانست صحبت را از کجا شروع کند، حال آدمی را داشت که داستان طولانی دارد و برای تأثیربخشی آن پیشگفتار می‌بافد. نهایت سر از زمین برداشت و آهسته به گپ درآمد.

–      فرشته، اگر خیال کرده باشید که شمارا برای یک زندگی زناشویی به این مکان خلوت آوردم، اشتباه می‌کنید. مسئله آن طوری نیست که شما می‌پندارید. آهسته و باتمکین صحبت می‌کرد، صدایش هیجان نداشت، مثل این که این متن را بارها تمرین کرده است.

-من بیست سال در روسیه زندگی کردم، دانشگاه خواندم، زندگی‌ام خوب بود، کار خوب داشتم، از همه مهم، زنی را دوست داشتم که برایم بسیار عزیز است و ندیدنش را بسختی تحمل می‌کنم. او هم مرا دوست می‌دارد، پزشک است، جای کار خوب داشت، امّا به همه شرط و شرایط راضی بود که با من بماند. نمیدانم پیرمرد پدرم، از کجا شنید که من با زن روس ازدواج می‌کنم… به روسیه آمد و مجبور کرد که برگردم. ارواح پدر و مادرم را به میان کشید، قسم خورد که اگر برنگردم از بهرم می‌گذرد، امّا در باره آن زن چیزی نپرسید. گویا چیزی نمی‌دانست. قول دادم که برمی‌گردم.

رشید خاموش شد، ‌انگار، این خاطرات دردش را تازه می‌کرد. او از جیبش بستۀ سیگار را برآورد.

-اجازت است سیگار بکشم؟

-من با سیگار شما مشکل ندارم…

مرد در جستجوی خاکستردان به چار طرف نگاه کرد، امّا چیزی نیافت و سینی کوچک و خالی روی میز را پیش کشید. سیگار را روشن کرد و یک دود عمیق گرفت و در حالی که فوّاره دود از دهانش بیرون می‌شد، داستانش را ادامه‌ داد.

-من بی‌خبر برگشتم و آن زن را هم با خود آوردم، به همین خانه. این خانه آرزوهای من است، از خردسالی عاشق طبیعت و شکار بودم و پدرم که ریشه‌هایش از همین منطقه بودند، برایم زمین خرید و من این خانه را با دستان خود ساختم، مثل خانه‌های شهری شرایط فراهم کردم. خواستم آنی را که دوستش می‌دارم به همین خانه بیارم. تابستان بود، مثل حالا همه جا سبز و خرّم. برابر رسیدن و دیدن این منظره‌های زیبا، به طبیعت این جا عاشق شد، گفت در همین جا می‌ماند. یک ماه زندگی شیرین داشتیم و من خوشبخت ترین انسان دنیا بودم. برایش جای کار پیدا کردیم، در ستاد نظامیهای مرزبان. گفت کار را آغاز می‌کند و ما در این جا برای خود زندگی زیبایی می‌سازیم. همه مشورتها را کردیم و می‌خواستم به شهر برگردم و برای ازدواج راضیگی خانواده را بگیرم. امّا پیرمرد یک بیگاه بی‌خبر آمد، مارا دید و داد و فریاد برداشت، زن را دشنام داد، تهدید کرد که اگر اورا پس نفرستم مرا عاق می‌کند. پیرمرد یک آدم مذهبی است، ازدواج با غیرمسلمان را قبول ندارد. مجبور شدیم شب را در خانه نگینه روز کنیم. فردای آن روز با دل خجل بلیت خریدم و زن دوست داشته‌ام را به روسیه فرستادم. خیلی گریه کرد، گفت دیگر برنمی گردد، امّا مرا در روسیه انتظار می‌شود. یک ماه بزور طاقت کردم و باز گریخته رفتم. قریب یک سال در روسیه بودم و عهد کردم که بی‌اجازت بزرگان ازدواج می‌کنم، شاید یک روز مارا ببخشند. امّا پیرمرد این دفعه برادرم را به سراغم فرستاد. برادرم پیش از آن که مرا ببیند با آن زن ملاقات کرد، نمی‌دانم به او چه گفت که بیگاه از کار برگشت و خودش مرا رد کرد، گفت با من ازدواج نمی‌کند و این عشق و عاشقی صرف بیهوده وقت است، از پی زندگی ام شوم. هر قدر تلاش کردم، نشد. او از من فرار می‌کرد. آغاز تابستان بود، یک ماه پکر و بی‌هدف در روسیه گشتم، ولی بالاخره به فشار پیرمرد تاب نیاوردم و به وطن برگشتم. رشید داستانش را در این جا قطع کرد و سیگار دوّم را از بسته برآورد. پنجه خورشید حریر دود را در فضای خانه پیچ و تاب می‌داد و دامن آن را به سوی پنجره باز می‌کشاند.

چهره آفتاب خورده رشید با هر سیگار تیره تر می‌شد و بار غم و اندوه شانه هایش را خم می‌کرد. او یک دود عمیق گرفت و به داستانش ادامه‌ داد.

-مرا از فرودگاه راست به خانه شما بردند. برادرم آدم امروزی است، حال مرا درک می‌کرد، امّا نمی‌توانست روی حرف پیرمرد که به ما حق پدری دارد، حرف بزند. در خلوت به من گفت که این ازدواج به احترام پدر و مادرمان است و بعد مرگ آنها من می توانم هر کاری خواستم بکنم. خیال کردم برایم همسری انتخاب کرده‌اند که بیوه است یا زن طلاق شده که اگر از او جدا شوم، برایش سخت نگذرد. امّا شما را دیدم و فهمیدم که اگر این ازدواج سر بگیرد، کارم پیچیده تر می‌شود. اعتراضم علیه شما نیست، از خانواده‌ام دلخورم که چنین وضعیت ناگوار را به میان آورد. من این حرفها را باید روز اوّل می‌گفتم، اشتباه کردم که نگفتم، دیروز شما دچار وحشت‌زدگی شدید، من ترسیدم، زیرا می‌دانم که از این حالت تا دیوانگی یک قدم راه است… می‌دانم که شما هم از این حالت ناراحت هستید، احساس بدبختی می‌کنید، امّا برایم هنوز سؤال است که چرا یک دختر جوان و زیبا راضی شد همسر یک مرد از خودش بیست سال بزرگ شود؟

او سر برداشت و راست به چشمان فرشته نگاه کرد.

-چرا؟

دختر خاموشانه سر به زیر ‌افکند، اشک در چشمانش حلقه زد و چانه اش از درد لرزید. او اشکهایش را با دستمال پای صندلی پاک کرد و آهسته به گپ درآمد.

-مگر از آدم محکوم به مرگ می‌پرسند که مردن می‌خواهد یا نه؟ حلقه دار را در گردنش می‌‌اندازند و صندلی را از زیر پایش می‌بردارند. شما می‌پرسید که چرا به این ازدواج راضی شدم؟ هرگز راضی نبودم! امّا کسی از من پرسید که چه می‌خواهم؟ من در هژده‌سالگی نامزد مرد جوانی بودم که خیلی دوستش می‌داشتم. او بی‌وفایی کرد و یک هفته پیش از جشن در صدمه‌ای جان به جان‌آفرین سپرد و مرا در نیمه‌ راه حیران و سرسان گذاشت. من ماندم و یک دل از غصّه صدپاره و یک دامن پر از اشکهای تلخ. در آتش سوگ او پنهان سوختم و پر پر زدم، ولی رو به مردم خندیدم، تا نگویند که دختر بی‌حیا بوده ست. مرگ آن جوان قدم نحس من تلقّی شد و دیگر کسی مرا نخواست، تا که بعد از یازده سال شما پیدا شدید. می‌پرسید چرا به ازدواج با مرد بیست سال از خودم بزرگ راضی شدم؟ شما در باره خانواده من چیزی را نمی‌دانید. این ازدواج تضمینی برای امنیت مادرم بود. اگر طلب پدرم را رد می‌کردم، مادر مظلومم در زیر لگدهای آن مرد جاهل می‌مُرد. طوری که می‌بینید، داستانهای ما با بعضی تفاوتها شبیه همند. دنیا خیلی ناعادل است، به من بیست و نه ساله می‌گویند پیردختر از دهان افتاده که سگ هم دیگر به سویش نمی‌آید، امّا به شمای پنجاه‌ ساله می‌گویند، که “مرد پیری ندارد”، می‌تواند زن جوان بگیرد! حالا من در رو به روی شما نشسته‌ام، امّا هوش و یادم در جای دیگری است، راه گُم کرده‌ام، نمی‌دانم این جا چه کار می‌کنم، نمی‌دانم به کجا روانه‌ام، نمی‌دانم فردایم چه می‌شود، حتّی نمی‌دانم امروزم چه گونه به پایان می‌رسد.

فرشته اشکهایش را با دستمال پاک کرد و در گلهای بی‌رنگ آن خیره شد. دستمال را لوله می‌کرد و تاب می‌داد و باز می‌کرد و دوباره لوله می‌ساخت. رشتۀ نخی را از آن بیرون آورد و در نوک انگشتش پیچاند و به مثل دعاخوانها پی در پی گره انداخت. تمام سرنوشتش دوباره از پیش نظرش می‌گذشت.

رشید داستان او را با سر خم و دود در گلو شنید. پشت سر هم سیگار کشید و سینی کوچک را از خاکستر و ته سیگاری پر کرد. خانه به حدّی دودآلود شد که آنها چهره یکدیگر را بسختی می‌دیدند. او ناگهان از جای برخاست و به ایوان برآمد و با قدمهای بی‌نظم این طرف و آن طرف گشت و مشت محکمی به ستون ایوان زد. آن قدر سخت زد که دختر از جایش پرید. بعد صدای قدمهایش از پلّه‌ها به گوش رسید که داشت پایین می‌شد. او بعد نیم ساعت برگشت. سر و رویش تر بود و قطره‌های آب از موهای تا کتف خمیده‌اش به پیراهنش می‌چکید.

-اگر گویم که داستان زندگی شما مرا متأثّر کرد، دروغ می‌بود. سرنوشت شما مرا تکان داد. خیلی افسوس می‌خورم که طعم بدبختی را بسیار زود چشیده‌اید. بسیار پشیمانم که نپرسیده و ندانسته روزگار شمارا از آنچه که بود، بدتر کردم، حتماً جبران می‌کنم، قول می‌دهم. این ازدواج احمقانه باید به یک شیوه‌ای خاتمه یابد. تا بهار این جا می‌مانیم، می‌دانم که دوستی مرا قبول ندارید، حد اقل می‌توانیم بدون هیچ تعهّدی، مثل دو همسایه زیر یک سقف زندگی کنیم. برای دیگران، مخصوصاً برای نگینه و شوهرش که با خانواده من رابطه دارند، ما نقش زن و شوهر خوب را ‌بازی میکنیم، برای همین خواهش در حضور آنها مرا “شما” صدا نکنید، بگذار به خانواده من گزارش دهند که ما با این ازدواج کنار آمدیم. بهار به دوشنبه می‌رویم، برای شما خانه میخرم و به خانواده‌ام می‌گویم که ستاره‌هایمان با هم موافق نیامد و جدا شدیم. باور دارم که در شهر راه زندگی خود را پیدا می‌کنید…

-من در شهر خاله دارم، او به من کمک می‌کند، صاحبکار است، گفته بود برایم جایی کار می‌یابد و به شعبه غایبانه دانشگاه می‌برد، – فرشته از خرسندی نمی‌دانست در کجای جمله‌اش نقطه گذارد.

-باز بهتر.

-شما مرا امیدوار کردید… فرشته از خوشحالی می‌خواست به پای شوهرش افتد.

-اگر همه کار از روی گفته شما عملی شود، من عمری دعای جانتان را خواهم کرد.

هر دو خاموش شدند، شاید روزی را تصوّر می‌کردند که این ازدواج بهم می‌خورد و آنها با هم خیر و خوش می‌کنند و هر یکی با راه خود می‌رود. “خدایا چه قدر طولانی است، رسیدن تا بهار!” خاموشی را فرشته ویران کرد.

-رشید آقا، یک سؤال دارم…-گفت او بی‌جرأتانه.

-بپرسید…

-چرا مرا به این جا آوردید؟ رشید محزونانه لبخند زد.

-اوّلاً، این یکی از شرط های پدرم بود، او می‌ترسید که اگر شما در شهر بمانید، من زن دوست داشته‌ام را پنهانی به این خانه می‌آرم و با او ازدواج می‌کنم. ثانیاً، خودم هم جانب دار آوازه شدن این ازدواج نبودم، می‌دانستم که این جفتگیری مجبوری عمر طولانی ندارد. خواهش کردم، دیگر “شما” نگویی، از حالا باید خیلی مواظب رفتار و گفتارت باشی، اگر خانواده من به واقعی بودن زناشویی ما ذره‌ای شبهه کنند، برنامه ما برباد می‌رود. حالا با من بیا، ترا با دوستانم آشنا می‌کنم، – گفت و دختر را به لب نهر دعوت کرد.

-تابستان گذشته یک جفت پرنده عاشق را رام کردم، آنها خیلی زیبا و دوست داشتنی اند، وفادار، مهربان، خوش‌گفتار. من این جفت را به تو هدیه می‌کنم. رشید سوت کشید و دو پرّنده رنگین بال که فرشته آنهارا روز اول به این خانه رسیدن، دیده بود، بال‌زنان از لابلای شاخه‌های پر از مرغکان وحشی به شاخ درخت کنار نهر نشستند. آنها با چند نغمه آواز می‌خواندند.

فرشته دودله شد، امّا قدم به پیش گذاشت.

-اینها با شما انس گرفته‌اند، شاید مرا نخواهند.

-نزدیکتر بیا و دستت را دراز کن، می‌بینی که می‌خواهند یا نه.

فرشته به درخت نزدیک شد و به سوی شاخه‌ای که در آن جفت عاشق می‌نشست، دست دراز کرد. مرغکان خوشبال که پرهایشان هزار رنگ داشت، رمیدند و به شاخه بلندتر نشستند.

-گفتم که مرا نمی‌خواهند…

-زود تسلیم نشو، دوباره به آنها دست بده، سخن شیرینی بگو.

-شیرین‌سخنی را بلد نیستم، رشید آقا، وگرنه حالا این جا نبودم، – گفت فرشته با لبخند و احساس کرد که دلش گشاده می‌شود. دوباره به سوی پرنده‌ها دست دراز کرد و پرسید که کدامی از اینها ماده است.

-همانی که منقارش سرخ است، ‌انگار، به لبانش رنگ سرخ مالیده است، – گفت او با هیجان.

-خوشگل خانم، بیا بشین به دست من، از نوککت ماچی کنم، از دُمکت قیچی کنم.- فرشته بلند خندید.

-این شعر را در سال اوّل دبستان از بر کرده بودم، امروز به کار آمد!

آنی که منقارش سرخ بود به شاخۀ پایین تر فرو آمد و کمی سوت کشید و سرود خواند و به کف دست دختر نشست. زود رام و آرام شد، اما جفت بی تاب او از یک شاخه به شاخۀ دیگر می‌پرید و بی‌ایست سر و صدا می کرد.

-نترس، من مورچه‌ را آزار نمی‌دهم، چه برسد به این خوشگل خانم شما، – گفت فرشته و کف دست بازش را به سوی پرنده دراز کرد و اورا از شاخه برداشت، هر دو را به چهره‌اش نزدیک آورد و به رخساره‌هایش مالید. جفت عاشق با شیرین ترین لحن برایش ترانه خواندند. گاه با یک آهنگ گاه با آهنگ دیگر.

-اینها بلبل های وحشی اند، – توضیح داد رشید و از دختر خواهش کرد که هر روز در لب ایوان برایشان دانه بگذارد، تا انس بگیرند.

-تابستان گذشته زن دلخواه من هر روز برایشان دانه می‌داد و این جفت عاشق از ایوان ما دور نمی‌شدند، بی‌ایست آواز می‌خواندند، به ایوان که برمی آمد به سر و شانه‌هایش می‌نشستند و گونه هایش را می‌بوسیدند…

او رفت و بلبل ها غصه خوردند، دیگر آوازشان ‌برنمی آمد، چند مدت طاقت کردند و بعد به بیشه برگشتند اکنون با تو انس می‌گیرند و به شانه‌های تو می‌‌نشینند. تو هم می‌روی و این بیچاره‌ها باز افسرده می‌ شوند.

آن روز برای فرشته یکی از بهترین روزهای زندگی‌اش بود. می‌گویند آدم غرق ‌شونده از خس هم مدد می‌جوید، فرشته در سیمای این مرد یک تکیه گاه می‌دید که پشت خالی اش را پر می‌کرد.

زندگی‌اش تدریجاً رنگ دیگری می‌گرفت، منظره‌ها نیز برایش دلنشین می‌شدند، او خود را به کار می‌زد، می‌روفت و می‌شست، میوه خشک می‌کرد، شیرینی می‌پخت، خورش های زمستانی را در ظرفهای شیشه ای قطار می‌کرد.

-فرشته، چرا این همه شیرینی می‌پزی؟ کی می‌خورد این همه را؟-می‌پرسید رشید.

من این شیرینی ها را برای تو و زن دلخواهت می‌پزم، وقتی او را به این خانه برمی‌گردانی، می‌خواهم زحمت نکشد، از این خورش ها و شیرینی ها نوش جان کند. این حرفها برای رشید دلنشین بود و او خیال‌آمیز لبخند می‌زد.

جفت بلبل های وحشی دیگر از بالای سر فرشته دور نمی‌شدند. در لب ایوان برایش ترانه می‌خواندند و هر جا که رفت به دنبالش می‌رفتند. گاها با رشید یک جا در ایوان قهوه‌ نوشی می‌کردند. رشید استاد قهوه پزی بود، کف بالای قهوه‌اش چه مزّه‌ای داشت!

هر دو با هم تا دیر وقت صحبت می‌کردند. رشید از خاطره‌های زندگی‌اش در روسیه قصه‌های خنده دار نقل می‌کرد.

-رشید آقا، زن دلخواهت چه نام دارد؟

-اسمش ماریا است، من او را مریم صدا می‌کنم، خوشش می‌آید.

-این قدر سال با هم بودید، بچه ندارید؟

-مریم از ازدواج اولش یک پسر دارد، هفت ساله بود که من با مادرش آشنا شدم، حالا او پانزده ‌ساله است، من او را همچون فرزند دوست می‌دارم. آرزو داشتیم که یک دختر زرین کاکل به دنیا بیاریم، اما نشد، مریم دیگر تولد کردن نخواست، من هم مجبورش نکردم. مهم نیست فرزند از که تولد می‌شود، مهم این است که او را چه کسی بزرگ می‌کند. من در خردی یتیم ماندم، مرا شوهر عمه‌ام مثل فرزند خودش بزرگ کرد، تمام نازهایم را می خرید، بی من صبحانه نمی‌خورد. باری هم نشده است که من چیزی بخواهم و شوهر عمه ام “نه” بگوید. با او هرگز بی‌پدری را احساس نکردم. عمّه‌ام مادرم شد و شوهر عمه ام جای پدرم را گرفت. برای همین نمی‌خواهم آنها را آزرده کنم.

فرشته به داستان صداقت یک پدر به فرزند با تعجّب‌ گوش داد و به یاد پدر خودش افتاد که بد اخم و ترش رو و از همه ناراضی و بی‌رحم بود و دلسوزی را نمی‌دانست.

-انسان شریفی بوده است شوهر عمۀ شما، من از پدرم خاطرات خوبی ندارم. از سن پنج شش ‌سالگی ام بعضی صحنه‌های جالب در یادم مانده است، امّا پدرم در هیچ یکِ ازاین خاطره‌ها نیست. دوستی داشتم که پنج خواهر و سه برادر داشت، گاه گاه وقتی به خانۀ آنها می‌رفتم می‌دیدم که پدرش خواهرانش را سر زانویش می‌گرفت و “دختر بناز بابا” می‌گفت و آنها را بالای سرش ‌برمی داشت و برایشان آواز می‌خواند. هوسم می‌آمد، در خانه، خود را چون گربه به زانوی پدرم می‌مالیدم. او خشمگین می‌شد و همان طور که یک گربه را می‌رانند، مرا با پشت دست از خود دور می‌کرد. نمی‌دانم علّتش چه بود، شاید به این دلیل که مادرم فقط دختر به دنیا می‌آورد ولی پدرم در حسرت یک پسر بود؟

عوضش مادرم همة محبّتش را به ما پنج خواهر می‌داد، دوستداری می‌کرد، جانش را در جانمان می‌گذاشت. می‌گفت:

-به پدرتان گیر ندهید، از کار آمده است، خسته است- او با این حرفها به تند خویی پدرم نسبت به ما سرپوش می‌گذاشت.

-آدمها متفاوتند، برخی احساس خود را آزادانه ابراز می‌کنند، برخی دیگر یا شرم می‌دارند، یا باور دارند که لطف از حد بیش کودک را پررو می‌کند… به دل نگیر. در ضمن، ما خانۀ نگینه دعوت شده‌ایم، بعد از نیم ساعت به راه ‌برمی آییم، آماده شو.

خانۀ نگینه مثل صاحبش گرم و نرم و صمیمی بود. وسایل مدرن نداشت، اما محیط دلگشایی داشت.

– ما را عیب نکنی باز، خانۀ مجلل نداریم، گلیم و بالشت و تشکهایی که می‌بینی، از زمان عروسی‌ام باقی مانده‌اند. پدر کودکها مبل و تخت خواب سفارش داده است، اگر خدا خواهد، تا بهار می‌رسند. گونه های نگینه از خجالت سرخ شدند.

-خانۀ بسیار زیبا و بزرگی دارید، حال و هوای آدم را دیگر می‌کند. دلم برای نشستن روی تشک و تکیه زدن به بالشت تنگ شده بود، – گفت فرشته و از برِ بالا گذشت و روی تشک چارزانو زد.

-باور نداشتم که می‌آیی..- گفت نگینه و بالشت های نرم را به طرف فرشته دراز کرد.- آخر آن روز حالت خوب نبود… روز شکار بز کوهی را می‌گویم.

فرشته دید که نگینه دست برداشتنی نیست، گپ را به شوخی برد.

-مگر می‌توانستم نیایم، تو اولین آدمیزادی بودی که من در این پشت کوه قاف دیدم. نگینه شوخی را نفهمید.

-کدام پشت کوه قاف؟

-همان جایی که پرنده پر زند، پرش و درنده قدم گذارد، پایش می‌سوزد، – گفت فرشته که از سادگی نگینه ذوق می‌کرد.

-آها، اکنون فهمیدم، تو ما دهاتی ها را مسخره می‌کنی!- گفت نگینه و مثل زنهای جنگاور دستانش را در میان گذاشت و وانمود کرد که آزرده شده است. هر دو با آواز بلند خندیدند. بچۀ نگینه که در روی گلیم به شکم راه می‌رفت و برای خودش آواز می‌خواند، از خندۀ بلند زنها هیجانی شده، غل خوران به نزد مادرش آمد. خوشحال بود، شاید دندانهایش نیش می زدند. نگینه سفرۀ زیبایی آراست که به گفتۀ ساکنۀ پیر “هزار نوش و نعمت” داشت. میوة خشک و تر، مغز و مویز خورش های سبزی، خلاصه هر چه در این سفره بود، همه‌اش را طبیعت همین دیار رایگان به آنها می‌داد. دلشان گوشت بخواهد، به بیشۀ شکار می‌رفتند، میوه‌های خشک و تر را از درختها می‌گرفتند، عدس و نخود و سبزیجات را از کِشته‌ها بر میداشتند. همین بود که مغازۀ سر راه به جز لباس و پلاس چینی دیگر چیزی ندارد. نگینه می‌گفت که صاحبش دکان را میخواست ببندد، امّا بختش بلندی کرد و ماهوارۀ یک شرکت موبایل به کار شروع کرد و او پر کردن حساب مشتریهای این روستا و سه روستای اطراف را بر دوش گرفت.

صاحبخانه با گوشت کبک پلو آماده کرد، دست‌پختش حرف نداشت. گفت، زیاد نخوریم، آش رشته در راه است.

-نگینه، اگر هر دفعه برای ما چنین سفرۀ شاهانه باز کنی، من و فرشته مجبور می‌شویم دروازۀ خانه‌امان را بزرگتر کنیم، – شوخی کرد رشید و همه برابر خندیدند.

خندۀ فرشته از همه بلندتر صدا داد. نگینه و شوهرش از زمان رسیدن مهمانها چشم از آنها برنمی داشتند، گویا، امتحان می‌کردند که این دو نفر با هم چه طور مناسبت می‌کنند. برعکس چشم‌داشت آنها رشید و فرشته با هم مهربان بودند و می‌گفتند و می خندیدند. زن و شوهر معنی دارانه به هم نگاه کردند.

سر شب وقت بازگشت نگینه برای مهمانها در یک طبق پلو و در یک بسته گوشت کبک داد، مهمانها را جواب دادن نمی‌خواست، دلش می خواست شب را در خانۀ او روز کنند.

-برای آدم معاشرتی تنهایی واقعاً سخت است، از دل گذرانید فرشته و نگینه را صمیمانه بغل کرد.

او می‌خواست تاریک نشده به خانه برگردد.

روز در این منطقۀ افسانه ای به هزار رنگ جلوه می‌کند و با هزار لحن صدا میبر می آرد، اما شبش با درخشش چشمان گرازهای وحشی و زوزۀ گرگ و شغال وهم ‌انگیز است.

فرشته روزهای اول از صدای تیر به وحشت می‌افتاد، گوشهایش را با دستش می‌بست، اما تدریجاً عادت کرد. گاه گاه شکارچی های ناشناس که در پشت، کیسه‌های کلان داشتند، در می‌کوفتند و آب و نان می‌پرسیدند. کیسه‌های سنگین را به زمین می‌گذاشتند و نان و آب می‌خوردند. خون لاشه‌ها از کیسه ها به زمین می‌تراوید و زمین تشنه، خون گرم را سر می‌کشید.

فرشته به شکارچیها نزدیک نمی‌شد، نان و چای را در لب دالان می‌گذاشت و به اطاق خوابش میرفت، نفس عمیقی می‌گرفت و دستانش را به هم می مالید، تا دوباره وحشت‌زده نشود.

سر شبی که آنها از خانة نگینه برمی گشتند، در راه مرزبانهای مسلّح را دیدند که چهره‌هایشان مثل هیکل های سنگی سرد و گرفته بود. سه نفر در بالای زرهپوش نشسته بودند و چهرۀ یکی دو نفر دیگر از داخل ماشین دیده میشد. سرباز مو طلایی از بالای زرهپوش بیرون جهیده ماشین رشید را نگه داشت و دست به پیشانی برد و با شیوۀ نظامی سلام داد.

به کجا می روید؟ چه کسی با شماست؟- پرسید او به زبان روسی.

-ما به خانه می رویم، این همسر من است. ما در بالای تپه زندگی می کنیم، به خانۀ دوستان در روستای پایان مهمانی رفته بودیم،  گفت رشید و مدارکش را به طرف مرزبان دراز کرد. مرزبان از شنیدن کلمة “ژینا” (به روسی: زن) بار دیگر از پنجره به دختر نگاه کرد و در لبانش تبسمی تمسخرآمیز پیدا شد.

– شما در همان خانۀ سفید با دروازۀ آبی زندگی می کنید؟

– بله، این خانۀ ماست.

– مراقب باشید، اطلاعاتی رسیده که قاچاقچیان مواد مخدر افغانستان در روستاهای متروکه درازای مرز مخفی شده اند. آنها همۀ مسیرها را حفظ می دانند… بنابراین هوشیاری ضرری ندارد.

-گفت سرباز و سندهای رشید را برگردانید.

– ما چکار باید کنیم؟ ما در آنجا تنها زندگی می کنیم…. من تنها تفنگ شکاری دارم.

– یک دقیقه منتظر باشید.

-گفت سرباز و توسط دستگاه مخابرات به همراهانش در داخل زره پوش چیزی گفت و صحبت کنان به نزد آنها رفت. او بعد چندی در دست تپانچه برگشت.

-این سلاح جنگی نیست، یک تپانچه هشدار دهنده است. اگر چیزی یا کسی را پیدا کردید، سیگنال بدهید، ما به کمک می آییم.

سرباز دستش را به پیشانی‌اش برد و خداحافظی کرد و چالاکانه به بالای زره‌پوش جهید.

رشید تا دیرگاه از جایش نجنبید، تپانچه را تک و رو کرد، و بعد به فرشته داد.

-در دست تو باشد بهتر است، امیدوارم هیچ گاه لازم نشود،- گفت او و به فکر فرو رفت. دختر حرفهای سرباز را فهمید، چیزی نپرسید، همان روزی که نگینه گفت از دهکده‌های نزد مرز کشاورزان افغان را تماشا می‌کنند، از دلش گذشته بود که این منطقه چندان امن نیست.

دیدار تصادفی با مرزبانها خاطر فرشته را چند روز مشوش کرد، امّا بعد به کارهای خانه مشغول شد و آن روز از یادش رفت.

فرشته عاشق جفت بلبل های وحشی شد. با صدای آنها بیدار می‌شد و با خوانش آنها به خواب می‌رفت. مرغکان آن قدر به دختر رام شده بودند که دوری از او برایشان سختی می‌کرد.

آنها از خیل پرنده‌ها بُریده بودند و شب ها را در طاق ایوان روز می‌کردند.

-وقتی برگشتیم، من اینها را با خود می‌برم، – گفت روزی فرشته.

-اینها بلبل وحشی اند، در شرایط شهر زنده نمی‌مانند، -گفت با تأسّف رشید.

-پس حالِ اینها چه می‌شود؟

-یک مدت دلتنگ می‌شوند، افسردگی می‌گیرند، امّا بیشه به دردشان دوا می‌بخشد. بعداً اینها اول پاییز به کشورهای گرم می‌روند و فصل بهار برمی‌گردند. اگر نصیب دیدار باشد، بهاران آنها را باز می‌بینی.

چشمان فرشته پر اشک شد.

-کی می‌روند؟

-احتمالا بعد از ده پانزده روز. زیاد به آنها نچسپ، بگذار کمی با دسته خود باشند، از مهاجرت عقب نمانند.

پاییز هم فرا رسید و قالی سبز بیشه با گلیم زرد و جگری عوض شد. بلبل های فرشته یک هفته پیش از آن مهاجرت کردند. سحرگاه بود، آنها گرد سر فرشته چرخ زدند، روی شانه‌هایش نشستند، برایش آواز خواندند و بعد به سیل پرنده‌ها که در فراز بیشه چرخ می‌زدند، پیوستند. سیل مرغان در آسمان گاه به صورت حرف “ز” در می آمد، گاه حرف “و” گاه حرف “م” و نهایت به یک خط باریک تبدیل می یافت تا اینکه از نظرها ناپدید شد.

پاییز این منطقه مثل تابستانش زیبا، امّا پر از بادهای سرد بود. باد سرد کوهستان چون گرگهای گرسنه زوزه می‌کشید، درخت هارا عریان می‌کرد و برگ های طلایی را تا دامن کوه می‌کشانید. مردهای این روستای از دنیا بریده که بهار و تابستان انبارهای خود را با زحمت با عدس و نخود و گوشت کبک و بز کوهی پر کرده‌بودند، اکنون از بیکاری هر سحر با نوبت در منزل یکدیگر گشتک[14] قروتاب داشتند و شکارچیهای رهگذر را نیز ضیافت می‌دادند. رشید به معرکۀ قروتاب خوری همراه می‌شد، اما زیاد نمی‌خورد، با شوخی می‌گفت، مردم کوهستان به این غذا آن قدر روغن می‌ریزند که با این مواد سوخت تا شهر دوشنبه رسیدن ممکن است. در این دهکدۀ نه چندان بزرگ که تعداد ساکنانش با انگشتان یک دست تمام می‌شود قروتاب را تنها پاییز و زمستان می‌خورند. رسالت زنها با پختن فطیر و آب کردن کشک تمام می‌شود. بقیۀ کار بر دوش خود مرد هاست. آنها فطیرهای سنگکی را صبح نادمیده دسته ‌جمعی پاره می‌کنند، هم مهمان، هم شکارچی های رهگذر و هم صاحب خانه. آن قدر نان خرد می‌کردند که ‌انگار، یک ارتش به قروتاب خوری دعوت شده است. نان ها را به آب کشک می‌اندازند، از بالایش اوّل پیاز بنفش و سپس روغن زرد را بی حساب می‌ریزند. روغن هم چون نان داغ است که وقت ریختن به روی پیاز ابر و دودش به سقف خانه می‌رسد. زنها آن قدر قروتاب دوستدار نبودند و ساعتهایی که مردها بعد از خوردن غذای پر روغن تا نیم روز دهها قوری چای را با قند و کشمش و زردآلوی خشک خالی می‌کنند، نگینه و همسایه‌هایش از چاله و جویبارها سطل سطل گردو ‌برمی دارند. این ده آن قدر درخت گردو داشت که با چیدن تمام نمی‌شد. فرشته هم یک کیسه گردو جمع کرد. رشید گفت، بیهوده زحمت کشید، زیرزمین پر گردو است.

با این مهمانی روی ها و گشتک و مراسم‌ قروتاب و کاچی، زمستان بی‌خبر فرا رسید و گلیم زرد بیشه را لحاف سفید عوض کرد. بزهای کوهی از ترس شکارچیها و پلنگ برفی، در قلّه‌های کوه مسکن گرفتند و گرازهای وحشی بی باکانه شبها به انبارهای مردم حمله می‌کردند. فرشته درخشش چشمان وحشی آنها را از آن سوی نهر که جریانش رفته رفته کُند می‌شد، می‌دید و به بدنش رعشه می‌دمید. از خدا میخواست که تا بهار جان به سلامت ببرند.

اما بعد حادثه‌ای رخ داد که شبیه فیلم های هالیوودی بود و حیوانهای وحشی، در مقایسه‌ با آن بره های معصوم بودند.

شام بود و هوا سرد، پیاپی برف تر می‌بارید، فرشته در اطاق خود کتاب می‌خواند. کتابهایی که ماریا جا گذاشته بود. برخی کتابها مربوطِ به پزشکی بودند، برخی اثرهای هنری. فرشته اصطلاح های طبی نمی فهمید، اما از خواندن دست نمی‌کشید. یک آن، هوش او را صدایی پریشان کرد که از طرف دروازه بلند می‌شد، گویا کسی از سر دروازه به حیاط پرید. به دنبال این صدا در اطاق رشید هم باز شد. در این منطقه صداهای وحشتناک و فغان بومها در دل شب حادثه ای معمولی است. اما این صدا شبیه آهنگ بد یُمنی داشت، مقدمۀ حادثۀ ناخوشی که انسان آن را قبل از وقوعش احساس می‌کند. به تن فرشته رعشه دمید، او آهسته به پنجره نزدیک شد و آن چه در بیرون دید، اورا در جایش خشک کرد. سه مرد مسلح که چهره‌اشان در ریش و دستار[15] گم بود و تنها چشمان خشمگینشان در تاریکی برق می‌زد، میل تفنگ های خودرا به طرف رشید راست کرده، طلب داشتند که با آنها بیاید. رشید خاموشانه به آنها نگاه می‌کرد.

-ما با تو کاری نداریم، این فرماندهان شما برادر مارا اسیر گرفتند، همان را آزاد کنند، ما تورا به آنها تسلیم می‌کنیم.

-از کجا می‌دانی که فرماندهان، مرا با برادر تو عوض می‌کنند؟ هیچ گاه این کار را نمی‌کنند، – در صدای رشید ترس و هراس احساس نمی‌شد.

-آزاد نکنند، تو هم در دست ما اسیر می‌مانی، می‌بریمت به آن طرف دریا.

-در این خانه دیگر کسی نیست؟- ناگاه پرسید یکی از افراد مسلّح و راست به چهرۀ رشید نگاه کرد، احتمالا در چشمان او هراس را دید که به در بستۀ اطاق دختر یک لگد محکم زد و امر کرد که این دررا باز کند. فرشته بی‌صدا از نزد پنجره دور شد و فکری که چون برق در ذهنش روشن شد، تپانچة سرباز مرزبان بود. او در تاریکی تکیه‌گاه صندلیها را لمس کرد و جلیقه اش را یافت و تپانچه را با احتیاط بیرون آورد. طرز استفادۀ این سلاح را با رشید تمرین کرده بود.

-از تو پرسیدم در این خانه کسی نیست؟-

-کسی نیست، من خودم تنهایم، اگر مرا بخواهید ببرید، بیایید، -رشید می‌خواست افراد مسلح دختر را نبینند.

-دررا باز کن، بینم چطور تنهایی، – پافشاری کرد افغان مسلّح.

-کلید ندارم، کلیدش دست «مو‌سفید» پدرم است،

افغان میل کمانش را به سوراخ کلید گذاشت و خواست دررا با سلاح باز کند، امّا رشید اورا هل داد.

-چرا دررا می‌شکنی، گفتم، که تنهایم!

فرشته با تپانچه به نزد پنجرۀ طرف کوچه رفت، اما افغان دیگر را در نزد دروازه دید و تیر نگشاد. در ایوان افغان مسلّح با رشید درگیر بود، امر می‌کرد که در را باز کند. فرشته دیگر طاقت نکرد و دررا گشاد.

افغانها دختررا دیدند و از خرسندی چشمان خون‌گرفته ‌اشان برق زد.

-گفتی تنهایُم، پس این زنکه کیست؟- گفت افغان و از آستین دختر کشید.

-زنم است، شما مسلمان هستید، به زن بیگانه چه کار دارید؟

-چه رقم زنت است که از تو جدا خواب می‌کنه؟- گفت او با تمسخر.

-به زنم کاردار نشو، من بالاپوشم را می‌گیرم و با شما می‌روم، -گفت رشید و به سوی اطاقش قدم برداشت. هوش مردهای مسلّح به زیبایی دختر بند شد و آنها ندیدند که چه طور رشید به اطاق رفت. او از اطاق با کمان برگشت، افغانها دختررا گرد کرده بودند و ‌انگار می‌خواستند اورا زنده فرو برند.

-دست کثیفت را بردار وگرنه تیر می‌گشایم!

افغان دیگر که اوضاع بیرون را تحت نظارت داشت، خودرا به حیاط رسانید و میلۀ کالاشنیکوف را به سوی رشید بلند کرد.

-سلاحت را به زمین بگذار، پدرسگ، اگرنه زنکه را میکشم!- گفت او و دو قدم پیش گذاشت. رشید در حالی که از افغان چشم نمی‌کند، کمان را آهسته به زمین گذاشت.

قاچاقچی مثل ببر خیز زد و با قُنداق اتومات به سر رشید زد و اورا از پای افتاند. خون از پیشانة رشید فوّاره زد.

-حرامزاده‌ها، او را کُشتید!- فریاد زد فرشته و خود را از دست افغان سوم رها کرده به نزد رشید دوید و سر اورا به بغل گرفت. رویمالش را از سر کشید و پیشانی خونشار او را بست.

-شوهرم دکتر کار دارد، وگرنه می‌میرد، گفت او. چشمانش از ترس و هراس بزرگ شدند.

-هیچ بلاش نمی‌شه، اگر بمیرد یک سگ کافر کم، افغان مسلسل دار با چکمه هایش به پای رشید زد تا ببیند که مرده است یا زنده.

-در خانه دارو دارم، التماس میکنم بگذارید زخمش را دارو و درمان کنم، – به زاری درآمد دختر، این پسر آدم کلان است، اگر با او اتّفاقی افتد، خانواده‌اش دنیارا به پا می خیزاند.

افغان مسلّح به دو همراهش ناراضیانه نگاه کرد.

-چرا زود می پری؟ کار باید بی‌خون تمام می‌شد. این را چطور می‌بریم؟ نیم‌کشته کردی!

-برو بیار داروهایت را، – گفت او و فرشته زود به خانه برگشت و از قوطی داروها، پنبه و باند و مرهم ضد عفونت برداشت. افغانهای مسلّح هر چهار نفر در حیاط بودند. دختر پنجرۀ پشتی را باز کرد و بی‌تردید به هوا تیر گشاد. تپانچه را در جیب داخل جلیقه اش گذاشت و زود به ایوان برآمد. افغانها به هیجان افتادند، نفهمیدند تیر از کجا صدا داد. آنها گاه به دختر نگاه می‌کردند، گاه به رشید مجروح.

فرشته فهمید که باید عجله کند، او زخم رشیدرا با داروی ضد عفونت شست و مرهم مالید و باند‌پیچ کرد، رشید حالا هم بی‌هوش بود.

-مردک را ول کن، همین عورت را با خود می‌بریم، اگر آدم مارا آزاد کنند، اورا می‌دهیم، نکنند، به آقا صاحب تقدیمُش می‌کنیم، او بالای ما قرض داره.

-خانم قشنگ، برو لباسهای گرم خودرا بپوش، راه طولانی است، سردُت می‌شه.

فرشته گوش به کری می‌زد، وقت را طول می‌داد، تا مرزبانها برسند و آنها را از چنگ این خونخوارها نجات دهند.

-بلند شو!- افغان مسلّح این دفعه شانۀ دختررا با پاشنة تفنگ هل داد.

-التماس می‌کنم، مارا به حال خود گذارید، – به زاری درآمد دختر و سر رشید را سخت بغل کرد، گویا از او کمک می‌خواست.- ما به کسی نمی‌گوییم که شما در ده بودید.

صبر افغانها لبریز شد.

-بلند شو، مادرسگ، وگرنه این شوهر کافرت را سر یک تیر می‌کنم! گفت یکی از افغانها و از گیسوان دختر گرفت و اورا به سمت دروازه کشید.

از سربازها خبری نبود، شاید پاسبانی را که باید سیگنال را می‌شنید، خوابش برده است؟

-زاری و تولّا می‌کنم، مرا نبرید، آخر شما به یک زن چه کار دارید؟ شما خواهر و مادر ندارید؟

-نترس، ما تورا آزار نمی‌ دهیم، برادر مارا آزاد کنند، تورا به سربازها تسلیم می‌کنیم.

-اقلاً شوهرم را به خانه درآرید، در این سردی می‌میرد.

-هیچ بلاش نمی‌زنه، برو، برو!

-اقلاً مانید بالاپوشم را بگیرم!

سربازی که از موی دختر می‌کشید، سؤال‌آمیز به سرکردۀ خود نگریست.

-وقت نداریم، عجله کن همین حالا سربازها می‌رسند!

افغانها دختررا به صندلی پیش ماشین نیوا[16] که کمی دورتر از خانه ایستاده بود، هل دادند و هر چهار نفر خود را به صندلی عقب پرت کردند.

-به کدام طرف بروم، – پرسید راننده که در تاریکی سیمایش معلوم نبود، امّا از آهنگ گفتارش تاجیک بود.

-طرف نی زار، همین که از مرز عبور کنیم، بهتر می‌شه.

دختر از سرنوشت تلخ خود هر چیزی را انتظار بود، اما نه قاچاقچی و اسارت و عبور از مرز را. آن چه با او رخ داد، مثل خواب و خیال بود. نمی‌دانست اورا کجا می‌برند، سرنوشتش چه می‌شود، حتّی نمی دانست زنده می‌ماند، یا اورا می‌کُشند و مُرده اش را در این کوهستان بی‌آدم شغالها می‌خورند. از سربازها هم امیدش را برید، اگر می‌آمدند، در این نیم ساعت رسیده بودند.

با ماشین راه طولانی را طی کردند، این جاده در نظر دختر به اندازة سی سال عمرش دراز بود، سالهای عمرش، از زمانی که خود را یاد داشت، از پیش نظرش می‌گذشتند، مادرش، خواهرانش، «ساکنۀ» پیر، سگ سیاه خانواده و پدرش که او را به این روز گرفتار کرد و رشید که او را به آن روستای از دنیا بریده آورد. ناگهان احساس کرد از کسی چیزی نمی‌خواهد، کسی را نفرین نمی‌کند، از کسی یاری را انتظار نیست، ‌انگار کشتی عمرش را بدون بادبان و کشتی بان به دریای بیکران رها کرده بود و برایش مهم نبود که آن به بندری می‌رسد، یا در کام موجهای بزرگ گم می‌شود. ماشین که این همه راه را کورکورانه و بی چراغ طی می‌کرد، در پای تپه‌های کوچکی ایستاد.

-چرا ایستادی؟

-من شمارا تا همین جا به عهده گرفته بودم، آن طرف برای من بی‌خطر نیست، نورافکن ها ماشین را می‌بینند، تا نیزار دو قدم راه است، خودتان می‌روید،- گفت راننده و ماشین را عقب راند.

-پدرسگ ها، پول را می‌گیرند، کاررا تا آخر نمی‌رسانند!- افغان مسلّح که ظاهراً رهبر این دسته بود، به اولاد راننده فحش داد و رو به همراهانش آورد.

-سریعتر حرکت کنین، بی صدا شوین، صدا بلند نکنین!

هوا سرد بود و زمین پر از برف، آنها خزیده و سینه خیز پیش می‌رفتند. دختر حتّی در پا جوراب نداشت، اورا با هر چه در تنش بود، به داخل ماشین انداختند. او مطیعانه از دنبال گروگانها می‌رفت. فکر فرار را به سرعت از سر دور کرد، مگر می‌شد از این دستة مسلّح فرار کرد؟ مژگانش یخ بسته مثل خار چشمانش را آزار می‌دادند، آب دماغش در لبهایش یخ می‌بست.

-یک دقیقه صبر کن، -گفت به راه بلد یک افغانی که به دنبال فرشته می‌آمد، سر و دهنش را بپوشین که سرماش می‌زنه! آنی که سرکردۀ گروه بود، از کیسۀ پشتش یک رویمال پتو نما را بیرون آورد و به پشت هوا داد.

دستان دختر چیزی را حس نمی‌کردند، حتّی بلند نمی‌شدند. او مثل درخت تبرخورده آهسته به زمین افتاد.

-غلام صاحب، نگاه کن، به این زن چه شد؟

سرکرده ناراضیانه به پشت نگاه کرد.

-تا قایق دو قدم مانده، کمک کنید، بلند شود!

دو افغان از دو کتف دختر گرفته روی برف کشیدند. زمین یخ بسته لغزیدن او را آسانتر می‌کرد. بیهوش بود، زمانی دراز او را کشان-کشان بردند، یک زمان پایش به آب فرو رفت، آب ولرم بود، حرارت هوا را مچ پایش که در زیر پاچۀ شلوار سرما نخورده بود، حس کرد، پاهایش نه گرمی را احساس می‌کردند، نه سردی را.

اورا مثل کیسۀ آرد به قایق نه چندان بزرگی که شاید تا ده نفررا میگنجاند، بار کردند.

-سر خودرا خم کنین، نورافکنها شمارا نبینه، فرمان داد سرکردۀ گروه.

-با سر خم پارو بزنیم؟- گفت یکی از افغانها ناراضیانه،

-بله، اگر.. سرت در کتفت بار زیادی باشه.. سرت را بردار و و پارو بزن. دهان سرکرده از سردی قادر به گپ زدن نبود.

همه به قایق نشستند و سرهای خود را در بین زانوهایشان پنهان کردند. دو نفر به پشت خوابیده، پارو می‌زدند، قایق از بین نیستان پیش می‌رفت.

-عجب، آدم باید چند جان داشته باشد که این قدر اذیت بکشد و نمیرد؟- فرشته پاهای سرمازده اش را در زیر دامن ترش پنهان کرد و در یک گوشۀ قایق مثل کلاف به خود پیچید. خانۀ رشید، خنده‌های نگینه، گردوهای روی راه، آواز بلبل های عاشق اکنون در نظرش بهشت گمشده را می‌ماند. “افسوس که نمی‌توانم سر بردارم و بار آخر به آن ده پشت کوه قاف «خدا نگهدار!» بگویم… ساکنۀ پیر می‌گفت درد و غم را پروردگار به اندازة توان انسان می‌دهد، نه بیشتر از آن.

-شاید پروردگار توانایی های مرا بیش از حد ارزیابی کرده است.

نورافکن مرزبانها بر فراز رودخانه چرخ می‌زد و حلقه حلقه روشنایی می‌انداخت، اما نه تیری، نه صدایی، ‌انگار قایق را در این رود بزرگ نمی‌دید. سرما بود یا وحشت و خستگی که فرشته را خواب برد.

دیگر چیزی را احساس نمی‌کرد، نه سردی را نه درد را، بدن سنگینش مثل پر قو سبک شد و خواب شیرینی پردة چشمانش را به پایین می‌کشید، مثل خوابهایی که پهلوان را هم از پا می‌‌افکند.

بعد آواز زنی را شنید، صدا موج ‌زنان از دور می‌آمد و پژواک آن به گوشش  می رسید، معلوم نبود چه می‌گوید. صدا موج برمی داشت و بوی ناخوشی به دماغ دختر می‌رسید، بوی تخم مرغ و پیاز پوسیده. این بو پردة خواب شیرینش را می‌درید و دلش را آشوب می‌کرد، می‌خواست قی کند اما کسی چند سیلّی به رویش زد. از شکاف چشمهای نیمه باز چهرة سرکردة قاچاقچیان را دید.

-این را چه طور آوردی، برادرشوهر، این زن جان در بدن نداره؟- صدای زنانه واضح تر به گوش رسید.

-این خانم کیست؟ چرا سر و لباسش تر شده؟

-خانم تاجیکی است، اورا گروگان گرفتیم که با مرزبانان معامله کنیم، پدرسگها ویس الدین را گروگان گرفتند، اگر آزادی این خانم را بخواهند، برادر ما را آزاد کنند.

زن زیر شعاع چراغ نفتی چهرة دختر را معاینه می‌کرد، او با شنیدن کلمة تاجیکی چراغ را به روی مرد نزدیک آورد و ناراضیانه به طرف او غرّید.

-چرا اورا خانۀ خودُت نمی‌بری؟ پارسال به خاطر تو خانه ام را تیرباران کردند، اینک باز خانم تاجیکی را آوردی که بالای سرمان بمب پرتاب کنند؟

-وق وق نکن، ای زنکه اینجا بسیار نمی‌مانه، مرزبانهای تاجیک اورا می‌گیرن. تاجیکها غیرتی اند، نمی‌مانن زنهاشان دست به دست بشوه.

فرشته از سیلی هایی که به رویش می‌زدند چشمش را باز کرد.

-خدارا شکر، چشمشه باز کرد، یه رقم تب داره که در الاو (شعله آتش) می‌سوزه. همشیره چه حال داری؟ خوبی؟

فرشته با چشمان نیمه باز و با ذهنی که قادر به درک واقعیت نبود، به این زن ناشناس نگاه می‌کرد، چهرة اورا درست نمی‌دید، گویا، از پس پنجرة بخارکرده به او می‌نگریست.

-من اینجا هیچ دارو و درمان ندارم، این زن بی کمک دکتر تا صبح نمی‌رسه. برو فضل‌الدّین را بیار این را دارو و درمان کنه، باز مرده اش درد سر من نشود!

-فضل‌الدّین گپ را آوازه می‌کنه، اگر خبر به گوش مقامات برسه خودشان این را به تاجیکها می دهند، – گفت سرکردة قاچاقچیان اندیشمندانه، امّا از سکوتش معلوم می‌شد که چارۀ دیگر ندارد، مگر اینکه فضل‌الدّین را بیارد.

دختر چشمانش را دوباره پوشید. انگاربه غار تیره و تاری پرت شده بود، اما هر قدر می گذشت، تا آخر غار نمی‌رسید. غار از بوی تخم مرغ و پیاز پوسیده پر بود.

بار دوم از دردی در رگهای تنش بیدار شد. مرد ناشناسی سوزن سِرُم را به شریان او وارد می‌کرد، رگهایش را به آسانی نمی‌یافت و با عصبانیت سوزن را بیرون می‌کشید و دوباره وارد می‌کرد. نهایت رگش را پیدا کرد، درد هم رفع شد. فرشته دوباره به غار تیره و تار خواب فرو رفت.

آن غار ناگهان پر از صدا شد، صداهای آشنا، صدای مادرش را شنید که هش هش می‌گفت و گاو می دوشید و با صدای حزین دوبیتی می‌خواند، خنده‌های خواهرزاده‌اش را که می‌گفت افسانة بزک را بگو، پارس سگ سیاه را که آب دهانش آویزان با حسرت زوزه می‌کشید و صدای پیرمرد صوفی نما را که خطبۀ نکاح می‌خواند. صداها تدریجاً خاموش شدند و او در انتهای غار روشنایی را دید.

-خاله، مریض چشماشه واز کد، – فریاد زد کسی. صدا کودکانه بود و خبر به خود آمدن بیمار را به بیرون می‌رساند.

چشم گشاد و زن سیاه چرده‌ای را دید که با چشمان پر از سرمه و چهره ای پر از خالهای کبود با ترحّم به او نگاه می‌کرد.

-الحمد لله، خانم تاجیکی بیدار شدی، این چه رقم بی‌هوشی بود؟ شب و روز دعای جانت را می‌کردیم، – گفت او با لبخندی که دهان تقریباً بی‌دندانش را به نمایش می‌گذاشت. او زود دهانش را با لب رویمالش پوشاند و حرفش را مثل مردم بی‌دندان از زیر آستینش ادامه‌ داد.

-فضل‌الدّین، همین دکتر روستای ما گفت که التهاب شُش داشتی و زنده ماندنت یک معجزه بود. حالا باید غذا بخوری که جان بگیری. زن در واقع از بهتر شدن صحت این زن غریب از ته دل شادی می‌کرد.

فرشته با تحیر گاه به چهرة نا آشنای این زن خالدار نگاه می‌کرد و گاه به دم در که کودکی از آن کلّه می‌کشید و زود پنهان می‌شد.

نمی‌دانست که این جا کجا است و این آدمها که هستند. چشمانش را دوباره پوشید و به ذهنش فشار آورد، صحنه‌های گروگان گیری و عبور رودخانۀ بزرگ پاره پاره به یادش آمد. مثل خارپشت خود را درون کشید و سرش را زیر لحاف کرد.

صاحبخانه از او چشم برنمی داشت، شاید پی برد که دختر با واقعیت رو به رو شده است. خم شد و شانه های او را که در زیر لحاف از گریه می‌لرزیدند، نوازش کرد.

-خدا مهربان است، دختر، ناامید نشو، بلند شو، خدا و رسول بگو، انشاءالله گره مشکلت باز می‌شه. بلند شو، یک کمی غذا بخور، این رقمی حالت وخیم می‌شه.

فرشته در نزد بخاری نه چندان بزرگ می‌خوابید. کندة تر در بخاری آهسته می‌سوخت و ناله‌های حزین برمی آورد و کف زرد از مغز جانش بیرون می‌شد و از لب بخاری به زمین می‌ریخت…

-داوودجان، برو بچم از آشپزخانه هیزم خشک بیار که این چوبهای تر خوب نمی‌سوزند.

بچة تخمیناً   هفت هشت ساله که تا حال از پشت در دزدیده به فرشته نگاه می‌کرد، نزدیکتر آمد و در حالی که از فرشته چشم نمی گرفت، کیسة خالی را از پیش بخاری برداشت.

دستانش از سرما سرخ و درشت و پرآژنگ بود و در پایش جوراب نداشت. از بخار دهانش معلوم می‌شد که گرمی بخاری تنها به یک دو متر می‌رسید و آن طرف اطاق خبر ندارد که در این کنج بخاری هست. او دلسوزانه به فرشته چشم دوخت، ‌انگار، بدبختی اورا درک می‌کرد.

 این اطاق از اطاق خواب او در دهکدة رشید سه برابر بزرگ تر بود و گلیم یک تکه نداشت، زیراندازهای هرجوره داشت، نیم پلاس و نیم نمد آب شستة رنگش به هم آمیخته که فرش گلین این اطاق بزرگ را نمی‌پوشانید. رنگ سفید دیوارهای گچ ناخورده، مثل سفیدآب در چهرة پرآژنگ، ناهموار و خاکستری بود. سقف چوبین تخته‌های ناتراشیده و حایل های ناسفته داشت، گویا سازندگانش دو سه درخت سر راه را با عجله بریده، به گونۀ خیس به این سقف زدند.

-دیوار این خانه را خدابیامرز شوهرم همینطوری ساخت، اورا کشتند و خانه نیمکاره ماند، تابستان همسایه‌‌ها کمک کردند و بامش را پوشانیدیم، -گفت صاحبخانه خجالت‌آمیز.

-زن بی مرد حالش همین است.

فرشته سردش شد و دوباره به زیر لحاف درآمد، استخوانهایش از درد ذوق ذوق می‌کردند.

-خانم‌جان، پوست و استخوان شدی، نگاه کن کمی غذا بخوری، نیرو بگیری، جانت جور شوه، این رقم از پا می‌افتی، -گفت آن زن و لب دسترخوان را به بیمار نزدیک‌تر کشید. او کاسة سوزان غذا را از روی بخاری برداشت و در نزد بیمار گذاشت. دختر از گرسنگی بی‌حال بود، اما به کاسة پر از علفهای سبز نگریست و به آن دست نزد.

-این علفها همه اشان برای آدم سرمازده دارو و دوایند، دلت دور نروه، بخور، ما هم انسانیم، مگر به تو آسیب برسانیم.- گفت او با صمیمیت، امّا شاید وضعیت دختر به یادش آمد و زود خاموش شد.

فرشته با کمک زن از جای برخاست و کاسه را که قاشق نداشت، به دست گرفت و آبش را دم کشید. غذا مزۀ بدی نداشت، مثل آش رشته ماست داشت و تند و ترشک بود. اشتهایش باز شد.

هیزم های آوردة داوود خانه را زود گرم کرد و لرزۀ بدن فرشته هم رفع شد. صاحبخانه در یک سینی خاکۀ شبیه سبوس آورد و در کاسۀ دیگر روغن زرد. هر دورا به هم آمیخت و از آن لوله‌های کوچک ساخت.

-این تلقان است، بخور، جانت را جور می‌کنه، سردی را از تنت برمی آرد، و خودش یک لوله را گاز گرفت و خیلی به به و چه چه کرد و یکی را به دست فرشته داد. مزة ناشناس داشت، تلقان، امّا بدخور نبود، از خشکی در گلو درمی ماند.

داوودجان، بیا بچم، دم در ایستاد نشو، بیا تلقان بخور، بچم.

پسرک شرمیده پیش آمد و در پهلوی صاحبخانه چهارزانو زد. زن دو سه دانه تلقان را در یک سینی کوچک در پیش پسرک گذاشت و سر اورا مادروار نوازش کرد.

-این داوودجان دستیار من است، آب می‌آرد، هیزم می‌شکند، خدا عمرش را دراز کند، بچۀ خوب است، بخور بچم، کمی گرم می‌شوی. پدر نداره، یک خواهر و یک مادر داره، طفلک.

سر پسرک خم شد، گویا، از بی‌پدری‌اش خجالت کشید. او لولة تلقان را در کف دستان از سردی ترک خورده و پر آژنگش چند دفعه فشرد، امّا اشتهایش گریخت که آن را گشته به سینی کوچک گذاشت. چشمانش غرق آب شدند. این دم کسی از بیرون “داوود” صدا کرد و پسرک را از حالت ناهنجار بیرون برآورد و او چالاکانه از جای خیز زد به طرف در دوید.

-این بیچاره‌ها مثل ما بسیار فقیرند، خدا مدد کرد و خواهرش زرمینه در یک سازمان خارجی کار یافت، در کابل کار می‌کند، یک ماه یک بار می‌آید، پول می‌آرد، آرد و برنج می‌آرد. حال بیاید، من تو را با او آشنا می‌کنم، دختر خوبیست. بگیر، جانم، تلقانت را بخور، مادر.

فرشته یک تلقان را با چای خورد، عرق کرد، پیراهنش نم کشید.

صاحبخانه ناعیان از اطاق بیرون رفت و بعد ازچندی با یک دسته لباسهای آب‌شسته برگشت.

-این پیرهن نو نیست، اما تمیز است، لباسهایت را درآر، اینهارا بپوش، و پیراهن و طاقی و چادر شال را روی زانوهای فرشته گذاشته، کاسة خالی را از لب دسترخوان برداشت و از اطاق بیرون شد، تا مهمان راحت لباس عوض کند.

فرشته لباسها را به بر کرد و تکیه کنان به دیوار به دالان برآمد. در آیینۀ قدیمی دیوار دالان خود را دید و نشناخت، زنی که از آیینه به او نگاه می‌کرد، با پیراهن پنجابی میان تنگ شبیه پیراهن عروسکها، در نظرش ناآشنا بود. از آیینه به او زنی نگاه می‌کرد که چهره ای چون برگ زعفران زرد، استخوانهای صورتش برجسته و چشمان فرورفته داشت.

او از در دالان به بیرون نگاه کرد، صاحبخانه دیده نمیشد، امّا حیاط نه چندان بزرگ بوی آتش دیگدان و نان گرم می‌داد، شاید صاحبخانه نان می‌پخت. حیاط نه تاک داشت، نه دار و درخت و از حال و هوایش معلوم نبود که کدام فصل سال است، آخر زمستان است یا اوّل بهار. فرشته از هوای سرد سینه پر کرد، انگار می‌خواست فصل سال را از هوا لمس کند.

امّا نه بوی برف را احساس کرد نه بوی بهار را.

-ماشاء‌الله، خوب شد که از جایت بلند شدی، این یک ماه خوابیدی بس نیست مگه، خانم جان؟- صاحبخانه از چاردیواری که در نداشت و احتمالا آشپزخانه بود، با یک دسته نان گرم بیرون آمد، بیا خانۀ پایین گرمتر است، بیا این جا می‌شینیم،- گفت.

“یک ماه بی‌هوش و بی یاد بودم؟ او از پس صاحبخانه به اطاق پستک پهلوی آشپزخانه درآمد که یک ‌چراغ فیتیله یی داشت و آن را بخاری چدنی گرم می‌کرد. پنجرة کوچک اطاق که بیشتر به دودکش شباهت داشت، از بخار آب جوشان کتری های روی بخاری عرق کرده، خانه را تاریکتر می‌کرد.

-در این یک ماه کسی مرا سراغ نکرد؟- پرسید فرشته با صدایی که روح نداشت.

-نی والله، و دادرشوی (برادر شوهر) خونخوارم فهمید که حالت سنگین شده، خودرا گم و گور کرد. حال بشنود که خوب شده یی، باز حاضر می‌شود.

فرشته ناامید شد، نگاه با ترحّم صاحبخانه اندوهش را بیشتر کرد و او دامن گریه را سر داد. سر به زانوی غم گذاشت و های های گریست. دل صاحبخانه از این ناله و فغان آب شد، پهلوی فرشته نشست و سرش را نوازش کرد، برای تسکین او حرفی نمی‌یافت و “خانة بیدادگر بسوزد”، – می‌گفت.

-دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور – گفته شاعری، دلم روشن است که کارهات خوب می‌شوه. نگران نباش، بچم، مریض می‌شی.

-ببین، این آب را برای تو ماندم، بلند شو موهایت را بشوی، یک ماه شد آب به تنت نزدی.

-حمام کجاست؟-پرسید فرشته که هق هق گریه صدایش را می‌برید. می‌خواست کمی هم باشد تنها بماند. او به این زن مهربان احترام قائل بود، امّا حالا دلش نه تسلّی را ‌برمی داشت نه نصیحت را.

صاحبخانه شرم دهان بی‌دندانش را از یاد برد و لبخند زد.

-دخترجان، حمام کجا بود، یک پتورا به در آشپزخانه می‌زنم گرم تر می‌شه، همانجا جانته بشو، بَچِم.

-مرا می‌بخشید، نام شما را نمی‌دانم..

-نامم روگل، تو مرا عمّه یا خاله صدا کن، چیزی که دلت میخوایه.

-شما چند ساله‌اید؟

-همین بهار قدم به سی و هشت می‌مانم.

-از من هشت سال بزرگتر بوده‌اید، روگل.

-نی والله!

-بله، ما قریب همسالیم، نام من فرشته است.

-چقدر خوب ماندی فرشته‌جان، من بعد فوت شوهرم و پسرم، پیر فرتوت شدم، دندانم ریخت، دیگه مژه و ابرو نماند، مریض شدم.

فرشته با ترحّم به روگل نگاه کرد، امّا جرأت نکرد حادثه را بپرسد. روگل خودش سرنوشتش را نقل کرد.

هر چه کرد با ما همین گورسوختة غلام رسول کرد. هشت سال پیش همین برادرش شوهر مرا، پسرم را برد در همین قاچاق وارد کرد، هردورا هم در مرز کشتند. روگل اشکهایش را با لب رویمالش پاک کرد. خدا جزایش را بده!

-دیگر فرزند ندارید؟

-چرا، دارم، یک دختر دارم، خدا عمرش را بدهد، شوهر کرد و کابل رفت، سالی یک بار می آید، یا من پیشش می‌روم.

-میخوای کمکت کنم، سرت را بشویی؟ این رقمی زودتر می‌شود، می‌گم باز در آن سردی مریض نشوی. فرشته صاحبخانه را متقاعد کرد که خودش از عهدة شستشو ‌برمی آید.

روگل کتری ها را به آشپزخانه آورد و همراه با دو سطل آب گرم داخل تنور، به یک بشکۀ کلان ریخت.

-این صابون عراقی را بگیر، بوی خوش داره، آن بسنده است، راحت موهای خودرا بشوی، – گفت و پتوی ضخیم را به در آشپزخانه زد.

-کار داشتی، صدایم کن، پشت در می‌باشم.

آشپزخانه هوای سرد نداشت، شاید نفس گرم تنور هنوز فروکش نکرده بود. یک پردۀ پلاستیکی “حمّام” روگل را از آشپزخانه جدا می‌کرد. زمینش سیمانی بود و پساب از جوی باریک خودساختی به بیرون می‌ریخت. “بیچاره زن، برای خودش شرایطی ساخته است”. احترام و ترحّم فرشته به این زن بیشتر می‌شد و او از دل گذرانید که کاش تا به سراغش آمدن مرزبانها با روگل می‌ماند. فرشته باور داشت که اگر رشید زنده باشد، حتماً همه را به پا می خیزاند و او را پیدا می‌کند.”شاید من زیاد خوش‌بین هستم؟ شاید رشید گفته “مشکلم به این شیوه حل شد” و مدت ها پیش خود را به پیش ماریا رسانید؟ سرنوشت ناهموار فرشتة افسانه‌گو را به وجود معجزه ناباور می‌کرد.

سلامت او به کندی برقرار می‌شد و هنوز هم سرفه اذیتش می‌داد. نمی‌خواست از مهمان دوستی روگل سوء استفاده کند. دست به کارهای خانه می‌زد، امّا زود از حال می‌رفت و در پای دیوار به زمین می‌نشست. روگل می‌گفت این خانه آن قدر کار زیاد ندارد و مجبور می‌کرد که فرشته از بستر بلند نشود.

او فرشته را به همسایه‌‌های کنجکاوش که با هر بهانه سر زده که بودن مهمان را می‌پرسیدند، خواهر داماد کابلی‌اش معرفی کرد. گفت که از مهمان چیزی نپرسند و اورا خجالت‌زده نکنند، چون زبانش “لکنت” دارد. فرشته هم به همسایه‌‌ها خاموشانه سلام می‌کرد و در کنجی خاموش می‌نشست و به صحبت آنها گوش می‌داد.

همسایه‌‌های روگل همه فقیر و اکثراً بیوه‌های بی‌سرپرست بودند. همسران آنها یا در قاچاق مواد مخدر کُشته شده‌ بودند، یا در جنگهای طولانی این کشور. همسال روگل بودند و مثل او در دهان دندان نداشتند. نه شکمشان نان سیری را دیده بود، نه تنشان لباس خوب را.

با این حال می‌گفتنند و میخندیدند، گویا سطح بدبختی خود را احساس نمی‌کردند. روگل می‌گفت که این زنها در ده دوازده سالگی ازدواج کرده، از زایمان زودهنگام معیوب شده‌اند و بی‌شوهری برایشان بهترین مکافات بوده است.

روگل با یک ماده ‌گاو پرشیر که به گفتة خودش نسل به نسل در خدمت خانواده‌اش بوده و دو سه کیسه آرد که دخترش از کابل برایش می‌فرستاد، در مقایسه‌ با همسایه‌هایش شرایط بهتری داشت. زنی سخاوتمند و خداترس بود، پارة نان را در تنهایی نمی‌خورد. هفته‌ای یک بار نان می‌پخت و همسایه‌ها را با بچه‌هایشان صدا می‌کرد که به سیری نان و ماست بخورند.

بچه‌ها آن قدر گرسنه‌ بودند که یک لقمه را به دهان و پارۀ دیگر را زیر بغل می‌زدند و باز به دسترخوان چشم می‌دوختند. فرشته به این کودکان گرسنۀ نیم عریان نگاه می‌کرد و نان در گلویش درمی ماند.

شامگاهان روگل در پای بخاری در روشنایی چراغ فتیله ای چادر گلدوزی می‌کرد و زیر لب آواز می‌خواند. صدایش شیرین بود و ترانه‌هایش پرسوز.

بهار زندگی رنگ خزان است،

ز چشمم سیل اشک هر شب روان است.

خداجانی، به فریاد دلم رس،

که این بیچارة غمگین جوان است.

فرشته به صدای حزین روگل گوش می‌داد و به روزگار خود می‌‌اندیشید.“ از سرنوشت جای گریز نیست، امّا باید راه خلاصی را جست، وگرنه در این دوزخ نابود می‌شوم”- می‌گفت پیش خود. “یک راه فرار است، امّا فرار به کجا؟ این جا همه به دست یکدیگر آب می‌ریزند؟ و بعید است که کسی برای خلاصی جان یک زن غریبه با قاچاقچیان مسلّح سر به سر شود. از روی نقل های روگل از این جا تا مرز تاجیکستان دوسه ساعت راه است، چگونه پنهانی خود را تا مرز رسانم؟ مگر می‌شود؟ کو ضمانتی که مرزبانهای افغان مرا دوباره به دست قاچاقچیان نسپارند؟! ” فرشته راه فرار را از دفتر ذهنش خط می‌زد و راه دیگر می‌جست. مدتی بود که فکر دیگری ذهنش را مشغول میکرد و آن اینکه شاید به واسطة زرمینه، خواهر بزرگ داوود، به سفارت تاجیکستان نامه بفرستد و از آنها کمک بخواهد. “روگل گفت که زرمینه آخر هفته می‌ آید، ای کاش “نه” نگوید!”

زرمینه همان طور که روگل می‌گفت آخر هفته آمد. دخترک چاق خندان‌روی بوده است. دو چالِ رویش به او حُسن زیادی می‌داد. فرشته در نبودن روگل با زرمینه دیدار کرد. به روگل اعتماد داشت، امّا می‌ترسید که مبادا به فشار برادرشویش تاب نیارد.

زرمینه داستان فرشته را شنید و اندوهگین شد.

-خوب کردی که در نبودن خاله روگل پیشم آمدی، زن خوبی است، امّا از برادر شویش هراس داره. اگر قاچاقچیان فهمند که من نامة ترا به مقامات بردم، سرم را از تنم جدا می‌کنند.

فرشته دودله شد.

-اگر این کار خطرناک باشد، پس از بهرش می‌گذریم، – گفت او با صدای گرفته و از این که آخرین امیدش برباد می‌رود، به گرداب غم فرو رفت.

چهرة غمزدة فرشته دل زرمینه را ریش کرد و او بعد از لحظه‌ای قاطعانه گفت که نامه را به سفارت می‌رساند.

-فرشته‌جان، چرا زنگ نزنیم؟ کد کشورت را می‌دانی؟

-نی والله، من از زادگاهم بیرون نرفته بودم، کُد را از کجا بدانم.

-اشکال نداره، من به یک دوستم در کابل زنگ می‌زنم کُد را می‌یابد. نمرة تلفن را از یاد می‌دانی؟

فرشته به یاد آورد که رشید برایش تلفن همراه خرید و شماره  را در یک کاغذ نوشت، تنها همان شماره در خاطرش مانده است. او پیش این دختر هوشیار و زیرک از عقب ماندگی خود خجالت کشید.

-شمارۀ تلفن خودم را می‌دانم، تلفنم در خانه ماند، اگر با شوهرم اتّفاقی نیفتاده باشد، باید گوشی را بردارد.

زرمینه شمارۀ تلفن را یادداشت کرد.

-شوهرت چه نام داره؟

-رشید..

-اگر گوشی را بردارد چه بگم؟ جای بود و باشت را بگم و بگم که خود را زودتر برسانه؟

-آری، همین را بگو.

زرمینه بعد نیم ساعت برگشت، گفت که زنگ میزند ، امّا کسی گوشی را نمی‌بردارد.

-پس او زنده نیست، اگر زنده می‌بود گوشی را می‌برداشت، من اورا می‌دانم،- فرشته بی‌حالانه به دیوار تکیه کرد و چهره اش را با دستانش پوشانید.

-فکرهای بد نکن، دختر، ممکن است تلفن در ماشینش باشد، یا شاید صدایش را بسته باشد، یعنی صداشه مخصوص پست کرده. دیگه شماره نداری؟

-چیزی به یادم نمی‌آید.

-اشکال نداره، من یک نمرۀ تلفن را هم یاد ندارم، تو خوب از من بهتر بوده‌ای که نمرۀ تلفن خود را می‌دانی. تو خوب فکر کن، شاید چیزی پیدا کنی. اینک، قلم و کاغذ را بگیر و زود نامت را بنویس که خاله روگل همین حالا پیدا می‌شه.

فرشته حادثه را در سه جمله نوشت، نشانی مکان را زرمینه دیکته کرد. او از نمایندگان سفارت خواهش کرد، هر چه زودتر به دادش برسند.

زرمینه نامه را در داخل سینه‌بندش گذاشت.

-بعضاً در راه افراد مسلح کیف و کیسه‌ها را تفتیش می‌کنند، این جا امن تر است،- گفت او و طرف فرشته چشمک زد. او نامه را برد و گویا سنگ سنگینی را از سینۀ فرشته برداشت، او بار اوّل به نجات خود از این ورطه امیدوار شد.

روزهایش در خانة روگل به آهستگی می گذشتند. روزها را به سختی تا شب می‌رسانید، امّا وای از شبهای وهم‌انگیز و طولانی! بعضاً تا سحر خوابش نمی‌برد، گرگ تنهایی در سینه‌اش زوزه می‌کشید، از هر صدا به وحشت می افتاد و با هراس کتف روگل را تکان می‌داد.

-بخیز، در بیرون کسی هست. زن بیچاره هر بار برای آرامش خاطر فرشته حیاط را دور می‌زد.

-نگران نباش، گربۀ بی‌صاحب برای خود غذا می‌کافت.

فرشته از زمان به کابل برگشتن زرمینه روز می‌شمرد، چند دفعه از داوود پرسید که خواهرش کی می‌آید، پسرک هر بار شانه بالا می انداخت. روگل، سعی می‌کرد فرشته را مشغول کاری کند، تا ‌اندیشه‌های بد از ذهنش دور شوند.

-فرشته‌جان، از همین غذاهای خوشمزة تاجیکی برام بپز، مزه کنیم، چه گفتی بَچَم؟- می‌گفت و خودش همقطار او جنب و جوش می‌کرد.

فرشته اشتها نداشت، روگل می‌دید که این زن غریب روز تا روز در پیش چشمش آب می‌شود. با هر بهانه می‌خواست دل او را شاد کند، چادر گلدوزی را که شبها در روشنایی چراغ فیتیله یی می‌دوخت، به فرشته تقدیم کرد، از بازار برایش جوراب و یک جفت کفش ارزانک خرید. مهربانی های این زن بیگانه درد فرشته را تازه می‌کرد، خواری‌اش می‌آمد:

-کجایند پدر و مادر من تا دختر خوار و زار خود را ببینند، ببینند که به چه روز افتاده است، – می‌گفت و سر زیر لحاف می‌کرد و بی‌صدا می‌گریست.

گوش به آواز بود که از خانۀ زرمینه صدای خنده و “خوش آمدی بَچِم” را بشنود. امّا از زرمینه همانا خبر نبود.

شبی از صدای در بیدار شد، دلش از هراس به لرزه درآمد.

-غلام رسول آمد! -گفت و از ترس دامن روگل را گرفت.

-نترس، مادر، بگیر آب بخور، او خدازده، هیچ وقت در نمی‌زنه، مثل شغال از سر دیوار می‌پره. روگل چراغ را گرفت و بیرون برآمد. فرشته در خانۀ تاریک تنها ماند. این زن مهربان حالا در تمام دنیا یگانه تکیه‌گاهش بود. لحظه‌ای روگل را نمی دید، مثل کودکی که از گم کردن مادرش می‌ترسد، هیجان زده میشد. روگل دیر کرد، فرشته در خاموشی شب به صداهای کوچه گوش می‌داد، اما صدائی نشنید. تکیه به دیوار زد و انگشتهای از هیجان سردشده‌اش را زیر بغل گذاشت. از ترس پیشاب گرفت، امّا جرأت نداشت بیرون برود، جانش در عذاب بود. نهایت روگل برگشت، داوود همراهش بود. گفت که دفتر سازمان خارجی را در کابل ترور کردند، نصف کارگرها مردند، نیمی زخمی و نیمی گمنام.

مرده و زنده بودن زرمینه معلوم نیست، مادرش گریان و بریان به کابل رفت.

-آیا نامۀ مرا به سفارت رسانیده؟- از دل گذرانید فرشته که ذهنش این لحظه به جز ‌اندیشۀ رهایی و بازگشت به وطن دیگر چیز دیگری را قبول نمی‌کرد.- ای خدا، این دختر آخرین امید من بود!

-داوود را آوردم، طفلک تنها در آن خانه دلتنگی می‌کنه، بیا بچم، در بر من بخواب. روگل برای داوود در پهلوی خود تخت خواب پهن کرد. پسرک در نزد بخاری چارزانو زده، با سر خم می‌نشست، گویا بار غم دنیا بر دوشش بود که شانه‌هایش مانند شانه‌های پیرمردها خمیده، اشکهایش در روشنایی چراغ فیتیله ای می‌درخشیدند.

فرشته حالت غم‌انگیز پسر را دید و از خودخواهی خود خجالت کشید. به داوود نزدیک شد و او را بغل کرد. نوازش این زن بیگانه خواری پسرک را درآورد و او دامن گریه را سر داد. فرشته هم مویه‌ کشید، خانۀ روگل غمخانه شد، یکی از غم بی‌صاحبی و بیچارگی می‌نالید، دیگری برای مرگ عزیزی..

-غصه نخور بچم، انشا الله، بخیر است، بگیر یک کمی بخواب، سحر دیدی که خبر خوش می‌رسه. بخواب، حال بامداد نشده.

“نامة مرا به سفارت رسانیده است؟” فکر نامه از ذهن فرشته دور نمی‌شد. “اگر فرصت نیافته باشد، وای بر حالم! خدا کند که زرمینه زنده باشد.”

مادر زرمینه بعد از یک هفته برگشت.

-خدا را شکر، زرمینه جانم زنده مانده، تنها زخمی شده، دکتر گفته که طبابتش طول می‌کشه، من گفتم، همین که دخترم زنده ماند، برای من دولت بزرگ است، دیگه مهم نیست که طبابتش چقدر طول می‌کشه.

خبر زنده بودن زرمینه برادر کوچک او داوود را به حدّی شاد کرد که نمی‌توانست سیل اشکهایش را فرو نشاند. در پس مادرش پنهان بود و آب چشمش را با لب چادر او پاک می‌کرد، با دست دهانش را می‌پوشید، امّا هقهق گریه اش باز هم به گوش می رسید.

-آمدم که داوود را با خود به کابل ببرم، میخوام نزدیک دخترم باشم، – گفت مادر زرمینه که در این یک هفته چشمانش از غصّه فرو رفته، سرش سفید شده بود.

-در کابل در کجا توقف می کنی ؟- پرسید روگل که می‌خواست داوود و مادرش در خانۀ دختر او مهمان شوند.

-برادرشوهرم در  کابل زندگی می‌کنه، گفت هیچ جا نرو، راست خانۀ خودم بیا.

روگل در یک بقچه نان و تلقان[17] آورد، تا مسافرها در راه گشنه نمانند. خداحافظیشان طول کشید و نهایت داوود پیش پیش و مادرش از دنبال او به سوی راه کلان رهسپار شدند.

-خدا کند که یگان رانندة ثواب‌جو اینهارا تا کابل برسانه، -گفت روگل و رو به آسمان آورد که ابرهای سیاهش وعدۀ باران داشتند.

ساعتها روز شدند، روزها هفته و هفته‌ها ماه. امید فرشته برای بازگشت به وطن به ناامیدی تبدیل می‌شد و دل و جرات دادن روگل هم دیگر اورا روح‌بلند نمی‌کرد. دلش سیاه بود و هر شب کابوس می‌دید، کابوسهایش پر از مردهای ریش دار مسلّح و صدای گریۀ کودک شیرخوار بود. او کودک را به سینه خود میفشرد و افتان و خیزان می‌گریخت، اما هر بار خود را در همان مکان اوّلی می‌دید. با هراس بیدار می‌شد و تعبیر خوابش را می‌جست. روگل آن خوابهای وحشتناک را به سبک خود تعبیر می‌کرد و می‌گفت که خانه‌اش در گذرگاه لشکر دو پری است و وقتی سایۀ آن لشکر به روی کسی افتد کابوس می‌بیند.

غلام رسول سه ماه بعد، زمانی پیدا شد که باران سیل می‌بارید و صدای وحشتناک تندر زمین و زمان را می‌لرزانید. او ناگهان آمد، مثل پلنگ از سر دیوار به حیاط پرید. فرشته آمدن غلام رسول را با پوست و استخوانش احساس کرد.

-روگل، بلند شو غلام رسول آمد!- گفت و به کنج خانۀ نیمه‌تاریک خزید.

روگل این دفعه او را آرام نکرد، او سایۀ سنگین غلام رسول را از پنجره دید. “لا حول و لا قوّت الا بالله”- گفت و از جای برخاست.

-این چه رقم آمدن بود، مثل دزد از سر دیوار می‌پری؟- با قهر گفت او.

-برو گم شو، عجوزه، کجاست، آن زنکه، بگو بیرون برآیه! غلام رسول در را با لگد زد. گلوی فرشته از ترس خشک شد، نفسش پایان نمی‌رفت، خیال کرد که جان از بدنش بیرون می‌رود.

غلام رسول مثل دیوانه‌ها بود، کف از دهان می‌پرّاند و دادگاه تاجیکستان را دشنام می‌مداد، می‌گفت:

-پدرسگها پول را گرفتن و برادرم را پنج سال زندانی کردند.

انتظار نشد که فرشته از خانه بیرون شود، در را باز کرد و از گیسوانش گرفت و اورا به روی حیاط برآود. فرشته در روشنایی رعد و برق چهرة چون دیوانه‌ها کج و کوله شدۀ غلام رسول را دید و فهمید که کارش تمام است.

روگل به پای برادرشویش افتاد و به زاری درآمد.

-به روح برادرت قسم، غلام رسول، این دختررا بمان بایسته، من تنهایُم، دستیارم می‌شه، مرگ شوهر و پسرمه می‌بخشم، تو را به خدا، رحم کن، گناه نداره این دختر.

باران از سر و رویش می‌ریخت و زلفان سیاه و سفید تابدارش را هموار می‌کرد، عقدۀ بی‌دندانی از یادش رفته بود و بی‌ایست حرف می‌زد و زاری می‌کرد.

-برو گم شو، در همین سر قهرم پیش من پیدا نشو، باز یک تیر در پیشانیت خالی نکنم! روگل هم فهمید که التجا به این مرد خونخوار بیهوده است، او فرشته را از زمین برداشت.

-مرا ببخش فرشته‌جان، اگه می‌دانستم که این جوری می‌شه، خودم فراریت می‌دادم. فرشته هم گردن روگل را گرفت و گریه کرد.

-روگل، می‌دانم که روزی به سراغم می‌آیند، اگر از تو پرسند، خواهش می‌کنم نترس، راهبلدی کن، کمک کن، من به وطنم برگردم، – گفت او در گوش روگل. غلام رسول روگل را به کنجی هل داد و فرشته را به زمین خوابانیده دست و پایش را با ریسمان بست و دو مرد دیگر اورا مثل گوسفند قربانی به پشت ماشینی که پر از مردان ریشو ومسلّح بود، پرت کردند. آنها یک یک خم شده به دختر نگاه می‌کردند، چشمان خشمگین و خون‌گرفته‌ای داشتند، دندانهای بعضی اشان از شوق به هم برخورده صدا می‌برآورد و بوی دهان ناشسته‌اشان ماشین را پر می‌کرد.

-بیا یک پستانش را بگیرم، کم نمی‌شه خوب! – گفت یک ریشوی بدبوی دست به زیر دامن فرشته درآورد و پستان‌های اورا در مشتهای سنگینش فشار داد، گویا دیوانه شد که خود را از صندلی عقب به بالای فرشته پرتافت. مرد دوّم اورا یک طرف پرت کرد و با دو دست دنبۀ فرشته را مالش داد.

اگر غلام رسول نمی‌رسید، مردها فرشته را در داخل ماشین تجاوز می‌کردند.

-آرام، وحشی ها. این چه رقم کار بود؟ مگه نگفتم که این خانم را برای گل آقا می‌بریم؟

-گل آقا از کجا می‌فهمد، با این زن خواب کردیم، یک بار که اشکال نداره!

-نمی‌شه، برو پایین!

غلام رسول آن دو غول بنگ را که دستهایشان اکنون در داخل شلوارشان بود، بسختی به صندلی عقب نشانید.

او کیسه‌ای را به سر فرشته کشید و دهانش را با نوارچسب بست. مردان مسلّح با سلاح های آمادة شلّیک عده ای پشت به راه و دیگران رو به راه نشستند و ماشین به شدّت حرکت کرد. روگل به اشک و آب و لای آلوده، با کلبۀ گلین ولی قلب چون دریا بزرگش پشت سر ماند.

فرشته از جای نمی‌جنبید، حتّی تلاش نمی‌کرد که خود را از بند رها کند، مگر می‌توانست از چنگال این خونخوارها فرار کند؟ دیگر امید رهایی نداشت، امید بازگشت به وطن نیز چون افسانۀ دختر پادشاه که پیرمرد بی‌دندان را می‌بوسد و او تبدیل به یک شاهزاده ای زیبا می‌شود، دروغ برآمد. اکنون سرنوشتش در دست این ریشوهای مسلّح بود که شاید جای خلوتی می‌یافتند و او را به نوبت تجاوز می‌کردند و بعد تیری به پیشانیش می‌زدند و در کویر سوزان رها می کردند، تا خوراک زاغ و زغن شود.

یا تصویر این صحنه‌های وحشتناک بود یا نرسیدن هوا که فرشته از هوش رفت و به همان غار تاریک که اوّل داشت و انجام نه، سرازیر شد. غلت می خورد و دلش وهم می‌گرفت، از حول جان به دیوار غار چنگ می‌زد، امّا دیواری نبود، چنگال هایش در فضای خالی مشت می‌شد و ناخنهایش در گوشت نرم دستانش فرو می‌رفتند، دلش هوا می‌گرفت و آشوب می‌شد. ناگاه از جایی باران آمد و سر و روی اورا خیس کرد.

-دهانش را چرا بستی؟ معلوم است، چه می‌کنی؟ گل آقا بر جسد معامله نمی‌کنه! شش ساعت راه دیگه در پیش است! کسی این حرفها را می‌گفت و به رویش آب می‌پاشید.

-هیچیش نشده، این از ترس غش کرده. صدای اوّل ناشناس بود، یکی از ریشوهای مسلّح دعوا می‌کرد، امّا صدای دوم را شناخت، این صدای خش‌دار غلام رسول بود. فرشته این صدا را که تمام زندگی اش را به باد داده است، هیچ گاه از یاد نمی‌برد.

وقتی کیسه را از سرش و نوارچسب را از لبانش دور کردند در بالای سرش غلام رسول را دید، پیش از آن که اورا ببیند، همان نفس بدبو به دماغش خورد که بوی پیاز گندیده می‌داد.

-باز کن، دست و پای مرا، اگر می خواستم بگریزم، تا حال ده بار می‌گریختم. صدای فرشته به سختی از گلویش می‌برآمد.

غلام رسول ناباورانه به او نگاه کرد، امّا فوراً طناب را باز کرد و شیشۀ آب را در بغلش گذاشت.

-آرام، صدا در نیار، اگر در بیرون کسی را دیدی، سر خود را خم کن.

فرشته دست و پای از بی‌حرکتی خشک شده‌اش را مالش داد و سر به روی زانوهایش گذاشت، ماشین با سرعت از دشتهای چون کف دست هموار و دهکده‌های کم‌آدم بی دار و درخت عبور می‌کرد.         خانه‌های گلین پستک که نه منزل زیست، بلکه مکان کاوشهای آثار تاریخی را به یاد می‌آورد، گویا به خاطر نزدیکی زیاد در بغل یکدیگر خفته بودند و باران سیل بامهای هموار را دوباره کاهگل می‌کرد و لای آبۀ (پساب) یک خانه را به خانة دیگر می‌ریخت. همه جا رنگ خاکستری داشت و بوی فقر را به مشام می‌رسانید.

از پنجره های دودکش مانند بعضاً نور خیرۀ ‌چراغ های فیتیله ای چون ستاره ای دور چشمک می‌زد، ولی روشنایی نداشت. از تیر برق خبری نبود، راه را تنها چراغ ماشینها روشن می‌کرد. ماشین آن قدر راه رفت که فرشته خیال کرد او را به مملکت دیگری می برند. از فشار و خستگی خوابش برد.

نهایت ماشین سرعت را سست کرد و به سمت چپ، به سوی یک شهر نسبتاً چراغان تاب خورد. داخل ماشین از نور چراغهای جاده روشن شد و فرشته سر برداشت و از پنجره به بیرون نگاه کرد. زبان علامتهای راه فارسی بود و فرشته نمی‌دانست این کدام منطقه است. دو طرف جاده خانه‌های چراغان داشت، بعضی ساختمانها آباد و بلند و وسیع، ولی بعضی دیگر مثل خرابه‌زار ویران و مخروبه بودند. ماهواره‌های خرد و بزرگ چون قارچ های بهاری در بامهای پست و بلند شکفته، از پنجرۀ بعضی خانه‌ها صفحۀ تلویزیون چشمک می‌زد. به نظر جای آبادی بود.

ماشین چندین جاده را عبور کرد و نهایت در منطقه ای شبیه روستا، در نزد بنای بزرگی توقف کرد که دژ را می‌ماند و دیوارهای بلند داشت.

غلام رسول از ماشین بیرون جهید و به نزد دروازۀ دوطبقه رفت و اکنون می‌خواست در بزند که “کیست آن جا” پرسید کسی از داخل.

-غلام رسول هستم، با گل آقا صاحب کار دارم.

-آقا صاحب مصروف است (کار دارد)، برو فردا بیا.

-به آقا بگو غلام رسول آمده، خودش می‌فهمد، اصرار ورزید او.

بعد کمی توقف صدای پا از نزد در دور شد و غلام رسول به ماشین برگشت.

-چه می‌گه؟- پرسید مرد مسلّحی که در صندلی پهلوی راننده می‌نشست.

-پیش گل آقا رفت، باش بینیم، چه می‌گه.

-گفتی که چرا آمدیم؟

-گفتم، این قدر سئوال نکن دیگه!- غلام رسول عصبانی بود. فرشته از پنجرۀ ماشین به این ساختمان بلند که سایه‌اش اطراف را پوشیده بود، چشم دوخت. “اینجا کجا باشد؟ لانۀ تجمع قاچاقچیان یا مقر گروهی شبه نظامی؟ مگر غیر از این است؟ این ملعون تنها با عالم جنایی سر و کار دارد.” شکم فرشته از گرسنگی داغ می‌شد و تنش از سردی می‌لرزید. او خاموشانه به صدای شکم خالی‌اش گوش می‌داد و دهها فرضیۀ به این جا آوردنش را حدس می‌زد.

نگهبان، آدمان داخل ماشین را خیلی معطل کرد. ریشوهای مسلّح بیصبرانه زیر لب آقایی را دشنام می‌دادند.

نهایت نگهبان مسلّح، مردی سبیل چخماقی و چاق که شکم بزرگش از روی کمربند نظامی اش خمیده بود، با یک سرباز برگشت، اما درِ بزرگِ ماشین‌گذر را، باز نکرد.

-آقا گفت تنها غلام رسول داخل شود. ریشوهای مسلّح با غضب از ماشین بیرون جهیده به سر نگهبان تاختند.

-این آقا به ما یک پیاله چای هم نمی دهد؟ مسلمانی کجا شده؟!- فریاد زد همانی که در ماشین پهلوی غلام رسول می‌نشست.

-شما و مسلمانی!؟ ببین که دعوای مسلمانی می‌کند!- با تمسخر از دل گذرانید فرشته.

صدای ماشۀ سلاحها و چشمان خون‌گرفتۀ ریشوهای مسلّح که اگر آنها را بتراشند از پشم و پوستشان ده گلیم می‌شد بافت، چرت نگهبان را ویران نکرد.

-پشت در یک ارتش سرباز داریم، یک شلّیک بکنی، همۀ شما را می کُشند! همان طوری که آقا گفت، تنها یک نفر بیاید.

غلام رسول با عذر چرب زبانی همسفرهایش را به زور آرام کرد که اورا در بیرون حیاط انتظار شوند و از آستین فرشته کشید که از ماشین فرود آید.

مرد سبیل چخماقی به فرشته یک نگاه کوتاه ‌افکند، امّا از این که قاچاقچیان اورا با خود به این دژ آوردند، حیران نشد. او به همراهش امر داد که از نزد دروازه دور نشود.

– این قاچاقچیان را من خوب می‌دانم، هوشیار باشین. غلام رسول گپ نگهبان را ناشنیده گرفت و او پیش پیش و فرشته از پشت در پس دیوارهای بلند ناپدید شدند.

حیاط بزرگ سه ساختمان علیحده داشت که نه تنها ماشین شاه محمد، بلکه چندین چنین ماشین بزرگ را می گنجانید. ساختمانها در تاریکی شب و روشنایی چراغها از اندازۀ خود بزرگتر به نظر می‌رسیدند.

نگهبان آنها را به آخرین ساختمان این حیاط بزرگ برد که دهها چراغ فروزان داشت و شعاع نرم چراغها مثل بخار شیر نو دوشیده حیاط را پر می‌کرد. در دالان مجلّل ساختمان که شاید مکان استراحت صاحب خانه بود، نگهبان به گل خشکیدۀ دامان فرشته نگاه کرد.

-این را با این پیراهن کثیف پیش آقا می‌بری؟-گفت او ناراضیانه.

-باران بود دیگه…

-تو برو داخل، این خانم این جا می‌باشه، تا آقا صاحب امر کنه. از داخل صدای موسیقی و صحبت مردها به گوش می‌رسید. غلام رسول شانۀ خردی را از جیبش بیرون آورد و خواست ریش چون دستۀ جاروب پهن و پریشانش را در آیینۀ دالان به ترتیب بیارد. امّا شاید سر و رویش را دیرگاه نشسته بود که دندانه های شانه در ریش چَسب ناکش درمیماند. عصبانی شد و شانه را دوباره به جیب زد، ریشش را با پنجه‌اش مرتب کرد و از پس نگهبان به مهمانخانه درآمد.

فرشته روی صندلی نشست که نگهبان با اشاره‌ انگشت نشان داد. خون به پایهای کرختش سرازیر می‌شد و چون سوزن به ماهیچه هایش فرو می‌رفت. پایهای خواب‌ برده‌اش را مالش داد و به پیش دراز کرد، تا کرختی‌اش رفع شود. او با کفشهای کهنه، دامن پر از لای و سر و روی ناشسته در منظرۀ این دالان پرزرق و برق نمی‌گنجید.

دالان با فرش چون ابریشم نرم، در و دیوار گچ‌ اندود، قابهای بزرگ عکس مردان و زنان خوش‌لباس و گلدانهای طلایی رنگ، شبیه موزه بود. از عکسهای بزرگ روی دیوار چهره‌های گرفتۀ به هم مانند با چشمان سرد پر از غرور به فرشته نگاه می‌کردند. از قابهای دیگر هنرمندان سینمای هند لبخند می‌زدند. رنگ در و پنجره و فرش و دیوار با همدیگر هماهنگ و نرم و آرام بخش بود. صندلی های بلند و میز نه چندان بزرگ که یکچند مجلّۀ رنگی داشت، از این گواهی می‌داد که مهمانها قبل از درآمدن به حضور صاحبخانه این جا منتظر میمانند و مجلّه ورق می‌زنند. فرشته احساس کرد که او در این دالان تنها نیست. گربۀ صاحبخانه که در یکی از صندلیهای راحت با ناز می‌خوابید، مهمان را دید و به زمین لغزید و با قدمهای برازنده به سمت او حرکت کرد. اوّل با چشمان آبی اش به چهرۀ فرشته خیره شد، بعد غلت زد و سرش را به کفشهای گل آلود او مالید.

-عزیزم، کفشهای من کثیف اند، دورتر برو، باز در بلای صاحبت نمانم، -گفت فرشته زیر لب و اورا با احتیاط از کفشهایش دور کرد. امّا گربۀ خیره که شاید به خار و مال عادت کرده است، گردن نداد، فرشته خم شد و پشم مخملین اورا نوازش کرد، امّا فکرش جای دیگر بود.

از حرفهای غلام رسول با آن ریشوهای مسلّح همین را دریافت که آنها می‌خواهند اورا به این آقای ثروتمند بفروشند.

“آخر این آدمان را با من چه کار؟ من پری افسانه ای نباشم که آقا برای من پول و مال خرج کند، دختر آدم ثروتمند نباشم که به عوض آزادی ام از پدرم باج بستاند، هنرمند نباشم که برایش ترانه بخوانم، دکتر نباشم که هر سحر ضربان قلبش را بسنجم، آخر من به چه درد اینها میخورم!؟”

گربه خمارش را شکست و به صندلی راحت برگشت. فرشته دو بر دامنش را به هم مالید و لای خشکیده را آرد کرد و به گوشة دالان که از تازگی می‌درخشید، ‌افشانید. “بیچاره روگل، پیراهن بهترینش را به من پوشانید و آرزو داشت چادر زرحلی اش را به سر کنم و مرا به تماشای بازار ببرد. یادت به خیر، زن بهشتی که از من غریب مراقبت کردی و برای خلاصی من با غلام رسول خونخوار دست به گریبان شدی”.

فرشته در پشت در اطاقی که در آن شاید فروشنده و خریدار نرخ او را پست و بلند می‌کردند، با سر خم می‌نشست.

“عجب سرنوشتی نصیبم شد. آخر من کجا و این جا کجا!؟ مثل خواب و خیال است، به خدا!‌ انگار، من فیلم می‌بینم، فیلمی که خودم قهرمان اصلی‌اش شده‌ام. هر روز یک ماجرای جدید. اگر پدرم مرا تحمل می‌کرد، حالا در گرد گاو و مال  خانه بودم. با رشید زبان یافتم و با هم نقشة آزادی را کشیدیم که گروگان شدم. زرمینه را راضی کردم که نامه‌ام را به سفارت ببرد، ادارۀ او را منفجر کردند و نامۀ من نارسیده ماند. با روگل تازه انس می‌گرفتم که مرا به خانۀ این ارباب آوردند. چه رنجهای دیگر را باید بکشم و چه تلخی هایی را تجربه کنم؟ این سرنوشت بدتر از نامادری مرا به کجا می‌برد؟

در این فکر و خیال بود که در باز شد و غلام رسول با دهان پر از خنده بیرون آمد، چشمانش از شادی می‌درخشیدند. از آستین فرشته کشید و اورا به داخل اطاق هل داد.

-یواش بی‌ادب! – چشمان نگهبان سبیل چخماقی از غضب تنگ شدند، – مثل بچۀ آدم رفتار کن!

فرشته از زبان روگل در بارۀ منحرف شدن خرپولهای این سرزمین قصّه‌های وحشتناک می‌شنید. می‌گفت که انصاف ندارند، برای قانع کردن شهوت خود نه به پسرکها رحم می‌کنند نه به دختربچه‌ها، چشمشان سیری ندارد.

در این اطاق بزرگ که بخشی از آن با سبک اروپایی و بخش دیگر با سبک شرقی تزئین شده بود، پنج شش مرد میانسال که در بر پیراهنهای دامندار و در سر عمامه‌های شطرنجی داشتند، به بالشت های ملایم زردوزی تکیه زده، قلیان می‌کشیدند و ابرهای دود از دماغ و دهانشان فوّاره می‌زد. هر بار به لوله پُک می زدند، سیاهی چمانشان در زیر پلکهای ورمیده ناپدید می‌شد و چهره‌های روغنین آنها در روشنایی قندیل بزرگ برق می‌زد. پردۀ ضخیم دود که در زیر سقف آویزان بود، با گشاده و پوشیده شدنِ در پیچ و تاب می‌خورد و دامنش می‌درید، امّا باز به هم می‌آمد و با دودی که آن مردها از دهان و دماغ سر می‌دادند، ضخیم تر می‌شد.

-خانمی که گفتی همین است؟- نهایت پرسید، مردی که از همه بالا می‌نشست و با پیراهن سفید و ریش کوتاه و مویهای تا کتف آویزان هنرمندان فیلم های هندی را به یاد می‌آورد. او دست روی زانو یک ‌پهلو می‌نشست و حلقۀ انگشت اشاره اش را با انگشت شست، چپ و راست تاب می‌داد.

-نزدیکتر بیا خانم، اسمت چیست؟

فرشته یک قدم پیش گذاشت و توقف کرد. مرد سفیدپوش از سر تا پای اورا می‌آموخت، ولی اصرار نکرد که باز هم نزدیکتر بیاید. مردهای دیگر نگاه چشمان خمار خود را از سینه‌های فرشته که پیراهن پنجابی تنگ آنها را بزرگتر نشان می‌داد، نمی‌کندند.

-گفتی این خانم از شوروی است؟ چه رقم اینجا آمده؟-پرسید یکی از نشسته‌ها.

-بله، آقا، این خانم از شوروی است، من این را گروگان گرفتم که برادرم را از زندان تاجیکستان خلاص کنم، کارم پیش نرفت. دیگر اینجا ماندگار شد.

-چرا او را برنمی‌گردانی، گناه داره.

-آن پدرسگها پول‌های مرا گرفتند و برادرم را پنج سال زندانی کردند، چرا من این را رها کنم، خسارتم را که جبران می‌کنه؟

-ای پدرسگ مکار، – شوخی کرد همان مرد و غلام رسول با ذوق خندید.

-اگه آقا صاحب این خانم را خوش نداشته باشد، من خودم می خرمش،- گفت یک مرد چاق که دم به دم خشتک شلوارش را لمس می‌کرد. حلقۀ سیاه اطراف چشمان بزرگش چهرة او را تیره تر و سفیدی چشمانش را روشنتر می‌کرد. تلو خوران از جای برخاست و به فرشته نزدیک شد. شکم دمیده‌اش از زیر پیراهنِ دامندار، او را به زنهای حامله مانند می‌کرد و قامت نه چندان بلندش را کوتاهتر نشان می‌داد. او با نوک انگشت شبیه سوسیس سر و برش برابر چانۀ فرشته را بالا برداشت و گویا، در بازار برده‌ فروشی کنیز می‌خریده باشد، سر تا پای اورا از نظر گذرانید. از دهانش بوی شراب می‌آمد. بی‌شرمانه دست به پیش بر فرشته زد و سینه‌اش را مثل انار در کفَش فشرد. فرشته “وای” گفت و خود را عقب کشید. رمیدن فرشته انگیزۀ اورا بیشتر کرد که دوباره به او نزدیک شد و خواست دامنش را بالا کند.

فرشته دست اورا هل داد و در پس ندیم سبیل چخماقی پنهان شد.

-شما مسلمان نیستید؟ مادر و خواهر ندارید؟ چرا این بداخلاقی را نسبت به من روا می‌بینید؟ او از ترس و شرم و غضب می‌لرزید. مرد چاق بیشتر شوقمند شد.

-برو شاپور، کیف مرا نپران، -گفت و ندیم سبیل چخماقی را که فرشته را از چنگ این مرد پنهان می‌کرد، به بیرونِ در هل داد.

-بس است دیگه، کاری به کارش نداشته باش،- آمرانه دستور داد مرد سفیدپوش که مویهای سیاه فرفری‌اش در روشنایی قندیل چلچراغ می‌درخشیدند. آقایی که غلام رسول برایش “بار” آورده بود، احتمال همین مرد بود.

-بچۀ کاکا، شوق مرا نگردان، والله دو برابر نرخش را پرداخت می‌کنم! مرد پشمین بد بوی پس نمی‌آمد.

-شاپور! – صدا کرد مرد سفیدپوش که ظاهراً از رفتار مهمان بداخلاق خوشش نیامد.

