آلرژی نسبت به لفظ «آذری»

 

Commentary

عباس جوادی – همانطور كه يك عده بند كرده اند كه أذربايجانى هاى ترك زبان ترك نيستند بلكه آذرى اند، يك عده هم چسبيده اند كه نخير، ما آذرى و يا آذربايجانى نيستيم بلكه فقط و فقط ترك هستيم. هركس هم اين را با انگيزه هاى سياسى خود ميگويد و ميخواهد ما خودمان را طورى كه آنها ميگويند حس كنيم و نه طورى كه خودمان ميخواهيم.

ساليان قبل وقتى هنوز اين قبيل بحث هاى هدفمند مُد نشده بود در خانواده سنتى، غير سياسى و معمولى ما در تبريز از پدر و مادر و فاميل گرفته تا همسايه ها و كفاش سر كوچه و ملاى مسجد محله هركس و همه ما به فارسى زبان ها “فارس” و به خودمان كه زبانمان تركى بود “ترك” (به تركى “تورك”) ميگفتيم.  “فارس” و «ترك” معناى بد و يا خوبى نداشت و فقط براى معين كردن گروه هاى زبانى جامعه بكار برده ميشد و نه «قوم» و «نژاد» و «خلق» و «ملت» که بعد ها مُد شد و ورد زبان ها گشت . ما تا مدت ها نمیفهمیدیم که این تعابیر قوم و خلق و ملت فارس و ترک دیگر چه صیغه ایست.

یعنی آنوقت ها ترک و فارس به معنای «مای ترک زبان» بود و مثلا تهرانی های فارسی زبان. بر خلاف اسامى “ارمنى” و يا “كُرد” كه بغير از زبان، شاخص دين و يا مذهب ديگررا هم داشت، تفكيك ما بين ترك و فارس جنبه مذهبى و دينى نداشت، هنوز هم ندارد چونكه از اين جهت بين ما و فارس ها فرقى نبود و نيست. آن وقت ها نه غرض و پیامی زیر کاربرد تعابیر «ترک» و یا «آذری» و «آذربایجانی» بود و نه در باره استفاده از این یا آن تعبیر مجادله و بگو مگو میشد. فیس بوک هم که هنوز نبود که هر کس، چه بداند و چه نداند، با یک اسم ساختگی در باره تمامی علوم بشری و فوق بشری جهان نظری بدهد.

حالاست که هرکس این تعبیر ها را به یک طرف میکشد.

در مقاله قبلی (دل درد ناشی از زبان ترکی) عرض کردم که وقتی ما آذربایجانی های ترک زبان خود را «ترک» و زبانمان را «ترکی» مینامیم بعضی ها آلرژیک میشوند و شروع به بحث میکنند که نه، شما ترک نیستید آذری و یا آذربایجانی هستید. من آنجا هم گفته بودم که این حساسیت گذشته ای دارد که 90 سال قبل شاید میشد آن را فهمید اما امروزه دیگر واقعا هم کودکانه و خنده دار است و هم بصورتی که بیان میشود غالبا بوی نژادپرستی میدهد.

اما یک عده ای هم هستند که از نظر تعداد بمراتب کمترند و در تاریخ ما هم چنین تمایلاتی هم نبوده و یا تاثیری نداشته که میگویند ما آذربایجانی ها اصلا آذربایجانی و یا آذری نیستیم بلکه فقط و فقط ترکیم. این عده که تمایلات شدید پان ترکیستی دارند همه ترک زبان ها را یک قوم، یک نژاد و یک ملت میدانند. برای آنها ظاهرا نه منطقه و تاریخ بلکه چیز مجرُدی بنام «ملت ترک» اولویت دارد که اجزای جغرافیائی آن مهم نیست کجا زندگی میکنند، در تاریخ از چه مراحلی گذشته، با چه اقوامی آمیزش یافته، کدام دین و یا مذهب را قبول کرده، چه مشخصات فرهنگی از قبیل باورها و غذا ها و پوشش و غیره داشته و حتی زبان فعلی ترکی شان به چه صورت در طی این هزار و چند صد سال عوض شده است.

تعبیر «آذری» آنها را عصبی و مغضوب میکند چرا که در آن نشانه ای از ترک بودن نیست در حالیکه برای آنها تعابیر «ترک» و «ترکی» به راحتی همه و تمامی مشخصات زبانی و اجتماعی و قومی و ملی مثلا بنده را معین و مشخص میکند و دیگر به تعابیری مانند ایرانی و آذربایجانی نیازی نیست.

درست است که بنده ترک زبانم و بهمین جهت خودم را «ترک» مینامم . اما آخر من در عین حال که ترک زبانم، ایرانی و آذربایجانی هم هستم. زبان من ترکی است اما از ترکی ترکیه فرق دارد. چرا به زبانم «ترکی آذری» و یا «ترکی آذربایجانی» نگویم؟

برای این هموطنان ترک گرا، بنده تبریزی با یک ترک زبان استانبولی و یا باکوئی و یا یک قزاق و اویغور و ترکمن و اوزبک، همه متعلق به یک قوم و ملت هستیم اما یک اصفهانی و شیرازی و تهرانی فارسی زبان از یک «ملت جدا»ست. ما ایرانی نیستیم بلکه ترکیم، اما فارسی زبان ها ایرانی هستند.

قبول دارم که مشکل است این را بفهمید.

در اینجا موضوع بر سر تاریخ و سرزمین و مذهب و فرهنگ مشترک نیست. حتی بر سر زبان هم نیست. شاید قیرغیز ها یکی از مللی هستند که بنده شخصا در این دنیا بیشتر از همه به آنها احساس محبت میکنم. اماقرابت زبانی بین من ترک زبان تبریزی و یک دوست قیرغیز زبان بیشککی چیز بیشتری از نزدیکی بین یک هندی زبان و فارسی زبان  نیست که به هیچ وجه همدیگر را نمیقهمند. هم بین ترکی آذری و قیرغیزی و هم بین هندی و فارسی قرابت ها و شباهت هائی هست اما اینها زبان هائی کاملا جدا هستند با تاریخ هائی جدا.

با همه علاقه و محبتی که بنده به قیرغیز ها و دیگر ملت ها دارم که زبانشان در ریشه از خانواده بزرگ زبان های ترکی است، من و یک دوست قیرغیز از یک ملت با زبان و تاریخ و فرهنگ و عادات و رسوم مشترک نیستیم بهمان صورت که زبان و تاریخ و ملیت یک  فارسی زبان و یک هندی زبان هم یکی نیست.

ظاهرا پان ترکیست ها دلبسته معشوقه ای خیالی بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ترک» شده اند درست مانند آریا گرایان ما که همه ایرانیان و تاجیک ها و پشتو ها و کُرد ها را جزو چیزی خیالی و مجرُد بنام «ملت بزرگ و فرامرزی ایران» میدانند.

آنچه که هر دوی این افراط گری ها را هدایت میکند «خون» است و «نژاد» – مفاهیم مجرُدی که بخصوص در آسیای مرکزی، خاورمیانه و آسیای صغیر در طول صد ها و هزاران سال مخلوط شده، بهم آمیخته و ملت های علیحده و متمایزی را به وجود آورده که ما و همسایگان دور و نزدیک امروز ما را تشکیل میدهند.

یک عده هم در بند خاک هستند. سرزمین هائی که در تاریخ، قوم و دولتی گرفته بود که امروز «پان» های معاصر آن را از «آن خود» میپندارند.

در حالی که کشور ها و ملت های پیشرفته بسوی ارتباطات، تجانس و آمیزش و همکاری بیشتری حرکت میکنند که هم رفاه و هم آزادیهای آنها را توسعه حتی بیشتری خواهد داد جریان ها و گروه های افراطی، تقسیم گرا، دشمن تراش و ستیزه جو در کشور های ما، همه منطقه را به ورطه خود ویرانگری بیشتری میکشند.

واقعا چرایش را نمیفهمم.

نام «آذربایجان جنوبی» چه بدی دارد؟

Commentary2عباس جوادى – در اتریش منطقه ای هست به نام «تیرول». آن طرف مرز، در ایتالیا هم منطقه ای هست به تام «تیرول». به آن اولی فقط «تیرول»، «تیرول اتریش» و یا «تیرول شمالی» و به دومی «تیرول ایتالیا» و یا «تیرول جنوبی» میگویند چونکه واقعا از نظر جغرافیائی، دو منطقه همنام و همزبان (مردم هر دو منطقه به زبان آلمانی اتریشی صحبت میکنند) ، یکی در شمال و دیگری در جنوب واقع است. حالا بعضی ناسیونالیست های تیرول این تعبیر را با این هدف به کار میبرند که گویا این دو باید در ترکیب اتریش و یا حتی به صورت یک کشور مستقل متحد شوند. اما هم تعداد این قبیل آدم ها بسیار قلیل است و هم بخاطر آنها که نمیشود اسامی جغرافیائی را نجس و حرام اعلام کرد.

بعد از تاسیس و موفقیت اتحادیه اروپا درآمیزش سیاسی، اقتصادی و فرهنگی همه کشور ها و ملل اروپائی، سرو صدای آن ناسیونالیست ها هم خوابید.

داستان تعبیر «آذربایجان جنوبی» هم در واقع همین طور است. ناسیونالیست های ایرانی ما، وقتی «آذربایجان جنوبی» بگوئی،عصبی میشوند که «این، ادبیات تجزیه طلبان است و منظورشان آنست که ان دو بخش جنوب و شمال باید متحد شوند.» احتمالا هم منظور ناسیونابیست های ترک آذری همین است. آنها هم به نوبه خود از تعابیری مینند «آذربایجان ایران» دوری میجویند.

مثل اینکه همه ما در یک کودکستان هستیم!

ولی شما برای یک لحظه آنها را فراموش کرده و پیش خودتان فکر کنید.

خوب، ما، در شمال و جنوب رود ارس دو منطقه همزبان داریم که نام هر دو آذربایجان است. در شمال، به این منطقه «آذربایجان» و یا به طور رسمی «جمهوری آذربایجان» میگوئیم. در ایران هم دو استان به نام آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی، یک استان بنام اردبیل و یکی دیگر به نام زنجان داریم. همه این ها آذربایجان و همه مردم این استان ها آذربایجانی هستند. پس هنگام ذکر نام و در مقام تفکیک و تمایز بین شمال و جنوب ارس قرار دارد و به چهار استان آذربایجانی ایران اگر «آذربایجان ایران» و یا «آذربایجان جنوبی» نگوئیم، پس چه بگوئیم؟ این، مثل خراسان است که به سه استان شمالی، رضوی و جنوبی تقسیم شده. تازه ، قدیم ها، بعضی منابع به افغانستان کنونی هم «خراسان شرقی» گفته اند.

حالا بعضی ها گیر میدهند که نام آذربایجان شمالی (ویا قفقاز) در گذشته «آذربایجان » نبود، «آران» بود. گیرم که آذری های شمال، 100 سال است که به مملکت خودشان «آذربایجان» میگویند. که چی؟ چرا به جای آنکه حتی خوشحال شوید، عصبی هم میشوید؟ بگذارید ناسیونالیست ها از هر نام و لغتی هر تعبیرو تفسیری را که میخواهند بکنند. آلرژی بعضی ها نسبت به نام ها و تعبیر های جغرافیائی حتی ذوق و شوق افراطی ها را برای استفاده از این تعابیر و تفاسیر بیشتر هم خواهد کرد.

ا
من خودم حساسيتى نسبت به تعابير «آذربايجان شمالى» و «آذربايجان جنوبى» ندارم اما بخاطر حساسيت هاى موجود ديگران اغلب از تعابير «آذربايجان ايران» و «آذربايجان قفقاز» (ويا «جمهورى آذربايجان») استفاده ميكنم.

راستی «کردستان» که میگویند کجاست؟

KM4عباس جوادى – توافق اصولى كه بين حکومت ترکیه و حزب کارگران کردستان (پ. ک. ک.) حاصل شده، هم همه را به آینده ترکیه و منطقه کمی و بطور مشروط امیدوار کرده و هم بحث «خوب، اگر کاسه ای زیر نیم کاسه بود، چی؟» را دامن زده. اگر در نهایت کُرد ها جدا شوند، چی؟ من خودم را مستثنی نمیکنم. برای همه ما آسان است که در مهمانی ها و یا در اینترنت و فیس بوک از جدائی و تجزیه ترکیه، ایران، عراق و سوریه صحبت کنیم، چه موافق و چه مخالف آن. بهایش را که ما، بخصوص کسانی که خارج از کشور نشسته اند، نمیپردازیم. اما یک نگاهی بکنید به نقشه های تولیدی گروه های کُرد، از ایران و ترکیه تا عراق و سوریه، تا ببینید «کردستانی» که اکثر آنها در نظر دارند کجاست. آذربایجان غربی و کردستان ایران که هیچ! بخش هائی از کرمانشاه و همدان و زنجان را هم اضافه كنيد…با این ترتیب ایران گویا دیگر مرزی با ترکیه نخواهد داشت. در ترکیه هم در بخش شرقی این کشور فقط کمی سواحل دریای سیاه میماند. در عراق کرکوک بجای خود. بخش مهمی از شمال و غرب عراق، و شیار هائی از شمال سوریه. اسم اینها هم هست: کردستان مرکزی، کردستان شرقی (بخش ایران)، شمالی (بخش ترکیه)، جنوبی (بخش عراق) و غربی (بخش سوریه). از هر چمن گلی.از خير نخجوان آذربایجان و ارمنستان هم نمیگذرند.

خواستن و نقشه درست کردن که کاری ندارد. مالیات هم نمیخواهد. یکی دو تا از نقشه های قدیمی را هم شاهد میگیرید كه ظاهر حرفهايتان يك كمى هم “علمى” باشد. مثلا به چند نقشه کردستان که مثل اینکه دیگر برای همه بدیهی شده است توجه کنید:

KM3KM1
اینها میدانید یعنی چه؟ این طرف و یا آن طرف شدن این همه سرزمین نه، حتی دو سه روستا معنایش مداخله ارتش های کشور های ذیدخل و رقابت و کشاکش و زد و خورد بین مردم آن مناطق است. کشور ها و ارتش ها بجای خود، جنگ کُرد و آذربایجانی، ارمنی و کُرد، تُرک و ارمنی، کُرد و تُرک را هم که پیش بینی نکرده اید، بله؟ متوجه هستید با چه آتشی بازی میکنید؟

حالا حتما آب دهان دیگران هم که چشم به این یا آن منطقه یکی از این کشور ها دوخته اند سرازیر شده است.

گروه های ارمنی هم مدعی بخش اعظم همین «کردستان بزرگ» هستند. نقشه های آنها را هم نگاه کنید این را بخوبی متوجه میشوید. آذربایجانی های ناسیونالیست و جدائی خواه ما هم یک سری نقشه درست کرده اند که البته به درجه کُرد ها و ارمنی ها «دقیق» نیست و «ظاهر علمی» ندارد اما کمتر از آنها هم پر مدعا نیست:
AZM1
خدا عاقبت همه مردمی را که در این مناطق زندگی میکنند خیر کند و به کسانی که در اطاق هایشان نشسته نقشه سازی میکنند کمی بصیرت و عقل سلیم بدهد.

طلاق معنوی بعضی از آذربایجانی ها از ایران

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori

عباس جوادی — آنروز در یکی از بحث های مربوط به جنبش مخالفت با رژیم جمهوری اسلامی، بعضی از جوانان آذربایجانی چنین بیانات و تعبیر هائی را بکار میبردند: “ما به مسائل داخلی کشور همسایه مان ایران مداخله نمیکنیم.” یکی دیگر از ایران بعنوان “فارسستان” نام میبرد و دیگری از “کشوری که خود را ایران مینامد” صحبت میکرد.

شما احساس نگرانی نمیکنید؟ در یک کشور هفتاد و چند میلیونی هر نوع فکر و نظری ممکن است وجود داشته باشد. اگر بیست سال پیش از من میپرسیدید، میگفتم این ها را نمیتوان جدی گرفت. دوستی قوم گرا میگفت شما نمیدانید که اوضاع و روحیه آذربایجانیها در این ده سا ل چقدر عوض شده و بقول خودش به آرمان آذربایجان گرائی نزدیک تر شده است. “ما از این اصولگرایان و آن اصلاح طلبان جز سرکوب و در بهترین حالت بی اعتنائی به خواستهای ملی و قومی آذربایحان ندیده ایم و حالا خیلی ها میگویند پس هر کس براه خودش برود.”

آن روز هم دوستی از تبریز که برای گردش به اروپا آمده میگفت «در ایران ما آذربایجانی ها نفوذ زیادی داریم و .ازاقتصاد گرفته تا رشته های تخصصی دانشگاهی در همه چیز قدرتمندیم. اما هنوز هم به ما با دیده تحقیر نگاه میکنند.» این دوست قدیمی که به کار تدریس مشغول است میگوید «احساسات جدائی طلبی هنوز بین جوانان خیلی ضعیف است اما در این ده سال گذشته رشد زیادی کرده است.»

طلاق حق طبیعی هر زوجی است حتی اگر ازدواج سالهای سال طول کشیده باشد. ممکن است بعد از مدتی کدورت و دشمنی، یک طرف حس کند که بهتر است به زندگی مشترک پایان داده شود. حرف یک دوست سالمند آلمانی را فراموش نمیکنم که میگفت طلاق از نظر برنامه ریزی اقتصادی و مالی بیخردانه ترین اقدام است زیرا هردو طرف را فقیر تر میکند. اما همه میدانیم که بعضی وقت ها آدمی کنترل احساسات و حساب و کتاب را از دست میدهد و میخواهد به چیزی که همان روز و همان ساعت زجرش میدهد بهر قیمتی که شده پایان دهد.

از طرف دیگر نه در دنیا و نه تاریخ، مرزها هیچوقت ثابت نمانده اند. بعضی از جدائی های ملی و جغرافیائی مسالمت آمیز و برادرانه، اما اکثریت بزرگشان خونین و ویرانگر بوده اند. حد اقل من در جهان سوم و كشورهائى كه هم عقب مانده و هم متعصب هستند،جدائى مسالمت آميز و برادرانه اى سراغ ندارم.

شاید عامل اصلی که این احساسات گریز از مرکز را تحریک کرده و میکند آن احساس انکار و تبعیضی است که بعضى ها از پهلوى گرفته تا جمهورى اسلامى  نسبت به تحصيل و پرورش زبان و فرهنگ ترکی آذری حس كرده اند و ميكنند. هنوز با وجود چندين میلیون آذربایجانی ایران در این کشور تحصیل و تدریس زبان مادری ممنوع است و در سرتاسر کشور حتی یک کلاس و کورس جدی زبان مادری ترکی آذری موجود نیست.

20-30 سال پیش موج اعتراض به این وضع و اقلا احساس تبعیض به این درجه قوی و قابل رویت نبود. امروز اوضاع دنیا عوض شده. شاید عوامل دیگر، قوت گرفتن ترکیه همسایه بعنوان کشوری ترک زبان و در عین حال استقلال جمهوری آذر بایجان در شمال است. در ضمن شرایط بین المللی از نظر اهمیت روزافزون حقوق شهروندی و سهولت و سرعت ارتباطات است که به روحیه ملی گرائی قومی در بین آذربایجانیان ایران قوت میبخشد.