-بله صاحب، – مرد سبیل چخماقی گویا در پس فالگوش می‌ایستاد که با شنیدن اسم خود چون سرباز سریع حاضر شد.

– این خانمه به خاله نوروز بسپار، بگو، براش یگان کار پیدا کنه.

-چشم صاحب.

فرشته آه سبک کشید و به دنبال شاپور از اطاق بیرون شد. شاپور اورا به خانه‌ای برد که در آغاز بنا جای داشت و در نظر اوّل انبار را به خاطر می‌آورد، ولی از روی اسباب و انجامش ظاهراً آشپزخانة تازه و مرتّب بود که بوی برنج و زعفران می‌کرد. شکم فرشته دوباره گرم شد و دهانش آب گشاد.

-خانمها همه خوابن، امشب این جا باش، تا ببنیم فردا خدا چه می‌دهد.

شاپور عزم رفتن کرد، امّا چیزی به ذهنش رسید که رو به فرشته آورد.

-گرسنه‌ای؟

فرشته خاموشانه به کفشهای گل آلودش چشم دوخت.

-آشپزخانه بی غدا نمی‌شه این جا و آن جا را ببین، خجالت نکش، یک چیز بخور.

فرشته از گرسنگی می‌لرزید، نزدیک بود غش کند. برابر از در بیرون شدن شاپور به چهار طرف چشم دوخت. بوی برنج و زعفران اورا به سر دیگهای کلان آورد که یکی برنج و دیگری کباب داشت. کاسه را پر غذا کرد و قاشق پر را به دهان برد، دستانش می‌لرزیدند، کاسه را در یک آن خالی کرد و می‌خواست یک کفگیر برنج بگیرد. اما ترسید که مبادا صاحبخانه‌ها اورا برای این خودسری مجازات کنند.

در گوشۀ نزدیک به تنور که هنوز از آن گرمی می‌آمد، یک دستش را بالشت کرد و در روی تشک دراز کشید. یا از سیری شکمش بود یا از خستگی راه که فورا خوابش برد.

(باز نگری اصل رمان که به فارسی تاجیکی است و تهیه آن برای خوانندگان ایرانی ادامه دارد)


[1] سفره

[2] طریقۀ دم کردن چای در تاجیکستان بدین صورت است که چای را چند بار داخل پیاله ریخته دوباره برمی گردانند.

[3] مدت ها پیش مُرده بود

[4] مراسم مهمان آمدن نوعروس به خانه پدری شش ماه پس از عروسی

 [5] خوب

[6] از قبل

[7] کلاه چهارگوش تاجیکی

[8] چیزی چوبی مانند کرسی که در حیاط و باغ میگذارند و در تابستان روی آن می نشینند.

[9] رسمی است در ورارود که پیش پای مهمان عزیز، عروس و داماد و فرزند نوزاد قوارۀ پارچه ای پهن می کنند. پس از گذشتن آنها از روی پارچه هر کس زودتر آنرا برباید، از آن او می شود.

[10] اسب دارای طرحهای ویژه

[11] نوعی غذای تاجیکی متشکل از نان، چکیده و سبزیجات

[12] سوم (روبل) و بعد ها سامانی، واحد پول تاجیکستان

[13]  خوراک تاجیکی شبیه آش رشته.

[14] مهمانی نوبتی مردانه به صورت هلتگی یا ماهانی بنوبت در خانۀ یکی از افراد برگزار می شود. این گشتگها از پیش خوراکی مشخصی را می پزند یا آماده می کنند. در اینجا قروت آب غذای مورد نظر ترکیبی است از کشک، نان فطیر و پیاز و روغن داغ.

[15] شال دور سر، عمامه

[16] نوعی ماشین روسی جیپ

[17] متشکل از گندم بوداده و گاه مخلوطی با آرد گردو، بادام و مغزهای دیگر که قاوت و پست هم می گویند.

خزر ها و نفوذ ترکی در قفقاز و ایران

دولت خزر ها در اوج خود حدودا زمان ظهور اسلام
دولت خزر ها در اوج خود حدودا زمان ظهور اسلام

نفوذ زبان ها و لهجه های ترکی (درست ترش: ترکیک) به قفقاز و آذربایجان از چه زمانی شروع شد؟ بعضی منابع ترکی و فارسی نوشته اند که مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان و نفوذ زبان ها و لهجه های مختلف ترکی در قرن هفتم پ.م. یعنی تقریبا 2700 سال پیش با نفوذ سکا ها و دیرتر هون ها و سپس خزرها به قفقاز شروع شد. به نظر آنها این آغاز تغییر زبان مردم شرق قفقاز یعنی جمهوری آذربایجان کنونی به ترکی است. مثلا دکتر جواد هیئت در «سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی» نوشته بود: «اولین مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان در قرن هفتم قبل از میلاد، بقولی با مهاجرت سکاها (اسکیت ها) شروع میشود. مهاجرتهای بعدی در قرنهای چهارم و پنجم میلادی با آمدن هون ها صورت گرفته است.»[1]  از سوی دیگر توفیق حاجی یف، استاد سابق دانشگاه باکو، در یک کتاب درسی برای مدارس عالی جمهوری آذربایجان از جمله می گوید: «یکی از دلایل اینکه از هزاران سال قبل از میلاد اقوام ترک در سرزمین های آذربایجان حضور داشتند، روشن شدن منشاء قومی (ترکی، م.) اسکیت ها یا سکا هاست…»[2] و بعد از شرح اینکه سکاها چه هزاران سال قبل و چه بعد از میلاد در سرزمین های میان دو رود «کور» و ارس و همچنین دولت ماد حضور داشتند، مدعی میشود که سکا ها هویتی ترکی داشتند و همچنین هون ها نیز مانند خزرها و «سابیرها» و بلغارهای ترک آسیای میانه، دارای قومیت ترکی بودند.[3]

«هزاران سال قبل از میلاد…»؟

این نظریه ها که در منابع دانشگاهی و غربی از آن اثری نیست، هم از نظر تاریخ تحولات سیاسی و هم تاریخ زبان ها از احتمال دور و فاقد جدیت علمی هستند. همه شواهد و نشانه ها این تشخیص مورخین غربی و اکثر مورخین ترکیه را تائید میکنند که زبان ها و لهجه های ترکی چه در شمال و  چه در جنوب رود ارس اصولا بعد از سلجوقیان و شروع مهاجرت اقوام ترکی زبان در قرن یازدهم به ایران و آناتولی نفوذ کرده و به تدریج در عرض چند قرن به زبان اکثریت مردم آذربایجان و سپس آناتولی تبدیل شده است.

قبل از سلجوقیان و حتی قبل از اسلام، بخصوص در دوره ساسانیان که در منطقه قفقاز در حال رقابت و کشاکش سیاسی-نظامی با امپراتوری روم (بیزانس) بودند، دسته های جنگجویان خزر و ترک  اغلب با حمایت بیزانس از دشت های جنوب روسیه به سرزمین های قفقاز جنوبی و بخصوص مناطق شمالی این سرزمین ها حمله می نمودند، اما این نفوذ که تا قرن هفتم گذرا و کوتاه مدت بود، به تدریج شدت یافته و بخصوص بعد از حملات و حکومت سلجوقیان و مهاجرت قبایل ترک از جنوب ارس یعنی آذربایجان منتج به تحولات زبانی و آمیزش های قومی در قفقاز و آذربایجان شده است.

تشخیص و قبول این واقعیت هیچگونه عیب و نقصی برای اقوام و ملل ترک زبان قدیمی و معاصر نیست. پافشاری بر ادعاهای بی اساسی مانند «قدمت هزاران ساله» اقوام، زبان ها و لهجه های ترکی در آذربایجان یا ترکیه نه تنها اعتبار آنها را در نزد مردمان پیش قدم تر از آنها بالا نمی برد، بلکه مایه شرمندگی آنان نیز میشود. چند هزار ساله بودن یک قوم یا زبان دلیل برتری آن بر دیگر اقوام و زبان ها نیست. اکثر ملل و زبان های معاصر و پیش رفته کنونی، تاریخی به سختی طولانی تر از هزار سال دارند. متقابلا، اکثر ملل و زبان های باستانی، امروزه یا از بین رفته اند و یا به دلایل گوناگون به تمدن ها  و زبان هائی عقب مانده تر از ملل پیشرفته جهان کنونی تبدیل گشته اند. کسب اعتبار بین المللی یا حتی گروهی-ملی نه با انگاشتن بی دلیل باستانی بودن قوم و زبان خود در گذشته، بلکه سعی و تلاش در کسب رفاه و آزادی در زمان معاصر و پیشرفت بیشتر در آینده ممکن خواهد بود.

در این نوشته کوشش خواهیم کرد ادعاهای تاریخی فوق در باره نفوذ اقوام سکا، هون، خزر و ترک به قفقاز را با مراجعه به آثار علمی و دانشگاهی معاصر بررسی کنیم.

سکاها و هون ها

امروزه در باره هویت قومی سکا ها و اینکه اکثر آنان ایرانی زبانان شرقی (از جمله خیون های متون پهلوی) بودند، اختلاف نظری جدی و علمی وجود ندارد.[4]

البته از قرن بیستم به بعد اکثر مورخین دوران باستان و مردم شناسان به این نظریه تمایل یافتند که اکثر قبایل دوران باستان و قرون وسطا از جمله سکا ها، هون ها، خزرها و ترک ها نه مجموعه ای از نظر قومی و زبانی واحد و متجانس، بلکه اتحادیه هائی متشکل از قبایل و طایفه های مختلف با قومیت و زبان های گوناگون و متغیر بوده اند و مورخین نام قوم حاکم و زبان آن را به همه آن اتحادیه های قبیله ای تعمیم داده اند. با این ترتیب باید چنین احتمال داد که اقوام نامبرده نیز صرفا عبارت از یک قوم و گویشور یک زبان یا لهجه نبودند، بلکه این اتحادیه های قبیله ای با نام قوم یا طایفه حاکم و زبان آنها شناخته شده اند.

در این صورت آیا اصولا امکان دارد که دستکم بخشی از سکا ها ترک زبان یا منسوب به قبایل ترک بوده باشند؟ بدون تردید، نه. نخستین منابعی که در تاریخ از سکا ها بحث کرده اند، یعنی منشاء نخست اطلاعات ما در مورد سکاها سنگ نوشته های میخی آکادی و منابع رومی-یونانی قرون ششم و هفتم پیش از میلاد هستند. این در حالی است که به احتمال قریب به یقین میدانیم و نگارنده این سطور نیز در نوشته های دیگری نشان داده است که به گفته دانشمندان این حوزه، ذکر مشخص و بی تردید نام «ترک» و زبان ترکی در تاریخ قرن ششم میلادی در منابع چینی و غالبا بعد از تاسیس نخستین دولت ترک ها («گوک تورک»)  در سال 552 میلادی (یعنی اقلا هزار سال بعد از ادعا های مطروحه در منابع بالا) بوده است.[5] یعنی در دوره پیدایش سکاها در صحنه تاریخ، اساسا هنوز هزار سال به پیدایش ترک ها مانده بود.

و اما در باره هون ها: دانشمندان و شخصیت های علمی صاحب رای در مورد هون ها از قبیل اوتو مِنخِن هِلفِن میگویند هون ها ترکیبی از اقوام و طوائف مختلف با هویت های گوناگون بودند و از سوی دیگر چیز چندانی بجز چند نام از آنها باقی نمانده که این اشارات هم امکان گمانه زنی را نمیدهند. تنها اطلاعاتی که از مورخین یونانی و رومی مانند پروکوپیوس و پریسکوس (قرن ششم م.) مانده، این است که هون ها (در مقابل گروه زبان های گوتیک یا واندالی مجموعا به زبان یا زبان هائی سخن میگفته اند که این مورخین آن را «هونیک» نامیده اند که ظاهرا از گروه گوتیک فرق داشته، اما کسی آن را نمی فهمیده است. مِنخن-هلفن می نویسد که برخی پژوهشگران سعی کرده اند تنها بر پایه تحلیل این یا آن نام هونیک ماهیت و مشخصات این زبان را حدس بزنند. اما بنظر او  این نیز نتیجه مشخصی نداده، زیرا آن نمونه های مختلف نام های هونیک میتوانند منسوب به زبان ها یا لهجه های گوناگونی از آن دوره باشند و باعث گمانه زنی های متضادی شوند.[6] نتیجه اینکه ادعای ترک بودن هون ها و شبه ترکی بودن زبان آنها دور از هر گونه جدیت علمی و تاریخی است و تنها دلیل آن می تواند تخیلات سیاسی و قومی باشد.

در باره خزرها

خزرها مجموعه ای از اقوام مختلف با زبان های گوناگون بودند که در میان سال های 650 تا 970 م. در سرزمین وسیعی از شمال شرقی دریای خزر تا شمال قفقاز، اوکراین و کریمه دولتی قبیله ای ایجاد کردند. آنها باقیمانده قبایل و حکومت های قبیله ای هون بودند که پس از تاسیس دولت گوک تورک در سال 552 م. جزو این دولت درآمدند، اما پس از زوال دولت ترک از اواسط قرن هفتم به بعد استقلال یافتند. از خزرها هیچ اثر کتبی که نشان دهنده زبان تا حدی مشترک آنها باشد، وجود ندارد. گمانه زنی عمومی بر آنست که خزرها از نظر قومی احتمالا آمیزه ای از طوایف بومی آسیای میانه، جنوب روسیه و قفقاز مانند آوارها و همچنین ترکیک زبانان پیش از اسلام و آلان های باقیمانده از سکاهای ایرانی تبار و دیگر طوایف بوده باشند.

خزرها چه در دوره ساسانیان و چه بعد از ظهور اسلام از ناحیه قفقاز دست­ اندازی های زیادی به سرزمین های ایرانی می کردند. بنا به تاریخ نگاری سنتی، قشر حاکم خزر ها در قرن نهم به یهودیت گروید ، اما این نظریه جدیدا از طرف دانشمندان اسرائیلی به چالش کشیده شده است. در قرن هفتم و هشتم به دنبال حملات لشکریان عرب از دربند به مواضع خزرها، گروه هایی از خزرها به اسارت اعراب درآمدند، برخی به اسلام گرویدند و دسته هائی از آنان به دستگاه خلافت عباسیان در عراق پیوستند. لشکریان عرب چندین بار با خزرها درگیر شدند و در نهایت با آنان صلح نمودند. خاقانات خزرها در قرن دهم مضمحل شد و مردم این دولت با اقوام دولت های بعدی درآمیختند. خزرها با وجود نقشی که به عنوان پُل واسط تجاری بین شرق و غرب داشتند، از نظر سیاسی و فرهنگی بر تحولات ایران و آناتولی و حتی قفقاز جنوبی تاثیر مهمی نگذاشتند.

برخی منابع نوشته اند که گروه هایی از خزرها احتمالا با ترک های بعدی هم تبار یا هم زبان بودند. دلیل و نشانه روشنی برای اثبات این ادعا در دست نیست، زیرا از خزرها بجز چند نام و واژه در منابع ثانوی از جمله یونانی چیزی باقی نمانده است. اما احتمال دارد که گروه هایی از ترکیک زبانان آن دوره که مشخصات آن بر ما روشن نیست، جزو اتحادیه قبیله ای خزرها بوده اند. این یک گمانه زنی یا استنتاج است و نمی توان برپایه این گمانه زنی، لهجه های ترکی اغوزی پسا سلجوقی را که به تدریج بعد از قرن یازدهم در ایران و ترکیه کنونی رایج شده است، به لهجه های ترکی (احتمالا قبچاقی) که شاید در آن دوره مورد کاربرد گروه هایی از خزرها بوده، مرتبط شمرد.

از سوی دیگر از نظر سیاسی خزر ها غالبا در ماوراء قفقاز و بخصوص شمال دریای خزر و جنوب روسیه کنونی مستقر بودند. با اینهمه، آنها هر از گاهی به قفقاز جنوبی یعنی دربند، شیروان و آران (آلبانیای قفقاز یا جمهوری آذربایجان کنونی)، همچنین ارمنستان و گرجستان هم شبیخون زده و آنها را اشغال نموده و یا خراج پرداز خود کرده اند.

مناطق مرزی ایران و بیزانس (ترکیه کنونی) به استثنای مواردی گذرا و کوتاه مدت، در تیررس دسته های مسلح خزرها نبوده است. اما در باره سرزمین های کنونی قفقاز جنوبی یعنی ارمنستان، گرجستان و جمهوری کنونی آذربایجان چه میتوان گفت؟

پیتر گلدن در رساله پژوهشی ویژه ای با عنوان «مردمان ترک زبان و قفقاز جنوبی» می نویسد: «تا میانه های سده هفتم (میلادی، م.) نمیتوان اثر چندان روشنی از مداخله سیاسی خزرها را در امور سیاسی قفقاز جنوبی مشاهده کرد.»[7] اقوام و قبایل مختلف قفقاز صحنه رقابت و کشاکش دو امپراتوری بزرگ ایران ساسانی و بیزانس یا روم شرقی بود، در حالیکه شاهزاده نشین های کوچک قفقاز سعی میکردند از این کشاکش به سود خود بهره برند. خزرها با حمایت بیزانس هر از گاهی به سرزمین های قفقاز دست اندازی کرده و سپس عقب نشینی مینمودند. در اواخر این دست اندازی ها، قبایل ترک نیروی اصلی لشکریان خزر را تشکیل میدادند که از طرف امپراتور بیزانس، هراکلیوس (610-641)، علیه دولت ساسانی ایران به کار گرفته میشد. مثلا منابع تاریخی ارمنی و گرجی اطلاعات مهمی در باره حمله خزرها تحت رهبری «یابغو قاغان»  و فتح تفلیس در سال 628 میلادی میدهند.

شرکت جنگجویان خزر و ترک نقش مهمی در این پیروزی بیزانس داشت. اما در پایان جنگ، قفقاز باز خود را در صحنه کشاکش دو همسایه بزرگ یافت. ارمنستان به «حیات خلوت» بیزانس تبدیل شده بود و شاهزاده  نشین های کوچک ایبریا/کارتلی (گرجستان بعدی) ضعیف تر و «استقلال» آنان شکننده تر از قبل شده بود. آران (آلبانی قبلی قفقاز) و شیروان (مجموعا جمهوری آذربایجان کنونی) وضع پیچیده تری داشت. جنوب این سرزمین ها (شیروان، لنکران، نخجوان، قره باغ بعدی) کاملا تحت نظارت ساسانیان بود، در حالیکه سرزمین های شمالی آن (قوبا، شماخی و حتی گنجه) در معرض دست اندازی های خزر- ترک قرار داشت.[8] مهرانیان  (یا آرانشاهان) که سلسله ای ایرانی تبار منسوب به ساسانیان یا اشکانیان بودند، در شمال این سرزمین ها (و همچنین ارمنستان و گرجستان کنونی)حکمرانی میکردند، اما آنان نیز در اثر حملات قبایل خزر و ترک از شمال وضعیتی متزلزل داشتند. در نهایت این قبیل کشاکش ها و نزاع های فرسایشی، خود امپراتوری های ایران و بیزانس را نیز تضعیف نموده و در اواسط سده هفتم میلادی منتج به فتح این مناطق از سوی اعراب گشت.

گلدن مینویسد: «در ابتدا روابط قفقاز جنوبی با مردمان دشت های شمال گذرا و کوتاه مدت بود. اما به تدریج قبایل فوق شروع به مداخلات مهم در زندگی سیاسی ارمنستان، گرجستان و شیروان-آران-آذربایجان نمودند. با سر رسیدن ترک های اغوز و به دنبال آنان مغول ها و ترکان مهاجم مداخلات نامبرده منظم تر و منسجم تر شد و زیربافت این جوامع و حیات مردم را دگرگون نمود. (…) این تحولات بنیادین شامل دگرگشت ویژگی های خاص قومی-زبانی منطقه قفقاز جنوبی و همچنین ترک زبان شدن آذربایجان بود.»[9]

با این ترتیب میتوان دسته هائی از ترک زبانان آسیای میانه را که جزو جنگجویان خزرها بودند و همچنین احتمالا برخی از جنگجویان خود خزرها را که احتمالا نسبتی با ترک زبانان داشتند، نخستین گروه های ترک زبان در شمال قفقاز به شمار آورد که پس از قرن هفتم میلادی به جمهوری کنونی آذربایجان آمده، ساکن شده و طی چند قرن زمینه نفوذ زبان ترکی را در این سرزمین ها مهیا نموده اند. این نفوذ بسیار ضعیف تر از آن بوده که زبان مردم را در شمال ارس عوض کند، در حالیکه در جنوب ارس یعنی آذربایجان و ترکیه کنونی زبان و فرهنگ خزر ها اصولا تاثیری نداشته است.

بنظر میرسد آذربایجان ایران مجموعا از اشغال و هجوم خزر ها و طبعا هون ها در امان بوده و اگر هم زبان برخی از خزر ها را مرتبط با ترکی باستان بدانیم (که خود این فرض مورد تردید است)، فرصت و امکان چندانی برای تغییر زبان آذری های شمال ارس نبوده است. این تحول با سلجوقیان و اتابکان (قرون یازدهم تا سیزدهم م.) انجام گرفته است و نه «هزاران سال قبل از میلاد».

تازه معلوم نیست که پافشاری بر منسوبیت با قبایل و طایفه های چادرنشین قرون وسطا و زبان های آنها در آسیای میانه و قفقاز (چه ایرانیک و چه ترکیک) چگونه میتواند مایه شان و شرف برای شهروندان دولت-ملت های قرن بیستم و بیست و یکم باشد؟

(به روز شده فصلی از کتاب «ایران و آذربایجان»، نشر «اچ اند اس»، لندن 2016)

[1] هیئت: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، تهران، 1380، ص 169

[2] Haciyev: Azerbaycan Dilinin Tarixi, 1, Baku, 2012, p. 50

[3] Ibid., 50ff.

[4] اطلاعات پایه در باره سکا ها (و اسکیت ها) در همه منابع معاصر مرجع از جمله بریتانیکا یافت میشود.

[5] به عنوان نمونه ن. دو متن اصلی زیر:

Golden, Introduction to the History of the Turkic Peoples, Harrassowitz, 1992, p. 116; Joo-Yup Lee: The Historical Meaning of the Term Turk…, in: Central Asiatic Journal, vol. 59, No. 1-2, p. 103

[6] Maenchen-Helfen: The World of the Huns, UC Press, 1973, pp. 376-379

[7] Golden: Turkic Peoples and Caucasia, 6-7

[8] Ibid.

[9] Ibid., p. 1

در ضمن بخوانید:

عباس جوادی: دگرگشت زبان اکثریت مردم آذربایجان

بچه بازی در شرق

این مقاله حدود هشت سال پیش در باره «بچه بازی در شرق» نوشته شده بود. مطمئن نیستم که این وضع در افغانستان یا کشور های منطقه ما در این میان چقدر تغییر یافته است.

عباس جوادی – مجله «فارین پالیسی» چاپ آمریکا در یکی از شماره های اخیر خود مقاله ای نسبتا مفصل و تحقیقی در باره  رواج فاجعه بچه بازی در افغانستان (1) منتشر کرده است. به نوشته گزارشگر کریس ماند لاک که در ضمن از منابع دیگری (2) نیز استفاده کرده،ایت این پدیده اجتماعی اگر چه در اسلام منع شده، اما در سنت و تاریخ افغانستان چیزی است که «همه از آن آگاه هستند، اما کسی در این باره صحبت نمیکند.» مردان مسن تری که صاحب قدرت سیاسی یا رئیس قبیله ای هستند و پول و نفوذ دارند، با خرید پسر بچگان نابالغ و گاه دزدیدن آنها از خانواده هایشان این کودکان را پیش خود نگه میدارند و از آنان سوء استفاده جنسی میکنند. به گفته خبرنگار «فارین پالیسی» طبق ظن رایج فرهنگی در میان بخشی از مردان افغانستان «زنها برای کارِِ خانه و تولید فرزند و پسر بچه ها برای خوشگذرانی مناسب ترند.» گزارش هاى ديگر از بلخ و روایاتی که من از دوستان روزنامه نگار افغانی شنیده ام،  حکایت از آن دارند که فاجعه بچه بازی محدود به یکی دو منطقه و یا قوم افغانستان نمیشود و بُعدی وسیعتر و خطرناک تر را در بر میگیرد اگرچه درجه رواج آن ظاهرا در هر منطقه فرق میکند.

«کریس ماند لاک» مینویسد پدیده بچه بازی سنتی تاریخی در افغانستان دارد اما  بعد از سقوط طالبان که مخالف بچه بازی بودند و آنرا غیر اسلامی میدانستند، این پدیده  بطور افسار گسیخته ای رشد یافته و به زندگی و سلامتی جسمی و روحی صد ها هزار مرد افغان و خانواده های آنان آسیب جدی رسانده است. به نظر این گزارشگر، یک دلیل رشد اخیر بچه بازی در این کشور، بی قانونی و عدم حضور فعال یک دولت واحد و قدرتمند در افغانستان است. در گزارش قید میشود که این مسئله بیشتر در روستاها و شهر های کوچک دیده میشود و در شهر های بزرگتر کمتر مشاهده شده است.

اما به همان ترتیب که بچه بازی به مناطق و اقوام معینی در افغانستان محدود نمیشود، تنها مخصوص افغانستان هم نیست. این پدیده بیمارگونه و غم انگیز مانند بسیاری از بیماری های اجتماعی مشرق زمین معمولا در ملاء عام مورد بحث قرار نمیگیرد.  حتی در دوران معاصر یعنی صد سال گذشته هم در کشور های منطقه تحقیقات و ادبیات فوق العاده کمی در این مورد به رشته تحریر در آمده است.

اگر چه پژوهشگران غربی از جمله ویلم فلور تحقیقات مفصلی در این مورد دارند، در خود ایران کتاب «شاهد بازی در ادبیات فارسی» اثر  سیروس شمیسا (تهران 1381) (3) شاید جزو مهمترین آثارجسورانه و معدودی باشد که در این زمینه نوشته شده است. اما در این کتاب تعبیر  «شاهد بازی» که ظاهرا بصورت پرده ساتری برای «بچه بازی» در ادبیات عرفانی در آمده، با روابط بین مرد ها و لواط مخلوط شده است اگرچه در تاریخ مرز بین این دو همیشه روشن نبوده است. آنچه که نگرش اصولی در این کتاب را حتی مخدوش تر میکند اینست که از ابتدای کتاب فرض غلط نویسنده بر آن گذاشته شده است که در ایران باستان و بین اعراب پیش از اسلام بچه بازی و لواط موجود نبوده و این پدیده از طریق  یونانی ها (به صورت «عشق افلاتونی» و «زیبا پرستی») و تُرک ها (بصورت رابطه جنسی مرد با مرد و یا پسر بچه ها) به ایران منتقل شده است. این ادعا با اسناد تاریخی که پژوهشگران غربی داده اند همخوان نیست.

ادبیات زرتشتی رابطه جنسی مرد با مرد را محکوم میکندو آنرا «سرچشمه آلودگی» و «روح اهریمنی» میشناسد. اما به قول فلور، هرودوت مینویسد که «آنها (یعنی ایرانیان ) وقتی با لذات (زندگی) آشنا میشوند  به سرعت از آن تمتع میجویند که نمونه بارزش لواط است که آنها از یونانیان آموخته اند» اگرچه پلوتارک مینویسد هرودوت در این مورد اشتباه میکند، چونکه «وقتی جوانان ایرانی به سواحل یونان رسیدند، تقریبا همه آنها اخته شده بودند» (4) و براینت در کتاب «سیروس» (کورش) مینویسد که داریوش سوم معشوق زیبائی بنام باگواس داشت که بعد ها معشوق اسکندر کبیر شد (5). 

با اینهمه از دوره قبل از اسلام دلایل و شواهد کمتری مبنی بر شیوع بچه بازی در جوامع ما وجود دارد، در حالیکه برعکس بعد از اسلام این مثال ها در آثار و کتابهای تاریخ و ادبیات بمراتب بیشترند. اما بنظر میرسد علت اصلی این امر کمبود آثار مکتوب ادبی و تاریخی ازدوره قبل از اسلام است و به دین و یا قوم بخصوصی مربوط نیست.  از طرف ديگر انگشت اتهام را بسوى ديگران نشانه رفتن و «ابتدا آنها شروع كردند» گفتن، بنظر ميرسد بجاى تشخيص واقع بينانه بيمارى، آوردن عذرى بد تر از گناه و تطهير اين جرم اجتماعى است، در حالی که ظاهرا این پدیده، تاریخی بسیار قدیمی تر از تاریخ مکتوب دارد و جغرافیای به مراتب وسیع تری از فقط خاورمیانه و آسیای صغیر را در بر میگیرد.

Ghabus-NamehFA

در دوره بعد از اسلام در این مورد نمونه ها و شواهد مختلفی از قرن چهارم و پنجم هجرى (دهم و یازدهم میلادی)  به بعد در ادبيات سرتاسر منطقه مشاهده ميشود. روایاتی که از مامون، فرزند هارون الرشيد گرفته تا سلطان محمود غزنوی و شاه اسماعیل صفوی و سلاطین عثمانی در تاریخ ثبت شده اند و در عین حال بعضی آثار شعرا و متفکران مختلف از مولانا جلال الدین بلخی گرفته تا سعدی و حافظ،  دلایل بی تردید رواج بچه بازی در طی صد ها سال گذشته هستند که از غزنه تا ری، بغداد و قسطنطنیه، ظاهرا نه فقط بین حکام و اشراف، بلکه در سطح جامعه به چیزی شبیه یک «زیر فرهنگ» تبدیل شده بود.

KabusnamehTR

یک نمونه گویا نویسنده معروف عثمانی «مرجیمک احمد» از قرن پانزدهم میلادی است که به دستور سلطان مراد دوم عثمانی کتاب «قابوس نامه» اثر نویسنده معروف ایرانی امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وُشمگیر بن زیار  (قرن یازدهم میلادی) را برای سلاطین و اشراف عثمانی از فارسی به ترکی ترجمه و منتشر کرده است. این کتاب که نصیحت نامه «قابوس دوم» به پسرش «گیلانشاه» می باشد، حاوی نصایح فوق العاده جالبی در باره طرز رفتار و زندگی، خوراک و پوشاک، دینداری، گفتار و ادب، حکومت، غلامداری و غیره است. اما بخصوص یک باب این کتاب در اصل ارزشمند نشان میدهد که بچه بازی در سرتاسر خلافت امویان و عباسیان و جوامع ایران و عثمانی پانصد  تا هزار سال پیش به قدری بصورت «امری عادی» در آمده بود که حتی به نصیحت نامه ها هم وارد میشده، تا جائیکه ورای نکات جالب اجتماعی مثلا این اثر، احتوای چنین «نصایحی» مانع دستور سلاطین در باره تحریر، ترجمه و توزیع آن نمیشده است. در باب پانزدم «قابوس نامه» («اندر تمتّع کردن») گفته میشود: «از غلامان و زنان، میلِ خویش به یک جنس مدار تا از هر دو گونه بهره‌ور باشی» و در عین حال «در تابستان میل به غلامان کن و در زمستان میل به زنان.»

درست است که پدیده بچه بازی و سوء استفاده جنسی از کودکان نابالغ احتمالا اینجا و آنجا و در مقاطع مختلف تاریخ  بسیاری نقاط دنیا رایج بوده و طوریکه تحلیل گران میگویند علاوه بر فرهنگ اجتماعی، محدوديت در مناسبات زن و مرد بخاطر قواعد مذهبى و با فقر و نظام برده داری و در عین حال هرج و مرج سیاسی و اجتماعی در جامعه مربوط بوده است. اما ظاهرا مرض بچه بازی بیش از همه در مشرق زمین دوام آورده و ریشه دوانده، تا جائیکه امروز گزارش های رسانه های خبری و حقوق بشری از آن حکایت و شکایت میکنند. از این جهت است که در مشرق زمينِ ما هيچ كس نميتواند خود را از اين مسئوليت و ننگ تاريخى و اجتماعى معصوم و مبرّاجلوه دهد.

من از گزارش های مشابهی در باره وضع کنونی پدیده بچه بازی در آسیای مرکزی، قفقاز، پاکستان، ایران، ترکیه و یا کشور های عربی  مطلع نیستم. ظاهرا بر خلاف افغانستان، وجود دولت هائی کم و بیش فعال در اکثر این کشور ها و وجود قوانینی که بچه بازی را منع میکنند و جدی گرفته شدن این قوانین باعث شده است که آن «زیر فرهنگ تاریخی» در بسیاری از کشور های منطقه تا درجه ای که در هر کشور فرق میکند، مهار شود. اما با در نظر گرفتن گذشته نه چندان درخشانی که در منطقه در این مورد مشاهده میشود، باید سوال کرد که هم دولت ها و هم خود جوامع و مردم تک تک این کشور ها بجای سکوت در این مورد، برای روشنگری و پیشگیری از این بلای اجتماعی کدام تدابیر جدی و عملی را در پیش گرفته اند و میگیرند.

—————————————-

(1) Bacha-Bazi, An Afghan Tragedy, by Chris Mondlock, Foreign Policy

(2) Afghanistan Sees Rise in ‘Dancing Boys’ Exploitation, by Ernesto Londono, in: Washington Post

(3) سیروس شمیسا، شاهدبازی در ادبیات فارسی، تهران 1381

(4) Herodotus, Histories, I, 135, quoted in: Floor, Willem: A Social History of Sexual Relations in Iran

(5) Briant, From Cyrus, pp 269-270, quoted in Floor, Willem, same

در ضمن بخوانید: عباس جوادی:برده داری در ایران.

در باره ریشه نام تاجیک

آمودریا و سیردریا (نقشه اصلی از ویکی پدیا)

عباس جوادی – نام و تعبیر «تاجیک» به معنی نام بخش مهمی از مردم ماوراءالنهر که فارسی زبان هستند، در اوایل اسلام در ماوراءالنهر متداول شده است. اما ریشه نام «تاجیک» به احتمال قوی از «تازیک» و قبل از آن «تاژیک» فارسی میانه و یا پهلوی می آید که در دوره ساسانیان رایج بود.

در اوایل دوره ساسانیان، ایرانیان تا مدت ها همه اعراب را تازیک و یا تاژیک می نامیدند، اما پس از قرن دوم میلادی کاربرد لفظ «عرب» که معنی کلی تری داشت، میان ایرانیان نیز رایج شد. پس از اسلام، در ماوراءالنهر، ابتدا خود ایرانیان و سپس ترکان که هنوز مسلمان نشده بودند، به فارسی زبانان بومی ماوراءالنهر که مسلمان شده بودند، «تازیک» (به معنی مسلمان و یا عرب) می گفتند. این نام در نزد ترکان اساسا شامل فارسی زبانان ماوراءالنهر می شد، در حالیکه پهلوی زبانان که هنوز به فارسی دوره ساسانیان سخن می گفتند و تعدادشان هرروز کمتر می شد، «پارسیگ» نامیده می شدند.

در دوره ساسانیان «فارسی میانه» و یا «پهلوی» که آمیزه ای از پارسی باستان، مادی، پارتی شمال شرق ایران و لهجه های محلی دیگر ایرانی بود، جای پارسی باستان را گرفته بود. با ورود اسلام به جامعه ایرانی، فارسی میانه که در دوره ساسانیان رواج یافته بود، با سُغدی، خوارزمی، بلخی (از زبان های ایرانی شرقی خراسان و ماوراءالنهر) و دیگر زبان های ایرانی درآمیخت و ضمن اختلاط با واژگان، دستور زبان و تا حدی تلفظ عربی تبدیل به زبان غنی تر و ساده تر «فارسی معاصر» و یا «دری» گردید که بزودی در کنار عربی، زبان فرهنگ و ادب در سرتاسر دنیای اسلام شد. در این دوره در ماوراءالنهرفارسی معاصر به تدریج جایگزین زبان های ایرانی شرقی مانند سغدی شد و به تمام ایران گسترش یافت.

از تاژیک و تازیک به تاجیک

در اوایل اسلام، ایرانیان بومی ماوراءالنهر (سغد، خوارزم و تاشکند و همچنین فرغانه که ترکان در آنجا نفوذی داشتند) به دیگر ایرانیانی که مسلمان شده بودند، به جای «مسلمان»، گاه «عرب» هم می گفتند. طبری در باره قطع موقتی «جزیه» (مالیات اضافی که از غیرمسلمانان اخذ می شد) از نومسلمانان ایرانی می نویسد که «دهقانان (اشراف زمیندار ایرانی، -م) بخارا پیش اشرس (حاکم خراسان، -م) آمدند و گفتند: خراج از که می گیری که همه کسان (بومیان ایرانی، -م) عرب (به معنی مسلمان، -م) شده ­اند؟»[1]. علت شکایت دهقانان ایرانی از قطع جزیه  آن بود که با قطع آن مقدار جمع آوری شده کل مالیاتی که دهقانان مسئول جمع آوری و تحویل آن به اعراب بودند، کم می شد و دهقانان در نزد اعراب مسئول و پاسخگوی این کمبود بودند.

این در دوره امویان و زمانی اتفاق افتاده که هنوز اکثریت مردم ماوراءالنهر مسلمان نشده بودند. اگر جزئیات روایت طبری از شکایت دهقانان ایرانی تبار ماوراءالنهر به حاکم عرب خراسان را بپذیریم، باید قبول کنیم که دهقانان یعنی اشراف زمیندار سغدی  که مسلمان نبودند، ایرانیان نومسلمان سغدی را «عرب» (یعنی مسلمان) خوانده اند و به تدریج اکثر مردم بومی و مسلمان ماوراءالنهر «عرب» و با تعبیر فارسی اش «تازیک» نامیده شده اند.

به همین ترتیب ترکانی که از دشت های شمال آمده بودند و مسلمان شدنشان حدودا یکی دو قرن پس از ایرانیان ماوراءالنهر بوده، ایرانیان مسلمان شده را «تازیک» یعنی «عرب» می نامیدند. ابوالفضل بیهقی مورخ قرن یازدهم میلادی در «تاریخ بیهقی» در باره به تخت نشستن طُغرل بیگ، اولین سلطان سلجوقی، در نیشابور (1040 م.) مینویسد: طغرل پس از شکست سلطان مسعود غزنوی، آخرین پادشاه غزنوی، و جلوس بر تخت سلطنت، با افراد سرشناس شهر گفتگو نمود. او در جواب به توصیه های قاضی صاعد که مهم ترین شخصیت شهر بود، گفت: «ما مردمان نو و غریبیم. رسم های تازیکان (تاجیکان، غیرترکان، -م) ندانیم. قاضی پیغام و نصیحت ها از من باز نگیرد»[2] (دریغ ندارد، -م).

واژه «تازیک» (دیرتر: تاجیک) به احتمال قوی مانند نام های «پارسیگ» (پارس+ی+گ)، «آسوریک» در «درخت آسوریک» به معنی «درخت آسوری/آشوری» (عنوان یک داستان کوتاه منظوم به زبان پارتی، نوشته شده با خط پهلوی کتابی)،  و یا رازیک (اهل شهر ری، مربوط به ری) یک ترکیب دستوری فارسی میانه/پهلوی و احتمالا پارتی است. ترکیب «تازی+ک» به معنی مربوط/منتسب به تازی/عرب بوده است. به نظربارتولد[3]، فرای[4] و گولدن[5]  ریشه واژه «تازی» از نامواژه «طَی» و یا «طائی» می آید که نام قبیله ای بزرگ و معروف از اعراب است.

واژه «عرب» در متون کلاسیک یونانی مانند آثار مورخینی نظیراسترابو موجود است. اما ساسانیان با اعراب نخست از طریق قبیله عربی طی و یا طائی آشنا شدند. به این جهت ایرانیان دوره ساسانی تا مدت ها به اعراب «تازیک» می گفتند. منشاء اصلی قبیله معروف و با نفوذ طی/طائی یمن است. اما طائی ها در قرن دوم و سوم میلادی به شمال شبه جزیره عربستان (جبال شَمَر) کوچ کردند و در اکثر مناطق عربی خاورمیانه پخش شدند. پس از آن ایرانیان دوره ساسانی نیز تدریجا به همه اعراب «عرب» گفتند، اما لفظ «تازی» نیز به معنی «عرب» در کاربرد فارسی باقی ماند.

در اینکه نام «تازیک» در دوره ساسانی برای نامگذاری کلی اعراب رایج بوده، شکی نیست. این را در آثار باقیمانده به زبان فارسی میانه (پهلوی) از قبیل «کارنامه اردشیر بابکان»، «شهرستان های ایرانشهر»، «یادگار جاماسبی»، «دینکرد» و «زند وهمن یسن» می توان مشاهده کرد.

برخی مورخین مانند شِدِر[6] و سوندرمان[7] با اشاره به متون اسناد سغدی یافت شده از کوه مُغ[8] در استروشن (تاجیکستان کنونی) و یک سند مانَوی از پادشاهی کوچک «قره خواجه» و یا «قوچو»[9] در ایالت سینجان (کاشغر) چین به این نتیجه رسیده اند که تلفظ و آوانگاری دقیق واژه های t’jyg’nyy  (ت-جیق-نی) و t’āžīgāne  (ت-اژیگانه) که در این اسناد آمده اند، نشاندهنده آوای  «ج» و «ژ» (و نه «ز») است. این اسناد مربوط به سده های هشتم تا دهم میلادی هستند و با خط و الفبای آرامی سغدی و مانوی نوشته شده اند. ماوراءالنهر در همین دوره  به تسلط مسلمانان در آمد. بر پایه استدلال این مورخین و زبانشناسان می توان گفت که در همان اوایل اسلام در کنار تلفظ و املای «تازیک»، شکل «تاژیک» هم وجود داشته و در برخی موارد شکل «تاجیک» و حتی شکل «تاچیک» هم به کار برده شده است.

با این ترتیب نام «تازیک» و یا «تاژیک» و دیرتر «تاجیک» در ماوراءالنهر به همه فارسی زبانان مسلمان گفته شد که بومی ماوراءالنهر هستند، اما عرب و یا ترک زبان نیستند. ظاهرا ابتدا تعابیر «تازیک» و «تاژیک» رایج بوده،  اما از قرن سیزدهم به بعد تعبیر «تاجیک» رواج بیشتری یافته و از قرن هفدهم «تعبیری معمولی»[10] شده است.

اکثر پژوهشگران، از جمله کسانی که در این نوشته از آثارشان نقل قول شده است، ارتباط اصلی واژه کنونی «تاجیک» با «تازی» (درفارسی معاصر) و «تازیک» (درفارسی میانه) و تعمیم های بعدی آن را قبول دارند.

لشکریان اسلام که در قرن هفتم و هشتم به ماوراءالنهر حمله می کردند، در ابتدا اکثرا عرب، گروهی از آنان نیز ایرانی نومسلمان («موالی») و یا اسیران جنگی بودند. اما دویست سال بعد در دوره طاهریان و سامانیان اکثر لشکریان اسلام را خود ایرانیان تشکیل می دادند و جنگجویان عرب سهم کمتری در این جنگ ها داشتند[11]. از سوی دیگرفارسی معاصر درست در همین دوره یعنی سده های هشتم تا دهم در آغاز در ماوراءالنهر و خراسان شکل گرفته و سپس به مابقی ایران گسترش یافته است. رواج این نام همزمان با تحول فارسی معاصر (به جای فارسی میانه و یا پهلوی) است که اساسا از ایران ساسانی به ماوراءالنهر نفوذ کرده، در این سرزمین قوام یافته و سپس به خود ایران بازگشته و در آنجا گسترش یافته است[12]. در این شرایط می توان تصور کرد که تعبیر «تازیک» و سپس «تاجیک» از طریق زبان فارسی معاصر و مشترک، آثار نوشتاری و همچنین دودمان های ترک رواج یافته است که در سده های بعد در خراسان و ایران و دیرتر در دولت عثمانی حکومت کرده اند[13].

اصولا لفظ و نام «تاجیک» در حوالی چند قرن قبل و بعد از اسلام هم به لحاظ املا و یا تلفظ و هم از لحاظ تعمیم آن به گروه های زبانی، دینی، قومی و ملیتی چندین بار تغییر یافته است. این چیزی غیر عادی نیست، بلکه در مورد نام برخی زبان ها و اقوام دیگر مانند «کُرد» و «تات» نیز دیده می شود. درست مانند نمونه های دیگر، در مورد نام «تاجیک» شاهد برخی نمونه های بی قاعده هم هستیم. مثلا در برخی از آخرین آثار فارسی میانه با تعبیر «تاجیک» (و نه «تازیک») روبرو می شویم. در نصیحت نامه  «قوتادغو بیلیگ» (به ترکی قراخانی از قرن یازدهم)  املای «تَژیک» و «تَجیک» را می بینیم و در سنگنوشته های ترکی اورخون و آثار به جا مانده چینی باستان و تبتی املاهای گوناگون این نام را می یابیم. حتی بعد از قرن چهاردهم (مثلا در دوره تیموریان) در برخی آثار کماکان «تاژیک» نوشته شده و یا در زبان ارمنی لفظ «تاچیک» از دوره سلجوقیان به بعد معنی «ترک» داده است[14].

نظریه های دیگر

گمانه زنی ها و تفسیرهای گوناگون دیگری نیز در باره ریشه نام «تاجیک» مطرح شده و تقریبا همگی از سوی مورخین و زبان شناسان غربی رد شده اند. از آن جمله است احتمال ربط تاریخی نام «تاجیک» با «تات» و یا فعل «تاختن» و یا صفت «تازه». همین منابع همچنین تفسیرهای برخی دانشمندان معاصر تاجیک مانند صدرالدین عینی و باباجان غفوروف مبنی بر رد ربط نام «تاجیک» با ریشه «تازیک» و ارتباط  آن با کلمه فارسی «تاج» را از نگاه دستور زبان  فارسی «دور از احتمال» و «غیر قابل دفاع» می شمارند[15]. به نظر این دانشمندان غربی، ترکیب هایی مانند «تاجدار» و یا «تاجور» منطقی هستند و در فارسی هم وجود دارند، اما ترکیبی مانند تاج+ی به معنی «مرتبط با تاج» وجود ندارد و علاوه بر این پسوند -ک هرگز در پی ترکیبی غیرعادی مانند «تاجی» معنایی منطقی نمی دهد[16]. با اینهمه، جان پری در «آنسیکلوپدی ایرانیکا» نوشته است که هرچند نظریه ربط ریشه نام «تاجیک» به واژه «تاج» قابل استدلال نیست، اما این نظریه از نگاه تقویت خودآگاهی ملی تاجیکان در حوزه زبان و فرهنگ بخصوص در دوره اتحاد شوروی نقش خود را ایفاء نموده است[17].

بدون شک نام «تاجیک» امروزه پس از گذشت بیش از هزار سال از آغاز کاربرد آن، صرف نظر از دین، قومیت و زبان مادری، به همه شهروندان جمهوری تاجیکستان شامل می شود. با وجود فراز و نشیب های تاریخ، همسایگی، وصلت، تجارت و مذهب باعث نزدیکی و آمیزش چند صد ساله همه مردم این منطقه در زمینه های قومی و فرهنگی شده است. در ماوراءالنهر آمیزش قومی، مذهبی، محلی و فرهنگی آنچنان عمیق، چند لایه و فراگیر بوده است که تعابیری مانند تاجیک و یا ترک مشخصه ای اساسا زبانی، آن هم تنها یکی از مشخصات هویتی مردم این سرزمین ها هستند.


زیرنویس ها

[1] تاریخ طبری،ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد نهم، چاپ اول، تهران 1353، ص  4093-4094

[2] بیهقی، ابوالفضل: تاریخ بیهقی (فارسی)، جلد دوم، تهران 1376، ص 837

[3] بارتولد، واسیلی: تاجیکان (روسی)، 1925، ص 98

[4] فرای، ریچارد ن.: عصر زرین ایران (انگلیسی)، 1975، ص 25

[5] گولدن، پیتر ب. (انگلیسی): مقدمه ای بر تاریخ اقوام ترک، 1992، ص 191

[6] شدر 1-32

[7] سوندرمان 163-171

[8] ن. بخش «صد سال نخست اسلام» در همین تارنما، زیر بخش «تعرض بزرگ ضدعربی»

[9] قراخواجه و یا قوچو واحه ای در کناره شمالی صحرای تکله مکان است که در جاده ابریشم به چین قرار داشت و سکنه آن عبارت از چینی ها، ایرانیان مانوی، سغدی ها و ترک ها بودند. این شهر در قرن چهاردهم در اثر جنگ های پی در پی ویران و متروک شد.

[10] پری، ایرانیکا، دیده شده در ژانویه 2020 و همچنین سوندرمان، همانجا

[11] بارتولد، آسیای مرکزی 212

[12] پری 1996، 279-305

[13] سوندرمان، همانجا

[14] پری، ایرانیکا، همانجا

[15] در قرن نوزدهم مورخ آلمانی یوهان یوستی نظر مشابهی داده بود، اما آن هم از سوی دانشمندان معاصرتر رد شده است.

[16] پری، همانجا

[17] پری، همانجا

(به روز شده در 30 ژانویه 2020)

منابع اصلی در این لینک

سامانیان و دوره شکوفایی

بنیانگذار دودمان سامانیان «سامان خُدات» (خداه، خدا) به روایتی حاکم روستای سامان در نزدیکی بلخ و از دهقانان یعنی زمینداران بانفوذ بومی و ایرانی تبار بود.  او از تبار بهرام چوبین از سرداران شورشگر ساسانی محسوب می شد که در سال 591 م به قبایل ترک پناه برده  بود[1].

سامان خدات از همان ابتدای تسخیر ایران توسط اعراب، اسلام را پذیرفت و مورد حمایت اسد بن عبدالله قرار گرفت که در سال های 720 م حاکم امویان در خراسان بود. سامان به احترام حاکم عرب، نام فرزندش را «اسد» گذاشت. مدتی بعد که قیام عباسیان علیه امویان آغاز شد، اسد از آغاز این قیام از عباسیان حمایت نمود و چهار فرزند او در زمان خلافت مامون همراه با طاهر بن حسین سرسلسله طاهریان در سرکوب شورشگران محلی و رقیب اصلی مامون یعنی برادرش، خلیفه ششم، امین شرکت کردند. در چند فصل گذشته گفتیم که لشکریان طاهر نیروهای طرفدار خلیفه امین را شکست داده و حتی خود او را به قتل رساندند و در نتیجه مامون به عنوان خلیفه هفتم عباسی بر مسند قدرت نشست.

مامون پس از پیروزی بر برادر خود مدتی در مرو باقی ماند و به عنوان پاداش خدمات طاهر، او را فرمانده ارشد و حاکم کل عراق منصوب نمود. طاهریان درست مانند سامانیان از ابتدای جنبش عباسیان از آنان پشتیبانی کردند و ابتدا در صفوف ابومسلم و سپس به نفع مامون و علیه برادر او امین پیروزمندانه جنگیدند. درهمان دوره که مامون با کوشش های طاهر بن حسین خلیفه شده بود و هنوز در مرو به سر می برد، هر چهار فرزند اسد سامانی با حکم مامون و پشتیبانی طاهر به حکومت چهار شهر ماوراءالنهر یعنی سمرقند، فرغانه، چاچ یعنی تاشکند و هرات منصوب شدند. آنها بنیان گذاران سلسله های ایرانی طاهریان و سپس سامانیان بودند.

این در سال 819 م  و در دوره حکومت طاهریان در خراسان و ماوراءالنهر بود.

از این چهار برادر و فرزندان آنها تنها نصر بن احمد، حاکم فرغانه و برادر او اسماعیل و فرزندان او در حاکمیت شهرهای ماوراءالنهر مانده و حتی قدرت خود را به دیگر شهرهای ماوراءالنهر و سپس خراسان گسترش دادند.

با درگذشت طاهر بن حسین و زوال حکومت طاهریان در خراسان، نصر بن احمد (نصر یکم) سامانی عملا تبدیل به تنها حاکم ماوراءالنهر شد و خلیفه عباسی معتمد نیز در سال 875 م  او را در این مقام تایید نمود. اما برای برادران سامانی، این هنوز تنها حکومت بر ماوراءالنهر بود. آنچه که هنوز ناروشن بود، نتیجه رقابت بین دو برادر سامانی، نصر و اسماعیل بود. با در نظر گرفتن پیروزی اسماعیل بر عمر و لیث صفاری در خراسان و فتوحات بعدی و گسترش حیطه حاکمیت این دودمان، احتمالا باید نه نصر، بلکه برادر او اسماعیل بن احمد را بنیانگذار واقعی سامانیان نامید. امیر اسماعیل پس از اوج اختلاف با برادرش نصر و شکست دادن او در یک جنگ، با ادامه حاکمیت برادرمخالفتی نکرد، تا جایی که  نصر تا زمان مرگش در سال 892 رسما حاکم ماوراءالنهر باقی ماند. این شکل احترام به «برادر شکست خورده»  نیز در واقع اعتبار و محبوبیت اسماعیل را دو چندان نمود.

در شرایط ضعف طاهریان، دولت منطقه ای صفاریان از سیستان و مناطق جنوبی به خراسان نیز دست یافته و حکومت این سرزمین در نیشابور را از دست عوامل طاهریان گرفته بود، اما از سوی خلافت عباسی پیوسته مورد سوءظن و تهدید قرار داشت. در این لحظه حساس امیر اسماعیل به لشکریان عمرو لیث صفاری که پس از برادرش یعقوب لیث حکومت نیشابور را بدست خود گرفته بود، هجوم برد. با شکست و کشته شدن عمرو لیث (احتمالا در سال 287 ق یا 900 م)، سامانیان به تنها دودمان حاکم بر سرتاسر خراسان و ماوراءالنهر تبدیل شدند و از سوی خلیفه نیز در این مقام تائید گردیدند.

در دوره سامانیان اکثر مردم ماوراءالنهر به دین اسلام گرویدند. همانند نجد ایران، در ماوراءالنهر نیز ابتدا مردم شهرها اسلام آوردند، اما مسلمان شدن مردم روستاها، بخصوص در مناطق کوهستانی و دوردست بیشتر طول کشید. در این مناطق، باورها و عادات و رسوم ملی و محلی در بین مردم بیشتر دوام آورد و به تدریج با عادات و رسوم اسلامی مخلوط گردید.

بدون شک دلاوری و پیروزی امیراسماعیل و خاندان او در جنگ علیه صفاریان نقش بزرگی در استقرار دودمان سامانیان بازی کرده بود. اما شرایط خارجی یعنی زوال طاهریان، ضعف هر دو قدرت منطقه ای و مرکزی صفاریان و دستگاه خلافت، شرایط کلی را برای رشد و نمو یک دودمان جدید، یعنی سامانیان آماده نموده بود. این دودمان می بایستی آنچه را عملی کند که حاکمین طاهری و صفاری از عهده آن بر نیامده بودند: استقلال عملی از خلافت عباسی، ثبات  و تجارت  و قطع دست اندازی های قبایل ترک از دشت های شمال و شرق.

امیر اسماعیل  دو بار در سال های 893 و 903 م  به تالاس (عربی: طراز در قرقیزستان و قزاقستان کنونی) حمله برد تا مرزهای شمالی را در مقابل دست ­اندازی­ های قبایل ترک­ مصون کند. این لشکرکشی ها باعث گسترش حیطه حاکمیت سامانیان به آن سوی سیر دریا، پذیرش بیشتر اسلام از سوی ترکان  چادر نشین و ایجاد آرامش نسبی در مرزهای دولت اسلامی با قبایل کوچ نشین گردید.

این گونه لشکر کشی ها به دشت های شمال و شرق مدتی پیش از سامانیان یعنی در زمان حکومت طاهریان شروع شده بود و امیران محلی سامانی نیز در آن شرکت می کردند. هدف این لشکر کشی ها تحکیم مرزهای شمال و شرق از هجوم ترکان و در عین حال گرفتن اسیر از آنان بود که به تدریج تبدیل به منبع مهم در آمد حکومت گردید. در لشکرکشی های امیر اسماعیل سامانی ده ها هزار اسیر مرد و زن به دست سامانیان افتاد که به ماوراءالنهر آورده شدند. مثلا در لشکر کشی سال 893 «ده هزار نفر کشته و پانزده هزار نفر اسیر گرفته شد»[2]. آنها دیرتر یا به فروش می رسیدند و یا به عنوان غلامان جنگی و سرباز به خدمت دولت سامانی در می آمدند و یا برای دستگاه خلافت در بغداد فرستاده می شدند.

بخش قابل توجهی از ثروت سامانیان نیز از همین هجوم ها و فروش بردگان ترک حاصل می گردید.  صرفنظر از لشکرکشی های امیران سامانی، گروه های جداگانه و حتی دسته های مسلح و نومسلمان ترک نیز برای اسیر گرفتن ترک ها به دشت ها هجوم می بردند و این اسیران را برای فروش به ماوراءالنهر می آوردند. برای ورود به سرحدات دولت سامانی از بابت هر اسیر باجی برابر با هفتاد تا یکصد درهم و همچنین «حق جواز» گرفته می شد[3]. مقدسی نوشته است که «سامانیان باج گیری از بابت فروش اسیران را به دست خود گرفته بودند و خراسان سالانه از بابت عبور 12000 برده از آمودریا درآمد به دست می آورد.»[4] اما بعد از مدتی خود ترک ها به صورت قبیله ای یعنی به دنبال رئیس قبیله خود و به صورت داوطلبانه به اسلام گرویدند.

این روند تا اواسط قرن دهم یعنی تا اسلام آوردن اکثریت ترک های چادرنشین ادامه داشت. در قرن های دهم و یازدهم دیگر اکثر ترک های آن سوی سیر دریا مسلمان شده بودند.

بخش بزرگی از ترک های واحه ­های شمال سیردریا (سیحون) و از جمله کاشغر که اساسا وابسته به دو گروه قبیله­ ای اغوز و قراخانی (و یا قارلوق) و طایفه ­های مربوط به آنان بودند، در نیمه دوم قرن دهم بدون جنگ و خونریزی و اصولا داوطلبانه مسلمان شدند.  همچنین در نتیجه لشکرکشی های تالاس راه  دراویش ایرانی که غالبا تمایلات صوفی داشتند به دشت های آسیای میانه باز شد. در باره چگونگی پذیرش اسلام از سوی ترک ها به صورت جداگانه در ضمیمه پایانی همین کتاب توضیح داده خواهد شد.

دربار سامانیان در بخارا مدرسه ویژه ­ای برای غلامان ترک داشت که آنها را به عنوان سرباز و فرمانده نظامی تربیت می ­کرد. عده ­ای از این افراد کارآزموده در دستگاه حاکم ماوراءالنهر و خراسان می ­ماندند و تعداد بیشتری از آنان برای خدمت در دربار و لشکر عباسیان به بغداد اعزام می شدند. وزیر معروف سلاطین سلجوقی، نظام الملک  طوسی، این سیستم آموزش نظامی و اداری سامانیان را در اثر معروف خود «سیاست نامه» شرح داده و آن را به عنوان نمونه ­ای که می تواند سرمشق قرار گیرد، تعریف کرده است. مدتی پیش از آن خلیفه معتصم که به لشکریان ویژه ترک آسیای میانه اعتماد و اتکای زیادی داشت، شهر سامره در شمال بغداد را تاسیس نمود که تبدیل به پایتخت جدید امپراتوری و مرکز نظامیان ترک شده بود.

در قرن دهم ترک­ هایی که از دشت­ های شمال می آمدند، ابتدا اسلام می ­آوردند و پس از مدتی به دستگاه خلافت در بغداد اعزام می ­شدند و یا به دیگر نقاط امپراتوری می رفتند. مورخ معاصر عرب، اسماعیل عثمان، می نویسد کسانی که اسلام نیاورده بودند، به کارهای رسمی و از جمله خدمت در لشکر اسلامی پذیرفته نمی ­شدند[5].

می توان قبول کرد که تا آخر قرن دهم یعنی سال های 1000 اکثریت بزرگان ترک ها، چه آنها که به عنوان غلام و کنیز به سرزمین های اسلامی آمده بودند و چه آن عده که هنوز در دشت ها زندگی چادرنشینی را ادامه می دادند، مسلمان شده بودند.

به هر حال پس از قرن دهم خبر و یا روایتی در باره مقاومت جدی ترکان و یا ایرانیان در برابر قبول اسلام نمی بینیم. شاید آخرین مقاومت در برابر حاکمیت اعراب و دین اسلام، جنبش بابک خرم دین در اواخر قرن نهم در آذربایجان بود که در دوره خلافت معتصم در هم شکسته شد. رهبری این عملیات با سردار معروف لشکر خلافت، افشین هارون از استروشن در تاجیکستان کنونی بود که بعد از سرکوب قیام بابک، خود با اتهام همکاری با شورش مازیار در مازندران، ختنه نبودن و تمایل به دین زرتشتی کشته شد[6].

در نتیجه لشکرکشی های امیراسماعیل به دشت های شمال و در پی آن کوچ ترکان به ماوراءالنهر و خراسان و قبول اسلام از طرف آنان، دست اندازی های ترک ها تا اواسط قرن دهم قطع گردید و مرزهای شمال و شرق دولت سامانی نسبتا با ثبات شد. در شهرها نیز آرامش و امنیت نسبی برقرار بود. بطور همزمان تولید و فروش نقره و مس و همچنین صدور محصولات کشاورزی و پارچه رونق یافت و اینهمه به بهبود رفاه مردم کمک نمود. سکه های طلا و نقره ضرب دولت سامانی که در اروپا یافت شده اند، خبر از تجارتی زنده در خراسان و ماوراءالنهر آن دوره می دهند. به طور کلی می توان گفت که «در طی نیمه اول سده چهارم هجری / سده دهم میلادی قلمرو سامانی از اوضاع اقتصادی نسبتا پر رونقی برخوردار بود»[7]، اما در نیمه دوم همان قرن، یعنی پس از سال 950 م طبقه دهقان رو به زوال گذاشت و «نه تنها ظهور ترکان از طریق نظام غلامان دربار، بلکه زوال مناطق روستایی نیز موجب فقر و بینوایی دهقانان گردید»[8] و بیکاری و تنگدستی در شهر ها افزایش یافت.

امیر اسماعیل سامانی مدتی طبرستان، ری و حتی قزوین را هم به قلمرو خود افزود، اما سیستان و باقیمانده ایالت جبال (ماد سابق) خارج از حیطه حاکمیت او ماند. او اگرچه رسما نماینده خلیفه عباسی در خراسان و ماوراءالنهر بود و عملا سلطان و پادشاه سرزمین خود به شمار می رفت، اما هرگز خود را بالاتر از «امیر» نمی دانست. در نظام اداری عباسیان «امیر» در واقع نایب السلطنه خلیفه عباسی بود. اسماعیل که «پیوسته خلیفه را طاعت نمودی»[9]، طبق روش رایج میان امیران سامانی، هدایایی به خلیفه می فرستاد، اما  او از پرداخت منظم مالیات و خراج به بغداد خودداری کرده است[10]. به هر حال به نظر می رسد روابط اسماعیل و دیگر امیران سامانی با خلفای عباسی با احترام و ملاحظات خاصی همراه بوده است. هدایای امیران عبارت از زر و سیم و یا بردگان ترک بوده، اما پرداخت منظم خراج در کار نبوده است. به همین صورت در سکه های سامانی بر یک روی سکه نام خلیفه و بر روی دیگرش نام امیر سامانی حک می شد و در نمازهای جمعه خطبه به نام خلیفه و امیر، هر دو خوانده می شد.

اکثر تاریخ نگاران امیر اسماعیل را با احترام و تحسین یاد کرده اند. در این میان ظاهرا آنچه مورخین را بیش از همه تحت تاثیر مثبت قرار داده، بیشتر از فرماندهی و سیاستمداری امیر اسماعیل، رفتار نیک او با مردم و حس عدالت خواهی وی نسبت به دوست و دشمن بوده است. مثلا منابع تاریخی می نویسند که پس از دوبار لشکرکشی به دشت های شمال برعلیه ترکان مسلح چادرنشین، در سمرقند و بخارا نیازی به نگهبانی از شهر و خانه ها نبوده و هر کس در آرامش و صلح زندگی می کرده، در حالیکه مثلا در اواخر دودمان سامانیان، وضع امنیتی ماوراءالنهر کاملا آشفته شده بود. نمونه دیگر سنگ های ترازوهاست که روی آنها نام امیر اسماعیل حک شده بود و این نشان می دهد که عاملان دولت وزن واقعی این سنگ ها را کنترل می نمودند تا سوء استفاده ای از سوی فروشندگان انجام نگیرد.

جانشین اسماعیل، احمد، سیستان را که هنوز تحت حاکمیت صفاریان باقی مانده بود، فتح کرد، اما در طبرستان گروهی از شیعیان زیدی قیام کردند و احمد بن اسماعیل پیش از آنکه کار زیادی از دستش برآید، به دست گروهی از غلامانش کشته شد. برخی منابع نوشته اند که علت قتل احمد آن بوده که او «بیش از حد» به برخی «علما» گوش فرا می داده و همچنین گویا امر کرده بوده که فرمان ها و تصمیمات دولت، بر عکس دوران پدرش، امیر اسماعیل، نه به فارسی، بلکه  به عربی نوشته شوند[11]. منظور دقیق از این گمانه زنی ها روشن نیست. اما می دانیم که مدتی بعد فرزند و جانشین او، نصر، که متهم به طرفداری از شیعه اسماعیلیه شده بود، با کوشش فرزند خود از شورش علمای سنتی سُنی و توطئه نظامیان ترک دربار جان به در برده است.

فرزند امیر احمد سامانی یعنی نصر بن احمد (نصر دوم) هنگامیکه جانشین پدر شد، هشت سال بیشتر نداشت. همین صغیر بودن نصر دوم باعث تشدید کشمکش ها و دشمنی های خانوادگی سامانیان، جناح بندی ­های داخلی و حتی شورش عمو و برادرانش علیه او شد. با اینهمه، نصر در مدت کوتاهی موفق به کنترل بحران های داخلی به نفع خود شده و وفاداری درباریان ناراضی و شورشی را به دست آورد و قدرت خود را تحکیم نمود. نصر دوم حتی توانست ری و طبرستان را فتح کند، اگرچه حفظ این ولایات برای او آسان نبود.

نصر دوم بی شک موفقیت خود در حل بحران های داخلی دربار را مدیون دو وزیر دانشمند و کاردان خود، ابوعبدالله جیهانی و سپس ابوالفضل بلعمی بود. نصر بیست و نُه سال حکومت کرد. منابع گوناگون نوشته ­اند که نصر در دوره حکومت خود، مُبلغین شیعه اسماعیلی را در ماوراءالنهر مورد حمایت قرار داده و حتی، بنا به برخی منابع، گویا خود او پیرو اسماعیلیه شده بود. ظاهرا همین موضوع به صورت دلیل و یا بهانه ای درآمده بود که علمای دینی سنتی و مکتبی بخارا از در انتقاد و مخالفت با نصر در آیند و فرماندهان و سربازان دربار که اکثرا ترک و سنی بودند، بخصوص در اواخر حکومت او این موضوع را بهانه قرار داده به فکر شورش و برکنار کردن او باشند. اما طبق همین منابع تاریخی، نوح، پسر نصر، از یکی از توطئه هایی که علیه پدرش چیده شده بود، با خبر شده و در ضیافتی که برای طراحی آن توطئه برگزار شده بود، رهبر توطئه گران را کشته و با بقیه شورشگران به توافقی رسید. طبق این توافق قرار شد نصر از مقام خود کناره گیری کند و فرزندش نوح بر جای پدر بنشیند و در مقابل، فرماندهان لشکر در تصفیه فیزیکی اسماعیلی ها آزادی کامل داشته باشند. این حادثه که در سال 943 م  روی داد، زمینه قتل عام اسماعیلی ها را در خراسان و ماوراءالنهر فراهم نمود. از آن وقت به بعد نفوذ شیعه های اسماعیلی در خراسان و ماوراءالنهر به چند ولایت دوردست و کوهستانی محدود شد.

اما نوح یکم پس از نُه سال حکومت در سال 954 م درگذشت. جانشین او عبدالملک بازیچه ای شد دردست نظامیان و فرماندهان دربار و بخصوص آلپ تگین که بالاخره امیر را ناچار کرد که حکومت خراسان را به او بدهد. پس از مرگ عبدالملک در سال 961 م نظامیان ترک میان خود شروع به رقابت و کشمکش بر سر قدرت نمودند. حاکم خراسان آلپ تگین مسابقه قدرت را باخت و از نیشابور به غزنی (غزنه و یا همان غزنین تاریخی در افغانستان کنونی) رفت تا در آنجا حکومتی را برقرار کند که بعد ها «غزنویان» نام گرفت.

در دوره حکومت نوح دوم (نوح بن منصور) دولت سامانی هنوز قدرت خود را بر اکثر نواحی و ولایات ماوراءالنهر اِعمال می کرد. در همین دوره بود که ابن سینا امیر نوح بن منصور را که بیمار شده بود، معالجه کرد و امیر به او اجازه داد که در کتابخانه بزرگ و غنی دربار در بخارا تحقیق کرده و تالیفات خود را ادامه دهد. دانشمند «بحر العلوم» دیگر این منطقه، ابوریحان بیرونی نیر به دنبال اغتشاشاتی که در موطن او خوارزم رخ داد، مدتی در همین کتابخانه امیران سامانی کار و فعالیت کرده و سپس به دانشمندان دربار غزنویان پیوست. همچنین در این دوره بود که محمد بن احمد خوارزمی یا بلخی ادیب بزرگ و مولف نخستین دائره المعارف دنیای اسلام به نام «مفاتیح العلوم»، این اثر معروف خود را که در آن همه علوم آن دوره را معرفی کرده و شرح می دهد، به عنوان «کاتب» و یا دبیر امیر نوح دوم و در کتابخانه معروف سامانیان به قلم آورده است. (این خوارزمی از ریاضی دان، ستاره شناس و فیلسوف معروف ایرانی به نام محمد بن موسی خوارزمی که تعبیر ریاضی «الگوریتم» هم از نام وی است و بیش از صد سال قبل از محمد بن احمد زیسته و در بغداد درگذشته، فرق می کند.)

امیرانی که در آخرین دهه های دودمان سامانیان برسر کار آمدند، فاقد قدرت و نفوذ بودند و هر کدام مدت کوتاهی بر سر کار ماندند. اما جالب است که در همین مدت دو موضوع در کانون توجه این آخرین امیران سامانی باقی مانده بود: اولا حمایت از علم، ادب، موسیقی و هنر و ثانیا رقابت با حکومت آل بویه در مناطق مرکزی و غربی ایران. اگرچه بخش های بزرگی از مردم سرزمین ­های مرکزی و غربی ایران سنی بودند، ولی می دانیم که آل بویه شیعه زیدی بودند و از آنجایی که سامانیان نیز مانند اکثر روحانیان و مردم ماوراءالنهر و خراسان اهل سنت بوده و از مکاتب حنفی و یا شافعی پیروی می­ نمودند، کشمکش میان سامانیان و آل بویه، علاوه بر جنبه سیاسی، ماهیتی مذهبی هم داشت.

پس از مرگ نوح یکم در اواسط قرن دهم (954 م) امیران سامانی هم به فرماندهان نظامی ترک و سنی دربار و هم به علما و فقها که اکثرا سنی و حنفی بودند، وابسته ­ تر و مطیع تر گشتند. علت این امر احتمالا ضعف روزافزون امیران و نیاز به حفظ دودمان و حاکمیت خود بود. همزمان با این روند می بینیم که آخرین امیران سامانی تمایل زیادی به تعارض و تقابل با هرگونه «بدعت» و یا مکتب و جریان فکری غیر متعارف و فرقه مذهبی داشتند که مغایر با اکثریت مذهبی مردم و علمای دینی منطقه یعنی تسنن بود. شاید هم از این جهت آنان ترجمه­ فارسی و انتشار بسیاری از آثار مهم اسلامی را که به عربی نوشته شده بودند، ترتیب دادند، تا «خواص جامعه» بهتر بتوانند در مقابل فرقه ­های دیگر از اسلام سنتی دفاع کنند. اما در عمل این تلاش ها نتوانستند از سقوط اجتناب نا پذیر سامانیان جلوگیری نمایند.

در واقع در سال 999 م  که پایان دولت سامانی به شمار می رود، نه تنها کرمان و طبرستان و گرگان که با حکم خلیفه به حکومت سامانیان سپرده شده بود، عملا از کنترل آنها خارج شده و به تصرف عضدالدوله از آل بویه افتاده بود، بلکه زور امیران سامانی حتی به والیان محلی خوارزم، چاچ و فرغانه نیز نمی رسید و آنها عمدتا در بخارا و تا حدی هم در سمرقند اعتباری داشتند که آن هم محدود بود.

خراسان و ماوراءالنهر در دولت سامانی 800 -1000 م

قدرت و دولتداری سامانیان

پیش تر گفتیم که نصر اول و به دنبال او امیر اسماعیل از سوی خلیفه به عنوان حاکمان خراسان و ماوراءالنهر تعیین شده بودند. این گونه احکام البته تنها اعتبار یک حاکم را می افزود و گرنه وسعت قلمرو و ثبات حاکمیت هر امیری وابسته به  قدرت شمشیر، مهارت در فرماندهی و وفا داری  لشکریان او بود. در عین حال معمولا روند اوضاع چنان بود که در صورت قدرت گرفتن این و یا آن حاکم وفادار، خلیفه حکومت چند ایالت و ولایت همجوار دیگر را نیز به آن حاکم می­ سپرد. مثلا خلیفه در مقطع زمانی معینی حکومت اصفهان و یا سیستان را نیز به امیران سامانی داد. آنها اگر چه با یک لشکر کشی مدتی ظاهرا بر این ایالات دورتر حاکم شدند، اما نتوانستند به صورت مستمر بر این سرزمین ها حکومت کنند.

در اینجا به نظر می رسد برای جلوگیری از سوء تفاهم خوانندگان توضیح کوتاهی ضروری باشد. امیر اسماعیل سامانی در منابع تاریخی نایب خلیفه، حاکم و یا والی خراسان و ماوراءالنهر و در عین حال، طوری که امیران سامانی خود را می نامیدند، «امیر» نامیده می شد، در حالیکه وی عملا همان پادشاه خراسان و ماوراءالنهر بود. همه این عناوین در مورد خراسان و ماوراءالنهر که در اکثر دوره عباسیان بخشی از خراسان شمرده می شد، یک معنا داشت. همین اطلاق در مورد حاکمان ایالات دیگر هم صادق بود. حاکمان و یا والیان و در واقع شاهان محلی ایالت ها را خلیفه (امیرالمومنین) به این وظیفه منصوب و یا از آن عزل می کرد. همچنین نظام فرمان دهی و فرمان بری، اخذ مالیات و خراج و یا سرباز گیری نیز متناسب با همین هرم از بالا به پائین سازماندهی شده بود. بعد از آغاز زوال خلافت عباسی آن دسته از حاکمان و والیان محلی قدرتمند مانند سلطان محمود غزنوی و ملکشاه سلجوقی که به سرزمینی وسیع حکم می راندند، خود را به تدریج «سلطان» و «شاه» نامیدند.

همچنین گفتیم که برخلاف ایران ساسانی، ماوراءالنهر از نگاه تاریخی به دلایل مختلف همیشه متشکل از حکمرانانی  کوچک و محلی در شهرهای مهم این سرزمین ازجمله سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند) و یا کمی دورتر، بلخ و خوارزم بود. البته نوعی تقسیمات اداری مبتنی بر حکومت ایالت ها و ولایت ها همیشه در تاریخ همه این سرزمین ها وجود داشت و این وضع پس از اسلام نیز ادامه یافت. اما در دوره ساسانیان و یا حتی پیش تر از آنان در ماوراءالنهر اصولا دولتی مرکزی و حتی ایالتی که  از نگاه سیاسی و نظامی کم و بیش بر سرتاسر منطقه حاکم باشد و مثلا از مردم همه ولایات مالیات بگیرد، در بین نبود. از این جهت مهم است که ببینیم آیا در دوره سامانیان از نگاه مرکزیت اداره دولتی تغییر مهمی رخ داده بود، یا نه. جواب کوتاه به این پرسش این است که امیران سامانی کوشش هایی در این جهت انجام دادند، اما هم گذشته ماوراءالنهر و هم اوضاع کلی سیاسی پس از سقوط ساسانیان و تسلط اعراب، شرایط ایجاد و تقویت دولتداری متمرکز در ماوراءالنهر و خراسان را دشوارتر کرده بود.

امیر اسماعیل ابتدا تلاش نمود که در محدوده ماوراءالنهر یعنی ازبکستان، تاجیکستان و خوارزم کنونی حاکمیت پادشاهان و شاهزادگان کوچک را لغو کند و همه را تابع دولت خود در بخارا نماید. اما در قرن دهم که حتی خلیفه عباسی نیز عملا در کنترل حاکمان محلی مناطق کمی دورتر از بغداد دچار مشکلات می­ شد، تحکیم قدرت دولت در ماوراءالنهر کار آسانی نبود. با اینهمه، امیر اسماعیل مثلا یک حاکم سامانی را برای شمال خوارزم منصوب نمود، اگرچه در جنوب خوارزم، پادشاه محلی حاکمیت امیر اسماعیل را پذیرفت و همچون خراج گذار او در منصب خود باقی ماند. به نظر می ­رسد پادشاهی محلی استرَوشنه (اشروسنه قدیمی و استروشن در تاجیکستان کنونی) نیز در همین مدت (حدودا 893 م) برچیده شده و این سرزمین رسما تحت حاکمیت سامانیان درآمد.

سازماندهی داخلی دولت سامانی شبیه دولت مرکزی عباسیان طرح ریزی شده بود. به گفته فرای[12] حیطه قلمرو دولت سامانی اساسا از دو بخش اصلی ماوراءالنهر و خراسان تشکیل یافته بود. در بعضی دوره ها، خلیفه، حکومت بعضی ولایات و ایالات همسایه را نیز به امیر سامانی داد. اما عملا تصرف و حفظ این حکومت ها مثلا در طبرستان و یا ری و اصفهان مشکل و شکننده بود.

خراسان در واقع تحت حاکمیت فرمانده لشکر و یا حاکم سامانی خراسان با مرکزیت مرو و دیرتر نیشابور قرار داشت. دو شهر دیگر خراسان عبارت از بلخ و هرات بود. در ابتدا امیر سامانی حکومت خراسان را به یکی از خویشان خود می داد. اما بعدا با قدرت گرفتن غلامان و فرماندهان ترک در دولت سامانی، امیر سامانی مجبور شد حکومت خراسان را به این فرماندهان بدهد. در این صورت نیز مقابله با خودسری و سرکشی این فرماندهان مشکل بود. اگر امیر نفوذ و قدرت کافی داشت، حکمش نه تنها در بخارا و سمرقند، بلکه حتی در خراسان نیز اجرا می شد. اما اگر امیر ضعیف بود، در نزد حاکمان زیر دست خود اعتبار چندانی نداشت و بدین ترتیب جمع آوری مالیات و یا سرباز در دوره های ضروری با دشواری هایی روبرو می شد.

در دوره سامانیان پایتخت  این دولت پیوسته بخارا بود، اما وزن سیاسی و بخصوص نظامی خراسان مستقیما بر سرنوشت دولت تاثیر می­ گذاشت.

با اینهمه به نظر می رسد ماوراءالنهر با پذیرش دین اسلام و جا افتادن نظام دولتداری جدید (خلافت اسلامی، امارت سامانیان و حاکمان محلی) یعنی میان سال های 700 تا 850 م از سرزمینی منقسم به حکمرانان کوچک به یکی از ولایات خلافت عباسیان تحت حاکمیت سامانیان و دولت های بعدی تبدیل شد. در ضمن با آنکه تا دوره سامانیان هر یک از شهرهای ماوراءالنهر پادشاهی و هرپادشاهی عنوانی داشت، ولی در زمان سامانیان این قبیل عناوین از قبیل نام های سغدی شاهزادگان و حاکمان شهرهای مختلف مانند خدات، اخشید و افشین در جهت کوششی برای تحکیم یک دولت مرکزی و متحد برچیده شدند. با اینهمه، احتمالا بخاطر سنت نظام دولتشهری در تاریخ ماوراءالنهر، روابط امیران سامانی با حاکمان و سران محلی ولایات منطقه بیشتر برپایه وصلت و مصالحه بود و نه رویاروئی، جنگ و حذف طرف مقابل.

از نظر تمرکز در اداره دولت، قدرت سامانیان بخصوص در اواخر این دودمان در عمل متمرکز بر بخارا و سمرقند بود. برای نمونه «سامانیان صاحب اختیار رسمی خوارزم بودند، اما در عمل ندرتا در آن سرزمین مداخله می ­کردند»[13].

مانند اکثر ولایات دیگر ایران در عهد عباسیان، در ماوراءالنهر نیز تبعیت حاکم یک ولایت کوچک از امیر ویا حاکم ایالت بزرگ (مثلا تبعیت حاکم خوارزم از امیر سامانی در بخارا) دو پایه اصلی داشت: اول جمع آوری و ارسال مالیات ودوم تامین سرباز و جنگجو. البته میزان تمرکز و سازماندهی اداری دولت و لشکر بسته به قدرت و نفوذ و نیز اعتبار امیر و یا پادشاه هم بود. مثلا در حالی که امیر اسماعیل توانسته بود حکومت خوارزم و حتی طبرستان را تابع خود کند، ولی امیران جانشین او در این راه  دچار مشکلاتی جدی بودند.

در پایتخت یعنی بخارا حکومت سامانی دو شاخه اصلی داشت: یکم «درگاه» و یا همان دربار که امیر سامانی در راس آن قرار داشت و سپاه زیر دستش و تحت فرمانش بود. دوم: «دیوان» به معنی دیوان وزیران یعنی بوروکراسی دولتی که ریاست آن را «وزیر» (به معنی وزیر اعظم) عهده دار بود. وزیر، دست راست امیر به حساب می آمد و بعضا از جمله در غیاب امیر حتی می توانست به سپاه هم فرماندهی نماید. دربار یعنی امیر و خانواده وی تحت نگهبانی و حفاظت «حاجب» و به اصطلاح گارد نظامی مخصوص او بود که اکثرا عبارت از غلامان سابق ترک بودند. کارهای جاری و غیر نظامی خانواده امیر نیز تحت مسئولیت مقامی به نام «وکیل» بود. به عبارت دیگر دیوان یعنی بوروکراسی دولتی و رئیس آن یعنی وزیر در برابر دو بخش جداگانه درگاه یعنی حاجب و وکیل نوعی «توازن» برقرار می کرد.  ولی این مناسبات وابسته به خصوصیت های افراد مسئول و تاثیر و روابط آنها با همدیگر بود و در دوره های گوناگون، فراز و نشیب زیادی داشت.

مقارن سال های 950-960 م نقش دیوان بخاطر وزیران قدرتمند و دانشمندی از خانواده­ های جیهانی و بلعمی چشمگیر و حتی تعیین کننده بود. به گفته مولف «تاریخ بخارا»، نرشخی،  دیوان سامانیان در دوره این وزیران ده دیوان یا وزارتخانه داشت که مهم ترین آنان عبارت بودند از دیوان وزیر (به اصطلاح امروزی: صدارت و یا نخست وزیری)، دیوان مستوفی (خزانه داری)، دیوان صاحب شُرط (نگهبانان دربار)، دیوان صاحب موید و یا بَرید (مراسلات و پُست)، محتسب (پلیس و انتظامات)، مشرِف (تشریفات)، اوقاف (عطیه های دینی)  و قضا (دادگستری)[14]. این ادارات همه امور زندگی مردم را به جز امور دینی که کاملا در دست روحانیون و خارج از تاثیر حکومت و نظامیان بود، تنظیم می نمود.

در دولت سامانیان نیز همانند دوره ساسانیان «اهل قلم» به سه گروه تقسیم می شدند. یکم: کاتب ها و یا دبیران که در دیوان های مختلف کار اداری و رسمی می کردند. این گروه که در زمان ساسانیان بسیار با نفوذ بود، در دوره اعراب با قبول اسلام همچنان به کار خود ادامه داد و از جمله مسئول دفترداری و جمع آوری مالیات، مکاتبات و اسناد بود. دوم: علما و یا روحانیون دینی که در دوره ساسانیان عبارت از موبدان زرتشتی بودند و بعد از پادشاه دومین طبقه با نفوذ محسوب می شدند. این طبقه بعد از تسلط اعراب، کار و نفوذ خود را از دست داد و ناچار به مهاجرت، گوشه نشینی و یا قبول اسلام گردید و به زودی جای خود را به قشر روحانیون اسلامی داد که تعدادشان روزافزون بود. آنها در ابتدا اکثرا عبارت از اعراب مهاجر بودند، اما بزودی و بخصوص در خراسان و ماوراءالنهر و در میان موالی ایرانی عراق، قشر بزرگ و با نفوذی از ایرانیان نومسلمان به خیل فقیهان، محدثان، مفسرین و واعظان اسلامی پیوست. و سوم: اُدبا یعنی ادیبان، دانشمندان، شاعران و نویسندگان. فرای می نویسد در ابتدا یک وزیر یا دبیر ممکن بود صفات و مشخصات دو یا حتی هر سه گروه نامبرده از «اهل قلم» را در خود جمع کند. اما در خراسان و ماوراءالنهر، این سه گروه به تدریج از همدیگر دور شدند و بخصوص میان دبیران و فقها جدایی و گاه حتی اختلاف افتاد.»[15] کمی بعد، در نیمه دوم قرن دهم میلادی، درست مانند آنچه که در دربار خلافت عباسی در بغداد رخ داد، درپایتخت و دربارسامانی نیز قدرت «حاجب» یعنی گارد غلامان و فرماندهان بالا گرفت و همین تحولات در دستگاه حاکم خراسان نیز اتفاق افتاد. نتیجه این وضع، رقابت و کشمکش بر سر قدرت بود و از آنجا که در هر دو مورد ماوراءالنهر و خراسان، نظامیان تازه به دوران رسیده ترک اکثریت را در دست داشتند، رقابت و جنگ قدرت اساسا میان گروه ­های ترک بود. با این ترتیب، در اواخر این دودمان، امیران سامانی که نه قدرت و نفوذ اجداد خود را داشتند و نه در داخل خانواده خود صاحب آرامش و صلح بودند، قدرت را به نفع حاکمیت ­های نظامی و سیاسی ترک از دست دادند.

در بحبوحه همه این کشمکش های سیاسی و اتحاد ها و افتراق های گروهی و خانوادگی سامانیان و همچنین اِعمال نفوذ و رقابت سرسختانه گروه های نظامی ترک با همدیگر، قراخانیان ترک که در شمال و شرق ماوراءالنهر یعنی در کاشغر و بالاساغون به اسلام گرویده و دولتی تشکیل داده بودند، از ضعف و بی ثباتی دولت سامانیان استفاده کرده و در سال 995 م وارد بخارا شدند و دولت سامانی را برکنار نمودند.

طبق روایت تاریخ نگاران، انتقال قدرت از سامانیان به قراخانیان به تدریج انجام گرفت و چند سال ادامه یافت، بدون آنکه این انتقال قدرت همراه با جنگ و خونریزی جدی باشد. مردم سغد اگرچه هنوز نسبت به دودمان و امیران سامانی و خدمات آنان حس احترام داشتند، اما حاضر نشدند از آنان در مقابل قراخانیان دفاع کنند. نصر ایلک، خاقان (قاغان و یا قاآن) قراخانی که مسلمان شده بود، حتی خطاب به مردم پیام داد که  او همچون «دوست و همکیش» سغدیان به بخارا آمده و دولت را به دست گرفته است.  امیر سامانی عبدالملک که از بخارا گریخته بود، کوششی نشان داد تا مردم را بر ضد قراخانیان بشوراند، اما با  بی تفاوتی مردم روبرو شد. حتی علمای با نفوذ بخارا به مردم توصیه کردند که «قراخانیان نیز مسلمانان مومن و اهل سنت هستند و انشالله لایق حکومت می باشند»[16]. در واقع به نظر می رسید که قراخانیان نیز چندان در تصرف قدرت سامانیان جدی نبودند و یا به آن باور نمی کردند، چرا که ده سال بعد آخرین «امیر» بی قدرت سامانی، اسماعیل دوم، مجددا تلاش نمود تا به یاری ترک های اغوز تخت و دربار از دست رفته خود را به دست آورد. اما با وجود برخی کوشش های ترک های اغوز، امیر سامانی موفق نشد و قدرت رسما به دست قراخانیان ترک افتاد.

اگر از حکومت ­های محلی چهار فرزند اسد در چهار شهر ماوراءالنهر صرفنظر کنیم، می توان آغاز دودمان سامانیان را در سال 875  یعنی تاریخ آغاز حکمرانی نصر بن احمد در نظر گرفت. در واقع حکومت اصلی و یا دوره اوج قدرت سامانیان یک قرن طول کشید. یکصد سال پس از حکومت نصر و اسماعیل و به ویژه نصر بن احمد و یا نصر دوم که دوران شکوفایی فرهنگی و سیاسی این دودمان را تحقق بخشید،  نوادگان ان دچار اختلافات خانوادگی، کشمکش از داخل، فشار از سوی نظامیان و بخصوص غلامان ترک خود و تصرف قدرت از سوی دودمان ­های نوخاسته ترک یعنی قراخانیان و غزنویان شده و به حاکمان «صوری» مبدل گشتند که این حاکمیت ظاهری هم در سال 1005 م رسما از میان رفت.

پایان حکمرانی سامانیان همزمان بود با پایان حاکمیت و اکثریت قومی و فرهنگی دستکم دو هزار ساله ایرانی تباران بر ماوراءالنهر و آغاز حاکمیت ترکان از طیف ها و طایفه های گوناگون، روندی که تاثیرش تنها به ترک زبان  شدن و یا حاکمیت ترکان بر آسیای مرکزی محدود نمی شد.

بدین ترتیب در آسیای میانه، ماوراءالنهر، ایران و خاورمیانه و دیرتر روم شرقی (بیزانس و یا ترکیه کنونی) تحولاتی بنیادین آغاز گردیده بود که می رفت تا همه چیز را در این مناطق دستخوش تغییر نماید و به آنچه که با ظهور و گسترش اسلام متحول شده بود، شکل و محتوای جدیدی بدهد: حکومتداران و لشکریانی  با اصالت ترکی که در حال آمیزش با مردم، فرهنگ و دولتداری ایرانی در بستری مشترک و اسلامی بودند.

در مقاله بعد: شکوفایی علم و ادب در دوره سامانیان


زیرنویس ها:

[1] بارتولد 1928، 209. نام های خدات، خداه و یا خدا به معنی رئیس، صاحب و یا رهبر، امروزه در برخی واژه های فارسی معاصر مانند «کدخدا» هنوز مورد استفاده است.

[2] بارتولد 1928، 224

[3] باسورث 2007 الف، 197

[4] مقدسی، به نقل از باسورث، همانجا

[5] عثمان 168

[6] ابن الاثیر 3998-4021

[7] فرای، تاریخ کمبریج ایران، ص 129

[8] همانجا، ص 133

[9] نرشخی 109

[10] گردیزی 323-325

[11] فرای، تاریخ کمبریج ایران، 141

[12] فرای 1975، 203

[13] باسورث 1381، 16

[14] نرشخی، 31

[15] فرای، دوران طلایی (انگلیسی)، ص 02

[16] گولدن 1990، 360

منابع اصلی در این لینک

نام ها، شیفتگی سیاسی و یا خودشيرينى


در باکو وقتی بار اول نام «انقلاب» و «تراکتور»  را شنیدم درست نفهمیدم. یکی هم رفته بود مکه و شده بود «حاجی انقلاب»! این نام ها در زمان شوروی مُد شد – گویا و یا شاید هم واقعا بخاطر شیفتگی نسبت به انقلاب كمونيستى … و یا تراکتور در زمان استالين…

در دیگر جمهوری های سابق اتحاد شوروی هم که امروزه مستقل شده اند، این نام ها کم نبود.

بعد ها ديدم مثلا اسم «ملس» و یا «ملیس»

Mels, Melis

هم هست: حرف های اول مارکس، انگلس، لنین، استالین.

نام های دیگری هم هست مثل «سییزد»

Siyezd

که  روسی «کنگره» است و مردم به افتخار کنگره های حزب کمونیست شوروی به بچه هایشان داده بودند. من حتی از دوستان گرجی و ارمنی شنیده ام که این نامگذاری ها را داشتند.

بعد از شوروی دیگر این نام ها از «مُد» افتاد، اما طبیعتا به سختی می شد زیر این اسم ها را زد.

حالا نزدیک به سی سال از فروپاشی کمونیسم می گذرد. هنوز دوستی دارم در اوش قرقیزستان که اسمش «ملیس» است.  بنظرم باید حدودا سی سالی داشته باشد. یعنی سی سال پیش پدر و مادر ظاهرا بی خبر از فروپاشی قریب الوقوع نظام سیاسی، این نام را به پسرشان داده اند. البته حالا دیگر این قبیل اسم های حزبی و انقلابی! رایج نیستند.

اما فکر نکنید این عادت بر چیده شده. در قزاقستان یکی اسم پسرش را گذاشته «نور- آبی- ناز»

NurAbiNaz, Nurabinaz

چرا؟ اول اسم و نام خانوادگی رئیس جمهوری قزاقستان را ببینید:

Nursultan Abishevich Nazarbayev (1)

حالا من پاسخ و تفسیر این پرسش را که در قرن بیست و یکم این چنین نام گذاری ها هنوز نشانه شیفتگی ایدیولوژیک و سیاسی است و یا تبلیغات… یا خود شیرینی و یا کاسه لیسی، همه اینها را به شما واگذار می کنم. از نگاه من البته هرکس آزاد است هر نامی را که دوست دارد، به کودکانش بدهد. این می تواند مربوط به باور های ملی و یا دینی و خانوادگی اشخاص باشد و یا حتی اصلا تصادفی و اختیاری و بی دلیل بخصوصی باشد. اما نام رهبر موجود و حی و حاضر کشور و یا نظام حاکم سیاسی و دینی آن را به فرزند خود دادن، باز از نگاه من، بخصوص در کشور هایی که رهبران و دولت های یکه تاز نیازمند به تعریف و تمجید دارند، تنها نمودار نظام گوسفندی-چوپانی بود و هنوز هم هست.

بهترین معیار بنظرم این است که ببینید در هر کدام از این کشور ها نمایندگان حکومت و رسانه های رسمی، رئیس دولت و رهبر مملکت را با چه عناوینی مورد خطاب قرار می دهند.

———————————

1) Мэлстің орнын НұрАбиНаз баса ма?

ترک ها چگونه مسلمان شدند؟

دشت های شمال – استپ های اوراسیا

 

درآمد

ترک‌ها چگونه مسلمان شدند؟ این پرسش که در ظاهر کوتاه و آسان می نماید، به پاسخی مفصل تر نیاز دارد. در این رهگذر لازم خواهد بود اشاره ای به ابتدای پیدایش ترک‌ها در تاریخ و تحولات دولتی، اجتماعی و فرهنگی آنان نمود، مناسبات آنان را با همسایگان تاریخی خود به طور مختصر یادآوری کرد و بالاخره به دوران ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان و به تدریج گسترش و پذیرش آن از سوی ایرانیان و سپس ترک‌ها و چگونگی این روند پرداخت.
خاستگاه اصلی ترک‌ها در آسیای میانه، در منطقه گسترده ای میان چین، مغولستان، روسیه و قزاقستان کنونی است. در زمان پیدایش ترک‌ها در صحنه تاریخ (نیمه نخست هزاره اول میلادی) اکثریت بزرگ آنان در دشت های میان دو امپراتوری چین و ایران و به صورت قبیله های کوچ‌نشین می‌زیستند. بخش کوچک تری از آنان غالبا در امتداد مسیرهای «جاده ابریشم» یکجا نشین شده بودند.
اعراب از ظهور اسلام درعربستان تا اوایل عباسیان ابتدا خود عربستان و سپس خاورمیانه، ایران و شمال آفریقا و بخشی ازجنوب غرب اروپا را تسخیر کرده، حکومت خود را در این امپراتوری برقرار نمودند.
هنگام ظهور و آغاز گسترش اسلام در اوایل قرن هفتم، اکثریت بزرگ ترک‌ها هنوز شمن‌باور بودند و در دشت‌های اوراسیا می زیستند. آنها با اعراب و اسلام دستکم پنج تا شش هزار کیلومتر فاصله داشتند. برخی از ترک‌ها و یا اقوام و قبایل نزدیک به آنها مانند بلغارهای ولگا به سوی دشت‌های اوراسیای غربی، شمال دریای سیاه و جانب بالکان کوچ کرده‌بودند. برخی دیگر به صورت گروه‌های جداگانه به سرزمین‌های هم مرز با ایران و بیزانس نفوذ کرده و حتی در این مناطق ساکن شده بودند، اما هنوز حضور قابل توجهی در این سرزمین‌ها نداشتند.
این حدودا در سال 650 م. بود.
در این سال‌ها اعراب دیگر ایران را فتح کرده، در خراسان تا مرزهای ماوراءالنهر («آن سوی رود» جیهون یا آمو دریا) یعنی ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان و برخی بخش های قزاقستان و قرقیزستان رسیده بودند. فتح ایران ساسانی همگی ده-بیست سال طول کشیده بود، اما تقریبا صد سال طول کشید تا مسلمانان بر ماوراءالنهر چیره شوند.
این حدودا در سال 750 م. بود.
در این یکصد سال و بخصوص دو سه قرن بعدی بود که ترک‌های ماوراءالنهر و دشت‌های آسیای میانه از طریق حمله‌های اعراب و ایرانیان نو‌ مسلمان به ماوراءالنهر و آن سوی رود سیحون یا سیردریا، دست اندازی های متقابل ترکان به سرزمین‌های همسایه اسلامی، آمیزش، تجارت و تبلیغات صوفیان با دین اسلام آشنا شده، آن را به تدریج، در طول حدودا دویست تا سیصد سال بعد قبول نمودند.
آغاز آشنائی ترک‌ها با اعراب تقریبا در سال های 650 م. و همزمان با حملات متقابل و گاه خصمانه و خونین میان ترک‌ها و اعراب برای حاکمیت بر ماوراءالنهر و خراسان بود. در این مرحله ترک‌های جنگجو با حمایت از مردم بومی و ایرانی تبار ماوراءالنهر کوشش کردند تا اعراب را از ماوراءالنهر دفع نمایند. این مرحله تقریبا صد سال طول کشید و با شکست دولت ترک‌های غربی به دلیل اختلافات قبیله‌ای داخلی و اسلام آوردن ایرانیان ماوراءالنهر به پایان رسید.
روند اسلام آوردن ترک‌ها بعد از این تحولات و تقریبا در سال 750 م. شروع شد. ایرانیان ماوراءالنهر و خراسان و بخصوص دولت ایرانی سامانیان نیروی اصلی در جذب ترک‌ها به اسلام بوده‌اند. در پایان حکومت سامانیان مقارن با سال 1000 م. یعنی در دوره قراخانیان در ماوراءالنهر و غزنویان و سپس سلجوقیان در خراسان و مابقی ایران تاریخی است که می توان دیگر اکثریت ترک‌ها را مسلمان حساب نمود.
از نخستین حمله‌های اعراب به ماوراءالنهر تا مرحله طولانی تر آغاز و تحکیم اسلام آوردن ترک‌ها تقریبا 400 سال طول کشیده است.
این دوره اسلام آوردن ترک‌ها در عین حال همزمان است با:
1 برسر کار آمدن خلیفه های عباسی به جای امویان،
2 تاسیس حکومت‌های محلی، مقتدر و عملا مستقل منطقه ای طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان و قراخانیان،
3 نقش فزاینده ترک‌های تازه مسلمان به صورت غلامان جنگی و یا جنگسالاران قدرتمند محلی و بالاخره تاسیس امپراتوری‌های ترکی-ایرانی غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان که در ظاهر هنوز تابع دولت و خلافت عباسی بودند، اما در عمل استقلال همه‌جانبه داشتند، و بالاخره
4 کوچ ها و مسکن گزیدن ترک ها در خراسان و مابقی ایران، آناتولی، شرق قفقاز، شمال عراق و شام، آمیزش و تحولات سیاسی، قومی، فرهنگی و دینی در سرتاسر این منطقه.
از چندین نگاه، این دوره مجموعا چهارصد ساله، نه تنها برای قبایل ترک آسیای میانه، بلکه برای همه دنیای اسلام و از آن جمله ایران، ترکیه و کلا خاورمیانه حائز اهمیت فوق‌العاده است. اگر این تحولات را ندانیم، تاریخ ترکان، تاریخ ایران و خاورمیانه و ترکیه کنونی را نیز نخواهیم دانست و به همین جهت به پرسش اصلی این سلسله گفتار یعنی «ترک‌ها چگونه مسلمان شدند؟» نیز نخواهیم توانست جواب درست و روشنی بدهیم. در آن صورت مانند آن خواهد شد که این شاخه و آن برگ یک درخت را می‌بینیم، اما خود درخت و جنگلی را که درخت مزبور در آن جا گرفته، نمی‌بینیم.
من بسیار شاد و سپاسگزار هستم که پروفسور پیتر ب. گلدن، استاد سابق دانشگاه راتگرز ایالات متحده آمریکا که یکی از برجسته ترین ترک شناسان کنونی جهان است، قبول نموده که بخش بزرگی از رساله معروف او در باره خاستگاه و پیدایش ترک ها در تاریخ به فارسی ترجمه و به عنوان سر فصل و یا دیباچه به کتاب حاضر علاوه شود.
در این کتاب، تاریخ‌ها اصولا میلادی است، مگر اینکه تقویم قمری (ق.) به طور مشخص ذکر شود. همچنین نویسنده، برخلاف برخی منابع و دانشمندان غربی، فرقی میان تعابیر آسیای میانه Inner Asia و آسیای مرکزی Central Asia نمی گذارد و هر دو را به یک معنا به کار می برد. کاربرد این دو تعبیر در هر کشورفرق داشته و دچار تحول شده است. از نگاه تاریخی هر دوی این تعبیرها به سرزمین‌های اقوام گوناگون میان تمدن های چین باستان، ایران و بیزانس (و بعدها روسیه) اطلاق شده است. اما برخی نویسندگان میان بخش شرقی این سرزمین‌ها یعنی مناطق مرزی و فرامرزی چین، روسیه و کُره مانند کاشغر، تولا، مغولستان و تبت از یک سو و بخش غربی آن یعنی قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان کنونی فرق گذاشته، بخش شرقی را «آسیای داخلی» و یا میانه و بخش غربی را «آسیای مرکزی» نامیده‌اند. مدتی است که برخی دانشمندان برجسته این حوزه مانند دنیس ساینور تعبیر عمومی تر و از نگاه آنان درست تر «اوراسیای مرکزی» را پیشنهاد کرده‌اند. در تاریخ ایران، ترکیه و عموما دنیای اسلام چنین تفکیکی نبوده و همه را معمولا «آسیای مرکزی» (عربی: آسیا الوسطی، ترکی: اورتا آسیا) نامیده‌اند، اگرچه در برخی نوشته های جدیدترفارسی، عربی و ترکی نیز، برای پیروی از تفکیک مزبور، تعبیر های آسیای میانه، «آسیا الداخلیه» و «ایچ آسیا» صرفا برای بخش های شرقی این سرزمین‌ها به کار می رود، در حالیکه «آسیای مرکزی» تنها پنج کشور سابقا شوروی قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، ترکمنستان و تاجیکستان را دربر می‌گیرد.

من کتاب جداگانه‌ ای را که به طور متمرکز در باره پذیرش اسلام از سوی ترک‌ ها بحث کند، نمی‌شناسم. اما برخی از مورخین و پژوهشگران این حوزه در لابلای آثار خود مشخصا به این موضوع پرداخته‌اند. بیشک در درجه اول مراجعه به آثار مورخین و جغرافی دانان مسلمان چند قرن نخست هجری (مانند ابن اثیر، جاحظ، طبری، ابن حوقل، مقدسی) اهمیتی پایه‌ای در درک موضوع دارد. هنگام نقل قول از این آثار نام مولف و صفحه مربوطه ذکر خواهد شد. همچنین آثار پژوهشگران غربی دوره معاصر برای بررسی آثار اولیه، مقایسه آنها و جمع بندی و تحلیل موضوع از زاویه‌ای علمی و معاصر نقشی اساسی در درک درست و دقیق این موضوع دارد. جای شگفتی نیست که در باره این موضوع، یکی از مهم ترین بیشترین و دقیق‌ترین اطلاعات را بارتولد درهر دو اثر معروف خود «ترکستان تا دوره مغول» و «دوازده درس در باره ترک‌های آسیای میانه» داده است. اثر نخست بارتولد به فارسی نیز ترجمه شده است. کتاب معروف و جدیدتر گلدن «مقدمه‌ای بر تاریخ مردمان ترک» نیز در چند جا چکیده‌ای از گسترش اسلام میان ترکان را شرح می‌دهد. ترجمه ترکی کتاب «تاریخ ترکان» نوشته ژان پل رو نیز جزو آثاری است که چند صفحه آن به موضوع قبول اسلام از سوی ترک‌ها بخشیده شده، اگرچه (اقلا در ترجمه ترکی) منابع دقیق همه اطلاعات مهم داده نمی‌شود.