آیا مسئولان سیاسی مملکت از حکومت گرفته تا مخالفین و میانه رو ها و اهل علم و قلم و سخن این وضع را نمی بینند که در فکر چاره اندیشی نیستند قبل از آنکه کار از کار بگذرد؟ در حالیکه یک بمب ساعتی با نیروی مخرب نامعلوم ولی فزاینده ای بکار افتاده چندان کسی بخود زحمت نمیدهد که در این باره کاری کند و قدمی در راه حمایت از یکی از ابتدائی ترین حقوق شهروندی یعنی آموزش زبان مادری مردم آذربایجان بردارد. آیا مشکل کردهای ترکیه و 30 سال جنگ داخلی در این کشور همسایه و یا نمونه کردستان عراق کسی را در ایران به تشویش نسبت به وضع خودمان نمیاندازد؟

————————-

کامنت ها از فیس بوک:

دوست یکم:

 حؤرمتلی آقای جوادی، این اصطلاح «قومگرا» که شما به کرات در نوشته هایتان به جای ترکیبی مثل

(Ethnic rights activist)

استفاده می کنید هم ماهیت برچسب-زنانه دارد هم برای یک بحث جدی و سیاسی نامأنوس است.

عباس جوادی:

با سلام و احترام. منظور واقعا بر چسب نبود. “قوم گرا” مترادف

ethnic nationalist

است که شاید بتوان «ملی گرای قومی» هم نامید. ترک زبان های آذربایجان که «ملت» جدائی از ایران نیستند. «ملت» به همه و کلیت شهروندان ایران میگوئیم، چه ترک و فارس و کرد، چه شیعه و سنی و چه مسلمان و بهائی و غیره. اما بنظرم برای کسانی که فقط در راه منافع یک گروه مشخص مثلا ترک زبان های آذربایجان و یا فارسی زبانان ایران تلاش میکنند صرفا «ملی گرا» و یا «ناسيوناليست» نميشود گفت چونکه گروه های اتنيكى هرکدام به تنهائی «ملت» نیستند (و یا هنوز “ملت” نشده اند و خيلى ها ملت هاى جدا هم نخواهند شد چونكه وضع كلى صرفنظر از دارفور و اسكاتلند ظاهرا بيشتر بسوى آميزش قومى و ملى است و نه جدائى.)

دوست دوم:

تلاش برای جای دادن تمام مبارزات ترک‌ها در قالب ناسیونالیسم، تلاشی از نوع تقلیل‌گرایی است. استفاده از لفظ (دراینجا: مارک) “قومگرایی” به جای ملی‌گرایی غیر فارسی هم از سوی انکار کنندگان وجود تبعیض و با هدف شانتاژ و وارونه جلوه دادن واقعیات صورت می‌گیرد. برای همین به نظر من استفاده از این ترمینولوژی تطابق چندانی با محتوای تفکرات آقای جوادی ندارد.

ولی من یک سوال از آقای جوادی دارم:
برای “ملی‌گرایی فارسی” هم از اصطلاح “قوم‌گرایی” استفاده می‌کنید؟

عباس جوادی:
نه، در آن مورد بنظرم ما یک ناسیونالیسم ایرانی داریم که تمام و تمامیت ایران را در نظر دارد و این فقط محدود به فارس ها نیست. یکی هم آریا پرستی است که میل به نژاد پرستی دارد و موضوعی جداست. «فارس» چیزی است که غیر فارس ها به فارس ها میگویند و معیارش زبان است و نه نژاد و قومیت. بنظرم تعبیر «فارس» از این جهت درست است اگر چه آریا گرایان از آن خوششان نمیاید. بهمین ترتیب «ترک» (که ما خودمان «تورک» میگوئیم) مشخصه و وجه تمایز زبانی ما نسبت به فارس و کُرد و غیره است و گرنه مشخصه ای نژادی و یا قومی نیست. من تا جائی که توانسته ام سعی کرده ام بگویم که «نژاد» و قومیت همه ما مخلوط است و بخصوص در این هزار سال گذشته تقریبا همه با همه (بخصوص ما آذربایجانیان با فارسی زبانها و دیگران) آمیزش یافته ایم و ما فرقی ماهوی با قومیت و نژاد فارس ها نداریم. وجه تمایز ما در زبان است و نه در نژاد.

دوست دوم:
درست است. دو مقوله “ترک” و “فارس” هر دو مقولاتی فرهنگی-هویتی هستند نه نژادی. ولی من دقیقا جواب سوالم را نگرفتم.
تا جایی که من سراغ دارم، ملی‌گرایی ایرانی‌ که وجود و حقوق ملی تمام ملیّت‌ها، جوامع و فرهنگهای موجود در ایران را به رسمیت بشناسد، به صورت جریانی وجود ندارد. چیزی هم که باشد، تک و توک است.
نوع غالب ملی‌گرایی ایرانی، چیزی جز “ملی‌گرایی فارسی” نیست. تفاوت ملی‌گرایی ترکی و ملی‌گرایی فارسی در این است که این اعتقادی به تمامیت ارضی ایران ندارد، ولی تمامیت ارضی برای آن یکی خط قرمز است. این می‌خواهد فقط برای خودش تصمیم می‌گیرد، ولی آن خود را قیِّم جغرافیای ایران می‌داند. در واقع ملی‌گرایی فارسی تحت نام و عنوان “ملی‌گرایی ایرانی” قایم شده است.
منطقی نیست که “ملی‌گرایی فارسی تحت عنوان ایران” را “ملی‌گرایی” ولی “ملی‌گرایی ترکی” را “قوم‌گرایی” بنامیم.

عباس جوادی:
بحث جالبيست، متشكرم. بنظر من بر عكس، ملى گرائى ايرانى بمعناى “دلبستگى به ميهن مشترك ايران” جنبه غالب بين اكثريت بزرگ ايرانيان و بخصوص آذربايجانيان است و اين فقط در تاريخ اينطور نبود. بگذریم از شاه اسماعيل صفوى كه بانى ايران معاصر بود . اما ازعباس ميرزا و دكتر مصدق كه نوه او بود و ستار خان و خيابانى تا مهندس بازرگان و صمد بهرنگى و غلامحسين ساعدى همه ميهن پرست ايرانى بودند نه «قوم گراى فارسى». نژاد پرستى آريائى هم بود بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود و با آن نگرانى بوجود آمده بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.

دوست سوم:
اقای جوادی عزیز، با این مقاله باز با مهارت به نکته ای بسیار مهم اشاره کرده اید. پیام نهایی  شما در پاراگراف آخر مرا به اندیشه واداشت. به یاد سخن یکی از دوستانی که قبلاً در وزارت خارجه بودند و اکنون در خارج از کشور بعد از بازنشستگی به تدریس مشغولند، افتادم که افزودند از دوره قبل ریاست جمهوری احمدی نژاد دو دیدگاه در رآس سیاستگذاری کلان کشور حاکم است. گروهی که اصلاً اعتقادی به قومیتهای ساکن در ایران ندارند و آنها را به فکر تمامیت خواهی محض نادیده گرفته و حتی کنشها و واکنشهای انجام گرفته را مد نظر ندارند و گروهی که واقعیات را درک کرده و در عصر ارتباطات به همان چیزی که شما به عنوان بشکه باروت اشاره کرده اید، توجه نموده و باورشان بر این است که باید راه چاره ای قبل از مرگ سهراب شود. به گفته ایشان، گویا در برنامه های بعد از احمدی نژاد بیشتر کاندیداهای ریاست جمهوری این موضوع را مد نظر قرار داده و حتی کار به جایی رسیده است که برنامه های تدوینی برای فدرالیته کردن ایران در رئوس کارشان است. حتی نمونه بارز این را در رقابتهای انتخاباتی سال 88 در اظهارت محس رضایی مشاهده کردیم. امیدارم کار به جای باریک نکشیده و قبل از بروز هر مصیبتی اندیشه خردمندانه ای صورت پذیرد.

دوست دوم:

در ترکیه نوع فراگیر و غالبی از ترکیه‌گرایی (به معنای تمایل به حفظ تمامیت ترکیه و اراده و تلاش برای پیشرفت کشور) در میان اکثر نخبگان و سیاسیون این کشور وجود دارد. این ترکیه‌گرایی را به معنای سیاسی نمی‌توان ملی‌گرایی نامید. البته این حس امروزه در این کشور به شکل عمومی و پایدار در آمده و در توده‌ها نیز غالب است (به استثنای بعضی مناطق کوچک). از سوی دیگر در این کشور یک حزب ناسیونالیستی -آنهم در بسیاری از موارد با رویکرد افراطی و ترک‌گرایانه- وجود دارد. این حزب نمایندگی ناسیونالیسم سیاسی در ترکیه را بر عهده دارد.
در ایران هم به شکل سنتی در تاریخ معاصر، نخبگان و سیاستمداران نوعی از ایران‌گرایی را داشته‌اند. انقلاب مشروطیت را می‌توان تبلور این حس ایران‌گرایی دانست. ولی نه ستارخان، نه خیابانی و نه متاخرین، ملی‌گرا شناخته نمی‌شوند. البته در ایران هیچگاه حس ایران‌گرایی عمومی (توده‌ای) به صورت پایدار وجود نداشته است. آنچه بوده به صورت دوره‌ای و تحت تاثیر پوپولیسم و ایدئولوژی‌های زودگذر بوده است.
امروزه به جز چند حزب و تشکل کوچک ملی‌گرا (=فارس‌گرا)، هیچ حزب و جریان متحد و بزرگ نمایندگی ملی‌گرایی سیاسی در ایران را بر عهده ندارد. ولی ملی‌گرایی فارسی به شدت در میان نخبگان و سیاستمداران رخنه کرده است. اکثر نخبگان و نویسندگان و سیاستمداران ایران محور، این ملی‌گرایی را تا حد شوونیسم پرورش داده‌اند. به عنوان مثال جنبش دانشجویی ایران به عنوان منتقد و مخالف حاکمیت (آنهم دموکرات تر از بقیه منتقدین و مخالفین) در گذر زمان عملا به جنبش دانشجویی فارس تبدیل شده است. به همین دلیل شاهد مشارکت بسیار کم دانشجویان غیرفارس در این جنبش هستیم.
اگر حس عمومی ایران‌گرایی را ملی گرایی خطاب نکنیم و نگاهی سیاسی‌تر به ملی‌گرایی داشته باشیم، عملا ملی‌گرایی ایرانی همان ملی‌گرایی فارسی است.

این رویکرد در مورد آذربایجان هم صدق می‌کند. یک حس عمومی آذربایجان‌گرایی وجود دارد و یک ملی‌گرایی ترکی. ملی‌گرایان ترکی، تنها بخشی از کنش‌گران جنبش آذربایجان‌مرکز هستند.

عباس جوادی:
بخدا هنوز هم نفهميدم – خوب يا بد، قوى و يا ضعيف – اين “ملى گرائى فارسى” يعنى چه؟ “فارس” كه ملت نيست. “ملت” ملت ايران است شامل همه ما. يك گروه فارسى زبان است، يك گروه تركى زبان. اگر ميخواهيم حتما اينها را تفكيك كنيم بگذاريد بگوئیم “قوم” تركى زبان و فارسى زبان و كسى را كه فقط مدافع يك گروه باشد بناميم “قوم گرا”. ولى “ملى گراى” فارس و ترك واقعا هيچ معنائى نميدهد.

دوست دوم:
هر کس نگاه مخصوص به خود را در تعریف از مفهوم “ملت” دارد. در این مورد بحث را صلاح نمی‌دانم. ولی خلاصه اینکه بر اساس تعریف مورد قبول شما، بسیاری از این ملی‌گرایان ایرانی را باید در زمره‌ی قوم‌گرایان فارسی قرار داد.

ثقة الاسلام تبریزی: «ملت چه میخواهد؟»

شهید انقلاب مشروطه مرجوم ثقة‏ الاسلام تبريزى
شهید انقلاب مشروطه مرجوم ثقة‏ الاسلام تبريزى

عباس جوادی – میرزا علی‌آقا تبریزی (۱۲۹۰-۱۲۳۹ خورشیدی) مشهور به ثقةالاسلام تبریزی از علمای آذربایجان و یکی از شهدای جنبش مشروطیت ایران بود كه در تبریز به دست روس‌ها به دار آویخته شد. نوشته زیر بخشی ازرساله ایست که مرحوم ثقة الاسلام در دوران «استبداد صغیر» یعنی دوره یکساله از به توب بستن مجلس تا حمله مشروطه خواهان به تهران (1277-1288) به علمای نجف نوشته و به «رساله لالان» (١) معروف شده است. متن کامل این رساله در سایت رضا همراز چاپ شده است. البته بايد اين رساله مرحوم ثقه الاسلام را در چهارچوب شرايط انقلاب مشروطه مطالعه كرد. اما من شخصا هر بار كه اين را خواندم احساس كردم كه انگار شرايط امروز ما را توصيف ميكند.

ثقة‏الاسلام تبريزى – ملت چه مى‏خواهد؟ ملت دو چيز مى‏خواهد: يكى حفظ سلطنت و شوكت اسلام و مذهب جعفرى و ديگرى بقاى ملك ايران برايرانيان، يعنى سلطنت ايران دو جنبه دارد: يكى جنبه سلطنت اسلاميت و مذهب، ديگرى جنبه تاجدارى ملك كيان.

اولى به لحاظ روحانيت و داخل معنويات است. دويمى به ملاحظه جسمانيت و داخل ماديات و فعلا اين هر دو عنوان در يك هيكل جمع است كه آن را سلطنت اسلام و ايران نامند.

[وحدت خواسته تمام مسلمانان جهان و لزوم اتحاد آنان]

در عنوان اولى كافه مسلمين عموما و شيعه مذهب خصوصا متحد الراى و متفق الفكر، و در اين مساله فرقى ميان مسلمين ايران و ساير ممالك روى زمين نيست و به عبارت اخرى سيصد ميليان مسلم همه طالب تشييد سلطنت اسلام و اجراى احكام آن است (دل هر ذره را كه بشكافى – آفتابيش در ميان بينى) و همه اين ملت واحده كه تابع يك قبله و افراد يك قبيله هستند (الا آن‏كه يا غافل است‏يا متجاهل) در اين امر، اتفاق و اتحاد دارند و اختلاف مذهب و كثرت فرق مسلمين در اين مساله سرمويى اسباب اختلاف نمى‏تواند بشود، و آن گونه اختلافات هر چه باشد، نزاع خصوصى است و مانع از اتحاد حقيقى مركزى نيست و نبايد بشود.

پيغمبر واجب التكريم صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد: «المؤمنون اخوة تتكافى دمائهم وهم يد على من سواهم، يعنى تمامى مؤمنين با هم برادرند و در خون برابر; يعنى قيمت‏خون همه يكى است و در قاتل و مقتول از هر طبقه باشند ولو يكى پادشاه باشد و ديگرى گدا، حكم قصاص على السويه است، و تمام مؤمنين دست همديگرند در دفع دشمنان خود، و در اين عنوان تعدد سلاطين مضرتى ندارد و منافى اين مسلك نيست، در صورتى كه در حفظ مركز حقيقى كه حفظ نوع اسلاميت است اتحاد پولتيك داشته و چنان‏چه پيغمبر فرموده در دفع ضرر و جلب منفعت متحد و متفق باشند. بلى اسلام بلكه اهالى تمام روى زمين، وقتى در زير بيرق سلطان واحد جمع خواهد شد و جز يك تن در بسيط زمين سلطنت نخواهد كرد و جز يك قانون، معمول و مجرى نخواهد شد و شرع و عقل اين نويد را داده و روزگار ضامن همچو روزى است، ولى عجالتا تا آن روز نيامده، تكليف فعلى كافه مسلمين و همه سلاطين آن همين است كه گفتيم; اگر چه هر مملكت‏سلطانى و هر سلطان، مشرب خاصى داشته باشد تا وقت موعود برسد و سلطان معهود ظاهر شود.

«يك نكته در اين معنا گفتيم و همين باشد.»

[حفظ كيان ايران]

در امر دويم – كه سلطنت‏خاك ايران و تاجدارى مملكت كيان است – تمامى ايرانى‏نژاد، هر جا باشد و هر مذهب داشته باشد، به حكم اين كه فرزند اين مادر است، سعيش در حراست وطن و استقلال عزت و ثروت وطن است، و هميشه در صدد اين است كه بيرق پادشاه مملكتش بالاى همه بيرق‏ها و حكمش ما فوق حكم‏ها باشد و رعيت، خود را چنان نگهدارى كند كه محسود ديگران باشد و درخت همايون سلطنت چنان تناور و بارور گردد كه همه مظلومين و ملهوفين و دلسوختگان از اقطار عالم پناه به درگاهش آورند، و هر كسى كه تاريخ خوانده مى‏داند كه ايرانى، وقتى ضعيف شده و تمكين از ديگرى كرده يا هر وقت كه قوت گرفته، بيگانه را دور كرده است، جز به سلطنت ايران نژادان تن در نداده است.

اين هر دو مسلك و اين هر دو، چون شارع عام و شاهراهى است كه ملت را راهنمايى مى‏كند به مقصد واحد كه كعبه آمال همه است و آن عبارت است از سعى در پايدارى سلطنت اسلام و ايران، و علاج آن نيز منحصر است‏به مشروطه بودن دولت كه علت تامه بقاى سلطنت و شوكت اسلاميت و ايرانيت مى‏باشد.

[علت عقب‏ماندگى ايران و بيدارى ايرانيان]

حجج الاسلام به ملاحظه مقتضيات عصر و حفظ جنبه روحانيت، حكم بر وجوب مشروطيت دادند و آن را مقدمه عقليه بقاى شوكت اسلاميت دانستند و وجوب عقلى و پولتيكى آن هم بر همه (الابرغبى נيا متغابى) واضح و لايح [است]

و تجربيات بر ما ثابت كرده كه مادام كه رشته امورات در دست‏يك نفر است و آن يك نفر فعال مايشاء است و سلطنت را براى وجود خود مى‏خواهد، نه وجود خود را براى سلطنت – چنان‏چه حكيم سعدى گويد: (گوسفند از براى چوپان نيست – بلكه چوپان براى خدمت او است) – جز خرابى مملكت و پريشانى ملت را چشم داشتن، تخم بيهوده در شوره‏زار كاشتن است.

ايران هشتاد و چهار سال قبل قدرت آن را داشت و جرات آن را كرد كه با دولت روس جنگ نمود، اگرچه از خيانت رؤساى لشكر مغلوب شد [و] محمد شاه بر سر هرات لشكر كشيد، اگرچه كارى نكرد; اما باز حشمت‏سلطنت تا اين درجه بود كه دو سال مركز ايران خالى ماند و دولت اگر منفعتى نبرد، مملكت نيز اختلال نيافت و ناصر الدين شاه هرات را فتح كرد، اگر چه در مرو شكست ‏خورد. بعد از آن اگرچه مملكت‏دارى يك مرتبه به عيش‏رانى مبدل شد، اما باز صورت ظاهرى حفظ مى‏شد و لااقل دولت‏يا خود ملت قرضى نداشت. تاريخ بعد آن را نمى‏گويم; زيرا كه همه مى‏دانند.

حال از عقلا مى‏پرسيم و انصاف را به داورى مى‏طلبيم كه دولت ايران و روس هر دو سلطنت استبدادى بود و حكومت افغان در عداد دول محسوب نمى‏شد; پس چه شد كه در عرض هشتاد و چند سال دولت روس اين همه پيش آمد و دولت ايران اين همه عقب رفت و افغانستان ادعاى استقلال نمود؟ آيا معاذالله اسلام مانع ترقى است چنان‏چه دشمنان ما مى‏گويند. آيا رشادت ايرانى كم‏تر است؟

مشروطه را پيشكش كرديم و اسمش را هم نبرديم. آيا شريعت و ملت‏حق ندارد سئوال نمايد كه چرا (دو كشتى متساوى اساس در يك بحر – يكى رسيد به ساحل دگر به طوفان رفت) بلى نود سال به خواب رفتيم; يعنى خواب خرگوشى‏مان دادند و ما را لالاى گفتند و گهواره‏ جنبانى كردند و گفتند كه هنوز شب است تا آن كه يك دفعه خواب‏هاى موحش و كابوس‏هاى مدحش ما را از خواب بيدار كرد. ديديم آفتاب از وسط السماء نيز گذشته و خوان نعمت را مهمان‏هاى ناخوانده يغما كرده‏اند و جز ته سفره چيزى نمانده، و مانند شكار جرگه‏اى، دور ما را با حربه‏هاى آتشين گرفته‏اند.

حالا كه ملت نيمه بيدار شده و چشم خود را مى‏مالد، مانند طفلى كه از خواب بيدار شود و در دست ديگر نعمت‏هاى خوشگوار ببيند و در سفره خود جز نان جوين چيزى نيابد و بناى جزع بگذارد، معلوم است كه ديگر به خواب نخواهد رفت و لقمه نان جوين را سخت نگهدارى خواهد كرد تا آن لقمه مختصر را قوت خود كرده، بتواند در پى تحصيل اغذيه لطيفه ديگر برود، خانه خود را كه ديگران تصاحب كرده‏اند، تمالك نمايد. اين است كه ملت، علاج حفظ اين نعمت‏باقيمانده را در مشروطه كردن دولت و آزادى خود مى‏داند و ديگر به خواب نخواهد رفت تا به حد بلوغ برسد.

[تحريف معناى مشروطه و آزادى]

معناى مشروطه را در رساله اولى و در همين عريضه لالان گفته‏ايم. حاجتى به تكرار نيست; ولى مستبدان مشروطه را موافق صرفه خود معنا كردند و آزادى را كه ملت مى‏خواهد، اسمش را لامذهبى و خروج از قيد شريعت گذاشتند و انكار دين شمردند.

آن چه همه ملل مى‏خواهد، آزادى از فشار استبداد است و عرصه جنگ در اين مقام است. دين جدا است. دولت جدا است هر صاحب مذهب، احكام مذهب خود را قبول كرده و آن توشه آخرت او است. سبحان الله! اين همه هيجان عالم و عامى كه بساط سبزه لگدكوب شد به پاى نشاط، براى خروج از دين است؟

بلى غير متدين در اين ميدان جولان خواهد كرد; مانند عهود سالفه تك و پوى خواهد نمود; اما للحق دوله وللبطل جوله. (2)

و اگر مراد از آزادى همان باشد كه مستبدان مى‏گويند، ملت‏حق دارد بگويد كه مروج اين مسلك نيز شماييد كه فتح باب منكرات را كرده، نشر فضايح كرديد (نه در انديشه فردا و نه در حسرت دوش) . ثمره عشرت‏هاى نامشروع و طلسم‏هاى ناگوار و هتاكى حرمات الهيه را از درخت آزادى كه در باغ استبداد كاشته بوديد، چيديد و ثروت ملت را به زور عدم مسؤوليت جمع كرده، صرف مخارج فرنگستان و ترويج مذهب مزدكيان كه اباحه خروج و اموال است نموديد.

اين آزادى همان است كه خالق منان بر بنى‏اسرائيل عطا فرمود و ايشان را از استبداد فرعون آزادى بخشود و در حق فرعون مى‏فرمايند: «ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح ابناءهم و يستحيى نساءهم انه كان من المفسدين‏» . مى‏فرمايند: فرعون برترى جست‏بر مردم در روى زمين و اهل آن را فرقه فرقه كرد و ضعيف شمرد. طايفه‏اى از آن‏ها را، پسرانشان را مى‏كشت و زنانشان را زنده مى‏گذاشت (براى كنيزى و خدمتكارى) و فرعون از مفسدين بود.

و آزادى‏طلبان همان‏اند كه خداوند در حق آن‏ها مى‏فرمايد «تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين‏» . مى‏فرمايد: خانه آخرت (يعنى بهشت جاويدان) را قرار مى‏دهيم براى اشخاصى كه نمى‏خواهند زبردستى و فساد نمايند در روى زمين و نيك انجامى براى پرهيزكاران است.

بلى همه عبد رق حضرت پروردگار است و اين خداوند براى بندگان خود آزادى بخشيد و جز در احكام قانون شريعت كه نظم دنيا و آخرت با او است و احكام سياسيه، كسى را چيره دستى نداده و يكى را محكوم به حكم ديگرى نكرده و اين است معناى آزادى به آن چه كه اصحابنا مى‏فرمايند و تفسير بما لا يرضى صاحبه مى‏كنند.

حضرت امير مؤمنان عليه السلام در موقع خلافت‏خود در كوچه و بازار ميان مردم راه مى‏رفت و به ايشان مى‏فرمود: راه بدهيد امير خودتان را. نه فراش داشت و نه دور باش و كورشو مى‏گفتند. دهقانان كه ادب ايام سلاطين فرس داشتند وقتى آن حضرت بغتتا براى آنان ظاهر مى‏شد، ايشان به پاخاستند و به ركاب آن حضرت افتاده، پياده راه رفتند. آن حضرت ايشان را منع فرمود.

آزادى طلبان مى‏خواهند دور باش، كور باش گويان، لال شوند تا گوش ديگران را كر نكنند. مشروطه‏طلب، آزادى قلم و آزادى زبان مى‏خواهد يعنى قدرت امر به معروف و نهى از منكر، نه اين كه صفت استبداد را از شما سلب كرده، خود مالك شوند و دروغ و افترا هر چه بتوانند بگويند و آن چه در اين مدت بر خلاف اين مسلك و مسلك مشروطه حقيقى اتفاق افتاده، همه مى‏دانند كه علتش چيست و كسى نمى‏تواند منكر قبح آن بشود و مسلم است كه حكم ايام جنگ، غير از حكم ايام صلح است. هر وقت مشروطه استحكام گرفت، بالبداهه حق به مركز خود قرار مى‏گيرد و هيچ عاقلى نگويد كه آن چه فعلا در دست است مشروطه است «سبحانك هذا بهتان عظيم‏» .

فصل دويم: دولت چه مى‏گويد؟

دولت اول عنوان كرد كه چند نفر لامذهب در دار الشورا هست‏بايد تنبيه شود و كرد آن‏چه كرد، كه همه مى‏دانند و دارالشورا را سه ماهه تعطيل نمود و وعده داد كه در 23 شعبان باز افتتاح دارالشورا شود. در اين بين آن مقدمات فجيعه تبريز فراهم آمد و جمعى كه در اول جز هشت تن نبودند، در پى حفظ و ناموس و جان و مال برخاستند، و اسم مشروطه بالمره از ميان رفته بود. بعد خدا بركت‏بدهد زور استبداد را، كه هر چه او به هتاكى و بى‏باكى افزود، كار مشروطه بالا گرفت. دولتيان، اهل تبريز را ياغى و شرير قلم دادند و بهانه كرده، گفتند تا تبريزيان تنبيه نشوند، دولت، مشروطه نخواهد داد، و در آخر شعبان به سپهدار تلگراف كرد «دولت مجلس مشروعه كه مطابق با مزاج مملكت و مطابق با شريعت نبوى صلى الله عليه و آله باشد، خواهد داد و وفا بر اين وعده را نيز موكول بر تنبيه تبريزيان كرد و آن‏ها را اشرار خواند» . در 27 شعبان هزار و سيصد و بيست و شش (3) به صدر اعظم دستخط فرمودند كه «مجلسى كه قوانين آن موافق مزاج مملكت و موافق قانون شريعت‏حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله و حافظ قوانين عدالت و نشر عدل و داد باشد، منعقد نمى‏نماييم‏» و باز مى‏فرمايند: «به آن جناب اشرف مقرر مى‏فرماييم انعقاد مجلس مزبور را با شرايط و حدود معين كه موافق مزاج مملكت و قانون موافق شريعت مطهره و مانع توليد هرج و مرج باشد، 19 ماه شوال، اول انعقاد آن است مرحمت‏خواهيم فرمود» و مى‏فرمايند: «از حالا مقرر مى‏فرماييم كه نظامنامه انتخابات و قوانين مملكتى كه مطابق با قانون شرح انور باشد، نوشته مرتب داريد الخ‏» و مى‏فرمايند: «چون اشرار در تبريز به قدرى هرزگى و شرارت و خونريزى كرده و شهر را مغشوش‏» تا اين كه مى‏فرمايند: «تا شهر تبريز منظم نشود، آن شهر از اين مستثنا خواهد بود» . بعد در 12 شوال در تهران مجلسى كردند و افتتاح دارالشورا را عنوان كردند. يك‏دفعه جمعى عرض داشتند كه «مجلس شوراى عمومى منافى با قواعد اسلام است و ممكن الجمع نيست‏» و در 24 ماه مزبور عريضه دادند شاه در صدر آن دستخط كرد «حال كه مكشوف داشتيد تاسيس مجلس با قواعد اسلاميه منافى است و حكم به حرمت داديد و علما ممالك هم به همين نحو كتبا و تلگرافا حكم بر حرمت نموده‏اند، در اين صورت ما هم از اين خيال بالمره منصرف و ديگر عنوان همچو مجلسى نخواهد شد الخ‏» در غره ذى قعده 1326 نظامنامه دارالشورايى كه موافق مزاج مملكت و مطابق شريعت طاهره است، از صحه همايونى گذشت و در 21 ماه مزبور طبع شد و مجلس نيز منعقد گرديد و بند 3 – 7 – 16 – 17 – 19 تماما موافق (4) مزاج مملكت و مطابق شريعت مطهره است!!!

چرا كه اراده عليه ملوكانه در همه آن‏ها قيد و مقدم بر همه احكام است و از اين مقدمات و نتايج معلوم است كه نيت دولت چيست و تلگرافاتى كه در اين مدت به حجح الاسلام نجف شده، و خطاباتى كه از ايشان صادر شده، لازم نيست ذكر نماييم و مقصود ما تاريخ‏نويسى نيست و مى‏رويم سر اصل مطلب و مى‏گوييم:

[ضديت دولت‏با مشروطه و موضع علماى عتبات]

دولت، مشروطه نمى‏خواهد و نمى‏خواهد از قدرت استبدادى خود تنزل كند و نقد قليل موقتى را، با نسيه كثير المنفعه دائمى خوش ندارد مبادله نمايد و امروز تخم پاشيدن و بعد از مدتى بهره برداشتن را دوست ندارد، و دو چيز را بهانه كرده:

يكى اختلال دارالشورا و پاره حركات عاميانه عموم بر ضد آسايش كه خود را بى‏لگام تصور كردند و از حدودى كه مشروطه تخطى از آن را جايز نمى‏داند، گذشتند.

ديگرى مخالف بودن مشروطه با شرع مطهر.

جواب اولى را همه گفته‏اند و ما هم در عريض لالان حاضر، اشارتى كرديم و اين جا نيز مى‏گوييم جنبش عوام را چاره نبود، مگر مداخله عقلا و با آن‏ها همزبان شدن و با زبان كودكى آن‏ها را از صرافت اختلال و خودسرى انداختن; ولى جمعى تكليف شرعى خود ندانستند. جمعى ذاتا كم‏جرات بودند. جمعى هم از خوف استبداد دم نياوردند و دولتيان نيز متصل دامن‏زن اشتعال اين نايره بودند; چنان‏چه اختلال حدود اردبيل و قره داغ و ماكو همه منشاش معلوم است و اطاله نمى‏كنم.

اما مخالف شرع بودن در صورتى كه حجج الاسلام عتبات كه امروز مرجع و ملجا كافه شيعه مذهب هستند، فتاوى صريحه بر وجوب آن بدهند و غير از قول، فعليات نمايان نيز از ايشان ظاهر شود و بقاى شوكت اسلام را در آن ببيند، مخالفت ديگران خلاف است.

اما اين كه مشروطه موافق مزاج مملكت نيست، بلى هرج و مرج در هيچ مذهبى و ملتى صحيح و روا نيست. [ولى] علما مشروطه را واجب شمرده‏اند، نه هرج و مرج را. اگر مشروطه را دادندى و رفع غوائل (5) را نمودندى، يعنى بر هرج و مرج نيفزودندى و مشروطه رواج يافته و به طور صحيح و متقن مردم آسوده شده بودند.

شما را به خدا! از اصول سياسيه شريعت طاهره، چرا بايد غفلت‏يا تغافل كرد؟ نبى اكرم‏9 كه اظهار نبوت در ميان عرب فرمود و با وجود جهالت فوق العاده كه عرب را بود، خداوند امر به شور فرمود. عرب با آن جهالت را شور كردن موافق مزاج مى‏شود، و ليكن پس از هزار و سيصد سال تربيت و تهذيب ايرانيان موافق مزاج مملكت نمى‏شود. «تلك اذا قسمه ضينرى‏» .

[مشروعيت مشروطه و استبعاد مخالفت علماى تهران با آن]

و اين كه از قول علماى تهران يا ممالك اطراف شهرت دادند ونوشتند «كه مجلس شوراى عمومى منافى با قواعد اسلام است و ممكن الجمع نيست‏» ، ما ابدا باور نداريم كه صاحب علمى تفوه بر اين عبارت نمايد.

اولا، اگر مقصود اين است كه چون احكام سلطنت‏شرعى نيست، مشورت در اين نيز شرعى نيست، در اين حال از اصل سكوت كردن و به فرع آن چسبيدن، خيلى مضحك است و مثل اين است كه عوض اين كه بگويند شراب خوردن حرام است، بگويند در جام طلا شراب خوردن حرام است و همان است كه وقتى در تبريز از ساده‏لوحى حكم شرعى گرفتند بر اين كه تيماج گمرك ندارد و گرفتنش بدعت است.

ثانيا، باز مى‏پرسم آيا سلطنت مستبده را سر خود گذاشتن و آن را تحت قانون نياوردن – كه اعقابش نيز نتواند آن قانون را به هم زند و رجوع بر خودسرى نمايد – جايز است‏يا نيست؟ و اين عمل موقوف به مشورت عامه، يعنى واداشتن تمام ملت است‏بر ادعاى اين حق كه هر وقت پادشاه خواهد نكول نمايد، ملت نيز حاضر به دافعه باشد، هست‏يا نيست؟

ثالثا، در صورتى كه دولت از قديم نيز اسم دارالشورايى جعل و مجلسى نيز براى آن معين كرده بود و ابدا گفته نمى‏شد منافى با قواعد اسلام است. پس حالا به چه مناسبت لواى تكفير برافراشته مى‏شود و شوراى عمومى منافى با قواعد اسلام مى‏شود و بعد از صدور اين حكم از آقايان، مجلسى (6) كه در سيم ذى قعده 1326 در تهران به اسم دارالشورا منعقد شد و چهل و چهار نفر اعضا بر حسب انتخاب دولت‏براى آن منتخب و قانونش نيز نوشته شد به چه عنوان مشروع گرديد؟!

بلى چون در اغلب مواد آن چنان‏چه سابقا گفتيم، اراده ملوكانه، حق ابطال و فسخ همه را داشت، موافق مزاج مملكت و مطابق شريعت طاهر شد.

رابعا، گوييم چنان‏چه در عريضه نيز شرح داديم كه بقاى سلطنت اسلام و مذهب اثنا عشرى و ثبات سلطنت ايران موقف بر سلب استبداد يعنى خودرايى است و اين شرط محال است صورت بگيرد الا با نظارت عامه عقلا و در صورتى كه پيغمبر معصوم مامور بر مشورت باشد (يعنى در موضوعات) و حال آن كه عقل كل و مؤيد من عند الله است، امثال ماها جاهل غير عادل را چه عذرى در استبداد خواهد بود.

و ما خيلى تعجب داريم قانونى كه دارالشوراى ملى، مدلول آن را تصديق كرد و به نظر شريف حجج‏الاسلام عتبات نيز رسيد و تكذيب نفرمودند مخالف شريعت طاهره مى‏شود; اما قانونى كه مشير السلطنه بيچاره و امثال او كه در پس آينه طوطى‏صفتش داشته‏اند – و خيلى مناسب است‏شعر جمال الدين:

زشت‏بود روز عيد، چون كه زبيمايگى

پير زن خر سوار گوى زميدان برد

– مى‏فرمايد: چون اشرار تبريز به قدرى هرزگى كرده‏اند… و تا شهر منظم نشود، شهر تبريز از اين حكم مستثنا خواهد بود.

اهالى تبريز مطالبه حقوق مى‏كردند و مى‏كنند، و مطالبه حقوق در هيچ لغتى جز در ميل استبداد شرارت ناميده نشود و علت اين انقلاب هم نيست، مگر ندادن حقوق مورد درخواست; البته مشروطه‏طلبان خود را معصوم نمى‏دانند و در ميانه خودشان دائما اين زد و خورد هست و مى‏خواهند داوطلبان را به حق گويى وخوشرفتارى و عدالت‏پرورى عادت بدهند تا در سايه آن، سايرين را دعوت به راه استقامت نمايند.

فصل سوم: تكليف چيست؟

تكليف، اطاعت امر خداوندى است كه مى‏فرمايد: «فاستقم كما امرت‏» تكليف، استقامت مزاج و عدم انحراف از جاده صواب است. تكليف، حكمت آموختن است; يعنى آن چه مستبدان پيش خود كرده و همه را به ناله آورده بودند ترك كردن است. تكليف، اين است كه بزرگ و كوچك و وضيع و شريف به قانون شريعت طاهره عمل كرده، عدالت را پيشه خود سازيم و امر به معروف و نهى از منكر را كه آزادى زبان و قلم عبارت از او است، از دست ندهيم و طورى نماييم كه ديگران از آتش ظلم فرار كرده و بر سايه استراحت گرد آيند و كارى را كه شمشير نكند، با قوه حكمت عمليه به جا آريم.