نویسنده این کتاب از همه آثار مهم و دانشگاهی که در منابع آخر کتاب ذکر شده‌اند، استفاده کرده، اما در عین حال شرح موضوع را به جزئیاتی گسترش نداده که خواننده غیر دانشگاهی را خسته کند. در مورد منابعی که بیش از یکی دو بار استفاده شده، هر نقل قول در داخل متن کتاب، نام نویسنده، سال تالیف و صفحه مورد نظر را با املای فارسی خواهیم داد. برای مراجعه به اطلاعات کامل این منابع به پایان کتاب حاضر مراجعه فرمائید. اطلاعات مربوط به منابعی که تنها یک یا دوبار استفاده شده اند، به طور کامل در داخل متن و به زبان اصلی داده شده است.

ضمنا من آگاه هستم که در ترکیه (احتمالا بخاطر محبوبیت موضوع) یکی از کتاب‌های کلود کاهن به غلط با عنوان «ترک‌ها چگونه مسلمان شدند؟» به چاپ رسیده است، در حالیکه این کتاب اصولا در باره تاریخ اسلام از ظهور اسلام تا دوره عثمانی‌هاست ومشخصا با عنوانی که در ترکیه برای آن انتخاب شده، ربط چندانی ندارد.
پراگ، پائیز سال 2019 و مونیخ، پائیز 2023
عباس جوادی

پیدایش ترک ها در اوراسیای سده های میانه

دیباچه پروفسور پیتر ب. گلدن[1]

 

از نگاه تاریخی، مردمان ترک در منطقه ای نشو و نما یافته و شکل گرفته اند که همسایگان چینی آنها آن را «سرزمین غیر قابل سکونت انسان های بدوی»[2] نامیده بودند، با طبیعتی از نظر فیزیکی بیگانه و مردمانی از نظر زبان  و فرهنگ دیگرگونه برای ساکنان دنیای یکجا نشینان. اقتصادی که مردمان نخستین ترک در آن به سر میبردند عبارت از انواع گوناگون زندگی دشت نشینی و دامداری در حاشیه سرزمین های از جهت محیط زیست مناسب تر بود. عادات خورد و خوراک و رسوم اجتماعی کوچ نشینان، همسایگان آنان را شوکه میکرد و سلحشوری این ترکان کوچ نشین آنان را دچار هراس مینمود.

قومیت موضوعی «داغ» است. جامعه شناسان و تاریخ نگاران (اغلب از نقطه نظری اروپا مرکز) مطالب بسیاری در این باره نوشته اند. به ما گفته شده که گروه های قومی باید نام مشترکی داشته باشند، همراه با افسانه ای در باره ریشه های مشترک، خاطرات تاریخی مشترک (شامل جشن ها و مراسم مربوطه)، فرهنگی مشترک (شامل زبان، عادات و رسوم و دین)، سرزمین و موطنی مشترک یا دستکم خاطره ای از وطنی مشترک (که اغلب مورد بحث و جدل با همسایگان آنان میشود) و در نهایت نوعی احساس همبستگی معنوی. به ما گفته میشد که اینها همه جزو شرایط «قوم» نامیده شدن یک گروه از انسان ها هستند. در نخستین دیدگاه های اروپائی مربوط به تشکیل و تاسیس ملت ها، معیار های نامبرده، از نظر شکل گیری و تعریف یک قوم، عواملی «اولیه» و بیولوژیک به شمار میرفتند، یعنی مثلا همه اعضای یک گروه موسوم به «قوم» می بایستی نیاکان مشترکی داشته باشند. این اندیشه ها در میان متفکران دولت-ملت های اروپای سده های هجدهم و نوزدهم و همچنین دیگر سرزمین ها[3] ریشه دوانده بود. مدتی بعد تاریخ نگاران و جامعه شناسان دیدند که هم در مورد تاسیس دولت-ملت های مدرن و هم  در رابطه با کم و کیف ریشه های قومی انسان ها در دوران گذشته بحث و گفتگو بسیار است  و این موضوع به آن سادگی ها نیست. آنگاه گفته شد که ملت ها «محصول ذهنیت»[4] گروه های روشنفکر بومی با اهداف سیاسی (این گروه ها همیشه خطرناک بوده اند) و یا نتیجه تخیلات حکومت ها هستند (این حتی به مراتب خطرناک تر و حتی مهلک است). لازم بود برخی گروه های مردم آموزش میدیدند تا بدانند که به کدام گروه قومی تعلق دارند.

اما مردم چادرنشین دشت ها به آن سادگی ها در اینگونه قالب ها نمی گنجیدند. حتی در دولت های مشخص و موجود هم به سختی و به طور استثنا میشد آنها را معین و تعریف نمود. آنها در سرزمین های پهناوری به صورت پراکنده میزیستند و از مکانی به مکان دیگری کوچ میکردند. بعضا به گروه هائی از آنان که در نوعی اتحادیه های قبیله ای جمع می آمدند، نام مشخصی داده میشد. این نام معمولا نام طایفه یا قوم حاکم بر آن اتحادیه بود. اما این اتحادیه ها دیرتر به هم میخوردند و دوباره (اغلب کم و بیش با همان گروه ها)  تحت نام جدیدی گرد هم می آمدند. بنا به یک محاسبه اخیر، در عرض هزاره اول میلادی منابع چینی در اوراسیای مرکزی حدود 59 گروه مشخص مردم را شمرده اند که از میان آنها تنها در باره زبان 18 گروه برخی اطلاعات معینی داده میشود و از این 18 زبان هم تنها میتوان سه زبان را کم و بیش تشخیص داد.[5]

جامعه قبایل کوچ نشین پیوسته در حال تغییر و تحول بود. نام های سیاسی پیدا میشدند و نا پدید میگشتند. درخت ها یا «شجره» نامه های خانوادگی که از نظر گروه هائی که جمعیت خود را بر خویشاوندی خونی مبتنی کرده بودند، اهمیت زیادی داشتند. این شجره نامه ها متناسب با نیاز های سیاسی تغییر داده میشدند. روابط خویشاوندی را میشد ایجاد کرد و «اصلاح» نمود.[6] گذشته و افسانه های مشترک تاریخی هم وجود داشتند، اما آنها به ندرت نوشته شده بودند.  این به دلیل بی نیازی به خط و املا و یا زبان های ادبی و کتبی نبود. با اینهمه ما امروزه چندان چیزی در دست نداریم که مستقیما از خود این قبیله های کوچ نشین باقی مانده باشد. اکثر آنچه که در باره این قبایل باقی مانده، متعلق به همسایگان یکجا نشین آنان است که از این کوچ نشین ها خوششان نمی آمد. همسایگان یکجا نشین از این قبایل هراس داشتند و از سوی دیگر گاه سوء تفاهم هم پیش می آمد و آنچه را که از آنها میدیدند، طور دیگری میفهمیدند.

امپراتوری های قدرتمند و یکجانشین میخواستند این قبایل را تحت کنترل خود در آورند و وقتی که به این کار موفق نمیشدند، کوشش به ایجاد مناطق حائل در سرزمین های قبایل مینمودند و یا سعی میکردند با غصب سرزمین های آنان به برخی اهداف استراتژیک یا مستعمره کردن آنان نائل شوند. آنها از هر فرصتی استفاده میکردند تا این قبایل را به گروهبندی هائی تقسیم کنند که برایشان قابل درک باشد و به آنها امکان دهد که از این گروه بندی ها برای اهداف امپراتوری های خود استفاده کنند.   این یک بازی بسیار قدیمی است که امپراتوری ها هزاران سال در سرزمین های همسایه خود که ساکنان کوچ نشین داشتند، اجرا نموده اند. دولت های معاصرِ پسا شوروی مانند ازبکستان، قرقیزستان، قزاقستان، ترکمنستان و تاجیکستان همگی محصول مداخلات و دستکاری های روسیه تزاری و شوروی سابق هستند.

ترکان اوراسیا اصالتا چه کسانی بودند و چگونه در سده های میانه (حدود 450 تا 1450 م.) نشو و نما نمودند؟ در ابتدا آنها با نامی مشترک یا افسانه واحدی دایر بر شکل پیدایش خود پا به عرصه وجود نگذاشتند و نه همه آنها در ابتدا به زبان های ترکیک سخن میگفتند. در واقع همه جمعیت های کوچ نشین که تحت حاکمیت ترکان یا در جمعیتی با اکثریت ترک زبانان بودند، از اقوام مختلف تشکیل شده بودند و به چندین زبان سخن میگفتند. آنها مجموعه هائی از گروه های گوناگون بودند که به یک خاندان یا قبیله قدرتمند پیوسته و نام، ایدئولوژی و سنت های سیاسی آن را پذیرفته بودند. آنها با عنوان کردن اینکه صاحب نیاکان مشترکی هستند، به روابط سیاسی خود صورتی بیولوژیک هم بخشیده بودند. با این ترتیب در دشت های سده های میانه تعلق به یک «گروه مردم» بیشتر از آنکه موضوعی بیولوژیک باشد، جنبه ای سیاسی داشت، اگرچه زبان مشترکی که این مناسبات را بیان میکرد، زبان قوم یا گروه حاکم و یا صاحب اکثریت بود. 

به نظر میرسد ریشه جغرافیائی  زبان های ترکیک، جنوب سیبری و مغولستان کنونی بوده است. از نظر زمانی، این مقارن با اوایل هزاره یکم میلادی، یعنی حدود دو هزار سال پیش است. بعد ها در اثر فشار چین و اختلافات داخلی قبایل، موج چند صد ساله کوچ های قبایل به سوی غرب، جنوب و حتی شرق شروع شد. برای برخی از آن قبایل که در مغولستان مانده بودند، خاطرات رودخانه های «اُرخون» و «سلنگه» از نظر مذهبی و سیاسی اهمیت بسیاری داشت. آنها این منطقه مغولستان را مکانی مقدس و سرزمین نیاکان خود میشمردند، در حالیکه برای کسانیکه از این سرزمین ها کوچ می بستند، اینگونه باور ها به تدریج رنگ می باخت.

و اما قبل از این کوچ ها، در دشت های پهناور مغولستان و جنوب سیبری، نخستین اقوام ترک زبان در تماس با گویشوران زبان های ایرانی شرقی، اورالی و سیبریائی باستان بودند. چند قرن پیش از آن، در خود فلات ایران، امپراتوری پهناور هخامنشی مغلوب اسکندر مقدونی و فرماندهان «سلوکی» او شده بود و حتی آنها نیز از سوی یک دولت نوین و ایرانی به نام اشکانیان و سپس ساسانیان جایگزین شده بودند.

بنا به یک نظریه، ترکی شاخه غربی یک خانواده «زبان های آلتائی» به شمار میرود که مغولی و تونقوزی در منچوری (شمال شرقی چین) شاخه های شرقی آن است. اما برخی دانشمندان دیگر شباهت های میان این زبان ها مثلا ترکی و مغولی را نتیجه همسایگی و همگرائی آنها میدانند. موضوع شباهت یا خویشاوندی این زبانها در یکی دو قرن اخیر از حالت اساسا علمی به موضوعی سیاسی تبدیل شده است، زیرا امروزه زبان، یکی از مشخصات مهم شناسائی یک قوم را تشکیل میدهد، در حالیکه در گذشته زبان لزوما جزو شاخصه های اصلی اقوام نبود. تذکر دیگری که باید داد، آن است که دو-سه هزار سال پیش مردمی که خود را ترک بنامد، هنوز در عرصه تاریخ عرض اندام نکرده بود. تنها در اواسط قرن ششم میلادی (حدود 550 م.) است که به طور رسمی از ترک ها و زبان ترکی سخن میرود. از این جهت بهتر است در اینجا از لهجه های نخستین زبان های «ترکیک» و نیاکان ترکیک زبانان بعدی سخن گفت.

نخستین اطلاعاتی که دانش امروزی در باره مردمان ترک دارد، مربوط به اتحادیه بزرگ قبیله ای به نام «هسیونگ نو» در مغولستان کنونی است که حدود 200 سال پیش از میلاد ایجاد شد، مدتی باعث درد سر برای چین گردید و حدود 350 سال بعد متلاشی گشت.  ما نمیدانیم که مردمان هسیونگ نو به چه زبان یا زبان هائی سخن میگفتند. اما این را میدانیم که حاکمان هسیونگ نو بر سرزمینی وسیع و چندین قبیله گوناگون حکم میراندند که برخی از آنان در دوره های بعدی به روشنی ترکیک زبان بودند.

نام چینی هسیونگ نو شکل تغییر یافته نام «هون» است. آنها نیز اتحادیه ای شامل قبایل گوناگون بودند. هون هائی که در حدود سال 350 م. در منطقه رود وُلگا پیدا شدند، به نوعی خویش و تبار هون هائی بودند که در همسایگی چین میزیستند. قبایلی که در همین دوره ها با نام های مشابه در منابع ایرانی (خیون)، هندی و یونانی-رومی با آن روبرو میشویم و همچنین یافته های باستان شناسی موجود شاید دلیل کافی برای این خویشاوندی نباشند، اما این احتمال را تقویت میکنند. هسیونگ نو در چند مرحله به تدریج متلاشی شد. به دنبال هر مرحله، موج جدیدی از قبایل (از جمله ترک زبان ها) به سوی غرب مهاجرت کرد.  در واقع تمامی تاریخ ترکان، شرح سرگذشت مهاجرت آنان به سوی غرب بوده است.

پس از سال 375 هون ها از رود ولگا گذشتند. بعضی از آنها به امپراتوری روم شتافتند، دیگران ماندند و اتحادیه قبیله ای جدیدی به وجود آوردند که چند قومی و چند زبانه بود. زبان این هون های اروپائی تا امروز معمائی حل ناشده باقی مانده است. در سال 453، حدود ده سال پس از مرگ آتیلا، رئیس این اتحادیه،  چند گروه مردمان ترک زبان وارد دشت های پونتیک   (اوکراین و مولداوی تا بلغارستان و رومانی) شدند. آنها .«اُغور» ها نامیده میشوند. (اغورها Oğur   با اغوزها Oğuz که از اقوام ترک زبان جنوب غرب آسیای مرکزی بودند و  بعد ها به ایران و آناتولی مهاجرت کردند، فرق دارند.) اغورها به گونه ای باستانی از زبان های ترکیک سخن میگفتند که از به اصطلاح «ترکی مشترکی» که نوع قدیمی تر زبان های ترکیک در ماوراء النهر و دیرتر ایران و آناتولی است، فرق میکرد. در میان اغورها دسته ای از مردم نیز حضور داشت که «بلغار» نامیده میشد. گروهی از آنان مدتی بعد (اواخر قرن هفتم م.) به بالکان آمدند، در اینجا بر گروه هائی از قبایل اسلاو (که آنها هم تازه به این منطقه رسیده بودند،)حاکم شدند، به مسیحیت گرویدند و تبدیل به یکی از عناصری گشتند که در طول چند قرن بعد مردم کنونی بلغار را به وجود آوردند. اغورهای دیگر به مناطق مرکزی ولگا رفتند، در اوایل قرن دهم میلادی مسلمان شدند، با ترک زبانان و اورالی زبانان در آمیختند، تا قرن چهاردهم دچار تحول زبانی شدند، از اغوری-بلغاری به ترکی مشترک آن دوره تمایل کردند و تاتارهای کنونی حوزه ولگا را به وجود آوردند. بخش دیگری از اغور ها هم وجود داشت که مدت های طولانی به هیچ دینی نگرویدند، زبان اصلی خود را حفظ کردند، با فن-اورالی زبانان ولگا در آمیختند و «چوواش» های کنونی را تشکیل دادند. آنها تنها باقی ماندگان زبان اغوری هستند. اوغورها هرگز خود را «ترک» ننامیده اند.

متون سنگ نوشته های اُرخونی از قرن هشتم میلادی در باره ریشه های ترکان چیزی نمیگویند جز اینکه پس از آفرینش زمین و انسان «بومین» و «ایشتمی» قاآن (یا «خان بزرگ») انسان ها شدند و امپراتوری ترکان را برقرار نمودند. در قرن هفتم میلادی سالنامه های چینی «ژو-شو»، «سوی-شو»  و «بِی-شی» که همزمان با نخستین دولت ترک (552 تا 630 در شرق و 552 تا 659 در غرب) در چین همسایه تالیف شده اند، در باره ریشه های قومی ترکان افسانه های جالبی نقل میکنند که شاید از خود ترک ها و یا منابع نزدیک به آنها گرفته شده است. در این سالنامه ها گفته میشود که «تورک ها» یا ترک ها شاخه مستقلی از اتحادیه هسیونگ نو بودند که قبلا در نزدیکی «دریای خاوری» (احتمالا در سین کیانگ یا مغولستان و یا ایالت گان-سوی چین) میزیستند. در این افسانه گفته میشود که نیای مادری ترکان گویا گرگ ماده ای بوده که از سوی یک انسان آبستن شده، در غاری واقع در کوهی در ترکستان شرقی (سین کیانگ) ده پسر به دنیا آورده و یکی از این فرزندان به نام آشینا (به چینی آ-شین-ها) رهبر گروه شده و برای اشاره به ریشه نیاکان خود، سر گرگی را بر فراز درفش خود نصب نموده بود. در ادامه این افسانه گفته میشود که چندین نسل بعد، آنها غار را ترک نموده و به منطقه آلتای میروند و در منطقه ای از مغولستان که تحت حکومت رو-ران (یا ژو-ژان) قرار داشته، به آهنگری مشغول میشوند.

در سالنامه چینی دیگری به نام «ژو-شو» محل تولد نیای ترکان در شمال هسیونگ نو ذکر میشود. بنا بر این منبع، آشینا گویا نوه پدر بزرگی بوده که یک ماده گرگ او را به دنیا آورده و پدر او این فرزند خود را «آشینا» نامیده است. آشینا زمانیکه در یک مسابقه پرش از دیگران سبقت میگیرد، به عنوان رئیس آن طایفه انتخاب میشود. نوه او «بومین» نام داشته که نخستین خاقان اولین دولت ترک و شخصیتی واقعی و تاریخی است. این افسانه ها به گونه ای روشن به ریشه مختلط ترک ها اشاره دارند.

روایت دیگری که کمتر افسانه ای است، «سوی-شو» نام دارد که میگوید ترک ها «اختلاطی از مردم بدوی هو» در قبیله ای به نام آشینا در ایالت گان-سو بودند.

دقیقا نمیدانیم که ترک ها برای نخستین بار در چه تاریخی در مرزهای چین پیدا شدند. این شاید بعد از سال 265 م. یعنی در دوره مهاجرت های بزرگ از هسیونگ نو و قبایل تابع آن از سیبری جنوبی و سرزمین های همجوار بوده است. در جریان نا آرامی های مرزی سال 439 م. قبیله آشینا با 500 خانوار به سین کیانگ در چین کنونی و سپس در 460 م. به آلتای جنوبی (تحت حاکمیت رو-ران ها) کوچ کرده و در آنجا به کار آهنگری پرداخته اند.

مناسبات آشینا با ترک ها چندان روشن نیست. آیا آشینا در ابتدا یکی از طایفه های ترک زبان بودند که بعد ها به رهبری انتخاب شدند یا گروه جداگانه ای بودند؟ در این دوره تعبیر «هو» معنای ایرانی یا ایرانی زبان میداد. اصطلاح «اختلاطی از مردمان بدوی هو» که در روایت «سوی-شو» آمده، احتمال دارد بدین معنا باشد که آشینا ها اختلاطی از ایرانی زبانان و ترک زبانان و شاید با سهم اندکی از تُخاری زبانان آن دوره ها بودند.

ربط داشتن این ریشه ها با دو ایالت چینی ترکستان شرقی (سین کیانگ) و گان-سو که در آن دوره ها دارای جمعیت ایرانیان شرقی و تخاری زبانان بودند، اهمیت دارد. واژه آشینا احتمالا ایرانی شرقی و شاید هم خُتنی-سکائی است (آشسینا/آششینا به معنی «آبی، کبود، آسمانی»، مقایسه کنید با سغدی: اَخشانه و پارسی باستان: اخشئینکه و اوستائی: اخشاینا) و یا تُخاری: آشنا به معنی آبی، کبود و آسمانی. این واژه ها همخوان هستند با «کـوک تورک» به معنی «ترک آبی، آسمانی» یا «آسمانی ها و تورک ها» که در سنگ نوشته های ترکی ارخون مشاهده میشود (کول تگین E,3، بیلگه قاغان E, 4).[7] بنا به منابع چینی واژه «تورک» در آن دوره ها «کلاه خود» معنی میداده است. اما در زبان های ترکی نشانه ای از چنین معنائی برای لفظ «تورک» وجود ندارد. شاید هم ریشه این کلمه تخاری بوده باشد (تورَکه به معنی  درب، دریچه) اما از این تفسیر نیز نمیتوان مطمئن بود. در ترکی قدیم واژگان ایرانی و تخاری بسیاری موجود است. اینکه این وام واژه ها در دوره قدیمی تری در اثر اختلاط ایرانی زبانان و تخاری زبانان با نخستین پیدایش ترک زبانان ایجاد شده یا اینکه بعد ها وارد زبان ترکی شده، پرسش دیگری است که ما قادر به پاسخ آن نیستیم. اما ما میتوانیم علاوه کنیم که عملا همه نخستین حاکمان ترک که در باره آنها کم و بیش اطلاعاتی داریم، نام های غیر ترکی (مانند بومین و ایشتمی) داشتند. بنا براین میتوانیم این را بگوئیم که همه کسانی که منسوبیت ترکی داشتند، از زمانی که وارد صحنه تاریخ شدند، از نظر قومی مختلط بودند. سنگ نوشته بوقوت (سال 582 م.) که نخستین یادواره رسمی ترک ها به شمار میرود، به زبان سغدی نوشته شده  است که زبان مشترک جاده ابریشم بود. بخش دیگر این یادواره به زبان براهمی است.[8]

دولت ترک با استفاده از بحران های موجود در سرزمین های آوار و چین  در سال 552 م. تاسیس گردید. ترک ها با مغلوب کردن قبایل کوچ نشین اوراسیا حیطه حکمرانی خود را به سرعت گسترش بخشیدند. آنها سرزمین های پهناوری از دریای سیاه تا منچوری و مردمانی گوناگون از ترک و مغول و ایرانی و اقوام دیگر را تحت حاکمیت خود درآوردند. از نظر سیاسی همه آنها ترک شدند. ترک ها در عین حال بخش بزرگی از جاده ابریشم را تصرف کردند، تا جائی که تا اواخر سال های 560 م. آنها به پایتخت امپراتوری روم، قسطنطنیه (استانبول کنونی)، ابریشم چینی میفروختند و نقش متحد سیاسی را با رومیان ایفا مینمودند (در این دوره روم و ایران ساسانی در حال کشاکش و جنگ های فرسایشی بودند). در این موقعیت، دولت ترک با ملاحظات اداری به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد. بخش شرقی دولت ترک که همسایه بلاواسطه چین بود و مرکز آن در مغولستان قرار داشت، در سال 630 به تصرف چین در آمد. در سال 659 ترکان بخش غربی نیز نتوانستند در مقابل نیروهای چینی که تا دریاچه آرال و حتی دریای خزر پیش آمده بودند، مقاومت کنند. در سال 682 ترک های شرقی خیزش دیگری کرده و دولت خود را دوباره برقرار نمودند، اما این دولت در اثر اختلافات داخلی و قبیله ای در سالهای 742/743 فروپاشید  و  اویغور های ترک (744-840) جایگزین قاآن های پیشین شرقی شدند. ترک های غربی نیز بین خود جنگ و گریز داشتند و مدتی همراه با ایرانیان ماوراءالنهر و خراسان تاریخی بر ضد حملات اعراب از جنوب و شرق جنگیدند، اما بالاخره در سال 766 میلادی دولت آنها نیز از هم پاشید و با پیروزی اعراب و ایرانیان نومسلمان، ترک ها به صورت پراکنده وارد جهان اسلام شدند.

           

[1] با سپاس از استاد گلدن جهت اجازه نشر بخش نخست این نوشته (از پیدایش ترکان تا ورود آنان به جهان اسلام) به عنوان دیباچه کتاب حاضر. ترجمه: عباس جوادی

[2] R. I. Meserve: ‘The Inhospitable Land of the Barbarian’, Journal of Asian History, 16/1 (1982), pp. 51-8.

[3] A. D. Smith, The Ethnic Origins of Nations (Oxford, 1986); J. Hutchinson and A. D. Smith: Ethnicity, Oxford, Oxford University Press 1996

  1. Jones: The Archaeology of Ethnicity. Constructing Identities in the Past and Present, London and New York 1997

خوانندگان علاقمند به مشاهده همه منابع مورد استفاده استاد گلدن میتوانند به اصل انگلیسی آن مراجعه کنند که در اینترنت هم قابل دسترسی است:

Peter B. Golden: ‘The Shaping of the Turks in Medieval Eurasia,’ Turks and Iranians: Interactions in Language and History. The Gunnar Jarring Program at the Swedish Collegium for Advanced Study, ed. É. Á Csató, Lars Johanson, András Róna-Tas and Bo Utas (Wiesbaden: Harrassowitz Verlag, 2016): pp. 1-11.

[5] D. Sinor: Reflections on the History and Historiography of the Nomad Empires of Central Eurasia”, Acta Orientalia Academiae Scientiarum Hungaricae, 58/1, 2005, p. 5.

[6] A. M. Khazanov: Nomads and the Outside World, transl. J. Crookenden, Cambridge 1983, pp. 118-152.

[7] T. Tekin: Orhon Yazıtları, Ankara 1988, s. 8

[8] T. Moriyasu, A. Ochir (eds.): Provisional Report of Researches on Historical Sites and Inscriptions in Mongolia from 1996 to 1998, Osaka, 1999, pp. 123-124. 

زمینه بررسی

AltaiMAP230
منطقه آلتای در آسیای میانه
حدود 1500 سال پیش، مدتی مانده به پیدایش اسلام و سپس گسترش آن در خاورمیانه، اکثر مردمی که میان آمودریا و سیردریا می زیستند به گونه ای از زبان های ایرانی شرقی مانند سُغدی، خوارزمی باستان، باختری (بلخی)، پامیری و غیره سخن می گفتند. زبان به اصطلاح «رسمی» و یا دولتی، یعنی زبان مکاتبات میان دولت های مرکزی، ایالات و ولایات ابتدا پارتی و بعدها فارسی میانه و در بلخ تا مدت ها یونانی بود، چرا که برخی از نیروهای اسکندر پس از شکست هخامنشیان برای حفظ مرزها از دست اندازی قبایل شمالی در این منطقه مستقر شده بودند.اکثر ترک‌ها به صورت قبیله های کوچنده در آن سوی رود سیردریا، در دشت های آسیای میانه یعنی در تقاطع کشورهای آسیای مرکزی، روسیه، چین و مغولستان زندگی می کردند. همسایه شمالی ترکان، چین و همسایه جنوبی شان ایران بود. ترک ها اکثرا پیرو اشکال گوناگون شمن باوری (تِنگری/تانری باوری) بودند. برخی از آنان نیز که عمدتا در امتداد راه های تجاری به چین و به صورت یکجا نشین زندگی می کردند، پیرو باورهای دیگری مانند آیین بودا، دین مانی و غیره شده بودند.قرن‌ها بود که در مناسبات این  قبایل چادرنشین با ایرانیان و چینی‌ها رفت و آمد، وصلت، مبادلات فرهنگی و زبانی، تجارت، کوچ، مهاجرت، دست اندازی‌ و تهاجم‌های متقابل امری عادی بود.ترک‌ها تنها قبایل صحراگرد آسیای میانه نبودند. پیش از آنها و همزمان با آنها نیز اقوام دیگری در این دشت ها به سر می بردند. آنها گله داری می کردند و به دنبال دام‌های خود از مرتعی به مرتع دیگر کوچ می‌نمودند. گاه زیر فشار حمله‌های قبایل همسایه ناچار به ترک آخرین جایگاه خود شده و در جستجوی موطنی جدید رو به صحرا گذاشته و گاهی به اینجا و آنجا هجوم می‌بردند. گاه میان آنها و قبایل دیگر و یا دولت‌های سرزمین‌های همسایه زد و خورد هایی در می گرفت و گاهی کار به کشتارهای خونین و تصرف سرزمین های وسیع و جدیدی می کشید.هنوز از اعراب و اسلام خبری نبود و کوچ و سکونت اصلی قبایل ترک به ماوراءالنهر، خراسان و مابقی ایران و آناتولی شروع نشده بود.آنچه که در این نوشته درباره اقوام ترک و سرگذشت پذیرش و گسترش اسلام در میان نخستین جوامع ترک گفته خواهد شد، اساسا مربوط به چهارصد سال نخست اسلام (یعنی حدودا 650 تا 1050 میلادی) است. اما برای درک بهتر اوضاع و احوال در این دوره باید کمی به عقب برگردیم و به تاریخ سیاسی، قومی و فرهنگی آنان نگاهی داشته باشیم. در این چهارچوب است که گذشته دین و آئین نخستین ترک ها را می توان صحیح تر و دقیق تر درک نمود.سرچشمه پیدایش و نقطه آغاز پراکنده شدن ترک‌ها و ریشه زبان ترکی در آسیای میانه است، در منطقه کوه‌های آلتای یعنی حد فاصل بین شمال غرب چین، مغولستان، جنوب روسیه و گوشه‌ های شرقی از قزاقستان کنونی. به همین جهت به زبان‌های ترکی (صحیح تر آن «ترکیک» است)، مغولی و تونقوزی مجموعا «خانواده زبان‌های آلتایی» می‌گویند، چرا که منشاء همه این گروه زبان ها از همین منطقه است.

اگر این منطقه را گسترده تر در نظر بگیریم و از بخش غربی کوه‌های آلتای تا شمال دریای خزر و حتی شمال دریای سیاه و شرق اروپا ادامه دهیم، در مجموع سرزمین وسیعی خواهیم یافت که گهواره بسیاری از اقوام، زبان‌ها و تمدن‌های اوراسیایی (اروپایی-آسیایی) یعنی (از شرق به غرب) مغولی، ترکی، هندی-ایرانی و اروپایی محسوب می‌شود. این نوارپهن و طولانی جغرافیایی «استپ‌ها» و یا «دشت‌های اوراسیا» نامیده می شود.

این منطقه تا یکهزار سال پیش، صحنه کوچ‌های بدون توقف و پر فراز و نشیب اقوام گوناگون از هند و اروپایی زبانان، سکاها، هون‌ها، ترک‌ها و بالاخره مغول‌ها بوده است. این اقوام کوچک و بزرگ با همه مشترکات و تفاوت‌هایی که داشته اند، ضمن کوچ‌ها و داد و ستدها، گاهی با تهاجم‌های متقابل همدیگر را از بین برده‌اند و گاهی با وصلت ها با یکدیگر آمیزش یافته‌اند، محل زندگی و کوچ و گاهی حتی نام خود را تغییر داده، کوچکتر و یا بزرگتر شده‌ و یا در اقوام و ملل دیگر مستحیل گشته و یا برعکس، نام و مُهر هویت خود را بر اکثریت محیط پیرامون خود نهاده اند.

بدون درک صحیحی ار مسیر حرکت و چرایی و چگونگی این کوچ ها و دگرگونی و تحول دراز مدت این اجتماعات، درک وضعیت کنونی سیاسی، قومی، فرهنگی و زبانی سرتاسر این منطقه ناقص و اشتباه آمیز خواهد بود.

طبعا همه این کوچ‌ها یکباره و همزمان انجام نگرفتند.

نخستین هند و ایرانیان، نخستین آلتایی ها

نخستین موج کوچ‌های قومی حدودا 4000 تا 4500 سال پیش از همین استپ‌ها به سوی آناتولی (ترکیه کنونی)، قفقاز و شمال غربی ایران شروع شد. در جریان این کوچ‌ها اقوام گوناگونی از قبیل هند واروپایی زبانان که شاید بتوان هیتیت‌ها، مانایی‌ها و اورارتویی‌ها را جزو آنان دانست، به آناتولی، قفقاز و شمال غرب ایران کوچیده، در این مناطق ساکن شدند. موج دوم با کوچ هندی تباران به قاره هند و ایرانی تباران مادی و پارسی به فلات ایران ادامه یافت[1].

اما این دو کوچ‌ که در نهایت با استقرار و یکجا نشین‌شدن اقوام یادشده در هند، ایران، قفقاز و آناتولی پایان یافت، تا حدی با کوچ‌های دیگر فرق می‌کرد. درکوچ‌های بعدی که در اثر فشار دولت‌ها و یا اقوام دیگر رخ می‌داد، به نظر می رسد  اقوام کوچ کننده دقیقا نمی‌دانستند که کجا می‌خواهند و یا می‌توانند بروند و ساکن شوند و یا کدام منطقه شرایط طبیعی و سیاسی مناسبی برای سکونت را دارد، در کجا با کدام اقوام دیگر که پیش از آنها در آن سرزمین ساکن شده‌ بودند، روبرو خواهند گشت و نتیجه این رقابت و کشمکش و یا قرابت و آمیزش چگونه خواهد بود.

مقارن میلاد مسیح، یعنی دو هزار سال پیش، اتحادیه بزرگ و چند قومی هون‌ها (به چینی «سیونگ-نو» و بعدها «خیون»ها) که در شمال چین و جنوب روسیه کنونی می‌زیستند، زیر ضربات سخت چینی‌ها متلاشی شد. قبایل هون به سوی غرب، روسیه و اروپا روی آوردند. به نظر می رسد زیر فشار کوچ هون‌ها بود که اقوام احتمالا هند و ایرانی یوئه-چی، سکاها (اسکیت‌ها) و تخارها که در همان منطقه می‌زیستند، در دوره های متفاوت سرزمین‌های خود را رها کرده و به سوی غرب، اروپای شرقی و بخشی نیز به آسیای مرکزی، ماوراءالنهر، خراسان و آسیای جنوبی (پاکستان و سیستان کنونی) کوچ نمودند. هپتالیان و بخشی از آلان‌ها که شامل ایرانیان چادرنشین شرقی و شاید هم بخشی از سکاها بودند، زیر فشار هون‌ها به آسیای مرکزی، افغانستان و پاکستان کنونی کوچیدند[2]. خزرها نیز که در شمال دریای خزر ساکن شدند، به گمان برخی از دانشمندان بخشی از هون‌ها بودند و شاید بخشی از اجداد ترکان و مغول‌های کنونی را نیز بتوان در میان هون‌ها و خزرها جستجو کرد[3].

در اینجا ناچار به یادآوری مطلبی هستیم که به روشن تر شدن تعابیر کمک می نماید. در گذشته بسیاری از ملت ها و اقوام نام یک قوم از اقوام همسایه دور و نزدیک خود را به کل آن سرزمین و کشور تعمیم می دادند. مثلا یونانی ها و عموما غربی ها به همه ایرانیان اعم از مادی و پارسی و پارتی «ماد» و بعد ها «پرس» (پرشن) می گفتند، ترک های آسیای میانه به همه مسلمانان و بخصوص ایرانیان که با آنها روبرو می شدند، «تازیک/تاجیک» و یا تات می گفتند و یا ایرانیان تا یکصد سال پیش به همه غربی ها اعم از فرانسوی و انگلیسی و اسپانیایی «فرنگی» می گفتند.

اعراب نیز در نخستین کتاب های خود اکثر ایرانیان کوچ نشین را «کُرد» و  اکثر اقوام و قبایل کوچ نشین آسیای میانه را «ترک» می نامیدند. اسماعیل عثمان می نویسد برای نخستین مورخین عرب، نام «ترک» هم معنا با قبایل کوچ نشین در استپ های آسیای میانه بود. «برای خود ترک ها نیز واژه ترک نه معنایی قومی، بلکه سیاسی و زبانی داشت»[4].

به هر حال اعم از درستی و یا نادرستی این نام ها، آنچه که از نظر تاریخی اهمیت دارد زمان تحقق و قدمت این نامگذاری هاست، به ویژه اگر هنوز هم صادق بوده و به طور واضح مبین نام قوم، منطقه و یا زبان مورد نظر باشد.

در باره واژه «ترک» به عنوان نام یک قوم، گمانه زنی‌های چندی برپایه متون باستانی آشوری و چند متن تاریخی یونانی شده است، اما باسورث و بسیاری مورخین دیگربر آنند که هیچگونه دلیلی برای اثبات اینگونه گمانه زنی‌ها وجود ندارد[5] .

حتی گمانه زنی های بعدی مانند برآمدن ترک ها از درون مجموعه گوناگون قبایل هون و یا خزر، چیز چندان بیشتری جز حدس و گمان نیست، چرا که اولا از این «اتحادیه های قبیله ای» چندان اثری نمانده که امروزه بتوان به یقین اظهار نظری در باره قومیت و زبان آنها گفت. ثانیا، مورخین معاصر اغلب بر آنند که به ویژه در حوزه گسترده اوراسیا، این اتحادیه های قبیله­ای ترکیبی متغیر از اقوام و زبان های گوناگون بوده اند که بخصوص بخاطر کوچ های بی توقف، ترکیب قومی و زبانی، باورها و عادات آنها پیوسته تغییر می یافته است[6].

تا قرن ششم میلادی همه منابع تاریخی در رابطه با قبیله‌های صحراگرد دشت‌های شمال عموما ازسکاها، هپتالیان، خزرها و به طور کلی از هون‌ها نام می‌بردند. در «یادگار زریران» نیز که در اصل یک اثر نیمه اساطیری به فارسی میانه از دوره ساسانیان مبتنی بر اساطیر شفاهی دوره اشکانی است، از «خیون‌ها» یا همان هون‌ها در شمال شرق ایران سخن می‌رود که با ایرانیان وارد جنگ شده بودند.

تا قرن چهارم و پنجم میلادی در منابع غربی که رومی و یونانی هستند و منابع شرقی که اساسا چینی است در ارتباط با منطقه پهناور اوراسیا  از قبایل گوناگونی مانند سکاها، هون ها، هپتالیان و خزر ها سخن به میان آمده که پیوسته در حال حرکت، رویارویی با قبایل سرزمین های دیگر، آمیزش، دگرگونی قومی، زبانی، دینی و جغرافیایی و اقتصادی بودند. این در حالی است که از قرن ششم به بعد یعنی حدودا 100تا 150 سال مانده به ظهور اسلام، از اکثر این اقوام به ویژه از سکاها و هون ها دیگر نامی برده نمی شود. در این دوره اگرچه هنوز از حرکت هپتالیان در آسیای مرکزی و افغانستان کنونی و خزرها در شمال خزرخبرهایی هست، اما در اکثر این گستره جغرافیایی، به صورت فزاینده ای از اقوام و قبیله های جدیدی با نام عمومی و مشترک «ترک ها» یاد می شود.

اما نام «ترک» کی و در کدام منابع تاریخی برای نخستین بار به طور واضح و آشکار قید گردیده و ثبت شده است؟

نخستین نمونه های ثبت نام ترک ها مربوط به سالنامه‌های دودمان‌های چینی از قرن ششم میلادی می‌شود که از ترک‌های شمال امپراتوری چین همچون «تو-چوه» نام برده‌اند[7]. موارد بعدی ودسته دوم مربوط به مکاتبات میان امپراتوری روم شرقی یعنی بیزانس و خاقان نشین گوک تورک به معنی ترک های آسمانی و یا «کوک تورک» به معنی ترک‌های اصلی است.

نخستین منابعی که در آن خود ترک ها به طور آشکار از «ترک‌ها» بحث کرده‌اند، کتیبه های سنگی ارخون و ینی سئی درمغولستان هستند. تاریخ این سنگ نوشته ها مدتی پس از تاسیس اولین دولت ترک به نام «گوک تورک» به معنی ترک های آسمانی و یا «کوک تورک»  به معنی ترک های اصلی در سال 552 میلادی است.

گولدن می نویسد که بعضی منابع کوشش کرده اند نام هایی کم و بیش مشابه با نام «ترک» را که مربوط به دوره ای بسیار قدیمی تر از تاسیس نخستین دولت ترک در سال 552 میلادی یعنی میانه قرن ششم میلادی هستند، با نام «ترک» هم معنا بشمارند و از جمله به خاطر همین شباهت های دور و نزدیک که در برخی متون آشوری و حتی عهد عتیق و غیره دیده می شود، کاربرد واژه «ترک» را قدیمی تر نشان دهند. به نظر گولدن، این گمانه زنی ها هر چند ممکن است، اما احتمال آن ضعیف است. «روشن ترین و تردید ناپذیرترین شواهدی که ما (در مورد به کاربردن نام «ترک»، -م) در دست داریم، از منابع چینی و دیگر منابع (مثلا سُغدی) مربوط به نیمه قرن ششم هستند»[8]. در این منابع ترک ها با این عناوین نامیده شده اند: تو-چوه/تو-کوه (چینی)، ت-ورک (سغدی)،  تورک (فارسی میانه)، ترک (عربی)، تورکایه (سریانی)، تورکوت (یونانی)، توروشکا (سانسکریت)،  دروق/دروقو (تبتی) و تتورکا/تتورکی (ایرانی خُتنی).

——————

زیرنویس ها:

[1] آنتونی 361-380، ویندفور 5-9

[2] گیب 3

[3] رو 50-82

[4] عثمان 262

[5] باسورث 2007، 13-14

[6] پریتساک 61

[7] باسورث، همانجا

[8] گولدن 1992، 116

باورهای پیشا اسلامی ترک ها

de12923f99c5c8e1698e4c6b43aa1bc2
عکس یک شمن از منطقه آلتای در سال های 1930
درباره باورهای ماوراء طبیعی و دینی ترک ها پیش از اسلام به ناچار باید به منابع خارجی رو آورد. از همین دوره گزارش های جالب و مهمی به چینی، یونانی شرقی (بیزانسی)، سُغدی و تا حدی فارسی میانه در باره ترک های آسیای میانه و دشت های اوراسیا موجود است که مخصوصا در 200 سال گذشته از سوی دانشمندان حوزه های گوناگون تاریخ و زبانشناسی بررسی شده اند. مورخین و سیاحان اسلامی سه-چهار سده نخست اسلام نیز در باره باورهای ترک های چادرنشین دشت ها گزارش های جالبی داده اند.  خود ترک ها احتمالا به دلیل طرز زندگی غالبا چادرنشینی، تا مدت ها نوشته ای از خود به جا نگذاشتند.  اما از نخستین اثر نوشتاری ترک ها یعنی سنگ‌نوشته‌های اُرخون (مغولستان  کنونی) از قرن هشتم نیز برخی اطلاعات ارزشمند در این زمینه به دست می آید.به نظر بارتولد شکی نیست که ترک های امپراتوری گوک تورک (که ریشه اصلی اغوزها از آنجاست) شَمَن باور (شمنیست و یا شامانیست) بودند[1]. گولدن می گوید همه ترک های شرقی مانند اویغور ها و نیز همانند ترک های قارلوق، قبچاق، قومان در غرب، خزرها در شمال دریای خزر (به غیر از رهبران آنان که به یهودیت گرویده بودند) و یا بلغار های حوزه رودخانه وُلگا آیین های رنگارنگ شمن باوری و تنگریسم (تنگری باوری، ایمان به تنگری/تانری) داشتند[2].شمن باوری احتمالا از قدیمی ترین آیین های طبیعی بومیان آسیا، شمال اروپا، آفریقا و آمریکاست. امروزه با وجود گسترش همه جانبه ادیان معاصر یهودیت، مسیحیت و اسلام، هنوز هم می توان در میان مردم این سرزمین ها آثار شمن باوری را مشاهده نمود. پایه شمن باوری اعتقاد به ارواح و نقش انسان هایی به نام شمن و یا شامان (به ترکی باستان: قام) در برقرار نمودن رابطه با ارواح و تاثیر گذاشتن بر آنهاست. «شمن» در اصل نامی به زبان آلتایی تونقوزی در سیبری و مغولستان است که در میان بومیان هر منطقه نام های دیگری به معنی «ساحر» و «پزشک جادوگر» گرفته است. شمن، مرد و یا زنی با دانش و قدرتی ماوراء طبیعی شمرده می شود که می تواند در حالت خلسه ضمن تماس با ارواح، از آنها خواهش کند که باعث باریدن باران شوند، بیماری ها را معالجه کنند و آینده را پیش بینی نمایند. در جوامع شمن باور، شمن ها واسطه و میانجی بین مردم و ارواح شمرده می شدند و به همین جهت نقش و مقام مهمی در جامعه داشتند. شمن باوری در هر منطقه و میان هر قبیله رنگ و هویت دیگری به خود گرفته بود. در بسیاری از جوامع شمن باور اوراسیا، باور های مردم با پرستش آسمان، آب و آفتاب و یا «روح باوری» (آنیمیسم) که هر موجود زنده و گیاهان، اشیا و مکان های دنیا را صاحب روح مخصوص خود می شمارد، درآمیخته بود.دو دولت نخست ترک در قرن های ششم تا هشتم مناسبات پرفراز و نشیبی با سه امپراتوری همسایه خود یعنی چین، ایران ساسانی و بیزانس (روم شرقی) داشتند. از این جهت در برخی آثار مورخین و فرستاده های این دولت ها و وقایع نامه های دودمان های آنان می توان در باره ترک ها و دولت آنها که با فاصله ای چندساله تا قرن هشتم پابرجا بود، اطلاعات جالبی یافت.تئوفیلاکتوس، مورخ بیزانس قرن هفتم، می نویسد که ترک ها آتش، هوا و آب را می پرستند. «آنها در پرستش زمین سرود می خوانند، سجده می کنند و تنها کسی را خداوند می شمارند که زمین و آسمان را آفریده است. ترک ها برای او اسب، گاو و گوسفند قربانی می کنند. آنها روحانیانی دارند که به باور آنان قادر به پیشگویی اتفاقات آینده در زندگی آنان هستند»[3].  به نظر بارتولد و گولدن این ها همه نشانه های آیین «تنگری» (تانری، امروزه در ترکی ترکیه به معنی «خداوند») است که آیین اصلی ترک های آسیای میانه بود و احتمالا باید ریشه اش را در میان اغلب اقوام آسیای میانه در سده های میانه از جمله هون ها جستجو نمود[4]. منابع دیگر همچنین به آیین «یر-سوب» (زمین و آب) در میان ترکان اشاره می کنند که در میان دیگر اقوام دشت های اوراسیا نیز گزارش شده است. برخی منابع در باره پرستش کوه های بخصوص  از سوی ترک ها نیز خبر داده اند. همچنین در سنگ‌نوشته‌های ارخون به الهه ای به نام «اومای» به عنوان نماد باروری نیز اشاره شده است.

برخی عادت ها و رسوم رایج میان قبایل ترک نشان دهنده روشن باورهای شمنی بودند. بارتولد مخصوصا به این سنت میان حاکمان ترک اشاره می کند که هرگاه خانی در می گذشت، جنگجویان طرف دشمن که از سوی آن خان به قتل رسیده بودند، در نزدیکی آرامگاه خان دفن می شدند و حتی برای هرکدام از این دشمنان مقتول یادواره ای سنگی با تصویر او بر سر مزارش افراشته می شد. این یاد واره های سنگی «بَل-بَل» نامیده می شد که اصلش واژه ای چینی بود. این موضوع در سنگ‌نوشته‌های ارخون نیز تایید شده است. به گفته بارتولد منابع بیزانسی نیز نوشته اند که به دنبال مرگ یک خان ترک، ترک ها دشمنانی را که از سوی آن خان اسیر گرفته شده بودند بر سر مزار خان آورده، به قتل می رسانیدند. انگیزه این نوع قتل ها و برافراشتن یادواره ها برای دشمنان مقتول در نزدیکی آرامگاه خان، این تصور شمنیستی بود که دشمنانی که از سوی خان و یا جنگجویان او کشته شده اند، پس از مرگ، یعنی «در آسمان» خدمت گزار خان خواهند بود. به نظر بارتولد این باور که در میان دیگر اقوام شمنیست نیز رایج بود، جزو مهم ترین فرق ها میان بی دینی و یا «بت پرستی» جوامع ابتدایی و ادیان معاصر است. در ادیان معاصر باور به زندگی بعد از مرگ مبتنی بر مسئولیت انسان در مورد اعمالش در این دنیا و برقراری عدالت الهی در روز قیامت است، در حالیکه فرد شمن باور «نه تنها از کیفر آخرت از کشتن انسان ها در زمان حیات خود نمی ترسد، بلکه تصور می کند که او در این دنیا هر قدر انسان های بیشتری کشته باشد، در زندگی پس از مرگ وضع بهتری خواهد داشت»[5]. حتی در قرن سیزدهم نیز که یک میسیونر کاتولیک به نام «روبروکی» به روسیه سفر کرده، از ادامه سنت بر افراشتن «بل-بل» در میان ترک های «قومان» در دشت های جنوب روسیه خبر داده است[6]. منابع مختلف گزارش داده اند که این قبیل عادات و رسوم در میان بسیاری اقوام بدوی دیگر نیز رایج بوده است.

اگر سنگ‌نوشته‌های ارخون را معیار قرار دهیم، ظاهرا تا قرن ششم تا هشتم ادیان معاصر چندان تاثیر مهمی بر ترک ها نگذاشته اند، چرا که در این نوشته ها مستقیما نامی از این ادیان برده نمی شود.

اما هرچه خاقانات ترک گسترش یافته و وارد تماس با فرهنگ ها و ادیان همسایه گشته و یا این همسایگان را تابع خود نموده و با آنها در آمیخته، تاثیر دین، آیین و عادات و رسوم آنان بر ترک ها نیز فزونی یافته است.

می دانیم که  مردم بومی و ایرانی تبار ماوراءالنهر و خوارزم به خاطر مناسبات تجارتی در امتداد راه ابریشم و یا مجاورت با ترک های دشت های همسایه پیوسته با ترک ها در تماس بوده اند. به نظر بارتولد قبول و کاربرد الفبای ایرانی (پهلوی و سُغدی) از سوی ترک ها که آن ها هم اصلا از خط آرامی گرفته شده بود و همچنین تاثیر الفباهای آرامی ایرانی بر الفبای ترکی سنگ‌نوشته‌های ارخون ، نتیجه همین مناسبات تجاری بوده و ربطی به تبلیغات مذهبی نداشته، چرا که «آیین زرتشت به عنوان دین ملی ایران علاقه ای به تبلیغات دینی میان اقوام دیگر نداشته است»[7]. با اینهمه، در همان دوره نخستین دولت گوک تورک شاهد نفوذ برخی باورهای ایرانی مانند آیین مانوی و از سوی دیگر آیین بودا در میان ترک ها هستیم. چنانکه از واژه های مذهبی سنگ‌نوشته‌ «بوقوت» (مغولستان) نیز می توان حدس زد، سومین و چهارمین خاقان ترک، موغان و تاسپار که در سال های 570 و 580 جکمرانی کرده اند، تحت تاثیر آیین بودا قرار داشتند. سنگ نوشته بوقوت به زبان ایرانی سُغدی و با الفبای سغدی نوشته شده است[8].

اصولا سغدیان در روابط اجتماعی، فرهنگی و تجارتی ترک های این دوره با جوامع یکجانشین همسایه پیوسته نقشی فعال داشته اند. وامواژه های سغدی که در حوزه دین وارد ترکی باستان شده، یک نشانه این تاثیر است[9].

آیین بودا نیز نه تنها در میان ترکان شرقی، بلکه حتی در دوره دولت ترک های غربی نیز بی تاثیر نبوده است. برخی آثار چینی نوشته اند که در دوره خاقانات ترکی ، «بیلگه خاقان»، اظهار علاقه نموده که برای او یک معبد بودایی ساخته شود، اما «یابغو» و یا وزیر معروف او «تونیو قوق» (قرن هفتم-هشتم) خاقان را از این نقشه بر حذر داشته و گفته است که ممکن است آموزش های بودا بر جنگاوری ترک ها تاثیر منفی بگذارد [10].

———————————-
زیرنویس ها:

[1] بارتولد 1935، 16-17

[2] گولدن، 1992، به طور پراکنده

[3] گولدن 1992، 149

[4] بارتولد، همانجا؛ گولدن، همانجا

[5] بارتولد، همانجا

[6] همانجا

[7] بارتولد، همانجا

[8] گولدن 1992، 150

[9] گولدن، همانجا

[10] همانجا

نخستین دولت های ترک

گستره دولت گوک ترک ها، قرن ششم.، مدت کوتاهی پیش از اسلام

«تورک» نام اتحادیه ای قبیله ای بود که حکومت  قبیله ای «رو-ران» ها را که «تورک» ها هم شامل آن بودند و همگی در منطقه آلتای (مغولستان، روسیه جنوبی) در اطراف کوه های آلتای می زیستند، در سال 552 سرنگون کرده، حکومت قبیله ای خود را تاسیس نمودند. این حکومت و تعبیر «تورک»  بعد ها (مثلا در سنگنوشته های اُرخون)  «کوک تورک» و یا «گوک تورک» (ترک آسمانی) نیز نامیده شد. از آن به بعد تعبیر «تورک» و «ترک» در مورد همه اقوام ترک زبان این اتحادیه قبیله ای به کار برده شد، صرفنظر از آنکه اصلیت این اقوام از آن ترکان نخستین بود یا نه[1].

در سنگنوشته های ارخون اطلاعات روشنی در باره وابستگی قبیله ای گوک تورک‌ها داده نمی شود. در این سنگنوشته ها خان قوم خود را گاهی تورک، گاهی اُغوز و گاهی هم «تُغوز اغوز» (نُه اغوز) می نامد و حتی گاه  اُغوز و یا تغوز اغوز در این سنگنوشته ها «دشمن خان» نیز نامیده می شوند. اما ترک شناس معروف رادلوف حتی «پیش از رمزگشایی سنگنوشته های مزبور به این نتیجه رسیده بود که ترک های سده های ششم تا هشتم به قبیله اغوز تعلق داشتند»[2]

این نخستین دولت (خاقانات و یا خاقان نشین) ترک‌ها در تاریخ است.

ترک‌ها در قرن ششم میلادی به تدریج در سرزمین های پهناور میان ایران، چین و بیزانس بر اکثریت اقوام و قبایل کوچ نشین دیگر چیره شدند، تا جایی که اگر در اوایل هزاره یکم میلادی منابع چینی از 59 قبیله در شمال چین نام برده‌اند[3]، پس از مدتی، به جز «ترک‌ها» و تا حدی «هپتالیان» ( به عربی «هیاطله») و «خزرها»، دیگر نام آن همه اقوام و قبایل کوچ نشین اوراسیا در منابع خارجی برده نشد.

این نخستین خاقان‌نشین ترکی ابتدا به صورت اتحادیه قبیله‌های ترک در غرب آلتای  آغاز یافته و به تدریج به سرزمین‌های گسترده‌ای با اقوام و قبایل کوچ نشین، دامدار و یکجا‌نشین شهرها و روستاها (مخصوصا در امتداد راه ابریشم به چین) گسترش یافت. در نتیجه این گسترش نظامی و سیاسی، دولت گوک تورک علاوه بر قبایل گوناگون ترک زبان (اغوز، اویغور، قرقیز، تاتار، قارلوق)، مغول ها، ایرانیان خُتنی در شمال چین و مغولستان و همچنین ایرانیان سُغدی سمرقند، بخارا و خوارزم را نیز در بر می‌گرفت. با اینهمه، در این دوره، تقریبا همه ترک ها چادرنشین بودند، اما دولت‌داری ترک با وجود شکل و ساختاری قبیله ای، در مقایسه با امپراتوری های ایلاتی دیگر (مانند هون ها) ویژگی های معین دولت منسجم تری داشت. از آن جمله، رهبری دولت نه تنها بر شخصیت و قدرت یک شخص (خاقان)، بلکه به یک دودمان متکی بود. پس از مرگ خاقان برادر او و یا فرزندان آنان حکمرانی می‌کردند[4] ، اگرچه میان آنان و همچنین با خان های دیگر جنگ و خونریزی بر سر حاکمیت نیز چیزی عادی بود.

در اثر قدرت گیری دولت گوک تورک که با کوشش این دولت برای دستیابی به امتیازات و درآمد تجارت راه ابریشم میان ایران، بیزانس و چین همراه بود، اکثر آوارها (احتمالا رو-ران های سابق) رو به سوی غرب یعنی دریای سیاه و اروپای شرقی رانده شدند و هپتالیان اغلب یا با اقوام دیگر استحاله یافتند و یا به ماوراءالنهر و افغانستان و خراسان کوچیدند و در آنجا با مردم احتمالا ایرانی تبار بومی آمیزش یافتند. در دوره حاکمیت ایستمی خان، ترک ها با انوشیروان ساسانی متحد شده، هپتالیان را شکست دادند. سرزمین هپتالیان میان گوک تورک ها و ساسانیان تقسیم شد، تا جایی که دولت گوک تورک در آن سوی رود سیحون و سرزمین خوارزم همسایه ایران گشت. دیر تر دولت گوک تورک کوشش کرد با روم شرقی (بیزانس) که رقیب و دشمن ایران ساسانی بود، متحد شود. این کوشش ها که با اواخر دولت ساسانی و حمله اعراب همزمان بود، با وجود تمایل بیزانس که خود بسیار تضعیف شده‌‌بود، نتیجه چندانی نداد.

تقسیم امپراتوری «کوک ترکان»، به دو بخش شرقی و غربی، سال های 552 تا 742

نخستین دولت ترک پس از سی سال (582، یعنی چهل سال پیش از ظهور اسلام) در نتیجه اختلافات داخلی و قبیله ای به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد. ترک‌ها در سنت امپراتوری های قبیله‌ای عادت داشتند برای اداره بهتر و بی دردسر تر امپراتوری، رهبری را میان دو بخش شرقی و غربی تقسیم کنند، اگر چه خاقان یکی از این دو بخش (معمولا بخش شرقی) با عنوان «قاغان» (قاآن و یا خانِ خان ها) بر خاقان دیگر برتری داشت. این تقسیم قدرت را دیرتر در نمونه قراخانیان (840-1211) نیز می بینیم که پس از فروپاشی سامانیان ایرانی، بر ماوراءالنهر حاکم شدند و دولت خود را میان خان کاشغر در چین و سمرقند در ماوراءالنهر تقسیم کردند. با این ترتیب این نخستین دولت ترک با نام های «ترک های شرقی» و «ترک های غربی» در تاریخ ثبت شد. اما این هنوز نخستین شکست دولت ترک بود.

در طول حاکمیت دولت گوک ترک، چین که حضور «قبایل بدوی» در نواحی مرزی کشور را پیوسته تهدیدی برای خود می شمرد، از هر فرصت استفاده کرده اختلافات داخلی ترک‌ها را تحریک می نمود. ترک‌ها نیز به سهم خود از حمله به همسایگان خود، چه ترک و چه غیر ترک، پرهیز نمی نمودند.

چین خاقان‌نشین ترک های شرقی را در سال 630 و خاقان‌نشین غربی ترک را در سال 659 شکست داد.

در این دوره لشکریان عربی-اسلامی پس از تسخیر ایران ساسانی به بلخ، ماوراءالنهر (سُغد)، خوارزم و تاشکند رسیده و به گسترش حاکمیت خود و اسلام شروع کرده بودند. اما نخستین دولت ترک‌ها دیگر پراکنده شده‌بود و ترک ها تحت حاکمیت دودمان «تانگ» چین قرار گرفته بودند.

مهم‌ترین بازمانده تاریخی دولت غربی ترک‌ها سنگ‌نوشته های اُرخون در مغولستان است که نخستین نوشتار به ترکی باستان (اویغوری و یا «ارخونی» باستان) به شمار می‌رود و در باره عادات و رسوم ترک ها و فعالیت های حاکمان ترک (به ویژه جنگ های آنان علیه دیگر قبایل ترک و چینی‌ها) اطلاعات مهمی به دست می دهد.

مدتی بعد، در سال 699، یعنی پنجاه سال پس از رسیدن لشکریان اسلام به مرزهای خراسان و ماوراءالنهر، باقیمانده نیروهای ترک های غربی در زیر رهبری یکی از روسای طایفه تورگش به نام «سولو» متحد شده و دومین دولت خاقان نشین ترک را تاسیس کردند که مرکزش باز در غرب منطقه آلتای و از جمله «بالاساغون» در قرقیزستان کنونی قرار داشت. این دولت در تاریخ با نام قبیله حاکم آن یعنی «تورگش» نیز معروف شده است.

در کشاکش ترک و عرب

دولت تورگش حدودا هشتاد سال پابرجا بود. این دولت که در شرق یعنی مغولستان و شمال چین با رقیبان ترک خود در رویارویی قرار داشت، در جنوب یعنی ماوراءالنهر با قدرت فزاینده  خلافت اسلامی امویان  روبرو بود. اگرچه دولت ترکی «تورگش» مدتی درحال گسترش به سوی جنوب بود و در سال 712 حتی تا سمرقند پیش آمد، اما اعراب آنان را عقب راندند.

در این میان، اعراب و متحدین نومسلمان ایرانی آنان هنوز نتوانسته بودند بلخ، سغد (سمرقند و بخارا) و خوارزم را تسخیر کنند. هنوز پادشاهان و اشراف محلی ایرانی تبار در بلخ، سمرقند، بخارا و خوارزم که اکثرا هنوز زرتشتی و یا بودایی بودند و خود را در مقابل حملات مسلمانان می‌دیدند، کوشش می کردند از همه امکانات و کمک های خارجی و از جمله جنگجویان ترک دشت ها استفاده کنند. آنها حتی چندین بار به جلب کمک چینی ها تلاش کردند و همه این کوشش ها هم کاملا بی نتیجه نماند.

خاقان دولت تورگش «سولو» هم در تلاش بهره جویی از اختلافات اعراب و ایرانیان بومی ماوراءالنهر بود. سیاست سولو مبتنی بر نزدیکی با تبت، سازش با بیزانس (روم شرقی) و نزدیکی با بومیان ایرانی ماوراءالنهر (سمرقند، بخارا، خوارزم، تاشکند و بلخ) بر ضد اعراب بود. «ترک‌ها و عرب‌ها دشمن هم بودند و با همدیگر سر آشتی نداشتند، چرا که هردو می‌خواستند حاکم این سرزمین ثروتمند (ماوراءالنهر، -م) شوند»[5]. در این شرایط، بومیان ایرانی  میان اعراب از جنوب و ترک ها از شمال «گیرکرده بودند»[6].

تا سال  735 تنها سمرقند و یکی دو ناحیه کوچک در ماوراءالنهر در دست اعراب بود. باقیمانده «قلعه‌ها» یعنی شهرهای ماوراءالنهر از جمله بخارا تحت کنترل پادشاهان و اشراف بومی و یا مهاجران مسلح ترک قرار داشت که از حاکمان محلی دفاع می‌کردند.

در این دوره روایات دقیق مورخین عرب و ایرانی از محاصره ناحیه «کمرجه» توسط ترک‌ها بسیار جالب است. ما در اینجا چکیده ای از روایت «تاریخ طبری» را نقل می‌کنیم:

اعراب در کمرجه تحت محاصره ترک‌ها بودند. شب هنگام که ترک‌ها موقتا حمله را متوقف کرده بودند، دو فرستاده به طور جداگانه پیش اعراب آمدند تا به آنها پیشنهاد تسلیم به ترک‌ها را بدهند. فرد نخست کسی نبود جز یزدگرد سوم ساسانی که با امید بازیافتن پادشاهی اجدادش به ترکان پیوسته بود. «خسرو پسر یزدگرد با سی کس پیش آنها آمد و گفت: ای گروه عربان، چرا خودتان را به کشتن می‌دهید؟ من بودم که خاقان را آوردم که مملکتم را به من باز دهد و برای شما امان می‌گیرم.» اما عربان بدو ناسزا گفتند و او برفت»[7]. پیشنهاد دوم ترک‌ها را که قابل تامل تر بود، فردی از سُغدیان بومی به نام «بازغَری» آورد که همچون میانجی مورد اعتماد خاقان ترک آمده بود و دو ترک را هم به همراه خود داشت. او چندین عرب را نیز که در جنگ‌های پیشین به اسارت افتاده بودند، با خود آورده، پیامی از خاقان به آنها داد که می‌گفت به لشکر خاقان بپیوندند و در مقایسه با مبلغی که از فرماندهان عرب خود می‌گیرند، مقرری بیشتری از خاقان ترک بگیرند. اما امیر اعراب در آن ناحیه با رد این پیشنهاد گفت: «این کار سر نمی‌گیرد. چگونه عربان که گرگانند با ترکان توانند بود که گوسفندان هستند؟ میان ما و شما صلح نخواهد بود» (طبری همانجا).

با اینهمه، ترک‌های تورگش در همراهی با نیروهای بومی ماوراءالنهر چندین بار با اعراب روبرو شدند و مثلا در بخارا و سمرقند ضربه‌های سنگینی بر مسلمانان وارد آوردند.

سال 737 از نگاه گسترش و تحکیم حاکمیت اعراب نقطه چرخش نهایی بود. حاکم جدیدی به نام اسد بن عبدالله که خلیفه اموی به خراسان و ماوراءالنهر فرستاده بود، سیاست دوستی و نزدیکی با ایرانیان بومی حاکم در پیش گرفت و به جلب بسیاری از آنان به اسلام و دولت عربی موفق شد. حتی روایت است که «برمک»، بنیانگذار دودمان معروف وزیران دربار عباسیان و همچنین «سامان خدا»، نیای دودمان سامانیان که در سده دهم میلادی بر اکثر خراسان و ماوراءالنهر حکم رانده‌اند، با دعوت اسد بن عبدالله به اسلام گرویده‌اند.

از سوی دیگر، درست در همین دوره ستاره بخت ترک‌ها نیز رو به افول گذاشت.

در زمستان سال 737 خاقان ترک، سولو، اشتباه بزرگی کرده، شروع به غارت شهر و دهات ولایت بلخ نمود.

درست در همین دوره، پادشاهان و اشراف بومی سغد و بلخ حمایت از اسد و مسلمانان را در پیش گرفتند. شاید برای ایرانیان بومی ماوراءالنهر و آسیای میانه، ترک های چادرنشین با ساختار دولتی و قدرت نظامی غیر منسجم و ناپایدار خود، دیگر گزینه قابل ترجیحی در مقابل اعراب و متحدین ایرانی آنان نبودند. شاید مردم بلخ، سغد و خوارزم که در تجارت و امور سود و زیان هم ماهر و با تجربه بودند، تشخیص داده بودند که در کشاکش عرب و ترک، کدام طرف پیروزمند خواهد بود و نمی خواستند با طرفی همدست شوند که شانس پیروزی چندانی ندارد.

آخرین تلاش سولو در همدستی با ایرانیان بومی ماوراءالنهر در سال 737 در نبرد «خارستان» (شمال افغانستان کنونی) شکست بی برگشتی برای ترک ها و پیروزی مهمی برای مسلمانان به بار آورد. در نتیجه این شکست، سولو که به دشت های شمال عقب نشینی کرده بود، از سوی یکی از خویشان و فرماندهان خود به قتل رسید. هفت سال بعد، در سال 744، آخرین حاکم دولت تورگش تابعیت خود را از دولت ترک های شرقی اویغور اعلان نمود و قارلوق های رقیب  با اشغال «سویاب»،  پایتخت دولت تورگش در قزاقستان کنونی، باقیمانده های این دومین دولت ترکی را نیز از میان بردند.

با متلاشی شدن دولت تورگش و غلبه دولت عربی-اسلامی در ماوراءالنهر و خراسان و سپس پیدایش دولت های محلی ایرانی همچون سامانیان که به ظاهر تابع خلیفه بغداد بودند، اما در عمل رفته رفته مستقل تر عمل می کردند، جامعه های رنگارنگ ترک‌ها باز به صورت پیشین یعنی مجموعه ای از طایفه ها و قبایل بیشماری درآمدند که هرکدام مستقلا راه خود را در پیش می‌گرفتند، بی آنکه همه آنان تابع یک دولت‌داری منسجم «ترکی» باشند.

در سال 750 حاکمیت اعراب در آن سوی آمو دریا کم و بیش تکمیل شده بود. اما چینی ها در این سال ها آخرین تلاش خود را برای کسب قدرت و نفوذ در ماوراءالنهر انجام دادند.

میان سال‌های 747-749 شاه تُخارستان (در افغانستان کنونی) برای دفع اشرار در ناحیه گِلگِت (امروزه در پاکستان) که مزاحم تاجران سُغدی می شدند، خواستار کمک از چینی‌ها شد. یکی از حاکمان چینی محل با نیروهای خود گروه اشرار را سرکوب کرد. آنگاه پادشاه فرغانه از همان حاکم درخواست کرد که در اختلاف خود با شاه چاچ (تاشکند) همسایه به او کمک کند. در نهایت چینی‌ها چاچ را اشغال کردند. شاه چاچ به ابومسلم پناه برده، خواهان کمک مسلمانان شد.

این شرایط ناگزیر باعث کشمکشی نهایی میان دو قدرت باقیمانده در آسیای میانه یعنی خلافت اسلامی و چین گشت.  در سال 751 رقابت میان پادشاهان محلی سغد باعث شد مسلمانان عرب و ایرانیان متحد آنان در یک سو و چینی های تانگ و قارلوق های متحد آنان در سوی دیگر در جنگی در سواحل رود تالاس در قزاقستان کنونی رویاروی همدیگر قرار بگیرند.  سرنوشت جنگ میان دو قدرت بزرگ با تغییر جبهه ناگهانی قارلوق ها به نفع لشکریان اسلام رقم خورد. قارلوق ها (که رقیب و دشمن ترک های غربی تورگش بودند) در وسط جنگ به جبهه مسلمانان پیوستند و باعث شکست چینی ها شدند[8].

پیروزی اعراب بر چین در ماوراءالنهر و اختلافات قبیله ای میان ترک ها که هنوز اکثرا در دشت های آسیای میانه می زیستند، باعث عقب نشینی چینی ها از ماوراءالنهر و دست بالا گرفتن اسلام به عنوان دین اکثریت مردم ماوراءالنهر گردید.

یکصد سال پس از تسخیر ایران ساسانی، اسلام در ماوراءالنهر، این «حاشیه» دولت اسلامی نیز تحکیم یافته بود. اما طبیعی است که اسلام آوردن ترک های چادرنشین دشت ها بیشتر طول کشید و اصولا از راه های دیگری عملی شد. در هر مورد مشخص، روند پذیرش اسلام از سوی ترک ها به ده ها عامل وابسته بود: فشار سیاسی و یا اجتماعی، مصلحت، جنگجویی و مهارت نظامی از سویی و اسارت و غلامی از سوی دیگر، باور واقعی، همراه شدن و تبعیت از رئیس قبیله و طایفه هنگام پذیرش اسلام، ادامه اختلافات میان قبایل ترک  و همچنین محیط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و مذهبی مردم سرزمین های جدیدی که ترک ها در جریان کوچ و گسترش خود با آن روبرو می شدند.

[1] آکسفورد 1533

[2] بارتولد 1935، 33-34

[3] گولدن 2018، 320

[4] بارتولد، همانجا

[5] کندی 177

[6] همانجا

[7] طبری، 4101-4103

[8] گولدن 2011، 60

پس از پیروزی اسلام

نقشه ولایات خلافت عباسی (از کتاب پرسی سایکس: تاریخ ایران، لندن 1915)

سال 750 میلادی آغاز روندی بسیار مهم، پیچیده و سیصد-چهار صد ساله در تاریخ اسلام و از آن جمله ماوراءالنهر و خراسان است که «دروازه ورود ترک های نخستین» به عالم اسلام شمرده می‌شود. تاریخ ترکان و روند پذیرش اسلام از سوی آنان را نیز بدون دانش عمومی در باره این مرحله نمی توان به درستی درک نمود.

سلسله مراتب تحولات مربوط به ترک ها در آسیای میانه و ماورا‌النهر را به خاطر بیاوریم. در پی فروپاشی دولت دوم ترک (تورگش) که بخش غربی دولت سابق گوک تورک را دربر می‌گرفت،بخش بزرگی از قبیله‌های ترک (مخصوصا اغوز ها) رو به سوی جنوب غرب، یعنی مرزهای ماوراءالنهر و خراسان گذاشتند. گفتیم که ترک‌ها، هم در زمانی که هنوز دولت ترک برقرار بود و هم تا حدی پس از فروپاشی آن کوشش کردند در مقابل حمله‌های اعراب ایستادگی کنند. در این رابطه حتی گفته بودیم که فتح ایران ساسانی با آن‌ همه وسعتش برای اعراب تنها چیزی نزدیک به ده سال طول کشید، اما فتح ماوراءالنهر (سمرقند، بخارا و خوارزم) و همچنین بلخ و چاچ یعنی تاشکند کنونی از سوی اعراب تقریبا صد سال به درازا کشید. البته اکثر تاریخ‌ نویسان نوشته‌اند که در پنجاه سال نخست، هدف اصلی اعراب نه واقعا گسترش خلافت اموی و یا اسلام بلکه در درجه اول غارت و به خراج بستن شهرهای ثروتمند ماوراءالنهر بود[1]. ضمنا در این دوره سیاست کلی امویان هنوز به مرحله یک امپراتوری واقعی که بعدا در زمان عباسیان شاهدش هستیم، نرسیده بود. از سوی دیگر اختلافات قبیله ای اعراب مقیم خراسان و ماوراءالنهر نیز مانع پیشرفت منسجم و سازماندهی شده اعراب و نیروهای اسلام بود.

در سال 750 عباسیان با عنوان کردن فساد و خودسری بنی امیه و بخصوص اینکه امویان مانند بنی عباس نوادگان پیغمبر اسلام نیستند، شورش نموده امویان را برکنار کردند و خود به جای آنان نشستند. این، برای دنیای اسلام که ماوراءالنهر و ایران نیز دیگر جزئی از آن شده بودند، آغاز دوران آرامش و پیشرفت تجاری و اقتصادی به شمار می رفت.

در بخش گذشته جنگ اعراب و چینیان در سواحل رودخانه تالاس (قرقیزستان و قزاقستان) و پیروزی مسلمانان را شرح داده بودیم. این نبرد که تقریبا یک سال پس از بر سرکار آمدن عباسیان اتفاق افتاد، باعث شد که اسلام به صورت دین حاکم در ماوراءالنهر و حتی برخی مناطق آن سوی رود سیحون در آید. در حالی که چین، ایران و هندوستان صدها سال بازیگران اصلی این منطقه بودند، پس از نبرد تالاس، چین از صحنه خارج شد، عنصر ایرانیان (هم ایرانیان محلی و هم ایرانیان نو مسلمانی که همراه با اعراب می جنگیدند) تقویت یافت و این دو عنصر جدید یعنی اعراب و ایرانیان به صف بازیگران اصلی منطقه و کلا دنیای اسلام اضافه شدند. با وجود همه فرق‌ها و رقابت‌هایی که هنوز میان سه عنصر: عرب و ایرانی و ترک موجود بود، آنچه که آنها را به صورت فزاینده‌ای به همدیگر وصل می نمود، اسلام بود.

عباسیان در مقایسه با پیشینیان اموی خود، نسبت به کسانی که عرب نبودند و بخصوص نسبت به ایرانیان تعامل و تسامح بیشتری داشتند. این سیاست کلی خلفای عباسی به ویژه با خلافت مامون مستحکم تر شد. مامون در زمان خلافت برادرش امین مدتی طولانی در خراسان زندگی و ولایت‌داری کرده بود. پدر مامون، خلیفه معروف عباسی هارون الرشید و مادرش یک کنیز ایرانی از بادغیس افغانستان کنونی بود.

از نگاه دستگاه دولتی و مالی، خلیفه های عباسی نظام اداری ساسانیان را مُدل دلخواه و ایده آلی برای خود می شمردند و امپراتوری خود را کم و بیش همانند امپراتوری ساسانی به ایالت‌ها و ولایت‌ها تقسیم نمودند.

از نگاه علمی، فلسفی و دینی نیز عباسیان تا دوره مامون و حتی معتصم از علوم یونانی و مکتب اسلامی «معتزله» پشتیبانی می کردند. طرفداران این مکتب در مقابل پیروی بی چون و چرا از متن قرآن و حدیث‌ها و روایت‌های باقیمانده از پیامبر اسلام، روشی متناسب با عقل و خرد، شک، پرسش و پژوهش را جایز می دانستند و حتی به آن برتری می دادند. از این جهت عباسیان و حکومت های محلی وابسته به آنان، پژوهش های آزاد علمی و فلسفی و همچنین ترجمه آثار لاتین، یونانی و پارسی میانه به عربی را تشویق می نمودند.

در خاورمیانه، اعراب «یکی از موفق‌ترین سیاست‌های استعماری تاریخ» را پیاده کردند[2]. تعداد زیادی از اعراب در سرزمین‌های فتح شده مستقر گشتند. با وجود سپری شدن دوران امویان، هنوز عرب و عربی زبان بودن امتیاز بزرگی محسوب می‌شد، بخصوص اگر این اعراب نورسیده جزو لشکریان و یا دیوان بودند و یا اینکه روحانی و فقیه محسوب می‌شدند. اسکان یافتن طایفه‌های عرب در سرزمین های گوناگون امپراتوری و اقطاع (بخشیدن مِلک و یا قطعه زمینی از سوی خلیفه) و دادن مقام های رسمی به آنها امتیاز بزرگی به شمار می رفت.

در سرزمین های سامی زبان خاورمیانه، زبان عربی (بخصوص میان مسیحیان و یهودیان) به تدریج جای آرامی را که تا آن زمان زبان مشترک و کتبی این مناطق بود، گرفت. زبان یونانی بیزانسی و پهلوی نیز که به خاطر همسایگی روم شرقی (بیزانس) و ایران ساسانی نفوذ قابل ملاحظه‌ای در اوایل دولت اسلامی داشت، به تدریج به آناتولی و کوهستان های شمال عراق پس رانده شد.

اسلام در ابتدا دین قشر فاتحان بود. قبول اسلام به تدریج صورت گرفت. بغداد پایتخت امپراتوری اسلامی عباسی بود، اما در این ولایت مرکزی عباسیان، اسلام هنوز تبدیل به دین اکثریت مردم نشده بود. این کار در عراق اقلا تا قرن نهم و در سوریه و مصر حتی بیشتر طول کشید.

از نگاه پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها که موضوع اصلی ما در این سلسله مقالات است، باید گفت که فتح ایران ساسانی از سوی اعراب تنها ده سال و فتح ماوراءالنهر صد سال طول کشید. دلیل این امر احتمالا فقدان یک دولت مرکزی در ماوراءالنهر و مقاومت شدید و طولانی دسته های مسلح ترکانی بود که پس از فروپاشی دولت غربی ترک «درهای ماوراءالنهر و خراسان را می کوبیدند» و می‌خواستند در اتفاق و اتحاد با ایرانیان بومی ماوراءالنهر موقعیت خود را در این سرزمین های نو مستحکم کنند. اما آنگونه که دیدیم، تحولات بعدی منطبق با آرزوهای ترک‌ها و ایرانیان بومی و حاکم ماوراءالنهر نبود.

بی‌شک فتح یک سرزمین می تواند رویدادی نسبتا سریع باشد. اما پذیرش دینی جدید از سوی قاطبه مردم، آن هم دینی ناآشنا که ره‌آورد دولتی بیگانه باشد، وقت بیشتری طلب می کند.

با اینهمه، ایران از نخستین کشورهایی بود که اکثریت مردمش اسلام را پذیرفتند. این، در قرن نهم بود. احتمالا دلیل اصلی در سرعت نسبی قبول حاکمیت اعراب از سوی. ایرانیان، فروپاشی داخلی نظام دولتی ساسانیان پیش از آمدن اعراب و عافیت طلبی و ملاحظات سیاسی ایرانیان پس از فتح اعراب بوده است[3].

خراسان و ماوراءالنهر نیز تا یکی دو قرن پس از فتح ایران صحنه مهاجرت و استقرار صدها و شاید هزاران طایفه و خانواده عرب گشت. به نظر برخی مورخین «بعید نیست که تعداد اعرابی که به مرو و دیگر شهرهای کوچک خراسان آن دوره کوچ کردند، بیشتر از تعداد اعرابی بوده باشد که به کل ایران آمده بودند. آنها تشنه ثروت و آکنده از حرص و ولع بودند. هسته اصلی لشکریان اسلام را هم که قرار بود به ماوراءالنهر حمله‌ور شوند، همین اعراب تشکیل می‌دادند»[4]. اما نقش اعراب مهاجر تنها عبارت از این نبود.

قرار بود به زودی خراسان و ماوراءالنهر به یکی از مراکز شکوفایی علم و هنر دنیای اسلام (ابن سینا، محمد خوارزمی، ابو ریحان بیرونی و ده‌ها دانشمند دیگر) و در عین حال فقیهان و علمای نامدار اسلام (ابوحنیفه، امام بخاری، غزالی و دیگران) شود که در تعارض با گروه نخست، اندیشه محافظه‌کارانه و حتی بنیادگرایانه اسلامی (بخصوص تسنن) را بر عالم اسلام حاکم گردانیدند.

با اینهمه، برخلاف خاورمیانه عربی که عربی زبان می‍‌شد، در ایران و ماوراءالنهر، فارسی میانه (پهلوی) پس از مدتی نزدیک به دو قرن به تدریج با آمیزش با زبان عربی ساده تر و غنی تر شد، به صورت فارسی معاصر در آمد و از هند تا خاورمیانه و دیرتر آناتولی، پس از عربی به صورت مهم‌ترین زبان امپراتوری اسلامی درآمد.

فارسی معاصر حتی دیگر زبان‌های ایرانی شرقی در ماوراءالنهر (خوارزمی، سغدی، بلخی باستان و یا باکتریایی) را کنار زده، به جای آنان زبان مشترک و کتبی منطقه گشت. جالب است که این جریان در سمرقند، بخارا و خوارزم و با کمک و تشویق مستقیم دربار سامانیان شروع شد و سپس با حمایت حکومت‌های ترک و ایرانی غزنوی، سلجوقی و خوارزمی به اقصی نقاط ایران و دیگر سرزمین های اسلامی گسترش پیدا کرد.

در ماوراءالنهر، ایرانیان بومی، مسلمانان و از جمله مسلمانان عرب را در ابتدا «تازیک» و «تاجیک» نامیدند. اما این نام دیرتر به تدریج به همه مسلمانان منطقه اطلاق شد که نه عرب و نه ترک زبان، بلکه فارسی گو بودند.

اما فارسی معاصر تنها زبانی نبود که در ماوراءالنهر جایگزین زبان های ایرانی شرقی مانند سغدی و خوارزمی شد. ترکی نیز با همه رنگارنگی لهجه‌هایش که مربوط به قبایل و اقوام کوچ نشین ترک بود، در ماوراءالنهر ریشه دواند و در طول دو سه قرن به زبان نخست بخش مهمی از مردم این سرزمین (امروزه ازبکستان و ترکمنستان) تبدیل گردید. مثلا تغییر زبان اکثر خوارزمیان از ایرانی شرقی (خوارزمی باستان) به ترکی احتمالا در قرن های دهم-یازدهم صورت گرفته است[5]. در اواخر قرن دهم محمود کاشغری، فرهنگ نگار معروف ترک دربار قراخانیان، در «دیوان لغات الترک» که به عربی نوشته شده، به شهرهایی در ماوراءالنهر اشاره کرده که مردمشان دوزبانه (سغدی و ترکی) هستند. او علاوه می کند که ترکی در شهرهای ماوراءالنهر زبان حاکم است و زبان‌های محلی ایرانی تنها توانسته‌اند در روستاهای دوروبر باقی بمانند.

هیچ موضوع تاریخی را نمی‌توان به صورت انتزاعی، یعنی به تنهایی و دور از گذشته و محیط آن بررسی نمود و به نتیجه درستی رسید. از این جهت ناچار شدیم خاستگاه، گذشته ترک‌های پیشااسلام، فراز و نشیب دولتداری و روابط آنان با همسایگانشان و همچنین ظهور و گسترش اسلام تا دشت های آسیای میانه را که خاستگاه اصلی ترک‌هاست، به طور خلاصه یادآوری کردیم.

اسلام بیشک به دست اعراب به بین النهرین (عراق کنونی)، ایران، ماوراءالنهر (ازبکستان و تاجیکستان کنونی) و از آنجا به آن سوی رود سیحون (جنوب روسیه، چین، مغولستان، قزاقستان و قرقیزستان کنونی) یعنی سرزمین های نخستین ترک‌ها آمده است. اگر اعراب، ایران ساسانی را شکست نمی دادند و مطیع خود نمی نمودند، ایرانیان و به دنبال آنان ترک‌ها نیز مسلمان نمی‌شدند.

پیدایش اسلام و آغاز گسترش آن در شبه جزیره عربستان حدودا در سال 620 میلادی بود. وضع ترک‌ها در آن سال‌ها چه بود؟

ترک‌ها در آن‌سوی مرزبانی‌های شمال شزق دولت ساسانی زندگی می‌کردند. نخستین دولت آنها که مبتنی بر نظامی قبیله‌ای بود و صاحب تصرفاتی گسترده و سرزمینی چند قومی در دشت های میان چین و ایران گشته بود، در اثر اختلافات داخلی میان دو بخش شرقی و غربی تقسیم شده بود. قرار بود بخش شرقی دولت ترک (در کاشغر چین و مغولستان) حدودا ده سال پس از ظهور اسلام از سوی چین همسایه متلاشی شود، بیست سال پس از ظهور اسلام، اعراب دولت ساسانی را شکست دهند و در داخل ایران پیشروی نمایند، تا اینکه در عرض ده سال با فتح خراسان به ماوراءالنهر برسند. مردم بومی ماوراءالنهر دولت‌های کوچک (خوارزم، سغد، بلخ) و پادشاهان محلی خود را داشتند. آنها هنوز اساسا ایرانی تبار و ایرانی زبان بودند و به زبان‌های ایرانی شرقی (خوارزمی، سغدی) سخن می‌گفتند و دین اکثریت آنان زرتشتی، بودایی و تا حدی هم مسیحی و مانوی بود.

ترک‌ها اگرچه اکثرا در دشت‌های آنسوی آمودریا و سیردریا زندگی می‌کردند. اما از همان دوره ساسانیان، همسایگی، تجارت، وصلت و دست‌اندازی‌ میان آنان و ایرانیان موجود بود. در نتیجه همین مناسبات نیز گروه‌های کوچک و بزرگ ترک‌ها بخصوص در ماوراءالنهر و حتی برخی مناطق خراسان نیز یکجانشین شده، مسکون گشته بودند[6]. اما پس از سقوط ساسانیان، مرزبانی‌های ایرانیان در خراسان و ماوراءالنهر نیز متزلزل گشته، حتی ازبین رفتند. در نتیجه، نفوذ ترکان به ماوراءالنهر و از آنجا به خراسان رفته رفته افزایش یافت.

نفوذ و دست اندازی های قبایل ترک و همچنین رویارویی های خود این قبیله‌ها باهمدیگر بخصوص زمانی افزایش یافت که دولت غربی ترک حدودا در اواسط قرن هشتم آخرین شکست خود را از اعراب و سپس ضربه نهایی را از دیگر قبایل ترک منطقه یعنی اویغورها و قارلوق‌ها خورد و از هم پاشید.

در واقع دشت‌های گسترده میان ایران و چین باستان، اقلا هزارسال پیش از ظهور ترکان در این سرزمین ها نیز صحنه این گونه حرکات و تبدلات قومی و فرهنگی بودند و اکثر اقوام و قبایل این سرزمین‌ها، از آوار و ماساگت و هون و هپتالیان گرفته تا خزر و ترک، از هند و ایرانیان شرقی گرفته تا ترک های غربی و مغول های شرقی همه به نوبت این کشاکش های پرماجرا را تجربه کرده‌ اند تا بالاخره پس از قرن ها فراز و نشیب و ستیز و آمیزش، در سرزمینی یکجانشین شوند و آرام بگیرند.

در اواسط قرن هشتم دولت ترک آسیای میانه درهم شکسته بود، مرزبانی های ایران ساسانی دیگر وجود نداشت، چین دیگر بازیگر مهمی در آسیای مرکزی به شمار نمی رفت، امپراتوری جدیدی به رهبری اعراب، قومی بیگانه برای این منطقه با دینی کاملا نوین یعنی اسلام، در حال قدرت گیری و پیروزی پی درپی بود. در دستگاه خلافت عربی-اسلامی اختلافات رقابت های قبیله ای اعراب، حاکمیت خلفا را با خطری جدی روبرو نموده بود.

در این شرایط پیچیده و پیوسته در حال تحول، ترک ها، هم در مجموع و هم به عنوان قبیله های جداگانه، در مجرایی تاریخی قرارگرفته بودند که آنها را به نقش های سلطنت و رهبری تمام دنیای اسلام می راند. در های ایران سابقا ساسانی به روی آنها باز بود. به خاطر اختلافات و رقابت‌های داخلی اعراب و فشار روزافزون ایرانیان نومسلمان (بخصوص برمکیان و آل بویه) بر دستگاه خلافت عباسی، ترک ها به زودی در امور نظامی و فرماندهی به مقام های ارشد و حتی رهبری کننده در سلسله های محلی، اما قدرتمندی مانند سامانیان و حتی خود دستگاه خلفای عباسی رسیده و به تدریج آنها را برکنار کرده، خود به جای آن پادشاهان و سلاطین نشستند.

در این رهگذر دو عامل اصلی، در شرایط مشخص سیاسی و اجتماعی آن دوره، به ترک ها در رسیدن به این مقام و نقش سیاسی و اجتماعی در عالم اسلام یاری کرده است، یکم: مهارت نظامی، جنگاوری و فرماندهی آنان که ناشی از زندگی کوچ نشینی آنان در آسیای میانه بود و دوم: پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها در همان «دوران گذار» ماوراءالنهر (در درجه اول با تبلیغ و تشویق ایرانیان) و تبدیل سریع سلاطین ترک غزنوی و بخصوص سلجوقی به بیرقداران اصلی در دنیای اسلام. در این میان آنها دیگر همان ترک هایی نبودند که در دشت های آسیای میانه می زیستند: آنها هم مسلمان و هم ایرانی شده بودند. این، آغاز مرحله ای طولانی در دولت‌داری و فرهنگ خاورمیانه است که دانشمندان آن را «حاکمیت ترکی-ایرانی بر بستر اسلام» نامیده اند[7].

——————

زیرنویس ها:

[1] بارتولد 1928، 183

[2] گولدن، 2011، 61

[3] فرای 2015، 276

[4] کندی 237

[5] باسورث 1381، 16

[6] فرای و ساییلی 2007، 179-192

[7] کن‌فیلد 1991، 1-34

اسلام، سامانیان و ترک‌ها

می‌دانیم که ایرانیان، مدت‌ها پیش از ظهور اسلام، یعنی از دوره ساسانیان آشنایی دیرینی با همسایگان شمال‌شرقی خود ترک‌ها داشتند که در دشت های آن سوی رود «سیردریا» (سیحون) می زیستند. آنها حتی با دولت ترک که در همین دشت‌ها ایجاد شده بود، روابطی گاه دوستانه و گاه خصمانه برقرار نموده بودند. اما اعراب که دستکم پنج هزار کیلومتر از مراکز دشت‌های اوراسیا دور بودند و هیچ همسایگی با ترک‌ها نداشتند، تا حمله اعراب به ایران و پیشروی آنان تا خراسان و ماوراءالنهر چیز مشخص و دقیقی در باره ترک‌ها نمی‌دانستند.

نخستین نمونه‌هایی که اعراب در آن از ترک‌ها بحث کرده‌اند، مربوط به اشعار دوران «جاهلیت» و قرن اول هجری است. حتی حدیث ضعیف و یا تایید نشده‌ای هم به پیامبر اسلام نسبت داده می‌شود که گویا گفته است «تا زمانی که ترک‌ها شما را به حال خود بگذارند، شما هم آنها را به حال خود بگذارید»[1]. صرفنظر از این نمونه‌های عمومی و غالبا غیر دقیق، نخستین ذکر روشن نام ترک‌ها توسط مورخین عرب و ایرانی در قرن نهم میلادی است، یعنی زمانی که ماوراءالنهر پس از مقاومتی یکصد ساله در برابر حکومت اسلامی تسلیم شده و اکثریت مردم بومی و ایرانی تبار آن به اسلام گرویدند. از یکسو حملات مسلمانان به ترک‌های دشت های شمال و اسیر گرفتن آنان و از سوی دیگر حمله، کوچ و سکونت طایفه‌های ترک و ورود آنها به لشکرهای عالم اسلام از همین دوره شروع می‌شود. آغاز اسلام آوردن تدریجی ترک‌ها هم در همین دوره است – حدودا سال های 750 تا 850 میلادی.

مسلمان شدن اکثر مردم خراسان و ماوراءالنهر تقریبا تا این سال‌ها تمام شده بود. مسلمان شدن ترک‌ها از اواخر این دوره یعنی در زمان سامانیان شروع شده، تا دویست سال بعد یعنی اوایل هزاره یکم میلادی ادامه یافته است.

سامانیان ایرانی

این، دوره امیران سامانی در شرق ایران و از جمله خراسان و همچنین ماوراءالنهر بود. آنها مانند اکثریت مردم بومی این دیار، ایرانی تبار بودند، خود را نایب و امیر خلفای عباسی می‌شمردند، اما در خراسان و ماوراءالنهر عملا به صورت پادشاهان مستقل حکم می راندند و در دربار عباسی نفوذ بسیاری داشتند.

یک علت بزرگ نفوذ سامانیان در دربار عباسی این بود که جد این دودمان «سامان خُدات» که اصلا اهل بلخ و زرتشتی بود، با تشویق یکی از والیان عرب در خراسان به اسلام گرویده بود و مخصوصا خلیفه عباسی، مامون، بی دریغ از حاکمیت سامانیان در شرق امپراتوری حمایت می نمود.

در دوره تقریبا دویست ساله سامانیان (819-1005) تعداد بیشتری از ترک‌های دشت‌های شمال به‌خصوص به‌خاطر مهارت و بی‌باکی در صحنه جنگ که از خود نشان می‌دادند، وارد ماوراءالنهر و خراسان شده به خدمت اردوی سامانیان در آمدند. هنگامی که سامانیان به قدرت رسیدند، دولت غربی ترکان در دشت های شمال فروپاشیده و قبایل و طایفه های رنگارنگ ترک، از جمله اغوزها (به عربی «غُزها») در آنسوی خوارزم و قارلوق ها (به عربی «خرلیخان») در آنسوی چاچ (تاشکند) و فرغانه که نسبت به دیگر قبایل ترک به مرزهای دولت اسلامی نزدیک‌تر بودند، پراکنده و پریشان شده، درگیر کشاکش های قبیله‌ای با همدیگر بودند. خدمت در لشکر سامانیان فرصت خوبی برای آنان بود و به همین جهت تعداد آنها در ماوراءالنهر رفته رفته بیشتر می‌شد.

ماوراءالنهر یعنی مردم بومی و ایرانی تبار آن تا اوایل قرن نهم (سال 800 به بعد) مسلمان شده بود. چند وچون این روند را در بخش های گذشته شرح داده بودیم. اما اسلام آوردن ترک‌ها قرار بود 200-300 سال بعد تکمیل شود.

سامانیان نقش بسیار بزرگی هم در تشویق و رواج زبان و فرهنگ فارسی و هم در تحکیم اسلام در ماوراءالنهر و خراسان و گسترش آن در دشت های آن سوی رود سیحون و خوارزم یعنی قزاقستان و قرقیزستان کنونی داشتند که مردمشان هنوز به صورت قبایل کوچ نشین زندگی می کردند و غالبا شمن‌باور بودند.

طوری که پیشتر هم گفتیم، مردم و پادشاهان بومی ماوراءالنهر دولتی مرکزی و مقتدر با نیروی نظامی قدرتمند و متشکل نداشتند و چه قبل از پیروزی اسلام و چه پس از آن، برای دفاع از خود ناچار به جلب نیروهای جنگجوی ترک از دشت‌های شمال می‌شدند. از این جهت نفوذ سربازان و فرماندهان ترک در دربار سامانیان در تقریبا تمام مدت حکومت این دودمان موجود بود و  پیوسته افزایش می‌یافت، تا جایی که 50-60 سال پیش از فروپاشی دولت سامانی، قدرت دولت عملا نه در دست امیران سامانی، بلکه فرماندهان و سربازان ترک آنان بود، چیزی که در نهایت باعث سقوط سامانیان به دست هان نظامیان ترک شد.

نکته مهم دوم این است که در اوایل قرن نهم یعنی همزمان با برآمدن سامانیان، بازار تجارت برده رواج بی مانندی در دنیای اسلام یافته بود. در آسیای میانه، طاهریان و بخصوص سامانیان که طولانی‌تر حکومت کردند، نقش درجه اولی در این تجارت داشتند و بخش بزرگ این بردگان از قبیله های ترک دشت‌های شمال بود. سرچشمه دوم بردگانی که به سرزمین های اسلامی آورده می‌شدند، دولت قبیله‌ای خزرها (از قرن هفتم تا اواسط قرن دهم) در شرق، شمال و غرب دریای خزر بود. خزرها که اتحادیه‌ای از قبایل مختلف بودند، پس از فروپاشی دولت غربی ترک، خود را مستقل نمودند. درآمد اصلی آنها اساسا از طریق کنترل راه‌های تجارت اروپای شمالی با جهان اسلام و تامین برده برای دستگاه خلافت عباسی بود. بردگانی که خرید و فروش می‌شدند، اکثرا کوچ نشینان ترک دشت‌ها و اسلاو‌های جنگل‌های اروپای شرقی بودند. اما در این زمینه بیشک سامانیان نسبت به خزرها نقش فعال‌تری داشتند.

«زیارت و تجارت»

امیران سامانی حمله به دشت‌های آسیای میانه و اسیرگرفتن بردگان ترک را تبدیل به تجارت پردرآمدی نموده بودند. از جمله در سال 893 در نتیجه لشکرکشی امیراسماعیل سامانی به سواحل رود تالاس (و یا طراز در قزاقستان و قرقیزستان کنونی) که مرکز ترک‌های قارلوق بود، 10 تا 15 هزار اسیر به دست سامانیان افتاد. بخش قابل توجهی از ثروت سامانیان نیز از همین هجوم ها و فروش بردگان ترک حاصل می گردید. وقتی گروه های جداگانه ترک ها را دردشت های شمال اسیر گرفته برای فروش به ماوراءالنهر می آوردند، برای ورود به سرحدات دولت سامانی از بابت هر برده باجی برابر با هفتاد تا یکصد درهم و همچنین برای ورود بردگان مرد و جوان ترک «حق جواز» اضافی گرفته می شد. قیمت هر برده ترک از 300 تا 3000 درهم بود. در دوره عباسیان، امیران خراسان و ماوراءالنهر بخشی از بدهی خراج و مالیات ولایات خود را با ارسال گروه های بزرگ غلامان و کنیزان به دربار عباسی می پرداختند[2]. مقدسی نوشته است که «سامانیان باج گیری از بابت فروش اسیران را به دست خود گرفته بودند و خراسان سالانه از بابت عبور 12000 برده از آمودریا درآمد به دست می آورد»[3].

اکثریت بردگان ترک یا در دستگاه نظامی سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان می ماندند و یا به دربار خلفای عباسی فروخته می شدند. حتی معروف است که در زمان خلافت مامون، برادرش معتصم (خلیفه بعدی) که فرمانده معروفی هم بود، کسی را مامور کرده‌بود که هرسال به سمرقند پیش نوح بن اسد می‌رفت و از او تعداد کثیری غلام ترک می‌خرید، تا جایی که به گفته یعقوبی[4] تعداد این گروه غلامان که اکثرا آزاد شده، به خدمت اردوی خلیفه در می آمدند، به سه هزار نفر می‌رسید.

خرید بردگان از شمال و شرق آفریقا هم در دستگاه دولت عباسیان رایج بود، اما ظاهرا هیچکدام از آنها از نگاه رشادت جوانان در فنون جنگاوری و زیبایی کنیزان یارای رقابت با زرخریدان ترک‌ را نداشتند. احتمالا اعراب از یکسو نمی‌خواستند خود به جنگ و گسترش دین و ثروت دولت اسلامی بپردازند و ترجیح می‌دادند این کار را دیگران برای آنها انجام دهند و از سوی دیگر هراس از اختلافات داخلی و قبیله‌ای اعراب، آنها را بیشتر و بیشتر به استفاده از بردگان، مخصوصا در امور نظامی و کارهای خانه سوق می‌داد. دقت می‌شد که غلامان و کنیزان با اعراب و عربی زبانان نزدیک نشوند و آمیزش نیابند، تا خطر توطئه چینی برضد اربابانشان ایجاد نشود. به همین منظور غلامان جنگی جدا از بغداد در شهر «سامرا» که مخصوصا برای غلامان غیر عرب ساخته شده بود، اسکان یافته بودند. آنها حق داشتند فقط با زنانی ازدواج کنند که خلیفه و یا نماینده او برای آنان انتخاب می‌کرد.

اعراب بردگان مرد و بخصوص کسانی را که در امور نظامی به‌کار گرفته می‌شدند، «غلام» و یا «مملوک» (یعنی خریداری شده) می‌نامیدند.  اکثریت بزرگ غلامانی که از شرق دولت عباسی (خراسان و ماوراءالنهر)  آورده شده بودند، ترک بودند، اما ایرانیان (عجم، اعاجم) و افراد اقوام دیگر نیز در میان غلامان موجود بودند. اعراب همه غلامانی را که از مشرق زمین یعنی خراسان و ماوراءالنهر آمده بوند، بدون تفکیک قومیت آنان، «ترک» می‌نامیدند. اکثر بردگانی که خزرها اسیرگرفته به دولت عباسی می‌فروختند نیز ترک‌های چادرنشین و یا بلغارهای حوزه رود ولگا بودند که در حملات خزرها به دشت‌های همسایه اسیر افتاده بودند. اما در میان آنها نیز اسیرانی از خود خزرها و دیگر قبایل دشت‌ها دیده‌می‌شد

بردگان زن، چه جوان و چه مسن، «کنیز» و به عربی خادمه و جاریه نامیده می شدند که در امور خانگی مورد استفاده قرار می گرفتند. کنیزان جوان ترک به زیبایی و درعین‌حال تندخویی و بی‌وفایی معروف بودند، تا جایی که این موضوع تا قرن‌ها بعد در ادبیات فارسی به کار برده شده است.

حمله به دشت‌ها و اسیرگرفتن بردگان ترک هم تجارت و هم زیارت خوبی بود. از نگاه هم اعراب و هم ایرانیان، این عملیات که احتمالا چند قرن طول کشیده‌است، «جهاد» بزرگی برای اشاعه و گسترش اسلام در میان «کفار بدوی» و چادرنشینان شمن‌باور و همچنین تقویت مالی و نظامی دستگاه خلافت و حکومت‌های محلی مانند سامانیان به‌شمار می‌رفت. از طرف دیگر می‌دانیم که اسیر گرفتن «کفار» و حتی قتل و یا خرید و فروش آنان به عنوان برده در اسلام منع نشده است.  این وضع در سده های نخستین اسلام شرایط لازم را برای رواج برده‌داری و خرید و فروش اسیران فراهم آورد.

مورخین اسلامی، دوره سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان را همچون مرحله پرشکوه و پیروزمند «جهاد علیه کفار» یعنی ترک‌های شمن‌باور دشت‌ها و «موفق ترین جبهه جنگ» برای حفظ و گسترش «حدود و ثغور» دولت اسلامی توصیف کرده‌اند. مثلا ابن حوقل (قرن دهم) در وصف ماوراءالنهر می نویسد: «و اما نیرومندی آنان (مردم ماوراءالنهر) چنان است که در بلاد اسلام مردمی جنگاورتر از آنان نیست، چه سراسر حدود ماوراءالنهر به جنگ‌گاه‌ها نزدیک است (…) برای مسلمانان جنگ‌گاهی دشوار‌تر و مهمتر از جنگ‌گاه ترک نیست و مردم ماوراءالنهر در برابر ایشانند و بلاد اسلام را از خطر تجاوز آنان حفظ می‌کنند. سراسر ماوراءالنهر مرزهای ترکان است که آماده جنگند و مردم آنجا را صبح و شام تهدید می‌کنند»[5]. مقدسی «مشرق» یعنی خراسان و ماوراءالنهر را «پایگاه اسلام و دژ استوار آن» و «سد راه ترک‌ها و سپر غزها»[6]. می نامد و یعقوبی در «البلدان» هنگام شمردن «ثغور» (حاشیه‌هایی مرزی) دولت عباسی از سمرقند، فرغانه، چاچ  (تاشکند) و اسبیشاب («گلوگاه ترک») سخن می‌گوید که «ماورای آن بلاد شرک است و عموم بلاد ترک که خراسان و سیستان را احاطه دارد»[7]. یعقوبی حتی گروه‌بندی‌های قبیله‌ای ترکان و طرز زندگی کوچ‌نشینی آنان را به گونه‌ای نسبتا دقیق توصیف می‌کند و می‌نویسد: «ترکستان و ترک‌ها را چندین صنف و چندین مملکت است، از جمله خرلخیه (قارلوقستان)، و تُغوزغُز (نُه اغوز) و تُرکش (تورگش) و کیماق (قیمیق) و غُز و هر صنفی از ترک را مملکتی جداگانه است و برخی از ایشان با برخی دیگر می‌جنگند و آنها را منزل‌ها و قلعه‌هایی نیست، بلکه در خیمه‌های چند ضلعی ترکی منزل دارند (…)  اینان به سرزمین خراسان (شامل ماوراءالنهر) احاطه دارند و از هر ناحیه ای می‌جنگند و با آنها جنگ می‌شود، چنانکه ولایتی از ولایات خراسان نیست، مگر آنکه آنان با ترک‌ها می جنگند و ترکان از هرصنفی نیز با آنان می جنگند»[8].

تحول در وجهه ترک‌ها

پر واضح است که ترک‌هایی که در اینجا با لحن منفی و به عنوان «کافر» و «دشمن دین» توصیف می‌شوند، قبیله های چادرنشین ترک بودند که یا مسلمانان به سرزمین های آنان یعنی آن‌سوی مرزهای دولت اسلامی در خراسان و ماوراءالنهر هجوم نموده، با آنان می‌جنگیدند و یا آنان به به مرزهای دولت اسلامی دست‌اندازی کرده، به مسلمانان حمله ور می‌شدند.

این تخمینا در سال های 800-1000 یعنی تا اوایل هزاره دوم میلادی و یا مدتی پس از آن بوده است. آثار تاریخی و جغرافیایی هم که از آنها نقل قول آوردیم، از همین دوره هستند. اگر از دوره آغازین اسلام که بیشتر آثار آن یا از میان رفته‌اند و یا هنوز به شرح اقالیم و سرزمین های دوران گسترش اسلام اشاره نمی‌کنند، صرف‌نظر کنیم، می توان گفت که مجموعا حدود پانزده اثر تاریخی-جغرافیایی از نویسندگان عرب و ایرانی و یا اقوام دیگر وجود دارند که در این دوره در باره سرزمین‌ها و اقوام گوناگون خلافت و از جمله مناطق ترک نشین و قبایل ترک زبان آسیای میانه در آن دوره گزارش داده‌اند.  تقریبا در همه این آثار تاریخی-جغرافیایی با این تصویر کلی روبرو می‌شویم که در چند نمونه فوق یادآوری کردیم.

این درست دوره‌ای است که سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر و عموما شرق ایران امروز حکومت می‌کردند.

طبیعتا اکثر اعتبار و «ثمره» مادی و معنوی این «جهاد بزرگ» در شرق قلمرو اسلام به حساب امیران سامانی نوشته شده است. اما  می‌دانیم که از آغاز دولت سامانیان در سال 819 و به‌ویژه در دوره اوج قدرت آنان، اکثریت فزاینده‌ای از سربازان و فرماندهان لشکریان سامانی و دیرتر خود خلیفه عباسی را همان ترک‌های دشت‌های شمال تشکیل می‌دادند که یا به صورت داوطلبانه و یا پس از جنگ و اسارت، به صف لشکر سامانیان پیوسته بودندو در اواخر هزاره یکم میلادی حتی اربابان سامانی خود را کنار زده، برجای آنها نشستند.

به یاد بیاوریم: پس از سقوط دولت ساسانیان و بخصوص گسترش اسلام میان ایرانی‌تباران بومی ماوراءالنهر، هم نفوذ و هم نفوس یعنی تعداد ترک‌ها در ماوراءالنهر رو به افزایش گذاشته بود. در جنگ معروف تالاس میان مسلمانان و لشکر چین که در سال 751 در دشت‌های قزاقستان و قرقیزستان کنونی درگرفت، عامل مهمی که گفته می‌شود باعث پیروزی لشکر اسلام گردید، این بود که انبوه سربازان ترک که در جانب چین و برضد مسلمانان می‌جنگیدند، در وسط جنگ جبهه عوض کرده، به مسلمانان پیوستند و شروع به جنگ بر ضد چین و متحدین آن نمودند. اطلاعات دقیقی موجود نیست که آیا ترک‌های چادرنشین و اغلب شمن‌باور همزمان با تغییر جبهه به سود لشکر اسلام خود نیز مسلمان شدند، یا نه؟ همین پرسش را می توان در باره انبوه روزافزون ترک‌هایی نمود که به خدمت دولت سامانی و حتی خلیفه عباسی در بغداد در می‌آمدند. در باره بیش از ده هزارجنگجوی ترک در دشت‌های قزاقستان و قرقیزستان کنونی که در جنگ معروف تالاس به اسارت امیر اسماعیل سامانی درآمدند نیز همین سوال مطرح است.

در اینجا دو چیز را می‌توان به راحتی ادعا نمود. اولا احتمال قوی بر آن است که در همه این موارد، جنگجویان ترک‌ که چه دواطلبانه و در شرایط صلح (از جمله خرید به عنوان برده و غلام) و چه در نتیجه جنگ، شکست و اسارت به دولت اسلامی پیوسته‌اند، اقلا با ادای یک «کلمه شهادت» و قبول فرمانروایی خلیفه به عنوان «مسلمان» پذیرفته شده اند. منطقا، از نگاه منافع شخصی و انسانی این اسیران جنگی نیز آنها احتمالا به دنبال اسارت و فروش، اسلام را پذیرفته اند تا زندگی جدید خود را در دنیای اسلام آغاز کنند. به هر تقدیر، «بخشی از سپاهیان جدید که همچون غلام خریداری می شدند، احتمالا هنگامی که هنوز اسلام نیاورده بودند، به اسارت گرفته شده بودند». اما «اسیرانی که مسلمان نبودند، نمی توانستند به لشکریان خلافت بپیوندند»[9]. طبیعتا پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها از راه‌های دیگر، مانند فشار محیط و نیاز به هم‌آوازی با اکثریت، تجارت و یا تبلیغات دینی (بخصوص از سوی صوفیان ایرانی تبار) نیز تحقق یافته است. در باره رنگارنگی و پیچیدگی این روند دیرتر صحبت خواهیم کرد.

ثانیا پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها که در زمان ظهور اسلام اکثریت بزرگشان چادرنشین و شمن‌باور بودند، به موازات روند یکجا نشین شدن آنان بوده‌است. پذبرش و گسترش اسلام در جوامع قبیله‌ای و پراکنده ترک‌ها در آسیای میانه به سادگی و سرعت آن در جامعه قبیله‌ای و چادرنشین اعراب عربستان در اوایل اسلام نبود. مورخین اسلامی بارها در باره برخی قبایل دشت‌های آسیای میانه و جنوب روسیه (از جمله بلغارهای وُلگا) خبرداده اند که گویا به اسلام گرویده، اما در باره این دین نو چیزی نمی دانسته اند.

در آغاز چنین بوده که در حالیکه اکثر تر‌ک‌های کوچ‌نشین شمن‌باور مانده‌ و حتی بر ضد مسلمانان جنگیده‌اند، آنان که در امتداد «راه ابریشم» و واحه‌های آسیای میانه یکجا نشین شده و یا ابتدا در ماوراءالنهر و خراسان به زندگی ثابت‌تر شهری و یا روستایی شروع کرده‌اند، در بستر تحولات اجتماعی و سیاسی محیط خود، بودایی، مانوی، مسیحی و دیرتر اکثرا مسلمان شده‌اند.

همزمان با پذیرش اسلام از سوی ترک‌هایی که زندگی کوچ نشینی آسیای میانه را به هر صورت و دلیلی ترک کرده، وارد جهان اسلام در ماوراءالنهر، خراسان، مابقی ایران و خاورمیانه شده‌اند، برخورد تاریخنویسی اسلامی نیز به تدریج تحول پیدا می‌کند. تا قرن‌های دهم و یازدهم در حالیکه همان نگاه «جهاد بزرگ» سامانیان خراسان و ماوراءالنهر بر ضد «اتراک کافر» دشت‌ها ادامه می‌یابد، ترک‌های نومسلمان یکجا نشین شده در داخل خلافت اسلامی که احتمالا همزمان با قبول اسلام وارد خدمت اردوهای سامانی و خود خلیفه عباسی شده بودند، همچون جنگجویان، امیران و دیرتر حتی فرماندهان این دولت‌های اسلامی صاحب اعتبار و احترام اجتماعی و سیاسی فزاینده‌ای می‌گردند. پایه این اعتبار که همزمان با قدرت گرفتن ترک‌ها در داخل نیروهای نظامی دولت افزایش می‌یابد، توان و مهارت نظامی و جنگجویی آنان بوده است.

از سوی دیگر، ترک ها مورد اعتماد اعراب قرار داشتند، چرا که آنها بومی خاورمیانه نبودند، روابط قومی و فرهنگی با مردم خاورمیانه نداشتند و می توانستند فارغ از کشاکش های داخلی و قومی اعراب، با وفاداری به خلفای عباسی و امیران سامانی خدمت کنند. جاحظ البصری، مورخ اوایل عباسیان، در رساله خود موسوم به «مناقب الترک» در باره مهارت جنگی ترک‌ها می‌نوشت که آنها بیشتر عمرشان را نه در روی زمین، بلکه در حال اسب سواری می‌گذرانند. «اهل چین در صناعت، یونانیان در حکمت و آداب، آل ساسان در دولتداری و ترک ها در جنگ برتر از دیگرانند»[10].

همزمان با یکجانشین شدن تدریجی، کسب شهرت جنگاوری و فرماندهی ترک‌ها در لشکرهای اسلامی، بیشک به اعتبار اجتماعی آنان در جهان اسلام افزوده است. اما در این هم نمی‌توان شک نمود که بدون پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها و انطباق آنان با محیط اجتماعی جدید در وطن‌هایی نویافته، ترقی و تحکیم موقعیت سیاسی و اجتماعی آنان در جامعه اسلامی اصولا قابل تصور نمی بود.

——————–

زیرنویس ها:

[1] عثمان، 261-262

[2] باسورث 2007 الف، 197

[3] باسورث به نقل از مقدسی، همانجا

[4] البلدان 29

[5] ابن حوقل 196-1 یعقوبی 70-7197

[6] مقدسی، 159-160

[7] یعقوبی 70-71

[8] همانجا

[9] عثمان 268

[10] جاحظ، مناقب 67

راه دراز مسلمان شدن ترک‌ها

نقشه منطقه حدودا در سال 979 میلادی

آیا ترک‌ها در مدتی کوتاه، به گونه‌ای مسالمت آمیز و حتی داوطلبانه و در اثر جاذبه امپراتوری عربی-اسلامی، تجارت و همسایگی با ایرانیان نومسلمان به اسلام گرویده‌اند، یا اینکه مدتی طولانی در مقابل اعراب با تیر و کمان مقاومت کرده و در نهایت به زور تسلیم «شمشیر عرب» و دین او گشته‌اند؟

گهگاه در آسیای مرکزی و حتی خود ترکیه کنونی شاهد اینگونه بحث‌های احساساتی می‌شویم که بیشتر از محیط‌های علمی و دانشگاهی، میان افراد و گروه‌هایی درمی‌گیرد که دچار تعصب و یا بیخبری از تاریخ هستند.

باید حوادث تاریخی را پیوسته در زمان و مکان مشخص خود، پیش و پس آن و مقام آن در چارچوب طولانی‌تر و بزرگ‌تر زمانی و مکانی بررسی کنیم و در درجه نخست به اصل آثار گذشته و منابع معتبر علمی مراجعه کنیم تا به درک و نتیجه درست‌تری برسیم.

طبیعی است که موضوع بر سر مردم ترکیه کنونی در دوره ظهور اسلام نیست، چرا که ترکیه کنونی 1400 سال پیش هنوز ترکیه نبود، بلکه بخشی از امپراتوری روم شرقی و یا «بیزانس» به‌شمار می‌رفت که پایتختش «کنستانتینوپل» (به عربی: قسطنطنیه) و یا استانبول امروزی بود. مردم این سرزمین اکثرا مسیحی مذهب و زبان اکثریت آنان یونانی، آرامی و ارمنی بود. هنوز اکثریت بزرگ ترک‌ها در آسیای مرکزی بودند، اگرچه تا حدی به ماوراءالنهر و تا حدی شمال دریای سیاه نیز نفوذ و کوچ کرده بودند. تا آغاز لشکرکشی های «جهادی» سلجوقیان ترک به این سرزمین‌ها و مسلمان و ترک زبان شدن مردم آن دستکم 200-300 سال و تا سقوط کنتسانتینوپل و یا استانبول امروزی 600 سال مانده بود.

ما هنوز در سال‌های 600 و 700 در ماوراءالنهر و آسیای میانه هستیم که در آن دوره مرکز اصلی زیست و تجمع ترک‌ها بود.

برخی سرخط‌های تاریخی این دوره را به‌طور مختصر دوباره مرور کنیم:

در سال 642 ایران ساسانی از اعراب مسلمان شکست می‌خورد. اعراب در عرض ده سال تا سیستان و خراسان را تصرف می‌کنند. حدودا از 652 به بعد اعراب به ماوراءالنهر و حتی آنسوی «سیردریا» (رود سیحون) حمله می‌کنند. ایرانیان بومی ماوراءالنهر به کمک ترک‌های دشت‌های شمال کم و بیش صد سال در برابر اعراب مقاومت می‌نمایند. در این میان یک دولت ترک‌های آسیای میانه که همزمان با حملات اعراب در قرقیزستان تشکیل شده بود، در سال 744 از اعراب شکست می خورد و در نتیجه اختلافات قبیله‌ای متلاشی می‌شود. ایرانیان بومی و غیر مسلمان منطقه که مقاومت در برابر اعراب را بی نتیجه می بینند، به اسلام می‌گروند. ترک‌ها نیز که بی‌دولت مانده، امید مقاومت در برابر اعراب را از دست داده‌بودند، پخش می شوند و هرچه بیشتر کوشش می‌کنند که به عنوان سرباز، جنگجو و غلام و برای چراندن گله‌های خود، امرار معاش و یا صرفا دست اندازی وارد دولت اسلامی عباسیان (سامانیان، آل بویه، خلافت عباسی) شوند. این مرحله، همزمان، دوره کوچ و پذیرش اسلام از سوی ترک‌ها و در عین حال تحولات مهم دینی، فرهنگی، سیاسی، قومی و زبانی در سرتاسر منطقه است، چیزی که دیرتر با غزنویان و بخصوص سلجوقیان شدت یافته، به دولت روم شرقی (ترکیه کنونی) نیز گسترش خواهد یافت.

200 سال ایرانیان، 400 سال ترک‌ها

به گفته بارتولد دویست سال پس از نخستین حمله های اعراب به ماوراءالنهر (یعنی حدودا در سال های 850 در اوج دولت سامانیان) می توان «مردم ماوراءالنهر را مسلمانان خوبی به شمار آورد که خود برای «جهاد» وارد جنگ با همسایگان تُرک خود می شدند»[1]. مثلا در لشکرکشی به تالاس (در قرقیزستان کنونی) برای جنگ با چینیان و ترک های قارلوق، فرمانده مستقیم لشکر عربی یک عرب، اما فرمانده اصلی این عملیات ابومسلم یعنی یک ایرانی نومسلمان بود و اکثر سربازان نه عرب، بلکه ایرانیان و ترکان نومسلمان بودند. البته احتمالامانند اکثر موارد، در وهله نخست، مردمان یکجا نشین و بخصوص شهری، اهل لشکر و دیوان «مسلمانان خوب» شده‌اند، در حالیکه روستائیان و مردم نقاط دوردست عجله چندانی در اسلام‌آوردن نداشتند.

دویست سالی که گفته می‌شود مسلمان شدن اکثر مردم ماوراءالنهر (و طبیعتا خراسان) طول کشیده، یقینا تخمینی است در رابطه با مردم یکجا نشین و مخصوصا شهری این منطقه که اکثرا ایرانی بودند. در رابطه با اقلیت ترک‌زبان و بومی شده ماوراءالنهر هم باید توضیح کوتاهی داد: این را می‌دانیم که از همان دوره فروپاشی ساسانیان و مرزبانی‌های آنان و شاید حتی به درجه کمتری پیش از آن، گروه‌های علیحده ترک به طور محدودی هم که شده، به دلایل و اشکال گوناگون از دشت‌ها وارد ماوراءالنهر و خراسان شده، مثلا به خدمت پادشاهان محلی و ایرانی ماوراءالنهر در سمرقند، بخارا، چاچ (تاشکند) و خوارزم درآمده‌‌بودند. اما اقلا در یکصد سال نخست این مرحله که با مقاومت سرسخت ایرانیان و بخصوص ترک‌ها در مقابل اعراب گذشته، می‌توان به راحتی حدس زد که تعداد ترک‌های یکجانشین شده‌ای که به اسلام گرویده‌اند، ناچیز بوده، چرا که این دوره، دوره جنگ و گریز با اعراب و مسلمانان بود و حتی پادشاهان بومی ایرانی نیز هنوز در این دوره به مسلمان شدن رغبت چندانی نشان نداده اند، چه رسد به نگهبانان و قوای نظامی ترک آنان و یا دسته‌های مسلح ترک که از دشت‌ها به شهرهای ماوراءالنهر حمله می‌نمودند و یا در همراهی با ایرانیان با اعراب می‌جنگیدند.

ایرانی تباران بومی ماوراءالنهر اگرچه در 60-70 سال نخست به یاری ترک‌ها و گاه چین در مخالفت و حتی جنگ و گریز مستمر با حاکمیت اعراب و مسلمانان بودند، اما به‌تدریج به همان عافیت طلبی و انطباق به شرایط نو، یعنی رضایت دادن به حاکمیت عربی و دین نو رو آوردند که در خود ایران شاهدش بودیم. نمونه دو خانواده بزرگ منطقه یعنی برمکیان بلخ و سامانیان بلخ و سمرقند در پیروی از حاکمان عرب و حمایت از شورش علیه امویان و به نفع عباسیان نمونه روشن این دوراندیشی و  رفتار «عمل‌گرایانه» آنان است.

با این ترتیب در عرض این دویست سال (یعنی از 650 تا 850) اکثریت ایرانی تباران بومی ماوراءالنهر و احتمالا گروه کوچک‌تری از ترک‌ ها که در ماوراءالنهر یکجا‌نشین و بومی شده بودند،  به اسلام گرویده‌اند.

اما قبایل ترک دشت‌های شمال که اکثریت ترک‌ها را تشکیل می‌دادند چه؟

اکثریت بزرگ نمونه‌هایی که در فصل‌های پیش از مورخین مسلمان مانند ابن حوقل، طبری و مقدسی در باره نقش ترکان کوچ‌نشین دشت‌ها و رویارویی مسلمانان با آنان دادیم، مربوط به دو قرن پس ازهمین دوره یعنی سده‌های نهم و دهم (حدودا از سال 800 تا دستکم 1000) است. این هم نشان می‌دهد که روند مسلمان شدن اکثریت ترک‌ها حتما تا قرن دهم هنوز به آن درجه تکمیل و تحکیم نشده‌بود.

نتیجه اینکه اگر نخستین حمله‌های اعراب به ماوراءالنهر (حدودا 650) را نقطه آغاز فرض کنیم، پذیرش اسلام از سوی ایرانیان ماوراءالنهر حدودا 200 سال و از سوی ترکان دشت‌های شمال کم و بیش 400 سال طول کشیده است.

به جرات می‌توان گفت که برخلاف شمن‌باوری و دیگر آیین های طبیعی، رعایت و گسترش ادیان معاصرتر مانند اسلام و مسیحیت با زندگی کوچ‌نشینی چندان سازگار نیست و ابزار و سازماندهی‌هایی مانند عبادتگاه، ثبت اصول و ادبیات مکتوب و مراسم منظم دینی طلب می‌کند.

در رابطه با قبایل کوچ‌نشین ترک روایت‌های جالب و آموزنده‌ای از سوی مورخین مسلمان و فرستادگان دستگاه خلافت عباسی به دشت‌های اوراسیا نوشته شده‌است که مشکلات گسترش باور دینی در زندگی چادرنشینی دشت‌ها را به‌خوبی شرح می‌دهند.

یک نمونه این روند در آن بوده که طبق عادات قبیله‌ای و چادرنشینی که میان ترک‌ها و دیگر قبایل اوراسیا رایج بوده، رئیس قبیله و یا طایفه هر تصمیمی که می‌گرفت، اهل قبیله با سنت اطاعت مطلق از رئیس قبیله (خان و یا خاقان) که تلفیقی از قدرت زمینی و آسمانی شمرده می‌شد، از او پیروی می‌نمودند. مثلا ابن فضلان می‌نویسد که در روزگار او (حدودا سال‌های 921-922) حاکم بلغار های وُلگا به تقویت اسلام در ملک خود تمایل یافت و در سال 960 «اهل 200 هزار چادر ترک اسلام آورد»[2]. ابن اثیر نیز می‌نویسد که در ماه «صفر سال 435ق (1043م، -م) ده هزار چادر ترک‌های کافر که به شهرهای مسلمانان در ناحیه‌های بالاساغون و کاشغر دست‌اندازی می‌کردند (…) به اسلام گرویدند»[3]. طبعا نمی‌توان انتظار داشت که (اگر این ارقام را قبول کنیم) چندین ده هزار چادرنشین صرفا با تصمیم رئیس قبیله خود یکباره آیین خود را تغییر داده، به دین نو باور کنند و شرایط آن را بجا بیاورند. شاید این هم جزو عواملی است که باعث شده که اسلامی که بسیاری از ترک‌ها در آسیای میانه پذیرفتند، تاثیرات باورهای پیشااسلامی و از جمله شمن‌باوری را نیز داشت، چیزی که آثارش هنوز هم کاملا از میان نرفته است.

غلامان و کنیزان

در قرن‌های نهم و دهم شهرها و سرزمین های هم‌مرز میان قبایل ترک‌دشت‌ها و مردم مسلمان و اغلب ایرانی ماوراءالنهر تبدیل به مراکز جذب هرچه بیشتر ترک‌های نومسلمان گشتند. اسپیجاب (عربی: اسفیجاب و یا اسبیجاب) که امروزه همان ناحیه «سَیرَم» در جنوب قزاقستان است)، «سوتکند» (در سواحل رود سیحون)، چاچ (تاشکند کنونی) و خوارزم از این قبیل مراکز به‌شمار می‌رفت. اصولا این ناحیه‌های مرزی وضع ثابتی نداشتند. مردم و اهالی آن از سویی مخلوط بودند و از سوی دیگر برخی از ترک‌های این نواحی مسلمان و برخی هنوز شمن‌باور بودند و یا به دلایل مختلف میان این دو باور در نوسان قرار داشتند. مثلا «حدودالعالم» که در سال 982 به فارسی نوشته شده و مولفش معلوم نیست، از سوتکند همچون «جای ترکان آشتی» نام می‌برد که «بسیاری از قبایل آن مسلمان شده‌اند»[4] و برخلاف دیگر ترک‌ها سرجنگ با مسلمانان ندارند.

در عین حال می‌بینیم که اولا خود اعراب در این جبهه «جهاد» و گسترش اسلام حضور نداشتند و کسانی که ترک‌ها  را با حمله و اسارت  به اسلام جلب می‌نمودند یا ایرانیان (بخصوص در زمان سامانیان) و یا حتی خود ترکانی بودند که به اسلام گرویده، همچون نومسلمانان «جهادی» به هم‌قومان «کافر» خود حمله می‌کردند، آنها را به اسارت می‌گرفتند و می‌فروختند. به گفته گولدن[5] «در عمل، جهاد در آسیای میانه و همچنین آسیای جنوب شرقی و آفریقا بیش از آنکه کار مسلمانان بیگانه (مانند اعراب، م) باشد، اغلب عبارت از فعالیت مردم نومسلمان محلی در راه اهداف سیاسی خود بوده است». استخری (اصطخری) تصویر جالبی از این ناهمگونی میان از یک سو جنگجویان بی‌باک و نومسلمان ترک و از سوی دیگر حمله‌ها و دست‌اندازی‌های ترک های «کافر» دشت‌ها ترسیم می‌کند.  او می‌نویسد «از خوارزم تا ناحیت اسبیجاب تا سرحد فرغانه تا حدود ماوراءالنهر همه ترکستان است و مسلمانان را هیچ دارالحرب صعب تر از ترکستان نیست و خوارزم ثغر (مرز) اسلام است در پیش ترکستان و همه ماوراءالنهر ثغر است»[6]، توصیفی که بیشک در مورد ترک‌های غیرمسلمان آنسوی «ثغر اسلام» بیان شده است. اما استخری در چندین جای دیگر به مدح رزمندگان نومسلمان ترک که به خدمت لشکر اسلام درآمده‌اند، می‌پردازد و می‌نویسد: «و با این‌همه هیچ کس پادشاهان خود را فرمان بردارتر و نیکوتر از ایشان (مردم چاچ و فرغانه، -م) نبوَد و به همه روزگار لشکر ترک بر دیگر گروه مقدم بوده‌اند. و خلفا همیشه لشکر ترک اختیار کرده‌اند، سبب آن کی (که، -م) در سرشت ایشان نهاده است از نیک خدمتی و فرمان برداری و مردانگی و وفاداری»[7].

به موضوع این نوشته ربط مستقیمی ندارد، اما بی‌فایده نیست علاوه کنیم که  این غلامان سابق بعد از مدتی به تدریج بیشتر و شدیدتر برضد اربابان خود شوریده، قدرت دولتی را در دست خود متمرکز کردند.

برای مورخین این دوره، موضوع اسلام آوردن انبوه بزرگ ترک‌هایی که چه به‌صورت غلام و کنیز و چه داوطلبانه در جریان کوچ‌های چند صد ساله خود وارد دولت اسلامی در ماوراءالنهر و خراسان، مابقی ایران و یا عراق شدند، بسیار جالب است. اما در باره جزئیات این روند اطلاعات چندان دقیقی در دست نیست. در مورد غلامان جنگی آنچه که می‌دانیم و در فصل گذشته این رساله ذکر گردید، این است که بیشک آنها دستکم با ادای کلمه تشهد ابراز قبول مسلمانی کرده‌ و سپس وارد خدمت نظامی سامانیان و یا خلفای بغداد شده‌اند. این را هم می‌دانیم که اکثر غلامان جنگی و یا کنیزان هنگام فروخته شدن و انتقال به ایران و یا عراق متاهل نبوده، بلکه در موطن جدید خود ازدواج می‌کرده‌اند. به گفته ابن حوقل و استخری‌، غلامان و کنیزان ترک «خوش اندام‌ترین، زیبا ترین و گرانبها‌ترین بردگان دنیا» بودند و قیمت هر کدام «می توانست تا 150 و یا 200 هزار درهم بالا برود»[8]. اما جزئیات مسلمان شدن کنیزان ترک ناروشن است، اگرچه نمی توان احتمال داد که آنان بدون قبول اقلا لفظی اسلام وارد جامعه مسلمانان شده باشند. همچنین شاید با در نظر گرفتن موقعیت کلی زنان و بخصوص کنیزان در نظام خلافت اسلامی (بخصوص سه-چهار قرن پس از اسلام)  این را می‌توان گفت که احتمالا توان تاثیر آنها به فرزندانشان به اندازه شوهرانشان نبوده است. ازدواج با افراد از نگاه قومی و زبانی «غیرخودی» و شرایط اجتماعی دیگر نیزدر سطحی گسترده باعث آمیزش‌های نوین قومی، فرهنگی و زبانی شده است. از این جهت به‌نظر برخی مورخین تحولات عمیق در جامعه مسلمانان قرن نهم میلادی را باید با نقش ترک‌ها مرتبط دانست»[9].

————————

زیرنویس ها:

[1] بارتولد 218

[2] گولدن 1992، 213

[3] همانجا

[4] حدود العالم، 118

[5] گولدن 1992، 212

[6] استخری، 229-230

[7] استخری، همانجا

[8] رو 182

[9] رو 185

به زاری، یه زوری، به زر

تقریبا هشتاد سال پس از ظهور اسلام، یکی از سرداران خلیفه اموی بنام قُتیبه بن مسلم حاکم خراسان و ماوراءالنهر شد. قتیبه که به «فاتح ماوراءالنهر» یعنی اساسا سمرقند، بخارا و خوارزم معروف شده، هنوز هم در آسیای مرکزی شخصیتی مباحثه‌انگیز است. آنچه که روشن است، این است که قتیبه حکمرانی قاطع و بیرحم بوده، در گسترش حاکمیت امویان و دین اسلام در «مشرق» امپراتوری نقش بزرگی بازی کرده، اما در عین حال به «بیرحمی» معروف شده و در نهایت خود نیز مورد غضب امویان قرار گرفته و به قتل رسیده است.

قتیبه از جمله «پیکند» (عربی: بیکند)، شهر تجار ثروتمند در نزدیکی بخارا (اوزبکستان کنونی) و خود بخارا را در سال‌های 706-709 تصرف نموده، آن را غارت کرد و مردمش را اسیر گرفت. در جریان تسخیر پیکند «قتیبه فرمود لشکر را که بروید و بیکند را غارت کنید، و خون و مال ایشان مباح کردم… (و قتیبه) بازگشت، هر که در بیکند اهل حرب بود، همه را بکُشت و آنچه باقی مانده بود بَرده کرد، چنانکه اندر بیکند کسی نماند و بیکند خراب شد»[1]. «یکی از فرماندهان او همه سربازان مردم محلی را که مغلوب شده‌بودند، به چارمیخ کشید و فرمانده دیگرش همه جنگجویان طرف مغلوب را لخت و عریان کرده به دست مرگ سپرد»[2]. یکی از ولایتداران عرب در خراسان وضع کلی آن سال‌ها و رفتار لشکریان عرب را چننین خلاصه نمود که «تنها با شمشیر و تازیانه» می‌توان بر این سرزمین حکومت کرد[3].

در بخارا فرماندهان قتیبه مردم را وادار کردند که نصف خانه های خود را به اعراب واگذار کنند، چیزی که پیشتر در مرو نیز انجام داده بودند[4]. به گفته ابوریحان بیرونی که خود از خوارزم بود، قتیبه «نویسندگان و هربدان (هیربدان، خادمان آتشکده) خوارزم را از دم شمشیر گذرانید و آنچه مکتوبات از کتاب و دفتر داشتند، همه را طعمه آتش کرد»[5]. بارتولد در راستی این روایت بیرونی شک کرده است[6]، اما بسیاری از مورخین دیگر مسلمان نیز در باره قساوت‌ حکام اموی و به‌ویژه قتیبه روایت ها نوشته‌اند. قتیبه حتی از اختلافات داخلی و خانوادگی میان شاهان و شاهزادگان محلی ماوراءالنهر استفاده کرده و در نهایت همه را تابع و خراج‌پرداز اسلام می‌نمود.

در تصرف جامگرد (یکی از ولایات خوارزم) «عبدالرحمن (برادر قتیبه) با شاه جامگرد نبرد کرد و او را بکشت و چهار هزار اسیر پیش قتیبه آورد که آنها را بکشت. وقتی عبدالرحمن اسیران را بیاورد، قتیبه بگفت تا تخت وی را برون آوردند و میان کسان جای گرفت و بگفت تا هزار کس از اسیران را پیش روی او بکُشنند و هزار کس را طرف راست وی و هزار کس را طرف چپ وی و هزار کس را پشت سر وی. مهلب گوید: در آن روز شمشیر سران قوم را گرفتند و با آن گردن می‌زدند»[7].

پس از تسلیم گرفتن خوارزم است که قتیبه همراه با اسیران خوارزمی و بخارایی خود، با همان شیوه‌ها سمرقند را تسخیر کرد، مردان و جوانانش را کُشت و یا اسیر گرفت، تا از آنجا رو به سوی چاچ نهد که امروزه تاشکند نام گرفته است. در جریان تسخیر سمرقند، آخرین شاه (به زبان سغدی «اخشید») این شهر به‌نام غورَک (و یا «غوزک») شاید هم برای تحریک قتیبه که چرا هم‌قومان اسیر او را با خود برای تسخیر سمرقند آورده است، به قتیبه پیام فرستاد که: «به کمک برادرانم و اهل خاندانم از مردم عجم (ایرانی) با من جنگ می‌کنی، عربان را سوی من بفرست»[8]. غورک اگرچه در نهان کوشش به یافتن متحدین بیشتری از جمله شاهان محلی چاچ و فرغانه و ترکان جنگجو که در آن دوره دیگر در بسیاری ولایات ماوراءالنهر پراکنده بودند، نمود، اما به ناچار سمرقند را به قید بهایی سنگین تسلیم کرد. قتیبه «روز بعد با آنها بر سر یک هزار هزار (ملیون، -م) و دویست هزار صلح کرد که هر ساله بدهند و آن سال سی هزار سر (اسیر، -م) بدهند که کودک و پیر و علیل در آن میان نباشد و در آنجا مسجدی برای قتیبه بسازند که درآید و نماز کند…»[9].

طبری و چند تن دیگر از متقدمین تاریخنویسی اسلامی، در ادامه شرح فتح سمرقند ماجرای غارت و تخریب آتشکده و یا معبد های این شهر را به قلم می‌آورند و از جمله شرح می‌دهند که چگونه قتیبه در این شرایط «با سُغدیان بر سر یکصد هزار سر و آتشکده‌ها و زیور بتان صلح کرد… پس از آن (مردم) شهر را خالی کردند و مسجدی ساختند و منبری نهادند و قتیبه با چهار هزار کس که برگزیده بود، وارد شهر شد و به مسجد رفت و نماز کرد و سخن کرد»[10]. در اینجا منظور از «آتشکده» احتمالا همان معبد زرتشتی است. اما به جهت ذکر «بتان» (بت‌ها، اصنام) برخی مورخین گفته اند که شاید در سمرقند معبدی بودایی با تندیس‌های بودا نیز بوده که اعراب با عوضی  گرفتن آتشکده زرتشتی و معبد بودایی، تندیس‌ها را بُت شمرده، به تخریب و سوزانیدن آنها برخاسته‌اند. «بتان را پیش وی آوردند که زیور از آن برگرفتند و بتان را پیش وی (قتیبه، -م) نهادند که چون فراهم آمد، همانند قصری بزرگ بود و گفت آن را بسوزانند. گوید: عجمان گفتند «در این میانه بتانی هست که هرکس آن را بسوزاند، هلاک می‌شود». قتیبه گفت: من آن را بدست خود می‌سوزانم». گوید: غوزک بیامد و مقابل قتیبه زانو زد و گفت: «ای امیر، سپاسداری تو بر من واجب است، معترض این بتان مشو». اما قتیبه آتش خواست و شعله ای برگرفت و برون شد و تکبیر گفت. آنگاه آتش بر بتان زد و کسان نیز آتش زدند که بیفروخت و از بقیه میخ‌های طلا و نقره که در بتان بود پنجاه هزار مثقال به دست آوردند»[11]. روایت است که با آن سیم و زر سکه زدند و بخشی از آن را به حجاج بن یوسف والی حجاز و عراق که فرمانده و حامی قتیبه بود، فرستادند و بقیه را میان سربازان و فرماندهان خود تقسیم نمودند.

این حوادث و تحولات در اوایل قرن هشتم یعنی سال ‌های 710-720 بود، یعنی زمانی که از نخستین حمله‌های اعراب از مرو خراسان به ماوراءالنهر (سمرقند، بخارا و چاچ) درسال‌های 650 تقریبا 60-70 سال می‌گذشت. اما فتح ماوراءالنهر و گسترش اسلام در این سرزمین به سادگی و سرعت ایران و از جمله خراسان نبود. مردم ماوراءالنهر که اساسا ایرانی تبار و زرتشتی و بخشی بودایی بودند هنوز مقاومت می‌کردند. ظاهرا لشکریان عرب نیز مدت‌ها عجله‌ای در فتح کامل این منطقه نداشتند و به حمله‌های غارتگرانه و خراج و باج گرفتن از مردم بسنده می‌کردند و به مقر اصلی خود در خراسان، یعنی مرو باز می‌گشتند. «اولا خود اعراب برای مدتی طولانی با غنایم جنگی و گرفتن باج و خراج راضی بودند و به همین جهت برنامه فتح کامل این سرزمین را هم نداشتند. ثانیا موانع طبیعی این سرزمین مانع از سرعت فتح آن می‌شد»[12]. قبول اسلام حتی از سوی خانواده های بزرگ و با نفوذ خراسان و ماوراءالنهر مانند برمکیان و سامانیان که قبلا فرماندهان ساسانی، دهقانان و یا اشراف مهم زمیندار و روحانیان زرتشتی و یا بودایی بودند، احتمالا تا سال‌های نخست 700 عملی نشده بود. از سوی دیگر، هروقت میان اعراب نفاق و نزاع می‌افتاد و یا فرمانده و حاکمی نرم‌خو و متدینی به خراسان و ماوراءالنهر می آمد، مردم بومی از پرداخت خراج و جزیه و مالیات پرهیز می‌کردند، به عادات و آیین‌های خود برمی‌گشتند، در برابر حمله‌های جدید اعراب و مسلمانان مقاومت بیشتری می‌نمودند و ترک‌ها «شمن‌باوری خود را پی می‌گرفتند»[13].

با وجود پیروزی‌های بزرگ قتیبه که همچون «قائد الاسلام» و «فاتح ماورالنهر» معروف شده بود، خود قتیبه نتوانست بهره چندانی از آن پیروزی ها و غنایم ببرد. در سال 715 قتیبه کوشش نمود تا شورشی بر ضد خلیفه اموی برپا کند، اما خلیفه حکم قتلش را داد و همه اطرافیانش شوریده، او را به قتل رسانیدند.

اسلام ریشه می‌گیرد

پس از حوادث خونین بخارا، خوارزم و سمرقند که شرح داده شد نیز همین دایره جنگ و گریز، پیشرفت و عقب نشینی ادامه یافت. اما ستاره بخت امویان کلا و بخصوص قتیبه رو به افول گذاشته بود، اگرچه دیگر  حاکمیت دینی و فرهنگی اسلام به هر طریقی که شده میان مردم جا افتاده بود.

ما در فصل های گذشته گفته بودیم که تا سال 750 یعنی برکناری امویان و قدرت گیری عباسیان چه تحولاتی سرنوشت منطقه و اقوام آن (ایرانیان، اعراب، ترک‌ها) و روند مسلمان شدن مردم را رقم زد: در ابتدا موج بزرگی از مقاومت برضد اعراب و سپس چرخش اوضاع، مرگ غورک، شکست‌های متوالی ترک‌ها که از ایرانیان دفاع می‌کردند و شرکت بیشتر ایرانیان نومسلمان هم در موج ضد اموی و طرفدار عباسی (ابومسلم خراسانی) و هم افزایش انطباق ایرانیان با شرایط نو، اسلام آوردن هرچه بیشتر و حتی غزوات «جهادی» آنان بر ضد ترک‌های دشت‌های شمال در قزاقستان و قرقیزستان کنونی. این مرحله در نهایت با استقرار دولت‌های محلی ایرانی در خطه امپراتوری عباسیان یعنی طاهریان، آل بویه و بخصوص سامانیان به اوج خود رسید که بیشتر از همه در ماوراءالنهر و خراسان موثر بودند.

در همین دوره گذار از امویان به عباسیان و شکل گیری حکومت‌های بومی ایرانی بود که موج گرایش به اسلام شدتی روزافزون یافت و در نهایت، از نگاه گسترش اسلام، ایرانیان نومسلمان، هم در منطقه و هم در میان ترک‌های کوچ نشین دشت‌ها موفقیت‌های بزرگی به دست آوردند که اعراب پیش از آنها از عهده‌اش برنیامده بودند.

نکته دوم که مشاهده می کنیم آن است که در این صد سال قرن هشتم (700 تا 800) در ماوراءالنهر و خراسان هنوز تعداد ترک‌ها در جمعیت بومی و محلی منطقه آنچنان زیاد نبود. آنها بیشتر گروه‌های مسلحی بودند که اصولا به صورت دسته جمعی فعالیت می‌کردند، اغلب در مقابل مزد بر ضد اعراب به یاری ایرانیان می‌شتافتند و یا از حکومت‌های محلی آنان در سمرقند و بخارا و خوارزم نگهبانی می‌نمودند. حتی در نمونه محاصره و بالاخره تسخیر سمرقند از سوی قتیبه نیز می بینیم که ترک ها نیز در دفاع سمرقند در برابر قتیبه شرکت داشتند و به اخشید غورک کمک می‌نمودند، اگرچه در نهایت از احتمال غلبه نا امید شده «(ترکان) به قتیبه گفتند: «امروز بازگرد و فردا با تو صلح می‌کنیم»[14]. این در حالی است که تقریبا یکصد سال بعد که دولت سامانیان ایرانی تبار در ماوراءالنهر و خراسان تشکیل شده بود، نگهبانان و لشکریان و فرماندهان حتی دربار سامانیان در بخارا و سمرقند به طور فزاینده‌ای عبارت از ترکان بودند، تا جایی که از حاکمیت سامانیان دویست سال نگذشته، همان نگهبانان و لشکریان قدرت دولتی را چه در خراسان (غزنویان) و چه در ماوراءالنهر (قراخانیان) به دست خود گرفتند.

نه تنها شمشیر

با این ترتیب در ماوراءالنهر نیز، تا اندازه‌ای مانند ایران، گسترش اسلام در آغاز به صورت صلحجویانه، داوطلبانه و با تشویق مبلغین دینی نبوده، بلکه ابتدا مدت‌ها جنگ و گریز و شورش و از سوی دیگر غارت و غنیمت و خراج ادامه داشته، اما در نهایت به اصطلاح «دین از پشت سر شمشیر آمده» یعنی جنگ راه سازش، تسلیم و بالاخره ایمان را باز کرده‌ است. ماوراءالنهر نیز ابتدا با جنگ تسخیر و تابع خلافت اسلامی شده و بعد مردم به تدریج به اسلام گرویده اند.  اما پس از حمله و اشغال ایران و سپس ماوراءالنهر و برقراری حاکمیت اعراب که در این منطقه حدودا 80 تا صد سال (تا 750) طول کشیده، قبول اسلام از سوی مردم غیر مسلمان این سرزمین‌ها، اصولا نه همیشه و نه تنها زیر تهدید مستقیم شمشیر عرب، بلکه  علی‌الاصول از راه های غیر مستقیم بوده است.

یکی از این راه‌های غیرمستقیم «جزیه» و یا مالیات اضافی بود که از غیرمسلمانان می‌گرفتند.

در دوران حاکمیت اعراب، مالیات (با نام‌های مشابهی مانند مال‌ الصلح، خراج، باج، غنیمت) به طوری تنگاتنگ با دین اسلام مرتبط شده بود. مالیات، خراج و باج منبع اصلی درآمد دولت بود. نوعی مالیات مخصوص هم بود که «جزیه» نامیده می‌شد. این مالیات اضافی را اعراب در سرزمین های فتح شده از غیرمسلمین «اهل کتاب» می‌گرفتند. مثلا مسیحیان و یهودیان و درعمل همچنین زرتشتیان که «اهل کتاب» شمرده می‌شدند، تابع «جزیه» بودند. آنها بیشتر از مسلمانان مالیات می‌پرداختند، اما از پرداختن خمس و ذکات معاف بودند. مقدار جزیه وابسته به اراده و قرارحکومت بود. به همین ترتیب مقدار مالیات بر املاک غیر منقول مانند خانه و باغ و روستا و کاروانسرا هم برای غیر مسلمین بیشتر از مسلمانان بود. طبیعتا این هم یکی ازانگیزه‌های مسلمان شدن بسیاری از مردم می‌شد که نمی‌خواستند و یا نمی‌توانستند مالیات و خراج بیشتری به حاکمان بپردازند.

تا اواخر امویان نه تنها از غیرمسلمانان، بلکه حتی از کسانی که به تازگی مسلمان شده بودند نیز جزیه گرفته می شد.

تنها در دوره کوتاه خلافت عمر ثانی (717-720) که مردی بسیار مومن بود، نه تنها تکلیف جزیه از دوش نومسلمانان برداشته شد، بلکه حتی کسانی که تازه به اسلام گرویده بودند، از مجبوریت ختنه نیز معاف گشتند (بارتولد به نقل از طبری، 188). این باعث اعتراض اعراب گردید که درآمدشان کمتر شده بود. در دوره جانشین عمر ثانی یعنی یزید ثانی، حاکم جدیدی به خراسان اعزام شد که جزیه بر نومسلمانان را دوباره جاری کرد و شرایط آنان را سخت تر نمود.

روایتی از تاریخ طبری مربوط به سال728 م (110 هجری) و دوره ولایتداری اَشرَس بن عبدالله در خراسان، رابطه جزیه و اسلام آوردن ماوراءالنهر را به شکل زنده‌ای توضیح می‌دهد.

به قول طبری، در نتیجه برقراری دوباره جزیه «…آنها (مردم سغد) مقاومت کردند و هفت هزار کس از مردم سُغد کناره گرفتند و در هفت فرسخی سمرقند جای گرفتند». سغدیان و به ویژه دهقانان و تاجران ثروتمند مقاومت نمودند و موطن خود را ترک نموده، گریختند. شاهزاده فرغانه ابتدا به آنان در شهر «اسفره» پناه داد، اما دیری نگذشته بود که آنان را به اعراب لو داد. در نتیجه، فراریان سغدی که در شهر خجند غافلگیر شده بودند، ابتدا با پرداخت مبلغ هنگفتی به عنوان خراج، جان و آزادی خود را خریدند و آنگاه برخلاف عهدنامه‌ای که بسته شده بود، به دست اعراب قتل عام گشتند (همانجا 189).

طبری می‌نویسد (کوتاه شده از سوی م):

«گوید: اشرس هنگام ولایتداری خراسان گفت: یکی را بجویید که متقی باشد و فاضل که او را سوی مردم ماوراءالنهر فرستم که آنها را به اسلام بخواند. ابوالصیداء صالح بن طریف وابسته بنی ضبه را بدو نشان داد، اما ابوالصیداء گفت: من در زبان فارسی مهارت ندارم. پس ربیع عمران تمیمی را بدو پیوستند.

ابوالصیداء گفت: می‌روم، به شرط آنکه هر که اسلام بیارد، جزیه از او گرفته نشود  (…)

اشرس گفت: چنین باشد (…)

گویند: پس ابوالصیداء مردم سمرقند و اطراف آن را به اسلام خواند به شرط آنکه جزیه از آنها برداشته شود، و کسان با شتاب به مسلمانی روی آوردند. غوزک (غورک، شاه سمرقند،-م.) به اشرس نوشت که خراج کاستی گرفته. اشرس به ابی العمر طه نوشت که خراج مایه قوت مسلمانان است، شنیده‌ام که مردم سُغد و امثال آنها از روی دلبستگی اسلام نیاورده‌اند، بلکه برای فرار از جزیه به مسلمانی رو آورده‌اند. بنگر که هر که ختنه کرده و فرایض را بپا داشته و اسلامش نکو شده و سوره‌ای از قرآن را آموخته، خراج از او بردار[15].»

احتمالا اکثر غیرمسلمینی که برای پرهیز از پرداخت مالیات اضافی سغد را ترک کرده، به روستاهای دورتر گریخته بودند، یا کشته شدند و یا بعد از مشاهده استقرار خلافت به شهر و خانه خود برگشته، خود را به روند اوضاع تسلیم نموده اند.

——————-

زیرنویس ها:

[1] نرشخی 62

[2] فرای 2015، 95

[3] طبری 3961

[4] بارتولد به نقل از نرشخی و بلاذری، 185

[5] بیرونی 75

[6] بارتولد 1

[7] طبری 69

[8] طبری 71

[9] طبری 72

[10] همانجا

[11] همانجا 73

[12] بارتولد 182

[13] استار 113

[14] طبری 72

[15] طبری، 225-226

اسلام و ترک‌های دشت ها

ولایات خلافت عباسیان طبق سایکس 1915

صد سال پس از نخستین حمله‌های اعراب به ماوراءالنهر، در سال‌های 750، اکثریت ایرانی تبار مردم ماوراءالنهر کم و بیش مسلمان شده ‌بودند. ترک‌های بومی ماوراءالنهر اقلیت کوچکی از مردم این سرزمین را تشکیل می‌دادند. در  باره این گروه و نتیجتا پذیرش اسلام از سوی این گروه از مردم ترک‌زبان ماوراءالنهر اطلاعات دقیق و روشنی در دست نیست.

هنگام شرح حوادث در سمرقند و بخارا ، خوارزم و یا تاشکند و بلخ، مورخین و سیاحان مسلمان در نخستین آثاری که دو سه قرن بعد نوشته‌‌ شده، به «ترک‌ها» (جمع: اتراک) اشاره می‌کنند. در اینجا اصولا منظور ترک‌هایی هستند که نه در خود ماوراءالنهر، بلکه در دشت‌ها و به صورت چادرنشینی زندگی می‌کردند و به خاطر شمن‌ باور بودنشان «کافر» شمرده می‌شدند.

گروه دومی که ذکر می‌شوند، ترک‌هایی بودند که پس از فروپاشی دولت ساسانیان (650) به طور فزاینده‌ و با انگیزه‌های گوناگونی وارد ماوراءالنهر و خراسان شده، یا در نزاع میان ایرانیان بومی و اعراب مسلمان (اغلب به سود ایرانیان بومی و احتمالا در مقابل مزد) شرکت می‌کردند و یا (بخصوص پس از فروپاشی دولت ترک) به صورت دسته‌های مزدور و راهزن عمل می‌نمودند. گروه دیگری هم در نتیجه تجارت، وصلت و دیگر روابط همسایگی، بومی ماوراءالنهر شده بودند. در باره باورهای دینی این دسته از «ترک‌ها» چیز دقیقی در این کتاب‌های تاریخی گفته نمی‌شود. اما استنتاج کلی از شرح حوادث آن است که این ترک‌ها به هر حال در آن مرحله هنوز مسلمان نشده بودند.

و اما آن دسته بزرگ ترک های دشت های آسیای میانه از آن تاریخ تا حدودا دویست سال بعد لازم داشتند تا به اندازه قابل توجهی مسلمان شوند. مسلمان شدن آنان اغلب همراه و همزمان با یکجانشین شدن، شهری شدن، کوچ به دنیای اسلام و حتی حاکمیت در آن بود. از سوی دیگر مسلمان شدن ترک های دشت نشین ویژگی های خود را داشت که با شرایط اقلیت ترک‌زبان و بومی ماوراءالنهر فرق می‌کرد.

مثلا ماجرای ناحیه «کمرجه» در سغد را بیاد آوریم که در فصل «نخستین کوشش‌های سیاسی» شرح دادیم. به روایت طبری، در سال 735-36 هنگامیکه اعراب در کمرجه در محاصره گروهی از ترک‌های مسلح وابسته به دولت «تورگش» تحت رهبری خاقانشان «سولو» بودند، خسرو پسر یزدگرد پادشاه مقتول ساسانی همراه با سی نفر برای مذاکره با آن گروه اعراب آمده، کوشش می کند آنها را به همکاری با ایرانیان و ترک‌ها تشویق کند و می‌گوید: «ای گروه عربان، چرا خودتان را به کشتن می‌دهید؟ من بودم که خاقان (ترک) را آوردم که مملکتم را به من باز دهد و برای شما امان می‌گیرم» اما عربان بدو ناسزا گفتند و او برفت»[1]. در این نمونه بعید به نظر می‌رسد که سولو و یا گروه ترکان مسلح او که با ایرانیان و برضد اعراب همکاری می‌کرد، به اسلام گرویده باشد و بخواهد با یزدگرد سوم زرتشتی و بر ضد اعراب مسلمان همکاری کند.

از نوشته‌های طبری و ابن اثیر معلوم می‌شود که سغدیان از محاصره سمرقند از طرف قتیبه به ستوه آمده پادشاه چاچ، اخشید فرغانه و خاقان ترک (در ابن ‌اثیر: چین، -م) را دعوت به کمک کرده، به آنها هشدار داده‌اند که «اگر عربان بر ما ظفر یابند، با شما نیز چنان کنند که به ما کنند» و آنها نیز سپاهی از «شاهزادگان و زورمندان و مرزبان ‌زادگان و اسواران و پهلوانان»[2] را به کمک سغدیان فرستاده‌اند. این نمونه هم نشان می‌دهد که ترک‌ها به دعوت پادشاه سمرقند از دشت‌ها به سغد آمده‌اند. طوری که می‌دانیم، این یاری همسایگان اثری نداشته و قتیبه همه آنها را پس رانده ‌است. اما از سوی دیگر می‌توان مثلا استنتاج نمود که اگر در میان مردمی که در بخارا، خوارزم و یا سمرقند به قتیبه  یا دیگر حاکمان عرب (و سپس ایرانیان نومسلمان) تسلیم شده‌اند، عده‌ای از ترکان بومی‌ این ولایات هم بوده‌اند،  احتمالا آنها هم همراه با تسلیم به مسلمانان، خود نیز اسلام را پذیرفته‌اند.

اصولا در اکثر نمونه‌های جنگ مسلمانان علیه «کفار» (چه زرتشتی و بودایی و چه «اهل ذمه» یعنی مسیحی و یهودی که در ماوراءالنهر تعدادشان به مراتب کمتر از مثلا عراق بود)، وقتی حاکم، فرمانده و یا پادشاه یک ولایت و یا ایالت به لشکر اسلام تسلیم می‌شد و  پرداخت خراج و باج و مالیات را می پذیرفت، همه مردم آن ولایت و ایالت «مسلمان شده» شمرده می‌شدند. برعکس اگر غیر مسلمین در مقابل مسلمانان مقاومت می‌کردند و مسلمانان پیروز می‌گشتند، غیر مسلمین طبق قوانین شرعی اسلام ناچار به پرداخت خراج، باج و «جزیه»ای می‌شدند که اندازه اش بسته به تصمیم حاکم و فرمانده مسلمان بود. کل این مخارج اغلب برای حکومت آن محل و تک تک مردم طاقت فرسا بود و این وضع در اکثر موارد انگیزه قبول اسلام می‌گشت. از سوی دیگر، طوری که در نمونه سمرقند دیدیم، تاخیر طولانی و یا رد پرداخت «جزیه» دلیل اعلان جنگ از سوی مسلمانان بر ضد مسلمین می‌شد که در آن جان و مال غیر مسلمین «مباح» می‌شد، آنچه که در نمونه کشتار، تخریب و غارت شهر پیکند در نزدیکی بخارا دیدیم.

همچنین دیدیم که طایفه های دشت نشین اغوز، قارلوق و خزر در دشت های اوراسیا منبع مهمی برای اسیر گرفتن و فروش آنها به عنوان برده («غلام» و یا «مملوک» جهت استفاده همچون نیروی جنگنده، سرباز و خدمتکار و یا «کنیز» برای خدمات خانگی) بودند.

اسیر گرفتن کوچ نشینان «کافر» با بهانه «جهاد»، هم ممکن و حتی مقبول و هم پرفایده بود. ممکن بود، چرا که بخصوص پس از فروپاشی دولت ترک‌ها کسی به طور جدی مانع حمله و لشکر کشی به دشت‌های آنسوی دولت اسلامی خلافت نمی‌شد. مقبول بود، چونکه از نگاه دستگاه اسلامی لشکر‌کشی به دشت‌ها «جهاد» برای گسترش اسلام و نشانه جانفشانی در راه دین به شمار می رفت. این کار در عین حال بخاطر غارت و غنیمت و خراج تجارت خوبی هم بود.

در ابتدا یعنی تا زمانیکه ماوراءالنهر هنوز کاملا مسلمان نشده بود، خود اعراب اکثرا به صورت گروهی و طایفه ای از عراق عرب به «غزا» در ماوراءالنهر می‌رفتند و در حمله‌های دیگر مسلمانان به شهرهایی مانند سمرقند و بخارا شرکت می‌نمودند. این همان 60-70 و یا صد سالی است که مورخین نوشته‌اند مقصد اصلی اعراب نه گسترش اسلام، بلکه اساسا غارت و به خراج بستن مردم این سرزمین بود. این دوره تقریبا تا اواخر امویان یعنی سال 750 ادامه یافته ‌است. اما بعد از تکمیل نسبی پذیرش اسلام در ماوراءالنهر که دیگر اساسا می بایستی برای «غزا» های جهادی به دشت ها رفت و ترک‌های چادر نشین را مورد حمله قرار داد، خود اعراب دیگر چندان در این «غزا» ها شرکت نمی‌کردند. این کار را  اساسا ایرانیان و حتی ترک‌های نومسلمان انجام می‌دادند. البته حمله به دشت‌ها اگرچه همچنان انجام وظیفه  شرعی «جهاد» به شمار می‌رفت، اما به اندازه جنگ با مردم شهرهای ماوراءالنهر پردرآمد و به نسبت آسان نبود. اما این کار چیزی هم نبود که از آن چشم پوشی شود. همچنانکه پیش ‌ترهم گفتیم در دوره سامانیان حمله‌های منظم به دشت‌ها هم مایه اعتبار و افتخار امیران و فرماندهان سامانی می‌شد و هم درآمد مهمی برای دولت  آنان بود. در همین مرحله است که به گفته گولدن «جهاد در آسیای مرکزی، آسیای جنوبی و آفریقا بیشتر از آنکه کار اجنبیان مسلمان (یعنی اعراب، -م.) باشد، از سوی مردم بومی محل انجام می شد که مسلمان شده بودند»[3]. استخری می نویسد ترک ها «از تبارهای گوناگونند. آنها علیه مسلمانان می جنگند. آن ترکان که اسلام آورده اند، با آنها (ترکان کافر، -م.) می جنگند و آنان را به اسارت می گیرند»[4].

استخری (فوت به سال 346 هجری) «مسالک و ممالک» خود را در قرن دهم میلادی یعنی نیمه دوم دوره سامانیان نوشته است. او در این اثر از یکسو فعالیت‌های «جهادی» «دهقانان ماوراءالنهر» و «سپهسالاران و پادشاهان خراسان چون سامانیان کی (که، -م) از فرزندان بهرام چوبین اند»[5] را ستوده و از سوی دیگر با همان لحن ستایش آمیز در باره جنگجویان ترک که دیگر یکجا نشین شده، بخش عمده سپاهیان سامانی و همچنین بخش قابل توجهی از لشکریان خلیفه عباسی را تشکیل می‌دادند، سخن گفته است. این لحن در آثار اکثر مورخین مسلمان این دوره نیز دیده می‌شود. استخری می نویسد: «به همه روزگار لشکر ترک بر دیگر گروه مقدم بوده اند و خلفا همیشه لشکر ترک اختیار کرده‌اند، سبب آن کی (که، -م) در سرشت ایشان نهاده است از نیک خدمتی و فرمانبرداری و مردانگی و وفاداری»[6].

در عین حال ترکان شمن‌باور دشت‌ها هنوز از نگاه مورخین این دوره مشکل اصلی مسلمانان شمرده می‌شدند. استخری می‌نویسد: «از خوارزم تا ناحیت اسبیجاب تا سرحد فرغانه تا حدود ماوراءالنهر همه ترکستان است و خوارزم ثغر (مرز، -م)  اسلام است در پیش ترکستان. و همه ماوراءالنهر ثغر است»[7].

با این ترتیب شهرهایی مانند اسبیجاب، سوتکند (ستکند، در سواحل رود سیحون)، چاچ (تاشکند)، فاراب (باراب، پاراب) و ولایت خوارزم که در این «ثغر» یعنی در نزدیکی دشت های شمال قرار داشتند، از سویی به بازار بردگان ترک و از سوی دیگر به مراکز جذب و تجمع ترکانی تبدیل شدند که به هر دلیلی مسلمان شده بودند.  به گفته ابن حوقل سوتکند تبدیل به مرکز اغوزها و قارلوق هایی گشته بود که مسلمان شده بودند[8]. او همچنین علاوه می‌کند که «طراز (تالاس کنونی، -م) محل بازرگانی ترکان مسلمان است. آنان قلعه هایی دارند و هیچ کس از مسلمانان از آنجا نگذشته است» زیرا چون کسی از آنجا بگذرد، باید در سراپرده‌ها و خیمه‌های قارلوق‌ها درآید[9]. به گفته ابن حوقل «میانه فاراب و کنجده و شاش (چاچ، تاشکند) سراسر چراگاه‌های فراخ است و هزار خانواده از ترکان مسلمان در آن سکونت دارند و در خرگاه‌ها (خیمه‌ها، -م) زندگی می‌کنند و ساختمان ندارند»[10].

همچنین در این دوره است که برای نخستین بار لفظ «ترکمان» و «ترکمن» به کار برده می‌شود. بارتولد با صراحت تاکید می‌کند که نام «ترکمن» برای نخستین بار در سده دهم میلادی به کار برده شده و ریشه آن هنوز هم ناروشن است. به نظر بارتولد «ریشه شناسی ایرانی لفظ «ترکمن/ترکمان» و تفسیر لغوی و فارسی آن مبنی بر اینکه شاید اصل این نام «ترک-مانند» بوده که در دیوان لغات کاشغری هم آمده، طبیعتا قابل اعتماد نیست، اگر چه ظاهر معمولی ترکمن‌ها از ظاهر معمولی ترک‌ها فرق می‌کرد و به تیپ ایرانیان نزدیک تر بود. ولی قارلوق‌ها بیشتر از اغوزها تحت تاثیر عنصر ایرانی قرار داشتند و حتی پیش از پذیرش اسلام نیز از دیگر اقوام ترک به فرهنگ اسلامی نزدیک‌تر بودند»[11].

با اینهمه اغلب مورخین و دانشمندان به تفسیر لفظ «ترکمن» به معنی «ترکی که مسلمان شده» بیشتر باور دارند. به گفته مقدسی «پادشاه ترکمان» که در شهر «اردو» (؟ -م) بود، به رسم عادت هدایایی به حاکم اسبیجاب می‌فرستاد. در اینجا روشن است که منظور از «ترکمان» ترک‌های مسلمان است. بیرونی نیز نوشته ‌است که «اغوزها هر اغوزی را که اسلام آورد، ترکمن می نامند». کاشغری در «دیوان لغات الترک» ترکمان (ترکمن) ها را گاه «قارلوق و نَه اغوز» می‌نامد و گاه در تعریف «ترکمان» می‌نویسد «آنها اغوز هستند». طاهر مروزی نیز با اشاره به اغوزها می نویسد «هنگامیکه آنها (اغوزها، -م) وارد تماس با ممالک اسلامی شدند، برخی از آنان اسلام را پذیرفتند و «ترکمان» نام گرفتند»[12]. شاید هم از این نگاه لفظ ترکمن و یا ترکمان در آغاز معنایی ««فنی» داشت، یعنی به هر ترکی که اسلام را می‌پذیرفت، ترکمان و یا ترکمن گفته می‌شد. بعدها بود که به تدریج لفظ ترکمن و یا ترکمان تنها به ترک های اغوز تعلق گرفت[13].

————–

زیرنویس ها:

[1] طبری، 4101-03

[2] ابن اثیر 2801

[3] گولدن 212

[4] گولدن به نقل از استخری 211)

[5] استخری 229-230

[6] همانجا

[7] همانجا

[8] ابن حوقل 236

[9] همانجا

[10] همانجا

[11] بارتولد 1935، 77

[12] نقل قول‌ها از گولدن 1992، 212

[13] همانجا

اسلام ایرانیان، اسلام ترکان

پیکره خیالی آلپ تگین غزنوی در ترکیه

روش اسلام آوردن ترکان صحرانشین از آنچه که میان ایرانیان و ترکان یکجا نشین ماوراءالنهر دیدیم، فرق می­کند. برخلاف ماوراءالنهر، قبول اسلام از سوی ترکان چادرنشین بیش از همه نه از راه حمله، غارت، مالیات و جزیه، بلکه به صورت گروهی و یا با تبلیغ و تشویق تاجران، صوفیان و دیگر مسلمانان (مخصوصا از ماوراءالنهر و ایران) بوده، اگر چه شمشیر نیز به این روند کمک کمی نکرده است. در این رهگذر، انگیزه تجارت، تامین شرایط  و حقوق برابر برای همه مسلمانان و فعالیت مدرسه‌های دینی نقش مهمی داشتند. بیشک جنگ‌ها و لشکرکشی ها به ترکان شمن‌باور دشت ها مانند یک جنگ اعراب در اواخر امویان و دو جنگ ایرانیان سامانی در قرن نُهم میلادی نیز بی تاثیر نبودند. اما هم دشت‌های وسیع با جمعیتی پراکنده و چادرنشین کامیابی اینگونه حمله‌ها را محدود کرده و هم تعداد و شدت اینگونه رویارویی‌های خونین و مسلحانه در مقایسه با ماوراءالنهر به مراتب کمتر بوده است.

اسلامی که در ابتدا چه در ماوراءالنهر و چه در دشت‌های آسیا قبایل کوچ‌نشین ترک را جلب نمود و از راه های گوناگون مورد قبول آنان قرار گرفت، به اصطلاح «اسلامی ایرانی» و به ویژه اسلام ایرانی ماوراءالنهر بود که خود را با شرایط مخصوص ترک ها همخوان کرده بود. اگر به طور شرطی طبقه بندی این «اسلام ایرانی» به دو شاخه «رسمی» (کتابی، فقهی، شریعتی) و اسلام «مردمی» (تصوفی، آمیخته با باورهای پیشا اسلامی) بجا باشد، به راحتی می ­توان گفت که اسلام رسمی ایرانی ماوراءالنهر که تبدیل به اسلام رسمی ترکان نیز شد، اسلام سنی پیرو مکتب حنفی بود که در ابتدا گروهی از مکتب شافعی هم در آن وجود داشتند تا که دیرتر آن ها هم تحت تاثیر پیروان تسنن حنفی قرار گرفتند.

از سوی دیگر  «اسلام مردمی» ماوراءالنهر و ترکان این دیار و دشت­ های شمال، اسلامی تصوفی و متاثر از عادات و آیین ­های طبیعی و شمنی ترکان و حتی دیگر آیین های رایج میان مردم عادی این سرزمین (و نه فقیهان و علما) بود.در همین جا بد نیست ذکر کنیم که ترک ها که از آن دوره (یعنی حدودا قرن دهم) تا دستکم پانصد و یا ششصد سال بعد مرتبا در حال کوچ و حکمرانی بر مردم ایران و خاورمیانه و دیرتر ترکیه کنونی بودند، اساسا هم «اسلام رسمی» و هم «اسلام مردمی» خود را که در آسیای میانه قبول کرده بودند، با خود به این سرزمین ها منتقل نموده ­اند، تا جایی که امروز هم می ­بینیم که یکم: مذهب غالب رسمی در ترکیه کنونی مکتب حنفی است و دوم: در زمینه «اسلام مردمی» با وجود گذشت تقریبا هزار سال از کوچ های ترک ها به آناتولی، هنوز هم شاهد رگه های شمن باوری، تصوف، «غلات»، و «دیگراندیشی» مذهبی (در تفاوت با مذهب رسمی سنی حنفی) از جمله به صورت نوع خاصی از «طریقت علوی» در ترکیه کنونی هستیم.

ایرانیان ماوراءالنهر و خراسان تا دوره زوال امویان و برآمدن عباسیان، یعنی تا سال 750 دیگر مسلمان شده بودند. حتی بیشتر: نویسنده هر شش کتاب احادیث پیامبر که از سوی اهل تسنن مورد قبول هستند، ایرانی بودند: محمد بن اسماعیل بخارى، مسلم بن حجاج قُشَیرى نیشابورى، محمد بن یزید بن ماجه قزوینى، ابوداوود سجستانى، محمد بن عیسى ترمذى و احمد بن شعیب نسائى. ایرانیان خراسان و ماوراءالنهر با فقیهان و محدثان برجسته‌ای مانند ابوحنیفه، امام بخاری، ماتریدی سمرقندی و امام غزالی و همچنین علمای دیگر و مدارس متعدد اسلامی خود که نفوذ بزرگ و سرتاسری در جهان اسلام یافته بودند، خود را از لحاظ دینی هیچ هم از اعراب کمتر و عقب تر نمی شمردند.

همچنین، کسانی که یکی دو قرن پس از اسلام آوردن ایرانیان خراسان و ماوراءالنهر با اکثریت بزرگ ترک ها در تماس مستقیم بودند، با آنها می­ جنگیدند، تجارت و یا همسایگی و خویشاوندی می­ کردند و یا آنها را به اسلام جلب می­ نمودند، نه عرب ها بلکه ایرانیان بودند.این روند حدودا 200 سال یعنی از سال 800 تا دستکم سال 1000 طول کشیده است.در این دوره ترک‌ها، چه یکجا نشین شدگان ماوراءالنهر و چه چادرنشینان دشت های اوراسیا بیشتر از اعراب، تحت تاثیر تجار و صوفیان نو مسلمان ایرانی قرار گرفته، از آن طریق اسلام را آموخته ­اند.

یکی از نشانه های روشن این تاثیر، واژگان دینی اسلامی است که ترک ها از فارسی و نه عربی گرفته و هنوز هم در گونه های مختلف ترکی مانند ازبکی، قرقیزی، ترکی آذری و ترکیه بکار می­ برند. از آن جمله اند لغاتی مانند «پیغمبر» (بجای «الرسول» و یا «النبی» عربی)، «نماز» (بجای  «الصلوه» عربی)، «آبدست» بجای «الوضو» ی عربی)، «اوروج» (شکل تغییر یافته «روزه» بجای «الصوم» عربی)، «فرشته» (بجای «الملک» عربی) و غیره. یک سند تاریخی که نشان می­دهد ترکان اسلام را از طریق ایرانیان قبول کرده اند، اثر نیمه افسانه ای بنام «تذکره ساتوق بغرا خان» حکمران دولت قراخانیان (994-1040) در آسیای مرکزی است که نخستین دولت ترک مسلمان شمرده می­ شود. این اثر که احتمالا در قرن یازدهم نوشته شده، شرحی است بر اینکه ساتوق بغرا خان چگونه با تعلیمات سلسله ایرانی سامانیان اسلام را پذیرفته است [1]

موضوع مذهب (در درجه اول تسنن حاکم و تشیع پنهان و آشکار در نخستین سده ­ها) و از سوی دیگر شکل گیری و گسترش زبان و ادبیات معاصر فارسی در دوره سامانیان را در فصل های جداگانه ای به صورت کمی مفصل تر بحث خواهیم نمود. اما در اینجا بطور خلاصه اشاره کنیم که منظور از «اسلام ایرانی» و یا ترکی که در بالا به آن اشاره شد، به هیچ صورت چیزی جدا و متمایز از اسلام سنتی که امروز می­ بینیم، نبود و نیست. کاربرد تعابیر دینی فارسی مانند «نماز» و «روزه» به جای عربی که به آن اشاره کردیم، ظاهر قضیه است و گرنه در اصول و  حتی بسیاری موارد فروع دین و سنت از جمله خود نماز و روزه و یا اعتقادات و قواعد اصولی، فرقی میان آن «اسلام ایرانی» ماوراءالنهر و خراسان و یا آنچه که «اسلام ترکی» خوانده می ­شود و به اصطلاح «اسلام اعراب» نبود و نیست.

این مدعا البته اساسا در مورد اسلام تدوین شده، کتابی، فقهی و باصطلاح شهری و یا رسمی صحت دارد، وگرنه «اسلام مردمی» و روستایی، اسلام چادر نشینان که بر مدرسه و کتاب و علوم و مستندات دینی متکی نباشد، می تواند وابسته به هر قوم و سرزمین و در هر دوره و تاریخ فرق کند و تغییر یابد.و اما به اسلام آوردن ترک ­ها برگردیم. بدون شک تَرک زندگی پراکنده چادرنشینی و کوچ مدام و روی آوردن به تجارت، کشاورزی و شاید هم مهم تر از همه جنگاوری و جلب هم تباران هنوز «کافر» و مشرک خود به اسلام، انگیزه مهمی برای اسلام آوردن ترک ها بوده است. این کار، هم از نگاه افزودن قدرت و ثروت و هم بخاطر قبول، احترام و مقامی که با این نوع فعالیت­ های «جهادی» میان مسلمانان بدست می­ آوردند، هم پرفایده و هم مقبول بود.

در بحث گذشته دیدیم که چگونه شهرهای مرزی میان ماوراءالنهر-خوارزم و آنسوی رود سیحون تبدیل به بازارهای بردگان و مراکز تعلیم و تربیت ترکان نومسلمان برای «سفرهای جهادی» به دشت ها شده بود. لشکرکشی­ های سامانیان در سال های 840 و 893 به دشت ­های آسیای مرکزی اساسا برعلیه همین قبیله های ترک بود که پس از فروپاشی دولت ترک آسیای میانه در سال 741 پراکنده شده بودند. نکته جالب توجه دیگر هم این است که در این جنگ­ ها که در تاریخ ­ها همچون فتوحات بزرگ برای گسترش اسلام قید شده اند، اکثر لشکریان و فرماندهان سامانیان، خود عبارت از  ترکان نو مسلمانی بودند که در خدمت لشکر سامانیان می ­جنگیدند و ترکان «مشرک» را اسیر می­ گرفتند.

نمونه آلپ تکین، «حاجب سالار» و یا سپهسالار ترک سامانیان در خراسان بسیار جالب است. آلپ تکین ابتدا فردی عادی از اهالی کوچ نشین دشت ها بود که به اسارت در آمده، در بازار بردگان بخارا به سامانیان فروخته شد و بخاطر مهارت و بی ­باکی در جنگ بزودی فرمانده نگهبانان دربار سامانی و سپهسالار خراسان این دودمان گردید. مدتی بعد عمال سامانیان در بازار بردگان چاچ (تاشکند) غلام دیگری بنام سبک تکین را که اصلش ظاهرا ترک قارلوق از تالاس قرقیزستان بود، خریداری کردند که دیرتر او نیز بخاطر مهارت جنگی به مقام فرماندهی رسید و دختر آلپ تکین را به زنی گرفت. در دوره زوال سامانیان ابتدا آلپ تکین و سپس دامادش سبکتکین قدرت دولتی را در شهر غزنه (افغانستان) بدست خود گرفته، دولت غزنویان را بنا نهادند. سلطان محمود غزنوی که خراسان و بخش های بزرگی از شرق و مرکز ایران را از حاکمیت سامانیان و آل بویه در آورد، فرزند سبک تکین و نوه آلپ تکین بود [2].

این حوادث نیز در سده های نهم و دهم اتفاق افتاد.

در قرن نهم یعنی در اوج دولت سامانیان انبوه بزرگی از ترکان از طریق ماوراءالنهر وارد دنیای اسلام شده به خدمت دربار خلفای عباسی و یا امیران ایرانی آنان و از جمله طاهریان و سامانیان درآمدند. این باعث تحول بزرگی در دربار عباسی گردید. خلیفه ­های عباسی از اتکاء به نگهبانان خراسانی و یا باقیمانده جنگاوران عرب دست کشیده، اساسا متکی به دسته­ های غلامان نظامی شدند که (…) اکثریت بزرگشان ترکان آسیای مرکزی بودند» [3].

اما بیشک همه ترکان آسیای مرکزی به اسارت نیافتاده و یا تنها در نتیجه غلامی، اسلام نیاورده بودند. می دانیم که سلجوقیان قبیله اغوز حتی قبل از آنکه حکومت دنیای اسلام را از غزنویان و قراخانیان بگیرند، خود ابتدا در آسیای میانه و سپس در خراسان و بخصوص قفقاز و آناتولی تاخت و تاز کرده، از این طریق به یک نیروی مهم نظامی تبدیل شده بودند. همچنین، قومیت حکمرانان ترک قراخانی که در آسیای میانه و دیر تر سمرقند و بخارا حکومت را بدست گرفتند، چندان روشن نیست، اما گمان قوی بر آن است که آنان از خان­ها و اقشار بالای قبیله قارلوق ­ها بودند که در شرایط رواج اسلام، خود داوطلبانه مسلمان شدند [4] از سوی دیگر نمونه ترک های اویغور در کاشغر و ولایات بالاساغون و خُتن را داریم که در واحه ­های صحراهای آسیای میانه از تجارت راه ابریشم ثروت اندوختند، با سغدیان آمیختند و آنان را ترک زبان کردند.

ابن فقیه همدانی، مورخ-سیاح ایرانی قرن دهم در «کتاب البلدان» خود «تُغز غُزها» (تُغوز اُغوز، نُه اغوزها) را که به اویغو­رهای معاصر نسبت داده می شوند، بخاطر نقش رهبری کننده آنان در متحد کردن طایفه های ترک در شمال غرب چین و بخصوص نقش آنان در فرهنگ دوستی، «اعرابِ ترک ها» نامیده است [5].احتمالا تاسیس و فعالیت مدارس اسلامی نیز که در جوامع آسیای میانه چیزی جدید بوده و به زندگی فرهنگی آنان تکانی جدی داده است، همراه با نمودارهای تمدن شهری، جاذبه اسلام در میان ترکان را تقویت کرده است. اما از نگاه بارتولد، برای ترکان، «برتری اسلام نسبت به دیگر ادیان در میان اقوام متمدن ساکن این منطقه، هم فرهنگ معنوی و هم تمدن مادی را در بر می گرفت. چادر نشینان پیوسته نیازمند محصولات کشور های متمدن و به ویژه پارچه و لباس بودند» [6]. کوچ نشینان ترک هنگامیکه با تولیدات مسلمانان یکجا نشین و عموما با طرز زندگی آنان روبرو می­ شدند، در موقعیت ضعیف تری قرار می­ گرفتند، چرا که در آن صورت نه تنها با دین اسلام بلکه با فرهنگ اسلامی نیز آشنا می­ شدند. اما «شامل شدن به فرهنگ اسلامی برای چادرنشینان فقط به شرط مسلمان شدن آنان امکان پذیر بود» [7].

شریعت و تصوف

هنگامیکه از تاثیر «اسلام ایرانی» بر ترکان سخن می­ گوئیم، طبیعتا منظورمان تشیع به عنوان مذهب اکثر مردم ایران کنونی نیست. در آغاز گسترش اسلام، مذهب ها، طریقت ها و مکتب های خُرد و کلان اسلامی بسیاری در خراسان، ماوراءالنهر و سرتاسر جهان اسلام موجود بود که برخی از آنها مانند «خوارج» از سوی علمای معروف «فرقه ­های ضاله» شمرده می شدند و برخی دیگر مانند اسماعیلیه و علویه اگرچه رسما منع نشده بودند، اما فعالیت پنهانی داشتند. با اینهمه اختلافات مذهبی مانند آنچه که مدتی بعد میان شیعه و سنی شاهدش شدیم، هنوز به آن درجه حاد نشده بود و مذاهب و طریقت های مختلف به تدریج شکل کنونی خود را می­ گرفتند. این اختلافات با رویارویی های اموی-عباسی،  سرکوب خوارج، مخالفت با جریان های معتزله پس از خلیفه مامون و در خراسان و ماوراءالنهر با دست بالا گرفتن فقهای سنتی بر درباریان سامانی که حامی دانشمندان خردگرا همچون ابن سینا و بیرونی بودند، رفته رفته شدید تر می­ شد. خود خلفای عباسی نیز که رسما «امیرالمومنین» شمرده می­ شدند، با دوری تدریجی و روزافزون از جریان هایی مانند معتزله و شیعه، هرچه بیشتر با علمایی مانند ابوحنیفه و امام بخاری هم آوا می­ گشتند که دیرتر همچون «اهل سنت و جماعت» شهرت یافتند.

قدرت گیری آل بویه ایرانی و شیعه در ولایات مرکزی و غربی ایران و عراق نیز که در ری، شیراز و بغداد حاکمیت را عملا بدست خود گرفته، حتی دستگاه خلافت عباسیان را به مقامی صوری تبدیل کرده بودند، باعث نارضایتی و مخالفت هم خلفای عباسی و هم سامانیان و فقیهان «اهل سنت» شده بود. به گفته فرای، در این دوره اکثر مردم مسلمان خراسان و ماوراءالنهر «اهل سنت» و بخصوص حنفی و برخی شافعی بودند، خود امیران سامانی حنفی بودند و بخارا (احتمالا تحت تاثیر ابو حنیفه و امام بخاری) یکی از مراکز مذهب تسنن به شمار می رفت [8]. کاهن هم بر آن است که در این دوره به جز سواحل دریای خزر و شهر قم،  اکثر مردم سرزمین های ایرانی و عراق و حتی سرزمین های تحت حکومت دولت شیعی آل بویه نیز اهل سنت بودند [9].

فقیهان بخصوص در اواخر دولت سامانی آنقدر قدرت پیدا کرده بودند که با امیران سامانی و فرماندهان آنان کوس برابری می زدند. البته میان امیران و کارداران دولت و فقیهان نزدیکی و همکاری وجود داشت، اما امیران بدون رضایت فقیهان و متشرعین نمی ­توانستند تصمیمی مهم و جدی بگیرند. فقیهان نیز تا اواخر سامانیان از آنها پشتیبانی کردند، اما در اواخر این دودمان طرف دشمنان سامانیان را گرفتند. در عین حال قشری از ملایان و خطیبان روحانی نیز وجود داشت که حقوق بگیر دولت بودند. مردم به این خطیبان دولتی اعتماد نداشتند، بلکه پیرو فقیهان و متشرعین با نفوذ و مستقل بودند. بخصوص در اواخر سامانیان که حسادت و رقابت، هم بین خانواده سامانیان و هم میان فرماندهان آنان فزونی یافته بود، «مردم در مقابل ظلم و جور حکومت، فقیهان را حامیان خود تصور می­ کردند» [10].

پایان حکومت سامانیان از این نگاه نیز آموزنده است. در سال 999 قراخانیان ترک که از کاشغر و بالاساغون در آسیای میانه آمده بودند، به بخارا، پایتخت دولت سامانیان حمله نمودند. حکومت سامانی به خطیبان و ملایان حقوق بگیر خود دستور داد تا مردم را به مبارزه برضد قراخانیان و دفاع از دولت سامانی دعوت کنند. اما مردم بخارا به این دعوت خطیبان حکومتی بی اعتنایی کرده، از فقیهان غیر دولتی کسب تکلیف نمودند. «آنان نیز بدون توجه به خدمات دولت سامانی به اسلام و نمایندگان آن، نه به نفع دودمان سامانیان، بلکه به سود دشمنان آن (…) عمل کردند»  و حکم دادند که «مسلمانان نباید خود را برای نعمت های دنیوی به کشتن بدهند» [11]. مصلحت فقیهان به مردم این بود که «قراخانیان هم درست مانند خود آنان مسلمانان خوبی هستند و دلیلی وجود ندارد که برای دفاع از سامانیان بی اعتبار، برعلیه قراخانیان برخاست [12].

نقش فرماندهان ترک دربار سامانی در این بحبوحه هم جالب است. آنان نیز مانند مردم عادی ماوراءالنهر نه از اربابان سامانی خود که دیگر بازیچه دست خود آنها شده بودند، بلکه از فقیهان سنتی و سنی بخارا پشتیبانی نمودند که عملا سرنوشت سیاسی ماوراءالنهر را تعیین می کردند.

به این ترتیب مردم بخارا با تاثیر فقیهان خود دولت در حال زوال خود را در مقابل حمله قراخانیان همسایه اما هم مذهب خود تنها گذاشتند و حکومت سامانیان به رغم برخی تلاش های بی نتیجه دیگر بزودی متلاشی شد.

آلپ تکین، سپهسالار تُرک خراسان که پیش از فروپاشی کامل دولت سامانی به غزنه رفته بود، در آنجا امارت غزنویان را برپا کرد، فرماندهان اکثرا ترک و گاه ایرانی دربار و لشکر سامانیان تسلیم قراخانیان شدند، به سرزمین های خود بازگشتند و یا به دسته های نظامی همسایه مانند غزنویان و سلجوقیان پیوستند، در حالیکه قراخانیان برای مدت دیگری (تا برتری یافتن کامل سلجوقیان) به حکومت خود در آسیای میانه و ماوراءالنهر ادامه دادند.

از نگاه مذهبی، برای حدودا 200 سال، کسانی که ترک های دشت ها را به اسلام جلب می­ کردند و یا حامی و کارفرمای ترکان یکجانشین ماوراءالنهر بودند، سامانیان و کلا سغدیان و خراسانیان یعنی ایرانیان حنفی مذهب بودند و طبیعتا ترک ها نیز پس از اسلام آوردن، همان طریقت «اهل سنت و جماعت» را که از ایرانیان دیده بودند، ادامه می ­دادند.

در آثار دوره عباسیان در باره شکل قبول اسلام از سوی ترک ها و مذهبی که آنان می­ پذیرفتند، اطلاعات دقیقی نیست. اما براحتی می توان قبول نمود که ورود ترکان به دنیای مسلمانان بدون قبول دین اسلام بعید بود. از سوی دیگر جای شکی نیست که ترک ها نیز به صورتی طبیعی مذهب سنی سغدیان و خراسانیانی را که آنها را به عالم اسلام جلب می نمودند، قبول کرده و ادامه داده اند. اینکه این مذهب «اهل سنت» در عین حال مورد پشتیبانی خلفای بغداد هم بود، بیشک زندگی و کار ترک ها را چه در ماوراءالنهر و خراسان و چه در بغداد راحت تر کرده­ است.

این مذهب که در نمونه فقیهان بخارا نیز دیدیم و به آموزش های «امام اعظم» ابو حنیفه و امام بخاری متکی است، محسنات دیگری هم برای ترک های نومسلمان داشت. این، طریقتی پنهانی، ناراضی، منتقد و یا پیکار جو نبود. این، مذهب «رسمی» یعنی مورد قبول و حتی حمایت دولت (هم خلافت عباسی و هم سامانیان) بود. در عین حال قبول اسلام و شناخته شدن همچون مسلمان چیز پیچیده و سختی نبود و اکثرا با بیان «کلمه شهادت» و یا ادای نماز مورد قبول جماعت مسلمان قرار می ­گرفت. همچنین، ترک ها از این طریق می­ توانستند با ادامه سنت و مهارت جنگاوری خود، پس از پذیرش اسلام یا در خود دنیای اسلام در نقش سرباز و فرمانده و یا همچون «غازیان جهاد» به دشت های شمال و شرق خود و یا، دیر تر، به سرزمین­ های نو در غرب، قفقاز و روم شرقی (آناتولی) حمله ور شده، هم به دین خدمت کنند و هم از قدرتی نویافته و نعمت های دنیوی آن برخوردار شوند.

اما، همچنانکه پیش تر هم گفتیم،  گسترش اسلام تنها به کمک شمشیر نبوده، بلکه بخصوص در دشت های آسیای میانه به کمک تجار و در درجه اول صوفیان مسلمان انجام گرفته است. در شرح حال صوفیان معروف اغلب گفته می شود که چگونه آنان «کفار» را به اسلام دعوت و جلب نموده اند. در آسیای میانه، صوفیان به دشت های قبایل چادرنشین ترک زبان رفته، آنها را به اسلام جلب نموده اند. این فعالیت ها صد ها سال طول کشیده و به نظر بارتولد در این زمینه، «صوفیان به مراتب کامیاب تر از فقیهان و روحانیان مکتبی بوده اند»[13].

صوفیان مبلغ اسلام در آسیای میانه نخست عبارت از ایرانیان بودند. دیرتر صوفیان نومسلمان ترک نیز به این فعالیت ها شروع کرده­ اند. دین پژوه ترک ترکیه احمد یاشار اُجاق می­نویسد «متصوفین ترک که در حلقه های تصوف ایرانی تربیت یافته بودند نیز در این رهگذر تاثیر مهمی گذاشتند. صوفی معروف آسیای میانه احمد یَسَوی (وفات در سال 1167؟) که دانشمند ترک فواد کوپرولو در اوایل قرن بیستم به دنیای علم معرفی کرد، یکی از معروف ­ترین چهره های این گروه از متصوفین ترک بود» [14]. احمد یسوی در شهر ترکستان (نام سابقش: یسی) که در قزاقستان کنونی قرار دارد، به دنیا آمد و اولین دروس تصوف را از صوفی بزرگ، یوسف همدانی (وفات: 1140) گرفت. همدانی که به میان ایلات کوچنده ترک در دشت های آسیای مرکزی می ­رفت، تفسیر ایرانی مکتب تصوف اسلام را بدون ایجاد تناقضی با عادات و سنن فرهنگی آنان و با استفاده از قالب های اساطیری که بر فرهنگ این ترکان حاکم بود، به آنان عرضه می نمود. یکی دیگر از مبلغینی که نامش در تاریخ ها ذکر شده، ابوالحسن کلماتی از نیشابور بود که در زمان امیر عبدالملک سامانی به دشت های آسیای میانه (احتمالا در سرزمین قراخانیان) رفته، به تبلیغ اسلام پرداخته است. فرای می گوید «در جلب ترکان مشرک به اسلام، نقش درویشان و مبلغین از لشکرکشی های سامانیان به دشت ها مهم تر بود» [15].

دست اندازی های ترک­ های «مشرک» از آسیای میانه به ماوراءالنهر و خراسان تا قبول اسلام از سوی اکثریت ترک ها یعنی اواخر قرن دهم (حدودا سال 1000) ادامه داشت. در مقابل این دست اندازی ها «غازی» های زیادی که می­ خواستند در مقابل ترکان «کافر» از اسلام و مسلمانان دفاع کنند، از چهار گوشه سرزمین های شرقی ایران به ماوراءالنهر و «ثغور اسلام» یعنی مرزهای سامانیان با دشت های شمال و شرق سرازیر می­ شدند. اما وقتی در اواخر دوره سامانیان اکثر ترکان دشت ها دیگر مسلمان شده بودند، به حضور این «غازیان» و جنگجویان در آسیای میانه نیازی نمانده بود. در این دوره بود که هدف «غازیان» برای «جهاد» و گسترش اسلام و مرزهای آن از شرق به غرب، به قفقاز و آسیای صغیر یعنی ترکیه کنونی متوجه شد که مردمانش تا آن زمان اساسا مسیحی مذهب بودند. ابن مسکویه می ­نویسد که در سال 353 هجری (964م) تعدادی برابر با پنج هزار جنگجو و غازی از خراسان به سرزمین آل بویه در مرکز و غرب ایران آمدند و دو سال بعد بیست هزار نفر از آنان باز از خراسان آمده، اجازه خواستند که از سرزمین آل بویه گذشته، به سوی روم شرقی (آناتولی) بروند تا با رومیان بجنگند. «بیشک ترکان بسیاری در میان این جنگجویان یغماگر نیز بوده­ اند که پیشگامان حرکت بزرگ ترک ها به سوی آناتولی در سده های بعدی بودند»[16].

پس از آنکه در اوایل هزاره دوم میلادی دوران سامانیان در خراسان و ماوراءالنهر به سر رسید، معلوم شد که جانشینان ترک آن ها یعنی غزنویان و قراخانیان اساسا زمینه ساز «میان پرده» بسیار مهم­تری در سرنوشت منطقه و جهان اسلام بوده ­اند. این بار نقش اصلی را می­ بایست ترکان اغوز از قبیله سلجوق بازی کنند که چند صد سال میان جنوب و غرب کوه های آلتای و دریای خزر سرگردان و در حال کوچ بودند.

در سال 1040 سلجوقیان ابتدا نیشابور و مدت کوتاهی بعد ری، شیراز و بغداد را تصرف کردند. آنها دولت ایرانی و شیعه مذهب آل بویه را چه در سرزمین ­های ایران مرکزی و غربی و چه در ناف خلافت، یعنی بغداد کنار زدند و خلیفه را درست مانند آل بویه تبدیل به بازیچه خود نمودند. در حوزه دین و مذهب، سلجوقیان به تبعیت از حامیان گذشته و سنی مذهب ایرانی، خراسانی و ماوراءالنهری خود، نه تنها اسلام سنی و حنفی را رواج دادند، بلکه سی سال پس از فتح خراسان، با اولین فتوحات خود در سرزمین های مسیحی وارد آناتولی یعنی ترکیه کنونی شدند.

این نیز سرآغاز تبدیل امپراتوری مسیحی مذهب و یونانی زبان «روم شرقی» و یا «بیزانس» به دولت مسلمان، سنی مذهب و ترک زبان عثمانی شد که حدودا 600 سال دوام آورد و آخرین و بزرگ ترین امپراتوری اسلامی بود.

[1] اجاق 279

[2] باسورث 1999، 162-165

[3] همانجا

[4] دانکوف 73-78

[5] ابن فقیه 179 و گولدن 1992، 155

[6] بارتولد 1935، 71-72

[7 همانجا

[8] فرای 2008، 153

[9] کاهن 2008، 309

[10] فرای 1348، 75-76

[11] بارتولد 1928، 267-268

[12] فرای 2008، 159

[13] بارتولد 1935، 71

[14] اجاق، همانجا

[15] فرای 2008، 159

[16] فرای، همانجا


منابع اصلی در این لینک

یونس امره – شاعر انسان گرا

yunus_emre
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بُدم پخته شدم سوختم

خيلى ها ميگويند اين تك بيتى معروف مولانا جلال الدين منبع الهام شعری از شاعر مردمى و متصوف ترك يونس امره شده كه با این چند بیت خاتمه می یابد:

(…)
İndik Rum’u kışladık çok hayr ü şer işledik
Uç bahar geldi geri göçtük elhamdülillah
Dirildik pınar olduk ırıldık ırmak olduk
Aktık denize daldık taştık elhamdülillah
Taptuğun tapusunda kul olduk kapusunda
Yunus miskin çiğ idik piştik elhamdülilh

(…)
زمستان را در روم به سر آوردیم، خیر و شر زیادی انجام دادیم
سه بهار آمد و گذشت، کوچیدیم الحمدلله
زنده شدیم همچون چشمه آب، خروشیدیم همچون رودخانه
دیگر به دریا پیوستیم، جوشیدیم الحمد لله
در خدمت «بابا تاپدوق»، غلام درگاهش شدیم
یونس مسکین بود و خام، پخته شدیم الحمد لله

توضیح اینکه اشاره های این شعر به کوچ و سکنی در روم مربوط به چند قرنی است که قبایل ترک از طریق ایران و عراق هنوز بیزانس  مسیحی را مورد تهاجم قرارداده در آن سرزمین ها مسکون میشدند. در ضمن منظور شاعراز تعبیر «بابا تاپدوق»  یکی از متصوفین معروف ترک در بلاد روم بنام «تاپدوق امره» است.

یونس امره که ادبیات شناس معروف ترک استاد طلعت حلمان (حالمان) او را «مهم ترین شاعر بشر دوست ادبیات ترک» مینامد، تقريبا همزمان با مولانا (١٣٤٠-١٣٢٠) زندگى كرده است.

جالب است: روایت است که هنگامیکه یونس متولد شده، مولانا 33 ساله بوده و هنگام مرگ مولانا هم يونس ٣٣ ساله بوده است. بسيارى از مورخين ادبيات، مولانا را معلم و يا اقلا الهام بخش اصلى يونس امره ميشمارند. يونس امره ساكن شهر “اسكى شهر” (شهر باستانى دورليون از دوره فريگ ها) بوده و مدتی در شهر قونيه (سابقا ايكونيا) تحصيل كرده كه موطن بعدی و دراز مدت مولانا هم بوده است. دقیقا روشن نیست اما روایت است که یونس به درگاه مولانا هم رفته و از او درس هم گرفته است.

قونيه در آن دوره بدنبال كوچ سلجوقيان و سپس هجوم مغول به يكى از مراكز فرهنگى و دينى-اسلامى بلاد روم تبديل شده بود. اگرچه بنظر برخی يونس امره تحصیل از جمله فلسفه، فقه و ریاضیات نموده، اما اغلب مورخين او را فاقد تحصيلات جدى و سنتى ميشمارند.

مورخین متفق القول هستند كه در زمينه انديشه فلسفى، مولانا همه شعراى نخست بيزانس را که در آن دوره بتازگی (200-300) سال تحت تصرف سلجوقیان ترک در آمده و دین رسمی اش اسلام شده بود، تحت تاثير قرار داده است. یونس یکی از آنها بود.

از نظر زبان، ميدانيم كه مولانا فارسى سروده و يونس امره تركى، آن هم به یک زبان ترکی که «مردمى» و خوشایند انسان های کوچنده و روستائی محسوب میشود در حالیکه مولانا هم فارسی گو بوده و هم زبانش بیشتر متعلق به قشر متصوف، عالم و تحصیلکرده بوده است. از نظر ساختار شعری، یک خصوصیت اشعار یونس امره این بود که اکثر اشعار او برپایه نظام «قوشما» (وزن هجائی مبتنی بر چندین دوبیتی با ترتیب الف-الف-الف ب، جیم-جیم-جیم-ب و غیره) است که نظم مورد پسند شاعران فولکلور و دوره گرد (آشیق) ترکیه و آذربایجان است و ظاهرا (بر خلاف نظم عروضی ادبیات کلاسیک فارسی) از نظر وزن و آهنگ و بخصوص طول مصوت ها در ترکی مناسب تر است. و در نهایت فرق ديگر بين مولانا و یونس اين بوده كه مولانا شاعر طبقات بالا، شهرى، و اهل علم و تحصيل بوده و يونس امره شاعر مردم عادى، روستائى و ايلى، شاعر طبقات پائين تر كه ساده تر سخن ميگفتند. با اينهمه، مانند بسيارى اشعار ديگر يونس امره، اين شعر او نيز اگرچه زبانش بسيار ساده است ولى برخلاف بعضى شاعران اقشار روستائى و ايلى، عمق و غناى تصوفى بسيارى دارد و بنظر بعضی ها از نظرغنا و وسعت شعر و انديشه، از  مولانا چندان عقب تر هم جلوه نميكند – با اين فرق كه مولانا ميگويد كه ابتدا خام بوده و بتدريج با عشق الهى پخته شده و سوخته و يونس امره با احتياط فقط ميگويد “يونس در آغاز فردى مسكين و خام بود – اكنون الحمد لله پخته شديم”!

YunusEmreFA

بسیار افسوس که در ایران این شاعر گرانقدر ترکی را چندان نمی شناسند. اگر اشتباه نكنم خواهر زاده بنده، مرحوم وحيد امامى اولين كسى بود كه گزيده اى از اشعار تصوفى يونس امره را قبل از انقلاب براى اولين بار ترجمه كرد و در تهران به نشر سپرد. در واقع این کتاب اثری بود از استاد طلعت حلمان با معرفی یونس امره و مقام او در تاریخ ادبیات ترکی عثمانی و ترکیه و ارائه ترجمه چند شعر او. نام کامل این کتاب «یونس امره – شاعر انسان گرای ترک» بود که در سال 1355 شمسی در تهران منتشر شد

آقای جواد زنجانلی، یکی از دوستان مجازی «فیس بوک»، مینویسد:

یونس حداقل دو بار در دیوانش یادی از مولانا و همصحبتی با وی دارد :

مولانا صحبتینده ، ساز ایله عشرت اولدو/عارف معنایا دالدی چون بؤیله دیر فرشته .

و در جای دیگر میگوید :

مولانا خداوندگار بیزه نظر قیلالی / اونون گؤرکلو نظری ، گؤنلوموز آیناسی دیر.

یونس به روایت ولایت نامه حاجی بکتاش ، ابتدا به محضر حاجی بکتاش ولی مشرف شده سپس به توصیه نامبرده به درگاه تاپدوق امره آمده و چهل سال در محضر وی ریاضت کشیده با دختر وی ازدواج کرده و بعد از سالها به توصیه و تشویق مرشدش زبان دلش باز شده و به سرودن الهی پرداخته است. بنده از چندین سال پیش که ادبیات آذربایجان را مطالعه میکردم با اشعار بسیار ساده و دلنشین و عرفانی یونس آشنا شده از آن روز سخت شیفته این عارف شده و به مطالعه آثارش پرداخته ام. کمبود منابع در ایران هر چند آزار دهنده بود ولی نزدیکی ترکیه به ما و دوران تکنولوژی از سختی کار کاسته و در برنامه بلند مدت خود “یونس امره پژوهی ” را قرار داده ام. در ایران چندین کتاب مختصر درباره وی موجود است : کتاب “با یونس امره در راهها” نوشته بانو آنه ماری شیمل با ترجمه خانم مقصودی موجود است. نیز کتاب برگزیده 50 شعر عرفانی با ترجمه بسیار ناقص و پر اشتباه دکتر گلکاریان به دلیل داشتن متن اصلی اشعار قابل استفاده است. جدیدا کتاب ” یونس شاعر” که مقدمه ای استاد دکتر مصطفی تاتجی به دیوان یونس می باشد توسط آیدین فرنگی منتشرشده است. در کتاب “ابعاد عرفانی اسلام” خانم آنه ماری شیمل محقق آلمانی به وی پرداخته است . در کتاب پیشگامان ادبیات عرفانی ترک و مولویه بعد از مولانا که هر دو با ترجمه توفیق سبحانی منتشر شده ، فصولی به این شاعر مردمی اختصاص داده شده است.

در پایان بخش هائی از دو شعر یونس را با ترجمه خواهرزاده عزیزم مرحوم وحید امامی تقدیم میکنم:

Bana Seni Gerek, Seni

Aşkın aldı benden beni
Bana seni gerek seni
Ben yanarım dün ü günü
Bana seni gerek seni

Ne varlığa sevinirim
Ne yokluğa yerinirim
Aşkın ile avunurum
Bana seni gerek seni

Aşkın aşıklar oldurur
Aşk denizine daldırır
Tecelli ile doldurur
Bana seni gerek seni

Aşkın şarabından içem
Mecnun olup dağa düşem
Sensin dünü gün endişem
Bana seni gerek seni

Sufilere sohbet gerek
Ahilere ahret gerek
Mecnunlara Leyla gerek
Bana seni gerek seni

(…)

EshgheToFA2

Hak cihâna doludur

Hak cihâna doludur
Kimseler Hakk’ı bilmez
Onu sen senden iste
Ol senden ayrı olmaz

Alıret yavlak ırakdır
Doğruluk key yarakdır
Ayrılık sarp firakdır
Hiç giden geri gelmez

Gelin tanış olalım
İşi kolay kılalım
Sevelim sevilelim
Dünya kimseye kalmaz

Yûnus sözün anlarsan
Mânâsını dinlersen
Sana iyi dirlik gerek
Bunda kimseye kalmaz.