عزيزان وطن! اين است صيحه آسمانى با لسان قرآن كه مى‏فرماييد: «و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها» . خرابى آبادى‏ها، بسته بر تعدى صاحبان نفوذ آن آبادى است، حدود حقه و مملكت ما از تعدى صاحبان نفوذ قديمه خراب شده بود و در اين كشاكش حاليه به حالت‏سكرات افتاده بايد با اهليت جامعه جهاد شرفى نمايد و مشتى ودايع الهيه را مستخلص كند.

مشروطه‏طلبان را بابى و طبيعى و مزدكى مذهب گفتند و نوشتند. تكليف آن است كه ما تكذيب اقوال مدعيان را نماييم و تنها به گفتن قناعت نكنيم و تا به مقام فعل بياوريم و كوس عدالت نزنيم و تنها به گفتن قناعت نكنيم و تا به مقام فعل بياوريم و كوس عدالت نزنيم از پاى ننشينيم.

عزيزان وطن! ملت‏بى علم است و تابع قوت و طالب امنيت، مشروطه‏طلبان بايد حسن مشروطه را براى ايشان حسى نمايند و براى شخص بى‏اطلاع و بى‏علم دليل و برهان معنوى آوردن بى‏جا است; چنان‏چه پيش نظر ما است و همه ملتفت هستيم كه هر تاجرى كه متاعش بهتر و ارزان‏تر و سهل البيع و خوشرفتار و خوش‏طلب، است عموم به دورش جمع شوند، كساد كردن بازار خصم با قوه جبريه نيست. حكمت عملى لازم است. ما كه جاهليم جهالت عيب نيست. همه از شكم مادر در لباس جهل متولد شده‏ايم. عيب عدم التفات بر جهالت و خود را عالم شمردن است و مادام كه در جهل مركب هستيم; يعنى بر بى‏علمى خود واقف نيستيم، كار ما همين خواهد بود. قواى ثلاثه علم و قدرت و ثروت، با سه خصم خود كه جهل و ضعف و فقر است، هميشه مشغول جنگ است، وغلبه هميشه با آن سه قوه اوليه است. مستبدين فقط در پى تحصيل قوت و ثروت بوده‏اند. مشروطه فقط طالب علم است و عمل، و مى‏گويد علم، آن دو قوه ديگر را نيز تحصيل مى‏كند و مزيت علم و عمل را بر ثروت صاحب شريعت طاهره فرموده‏اند و فضيلتش حسى است. حالا كه تبريزى لواى مشروطه برافراشته اگر علوم عاليه را ندارد، لااقل علوم بديهيه را كه دارا است. ما اگر به همان علمى كه داريم، عمل نماييم، مسلما پيش خواهيم افتاد، چرا كه علم استبداديان بيش‏تر از ما نيست;

پس بياييد دست‏به هم بدهيم و هم آواز شويم و آن علم عدالت را كه همه مى‏دانيم و مركوز طباع ما است و شريعت اسلاميه به ما ياد داده، معمول داريم تا خود را به ساحل نجات برسانيم و از طرف خصم ايمن شويم و بر او غلبه جوييم. مملكت ما فقير بود، مستاصل شد. جنگ‏جو و صلح‏طلب بايد قناعت نموده و وجهه همت‏خود را اجراى مقاصد عامه كنيم نه اجراى مقاصد خاصه.

در مصطبه عشق تنعم نتوان كرد

گر بالش زر نيست‏بسازيم به خشتى

اينك به اخبار رجوع نماييد:

پيغمبر ما صلى الله عليه و آله در دعواهاى بزرگ، چند شب و روز گرسنه به سر مى‏برد. اصحاب گرامش تبعيت مى‏كردند. غلبه اصحاب آن حضرت بر اثر عدالت و تقوا و اطاعت رئيس عالم و معصوم بود. فعلا اگر همه را نداريم، لااقل بعضى را كه داريم چرا بايد همه را ترك كنيم؟

(فصل چهارم): عاقبت كار چيست؟

اگر دولت، مشروطه را ندهد و امنيت و ائتلاف ميان دولت و ملت‏حاصل نشود و طرفين از همديگر مطمئن نشوند، رفته رفته دايره فساد وسعت گرفته و تمامى ممالك پامال تاخت و تاز و عدم امنيت‏شده، نه سر ماند و نه دستار، و اگر ما تبريزيان نيز به تكاليف فصل سوم عمل ننماييم و خود را از همه چيز معاف شمريم، اولين جام خذلان را از دست‏ساقى عدوان ما خواهيم نوشيد.

پايان
———————
زير نوشت هاى رضا همراز:

1) اين رساله به علماى نجف نوشته شده است. تاريخ نگارش آن بنابر وقايعى كه در رساله منعكس گشته، زمان استبداد صغير (احتمالا اوايل سال 1327) مى‏باشد؛در نتيجه تاريخ ربيع‏الاول 1326 – كه ظاهرا مرحوم نصرت‏الله فتحى نوشته‏اند – نمى‏تواند صحيح باشد؛ زيرا در آن تاريخ، هنوز مجلس به توپ بسته نشده بود.

2) به معناى عنكبوت و كارهاى او.

3) سه ماه پس از به توپ بستن مجلس كه تبريز در مقابلش ايستاد، اين وعده‏ها را مى‏داد.

4) مربوط به دوران استبداد صغير از طرف محمد على شاه است.

5) جمع غائله.

6) اين مجلس در زمان استبداد صغير در تهران تشكيل شده بود.

—————–

در ضمن بخوانید: عباس جوادی: در باره اجداد من

رساله لالان شاهكار انديشه سياسى ثقة‏الاسلام تبريزى

یکی دو درس از پیام اوجالان

عبدالله اوجالان سال 1999 در دادگاه ترکیه
عبدالله اوجالان سال 1999 در دادگاه ترکیه

عباس جوادی – بنظرم بايد ايرانبان، چه فارس و چه ترك و چه دیگران، با متن كامل پيام تاريخى رهبر کرد های ترکیه عبدالله اوجالان و نكات جداگانه آن دقيقا آشنا شوند و با آن زمينه به فكر ايران باشند. توافقی که بین حکومت ترکیه و کرد های این کشور شده و پیام اوجالان منعکس کننده آنست، شروع یک مرحله تاریخی کاملا نو برای ترکیه و منطقه – از جمله ایران – بشمار میرود.

نکات اصلی این پیام را بنظرم میتوان باین صورت خلاصه کرد: بعد از سی سال مبارزه مسلحانه علیه دولت و ارتش ترکیه، پ. کا. کا. که حزبی کُردی و بنظر بسیاری از ترک ها تجزیه طلب است دست از مبارزه مسلحانه میکشد و تمامیت ارضی جمهوری ترکیه را قبول میکند. طبق توافقی با حکومت آنکارا، قانون اساسی جدیدی تصویب میشود که حقوق برابرهمه شهروندان و گروه های اجتماعی از جمله اقلیت ها، اقوام و پیروان مذاهب و ادیان مختلف را در کشوری واحد و متحد اما همراه با حقوق برابر و نظام اداره محلی و غیر مرکزی تامین میکند.

آقای اوجالان در سال 1999 از طرف نیرو های ویژه ترکیه دستگیر شده به ترکیه آوذرده شد و در دادگاهی به حبس ابد محکوم گردید. از آن سال تا کنون اوجالان در زندانی ویژه و انفرادی در جزیره ایمرالی ترکیه بسر میبرد. مذاکرات غیر مستقیم و یا مستقیم دولت ترکیه با او در همین زندان صورت گرفته و میگیرد.

البته ایران ترکیه نیست و بعضی ها باز خواهند گفت که این «قیاس مع الفارق» است.من هم فكر ميكنم بين دو مسئله فارس – ترك در ايران و ترك – كرد در تركيه فرق های زیادی هست اما با وجود همه این فرق ها احتمالا راه حل منطقی و مسالمت آمیزمسئله اقوام و اقلیت ها برای ایران هم ظاهرا چیزی شبیه این اقدام مشترک حکومت ترکیه و پ. کا. کا. خواهد بود.

یک فرق بزرگ حاكميت دراز مدت یعنی هزار ساله (از سلجوقیان به بعد) و حد اقل 500 ساله (از صفوی به بعد) ترک زبان ها در ایران است. برخلاف وضع ترک ها در ایران که پیوسته در حاکمیت مرکزی کشوربودند، در ترکیه و عثمانی کرد ها برای 1000 سال چندان شرکتی در حاکمیت مرکزی نداشتند اگرچه اداره ولابات محلی اصولا بخودشان سپرده میشد و مسئله زبان هم بخاطر نبودن یک نظام مرکزی آموزش و پرورش و یا مطبوعات اصولا مطرح نبود. اما در قرن بیستم ترك ها و کرد ها مشترکا انقلاب ملی و ضد استخماری برهبری آتاترک را انجام دادند ولی بعدا با دست خالی به خانه هایشان برگشتند و حتی با سرکوب خواست های قومی و انکار هویت شان روبرو گشتند. در ایران وضع ترک زبان ها کاملا متفاوت بوده و مثلا آنها با انکار هویت روبرو نبودند اگر چه در زمان رضا شاه و پهلوی دوم توهین و تحقیرقومی و زبانی وجود داشت و تحصیل بزبان مادری منع شده بود (و هنوز هم ممکن نیست). بنظرم يك فرق بزرگ ديگر هم هست و آن اينكه از نظر تاريخى همزيستى ترك ها و فارس ها در يك جغرافيا خيلى از تاريخ همزيستى ترك ها و كرد ها بيشتر است در عین حال تشيع ترك ها و فارس ها را در ايران بهمديگر «ميچسباند» و تسنن ترك ها و كرد ها را در تركيه.

با وجود همه این ها، یخاطر شرایط داخلی ایران و منطقه اگرحکومت های ایران در زمانی نه چندان دورراهی شبیه توافق ترک ها و کرد های ترکیه را در پیش نگیرند شاید دیگر حفظ نظام و برابری کشوری و ارضی – ملی ایران میسر نشود. در اینجا هم لزوم تامین حقوق اولیه مردم و بخصوص حق تحصیل بزبان مادری مطرح است که نقش کلیدی بازی میکند، هم فشار عمومی بر رژیم ایران از داخل بخاطر سیاست های استبدادی و هم اوضاع منطقه.

این وضع را بخصوص باید در رابطه با مسئله کرد ها مطالعه کرد. بنظر میرسد در عراق کرد ها به این نتیجه گیری نزدیک ترمیشوند که مناسبات آنها با حکومت شیعه بنیاد بغداد به جائی نخواهد رسید. این هم میتواند یک مشوق پشتیبانی ضمنی حکومت اقلیم کردستان عراق از توافق حکومت ترکیه و پ. کا. کا بوده باشد. چونکه آنها نمیخواهند و نمیتوانند در جنوب با اعراب و در شمال با ترک ها در حال نزاع باشند. عامل دوم که تقویت کننده شانس توافق ترک ها و کرد هاست موضع چپ و مارکسیستی پ. کا. کا. و شخص اوجالان است. آنها نمیخواهند کاملا خود را به موج ناسیونالیسم افراطی که در بعضی مناطق خاور میانه و دنیا «مُد شده» بسپارند بلکه ترجیح میدهند به اهداف ملی و قومی خود نه از طریق مبارزه مسلحانه بر ضد اقوام دیگر هم وطن و یا همسایه، بلکه از طریق دمکراسی برای همه و پیشرفت اقتصادی اجتماعی برسند بدون اینکه مرز ها را بهم بزنند.

شاید این آزمایش «بگیرد.» اگر بگیرد، برای ترکیه – هم ترک ها و هم کرد های ترکیه  و برای صلح و آرامش بجای خصومت و دشمنی و جنگ های داخلی و منطقه ای خوب و خیر خواهد بود.

اما اگر نگرفت؟

شخصا بنظر من از نقطه نظر ایران: چه برنامه ترکیه بگیرد و چه نگیرد ایران ناچار است برنامه ای شبیه ترک ها و کرد ها را در داخل ایران پیاده کند و گر نه تمامیت ارضی و بقای کشوری – ملی ایران با خطر جدی روبرو خواهد شد.

و اما از نقطه نظر ترکیه: اگر این نقشه «بگیرد» ترکیه در مجموع یمراتب قوی تر از گذشته خواهد شد و هم ترک ها و هم کرد ها از این موج دمکراسی و رشد رفاه و پیشرفت اقتصادی بهره مند خواهد شد. اما اگر «نگرفت» ترکیه به وضع گذشته اش یعنی انکار و سرکوب بزرگترین اقلیت قومی خود بر خواهد گشت و این – بخصوص در شرایط کنونی – به جدائی کرد ها (که شرایط این جدائی برای آنها امروزه بسیار مناسب است) و بهم خوردن تمامیت ارضی ترکیه منجر خواهد شد.

—————————-

در ضمن بخوانید:

فرق میان قوم گرائی کُردی و تُرکی آذری

—————————-

22 مارس  2013 در 20:25
از فیس بوک:

دوست یکم:
نوشته «فرق ميان قوم گرائي كردي و تركي آذري» به نظر من به لحاظ مفهومي مساله دار است.
اولا به مليت گرائي تركي كه بين انقلاب مشروطيت-حكومت ملي آزربايجان در ميان تركان شمال غرب ايران ظهور كرده و نهايتا به تشكيل حاكميت اتحاد به رهبري جمشيدخان افشار اورومي-تقي رفعت و با حمايت عثماني منجر شده است، اصلا اشاره اي نشده است.
در اين نوشته مفاهيمي كه بينشان فرقهاي ماهوي وجود دارند، يعني آزري و آزربايجاني و تركي و … با بي دقتي بكار رفته اند.
تركي هويتي قومي و به نظر ما اكنون ملي در ايران است. اين همان است كه تركان خود را تاريخا آنگونه مي شناسند و تعريف مي كنند
آزربايجاني هويتي ملي ايجاد شده در دوره استالين در شوروي است و هم عرض هويت ملي مولدون ايجاد شده توسط آن رژيم است و بخشي از يك ايدئولوژي استعماري به نام آزربايجانيسم و يا آزربايجانگرائي استالينستي است، عينا مانند ايدئولوژي مولدونيسم. در ايران همچو هويت قومي و يا ملي ايجاد نشده است. اين هويت صرفا در دوره حكومت ملي توسط سران كمونيست اين تشكل به ايران وارد شده و در ميان توده ترك – به جز عده اي فعال سياسي اكثرا كمونيست- هرگز به عنوان هويتي ملي قبول نشده است.
آزري، هويتي قومي استعماري است كه از سوي ديگران و در راس آنها دولت ايران و روشنفكران تركيه به بخشي از تركهاي ايران اسناد داده مي شود و از سوي برخي از تركهاي ايرانگرا و يا پان ايرانيست نيز بكار مي رود؛ اما مانند آزربايجاني هرگز هويت ملي توده اي در ميان تركان ايران نبوده است.

عباس جوادی:
ميفهمم كه در نگاه ما فرق هاى بنيادين هست بعبارت ديگر «رنگ عينك» هاى ما فرق ميكند. اما من «آذرى» را نه بعنوان قوم و نژاد بلكه مشخصه منطقه اى و جغرافيائى ميدانم نه ملت و قوم و غيره. از تعابير تركى آذرى و يا تركى آذربايجانى هم براى معين كردن گونه زبان تركى استفاده میکنم مانند ترکی ترکیه، ترکی آذربایجان، ترکی خراسان و غیره و لا غير. ميفهمم كه شما همه و هر كس را كه تركى زبان اول و يا مادريش باشد از قوم، ملت و يا نژاد ترك ميپنداريد صرفنظر از مرزها و شهروندی افراد و صرفنظر از تاريخ مشترک و آميزش هاى قومى و غيره در حاليكه من دو معيار اصلى دارم: «ملت» بعنوان مجموعه كل شهروندان صرفنظر از زبان و قوميت و نژاد و مذهب و شامل فارس و ترك و عرب و مسلمان و بهائى و غيره كه البته بين همديگر بايد صاحب حقوق برابر در مقابل قانونى بى تبعيض باشند و ثانیا زبان که فرق من ترک زبان آذربایجانی و دوست فارسی زبان شیرازی ام هست اما دلیل خصومت ما نیست بلکه فقط ملت و ملیت ایرانی ما را رنگین تر و جالب تر میکند.

دوست دوم:
جناب عباس جوادی،
مقاله مفیدی بود ولی چند نکته غیردقیق وجود داره توی مقاله تون:
-اوجالان رهبر کردهای ترکیه نیست. اوجالان رهبر پ کا کاست. حزب ب د پ که به نوعی شاخه سیاسی پ کا کا محسوب میشه دو الی سه میلیون رای از مجموع حداقل هفت هشت میلیون رای کردها رو توی انتخابات مجلس ترکیه به دست آورد و پیش بینی هم نمیشه خیلی بتونه رایشون افزایش بده. بنابراین اطلاق عنوان رهبر کردها به اوجالان چندان دقیق نیست.
-تشکیل جمهوری ترکیه تنها به دست ترکها و کردها نبوده. لازها، چرکزها و تمام اقوام ترکیه در تشکیل جمهوری ترکیه نقش داشتند.
-نوشتید ترکها در ایران با انکار هویتی مواجه نبوده اند که تثبیتی کاملا نادرسته. در ترکیه به کردها ترکهای کوهستان گفته میشد ولی در ایران ایدئولوژی رسمی ترکها رو آذری، آذری زبان، فارسهایی که زبانشون بعدا به ترکی تغییر پیدا کرده و .. معرفی میکنه. در ترکیه حتی حزب حرکت ملی هم هویت کردها رو به رسمیت میشناسه. جالبه خود کردها به خودشون کرمانج و به زبانشون کرمانجی میکن ولی به دلایل کاملا سیاسی نام ملی خودشون رو کرد و نام زبانشون رو کردی جا انداختن. من حتی ندیدم جایی که به زازاها که زبان کاملا متفاوتی با کردی دارند به طوری که تفاهم بین کردها و زازاها بسیار سخت و حتی غیرممکنه گفته بشه شما کرد نیستید و هویت شما با اونها متفاوته و … . بنابراین ترکها در ایران با انکار سیستماتیک هویتی مواجه اند که بسیار نرمتر و هوشمندانه تر از انکار هویت کردی در ترکیه کار میکنه.