(…)

HayatFA2


نشر نخست: مارس 2014

زبان، شاخص نژاد نیست

notebookSQ

عباس جوادی – بعضی غلط های بزرگ اما رایج و جا افتاده هستند که اولا غلطند و ثانیا مرتبا تکرار می شوند. آن روز با یکی از اساتید دانشگاه ترکیه که انسانی بسیار شریف و داناست و به تاریخ و علوم اجتماعی هم علاقه وافری در حد کتابخوانی و بحث منطقی دارد، هم صحبت بودم. میان کلام می گفت «وقتی ما ترک ها از آسیای میانه بلند شدیم و به آناتولی آمدیم…» نخواستم دلش را بشکنم ولی چند بار خواستم به نرمی بگویم «آقای دکتر، واقعا فکر می کنید و یا مطمئن هستید که اجداد مستقیم و بلاواسطه شما و پدر و مادر محترمتان و پدر و مادر آنها و نسل های قبل از آنها تا هزار سال پیش یعنی حدودا چهل نسل پیش از سرزمین های قزاقستان و قرقیزستان کنونی بار و بندیل را بسته و از طریق خوارزم و بخارا و بلخ و نیشابور به استانبول آمده اند؟ اصلا در آیینه یک نگاهی بیاندازید ببینید شباهتی میان شما و مردم کنونی آن سرزمین ها که بنده هم بسیار و بیکران دوستشان دارم، وجود دارد؟ فکر نمی کنید در این هزار سال چه آب هایی که از زیر این پُل نگذشته و چه اختلاط های رنگارنگی که نشده تا هر کس را به صورتی در آورده که امروز هست و کودکانش را طوری که فردا آنگونه خواهند بود و هرکدام از آنها داستان دیگری دارد؟ فکر نمی کنید این فقط زبان و شهروندی و احتمالا مذهب شما و تا جاییکه می شناسید، پدرانتان و پدربزرگانتان هستند و فرهنگ و آموزش و تربیتی هست که گرفته اید و گرفته اند و همه ما و همه ملل و اقوام می گیریم و می گیرند و هر کداممان فکر میکنیم که این هستیم و آن هستیم، اما اصلا و ابدا فلان و بهمان نیستیم؟»

اگر‌زبان مادری کسی انگلیسی و یا عربی باشد، تبار و قومیت او نیز لزوما انگلیسی و یا عربی نیست. ممکن است تبارش چیز دیگری است و به احتمال بسیار قوی ترکیب ژنتیک او آمیزه ای از ریشه های قومی گوناگون است، اما زبان مادری و یا پدری اش انگلیسی و یا عربی است، ترکی و یا فارسی است، روسی و یا ارمنی است. دور از جدیت است کسی که امروز زبانش فارسی است و خود و خانواده اش هم جد اندر جد اهل ایران بوده اند، تصور کند که تبار و نژاش هم آریایی و ایرانی «ناب» است و صرفا بخاطر فارسی زبان بودنش تکیه کلامش این باشد که «وقتی اجداد ما از دو هزار سال پیش فلان کار را کردند…» و غیره.
زبان، شاخص تبار و «نژاد» نیست. دیگر نیست. در مورد هر قوم اگر به دوران پیشا تاریخ، مثلا سه چهار هزار سال به عقب، یعنی به زمانی برگردیم که آن قوم هنوز آخرین کوچ های بزرگ و آمیزش های کلان دو سه هزار سال پیش خود با دیگر اقوام را شروع نکرده بود، میتوان زبان را تا اندازه ای شاخص آن قوم شمرد. اما پس از كوچ های مستمر و اختلاط اقوام در سه چهار هرار سال گذشته، زبان دیگر به تنهائی نشانه قوم و نژاد نیست.
برای نمونه «عرب» که میگوئیم یعنی چه؟ یک سوء تفاهم وجود دارد که در اکثر کشور ها شاهدش هستیم. تصور این است که هر کس عربی زبان باشد، مخصوصا اگر اهل سوریه و عربستان هم که باشد و مسلمان هم که باشد، لزوما و حتما عرب هم است. یعنی قومیت، تبار و باصطلاح «نژادش» عرب است.
این تصور نادرست است. هر کس که عربی زبان است عرب نیست، یعنی عرب تبار نیست.
مثلا مصر را بگیرید. به یقین می دانیم که قبل از اسلام، مردم مصر عرب زبان نبودند. زبان اکثریت مصریان پیش از اسلام قبطی و حتی تا حدی یونانی و پیش از آن مصری باستان بود. همزمان با اسلام، چندین هزار نفر از اعراب به مصر می آیند که حتی نسبت به مردم محلی از نظر تعداد در اقلیت بودند. اما از آنجا که عربی و دین و فرهنگ اسلامی حاکم بوده، به تدریج قبطی به زبان اقلیت تبدیل می شود و عربی زبان اکثریت می گردد. از نظر کُد ژنتیک، عنصر عربی هم به ترکیب تباری و نژادی مردم باستانی مصر اضافه می شود که شاید دیر تر، با کوچ های بعدی، سهم این عنصربیشتر هم می شود. اما نمی توان مصریان عربی زبان را صرفا بخاطر مسلمان و عربی زبان بودنشان از نظر قومی و یا تباری «عرب» نامید. آنها از نظر قومی و طبیعتا ملی (یعنی شهروندی) مصری هستند، اما زبانشان عربی و دینشان اسلام است، در حالی که قبلا چنین نبود.
انگلیسی زبان های دنیا حتی «پُلی اتنیک» تر و یا چند قومی تر، یعنی از نظر نژادی حتی آمیخته تر از اعراب هستند.
آمریکائی و بریتانیائی هم انگلیسی زبان است، استرالیائی، زلاند نوی و اغلب مردم آفریقای جنوبی و زیمبابوه هم.

پس قومیت؟

امروزه قومیت انگلیسی ها را «آنگلو ساکسون» می نامیم. این تعبیر، ترکیب نام دو قوم ژرمن (آنگل ها و ساکسون ها) است که ۱۵۰۰-۱۲۰۰ سال قبل به بریتانیا سرازیر شده، در آنجا بعد از جنگ و جدال و اختلاط زیاد با اقوام بومی و کِلتی زبان، قومیت کنونی انگلیسی یعنی آنگلو ساکسون و زبان انگلیسی امروزه را بوجود آورده اند که با ژرمنی (آلمانی کنونی) قرابت زیادی دارد.

زبان انگلیسی جزو زبان های ژرمنی است، درست مانند آلمانی، سوئدی و یا دانمارکی و داچ («هلندی»). اما اصل و ریشه مردم انگلستان و کلا بریتانیا از نظر تباری و نژادی ژرمنی نبود، کلتی بود. زبان های مردم بومی بریتانیای کنونی هم ژرمنی نبود، بلکه اسکاچ، وِلش و یا ایرلندی بود که زبانهای کلتی هستند و نه ژرمنی مثل انگلیسی. یعنی امروز هر کسی که در بریتانیا انگلیسی زبان است، اگر به ۲۰۰۰ سال پیش برویم، زبان و حتی تبارشان اصلا ربطی به انگلیسی و تبار و «نژاد ژرمنی» یعنی آنگلی و ساکسونی نداشت. هم زبان مردم عوض شده و هم تبار مردم. زبان، انگلیسی شده. تبار اکثریت مردم هم، وابسته به اقوامی که آمده، در این سرزمین ها مسکون شده و با دیگران آمیزش یافته اند، مخلوط شده است.

و یا آیا در ایران هر کس که فارسی زبان است، ریشه و اجدادش از همان اقوام آریائی یعنی ماد ها، پارس ها، پارت ها و دیگر قبایل هند و ایرانی است که سه چهار هزار سال پیش از آسیای میانه به جلگه ایران کنونی آمده و با ايلاميان آمیزش یافته اند؟ به غير از اختلاط با ايلاميان، اقوام هند و ايرانى كه از اوراسيا آمده بودند، با اقوام ميانرودان، آسياى صغير، يونان وآسياى ميانه، با ارامنه، اعراب، تركان و مغول ها در آميختند و تركيب جديدى از ملت و مليت ايرانى را تاسيس نمودند كه فارسى، زبان و فرهنگ مشترك و ملى اش شده بود.

در ترکیه بعضى ها به صرف اینکه «ترک» یعنی ترک زبان هستند، تصور می کنند ریشهٔ تباری شان هم به آسیای میانه برمیگردد، یعنی به هزار وبیشتر سال پیش از آنکه سلجوقیان و دیگر اقوام ترک زبان از آسیای میانه به ایران و آناتولی کوچ کردند. اغلب ترک ها هنگامیکه در باره «تاریخ ترک ها» می نویسند، آن را از آسیای میانه، از کوهستان های آلتای شروع می کنند و می گویند که «ما چگونه از را ه خراسان و ایران به آناتولی آمدیم»، اما به تاریخ بیزانس یعنی اصولا آناتولی دو هزار تا هزار سال پیش یعنی قبل از مهاجرت ترکان به بیزانس اهمیت چندانی نمیدهند.

حتی از نظر ظاهر انسان ها هم این موضوع، چیز پیچیده ای نیست و پژوهش زیادی نمی خواهد. کافی است در استانبول، آنکارا و دیگر شهر های ترکیه گردشی بکنید و به سیما و قیافه مردم «ترک» نظری بیاندازید. آیا آنها شبیه مردم آسیای میانه، یعنی مثلا قزاقستان، قرقیزستان و اوزبکستان هستند؟ اکثر ترک ها چنین ظاهری ندارند. تاریخ آناتولی یعنی روم شرقی هزار وچند سال پیش هم نشان می دهد که بعد از کوچ، سکونت و حکومت قبایل ترک و بخصوص سلجوقیان در قرن یازدهم، این قبایل با مردم بومی آمیخته و از نگاه دولت داری و اختلاط تباری با بومیان که اکثریت مردم را تشکیل می دادند، ملت جدیدی را به وجود آورده و زبان و حتی دین این مردم را عوض کرده اند.  زبان و دین اکثریت مردم در این هزار سال برگشته، زبانشان ترکی و دینشان اسلام شده است. ولی تبار و قومیت مردم، به معنی نژادی و ژنتیک «ترکی» نشده، چرا که کسی مردم سابق آناتولی را از پیر و جوان نیست و نابود نکرده، بلکه آنها بودند که با مردم تازه رس آمیخته، ملت جدید عثمانی و سپس ترک را به وجود آورده اند.

تورکولوگ معروف فرانسوی ژان پل رو در اثر معروف خود «تاریخ ترکان» می نویسد: «… تنها معیار ترک بودن، زبان است. این معیار (ترک بودن) مطلقا قومی و نژادی نیست. باستانشناسان کوشش کرده اند به کمک جمجمه های براکیسفال یعنی تیپ مغولی که در قبر های باستانی ترین مناطق مسکونی ترکان قدیم (در مغولستان کنونی) یافته اند، نخستین سرزمین های آنان را معین کنند. (…) درست است که نخستین شاخهٔ ترک ها مشخصات معین نژادی داشته اند. اما این مشخصهٔ مردم شناختی، به سرعت ویژگی تمایز گر خود را از دست داده است. مدت کوتاهی پیش از پیدایش مسیحیت شاهد آسیائی های باستانی بلند قامت، مو بور و آبی چشم و یا قوم ترک قرقیز هستیم که احتمالا همان هند و اروپائی های ترک شده بودند» (۱). قبیله های ترک، بعد از آن به سوی جنوب (چین)، غرب (اروپا) و جنوب غرب (ایران و ترکیه) کوچ کرده با صدها قوم و قبیله و طایفه آمیزش یافته اند.

نمونه های تحلیل دی ان ای اکثریت مردم، هم در ایران و هم در ترکیه، نشان از اختلاط و آمیزش آنها دارد. این تحلیل ها نشان می دهند که ۸۰-۹۰ درصد مشخصات دی ان ای اکثریت بزرگ مردم ایران، ترکیه، قفقاز، عراق و سوریه ویژگی های حوزه های آسیای جنوب غربی، مدیترانه و قفقاز را دارند. در مقابل، در حوض دی ان ای اکثریت بزرگ این ملت ها سهم مشخصات ژنتیک آسیای میانه بسیار کم، یعنی تا پنج درصد است (۲).

برخى زبان ها به هر دلیلی نسبت به زبان های دیگر در جغرافیای بزرگتری از کره زمین پهن شده، ریشه دوانده، زبان های دیگر را تحت تاثير خود قرار داده و یا حتی تبدیل به زبان مللى شده اند که قبلا زبان دیگری را تکلم می کردند. این دلیل ها گوناگونند: توسعه اقتصادی و علمی و یا حاکمیت سیاسی و نظامی (انگلیسی)، لشکر کشی و فتوحات همراه با زبان و ادبیات (اسپانیولی)، زبان و ادبیات، فرهنگ و هنر (یونانی و یا فارسی)، فتوحات و گستردگی دینی که با آن شناخته میشوند (مثلا عربی)، کوچ ها، حاكميت و سکونت در سرزمین های جدید (ترکی) و یا تعدد جمعیت و باستانی بودن تاریخ و تمدن آن قوم (مثلا چینی).

می توان حدس زد که در ابتدا (اگر اصولا بتوان برای اختلاط های قومی و زبانی نقطۀ آغازی فرض کرد) زبان و قومیت یک قوم و قبیله به هر حال همخوان تر از امروز بود. فرانسه زبان ها در ابتدا از فرانک ها و گُل ها و کلت ها ریشه گرفته اند که بعد از جدائی ژرمن ها از فرانک ها، زمینه شکل گیری دو زبان فرانسه و آلمانی بوجود آمد. زبان کنونی انگلیسی محصول آمیزش زبان های ژرمنی، کلتی و فرانسه است. ترک زبان ها ابتدا اقوامی بودند که در آسیای میانه زندگی می کردند و به زبان های «ترکی ریشه» («پروتوترکی») صحبت می نمودند. آنها دیر تر به سوی غرب، جنوب و شرق پخش شدند و زبان های آن مناطق و از جمله آذربایجان و ترکیه را عوض کردند.

در سه-چهار هزار سال گذشته تقریبا زبان همۀ اقوام خاورنزدیک و همچنین قفقاز یا کاملا تغییر یافته، یا بصورت تمایز ناپذیری تحول نموده و یا با دیگر زبان های منطقه از نگاه واژگان، دستور و حتی تلفظ مخلوط شده است.

-زبان عراق امروز از سومری به آشوری و اکدی و آرامی و آنگاه به عربی تغییر یافته،
-زبان مصر از مصری باستان به قبطی و یونانی و آنگاه به عربی تغییر یافته،
-زبان ارمنستان و آناتولی شزقی از اورارتوئی به ارمنی و آرامی و یونانی و ایرانی و آنگاه به ارمنی و کردی و ترکی تغییر یافته،
-و زبان آتروپاتن از گوتی و لولوبی و هوریتی به مادی و پهلوی و لهجه های محلی ایرانی غربی و آنگاه به کردی و ترکی تبدیل شده است.
پارسی باستان و یونانی باستانِ ۲۵۰۰ سال پیش آنقدر تحول یافته اند که ایرانیان و یونانیان معاصر زبان های باستانی خود را مطلقا نمی فهمند.
ترکی آنقدر از فارسی و عربی و فارسی آنقدر از عربی متاثر شده که امروزه این زبان ها را نمیتوان جدا از همدیگر تصور کرد.

این همه تحول و دگرگونی زبانی، فرهنگی، مذهبی و حتی قومی نتیجهٔ جابجا شدن یک قوم و چیرگی قوم دیگر نبوده است. کسی قومی را ازبین نبرده و به گفتهٔ ایگور دیاکونوف، اقوام بومی سابق «نه نابود گشتند و نه از میهن خویش رانده شدند.» این اقوام کنونی نوادگان همان انسان ها هستند که «بلا تغییر ماندند،» اما هر بار با اقوام جدید، با زبان، دین و فرهنگ نو آمیزش یافتند (۳).

اگرچه روابط تاریخی و سیاسی اقوام و ملل منطقه همیشه صلحجویانه و دور از تشنج نبوده، اما به هر تقدیر دستکم سه هزار سال همسایگی و همزیستی  یک نتیجه غیر قابل انکار داشته است: آمیزش قومی، زبانی و فرهنگی عمیق همه این اقوام وبه ویژه اقوام همسایه.

عجیب است که با اینهمه، بخصوص صد سال گذشتهٔ این منطقه، دوره ای پر از التهاب و تفرقه داخلی و منطقه ای، خصومت و حتی جنگ و خونریزی بود و سرچشمه بسیاری از این اختلافات خونین نیز تصورات متخاصم طرف ها در باره قومیت، تبار، زبان و دین بوده و هنوز هم چنین است. معلوم میشود که آن همه مشترکات و گذشتهٔ  همسایگی طولانی و همچنین آمیزش قومی و فرهنگی هنوز قادر نشده است بطور لازم و به صورتی درازمدت تر رویاروئی های خشونت آمیز بین دولت ها، ملت ها، اقوام و حتی گروه های کوچک این جوامع را مهار کند.

منابع

(1) Roux, J.-P.: Türklerin Tarihi, İstanbul 2013, s. 29

(2) Grungi, V., et al.: Ancient Migratory Events in the Middle East: New Clues from the Y-Chromosome Variation of Modern Iranians. PLoS ONE 7/7
Cinnioğlu, C., et al: Human Genetics: Excavating Y-chromosome haplotype strata in Anatolia, Volume 114, Issue 2, pp 127-148, January 200
Hodoğlugil, U. and Mahley, R. W: Turkish Population Structure and Genetic Ancestry Reveal Relatedness among Eurasian Populations, Annals of Human Genetics, 2012

(۳) دیاکونوف، ایگور. م.: تاریخ ماد، ترجمه فارسی، تهران ۱۳۴۵، ص ۹۳

 

قبیله گرائی در تاریخ ایران

عباس جوادی – سرنوشت اولاما خان (اولامه خان)، يکي از سران ایل «تکه لو» ی ترکمن در زمان کشاکش صفوي و عثماني بسيار آموزنده و عبرت آميز است. طايفه اولاما خان هنگام کوچ و سکونت ایلات و قبايل ترکمن از آسیای میانه به سوي غرب، در آناتولي شرقي سکونت گزيده بود. عثماني به اولاما خان و قبيله اش مقدار معيني زمين داده بود و در مقابل اولاما خان با عنوان «سپاهي» يکي از فرماندهان اردوي عثماني در شرق آناتولي بود و هر وقت لازم مي آمد با افراد قوم و قبيله اش در صفوف اردوي عثماني مي جنگيد. زمانيکه اين زمين ها به دلايلي که نميدانيم از دست اولاما خان گرفته شد او به قيام معروف «شاه قلي» بر ضد عثماني پيوست اما به دليل شکست به ايران پناه برد. شاه اسماعيل صفوي از اولاما خان استقبال نموده او را به مقام والي و يا فرماندار آذربايجان منتصب نمود. اما اولاما خان در زمان شاه طهماسب صفوي باز شورش کرد و و همراه با ايل و تبارش به عثماني پناه برد. اين بار سلطان سليمان قانوني در استانبول از اولاما خان استقبال کرده او را با عنوان «اولاما پاشا» والي ولايت کُردنشین بيتليس در جنوب شرق ترکيه کنوني تعيين کرد. اين همان اولاما خان است كه بيست سال بعد در زمان سلطان سليمان قانونى در صدر قشون هاى عثمانى كه آذربايجان و تبريز را اشغال كردند وارد تبريز شد.

این هم جالب است: قبل از انتصاب اولاما خان، والی بیتلیس شمس الدین خان از سران قبایل سنّی کُرد و وابسته به  سلسله شرف خانیان حاکم بر منطقه بیتلیس بود که بعلت اختلافاتی با سلطان عثمان به سلطان برآشفته و با بخشی از ایل و تبارش به ایران رفته بود. شمس الدین خان در ایران مورد التفات و پاداش بسیارشاه طهماسب صفوی قرار گرفت و جزو فرماندهان نزدیک او شد. او در سال 1534 ازاین فرصت که سلطان عثمانی سرگرم جنگ در اروپا بود استفاده کرده وارد بیتلیس شد و آنجا را از دست عثمانی ها گرفت و به حیطه ایران اضافه نمود، چیزی که انگیزه ای برای حمله سلطان سلیمان به ایران و اشغال تبریز و حتی بغداد گردید. اما فرزند شمس الدین یعنی شرف خان (پنجم) که در ایران متولد شده و در سنین جوانی به ولایت مناطق مختلف تعیین شده بود در نهایت با عثمانی توافق کرده به بیتلیس باز گشت. او نویسنده اولین تاریخ سلسله های کُرد بنام «شرف نامه» بود.

عنصر عشایر، ایلات وقبایل تا زمان رضا شاه پیوسته در تاریخ ایران و منطقه نقش مهمی بازی کرده است. قبل از برسرکار آمدن شاه اسماعیل هم ده ها هزار نفر از ایلات و قبایل ترکمن و کُرد مرتبا بین ایران، عثمانی و قفقاز در حرکت بودند. مثلا انبوهی از «قره قویونلو» های ترکمن که از آسیای میانه به آناتولی رفته بودند به آذربایجان برگشتند، تبریز را پایتخت خود کرده در آنجا حکومت نمودند و بعد از تصرف قدرت توسط شاه اسماعیل جزو ارتش صفوی شدند و بدنه اصلی اردوی ویژه و وفادار «قزلباش» را تشکیل دادند (عثمانی هم متقابلا نیروی ویژه و وفادار «یئنی چری» را تشکیل داده بود.) شبیه همین تحولات قبیله ای، کوچ های آنان، زدوخورد ها، شورش و یا وفاداری آنان را در خراسان، ولایات هرات و بلخ، خوزستان و لرستان و غیره هم می بینیم. اما رفتار سیاسی و اجتماعی قبایل و عشایری که نه در حواشی بلکه در مناطق مرکزی تر ایران بودند هم فراز و نشیب بسیاری داشت.

امپراتوري بزرگ ايران قبل از اسلام فقط با رقابت و جنگ اما در عین حال توافق، آمیزش و اشتراک عمل عیلامیان، پارس ها، ماد ها و پارت ها ميسر بود. بعد از قبول اسلام، ايران براي چندين قرن متوالي تحت حاکميت خلافت امويان و عباسيان قرار گرفت. در آن دوره، منطقه ها، ايلات و قبايل مختلف سرزمين ايران براي تثبيت حاکميت محلي خود، هم بين همديگر و هم با ديگر قدرت هاي محلي رقابت ميکردند و در عین حال کوشش مينمودند با حاکمين اصلي در دمشق و بغداد رابطه خوبي داشته باشند که به نفع هر دو طرف باشد. بعضا هم رابطه حاکمين و حکومت هاي محلي با حکومت خلفا و نمايندگان محلي آنان به جنگ و گريز ميکشيد.

500 سال پيش يعني در قرن شانزدهم ميلادي کساني که سلسله صفوي را بر سر کار آوردند اساسا قبايل ترکمن مانند شاملو، تكلو،ذوالقدر، استاجلو،  وارساق، افشار،  قاجار و ديگر قبايل بودند که نيروي رزمنده و نظامي صفوي و بدنه اصلي «قزلباشان» را تشکيل ميدادند که با جنگجوئي ملهم از تشيع به عنوان مذهب رسمي دولت نوين ايران باعث تثبيت صفويان در مقابل ترک هاي عثماني در غرب و اوزبک ها در شرق و احياي دولت – ملت ايران شدند. اما اين خدمت آن ها قيمتي هم داشت. همانند آنچه که در مورد «اولاما خان» ديديم، زماني که دولت مرکزي خواست رئيس قبيله و يا يک فرمانده نظامي مهم را برآورد نميکرد و يا قدرت برآورد کردن آن را نداشت، وفاداري و صف آن شخص و همراه با او قبيله اش عوض ميشد.

اگرچه صفویان اساسا با نیروی قبایل برسر کار آمدند و بر آن تکیه میکردند اما به تدریج نیرو و نفوذ قبایل ضعیف تر شد و قدرت دولت مرکزی بخصوص در زمان شاه عباس بزرگ بیشتر شد. در زمان انحطاط صفویه و سپس دوره نادرشاه که خود از قبیله افشار بود نفوذ قبایل سنّی ترکمن و افغان بیشتر شد. در دوره قاجاریه که خود اساسا از قبیله ترکمن قاجار و مقیم منطقه گرگان بودند، علاوه بر قبایل قاجار، نفوذ قبیله های افشار، بختیاری، کُرد، قشقائی، قره گؤوزلو، فارس و عرب زیاد بود اما دیگر قبایل ترکمن مانند تکه لو که پرشمار بودند نفوذ کمتری داشتند. حاکمین قاجار هم بعد از مدتی سعی کردند نفوذ سران قبایل را کمتر کنند و فقط سران قاجار را به مقام های مهم حکومت های محلی منتصب نمایند. اما این کوشش نه چندان برای تقویت نظام مرکزی و کشور داری بلکه بهره گيرى از مقام و جمع کردن ثروت بود.

با اين ترتيب عنصر ایلات و قبايل و شركت و نفوذ آنان در اداره مملکت از سوئی سرحدات و وحدت کشور را حفظ و تحکيم ميکرد اما از سوي ديگر قدرت دولت مرکزي را تضعيف مينمود و آن را وابسته به اراده و سياست قبيله ها و روساي آنان ميکرد. ثبات و آرامش سياسي کشور هميشه شکننده بود و از سوي ديگر غالبا بخاطر همين نقش مهم قبيله ها در فراز و فرود سلسله ها و پادشاهان مختلف، سخن گفتن از يک دولت مرکزي و کشور واحد مشکل بود. پادشاه معمولا خان ها و روساي قبايل محلي را مسئول اين منطقه ها ميکرد (و اگر نميکرد و يا آنها را کنار ميگذاشت با عصيان قبيله ها روبرو ميشد و ميبايستي آن ها را سرکوب ميکرد) و از سوي ديگر در اين شرايط دولت مرکزي مثلا در فلان منطقه فلان ولايت کردستان و يا آذربايجان که فلان خان در آنجا حکمراني ميکرد نفوذ چنداني نداشت که برخلاف خواست آن خان کاري انجام دهد.

رابطه اصلي خان و رئيس ایل و قبيله با دولت مرکزي آن بود که دولت مركزى خان را آزاد ميگذاشت كه در منطقه خود حكومت كند و از مردم خراج و ماليات بگيرد. در مقابل او بخش معين شده اى از اين در آمد خود را به عنوان «ماليات ایالتی و ولایتی» به دولت مركزى ميپرداخت و سالانه در فرصت هاي گوناگون مانند سال نو پیشکشی به دولت مرکزی میفرستاد و در صورتی که لازم میشد تعداد معینی از سربازان دولت مرکزی را تامین میکرد.

با استقرار سلسله پهلوی و مرکزی شدن نظام اداری و ارتشی در کشور بسیاری از سران ایلات؛ غشایر و قبایل که به نظام جدید گردن ننهادند سرکوب شدند اما تا مدتها شورش بعضی از آنها ادامه داشت. ترانه های لری و بختیاری مانند «دایه دایه وقت جنگه…» و «شليل»  که ایل خود را به گرفتن اسلحه برضد قوای حکومتی میکردند از همین دوره رضاشاه مانده اند. در همین دوره هم هست که نیروهای خارجی از جمله انگلیس و روس از ایلات که به ترک سلاح تن نمیدادند استفاده سیاسی مینمودند.

گفته میشود در اواخر قاجاریه حدودا نصف جمعیت ایران در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. امروزه بخصوص با رشد شدید شهر نشینی و گسترش فرهنگ ملی و شهروندی و همچنین رشد بی سابقه ارتباطات و مهاجرت داخل کشور، وزنه غشایر و قبایل مختلف ایرانی و نفوذ آنان در جامعه بسیار کاهش یافته اما در برخی مناطق کاملا از بین نرفته است.

—————————–

منابع:
Akyol, Mustafa: İran Şahının Türkmen Ordusu, Milliyet 31.5.1998
Emecen: Feridun M.: Osmanlı Klasik Çağında Savaş, İstanbul 2014

——————————-

در ضمن بخوانید: تعصب قبیله ای  و شعور شهروندی

ميدان سلطان احمد

امروز در میدان سلطان احمد استانبول در اثر يك اقدام تروريستى- انتحارى يك مهاجر سورى، بمبی منفجر شد که به مرگ اقلا 10 نفر و زخمی شدن 15 نفر منجر گردید. نیت اصلی تروریست ها احتمالا فقط این نیست. میخواهند گردشگرى و از آن طریق اقتصاد ترکیه را از پا در آورند و اين كشور مهم و قدرتمند بر سر راه شرق و غرب را نا آرام كنند.

تروریسم، چه قومی و چه مذهبی، بساط خود را به شهر های بزرگ می گسترد.

بعید است ترکیه با 600 سال تاریخ امپراتوری و نزدیک به 100 سال تاریخ جمهوری در مقابل این گونه اقدامات تروریستی قد خم کند.

استانبول، آیاصوفیا و میدان سلطان احمد متعلق به جامعه و فرهنگ نه فقط ترکیه بلکه تمام بشریت است.

کلیسای آیا صوفیا در استانبول که حالا موزه ده است
کلیسای آیا صوفیا در استانبول که حالا موزه شده است

سالهاى طولانى هر وقت به استانبول ميامدم يا در محله “تقسيم” و “استقلال جاده سى” ميماندم و يا براى ديد و بازديد و كمى گردش همراه با آرامشى نسبى به طرف آسيا ميرفتم. دو سه سال است عادتم عوض شده. مانند ٢٠-٣٠ سال قبل باز ترجيحم استانبول “واقعى”، شهر قديمى داخل حصار هاى قسطنطنيه قديم (كنستانتينوپل) و استانبول عهد عثمانى است يعنى محله هاى “آياصوفيا” و يا “سلطان احمد”، طرف “سركه جى” و ايستگاه راه آهن و در ضمن “خليج” ، “فاتح” و «بالات” — يعنى استانبولى كه با وجود سر و صدا و ترامواى و بينظمى و دكه هاى ساندويچ فروشى در مكانهاى تاريخى و اشياى بنجل توريستى ساخت چين، هنوز وقار و حشمت خود را هر لحظه به شما و ديگر مهمانانش خاطر نشان ميكند، استانبولى كه ميتوانيد آنرا يا در همين ميدان “سلطان احمد”، ميان كليساى “آيا صوفيا” و مسجد “سلطان احمد” و راه ميان قصر “دولما باغچه” و “پارك گلخانه” تا همين “سلطان احمد” و در كوچه پس كوچه هايش پيدا كنيد و يا در اشعار يحيى كمال و رمان “قصر كرايه اى” يعقوب قدرى قارا عثمان اوغلو كه در اواخر امپراتورى عثمانى زوال اشراف امپراتورى و اقامتگاه هاى اعيانى آنها را توصيف ميكند.

آن روز دوستى ميپرسيد چه لزومى دارد آدم گذشته تاريخى و ادبى – فرهنگى خود و همسايگانش را بشناسد و بداند ٥٠٠ و يا هزار سال پيش در اين مملكت و دور و بر آن چه خبر بود؟ سوال صميمى اين دوست بيشتر اين بود كه اگر آدم اين را نداند چه چيزى را از دست ميدهد؟

Dikilitaş - İstanbul
Dikilitaş – İstanbul

هر روز شايد ده ها هزار نفر از جلوى همين آيا صوفيا و سلطان احمد ميگذرند و اكثر آنها احتمالا چیزی جز نام اين امكنه تاريخى را نميدانند. خيلى ها حتى در اين شهر و مملكت اصلا اسم اينها را هم نميدانند ولى مشكلى در زندگىيشان پيش نميايد. سوال آن دوستم هنوز در مغزم چرخ ميخورد.

در كوچه “علمدار” محله “سلطان احمد” كه تا صد و خرده اى سال پيش سلاطين عثمانى سوار بر اسب و يا كالسكه خود همراه با محافظان و سران دربار از “توپ قاپى” براى اقامه نماز به مسجد “سلطان احمد” ميامدند جواب دادن به اين سوال شايد مشكل نيست. شايد.

يك سوى ميدان سنگواره (اوبليسك) تئودوسيوس، سنگ ٢٥ مترى و يكپارچه ديكيلى تاش كه در سال ٣٩٠ ميلادى با كشتى ها از مصر به اينجا منتقل شد و بافتخار حكومت بيزانس و پيروزى مسيحيت بر پاگانيزم يونانى مثل ميخ به اين ميدان كوبيده شد. گوشه ديگر اولين كاتدرال يعنى كليساى بزرگ جهان را ميبينيد كه ٥٣٠ سال بعد از ميلاد مسيح در روم شرقى، بيزانس، يعنى همينجا در قسطنطنيه از طرف ژوستينيانوص (ژوستينين)، امپراتور معروف روم شرقى ساخته شد تا جهانيان شاهد استقرار امپراتورى قدرتمند و پر هيبتى مبتنى بر مسيحيت و قانون هاى جديد ژوستينيانى باشند.. و بالاخره مسجد سلطان احمد را می بینم كه درست روبروى آيا صوفيا گوئى ميخواهد با وجود مشكلات احوال كنونى روزگار، در عين رقابت، همزيستى اسلام و مسيحيت را مصرانه به شما ثابت كند.

در ميدان سلطان احمد رنگ هاى جلف نورافكن هاى شهردارى شب ها مسجد عظيم سلطان احمد را كه در قرن شانزدهم ساخته شده روشن ميكنند. سبز، آبى، سرخ، زرد… بوى كوفته معروف سلطان احمد، توريست ها، هتل ها، دستفروش ها، صداى موسيقى “آرابسك”… در استانبول بى اختيار بياد سلطان محمد فاتح ميافتم كه در سال ١٤٥٣ اين پايتخت روم شرقى و مركز مسيحيت را فتح و تبديل به پايتخت امپراتورى تركى – رومى خود كرد، آخرين امپراتورى اسلامى كه ٦٠٠ سال دوام آورد و بياد آنچه كه همه استادان تاريخ بيزانس با آب و تاب تعريف ميكنند: وقتي فاتح ديگر همه جاى بيزانس را تسخير كرده بود تمام خلق قسطنطنيه به كليساى آيا صوفيا پناه آورده بود تا اينكه فاتح با اسب خود از در كليسا وارد شد و جماعت را در حال ترس و لرز و دعا يافت و گفت: به عبادت خود ادامه دهيد. جنگ تمام شده و دين و مال همه در امان است. و انگاه دستور داد براى امپراتور بيزانس كه شخصا و براستى تا آخرين قطره خونش در مقابل ترکان مسلمان و در دفاع از قسطنطنيه جنگيده و هلاك شده بود مراسمى شايسته يك امپراتور و فرمانده جنگى برگزار شود. حالا خدا ميداند كه اين روايت تا چه حد درست است.

لازم نيست هر كس ژوستينيانوص و يا سلطان محمد، اهل استانبول و يا رُم و نيشابور و بغداد و پكن باشد تا گذشته و تاريخى داشته باشد. هر شخص، هر خانواده و هر شهر و كوره ده داستانى و گذشته اى دارد آمیخته با خوبی و بدی، پستی و بلندی، سرافرازی و سرافکندگی. ما بعنوان تک تک انسان ها، خانواده ها، گروه های اجتماعی و ملت ها نتیجه و محصول همه آن رنگارنگی ها هستیم و نمیتوانیم یکی را ببینیم و دیگری را نادیده بگیریم. هرچه بوده متعلق به ماست. ما را از پیشینه هایمان و رفتار و کردار آنان گریزی نیست. هيچ سيبى خيلى دور تر از درخت خود بزمين نميافتد. بهتر نيست آدم بداند از كجا ميايد و زائيده كدام شرايط و يا دست پرورده چه نوع محيط انسانى، اجتماعى و سياسى است؟ در آن دوره اشخاص، خانواده ها، مناطق و ملت هاى ديگر در چه حال بودند؟

بعضى ها چندان علاقه اى به اين قبيل سوالات ندارند. حقشان است. اما من از هر سوالى اينچنين هيجان زده ميشوم و وهم برم ميدارد كه هيچ چيز نميدانم و اگر جواب هاى بيشتر و بهترى به اين سوال ها پيدا نكنم مانند كسى خواهم بود كه بعد از يك تصادف ماشين حافظه خود را از دست داده، در فاميل و دور و برش كسى را نميشناسد، گذشتگانش را بياد نمياورد و هر چيز برايش مثل نوشته ايست كه بر كاغذى كاملا سفيد نوشته ميشود.

نميگويم بد است. ولى من اين حالت را براى خودم  مناسب نمي بينم.

با اينهمه، جواب خوبى به سوال آن دوستم نيافته ام.

———————————————-
«امیر گیسو دار»: محی الدین محمد تبریزی

لوحه ورودی خانقاه حسن انسی آیدین اوغلی که در سال 1509 میلادی از طرف محی الدین محمد تبریزی در استانبول ساخته شده
لوحه ورودی خانقاه حسن انسی آیدین اوغلی که در سال 1509 میلادی از طرف محی الدین محمد تبریزی در استانبول ساخته شده

در  خیابان «علمدار» محله «سلطان احمد»، در نزدیکی آیاصوفیا و مسجد سلطان احمد، کنار در ورودی و بسته قبرستان کوچکی قدیمی، این لو حه را دیدم (عکس بالا):

ورودی خانقاه حسن انسی آیدین اوغلی در کوچه «علمدار» محله «سلطان احمد» استانبول
ورودی خانقاه حسن انسی آیدین اوغلی در کوچه «علمدار» محله «سلطان احمد» استانبول

«تکیه (خانقاه ) حضرت حسن انسی آیدین اوغلو. در سال 1509 از طرف محی الدین محمد افندی تبریزی، یکی از علمای دوره (سلطان) بایزید دوم ساخته شد. در سال 1925 مسدود گشته رو به خرابی گذاشت و در سال های 1960 تخریب گردید…»

نام محی الدین محمد تبریزی را شنیده بودم و میدانستم که او جزو علمای سنی بود که بعد از بر سر کار آمدن شاه اسماعیل صفوی و رسمى شدن مذهب شیعه اثنا عشری در ایران و در کشاکش اختلافات ایران و عثمانی به استانبول رفته بودند.

کمی در این باره تحقیق کردم. ظاهرا خانواده اش جزو ساداتی بود که به آذربایجان آمده بودند. خودش متولد تبریز بود. پدرش سید عبدالاول در زمان آق قویونلو ها روحانی سرشناس مذهب حنفی وقاضی شرع تبریز بود. محی الدین محمد بخاطر گیسوان درازش که در دو طرف تا شانه هایش میرسیدند لقب «امیر گیسودار» گرفته بود. زمان کشاکش ایران و عثمانی و رسمی شدن مذهب شیعه در ایران، اما قبل از جنگ چالدران، احتمالا بین سال های 1503-1511 به استانبول رفته است. در دولت عثمانی قاضی شرع چندین شهر از جمله دمشق و سپس استانبول شده است. ظاهرا به غیر از چند رساله دینی اثری ندارد. تکیه (خانقاه ) انسی آیدین اوغلودر محله «سالخیم سوگوت» (سلطان احمد فعلی) را او ساخته است. در سال 1556 در استانبول فوت کرده است. آرامگاهش در حیاط تربه ایوب استانبول است.

———————————————–

نشر نخست بدنه اصلی مقاله: اول اوت 2013

ادبیات اسلامی در آذربایجان شوروی

Central Asian Survey
عباس جوادی – آنچه که میخوانید یکی دو پاراگراف از نوشته من از سال 1990 در مجله «مطالعات آسیای مرکزی» (ش 1، ص 97-103، 1990) چاپ آکسفورد بریتانیاست. این نوشته
Glasnost and Soviet Azerbaijani Literature
(متن پی دی اف مقاله در اینجا، به انگلیسی) خلاصه یک سخنرانی در چهاردهمین کنگره شرق شناسان آلمان از 26-30 سپتامبر 1988 است. در این نوشته من سعی کرده ام نشان دهم که برسر کار آمدن میخائیل گورباچوف  در اتحاد شوروی (1985) و شروع سیاست «گلاسنوست» («آشکار گرائی») او چه تاثیراتی بر ادبیات جمهوری شوروی آذربایجان گذاشت. خلاصه کلام من در این مقاله و آن سخنرانی این بود که آذربایجان و کشور های آسیای مرکزی اولا در جریان اعاده حیثیت به نویسندگان و آثار ممنوع دوره شوروی «دیر جنبیدند» و ثانیا وقتی بتدریج شروع به نشر آثار بعضی قربانیان سانسور و سرکوب نمودند این کار را با احتیاط زیاد و رعایت سیاست حزبی انجام دادند. برای مطالعه نمونه های دقیق میتوانید به متن انگلیسی مقاله مراجعه کنید. در اینجا فقط به اشاره آن مقاله به مانعه ها در راه چاپ و پخش ادبیات دینی (یعنی اسلامی) در آذربایجان شوروی که برای خوانندگان ایرانی آشناتر است، اکتفا میکنم:

در جمهوری شوروی آذربایجان نه در گذشته به نشر و پخش ادبیات دینی اسلامی اجازه داده میشد و نه در شرایط «آشکار گرائی» (گلاسنوست) آقای گورباچوف چنین امکاناتی فراهم شد، در حالیکه این نوع ادبیات چه در جنوب و چه در شمال رود ارس تا تاسیس جمهوری آذربایجان در سال 1920 اهمیت بسیاری در ادبیات داشته و در آذربایجان ایران همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است. در آثار شعرا و نویسندگان برجسته ای از قبیل نسیمی (1369-1417) ، فضولی (1498-1556) صراف (؟-1907)  شهریار (1906-1988) و بسیاری شاعران دیگر آذربایجان موضوعاتی از قبیل تصوف، زندگی پیامبر، امام نخست شیعیان علی ابن ابیطالب و همچنین شهادت امام حسین ابن علی مقام ویژه ای داشته اند. بعضی از آثار مهم این شاعران مختص این موضوعات  اند و دیگران بطور ضمنی در باره این موضوع ها قلم فرسائی کرده اند. در طول تاریخ جمهوری شوروی آذربایجان حتی یکی از این آثار هم چاپ و منتشر نشد و در اختیار مردم قرار نگرفت.

قرآن که قبل از انقلاب با تفسیری فوق العاده جالب دو بار به ترکی آذربایجانی ترجمه و چاپ شده بود، در زمان شوروی دیگر چاپ نشد. در نوامبر 1986، آقای گورباچوف در یک سخنرانی در تاشکنت، پایتخت اوزبکستان، مردم را به «مبارزه قطعی و بی مهابا علیه همه پدیده های دینی» و «افزایش تبلیغات ضد خداپرستی» (آتئیستی) دعوت نمود. با اینهمه، حکومت شوروی هزارمین سالگرد مسیحیت در روسیه را هم از نظر تبلیغاتی و هم با کمک مالی پشتیبانی نمود و رسانه های شوروی یکصدا در باره «نقش مثبت کلیسای ارتدکس در جامعه» خبر و گزارش دادند. انجیل ابتدا در 100 هزار و سپس در 500 هزار نسخه چاپ شد و حتی نسخه های بیشتری هم از خارج وارد گردید. برعکس، چاپ و پخش ادبیات دینی به ترکی آذری در جامعه آذربایجان شوروی حتی مورد سوال و بحث هم قرار نمیگیرد. قرآن آخرین بار در شوروی با تیراژ محدودی در شهر قازان (تاتارستان) آن هم به عربی چاپ شد که در میان مسلمانان شوروی کمتر کسی آنرا میتواند بخواند و بفهمد. این هم حدود و ثغور «اشکار گرائی» را در عمل نشان میدهد و در عین حال این نکته را فاش میکند که در این «مبارزه» که میخائیل گورباچوف خواهان آنست، کدام طرف ضرر بیشتری را خواهد دید.

در ضمن بخوانید: 

ادبیات عاشورائی به ترکی آذری

سلجوقیان: دولتی ترکی و ایرانی

سكه دوران سلجوقی با نقش شیر و خورشید
سكه دوران سلجوقی با نقش شیر و خورشید

عباس جوادی – پروفسور خلیل اینالجیک (اینالجیق)، برجسته ترین تاریخ شناس ترکیه میگوید « بعد از استیلای ایران توسط سلجوقیان، بوروکراسی ایرانی بود، سرباز و ارتش ترک بود. یعنی بعد از سال 1040 ایرانی ها  اداره سیاسی و نظامی را از دست دادند و بعد از آن سلسله های ترک در ایران بر سر کار آمدند اما آنها هم از مدیران و بوروکرات های ایرانی استفاده کردند (…) دوره سلجوقی از نظر فرهنگ و تمدن و همچنین درک و فهم امپرانوری، خصلتی ایرانی دارد .»

ابوالفضل بیهقی مورخ قرن یازدهم م. که قبل از طغرل دبیری دیوان سلطان مسعود غزنوی را میکرد، در «تاریخ بیهقی» در باره به تخت نشستن طغرل بیگ، اولین سلطان سلجوقی، در نیشابور مینویسد: طغرل بیگ پس از جلوس بر تخت سلطان مسعود غزنوی با افراد سرشناس شهر گفتگو نمود. او در جواب به توصیه های قاضی صاعد که مهم ترین شخصیت شهر بود، گفت: «ما مردمان نو و غریبیم. رسم های تازیکان (تاجیکان، غیر ترکان، -م) ندانیم. قاضی پیغام و نصیحت ها از من نگیرد (دریغ ندارد، -م)» (۱).

طبیعتا موضوع بر سر اوضاع تقريبا هزار سال پيش (١٠٣٨ م) در خراسان و ماوراالنهر است و البته نميتوان به آن روزها با عينك قرن بيست و يكم نگاه كرد. البته منظور طغرل بيگ اين نبود كه او «شهروند ايران» نبوده و بدون «پاسپورت و ويزاى ايرانى» سلطان خراسان شده است! در آن قرن (وحتی 400 سال قبل و 500 سال بعدش) چیزی بنام «ایران» طوری که ما امروز این کشور را میشناسیم نبود. ایران اساسا خاطره ای زنده  و فرهنگ و زبانی غنی بود.

حیطه حکمرانی خلفای عباسی
حیطه حکمرانی خلفای عباسی

ایران کنونی همانند افغانستان، بخشی از پاکستان، هندوستان، آسیای مرکزی، اکثر قفقاز و اكثر کشور های عربی کنونی جزو امپراتوری خلفای عباسی بود. اما طبیعتا خلیفه در تک تک ایالات و ولایات و مناطق این امپراتوری وسیع رتق و فتق امور نمیکرد و نمیتوانست بکند. او یا نماینده خود را با اختیاراتی که وابسته به آن شخص و منطقه و مناسبات متقابل بود به آنجا میفرستاد و یا (بخصوص بدنبال شروع روند ضعف خلافت) از میان اشخاص با نفوذ آنجا کسی را که از رقابت ها و جنگهای محلی منطقه پیروز بیرون می آمد بعنوان سلطان والی به رسمیت میشناخت. مناسبت خلیفه با این پادشاهان و سلاطین محلی برپایه پرداخت مالیات و باج و خراج و هدایا بود. سلطان منطقه ای و محلی هم به نوبه خود کسی را در ولایات و مناطق و شهر های زیر سلطه خود به رسمیت میشناخت و از او مالیات و باج و خراج میگرفت. پائین تر از خلیفه بغداد، مناسبات بین همه این سلطان های کوچک و بزرگ و والی ها به همین ترتیب بود و مرتبا، وابسته به قدرت و شخصیت طرفین و تعداد سربازان و کفایت و سیاست سلطان ها و امیران تغییر مییافت. بهمین جهت هم اغلب وقتى كسى قدرتی می یافت و یا وقتی پادشاهی ضعف و ناتوانی نشان میداد از پائین و بالا جنگ شروع میشد تا مهره ها دوباره چیده شوند و دوباره تعیین شود که کدام ایالت و ولایت و منطقه «مال» کیست و کی از کی و چقدر مالیات میگیرد و کی به کی چقدر باج و خراج میدهد.

این هم قبل از سلجوقیان، در دوره طاهریان، صفاریان، غزنویان و سامانیان چنین بود و هم بعد از آنها، حتی تا زمان صفویان و قاجاریان هم کم و بیش چنین ماند.

اوج محدودهٔ فرمانروایی ترک‌های سلجوقی
اوج محدودهٔ فرمانروایی ترک‌های سلجوقی

به قدرت رسیدن سلجوقیان در خراسان هم یکی از این صحنه های رقابت و مبارزه بر سر قدرت در ایران، افغانستان و ماوراالنهر کنونی بود. با تاجگذاری طغرل بیگ سلجوقی، او سلطان و حکمران خراسان شد اگرچه پادشاهان غزنوی که بر بخش اعظم ایران و آسیای مرکزی کنونی و هندوستان حکمرانی میکردند دست از مقاومت بر نداشتند. اما چند سال بعد سلجوقیان بطور کامل حاکم بلا منازع همه سرزمین هائی شدند که تحت کنترل غزنویان بود. حتی بیشتر: آنها از قفقاز، عراق عرب، سوريه و فلسطين تا بخشی از آناتولی و عربستان تقریبا هر آنچه را که خلافت اسلام گرفته بود هم تسخیر کردند و امپراتوری آنها بقدری وسیع شد که سلسله سلجوقیان به چند بخش ایران و آناتولی و غيره تقسیم شد. از این روست که در تاریخ از «سلجوقیان بزرگ» (ایران) و «سلجوقیان آناطولی» (و یا روم) سخن میگویند.

نوادگان همین قبایل ترک بودند که بتدریج با آمیزش با ده ها قوم و نژاد و قبیله محلی در ایران سلسله های صفوی و افشاریان و قاجاریان و در عثمانی یعنی ترکیه کنونی ابتدا حکومت های محلی («بیگ لیک» های آناتولی) و سپس سلسله عثمانی را ایجاد کردند و مُهر خود را بر ملیت و قومیت کنونی دو کشوری زدند که امروزه «ایران» و «ترکیه» مینامیم.

از نظر قومی غزنوی ها هم که از طرف سلجوقیان برکنار شدند ترک زبان بودند. بنیانگذار آنها سبک تکین یکی از فرماندهان ورزیده سامانیان بود. سامانیان جزو اولین سلسله های فارسی زبان بودند که بعد از حمله اعراب و تابع شدن ایران به خلافت اسلامی در خراسان و ماورا النهر بر سر کار آمده بودند.

در آن دهه ها قبایل ترک كه هنوز كاملا ودر مناطق ثابتى اسكان نيافته بودند بخاطر اختلافات داخلی، کمبود مراتع برای چرانیدن گله هایشان و بخصوص فشار از سوی دولت قبایل ترکی شرقی (در چین کنونی) و ایجاد خلاء بدنبال زوال سامانیان مرتبا در حال کوچ و مهاجرت بودند. این کوچ ها اغلب با مقاومت مردم و حکومت هائی روبرو میشد که حتی اگر آنها هم مانند غزنویان و بعدها خود سلجوقیان ترک تبار بودند اما حضور مهمانان ناخوانده را خطری جدی برای خود میدانستند. از طرفی هم ترک ها جنگندگان ماهر و جسوری بودند و کار اغلب به حمله، اشغال، گرفتن حكومت و در عين حال خشونت ، غارت و کشتار میکشید.

این دوره در عین حال با قبول تدریجی اسلام از طرف قبایل ترک همزمان است. حتی طوری که میدانیم ایرانیان در جلب ترک های کوچنده به اسلام نقش درجه اول داشتند چنانکه واژگان و ادبیات دینی اسلام نه از طریق عربی بلکه از راه فارسی وارد ترکی شده است. تعابیری چون «نماز»ّ «آبدست» و «اوروزا، اوروج» بجای «صلوه»، «وضو» تنها یکی دو دلیل این مدعاست.

از آن تاریخ است که ترک های مسلمان شده را اغلب «ترکمن» و یا «ترکمان» نامیدند (لفظ ترکمن و یا ترکمان را نباید با «ترکمن» معاصر یعنی ترکمن های ایران و یا جمهوری ترکمنستان عوضی انداخت. بعد از قبول اسلام از طرف قبایل ترک زبان به همه آنها «ترکمن» و یا «ترکمان» گفته میشد.) اغلب آنان در ساختار های قبیله ای زندگی میکردند. مردان آنها که اسب سواران و تیراندازان ماهری بودند به استخدام اردوهای مختلف در می آمدند و در صورت لزوم با تکیه بر حملات و نیروی نظامی خود دست به فتح و غارت مناطق و شهر های مختلف هم میزدند. بعد از مدتی آنها تبدیل به نیروئی شده بودند که هم سلاطین و امیران مختلف میبایست در محاسبات قدرت به حساب می آوردند و هم اینکه خود قبایل و عشایر ترک نیرو های خود را تشکیل داده حکومت های محلی کوچک و بزرگ ایجاد میکردند. آنها بزودى حتى بين خود شروع به مبارزه، رقابت و جنگ براى نفوذ و قدرت كردند – مبارزه اى كه در مقابل يك خانواده، طايفه، عشيره و قبيله هم ايست نميكرد.

حکومت قراخانیان در چین و مغولستان کنونی و غزنویان در ایران و ماوراالنهر جزو حکومت های بزرگ ترک ها در آن دوران بود. سلجوقیان با گسترش بی سابقه امپراتوری و دوام آوردن برای 180 سال بعد از تاجگذاری طغرل بیگ به این دسته امپراتوری های بزرگ ترک پيوستند.

تُرکی، ایرانی و اسلامی

با این پس منظر میتوان مدعی شد که در واقع طغرل بیگ در منطقه ماورا النهر و حتی خراسان چندان هم «تازه وارد» و«بیگانه» نبود. اما از نظری دیگر شاید طغرل بیگ حق هم داشت که میگفت «ما در اینجا (خراسان) بیگانه ایم.» سلجوقیان اصلا از منطقه دریاچه خوارزم (آرال کنونی) بودند که حاشیه دنیای اسلام و آخرین سرزمین شرقی ایران تاريخى بود. آنها تحت فشار و بعضا تشویق اقوام و حکومت های همسایه که غالبا آنها هم ترک بودند ابتدا به منطقه ای بین سمرقند و بخارا و سپس مرو، هرات و نیشابور آمده بودند.

سلجوقیان طایفه ای از اقوام پرجمعیت ترک های اوغوز بودند که در تواریخ عربی از آنها بنام «غزها» یاد میشود و بعد از قبول اسلام آنها را «ترکمن» و یا «ترکمان» هم نامیدند. در حالیکه بعضی از قبایل دیگر ترک از راه های دیگر و بخصوص شمال دریای خزر به غرب کوچ میکردند، اوغوز ها  با جنگ و گریز بین خود و دیگر طوایف و قبایل به سوی جنوب غربی یعنی افغانستان و خراسان کنونی رو می آوردند.

این، سرآغاز اولین موج اصلی کوچ بزرگ ترک های اوغوز به ایران و از آنجا به ترکیه کنونی بود. هرچه سلجوقیان جای خود را در ماوراالنهر و خراسان محکم کرده بیشتر بسوی غرب رو میآوردند و هرچه زمان از کوچ اولین نسل های اوغوز- ترکمن میگذشت، آنها بیشتر خصوصیات فرهنگی و اداری محلی میگرفتند: آنها در ایران «ایرانی» و در سرزمین های روم و بیزانس «رومی» (و دیر تر «عثمانی») میشدند.

از نظر زبان و فرهنگ، میتوان پرسید که در هر دوره زبان رایج ارتش، دیوان، محاکم، ادبیات، فقه و یا فلسفه چه بود ولی نه در این دوره و نه تا صد ها سال بعد یعنی تا اوایل قرن بیستم نمیتوان از زبانی «رسمی» صحبت کرد چرا که نه نظام اداری مشترکی بود، نه مطبوعاتی بود و نه آموزش و پرورشی مرکزی. خانواده و ایل و تبار سلاطین و فرماندهان و امرای ارتش البته بین خود ترکی حرف میزدند اما مکاتبات اداری و دولتی عموما به فارسی بود. در هر منطقه هر قومی به زبان و لهجه محلی خود صحبت میکرد. محاکم، شرعی یعنی بطور رسمی به عربی و از نظر شفاهی به زبان و یا لهجه محلی بود و در هر محل بنا به صلاحدید روحانیون محلی (که آنوقت اکثریت بزرگشان هنوز سنی بودند) برگزار میگردید. در مکاتب هم که از طرف ملا ها و آخوند ها اداره میشد قران و فقه و فلسفه به عربی و با توضیح به زبان محلی و بومی تدریس میشد. زبان شعر و ادب فارسی بود که با توضیح به زبان محلی تدریس میشد. یعنی زبان دربار و ارتش ترکی و زبان دیوان و فرهنگ و شعر فارسی بود و همچنين در امور دینی، فلسفی و علمی از عربی استفاده میشد.

برعکس قراخانیان چین، متعاقبین غزنوی و سلجوقی آنان در ایران خود اهل خواندن و نوشتن نبودند اما در سرزمین های ایرانی زبان و ادبیات فارسی را تشویق و ترغیب نمودند. آثار ترکی در ایران این دوره بسیار کم است چرا که بگفته تورکولوگ معروف ترکیه زینب قورخماز (قورخماز، ص 431) سلجوقیان چه در ایران و چه در آناتولی فارسی و عربی را بعنوان «زبان رسمی و دولتی» خود بکار برده اند.

در عین حال سلجوقیان ایران مانند چنگیز خان نبودند که «بیایند و بچاپند و بروند» .همانند غزنویان، سلجوقیان  هم آمده بودند که «بمانند و حکومت کنند» و هم بر خلاف غزنویان پرشمار بودند. آنها هم مانند غزنویان میدانستند که برای استقرار و حکومت در ایران راه دیگری جز مماشات و انطباق با مردم بومی و فرهنگ و شرایط محلی نیست. اما بنظر میرسد انطباق آنها با شرایط و محیط جدید بمراتب بیشتر و عمیق تر از فقط برآورد کردن نیاز حکمرانی بوده است. غزنویان و سلجوقیان در ادامه سنت های سامانیان دیوان کشور را به ایرانیان سپردند و در ترویج فرهنگ و ادب فارسی کوشش بسیار نمودند و حتى خيلى بيشتر: آنان به سرعت خودشان ايرانى شدند. وزرای کاردانی مانند نظام الملک طوسی، شعرائی مانند فردوسی، عمر خیام، نظامی و خاقانی، نویسندگان، فیلسوفان و مشاهیری مانند ابو ریحان بیرونی، امام فخر رازی و امام محمد غزالی در این دوره بود که برخاستند. ملکشاه سلجوقی، سومین سلطان سلجوقیان و پسر سلطان آلپ آرسلان که برادرزاده طغرل بود، خود به فارسی شعر میگفت.

واسیلی و. بارتولد، یکی از معروف‌ترین «تورکولوگ‌های» جهان، می‌گوید قبیله‌های «بدوی» در متصرفات خود فرهنگ، دولتداری و اغلب زبان ملت مغلوب را قبول کرده رواج داده‌اند. بنظر بارتولد استحاله و قبول زبان و فرهنگ دولت و ملت مغلوب، اغلب راه ادامه نفوذ و قدرت این سلسله‌های قبیله‌ای شده و راه و روش قبایل ترک هم در کشور هایی که فتح و بر آن‌ها حکومت کرده‌اند همین بوده است (بارتولد، ص ۱۰).

احتمالا تشبیهی دورخیزانه است اما بنظر میرسد سلجوقیان کم وبیش نقشی را در شرق بازی کردند که وایکینگ ها تقریبا همزمان با آنها در اروپا بازی کرده اند. اما در حالی که اوغوز هائی که حکومت سلجوقیان را تشکیل داده مسئول اداره مملکت شده بودند در آن راه میکوشیدند، موج های جدید اوغوز های تازه نفس که از آسیای مرکزی بسوی خراسان روان میشدند به هر سو و منطقه ايران روانه شده ساكن گشتند و نتيجتا باعث ويرانى آبادی ها و قتل و غارت بسيارى شدند. این ویرانگری بخصوص پس از مرگ ملک شاه آخرین سلطان قدرتمند «سلاجقه بزرگ» و تقسیم امپراتوری بین سلجوقیان ایالات مختلف دیده شد. بسياري از شهر ها و روستا هاي خراسان و بعضي نقاط دیگر ایران در این دوره بود که به دست سیل اوغوز های تازه نفس کوچنده و با وجود مخالفت و مقاومت «هم قومان» سلجوقی آنها كه در حكومت بودند با خاک یکسان شد. نیشابور، طوس و مرو جزو آن شهر ها بودند. سلطان سنجر، آخرین سلطان نیرومند سلاجقه خراسان را خود اوغوز ها اسیر و کور کردند. اما كوچ هاى وسيع ايلات و قبايل ترك به اقصى نقاط امپراتورى عباسى و بخصوص ايران و بيزانس (و تاحدى عراق و سوريه كنونى) مُهر خود را بر جمعيت و تركيب قومى اين مناطق زد. تركيب قومى و زبانى منطقه بى آن هم هيچوقت يكرنگ و ازلى نبود بلكه مدام در حال تغيير بود. با كوچ و اسكان ترك ها در ايران و بيزانس، نه تنها عنصر ترك هم به اين معجون هاى قومى اضافه شد بلكه اين عنصر در تشكل مليت دو ملت جديد و متمايز و غالبا متخاصم: ايران معاصر و دولت ترك عثمانى نقش كليدى بازى كرد.

با مرگ سنجر دودمان سلاجقه خراسان هم پایان یافت و زمینه برای ویرانگری های بزرگ مغول آماده شد.

اما صرف نظر از همه دهشت و خرابی ها، سلجوقیان به دنبال غزنویان دومین امپراتوری بزرگی را تاسیس کرده برای مدتی طولانی حفظ نمودند که عنصر، فرهنگ و زبان ترکی را «بومی» و ایرانی نمود تا جائیکه امروز بدون درک نقش اوغوز ها و زبان ترکی آنها (که امروزه ادامه اش را در ترکی ترکمنی و آذری و همچنین ترکی ترکیه می بینیم) درک و فهم تاریخ و فرهنگ ایران غیر ممکن است و، بهمان ترتیب، درک تاریخ و فرهنگ ترکی هم بدون فهم تاریخ، زبان و فرهنگ ایرانی و فارسی امکان ندارد.


منابع

بیهقی، ابوالفضل: تاریخ بیهقی، چاپ فیاض و غنی، تهران ۱۳۲۴، ص 837

Barthold, V. V.: Orta Asya Türk Tarihi, İstanbul 2015

Korkmaz, Zeynep: Anadolu’da Türkçe’nin Yazı Dili Oluşu ve İlk Öncüleri, in: Türk Dili Üzerine Araştırmalar, C.1, TDK Yay.:629, Ankara 1995, PDF
———————————

دو توضیح در باره مقاله قتل عام ارامنه

ک خانواده ارمنی در جریان کوچ‌ اجباری در سال ۱۹۱۵
یک خانواده ارمنی در جریان کوچ‌ اجباری در سال ۱۹۱۵

در رابطه با مقاله چند روز پیش بنده در مورد کشتار ارامنه در امپراتوری عثمانی (سال 1915) چند نفر از خوانندگان و دوستان یکی دو ایراد گرفته بودند: یکی اینکه بعضی ها گفته بودند این مقاله آهنگ «توجیه» کشتار ها را دارد و دوستان دیگری پرسیده بودند یا قبول داریم ترکیه این کوچ اجباری و کشتار را سازماندهی و اجرا کرده یا نه و اگر قبول داریم که کرده، ترکیه باید مسئول این کشتار شناخته شود، دیگر راه حل بین دو طرف چیست؟

بنظر بنده ترکیه مسئوليت اخلاقى دارد نه فردى و دولتى. بهمان ترتيب ارامنه و روس ها. منظورم اين است كه برخلاف ساده انديشى ناشى از ندانستن كه در اكثريت ملاحظه ميشود، اينطور نبوده كه همه چيز آرام بوده و همه با صلح و صفا زندگى ميكردند و يكباره ترك ها روى ارامنه ريختند و صد ها هزار نفرشان را مجبور به ترك خانه و كاشانه شان كردند و يا كشتند. منظور اين است كه اين در شرايط جنگ بوده و يك گوشه اگر چه گوشه چشمگيرى از جنگ در آناتولى بوده. رفتارى كه در جريان اين چند ماه با ارامنه دولت عثمانى شده نمونه بارز و خشن تصفيه قومى و جنايت بيرحمانه عليه اين قوم بود. هيچ كس نميتواند  و نبايد از اين مسئوليت بگريزد.

اين  فاجعه اى براى همه دردناك است. اما در عين حال: آيا كسى از جناياتى كه در دو سه سال اشغال روس ها و ارامنه اما  به ترك ها شده حرف ميزند؟ اين قطعا بان معنى نيست كه پس موضوع ارامنه را هم پيش نكشيم. اما بنظر من بايد در شرح حوادث منصف بود و همه جوانب را ديد و گفت. خوب، ارامنه دسترسى بيشترى به رسانه ها و منابع غرب داشته اند و دارند و حرفشان در نيمكره غربى شنونده بيشترى دارد و طبيعى است و حقشان هم هست كه از اين امكانات هم بخوبى استفاده ميكنند تا درك و احساس اندوه عميق خود در مورد اين فاجعه هولناك را در ذهن جهانيان حك كنند.

منظور من اين است كه بگذاريم مورخين دو طرف همه درد و دمل تاريخشان را طورى كه فكر ميكنند واقعيت دارد بريزند روى ميز تا آنهائى مثل من و شما و ايرانى و آمريكائى و فرانسوى كه كنار گود نشسته اند قضاوت درستى بكنند. تازه ما ها و يا حتى مورخين كه قاضى نيستيم و حكم كه صادر نمیكنيم بلكه فقط نظر ميدهيم اگرچه بعضى دولت ها و پارلمان ها خودشان را بجاى دادگاه بين المللى لاهه گذاشته اند! نهايتا منظور من از حل دو جانبه موضوع اين بود كه مناسبات دو كشور همسايه كه نميتواند يك عمر بر پايه تفاسير مختلف تاريخ مختل بماند. امروزه حدود ٣٠٠ هزار ارمنى شهروند جمهورى ارمنستان بطور غير قانونى در تركيه كار ميكنند اما مرز دو كشور فعال نيست تجارت نيست و هر دو بر طبل خصومت ميكوبند. حالا آن بحث هاى تاريخ بجاى خود، بگذاريد تب آن بحث ها كمى پائىن بيايد تا طرفين فكرى به امروز و بهبود مناسباتشان بكنند. مثل اين است كه ما ايرانيان همه اش اسير گذشته جنگ ها و خونريزي ها بين شاه اسماعيل و سلطان سليم باشيم و با آن خاطرات پس پريروز، امروز عليه همديگر خنجر بكشيم. بيشك تاريخ را بايد دانست اما نميتوان كه زندگى امروز را بخاطر اختلافات در مورد درك ديروز زمین گیر کرد.

****************

در آخرین خبر، پرزیدنت اوباما امسال هم در سخنان خود بمناسبت سالگرد کشتار ارامنه در 1915 در دولت عثمانی ضمن ابراز اندوه عمیق از این فاجعه، از «نسل کشی» نامیدن آن خودداری نمود.

ترک ها هم یک نفس راحتی کشیدند.

روزنامه ها و سايت هار تركيه خبر را با درشت ترين تيتر خود دادند.

«در صدمین سالگرد اوباما آن کلمه را نگفت.»

اما دلهره آنکارا هنوز فروکش نکرده. امروز شاید بوندستاگ (پارلمان آلمان) در این مورد قطعنامه قبول کند.

اصولا اینکه حالا کدام دولت و یا پارلمان این فاجعه را چطور نامگذاری میکند تبدیل به معضلی در مناسبات بین المللی شده. حکومت ها و پارلمان ها طوری رفتار میکنند که گویا هرکدام یک دادگاه بین المللی هستند و حکم صادر میکنند. ترکیه هم هر سال کلی مبلغ و انرژی و مشغولیت ذهنی صرف میکند تا دولت ها و پارلمان ها و افراد این فاجعه را نسل کشی ننامند.
عجیب است.

به نظرم موضوع با این ترتیب به ابتذال كشيده شده وتبدیل به توپِِ بازى در سياست شده است. مگر حكومت ها و يا پارلمان ها دادگاه هستند كه حكم صادر كنند؟ اين وزير و آن وكيل، اين مورخ و آن انستيتوى آكادميك، حتى فرد فرد جامعه جهانى ميتواند نظر بدهد، در باره تاريخ حكم نميكند، يعنى نميتواند بكند. به اين ميماند كه پارلمان اردن حكم كند كه ژاپنى ها در جنگ دوم خواستند چينى ها را نسل كشى كنند و يا حكومت پاكستان راى گيرى كند كه امريكا ٥٠٠ سال پيش بومى ها و يا بعدا افريقائى تباران را نسل كشى كرده يا نه.

Ermənilər, türklər və 100 illik düşmənçilik

یک خانواده ارمنی در جریان کوچ‌ اجباری در سال ۱۹۱۵
Bir ermeni ailesi, 1915 itehciri zamanı

Abbas Djavadi (Abbas Cavadi) — Düz 8 il öncə kiçik bir şərh yazmışdım. Bu şərhdə 1915-ci ildə -Osmanlı imperiyasının çöküş dönəmində, Birinci Dünya Müharibəsinin şıdırğı çağında ermənilərin qətlinə, yer və yurdlarından didərgin salınmasına toxunmuşdum.

Özümü nə 8 il qabaq, nə də indi erməni-türk münasibətlərinin bilicisi sayıram. O vaxt yalnız gördüklərimi və oxuduqlarımı yazmışdım. Düşünürəm ki, yazdıqlarımda bu gün də elə bir əhəmiyyətli dəyişikliyə ehtiyac yoxdur.

Amma bircə fərqlə. Bu gün, məncə, bütövlükdə siyasi gəlişmələr Qərb dünyasında və xüsusən bizim regionda Türkiyə və Ərdoğan hökumətinin populyarlığını azaldıb. Bu baxımdan bəzilərində, yenə mənim fikrimcə, dəlil-sübutsuz həyəcan, antitürk və anti-Türkiyə duyğuları gözə çarpır. Bu şəraitdə adamların çoxu ölçülü-biçili və məntiqli sözdənsə, dinləyib-anlamaqdansa, oxuyub-öyrənməkdənsə, daha çox haray-həşir salmağa və şüar səsləndirməyə meyllənib.

Ermənilərin 24 Aprel faciəsinin 100 illiyi bu duyğu və etirazları daha da qabardıb. Axı bir yandan insan dramı yaşanan bir faciənin 100 illiyini anırsan, bir yandan da Qərb dünyasında və regionun bəzi ölkələrində bənzər düşüncəli çox sayda adamla üzləşirsən.

Məncə, bu məsələ aşırı dərəcədə siyasiləşdirilib və gündəlik siyasətə çevrilib. Yəni durum elə deyil ki, adamlar bu fürsətdən yararlansın və «görəsən nələr baş verib» deyə bir düşünüb-daşınsın. Düşünüb-daşınmağa azmı sual var. Məsələn: Görəsən, hansı qruplar və hansı adamlar cinayətə yol verib? O illərdə dünyanın şərtləri necə idi? Kim kiminlə kimə qarşı ittifaq bağlamışdı? Kimin hansı proqramı və hansı şəraiti vardı? Və s. və i.a.

Çox adam ermənilərə tərəf tutaraq bu qətliamı ən şiddətli şəkildə və 100 faiz inamla «genosid», yəni «soyqırımı» adlandırır və Türkiyəni məhkum edir. Türklərə gəlincə, şəxsi təcrübəmə görə deyə bilərəm ki, onların əksəriyyəti bunu qətl və ya «müqatilə», yəni qarşılıqlı qətl və «təhcir» (məcburi köç, sürgün) və hətta qətliam adlandırır, amma… Amma «soyqırım» sözündən qaçır.

Düzü, bu olaydan danışanların çoxu sözügedən faciənin Birinci Dünya müharibəsi kontekstində baş verdiyini bilmir. Təsəvvür edin: Osmanlı dövləti Avropadakı ərazilərini itirib və tam dağılmaq təhlükəsiylə üz-üzə qalıb. Bu hadisədən bir-iki il əvvəl yunanlar, serblər və bolqarlar və digər Avropa xalqları Osmanlıdan ayrılaraq, öz müstəqilliklərini elan ediblər. İmperiya hər gün qan itirir və İstanbulda «devleti aliyeye ali-kapu»nun hər hansı qüdrət və səlahiyyəti yoxdur. Hər şey bir-birinə qarışıb. İngilis, fransız və yunanılar qərbdən, ruslar da şərqdən hücum edir və… Və beyinlərdə, az qala, cavabsız bir sual dolaşır: Görəsən, bir vaxtlar möhtəşəm və yenilməz bu 600 illik imperiya, bu geniş və çoxmillətli Osmanlı səltənəti artıq tamamilə məhv olacaq? Yəni türklərin hər hansı bir dövləti də olmayacaq?..

O boş və bəzilərinin fikrincə, intihar əməliyyatı, Almaniya ilə ittifaq qurmaq nəyə gərək idi? Hələ o, necə deyərlər, intihar hücumu – o hesabsız- kitabsız Rusiyaya, özü də Sarıqamışın şaxtalı soyuğundakı hücum nə demək idi? Elə bir hücum ki Osmanlının on minlərcə əsgər və zabiti donub öldü və az qala, rusların bircə gülləsinə də gərək qalmadı…

Bu macəraçı əməliyyatın baş sorumlusu ermənilərin «təhcir» – sürgün əmrini verən Ənvər Paşa deyilmiydi? Amma nə üçün?

ONLAR OSMANLIDAN AYRILMAQ İSTƏYƏN SON QEYRİ- MÜSƏLMANLAR İDİLƏR

Görəsən, hamı bilirmi ki, on minlərcə Osmanlı əsgəri donub öləndən sonra cəbhədə yaranan boşluğu rus ordusu və onların önündə gedən erməni silahlı dəstələri doldurdu?! O erməni «komitəçiləri» ki işğal edilən Osmanlı torpaqlarında Ermənistanın müstəqilliyini elan etmək istəyirdilər…

Onlar Osmanlı İmperiyasından ayrılıb müstəqilliyini elan etmək istəyən son qeyri- müsəlmanlar idilər. Onların belə istiqlal həyəcanını anlamaq olar, amma gərək türklərin də dövlətin taleyindən dərin nigaranlığını gözardı etməyəsən…

Bu faciədən söz açanlar hücumlar nəticəsində Qars, Van və Ərzurumun, çevrədəki qəsəbə və kəndlərin işğal edildiyini bilirlərmi? Niyə o dövrdə rus əsgərlərinin qətlə yetirdiyi dinc sakinlərdən heç kim danışmır? Niyə köçdən qalan bəzi ermənilərin və ən önəmlisi, Qafqazdan gələn silahlı ermənilərin bu işğalçılarla əlbirliyindən danışan yoxdur?

Axı hadisələr niyə belə cərəyan etdi? Niyə ta Səlcuqilərdən-Səlcuqlulardan bəri belə hadisələr baş verməmişdi? Niyə məhz ermənilər hədəf götürülmüşdü? Axı Osmanlıda erməniləri «milləti-sadiqə» adlandırırdılar. Xristian olsalar da, altı əsrlik Osmanlı dönəmində yalnız Səfəvilərin tərəfdarı olan sufilər qətliama məruz qalmışdılar. Amma Xristianlarla belə davranmamışdılar.O türkmən sufilərin qətliamını da «genosid»-soyqırımı saymaq olmaz. Çünki türkmən olduqlarına görə deyil, «rəqib və düşmən qonşunun» – İranın casusu ittihamıyla və «dindən və peyğəmbərin sünnətindən çıxmaq» şübhəsilə qətl edilmişdilər.

Görəsən, bu gün bilən varmı ki, bu «müqatilənin» – qarşılıqlı qətlin bir hissəsi də, əslində, şəxsi və ya qrup və yaxud yerlərdəki məzhəb ixtilaflarından qaynaqlanıb, Anadolunun Şərqində kürd və türk qəbilələri də məsuliyyəti bölüşürlər? Əlbəttə ki, «Babi Ali»nin, yəni İstanbuldakı Mərkəzi Hökumətin nümayəndələri də ya acizliklərindən, ya da bilərəkdən buna müdaxilə etməyiblər. Hətta ola bilsin, özləri də bu dəstəyə qoşulub silahsız erməniləri əziblər.

Amma silahsız və bitərəf erməni qadınlarının, uşaqlarının günahı nə idi? Bəlkə bu da boş əllə və plansız olaraq Şərqi Anadolunun ən soyuq qışında Rusiyaya hücum qərarı kimi bir şey idi?

​SUALLAR ÇOX, CAVABLAR ÇOX AZ

Heç kəs etiraf etməsə də, təhcir fərmanı o zamanın «ittihad və tərəqqi» hökuməti məmurlarının dediyinə görə, yerli ermənilərin komitəçi silahlı ermənilər və işğalçı rus ordusuyla əlbir olması və ölkənin bir hissəsinin ayırması qorxusundan verilmişdi.

Rusiyada inqilab olanda, Anadoluda rusların əməliyyatı da tədricən, həm də nəticəsiz başa çatdı. Ruslar geri çəkildilər və Moskvadakı inqilabi hökumət yeni qurulan İnqilabı Türkiyə Cümhuriyyəti hökumətiylə ittifaq yolunu seçdi. Hələ Atatürk adını almayan Mustafa Kamal Paşanın rəhbərlik etdiyi və yalnız xarici işğalçılara qarşı vuruşmayan, hətta Osmanlı imperiyasına da son verib qərbsayağı bir ölkəyə çevrilmək istəyən Türkiyə ilə.

Bugünün Türkiyəsində ermənilərin 1915-ci ildə yaşadıqları faciəni inkar edənlərin sayı çox azdır. Onların da böyük əksəriyyəti baş verənləri o dövrün xaos şəraitiylə, Osmanlının parçalanma təhlükəsiylə üzləşən hökumətin hesabsız və sərt reaksiyasıyla əlaqələndirir. Onlar müharibəyə qatılanların hamısının cinayətə bulaşdığını deyirlər. Amma rastlaşdığım türklərin çoxu düşünürlər ki, nə qədər də geniş, nə qədər hesabsız olsa da, baş verənlər «soyqırımı» deyildi. Onların fikrincə, faciə müharibə şəraitində ermənilərin və xüsusən, komitəçilərin Rusiya ordusuyla əməkdaşlığından və aciz Osmanlı hökumətinin heç cür haqq qazandırılmayacaq aşırı sərt davranışından qaynaqlanıb. Əlbəttə, bəzi türklər də baş verənləri ölkənin bütün ermənilərini məhv etmək əməliyyatı adlandırır. Onlar işğalın, rus ordusuyla açıq və birbaşa əməkdaşlığın erməni qətliamından sonra gerçəkləşdiyini buna dəlil kimi göstərirlər. Di gəl, aydındır ki, bu hadisələrə hazırlıq hələ 1915-ci ildən də əvvəl başlanıb…

​GÖRƏSƏN, ONLAR ARTIQ BİR-BİRİYLƏ DANIŞA BİLMƏYƏCƏKLƏR?

Bu gün sürgün və qətliamın 100 illiyi günündə erməni dostlarımın və bütövlükdə erməni xalqının kədərini bölüşürəm. Ancaq təəssüflənməmək olmaz ki, bəziləri bu arada qarşı tərəfin – Türkiyənin sözünə və fikrinə heç də qulaq asmaq istəmir. Hər kəs elə danışır və elə nitq edir ki, hər kəs elə məhkum və ya elə müdafiə edir ki, guya özü orda olub… Guya tarixin bu mərhələsini özü yazdığından, hər şeyi başdan sonadək bilir…

Təbii ki, belə birtərəfli baxışın tərəflərin heç birinin faydası dəyməz. Ortada bir problem varsa və bu problem həllini tapmalıdırsa,onu gərək iki tərəf həll etsin. Bu məsələnin təktərəfli çözülməyəcəyini hamı bilməlidir. Bu tərəflərin heç biri həqiqəti inhisara ala bilməz… Və çığır-bağırla, məhkum etməklə də heç bir irəliləyiş olmaz.

Bir neçə il əvvəl münasibətlərin yaxşılaşmasına və sonra ixtilaf mövzusu olan məsələlərlə bağlı dialoqun başlanmasına imkan yaranmışdı. Ancaq elə görünür ki, Ankara və Yerevan arasındakı bir sıra «prinsipial» ixtilaflar, o cümlədən Qarabağ və digər Azərbaycanın ərazilərinin işğal altında saxlanması bu perspektivi yenə «arxivə» göndərib. Ankara istəyirdi ki, Yerevan öncə işğal qüvvələrini Qarabağ və ətraf ərazilərdən çıxarsın, amma Ermənistan bunu rədd edirdi…

Axı min ilin qonşularıdırlar. Bir erməni dostum özlərinin bir məsələni mənə misal çəkib: «Qonşunu sən özün seçmirsən». Yəni hər necə olsa da, qonşunla dil tapmalısan. Mən də ona türklərin bir məsəlini söylədim: «Qonşu qonşunun külünə möhtacdır». Yəni qonşuların bir birinə və qarşılıqlı alış-verişə ehtiyacları var. Onlar aralarındakı əlaqəni elə də uzunmüddətli kəsə bilməzlər.

ارامنه، ترک ها و خصومتی صد ساله

کودکان ارمنی، قربانی نسل کشی (عکس از موزه نسل کشی ارامنه در ایروان
کودکان ارمنی، قربانی نسل کشی، عکس از «موزه نسل کشی ارامنه»  در ایروان

While only a few extreme nationalists dispute the mass killings of Armenians, some liberals have recognized it as a ‘genocide.’ Most Turkish intellectuals, political analysts, and historians believe that local Armenians, with the help of Russia, were trying to create an independent Armenian state in eastern Anatolia

 Turkey: Do The Killings Constitute Genocide

یادداشت کوتاه بالا در باره قتل عام سال 1915 ارامنه در دولت عثمانی را من هشت سل پیش به انگلیسی  نوشته بودم. می‌گویم یادداشت، چونکه من نه هشت سال پیش متخصص تاریخ روابط ارامنه و ترک‌ها بودم و نه حالا هستم. پیش از همه چیز، من متاسفانه و صد متاسفانه زبان ارمنی نمی دانم. بنا بر این چندان جرات نمی‌کنم فقط برپایه ترجمه‌هایی که صحتش را نمی‌دانم، نظری بدهم. فقط آنچه را که می‌دیدم و حس می‌کردم، نوشتم و امروز هم فکر می‌کنم در مجموع اشتباه نکرده‌ام.

—————————————-

امروز بنظرم بخاطر تحولات سیاسی کلا چه در جهان غرب و چه در خود ایران محبوبیت ترکیه و دولت آقای اردوغان بسیار پائین آمده است. از این جهت بخصوص در میان بعضی هموطنان ایرانی، من نوعی شور و هیجان بی دلیل ضد ترکی می بینم. خیلی ها بیشتر از اینکه حرف حسابی بزنند و یا – مهمتر از همه – قبل از آنکه کمی گوش کنند و مطالعه نمایند، مثل اینکه از پی سر و صدا راه انداختن و شعار دادن هستند.

در باره سالگرد قتل عام ارامنه در 24 آوریل هم همینطور. حتی بیشتر از قبل – چرا که موضوع هم بر سر صد سالگی فاجعه غم انگیز کشته شدن صدها هزار ارمنی غیر نظامی در امپراتوری عثمانی است و هم چیزی است که بخصوص در دنیای غرب و خود ایران خیلی‌ها بر سر آن توافق دارند.

اما موضوع بنظر من بیش از حد سیاسی شده و تبدیل به سیاست روز گشته است، نه اینکه آدم از این فرصت استفاده کرده کمی عقب بنشیند و فکر کند که واقعا چه شد؟ کدام گروه‌ها و دولت‌ها چه اقدامانی کردند؟ شرایط دنیا در آن سال‌ها چه بود؟ کی با کی اتحاد و اتفاق داشت و برعلیه کی؟ کی چه برنامه‌ای داشت و در چه موقعیتی بود؟

خیلی‌ها در طرف ارامنه قتل عام را به شدیدترین وجه وبا اطمینان صد در صد «نسل کشی» می‌نامند و محکوم می‌کنند. از جانب ترک‌ها به تجربه من اغلب مردم ترکیه آن را قتل («مقاتله» یعنی کشتار متقابل) و «تهجیر» (کوچاندن اجباری)  و حتی «قتل عام» می‌نامند، ولی از «نسل کشی» نامیدن آن پرهیز می‌کنند.

اما اکثر کسانی که در این باره سخن می‌گویند، اصلا نمی‌دانند که این حوادث در متن جنگ جهانی اول اتفاق افتاده است. عثمانی در حال متلاشی شدن است. یکى دو سال پیش از آن یونانی‌ها و بلغارها و دیگران اعلان استقلال از عثمانی کرده‌اند. امپراتوری هر روز خون از دست می‌دهد و «دولت علیه عالی قاپو» در استانبول قدرت و اختیار چندانی ندارد. همه چیز آشفته و به‌ هم ریخته است. انگلیسی‌ها، فرانسوی‌ها، یونانی‌ها از غرب و روس‌ها از شرق مشغول دست اندازی هستند. آیا امپراتوری 600 ساله، وسیع و چند ملیتی عثمانی دیگر کاملا از صفحه روزگار پاک خواهد شد و ترک‌ها از داشتن هرگونه دولتی محروم خواهند گشت؟

چه بود آن رفتار بیجا و بنظر بعضی‌ها انتحاری اعلام اتحاد با آلمان در جنگ جهانی؟ و آن باصطلاح «لشکر کشی» انتحاری، بی حساب و بدون تدبیر بر ضد روسیه در آن سرمای «ساری قمیش» در شرق که حتی بدون نیاز به حمله روس ها باعث تلف شدن ده‌ها هزار نفر از بهترین سربازان و افسران لشکر عثمانی شد؟

مسئول اصلی این ماجراجوئی بی مسئولانه همان انور پاشا نبود که گفته می‌شود دستور «تهجیر» ارامنه را داد؟ اصلا چرا؟

آیا کسی می‌داند که بدنبال یخ زدن و کشته شدن  ده‌ها هزار سرباز عثمانی در جبهه «ساری قمیش» روس ها وارد عثمانی شدند؟ کسی می‌داند که ارامنه مسلح از ارمنستان، این باصطلاح «کمیته چی‌ها» راهنما و پیشگام ارتش اشغالگر روس بودند و با این ترتیب می‌خواستند در نواحی شرقی عثمانی (که در ضمن اکثریت جمعیت‌ آن ترک و کرد مسلمان و یا آسوری و کلدانی مسیحی بودند) اعلان استقلال ارامنه را بکنند؟

آنها آخرین های غیر مسلمان بودند که می‌خواستند در امپراتوری عثمانی بیرق استقلال را بر افرازند و درك شور شوق استقلال ‌خواهى آنان نيز، اگر دلشوره ترك‌ها را هم نادیده بگيريد، كار مشكلى نيست.

کمیته چی های مسلح ارمنی در آناطولی شرقی، 1914، عکس از منابع ترکی
کمیته چی های مسلح ارمنی در آناتولی شرقی، 1914، عکس از منابع ترکی

و اما آيا  کسی می‌داند که در نتیجه همین هجوم و اشغال، شهرهائی مانند قارس، وان و ارضروم و روستا های اطراف آنان اشغال شد؟ آیا کسی امروزه از قتل و غارت منطقه به دست سربازان روس و ارمنی سخنی می‌گوید؟ از اینکه بعضی از ارامنه محل  و شهر های بزرگ تر هم با شورشیان هم آواز شدند؟

چرا سیر حوادث آنچنان شد؟ از زمان سلجوقیان تا آن موقع چرا فاجعه مشابهی رخ نداده بود؟ نه فقط نسبت به ارامنه که حتی «ملت صادقه» نامیده می‌شدند، بلکه علیه دیگر مسیحیان و غیر مسلمین؟ 500 سال قبل از آن، صوفیان (در واقع علویان) طرفدار صفویه و شاه اسماعیل قتل عام شده بودند، اما با مسیحیان چنین رفتاری نشده بود. حتی قتل عام صوفیان ترکمن (و یا ترکمان) را نمی‌شود «نسل کشی» نامید، چرا که آنها را نه بخاطر ترکمن بودنشان می‌کشتند بلکه به‌جهت آنکه آنها همچون «عامل کشور رقیب و دشمن همسایه» یعنی ایران و «ملحد از دین و سنت پیامبر اسلام» مطرود و محکوم شده بودند.

آیا کسی امروز می‌داند که بخشی از«مقاتله» یعنی کشتار متقابلی که ترک‌ها می‌گویند در واقع حساب و کتاب های گاه شخصی و گاه گروهی و مذهبی محلی بود که در شرق آناتولی (آناطولی) بین ارامنه و قبایل کرد و ترک محل اتفاق افتاد؟  که البته نمایندگان «باب عالی» یعنی حکومت مرکزی هم گاه از روی عجز و احتمالا اغلب عالمانه به آن مداخله نکردند و یا حتی شاید خود به سرکوب مظلومین برخاستند؟

فرمان «تهجیر» ارامنه از روستا ها و شهر های شرق آناتولی و کوچانیدن اجباری آنان به شام یعنی سوریه و لبنان کنونی هم  ضمن اجرا شدنش با قتل و غارت روستاها و خانه های مردم مظلوم و فقیر ارمنی محل همراه بود که بعضی هایشان از سوی مردم روستای همسایه، مردم محل و شاید همسایه ها و هم محله ای هایشان درست یا نادرست متهم به همدستی با «کمیته های مسلح ارمنی» میشدند که همراه با روس ها وارد عثمانی شده بودند.

اما گناه مردم بی سلاح و بیطرف، زن و کودک چه بود؟ آیا این هم  شبیه آن فرمان حمله با دست خالی به روسیه در زمستان سال گذشته اش بود؟

پرسش ها چندين برابر پاسخ ها هستند.

ابتدای 1916: ارضروم و وان تحت اشغال ارتش روسیه و دسته های ارمنی
نقشه روسی از ابتدای 1916: ارضروم و وان تحت اشغال ارتش روسیه و دسته های ارمنی

اگر چه  هرگز رسما اعتراف نشد اما فرمان تهجیر به گفته بسیاری از دست اندرکاران ترک در حکومت «اتحاد و ترقی» وقت عثمانی با هراس «همکاری ارامنه محل» با «کمیته چی» های ارمنی و اشغالگر و ارتش روس صادر شد.

تازه به مردم عادی و غیر سیاسی و یا غیر مسلح ارمنی، به زن و کودک روستا های دورافتاده شهر «توقات» و ارزنجان چه مربوط که روس‌ها و کمیته چی های ارمنی می‌خواهند شرق عثمانی را از بدنه آن کشور جدا کنند و اعلان استقلال نمایند؟

وقتی در روسیه انقلاب شروع شد، عملیات آناتولی روس‌ها هم بتدریج به پایان رسید – بدون نتیجه.  نیرو های آنها عقب نشینی کردند و حکومت انقلابی مسکو طریق تفاهم و همکاری با حکومت نوپا و انقلابی جمهوری ترکیه را در پیش گرفت، انقلابی به رهبری مصطفی کمال آتاترک که در واقع نه فقط بر ضد انگلیس و فرانسه بلکه در عین حال برای خلع ید عثمانی و اعلام یک جمهوری مدل غربی در کشوری جدید بنام ترکیه انجام شده بود.

امروز اندک کسانی در ترکیه یافت میشوند که اصولا قتل عام و یا اقلا کشتار گسترده ارامنه در حوادث 1915 را کاملا انکار کنند. اکثرا آن را عکس العمل تند و بی حساب حکومت وقت و شرایط بی نظمی آن دوره در مقابل خطر فوری تجزیه باقیمانده امپراتوری میشمارند. آنها میگویند از همه طرف های درگیرجنگ جنایت صادر شده اما بسیاری از آنها  بر آن اند که این قتل ها هر قدر هم که وسیع و بی حساب بوده باشند «نسل کشی» نبودند بلکه شرایط جنگ، همکاری ارامنه و بخصوص کمیته چی ها با ارتش روسیه بود که حکومت وقت عثمانی را به این اقدام غیر قابل توجیه سوق داد. عده ای هم که تعدادشان زیاد نیست قبول دارند که آنچه رخ داده نسل کشی هدفمند برای پاک کاری تمام ارامنه کشور بوده، یعنی قتل بی‌ مهابای همه ارامنه، زن یا مرد، کودک و پیر، مسلح و غیر مسلح. بعنوان دلیل، آنها میگویند اشغال شرق آناتولی چند ماه بعد از قتل عام و تهجیر شروع شد. درست است، اما اشغال برنامه ای بود که به خیلی قبل تر از تهجیر بر میگردد.

اشغال، پاسخ به قتل عام نبود. روس‌ها مشکل چندانی با تهجیر و شاید حتی قتل عام نداشتند. اشغال بخشی از برنامه بود. اشغال و قتل عام که قبل از آن رخ داد، شاید واکنشی دیوانه‌وار و خونین از روی استیصال به چیزی بود كه خود را بصورت اشغال نشان داده بود.

امروزه در صدمین سالگرد تهجیر و فاجعه قتل عام ارامنه یاد اجداد و خویشان دوردست دوستان و اصولا مردم ارمنی همه ما را غرق اندوه عمیقی می‌کند. اما نمی‌توان افسوس نخورد که در این میان کسی چندان به حرف طرف مقابل یعنی ترکیه گوش نمیکند. همه چنان سخنوری می‌کنند و محکوم و دفاع می‌نمایند که گویا تاریخ آن برهه و منطقه را خود نوشته اند و آن را از اول تا آخرش میدانند.

و این نگاه یکجانبه به فایده طرفین هم نیست. اگر قرار است این مشکل حل شود باید بالاخره بین دو طرف حل شود و گرنه یک طرف نمی‌تواند آن را به تنهائی حل کند.

و با شعار دادن و محکوم کردن هم کاری پیش نمی‌رود.

چند سال پیش احتمال ابتدا بهبود روابط و سپس مکالمه در باره موضوعات مورد اختلاف از جمله فاجعه سال 1915 به وجود آمده بود اما ظاهرا تجدید روابط خوب همسایگی بین آنکارا و ایروان بخاطر اختلاف «اصولی» در مورد  اشغال قره باغ و دیگر سرزمین های آذربایجان از سوی قوای ارمنی باز به «بایگانی» افتاد. آنکارا  طلب میکرد که ایروان ابتدا اصل لزوم خروج نیروهای اشغالی از قره باغ و سرزمین های دور و بر آن را قبول کند و ارمنستان این موضوع را رد می‌کرد.

آیا آنها دیگر نمی توانند با همدیگر بنشینند و در این باره صحبت کنند؟

اینها ناسلامتی همسایه هزار ساله هم هستند. یک دوست ارمنی یک مثل ارمنی را مثال می‌آورد که می‌گوید «تو خودت نمی‌توانی همسایه‌ات را انتخاب کنی» یعنی بهر حال باید با او مدارا کنی. من هم یک مثل ترکی می‌دانم که می‌گوید: «همسایه محتاج خاکستر همسایه است» یعنی همسایه‌ها وابسته به رابطه و بده و بستان بین همدیگر هستند و نمی‌توانند دشمن همدیگر بمانند و رابطه با همدیگر را قطع کنند.

21 آوریل 2015


شاید این یادداشت در باره مقاله بالا نیز برای شما جالب باشد که چند روز پس از انتشار مقاله نوشته بودم: دو توضیح درباره مقاله قتل عام ارامنه

باز نشر این مقاله در سایت رادیو فردا

همین مقاله به ترکی آذری Ermənilər, türklər və 100 illik düşmənçilik…

—————————————

از فیس بوک:

بسیار عالی

US
نوشته ای بسیار متفاوت از نوشته های دیگرتان. بسیار عالی

AT
البته کاش یکم در باره ی حوادث قفقاز و آذربایجان هم در قرون 19 و 20 تحقیق بشه چون کشتارها وجابه جایی های قومی زیادی در این دو قرن در این مناطق هم صورت گرفته که ایرانیان و جهانیان نه به این مسائل برداختند و نه اهمیتی میدهند چون منافعی توش نمیبینند.

AF
آقای دکتر متن رو خوندم . اینکه عثمانی در حال متلاشی بود و روسها ریختن و ارامنه در حال قیام بودن دلیلی بر کشتن انسان ها نیست. از طرف مقابل هم هزاران نفر کشته شده اند ترکهای بسیاری چه در ایران و ترکیه در آن زمان کشته شده اند. ترکیه به نظرم راه گریزی برای قبول این واقعیت نخواهد داشت ولی کاش تا زمانی که قدرت با آنهاست و می توانند در میز گفتگو حرفهای خود را هم به طرف مقابل تحمیل کنند باب گفتگو در این زمینه را آغاز کنند. اینکه به هرکی حرف زد در این مورد بد و براه نثار کنیم به ضرر خودمون هست. تاریخ سیاسی ایران گواه این موضوع هست. وقتی تمام کشورها قبول کردند دیگر راهی برای ترکیه نمی ماند اما الان می تواند کشتار مردمان ترک را هم به دست روسها و ارامنه به این موضع وارد کند و حداقل معذرت خواهی آنها را طلب کند.

HR
دلیل انتخاب ۲۴ آوریل دستور به قتل الیت ارمنی در استانبول بوده است،به قولی ۵۰۰۰ نفر به جرم ارمنی بودن و شاید خیلی‌‌ها بی‌ خبر از همه جای دستگیر و اعدام شدند،متأسفانه اینگونه رفتار‌ها ظنّ نسل کشی را زیاد کرده است چون همانطور که خودتان میدانید از این دست درگیری‌ها و خون ریزی‌ها در تاریخ کم اتفاق نیفتاده است،مثل کشتار حمیدیه که ۲۰۰-۳۰۰ هزار ارمنی کشته شدند ولی‌ هیچ ارمنی این را نسل کشی نمی‌داند،فرق نسل کشی و کشتار در ماهیت آن‌ است.

Abbas Djavadi
متشکرم از این توضیحات و موافقم. فقط مثل اینکه هم ترک ها و هم ارامنه در این مورد هرکدام به تنهائی به قاضی میروند و در نتیجه حرف همدیگر را نمی شنوند.

RS
تا زمانی که ارامنه از رویا و توهم برپایی ارمنستان بزرگ دست برندارندو ذهن کودکان خود را از کودکستان با ترک ستیزی پر کنند . …متاسفانه نمی توانند با همدیگر بنشینند و در این باره صحبت کنند

AT
ریشه ی این کشتار ها به قرن 18 برمیگرده وقتی که درگیری هایی بین کرد ها و ارامنه رخ داده بود وگرنه هدف ارمنستان تخلیه ی شرق ترکیه و الحاق آن به هایستان کبیرشونه نه چیزه دیگر

AB
وضعیت جابجایی‌های قومی طی قرون ۱۹ و ۲۰ در قفقاز و آناتولی برای من یکی که اطلاعات بسیار محدودی دارم سرگیجه‌آور است. کشتارهای متقابل به خصوص در ابتدای قرن بیستم هم پرشمار بوده. اما به نظرم سوال اصلی این است که آیا کشتار ارامنه در ۱۹۱۵ با تعریف حقوقی نسل‌کشی سازگار است یا نه. (فارغ از دخالت دادن موضوعات دیگر نظیر قره‌باغ و جیلولوق و ..)
اگر به تعریف ساده‌ی دانشنامه‌ای نسل کشی باشد ظاهراً سازگار است اما لابد هزار پیچ و خم حقوقی دارد از جمله این که تا سی سال بعد از آن زمان چنین تعریف حقوقی ای هنوز ایجاد نشده بوده.

متوجه بار سیاسی امروزی قضیه هستم اما سوالم این است که آیا پذیرش احتمالی نسل‌کشی بودن آنچه در ۱۹۱۵ گذشته مسئولیت حقوقی خاصی متوجه دولت جمهوری ترکیه می‌کند؟ کسی می‌داند؟

HR
در مورد رابطه حال حاضر ارمنستان و ترکیه باید گفت که دولت تحت تاثیر زیاد دیاسپرا( diaspora)ارمنی هست که تعدادشان ۳ برابر ارمنی‌های داخل ارمنستان هست و از نظر مالی‌ کمک‌های هنگفتی به دولت ارمنستان میکنند و اجدادشان آورگان و جان بدر بردگان این فاجعه هستند که به هیچ وجه سر این قضیه کوتاه نمی‌آیند.

AT
به نظرم ترکیه میتونه به هر ارمنی که ادعا داره اجازه بده شهروند ترکیه بشند و برن درمناطق ادعایی زندگی کنند از اونجایی که هیچگاه ارامنه در هیچ شهری در اکثریت قومی نبودند(در قرن های 18 19 20) و همراه کرد ها و ترک ها زندگی میکردند و هیچ گاه تشکیل دولت ارمنی امکان بذیر نبوده مگر باباکسازی قومی ..ارمنستان میتونه با خروج از قره باغ و صلح باترکیه و آذربایجان فصل نوینی در تاریخ منطقه ایجاد کنه وآینده ولی منافع قدرت های جهانی و زیاده خواهی های قومیتی و غرور کاذب اجازه رو نمیده

Abbas Djavadi
به نظر خیلی ها این میتواند از نظر پرداخت غرامت های احتمالی از سوی حکومت آنکارا به ارامنه کلا حکومت را ورشکسته کند و توازن سیاسی کشور را بهم بزند. اما بنظر بنده ترک ها واقعا این را نمی پذیرند و بهای اخلاقی و سیاسی که در آن صورت باید بپردازند حتی سنگین تر از جنبه مالی است. من همین دو سه هفته پیش در ترکیه شاهد صحبتی از طرف «رجب اوستا» شدم که انسان بسیار با معلومات و علاقمند به موضوعات سیاسی است. ایشان متخصص کرکره و ژالوسی است. آمده بود کرکره های ما را تعمیر کند. گفت در کراسندار روسیه کار میکرده. در گروهشان سرکار گر و یک کارگز معمولی هم بوده که ارمنی بودند. با آن کارگز ارمنی که تا فهمیده این «رجب اوستای» ما ترک است بگو مگويش شده چونكه ان كارگر گفته شهر های وان و ارضروم مال ماست و بالاخره آنجا ها را از شما ترك ها پس میگیریم. سرکار گر ارمنی دعوایش کرده که این حرف ها چیست. رجب اوستا هم به آنها گفته بابا ما همه همسایه همدیگریم و با همدیگر بالاخره بهتر کنار میائیم تا با روس ها. شما دیدید یونانی ها و بلغار ها مستقل شدند شما هم خواستید این کار را بکنید اما این آخری نشد. خوب این موضوع را بگذاریم کنار تا همه چیز را از اوا شروع کنیم! گفتم رجب اوستا، این که بازی نیست از اول شروع کنید! گفت بعد از 100 سال پس چکار کنیم؟ ما برگردیم و بعد از هزار سال برویم آسیای میانه و ارامنه و یونانی ها بیایند جای ما را بگیرند؟ کرد ها هم که خواهی نخواهی یک گوشه مملکت را میخواهند.

AB
سوالم دقیقاً این است که آیا غرامت می‌تواند در شرایطی که صد سال گذشته و نظام سیاسی هم تغییر کرده موضوعیت داشته‌باشد؟
بهای اخلاقی و سیاسی و آسیب به غرور ملی و .. البته سرجایش.

Abbas Djavadi
این را باید از حقوقدان ها پرسید که شاید آنها هم بر دو نوعند

AT
هیچ گونه غرامتی وبار حقوقی برای ترکیه نداره حوادث 100 سال قبل ضمنا اون موقع باید تمام کشورهایی که در جنگ جهانی اول شرکت کردند به هم غرامت بدند و مرزهایه سیاسیشونو تغییر بدند …ارمنیا اعتقاد دارند به هایستان (ارمنستان بزرگ )ومعتقدند که قسمتهایی از شمال غرب ایران و شرق ترکیه اشغال شده و باید آزاد بشه و ترک ها و کرد ها از اون مناطق خارج بشند این اندیشه ی خطرناک ناسیونالیستی بعد گذشت 100 سال درخون ارامنه جریان داره و من به شخصه از زبون خودشونم شنیدم

AB
خب. اینجا این سوال‌ها رو از منظر کسانی که واقعه ۱۹۱۵ رو نسل کشی می‌دونن پاسخ داده. (سوال‌های ۴.۲، ۶۸ و ۸۰) مرجعی که موضوع رو از نگاه حقوقی طرف ترکیه‌ای تشریح کرده باشه پیدا نکردم. با این اوصاف غرامت کم و بیش موضوعیت داره اما نه به اون معنی هایستان و .. بهانه‌ای شد که بشینیم بخونیم!
http://www.genocide1915.org/fragorochsvar_erkannande.html#80
1915 Genocide – Frequently Asked Questions: Recognition
1915 Genocide / Armenian Genocide: Frequently Aksed Questions: Recognition
GENOCIDE1915.ORG

HR
تا آنجائی که من میدانم بحث غرامت هم هست،لازم به ذکر هست که سنگین‌ترین قرامت را آلمان در جنگ جهانی‌ اول پرداخت کرد این هم میتواند شامل حال ترکیه هم شود چون شامل مرور زمان نمی‌شود،البته من بعید میدانم چنین قرامنی هرگز پرداخت شود.

EF
– در مورد دروغ بودن ادعای نسل کشی ارامنه اسناد زیادی موجود هست ولی کافی است گزارش کاچازنونی اولین نخست وزیر ارمنستان به حزب داشناک را که با همین نام اخیرا در ایران نیز به چاپ رسیده را مطالعه فرمایید. کتاب یکصد سند از آرشیو روسیه نیز مفید خواهد بود. گردآوری شده توسز محمت پرینچک از آرشیو روسیه و چاپ شده در انتشارات شمس.

– اینکه سیاست غیرمسلمان کشی به عنوان ایده اولوژی عثمانی معرفی شود آدرس اشتباه نشان دادن به مخاطب است. مطالعه کنید مهاجرت و پناهندگی اقوام مختلف اروپا بخصوص یهودیان را که پس از تحت فشار قرار گرفتن از طرف کلیسا به عثمانی پناهده شده بودند.

– حساسیت در مورد ارامنه تنها بعد از شکل گیری شورشهای ارمنیان در داخل عثمانی و کشتار مسلمانان و بخصوص قبابل کرد بوده است. به عنوانی راه انداختن جنگ داخلی در شرایطی که امپراطوری مشغول جنگ با قدرتهای اروپا بود.

AT
همین نخست وزیر بوبولیستیه یونان جدیدا از آلمان درخواست خنده داری کرده جدیدااینم از اون حرفاست

AB
آقای فضلی عزیز، از راهنمایی‌تان ممنونم. یک‌صد سند را نخوانده‌ام.
نقل‌قول‌های اینترنتی از مضمون حرف‌های کاچازنونی را خوانده‌ام. نمی دانم چقدر با اصلش منطبق است اما آنچه دیده‌ام به نظرم دخلی به این که آیا قضیه نسل‌کشی هست یا نه ندارد. ایضاً دو مورد بعدی.
کشتار و آزار گسترده‌ای واقع شده، جمعیت یک گروه خاص (از چند گروه ساکن آن زمان) یک منطقه در دوره‌ای کوتاه از دست‌کم یک ملیون و خورده‌ای به حوالی صفر رسیده (که این هم ظاهراً در قفقاز بی‌سابقه‌ نیست). این کاهش جمعیت عمدتاً شامل افراد عادی بوده که بسیاری‌شان تحت نظارت نیرو‌های ارتش عثمانی و طی فرایند کوچ تلف شده‌اند.
دعوا ظاهراً بیشتر سر این است که «نیت و قصد» قبلی برای پاکسازی قومی بوده یا «تهجیر» ناخواسته از کنترل خارج شده و کشتار جمعی ارمنیان هدفی از قبل تعریف شده نبوده.
من ابداً دانش کافی برای ابراز نظر قطعی در چنین موضوع پیچیده‌ای ندارم اما صادقانه‌ بگویم ظاهر قضیه با فهم محدود من خیلی خیلی به تعریف کتابی «نسل‌کشی» نزدیک است. حتی ارمنی‌تبار درآمدن فرزند‌خوانده‌ی خود آتاتورک، سبیها گوکچن معروف، هم انگار یادآور بخشی از آن تعریف کتابی است.

در نهایت این که قضیه انقدر حواشی زنده و امروزی دارد که حرف زدن راجع بهش چندان آسان نیست مگر در ولایت صفحه‌ی فیسبوک آقای جوادی و نمونه‌های مشابه و معدود دیگر!

اگر اشتباه می‌فهمم تصحیح کنید.

AT
آقای ب در آن زمان حدود یک ملیون نفر ارمنی ساکن ترکیه بودند وخودشون باکمک روسیه به قفقاز رفتند و فک میکردندکه روسیه عثمانی رو شکست میده و در شرق ترکیه ارمنستان رو تشکیل میده ..وحدود نیم ملیون نفرشون رو روسها در قفقاز(بیشترشون در ارمنستان فعلی و کمی در قره باغ و گرجستان) اسکان دادند و بقیه به سمت اروبا و آمریکا وایران و لبنان سوریه و مصر رفتند کشته شدن 1/5 ملیون نفر نادرست است اتحتمالا 100 یا 200 هزار نفر کشته شدند

EF
به قول آقای جوادی ما متخصص تاریخ روابط ارامنه و ترک ها نیستیم فقط وجود چنین اسنادی را نباید به فراموشی سپرد و یکطرفه به قضاوت نشست.
کتاب گزارش کاچازنونی دقیقا مربوط به بررسی وقایع 1915 است و نتیجه ایشان اتفاق نیافتادن ژینوساید است اگرچه به نظرم این واقعه را می توان فاجعه ارزیابی کرد.
تن ندادن ارمنستان به مطالعات آرشیوها و تنها استفاده از فضاهای رسانه ای مانند حضور کارداشیان و اقداماتی از این دست بیشتر روندی سیاسی است و قراردادن ترکیه در مقابل کار انجام شده.
به هر روی به نظر بنده این برگ از تاریخ مانند قسمتی دیگر از تاریخ نیاز به واکاوی تاریخدانان متخصص در این زمینه را دارد ولی اسناد موجود شاید در رد نسل کشی سنگینی کند.

EF
البته بحث مهاجرت به مناطق دیگر از جمله قفقاز و ایران بخصوص آذربایجان را نباید فراموش کرد.

AB
ظاهرا در آمار رسمی (۱۹۱۲) حدود یک ملیون نفر ارمنی ساکن شش ولایت شرق آناتولی بوده‌اند که شامل جمعیت ارمنی غرب آناتولی و استانبول نیست و البته که همه کشته‌شده نشده‌اند. به علاوه مهاجرت به قفقاز هم بوده (و بعدش در خود قفقاز هم جابجایی‌های متعدد بوده که آثارش همچنان هویداست). یه برآورد انگلیسی ۱۹۱۶ -از همان آمار ۱۹۱۲-هم هست که کل آناتولی -بدون استانبول- حدود دو ملیون ارمنی داشته. اگر نوشته من خلاف این القا کرده خطا از جانب منه. برآورد تعداد کشته‌ها خیلی متنوعه و من واقعاً نمی‌دونم اولاً کدوم دقیق‌ترن و ثانیاً آیا در اصل موضوع تغییر عمده‌ای ایجاد می‌کنه یا نه چون به غیر از تعداد مساله فرایند کشته‌شدن غیر نظامیان یک گروه خاص قومی مطرحه اینجا. حالا اگه فهمیدم میام عارض می‌شم خدمتون.

AT
در آن زمان ارمنیها وآشوریها به جون کردها و ترک ها فتادند باکمک روسها و سبس ارمنیها باگرجیها و آذریها وارد جنگ شدند زمانی که وارد قفقاز شدند و هدف تشکیل دولت ارمنی به هر قیمتی من با نظر شما که به گروه قومی خاصی این اتفاق افتاده مخالفم در آن زمان و سال ها تمام اقوام جبهه بندی و به جون هم افتاده بودند و تفاوت ارامنه در سایرین این بود که متحد (یک کشوربیگانه ی خارج ازمنطقه ینی روسیه شده بودند)و باعث شدند تا هم با کردها ترک ها و گرجیها و آذریها وارد جنگ بشند

AB
آقای ت متوجهم و مختصری هم با آن بلبشوی عظیم دوره‌ی جنگ اول آشنام.
عرض کردم بحث سر «نیت» و «عمدی» بودن و سازمان‌یافتگی این قضیه‌است. طبعاً شما هم که نمی‌گین چون ارمنی‌ها به عثمانی خیانت کردن زن و بچه‌شون حقشون بود.
باقی اون گروه‌ها که نام بردید هیچ‌کدوم به کل از عرصه‌ی جغرافیای شرق آناتولی حذف نشدن. آن یک ملیون نفری که فرمودید ۴۰ درصد جمعیت شرق آناتولی بودند و بعد از اون قضیه به کل حذف شدن. زن و بچه و پیرشون تو راه – نه طی جنگ دو طرفه ولو خائنانه- کشته شدن و دارایی‌شون رو از دست دادند.
بگذریم. موضوع پیچیده است و من هم اصرار و اصلا توان تحلیل و داوری مشکلات صدساله که هیچ صد روزه را هم ندارم.

Abbas Djavadi
آن نقشه روسی هم جالب است. ابتدای 1916: ارضروم و وان تحت اشغال ارتش روسیه و دسته های ارمنی

AT
ارامنه کلا در اون سالها 10 درصد جمعیت ترکیه رو تشکیل میدادند من از کشتار خوشحال نمیشم هرکی میخواد باشه ولی از سیاسی شدن و بروباگانداشدن موضوعی خوشم نمیاد منطقه نیاز به صلح داره و طرفین باید به اختلاف ها بایان بدهند تا خدای ناکرده درآینده کشتارهای بزرگتر ایجاد نشود کشور ارمنستان 3 ملیون جمعیت داره و با توجه به مساحتش کشور با تراکم بایین و متروکست و از هرطرف محاصره و با اقتصاده شکننده و رشد جمعیت صفر یا منفی بنظرم فرصت شکوفایی اقتصادی و ..برای فققاز وجود داره اگه از بروباگاندا و زیاده خواهی و غرور و تاریخبرستی و ملی گرایی نادرست کاسته بشه و کشورهای بیگانه جهت فشار و اختلاف و نفوذ منطقه ای در قفقاز خواستار ادامه ی بحرانها هستند .و همه باید خیلی خوب اینو درک کرده باشند.

MS
اگر کسی می‌خواهد به درستی یا نادرستی نسل کشی پی ببرد خیلی هم لازم نیست به عمق تاریخ برود همین نسل کشی و هلوکاست فعلی در حال وقوع از شیعیان عراق توسط داعش که با کمک و همراهی و همکاری دولت ترکیه انجام می‌شود کفایت می‌کند تا نسل کشی های مختلف حکومت های سنی اعم از عثمانی و غیر از اون رو در تاریخ متوجه بشیم، شاید این حرف من به مذاق بعضی از هموطنان ما خوش نیاید ولی آیا نمی‌بینید که اردوغان چگونه از داعش حمایت می‌کند؟

MS
دیگر کشی در بطن فقه سلطه‌جوی اهل سنت وجود دارد و هر کس که کمترین اطلاعی در این باره داشته باشد نمی‌تواند منکر این قضیه شود و بسیار جای تاسف است که به جای محکوم کردن اصل قضیه ارمنی ها و حتی جامعه بین‌المللی ترک ها را مسوول این جنایت هولناک میدانند، و همین طرز تفکر بسیار نژاد محور است چون که بسیاری از ترک های غیر سنی هم خود قربانی نسل کشی و جنایت عثمانی ها بوده‌اند و بسیاری از جنایتکاران و آدمکش های عثمانی از اکراد، این شکل از روایت تاریخ جدای از نژاد محور بودنش به شدت هم غیر علمی است

EF
جناب ص! اگر قرار باشد گذشته تاریخ را با وقایع امروز به قضاوت بنشینیم کشتار مسمانان در قره باغ و نسل کشی خوجالی بدست ارمنستان در سالهای 1990 را نیز باید پیش کشید. حتی کشتار مردم آذربایجان در شهرهای خوی، سلماس و اورمیه نیز به آن اضافه خواهد شد. پس بهتر است هر واقعه را با سیر خود به قضاوت بنشینیم و در عین پیوستگیهای موجود موضاعات را خلط نکنیم.

MS @EF
اولا من ص هستم اگر منظورت من بوده، بله من هم از کسانی هستم که کشتار خجالی را شدیدا محکوم می‌کنم ولی این ربطی به چیزی که من گفتم نداشت، جناب

EF
لینک برنامه پرگار در مورد کشتار ارمنه که برنامه جالبی بود و البته کامنتهای ذیل آن که جالبتر است:
https://m.facebook.com/story.php…

AF
به نظر من کشتار مردم تبریز و خوی رو به دست عثمانی هم باید از ترکیه طلب کرد نباید خون آن شهیدان عزیز را به راحتی پایمال کرد.

تات و ترک

استاد دکتر جواد هیئت
دکتر جواد هیئت

طبق نوشته تاریخ بیهقی، وقتی طغرل بیگ سلجوقی سلطان مسعود غزنوی را شکست داده در سال 1040 در نیشابور همچون «پادشاه خراسان»  تاجگذاری می کند، اشراف و علمای شهر را دعوت کرده با آنها مشورت می کند. سلطان جدید خراسان در جواب به توصیه های قاضی صاعد که مهم ترین شخصیت نیشابور بود، می گوید: ما اشخاصی بیگانه ایم و عادات تازیکان (تاجیکان، غیر ترکان) را نمی دانیم. قاضی نصایح خود را از ما دریغ ندارد(1).

این دورۀ نخستین کوچ اصلی قبایل ترک زبان به ایران و آناطولی بود که با همه فراز ها و نشیب های خود، در عین حال آغاز همزیستی، امتزاج و اختلاط آنها هم بود.

مرحوم دکتر جواد هیئت می نویسد: «از اقوام ترک، اوغوز ها بیشتر با ایرانی ها در تماس بودند و اختلاط و نزدیکی آنها به حدی بود که سایر اقوام ترک برای اوغوز ها می گفتند: “باش سیز بورک اولماز، تات سیز تورک اولماز” یعنی: سر بی کلاه و ترک بدون تات نمی تواند باشد (تات=ایرانی).» دکتر هیئت «دیوان لغات ترک محمود کاشغری» را همچون منبع این گفته و معنی می دهد (2).

فاروق سومر در کتاب «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» می نویسد: «در زمان صفویان جمعیت های ترک با نام “ترک” از فارس ها و دیگر عناصر جدا می شدند. در کتاب ها در برابر لفظ “ترک” مثل سابق از لغت “تاجیک” (جمع: تاجیکان و تاجیکیه) استفاده میشد، ولی ترکان در بین خود (برای فارسی زبان ها) لغت متداول “تات” را بکار میبردند»(3).

در فرق میان «تاجیک» و «تات»،  «تاجیک» تعبیری است که در ایران شرقی به ایرانیان فارسی زبان گفته میشد یعنی هر کسی که از اقوام ترک ویا از اعراب نبود که  در آن زمانها برای فتح از کشور های عربی به خراسان و  آسیای مرکزی آمده بودند. در مقابل، بنظر می رسد منظور از «تات» هم که در نقل قول فوق در مورد گروه دیگر مردم آذربایجان در دولت صفوی دیدیم، به مردمی  گفته می شد که بومی خود آذربایجان بوده اند و زبان و یا لهجه های ایران غربی مانند آذری باستان، تاتی و تالشی را تکلم می کرده اند و نه ترکی. این تفکیک ظاهرا باقیمانده از دورانی است که کوچ و اسکان قبایل ترک به آذربایجان، و آناطولی (همراه و بعد از سلجوقیان) هنوز پدیده ای بسیار قدیم  و فراموش شده در حافظه مردم نبود.

اما آثار این قبیل تفکیک ها، مقایسه ها و تشبیه ها در باره تات و ترک  که در کنارهمدیگر زندگی می کردند و با همدیگر می آمیختند، هنوز در ضرب المثل های ترکی آذری موجود است.

در ضرب المثل ها و اشعار مردمی ترکی آذربایجان هم که دقت کنید از تعبیر «تاجیک» به ندرت استفاده میشود و یا هیچ استفاده نمی شود و در مقابل «ترک» («تورک») همیشه تعبیر «تات» گذاشته می شود و مثلا تعبير “فارس» و یا «تاجیک» اصلا دیده نمی شود. چند مثال:

تاتین گلیشی، تورکون گئدیشی – ترجمه: مهمان آمدن تات خوش آیند است و رفع مزاحمت ترک.

تاتی دؤیسه ن آقچا چیخار، کوزه ری دؤیسه ن بوغدا – ترجمه: تات را بکوبی (بزنی) پول درآید و سنبل را بکوبی گندم.

تورکون بودور بودوری تاتین جانین آلیر – از های و هوی و بگیر بگیر ترک، تات قالب تهی کند.

هانسی تاتین کتابیندادیر! – در کدام کتاب و دین تات این را نوشته اند؟ نظیر: در کدام مذهب و آئینی هست! توضیح: چادرنشین ها، تات ها (شهر نشین ها) را عاقل و اعلم و نوشته آنان را وحی منزل می دانستند.

ترکی آت ییخار، تاتی ات – ترک را اسب از پا درآورد، تات را گوشت (چاقی) (4).

————————–

زیر نویس ها:

1. به نقل از کامران گورون در تاریخ ترکان و دولت های ترک (به ترکی ترکیه)، آنکارا 1981، ص 306-309

2. فاروق سومر در کتاب «نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی»، ص 9، تهران 1371

3. دکتر جواد هیئت: سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی، چاپ سوم، تهران 1380، ص 5

4. همه ضرب المثل ها و توضیحات آنها از علی اصغر مجتهدی: «امثال و حکم آذربایجان – ترکی دیلینده مثللر»، تبریز 1334 شمسی. ضرب المثل های ترکی آذری را در سایت تورکی مثللر (کلیک کنید) هم می توانید مطالعه کنید

———————————–

(نشر نخست: اکتبر 2014)

یغنابی و سُغدی

Jagobsko-Cesky

خیلی جالب و واقعیتش عجیب است: شرقشناس چکی لوبومیر نوواک از دانشگاه پراگ یک لغت یَغنابی – چکی نوشته و این کتاب اخیرا برنده جایزه «انجمن مترجمین جمهوری چک» شده است. این فرهنگ لغات (در این لینک) که دارای 7500 عنوان است در سال 2010 از سوی دانشکده زبانشناسی دانشگاه پراگ منتشر شده بود. آقای نوواک، دانشمند جوان چک که در دانشگاه شهر پیلسن زبانشناسی خوانده است اکنون در موزه باستانشناسی پراگ کار میکند.

یغنابی شکل معاصر و باقیمانده سُغدی است که دیگر زبانی مرده به شمار میرود و جزو زبانهای باستان ایران شرقی است. زبان سغدی حدود هزار سال پیش از دایره استفاده عمومی مردم خارج شد. این زبان خانواده زبان های ایرانی در مناطق سمرقند، بخارا، پنجه کنت و ناحیه «فرغانه» اوزبکستان و تاجیکستان کنونی مورد استفاده بود. باقیمانده سغدی یعنی زبان یغنابی هم دیگر عملا از بین رفته اگر چه احتمالا از سویحدودا 13 هزار نفر در مناطق کوهستانی تاجیکستان کنونی (بیشتر در منطقه «زرافشان» و همراه با تاثیر شدید تاجیکی معاصر و تاحدی هم اوزبکی) کاربرد محدودی دارد. دولت تاجیکستان کوشش میکند حدالامکان زبان و آثار یغنابی را از طریق انتشارات و تدریس زبان حفظ کند.

دکتر نوواک در ضمن در همین امسال یعنی 2015 پژوهش فوق العاده جالبی با تیتر «واجشناسی تاریخی یغنابی و سغدی» منتشر کرده است که به زبان انگلیسی است و در سایت «آکادمیا» بطور رایگان قابل مطالعه است (در این لینک). بحث های این پژوهش البته بسیار اختصاصی هستند و احتمالا میتوانند بیشتر مورد علاقه زبانشناسان باشند که میخواهند فرق های آوائی و واج شناختی بین سغدی و یغنابی و دوری و نزدیکی آن ها را نسبت به دیگر زبان های ایرانی (چه معاصر و چه باستان) درک کنند.

یغنابی یعنی گونه معاصر سغدی که در ولایت «سغد» تاجیکستان کنونی مورد استفاده بود، تا حد زیادی از استفاده روز مره مردم خارج شد. یک علت و شاید علت اصلی از بین رفتن سغدی (و بعد یغنابی) بعنوان «زبان فعال» بیشک نفوذ و کاربر ترکی در آسیای میانه بدنبال گسترش حاکمیت و اسکان قبایل ترک از شمال و شرق و سپس حاکمیت مغول و تیمور بود که سمرقند را تبدیل به پایتخت خود کردند. علت دیگر زوال سغدی و پسرفت شدید یغنابی، تحکیم فارسی معاصر دری (فارسی ایران، دری افغانستان و تاجیکی) است که در سده های پایانی هزاره اول میلادی تبدیل به گونه مشترک و دولتی فارسی زبانان و دولت های متعاقب ایرانی شد.

در ویدئوی زیر میتوانید گزارشی را در باره وضع باقیمانده زبان یغنابی در تاجیکستان تماشا کرده به نمونه هائی از این زبان گوش کنید:

——————————————————————————-

بعد التحریر: 

بعد از نشر این مقاله یکی از خوانندگان در پيامى خصوصى به يكى از مقالات بنده با تيتر “زوال زبان هاچيزى طبيعى است” اشاره كرد(این لینک). کاملا درست است. من در آنجا و چند مقاله دیگر به وضع و سرنوشت زبان هائی مانند ترکی خلجی، ترکی قشقائی، ترکی قاقائوزی (مولدووا)، همچنین زبان های ایرانی آذری باستان، تاتی، تالشی، مازنی، حتی لری و زازائی اشاره کرده ام. مثلا بعضی ها معتقدند زازائی اگر چه همراه با کردی گونه ای از زبان های ایران غربی است و نزدیک به کردی است اما از کردی فرق میکند و از سوی کردی کرمانجی و سورانی نوعی «مستحیل» می شود. مازنی تقریبا از بین رفته و فارسی معاصر و استاندارد ایران جایگزین آن شده است. آذری باستان هم که مانند خوارزمى و سغدی 500-1000 سال پیش از بین رفته و تاتی و تالشی هم شانس چندانی برای بقا ندارند.

قبایل هند و ایرانی سکا ها و آلان ها از سوئی و قبایل اورال آلتای (یعنی نزدیک به ترکی) هون ها، آوار ها و  خزر ها بخاطر زندگی قبیله ای و چادرنشینی خود چیزی مکتوب از خود بجا نگذاشته اند و فقط باید بر پایه منابع مرجع  که در باره این اقوام و زبان ها نوشته اند گمانه زنی کرد و نتیجه گیری نمود. از آذری باستان  و یا حتی لری و کردی و پشتو و بلوچ هم چندان چیز مکتوبی که مربوط به دوره باستان (یعنی حدود 2000 سال پیش) باشد باقی نمانده است. ده ها زبان و گویش دیگر مانند شغنانی (بدخشان) هم فقط از سوی عده محدودی تکلم میشوند و در خطر اضمحلال قرار دارند. این نه فقط شامل زبان های خاورمیانه و آسیای میانه است. صد ها زبان و گویش در آفریقا، آسیا، استرالیا و حتی اروپا در این وضع قرار دارند.

ما میتوانیم در رابطه با این روند کلی اظهار تاسف کنیم. حق هم داریم در مورد همه این زبان ها و گویش ها و زوال آنها اظهار تاسف کنیم. بعضی از ما ها  زحمت کشیده این زبان ها و گویش ها را بصورت علمی میاموزند و آن را بطور کتبی، صوتی و یا تصویری نگهداری میکنند. همه این ها در خور تقدیر است.

وقتی میدانیم که به سختی میتوان مانع اضمحلال بسیاری از این زبان ها شد، امید بر آن است که حد اقل افراد و بخصوص موسسات و دولت ها، یعنی همه کوشش کنیم که آنچه را که میتوان حفظ و نگهداری کرد، حفظ و نگهداری کنیم – از همه زبان ها و گویش ها، صرف نظر از اینکه متعلق به کدام دولت، ملت و فرهنگ هستند.

ترکمنچای – پایان حاکمیت ایران برقفقاز

عباس جوادی – در تاریخ دوم اسفند برابر با 21 فوریه سال 1828 عهدنامه «ترکمنچای» بین ایران و روسیه به امضا رسید. متن عهدنامه را از طرف «اعلیحضرت قضا قدرت، پادشاه اعظم والاجاه، امپراطور اکرم شوکت دستگاه، مالک بالاستحقاق کل ممالک روسیه» ژنرال ایوان پاسکویچ و از سوی «اعلیحضرت کیوان رفعت خورشید رایت، خسرو نامدار پادشاه اعظم با اقتدار ممالک ایران» شاهزاده عباس میرزا امضاء کردند.

ورای این تعارفات، بعد از سال 1800 روسیه کوشش میکرد تک تک خان نشین های قفقاز را که با وجود خودمختاری عملی تحت حاکمیت ایران بودند، با مذاکره، تطمیع و یا تهدید به طرف خود بکشد. این در حالی بود که ایران در شرایط بی ثباتی، فساد، ضعف همه جانبه اقتصادی، سیاسی و نظامی به سر میبرد. در عین حال بدنبال کشتار هائی که محمدخان قاجار در این منطقه به راه انداخته بود، اعتبار حکومت ایران در قفقاز لطمه ای جدی خورده بود. در بعضی خان نشین ها مانند ولایات تفلیس و قوبا که از نظر حقوقی هنوز تحت حاکمیت ایران بودند، نیروهای نظامی روسیه مستقر شده بودند. جنگ و شکست جوادخان گنجه هنوز در پیش بود، اما خان قره باغ، ابراهیم خلیل خان با سرکشی نسبت به ایران، به روسیه عریضه نوشته حاکمیت تزار روس بر قره باغ را قبول کرده بود. این، البته از نظر حقوق بین المللی نمیتوانست اعتباری داشته باشد. در عین حال، در سیمای جواد خان گنجه، چهره مقاومت در مقابل روسیه نیز نمایان بود. با اینهمه، روند جدائی خان نشین های قفقاز شروع شده بود – بعضی ها با زور و دیگران با زر و یا بخاطر تنزل شدید وجهه دولت ایران. قرار بود جنگ های  ایران و روسیه و امضای دو عهد نامه گلستان و ترکمنچای در سال های 1813 و 1828  به جدائی قفقاز از ایران رسمیت ببخشد. با «عهدنامه گلستان» و 15 سال بعد «عهدنامه ترکمنچای» (منعقده در بخش ترکمنچای شهرستان میانه در آذربایجان شرقی) دفتر ایران در قفقاز که اقلا از زمان ساسانیان شهر «دربندِ» آن مرز ایران و اقوام شمال قفقاز بود، کاملا بسته شد.

نقشه های زیربر پایه «کتاب درسی تاریخ روسیه» اثر سرگی ف. پلاتونوف چاپ 1924 در پراگ تهیه شده اند که این شناسه را دارد:
Sergej F. Platonov: Учебник Русской истории, Praque 1924

توضیح: تاریخ میلادی عهدنامه ها منطبق با هردو تقویم میلادی گرگوریان و ژولیان است و از این جهت دو روز مختلف با دوهفته فرق ذکر شده است. ضمنا متاسفانه از نظر تکنیکی میسر نشد که نام ولایات و شهر ها را که با حروف روسی روی نقشه ها چاپ شده بودند به فارسی برگردانیم. در اصل نقشه زیر بسیاری از این ولایات و شهر ها تاریخ الحاق آنها به روسیه نوشته شده است. ما  شهر ها و مناظق معروف را شماره بندی کرده و در آخر این مقاله فهرست آنها را دادیم تا خواننده از روند تدریجی الحاق قفقاز از سوی روسیه تصوری کلی بدست آورد.

دولت عثمانی در این نقشه ها با رنگ قهوه ای معین شده است. خواننده خواهد دید که بعضی از نواحی غربی قفقاز و بخشی از شیار ساحلی دریای سیاه نیز که تحت حاکمیت عثمانی بوده (از جمله باتومی، پوتی و آبخازی)، کم و بیش در همین دوره به روسیه ملحق شده اند.

مناطق سفید رنگی که روی نقشه ها می بینید (چچنستان، قاراچای، آدی گی) در آن دوره خارج از حاکمیت ایران و یا روسیه بودند.

(متن مقاله: عباس جوادى، تنظيم نقشه ها: ناطق زینالوف).

مرزهای رسمی ایران، روسیه و عثمانی در سال 1800
مرزهای رسمی ایران، روسیه و عثمانی در سال 1800. برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید

عهدنامه گلستان

طبق عهدنامه گلستان 12/25 اکتبر 1813 برابر با سوم آبان 1192 در روستای گلستان بین گنجه و شوشا، ایران حاکمیت روسیه بر ولایات گنجه، شیروان (باکو)، قره باغ، شکی، قوبا و همچنین داغستان و گرجستان را قبول نمود. خان نشین تالش اگرچه عملا تحت نظارت روس ها بود اما این موضوع هنوز بین ایران و روسیه حل نشده بود.

مرزهای ایران و روسیه بعد از عهد نامه گلستان 1813. برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید
مرزهای ایران و روسیه بعد از عهد نامه گلستان 1813. برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید

عهدنامه ترکمنچای

تلاش دیگر نظامی ایران برای بازگردانیدن مناطق ازدست رفته قفقاز به شکست های سنگین تری در مقابل قوای روسیه انجامید. طبق عهدنامه ترکمنچای، دوم اسفند 1206 برابر با 10/21 فوریه 1828 امضاء شده در قریه ترکمنچای در نزدیکی میانه، ایران حاکمیت روسیه بر ولایات ارمنستان و نخجوان و همچنین تالش را هم رسما پذیرفت و با این ترتیب تقریبا سرتاسر شمال رودخانه ارس از حاکمیت ایران خارج و رسما جزو روسیه تزاری شد.

مرزهای ایران و روسیه بعد از عهدنامه ترکمنچای 1828. برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید
مرزهای ایران و روسیه بعد از عهدنامه ترکمنچای 1828. برای بزرگ کردن نقشه رویش کلیک کنید

توضیحات:
نام و شماره (روی نقشه) شهر ها و ولایات و تاریخ الحاق آنان به روسیه:
1. تفلیس 1801
2. گنجه 1804
3. خان نشین شکی 1805
4. خان نشین شیروان 1805
5. خان نشین قره باغ 1805
6. شوشا (قره باغ) 1805
7. قریه گلستان
8. دربند 1806
9. قوبا 1806
10. باکو 1806
11. خان نشین تالش 1813
12. ایروان و خان نشین ایروان 1828
13. نخجوان،اردوباد و خان نشین نخجوان 1828

——————————————-

متن کامل «عهدنامه گلستان» در این لینک
متن کامل «عهدنامه ترکمنچای» در این لینک
متن این مقاله بصورت «اینفوگرافیک» در سایت رادیو فردا
 مشابه این مقاله به ترکی آذری با حروف لاتین: TÜRKMƏNÇAY – 187

در ضمن بخوانید:
200 سال بعد از «گلستان»

آزادی و محدودیت آزادی در شبکه های اجتماعی

آیا محدود نمودن شبکه های اجتماعی فشار به آزادی بیان نیست؟ مصاحبه من با رادیوی آزادی (بخش تاجیکی)

زبان غزه ته چی رضا

دقیقه:

39m50s

سال هاست که ایرانیان برای تحصیل و يا كار به استانبول میروند. اول در دوره عثمانی آنها اصولا به استانبول میرفتند. بهر حال آنجا پایتخت بود و هم مرکز تجارت و سیاست و هم علم و مطبوعات. در قرن بیستم پس از تاسیس جمهوری ترکیه افراد بیشتری به ترکیه و شهر ها ی مختلف این کشور رفتند. برای ایرانیان ترکیه و قفقاز «دروازه تمدن اروپائی» محسوب میشد.

این سنت سفر، تجارت، تحصیل و اقامت و زندگی در ترکیه شامل مردم آذربایجان قفقاز هم میشد.

یک تاثیر که خواهی نخواهی مشاهده میشد، تاثیر زبان ترکی عثمانی (که بعدا «لهجه استانبولی» نامیده شد) بر گویش هم ایرانیان و هم مردم ترک زبان قفقاز بود. هنوز هم وقتی با ایرانیانی که مدت زیادی در ترکیه مانده اند صحبت میکنید، چه فارسی زبان باشند و چه بخصوص ترکی آذری زبان، میتوانید تاثیر این «لهجه استانبولی» را در محاوره و حتی نوشتار آنها ببینید و بشنوید.

مردم عادی ترک زبان در آذربایجان این تاثیر را فورا میفهمند و طبق معمول آذری ها (بخصوص در تبریز و باکو) آن را دست میاندازند.

از وقتی تعداد دانشجویان، گردشگران و، تجار ایرانی و قفقازی که در ترکیه زندگی، تحصیل و اقامت میکنند بیشتر و بیشتر شده و بخصوص از وقتی سریال های تلویزیونی ترکیه محبوب خانه های ایرانی شده است، تمایل تقلید لهجه ترکی ترکیه بخصوص در میان آذری های ترک زبان ایران هم زیاد شده است. آنها به سرعت تلفظ «وطنی» خود را رها کرده و حتی در نوشتن ترکی (و حتی فارسی!)، تاثیر شدید ترک ترکیه را نشان میدهند.

یک نمونه این را میتوان در فیلم معروف و کلاسیک «او اولماسین، بو اولسون» تهیه شده در آذربایجان شوروی دید که قهرمان اصلی اش یک بقال ثروتمند بنام «مشهدی عباد» است که میخواهد با تكيه بر ثروتش با دختری بسیار جوان ازدواج کند. پدر دختر هم که مقروض همه است موافقت میکند اما دختر نامزدی دارد جوان که او را دوست دارد. آنها بکمک پدر، «مشهدی عباد» را فريب داده مجبور به امتناع از ازدواج میکنند طوریکه دو عاشق جوان بالاخره با هم ازدواج میکنند و مشهدی عباد هم با دایه دختر جوان ازدواج میکند – «او اولماسین، بو اولسون!» یعنی حالا که آن یکی نشد، حد اقل این یکی بشود!

اده، دلی اولموسان؟! (دیوانه شده ای مگر؟!)

در بالا یک تکه از همین فیلم معروف «او اولماسین بو اولسون»، اثر اوزییر حاجی بیگوف از سال 1910 (تهبه فبلم از سال 1956) را می بینید که زندگی همان دور باکو را نشان میدهد بسیار آموزنده است – حتی برای امروز ما. توليد اين فيلم كه به كودكى همه نسل من و بعد از من مُهر خود را زده بنظرم به سال 1956 يعنى هشت سال بعد از وفات حاجى بيگوف مربوط ميشود.

از فیلم «او اولماسین بو اولسون» (مشهدی عباد). ضیافت. سر میز غذا. «غزه ته چی رضا» (روزنامه نگار) که تحصیل کرده استانبول است هم جزو مدعوعین است. سر میز طبق عادت هر کس صحبتی میکند. «غزه ته چی رضا» هم با لهجه ترکی استانبولی شروع به سخن میکند و در ابتدا از حضار اجازه میخواهد که صحبت کند. اما کسی حرفهایش را بخاطر لهجه استانبولی اش نمی فهمد. بنا براین جواب نمیدهند. «غزه ته چی رضا» که نمیداند مردم لهجه او را نمیفهمند عصبانی میشود و میخواهد مجلس را ترک کند. حضار جلوی او را میگیرند. مشهدی عباد میگوید «آنقدر غلیظ حرف میزنی که من که کتاب «تاریخ نادری» را تا نصفش خوانده ام نمیفهمم. این بیسواد ها از کجا بفهمند»؟ بعد «غزه ته چی رضا» به لهجه معمولی ترکی آذری شروع به صحبت میکند و مردم میفهمند و همه آشتی میکنند.

متن صحبت:

«(غزه ته چی رضا): افندیلر، مساعده نیزله بیر قاچ کلمه سؤز افاده سینه اشد احتیاجم وار… (سکوت) افندیلر؟ سکوت ایدیورسونوز؟ عجبا مساعده وئرمک ایستمییورسونوزمو؟ هه؟ افندیلر، بیرده جواب وئرمییه جک اولورسانیزسا، بو مبهم سکوتونوزی کندیم اوچون بویوک بیر حقارت عد ائده جگم.
— (جماعت) بارک الله، بارک الله، یاخشی دانیشیرسان…
— بکلیوروم افندیلر… (سکوت) رستم بيگ؟
(یک نفر) — اده، دلی اولموسان؟
— رستم بیگ، بنده نیزی تحقیر ائتمک فکرینیز واردیرسا، نه اوچون بونو کندی خانه نیزده اجرا ائدیورسونوز؟ باشقا بیر یئرده ادا ائتمک قابل دگیلدی می؟ هه؟
(رستم بیگ نمی فهمد): چوخ ساغ اول، چوخ راضی یم…
— آرتیق بو حقارتدیر. من بوردا اوتورمام (دستمال را به میز میزند ومیخواهد برود. یکچند نفر مانعش میشوند و میگویند بیا و بنشین. این بار بازبان معمولی ترکی آذری میگوید:) اده، سحر دن من سیزینن دانیشماق اوچون سیزدن جواب ایستییرم سیز هئچ جواب وئرمک ایستمیرسوز.
(مشهدی عباد): آ کیشی، او قدر غلیظ دانیشیرسان که بیلمک اولمور که نه دییرسن. من ئوزوم تاریخ نادری کتابی نی یاریسینا قدر اوخوموشام اما سنون دئدیگووی آنلامیرام بو بیسوادلار هاردان باشا دوشسون؟!!»

———————————

در ضمن بخوانید: 

حسن جوادی: حلقه استانبول – ایرانیان مقیم استانبول و ادوارد براون

روابط دینی ترکیه و ایران

Ahmet Yaşar OcakŞ İslam'ın Ayak İzleri
Ahmet Yaşar Ocak: İslam’ın Ayak İzleri, 2011

این نوشته مقدمه مقاله ای است با تیتر «روابط دینی بین ایران و ترکیه» (*) از کتاب«رد پای اسلام در آناتولی دوره معاصر» بقلم پروفسور احمد یاشار اوجاق (2011) استاد دانشگاه «حاجت تپه» آنکارا (ترجمه از عباس جوادی). اصل مقاله مفصل تر و فراگیر تر است. این کتاب جلد دوم پژوهش استاد اوجاق با نام «رد پای اسلام» است. جلد اول همین کتاب از همین مولف «رد پای اسلام در آناتولی سده های میانه» نام دارد.

——————————————

احمد یاشار اوجاق – از زمانی که ترک ها در قرن یازدهم میلادی  برای اولین بار در سرزمین آناتولی (آناطولی) سکنی گزیده و به تهیه مقدمات تاسیس ترکیه کنونی شروع کردند، ایران شاید یکی از مهمترین همسایگانی بوده است که  ترکیه از همان قرن یازدهم تا اواخر قرن بیستم با آنها نزدیکترین روابط سیاسی، اجتماعی و بخصوص فرهنگی داشته است. اگرچه این مناسبات از اوایل قرن شانزدهم تا تقریبا اواسط قرن هفدهم گاه حتی با مناقشات جنگی همراه بوده، اما با اینهمه روابط دینی قطع نشده است.

در واقع روابط تاریخی ترکان و ایرانیان قبل از آمدن ترک ها به آناتولی، در آسیای میانه و حتی قبل از اسلام شروع شده است. میدانیم که بعضی جوامع ترکان آسیای میانه قبل از قبول اسلام، در مراحل تاریخی و مناطق گوناگون آئین های زرتشت، مزدا، مانی و مزدک را پذیرفته، چند قرن با این اعتقادات زیسته و حتی بعد از اسلام نیز تحت تاثیر این ادیان بوده اند. منابع عربی و قارسی سده های 10-13 در این مورد اطلاعات مهمی بدست میدهند. بیشک روابط دینی در دوره اسلام بیشتر و فشرده تر هم شده و در حوزه های مذاهب و تصوف متمرکز شده اند. این روابط دینی بخصوص در قرون 13-14 بعلت برخی کوچ های بعضی نخبگان ایرانی به ترکیه تشدید هم شده است.

باید تاکید کرد که ترک ها وقتی هنوز در آسیای میانه بودند، بیشتر از اعراب، تحت تاثیر تجار و صوفیان ایرانی قرار گرفته از آن طریق اسلام را آموخته اند. یکی از نشانه های روشن این تاثیر، لغات دینی اسلامی است که ترک ها از فارسی (و نه عربی، -م) گرفته و هنوز هم در ترکی ترکیه بکار میبرند. از آن جمله اند لغاتی مانند «پیغمبر» (بجای «الرسول» و یا «النبی» عربی)، «نماز» (بجای  «الصلوه» عربی)، «آبدست» (بجای «الوضو» ی عربی)، «اوروج» (شکل تغییر یافته «روزه» بجای «الصوم» عربی)، «فرشته» (بجای «الملک» عربی) و غیره. یک سند تاریخی که نشان میدهد ترکان اسلام را از طریق ایرانیان قبول کرده اند، اثر نیمه افسانه و نیمه منقبت نامه ای بنام «تذکره ساتوق بغرا خان» است که احتمالا در قرن یازدهم نوشته شده است. این اثر شرحی است بر اینکه حکمران دولت  قراخانیان، ساتوق بغرا خان، چگونه با تعلیمات سلسله ایرانی سامانیان اسلام را پذیرفته است.

تاثیر ایران بر طوایف  ترک چنان قوی بود که حتی در شورش های مهدوی استاد سیس، المقنع و بابک خرمدین که ایرانیان در قرن نهم و دهم در ماوراالنهر، خراسان و آذربایجان بپا کردند، درکنار ایرانیان، طوایف تازه مسلمان شده ترک هم شرکت نمودند.

از اواسط سده دهم به بعد، تفسیر اسلام که رنگ فرهنگ تصوف ایرانی داشت در قبول اسلام از سوی جمعیت های ترک زبان نقش تشویق کننده ای بازی کرد. متصوفین ترک که در حلقه های تصوف ایرانی تربیت یافته بودند نیز در این رهگذر تاثیر مهمی گذاشتند. صوفی معروف آسیای میانه احمد یسوی (وفات در سال 1167؟) که دانشمند ترک فواد کوپرولو در اوایل قرن بیستم به دنیای علم معرفی کرد، یکی از معروف ترین چهره های این گروه از متصوفین ترک بود.

احمد یسوی در شهر ترکستان (نام سابقش: یسی) که در قزاقستان کنونی قرار دارد بدنیا آمد و اولین دروس تصوف را از صوفی بزرگ یوسف همدانی (وفات: 1140) گرفت. همدانی که به میان ایلات کوچنده ترک در دشت های آسیای مرکزی میرفت، تفسیر ایرانی مکتب تصوف اسلام را بدون ایجاد تناقضی با عادات و سنن فرهنگی آنان و با استفاده از قالب های اساطیری که بر فرهنگ این ترکان حاکم بود، به آنان عرضه میکرد. جوامع ترکی که در دشت های آسیا از جائی به جائی کوچ میکردند، عموما اسلام را از متصوفینی مانند احمد یسوی آموختند. این وضع در زمان قراخانیان، خوارزمشاهیان و سلجوقیان ایران نیز ادامه یافت. اما صوفیان شهری ترکان بیشتر در حلقه های متصوفین ایرانی جمع آمدند و وارد طریقت های آنان شدند. ترک ها که بعد از جنگ ملازگرت در سال 1071 (که دروازه های آناتولی را به روی ترکان باز کرد، -م) و بخصوص در زمان استیلای مغول شروع به اسکان در سرزمین های ترکیه کردند، این جو و محیط دینی را نیز (از آسیای میانه و ایران، -م) با خود بهمراه آورده بودند.

————————————–

(*) Ahmet Yaşar Ocak: Türkiye-İran Dini İlişkileri (279-298); Yeniçağlar Anadolu’sunda İslam’ın Ayak İzleri; Osmanlı Dönemi , İstanbul 2011

ایلبر اورتایلی: تحصیلکرده های آذربایجان ایران

پروفسور ایلبر اورتایلی
پروفسور ایلبر اورتایلی

پروفسور ایلبر اورتایلی با گذشته ای بیش از چهل سال در تدریس و تالیف در دانشگاه های برجسته ترکیه، آلمان، آمریکا و دیگر مدارس عالی غربی و روسیه، بیشک در کنار استادش پروفسور خلیل اینالجیق یکی از مشهور ترین شخصیت های علم تاریخ در ترکیه و ترکیه شناسی در جهان است. او بعد از بازنشستگی یک سال پیش، اکنون بیشتر از تدریس، مشغول تحقیق، سخنرانی و گهگاه نوشتن مقاله در روزنامه های ترکیه است و بطور منظم و هفتگی در روزنامه «ملیت» چاپ استانبول مینویسد. «چشم انداز» در گذشته هم چندین مقاله و سخنرانی استاد اورتایلی و استاد اینالجیق را در رابطه با ایران منتشر کرده بود. این بار یک مقاله  استاد را که بعد از سفراخیرش به تبریز در روزنامه «ملیت» بچاپ رسانیده، به شما تقدیم میکنیم که در 19 اکتبر 2014 منتشر شده است. (اصل ترکی مقاله در این لینک)

ایلبر اورتایلی – دوشنبه پیش در تبریز مراسم معرفی کتاب «تبریز» نوشته علی پولاد برگزار گردید که یکی از روشنفکران آذری استانبول است و قلم و صحبتی شیرین دارد. این کتاب که به کمک شهر تبریز و تجار تبریزی ترکیه به چهار زبان  منتشر شده است،  فروشی نیست  بلکه  در ازای تقاضا ارسال میشود. علی پولاد بچه تبریز است و از سال های دانشگاهی اش به این سو جزو تجار ارزشمند ترکیه هم بشمار میرود. در این کتاب آثار معماری تبریز، شخصیت های تاریخی آن، و تاریخ سیاسی این شهر و در عین حال محیط و دور و بر شهر معرفی میشود. کتاب «تبریز» اثری است خواندنی.

منطقه چهار فصل ایران

تحصیل کرده های آذربایجان ایران آدم های جالبی هستند. اولا اینکه خوب ترکی میدانند. فارسی شان هم به همان درجه خوب است. خواندنشان بیشتر به فارسی است. بخاطر همین تسلط بر دو زبان، انگلیسی را هم بصورت رنگارنگ و بجا بکار میبرند. در میان نسل های سالمندترِاین جامعه تحصیلکرده، کسانی که به فرانسه، روسی و عربی تسلط دارند هم کم نیستند. کاربرد زبان های مختلف، منابعی که استفاده میکنند و کلا اطلاعات عمومی آنهائی که من در محیط دانشگاهی و یا نویسندگی دیده ام، همیشه مرا تحت تاثیر قرار داده است.

تحصیلکرده های جمهوری آذربایجان یعنی جمهوری شوروی سابق آذربایجان هم معلومات زیادی دارند اما بنظر میرسد نوشته های علمی تحصیلکرده های آذربایجان ایران از بسیاری جهات وسیع تر و فراگیر تر است. از این جهت آذربایجانیان مقیم ترکیه، در مقیاس منطقه، جامعه ای شایان توجه ویژه هستند. حتی بین آنها کسانی هستند که در کنار فارسی، متون پهلوی دوره ساسانی را هم میتوانند بخوانند.

کارشناسان ترک و ایرانی که در دوره جوانی ما در محیط پربار استانبول مشغول پژوهش بودند، این زبان و ادبیات را بخوبی آموخته و در این زمینه بررسی های علمی کرده اند. آذربایجانیان استانبول هم چه در آثار و نوشته ها و چه در صحبت ها یشان نشان میدهند که براستی انسان های بامعلوماتی هستند که بُعد دید انسان را فراختر میکنند. یافتن چنین جماعت فرهیخته ای در هر جامعه آسان نیست.

تبریز یکی از مناطق ایران است که هر چهار فصل سال را میتوان در آن مشاهده کرد. زمستان هایش تقریبا مانند ارضروم سرد و تابستان هایش به درجه آنکارا گرم است. از نظر محیط فرهنگی، تبریز در جوار دریاچه ارومیه در شرق ترکیه و در مجاورت گیلان و مازندران در حوزه دریای خزر قرار دارد. تاریخ زندگی انسانی در حوزه تبریز بسیار قدیمی است. یافته های باستانشناسی حسنلو در موزه های تهران و تبریز نگهداری میشوند. در تاریخ ترکیه، تبریز از قرن یازدهم به بعد مقام بارزی داشته است.

دو انقلاب از تبریز بر خاست

بعد از سلجوقیان، تبریز پایتخت مغول های ایلخانی شد. در صدر آثار معماری شهر میتوان از بازار تبریز و مساجد، مدارس و آرامگاه های بسیاری نام برد. موزه مشروطیت نمونه برجسته معماری تبریز است. تاثیر تبریز بر خان نشین ها و یا بیگلیک های آناطولی و سپس دوره عثمانی قابل توجه است و سیاح معروف عثمانی اولیاء چلبی در باره تبریز مشاهدات ستایش آمیزی بقلم آورده است. آن دسته ازساختمان های تبریز که اولیاء چلبی دیده و گزارش کرده است دیگر وجود ندارند. اما حتی بقایای این آثار نیز آدمی را تحت تاثیر خود قرار میدهد.

منطقه تبریز دانشمندان، معماران و دولتمردان بسیاری به آناطولی فرستاده است. اما این نقش محدود به آناطولی نیست. تاثیر تبریز بر هرات و آسیای میانه در دوره تیموریان هم بر همگان معلوم است. تا قرن چهاردهم نام تبریز پیوسته در آثار دنیای آسیای میانه، ایران  و آناطولی ذکر میشود و در آینده هم ذکر خواهد شد.

تصادفی نیست که تبریز در سال های اخیر موضوع بررسی های گوناگون علمی شده است. جمعیت تبریز کنونی نزدیک به دو میلیون نفر است. این که تبریز بعنوان بخشی از ایران در گذشته برای مدت کوتاهی تحت نظارت عثمانی قرار گرفته، نتایج قابل توجهی داشته و از جمله رویاروئی ایران و عثمانی تشدید شده است. آق قویونلو ها، صفویان و قاجار ها در واقع دودمان های ترک زبان بودند. اما ایرانیت آنها برایشان بمراتب مهم تر بود. اگر هم نگوئیم که در این سرزمین ها مفهوم ایران و هویت ایرانی محصول کار همین ترک زبانها بود، اقلا به راحتی میتوان ادعا کرد که آنان بودند که مفهوم ایران و هویت ایرانی را رواجی گسترده دادند.

در هیچ کشوردیگری مانند ایران نمیتوان مشاهده کرد که متکلمین دو زبانِ اینقدر متفاوت، تا این درجه خوب همدیگر را درک کنند. طبیعتا ترک های ایران به فرهنگ فارسی ایران دلبسته ترند و فارسی را  بهتر از آن ترکی میدانند که فارسی زبان ها بلدند.

هر دو انقلاب که چهره و هویت ایران معاصر را تعیین کرده و بظاهر کاملا ضد همدیگرند، از تبریز آغاز شدند. این شهر یکی از نخستین مراکز انقلاب مشروطه سال 1905 و  بعد ها انقلاب 1979 بود که رژیم کنونی را بر سر کار آورد. احمد کسروی، یکی از روشنفکران برجسته اى که آذربایجان به بار آورده، در کتاب خود «تاریخ مشروطیت ایران»  اطلاعات و دیدگاه های بسیاری در تائید این مدعا (در مورد نقش تبریز در انقلاب مشروطه)  آورده است.

تبریز امروزی متفاوت است

تبریز کنونی با جمعیت روزافزون و ساختمان هائی که پیوسته مرتفع تر میشوند، غیر از تبریز گذشته است. به نسبت جمعیت شهر، کتابفروشی ها و مغازه های زیادی وجود دارند که محصولات موسیقی میفروشند و طبیعتا تعداد زیادی هم در حوزه هنر آواز و صحنه مشغول به کارند. تبریز که از نظر جمعیت چهارمین شهر ایران است، از نظر صنایع بعد از تهران مهمترین شهر کشور است. تبریزیان هر جا که بروند اهل ابتکار و فعالیت در زمینه  تجارت بودنشان را نشان داده اند. در اینجا زندگی نسبت به دیگر شهر های ایران رنگین تراست و طبیعتا غذاهای تبریزی ورای شک و بحث اند.

من شاهد روند رشد مناسبات فرهنگی بین آذربایجان ایران و ترکیه هستم. این روند در ترکیه برای ما این فرصت را فراهم خواهد آورد که از نظر تاریخ و زبان بیشتر به منابع خودی مان رو بیاوریم و دیدگاه هایمان را معقول تر کنیم.

 

بازگشت نام های روسی شده به آسیای میانه

Application

کارمندان اداره گذرنامه قرقیزستان میگویند در 10 ماه اخیر 38000 نفر ازشهروندان این کشور تقاضانامه نوشته خواستار تغییر نام های رسمی شان شده اند تا این نام ها در نوشتن و خواندن به روسی نزدیک تر باشند. ظاهر این تغییرات جزئی است. یک مرد قرقیز آخر نام خانوادگی اش را از «-اوولو» (پسر فلانی) که بعد از انقراض اتحاد شوروی در این جمهوری نو استقلال رایج شده بود، به «اوف و یا «-یف» روسی عوض میکند. یک زن قرقیز هم مثلا از پسوند نام خانوادگی اش را از «-قیزی» قرقیزی به «-اووا»ی روسی تغییر میدهد.

هر سال همین طور است. تعداد کسانی که خواهان تغییر نامشان هستند از 36 هزار در سال گذشاه به 38 هزار در ده ماه سال جاری افزایش یافته است.

در آسیای میانه مردم  به نام های روسی شده با پسوند -اوف و -اووا برمیگردند. ظاهرا دلیل اصلی این روند نه افزایش محبوبیت روسیه بلکه راحتی در زندگی روزمره مانند سهولت در سفر به روسیه، کسب اقامت و کار در آنجا و ادامه روابط اقتصادی دوره شوروی است.

اکثر کسانی که دست به تغییر نام خود زده اند گفته اند که علت اصلی این کار آسان تر کردن رفت و آمد به روسیه  و گرفتن آسان ترمدارک و اجازه اقامت و کار در آنجاست.

تا سقوط اتحاد شوروی اتباع این کشور معمولا یک نام، یک نام پدری و یک نام خانوادگی داشتند مانند بوریس آنتونویچ مدودوف و یا حسن رمضانوویچ احمدوف (یعنی بوریس فرزند آنتون مدودوف، و یا حسن فرزند رمضان احمدوف). حتی برای آسان تر کردن تلفظ نام ها به روسی اصوات و حروف مخصوص مانند «اَ»، «غ» و یا «ح» (مثلا در تلفظ  «احمد» که در روسی نیستند تبدیل به آواهای نزدیک روسی شده همچون «آخمِد» خوانده و حتی نوشته شدند.

این در مورد اکثریت بزرگ اتباع شوروی صدق میکرد.  اما بعد از سقوط شوروی و استقلال پانزده جمهوری شوروی، موج ناسیونالیسم در این جمهوری ها  و حتی در داخل هرکدام از این کشور های نواستقلال یعنی بین گروه های مختلف قومی آنها بالا گرفت. تحت تاثیر این موج سیاسی، بازگشت به نام های باصطلاح «ملی» و باستانی «مُد» شد. خیلی ها پسوند های -اوف و -اووا را رسما و یا اقلا در عمل از نام خانوادگی خود لغو کردند. از قرقیزستان و قزاقستان تا آذربایجان، «عالی آخمدوویچ خوسینوف» و «قالیما سولطانوونا علییوا» تبدیل به «عَلی حسین (و یا علی حسین اوغلی و یا حسین زاده)» و «حلیمه علی قیزی» شد. -ویچ و -اوونا (بمعنی پسر و یا دختر فلان کس) هم کاملا لغو گردید.

بنظر میرسد حالا بخصوص بعد از فروکش کردن انتظارات مردم از دوره استقلال و احتیاج همچنان زیاد این کشور ها به روابط اقتصادی و تجاری با روسیه و همچنین فعالیت های مشترک در حوزه های امنیت و انرژی و یا حتی کار در بازارها و کار های ساختمانی روسیه، اتباع این کشور ها به نام های قبلی با آهنگ و تلفظ روسی و پسوند های -اوف و اووا باز میگردند. بخصوص در شرایط شدت گرفتن افراط گری اسلامی و شهرت منفی که جریانات تروریستی مانند «داعش» و «حزب التحریر اوزبکستان» و گروه های اسلامی چچن چه در داخل شوروی سابق و چه خارج از آن بوجود آورده است، آنها نمیخواهند با نام های اسلامی و سنتی  خود از مرز ها ی روسیه بگذرند و یا تقاضای اقامت و کار بدهند.

حتی انگیزه های عملی و کمتر سیاسی هم با عث این «مُد» جدید شده است. به گفته بعضی ازآنها «وقتی روس ها و دیگر مردم شوروی سابق نام شما را در گذرنامه تان همچون «علی تقی» با حروف و طرز تلفظ های ناآشنا میخوانند، اولا نمیدانند این را چطور تلفظ کند، ثانیا نمیفهمند کدامش نام و کدامش نام خانوادگی است و بالاخره مشکوک میشوند که نکند این هم از آن افراطگرایان اسلامی است…» (توضیحات بیشتر در این لینک به انگلیسی)

یک زمانی در تاجیکستان هم مردم نام های خودشان را که تقریبا همگی با پسوند های -اوف و -ویچ تمام میشدند عوض کردند. «احمدوف» شد «احمدی» و یا «احمد زاده». حتی خود رئیس جمهوری «امامعلی شریفوویچ رحمانوف» (یعنی اگر از روسی ترجمه کنیم: «امامعلی پسر شریف رحمان زاده») نامش را کرد: امامعلی رحمان (بدون -اوف و بدون «شریفوویچ»). وطبیعتا کارمندان دولت و اعضای پارلمان هم به تبعیت از رئیس جمهوری ناچاربه پیروی از او شدند.

اما حالا تمایل کلی در آسیای میانه ظاهرا عوض شده است. مثلا در قرقیزستان و تاجیکستان هر ماه تعداد بیشتری از مردم و بخصوص کارگرانی که در روسیه و یا در ارتباط با این کشور کار میکنند به دفاتر ثبت احوال مراجعه کرده میخواهند نام قبلی خود را باز پس بگیرند.

-اوف ها و -اووا ها در حال بازگشت  هستند. این تمایل ظاهرا در دو و یا سه کشور تاجیکستان، قرقیزستان و اوزبکستان قوی تر از ترکمنستان، قزاقستان و آذربایجان است. احتمالا علت اصلی این فرق آن است که درجه نزدیکی و وابستگی اقتصادی شان به روسیه کمتر از سه کشور نخست است.

——————————–

این دو مقاله انگلیسی هم در این مورد است و نمونه های مشخص میدهد:

قرقیزها علاقه بیشتری به نامهای روسی شده نشان میدهند

نارضایتی حکومت تاجیکستان از بازگشت «اوف» ها در نام های خانوادگی تاجیکان

آموزش عثمانی: کار اردوغان درست است

رئیس جمهوری ترکیه رجب طیب اردوغان میخواهد آموزش عثمانی یعنی نوع ترکی  پیش از جمهوری را که زیاد تحت تاثیر عربی و فارسی بود و از سال های 1000 تا تاسیس جمهوری ترکیه در سال 1923 و لغو الفبای عثمانی اعتبار داشت و از شعر و ادبیات و علوم و سیاحتنامه ها و مکتوبات رسمی و دولتی همه چیز به آن «زبان» و الفبا و املا بود، در مدارس ترکیه اجباری کند.

امروز بیش از 98 در صد ترک ها آثار عثمانی را نمیتوانند بخوانند. اکثریت آنها حتی اگر آثار شعرائی مثل توفیق فکرت (100 سال پیش) و یا حتی سخنرانی های آتاترک را بخوانند زیاد متوجه معنای آن نمیشوند.

تغییر اجباری الفبا و املا در سال های 1930، قبول الفبا و املاى لاتين و باصطلاح “پاكسازى” تركى عثمانى از واژگان و اصطلاحات “غير تركى” و طرد و ترک باصطلاح «زبان»، املا و خط عثمانی (یعنی ترکی قدیم) بنظر بنده دلیل اصلی این بیسوادی است.

عثمانی چیزی جز ترکی نیست اما متاثر از عربی و فارسی است. اینهمه مخالفت با عثمانی چیست؟ بسیاری ها که با این پیشنهاد مخالفت میکنند تا کنون یک متن عثمانی ندیده اند. بسیاری ها اصلا از برنامه دولت ترکیه در مورد تدریس متون عثمانی اطلاع کافی ندارند و صرفا چون مخالف آقای اردوغان هستند، با این طرح هم مخالفت میکنند.

زبان اهالی تبریز طبق سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650)، از کتاب سیاحتنامه اولیا چلبی به ترکی عثمانی، 1314 استانبول
زبان اهالی تبریز طبق سیاحتنامه اولیا چلبی (حدود 1650)، از کتاب سیاحتنامه اولیا چلبی به ترکی عثمانی، 1314 استانبول

خیلی ها در مخالفت و بعضی ها در مخالفت دربست و بی شک و شبهه با این برنامه دولت آقای اردوغان نظر نوشته اند. اما مهم نیست. بنظر شخصی من در این کار برنامه آقای ارد.غان اشتباه نیست – بر عکس، درست است.

اولا باید واقعا دید دولت ترکیه چه میخواهد بکند؟ کسی نمیخواهد الفبای لاتین را لغو کند. فقط میخواهند الفبا و املای عثمانی (یعنی عربی-فارسی) را به دانش آموزان یاد بدهند چونکه هر چه ادبیات ترکیه در این هزار سال (قبل از جمهوری) تولید کرده و ارتباط آنها با ادبیات دو زبان اصلی که به ترکی تاثیر کرده اند یعنی عربی و فارسی، به این خط است و نه به لاتین که الفبا و املای امروزی ترکیه است. این مثل آن است که فردا در ایران کسی، رژیمی الفبای مارا لاتین کند و بعد از مدتی کسی بیاید و بگوید باشد، اما دانش آموزان ایرانی باید بتوانند حافظ و خیام و نظامی را در اصلش یعنی با همان الفبای فارسی بخوانند. این، نه تنها چیز بدی نیست بلکه چیزی لازم است. مثل این است که در دانشگاه های آلمان و حتی بعضی مدارس آن لاتین میخوانند. بنده خودم شش سال در دانشگاه های آلمان لاتین خواندم. چرا، چونکه با لاتین (و یونانی) شما زبان های اروپائی را بهتر میفهمید.

این حمله ها به اردوغان طوری که من حس میکنم بیش از آنکه از نظر علمی، زبانشناسی و یا آموزشی مستدل باشند، سیاسی هستند. ممکن است اشکالاتی که از نظر سیاسی به اردوغان میگیرند درست باشد. بنظر شخصی بنده خیلی از این انتقادات هم بیجا نیستند. مخصوصا سبك گفتار و رفتار متكبرانه او در مقابل منتقدانش اغلب باعث شرمندگى دولتش ميشود. اما موضوعات مختلف را نباید مخلوط کرد و تر را هم با خشک سوزانید.

یک علت بیسوادی ترک ها و آذربایجانی های قفقاز از نظر ادبیات و زبان گذشته شان هم بنظر بنده همین بی اطلاعی از زبان و ادبیات گذشته شان و نداشتن سواد فارسی و عربی است.

—————————-

از فیس بوک:

SA
البته نحوه بیان و نوع حمله تحقیر آمیز اردوغان به مخالفان این طرح، بسیار زننده هست که البته این روش برخورد معمول اردوغان در همه چیز هست که مخالفین رو تحقیر میکنه. اما حرفتون درسته آموزش حروف عربی در مدارس در ترکیه کار مثبت و درستی هست. باعث میشه نسل جدید با کتیبه ها و متون روی دیوار مساجد و یا نسخ خطی ارتباط برقرار کنه. فقط من یک قسمت حرفتون رو متوجه نشدم. اینکه گفتین نسل امروز ترکیه قادر به خواندن متون 100 سال پیش نیست. مگه نسل امروز ترکیه قراره متون 100 سال پیش رو از روی چاپ 100 سال پیش بخونه؟ تمام اون متون با حروف و الفبای جدید، تجدید چاپ شدند و در دسترس عموم هستند و مشکلی در خواندنشون نباید باشه. می مونه اینکه بعضی کلمات یا بعضی ترکیبات دیگه منسوخ شده و استفاده نمیشه که این هم در مورد همه زبانها صادق هست. مثلا خود ما همین الان متنهای نوشته شده در دوره قاجار رو که پر از لغات و ترکیبات سنگین و پرتکلف عمدتا عربی هستند رو بسختی می خونیم

Abbas Djavadi
نه، لغات و اصطلاحات را باصطلاح “اوزتوركجه” كرده اند يعنى پاكسازى تركى كرده اند. ٧٠-٨٠ در صد واژگان و اصطلاحات را عوض كردند. بجاى ملت اولوس، بجاى مكتب اوكول. يك داستان رجائى زاده و يا سخنرانى آتاترك را بخط امروز لانتين بنويسيد و به ادم هاى زير ٦٠ سال بدهيد بدون فرهنگ لغات نميفهمند

SA
متوچهم . خب همین اتفاق برای ما هم افتاده بجای طلبه میگیم دانشجو، بجای فکولته می گیم دانشکده، یا از ترکیباتی مانند ضیق النفس، کان ما کان، کان لم یکن و … استفاده نمی کنیم. اصلا تمام کار فرهنگستان زبان فارسی در این 70، 80 سال کلمه سازی بوده که بعضی هاشون مثل هواپیما بجای طیاره، جا افتاده و بعضی جا نیوفتاده. نامه های عصر قجری رو دانشگاه خونده های ما هم نمیتونند بخونند چه رسد یه مردم عادی.

Abbas Djavadi
كار فرهنگستان ما خيلى سطحى تر و جزئى تر بوده و بخصوص به الفبا هم دست نزده اند. ما امروزه هنوز نه فقط شعر ملك الشعراء بهار و آثار دهخدا بلكه حافظ و فردوسى را هم ميفهميم
البته بحث بر سر اختراعات جديد مثل هواپيما و تلفن نيست

Abbas Djavadi
اگر دوست ترك داريد يك غزل فضولى و يا نفعى به او بدهيد (حتى با حروف لاتين – كه البته مسخره است) و بگذاريد با صداى بلند بخواند و بگويد چقدرش را فهميد و اصلا فهميد ليلى بالاخره مرد بود يا زن؟ اين فاجعه است!

پوتین و اردوغان

مصاحبه با «رادیوی آزادی» (برنامه تاجیکی رادیو اروپای آزاد – رادیو آزادی) در باره روابط روسیه و ترکیه در رابطه با سفر رئیس جمهوری روسیه ولادیمیر پوتین به ترکیه و عامل نزدیکی منش و طرز حکومتداری رهبران این دوکشور : ولادیمیر پوتین و رجب طیب اردوغان.

هر دو رهبر در وضع مشابهی قرار دارند و به همدیگر نیازمندند. ترکیه در سیاست خارجی خود در منطقه نسبت به قبل منزوی تر شده و روسیه هم بخاط اشغال کریمه و ادامه بحران اوکرائین از سوی غرب به انزوا افتاده و از سوی دیگر هم بخاطر همین بحران و هم پائین رفتن قیمت نفت در بازارهای جهانی دچار سقوط ارزش روبل و بیکاری روز افزون گشته است. بعلاوه: هم پوتین و هم اردوغان هر چه  با مشکلات بیشتر داخلی و سیاست خارجی روبرو میشوند لفاظی ضد غربی و شکستن همه کاسه – کوزه ها بر سر آمریکا و اروپا را تشدید میدهند. سبک حکومتداری آن ها هم به همدیگر مشابه است. هر دو افرادی هستند که خود را صاحب کشور هایشان حس میکنند و میخواهند در مورد هر موضوع هر گوشه کشورشان تصمیم گیرنده نهائی باشند. این در واقع نزدیکی دو رهبر یکه تاز، قدرتمند اما تنهاست.

حقوق زنان، آنچه که اردوغان نگفت

مطبوعات وابسته به مخالفین حکومت آقای اردوغان رئیس جمهوری تررکیه و هم چنین بسیاری از رسانه های غربی و حتی ایرانی (!) با حرارت تمام این سخنان اخیر آقای اردوعان را با لحنی تنقیدی و تمسخر آمیز نقل میکنند که «زنان و مردان مساوی نیستند.»

میدانم آقای اردوغان بعضا بعضی حرف ها میزند که آدم هاج و واج میماند. بسیاری از حرف هایشان مباحثه آمیز است و اکثرا یک عده موافق و یک عده مخالف دارد. آن حرف بیموردشان در مورد کشف آمریکا 300 سال قبل از کریستف کلمب توسط یک مسلمان هم از آن قبیل حرف های بی اساس که به وجهه و وزن سیاسی رئیس جمهوری ترکیه ضرر زد و مایه استهزاء گشت. ولی باید حق را به حق دار سپرد. در مورد حقوق زن و مرد حرف (ویا حد اقل منظور) ایشان این نبود و نیست که زن ها حقوق کمتری از مردان دارند. کسانی که در باره این سخنان ایشان مینویسند اول بروند بخوانند. چنین چیزی نگفته است. میگوید زن و مرد از نظر فیزیولوژیک و جثه و بدن یکی نیستند. مرد ها از نظر قدرت بدن و جثه قوی ترند. زنان هر کاری را که مردان میکنند نمیتوانند از نظر قدرت و توان جسمی انجام دهند. زنان باردار میشوند و بچه میزایند و باید مدتی از فرزندان خانواده مراقبت کنند ولی مردان بار دار نمیشوند، بچه هم نمیزایند. اینجا صحبت از برابری مرد و زن مطرح نیست. این حرف های اردوغان را بنظرم باید منصفانه و در این چارچوب دید. این حرف ها یک عکس العمل به چیزی است که بنظر نه فقط اردوغان بلکه بسیاری ها افراط کاری و افراط اندیشی فمینیستی است که فکر میکنند مرد ها حتی باید درد زایمان را هم حس کنند تا برابری کامل حاصل شود. موضوع بر سر برابری حقوق در قانون و یا احترام به زنان و مردان در یک سطح نیست، بلکه در باره برابری باصطلاح کامل زن و مرد است که اصلا قبل از همه چیز از نظر فیزیولوژیک وجود ندارد و درست نیست. خود آقای اردوغان هم که روشن است که چقدر به همسرش امینه خانم دلبسته و طوری که میگویند وابسته است. حالا ایشان مثل اغلب اوقات رعایت اوضاع را نکرده و هرچه بفکرش رسیده را بدون آنکه به عواقب اش فکر کند و بدون آنکه سبک و سنگین کند که چطور بگوید و نظرش را بیان کند بزبان آورده و نتیجه اش هم همین شده و گرنه بنظر بنده انصافا منظورشان این نبوده که زنان باید از حقوق و یا احترام کمتری برخوردار باشند.

رجب طیب اردوغان: زنان و مردان مساوی نیستند – BBC Persian.

آتاترك «آرام نميخوابد»

 

Anıtkabir, Ankara, 2014
Anıtkabir, Ankara, 2014

آنكارا، آرامگاه مصطفى كمال پاشا، معروف به آتاترك، يكى از شب هاى زمستان ٢٠١٤.

در تركيه بسيارى ها معتقدند كه او مضطرب است و “آرام نميخوابد”، هم بخاطر اوضاع داخلى تركيه و هم محيط و جو سياسى و امنيتى منطقه. بى شك آنچه كه اكثريت بر آن اجماع دارند اين است كه اگر او نبود، امروز تركيه اى هم به آن معنى، بزرگى و قدرت و تكاملى كه خوب يا بد، كم و يا زياد، امروزه مى بينيم، وجود نداشت. آنچه كه دوست و دشمن بر آن اجماع دارند اين است كه آتا ترك نابغه بود و نه فقط نابغه اى نظامى كه عثمانى فرو ريخته را بعنوان جمهورى مدرن تركيه از زير آوار جنگ اول نجات داد، بلكه از بالا  و آمرانه كوشش كرد به اين كشور نو پا هويت نوين ملى و تركى ببخشد كه در مجموع، با همه گناهان و ثواب هايش رو به غرب است – يكى از معدود كشور هاى شرق مسلمان كه  هنوز هم آزاد تر، دمكراتيك تر و مرفه تر از اكثر كشور هاى ديگر دور و برش است. بنظرم اين، تا حد زيادى مربوط به ريشه اروپائى و طرز فكر ملى و در عين حال غربى آتا ترك با زمينه كودكى و جوانى او از شهرسلانيك (يونان كنونى) و خدمت در ارتش عثمانى و همچنين قهرمانى هايش در جنگ ملی در راه استقلال و تاسيس دولتى نوين، قدرتمند و جديد مربوط ميشود. اين هم احتمالا رابطه مستقيمى با پرهيز و در واقع بى نيازى آتاترك از سوء استفاده شخصى و خانوادگى او از دولت جديدى دارد كه تا آخر عمرش همه كاره آن بود.
———————–

دو كتاب جالب را كه در همين سفر خريده ام بموازات همديگر ميخوانم: “ديكتاتور نابغه” نوشته استاد جلال شن گؤر (٢٠١٤) و “و ليكن كدام آتاترك؟” نوشته روزنامه نگار-تاريخ نويس سرشناس تركيه طهه آق يول (چاپ هفتم، ٢٠١٤).

اما فكر كنم اين تصوير فقط با دو كتاب دوست دانشمندم استاد تورج اتابكى كه تجدد در تركيه و ايرانِ آتا ترك و رضا شاه را در مقايسه با همديگر بحث ميكند، كامل جلوه خواهد كرد: “مردان نظام، تجدد آمرانه در تركيه و ايران عصر آتاترك و رضا شاه” (انگليسى، ٢٠٠٤ ، ترکی و فارسى) و “دولت و فرودستان، فراز و فرود تجدد آمرانه در تركيه و ايران” (انگليسى ٢٠٠٧، ، ترکی و فارسى).

Atatürk ‘Rahat Uyuyamıyor’ – Ankara, Anıtkabir, 2014 kışının bir gecesi. Türkiye’de çoğu kimse O’nun muztarip olduğunu, ‘rahat uyuyamadığını’ söylüyor, hem ülke içindeki durumdan, hem de genel olarak bölgeye hakim olan gerginliklerin buraya da sirayet etmesi endişesinden. Erdoğan’ın otoriter hükümet stili ve de kürt konusunun bir türlü barışçıl, konuşarak, güven ve kardeşlik havasında çözülmeğe başlanamaması için. Ama dost, düşman, kimse, her şeye rağmen, günahıyla sevabıyla Atatürk olmadan bugün bildiğimiz Türkiye’nin var olamayacağını da kabul ediyor. Her kes söylenerek ‘ülkenin hali’ hakkında eleştiri dolu bir şeyler söylüyor, ya haklı olarak, ya da genel olarak havada duyulan ve herkesin simasını buruşturan bedbinlik ve gerginlikden dolayı. Ama çoğunluk, ülkede emniyyetin var olduğunu, haklı haksız paranın döndüğünü, Türkiye’nin her şeye rağmen O’nun sayesinde bölgenin en güçlü ve hala en sebatli ülkeleri arasında oldğunu O’nun hesabına yazıyor.

290620

681845

 

Atabaki1

atabaki2

 

 

رفيق خالد: اوچ نسل، اوچ حيات

Refik Halid

رفيق خالد: سه نسل، سه زندگى، استانبول ٢٠٠٩ – توصيه من به كسانى كه تركى ادبى ميخوانند و ميفهمند – دقيقترش: به لذت زبان و ريزه كاريهاى آن و هنر استادانه نويسندگى پى ميبرند. حتما اين كتاب (بررسى، خاطره، تحليل) نويسنده معروف عثمانى – تركى رفيق خالد قاراى را بخوانيد.

اين اثر بنظرم حوالى ١٩٤٠ نوشته شده. محيط استانبول پيش از اعلام جمهوريت و مدت كوتاهى، يعنى ٢٥ سال بعد از آن، طبقات مردم، طرز فكر و زندگى و رفتار هايشان را با زبانى براستى استادانه تعريف ميكند… تصويرى صدبرگ و هزار رنگ از اواخر عثمانى پير و استانبول هفت تپه آن دوره… اشراف و روشنفكران، طبقه روحانى و محافظه كار، تلاش مملكت و ملت براى مقاومت در برابر سقوط كامل، بيسوادى و جهل از سوئى و سواد و تمدن از سوى ديگر … و روال زندگى عادى و محافظه كارانه اكثريت… مسلمانان و اقليت هاى دينى…

زندگى پر فراز و نشيب رفيق خالد هم جالب است. در سال ١٨٨٨ در خانواده يك كارمند مرفه دولت در استانبول به دنيا آمد. اين، دوره زوال عثمانى و جدائى سرزمين هاى شرق و غرب از امپراتورى بود. بعد از اعلام مشروطيت دوم وارد زندگى نويسندگى و روزنامه نگارى شد. در زمان “جنگ رهائى بخش” برهبرى آتاترك با آن مخالفت ورزيد و همراه با “گروه ١٥٠” با اتهام “خيانت به وطن” تبعيد شد. بعد از نوشتن نامه اى به آتاترك همراه با عده زيادى از “گروه ١٥٠” مشمول عفو شد و به تركيه جديد، جمهورى تركيه بازگشت. به آموزگارى و نويسندگى ادامه داد و در سن ٧٧ سالگى، در سال ١٩٦٥ در استانبول چشم از جهان فروبست.

زبانش كه ميتوان آن را “عثمانى متاخر” ناميد براى آن دسته از ايرانيان آذرى كه تركى تركيه را ميتوانند بخوانند و به ادبيات و تاريخ هم علاقه دارند نه فقط قابل درك بلكه فوق العاده لذت بخش است. حتى برترى ما ها هم در آن است كه برخلاف اكثر ترك هاى تحصيلكرده و جوانتر از ٧٠ سال كه حتى اين زبان سالهاى آخر عثمانى را نميفهمند، ما ميتوانيم به زيبائى و دلنشينى هاى آن پى ببريم. حتى زبان اين كتاب رفيق خالد كه تاليفش متعلق به دوره جمهورى است براى بيشتر ترك ها آنقدر هم غير قابل فهم نيست اگرچه آنها بسيارى از لغات و تعابير را احتمالا نخواهند فهميد. از اين سالها كمى، ٣٠-٤٠ سال عقب تر برويد، حتى زبان و شعر رجائى زاده و يا توفيق فكرت براى آنها مثل زبانى خارجى است.

در مورد اين مشكل طبقه جوان تر مردم تركيه كه بنظر من در نتيجه يك شيفتگى كوركورانه سياسى به تغيير و باصطلاح اصلاح شتابكارانه خط و زبان در آغاز جمهوريت، از سنت زبان و ادبيات خود بيگانه شده اند در بعضى مقالات “چشم انداز” به اختصار توضيحاتى داده ام.

——————————

توضيح:

دو نفر از دوستانى كه تركى تركيه ميخوانند و خوب ميفهمند و ذوق ادبيات هم دارند ميپرسند كدام كتاب رفيق خالد را توصيه ميكنم بخوانند و يكى گفته شايد اگر خوشش بيايد به فارسى ترجمه اش هم بكند. من همين “سه نسل، سه زندگى”  ويا كتاب “تانيديقلاريم” (آنهائى كه ميشناسم) را توصيه ميكنم. اگر ميخواهيد همتى كرده ترجمه اى هم آزمايش كنيد مثلا با اين داستان كتاب شروع كنيد: “گوهر ندرت بيگ” – كسى كه ميخواست طبقه اجتماعى خود را عوض كند، و عوض هم كرد و بر حسب اتفاق وارد جامعه اشراف و صاحبان ذوق و سليقه و سواد شد اما وقتى از ميان آن جماعت رانده شد ديگر واقعا صاحب ذوق و آداب معاشرت و طرز پوشاك شهرى و غيره شده بود و لباس سابق اجتماعى اش او را شكنجه ميداد…اگر كسى غيرتى كرد و خواست شروع به ترجمه كند بنده آماده كمك هستم!

تب منطقه پائین میرود؟

عراق، تقسیم بر سه
عراق، تقسیم بر سه

حدود سه هفته یا بیشتر است که پیشروی داعش در عراق و سوریه کم و بیش متوقف شده است. البته در اینجا سهم کمک های نظامی غربی ها به حکومت عراق و اقلیم کردستان عراق و در عین حال کمک به نیروهای معتدل تر مخالفین سوری بشار اسد کم نبوده است اگرچه بسیاری از گروه های کرُد ترجیح میدهند این توقف حملات داعش را اساسا به حساب پیشمرگه های کرد بنویسند.

آقای رضا ویسی که من شخصا به تحلیل های ایشان از اوضاع منطقه اهمیت و جدیت خاصی قائل هستم در صفحه فیس بوک خود در مورد وضع یکی دو هفته اخیر عراق میگویند: «به نظر می رسد نوعی توازن قوا در عراق برقرار شده است….هیچ طرفی قدرت پیروزی کامل ندارد ولی شکست هم نمی خورد .18 استان عراق بین سه قدرت رقیب تقسیم شده است.داعش عمده مناطق سنی نشین را تصرف کرده اما از تصرف مناطق شیعه نشین و کردنشین عاجز است…شیعیان بر مناطق جمعیتی خود که شامل ۹ استان جنوبی است مسلط هستند و البته بر بغداد اما نه قدرت بیرون راندن داعش از مناطق سنی نشین را دارند و نه سلطه و نفوذی بر مناطق کردنشین…کردها نیز که در مناطق کردنشین سیطره ای تقریبا کامل دارند در مناطق سنی نشین و شیعه نشین کمترین نفوذی ندارند.»

آیا میتوان از یک مرحله جدید «آرامش نسبی» صحبت کرد؟

اگر آن تئوری های توطئه مبنی بر تقسیم دوباره خاورمیانه موردی داشته، میتوان گفت که یک یا دو صحنه آن تقریبا به پایان خود نزدیک شده: عراق عملا به سه قسمت و سوریه به سه و یا چهار قسمت تقسیم شده. اگر چه هنوز هم همه  با همه در حال نزاع  و یا اقلا مبادله اتهامات واقعی و خیالی است و این نزاع گاه بصورت مسلحانه در میاید، اما شدت رویاروئی نظامی ظاهرا کمتر شده است.

حتی اگر این ارزیابی درست هم باشد، نتیجه «نقدی» که فعلا در دست داریم این است که تقریبا همه مردم، کشور ها و ملل منطقه در حال تشنج و خصومت با همدیگر هستند. روابط تجاری و برنامه های عمران و پیشرفت اقتصادی عملا پیش نمیروند و همه در یک هاله تعصب ملی، مذهبی و یا قومی فرورفته اند و نسبت به همسایگان خود با دیده دشمنی و یا حد اقل سوء ظن نگاه میکنند.

ترکیه از نظر داخلی دو محرک بحران دارد: موضوع اقلیت بزرگ کرد ها در کوتاه مدت و علویان این کشور در میان مدت. اگرچه رهبر پ ک ک عبدالله اوجالان ظاهرا طرفدار راه حل مسالمت آمیز حقوق اقلیت کرد در چارچوب یک ترکیه متحد و دمکراتیک است، ظاهرا رهبری نظامی پ ک ک که در شمال عراق مستقر است و احتمالا بعضی نیرو های خارجی مایل به برقراری صلح داخلی در ترکیه نیستند و میخواهند رویاروئی ترک و کرد در ترکیه ادامه یابد و بحران داخلی ترکیه تشدید شود. موضوع محاصره اخیر شهر مرزی کوبانی از سوی داعش و تردید آنکارا در رسانیدن کمک نظامی به پیشمرگه های متحد با پ ک ک در این شهر، زمینه تبلیغاتی وسیعی بر ضد ترکیه شد. بسیاری از گروه های کرد، چه عراقی و سوری و چه ترکی و ایرانی به این تبلیغات دامن زدند و در ایران هم ظاهرا با تسامح قابل توجه مقامات حکومتی، تظاهرات، تبلیغات و جو ضد ترکی پا گرفت و افزایش یافت.

در ایران همچنین بسیاری از گروه های کردی ظاهرا دل به «موج رایج کُردی» منطقه سپرده اند و کوشش میکنند بعنوان بخشی از یک نیروی واحد و قومی منطقه ای با برنامه ای هماهنگ شده و «فرامرزی کردی» عرض اندام کنند – بدون توجه به تعلقات و تمایز های ملی و مرزی.

خیالات و رویا ها بسیارند و ترس ها و کابوس ها هم  همچنین.

فکر میکنید با تقسیم عملی (اگر چه نه رسمی) عراق و سوریه، تشنج داخلی این دوکشور اگر هم به  این یا آن شکل ادامه یابد، به باقیمانده منطقه، علی الخصوص ترکیه و ایران صدمه بیشتری وارد نخواهد کرد؟

دقت: هنوز دفتر تقسیمات عراق و سوریه بسته نشده و این تقسیمات رسمی و نهائی نشده اند.

تکروی ها و مستبد خوئی ها، فشار ها و محدودیت ها، خرافات و تعصب، فرهنگ باور به شایعه و مبالغه، عدم تعامل و تسامح با دیگران، محروم کردن دیگران از حقی که برای خود قائل میشویم، خود برتر بینی، فقدان رفاه و آزادی ها و همچنین رشوه و فساد را هم که واگیر منطقه است به همه اینها اضافه کنید که همگی و هرکدام به سهم خود احتمال گشایش و حل عملگرایانه و واقع بینانه مشکلات را حتی دشوار تر هم میکند…

حتی در مورد  ایران و ترکیه اش هم که تا حال نسبتا از رویاروئی های مستقیم و خشونت هائی از نوع عراق و سوریه در امان مانده اند، تصور اینکه بلائی رسیده بود اما بخیر گذشت، ممکن است به شما احساس دلپذیری ببخشد، اما این احساس، بی شک زودهنگام و باورکردنش بسیار سخت است.

هنوز باید از این رودخانه آب ها (و میترسم خون های) بسیاری جاری شوند و خرابی های بیشتری بار بیاید تا مهره های گوناگون بر سر جای خود بنشینند.

در این میان حیف مردم این منطقه – چه عرب و چه کرد، چه ترک و چه ایرانی، چه سنی و چه شیعه و چه مسیحی.

حیف مردم بیگناهی که بی خانمان میشوند، ثبات و آرامش زندگیشان زیر و رو میشود، آواره و سرگردان میشوند.

حیف کودکان که از تحصیل و تغذیه و بهداشت لازم محروم میمانند.

و صرفنظر از اینکه در کوتاه مدت چقدر تهران و آنکار برد و باخت داشت و خواهد داشت و کرد ها و عراقی های سنی و یا طرفداران بشار اسد پیشروی و پسروی کردند – حیف سال ها و دهه هائی که همه این خاورمیانه  پدر مرده در داشتن یک زندگی آرام و صلحجویانه داخلی و منطقه ای از دست داده و میدهد…

و ما هنوز هم تمام گناهان کبیره و صغیره این را در دیگران جستجو میکنیم، در حالیکه هیچکداممان معصوم و بری از گناه نیستیم.

 

 

 

«ریشه ترکی» سومر ها و حضرت محمد

کایرات (غیرت) ذاکریانوف: راپسودی ترکی - زیر لانه گرگ. برای ورق زدن کتاب کلیک کنید
قایرات (غیرت) ذاکریانوف: راپسودی ترکی – زیر لانه گرگ. برای ورق زدن کتاب کلیک کنید

من قبلا گفته بودم این کسانیکه مدعی میشوند سومر ها و ماد ها وایلامی ها ترک بودند و یا زبانشان چیزی شبیه ترکی بود آبروی ترک ها و ترک زبان ها را می برند – بعضی ها از این حرف دلخور شده بودند. حالا ببینید چطور.

از سفر اخير قزاقستان دو ره آورد چاپی هم داشتم، دو کتاب، که به توصیه یکی دو نفر از دوستان قزاق با خودم آوردم و ابتدا با جدیت شروع به خواندنشان کردم، بعد تبدیل به یک تفریح شد، بعد هم دیدم فقط وقتم را تلف میکنم. بالاخره فکر کردم این قبیل نویسندگان و «مورخین» حتی آبروی آنچه و آن که را که در سرشان این قبیل تخیلات را دارند هم می برند.

هر دو کتاب «اثر» قایرات (همان غیرت) ذاکریانوف رئیس آکادمی ورزش و گردشگری جمهوری قراقستان است. یکی بنام «راپسودی ترکی زیر لانه گرگ» (2012) و دیگری «حماسه ترکی چنگیز خان و فاکتور قزاق» (2014).  به گفته موسسه ها و کسانی که این مولف و کتاب های او را تبلیغ میکنند، این هردو کتاب «تاریخ ناگفته» قزاقستان و کلا فرهنگ بشری است. براستی هم هر دو کتاب یک داستان را تعریف میکنند و آن اینکه همه فرهنگ و تمدن و زبان بشری، اصل ترکی دارد.

شما این را باور نخواهید کرد اما در کتاب نخست، آقای ذاکریانوف ادعا میکند که همه فرهنگ معاصر بشری با حملات چنگیز به شرق و غرب، چین و روسیه و خاورمیانه شروع شد و گسترش یافت و چنگیز خودش ترک، و ایل مغول یکی از اقوام ترک بوده است. «… اینکه چنگیز را خونخوار مینامند افسانه ای بیش نیست. او بنیانگذار دنیای نوین بوده  و این پیام را با لشکر کشی های خود به چهار گوشه جهان رسانیده است.»

بنظر ذاکریانوف فرهنگ ایلی و کوچنده همیشه بر فرهنگ یکجا نشین تسلط یافته چونکه کسانیکه پیوسته کوچ میکنند آرام نمیگیرند و همیشه در تلاش اند، در حالیکه یکجا نشینان خواهان رکود و آرامش اند.

ادامه: سومر ها، فنیقی ها، بابلی ها، مصریان، هیتیت ها،ایلامیان، گوت ها، هون ها، یونانی ها همه (هر کدام به دلیل دیگری) ترک بوده  و یا اصالت ترکی داشته اند. بعبارت دیگر اقوام ترک در مراحل گوناگون تاریخ از آسیای میانه به این سرزمین ها، یعنی مثلا به بین النهرین امروز کوچ کرده اند. مثلا «سومر ها که  در راس همه فرهنگ های بشری بودند، اصالت ترکی داشتند چراکه سومری هم مانند ترکی زبانی التصاقی است و مثلا هم در سومری و هم در زبان های ترکی «زمین» را «یر» («یئر») و رقم سه را «اوش» مینامند!»  حد اقل این ادعا برای هموطنان ایرانی و آذری ما آشناست!

راپسودی ترکی، ص81، در باره سومر ها و سومری
راپسودی ترکی، ص81، در باره سومر ها و سومری: هم در ترکی و هم در سومری به رقم  سه «اوش» میگویند

از اول: آدم و حوا اهل شهر آلماتی (در قزاقستان) بودند و پروردگار برای گفتگو با آنها لابد به قزاقی سخن میگفت. یک راه «استدلال» را ببینید تا بقیه استدلال ها را بتوانید حدس بزنید: «آدام» به قزاقی یعنی «انسان». «آتا» یعنی «پدر»، پدر همه نوع بشر یعنی «آدام» و یا «آدم». این از حضرت آدم. از سوی دیگر نام آلماتی (آلما+آتا) از دو بخش عبارت است.«آلما» به قزاقی یعنی «سیب» و یک معنی دیگر این کلمه «از فعل آتماق=گرفتن، برداشتن، «برندار» میشود. .. میدانیم که در بهشت خداوند به آدم و حوا امر کرده سیب را برندارند. آلما-آتی یعنی «سیب را نچین، برندار!» که امر الهی است. پس آیا این دلیل آن نیست که وقتی خداوند به آدم گفته «سیب را نچین و یا برندار!» یعنی «آلما، آتا!»، به قزاقی حرف زده است؟»

راپسودی ترکی، ص 72، در باره آدم و حوا
راپسودی ترکی، ص 72، در باره آدم و حوا: آلما-آتی یعنی این امر الهی: سیب را برندار!

بهمین ترتیب: حضرت نوح ترک بود، چرا؟ چونکه سه پسر داشت و از هر کدام یک طایفه بوجود آمد – قزاق ها هم سه طایفه (جزء) داشتند و این مشخصات مشابه اند!

حماسه ترکی چنگیز خان، نوشته قایرات ذاکریانوف، 2014. برای ورق زدن کتاب کلیک کنید
حماسه ترکی چنگیز خان، نوشته قایرات ذاکریانوف، 2014. برای ورق زدن کتاب کلیک کنید

جلد دوم هم پر از این قبیل افسانه ها و خیالپردازی هاست. اما در اینجا از ابتدای بشر و آدم و حوا کمتر، و لیکن در مقابل، از دوره کمی بعد تر مانند کنفوسیوس، بودا، حضرت موسی، حضرت عیسی و حضرت محمد بیشتر صحبت میشود و ادعا میشود که همه آنها هم اصل و نسب ترکی داشتند و ریشه شان از آسیای میانه بوده است!

ذاکریانوف: افسانه ترکی چنگیز خان، ص 42،
ذاکریانوف: افسانه ترکی چنگیز خان، ص 42، “مسیحیت بعنوان دین در درون دنیائی ترک زبان شکل گرفت”

ذاکریاتوف: افسانه ترکی چنگیز خان، ص 44:
ذاکریانوف: افسانه ترکی چنگیز خان، ص 44: “نام شهر مکه حتما ماهیتی ترکی دارد و از کلمه مکن (مکان) میاید”

مثلا: «زرتشت در نزدیکی شهر مدرن قزاقی اورالسک متولد شده است. یوری دزوزدوف هم با قاطعیت میگوید (!) که اطلاعات موجود تاریخی و زبان شناختی دال بر آن است که مسیحیت آغازین در دنیائی ترک زبان تشکیل یافته است… من در کتاب فوق الذکرم هم استدلال کرده ام که عیسی مسیح و پیامبر محمد ریشه های ترکی داشته اند…» (ص 42)  ویا: «ترک ها پیوسته دین خود یعنی “تنگری” را به ادیان  ملل بومی یکجا نشین منطبق کرده اند. این هم نشان دهنده آن است که چگونه شد که آئین زرتشت در ایران، اسلام در شبه جزیره عربستان، آئین بودا در هندوستان و مسیحیت در اروپا پیدا شد… نام شهر مکه از ریشه “مکن» می آید که در قزاقی بمعنی “محل اقامت” میباشد…» (در واقع ریشه «مکن» قزاقی همانند «مکان» فارسی و ترکی از عربی است و نه برعکس!)

دادن تصویر نمونه هائی از صفحات این دو کتاب در این مختصر نمی گنجد. اگر حوصله اش را دارید از«آمازون»  سفارش بدهید، بفرستند. اگر نه، روی همین دو تصویر کتاب ها کلیک کنید تا بعضی صفحات این کتاب ها را مطالعه کنید.

و اما من در قزاقستان و از قزاق ها دو نظر در باره آقای ذاکریانوف شنیده ام. یکی میگوید که ایشان آدمی جدی نیست و همینطوری برای خودشان کتاب مینویسد و هرچه دلش خواست میگوید و حرف های ایشان به حکومت مربوط نیست. این قابل درک است، اگر چه  بنظر گروه دوم این ادعا عجیب است چونکه آقای ذاکریانوف رئیس آکادمی دولتی ورزش و گردشگری جمهوری قزاقستان است. ثانیا هر وقت این کتاب ها منتشر شده، «اتاق بازرگانی بریتانیا و قزاقستان» که در لندن قرار دارد و پشتش سفارت دولت قزاقستان  در بریتانیا و وزارت صنایع و نفت این کشور ایستاده، آنها رامعرفی کرده اند. خود ایشان و همراهانشان هم با دعوت این قبیل موسسه ها به لندن رفته، کتاب خودشان را معرفی میکنند.

طبق یک نظر، این شواهد دلیل آن است که حکومت قزاقستان این نوع نگرش (!) تاریخی را اقلا بطور غیر مستقیم حمایت میکند. اما طبق نظر دیگر، حکومت قزاقستان که مسئول هر چیزی نیست که یک شهروند قزاق شب فکر کند و روز بعد در آن مورد نظریه پردازی نماید.

خوب، که چی؟

بدون شک نمیتوان با استناد به چنین «مورخین» و نویسندگانی،  همه آثار و اندیشه های افرادی را که دغدغه های ملی و میهن دوستانه دارند بی ارزش شمرد. نیت من هم واقعا مسخره کردن کسی نیست. اما بیشک خود این افراد با چنین نوشته ها و ادعا هائی باعث کسب حیثیت تاریخی وعلمی برای خود و فرهنگ ها و یا مللی نمی شوند که گویا از آنها دفاع میکنند.

ولی مگر از این قبیل آدم ها در همه جا  یافت نمیشود؟

نمیدانم، دیده اید یا نه. یک فیلم نسبتا معروف آمریکائی بنام «ازدواج یونانی» (در این لینک) هست که در واقع یک کمدی بر بستر مقایسه طرز فکر و زندگی آمریکائی و یونانی است. در این فیلم یک مرد جوان آمریکائی با یک دختر یونانی الاصل ازدواج میکند. پدر عروس که یک «یونانی سنتی» است و به اصل و نسب و زبان یونانی خود مباهات میکند مرتب به داماد خود میگوید که ریشه همه لغات همه زبان های جهان در واقع از یونانی میاید و برای هر کلمه انگلیسی و غیره یک لغت یونانی باستان و غیر قابل فهم را بزبان میاورد و بعد به دامادش میگوید: «اگر باور نمیکنی هر لغتی را که به فکرت میرسد بگو، تا من ریشه یونانی آن را بتو بگویم!»

البته ادعا هائی از این قبیل و این نوع «فکر ثابت داشتن» و به چیزی بند کردن، در مواردی مانند این فیلم بیشتر جنبه تفریحی میگیرد، جدی نیست اما مایه شگفتی و تمسخر مدعیان آن هم نمیشود.

خیلی ها علاقه دارند چیزی را که مربوط به شخص خودشان، خانواده شان و یا شهر و ملت خودشان است بزرگ، مهم و تاریخی و یا بی نظیر جلوه دهند و آن را نسبت به بقیه والاتر بدانند و نشان دهند. واقعیت هم این است که مثلا بعضی ها باسواد تر، ثروتمند تر، زیبا تر و یا قدرتمند تراز دیگران هستند و یا فرهنگ، زبان و تمدن بعضی ملل و کشور ها باستانی تر از بعضی ملل و کشور های جوان تر است، اگر چه در نمونه های مصر و یا عراق  و مقایسه آنها با کشور های جوان تر می بینیم که تاریخ باستان، همیشه و لزوما باعث پیشرفته تر، مرفه تر و آزادتر از دیگران بودن در دنیای کنونی نیست. البته سنت تمدن  و فرهنگ بسیار مهم است ولی حتی آن هم دلیل فخر فروشی نیست.

در ایران خود ما هم میتوان شاهد این قبیل مبالغه ها شد اگرچه این ادعا ها و «گنده گوئی» های خنده دار به شوری شوری آنچه که در «آثار» قایرات ذاکریانوف میخوانیم نیست. اما شاید مبالغه های ما هم  در زمینه خرافات دینی و مذهبی باشد و بیشتر از سوى باصطلاح «ارباب عمائم» و مداحان مذهبی بزبان بیاید. ولی در زمینه تاریخ، زبان، فرهنگ و تمدن بشری  من شخصا تا کنون چیزی به درجه این گزاف گوئی نشنیده بودم (البته این، بنظر من ادامه خیالبافی های اوایل قرن بیستم در ترکیه موسوم به «تز تاریخ ترکی» و «تئوری آفتاب زبان» است که بعدا به بوته فراموشی سپرده شد و من در چند مورد در باره این نوع «تئوری» ها بطور مختصر نوشته ام.)

کسی این قبیل ادعا ها را جدی نمیگیرد. نگرانی من از آن است که، طوری که گفتم، این قبیل گزاف گوئی ها مایه شرمندگی خود این قبیل «مورخین» و آنهائی میشود که این نویسندگان گویا میخواهند از آنها دفاع کنند.

در واقع هیچ گروه و ملتی، هیچ فرهنگ و تمدنی، چه باستانی و چه جوان تر، چه بسیار غنی و چه کمتر غنی، چه پر از آثار و چه با آثاری کمتر، نیازی به این خیالبافی ها ندارد.

یک خانمی که به معرفی کتاب اول ذاکریانوف در لندن به آنجا دعوت شده بود، با لحنی حیرت زده در «تویتر» نوشته بود: ««آیا میدانستید که آدم و حوا از شهر آلماتی قزاقستان بوده اند و خدا وند، قزاقی حرف میزده…؟» و بعد کمی در باره کتاب توضیح داده بود.

میدانید در تویتر اولین عکس العمل در باره این تویت چه بود؟

-?Sorry, what

(یعنی: ببخشید، چی گفتید؟)

————————————-

از فیس بوک: 

HR
حالا جالب قضیه اینجاست که خیلی‌ از کسانی‌ که ادعا دفاع از حقوق انسانی‌ و زبان مادری دارند می‌‌گویند آذربایجان همیشه تاریخ ترک بوده و حتا همانطور که شما هم ذکر کردید سومری‌ها هم ترک میدانند!!!غافل از اینکه برای دفاع از حق اولیه و انسانی‌ نیازی به جعل نیست و این کار هیچ کمکی‌ که هیچ بلکه ضربه هم به کسانی‌ که صادقانه در این راه فعالیت می‌کنند هم میزند،گیریم اصلا آذربایجان در ۱۰ سال اخیر ترک شده آیا این دلیلی‌ برای سلب حق آموزش زبان ترکی‌ میشود!؟آیا باید همیشه تاریخ ترک بود تا این حق را مطالبه کرد!رابطه این دو رو نمیفهمم!

MP
باز صد رحمت به هستون ستوارت چمبرلن . این نویسنده که ازنظریه پردازان تئوری ” نژاد برتر ژرمنیی ” است هم در کتاب خود ” بنیادهای قرن نوزده ” میکوشد تبار عیسی مسیح را به آریائیان برساند. ولی او بر خلاف شامورتی بازی مولف اخیر که ظاهرا نقطه هبوط ادم ابوالبشر را کوهپایه های فرافوم میپنداشته , کوشیده استدلال کند که در اورشلیم وناصریه آن دوران اقوام و نژادهای گوناگون با هم اختلاط وامیزش داشته اند و لذا با داشتن این پیش زمینه ـ پیوند خون آریائی با خون سامی ـ دررگهای عیسی مسیح خون آریائی جاری بوده. جنگ طبعی , جنگ فعلی ,جنگ قول …..درمیان جزوها حربیست هول

JR
یکی میگفت که ظاهرا خود حضرت آدم هم اصلا ترک بوده!

MF
دوره دانشجویی ما یکی از دوستان که از تحصیل ادبیات در ترکیه برگشته بود می گفت کجای کارین، کتیبه های سومری رو برین بخونین، نود درصدش رو می فهمین. عین ترکی اردبیله.

SS
یک اشتباه و یا شاید پیش فرض غلط برخی دوستان در مواجه با پدیده تحریفات فاحش تاریخی از سوی قوم گرایان این است که تصور می کنند که این ها تحریف تاریخ را برای رسیدن به حق زبان مادری انجام می دهند. اما نمی دانند که هم تحریف تاریخ و هم زبان مادری در کنار بسیاری ادعاهای حق و ناحق همگی ابزاری برای رسیدن به یک هدف دیگر هستند و به خودی خود ارزشی برای آنها ندارند.

Abbas Djavadi
امروز إز بك دوست باكوئى إيميل گرفتم كه ميگويد”عباس معلم، اگر چه اين مطلبى كه من ميفرستم به شورى شورى مطلب شما و آن باصطلاح مورخ قزاق نيست اما جالب است. نخجوان ما هم يك خان دارد بنام واصف ابوطالبوف كه به نقل تاريخنويسان خودش و به تفسير خودش ادعا ميكند پيامبر نوح إز شهر نخجوان بوده و حتى در  معادن نمك نخجوان كار كرده و قبرش هم معلوم است و بنابر أين روى ان قبر فرضي نوح معلم يك يادواره هم ساخته اند” و در ضمن أين نقل قول و اين دو لينك رأ هم فرستاده: ”Rəvayətə görə, əfsanəvi tufandan sonra Ağrı dağı Nuh peyğəmbəri gəmisi ilə birlikdə qəbul etmişdir… Bundan sonra Nuh Naxçıvanda yaşamış və burada dəfn olunmuşdur. Hələ indi də onun buradakı məzarının və türbəsinin yerini göstərirlər… Hətta Nuh peyğəmbərin Naxçıvandakı duz karxanalarındakı fəaliyyəti də xalq arasında dolaşan rəvayətlərdə saxlanmaqdadır. O, burada ilk çalışanlardan biri olmuşdur. Rəvayətə görə Kəmki əfsanəvi gəminin dayandığı birinci dağdır. Nuh burdan Ağrı dağına yola düşmüşdür. Yolda gəmi İlanlı dağına toxunm… http://www.alimeclis.az/index.php?option=com_content…
Nuh peyğəmbərin Naxçıvan şəhərindəki məzarüstü…
Ali Meclis Naxcıvan
أين هم عكس آرامگاه نوح! در نخجوان و لينك مربوطه:

Naxçivan şəhəri Nuh türbəsi
Naxçivan şəhəri Nuh türbəsi

http://www.scwra.gov.az/structure/205/?Naxçivan+şəhəri+Nuh+türbəsi

MF
در ترکیه و لبنان هم آرامگاه نوح نبی هست.

Abbas Djavadi
در مزار شريف أفغانستان آرامگاه حضرت على هم هست… خلیفه چهارم  و امام نخست شيعيان کجا و افغانستان كجا…اما ركورد هنوز با قايرات ماست كه ميگويد آدم و حوا و نوح و عيسى و موسی محمد همه ترك بودند

MF
در مورد ترک بودن آدم یه بار من در جمعی از قزاقها و ازبکها بودم که خیلی جدی از این ایده دفاع می کردن و حتی استدلال زبانشناختی هم می کردن. در باکو هم با همین استدلال مواجه شدم و جر‌‌أت مخالفت هم نبود آخرش با یه جوک سر و تهش رو هم آوردم که البته اینجا امکان نقلش نیست.

HR
مذهبیون هم می‌‌گویند بقایای کشتی‌ نوع بر روی کوه آرارات یافت شده که باعث مباهات خیلی‌ از ارامنه هم هست!!!گویا از اون طرف هم آذری‌ها به طور جدی مدعی هستند!!در کّل اینطور مسائل مدعی زیاد دارد!

MF
تمام پیامبرانی که در عهد عتیق نامشان برده شده به تصریح خود کتاب مقدس به تیره سامی تعلق دارند و اساسا دین به تعریف این کتاب متعلق به این تیره است

از نگاه آنکارا

Erdogan
من در موضوع عراق، سوریه، داعش، کرد ها (شامل اقلیم و بارزانی در عراق و  «پ ک ک» و «پ ی د» در ترکیه و سوریه)، ترکیه، ایران و آمریکا (در مجموع غرب) 8-9 طرف شمرده ام که هر کدام در تعیین روند اوضاع منطقه نقشی بقدر کافی بزرگ بازی میکنند که به تنهائی میتوانند «بازی را بهم بزنند.»