عباس جوادی:
باعرض سلام: متشكرم، از توضيحاتتان بهره مند شدم.
درباره اوجالان بعنوان “رهبر كرد هاى تركيه” خيلى فكر و بحث كردم بعد نوشتم. شايد يك سال قبل اين را نمينوشتم چون بين اكثريت بزرگ كرد هاى تركيه تا اين درجه محبوب و بلا منازع بودنش را نميدانستم. البته كه نه همه كرد ها او را رهبر خود ميدانند. اما اكثريت بسيار بزرگيا او را رهبر ميداند يا اعتراضى نميكند.
فكر كنم اصل كار را در تشكيل جمهورى تركيه تركها و كردها كرده اند. اينها بزرگترين ها بودند. ارمنى ها هم كه ديگر نبودند. لاز ها و چركز ها اولا از نظر تعداد كم بودند و ثانيا تا حد زيادى استحاله شده بودند و حالا ديگر واقعا اثبات موجوديت قوميشان كار آسانى نيست.
تصور ميكنم وضع كرد هاى تركيه و ما آذربايجانى هاى ترك زمين تا آسمان فرق دارد. “انكار سيستماتيك” كه ميفرمائيد در هر دو كشور فقط در قرن بيستم بود نه قبل از آن چونكه قبل از آن چنين مسائلى مثل زبان رسمى و تحصيل و قوه قضائىه مركزى و يا رسانه ها باين صورت اصلا مطرح نبود. البته در دوره جمهورى آنها و پهلوى اول ما وضع ما مشابه تر بود ولى ما حداقل ٥٠٠ سال بر ايران حكمرانى كرده ايم، كرد ها اين موقعيت را نداشته اند.
در تاریخ 500 سال اخیر بیشتر از همه ملی گرائی ایرانی داشتیم اما در قرن بیستم (نه قبل از آن) تا حدی نژاد پرستى آريائى هم بود بخصوص در پايان مشروطه و زمان رضاشاه كه اتفاقا متفكرين اصلى اش آذربايجانى بودند. ولى آن جریان بیشتر براى حفظ و تحكيم وحدت ملى در مقابل بیگانگان بود و با آن نگرانى بوجود آمده بود و بخاطر همین افراط گرى هائى هم داشت مانند همان پان تركيسم ترکیه در زمان مبارزه ملى تحت رهبرى آتاترك كه حتی شدید تر از آریاگرائی دوره رضا شاه بود اما بعد ها هر دوی این جریان ها هم در ایران و هم در ترکیه تعديل يافت.
نه، من فكر كنم در اين ٩٠ و يا صد سال وضع ما بمراتب از كردهاى تركيه بهتر بود. اما حالا سال هاست كه تركيه دمكراتيك تر ميشود و ايران بيشتر به قهقرا ميرود.

 

اوجالان: سیاست بجای اسلحه

 

A Design by Abol Bahadori
A Design by Abol Bahadori

امروز اولین روز سال نو و بمناسبت عید نوروز پیام بسیار مهم عبدالله اوجالان رهبر «حزب کارگران کرد» ترکیه (پ. کا. کا.) در شهر دیاربکر در حضور جمعیتی چند صد هزار نفره خوانده شد. در این پیام رهبر زندانی کرد های ترکیه که به حبس ابد محکوم شده و در جزیره ایمرالی دریای مرمره بسر میبرد تمامیت ارضی ترکیه را قبول کرده از نیروهای مسله پ. ک. ک. میخواهد ترکیه را (به قصد عراق) ترک کنند. «امروز همزمان با این عید باستانی و ملی خاورمیانه و آسیای مرکزی مرحله حدیدی شروع میشود: گذار از مرحله مقاومت مسلحانه به مرحله ساست دمکراتیک،مرحله ای که حقوق دمکراتیک و آزادی ها در آن اساس (زندگی اجتماعی) را تشکیل خواهد داد. مرحله برادری و مبارزه مشترک بین ترک ها و کرد ها، درست مانند آنچه که در زمان جنگ استقلال ملی (زمان آتاترک) شاهدش بودیم.»

گزیدەایی از پیام عبدالله اوجالان:

در ابتدا به مردم دیاربکر، زنان، مردم ترکیه و همەی مظلومان سلام می فرستم.
مبارزەی ما بر علیه بی عدالتی، ستم و هرگونه تبعیض است.
ما از امروز برای ترکیە و خاورمیانەایی دمکراتیک مبارزه می کنم.
توافقی که بر اساس راهکارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی حاصل می شود.
از این پس سلاح ها خاموش شوند و راهکارهای سیاسی در پیش گرفته شود.
من امروز در حضور میلیون ها نفر می گویم: سلاح نه، سیاست در پیش گرفته شود.
این به معنای دست برداشتن از مبارزه نیست، به معنای درپیش گرفتن روش های سیاسی مبارزه است.
دولت ترکیه سیاست انکار و امحا را باید کنار بگذارد. دوران اختلاف و جنگ نیست، بلکه باید توافق، همکاری و بخشودن را در دستور کار خود قرار داد.
از کردها و ترک ها می خواهم در چارچوب میثاق ملی (قبول مرز های جمهوری ترکیه) به چارەیابی صلحجویانه مسائل بپردازند.
سلام بر تمام مظلومان و تمام آنهایی که در تلاش برای رسیدن به حقوق دمکراتیک هستند. سلام بر زاگروس و خاک بین النهرین و تمام ملت هایی که در آنجا زندگی می کنند. سلام بر خلق کرد.
از دویست سال گذشته، دول امپریالیستی با دخالت های خود خواستار برهم زدن همگرایی میان خلق هایی بودند که در این جغرافیا زندگی می کنند. اما مردم این منطقه که آتش نوروز را در سینەی خود نهان کردەاند خواستار برادری و آشتی هستند.
امروز می بینم که مبارزەی ما به جایی رسیده است که باید روش های سیاسی را در پیش گرفت. مبارزەی ما بر علیه هیچ نژاد و مذهب و ملتی نبوده است. مبارزه ما بر علیه بی عدالتی و برای احقاق حقوق مظلومان بوده است و به این مسیر ادامه خواهیم داد.
ای جوانان و ای زنانی که به پیام من گوش فرا می دهید. از امروز از مرحلەی جنگ به دوران مبازرەی سیاسی گام خواهیم نهاد.
ما دهها سال  برای این خلق مبارزه کردیم. سلام بر شما. این مبازات به هیچ وجه به هدر نرفت، هویت کردها احیا شد.
به شهادت میلیون ها نفر می گویم که از این پس مرحلەی جدیدی آغاز خواهد شد. به جایی رسیدەایم که از این پس باید سلاح ها خاموش شوند و به روش های سیاسی اهمیت داد.
امروز ما به مرحلەایی رسیدەایم که نیروهای مسلح به بیرون مرزها عقب نشینی کنند.
این به معنای پایان یافتن مبارزه نیست، بلکه آغاز شیوەایی نو از مبارزه است. باید پذیرفت که حقوق همەی مردم و دمکراسی تحقق یابد.
خطاب به مردم ترکیه: کردها و ترک ها نزدیک به هزار سال در آناتولی با همدیگر زندگی کردەاند. دولت های کاپیتالیستی که سرزمین های ما را تقسیم کردند به هدف و خواست خود دست نیافتند. از این پس باید ستمی که بر مردم رفته است به یکسانی مبدل شود. با حفظ تفاوت ها باید حقوق مردم تحقق یابد.
دوران جنگ تمام شده، دورانی فرا رسیده که باید به صلح رسید و همدیگر را بخشید.
دمکراسی نو و راهکارهای نو برای از بین بردن تبعیض باید در دستور کار قرار داده شود.
ما خواهان آنیم که در قبال تمام قدرت هایی که خواهان سرکوب مردم هستند خود را سازماندهی کنیم. مردم باید باردیگر و باهمدگیر به پا برخیزند.
این نوروز برای همەی ما مژدە ای نو است. ما منکر هیچ جریان و هیچ کسی نیستم. خواهان رسیدن به حقوق همەی مردم منطقه هستیم.
زمینەسازی برای مبارزەی سیاسی گفتگو ضروری است.
سلام بر تمام آنهایی که چنین مسئولیتی را قبول می کنند.

بژیت نوروز

21 مارس 2013

عبدالله اوجالان، زندان ایمرالی

طبق توافقی بین حکومت آنکارا و رهبر زندانی پ. ک. ک. پارلمان ترکیه قانون اساسی جدیدی را تا آخر تابستان 2013 تصویب خواهد کرد که طبق آن تمامیت ارضی جمهوری ترکیه برسمیت شناخته میشود، برابری حقوق همه گروه های اجتماعی و قومی تامین میشود و به مردم اجازه طرز اداره محلی داده میشود. اگر این توافق با موفقیت عملی گردد مبارزه مسلحانه ای که پ. کا. کا. و عبدالله اوجالان برای مدتی بیشتر از 30 سال علیه ارتش ترکیه به پیش برده است به پایان خواهد رسید و در مناسبات اقوام مختلف ساکن ترکیه و حقوق دمکراتیک آنان تغییری بنیادین روی خواهد داد.

سوء استفاده تبلیغاتی از بازی های فوتبال

Azerbaijan Is Not Iranدر بازی اخیر «تراکتورسازی» تبریز و «الجزیره» امارات متحده عربی در تبریز یک عده از تماشاگران پلاکاردی به انگلیسی و یا مضمون «آذربایجان جنوبی ایران نیست» بلند کردند. خبرگزاری های ایران گفتند شش نفر در این رابطه بازداشت شده است. اما تعداد کسانی که این اقدام تبلیغاتی را کرده اند علی الاصول باید بیشتر از شش نفر باشد زیرا باید عده ای هرکدام پارچه کوچکی را در زیر پیراهن و زیر شلواری خود قاچاقی وارد استادیوم کرده، با هم نشسته و در استادیوم این پارچه ها را بهم متصل کرده و آنها را بصورت یک پلاکارد گرفته باشند تا چنین تصویری بوجود بیاید قبل از اینکه ماموران انتظامی آنرا جمع کنند. بعضی سایت های آذربایجانی حدس زده اند که برای تمام این کار تبلیغاتی از جمله سازماندهی آن قبل از بازی و مرحله اجرائی آن اصولا و حد اقل بین 30-50 نفر لازم بوده است.

طبیعتا این، یک کار تبلیغاتی بود. در حالیکه رسانه های حکومتی ایران ابتدا در این مورد اصلا گزارش ندادند، کسانی که طرفدار جدائی آذربایجان از ایران بودند فورا از این اقدام استفاده کرده در رسانه های خود (بخصوص در اینترنت) کوشش کردند وانمود کنند که همه جمعیت 70 یا 80 هزار نفری استادیوم «سهند» تبریز طرفدار این شعار بودند!!

یک نمونه دیگر هفته گذشته بازی «تراکتور سازی» و استقلال در ورزشگاه «آزادی» تهران بود:

همچنانکه در ویدئو میبینید یک عده زیادی، شاید ده هزار نفر و شاید حتی بیشتر شعار هاو ترانه های مختلف در طرفداری از آذربایجان مانند شعار «یاشاسین آذربایجان» سر میدادند. خوب، این طبیعی است. مگر همه ما حاضر نیستیم بگوئیم «یاشاسین آذربایجان!» حتی اگر سرسختانه مخالف جدائی آذربایجان از ایران باشیم؟

اما در این ویدئو فقط عده قلیلی، حدود 10-15 نفر بودند که انگشتانشان را به علامت «گرگ خاکستری» (دست شاخدار) ناسیونالیست ها و پان ترکیست های افراطی ترکیه بلند کرده بودند (این کار را احمدی نژاد هم در آذربایجان کرده بود بدون اینکه معنایش را بداند!). بعضی ها باز فورا تلاش کردند با سوء استفاده از این بازی (و حتی بعضا دستکاری ویدئو) چنین جلوه دهند که تمام آن جمعیت و یا حد اقل تمام طرفداران آذربایجانی «تراکتور سازی» در این ورزشگاه با نشان دادن انگشتشان به علامت «گرگ حاکستری» از اندیشه های پان ترکیستی دفاع کرده اند.

02

یک بابائی هم آنجا در محل اجتماع طرفداران «استقلال» پرچم ارمنستان را بلند کرده بود.همان پان ترکیست های افراطی باز هو کردندو چنین وانمود نمودند که همه «فارس ها» و طرفداران «استقلال» به نشان مخالفت با آذربایجانی ها پرچم ارمنستان را بلند کرده اند!! آخی نه ربطی وار؟

حتی بد تر: در هر دو طرف یک عده واقعا انگشت شمار ولی لات و شلوغ کن بودند که فحش های رکیک به تیم مقابل داده و حتی این فحش های ناموسی و رکیک را به «مسئله ترک و فارس» مربوط کردند. یک نمونه مشخصش « …. هرچی ترکه» بود که یک گروه کوچک داد میزد و گروه کوچک طرف مقابل به ترکی جواب میداد «هاردا گوردون فارس… ». بی سانسورش را حتما نمیخواهید. حتی ویدئوش هم در یوتیوب هست. این گروه ویدئوی آن گروه را در یوتیوب گذاشت و آن گروه ویدئوی این گروه را تا که نشان بدهند که طرف مقابل بی تربیت است اما «ما معصومیم»!!

بعد هم اسم این را میگذارند «مبارزه» در راه ملت و یا ورزش!

خوب، این ها همه از آن کلک های تبلیغاتی است که همه ما با آن آشنا هستیم. یا نیستیم؟

ایران ۳۷۰ سال پیش از نگاه سیاح عثمانی (6): قزوین، نهاوند و همدان

نقشه ابراهیم متفرقه عثمانی از «ممالک ایران»، حدودا سال 1729 میلادی (تقریبا هفتاد  سال پس از اولیاء چلبی)، استانبول

سیاحتنامه اولیا چلبی، سیاح معروف عثمانی (۱۶۱۱-۱۶۸۲) که حدودا ۳۷۰ سال پیش دیده‌های خود را از ده‌ها مملکت و سرزمین جهان آن دوره در یازده جلد به قلم آورده، نکات و تفصیلات فوق العاده جالبی در باره بسیاری نقاط ایران آن زمان، زندگی مردم و فرهنگ و زبان آنان دارد که تا کنون عموما از حیطه توجه ایرانیان به دور مانده‌است.

در رابطه با دوره صفوی، تاریخ‌نویسی ایرانی از قرن بیستم به بعد به خوبی از تواریخ و سیاحتنامه‌های اروپایی استفاده کرده، اما سفرنامه‌های شرقی مورد توجه چندانی قرار نگرفته اند. یک دلیل این امر کم بودن سیاحتنامه‌ها به زبان‌های اصلی خاورمیانه یعنی عربی، فارسی و ترکی است، در حالی که در باره همین دوره می‌توان آثار فراوانی به زبان‌های اروپایی یافت.

​چلبی از سیاحان معدودی است که از عثمانی برخاسته، در کشور‌های دیگر و همسایه سفرکرده و خاطرات سفر خود را به زبان خود، یعنی ترکی عثمانی ثبت کرده‌است. این در عثمانی مصادف است با زمان سلطان مراد چهارم و در ایران زمان سلطنت شاه صفی. یعنی مدت کوتاهی پس از عقد قرارداد صلح بین ایران شیعه و صفوی، و عثمانی سنی.

چلبی دو بار (۱۶۴۷ و ۱۶۵۴) به ایران رفته و دیده‌ها و یا گاه شنیده‌های خود را از شهرها و ولایات گوناگون شمال غرب ایران آن دوران از قبیل تبریز، اردبیل، ارومیه، مراغه، همدان، نخجوان، گنجه، ایروان، تفلیس، دربند و باکو به قلم آورده‌است. در آن دوران هنوز شرق مسلمان تحت حاکمیت دو امپراتوری بزرگ عثمانی و صفوی بود وهنوز قفقاز از ایران جدا نشده بود.

از این خاطرات تنها شرح مختصر سفر تبریز همراه با توصیف بسیارمختصری در باره مراغه، اردبیل و ایروان در سال ۱۳۳۸ از سوی مرحوم حسین نخجوانی به فارسی ترجمه و در مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز به چاپ رسید، اما باقیمانده این بخش نسبتا بزرگ هنوز به فارسی ترجمه و چاپ نشده‌است. ترجمه کامل و مقایسه‌ای انگلیسی مجموعه بخش ایران صفوی از سیاحتنامه اولیا چلبی در سال ۲۰۱۰ توسط حسن جوادی و ویلم فلور انجام شد و از سوی انتشارات «میج» در آمریکا به چاپ رسید.

رادیو فردا در سلسله مقالات هفتگی، چکیده مهم‌ترین جنبه‌های بخش ایران این خاطرات را به خوانندگان خود تقدیم می‌کند. تلخیص و ترجمه از اصل ترکی عثمانی به فارسی و از سوی عباس جوادی انجام گرفته‌است. آنچه در زیر خواهید خواند، بخش ششم و پایانی این سلسله است.

جا دارد تاکید کنیم که مطالعه پانویس‌ها به درک بهتر متن و شرایط آن دوره تاریخی کمک خواهد کرد. تصویرهای این نوشته از سفرنامه‌های سیاحان اروپایی تا اواخر قرن نوزدهم است. آنچه که در داخل پرانتز خواهید خواند، توضیحات مترجم است.

سیاحتنامه اولیاء چلبی، ج. چهارم: اوصاف شهر قزوین

اوصاف قلعه و شهر قزوین – خان نشینی است وسیع و پراهمیت که در عراق عجم و سرحد ایالت بغداد قرار دارد. خان آن شاه صفی قلی جیغالی علی خان نام دارد که از خاک هرمز آمده و خانی است بنام و صاحب کلام. دوازده حاکم زیر حکم او هستند که آنها نیز به نوبه خود حکومت می کنند و قانون ایران زمین چنین است. سیصد و چهل و پنج روستای بزرگ تحت حکومت اوست که هرکدام از آنها خود چون شهری وسیع است. قزوین دارای ملا، مفتی و نقیب الاشراف خود است و دویست مسجد دارد. مسجد و محراب هست، اما جماعتی نیست که به این مساجد برود. چندین و چند مدرسه، تکیه و مکتب دارد. چشمه های بسیار هم دارد، اما مردم اکثرا به کمک گاو از چاه آب می کشند. در داخل شهر جویبارهای آب موجود نیست، اما درنزدیکی بازار و مسجد بای طمور خان چشمه و جویباری هست که نشان از آب کوثر دارد، اما به خلق شهر کفایت نمی کند. قزوین حدود سیصد قصر دارد که مشهورترینشان عبارتند از قصر مخصوص خان ها، قصر ملاجاء، قصر منشی، شاه بندر و «سرای آقا». به گفته آقای کلانتر دو هزار و هفتاد دکان دارد. برخی از آنان کارگاه هستند. بازار سرپوشیده ندارد. قهوه خانه ها و دکان های سلمانی اش بسیار تمیز هستند. به غیر از این، هفده هزار چاه در باغ و بوستانش دارد که همه عمارت های شهر از همین چاه ها آب می گیرند. در قزوین استادان برجسته طبابت و جراحی از دیار های گوناگون جمع آمده اند که از میان آنان گنجعلی حقا که جراحی بی بدیل است.  اقوامی که در داخل شهر گردآمده اند کُرد های شاهی و و قوم دیلمی است. هنگامیکه حقیر از این شهر دیدن کرد، بیست و دو شاعر صاحب دیوان در شهر بود، از جمله همایی، کاشایی و پنجاهی.