اولویت ها و سیاست های هر کدام از این طرف ها فرق میکند. بعضی ها بهمدیگر نزدیک تر و بعضی ها خیلی دور تر از همدیگرهستند. اسد میخواهد بر سرقدرت بماند. اردوغان برایش داعش مسئله بزرگی نیست اما در داخل ترکیه و در همسایگی اش (هم عراق و هم بخصوص سوریه) شمشیر «پ ک ک» و شعبه سوری آن «پ ی د»  را بالای سرش حس میکند. حکومت اقلیم وضعش ساز است اما از خطر تلاشی عراق و حملات داعش میترسد و ضمنا میخواهد «پ ک ک» و «پ ی د» را هم با خود داشته باشد و در صورت لزوم همه با هم یک دولت مشترک کردستان تاسیس کنند. ایران میخواهد مالکی و اسد  را حفظ کند و در درجه اول از خودش در مقابل هر خطری دفاع نماید. غرب که تا حالا دغدغه سوریه و ایران داشت ظاهرا اولویت اش حالا بیشتر نوزاد درنده ایست بنام داعش که از حمایت نیروهای ضد اسد برخاسته،  تابع هیچ قاعده پیش بینی شونده ای نیست و میخواهد برای برقراری نوعی «خلافت اسلامی» که در نظر دارد، همه چیز را تخریب کند و هر کسی را که در راهش قرار گرفت گردن بزند.

هر کس واقعیتی دارد که لزوما با واقعیت دیگران سازگار نیست – و یا 100% سازگار نیست. ظاهرا همه و هر کس بدلیل دیگری میخواهد داعش را نابود کند – یکی بخاطر آنکه داعش حکومتش را تهدید میکند، دیگری چونکه تمامیت کشورش را بهم خواهد زد و آن دیگری به دلایل دیگر.

اما تا زمانیکه مخرج مشترک نیرومندی نباشد و هر طرف اطمیناان نداشته باشد که سهم خود را از این تلاش خواهد گرفت وارد «بازی» نخواهد شد. احساسات و شعار های مردم این یا آن کشور و رسانه ها مهم است (و اخیرا مهم تر هم شده) اما احتمالا تعیین کننده نیست. مهم تر از همه، «منافع نقد» کشور ها و دولت هاست.

من مدتهاست کوشش میکنم بفهمم که سیاست اردوغان بر چه چیزی استوار است. در اینجا کوشش خواهم کرد فقط موضع حکومت ترکیه را تا جائیکه عقلم میرسد شرح بدهم.

برای ترکیه داعش بد تر از «پ ک ک» نیست

خوشمان بیاید یا نه، برای حکومت ترکیه «پ ک ک» و «پ ی د» (بجهت اتحاد و یکجائی اش با «پ ک ک» که پژاک ایران هم به همین دسته مربوط است) خطری جدی، مستمر و داخلی بشمار میرود – به دو جهت: قبل از همه بخاطر تهدیدی که این جریانات برای تمامیت ارضی ترکیه ایجاد کرده و میکنند و دوم  طوریکه همه حکومت های ترکیه و اکثریت جامعه ترکی ترکیه میگویند بخاطر محیط ترور و دهشت افکنی که بیش از 35 سال است در ترکیه ایجاد کرده اند.

البته «پ ک ک» هم در مقابل خیلی حرف دارد که بگوید – و میگوید، از جمله در مورد سیاست مستمر و دائمی جمهوری ترکیه مبنی بر نه فقط عدم تامین حقوق زبان و اداره محلی کرد ها بلکه اصولا انکار وجود جامعه، قوم، زبان و فرهنگ کرد در ترکیه و سرکوب خونین جریانات قومی و ملی آنها – از زبان و تحصیل گرفته تا اداره های محلی.

حکومت اردوغان اولین حکومت ترک است که آماده شده است در این مورد با کرد ها و حتی «پ ک ک» مذاکره کند – و مدتهاست که  همین کار را هم میکند، هر چند  با اکراه و آهنگی خسته کننده، و با امید آنکه مملکت متلاشی نشود و با حد اقل امتیاز به هدف خود برسد.

داعش، بر عکس، برای ترکیه چیزی خارجی است. حتی اگر هم ادعا های مخالفینِ اردوغان مبنی بر ادامه حمایت آنکارا از داعش را هم جدی نگیریم، مقام داعش از نظر حجم خطر آن برای امنیت ملی ترکیه از دیدگاه دولت اردوغان و بسیاری از ترک ها  قابل قیاس با «پ ک ک» نیست. از این جهت است که اردوغان سیاست دولت خود را که همه وزیرانش آن را اجرا میکنند با این جمله خلاصه کرده است که (برای ترکیه) «داعش و پ ک ک فرقی ندارند.» برای همین هم هست که در این روز های اخیر، هم دبیر کل ناتو ینس اشتولتنبرگ و هم ژنرال آمریکائی مسئول ائتلاف ضد داعش، جان آلن، دست خالی از آنکارا برگشتند.

آنکارا میگوید تا حال 200 هزار پناهنده کرد را از کوبانی قبول کرده و بیش از 600 کامیون مواد غذائی به کوبانی و منطقه اطراف آن رسانیده است اما دولت ترکیه به ارسال سلاح به کرد های «پ ی د» و یا عبور داوطلبان کرد ترکیه از مرز برای پیوستن به جنگ در سوریه اجازه نخواهد داد. در این مورد ترکیه از تهدید ثبات داخلی خود واهمه دارد.

مخمصه اردوغان

اما بنظر میرسد اردوغان تنها کسی نیست که در ترکیه قدرت تصمیم گیری دارد. نفر دوم، عبدالله اوجالان، رهبر «پ ک ک» در زندان جزیره ایمرالی در دریای مرمره نشسته است. او که در مقابل دیگر رهبران «پ ک ک» رفتاری «مصالحه جویانه تر» دارد مدتی است از طریق نمایندگان سیاسی خود در ترکیه  با حکومت اردوغان در حال گفتگو برای «راه حلی مسالمت آمیز» به مشکل کرد هاست، چیزی بنام «گشایش دمکراتیک» با تامین حقوق زبان و خود مختاری در چهارچوب دولت ترکیه. این برنامه که حدودا یک سال پیش شروع شد و بخش بزرگ اپوزیسیون پارلمانی ترکیه هم آن را قبول نمیکند، در عمل پیشرفتی نکرده و نماینگان کرد در پارلمان ترکیه گناه سستی در اجرای آن را به تعلل عامدانه و «جدی نبودن» حکومت اردوغان ربط میدهند.

در این میان با بالا گرفتن بُعد دراماتیک و انسانی محاصره شهر مرزی کوبانی از سوی داعش و احتمال سقوط آن، هم اوجالان و هم دیگر رهبران «پ ک ک» تهدید کرده اند که اگر کوبانی سقوط کند روند مذاکرات با دولت را قطع کرده، به برنامه «گشایش دمکراتیک» پایان خواهند داد. معاون اوجالان، جمیل باییق از مقر خود در کردستان عراق اعلام کرده که آنها رزمندگان کرد خود را که در چهارچوب برنامه «گشایش دمکراتیک» عقب کشیده بودند دوباره به ترکیه باز گردانده اند.

اما مشکل اردوغان فقط با یک سازمان سیاسی و ارتش پارتیزانی (و بقول آنکارا تروریستی) آن نیست. احمد تورک، یکی از رهبران حزب «ح د پ» که شاخه سیاسی «پ ک ک» بشمار میرود اخیرا در صحبت با یک نویسنده لیبرال ترک بنام حسن جمال گفت «اوضاع کنونی و روحیه پر غلیان مردم کرد ترکیه چیزی است که هرگز باین درجه سابقه نداشته است. دولت بما میگوید مردم را بخانه هایشان بفرستید و نمی فهمد که ما از عهده این کار بر نمیائیم. اوضاع، نشانه های یک عصیان ملی و همگانی را دارد.»

بی شک انباشت معضل حل ناشده قومی و حقوق کرد های ترکیه، عدم پیشرفت در برنامه «گشایش دمکراتیک» در یک سال گذشته و بخصوص اوضاع ملتهب منطقه و موفقیت های حکومت اقلیم کردستان عراق و قوت گرفتن «پ ی د» در سوریه در پی ضعف رژیم اسد هم در ایجاد این تحول جدید و «شورشی»  در احساسات مردم کرد ترکیه نقش بزرگی بازی میکند.

تمام شواهد نشان میدهند که مشکل است این بار کرد های ترکیه  ادامه وضع موجود را قبول کنند. شرایط منطقه ای و بین المللی هم بنفع آنهاست.

نخست وزیر ترکیه احمد داود اوغلو چندین بار گفته که آنها زمانی وارد نبرد با داعش خواهند شد که این اقدام نظامی را با برنامه سرنگونی بشار اسد چفت کنند. اما بنظر میرسد دولت آقای رئیس جمهوراردوغان و نخست وزیر داود اوغلو بین دو آتش گیر کرده و چندان امکان لوکس انتخاب را ندارد. ثانیا ظاهرا کرد ها اصلا نمیخواهند تانک ها و نیروی زمینی ترکیه وارد کار زار شده حاکمیت آنها را در شمال سوریه بخطر بیاندازند. آنها «فقط»  کمک تسلیحاتی، نیروی انسانی – نظامی (از سوی طرفدارانشان در ترکیه) و تدارکاتی میخواهند – چیزی که اردوغان برای ترکیه  چون نوشیدن «جام زهر» میشمارد.

اگر موضوع فقط بر سر یک جریان خارجی بود شاید ترکیه میتوانست در هایش را بروی همه ببندد و صبر کند تا بحران بگذرد. اما عامل قدرتمند کرد های ترکیه که هر چه بیشتر و روشن تر در سازمان «پ ک ک» تبلور خود را یافته است آقای اردوغان را ناچار به انتخابی خواهد کرد که بنظر او  ميان بد و بدتر است: یکم: اجازه به کمک های نظامی و گسیل رزمندگان کرد از ترکیه و یا از طریق ترکیه به سوریه بر ضد داعش و همکاری  نظامی با دشمن اش«پ ک ک» و «پ ی د» که  هر دو را خطری جدی برای ترکیه میشمارد و یا  دوم: رد این امکان و قبول آشوب در داخل ترکیه از سوی جامعه کرد این کشور که هم تحت تاثیر انباشت مسائل قومی داخل ترکیه قرار دارد و هم تحت هیجانی فوق العاده بلند که از تحولات منطقه بر میخیزد.

شاید با این استثناء که در آخرین لحظه معجزه ای رخ دهد و «سازشی بزرگ و ملی» بین حکومت ترکیه و «پ ک ک» انجام گیرد که همه حساب ها را بهم بریزد، چیزی که هم دور از احتمال بنظر میرسد و هم ظاهرا دیگر بعد از گذشت یک سال بی حاصل از اعلان باصطلاح «گشایش دمکراتیک»، فرصت زیادی برای آن نمانده است.

بيشك آقاى اردوغان در موقعيت مناسبى قرار ندارد. انتخاب هاى او محدود و راه هاى برون رفت از اين بحران نه فقط براى حكومت بلكه كلا از نگاه تركيه و آينده ثبات اين كشور محدود و پر مخاطره هستند. اما هنوز در عمل احتمال دارد گزينه هاى عملى ديگرى براى آنكارا مطرح شوند. سياست به آن سادگى ها وارد بن بست نميشود.

در اين چند هفته اخير يعنى بعد از شروع محاصره كوبانى در زد و خورد بين پليس و كرد هاى معترض تركيه بيش از سى نفر كشته شده است. اگر خروش كرد هاى تركيه بدرجه ايكه گمان ميرود ادامه نيابد و يا سياستمداران حزب كردى “ح د پ” و حكومت كه خود هنوز نفوذ نسبتا زيادى بين كرد هاى تركيه دارد، بتوانند “زبان مشتركى” بين خود و با معترضين پيدا كنند و يا فشار داعش بر كوبانى بعلت بمباران و يا علل ديگرى آرام گيرد،حكومت آنكارا فرصتى ديگر خواهد يافت تا رضايت مردم كرد تبار خود را بدست آورد.

————————————

از فیس بوک:

FM
آفای جوادی عزیز تصور می کنم غیر محتمل ترین سناریو برای موضوع کوبانی این است که ترکیه درهاش رو باز کنه تا نیروهای پ.ک.ک وارد عمل بشن. از همون آغاز پروسه عقب نشینی نیروهای پ.ک.ک از ترکیه در سال 2012 دائماً ترکیه این نگرانی رو مطرح کرد که مبادا این عقب نشینی منجر به ایجاد فرصتی برای پ.ک.ک برای بازسازی مجدد در خاک عراق و مهمتر دست یابی به سلاح های بعضاً بیشرفته و مدرن حکومت اقلیم بشه. حالا تصورش را بکنید که ترکیه بیاید سابقه همکاری نظامی با پ.ک.ک را بوجود بیاورد و چند روز دیگر در چاهی بیفتد که با دست‌های خودش کنده است. این بزرگترین اشتباه استراتژیک ترکیه می تونه باشه. از طرف دیگه همان زمان عقب نشینی پ.ک.ک، همین نوع نگرانی رو حکومت مرکزی عراق با قرائتی دیگه مطرح کرد که اینها بیایند سازماندهی بشوند و بر ضد حکومت مرکزی کار کنند؛ اگر خاطرتون باشه کمی بعد از اعلام عقب نشینی پ.ک.ک تنش های نفتی و همینطور موضوع کرکوک بین حکومت اقلیم و حکومت مرکزی شدت گرفت و به همین بحث ها دامن زد. از این منظر عراق هم به نظر نمیرسه که به چنین طرحی چراغ سبز نشون بده. موضع امریکا و جامعه جهانی هم بر سر این موضوع تا حدود بسیاری روشن هست. اولا پ.ک.ک از دید اروپا و امریکا یک گروه تروریستی است که داخل مرزهای ناتو فعالیت می کرده. از این رو رسمیت بخشیدن و نشان دادن چراغ سبز بهش سابقه بسیار خطرناکی بوجود میاره. مورد دوم از دید حفظ امنیت و ثبات جهانی که مهمتر هم هست. الان حضور نیروهای ائتلاف در جنگ علیه داعش بر پایه همون قطعنامه 1373 مبارزه با تروریسم است اما اگر پ.ک.ک حضور پیدا بکنه در سوریه و کوبانی رو به هر طریقی حفظ بکنه این دیگر در کانتکست جنبش استقلال کردستان معنی پیدا می کنه. موصل و کرکوک رو که گرفتند کوبانی را هم پ.ک.ک بگیرد که پس نمیدهد دیگر. در این صورت تردید نکنید که از کانادا و اسپانیا و بریتانیا و غیره گرفته تا چین و روسیه و هند روی خوشی به آن نشان نحواهند داد. فراموش نکنیم زمانی که جامعه جهانی تونست استقلال کزوو رو با اکراه و با تاکید چندباره بر سر استثنا بودن موضوع بپذیرد، این با رهبری امریکا میسر شد چه برسد به امروز که عصر رئالیست ها شده و هرکس ساز خودش را می زدند. امریکا هم گویا خیلی به دنبال رهبری و موضوغاتی از این دست نیست دیگر. جمع بندی اینکه گزینه دخالت پ.ک.ک از طریق ترکیه اساسا امکان پذیر نیست به نظرم. اما این احتمال وجود داره که از طریق عراق آن هم به شکل غیر رسمی کمک هایی به کوبانی فرستاده بشن تا سطح مقاومت نیروهای کرد در کوبانی بالا بره و همزمان حملات هوایی نیروهای ائتلاف منجر به فرسایشی شدن جنگ برای داعش بشه و اونها رو وادار به عقب نشینی کنه. یا اینکه ائتلاف بالاخره نیرو پیاده می کنه و کوبانی رو نجات میده خصوصا در شرایطی که چراغ سبز ضمنی اسد رو هم دارند. ترکیه دقیقا دارد از همین شرایط سواستفاده می کند: دست به هیچ اقدامی نمی زدند تا نیروهای ائتلاف رو وادار کنه پا از جنگ علیه تروریسم فراتر بگذارند و تا سرنگونی اسد پیش بروند. در این مسیر اتفاقا پشتیبانی منطقه ای را هم دارد. جی سی سی از ابتدا همین را می خواست.

صفت تفضیلی و عالی در ترکی ما

BT2

مرحوم صمد بهرنگی زمانی مقاله ای نوشته بود با تیتر «دستور زبان کنونی آذربایجان» که در  واقع نقدی بود بر کتابی با همین عنوان بقلم مرحوم ادیب فاضل عبدالعلی کارنگ. بهرنگی در این مقاله اش در ضمن نوشته بود:

امروزه مردم آذربایجان، یا دست کم مردم تبریز، صفت تفضیلی و عالی را به ندرت بکار میبرند (یا اصلا نمی برند) و بجای آن همان «صفت عادی» (مطلق)  را به کار میبرند. یک تبریزی ترجیح میدهد که به جای بو قیز او قیزدان گؤزل راخدی (=این دختر از آن دختر زیباتر است)، بگوید: بو قیز او قیزدان گؤزلدی (=این دختر از آن دختر زیباست). به جای صفتت عالی هم ترجیح میدهند که به اول صفت مطلق لفظ «هاممی دان»» (=هامیدان=از همه) بیاورند. میگویند «بو قیز هامیدان گؤزلدی» (=این دختر از همه زیباست)، و نمی گویند «بو قیز قیزلارین گؤزل راخیدی». شقی که بنده عرض کردم بیانش سهل تر است.» (در این لینک)

طوری که میدانیم، درترکی «استاندارد» جمهوری آذربایجان و ترکیه صفت تفضیلی با «داها» و صفت عالی با «ان» درست میشود مثلا :
گؤزل، داها گؤزل، ان گؤزل،
چتین، داها چتین، ان چتین.
بنده «قدیم الایام» یعنی حدود 25 سال قبل در «وارلیق» تهران سلسله مقالاتی در باره کاربرد قواعد دستوری در لهجه های ترکی ترکیه، جمهوری آذربایجان و ایران نوشته بودم که میخواهم بعضی از آن بحث ها را بعد از گذشت این همه سال در سایت «چشم انداز» دو باره مطرح کنم.

یک موضوع بر سر همین صفت تفضیلی و عالی بود. ما حد اقل درتبریز از ادات «داها» برای صفت تفضیلی استفاده نمیکنیم. ما معمولا نمیگوئیم «داها یاخین» (نزدیک تر) و یا «داها چتین» (سخت تر). اگر «داها» بگوئیم معمولا مخاطب ایرانی ما حدس میزند که ما مدتی در ترکیه و یا باکو مانده و تحت تاثیر لهجه آنها هستیم. صفت تفضیلی را ما معمولا بدون ادات میسازیم و مثلا میگوئیم «بو اوندان آغیردیر» (این از آن سنگین، یعنی سنگین تراست) که در فارسی هم بهمین صورت وجود دارد. و یا اینکه برای صفت تفضیلی میگوئیم «گؤزل راق» («گؤزل راخ») که در تبریز و بعضی نقاط دیگر آذربایجان ایران رایج است اما میگویند در همه جای آذربایجان ایران بکار برده نمیشود.

برای صفت عالی هم که «ان» اصلا نمیگوئیم بلکه حد اکثر میگوئیم «هاممی دان گؤزل» (از همه زیبا تر) و یا شاید «لاپ گؤزل» و غیره که البته «لاپ» کاملا بمعنای «- ترین» نیست و بیشتر معنای «خیلی» میدهد. اما من فکر کنم این دو نوع صفت عالی کاربرد «وطنی» ماست و غلط هم نیست.

اینکه ما در آذربایجان ایران به آن صورتی که در کتاب ها نوشته اند و در مدارس مثلا باکو و یا استانبول درس میدهند صفت تفضیلی و عالی نداریم و مثلا از ادات «داها» و یا «ان» استفاده نمیکنیم چیز عجیبی نیست و دلیل ضعف و یا «بیسوادی» ما هم نیست. اولا این موضوع در زبان محاوره ای فارسی و خیلی زبان های دیگر هم هست.  ثانیا طوری که من برای یافتن مثال و جهت اطمینان خاطر با دوستان مختلف آسیای میانه حرف میزدم، معلوم میشود که در زبانهای ترکی آسیای میانه مانند اوزبکی و قرقیزی هم هست. مثلا در اوزبکی هم بطور کتابی مینویسند «ان اوز» (کم ترین) اما هیچوقت این را نمیگویند بلکه مثلا میگویند «جدا اوز» (بسیار و یا فوق العاده کم).

یک مقایسه کوتاه طرز بیان صفت تفضیلی و عالی در چند زبان دیگر ترکی نزدیکی ها و دوری ها در این کاربرد را بین گونه های مختلف ترکی نشان میدهد.

مقایسه کاربرد صفت تفضیلی و عالی در هشت زبان و لهجه ترکی
مقایسه کاربرد صفت تفضیلی و عالی در هشت زبان و لهجه ترکی

چند نکته جالب توجه است. ادات «راق، راخ» که در بعضی مناطق آذربایجان ایران (خصوصا تبریز) رایج است نه در لهجه ها و زبان های ترکی اوغوز (ترکیه، آذری استاندارد قفقاز، ترکمنی) بلکه در لهجه ها و زبانهای ترکی گروه قیپچاق مشاهده میشود. بعضی زبانشناسان از این قبیل نمونه ها نتیجه میگیرند که لهجه تبریز در جریان حوادث تاریخی (بخصوص دوره ایلخانان و تیموریان) تحت تاثیر زبان های ترکی قیپچاق (احتمالا اویغوری و جغتای و یا چاغاتای) قرار گرفته است.

اگر این نمونه ها را که اکثر زبانهای خانواده بزرگتر زبانهای ترکی را در برمیگیرد اساس قرار دهیم، احتمالا میتوان این نتیجه گیری را کرد که  برخلاف تصور بعضی ها ادات «راق، راخ» برای صفت تفضیلی چیز عجیبی نیست.

در عین حال در حالیکه در شکل ادبی و باصطلاح «استاندارد» اکثر این زبان ها اداتی مانند «راق»، «داها»، «ان، این» و «ئوتو» وجود دارد، در محاوره واقعی بین متکلمین اکثر این زبان ها این ادات و پسوند ها به ندرت بکار برده میشوند. مثلا در اوزبکی بجای « شو اوندن قیین روق» (این از آن مشکل تر است) فقط گفته میشود «شو اوندن قیین» (این از آن مشکل) که شبیه ترکی آذری ایران است و یا در قرقیزی ادات مشخصی که محدود به حالت عالی صفت باشد در واقع وجود ندارد و ادات «ئوتو» که در اینجا نقل شده است در عمل هم برای صفت تفضیلی و هم برای صفت عالی بکار میرود.

روسى همچنان زبان برتر آسياى ميانه است

photo
25 سال بعد از سقوط اتحاد شوروى، بنظر ميرسد زبان روسى به آسياى ميانه برگشته است – اين بار راحت تر و بدون فشار و تحميل از طرف مسكو، مسئولين حزب كمونيست و يا مداخله بوروكراتهاى محلى روس..

قزاقستان از نظر قومى و زبانى از ديگر جمهوريهاى آسياى ميانه فرق ميكند. در اينجا قزاق ها حدود فقط 53 در صد مردم را تشكيل ميدهند. 30 در صد جمعيت 17 ميليونى كشور روسى و يا اوكرائينى زبان است. اكثريت جمعيت ولايات شمالى كشور روسى زبان اند. ديگر شهروندان قزاقستان عبارت از گروه هاى كوچكتر قومى مانند كره اى ها، اوزبك ها، اويغور ها، مغول ها، تاجيك ها، دونقان ها (چينى هاى مسلمان) و قرقيز هاست. زبانى كه بين همه گروه هاى قومى قزاقستان وسيله ارتباط عمومى و مشترك است قزاقى نيست، روسى است. قزاقى زبان دولتى قزاقستان است اما روسى “زبان رسمى” شمرده ميشود.

چه در ادارات دولتى و چه در كوچه و خيابان، در مغازه ها، تاكسى ها و مجالس، مردم به راحتى قزاقى و يا روسى حرف ميزنند. زياد زبان هاى ديگر بگوش نميخورند چرا كه مثلا اوزبك ها و يا اويغور ها اگر چه بين خود بزبان خودشان صحبت ميكنند، اما با ديگران روسى حرف ميزنند. حتى بسيارى قزاق ها هم بين همديگر روسى حرف ميزنند و يا هنگام صحبت مرتبا بين قزاقى و روسى “دنده عوض ميكنند.” انگليسى هم زبان “بيزنس” شده و بين تحصيلكرده ها، تكنوكراتها و حتى كارمندان جوانتر حكومت ريشه دوانده است و همراه با روسى “زبان كلاس” و سطح “بلند تر اجتماعى” حساب ميشود. براحتى ميتوان گفت جامعه قزاقستان دو زبانه و حتى چند زبانه است اما زبان كار آمد تر از بقيه، مثل دوره شوروى، روسى است.

آيا در قزاقستان ميشود فقط زبان قزاقى دانست و بدون مشكلاتى زندگى كرد؟ به سختى، شايد فقط در روستا هائى كه تنها قزاق ها در آن زندگى ميكنند. آيا ميشود فقط زبان روسى دانست و بدون مشكلاتى زندگى كرد؟ البته ميشود اما اگر كمى قزاقى هم بدانيد مخصوصا در ادارات ومكاتبات رسمى بدردتان ميخورد. پس فقط با زبانهاى اقليت ها؟ نه، نميشود، تقريبا عملى نيست.

در زمان شوروى ظاهرا همه زبانهاى “ملى” جمهوريهاى شوروى زبان رسمى آنها بود اما روسى كه “زبان رسمى، دولتى و مشترك همه خلق هاى اتحاد شوروى و وسيله انسيت آنها” ناميده ميشد نقش زبان برتر، زبان پيشرفت و صعود در زندگى سياسى، اجتماعى و اقتصادى بشمار ميرفت. بدون روسى كسب علوم بدرجه لازم ميسر نبود چونكه قبل از همه چيز كتاب و نشريات علمى و تخصصى اصولا فقط به روسى موجود بود. يكى از دوستان قزاق من بنام “ارژان” ميگويد زمان شوروى در تمام آلماتى شايد يك يا دو مدرسه قزاقى موجود بود، بقيه مدارس همه روسى زبان بودند. كسانيكه از دهات ميامدند و در شهر به دانشگاه ميرفتند روسى شان خوب نبود و آنها بخاطر همين و در ضمن بخاطر لهجه شان مورد تمسخر هم معلمين و هم دانشجويان ديگر قرار ميگرفتند.

بعد از فروپاشى كمونيسم و استقلال جمهوريهاى شوروى يك موج ناسيوناليسم ملل اكثريت اين جمهوريها و قوم گرائى اقوام اقليت مشاهده شد. انتظار ميرفت كه ديگر مدارس و تحصيل بزبان روسى كاملا “از مد بيافتد” و در مقابل اكثريت به زبان ملى و رسمى جديد رو بياورد يعنى مثلا در قزاقستان، تاجيكستان و يا آذربايجان زبان ملى اين كشور هاى نو استقلال جاى روسى را بگيرد. اما بعد از مدتى دودلى و بى نظمى، اوضاع كم و بيش به وضع قبلى يعنى دوره شوروى برگشت.

به گفته “سانيا”، يك متخصص 30 و چند ساله بانكدارى، در زمان شوروى مدارس قزاقى و معلمين اين مدارس خوب نبودند اما كيفيت اين مدارس هنوز هم خوب نيست. كتابهاى درسى قزاقى همچنان از كتابهاى روسى عقب تر هستند و دربسيارى از مدارس”ملى” رشوه ميخواهند در حاليكه در مدارس روسى رشوه يا كمتر است و يا هيچ نيست. از سوى ديگر رابطه با دنياى خارج و حتى كشور هاى سابق شوروى بدون روسى ميسر نيست. سانيا ميگويد “دانستن قزاقى البته خوب است، اما اگر روسى راخوب ندانيد در جامعه موفق نميشويد – محدود و روستائى باقى ميمانيد.”

در آلماتى، پايتخت سابق و مركز تجارى و فرهنگى قزاقستان و آستانا، پايتخت فعلى و مركز مدرن دولتى كشور، اكثر تابلو ها به قزاقى و روسى و گاه حتى به انگليسى است. از خارجيها گرفته تا اتباع جمهوريهاى سابق شوروى كه در قزاقستان هستند تا اقليت هاى شهروند قزاقستان، همه روسى صحبت ميكنند. اكثر منابع مرجع اتفاق نظر دارند كه تقريبا همه شهروندان قزاقستان ميتوانند روسى صحبت كنند.

باى تَرٓك – درخت زندگى قزاقى

باى ترك
باى ترك

از وقتى آستانا (آستانه) در سال ١٩٩٧ جاى آلماتى را بعنوان پايتخت جمهورى قزاقستان گرفت، اين شهر با سرعتى سرسام آور مدرنيزه شد. هر كس ميگويد “اگر پول باشد همه چيز ممكن است”، اما با وجود ميليارد ها دلارى كه از منبع در آمد نفت اين نهمين كشور پهناور دنيا نصيب اين دولت ميشود، باوركردنى نيست كه در عرض فقط ١٧ سال يك شهر كوچك ولايتى تبديل به چنين شهر مدرن دولت و بوروكراسى قزاقستان شود.

يكى از مكانهاى ديدنى آستانا برجى است بنام “باى تٓرٓك” (به فتح ت و فح ر، باى بمعنى ثروتمند و بلند و تٓرٓك بمعناى درخت تبريزى) كه آدمى را با ٩٧ متر بلندى خود بياد برج ايفل پاريس مياندازد. از بالاى باى ترك ميتوانيد از يكسو “آق اوردا” (قصر سفيد، آق بمعناى سفيد و اوردا بمعنى خانه و كاشانه) يعنى مقر رئيس جمهورى نورسلطان نظربايف را ببينيد كه از سوى بناهاى دولتى، وزارتخانه ها و پارلمان كشور و “بيزنس اورتاليغى” (مركز هاى بيزنس، اورتاليق بمعنى مركز)  احاطه شده و با يك بولوار پهناور و طولانى به بناى نوساخت و پر مدعاى “خان شاتير” (خان بمعناى بزرگ و شاتير كه همان چادر است يعنى شاه چادر) وصل شده است. اين چادر فلزى مدرن كه مركز خريد و تفريح است با طرح معمارى خود آدمى را بياد چادر (يورت، به قزاقى “جورت”) هاى قبايل كوچنده ترك زبان در دشت هاى آسياى مركزى مياندازد.

آستانا، جلوى آق اوردا، قصر سفيد
آستانا، جلوى آق اوردا، قصر سفيد

اما داستان افسانه اى خود “باى ترك” هم جالب است. اين افسانه مربوط به درخت بلند بالاى زندگى ميشود كه در افسانه ها ميگويند مرغ افسانه اى “سامُرق” (همان سيمرغ افسانه هاى ايرانى) بر بلندى آن تخمى طلائى گذاشته كه هر كس آنرا بدست آورد صاحب زندگى ابدى ميشود. اين افسانه شايد نشانه تقاطع و اختلاط اساطير ايران و توران در آسياى ميانه است.

در آخرين طبقه “باى ترك” يك اثر حفر شده در برنز دست پرزيدنت نظربايف را گذاشته اند. گردشگران دست خود را در اين رد دست نظربايف گذاشته عكس ميگيرند.

منظره آستانا از بالاترين طبقه باى ترك با اثر دست رئيس جمهورى نظربايف بر لوحه برنز
منظره آستانا از بالاترين طبقه باى ترك با اثر دست رئيس جمهورى نظربايف بر لوحه برنز

ميگويند اين بخش از آستانا آئينه “ويزيون” و نقشه آقاى نظربايف براى كشورى است كه او از خود بجا خواهد گذاشت اگرچه منتقدين او به اين رهبر ٧٤ ساله كشور خرده ميگيرند كه اينهمه پول را بقول خودشان “بيهوده” براى اين معمارى به گفته آنها “نمايشى” خرج كرده است.

خان شاتير، چادر عظيم فلزى، مركز خريد و تفريح، آستانا
خان شاتير، چادر عظيم فلزى، مركز خريد و تفريح، آستانا

-ستان ها

Stans
اخیرا یکی از سیاستمداران قرقیزستان (قیرغیزستان) بنام «فلیکس کولوف» که عضو پارلمان این کشور و رئیس یک حزب نسبتا کوچک مخالف حکومت است به مجلس پبشنهاد کرد قانونی در مورد تغییر نام کشور از قرقیزستان به «قرقیز ائلی» (کشور و یا ملت قرقیز) قبول کند. دغدغه این سیاستمدار، طوریکه روایت میکنند، «خلاص شدن از پسوند -ستان در آخر نام کشورش است» و تا حدی هم شاید یک قدم فراتر در این راه که مفهوم شود که این کشور مخصوص و یا در درجه اول متعلق به یک قوم است: قرقیزها! و نه قومی دیگر!

البته بنظر نمیرسد این «ابتکار» سیاسی- پارلمانی در مجلس قرقیزستان شانسی داشته باشد اما سالهاست که نسبت به این پسوند – ستان در نام کشور ها حساسیتی بوجود آمده که بیشتر از محافل و رسانه های غربی نشات میگیرد. چرا که در نظر افکار عمومی آنها اکثر این کشور ها (افغانستان، پاکستان، تاجیکستان، اوزبکستان، قزاقستان، قرقیزستان، ترکمنستان و غیره) یا گهواره تروریسم بودند و هستند و یا عقب مانده و صاحب دولت های خود کامه و  قرون وسطائی.

من هر بار با دوستان غیر شرقی اعم از مسلمان و غیر مسلمان حرف میزنم احساس مشکل میکنم که توضیحاتی در این مورد بدهم و اشتباه هائی را که حد اقل دوستان من میکنند تا حدی تصحیح کنم. صرفنظر از اینکه این تصور ناقص و یکطرفه است، تاثیری در اصل تحقیر آمیز همراه با یک تبسم حاکی از تمسخر هم دارد.

و اما این دوستان نمیدانند که ریشه این پسوند فارسی و اگر کمی عقب تر برویم هندی – فارسی و حتی هند و اروپائی است و معنای «جا، مکان، سرزمین» دارد (سانسکریت و پروتو هند و اروپائی: ستهانا) و حتی در زبان هائی مانند روسی، آلمانی و یا یونانی هم نوع در اصل همریشه آن را میشود یافت. البته این دوستان از این هم بی اطلاع هستند که ما امروزه در فارسی و هندی ها  در زبان معاصر هندی به بسیاری کشور ها از جمله کشور های غربی نامهائی با همین پسوند داده ایم مانند لهستان، انگلستان، مجارستان، ارمنستان، گرجستان، هندوستان و بالاخره اینکه این پسوند فقط بمعنی کشور نیست بلکه در مثال هائی مانند اسامی مرکب گلستان و کوهستان هم معنى جا را دارد.

———————————–

از فیس بوک:

AA
آقای دکتر، علت این که “قیرغیز” می نویسید چیست؟ در متون تاریخی این طور نوشته می شده؟

MB
دکتر لطفاً اگر زحمتی نبست از ترکی حرف زدن با قیرقزها هم بنویسید. چقدر مفاهمه صورت می گرفت؟ و اینکه آیا عدم مفاهمه به علت پدیده های جدیدی است که ترکی ایران تحت تاثیر فارسی و ترکی آنها تحت تاثیر روسی است؟
با سپاس

Abbas Djavadi
با عرض سلام واحترام، فكر كنم هر دو نوع املاى قيرقيز و قيرغيز در فارسى هست (نيست؟) اما بنظرم “قيرغيز” املاى از همه نزديكتر به تلفظ اين كلمه در ميان خود قيرغيز ها و قزاقها (كه زبانشان مثل تركى تبريز و باكو بسيار بهمديگر نزديك است) و يا اوزبكها و اويغورها و تاتارها همان املاى “قيرغيز” است (قاف نخست مثل كاف پسين حلقومى و هر دو ياء مثل قير ماق خودمان بمعنى كندن و غ با همان تلفظ غ خود ما). و اما تفاهم براى ما آذريها و يا تركهاى تركيه با قيرغيز وقزاق فوق العاده مشكل است و تنها راه اين است كه هر دو طرف مكالمه از هر نوع زبان و گويش تركى كه ميدانند و فارسى و روسى استفاده كنند تا بزحمت همديگر را بفهمند مگر اينكه زبان همديگر را كمى آموخته باشند (من شخصا از هر دو ویا سه راه استفاده ميكنم!! اگر تركى تركيه بلد بودند ميزنيم به آن زبان، نشد مخلوطى از هر كدام – بعلاوه اينكه من از هر كدام كمى ياد گرفته ام كه كار را سلده تر ميكند! البته خود اين دوستان بين همديگر اكثرا روسى صحبت ميكنند. فقط قزاقها و قيرغيز ها چون فرق بين اين دو بسيار كم است هر كدام به زبان خودشان حرف ميزنند و بين اين دو مشكلى در تفاهم ايجاد نميشود). تركمنى از نظر تاريخى و علمى البته به ما نزديكتر است اما در محاوره صدا هاى (س) و (ز) كه تركمن ها مثل انگليسى در
think, that
“زبان دندانی” تلفظ ميكنند و طبيعتا نا آشنائى بعضى واژگان مشكلاتى ايجاد ميكند كه البته بدرجه قزاقى و قيرغيزى نيست. فكر كنم اوزبكى نظر به كثرت لغات عربى و فارسى براى ما آسان ترين است.

AA
ممنون از توضیحتون. البته من در فارسی قرقیز و قیرغیز ندیده بودم. بیشتر همان قرقیز بوده.

MN
دیروز رفتم برای سرتراشی. قزاق های قزاقستان به جای سلمانی می گویند سرتراش خانا. سر تراش من بانوئی ترک زبان از ترکان یونانستان! خیلی شبیه ما صحبت می کرد. ائی نمی گفت یاخچی می گفت. عچیب بود برای من که اصلا شبیه ترکان ترکیه صحبت نمی کرد….

MP
با اینکه ستان فارسی است ولی ظاهرا ترک ها علاقه بیشتری به استفاده از آن دارند و مثلا به یونان هم یونانستان میگن و تعبیر فارسستان هم از ساخته های ترک هاست.

Abbas Djavadi
براستى هم تعبير فارسستان ساختگى و ناشى از يك پيش داورى دشمنانه نسبت به تعبير و مفهوم ايران است

CZ
استاد احتمالا تا کمتر از 100 سال پیش به تمامی این مناطق “ترکستان” می گفتند . درسته ؟ من نقشه ای در کتابخانه هلال احمر زنجان دیدم که نام ترکستان را داشت . اگر چنین است بسیار برای من جای تعجب و تاسف است که چرا حداقل 4 کشور مستقل و جدا شده از شوروی سابق قرقیزستان ، قزاقستان ، ازبکستان و ترکمنستان نام تاریخی “ترکستان ” را رها کرده اند؟
همچنین می خواستم نظر و دیدگاه مسئولین ، روشنفکران و مردم این کشورها را نسبت به نام “ترکستان” بدانم.
همچنین در جزوه ای که 2 سال پیش در نمایشگاه کتاب از غرفه قزاقستان گرفتم در چشم اندازی که رئیس جمهور آنجا آورده بود ، قرار شده بود رسم الخط قزاقی به لاتین تبدیل شود ، آیا در قرقیزستان هم چنین طرحی وجود دارد ؟
سپاسگزارم.

Abbas Djavadi
سلام موضوع الفباى لاتين براى قزاقى بعنوان بحث هست اما جدى نيست چونكه اكثريت كه خيلى “روسو فيل” است اين را نميخواهد. و اما تركستان نام سياسى منطقه اى نبود نامى است كه در تاریخ بعد ها ديگران بخصوص ایرانیان به به سرزمین هائی داده شده که موطن ترک زبانان است. در بحبوحه انقلاب كمونيستى روسیه هم مدتى به بخشى آسياى مركزى اين نام را دادند و بعد، از ان دست كشيدند چون گفتند اينجا كه همه ترك زبان نيستند. البته يك شهرى در قزاقستان هست بنام تركستان. و اما در تركيه فكر ميكنند همه اينها ترك هستند منتهى لهجه ديگرى دارند. من هرچه ميگويم والله مردم مثلا قزاق و قرقيز و اويغور زبانشان را از نظر تاريخى از خانواده زبانهاى تركى ميدانند اما خودشان را ترك و زبانشان را تركى نميدانند، كسى در تركيه نميفهمد چرا. نه، يك اوزبك زبان خودش را اوزبكى ميخواند و يك قزاق قزاقى – و نه تركى. مثل اينكه يك فارسى زبان اگر باسواد باشد زبانش را جزو زبانهاى هند و اروپائى ميخواند اما نميگويد زبان من هندى است!

CZ
پس با این حساب به نظر شما کسی الان نمی بایست وارث نام “ترکستان ” باشد. در آن صورت تکلیف این مصرع سعدی که ” این ره که تو می روی به ترکستان است ” چه می شود ؟

Abbas Djavadi
آن را بايد از سعدى بپرسيد! 🙂

Abbas Djavadi
نه، چرا، مردم آسياى ميانه. اقلا تركمن ها و اوزبك ها، قرقيز ها و قزاقها و اويغور ها ميتوانند خودشان را وارث تركستان تاريخى حساب كنند – اگر البته چيزى عملى و نقد از اين حق وراثت عائدشان بشود!

CZ
سپاسگزارم استاد عزیز. هر چند به شدت باور دارم که نام ترکستان بایستی به آن مناطق اعاده شود و اگر نمی شود از بی همتی ( نمی گویم بی غیرتی) ما ترکان هست. و از شنیدن این جمله شما که ” اما تركستان نام سياسى منطقه اى نبود نامى است كه بعد ها ديگران به آن دادند” تنم لرزید.
سلامت باشید.

Abbas Djavadi
زنده باشيد، ساغ اولون، سالم قالين

طه آق یول: در زمینه علوم، ایران از ترکیه جلو زده

نویسنده، تاریخدان و روزنامه نگار معروف ترک طه آق یول (آکیول)
Taha Akyol
اخیرا در روزنامه پر تیراژ «حریت» چاپ استانبول مقاله ای با همین عنوان به چاپ داده نوشت:

بلی، از نظر فهرست انتشارات علمی، ایران در سال 2011 ترکیه را پشت سر گذاشت در حالیکه در نتیجه انقلاب اسلامی و آشوب، فشار و سیاسی شدن بیش از حد متعاقب آن، علوم در ایران از بین رفته بود. در سال 2001 ایرانیان خودشان را جمع و جور کردند. درمقاله علمی «سند درخور نقل قول» در سایت «رتبه بندی انتشارات علمی» (این لینک) گرافیکی بچاپ رسیده که نشان میدهد ایران چگونه در این زمینه رشد داشته است.  (طبق این گرافیک در سال 1966 ایران کمی بیش از هزار و ترکیه کمی بیش از 5000 یعنی پنج برابر ایران مقاله علمی منتشر کرده بود. این فرق در سال های 2010 و 2011 از بین میرود و از آن به بعد ایران در اين زمينه از ترکیه جلو میافتد – توضیح مترجم).

نقطه عطف سال 2011 بوده است. هنوز بخاطر پیش دستی سال های 1996-2012، از نظر مجموع کل آثار، ترکیه هنوز جلو تر از ایران است. ترک ها در مجموع 291814  و ایرانیان  197571 اثرعلمی درخور نقل قول نوشته اند. اما در سال 2011 در حالیکه آثار درخور نقل قول ایرانیان به 37310 رسید، ترک ها فقط 31681 اثر نوشتند و در سال 2012 این فرق بیشتر هم شد. در زمینه هائی مانند پزشکی، اقتصاد و مدیریت ترکیه بطور روشن در پیش است. اما دقت کنید: در سال 2012 در زمینه ریاضیات ایران 2356 و ترکیه تنها 1557  اثر منتشر کرده، در زمینه کامپیوتر هم ایران با 2354 اثر جلوتر از ترکیه با 1354 اثر است. زمینه هائی مانند علوم مربوط به نفت را که ایران در آنجا پیشرفت آشکارتری دارد به حساب نمیاورم.

فقط ایران بخاطر تندروی های سیاسی خود است که نمیتواند از این پیشرفت علمی استفاده کامل کند. مثلا ایران قادر نیست نفت خام خودش را خودش و بصورت کامل تصفیه کند.

در اینجا طه آق یول نقل قولی از پروفسور جلال شن گؤر
Celal Şengör
استاد معروف ترک در حوزه  زمین شناسی و تاریخ علوم میاورد که گفته است: «ایرانی ها هم در زمینه خدمات زمین شناسی و هم کار های زمین شناسی شرکت نفتشان، پیوسته از موسسه های زمین شناسی و نفت ترکیه جلوتر بوده اند و علت این هم در آن است که ایرانیان به این زمینه ها از زاویه  نیاز های خود نگاه میکنند و ما در ترکیه این موضوع را سیاسی کرده ایم.»

متن کامل مقاله آقای طه آق یول (بزبان ترکی ترکیه) در این لینک است:

Taha Akyol | Bilimde İran Türkiye’yi geçti.

——————————————————-
از فیس بوک:

AM
آغا قبول،تورکیه هرنمه‌نه‌ده ایران‌دان گئری قالمیش‌دی! تورکیه ،تاریخی نی ایران‌دان آلیب، ایران اولماسایدی تورکیه اولمازدی! دوکتور بی، یامان “پان”سیزهااا

AA
گؤزونوز آیدین عاباس بی…

Abbas Djavadi
خواهش ميكنم مقاله را دقيقتر بخوانيد. مطلقا اينطور نيست كه طرفدار يا بر ضد ايرانيان و يا ترك هاى تركيه است. من آقاى آق يول را ميشناسم. اهل شعار بازى نيست و ميهن پرستى واقع بين است. در اينجا هم مقايسه ميكند. كدام كشور و كدام دوره ها جلو افتاده است – اين را ميخواهد با ارقام يك شاخص (انتشارات علمى) نشان دهد و تا حد امكان دلايلش را توضيح دهد.

حلقۀ استانبول – ایرانیان مقیم استانبول و ادوارد براون

Browne

 

توضیح «چشم انداز»: نوشته زیر فصل ششم کتاب هنوز چاپ ناشده «ادوارد براون و ایران» بقلم استاد حسن جوادی است. در گذشته مقدمه این کتاب را که هنوز در تهران در حال آماده شدن برای چاپ است، در «چشم انداز» منتشر کرده بودیم. ادوارد گرانویل براون (۱۸۶۲-۱۹۲۶ (میلادی)) متولد گلاسترشر انگلستان، خاورشناس و ایران‌شناس مشهور بریتانیایی بود. آثار او در باره ادبیات ایران و انقلاب مشروطه جزو مراجع کلاسیک شده است.

1- میرزا آقاخان، میرزا حبیب و روحی

چنان که گذشت اولین آشنایی براون با مشرق زمین ازطریق زبان ترکی و اولین شهر شرقی که بدان سفر کرد استانبول بود. با این که بعداً ایران و مطالعات ایرانشناسی فکر و ذکر او را بخود مشغول داشت، و گذشته از سه کتاب درباره مشروطیت ، و چند اثر مهم در مورد باب و بهاء، و بزرگترین اثر خود یعنی تاریخ ادبیات ایران در چهار جلد مفصل ، از مطالعات ترکی نیز فروگذاری نکرد. رابطه براون با ترکیه و ادبیات عثمانی از دو طریق بود: یکی بخاطر مرگ نابهنگام دوستش الیاس ویلکیلسون گیب، که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود، و پنج جلد باقیمانده را براون از روی یادداشت های او به انجام رسانید. دیگری از طریق ایرانیان مقیم استانبول چون میرزا آقاخان کرمانی ، میرزا حبیب اصفهانی و حسین دانش و غیره بود، که از طرفی او را به ایران و از سوی دیگر به ترکیه مربوط می ساختند. البته بعد از بمباران مجلس و فرار مشروطه خواهان به اروپا و باز گشت دهخدا و معاضدالسلطنه به استانبول و فعالیت های “انجمن سعادت ” این رابطه بیشتر می شود

براون در سالهایی که در کیمبریج پزشکی می خواند عربی را از پالمر و رایت و فارسی را از ادوارد کاول یاد می گرفت، ولی ترکی نه تنها در کیمبریج بلکه در هیچ یک از دانشگاه های انگلیس تدریس نمی شد. براون که ترکی را از کشیشی در نیو کاسل یاد گرفته بود نمی خواست آن را فراموش کند، و در لندن با ویلیام ردهاوس آشنا می شود، که مولف لغت های مشهور ترکی به انگلیسی و انگلیسی به ترکی ردهاوس و همچنین مترجم قسمت هایی از مثنوی بود، و مترجم رسمی وزارت خارجه بشمار می رفت. از طریق ردهاوس براون با دکتر چارلز ولز ، که چهار سال بسمت استاد انگلیسی در کالج نیروی دریایی عثمانی در استانبول کار کرده بود، آشنا می شود و مدتی پیش او ترکی می خواند. رد هاوس براون را با گیب آشنا ساخت و دوستی آن دو ثمرات بزرگی نه تنها در تاریخ ادبیات عثمانی بلکه درایجاد انتشارت “گیب مموریال” داشت.

گیب پنجسال از براون بزرگتر بود و در اوایل دهه 1880 با ترجمه تاج التواریخ و مجموعه ای ازاشعارترکی بعنوان یک ترکشناس شهرتی بهم زده بود. از طریق گیب بود که براون با عده ای از ترک های مقیم لندن و از آن جمله بعضی از اعضای سفارت عثمانی آشنا گردید و با عده ای از ادبای ترک در ترکیه رابطه برقرار کرد. یکی از آنها ابو ضیا توفیق بیک ، شاعر ترک بود، که قبلاً با براون دوست گشته و برای او کتب و روزنامه های ترکی می فرستاد. چنان که گذشت پدر براون وعده داده بود که اگر او امتحان ترای پاس را بگذاراند، خرج سفر او را به استانبول تامین خواهد کرد. براون که امتحان خود را با موفقیت گذرانده بود در جولای 1882 در یک کشتی حامل ذغال از نیوکاسل عازم مارسی شد و او یگانه مسافر آن کشتی بود. براون چند سفارش نامه از گیب و دکتر ویلز به اشخاص مختلف در استانبول گرفته بود ، و از مارسی عازم استانبول گردید.

چند هفته ای که براون بار اول در استانبول می ماند معلمی می گیرد بنام خوجه نظام الدین که با او هم فارسی و هم ترکی می خواند، ولی معلم دیگری بنام بهاالدین است که با او درباره تصوف حرف می زند و براون مطالب او را دقیقاً یادداشت می کند. جان گرنی ، که مقاله ای درباره براون و اجتماع ایرانیان استانبول نوشته است، می گوید :

خواب و خیال های جوانی او برای داخل شدن به ارتش عثمانی و جنگیدن بخاطر آن بکلی از میان رفت. اگر وی مطالعات ترکی را ادامه می داد فقط به این عنوان بود که مطالعات شرقی و خصوصاً در مورد ایران او را کامل می کرد. این علاقمندی در سه سال تحصیل در کیمبریج شروع شده و در این مسافرت بیش از پیش تقویت شده بود. این دوماه به او ثابت کرده بود که بیش از هر چیز شعر فارسی است که مورد علاقه اوست، نه فورم و تشبیهات شعر فارسی بلکه مفهوم و معنی عرفانی که اغلب در اشعار بلند پایه فارسی نهفته است. این تماس دست اول با مسلمانان از طرق مختلف ، که شیوه های مختلف اسلام را در زندگی روزانه خود دنبال می کردند، افق های جدیدی را پیش چشم او گشوده بود که قبلاً اصلاً انتظارش را نداشت. بیان بهاءالدین افندی از عرفان ، شرح او از حال و وجد، که در آن روح آدمی از بدن مفارقت می کند، و شمه ای از دنیای ملکوتی را درک می نماید، و شرحی که او از لحظات حال و تجربه هایی که از آن داشته است، براون را متقاعد ساخت که این ها مسائلی است که علاقه واقعی او در آنهاست—علاقه او به فرو رفتن و کشف تجربیات و تصورات مذهبی، علی الخصوص از نوع عرفانی و غیر معمول و نا متعارف آنها بود. این برخورد مختصر با اجتماع ایرانی استانبول به او نشان داده بود که شرقشناسی و علی الخصوص مطالعات مربوط به اسلام و عرفان رشته دلخواه اوست . برای مدت بیست و اندی سال آینده این دل مشغولی عمده او شد تا این که در گیری در انقلاب مشروطیت ایران ارتباط او را بار دیگر، ولی این بار بصورتی محکم تر و متفاوت با اجتماع ایرانیان استانبول برقرار کرد.”

البته همین نوع احساسات و علاقه عمیق به عرفان و فرهنگ ایران سبب می شود که از طب دست بکشد و زندگی خود را وقف شرقشناسی و بعبارتی دقیق تر ایرانشناسی و معرفی فرهنگ و ادبیات ایران بکند.  بار دوم سر راه ایران مختصر توفقی در استانبول دارد فرصت دیدار از دوستان سابق را ندارد و یکسره عازم ایران می شود. چنان که دیدیم در ایران مخصوصاً در اواخر اقامت یکساله اش، هنگامی که در کرمان به حلقه دارویش میفتد به عوالم عرفانی بیش از پیش راه می یابد. براون در سپتامبر 1887 چند روزی در استانبول می ماند ولی با میرزا آقاخان کرمانی و یا میرزا حبیب اصفهانی که در آنجا بودند ارتباطی ندارد. در تابستان سال بعد هنگامی که در کرمان است علاقمند به روزنامه اختر می شود ، که از سال 1876 در استانبول به مدیریت آقا محمد طاهر تبریزی منتشر می شد و میرزا آقاخان هم در آن مقاله می نوشت. اختر در این زمان اولین روزنامه فارسی است که در خارج منتشر می شود و سخت مورد غضب ناصرالدین شاه است ، مخصوصاً مقالات میرزا آقاخان کرمانی. پس از برگشتن به کیمبریج در پائیز 1888 است که براون به آقا محمد طاهر نامه ای می نویسد و به اختر آبونه می شود. بعداً مکاتبه آنها ادامه می یابد، و میرزا محمد طاهر او را از وضع دوستان مشترک و از آن جمله میرزا محمد باقر بواناتی ، چه در ایران و چه در استانبول مطلع می سازد ، و او را تشویق می کند که شرح مسافرت خود را برای اختر بنویسد. براون برای اخترمقاله می نویسد. مقاله او بفارسی درباره بودجه انگلیس است که چگونه جمع می شود و چگونه خرج می گردد. این مقاله مفصل در چهار شماره اختر چاپ می شود، و پیش از درج آن گفته می شود که آنرا “مسیو ادوارد گرانویل براون، معلم مدرسۀ دارالفنون کمبریج، و از فضلای انگلستان {که} به اقتضای کمال انسانی و انصاف خیرخواه ایران و ایرانیان است، از راه لطف {این مطلب را} به لغت فارسی بسیار مرغوب و مصطلح این زمان … بر حسب خواهش ما نوشته است.” در ضمن نشان دادن فارسی نویسی براون به فارسی زبانان مدیر اختر متذکر می شود که براون “تاچه پایه به نکات باریک اصطلاحات مملکت {ما} برخورده و تاچه حد مرغوب می نویسد.”

دو سال بعد از انتشار این مقاله شرحی در اختر چاپ می شود که “هواخواهان عالم اسلامیت را در لندن خیلی کثرت روی داده ، حتی جمعی از فضلا و دانشمندان انگلیس پس از تحقیقات دور و دراز گویا دلشان از پرتو مهر جهان افروز اسلامیت روشنایی گرفته” و انجمنی برای گسترش اسلام در لیورپول تشکیل داده اند. براون شرح مبسوطی می نویسد که چنین نیست و فقط مدرسه ای در حوالی لندن برای مسلمانان تاسیس شده ، و بعلاوه یکی از عالمان دینی مشهور انگلیس در توصیف احکام اسلامی طوری پیش رفته است که عده ای گمان کرده اند که او باطناً مسلمان گشته است. این شرح را اختر با رضایتمندی در شماره 5 (ربیع الاخر 1308/17 نوامبر 1890) چاپ می کند. یک بار دیگر هم هنگامی اختر مقاله ای از روزنامه صباح چاپ استانبول در انتقاد از امتیازنامۀ انحصار تنباکو در ایران ودرگیری جنبش ضد رژی درج می کند. براون می گوید در همین روزها، یعنی نیمۀ دوم نوامبر 1890 هنگامی که کلنل تالبوت او را برای همکاری دعوت کرده می خواهد او را استخدام کند، بر حسب اتفاق این مقاله را می خواند و خواندن چنین مقاله ای در یک روزنامه ایرانی و احساس نارضایی ایرانیان از این معامله مزید برعلت گشته “بیشتر مرا نیرو بخشیده، مجال زیادی برای تصمیم به جواب رد لازم نداشتم.”

براون زمانی که در کرمان بود با برادر روحی کرمانی آشنا شده بود. بعد از برگشتن به کیمبریج نامه ای از روحی دریافت می دارد که کتب و مواد مربوط به بابیه را می تواند برای براون بفرستد. این برای براون که بین ادعاها و ضد ادعاهای ازلی و بهایی مانده بود فرصت بی نظیری بود ، و بعلاوه نظرات براون و روحی دربارۀ این موضوعات هماهنگی زیادی داشتند. براون با میرزا آقاخان و روحی کرمانی آغاز مکاتبه می کند ، و این رابطه و فرستادن کتاب تا ژانویه 1894 ، یعنی دو سال و نیم پیش از کشته شدن روحی و میرزا آقاخان در تبریز بدست محمد علی میرزا پس از واقعه قتل ناصرالدین شاه، ادامه می یابد. براون در نامه ای مورخ 27 سپتامبر 1891 به دنیسن راس می نویسد که عده ای از ایرانیان تبعیدی “بسیار با معلومات ” را در استانبول می شناسد که از روی اجبار و یا تجارت در آنجا بسر می برند ، و اگر بخواهد می تواند نامه ای به ایشان بنویسد. ” با یکی از آنها من دایماً  در تماس هستم ، بنظر من یکی از بهترین ادبای ایرانی است که من تا کنون دیده ام ، و تعداد بسیار زیادی نسخ خطی برای من تهیه کرده است ، و من واقعاً مرهون او هستم.” بنظر می رسد که منظور براون شیخ احمد روحی است که بعداً در حاشیه انقلاب ایران می گوید : ” آن کسی که بعنوان یکی از دانشمند ترین ازلی ها که سخت مورد اعتماد صبح ازل است و دایماً در مکاتبه با او، و من از او در “فهرست و شرح نسخ بابی ( مجله آسیایی ، 1892 ، جلد 24) بنام
Shaykh A
– نام برده ام منظورم شیخ احمد روحی کرمانی بود ، که به دانش و درستکاری او رجاء واثق دارم ، و تمام نسخی که علامت
B.B.C.
را دارند فرستادۀ او می باشند.”

بی مناسبت نیست که شرح مختصری از سه نویسنده و فعال سیاسی یعنی میرزا آقا خان کرمانی، میرزا حبیب اصفهانی و میرزا احمد روحی کرمانی بدهم ، که هر سه به علل مختلف به استانبول فرار کرده، هر سه در کارهای سیاسی و ادبی نزدیک بوده و گاهی هم باهم زندگی می کردند. اول از همه میرزا حبیب ، که در 1834 یا 1835 در اصفهان متولد شده و مترجم معروف حاجی بابای اصفهانی و ژیل بلاسِ لوساژ است. پس از تحصیلات رایج زمان در اصفهان و تهران ، او مدت چهار سال در بغداد و عتبات تحصیل فقه و علوم اسلامی می کند، و پس از اندکی اقامت در تهران بعلت نوشتن رساله ای علیه سپهسالار مجبور به جلای وطن می شود و در استانبول رحل اقامت می افکند.میرزا حبیب بعنوان معلم مدرسه ایرانیان استخدام می شود، و در ضمن بکار های ادبی می پردازد، که از جمله آنان ترجمه نمایشنامه “مردم گریز” مولیر بفارسی و چاپ آثار عبید زاکانی و دیوان بواسحق اطعمه می باشد. میرزا حبیب فرانسه را نسبتاً خوب می دانست و حاجی بابا را از ترجمه فرانسه آن ترجمه کرده است، و هم روحی و هم میرزا آقاخان در این کار با او همکاری داشته اند. نسخه ای را که برای چاپ در صورت امکان برای براون می فرستند به خط میرزا آقاخان بوده است.

میرزا آقاخان در مدرسه لازیست های اصفهان فرانسه یاد گرفته و در استانبول ترکی را بدرجه ای یاد گرفته بود که می توانست به خوبی از آن ترجمه کند. برای امرار معاش میرزا آقاخان در مدرسه ایرانیان تدریس می کرد و امیدوار بود که بتواند به لندن برود. برای این منظور شروع بیاد گرفتن انگلیسی نمود. ملکم خان در روزنامه مشهور قانون که بتازگی در لندن شروع به نشر آن کرده بود، اعلان کرده بود که احتیاج به  یک نفر منشی دارد، و میرزا آقاخان خود را برای این کار کاندید کرده بود، و در ضمن به مستشرقین اروپایی اعلان کرده بود که حاضر است هر نوع کار استنساخ نسخ خطی در استانبول را برای آنها انجام دهد. براون هم با میرزا آقاخان و هم با ملکم خان رابطه داشت، و در واقع رابط بین آن دو بود. از میان روشنفکران ایرانی که در استانبول بودند پیش از همه ملکم خان در 1860 بعنوان مشاور سفیر ایران بدان شهر آمده بود ، و دو سال بعد از آن شغل معزول و بعنوان تبعیدی تا سال 1871 در آنجا مانده بود. میرزا آقاخان در 1885 به استانبول آمده بود ، و براون نشریات مختلف و از آن جمله شماره های قانون را به آدرس “پست رسانت ، صندوق پستی انگلیس ” در استانبول می فرستاد.

میرزا آقا خان و شیخ احمد روحی کرمانی هر دو همفکری و هم رایی زیادی با براون داشتند و می توانستند اطلاعاتی خوبی به براون بدهند. بطور کلی براون بابیانی را که در کرمان دیده بود خیلی بیشتر اهل تساهل می یافت تا بهائیان اصفهان و شیراز و یزد که قشری و سختگیر بودند. او در کرمان شخصیت هایی چون سید جواد کربلایی و یا پدر روحی آخوند ملا محمد جعفر را ندیده بود ولی برادر بزرگ روحی شیخ مهدی بحر العلوم را دیده بود، و همین برادر سبب آشنایی براون با روحی و میرزا آقاخان شده بود.این دو پیش از آمدن به استانبول به قبرس پیش صبح ازل رفته و و دو دختر او بهجت رفعت و طلعت را بزنی گرفته بودند. ازدواج آنها توام با موفقیت نبود و همسرانشان بعد از مدتی به قبرس برگشته بودند. روحی به بغداد و سپس به حلب میرود و میرزا آقا خان هم به سوریه میرود ولی بعد از مدتی هر دو به استانبول بر می گردند و همسرانشان هم بر می گردند. زندگی هردو توام است با فقر و تنگدستی، و حتی مادر و برادر آقاخان او را از ارث پدر محروم می سازند. آقا خان در روزنامه قانون یک آگهی برای استخدام یک منشی می بیند، و آمادگی خود را برای همکاری با قانون اعلام می کند، در ضمن از براون خواهش می کند نامه او را به مالکم خان بدهد و درباره کم و کیف این کار تحقیق بکند. براون برای مدتی بصورت واسطه بین ملکم خان و آقاخان عمل می کند و شماره های قانون را تهیه کرده به ادارۀ پست بریتانیا در استانبول می فرستد. روحی و آقاخان هر دو می خواستند بهر وسیله شده خود را به اروپا برسانند، و فکر می کردند بوسیله او می توانند به افق های بازتری راه یابند. ولی آشنایی براون با ملکم زیاد جدی و در خور توجه نبود و پس از چند ماه در 1890 رابطه مستقیمی بین آقا خان و ملکم برقرار می شود. با تمام مشکلات میرزا آقاخان و روحی دمی از نوشتن باز نماندند. براون به تمام نوشته های این دو علاقمند بود، و از همه مهم تر اثر مشترک آن دو هشت بهشت بود بود که میرزا آقاخان و روحی آنرا از روی تقریرات میرزا جواد کربلایی نوشته بودند.

میرزا آقاخان بعنوان دستیار سردبیر اختر کار میکرد و براون نامه های خود خطاب به روحی را به ادارۀ اختر می فرستاد. آقا محمد طاهر مدیر اختر مشکوک می شود که براوان از کجا روحی را می شناسد و در نامه ای به براون می نویسد : “آن دو همشهری که هردو آدم های معقول و درست هستند گاه (گناه؟) است مسلکی داشته باشند که دخلی به مسلک و عالم حقیر ندارد.” و مخصوصاً تاکید میکند “جناب میرزا آقاخان در نزد حقیر مستخدم است خیال نفرمائید که با حقیر هم مسلک و هم مشرب است باقی را خود سرکار بهتر می دانید.” در ضمن هنگامی که یکی از منشیان اختر ازهشت بهشت نسخه ای بر می داشت داماد آقا محمد طاهر میرزا محمد شریف با اصرار زیاد چند صفحه از آنرا رونویسی کرده و در مجمعی از بازرگانان و ایرانیان مهم استانبول میرزا آقاخان را بعنوان یک بابی محکوم می کند. این کار باعث ناراحتی میرزا آقاخان و روحی می شود که سعی در مخفی داشتن مرام خود داشتند، و از حمایت مالی ایرانیان نیز کم کم محروم می شوند. روابط با اختر تقریباً قطع می شود و میرزا آقاخان حملات شدیدی به میرزا حسین می کند و او را “حیوان مکروه و جانور منفوره” می نامد.

ارتباط میرزا آقا خان با ملکم و دریافت شماره های قانون ، که در پخش آن و حتی فرستادن آن به ایران فوق العاده ساعی بود، تقریباً تا شماره بیستم ، توسط براون انجام می شد. میرزا آقاخان در نامه های اولیه اش همان تقاضایی را که از براون کرده است از ملکم هم می کند. “اگر منت فرموده بنده را بلندن اقامت دادید خواهید دید که از یک آدم ضعیف چه کارهای بزرگی ساخته می شود…بازهم در خدمت و فداکاری مقاصد شما بهرقسم حاضرم. چند روزنامه بتوسط میستر ادوارد براون که واسطه ذریعه بنده است از نمره های اول تا دهم که بیرون آمده بفرستید تا باز به بینید چطور ترویج آدمیت خواهم نمود.” در نامه دیگری از ملکم می خواهد آدرس او را به رفقای اروپایی “هرکس که طالب معلومات شرقی باشد” و یا بخواهد از کتابی عربی یا فارسی از کتابخانه های استانبول استنساخ نماید بدهد. در تمام نامه هایش میرزا آقاخان بشدت از اوضاع ایران انتقاد می کند و وضع خود را چنین شرح میدهد:”این بنده هزار بار از همۀ شماها دلم از هرج و مرج اوضاع حاضر خونین و مجروح است و واز زیر لگد رذالتهای این ستوران چموش جلاء وطن نموده بغربت و کربت راضی شده ام و خیلی خوشبخت میدانم خود را اگر یک میدان پهناوری بجهة جولان خامۀ شرربار و کلک شرنگ آثارم بدست افتد.”

واضح است که ملکم خان نیز مانند براون از خیلی لحاظ با میرزا آقاخان همدلی داشت . ملکم خان همراه پدرش میرزا یعقوب خان که در تهران مترجم سفارت روسیه بود در سال 1860 به استانبول می آید ، یعنی دو سال پیش از تولد براون. این زمان نهضت تنظیمات بود ، و ملهم از اصلاحات عثمانی در این دوره ، و تحت نفوذ افکار روسو و ولتر ملکم به کمک پدر ” دفتر تنظیمات را می نویسد” که جدایی قدرت اجرائیه ، قضائیه و هم چنین جدایی مذهب و دولت را از هم تبلیغ می کند و می خواهد ایرانیان درعین حال که تقلید از غرب می کنند تابع عقل و منطق باشند .ملکم خان معتقد بود که در يک حکومت مشروطه که قانون در آن حکمفرما باشد مشکلی با مذهب پيش نمی آيد. عقاید میرزا آقا خان رادیکال تر از عقاید ملکم بود. او خیلی ایده آلیست بود و برای ایده آل های خود می زیست. با گذشت زمان و تحت نفوذ آخوند زاده ، ملکم خان و فلاسفه عقل گرای فرانسوی ، میرزا آقاخان از مذهب دور می شود و در عقاید اجتماعی طرفدار سوسیالیسم می گردد و دشمن آشتی ناپذیر هر نوع حکومت استبدادی می گردد. خود او می گوید که او در عقایدش ملهم از روسو است ولی بیشتراز ولتر الهام می گیرد. او خواهان انقلاب بزرگی است شبیه انقلاب فرانسه و دنبال تغییرات اساسی است که آنها را ” شانژمان ” می خواند ، و بار ها در آثار خود به مزدک بعنوان پدر ” آنارشیست ها ، سوسیالیست ها ، نیهلیست ها و کمونیست های زمان ما” اشاره می کند که دنبال “برابری، عدالت و جمهوری” بود. میرزا آقاخان در آثار تاریخی خود چون ” آئینه سکندری” و یا ” تاریخ ایران از اسلام تا سلجوقیان” ارج خاصی به ایران پیش از اسلام می نهد و می گويد همه بدبختی های ما زير سر عرب ها و دين اسلام است و گرنه ايران عصر ساسانی یکی از دو ابر قدرت جهان بود. براون درمقدمه انقلاب ایران می گوید که از بیست و دو سال پیش، یعنی از زمان نهضت تنباکو، عقاید مختلفی درباره ایجاد حکومت قانون و مشروطیت در ایران عرضه شده است، و در این میان تبلیغ و اشاعه ایده مشروطه را به سید جمال و بعد از او به ملکم خان نسبت می دهد. براون انقلاب مشروطه را نهضتی اصیل و برخاسته از خواسته ها و آمال ملت ایران و ریشه در تاریخ آن می داند. به نظر او هرچند که جریان های آزادیخواهی عثمانی و یا افکار متفکران فرانسوی تاثیر بزرگی در شکل دادن به افکار روشنفکران ایرانی داشته است، ولی در اصالت و مردمی بودن انقلاب ایران شکی نیست. او مثال های زیادی از گذشته تاریخ ایران نقل می کند و می نویسد:” مثال هایی از این قبیل را می توان بیش از حد تکرار کرد، ولی من فکر می کنم نمونه هایی که تاکنون داده ام کفایت می کند در نشان دادن این که من تنها نیستم در این فکر که ایرانیان دارای فضایل واقعی هستند، و تحت شرایطی بهتر سزاوار بدست آوردن مقامی که در قدیم در دنیا داشته اند می باشند.” بیشتر سعی براون در این است که در زمانی که اروپائیان ملل شرقی را عقب مانده و سزاوار حکومت های دموکراتیک نمی دانستند، سابقه تاریخی ایرانیان— چه اسلامی و چه پیش از اسلام – را به رخ آنها بکشد و بگوید که چنین ملتی که به تمدن جهان خدمت کرده است باید این امکان را داشته باشد که بدون دخالت قدرت های اروپایی در امور آن، سرنوشت خود را تعیین کند، و همان طور که اروپائیان به یونان بخاطر گذشته آن احترام خاصی قایل می شوند باید به ایران همه چنین نظری داشته باشند. این نحوه دلیل آوردن با آنچه میرزا آقاخان در حق تاریخ پیش از اسلام ایران می گوید فرق کلی دارد.

براون کتاب انقلاب ایران خود را با این اشعار میرزا آقاخان شروع می کند، که فی الواقع گرفتاری ایران را بین روس و انگلیس بیان می کند:

به ایران مباد آن چنان روزِ بـــــــد — که کشور به بیگانگان اوفتد
نخواهم زمانی که این نو عروس — بیفتد به زیر جواانان روس
بگیتی مباد آنکه این حـــــور دیس — شود همسر لردی از انگلیس

بار دیگردر این کتاب و هم در کنتب شعر و مطبوعات ایران شرحی از میرزا آقاخان و دو همرزم او داده می نویسد: ” از میان این سه از همه مهم تر شیخ احمد روحی کرمانی بود که مردی متشخص با معلوماتی زیاد بود، و من مدتی مکاتبه ای ادبی با او داشتم. نامه نویسی ما در 8 اکتبر 1890 شروع گردید. او تعداد زیادی نسخه های خطی با قیمت های مناسب و درستکاری زیاد برای من پیدا کرد، و یا باعث استنساخ نسخ گرانبهای زیادی گردید.” براون می گوید که او روحی و میرزا آقا خان را ملاقات نکرده است ، ولی مکاتبه با آن دو و میرزا حبیب را سالها ادامه داده است، و در کتاب انقلاب ایران شرح مبسوطی از زندگی و عقاید میرزا آقاخان، روحی و خبیرالملک از تاریخ بیداری ایرانیان نقل می کند . براون ازمیرزا آقاخان قسمت بزرگی از” نامه باستان” را، که در زندان طرابوزان بسال 1313 هجری (96-1895) تمام کرده و در هجو ناصرالدین شاه است نقل کرده و ترجمه می کند. دو سال پس از کشته شدن میرزا آقا خان فرمانفرما این منظومه را، که به تقلید از شاهنامه است ، با تکمله ای از یک شاعر کرمانی بنام شیخ احمد مشهور به ادیب به اسم سالارنامه چاپ می کند ، ولی بعضی از قسمت های آن را که خطرناک می دانسته می اندازد.

این سه یار و همفکر سید جمال در 17 جولای 1896 در باغ شاه تبریز سر بریده شدند، و سید جمال هم که در استانبول بصورتی محترمانه زندانی بود، در آخر همین سال دچار سرطان گلو شد، و یا بروایتی پزشک عبدالحمید او را مسموم ساخت ، و در مارس 1897 در گذشت. میرزا حبیب در 1894 در بورصه درگذشته بود. در سال های آخرین قرن نوزدهم از آشنایان ایرانی براون مقیم استانبول عده زیادی نمانده بود، و این زمانی بود که او موفق شده بود ترکی را برای حاضر کردن کادر کنسولی و سفارت جزو رشته های دانشگاهی کیمبریج بکند. برای عربی نیز که از سالها قبل تدریس می شد و خود براون کرسی آن را داشت ، برنامه ای در همین راستا تاسیس کرده ودر 1903 براون سفری سه ماهه به مصر می کند. برنامه ای که براون برای زبان آموزی و آشنا ساختن مامورین وزارت خارجه با مردم و فرهنگ خاور میانه طرح کرده بود زیاد مورد استقبال مامورین استعماری انگلیس نبود، چنانچه نظر یک مامور انگلیسی نسبت به لیبرال های دانشگاهی آن زمان قبلاً از خاطرات بلانت نقل شد. در همین شرح بلانت از پیشرفت براون در زبان عربی هم صحبت می کند. بلانت در 22 ژانویه 1903 می نویسد:

پرفسوربراون از کیمبریج برای نهار آمد و نامه از آلفرد لایل آورد. وی اطلاع وسیعی در مورد شرق دارد، نه فقط بعنوان یک مستشرق بلکه از لحاظ سیاسی هم. او مدتی در ایران زندگی کرده و چند کتاب درباره آن نوشته است. او فارسی ، ترکی و عربی را می داند ، ولی اطلاع او از عربی مکالمه ای اندک است، وبه اینجا [قاهره] آمده است که آن را تمرین کند. بهمین خاطر به سخنرانی های عبده درباره قرآن به الازهر می رود، و حالا آنها را خوب می فهمد، ولی تلفظ عربی او عجیب است…. قدرت یاد گیری براون قابل توجه است و تقریباً یک ماه بعد بلانت می نویسد:

با مفتی نهار صرف کردم پرفسور براون هم آنجا بود. مایه حیرت است که پرفسور براون با چه روانی عربی صحبت می کند، در حالی که دو ماه قبل هنگامی که اینجا آمد فقط اطلاعی آکادمیک از آن داشت، و عربی هم صحبت نکرده بود. او می گوید که در درس های مفتی در الازهر حاضر می شود، و می گوید که آنها فوق العاده خوب بوده و بی باکانه اظهار می شوند، و او با حاضر جوابی به ایرادات عالمان سنتی و قدیمی جواب می دهد.

2- تاریخ شعر عثمانی، حسین دانش و رضا توفیق

بخش دوم روابط براون با دوستان مقیم استانبول در سالهای اول قرن بیستم آغاز می شود. برای تدریس ترکی یکی از دوستان گیب بنام خلیل خالد استخدام می شود که چند سالی دراواخر دهه 90 در کیمبریج درس می دهد. در این بین در تابستان 1900 حسین دانش، شاعر و ادیب ایرانی مقیم استانبول ، که برای معلمی دو خواهر زاده سلطان عبدالحمید ثانی ، پرنس صباح الدین و پرنس لطف الله ،انتخاب شده بود به مدت چند ماه به لندن می آید ، و قصد ملاقات براون را دارد. هر چند که ملاقات آنها دست نمی دهد ولی پس از برگشتن دانش به استانبول، دوستی و مکاتبه آنها سالها ادامه می یابد ، و چون دوست براون ، الیاس گیب هنگامی که فقط یک جلد از تاریخ شعر عثمانی خود را چاپ کرده بود در سال 1901 فوت می کند، حسین دانش در حاضر کردن پنج جلد بقیه کمک می کند. در مرحله بعدی رضا توفیق، شاعر و فیلسوف بنام ترک حاضر می شود که جلد هفتمی برای شعرای “مکتب جدید” یا مدرن بنویسد. البته همکاری دانش با براون تنها محدود به این اثر گیب نبود، و دانش چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ ادبی ، و فرستادن مواد و کتب مورد نیاز، و هم چنین فروش کتاب های اوقاف گیب فوق العاده کمک می کرد.

حسین دانش پسر ارشد تاجری اصفهانی بود که در 1854 به استانبول رفته و با زنی چرکسی از خانواده ای متشخص ازدواج کرده بود که در مصر بزرگ شده بود. او فارسی را از پدرش آموخته و آنرا در دبستان ایرانیان استانبول تکمیل کرده بود. از معلمان فارسی دانش حاجی رضا قلی آقا خراسانی، دوست شیخ الرئیس و سید جمال الدین اسد آبادی، بود و از این طریق دانش به حلقه دوستان سید جمال راه می یابد، و بعدها خاطرات خود را درباره سید جمال می نویسد. دیگر از معلمین او حاجی میرزا مهدی تبریزی، یکی از نویسندگان عمدۀ اختر و موسس چاپخانه خورشید ، میرزا حبیب اصفهانی و شیخ احمد روحی بودند. بعلاوه حسین دانش به مدارس رشدیه ، مکتب ملوکیه ، و مدرسه فرانسوی استانبول رفته و از جمله همکلاسی های او شاعر و مورخ ترک رجایی زاده اکرم بود. هنگامی که حسین دانش فعالیات های ادبی و روزنامه نگاری خود را آغاز می کند برای روزنامه اقدام و ثروت فنون مقاله می نویسد، و در ضمن معلومات فرانسه خود را تکمیل می کند. زمانی که او می خواست با براون ملاقات نماید، سی سال از عمرش می گذشته و بعنوان معلم فارسی و فرانسه دو شاهزاده عثمانی ، پس از مدتی مسافرت در مصر، سوئیس ، فرانسه و ایتالیا به انگلیس آمده بود. در قاهره محمد عبده و رشید رضا را دیده و در لندن به دیدار عبدالحق حامد نویسنده نامدار ترک موفق شده بود، در ضمن در مدت اقامت در لندن انگلیسی را نیز یاد می گیرد.

در بازگشت از انگلیس پدر حسین دانش در گذشت و او ناچارشغل هایی در ادارات عثمانی گرفت که بیست و چهار سال تا زمان بازنشستگی او ادامه داشت ، و در مراحل آخر مترجم ارشد ادارات عثمانی شد. در ضمن مدتی در دبستان ایرانیان فارسی و همچنین در دارالفنون تاریخ و ادبیات فارسی درس داد. در سال 1909 که دهخدا و معاضد السلطنه از پاریس به استانبول می آیند و نشریه سروش را براه می اندازند ، دانش با آن همکاری داشت ، و علاوه بر نوشتن و ترجمه مقالات ، چند سرمقاله نیز بقلم او می باشد. بیشتر اشعار ترکی و فارسی دانش تا سال 1925 در مجلات چاپ شدند ، و در این سال او آنها را در مجموعه ای به نام کاروان عمر جمع کرده به عبدالحق حامد تقدیم کرد. شعری دیگر که شهرت زیادی می یابد ” خرابه های مداین” بود که در 1912 منتشر می سازد ، و کاظم زاده ایرانشهر که در این وقت در استانبول می زیست بعد ها مقدمۀ ترکی آن را ترجمه کرده همراه با شش نظیره شعر “ایوان مداین” خاقانی در ایرانشهر چاپ می کند. براون در شعر و مطبوعات جدید فارسی درباره آن بحث کرده و “زیبایی حزن انگیز” آن را می ستاید. “خرابه های مداین ” بخاطر علاقه رضا توفیق به ایران و ادبیات فارسی به او تقدیم شده است . او در مقدمه ای ترکی که برای آن نوشته است می گوید علاقمندی او “به زبان ظریف و زیبای فارسی از کودکی آغاز شده و در این زبان چنان آهنگ و افسونی نهفته است که او را از همان کودکی مفتون خود کرده است.” بعداً به تحقیق و مطالعه در ادبیات فارسی می پردازد و می نویسد: “در حالی که پا از استانبول بیرون ننهاده بودم، مدتی چندان در ویرانه های پرس و پولیس گشت وگذارکردم که روحم پری آن ویرانه های باشکوه، جانم شیفتۀ تاریخ و فرهنگ ایران باستان شد. بدیهی است آدمی که این چنین فکراً و قلباً و تربیتاً به مملکتی وابسته باشد، آن را در همه حال دوست می دارد … این محبت تنها منحصر بمن نیست: بر آن ادعایم که هر آن کس که تا اندازه ای در تاریخ و فرهنگ ایران تتبع کرده باشد، دل از مهر آن نمی تابد . من ایمان دارم که دوست گرامیم ، مستشرق فاضل، پرفسور براون ، ایران را بیش از یک ایرانی می شناسد و به اندازه یک ایرانی دوست دارد … کسی پیدا نمی شود که بقدر کافی در تاریخ، زبان، آثار فرهنگی، کتاب های جاودانی این ملت پژوهش کرده باشد و مفتون کمالات معنوی آن نشده باشد، و نیزپیدا نمی توان کرد کسی را که با گذشته شکوهمند این ملت آشنایی داشته و از حال زار امروزیش دلخون و شکسته خاطر نباشد.” رضا توفیق اضافه می کند “حسین دانش نیز اگرچه مقیم استانبول است ، آنی از مقدرات سیاسی ایران ِ دستخوش نیرنگ های اروپا شده ، غافل نیست.”

از آثار دیگرحسین دانش زردشت نامه ، ترجمه پانزده قصه لافونتن به شعر فارسی ، تعلیم زبان فارسی در چهار جلد (1913)، “سر آمدان هنر”، که ترجمه گزیده ایست از بهترین اشعار فارسی به ترکی (1924) و تحقیقی بسیار جامع دراشعار و احوال خیام بنام رباعیات عمر خیام (1922)، است که آنرا به براون اهدا کرده است.تحقیق او راجع به خیام از لحاظ تحلیل افکار و فلسفه خیام، آوردن منابع تازه قابل توجه است. دانش بعد از کریستنسن یکی از اولین کسانی است که از روی تعداد معدود رباعیات نقل شده در منابع قدیمی می خواهد از انبوه رباعیات منسوب به خیام رباعیات اصیل را بر گزیند ، و این همان متدی است که بعد ها صادق هدایت و دیگران از آن استفاده کردند. هنگام چاپ کتاب خیام دانش در یکی از کتابخانه های استانبول به نسخه ای از طربخانه رشیدی دست یافت، که از عمده ترین منابع مربوط به رباعیات خیام است ، او اولین کسی است که از آن استفاده کرده است.

پس از مرگ گیب مادر و زن او از براون خواستند که به تاریخ شعر عثمانی که حاصل یک عمر تحقیق و علاقه او به ادبیات ترک بود، نظری بیندازد و ببیند که به چه صورتی بقیه مجلدات آن را می تواند آماده کرد. از این تاریخ ادبی بزرگ، که از قدیم ترین ایام تا زمان مولف و مکتب “جدید شعر عثمانی” می رسید، فقط جلد اول در 1900 چاپ شده بود، و گیب ترجمه بعضی از اشعار کلاسیک ترکی را در مجموعه کوچکی در 1882 منتشر ساخته بود.جلد دوم تقریباً حاضر بود . براون در وهله اول فکر کرد که تمام مجلدات تقریباً حاضر است و با کمی کار و تحقیق می توان آن را در سه یا چهار مجلد آماده چاپ ساخت، بدین جهت در نامه پر سوز و گدازی که شرح مرگ و خا ک سپاری دوستش را به حسین دانش داده است، از او خواهش کرد که در این کار و مخصوصاً در مورد ادبیات جدید یاری کند. اما پس از بررسی و تحقیق بیشتر و گذشت مدتی از این کارمعلوم شد که بکار خیلی زیادتری احتیاج هست. براون رضا توفیق را برای همکاری انتخاب کرد، که از مدت ها قبل با او دوست بوده و یکی از ادیبان و شاعران بنام ترکیه بود.

گیب جلد اول کتاب خود را با نگاهی کلی به اصل، خصوصیات، و دایره شعر عثمانی، انواع شعر و اوزان و قافیه شروع کرده ، بعداً به سنن شعری ترکی، فلسفه و تصوف در آن می پردازد. بخش دوم کتاب را عارفان اولیه چون رومی ، سلطان ولد، یونس امره و عاشق پاشا تشکیل داده ، سپس در بخش های دیگر شعرای اولیه غیر مذهبی، دیوانی، رمانتیک ها و بالاخره شاعران حروفی و همچنین شعرای درجه دوم مورد بحث قرار می گیرند و از هریک نمونه هایی بشعر انگلیسی داده می شود. جلد دوم که از 1450 تا پایان دوره سلیم اول یعنی 1520 میرسد ، پیش از مرگ گیب تقریباً حاضر بود و با مختصر دستکاری آماده چاپ می شود. جلد سوم از پایان جلد سابق تا 1712 ، یعنی تقریباً دو قرن و شعرائی چون ذاتی ، خیالی ، فضولی و یحیی بیک ، لامعی و نبی را در بر می گیرد ، که دوران آغازین و میانی کلاسیک شعر عثمانی است . این جلد نیز تقریباً حاضر بود و براون تکمله ای مرکب از خلاصه هشت منظومه از روی یادداشت های گیب فراهم می کند. پنج منظومه لامعی عبارتند از سلامان و ابسال ، وامق و عذرا، شمع و پروانه ، هفت پیکر و مناظره زمستان و بهار، و از یحیی بیک شاه و گدا، و از نبی خیر آباد . چنان که می بینید اغلب این منظومه ها تقلید هایی هستند از آثار شعرای ایران ، و گیب در پایان این جلد بحث مفصلی دارد درباره تقلید بیش از حد شعرای دوره کلاسیک عثمانی ازآثار بزرگ ادب فارسی ، و این که دایره نفوذ معنوی و ادبی ایران چقدر وسیع است. او می گوید که در مقایسه با مدل های اولیه از شعرای بزگ ایران شعرای ترک در پرداخت و پروراندن این منظومه ها و یا داستان ها هنر زیادی نشان ندادند، و فقط در اواخر این دوره در آثار یحیی بیک گه گاهی بارقه ای از نوآوری و نبوغ خاص شعر ترکی بچشم می خورد و عاقبت در اشعار نبی شکوفا می شود. گیب نبوغ شعر ترکی را به روح بیدارگری تشبیه می کند که الهه شعر ترکی را از افسون و تکرار ادب فارسی رها می سازد.

درجلد چهارم آغاز تحول در شعر عثمانی و آخرین پیروان مکتب فارسی یعنی شاعرانی چون سامی ، حامی، رشید ، نافعی، نایلی و شیخ رضا مورد بحث قرار می گیرند، و سپس دوره رمانتیک ها می آید. در بخش های بعدی سه دوره مشخص مکتب رمانتیک ها و شعرایی چون شیخ غالب ، خلوصی ، عاکف پاشا ، فطنت خانم و لیلا خانم و غیره مورد مطالعه قرار می گیرند، و تا ربع اول قرن نوزدهم و دوره تنظیمات میرسد. این جلد هم تاحد زیادی حاضر بود و براون آنرا ویراستاری کرده و در 1905 چاپ می کند . جلد پنجم برخلاف جلد های سابق فقط بصورت یادداشت هایی موجود بود و گیب می خواست آنرا تا آغاز قرن بیستم برساند ، ولی بغیر از سه فصل ، که تاحدی حاضر بودند، فصل آغازین ناتمام میماند. براون این سه فصل را باتمام رسانده و فهرست کاملی از مندرجات جلدهای سابق را در آخر کتاب می آورد. فصل اول “آغاز دوره ای جدید” نام دارد ، که 1859 تا 1879 را در بر می گیرد و با ترجمه آثاری از شعرای فرانسه توسط شناسی شروع می شود ، که در حقیقت آغاز رابطه با ادب اروپایی است. دو فصل دیگر یکی درباره شناسی و دیگری درباره ضیا پاشا می باشد. در مقدمه این جلد که براون در 1907 نوشته است، می گوید ادبیات جدید عثمانی موضوعی است که تعلق به کسی ندارد یا بعبارت او
no man’s land
است و کسی درباره آن تحقیق نکرده است. گیب در این باره نوآوری کرده و اولین مستشرقی است به چنین موضوعی پرداخته است. افسوس که عمرش وفا نکرد و جز این سه فصل را ازخود بجای نگذاشته است، ولی براون امیدوار است ادیبی ترک بسیار دانشمند، که فعلاً نام او را نمی تواند فاش کند، شرح حال و تحلیل آثار شعرای بعدی و معاصر را باتمام برساند. جلد ششم متن تمام شعرهایی است که گیب آنها را در مجلدات پنج گانه ترجمه کرده ، و اغلب هم بشعر انگلیسی ترجمه کرده است. کتاب تاریخ شعر عثمانی را می توان اولین و بزرگترین مجموعه شعر ترکی در ترجمه انگلیسی نامید که هنوز هم ارزش خود را حفظ کرده است. گیب در ترجمه های خود کوشیده است که اوزان، قوافی و فورم اشعار را حفظ کند ، و تا حدی خواسته است به آنها حالتی قدیمی، ابهام آمیز   شرق افسانه ای بدهد.

حسین دانش در حاضر کردن مجلدات تاریخ شعر عثمانی با براون همکاری می کرد ، ولی احتیاج به یک ادیب و شاعر ترک ، مخصوصاً برای دوره “معاصر” بود و براون رضا توفیق (1864-1944) را در نظر می گیرد. او از چند لحاظ با براون همفکری داشت: اولاً درباره نهضت های فکری و فلسفی اسلامی تحقیق زیادی کرده بود ، و با همکاری کلمان هوارت متون مربوط به حروفیان را با شرحی مفصل به فرانسه جزو سری گیب به چاپ رسانده بود. بعلاوه او در همین سالهای 1913-1914 سه کتاب مربوط به فلسفه اسلامی را در استانبول چاپ کرده بود. توفیق در فرانسه درس خوانده و بگفته یکی از مستشرقینی که با او کار کرده بود ” هوشیاری و معلومات وسیعی داشت. عرفان را از شرق و تفکر علمی را از غرب فرا گرفته بود ، و زبان فرانسه را با فصاحت حرف می زد.” از سوی دیگر او علاقه زیادی به ادبیات فارسی ، فلسفه، هنر و ادبیات ایران داشت. از هر لحاظ رضا توفیق برای اتمام کار گیب فوق العاده بود ، فقط اشکال در این بود که رضا توفیق به سیاست گرویده و به وکالت مجلس انتخاب شده بود و در بعضی از موارد بزحمت جواب نامه های براون را می داد. در این مواقع بود که حسین دانش به داد براون میرسید و توفیق را در استانبول پیدا می کرد و قسمت های مختلف جلد آخر تاریخ شعر عثمانی را بدست آورده برای براون می فرستاد. دو بار ، یکی در اوت 1909 و بار دیگر در سپتامبر 1910 ، رضا توفیق در کالج پمبروک در کیمبریج می ماند و روی نویسندگان معاصر ترک چون نامق کمال، عبدالحق حامد ، اکرم بیک محمد رجایی زاده کار میکند. او مقالات خود را بفرانسه می نوشت و براون آنها را به انگلیسی ترجمه می کرد، ولی اشعار آنها را از ترکی به انگلیسی ترجمه می کرد.

همکاری رضا توفیق با براون از 1907 شروع می شود و با چند وقفه تا آغاز جنگ اول ادامه می یابد. این دوره تاریخ ترکیه سالهای مبارزه برای آزادی بود. در 23 ژوئیه 1908 در زیر فشار ترکان جوان وگروههای دیگر، عبدالحمید ثانی مشروطیتی را که در 1877 موقوف شده بود اعاده می کند. سلطان که هرگز دلش با آزادایخواهان نبود در اثر کودتایی در آوریل سال بعد برکنار گشته ، برادرش بنام محمد پنجم جانشین او میشود که چهارماه پیش از پایان جنگ اول فوت می کند . ولی نه او نه برادرش محمد ششم که در 1922 بوسیله حکومت ملی آتاتورک از سلطانی خلع می شود، قدرتی نداشتند و امپراطوری عثمانی در دوره جنگ اول ، که بتدریج سرزمین های خود را از دست می دهد و بوسیله “دیکتاتوری سه پاشا “( محمد طلعت پاشا، انور پاشا و جمیل پاشا) اداره می شود. نوسانات سیاسی و سانسور مطبوعات در دوره های مختلف کار رضا توفیق را مشکل می سازد. براون که سفری کوتاه در آوریل 1908 به استانبول می کند قسمت اول مقاله مربوط به سیاست و ادبیات نامق کمال را دریافت می کند، ولی یک سال بعد رضا توفیق مایل نیست این مقاله چاپ شود چون مواد بیشتر و بهتری بدست آمده است. اندکی بعد بعلت پیروزی ترکان جوان وضع خیلی بهتر شده است و توفیق با کمال آزادی درباره افکار تجدد خواهانه نامق کمال می خواهد بنویسد ، ولی خودش چنان در گیر سیاست شده است که فرصت ندارد. درگیری ها و آشوب های سالهای پیش از جنگ مزید بر علت می شود. حسین دانش در نامه ای به براون مورخ “7 مارت افرنجی 1912 ” می نویسد:

از احوالات ترکیه چیزی که بتوانم ازآن – بسبب اهمیتش– آگاهی دهم اینست که
Martial court
بشدت در کارست و تخمیناً اکنون پانزده روز است که رضا توفیق در حبس است. چون در جایی از استانبول بدون اذن ادارۀ عرفیه کنفرانسی بمردم داد و محکوم به حبس بیست و پنج روزه گردید. حالا نزدیکست که دوره محبوسیتش بانجام رسد. بیچاره خیلی با پولیتیک داخلی اینجا مشغولست و درصنف مخالفین ایستاده با پارتی
Union and Progress
همیشه در جدل و گفتگوست. خیلی تاسف می خورم که مشاغل علمی را بکنار گذاشت و سرش گرم پولیتیک بی ثمر شد…. بیچاره رضا توفیق چندی پیش از این دو دفتر که مندرجاتش بزبان فرانسوی بود پیش بنده گذاشت و از من التماس کرد که پس از خواندن آنها را بجنابعالی فرستم تا ضمیمه ( تاریخ ادبیات گیب) کنید. دفترها هنوز پیش منست و پس از گرفتن رای او عماً قریب به سرکار عالی خواهم فرستاد.

براون جزوه نامق کمال را ترجمه می کند، و رضا توفیق دو بار که در انگلیس بود درباره اکرم رجایی زاده ، علی بیک ،عبدالحق حامد و “مکتب جدید” می نویسد که خودش تعداد صفحات کل آنها را به 800 تخمین می زند. ولی در سپتامبر 1910 توفیق وعده می دهد که بزودی اندک نواقصی که مانده است فرستاده خواهد شد. دو سال بعد ، ظاهراً در برابر بیصبری براون رضا توفیق در نامه فرانسه اش می نویسد: “برای شما یک جنتلمن انگلیسی که در امنیت کامل کشور خوشبخت خود زندگی می کنید، تصور واقعیت های سخت زندگی یک مرد درستکار و مومن به اصول و عقاید خود در اینجا چقدر سخت است.” و سپس این شعر حافظ را می آورد:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل — کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

این در اواخر سال 1912 بود و تا آغاز جنگ جهانی هم شرح حال و تحلیل آثار شعرای معاصر تمام نمی شود، و براون به تشویق حسین دانش کار نوشتن جلد سوم تاریخ ادبیات ایران خود را از سر می گیرد. در دوره چهار ساله جنگ رابطه پستی با ترکیه فی الواقع قطع می شود و کار کتاب گیب بپایان میرسد. مقالاتی را که رضا توفیق در باره شعرای متاخر می نویسد براون ترجمه نمی کند و از آنها اثری در میان کاغذ های او نیست. براون در مقدمه جلد ششم تاریخ شعر عثمانی می نویسد: “در 24 جولای 1908 که این جلد زیر چاپ میرود یک ماه است که ایران به طرزی وحشیانه ازحکومت مشروطه محروم گشته است… ولی در ترکیه حکومت مشروطه برقرار گشته است….پنهانکاری بیش از این جایز نیست ، و من بدون آن که دیگر پروایی داشته باشم باید بگویم که ادیب ترکی که تاکنون همیشه به او اشاره کرده ام رفیق فاضل و خوش ذوق من دکتر رضا توفیق است.”در ضمن براون اضافه می کند که مقاله “نامق کمال” از رضا توفیق«پدر شعر جدید ترک» حاضر است وبقیه بخش ها برای کامل ساختن جلد هفتم آماده خواهند شد، ولی هرگز جلد هفتم گیب چاپ نمی شود.

(از چاپ زیر نویس ها معذوریم)

فاروق سومر: تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

Faruk Sümer; 1924-1995
Faruk Sümer; 1924-1995

مقدمه عباس جوادی

مرحوم پروفسور فاروق سومر یکی از استادان ما در «دانشکده زبان، تاریخ و جغرافیا» در آنکارا بود، یکی از معتبرترین استادان دانشکده هم بود و در عین حال شهرتی بعنوان «ملیتچی» و «تُرک گرا» داشت. تخصص او بیشتر حوزه قبایل اوغوز (غز) و عموما ترک بود که از دوران غزنویان و بخصوص سلجوقیان به بعد از آسیای مرکزی و خراسان به ایران و از آنجا بخصوص آسیای صغیر یعنی آناتولی و با نام گذشته اش بیزانس کوچ نمودند. این قبایل بعد از حرکات پس و پیش و جنگ و گریز های بسیار در همین مناطق رحل اقامت افکندند و به ترکیب قومی و بخصوص زبانی و فرهنگی و مهمتر از همه اداره سیاسی دول این سرزمین و بخصوص ایران و عثمانی مُهری پر تاثیر و ماندنی زدند.

در این زمینه استاد سومر آثار بسیاری از جمله «نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی» (آنکارا ۱۹۷۶) نوشته که در سال ۱۳۷۱ به فارسی ترجمه و در تهران چاپ شده است. البته استاد صد ها مقاله و کتاب دیگر هم نوشته، اما یکی از مقالات ایشان بخصوص برای ما ایرانیان بسیار پرارزش و در عین حال در نوع خود بی همتاست: رساله ای ۱۸ صفحه ای با تیتر:«نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان» از سال ۱۹۵۷ که متاسفانه در ایران ناشناس مانده و به فارسی هم یطور کامل ترجمه نشده است.

بنظرم موضوع تغییر زبان اکثر مردم آذربایجان از لهجه های ایرانی شمال غربی (فهلوی/پهلوی) به ترکی، در سطح آکادمیک برای اولین بار از طرف احمد کسروی در ایران و یک تاریخدان و زبانشناس معروف ترک، احمد ذکی ولیدی در «آنسیکلوپدی اسلام» (به انگلیسی) مطرح شد. به غیر از این دو و فاروق سومر، باید نام تاریخنویس معروف ایران استاد رحیم رئیس نیا («دگرگشت زبان در آذربایجان» (به فارسی) و ترک شناس فرانسوی ژان اوبن («ملاحظات ابن بزاز در باره ترک شدن آذربایجان» (به فرانسه) را ذکر نمود. این مقاله ژان اوبن هم تا جائیکه میدانم هنوزبه فارسی ترجمه نشده است.

من در مقالات دیگری در باره رساله های استادان رحیم رئیس نیا و ژان اوبن صحبت کرده و حتی متن این رساله ها را به فارسی و فرانسه یصورت پی دی اف در تارنمای «چشم انداز» گذاشته ام تا همگان از آن استفاده کنند.

مقاله استاد فاروق سومر را هم در پایان این نوشته بصورت پی دی اف میگذارم که هرکس ترکی ترکیه میداند، بخواند و اگر علاقه و وقت برای این کار مهم داشت آن را به فارسی هم ترجمه کرده در اختیار عموم قرار دهد. اما من خودم سعی خواهم کرد در همین نوشته چکیده ای از آن مقاله فاروق سومر را در اینجا تقدیم کنم تا کسانی که ترکی ترکیه نمیدانند کاملا از موضوع بی خبر نمانند.

بنظرم کلا بین همه این آثار آکادمیک و کلاسیک در باره تاریخ و نحوه دگرگشت زبان مردم آذربایجان (و طبیعتا آناتولی) توافق کلی هست و آن اینکه این روند به کوچ قبایل ترک از آسیای میانه به خراسان و بقیه ایران و بخصوص آناتولی یعنی بیزانس مربوط بوده است که از دوره غزنویان و بخصوص سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) شروع شده و حد اقل تا صفویان (اوایل قرن شانردهم) ادامه داشته است.

در حالیکه تاکید مثلا ژان اوبن اساسا بر رساله «صفه الصفا» اثر ابن بزاز اردبیلی از قرن چهاردهم میلادی یعنی دوره ایلخانان و کاربرد واژگان فارسی–پهلوی و نفوذ روزافزون ترکی و حتی مغولی در همان سال های ۱۳۰۰ میلادی در استان اردبیل و آذربایجان شرقی کنونی است، فاروق سومر بیشتر از اینکه وارد مباحث خود زبان و مثلا تغییرات واژگانی و سپس آوائی و یا دستوری شود و آن را در مقایسه با آنچه که قبلا بوده و بعدا شده به بحث بگذارد، بر کوچ و سکنی، حکومت ها و حرکات پس و پیش قبایل مختلف ترک زبان در آذربایجان و قفقاز میپردازد و از این زاویه سعی به توضیح چگونگی جا افتادن زبان ترکی و تغییر تدریجی زبان مردم آذربایجان میکند. فاروق سومر روند این دگرگشت را در جریان سلسله مراتب (کرونولوژی) تاریخی به سه مرحله تقسیم میکند:

۱) دوره سلجوقیان
۲) دوره مغول و
۳) دوره بعد از مغول شامل آق قویونلو ها، قراقویونلو ها و صفویان.

آنچه که بعد از این میخوانید نظر استاد فاروق سومر است که چکیده اش را بدون تفسیر و نظر خود تقدیم خواهم کرد (و بنا بر این زود زود «بنا به نوشته فاروق سومر…» نخواهم گفت)، اما فقط بعضی تعابیر را که احتمالا برای همگان روشن نیستند داخل پرانتز و با ذکر (-م) یعنی «توضیح مترجم» بطور بسیار مختصر شرح خواهم داد. این توضیح را هم بدهم که در اینجا من تعبیر «تورکلشمه» را «ترک شدن» و گاه «ترک زبان شدن» ترجمه کرده ام. اگر چه استاد سومر خود در ابتدای مقاله به این مسئله اشاره نمیکند که منظورش از این تعبیر، آمیزش تباری و نژادی با اقوام ترک و یا ترکی شدن زبان مردم است، اما طوریکه خوانندگان هم توجه خواهند کرد، مولف با تاکید بر مثلا تغییر جاینام ها نشان میدهد که منظور او در درجه اول دگرگشت زبان است و نه تیره و نژاد. به همین ترتیب به عنوان مثال وقتی از «ترک شدن» مغول های ایلخانی صحبت میکند معلوم میشود که منظور نه آمیزش تباری و نژادی بلکه در درجه نخست ترک زبان شدن است. این موضوع را بخصوص در بخش «دوره مغول» و «ترک شدن» یعنی ترک زبان شدن مغول ها خواهیم دید که از نمونه های بسیاری صحبت کرده میگوید مغول ها «ترکی صحبت کرده و ترک شده اند» (ص ۴۳۹).