لباس و نام و زبان مردم قزوین: مردان شهر سربند رنگارنگ و دستار سفید بر سر بندند و پیراهن و جامه چند رنگ پوشند. زنانش پیراهن سفید بر تن کنند، پیچه و روبند بندند، چادر و برقع پوشند و پای افزار چند رنگ بر پا کنند. اکثر القاب مردان چنین است: علی بشنو، قلی سنجه، میرزا جلی، حیدر قلی، هرمز آقا. القاب زنان هم چنین است: ثمه خانم، هویدا، ماهیه، هما خانم. نام غلامان: فراج غلام، سرند غلام، الوند غلام، بوداق غلام. نام کنیزها و جاریه ها: زبیده، دمساز، چاره ساز، مه پاره، عشوه باز و شهناز. اکثر اهالی قزوین عارف و ظریف، فصیح و بلیغ هستند و از این رو با همدیگر به فارسی نازک (ظریف) سخن گویند، اما عربی نیز می دانند. زبان و اصطلاحاتشان: جمله خلق قزوین کُردی، ترکمانی یقه، فارسی، عربی و پهلوی می دانند، اما نوکرانش (سربازان و خدمتکارانش) به لهجه مغولی سخن گویند. از آنجا که هوای قزوین معتدل است، اهالی آن اکثرا سپید رو، قوی بدن و گاه گندم گون هستند و قد و قامتشان میانه حال است. جوانان قزوین در عراق عجم، کاشغر و خراسان با حسن جمال و لطف اعتدالشان مشهورند.

محصولات، خوردنی ها و گردشگاه های قزوین: هفت گونه گندم دارد و جوی آن دانه دار است. لوبیای دانه دار و فراوان دارد. نان «چاغل» اش مانند گل پنبه سفید است. نان لواش، کعک همدانی، شوربا و آشوره اش در دیار دیگر یافت نمی شود. چهل گونه گلابی دارد. انگور آبدار، آلوی خوشخوار، بادام و شفتالو، خربزه و هندوانه اش معروف است. هر سوی قزوین گردشگاهی است همانند روضه رضوان،  لیکن شناخته ترین آنان عبارتند از: هزارباغ، چارباغ شاهان، قویاخ باغ شاهان و باغ های خیابان و مندی ماه.

اوصاف شهر نهاوند – سخندانان عجم این شهر را «نهراوند» نامند. به زبان مغولی نامش «ساره سوری» یعنی قلعه «ساره» است. داخل قلعه حدود یکهزار باغ و خانه هست. خان نشینی جداگانه است.در گذشته، خان شهر یک گرجی صاحب کرم به نام «بوری خان» بود. چهار مسجد دارد، از جمله مساجد عمر، ساریه وهارون الرشید. چندین بار دچار حمله و قتل وغارت شده و به دست تیمور و آل عثمان خراب گشته، اما دوباره معمور شده است. شهری است باستانی در عراق عجم و نزدیکی همدان که از پایتخت های پادشاهان قدیم است. محیطش برابر با یکهزار قدم است. خان شهر سه هزار نوکر برگزیده دارد. مردمش کُردها و شیعه ها هستند (38) . اشراف و اعیان، جراح و طبیبان بسیار دارد. مردمش جامه های رنگی پوشند و زنانش تاج سیم و زر بر سر نهند. نقاب بر رخسار زنند و کفش های سبز آسمانی پوشند. نام زنانش از جمله چنین است: گل دمیده، گل دمدم، گل اندام، گلچین، گل شاخ، گل بوی، عطر شاه، نومه خان، نومیکه خان، هما خان، النجه خان، گلرخ، پری پیکر. نام غلامانشان چنین است: ترمد، جان بولاد، های های، وای وای، های قلی، وای قلی، قرجفا، حرم، کندیرلی، قره قای، بای اولان، سنده ی، سوندل، غلام شاد، شادی. برخی نام های کنیزان و کنیزان آزادشده چنین است: جکه جان، جدارلی، زنبقه، سنبله،، سنبله، فدنه، خناسه، سنّته، یمانه، پیمانه، کندیده، خرّمه، سراه بان، سروقد، درخشان، شهناز و جان جهان. هفت حمام دارد که حمام های پیر بوداق خان، سنان پاشا و منشی آقا معروف ترینشان است. یکصد و سی حمام خصوصی در قصرها و اقامتگاه های شخصی مردم هست. آنها که این را (به من) گفته اند از این جهت احساس غرور می کنند ومن می دانم که آنها حقیقت را می گویند. ولایت نهاوند یکصد و پنجاه روستا دارد که هرکدام به اندازه یک شهر بزرگ است و مسجد و کاروانسرای خود را داراست.

منظره شهر همدان

اوصاف شهر همدان – به گفته مورخین عجم، عرب و هندوستان و همچنین «تاریخ ینوان یونان» (39) بانی این شهر جمشید ابن شداد بود که در کوه بیستون گنجی عظیم یافت و همین ثروت را صرف ساختن این شهر نمود. در تاریخ مقدیسی ارمنی، از این شهر همچون «مردجواز» نام برده می شود. در زبان مغولی به این شهر «قالجاق» می گویند و در زبان یونانی نام آن «دارینه» (دارانیا) است، زیرا همدان یکی از پایتخت های پادشاه دارا بود. کردها این شهر را «هم اودان» می نامند که معنی ««شهر پرآب» می دهد. اما نام فارسی این شهر همدان است. قلعه شهر به شکل مثلث و محیط آن برابر با چهار هزار قدم است. خندق دور و بر این قلعه عمیق نیست، زیرا دیوار های قلعه بلند نیستند. چهار دروازه با نام های قم، بیستون، درگزین و بغداد دارد. در داخل قلعه حدودا دوهزار حجره کوچک هست. این قلعه ضمنا دارای حمام، مسجد، خان و دکان های خود است. به اندازه کافی اسلحه و توپ هم دارد و یکهزار سرباز در آنجا مستقر هستند. ایالت همدان شامل حدودا پانصد روستای آباد است. خان نشینی جداگانه است. «جان آپای» که خان شهر است، سه هزار غلام، زنده خوار و حدود سه هزار اسب سوار جنگاور و دلاور دارد. یک ملا، خواجه انام (40) سید السادات (نقیب السادات، رییس سید ها)، دیز چوکن آقاسی (رییس غلامان)، یساول آقاسی (رییس نگهبانان)، کلانتر، منشی، داروا (41) و شهبندر (رییس ماموران گمرک و بازرگانان) دارد. نُه عدد مدرسه دارد که حجره هایش خالی هستند (شاگردی ندارند). چهل مکتب کودکان دارد که مشهورترینشان خرم آباد، جهانشاه، گنج یار و هماوران هستند. یازده تکیه صوفیان دارد که معروف ترینشان تکیه های گنج یار، امام تقی، عرب جباران و شاهرخ نام دارند. همه آنها درویشان بکتاشی هستند. یکصد و پنجاه چشمه و تعداد زیادی «سبیل» (چشمه های عمومی برای استفاده مردم) در کوچه و بازار دارد. محله های کنار شهر که در دامنه کوه بیستون قرار دارند، شامل سه هزار خانه هستند. این خانه ها حصار و دیوار ندارند و به همین جهت خلقش از دست کُردها تحت آزارند. شاهراه ها و کوچه و بازارهای همدان پاک و تمیزند، زیرا از آنجا که شهر در دامنه های کوه بیستون قرار دارد، بیش از سیصد جویبار به آرامی به شهر جاری است. حبوبات و گیاهانش فراوان، اما میوه اش اندک است.

ستایش کوه بیستون عبرت نمون – کوه بیستون چندان بلند نیست، لیکن بخاطر عبرت نما بودنش، مشهور آفاق است، زیر این کوه را تراشیده و کنده اند. در محوطه زیر کوه اگر چند  هزار سرباز نیز جمع شود، جایشان تنگ نمی شود. زیر صخره ها همانند صحرای وسیعی است با حوض و آشیانه های وحوش و پرنگان گوناگون. اما این صحرا بدون هیچ ستونی زیربیستون قرار گرفته و با اینهمه کوه فرو نمی ریزد. از این جهت به آن «بیستون» گویند. کردها، ترکمانان افشار و ترکمانان یقامان (یقه) همراه با هزاران راس احشام خود شش ماه گرم تر سال را در آنجا استراحت می کنند.

شهر همدان و مردم آن – در بازارهای شهر بسیاری فواره ها و شیرهای عمومی آب هست که در ماه تابستان آب زلالی به سردی یخ در اختیار مردم می گذارد. مجموعا هشت هزار ساختمان دارد. مشهورترین این ساختمان ها حمزه سلطان، پیر بوداق و الم شاه خان نام دارند. در سه منطقه شهر مهمانسراهای رعنا دارد. کاروانسرای فرهاد پاشا و مهمانخانه لوند خان معروف ترینشان است. یازده خان و بازارچه دارد که بازرگانان هند، سند، روم، عرب و عجم در آن دکان ها مال خود را به فروش می رسانند. در های آن از فولاد نخجوان است. بازار اصلی اش دوهزار دکانچه دارد و پاک و تمیز است. اما بنای این دکان ها به خوبی دکان های حلب، شام و بورسا (در غرب آناطولی) نیست. کوچه ها و جاده های همدان چوب فرش است. هفت حمام عمومی و تخمینا دویست حمام در قصرها و اقامتگاه های شخصی وجود دارد. رنگ و روی مردم: جمله مردمش سیاه وش و گندم گون، قدبالا و تواناهستند. مردان همدان پیراهن چند رنگ می پوشند و سربند و تاج چند رنگ صفوی بر سر می کنند. شلوارشان به پایپوششان بند است. جامه سبز و یا چند رنگ و کفش سبز، سورمه ای و یا نارنجی به پا می کنند. زنانش کلاه نمدین (عراقی) طلایی و یا نقره ای و عرق چین دیبا بر سر می کنند و چهره خود را با برقع حریر و پیکر خود را با چادری از کتان مرغوب می پوشانند و به این طرز در کوچه و بازار رفت و آمد می نمایند. برخی از نام های مردان همدان: قره خان، قره جان، قره قول خان، قره یبره، سیف الدین، شمسی، خرم قای، صونقور قای، شاه لوند قای، کیجه بای، الوند آقا. برخی از نام های زنان همدان: مرجنه خانم، هنگوله خانم، شادباد خانم، مرحبا خانم، گلبن خانم، انزله، تنزیله، گلچهره، ملک روح، جاندلان و شاهبان.غلامانش اکثرا گرجی هستند و نامشان چنین است: قلی، یشار (یاشار)، شاه بنده، خدابنده، گل گیت، چاراپار، الاتلی، پرویز، بهرمان، یارعلی، قوتلی، قلندر و صیامی. جاریه ها و کنیزانش گرجی ها و روس هایی هستند که از گیلان آمده اند و نامشان اغلب چنین است: شلغه، هله جه، کله جه، کندی بال، هنسه، سودایه، مهریه، تابنده، گلچین، مه چین، کنسه، امته.

طبیبان  توانائی همچون جان قلی شیرازی، یارعلی بدخشانی، خواجه نقی ترمیذی، خوی حسن میمندی، جناروت همدانی دارد. اما در همدان خبری از جراح و فلان نیست. حتی هنگامیکه یکی از غلامان من از اسب افتاد و به طور سطحی زخمی شد، به سختی توانستیم جراحی بیابیم، اما معلوم شد که او هم اهل عمادیه (در شمال عراق کنونی) است.

از مشایخ و صوفیان معروفش می توان نام ملا برزنجی، ملا خرامی، شیخ سرخ بیدی را نام برد که اهل عزلت و انزوا هستند.

زبان و مذهب مردم همدان – تعداد مصنفین و شاعران همدان حد و حساب ندارد، چرا که این شهر در دیار فارسی (زبان) قرار دارد. با اینهمه از نگاه فصاحت و بلاغت در کلام عربی نیزماهرند. زبان های دیگر مردم: به زبان ترکمانی سخن گویند، مثلا: «هارده ایدین، پس من نیلرم، من دیله دیگیم ایدر من. هزه تلیسه من» (کجا بودی؟ پس من چه کنم؟ من آنچه بخواهم می کنم، عجله نکن.)  سوگند هایشان: «گوزلجه شاه باشیچون، علی مرتضی حقیچون، دوازده اماملر ارواحیچون» (به خاطر سر شاه عزیز، به خاطر حق علی مرتضی، به ارواح دوازدهامام). کردی و ارمنی هم می دانند. از نگاه مذهب: شیعه، رافضی و یا معتزلی مذهب هستند، کسانی هم به طور پنهانی سنی هستند. در همدان هفت عدد کلیسا از جمله کلیسای خوش ساخت انوشیروان به نام «بهتک دیری» وجود دارد، روم (یونانی و لاتین)، فرنگی و قبطی وجود ندارد، اما یهودی همدان، هم بسیار است و هم مشهور. کوه معروف الوند در جنوب شهر همدان و به صورت حایل به آن قرار دارد که دشت های ارتفاعات آن زبانزد عجم و عرب و روم است. قبایل کرد و ترکمان هر سال در فصل گرما صدها هزار از گوسفندان و گله های خود را به آنجا برده ییلاق می کنند. حتی در این باره شعری کردی نیز هست که می گوید (42):

الوند ما، لوند ما
پاداش یار غار ما
یک جام بده این باده را
فرزند کوه الوند ما

در همین کوه ها و تپه های نزدیک به آن غار های عظیمی وجود دارند که به قلعه هایی محکم می مانند. هر بار یاغیان به همدان هجوم آورند، اهالی در این غار ها پناه می جویند. شعر (43):

سهند، ساواه لان، کوه الوند
هر سه شکوه کنند پیش خداوند
سهند، ساولان تو لاف مزن
هزاران چشمه دارد کوه الوند


(38) بر اساس اصل ترکی عثمانی «خلقی کورد و شیعیلردیر» می تواند دو معنای گوناگون بدهد: هم اینکه مردم نهاوند در آن دوره اکثرا کردهای شیعه  بودند و هم اینکه مردم نهاوند از دو گروه بزرگ تشکیل می شدند: کردها (احتمالا سنی) و شیعه ها.

(39) منبعی با چنین نام به ما معلوم نیست.

(40) معنی تعبیر «خواجه انام» به ما معلوم نیست. شاید منظور «پیش نماز» است.

(41) معنی دقیق تعبیر «داروا» به ما معلوم نیست.  احتمالا منظور «داروغه» است.

(42-43) این قطعه شعر عینا به همین صورت، یعنی  به فارسی در سیاحتنامه درج شده است.

 

(پایان ترجمه و تلخیص بخش های مربوط به ایران صفوی از سیاحتنامه جهانگرد عثمانی اولیاء چلبی از سال های  ۱۶۴۷ و ۱۶۵۴ یعنی حدودا ۳۷۰ سال پیش)

 

 

 

 

 

مگر آذربایجان کاتالونیا ست؟

Azerbaijan Is Not Iran

عباس جوادی – در بازی اخیرتیم های «تراکتور» تبریز و «الجزیره» امارات متحده عربی در «ورزشگاه یادگار امام» تبریز یک عده از تماشاگران پلاکاردی به انگلیسی و یا مضمون «آذربایجان جنوبی ایران نیست» بلند کردند. این شعار به تقلید از شعاری تهیه شده بود که جدائی خواهان منطقه «کاتالونیا»ی اسپانیا میدهند و با این ترتیب میخواهند طرفداری خود را از جدائی منطقه «کاتالونیا» از اسپانیا بیان کنند.

رسانه های ایرانی کوشش کردند در باره این صحنه اصلا خبر و گزارشی ندهند. حتی در میان رسانه های آزادتر خارج از کشور میل چندانی به گزارش در این مورد مشاهده نشد. بعد از چند روز اما بعضی سایت های آذربایجان ایران ادعا کردند که «شش نفر که دست به این اقدام زده بودند بازداشت شده اند.» بنا به همین منابع، آنها «تکه های پلاکارد را به شکل دستمال های کوچک در زیر پیراهن خود پنهان کرده هنگام بازی با وصل کردن این تکه ها بهم پلاکارد مزبور را تهیه کرده بودند.»

اما گروه های قوم گرای آذربایجانی و عربی ایران بخصوص در شبکه های اجتماعی این موضوع را با آب و تاب گزارش داده سعی نمودند وانمود کنند که این شعار «از طرف جمعیت 50-60 هزار نفری استادیوم داده شد». آنها با این نوع گزارش دهی خود میخواستند نتیجه ای عمومی در مورد طرز فکر «اکثریت مردم آذربایجان» در باره ایران و تعلق به کشور ایران بگیرند.

من نمیتوانم قضاوت کنم که کدام یک از این ادعا ها و یا طرز گزارش ها درست است. کسی چه میداند که بین آن 50-60 هزار نفر چند نفر قوم گرا و خواهان جدائی آذربایجان از ایران بودند اگر چه میتوان حدس زد که آنها تعداد قابل توجهی نبودند چون این تنها پلاکارد بود و در دیگر بخش های تماشاگران استادیوم خبر چنین حرکات، پلاکارد و شعار دهی نرسیده است اگر چه از نظر تکنیکی احتمالا بیشتر از شش نفر برای طرح ریزی و اجرای چنین برنامه ای لازم است.

Catalonia

نمیدانم شما در بارسلونا (بارسلون)، مرکز (و یا پایتخت) «کاتالونیا» ی اسپانیا بودید یا نه. جنبش تجزیه طلبانه کاتالونیا یک حزب رسمی دراین ایالت اسپانیا دارد و در یکی دو حزب دیگر این منطقه هم فراکسیون های تجزیه طلب کاتالان هستند. اما فعالیت آنها بسیار علنی است. شعار «کاتالونیا اسپانیا نیست» را هم از کسی مخفی نمیکنند و حتی در طرح های گوناگون مانند اشیاء توریستی میفروشند. کسی چنین پلاکاردی را زیر پیراهنش قاچاقی وارد جائی نمیکند تا پلیس هم بریزد و پلاکارد را جمع کند و افرادی را هم که دست باین اقدام زده اند حبس نماید.

اما خوب، تجزیه طلبان کاتالان هم میدانند که نباید از چارچوب قوانین پا فراتر بگذارند، که باید به دیگران از جمله به اکثریت کاتالان ها که طرفدار ماندن در چارچوب اسپانیا هستند و یا نسبت به بقیه اسپانیائی ها و کشور و ملت اسپانیا احترام بگذارند و نمیتوانند نظر خود را مثل نظر اکثریت جلوه دهند و دیگران را وادار به قبول آن بکنند.

از این جهت بیائید فکر کنیم که آیا سوال های مرتبط زیر بجا هستند یا نه:

مگرآذربایجان کاتالونیا ست؟

مگرایران اسپانیا ست؟

مگرآذربایجان ترکیه است؟

مگرآذربایجان ایران آذربایجان قفقاز است؟

آذربایجان ایران نیست؟ 

اگر آذربایجان ایران نیست، پس کجاست؟

دو اثر جالب دیگر در باره حکومت پیشه وری

Elvida Stalinدر رابطه با جریان 21 آذر و حکومت یکساله پیشه وری مطالعه دو منبع دیگر جالب و مفید است.

یکم: مقاله ای به قلم فرناند شاید راینه که فارسی آن را میتوانید در این لینک پیدا کنید:

«استالین و تاسیس فرقه دمکرات آذربایجان»

اصلش:

Fernande Scheid Raine: Stalin and the Creation of the Azerbaijan Democratic Party in Iran, 1945

که مقاله ایست در مجله:

Cold War History, Vol. 2, No. 1, October 2001 (pp. 1-38)

که در اصل خلاصه ای از تز دکترای نویسنده با این عنوان است:

Stalin, Bagirov and Soviet Policies in Iran, 1939-1946, Yale University, 2000.

در این بررسی نویسنده نشان میدهد که تاسیس فرقه دمکرات برنامه مشخصی بود که با طرح استالین بدست میرجعفر باقروف طرح ریزی و و از طرف سید جعفر پیشه وری که در اصل انسان ملی گرائی بود اجرا شد و وقتی این طرح دیگر «کار خود را کرده و به نتیجه ای نرسیده بود» مشابه آنچه که مثلا بریتانیائی ها با اعراب کردند «در نیمه راه رها شد.»

——————————————-

مطلب دوم مقاله ایست از محمد حسین خسرو پناه با تیتر:

«از پیشه وری ما تا پیشه وری دیگران»

از مجله گفتگو اردیبهشت 1386 شماره48

که تلاش میکند نشان دهد پیشه وری در زمان رضا شاه و بعد از جنگ دوم جهانی چهره فعال و مهمی درصحنه سیاست داخلی ایران بود اما از سوی هم محافظه کاران دست راستی و هم چپی های توده ای منزوی شد تا اینکه شوروی و استالین از او برای اجرای طرح خودشان استفاده کردند.

———————

(باز نشر از 2012)

سرنوشت ترکیه مدرن تعیین میشود

این مرد، عبدالله اوجالان، رهبر «حزب کارگران کردستان» (پ کا کا) ترکیه که بیش از 14 سال است در زندانی در جزیره ایمرالی ترکیه به سر میبرد، همراه با حکومت نخست وزیر رجب طیب اردوغان، در مذاکراتى که در روز های اخیر سرعت و جدیتی «نفس گیر» بخود گرفته، سرنوشت ترکیه مدرن قرن بیست و یکم را تعیین میکنند.

دو طرف اصلا لازم نبود که بر سر تجزیه، جدائی، فدراسیونی شامل ترک ها و کرد ها و یا کنفدراسیونی عبارت از مناطق کردنشین چهار کشور منطقه بحث کنند. اوجالان در انتهای سی و چند سال مبارزه مسلحانه پیشنهادی میکند که استخوان بندی اش «دولت و ملتی مدرن» با شهروندانی برابر حقوق و حكومت های محلی و دمکرانیک است: نه همراه با مناطق خود مختار کرد نشین عراق و سوریه و ایران بلکه در چارچوب آنچه که امروزه «ترکیه» نامیده میشود. نه خودمختاری و نه فدراسیون و یا کنفدراسیون بلکه ترکیه ای دمکراتیک و ملتى مدرن متشكل نه از اقوام و گروه هاى اتنيكى جدا از هم و رقيب بلكه شهروندان برابر حقوق، مبتنى بر تعريف جديدى از ملت و دولت که حقوق قومی و اتنیکی گروه های مردم صرفنظر از زبان و مذهب آنها در چارچوب حقوق شهروندی و نظام اداره محلی حل و فصل میشود.

فعلا نما یندگان حزب «وحدت و دمکراسی» (یعنی شاخه قانونی و سیاسی پ کا کا) برای توضیح مواضع اوجالان رهسپار کردستان عراق و اروپا شده اند. بزرگترین حزب مخالفت ترکیه (جمهوریخواه خلق) و حزب ناسیونالیست های ترکیه (م ح پ) از حالا بنای مخالفت را سرکرده اند. اما اولین عکس العمل های دیگر از ترکیه، چه از سوی تحلیل گران و مطبوعات و چه مردم عادی، چه تُرک و چه کُرد، مثبت به نظر میرسد.

حالا نگرانی از عکس العمل منفی و حتی خرابکارانه ناسیونالیست های کرد و ترک است که هرکدام به دلیل دیگری با این راه حل مخالفت میکند.

جالب است. در ایران کسی این تحولات بنیادی ترکیه را که تاثیر مستقیم به ایران خواهد داشت چندان پیگیری نمیکند. احتمالا اکثریت نمیدانند و بیشتر آنهائی هم که باید بدانند احتمالا هرکدام به دلیل دیگری نمیخواهند مسئله را «بزرگ» کنند تا زمانیکه مسئله یقه جامعه ایران را هم بگیرد.

که البته آن وقت دیگر شاید خیلی دیر شده باشد.

در ضمن بخوانید:

سرگذشت فکر تغییر خط فارسی

Aryanpur3

یحیی آرین‌پور
گویا نخستین کسی که معایب الفبای ملل شرقی را دریافته و رسالاتی در این باب نوشته و نمونه‌هایی از خط جدید را ارایه داده و در پیشرفت آن کوشش‌ها کرده، میرزا فتح علی آخوندزاده، نویسندهٔ شهیر آذزبایجان است.

آخوندزاده که به زبان‌های شرقی آشنایی و با فرهنگ جهان آشنایی به سزا داشت، جدا معتقد بود که الفبای مرسوم و متداول عربی، با آن سختی‌ها و دشواری‌ها و نقایص و معایبی که دارد، یکی از بزرگ ترین علل نادانی و عقب ماندگی ملل اسلامی است، و با این عقیده و ایمان راسخ بود که در صدد برآمد که الفبای عربی را اصلاح و آن را برای احتیاجات مردم ترکی و فارسی زبان مناسب سازد.

آخوندزاده در سال ١٢٣۶ شمسی از تنظیم نخستین الفبای اختراعی خود که یک الفبای بدون نقطه با حروف متصل بود فراغت یافت و رساله‌ای نیز برای پیشنهاد کردن این الفبا به جای الفبای عربی فراهم آورد.

در این رساله که به فارسی نوشته شده بود، نویسنده پس از ذکر نقش مهم الفبا در ترقی و پیشرفت فرهنگ و تمدن ملل و اقوام، از تاریخ خطوط و معایب ملل اسلامی و لزوم تغییر خط عربی و مزایای الفبای پیشنهادی خود به تفصیل سخن رانده و راه‌های رفع این معایب را نیز نشان داده بود.

آخوندزاده در سال ١٢۴٢ ش با اجازه و کمک مالی شاهزاده میخاییل نیکلایوویچ، فرزند امپراتور روس که در آن زمان در قفقاز حکومت می‌کرد، برای تقدیم طرح الفبای جدید و دفاع از رسالهٔ خود به استانبول رفت. وی رسالهٔ خود را که در بیست صفحه پرداخته بود، به وسیلهٔ مترجم سفارت روس به صدراعظم عثمانی، فواد پاشا تقدیم کرد. صدر اعظم عثمانی شخصا او را به انجمن دانش یا «جمعیت علمیه عثمانیه» راهنمایی کرد و آخوندزاده طرح الفبای خود را به انجمن عرضه داشت. اما مهمان نوازی پاشایان و روحانیان ترک که در انجمن گرد آمده بودند از حد تشریفات و تعارف تجاوز نکرد و اگر چه همگی آن را پسندیدند، ولی ظاهرا به این دلیل که در خط مزبور هم مانند سابق حروف چسبیده و درهم آمیحته است و در ترتیب کلمات اشکالاتی ایجاد می‌کند، آن را رد کردند و در عوض وی را با نشان مجیدیه و فرمان سلطان بنواختند.

در مقابل ایرادات رجال و دانشمندان ترک، پاسخ آخوندزاده این بود که در این صورت باید الفبای موجود را از بیخ و بن برانداخت و به جای آن اصول خط لاتین را پذیرفت، یعنی از چپ به راست نوشت و حروف صدادار را در کنار حروف بی صدا قرار داد و نقطه‌ها را نیز به کلی مرخص کرد.

پیداست که پیشنهاد یک انقلاب بنیادی در زمینهٔ خط ملل اسلامی در آن روزگار به آسانی قابل قبول نبود. بنابراین آخوندزاده بدون گرفتن نتیجه از استانبول به قفقاز بازگشت و چندی بعد کار و کوشش خود را از سر گرفت و طرح‌های تازه ریخت. او این بار رسالهٔ خط اختراعی خود را با دو رسالهٔ دیگر با خط و امضای خود در سال ١٢۴٧ ش نزد وزیر علوم ناصرالدین شاه فرستاد. ( روزنامهٔ کشکول، شماره‌های ۴٣ تا ۴۵ باکو ١٩۶٣)

پاسخ اولیای دولت ایران به آخوندزاده چنین بود :

« الیق و انسب آن است که میرزا فتح علی آخوندزاده در باب تغییر الفبای اسلام خیالات خود را به اولیای دولت عثمانیه معروض دارد، چون که در ابتدا ملاحظهٔ این خیال در آن سلطنت شده است.

ما ملت ایران اصلن به تغییر الفبای خودمان محتاج نیستیم، به علت این که ما سه رقم خط داریم: نستعلیق، شکسته و نسخ که در حسن و رعنایی بالاتر از خطوط جمع ملل روی زمین است و ما هرگز این خطوط خودمان را متروک و خط جدید میرزا فتح علی آخوندزاده و یا ملکم خان را معمول نمی‌کنیم و نخواهیم کرد.»

آخوندزاده پس از این شکست و نامرادی باز مایوس نشد و رسالهٔ سوم خود را نوشت و برای علی پاشا صدراعظم دولت عثمانی فرستاد و مقاله‌ای را نیز که «سعاوی پاشا» از دانشمندان عثمانی در انتقاد از الفبای عربی نوشته بود ضمیمهٔ آن کرد . لیکن این بار نیز کوشش او به هدر رفت.

آخوندزاده پس از این آزمایش‌ها و شکست‌های پیاپی، سرانجام از اندیشهٔ اصلاح خط عربی منصرف شد و چهارمین خط جدید ملل اسلامی را تنظیم کرد. این طرح بر پایهٔ الفبای روسی نهاده شده و از ٢۴ حرف بی صدا و ١٠ حرف صدادار ترکیب یافته بود و ٨ حرف هم برای ادای آواها و مخارج وبژهٔ عربی در آن در نظر گرفته شده بود که با این ۴٢ حرف همهٔ ملل اسلامی از عرب و عجم و ترک و تاجیک بتوانند بی زحمت و اشکال مقاصد خود را بیان کنند. (مجلهٔ فرهنگ و خط شرق، دفتر دوم، برگ ۵٩، به روسی، باکو ١٩٢٨)

آخوندزاده به درستی راهی که در پیش گرفته بود ایمان داشت و در این راه با سختی‌ها و دشواری‌های فراوان رو به رو شد، اما هرگز از پای ننشست. او صدها نامه و رساله‌ای که به رجال دولت‌های ایران و عثمانی و روس و به دوستان خود (مانند میرزا ملکم خان، علی خان، اعتضادالسلطنه، جلال الدین میرزا، مانکجی نویسندهٔ هندی و پروفسور کاظم بیگ) فرستاد از نقص الفبای عربی و اشکالاتی که این خط در تدریس و نحصیل علوم فراهم می‌کند، سخن گفت و ضرورت تغییر آن را با دلایل و مثال‌ها و شواهد بیان نمود.

او در نامه‌ای در سال ١٢۵٣ ش به شاهزاده اعتضادالسلطنه وزیر علوم نوشت:

«باز می‌نویسم و مادام که زنده‌ام خواهم نوشت تا این که خیال تجدید الفبا فیمابین کل ملت پراکنده شود. چنان که قریب پانزده سال است تخم این خیال را در خاک ایران و روم می‌پاشم. بی شبهه این تخم در عصر اخلاف ما خواهد رویید». (مجموعهٔ الفبای حدید و مکتوبات، برگ ٣١٧، باکو ١٩۶٣)

اهمیت کار آخوندزاده (و پس از او ملکم خان) در این بود که برای نخستین بار دانشمندان شرق اسلامی را به این امر مهم متوجه کرد و همهٔ کسانی که بعدها دربارهٔ الفبا و معایب آن سخن گفته‌اند از نظر آن دو بهره‌مند گردیده‌اند.

میرزا ملکم خان ناظم الدوله

پس از آخوندزاده، گروهی از شرقیان در این راه به کوشش برخاستند و در نارسایی خط کنونی ملل اسلامی مطالبی گفتند و رسالاتی نوشتند و بعضی از آن‌ها خود الفبایی نیز اختراع کردند.

ولی نه محیط آن روزگار برای پذیرش این گونه نظرات آمادگی داشت و نه آن خطوط پیشنهادی می‌توانست معایب خط کنونی را رفع کند. افزون بر آن، هیچ یک از آن خطوط با اشکالات آموزشی و صنعت چاپ آن دوره قابل اجرا و رواج نبود. مشهورترین این کسان میرزا ملکم خان ناظم الدوله بود.

ملکم خان هم مانند آخوندزاده اعتقاد داشت که : «وضع خطوط ملل اسلام زیاد از حد معیوب است و با چنان خط محال خواهد بود که ملل اسلام بتوانند به درجهٔ حالیهٔ فرنگستان ترقی نماید». (از مقدمهٔ کتاب روشنایی، لندن ١٣٠٣ ق)

ملکم تغییر الفبای فارسی و گرفتن الفبای اروپایی را پیشنهاد نمی‌کرد، بلکه از ترکیب حروف الفبای فارسی، خط دیگری ساخته بود که به نظرش ساده‌تر و مفیدتر می‌نمود.

او شرح خط اختراعی خود را در رساله‌ای به نام «نمونهٔ خط آدمیت» در سال ١٣٠٣ ق به ضمیمهٔ رسالهٔ روشنایی، در لندن منتشر کرد و در این‌باره دو رساله نیز با نام‌های «مبدا ترقی» و «شیخ و وزیر» نوشت و با دستیاری میرزا محمد علی خان فریدالملک همدانی، منشی سفارت ایران در لندن، چند حکایت از گلستان سعدی و نیز کلمات قصار حضرت علی امیرالمومنین را با خط موسوم به «ملکمی» در آورد و در سال ١٣٠٢ ق در لندن به چاپ رسانید.

ملکم همان گونه که خود در مقدمهٔ گلستان اشاره کرده است، بیست و پنج سال در این راه زحمت کشید، ولی الفبای جدید او نیز به علت همان اشکالات و موانعی که برای آخوندزاده هم وجود داشت و هم به علت نواقصی که در آن بود، رواج نیافت و نمی‌توانست رواج یابد.

میرزا یوسف خان مستشارالدوله

میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی نیز از پیروان جدی این فکر جدید بود و زحمات زیادی در این راه کشید. از جمله در سال ١٢٩٧ ق که در مشهد بود، مسالهٔ تغییر الفبا را از علمای معروف آن شهر پرسید و از میرزا نصرالله مجتهد چون این فتوا گرفت:

«تغییر در خط کتب یا اختراع خط جدید مطلقا جایز است بلا اشکال، بلکه هرگاه موجب تسهیل تعلیم و تعلم و نصحیح قرائت بشود راجح خواهد بود. اگر کسی توهم کند که این تغییر تشبه به اهل خارجه است و جایز نیست، این توهم ضعیف است که این گونه تشبیهات حرام نیست و الا استعمال سماور هم باید جایز نباشد». (شرح این مذاکرات و نظر علما در شمارهٔ ٢٢ روزنامهٔ اختر، سال ١٢٩٧ ق درج شده است)

مستشارالدوله در سال ١٣٠٣ ق رسالهٔ بسیار مفیدی هم با عنوان «اصلاح خط اسلام» نوشت و در تهران چاپ کرد.

این درست است که همهٔ این خطوط کمابیش معایبی داشت و هیچ کدام از آن‌ها قابل اجرا نبود، اما مطلب این جا است که مسوولان دولت‌ها ابدن توجهی به آن‌ها نداشتند و همه را به دور می‌افکندند.

علاوه بر کسانی که مستقیمن و مشروحن دربارهٔ الفبا اظهارنظر کرده اند، بیش‌تر دانشمندان و نویسندگانی که نوشته‌های آنان در پیدایش اندیشهٔ آزادی و مشروطیت موثر بوده است به معایب و مفاسد خط فارسی اشاره و از فکر اصلاح آن حمایت کرده‌اند.

از جمله عبدالرحیم طالبوف نویسندهٔ مشهور آن دوران در نوشته‌های خود در چند جا از گرفتاری ملت ایران در دست این «الفبای مندرس و بی مصرف» صحبت می‌کند و اظهار امیدواری می‌کند که «سایر معایب تدریس اطفال یحتمل وقتی الفبای ما را تغییر دادند، اصلاح گردد». ( کتاب احمد، برگ‌های ١٠، ١١ و ٣٢ و مسالک المحسنین، برگ ٢۴٨)

پس از جنگ بین‌الملل اول و انقلاب بزرگ اکتبر، مسالهٔ تغییر الفبا و به وجود آوردن خطی که پیشرفت و تعمیم علم و دانش را در میان تودهٔ وسیع مردم تسهیل کند، در کشورهای شرقی (یعنی کشورهایی که در تحت لوای فرهنگ و خط اسلامی به سر می‌بردند) مطرح گردید و در بیش‌تر این کشورها درک گردید که الفبای عربی یکی از مهمترین عواملی است که از بسط و توسعهٔ دانش و فرهنگ جلوگیری می‌کند.

کوشش‌های دیگر دربارهٔ تغییر الفبای فارسی

پس از جنگ جهانی اول، باز کسانی در ایران به کوشش برخاستند و رساله‌هایی نوشتند که از آن میان میرزا علی اصغر خان طالقانی (پدر مهندس خلیل طالقانی، که از اعضای حزب دموکرات بود و در روزنامهٔ «زبان آزاد»، ارگان این حزب مقاله می‌نوشت)، سعید نفیسی، رشید یاسمی، سید حسن تقی‌زاده و میرزا ابوالقاسم آزاد مراغه‌ای را می‌توان نام برد.

همهٔ این کسان و کسانی که بعد از آنان در این باره بحث کرده‌اند، جز عدهٔ معدودی مانند کاظم ایرانشهر و احمد کسروی، اصلاح خط کنونی را کوششی بی‌فایده و ناصواب می‌دانستند و همگی اعتقاد داشتند که الفبای آیندهٔ زبان فارسی جز الفبای لاتینی نمی‌تواند باشد، زیرا حروف لاتین که اکنون در زبان‌های اروپایی به کار می‌رود زیباترین و مناسب‌ترین اشکال خط است. از لحاظ خواندن و نوشتن کامل‌ترین و غنی‌ترین همهٔ خط‌هاست. این الفبا از حروف منفصل تشکیل یافته و اکثر مردم با سواد جهان با آن آشنا هستند و همین خط است که در مراکز دنیای متمدن رایج است.