فاروق سومر: نگاهی عمومی به تاریخ ترک زبان شدن آذربایجان

کوتاه شده و ترجمه: عباس جوادی

یکم: دوره سلجوقیان

ترکمن ها همچون بنیانگذاران امپراتوری سلجوقیان از ماورالنهر تا سواحل دریای مدیترانه کوچ کرده و به نقاط گوناگون یک امپراتوری وسیع پخش شدند. شاخه هائی از آنان هم در آذربایجان مسکون شدند. بعد از مرگ ملکشاه، امپراتوری وسیع سلجوقی بین فرزندان او تقسیم شد و هر فرزندی در صدر دولت کوچکتری قرار گرفت. آذربایجان جزو «دولت سلجوقی عراق» شد که مانند بسیاری از دول دیگر بعد از ملکشاه، بیش از ترکمن ها، به قدرت و حاکمیت مملوک های ترک متکی بودند (مملوک ها و یا ممالیک حکومت های عبارت از غلامان ترک در مصر، سوریه و شمال هند بودند -م). این، موضوع تحقیق مفصل و علیحده ای است. البته ترکمن ها هم شمشیر هایشان را غلاف کرده به دامداری خود باز نگشتند. آنها در دولت های مملوک ها هم نقش مهمی داشتند.

در دوره سلجوقیان، ترکمن ها بخصوص در مناطق موسوم به «اران» (به تشدید «ر» و یا «آران»، شمال رود ارس -م) و مغان آذربایجان شمالی، در آذربایجان جنوبی در غرب دریاچه ارومیه و همچنین بین کردستان ایران و «شهر زور» میزیستند. در ولایات تبریز، مراغه، خلخال و همچنین در منطقه جبال و یا «عراق عجم» تعداد ترکمن ها زیاد نبود. از این جهت در مقایسه با آذربایجان شمالی، سرعت «ترک شوی» در آذربایجان جنوبی و همچنین همدان و قزوین دیر تر و حتی ضعیف تر بوده است. مناطق مذکور در دوره سلجوقیان اصولا به امیران مملوک و فرزندان ایشان بصورت «اقطاع» سپرده میشد.

علت اساسی اینکه ترکمن ها بیشتر از آذربایجان جنوبی به «اران» رو میکردند و در آنجا جمع میشدند، بیشتر از آنکه مربوط به شرایط مساعد تر طبیعی برای ترکمن ها باشد، در حاشیه قرار گرفتن این منطقه بود. ترکمن های آناتولی هم به نواحی حاشیه ای رغبت بیشتری نشان داده اند. ترکمن های اران ابتدا تابع ملک ها و شاهزادگان سلجوقی و سپس زیر فرمان امیران بزرگ و بیگلربیگی ها خود بودند و در حملات علیه گرجی ها شرکت میکردند. در زمان مغول ها تعداد ترکمن های اران فوق العاده افزایش یافته و در همین دوره است که اران تبدیل به منطقه ترکی شده است. مشابه همین تحولات در بیزانس هم رخ داده و ترکمن ها که به حاشیه های بیزانس هم علاقه نشان داده اند، اسم شهر های گرجی و بیزانس را هم ترکی کرده اند.

کردستان ایران و مناطق همجوار آن ابتدا تحت حاکمیت قبایل «سالور» (و یا «سالیر» که یک قبیله اوغوز است -م) و سپس «یوا» (و یا «ییوا» که این هم یک قبیله اوغوز و نزدیک به افشار هاست -م) قرار گرفت. ایالت فارس را هم در همان دوره ها «قبیله سالغور ها» بدست آورده بود. ولایات کرمانشاه، شهر زور و دقوقه در آغاز آمدن سلجوقیان در دست «انازیان» کُرد بود اما بعدا تحت حکومت سالور ها و دیگر ترکمن ها در آمد.

تا جائیکه میدانیم قدیمی ترین اطلاعات در باره خلج ها که امروزه در جنوب شهر ساوه زندگی میکنند مربوط به نیمه دوم قرن چهاردهم است که در دوره جلایریان و مظفریان نقش معینی بازی کرده اند.

طوریکه گفتیم، در نیمه نخست سده سیزدهم جمعیت ترکمن اران بسیار زیاد شد. اما در کنار آنها در این منطقه ترک های «قانقلی» را هم میبینیم که همراه با جلال الدین خوارزمشاه به آنجا آمده بودند. آنها هم قومان ترک های «قیپچاق» بودند اما با گرجی ها یکی شده به سرزمین های تحت حاکمیت ترکان حمله میکردند و آنها را غارت مینمودند. یک دسته از قیپچاق ها در زمان استیلای مغول سعی کردند به آذربایجان شمالی بیایند اما موفق نشده برگشتند. مجموعا دلیل چندانی نیست که گفته شود قیپچاق ها در زمان سلجوقیان به آذربایجان آمده در اینجا سکنی گزیده اند.

در زمان مغول ها، ترکمن ها و «قانقلی» های خوارزمی که در آذربایجان بودند به آناتولی پناه برده و وقتی مغول ها به آناتولی هم حمله کرده اند، آنها رو به سوی سوریه گذاشته اند. در دوره قدرت مغول ها در ایران یعنی از زمان هلاکو تا ابوسعید خان، نشانه ای از حضور آن ها در آذربایجان نیست. رسم بر این بوده که در جنگ و جدل میان قبایل کوچنده ترکمن، طرف مغلوب همه چیز را رها کرده به جای دیگری کوچ میکرد. در ابتدای حاکمیت مغول ها بر ایران هم چون مغول ها به ایالت فارس دست نیافته بودند، در آثار دوره مغولی نشانه هائی از حضور ترکمن ها در فارس بچشم میخورد. با اینهمه بعید نیست که تعداد نسبتا کمی از این ترکمن ها با قبول تبعیت از مغول ها در آذربایجان و آناتولی شرقی مانده اند.

دوم: دوره مغول

وسعت حاکمیت ایلخانان در اوج قدرت
وسعت حاکمیت ایلخانان در اوج قدرت

(توضیح مترجم: ایلخانان و یا ایلخانیان نام سلسله و حکومت فرزندان چنگیز خان بود که بعد از مرگ چنگیز و هلاکو بخش ایران و بین النهرین، شام و فلسطین امپراتوری مغول به آنها واگذار شد. مدت حکومت: حدود هشتاد سال از ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی . پایتخت آنان به ترتیب تبریز، مراغه و سلطانیه بود.)

در مقایسه با دوره سلجوقیان، آنچه دقت پژوهشگران را جلب مبکند فراوان بودن جاینام های ترکی در دوره ایلخانان است که در زمان سلجوقیان به این درجه نبود. بعضی از این جاینام ها مانند «گؤکچه گؤل» (امروزه در ارمنستان) و «آلاداغ» (شمال دریاچه وان) در زمان اباقا و حتی هلاکو ترکی شده بود، اما هیچ نشانه ای نیست که این جاینام ها پیش از مغول هم وجود داشته اند. نام های مغولی «زرینه رود» (چاغاتو و تاقاتو) در جنوب مراغه هم در آن دوره آشنا بودند. با این ترتیب جاینام هائی که بعد از حکومت اباقا می بینیم، بعضی ترکی بودند و بعضی دیگر مغولی. این در عین حال اشاره به تیره و تبار کسانی دارد که با ارتش مغول به ایران آمدند. بر این پایه میتوان گفت که بعضی از حاکمین ایلخانی مغول و بعضی دیگر ترک بودند. مثلا در دوره اولجایتو، یک شاعر مهم دربار چهار قصیده هرکدام به ترکی، مغولی، فارسی و عربی سروده به ایلخان تقدیم کرده است. یک نشانه گسترش ترکی در این دوره هم این است که از زمان غازان خان به بعد، لقب (ترکی، -م.) «بی» و یا «بیگ» (طوری که در ایران مینوشتند و هنوز هم مینویسند) به موازات لقب مغولی «نویان» وارد چرخه استفاده شده است که همان معنی را میدهد.

میتوان کسانی را که تحت بیرق مغول به ایران آمدند و ترکی گفتگو میکردند به دو دسته تقسیم کرد: آنها که از نظر تبار، ترک بودند و مغول هائی که ترک (ترک زبان -م) شده بودند. میتوان گفت اکثر کسانی که ترک بودند و همراه با مغول ها به ایران آمدند، اویغور بودند (قومی ترک زبان در آسیای میانه و چین، -م). در کتاب ابوالقاسم کاشانی که تاریخ دوره اولجایتو خان را نوشته، فهرست ۲۵ امیر دیده میشود که احتمالا هشت نفر آنان اویغور بودند. امیر سونج اقا هم در راس این امیران قرار داشت که اتابک ولیعهد یعنی ابو سعید بود و بزرگترین امیر ایلخان بشمار میرفت. بعضی امرا هم از قوم قیپچاق بودند.

از سوی دیگر بعضی از خان ها و نویان ها که با مغول به ایران آمده بودند مغول بودند اما ترک زبان شده بودند. همچنین ترک زبانان بسیاری در جرگه نویان ها، نوکران (نوکر که کلمه ای مغولی است در اصل معنی دستیار میدهد، -م) غلامان و توابع قبیله ها بودند که در معیت خان ها، شاهزادگان و نویان های مغول بودند. در همین شرایط ترکی رفته رفته بین ایلخانان توسعه یافته و بسیاری از آنها زبان مغولی خود را رها کرده ترکی را درپیش گرفته اند. بنا براین در آذربایجان دوره مغول، درکنار ترک زبان شدن مردم، مغول ها هم شروع به ترکی صحبت کردن نموده و ترک شده اند که اینهم به روند ترک شدن مردم قوت بخشیده است.

در زمان خاندان هلاکو روند اسکان و یکجا نشین شدن مغول ها و ترک ها همانند گذشته در آذربایجان شمالی بیشتر بوده است. در آذربایجان جنوبی این روند بخصوص در مناطق مراغه، ارومیه، خوی و حوالی دریاچه ارومیه و در عراق عجم در شهر سلطانیه که بین قزوین و زنجان واقع بود و تا حدی در شهر ری متمرکز بود. از نظر جاینام ها جالب است که ابتدا نام های ترکی و فارسی یک جا و محل همزمان بکار برده میشد اما بتدریج نامهای فارسی کاملا جای خود را به نام های ترکی میدادند. مثلا نام روستای «انج رود» در نزدیکی سلطانیه «سونقورلوق» شده و یا نام روستای «قهود» بین سلطانیه و قزوین تبدیل به «سایین قلعه» شده است (حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، ص ۱۷۳).

مرگ ابوسعید بهادر خان از نظر موضوع مورد بحث ما نیز نقطه عطفی را تشکیل داده است. از آن به بعد دیگر سمت فتوحات (فتوحات مغول، -م) یکباره از ایران به ترکیه تغییر یافته و نتیجه طبیعی این وضع هم آن شده که هدف مهاجرت ها به عکس خود، یعنی از ترکیه به ایران تبدیل یافته است. از جمله «آرپا خان» که بعد از ابوسعید به قدرت رسید از سوی والی دیاربکر «علی پادشاه» مغول بقتل رسید و در ایران دوره خانیگری شروع شد. در نتیجه این تحولات یک دسته بزرگ ترک و مغول از ترکیه به ایران مهاجرت کرد. از این قبیل کوچ های معکوس یعنی از بلاد روم به ایران کم نبوده است.

میدانیم که در این دوره در مغان و اران هم قبایل ترکمن زندگی میکردند که اساسا مشغول دامداری بودند. نام یکی از این قبایل «چوبانلی» (چوپانلو، چوپانیان) بود. در اواسط قرن چهاردهم بین شهرهای ارزنجان و ترابوزان هم قبیله هائی با نام «چوبانلی» زندگی میکردند که درعصیان «کوچک شیخ حسن» شرکت کرده، سپس اکثرشان به اران کوچ نمودند.

در زمان جلایریان یعنی نیمه دوم قرن چهاردهم قراقویونلو ها سرزمین های طوایف مغول «سوتایلی» را که بین موصل و ارضروم رحل اقامت افکنده بودند، از خود نموده حتی رو بسوی آذربایجان گذاشتند و در اواخر قرن بر خوی، نخجوان و جنوب دریاچه «گوکچه گول» حاکم شدند. آنان وارد تبریز هم شدند اما آمدن تیمور باعث آن شد که برنامه های آنها برای حاکمیت بر این منطقه به تاخیر بیافتد.

دوره خانیگری و جلایریان در ترک شدن آذربایجان مرحله مهمی بشمار میرود. در این مرحله بسیاری از قبایل ترکمن از ترکیه به آذربایجان آمده در اینجا یکجا نشین شده اند. در همین دوره است که با جاینام های زیادی در کتب و آثار این دوره روبرو میشویم که قبلا خبری از این جاینام ها نبوده است.

در مقابل «اسکی شهر» اورخان بیگ عثمانی، اشرف چوپانی هم در شمال تبریز، در کرانه رود ارس قصبه ای بنام «اسکی شهر» درست کرد. در مقابل «قارادره» های متعدد، یک «قارادره» معروف هم در نزدیکی خوی بود. چندین «قارادره» دیگر در آناتولی شرقی و بین سلطانیه و اردبیل بود. در منطقه سلطانیه محلی هم بنام «گوزل دره» وجود داشت. بین اوجان و سراو (سراب) در جنوب و شرق تبریز از روستائی بنام «ایوا» روایت میشود که شاید مربوط به قبیله «ییوا» باشد. و بالاخره «قره باغ» فقط در اران نبود. حد اقل یک قره باغ دیگر هم در منطقه سلماس وجود داشت.

در سال ۷۷۹ ه.ق. هم (۱۳۷۷-۱۳۷۸) ناحیه «سورماری» (سورب ماری) در جنوب دریاچه «گوکچه گول» این نام را داشت. همچنانکه نام «تریپولی» در آناتولی غربی تبدیل به «توربالی» (توبره لو) ترکی شده، «سورماری» هم بزودی تبدیل به «سورمه لی» (سرمه لو) شد. منابع دوره تیمور نام این قلعه را معمولا بصورت ترکی آن قید کرده اند.

مجله «بلله تن» موسسه تاریخ ترک (1976) که مقاله فاروق سومر در آن چاپ شده بود
مجله «بلله تن» موسسه تاریخ ترک (1976) که مقاله فاروق سومر در آن چاپ شده بود

سوم: دوره بعد از مغول (دوره دوم ترکمنان)

این دوره را به سه زیر دوره تقسیم میکنیم:

۱. قراقویونلو ها

قراقویونلوها که در میانه های قرن چهاردهم در منطقه ای بین ارضروم و موصل در شرق ترکیه فعال بودند، دیگر ترکمن ها را هم دور خو د جمع کرده در اوایل قرن پانزدهم عراق عجم (غرب و مرکز ایران) و ولایات فارس را هم فتح کرده امپراتوری بزرگی تاسیس کردند. بدنبال این روند پر اهمیت، بخش قابل توجهی از ترکمن های ترکیه به آذربایجان کوچ کردند. مثلا شاخه ای از آنان بنام «آغاچری ها» (آغاجری) هم در حوالی شهر ماراش زندگی میکرد و نوادگان آنان هنوز هم با حفظ همین نام خانوادگی در ایران زندگی میکنند. در عین حال قراقویونلوها طایفه ای عبارت از پنجاه هزار خانوار بنام «قارا اولوس» («اولوس» کلمه ای مغولی بمعنای مردم و قوم است، -م) ایجاد کردند که در عراق عرب بسر میبرد. در زمان جهانشاه بخش مهمی از همین طایفه به آذربایجان کوچانیده شد که هنوز هم در ایران جاینام های مربوط به این طایفه وجود دارد. اما آمدن «قارا اولوس» ها به ایران باعث ایجاد هیچگونه محدودیت و فشاری بر دیگر قبایل ترک که ترکمن نبودند و در ایران زندگی میکردند، نگردید.

۲. آق قویونلو ها

قراقویونلو ها بعد از شصت سال حکومت جای خود را به آق قویونلو ها دادند. آق قویونلو ها بصورت قومی پرجمعیت تر از آناتولی به آذربایجان آمدند. بدین صورت جریان ترک زبان شدن از آذربایجان فراتر رفته به عراق عجم هم کشیده شد. مثلا در دوره جلایریان در ولایت ری دهی بنام «ساری قامیش»، در غرب ری محلی بنام «ساوجی بولاق» و یا در ورامین (جنوب ری) روستائی بنام «آیدین» موجود بود. یک نمونه دیگر این است که یک سیاح ونیزی از قصبه ای بنام «آوشار–افشار» بین ساوه و سلطانیه بحث میکند.

۳. صفویان

موج سوم و حتی بزرگتر کوچ که از ترکیه به ایران شده، زمان صفویه انجام یافته است. این جریان مربوط به ظهور شاه اسماعیل و دولت صفوی است. شاه اسماعیل درست در سال ۱۵۰۰ میلادی از مخفیگاه خود در اردبیل بیرون آمده برای دیدار با هواداران قزلباش (قیزیلباش) خود به قصبه «سارو قایا» از توابع شهر ارزینجان رفت و در آنجا با مریدان ترک اش یکی شده به ایران برگشت و آق قویونلو ها را شکستی سخت داد.

در نتیجه مهاجرت هائی که در زمان قراقویونلو، آق قویونلو و بخصوص صفویه از آناتولی به ایران شد، مناطق آناتولی شرقی با کمبود توده ترک زبان روبرو گردید. کافی است فقط این نمونه را بدهیم که تنها از ولایت آنطالیه و دور و بر آن ۱۵ هزار اسب سوار قبیله «تکه لو» (تکلو) همراه با زنان و کودکانشان به ایران مهاجرت کردند. کسانی که کوچ کردند، تنها ترکان کوچنده نبودند بلکه روستائیان ترک هم از شرق آناتولی رخت بر بسته رفتند. این عامل باعث شد که در بسیاری نقاط آناتولی شرقی سهم ترک زبانان در جمعیت تقلیل یافت. متقابلا، این روند کوچ، جریان ترک شدن آذربایجان را به نتیجه نهائی رسانیده است.

در نتیجه همین تحولات است که سیاح اروپائی شاردن که در قرن ۱۷ در ایران بوده است مینویسد که ترکی در تمام غرب ایران تا ابهر در نزدیکی قزوین زبان حاکم بوده و حتی در دربار شاهان در اصفهان نیز ترکی بر فارسی اولویت پیدا کرده است. شاردن مینویسد در ایران «فارسی را لطیف، عربی را فصیح و ترکی را صحیح مینامیدند» و علاوه میکند که «فارسی به ترکی شعر و سخنان عاشقانه داده و در مقابل از ترکی کلمات مربوط به دربار و فرماندهی گرفته است» (شاردن، پاریس، ۱۸۱۱، جلد ۴، ص ۲۴۰). او مینویسد: «از ابهر به بعد، چه در شهر ها و چه در دهات فارسی حرف میزنند اما تا ابهر زبان مردم ترکی است ولی کاملا شبیه زبان ترکیه نیست و از آن کمی فرق میکند» (جلد ۲، ص ۳۸۵-۳۸۶). و همچنین: «ترکی زبان لشکر و دربار است. در این محیط و بخصوص در کاخ های اشراف، چه بین مردان و چه میان زنان ترکی حرف میزنند و این موضوع به آن مربوط میشود که خاندان سلطنتی از سرزمینی ترک زبان است و حاکمین عبارت از ترکمان ها هستند که زبان مادری شان ترکی است» (جلد ۴، ص ۲۳۸).

سیاح معروف عثمانی اولیا چلبی هم در سفر خود به ایران ترکی آذری را بصورتی کامل فراگرفته به ترکیه بازگشته است (سیاحتنامه، استانبول ۱۳۱۴ هجری، ص ۲۲۷ به بعد).

بعضی پژوهشگران اروپائی نوشته اند که تصمیم شاهان صفوی مبنی بر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان تاثیر مهمی بر ترک شدن آذربایجان گذاشته است. اصل جریان اما درست برعکس است.

طوری که از خاطرات سیاحان هم بر میاید، زبان دربار صفوی در اصفهان ترکی بود. شاه عباس با سیاح اروپائی به ترکی صحبت میکرد و آن صحبت را به فارسی برای وزیرش ترجمه مینمود (لوسین لوئی بلان، شاه عباس یکم، پاریس ۱۹۳۲، ص ۲۳۵). یعنی حتی در شهری مانند اصفهان هم که زبان فارسی حاکم بوده، زبان دربار ترکی باقی مانده بود. اگر حتی اینطور نمیبود، در نهایت پادشاه و درباریان ناچار میشدند که به زبان محیط خود عادت کرده آن را قبول کنند. بهمین ترتیب سلجوقیان و دیگر حکمرانان ترک و مغول بنا به شرایط محیط خود فارسی را هم آموخته بودند. یعنی اگر حتی صفویان زبان ترکی را هم نمیدانستند، اما پایتخت را در آذربایجان حفظ میکردند، در آن صورت ترکی را میاموختند و به عادات ترکان نیز عادت میکردند. از این جهت انتقال پایتخت از تبریز به قزوین و از آنجا به اصفهان که شاهان صفوی برای حفاظت خود از حملات عثمانی ناچار به آن شده بودند، به گفته ذکی ولیدی توقان، از نگاه هویت ترکی آذربایجان نه مفید، بلکه مضر واقع شده است.

——————————————————

اصل ترکی مقاله استاد فاروق سومر

کلمات خارجی در فارسی و ترکی و سیاست «پاکسازی» زبان

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori

عباس جوادی – من هنوز یادم است که در دوران پهلوی در بعضی کتابها و روزنامه جات میخواندیم که زبان ترکی که ما در آذربایجان صحبت میکنیم «معجونی از فارسی، ترکی و عربی» است و در واقع به ادعای آنها زبان جداگانه ای نیست. بعضی ها از هر فرصتی استفاده کرده نسبت به زبان ترکی آذری توهینی میکردند. بهمین خاطر هنگام نام بردن از زبانهای اقوام بجای تعبیر «زبان ترکی» فقط «لهجه محلی تبریز» میگفتند که این هم ما جوانها را فوق العاده دلگیر و عصبانی میکرد. ما که حرفی در مورد فارسی و زیبائی آن نداشتیم و با کمال میل فارسی را یاد میگرفتیم. اما چطور ممکن است که به زبان مادری و ملی ما که ترکی است مُهر «معجونی از این و آن زبان» میزنند؟

یکی از دلایلی که گاه و بیگاه هنگام صحبت و یا در نوشته های مطبوعات مطرح میشد این بود که نصف لغات ترکی ما یا عربی است یا فارسی. خوب، این که کم و بیش درست است. آن وقت ها صدای ما بجائی نمیرسید وقتی میگفتیم که فارسی هم همین طور، نصف لغات فارسی که ما امروز مینویسیم و صحبت میکنیم هم عربی است.من حتی یادم هست که یک روز از فرط حرص و جوش، آمده و در خانه یک صفحه گلستان سعدی و یک صفحه «هوپ هوپ نامه» صابر را از نظر سهم لغات عربی و فارسی با هم مقایسه کرده و اتفاقا  به این نتیجه رسیده بودم که هم فارسی و هم ترکی پر از لغات عربی هستند.

از آن سالها تقریبا 50 سال گذشته اما این نگرش عوامانه و ناسیونالیستی نسبت به کلمات باصطلاح «غیر خودی» در عمل تغییر چندانی نیافته است. این را هم در فارسی و هم در ترکی می بینیم – چه در ترکیه و چه اخیرا در جمهوری آذربایجان.

البته واقعا من ندیده ام که کسی یک متن مفصل ترکی و یک متن مفصل (و همزمان) فارسی را بگیرد و در صد لغات خارجی را محاسبه کند. این کار هم بسیار مشکل است و هم وابسته به عوامل بسیاری است مانند مولف و منبعی که انتخاب میکنید، دوره ای که آن متن نوشته شده و اینکه آن متن اصولا آیا میتواند مدل آن زبان باشد یا نه. شاید مراجعه به فرهنگ لغات از این جهت بهتر باشد.

من یک بار کوششی کردم و سعی نمودم در نمونه یک مقاله خبری-اطلاعاتی از سه منبع معاصر ایرانی، ترکی ترکیه  و ترکی آذری (باکو)، درصد کلمات «غیر خودی» در این متن ها را محاسبه کنم. نتیجه این بود که در هر سه زبان در صد کلمات در اصل «غیر خودی» (عربی و زبانهای اروپائی و کمی هم ترکی در فارسی و فارسی، عربی و کلمات اروپائی در ترکی) تقریبا مشابه و حدود 36-43 در صد است. عربی لغات زیادی از فارسی و ترکی نگرفته است و بحث اش جداست. (این مقاله را در این لینک میتوانید بخوانید).

اما اصولا چرا زبان  مشترک یک ملت و دولت  باید حدالامکان از کلمات و تعابیر «غیر»  زبان ملی و مشترک آن ملت عاری باشد؟ چرا وقتی فارسی حرف میزنیم احساس بعضی ها این است که فلان کلمه در اصل فارسی نیست و باید کلمه ای فارسی بجای آن بکار برد؟ این جریان از دوره رضا شاه و تاسیس فرهنگستان مُد شده بود اما بعدا از رواج افتاد. در ترکیه هم شاهد چنین جریان رسمی بودیم و حتی در ترکیه این تمایل شدید تر بود و تاثیراتش بخصوص بخاطر تغییر الفبا شدید تر.

هزار سال است ایرانی ها و ترک ها به کتاب «کتاب» میگویند.

ادامه استفاده از کلمه «کتاب» مگر چه عیبی دارد؟

چرا مثلا همین کلمه «کتاب» را که اصلش عربی است و هم در فارسی و هم در ترکی از آن استفاده میکنیم «کلمه خارجی» و یا «غیر خودی» بنامیم؟ چه عیبی دارد که کلمات فارسی و عربی را که در طی صد ها سال بکار برده و به آن عادت کرده ایم بحال خود بگذاریم و بخاطر ملاحظات سیاسی آنها را «پاکسازی» کرده با لغات جدید ولی نامانوس باصطلاح «خودی» عوض نکنیم؟

ریشه سهم بزرگی از کلمات مورد استفاده در انگلیسی و فرانسه و آلمانی هم لاتین و یا یونانی است. این مگر چیز بدی هست؟ هر زبانی که از دیگران منزوی نبوده مگر اینطور نیست؟تازه چرا این حس وجود دارد که یک زبان هر چقدر از کلمات زبانهای دیگر عاری تر باشد زبان بهتر و غنی تر و قدیمی تر و غیره است؟

 خیلی ها نمیدانند. این تمایلات «پاک کردن» زبان از کلمات خارجی   پدیده مخصوص قرن بیستم است چونکه این در قرن بیستم به یکی از عوامل «غرور» و «پُز دادن ملی» تبدیل شد که بگویند ما اصلا محتاج زبان های خارجی نیستیم. و این مسابقه شروع شد که کدام زبان از زبان های دیگر کلمات بیشتری گرفته است، گویا زشت است که کلمات زبانهای خارجی را گرفت.

تا قرن بیستم چنین چیزی نبود. صد ها سال لاتین و یونانی  به زبان های اروپائی تاثیر زیادی داشتند (و هنوز هم دارند). در شرق مسلمان «السنه ثلاثه» (زبانهای سه گانه) یعنی عربی، فارسی و ترکی درخاور میانه، آسیای مرکزی و جنوبی و همچنین اروپای جنوبی و آفریقای شمالی نفوذ داشت و بین خود آنها  هم فارسی و هم ترکی به شدت تحت تاثیر لغوی و حتی دستوری عربی بودند (و هنوز هم هستند) در حالیکه نفوذ فارسی و یا ترکی به عربی خیلی کمتر بود. این هم اصلا مسئله ای نبود و کسی در استانبول و یا تبریز و اصفهان احساس «عقده حقارت» نمیکرد  که ترکی و یا فارسی که مینویسند و میخوانند و صحبت میکنند بیشتر از نصفش عبارت از کلمات و ترکیبات عربی است.

اما در قرن بیستم با بالا آمدن ناسیونالیسم و دولت های ملی تمایل به «پاک کردن» زبان ملی از کلمات «غیر خودی» تقویت یافت. این را بخصوص در دوره رضا شاه و بعد ار تاسیس فرهنگستان در ایران میبینیم. اما در دوره محمد رضا شاه هم این جریان مجموعا ادامه یافت. در ترکیه بعد از تشکیل جمهوری ترکیه برهبری آتاترک و تاسیس «تورک دیل کورومو» (مرکز زبان ترکی) جریان تصفیه لغات و ایجاد لغات ترکی بجای لغات عربی و فارسی شروع شد. البته ایجاد و جا انداختن کلمات و تعابیر جدید (مانند تلگراف) چیزی طبیعی بود و حتی تعویض کلمات عربی با مترادف های فارسی (دادگستری بجای عدلیه) مورد قبول عامه قرار گرفت. اما این کار با زیاده رویهائی هم همراه بود. در ایران زبان بعضی ها مانند مرحوم احمد کسروی نشان از کوششی مصنوعی در راه پرهیز از کلمات غیر فارسی دارد. در ترکیه (بخصوص همراه با تغییر الفبا از عربی به لاتین)  مدتی کوشش شد هر چه زودتر هر چه بیشتر کلمات عربی و فارسی را از تداول استفاده بیرون کرده آنانرا با کلمات نوساخته ترکی عوض کنند. این کوشش تا حدی هم موفق شد اما تا حدی پیش رفت که امروزه یک جوان 20-25 ساله و تحصیلکرده ترک  اشعار صد سال پیش شاعرانی مشهور مانند توفیق فکرت و یا یحیی کمال و یا حتی سخنرانی های خود آتاترک را نمی فهمد.

در اروپا  بجز یکی دو مورد کوتاه مدت و گذرا مانند فاشیسم هیتلری در آلمان که کوشش کردند بجای کلمات لاتین و یونانی  لغات «ناب» آلمانی بکار ببرند  چنین تمایلی موجود نبود.

در خود ایران و ترکیه هم بعد از اینکه تب و تاب جنگ و تحکیم دولت های ملی خوابید این تمایلات فروکش کردند. بویژه بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت  و در ترکیه هم پس از آمدن حزب محافظه  کار – اسلامی آ ک پ  بر سر قدرت  استفاده از لغات عربی و یا فارسی از حالت «عیب و توهین ملی» خارج شد.

 تاثیر پذیری لغوی،  دستوری و حتی آوائی بین عربی، فارسی و ترکی بیش از هزار سال چیزی عادی بوده باعث غنای این زبانها شده است. اما حتی در قرن بیستم هم اعراب چنین مشکلی نداشتند چرا که زبانشان چندان تحت تاثیر فارسی و ترکی نبوده. اما فارسی زبان ها و ترکی زبان ها هم واقعا لازم نیست دچار «عقده حقارت» شوند و کوشش کنند زبان خود را بطور مصنوعی از عربی و یا فارسی و ترکی «پاکسازی» کنند. این تاثیر پذیری باعث غنای این هر سه زبان شده و اگر تند روی نشود وآلوده سیاست نگردد چیز بدی نیست. روند طبیعی اش هم همین است.

ایرانی آریا پرست، ایرانی ترک پرست

Glbe and Cosmos

ایرانی آریا پرست …

۱ – عاشق دین زرتشتی است اما از آن فقط «پندارنیک، گفتار نیک، کردار نیک» را میداند.

۲ – فکر میکند همیشه کشوری بنام ایران بوده که مردمش به فارسی «تهرونی» صحبت میکردند اما مهاجمان عرب و تُرک که آمدند زبان بعضی ها را بزور عوض کردند و حالا باید بزور زبان همه این مردم را فارسی کرد.

۳ – ایمان راسخ دارد که از ارمنستان و آسیای صغیر و بغداد گرفته تا تاجیکستان و اوزبکستان و افغانستان همه «مال» ایران بود و اگر فرصتی دست داد، چرا نه؟، باید این سرزمین ها را پس گرفت.

۴ – از افغانها و تاجیک ها و ارمنی ها خوشش میاید اما لطف چندانی به ترکمن ها و اوزبک ها و تُرک ها و اعراب ندارد.

۵ – هراس همیشگی اش اینست که اگر زبان و فرهنگ غیر فارسی اقوام ایران صاحب حق و حقوقی شوند، ایران از هم میپاشد.

۶ – فکر میکند یک ملت حتما باید فقط یک زبان داشته باشد.

۷ – همه بدبختی ایران را از دست اعراب و تُرک ها و مغول ها میداند و تصور میکند «اگر آنها نبودند، ایران امروز مثل آلمان بود.»

۸ – اصرار دارد که محمد علی شاه و سلطان حسین وخلخالی  تُرک  هستند اما شاه اسماعیل و شاه عباس و مظفر الدین شاه ایرانی بودند.

۹ – نمیداند که بعد از اسلام، ایرانی که به آن افتخار میکند، با یکی دو استثنای کوتاه مدت، یا زیر حاکمیت خلفای عرب بود و یا در دست حاکمان تُرک ایرانی.

۱۰ – شیفته فتوحات کورش وداریوش است اما از فتوحات اسکندر و اعراب منزجر است.

۱۱ – فکر میکند شاید فقط شکسپیر و گوته بتوانند کمی با فردوسی و حافظ رقابت کنند اما بجز شهریار نام یک شاعر تُرکى گوی ایران را نمیداند.

۱۲ – از حقوق کُرد های ترکیه و طالش های جمهوری آذربایجان دفاع میکند ولی حقوق کُرد ها و ترک های ایرانی اصلا بیادش نمیافتد.

ایرانی ترک پرست

۱- تصور میکند که «ترک ها» از ۴-۵ هزار سال پیش در آذربایجان کنونی مسکون بوده اند. در مورد کوچ گسترده و مستمر قبایل و طوایف ترکمن به آذربایجان و آناطولی (ترکیه کنونی) از قرن یازدهم میلادی که باعث تغییر زبان اکثریت مردم این مناطق شد خبری ندارد و یا نمیخواهد خبری داشته باشد.

۲- اصلا از بحث زبان های ایرانی که قبل از ترکی در آذربایجان مورد استفاده بود خوشش نمی آید. بهمین جهت از شاعر آذری قطران تبریزی خبری ندارد و از تاریخ دان مشهور احمد کسروی هم اصلا خوشش نمی آید.

۳- فکر میکند در تاریخ، کشوری بنام ایران موجود نبوده و اگر بوده بزور و با حاکمیت قهری بر اقوام دیگر از جمله ترک ها بوده و باید این کشور محدود به شرق ایران کنونی و افغانستان و تاجیکستان باشد.

۴- اطلاع  و سواد چندانی ندارد، اما از حافظ و فردوسی و زبان فارسی خوشش نمی آید.

۵- فکر میکند آن همه شهرت و افتخار ایران قبل از اسلام «داستان های خیالی» است و بعد از اسلامش هم مربوط به دوران حاکمیت ترک هاست و نه فارس ها.

۶ – شاه اسماعیل صفوی، ستارخان، خیابانی و پیشه وری را قهرمانان آذربایجان میداند اما ترجیح میدهد در باره ترک بودن سلطان حسین و محمد علی شاه و یا خلخالی بحثی نشود.

۷- هر آذربایجانی را که خلاف معتقدات او نظری بدهد و کاری بکند «خائن» و «بی غیرت» مینامد.

۸- همه بدبختی های آذربایجان را از فارس ها میداند.

۱۰ – اصرار دارد که هر نظری که میدهد نظر همه مردم آذربایجان است.

۱۰ – فکر میکند که فرقش با یک فارس فقط در زبان نیست. نژادش، ترکیب خونش هم فرق میکند.

۱۱ – عاشق باکو است اما وقتی از ایران مهاجرت میکند بجای جمهوری آذربایجان، ساکن اروپا و یا آمریکا میشود.

۱۲- طرفدارهمه حقوق برای ترک های آذربایجان از جمله حق جدائی از ایران است اما نمیخواهد چیزی در باره حقوق کُرد های آذربایجان غربی، طالش های جمهوری آذربایجان و یا کُرد های ترکیه بداند و یا بشنود.

Turkish presidential elections: FC Barcelona Wins انتخابات ترکیه – شکی نیست

TRCandidates

تصادفا و براى امور شخصى در آنكارا هستم. هيچ نيت گزارشگرى نداشتم. اما چيزى نوشتم به انگليسى كه منتشر ميكنم. سه حرف براى من جالب بود.

يك بقال: كى ميبره؟ “آقا اين مثل بازى (فوتبال) بارسلونا و يوزقات اسپوره (يوزقات شهر نسبتا كوچكى در آناطولى است)… بخواهند پنج تا ميزنند، بخواهند شش تا ميزنند…اينها (تيم اردوغان) همه امكاناتو دارن و كار كشته اند… اكمل الدين (كانديداى مخالفين اكمل الدين احسان اوغلو) را مردم عادی نميشناسند. حتى اسمش را هم نميدانند.”

يك دندانپزشك جوان و تحصيلكرده آمريكا: “فاجعه اردوغان دو دليل دارد: يكى اينكه اردوغان و تيم اش شديدا كار ميكنند و بازده نشان ميدهند و در مقابل، مخالفت فقط غر ميزند، برنامه ندارد و تنبل هم هست. دوم اينكه ملت آنهمه اتهامات رشوه خورى و فساد مالى عين خيالش نيست.”

يك خانم ميانسال: «اردوغان آدم ملت است، آدم ماست، كسى مثل من و شما. تركيه با او موفق شده. اردوغان اعتبار بين المللى تركيه را بالا برده و با وجود اتهامات دروغ مخالفت؛ باز بعد از ١٢ سال با اكثريت بزرگ انتخابات را خواهد برد.”

اين آخرى ظاهرا (طبق بررسى افكار عمومى از سوى موسسات مختلف) حدود ٤٥-٥٥ در صد آرا را بدست خواهد اورد. احساس من هم اين است. مخالفان خودشان هم اميد پيروزى ندارند. نماينده كرد ها هم يك كانديداى قومى است و فقط بخشى از كرد ها به او راى خواهند داد.

نتيجه اينكه به تخمين من در اين دور اول انتخابات آقاى اردوغان احتمالا چيزى در حول و حوش چهل در صد آرا را از آن خود خواهد كرد تا در آن صورت در دور دوم كه بين دو رقيب اصلى انتخاب خواهد شد، كار را تمام كند – شايد هم همه را يك بار ديگر دچار حيرت كرده در همين دور اول بيش از پنجاه در صد آرا را از آن خود كند. ولى چه خوشمان بیاید چه نه، در اينكه نام رئيس جمهورى آينده تركيه رجب طيب
اردوغان خواهد بود بنظرم جاى شكى نيست.

با اين انتخابات راه براى تغيير نظام سياسى تركيه از حكومت پارلمانى از نوع آلمان و ايتاليا به نظام رياست جمهورى از نوع ايالات متحده و فرانسه هم باز ميشود. اگر قبل و يا بعد از انتخابات پارلمانى سال بعد قانون اساسى در آن جهت تغيير كند، رئيس جمهورى برخلاف گذشته كه مقامى وراى قوه اجرائيه، ملى و تشريفاتى بود رئيس كل قوه اجرائيه ميشود. اينكه تركيه ديكتاتورى ميشود يا نه بحث ديگرى است كه مربوط ب اجراى نظام جديد در عمل است، يعنى قدرت و اختيارات قوه مقننه، بيطرفى محاكم، رسانه هاى آزاد و غيره.

Ankara, 8 August 2014 – Most of people I have talked to here in the Turkish capital city believe that it is almost a clear case that Prime Minister Recep Tayyip Erdogan will win in Sunday’s presidential election. It’s about him, the person, the leader Erdogan and his 12 years of service as PM. He is the front-runner candidate.

A female student from the Faculty of Law says “it seems people don’t care much about past allegations of corruption, authoritarian style and exclusion and intimidation of the opposition.” Indeed, nationalist and secular (pro army, pro Ataturk) opposition’s candidate Ekmeleddin Ihsanoglu does not seem to have much chances. Some don’t even know his complete name. The third contender, the main Kurdish party’s candidate is mainly popular among Kurdish population.

On Sunday, more than 50 million Turks will elect the country’s president – Turkey’s first direct presidential election since its founding in 1923. With this election, Turkey will switch to a presidential system as opposed to a formal presidency and a government led by a prime minister elected by parliamentary election. Turkey’s conservative Islamic leaning party of AKP led by Prime Minister Erdogan has been ruling Turkey without need for coalition partners for the last 12 years, winning consequent national and local elections, with simple majority.

In Ankara, Erdogan’s posters and ads are overwhelming. A middle class shop keeper told me “this is a match between FC Barcelona and (the little football club of) Yozgat Spor (Yozgat is a small Anatolian city). They will shoot as many goals as they wish.” A US-educated young dentist who strongly opposes Erdogan and his political party, admits: “The tragedy here has two legs,” he says. “One is that the opposition is not offering any options for doing things better than Erdogan – they just grouch while Erdogan and his team are producing results and reforms although they also enrich themselves.” And he adds: “the second issue is that people seem not to care about all those corruption allegations against the prime minister and his arrogant behavior.”

So, apparently no surprises on Sunday in Turkey’s presidential election. FC Barcelona will clearly win against Yozgat Spor. After 12 years, Turkey’s citizens are expected to honor once again performance over corruption allegations and a Putin-style authoritarianism for seven more years. Says an enthusiastic Erdogan supporter, a young businesswoman from eastern Anatolia: “He is the nation’s man, a man like me and others, and caring abot us – regardless of all those fake accusations.” This very much sounds like the trend of the majority of voters in Turkey, according to many opinion researchers around, if not more than 50% of the total voters.

My personal estimate is that on Sunday, Aug 10, Mr. Erdogan will receive around 40% of the votes – highest but still not enough. A week later, though, in the run-off between two finalists, he will definitely make it, receiving at least 50%+1 votes of the Turkish electorate. So, like it or hate it: the name of the Turkish president at least for the next seven years is: Recep Tayyip Erdogan.

چالدران درسلری Çaldıran Dersleri

Chaldiran1آنچه میخوانید ترجمه ترکی آذری (املا و انشای جمهوی آذربایجان) بمناسبت  500 سالگی جنگ چالدران بین ایران صفوی و ترکیه عثمانی است که با شکست سنگین ایران پایان یافت اما با اینهمه سرآغاز «ایران نو» و متحد بعد از خلافت اسلامی شد. این ترجمه در سایت بخش آذری «رادیو آزادی» بچاپ رسید که لینکش در آخر مقاله داده میشود. اصل فارسی مقاله را در این لینک میتوانید ببینید:

Çaldıran Dersleri

Dr. Abbas Cavadi – Hicri 920-ci (1514) ilin yayında Qərbi Azərbaycan vilayətinin şimalında yerləşən Çaldıran düzənliyində Birinci Şah İsmayılın rəhbərliyində İran ordusu ilə Birinci Sultan Səlimin rəhbərlik etdiyi 100 min nəfərlik Osmanlı ordusu qarşılaşdıqda, ehtimal, bilmirdilər ki, onların bu döyüş və müharibəsi öz tarixi möhürünü İran, Türkiyə, Qafqaz və hətta İraqın bütün gələcəyinə vuracaq və bu bölgə əsrlər boyu bu qarşıdurmanın təsiri altında qalacaqdır.

İranın faciəvi məğlubiyyətinin əsas səbəbləri haqda tarix dərsliklərində kifayət qədər oxumuşuq: Osmanlı ordusundakı əsgərlərin sayı İranınkından iki qatından da çox idi (İran ordusunun bir hissəsi də şərqdə özbəklərin hücumlarına qarşı döyüşürdü).

Digər tərəfdən Osmanlı ordusu təzəcə Avropadan satın aldığı bir neçə top və onlarla tüfəngə malik idi.

Halbuki İran əsgərləri ənənəvi şəkildə ox və qılıncla döyüşürdü.

İranın ağır məğlubiyyəti nəticəsində ölkənin şimal-qərbi, Qərbi Azərbaycan, Kürdüstan və Həmədan İrandan qopardılıb alındı və Osmanlının əlinə keçdi.

Bu bölgənin çoxu illər boyu Osmanlının hakimiyyətində qaldı və ancaq 70 il sonra Birinci Şah Abbas Səfəvi bu məntəqələrin çoxu və Kürdüstanın bir hissəsini Osmanlıdan geri aldı.

Çaldıran müharibəsindən sonra Osmanlı hətta Səfəvi dövlətinin paytaxtı Təbrizi belə aldı, amma ordunun ərzaq təminatındakı çətinliklər və şəhər xalqının müqaviməti nəticəsində Osmanlılar Təbrizi tərk etdi.

Buna baxmayaraq bu müharibənin tarixi əhəmiyyəti, sadəcə, İranın qonşularıyla apardığı yüzlərcə müharibədən daha birində böyük məğlubiyyətə uğraması deyildi.

Məğlubiyyətin iki əsas səbəbi

​Daha əhəmiyyətli olan amillərə tarix dərsliklərində bir o qədər də diqqət yetirilmir: Şah İsmayıl və onun əsgərləri, komandirləri modern silahlara, müharibə planlaşdırmasına, strategiya və taktikaya bir o qədər də inanmırdı. Onun Qızılbaş adlı döyüşçü qüvvəsi əsasən türkmən qəbilələrindən ibarət idi.

Bu qəbilələrin ən mühümləri bunlar idi: Rumlu, Əfşar, Qacar, Zülqədir, Ustaclu, Şamlu, Təkəlu və Varsaqlar.

Şiə və ələvi olan həmin türkmən döyüşçülərin çoxu İran və Anadoludan Şah İsmayıla qoşulub sünni Sultan Səlimə qarşı savaşmağa hazır idilər. Onlar o tarixdən azı 100 il qabaqdan başlayaraq Şah İsmayılın atası və babası Heydər və Cüneyd tərəfindən dini və siyasi, hətta hərbi təlimdən keçirilmişdi.

Başlarındakı qırmızı “taclı” sarıq (əmmamə) səbəbinə görə onlara “Qızılbaş” adı verilmişdi. Bu Qızılbaşlar üçün Səfəvi padşahı ancaq sərkərdə yox, həm də “kamil mürşid”, “İmam Zamanın naibi” (nümayəndəsi), hətta bundan da çox, fövqəl-insan bir şəxsiyyət və “kafir sünnilərə” qarşı mübarizədə ölməz və məğlubolunmaz bir rəhbər idi. Onlar da belə bir rəhbər yolunda can verməyə hazır idilər. Ya qələbə çalacaq idilər, ki buna iman edirdilər, ya da ölüb Haqq, Əli və Şah (İsmayıl) yolunda cənnətə gedəcəkdilər.

İsmayılın özü də belə təsəvvürlərə inanmışdı və öz hərəkətləri, sözləri və şeirləri ilə belə təsəvvürləri daha da alovlandırırdı. İran əsgərlərinin “Zillullah” Şah İsmayıla imanları o qədər tam və kamil idi ki, Şahın Şamlu qəbiləsindən Durmuş Xan adlı bir sərkərdəsi, rəvayətə görə, Şaha məsləhət verib ki, qoy Sultan Səlim rahatlıqla müharibəyə hazırlaşsın – o, sonunda başa düşəcək ki, əsgər sayının və hərbi təlimin daha az olmasına baxmayaraq, Şah İsmayıl Səlimə qələbə çalacaq, çünki Şah İsmayıl “Qaib (gizli) İmam” və Hz. Əlidən aldığı vəzifə və qüdrətə əsaslanaraq, şübhəsiz, Osmanlıya qarşı qələbə əldə edəcəkdir. Şah İsmayıl da bunu qəbul edib.

Yadgahe Chaldiran, Iran, Azerbaycan
Yadgahe Chaldiran, Iran, Azerbaycan

İkinci mühüm faktor bu idi ki, İran ordusunun təqribən bütün əsgərləri heç bir hərbi təlim görməyən, hətta belə bir təlimə o qədər də inanmayan köçəri qəbilə insanlarıydı. Onlar sadəcə, xanlar və qəbilə ağsaqqalları kimi Şah İsmayıl və Hz.Əli yolunda oxlarını və qılınclarını götürüb “Ömərçi” osmanlılara qarşı Şah İsmayılın sıralarında döyüşməyə gəlmişdilər.

Onların qarşısında Osmanlı sultanı da imkanları daxilində Anadoludakı türkmən qəbilələrinin gənclərindən istifadə edirdi. Amma orduya rəhbərlik edən və sultana cavabdeh olan bu əsgərlər yox, “Yeniçəri” adlı xüsusi hərbi qüvvə idi. Onlar Osmanlının əksər halda Qafqaz, Balkan və elə Anadolunun özündən orduya cəlb etdiyi “yeni müsəlmanlar” (dönmələr) idi ki, İslamı qəbul etdikdən və xüsusi hərbi təlim keçdikdən sonra birbaşa sultana tabe edilmişdilər – nə qəbilə və el tanırdılar, nə də xan və ağsaqqal. Əlbəttə, onların da dini tam və kamil nəzərə gəlirdi. Onlar da Allah və Peyğəmbər yolunda döyüşdüklərini deyirdilər. Ancaq onlar qeybdən gələcək yardım əli və ya sultanın fövqəl-təbii gücünü bir o qədər də düşünmürdülər.

Deyilənə görə, Şah İsmayıl özü də Çaldıranda yüksək rəşadət göstərib bir qəhrəman kimi döyüşürdü. Ancaq olmadı. Rəvayətə görə, 85 nəfərdən başqa İran ordusunun tamamı həlak edildi – hətta şahın həyat yoldaşı və anası Osmanlıya əsir düşdü. Osmanlı tərəfdə isə ölənlərin sayı 40 min nəfər idi.

Şah İsmayılın məğlubedilməzliyi haqqında əfsanə puça çıxdı. Sağ qalan əsgərləri və müridləri xəyal qırıqlığına uğradılar. Bir tərəfdən Şahın mütləq və şəkgötürməz qüdrəti çatladı, digər tərəfdən isə qəbilə rəislərinin və Qızılbaş sərkərdələrinin gücü artdı, nəzarətdən çıxdı və onlar arasındakı rəqabət və ziddiyyətlər artdı. Şah İsmayılın özü də depressiyaya düçar oldu, inzivaya çəkildi, şəraba sığındı və ondan sonra da heç bir müharibəyə şəxsən rəhbərlik etmədi.

Tarixin zarafatı

İranın ağır məğlubiyyətinə baxmayaraq bu həm də tarixin tam bir zarafatı idi: sərhədin hər iki tərəfində də eyni dili danışan, eyni etnik kökdən olan qəbilə döyüşçüləri müxtəlif bayraqlar altında, bir tərəfdə şiə İran Səfəvi bayrağı və digər tərəfdə sünni Osmanlı bayrağı altında elə iki ölkənin müdafiəsinə qalxmışdılar ki, sonralar “İran” və “Osmanlı” adları ilə əsrlər boyu enişli-yoxuşlu qonşuluq həyatı sürəcəkdilər.

Shahidgahe Chaldiran Ardabil
Shahidgahe Chaldiran Ardabil

Əslində onların çoxu o tarixdən az bir müddət öncə Orta Asiyadan bu ərazilərə köçmüşdülər. Bəziləri bu və ya digər məntəqədə yerləşmişdi. Digərləri hələ də köçlərini bitirməmişdi və şərait dəyişdikcə, başqa yerlərə köçürdülər. Elə tayfa və qəbilələrin, qəbilə rəislərinin hansı tərəfə meyl etməsinə uyğun olaraq, həm də şiə-sünnü yolayrıcında hansı tərəfi seçdiklərinə görə köç istiqaməti və hökumətlərə sədaqətləri də dəyişə bilirdi. Bir qəbilənin yarısı bu tərəfdə, o biri yarısı o biri tərəfdə ola bilirdi.

Hələ də milli, məzhəb və etnik sərhədlər dəyişkən idi, hətta ondan əvvəl və ondan illərlə sonra da. Bilad-i Rumun, yəni Anadolunun çoxlu şiə-ələvi türkmən el və qəbiləsi İrana, İrandan da çoxlu sünnü kürd qəbilə və tayfası Anadoluya köçüb yerləşdi. Beləliklə, “yeni İranı” əslində türk dilli türkmən qəbilələri və türk dilli, əslində isə kökünün iranlı, kürd olduğu söylənən ərdəbilli Səfəvi sülaləsi qurdu.

Çaldıran müharibəsylə başlayan tarixin ilk zarafatı bu oldu ki, İran Sasani İmperiyasının süqutundan və ərəb hakimiyyətindən 900 il sonra, türkmən qəbilələrinin Orta Asiyadan İrana və Anadoluya yayılmasından və monqolların bu coğrafiyanı talan edib xarabaya çevirməsindən sonra İran türkdilliləri və ələlxüsus azərbaycanlıları sərhədin o tayında, çoxu eyni dili danışan və eyni qəbilədən olan, indi isə “Osmanlı” adı altında birləşən bir dövlətə qarşı döyüşdülər, öldülər və məğlubiyyətlərinə baxmayaraq İranı qurub 500 il sonraya kimi qorudular.

Səfəvilərin hakimiyyəti təxminən 220 il çəkdi. Ancaq İranı bütün tarixi enişi və yüksəlişləriylə, savabıyla, günahıyla 20-ci əsrə gətirən də, qoruyan da yenə Şah İsmayıl və onun nəvəsi Şah Abbas, Nadir Şah Əfşar və ya Qacar sülaləsindən olan Abbas Mirzə kimi türkdillilər və qismən də azərbaycanlılar olmuşdur. Bu da azərbaycanlıların milli kimlik anlayışına həkk edilmiş və 20-ci əsrin əvvəllərində Səttar xan rəhbərliyindəki İran Məşrutə İnqilabında özünü bir daha göstərmişdi.
Çaldıran dərsləri və Şah İsmayılın İran qarşısında xidmətləri (Azadlıq Radiosu)

تعابیر ترک و ترکمن در تاریخ

al-Amasi: Tarik-ul Edeb
al-Amasi: Tarik-ul Edeb

عباس جوادی – در ترکیه کنونی وقتی «ترکمن» (1)  و یا «یؤروک» (2)
yörük
گفته می شود منظور کسانی است که در روستا ها، بیشتر در مناطق کوهستانی شرق، جنوب، جنوب شرق و جنوب غرب آناتولی (آناطولی)، مثلا در روستا های نزدیک به شهر هائی مانند آدانا، دیاربکر، آنتالیا و ازمیر زندگی می کنند و تا همین 50-60 سال اخیر یک زندگی بیشتر منزوی از بقیه جامعه ترکیه داشتند. آنها همه ترک زبان هستند. مذهبشان اغلب «علوی» است اما تعدادی از آنان و یا اجدادشان مدتها پیش برای همرنگ شدن با محیط غالب، سنی شده اند.

این گروه مردم ترکیه از کجا می آیند؟

منظور از «تورکمن» و «یؤروک» باقیمانده های قبایل ترکمنی هستند که در زمان سلجوقیان (قرن یازدهم میلادی) و بعد تر اغلب ساكن آناتولى بودند اما در كشاكش ايران شيعه و صفوى و عثمانى سنى، طرف ايران را گرفته بودند. آنها از آسیای مرکزی آمده، از ایران گذشته  و در نقاط مختلف آناتولی ساکن شده بودند. اين قبايل و طوايف که نطفه اصلی جمعیت ترک تبار آناتولی را تشکیل می دهند، چون هنگام کوچ از آسیای میانه تازه  مسلمان شده بودند افکار و عقاید مذهبی آنها بتدریج شکل میگرفت و تا مدتی طولانی ملهم از تصوف آسیای میانه و عادات و رسوم و فرهنگ قبیله ای آن منطقه و از جمله شامانیسم بود. میدانیم که افکار خواجه احمد یسوی (متولد 1093 در قزاقستان امروزی) و شیخ اکبرابن عربی (متولد حدودا 1080در اندلس اسپانیا) که در آسیای مرکزی قرن های میانه وسعت یافته بود، از آسیای مرکزی به آسیای صغیر یعنی آناتولی ( و طبیعتا ایران) نیز نفوذ کرد. اما اگرچه رنگ مذهبی اسلام ترکان در آسیای مرکزی و خراسان تا مدتی کاملا روشن نبود اما آنها عموما پیرو مذهب حنفی بودند.

در سال های 1300 میلادی طریقت صفویه در اردبیل رونق یافت و این طریقت با کوشش نوادگان شیخ صفی اردبیلی جنید و حیدر و سپس شاه اسماعیل بین قبایل ترک آناتولی محبوبیت بسیاری یافت و زمینه تشکیل قزلباشان را فراهم آورد که بدنه سیاسی و نظامی قدرت صفویه شدند. در این مدت بود که ده ها و احتمالا صد ها هزار نفر از قبایل ترکمن آناتولی برای حمایت از صفویه از آناتولی به ایران و بخصوص آذربایجان کوچ کرده و در اینجا مقیم شدند.

مهاجرت اکثر آنان به آناتولی اغلب بدنبال «آکین» (آخین، هجوم، حملات قبایل ترک مسلمان به شهر ها و قصبات مسیحی بیزانس، قفقاز و بالکان) بود. این هجوم ها و جنگ ها را «غزوات» و ترکمن هائی که به این هجوم ها رهبری میکردند «غازی» یعنی مبارزان جهاد در راه اسلام مینامیدند. آنان در این «غزوات» دست به اشغال، تاراج، غصب و فتح مناطق و ولایات میزدند، با همدیگر و یا گروه هائی از مردم بومی متحد میشدند و بر علیه دیگر گروه های ترکمن و یا بومی میجنگیدند، گاه خان نشین خود را میساختند و گاه شکست خورده در قبایل و یا خان نشین های دیگر مستحیل میشدند.  عثمانی یکی از این خان نشین ها و حکومت های محلی بود که بعدا دیگر خان نشین های ترک بیزانس و یا روم شرقی را تصرف کرده، به یک امپراتوری تبدیل شد. چیزی کم و بیش مشابه این روند از قرن یازدهم به بعد در ایران هم وجود داشته است با این فرق که اکثر مردم ایران در آن هنگام مسلمان بودند و حمله به ایران را نمی شد «بخشی از غزوات» یعنی جهاد نامید.

در ابتدای کوچ و حملات قبایل ترک به ایران و بیزانس، منابع ایرانی – فارسی و ترک از این قبایل بعنوان «ترک» و «ترکان» (جمع عربی: «اتراک») نام میبردند و برای مشخص کردن گروه های جداگانه آنان نام قوم مزبور (افشار، غز، اغز، بایندر، شاملو، روملو، استاجلو، قاجار، ذوالقدر، تکلو و غیره)  را ذکر میکردند. نام «ترک» ظاهرا اولین بار در قرن ششم میلادی (منابع چینی) و حدود سه تا چهار قرن بعد در متون عربی و فارسی (تاریخ طبری و غیره) بکار برده شده است. در منابع اسلامی، بخصوص در چند قرن نخست اسلام، تعبیر «ترک» بطور عام به همه قبایل کوچ نشین آسیای میانه صرف نظر از زبان مورد استفاده آنها اطلاق میشد. اما از نخستین سنگ نوشته های ترکی (قرن هشتم) ارخون و تاریات (مغولستان) که مربوط به نخستین دولت ترک بنام «گوک تورک» و دولت متعاقب اویغور است به نظر میرسد که تعبیر ترک فقط به قشر رهبری کننده این دولت اطلاق میشد و ترکی زبان های دیگر مانند اویغورها که بعدا دولت گوک نورک را سرنگون کردند، «تورک» ها را دشمن خود می شمردند. (3)    «برهان قاطع» در تعریف لغت «ترک» مینویسد: «نقیض تازیک (تاجیک) باشد. گویند ترکان از اولاد یافث بن نوح اند» و «نام طایفه ای است در ترکستان که تاتار و مغول و سایر اتراک از آن طایفه اند و زبان ایشان معین است» (انجمن آرا) و «گروهی از اولاد یافث بن نوح» (ناظم الاطباء).

این ابتدای همان دوره ای است که در ادبیات فارسی با شِکوِه و اعتراض از حملات و غارت ترکان و خشونت آنان در رفتار با مردم بومی ولی در عین حال از زیبائی آنان صحبت میشود و به آنها که هم سرباز و یغماگر و امیر و سلطان و هم کنیز و غلام بودند صفاتی نظیر بیرحم، خونخوار، غارتگر و در عین حال بیوفا، زیبا و دلربا داده میشود.  حتی در مورد بردگان، معشوقان و ساقیان ترک تعابیری مانند «ترک چینی» و «ختائی» بکار میرود چرا که مردم بومی آنها را شبیه چینی ها میدانستند:

خون خوری تُرکانه کاین از دوستی است

خون مخور، تُرکی مکن، تازان مشو

– خاقانی شروانی

اگر تُرک چینی وفا داشتی

جهان زیر چین قبا داشتی
– نظامی گنجوی

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد
ترک از خراسان آمده ست از پارس یغما میبرد
– سعدی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
– حافظ شیرازی

لفظ «ترکمن» و یا «ترکمان» هم ظاهرا مدتی بعد از رواج تعبیر «ترک» در آثار مختلف دیده میشود و مدتی به همان معنی «ترک» مورد استفاده قرار میگیرد:

«ترکمنی با یکی دعوا داشت کوزه ای پر گچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد ترکمن را بخواست که د ر مکتوب سهوی است بیاور تا اصلاح کنم ترکمن گفت در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد.»
– عبید زاکانی

مرطغرل ترکمان و چغری را
با بخت نبود و با مهی کاری
– ناصرخسرو

از شیر شتر خوشی نجویم
چون ترشی ترکمان ببینم
– خاقانی

در ایران این دوره یعنی تا صفویان تفکیکی بین ترک و ترکمن (ترکمان) نمیشود. تعبير “ترك” و “تركمن” («ترکمان») براى مدتى طولانى به يك معنى و آن هم قبایل ترک زبان و مسلمان شده آسياى مركزى و جنوبى، جنوب غربی و آناتولی بکار میرود. اما ظاهرا بتدریج بین کار برد «ترک» و «ترکمن» («ترکمان») فرق ایجاد میشود. اواسط قرن یازدهم هجری (هفدهم میلادی) «برهان قاطع» و دیگر منابع لغت «ترکمان» را چنین تعریف میکنند: «… لقب طایفه ای هست از ترکان بی اعتدال . گویند این طایفه از اولاد یافث بن نوح نیستند» (4).

حدودا از صفویه به بعد در ایران و آسیای صغیر به ترکانی که در این سرزمین ها سکنی گزیده و بومی و خودی شده اند «ترک» و به قبایلی که هنوز از زندگی قبیله ای و عشایری بیرون نیامده بودند «ترکمن» و یا «ترکمان» گفته شده است.

در منابع غربی نیز در کاربرد لفظ «ترک» و «ترکمن» («ترکمان»)   اختلاط و بی نظمی وجود داشته و این دو نام ابتدا به یک معنی بکار برده شده اند. به نوشته ژان پل رو در «تاریخ ترکان»، حتی مارکو پولو به آسیای صغیر (یعنی آناتولی) نام «ترکمنستان» داده که به معنای «کشور ترکمان ها» یعنی «ترک های کوچنده» است اما «ترکستان چین» را «ترکیه بزرگ» نامیده است (5). اما از سده های هجدهم و نوزدهم به بعد منابع غربی در درجه اول به گروه های ترک زبان آسیای مرکزی و ترکمنستان امروزی «ترکمن» و به اقوام ترک زبان شمال عراق و سوریه  «ترکمان» گفته اند.

جالب است که از زمانی که این اقوام ترک در ایران مسکون شدند و بخصوص از صفویه به بعد تبدیل به بدنه اصلی و بومی مردم ایران شده و حکومت های مرکزی را همچنان در دست خود نگهداشتند، در داخل ایران «ترک» بتدریج نه به قبایل ترک زبان و قومیت افراد و گروه های مردم بلکه به ايرانيان ترك زبان اطلاق میشود در حالیکه وقتی منظور خارج از ایران  و بخصوص همسایگان آن است، «ترک» به شهروندان عثمانی و ترکیه صرفنظر از قومیت آنان اطلاق شد.

این هم جالب است که بعد از اینکه قبایل ترک کوچندگی و صحراگردی را رها کرده و در ایران مسکون میشوند و با مردم بومی می آمیزند ادبیات منفی و شکایت آمیز در مورد آنها در ادبیات فارسی هم بتدریج از بین میرود اگر چه هنوز آثار آن در زبان فارسی و حتی ترکی آذری موجود است (6).

بنظر میرسد تصویر عمومی و نامگذاری ترکان بین دوره ای که آنها هنوز از آسیای میانه آمده بودند و یکجا نشین نشده بودند و زمانی که مسکون شده اند فرق میکند. این موضوع هم در مورد ایران و هم سرزمین عثمانی (بیزانس، روم شرقی و ترکیه کنونی) صادق بنظر میرسد.

در ترکیه تفکیک بین تعابیر «ترک» («تورک») و «ترکمن» («تورکمن») به آغاز خان نشین عثمانی (1281-1362) یعنی دوره اورهان غازی (اورخان یکم) برمیگردد. از این دوره به بعد آن دسته از ترک زبانان «ترک» نامیده میشوند که یکجا نشین، روستائی و یا شهری شده اند و برعکس ترک زبانانی که هنوز به زندگی کوچی و عشایری – قبیله ای ادامه میدهند «ترکمن» («تورکمن») و یا «یؤروک» نامیده میشوند که این طرز نامگذاری هنوز هم ادامه دارد.

«اولا طبیعت طایفه عرب بارد  (سرد) است. از اینان انتظار الفت و مخالطت نداشته باش.
طایفه عجم صاحب عقرب طبیعت و تیز نفس باشد. از اینان چشم انتظار شفقت و مرحمت و موافقت نباشی.
و طایفه کُرد مانند شتر کینه جو و خودپسند باشد. از اینان احتراز کن. با اینان راه عداوت، مخاصمت و معاندت در پیش نگیر.
و طایفه ترکمن گرگ صفت باشد. با اینان موافقت نکنی و همسفر نشوی زیرا گرگ ها وقتی در (پیکر) همدیگر خون مشاهده کنند یکدیگر را دریده میخورند.
طایفه تاتار مانند اندوک (؟) است. گاه لاشه و گاه گیاه میخورد. پس از اینها انتظار دیانت و صلاحیت نداشته باش.
و طایفه بردگان مانند قاطر بد خوی و متمرد باشد زیرا که هر قدر هم که قاطر را با ناز و نعمت پرورش دهی دست از عصیان و حرامزادگی اش نکشد. بنا بر این از اینان منتظر درستی و مروت نباش.
و طایفه ترک صادق و مشفق و آرام باشد. مانند گوسفندان نسبت به همدیگر موافقت و الفت و شفقت و طاعت نشان دهند. مگر نبینی که مجموعش به همدیگر اتباع کنند و هم در جمیع حیوانات فایده ناک تر از گوسفند نباشد و چیزی آرام تر از گوسفند نباشد و هم چنانکه میگویند غانم غنیمت است (8)»

لحن منفی و تحقیر آمیز در توصیف «ترکمن» (در مقایسه با لحن مثبت در مورد «ترک») که در منابع آناتولی و عثمانی موجود بوده و بعضی آثار معتدل تر شده اش تا به امروز هم مشاهده میشود احتمالا هم به این مربوط میشود که این دسته از شهروندان عثمانی (و سپس ترکیه) دیر تر از دیگر ترک زبانان یکجا نشین و شهری شده و بعضی از آنان هنوز زندگی عشایری و طایفه ای دارند. این در مورد ادبیات ایران هم صادق است.   اما احتمالا عامل دوم و مهم تری که در عثمانی به این نگرش منفی دامن زده سیاست تند و سرکوبگرانه ای است که از زمان اختلاف  سنی  وشیعه و به ویژه از دوره شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی و جنگ های ایران و عثمانی از سوی حکومت عثمانی در مورد علویان و اهل تشیع مناطق شرقی و جنوبی امپراتوری غثمانی اجرا شده که پیوسته همچون «کار گزاران» سیاست شیعه صفوی و حتی «ستون پنجم» ایران در نظر گرفته شده اند.

امروزه تقریبا 550 سال از این قبیل تصاویرو ذهنیات اجتماعی دوره آغاز عثمانی و تصاویر و تصورات اجتماعی ایران همان دوره میگذرد. از زیر این پل آب های بسیاری گذشته و درواقعیات اجتماعی و تصورات ذهنی مردم هم ایران و هم عثمانی سابق و ترکیه کنونی تغییرات زیاد و عمیقی رخ داده است. تصورات مردم نه فقط در باره «طوایف» جامعه خود بلکه در باره تقریبا همه چیز عوض شده، اگرچه رنگ و بوی بعضی تصورات، ذهنیت ها و پیشداوری ها متاسفانه هنوز اینجا و آنجا بخصوص در فرهنگ عامه بروز میکند.

——————————

(1) «ترکمن» به عنوان یک گروه قومی خود ترکیه نه مردم جمهوری ترکمنستان
(2) معنای اصلی «یؤروک» در ترکی معاصر: انسان کوچنده، صحراگرد، خشن (فرهنگ بزرگ زبان ترکی)

(3) Joo-Yup Lee: The Historical Meaning of the Term Turk and the Nature of the Turkic Identity of the Chinggisid and Timurid Elites in Post-Mongol Central Asia; Central Asiatic Journal, Vol. 59, No. 1-2, (2016), pp. 101-132

(4) مانند «ترکتازی»در فارسی که امروزه مردم سعی میکنند این قبیل تعابیر تحقیر آمیز را دیگر بکار نبرند. در ترکی آذری شمال ارس هنوز هم به لغت و یا طرز گفتاری که خشن و دور از آداب معاشرت باشد «تورکون سؤزو» میگویند.
(5) برای موارد کار برد واژه های «ترک» و «ترکمان» به این لینک و این لینک نگاه کنید
(6) Jean-Paul Roux: Türklerin Tarihi. Pasifik’ten Akdeniz’e 2000 Yıl. İstanbul 2013.
(7) Halil İnalcık: The Yürüks: Their Origins, Expansions and Economic Role, in: The Middle East and the Balkans under the Ottoman Empire Bloomington, Series Volume 9, 1993, pp. 97-103
(8) Rıza Yıldırım: Turkomans Between Two Empires: the Origins of the Qizilbash Identity in Anatolia, 1447-1514, p. 137
(9) اصل مطلب به ترکی عثمانی چنین است:
Evvelā Arab tā’ifesinün tabī’atı bārid olur. Bunlardan ülfet ve muhāletat
mülāhaza etme.
Acem tā’ifesi sāhib-i ‘akrab tabī’at ve tīz nefes olur. Bunlardan şefkāt ve
merhamet ve muvāfakat umma.
Ve Kürd tā’ifesi deve gibi kindār ve hod-pesend tā’ife olur. Bunlardan ihtirāz
eyle. Bunlarunla adāvet bağlayub muhāsemet ve mu’ānedet kılma.
Ve Türkmen tā’ifesi gürk (kurt) tab’ olur. Bunlarunla muvāfakat idüb yola
gitme kim kurt birbirinde kan görse birbirin yer yutar.
Tatar tā’ifesi anduk misāl olur. Bunlarun değmesi temiz olmaz. Zīrā anduk gāh
olur ki otlar, gāh olur ki murdār yer. (Gāh cīfe yer, gāh olur ki ot otlar.) Pes
bunlardan diyānet ve salāhiyet umma.
Ve Köle tā’ifesi katır gibi bed-huy ve mütemerrid olur. Zīrā ki katırı ne denlü
nāz-ı nā’īmle besleseler isyānun ve haramzādeliğün komaz. Pes bunlardan
toğruluk ve mürüvvet umma.
Ve Türk tā’ifesi sādık ve müşfīk ve yavaş tā’ife olurlar. Koyun gibi birbirine
muvāfakatı ve ülfeti ve şefkati ve tā’ati vardur. Görmez misin kim mecmu’sı
birbirine ittibā’ ider ve hem cemi’ hayvanatda koyundan menfe’atlüsü dahī
yokdur ve koyundan yavaşı dahī olmaz ve hem ganem ganimetdür dimişler

فرهنگ ترکی – فارسی نصیری منتشر شد

Nasiriعباس جوادی – فرهنگ ترکی جغتائی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی «نصیری» تالیف محمد رضا و عبدالجلیل نصیری (دوره صفویه) در تهران و توسط کتابخانه مجلس شورای اسلامی در 354 صفحه به چاپ رسید و به کتابفروشی ها فرستاده شد. حجت الاسلام رسول جعفریان رئیس سابق کتابخانه مجلس در این مورد به سایت «خبر آنلاین» گفت: «فرهنگ نصیری که یک فرهنگ ترکی (انواع ترکی شامل: ترکی جغتایی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی) به فارسی است و یکی از بهترین متونی است که در این زمینه برجای مانده است. این اثر از تولیدات علمی بسیار عالی دوره شاه سلیمان صفوی و توسط برخی از منشیان دربار اوست که برای نخستین بار به چاپ می رسد. چند سال قبل جناب آقای حسن جوادی برای چاپ آن در کتابخانه مجلس تماس گرفتند و بنده با چاپ آن ضمن منشورات کتابخانه موافقت کردم. اکنون این اثر که به همراهی آقای فلور چاپ شده و نام آقای مصطفی کاچالین هم روی آن دیده می شود، خوشبختانه به چاپ رسیده است. مصححان مقدمه مفصلی در چند قسمت بر این کتاب نوشته اند.»

حسن جوادی و ویلم فلور که در گذشته نیز کار های بسیار مفید و علمی تاریخی به چاپ رسانیده اند، تهیه و تنظیم  این لغتنامه را انجام داده اند که حدودا   350 سال پیش بقلم محمد رضا نصیری و پسرش عبدالجمیل نصیری تالیف شده است. این پدرو پسر هر دو اصلا اهل اردوباد بودند که به اصفهان آمده برای دربار صفوی کار میکردند. اما پدر، محمد رضا، از زمان اقامت در اردوباد شروع به جمع آوری لغات این فرهنگ نموده و پسر، عبدالجمیل، آنرا تکمیل کرده است. حسن جوادی و ویلم فلور این لغتنامه را از تنها نسخه خطی آن که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود است آماده نموده اند. آنچه که در زیر میخوانید، طرح مقدمه این لغتنامه است. در این فرهنگ برای هر کلمه ترکی «قزلباشی» (آذری امروزه) و یا ترکی رومی (ترکیه کنونی) و جغتائی (اوزبکی قدیم)  معنا و کلمات مترادف فارسی داده میشود که از نظرمقایسه و بررسی تحول این زبان ها بنظر من جالب و آموزنده است.

من خودم بالشخصه از خواندن فقط همین مقدمه فوق العاده هیجان زده شدم. امیدوارم خوانندگان «چشم انداز» هم استفاده کنند،  زیرا غرض از انتشار این اثر فقط آنست که بیشتر بدانیم و حدس بزنیم که وضع زبان و فرهنگ جامعه ایران و آذربایجان و قفقاز و عثمانی و خراسان قدیم و آسیای مرکزی آن زمان چگونه بود و چگونه دچار کدام تحولات و تاثیرات متقابل شد که بالاخره منتج به اوضاع و احوال کنونی شد. 

حسن جوادی و ویلم فلور

تاریخچۀ فرهنگ نویسی
در ایران و کشورهای همسایه مردم به زبانهای مختلف ترکی تکلم کرده اند و میکنند. چون دولت صفوی روابط زیادی با کشورهای همسایه داشت از این لحاظ دانستن زبانهای این کشورها ضرورت داشت. بدین جهت دولت صفوی مامورینی را که این زبانها را می دانستند استخدام می کرد. با این همه، به تالیف فرهنگ های مختلف برای این زبانها احتیاج حس می شد. از این روست که فرهنگ های متعددی در زمان صفویه و پیش از آن نوشته شده است.
اولین فرهنگ ترکی دیوان لغات الترک تالیف(464-466 ق) اثر محمود بن حسین کاشغری است که فرهنگی است بزرگ شامل اشعار و ضرب المثل ها و معانی لغات به عربی از ترکی قراخانیان و اوغوز، که مشهور است. دومین اثر مهم از این لحاظ کودکس کومانیکوس

(Codex Cumanicus)

نام دارد و فرهنگی است به لاتین، فارسی و یکی از لهجه های قدیم ترکی(قیپچاق یا قومانی ) و نشان می دهد که ترکی و فارسی مورد نیاز مبلغین و تاجرانی بوده است که به قلمرومغولان سفر میکرده اند. قسمت دوم آن مجموعه ایست از عبارات زبان قپچاق، که قومانی نیز خوانده می شود، و از لحاظ موضوعی تقسیم شده است. پس از این دو فرهنگ ترکی که می توان گفت قدیم ترین فرهنگ ها از نوع خود هستند تعداد دیگری فرهنگ های ترکی به فارسی نوشته شده اند که عنوان آنها به اختصار چنین است:

1 – «زفان (زبان؟) گویا و جهان پویا» که از قرن چهاردهم میلادی می باشد، که در هند تالیف شده و برای بار اول سیستم الفبا را در تنظیم آن بکار برده است. کتاب به هفت قسمت تقسیم شده است و هر قسمت فرهنگی جداگانه برای زبانهای مختلف است از قبیل فارسی، عربی، رومی (یونانی/لاتین/سریانی) و ترکی.
2 – بخش دوم شرفنامه مَنیری یا فرهنگ ابراهیمی (تالیف 878 ق) اثر ابراهیم قوام فاروقی است که باز در هند تالیف شده و از زفان گویا استفاده کرده است. این فرهنگ اساساً فرهنگی است به فارسی که بخشی از آن مربوط به زبان ترکی می شود.
3 – بدایع اللغه (قرن نهم) از ایمانی متخلص به طالع هروی است که به فرمان سلطان حسین بایقراء نوشته شده و قدیم ترین نسخۀ آن در کتابخانۀ سن پیترزبورگ تاریخ 1117 /1705-6 دارد . بنظر میرسد که این فرهنگ جهت استفاده از آثار علیشیر نوایی نوشته شده و بسیاری از کلمات اشعار او را ایضاح می نماید.

4. لغات ترکی تالیف فضل الله خان هندی از قرن دهم هجری که چون نسخۀ آن توسط منشی ای از کلکته در 1825 میلادی استنساخ شده و نسخۀ آن در موزه بریتانیا (بریتیش میوزیوم) است به “لغات کلکته” مشهور است. این اثر به سه بخش تقسیم می شود، و مقدمۀ آن دربارۀ صرف زبان جغتایی است. بخش اول بصورت الفبایی افعال، و در بخش دوم اسم ها داده شده اند. در بخش سوم بصورت گروهی حیوانات، روییدنی ها، و معدنیات داده شد ه اند. علاوه بر اینها این فرهنگ حاوی اسامی قبایل ترک و اصطلاحات نظامی نیز می باشد.

5.نصاب ترکی در لغت است که فرهنگی است منظوم به فارسی و در سال 1627 تالیف شده است.

6.کتابی دیگر بنام کلورنامه ، که به معنی چیزیست که زیاد مورد استفاده قرار می گیرد، و لغتی است از جغتایی به فارسی تاجیکی تالیف محمد یعقوب چنگی.

7. کتاب اختری که تالیف مصلح الدین مصطفی (متوفی 968/1568) می باشد و حد اقل سه بار چاپ شده است. اولین بار توسط چاپخانۀ امیره در استانبول در سال1202/1884 ، و لغت نامه ایست عربی به ترکی عثمانی.

8. .ﺗﺤﻔﺔ ﺣﺴﺎم ﻳﺎ ﻟﻐﺖ ﺣﺴﺎم، ﺳﺮودة ﺣﺴﺎم اﻟﺪﻳﻦ ﺣﺴﻦ ﺑـﻦ ﻋﺒﺪاﻟﻤﺆﻣﻦ ﺧﻮﻳﻲ ّ ﻣﻠﻘﺐ ﺑﻪ ّ ﻣﻈﻔﺮي و ﱢ ﻣﺘﺨﻠﺺ ﺑﻪ ﺣﺴﺎم (ﺳﺪة ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺠﺮي

9.نصاب ترکی نورمحمد بیک قاجار نوایی خان.

10. فرهنگ ابوشقا که در قرن شانزدهم از جغتایی به عثمانی تالیف شده است و مولف آن معلوم نیست یکی از مهم ترین فرهنگ ها در نوع خود می باشد. گفتنی است که چون عنوان ونام مولف آن افتاده است اولین کلمه جغتایی که در کتاب داده شده کلمۀ “ابوشقا” ( به معنی پدر) است و از این جهت نام کتاب را “ابوشقا” یا “لغت ابوشقا ” گذاشته اند. قدیم ترین نسخه موجود از سال 959 هجری، تقریباً پنجاه سال بعد از مرگ نوایی و بیست سال پس از فوت بابر نوشته شده است که هنوز جغتایی زبانی زنده بود. در مقدمه کوتاهی که کتاب دارد فرق های املا یی بین زبان جغتایی و ترکی عثمانی داده شده اند.
11. تحفۀ شاهدی تالیف ابراهیم شاهدی (875-957/ 1471-1550) می باشد و لغت نامه ایست منظوم از فارسی به ترکی عثمانی که سال تالیفش احتمالاً 920/1514 است. این لغت نمونه ای برای مولفین دیگر شده و تقلید های زیادی از آن موجود است. اسم او بصورت “ابراهیم خدای دده” نیز داده شده است.

بطور سنتی نوشتن فرهنگ به صورت منظوم نیز مرسوم بوده است و این هنر شعری را نصاب می گفتند. نو آموز اغلب با حفظ شعر و به کمک حلاوت و موزونی شعر می توانست زبان مورد نظر را یاد بگیرد. قدیم ترین این نوع اثر نصاب الصبیان اثر ابونصر فراهی است (متوفی 740 ق) که کلمات فارسی و اطلاعات عمومی را جهت نوآموزان به شعر سروده است، و یکی از جدید ترین نصابها “نصاب انگلیسی” از فرهاد میرزای قاجار است که به شعر فارسی تدریس انگلیسی می کند. یکی از قدیم ترین نصابها از فارسی به ترکی تحفۀ حسام یا لغت حسام نام دارد از حسام الدین حسن بن عبدامومن خویی ملقب به مظفری و متخلص به حسام از قرن هفتم است. اولین نصاب دو زبانه از ترکی به فارسی احتمالاً از جانی بیک ابن ملک شاه خراسانی، است که از قلندران شاه بندری بوده و آنرا در حدود سالهای 965- 970 ق تالیف کرده است.

ادامه خواندن “فرهنگ ترکی – فارسی نصیری منتشر شد”

نقش قبایل ترک در ابتدای صفوی

شاه طهماسب ازهمایون شاه هندوستان پذیرائی میکند - قصر چهل ستون
شاه طهماسب ازهمایون شاه هندوستان پذیرائی میکند – قصر چهل ستون

عباس جوادی – در مقاله های قبل هم گفته بودیم. در قدرت گرفتن شاه اسماعیل و تاسیس سلسله صفویان در ایران که سرآغاز «ایران نو» بعد از اسلام بود، قبایل ترک که هنوز کاملا یکجا نشین نشده بودند نقش کلیدی داشتند. از نظر تاریخی مهاجرت آنها از آسیای میانه  اوایل قرن یازدهم میلادی یعنی حدود 500 تا حتی 100 سال قبل از شاه اسماعیل شروع شده بود. آنها فوج فوج، دسته دسته و در دوره های مختلفی از آسیای مرکزی آمده بودند – بعضی ها به تنهائی، بعضی ها با مجوز از سلاطین غزنوی و سلجوقی، بعضی ها در حال فرار از مغول و دیگران بعنوان سپاهی مغول و تیموریان. آنها در منطقه وسیعی از خراسان تا روملی آناتولی (آناطولی) یعنی بخش آسیائی و سپس  اروپائی ترکیه کنونی در حرکت بودند، با زن و بچه و احشام و چادر های خود کوچ میکردند، به شهر ها و دهات حمله میکردند، ساکن اینجا و آنجا میشدند، باز به کوچ و حملات خود ادامه میدادند، به استخدام حکام محلی و سلاطین در می آمدیند. بعضی ها هم صرفا غلام و کنیز بودند و بعضی از این غلامان هم با نشان دادن مهارت در اسب سواری، تیراندازی و جنگ، به درجات نظامی و سیاسی می رسیدند و حتی امیر و سلطان می شدند.

از قرن یازدهم میلادی تا تاسیس صفویه تاریخ تمام ایران، قفقاز، ترکیه و عراق کنونی از این تصاویر و حوادث حرکات و فعالیت های قبایل ترک مملو است. تاسیس سلسله های مختلف در ایران کنونی و سپس برآمدن صفویان و به همین ترتیب بیگلیک ها و یا خان نشین های ترک در بلاد روم یعنی بیزانس آن زمان، سقوط بیزانس و نهایتا برآمدن عثمانی در آناتولی، عراق عرب و بالکان اساسا بدست همین قبایل ترک بود که اغلب با همدیگر در حال ائتلاف، همکاری و در عین حال رقابت و جنگ بودند.

یک تظاهر بسيار مهم این کشاکش و رقابت، رویاروئی صفوی و عثمانی بود که از نظر عقیدتی رنگ شیعه و سنی گرفته و «جنگ گرم و سرد» شدیدی در منطقه آن دوره مشرق زمین ایجاد کرده بود، در حالیکه بازیگران اصلی این رویاروئی همان قبایل ترک بودند که با همدیگر هم زبان و حتی هم تبار بودند. مانند افشار ها، تکلو ها وده ها قبیله دیگر بعضا بخشی از این قبایل در ایران کنونی و بخشی دیگر در آناتولی بودند و حتی در رویاروئی های ایران و عثمانی روبروی هم قرار می گرفتند.

در سال 907 ق / 1501 م که شاه اسماعیل در تبریز بعنوان اولین پادشاه صفوی تاجگذاری کرد، 14 ساله بود.  در این دوره بین هفت تا ده هزار قشون عبارت از این قبایل ترکمن او را بر سر قدرت آورده و حکومتش را حفظ می کردند:

شاملو از شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام (دمشق)
تکه لو از ناحیه جنوبی آناتولی (بخش دیگری از تکلو ها در ایران و آسیای میانه بودند)
افشار از اقصی نقاط ایران و آناتولی
قاجار از عراق عجم و عرب و شمال و شرق آناتولی
روملو از ناحیه آناتولی
قره‌مان از منطقه کیلیکیه در جنوب آناتولی و اطراف قونیه
ورساق از منطقه کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه
ذوالقدر از بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی و ایران (فارس و دیگر مناطق)
استاجلو از شرق آناتولی
بیات از شرق آناتولی، غرب ایران و شمال عراق (1).

نام مشترك اين قبايل “قزلباش” («قيزيلباش”) بود، چرا كه آنها كه از نظر عقيدتى و مذهبى سرسپرده طريقت شيعه صفويه اردبيل شده بودند، به نشان آمادگى براى جان باختن در راه “مرشد كامل” خود شاه اسماعيل و ديگر شيوخ صفويه، كلاه سرخى بر سر مي نهادند و در مكتب اردبيل تعليمات مذهبى و حتى نظامى مي ديدند.

از این قبایل بعضی ها بزرگ تر و دیگران کوچکتر بودند. اكثريت بزرگ آنان ترك زبان بودند. بعضی قبایل کوچکتر مانند قبیله چمیشکزکلو كُرد بودند و قبایل مغول نواحی تالش (طالش) و سواد کوه هم که به «صوفیان تالشی» معروف شده بودند در صفوف اردوی اسماعیل قرار داشتند.

بعد از فتح تبریز و تاجگذاری اسماعیل، دولت جدیدالتاسیس ایران به عراق عجم و عرب، خراسان و سیستان هم گسترش یافت. بزرگان و امیران قبایل هم طبیعتا متناسب با قدرت و بزرگی شان و به نسبت نقشی که در برسرکار آوردن و حفظ دولت داشتند، سهم خود را از قدرت و ثروت گرفتند. هرکدام از روسا و امرای قبایل، مقامی لشکری و یا حکومتى در ولایت و ایالتى گرفت  و در منطقه ای صاحب املاک و ثروت گشت.

طوری که فاروق سومر (2) می نویسد، احتمالا استاجلو ها در مقایسه با دیگر قبایل صاحب امرای بیشتر و مقام های مهم تر مملکتی بودند. املاک استاجلوها بیشتر در آذربایجان، عراق عجم و کرمان بود. شاملو ها بیشتر در خراسان و تکلو ها اساسا در اصفهان، همدان و دیگر مناطق عراق عجم قرار گرفتند. فارس در درجه اول تحت حاکمیت ذوالقدر ها و بغداد تحت نظارت موصللو ها بود و روملو ها بیشتر در آذربایجان، اران و ارمنستان مستقر شدند. قاجار هائی که از عراق کنونی آمده بودند حکومت گنجه و بردعه را گرفتند (3)  و افشار ها در خوزستان، کهکیلویه و اصفهان متمرکز شدند. بخش های دیگری از اکثر این قبایل قبل از صفویه در نقاط مختلف ایران نیز مستقر شده بودند.

شاه اسماعیل در سن 38 سالگی درگذشت و پسربزرگ او طهماسب با وجود اینکه بیش از 10 سال سن نداشت بر جای پدر نشست. در آن موقع مقام بیگلر بیگی (امیر الامرا و اگر با تعبیر امروزه بگوئیم فرمانده کل ارتش) در دست دیو سلطان روملو بود اما سن پائین طهماسب هم سبب شد که رقابت ها و اختلافاتی که قبلا هم بین قبایل مختلف اصلی قزلباش بر سر تقسیم نفوذ، قدرت و املاک و ثروت وجود داشت علنی تر شود و حتی باعث جنگ و خونریزی هم بشود. این هم به نوبه خود قدرت دولت را تضعیف میکرد و تا جائی پیش می رفت که طبق بعضی روایات امیران قزلباش گاه حتی همسر پادشاه را در حضور خود شاه مورد توهین و تحقیر قرار می دادند و شخص اول حکومت نمی توانست کاری بکند.

این وضع تا زمان پادشاهی قدرتمند شاه عباس که قدرت قزلباش ها را تا حد زیادی مهار کرد ادامه داشت.  اصولا قبیله های مختلف اگر چه نقش دوران ابتدای صفویه را بتدریج از دست دادند اما هنوز در زندگی اجتماعی ایران و ایرانیان تاثیر بسزائی داشتند تا اینکه تدریجا همراه با یکجا نشینی آنان و نهایتا قلع و قمع شورش های نظامی عشایر در دوره رضا شاه، هم سهم قبایل در جمعیت کل کمتر و هم نقش سیاسی و نظامی آنان بمراتب ضعیف تر شد.

قبایل ترک دوره شاه اسماعیل و شاه طهماسب با مردم محلی مناطق استقرار و یکجا نشینی شان آمیزش یافته در این جمعیت ها مستحیل شدند تا جائیکه از آنان در استان های مختلف ایران آثار بسیار کمتری باقی مانده است که نشان دهنده زندگی عشایری و قبیله ای باشد. برای نمونه میتوان به افشار های یزد و یا زیاد اوغلو های قاجار شهر گنجه در جمهوری آذربایجان اشاره کرد که هرکدام مطابق شرایط خود با مردم بومی آمیخته در آن مستحیل شده اند.

امروزه هم در ایران، هم در ترکیه و هم در جمهوری آذربایجان و شمال عراق باقیمانده هائی از قبایل ترک زبان ابتدای صفوی وجود دارند که حتی بعضی از آنها هنوز صاحب اسامی خانوادگی از قبیل قاجار، افشار، شاملو، ذوالقدر و غیره هستند. یکی از صد ها ریشه تباری  500-600 سال پیش یک افشار یزدی و یک افشار آدانائی در ترکیه شاید یکی است، اما آنها امروزه هر کدام محصول صد ها آمیزش متفاوت در بخشی از ملتی دیگر: در یک طرف ایرانی و در طرف دیگر ترکی، شده اند.

————————————–

(1) فاروق سومر: نقش ترکان آناتولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی (تهران 1371) که ترجمه از اصل ترکی اش (آنکارا 1976) است با اشاره به نقش قبایل ترکی که بخش بزرگی از آنها از آناتولی آمده بودند چنین نتیجه میگیرد که صفویان «دولت ملی ایرانی» نبودند و یا حد اقل صفویه محصول جد و جهد ترکان آناتولی بودند. بنظرم این، مبالغه در نقش قبایل ترک است. اگر چه نقش آنها قابل انکارنیست. اما نمیتوان از نظر دور نگهداشت که قبایل ترک هنوز کاملا یکجا نشین نشده بودند، اکثر آنها هنوز در حال کوچ و حرکت بودند و نتیجتا تحت تاثیر تبلیغات شیوخ صفویه قرار گرفته به ایران آمدند و در اینجا سکنی گزیدند.

(2) همانجا، ص 73-75

(3) نگاه کنید به: 200 سال بعد از «گلستان»

پارتیامیز

 

AZ Stalin

آن دوره ها تاریخ شده است؟ یک زمانی تحث تاثیر ادبیات تبلیغاتی کمونیستی – شوروی، «فرهنگ مردمی» و فولکلور را ««فرهنگ خلقی» مینامیدند. در آثار شفاهی و بخصوص کتبی ترکی آذری که منشا اش باکو بود تعابیر «خلق» و «خلقی» شلوغ میکردند: خلق ادبیاتی، خلق آرتیستی، خلق قهرمانی… همه چیز باصطلاح «خلق» را مثل چیزی فوق طبیعی و مقدس تصویر میکردند: کوه ها و خاک خلق، آسمان بی نظیر خلق قهرمان ما، خورشید تابان خلق، زبان و اشعارخلق ما – بهترین در دنیا، چای ما بهترین چای دنیا و تاریخ بشریت… اینها هیچ کدام به این خوبی در هیچ جای دیگر دنیا یافت نمیشوند… کوچکترین شک و شبهه ای به هیچ چیز «خلق» نمیشد. مقایسه با کشور ها، ملل و «خلق» های دور و بر و دنیا هم نمیشد که معلوم شود ما کجائیم و دیگران کجا. گویا خیلی سرسپرده مردم، رفاه و آزادی آنها بودند!

در همه «جمهوری های شوروی» هم همین ادبیات دروغ و مبالغه و خودفریبی حاکم بود: از ارمنستان گرفته تا قزاقستان، از بلاروس گرفته تا ترکمنستان – و حتی در اروپای شرقی، در آلمان شرقی و یا لهستان و بلغارستان.

عین همان مدحیه های رویائی را هم به رهبر زحمتکشان لنین، پدر خلق ها استالین، پدران (کوچکتر) خلق «دو میر جعفر» (باقروف و پیشه وری!)، حزب پرافتخار کمونیستی شوروی پشت سر هم میچیدند… مثل کره شمالی امروز… (بعضی ها هم در ایران این ادبیات را تکرار میکردند):

بشرین وجدانی، عشقی، اوره گی
ذهنی، دوشونجه سی، فکری، دیله گی،
بوتون یئر اوزونون خوش گله چگی،
هر ذوق و صفاسی: پارتیامیزدیر

(پارتیا = یعنی حزب، پارتیامیزدیر = حزبمان است یعنی حزب کمونیست ما هست!!)

وجدان بشری، عشق و قلب بشر
ذهن و تفکر بشر، فکر وآرزوی بشر
اینده خوشبختی تمام روی زمین
و هر ذوق و صفای زندگی: حزب ماست!

و یا:

گوزل وطن، او گون که سن
ال بایراقلی بیر شهردن
الهام آلدین .. یاراندیم من
گولور تورپاق، گولور انسان
قوجا شرقین قاپیسی سان

ای میهن زیبا (اتحاد شوروی)، روزی که تو
از شهری با پرچم سرخ (مسکو) الهام گرفتی
همان روز من زاده شدم
خاک می خندد، انسانیت میخندد
تو دروازه شرق پیر هستی!

(هر دو شعر از: صمد وورغون، «شاعر خلق آذربايجان شوروى”)

عجیب نیست؟  امروزه ادبیات و تبلیغات مشابهی در کشور های قرن بیست و یکم منطقه منتها با بازیگران  و نام های دیگر نمی بینید؟

یک یادداشت

Notebook 3
بعضی ها پرسیده اند که منظور «اصلی» از آخرین مقاله بنده در «چشم انداز» (مسلمان ارمنی، ترک آسوری) چیست؟

لازم نیست آدم حتما شعار بدهد و «این خوب است، آن بد است» بگوید تا حرفش برای همه زود و مستقیما مفهوم شود. اما «لب کلام» من این است (و همیشه این بوده) که ما در سرزمین ایران و کلا خاورمیانه از جمله ترکیه کنونی نه با نژاد ها و اقوام از نظر ژنتیکی بسیار گوناگون بلکه با «ملیت» ها (شهروندی مدرن کشور ها) از سوئی و «هویت» ها و شعور های سیاسی و فرهنگی و یا زبانی و تاریخی از سوی دیگر روبرو هستیم که اولی عینی و واقعی است اما دومی لزوما منعکس کننده عین واقعیت تاریخی و فرهنگی این منطقه، کشور ها و مردم آن نیست. بخشى از اين هويت وفرهنگ البته پايه عينى و واقعى دارد. اينكه در گذشته هرچه شده، شده ولى امروز شما كُرد، تُرك و يا مسيحى و يا مسلمان هستيد چيزى واقعى و عينى است و نه خيالى. اما بخش قابل توجهى از اين هويت اجتماعى هم چيزى است که تبلیغ و ترویج شده و اکثریت هم آن را قبول کرده اند و نمیخواهند این شعور و تصور خود از فرهنگ و تاریخ و هویت خود را به این سادگی ها تغییر دهند.

از ایران و ترکیه و آذربایجان بگیرید تا ارمنستان و مصر و اینطرف به قزاقستان و اوزبکستان بیائید هرکس در شیپور القائات و تلقینات و تبلیغات میزند که زبان ما فلان است، فرهنگ ما اول است، ما قبلا اینجا آمدیم، زبان ما مفاهیمی دارد که زبان های دیگر ندارند، کوه های ما بلند تر از کوه های دیگران است و آب های ما شیرین تر، ما برتریم، ما بر عکس دیگران اهل صلح و مدارا بودیم، وقتی ما آمدیم فلانی ها هنوز در جای فعلی شان نبودند و ما بودیم… و غیره… و غیره.

احتمالا هر کس احتیاج به شنیدن تعریف خود دارد. مهم نیست. کشور و ملت و زبان و فرهنگ خود را تعریف بکنید. تعریف بکنیم. اما لازم نیست این را به حساب بدگوئی نسبت به دیگران و تحقیر آنان بکنید. نه فقط لازم نیست، بلکه بی اساس و دروغ هم هست.

اگر یک کمی از محیط محدود خودمان بیرون بیائیم، اگر یک کمی در محیط های دیگر زندگی کنیم می بینیم که در هر کشوری این قبیل موجودات هستند که چنین ادعا هائی میکنند. در بعضی کشور ها این قبیل تبلیغات تبدیل به سیاست چندین ده ساله حکومت ها و نتیجتا تصور عمومی اکثر مردم شده.

اما واقعیت این است که ما همه از نظر نژادی مخلوط و آمیزه ای از تبار ها و اقوام و قبایل میلیون ها سال گذشته هستیم. اقوام و قبایلی که همه از آفریقا آمده، در دنیا پخش شده، با همدیگر بُر خورده و آش های شله قلمکاری ایجاد کرده اند که در هر دوره بظاهر دراز تاریخی نام های دیگری گرفته اند: اورارتو، هیتیت، ایلام، ماد، پارس، ایران، ارمنی، تات، تُرک، کُرد، یونان، عرب، مصر، چین… هیچکدام از اینها خالص  و ابتدای خلقت  نبوده. البته بعضی ها مثلا از نظر زبان و یا مجسمه سازی و معماری غنی تر از دیگران بودند و یا هستند. البته بعضی ها زود تر شروع کرده اند و جلو تر رفته اند. اما هیچ کدام مطلق و کامل نبوده و نیستند. هرکدام آمیزه ای از پیش کسوتان خود بوده اند. اما بعضی ها مضمحل و در اقوام و ملل دیگر مستحیل شده اند، بعضی ها قبل تر و بعضی ها بعد تر پیدا شده اند.

متاسفانه خیلی ها این آمیختگی و تاثیر از دیگران را نمیفهمند و در واقع هر چقدر علم و ژنتیک و تاریخ هم بگوید و ثابت کند نمیخواهند قبول کنند چونکه این دانش، تمام آنچه را که میلیونها انسان بر پایه روایت و افسانه و تصور برای خود ساخته و در کتابهایشان آموخته اند زیر و رو میکند. مثل اینکه  بعضی یونانیها فکر میکنند فرهنگ آنها ناف و منشاء فرهنگ کل بشریت بوده. در سر آمد بودن فرهنگ، شهریگری، نثر، درام، علم و یا اسطوره پردازی و یا مجسمه سازی یونانی که شکی نیست. اگرفرهنگ پیش از میلاد مسیح آنها را حتی نه با فرهنگ قبایل صحرا گرد آسیای مرکزی در 500-600 سال بعد از آنها، بلکه حتی با فرهنگ و معماری و مجسمه سازی ایران باستان مقایسه کنید  ما ایرانی ها با وجود فرهنگ غنی خود تصویرچندان قدرتمندی بدست نخواهیم داد. اما واقعیت دیگر در عین حال این است که فرهنگ و تاریخ و دولتداری و خط و مجسمه سازی و معماری یونان شدیدا از قرهنگ پیشتر از خودش بخصوص از مصر باستان و بين النهرين تاثیر پذیرفته است. اما خیلی ها آن قدر نمیخواهند عقب یروند و یا عقلشان نمیرسد و اکثریت بزرگ اصلا علاقه ای به این موضوعات ندارند و ترجیح میدهند هیچ ندانند و یا با همان افسانه هائی که صد ها سال در گوششان خوانده شده ادامه دهند.

قوم و نژاد هم همینطور. بعد از اینهمه کشفیات و امکانات تحلیلی علم ژنتیک و تحلیل دی ان ای ادعا های نژاد و رقابت ها و کشاکش های «قوم من – قوم تو» فقط مسخره و خنده دار مینماید. ولی این را هم اکثریت یا نمیداند و یا اصلا نمیخواهد بداند. خوب، اکثریت مردم به این موضوعات علاقه ای ندارند و دنبال کار و زندگی خود و خانواده خود هستند و این خیلی طبیعی و خوب است. فاجعه وقتی شروع میشود که موضوعات قوم و فرهنگ و تاریخ و زبان و غیره بازیچه افراد  و گروه های خصومت انگیز و آشوب افکنی میشوند که یا جاهل اند و یا مغرض. خنده دار تر و یا تاسف بار تر اینکه بعضی از این افراد و گروه ها با تعابیر «مدرن» همان حرف های همیشگی را در قالب های باصطلاح «علمی» میپیچند و هم به دیگران تلقین میکنند و هم به خودشان میقبولانند. مثلا آن روز دیدم که یکی حتی در ویکی پدیا از «ژن های ترکان» «ژن های یهودیان» و «ژن های اعراب» صحبت میکرد. هر کسی که الفبائی از ژنتیک مدرن خوانده باشد میداند که چیزی بنام «ژن این قوم و آن قوم» وجود ندارد و «حوض ژنتیک» و دی ان ای هر کس مخلوط مخصوص بخودی است و یک گروه قومی و جغرافیائی انسانها ممکن است از نظر دی ان ای تک تک افراد این گروه شباهت های بیشتری نسبت به دیگران با هم داشته باشند اما هیچ گروه ملی و قومی «مونولیت» و یکرنگ نیست بلکه مخلوطی است از صد ها هزار ژن و دی ان ای مختلف که هر فرد و هر گروه اجتماعی در عرض میلیونها سال گذشته در مهاجرت ها و آمیزش های خود با دیگر همنوعان خود بدست آورده است. «ژن عربی» و یا «دی ان ای ترکی» و یا فارسی و ارمنی و کُردی نداریم. چنین چیزی نیست. «گروه های ژنتیک» وجود دارند که هر کدام از این گروهبندی ها آمیزه های گوناگونی دارند که خود مخلوطی از صد ها مشخصه ژنتیک است که هر کدام در دیگرگروه ها هم ممکن است دیده شود.

طوری که  در «داستان من» هم نوشته بودم: «اگر به علم باور کنیم (و ظاهرا چاره دیگری نداریم)، واقعیت اینست که اجداد کورش و اسکندر و چنگیز همه یکی بودند و از یکجا آمدند – از آفریقا. مهم این است که چند سال در تاریخ به عقب میرویم .»

اما هنوز میخواهید حتما «ما دانش آموزان عزیز از این انشاء نتیجه بگیریم»؟ باشد. این چطور است: نتیجه اینکه اینهمه شور و داد، اینهمه زنده باد و مرده باد، اینهمه خصومت و خود خواهی نژادی و تباری و قومی و مذهبی و زبانی و گروهی و منطقه ای و شهری و قبیله ای بی اساس و درواقع خنده دار و کودکانه است و بقول مرحوم فروغ فرخ زاد به آنهمه «افسانه های نام و ننگ» براستی نیازی نیست.