دکتر سعید نفیسی از هواداران معتقد و سرسخت تغییر الفبا بود. او خیلی زود به معایب خط کنونی پی‌برد و تا پایان عمر به عقیدهٔ خود وفادار ماند. پروفسور ژیرکوف روسی که در سال ١٩٢٨ م با نفیسی در تهران ملاقات کرد، در مقاله‌ای که با عنوان «الفبای لاتین برای زبان فارسی» در مجلهٔ «فرهنگ و خط شرقی» (شمارهٔ ١، مسکو ١٩٢٨) نوشته است می‌گوید:

«نفیسی پس از گفت و گو با من و اطلاع یافتن بر اقداماتی که ما برای الفبای زبان‌های شرقی در اتحاد جماهیر شوروی انجام داده‌ایم، در صدد بود که یک الفبای عملی بر اساس حروف لاتین برای زبان فارسی به وجود آورد. او می‌دانست که تغییر الفبای فارسی به لاتین به این زودی‌ها میسر نخواهد شد و کوشش‌‌های وی در این زمینه به نتیحهٔ آنی نخواهد رسید و عقیده داشت که فعلا باید راهنمایی جهت آموختن لهجه‌های محلی ایرانی به بیگانگان تهیه کرد. نفیسی به این نکته توجه داشت که حروفی که برای الفبای فارسی اختیار خواهد شد، باید از میان حروف لاتین رایج و موجود در چاپ خانه‌های دنیا انتخاب شود و حروف مرکب و دارای علامات، حتی الامکان در آن نیاید و نیز همهٔ حروفی که هم صدا هستند تنها با یک حرف نشان داده شود.»

رشید یاسمی، شاعر، ادیب، محقق و عضو فرهنگستان ایران، علاوه بر هواداری جدی از عقیدهٔ تغییر الفبا اشعاری دارد که در آنها عیوب خط فارسی را یکایک برشمرده است.

ابوالقاسم آزاد در سال ١٣٢۴ش به فکر تبدیل الفبا افتاد و در مهرماه آن سال «الفبای آسان» را چاپ کرد و در همان سال انجمنی به نام «گروه طرفداران الفبای آسان» تاسیس نمود و خود دبیری آن جمعیت را به عهده گرفت و در صدد برآمد که با تقدیم طرحی قانونی به مجلس شورای ملی در دورهٔ پانزدهم به این امر رسمیت دهد و آن را در سراسر کشوز معمول سازد، اما عمرش وفا نکرد و پیش از گشوده شدن مجلس در تاریخ پنجم خرداد ماه ١٣٢۵در گذشت.

اما احمد کسروی، اگر چه تغیبر الفبا را لازم می‌دانست، ولی از قرار نظر وی نه آن بوده که الفبای جدید از میان حروف لاتین انتخاب شود، بلکه قصد داشته است که الفبایی بسازد به قول خود او درست و رسا و آن را به جای الفبای کنونی بگذارد.

در سال ١٣٣٨ش انجمنی به نام «انجمن اصلاح خط» از جمعی از دانشمندان (از جمله دکتر نصرالله شیفته، مسعود رجب‌‌نیا، ابراهیم گرانفر، منوچهر امیری، یدالله رویایی، یحیی ذکا، سهیل آذری و چند تن دیگر) به ریاست استاد سعید نفیسی در تهران تشکیل یافت و الفبایی پیشنهاد کرد و در جراید و رادیو توضیحاتی دربارهٔ نقص الفبای کنونی فارسی و لزوم تغییر آن داد. این انجمن اصلاح خط فارسی را مهمترین اصلاح اجتماعی در ایران می‌دانست، ولی معتقد بود که این قبیل اصلاحات مهم و جاودانی را نباید با قوهٔ قهریه عملی کرد، زیرا در آن صورت واکنش مردم شدیدتر می‌شود و نتیجهٔ مطلوب به دست نمی‌آید، بلکه باید فکر مردم را با منطق قوی و دلایل محکم حاضر کرد و هر روز بر عدهٔ هواخواهان آن افزود تا همهٔ افراد ملت پشتیبان آن گردند.

در سال ١٣۴٣ ش انجمنی به نام «انجمن ترویج زبان فارسی» در تهران دایر شد و مجله‌ای به نام «بنیاد فرهنگ» انتشار داد و الفبایی به نام «الفبای فارسی به خط جهانی» پیشنهاد کرد و از خوانندگان خود خواست تا هرگونه نظری دربارهٔ این الفبا دارند به انجمن بنویسند.

در سال ١٣۴۴ موضوع تغییر خط فارسی در دو مجلهٔ پایتخت، یعنی «روشنفکر» و «سپید و سیاه» مطرح شد و به مجلات دیگر هم سرایت کرد و هر کس از موافق و مخالف دربارهٔ آن اظهار نظر کرد. در این زمینه مقالات دکتر رحمت مصطفوی، مدیر مجلهٔ روشنفکر، به ویژه بسیار چشمگیر بود. او الفبای فعلی را «مردار» نامید و گفت:

«این خط مثل بختک روی زبان ما، روی روح و فکر نوآموزان ما و روی روح و فکر همهٔ کسانی که حرفه‌شان نویسندگی یا ادبیات نیست و خط را برای احتیاجات روزانه و شغلی می‌خواهند افتاده است.»

و در پایان مقاله افزود که:

«اگر عرب زبانش را به طور مخصوصی در دهانش می‌چرخاند و صدایی مانند ص یا ض درمی‌آورد و ما نمی‌توانیم این صدا را دربیاوریم، نباید لج کنیم و حرفی را که علامت آن صدا است در رسم الخط خود نگاه داریم. به دیوانگی ماند این داوری. (روشنفکر، شماره‌های ۶٢٨ و ۶٢٩ در ٢٩ مهر و ۶ آبان ١٣۴۴)

وی در شمارهٔ بعدی این مجله ادامه می‌دهد:

«در ترکیه، تیراژ روزنامه‌های درجه اول از ٢٠٠ هزار بیش‌تر است. در ایران تیراژ بزرگ‌ترین روزنامه‌ها به یک سوم این تعداد هم نمی‌رسد، چرا؟ برای این که یک ترک با سواد خیلی عادی، در حدود شش ابتدایی ما، که روزنامهٔ ترکی در دستش می‌گیرد، تردید ندارد که روزنامه را می‌تواند بخواند، اسامی نا آشنا را، اعم از داخلی و خارجی، می‌تواند درست تلفظ کند و می‌تواند آن را با صدای بلند برای دیگران بخواند. چند درصد از باسوادهای ایرانی می‌توانند روزنامه‌ای را با صدای بلند بخوانند و ده بار و بیست بار بر سر تلفظ کلمه‌ای، اعم از ایرانی و بیگانه، گیر نکنند؟» ( روشنفکر، شمارهٔ ۶٣٠، در ١٣ آبان ١٣۴۴)

—————–

برگرفته از : کتاب از نیما تا روزگار ما، جلد سوم – یحیی آرین‌پور

در ضمن بخوانید: میراث ادبی یحیی آرین پور

ده هزار مانات برای بُریدن گوش یک نویسنده!

حافظ حاجی یف
حافظ حاجی یف

عباس جوادى – يك سیاستمدار جمهوری آذربایجان گفته است به کسی که گوش نویسنده دیگر اندیش آذری اکرم ایلیسلی را ببُرد 10 هزار مانات (تقریبا 12 هزار دلار) جایزه خواهد داد.

اکرم ایلیسلی
اکرم ایلیسلی

نویسنده جمهوری آذربایجان اکرم ایلیسلی اخیرا بخاطر لحن آشتی جویانه اش نسبت به ارمنی ها در آخرین داستانش موسوم به«خواب های سنگی» از طرف رئیس جمهوری و حکومت و سپس قشر مهمی از باصطلاح روشنفکران و نویسندگان آذربایجان قفقاز محکوم و تلعین و حتی کتابهایش سوزانیده شد، آقای ایلیسلی در این داستان با اعتراف به اینکه آذری ها هم ارمنیها را بقتل رسانده اند آنان را هم به اعتراف جنایت های خود دعوت کرده است. این نوع لحن در محیط تبلیغاتی و سیاسی جمهوری آذربایجان موافق با سیاست رسمی دولت که مبتنی بر دشمنی و تبلیغات متقابل بین آذربایجان و ارمنستان است مورد خشم رئیس جمهوری و از پی او گروه قابل توجهی ازباصطلاح روشنفکران و نویسندگان شده است.

ابتدا با دستور رئیس جمهوری على یف حقوق ماهانه نویسنده داستان، اکرم ایلیسلی قطع و عنوان «نویسنده خلقی» (چیزهائی که از دوره شوروی مانده و نویسنده ها را مستقیما روزی خور حکومت میکند) از او گرفته شده است. سپس فرزند و عروس آقای ایلیسلی از کار رانده شدند. بعد گروهی از باصطلاح روشنفکران » در شهر گنجه کتاب های اکرم ایلیسلی را در ملا عام سوزاندند و رئیس «کمیته فرهنگ مجلس نمایندگان» جمهوری آذربایجان نظامی جعفروف هم قبول کرد که «کتاب های ابلیسلی باید سوزانده شوند.»

در این میان بحث ها در مورد اینکه آیا روشنفکران و نویسندگان میتوانند بخود اجازه دهند که کتاب های دیگر نویسندگان را در ملاء عام بسوزانند بحث های داغی در گرفته است:

و بالاخره روز گذشته یکی از سیاستمداران باکو بنام حافظ حاجی یف که رهبر حزب کوچک و بی اهمیتی است اعلام کرد به هر کس که گوش این نویسنده را ببُرد ده هزار مانات (تقریبا 12 هزار دلار) جایزه خواهد داد. متوجه هستید؟ 12 هزار دار جایزه برای کسی که گوش کسی را ببُرد! آن هم یک اعلام علنی – در حالیکه وزارت داخله کشور در عین تقبیح این بیانیه کوچکترین اقدامی برای پیگرد آقای حاجی یف نکرده است.

کتابسوزان در جمهوری آذربایجان

عباس جوادى – در گنجه، دومین شهر جمهوری آذربایجان مردم جمع شده کتاب های نویسنده باکوئی اکرم ایلیسلی را بخاطر داستان اخیری که نوشته است سوزاندند. چرا؟ بخاطر اینکه آقای ایلیسلی در آن داستان موسوم به «خواب های سنگی» که به روسی نوشته، گفته است در جریانات عملیات مسلحانه و اشغال قره باغ (اواخر سال های 1980) از طرف نیروهای مسلح ارمنی، آذربایجانی ها هم در باکو و شهر سومقاییت دست به کشتار ارمنه زده اند.

F99E51EA-733C-475E-B65B-EB103092A124_mw1024_n_s

از پی انتشار این داستان در یک مجله روسی موج انتقادات نسبت به ایلیسلی در جمهوری آذربایجان قطع نمیشود. همه نویسنده باکوئی اکرم ایلیسلی را محکوم میکنند اما ظاهرا کسی نه آن داستان را خوانده و نه دقیقا میداند که ایلیسلی در آن داستان چه نوشته است. حقوق ماهانه ایلیسلی هم قطع شده و عنوان «نویسنده خلق» هم به دستور رئیس جمهوری الهام علییف از او گرفته شده است.

در محیط متعصب جمهوری آذربایجان و ارمنستان صحبت از جنایات «خودی» قابل تحمل نیست. از این جهت آقای ایلیسلی جسارت بزرگ شهروندی نشان داده گفته است که گروه های مهاجم آذربایجانی در جریان مناقشات سال های پایانی 1980 در باکو و سومقاییت عده ای از ارمنی ها را به قتل رسانیده اند. از آقای ایلیسلی پرسیده اند چرا در باره قتل آذربایجانی ها مثلا در خوجالی و قره باغ صحبتی نکرده است؟ او هم گفته این جسارت را هم باید نویسنده های ارمنی نشان دهند. حق هم دارد. گفتن و تکرار چیزی که همه از جمله حکومت و موسسات مدام میگویند و تکرار میکنند هنر چندانی نیست. (البته من هنوز نشنیده ام که یک نویسنده ارمنی زبان به تنقید جنایات گره های مسلح ارمنی گشوده باشد. متاسفانه. حداقل از طرف آذربایجان یک نفر هم که شده این کار را کرده است. این را من بعدا فهمیدم: لطفا بخوانید: اکرم ایلیسلی ارمنستان: کتاب های او را چرا سوزاندند؟ به ترکی آذری. )

اما در جمهوری آذربایجان کار به کتاب سوزی رسیده است. به ویدئو که نگاه کنید خواهید دید و خواهید شنید که کتابسوزان طبق دستور از بالا انجام میگیرد. درست مانند محروم کردن ایلیسلی از حقوق و عنوان نویسندگی که با «سرانجام» (یعنی دستور) رئیس جمهور انجام گرفته است. و در این قرن بیست و یکم، در کشور هائی که همه مردم به میان دو لب رهبر و رئیس جمهوری قدر قدرت و مطلق العنان نگاه میکنند و همه مقدرات ملت و مملکت را همان ها هستند که خود سرانه تعیین میکنند، کسانی که داوطلب کتابسوزان میشوند و در اجرای منویات «رهبر» کشور جان فشانی میکنند باصطلاح «روشنفکران» و بخشی از خود نویسندگان هستند.

تغییر لهجه بد و یا خوب نیست

Language

عباس جوادی – شما هم دقت کرده اید؟ هموطنان تُرک زبان ما که متولد و یا بزرگ شده تهران هستند اکثرا وقتی ترکی صحبت میکنند لهجه فارسی دارند. حتی بعضی از آنها و بخصوص هموطنان نسل دوم و سوم مهاجر به تهران و دیگر شهر های فارسی زبان نمیتوانند خوب ترکی حرف بزنند. اینها که به تبریز و اردبیل و اورمیه میایند بعضی از ما ها از لهجه متاثر از فارسی این هموطنان ترکی زبان خوشمان می آید و فکر میکنیم که این، طرز صحبتی «شیرین»است. اما بعضی از ما ها هم که کمی تعصب حراست از لهجه اصیل ترکی (حالا یا تبریزی یا اردبیلی و غیره) را داریم ناراحت میشویم و حتی این هموطنانمان را تقبیح میکنیم که چرا ترکی را باهمان لهجه پدر و مادرشان، جد و آبائشان صحبت نمیکنند.

خوب. جوابش روشن است. چونکه آنها بزرگ شده شهر پدر و مادر و جد و آبائشان نیستند.

همین هموطنانی که از شنیدن لهجه «فارسی زده» هموطنان در اصل تُرکی زبان تهرانی واصفهانی ما دلخور میشوند اگر صحبت یک هموطن فارسی زبان را که تِرکی یاد گرفته بشنوند که چطور با یک لهجه فارسی ترکی صحبت میکند، برعکس خوشحال خواهند شد. این هم واقعا انصاف نیست. اگر این شیرین است و اگر این خودش هنر است که یک فارسی زبان ترکی یاد گرفته، آن هم شیرین و هنر است. مطمئنا اگر یک نفر در اصل فارسی زبان هم متولد و بزرگ شده تبریز و اورمیه باشد، فارسی او هم مثل فارسی پدر و مادر و جد و آباء فارسی زبانش نخواهد بود بلکه لهجه «ترکی زده» فارسی خواهد داشت.

تغییر لهجه و کلا زبان اول آدم برای کسانی که متولد و یا بزرگ شده محلی هستند که زبان اکثریت با زبان اول آن شخص فرق میکند چیز عجیبی نیست. حتی در مورد کسانی که نسل دوم و یا سوم مهاجر به آن شهر(ویا کشور) هستند طبیعی ترش اینست که زبان مادری پدر و مادر و جد و آباء مهاجران بتدریج به نفع زبان اول محیط جدید کنار میرود.

شنیده اید که کسانی که مدت زیادی در ترکیه و یا آمریکا مانده اند، حتی آنجا متولد و بزرگ شده اند چطور فارسی یا ترکی(آذری) حرف میزنند؟ یا فارسی و یا تُرکی شان تحت تاثیر انگلیسی و یا ترکی ترکیه است و یا اصلا کلا نمیتوانند فارسی و یا ترکی آذری صحبت کنند.

این بد است؟ و یا خوب است؟

شخصا بنظر من خيلى خوب است كه زبان پدر و مادرشان را خوب بدانند. “خيلى خوب” هم ندانند به هرحال قابل تقدیر است اگر کمی زبان والدین و اجدادشان را بفهمند . اگر کمی هم صحبت کنند، بهتر و اگر حتی بتوانند بنویسند نور علی نور. اگر هم هیچکدام نشد چه مانعی دارد؟

این نه بد است و نه خوب. فقط طبیعی هست. مخصوص ایرانی ها هم نیست. همه دنیا همین طور است و حتما شما هم مثال های بسیاری در این مورد از محیط دور و بر خود میشناسید: از اردبیلی های بزرگ شده تهران و تهرانی های متولد هامبورگ تا چینی الاصل های سان فرانسیسکو و فلسطینی های بزرگ شده تورنتو…

جانیان بزرگ و جانیان کوچک

Iran 2013عباس جوادی – در سی و چند سال گذشتهِ جمهوری اسلامی مگر نبود؟ اما اینها تازه ترین ها هستند: اجرای احکام اعدام در ملاء عام در پارک خانه هنرمندان (!) تهران و ورزشگاهی (!) در سبزوار، و بعد: قطع انگشتان یک متهم به سرقت در شیراز در ملا عام. تصویر جلادانی با صورت‌های پوشیده با نقاب، و گروه هائی از مردم، مردم عادی – تماشاگر و کرخت، اما ظاهرا مثل کسانی که تئاتر درام تماشا میکنند.

که این هم نه در تاریخ ایران و نه در دنیا چیز جدیدی نیست.

اعدام علنی مجید کاوسی فر، تهران 1387
اعدام علنی مجید کاوسی فر، تهران 1387
تماشاچیان صحنه علنی اعدام عکس و فیلم میگیرند. تهران 1387
تماشاچیان صحنه علنی اعدام عکس و فیلم میگیرند. تهران 1387

زمان هر دو شاه هم بود. اعدام در ملاء عام بود. و همین بود که فروغ فرخزاد میگفت:

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پرتشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

(از: آیه های زمینی)

این زمان شاه بود. اما قطع انگشتان و یا سنگسار نبود که بعد ها به برکت انقلاب اسلامی به لیست مجازات هاى علنی اضافه شد.

در تاریخ قبل از پهلوی هم بود. هم متهمین به جنایت و سرقت سنگین و مکرر را در ملاء عام دار میزدند و هم دیگر اندیشان بخصوص مذهبی و یا سیاسی را. و یا روسبی ها را. در ارک تبریز مجرمین به جنایت و یا فحوش را به یک گونی گذاشته، گونی را بسته از بالای ارک به پائین میانداختند. نسیمی شاعر را به جرم شرک و الحاد در ملاء عام پوست کندند و زجر کُش کردند. همه در ملاء عام و با شرکت مردم، از جمله کودکان.

زمان شاه اعدام بود، اعدام علنی هم تا مدت ها بود. شکنجه هم بود ولی علنی نبود. ولی قطع ید و سنگسار و گونی کُشی و پوست کندن نبود.

در عربستان سعودی همه رقم مجازات اسلامی هست، از دار و سر زدن تا قطع دست با شمشیر. در افغانستان طالبان روش های جدیدی را به همه این ها اضافه کردند مانند واژگون کردن یک دیوار گِلی بر سر متهم. علنی. با شرکت بقول فروغ «جانیان کوچک.»

ایران از دوران شاه به دوره ظلمت سعودی و طالبان فرو رفت.

در ترکیه و عراق و مصر هم اعدام متهمین در ملاء عام تا 50-60 سال پيش بود. مردم با زن و بچه میرفتند و تماشا میکردند. اما در این کشور ها مدت هاست كه دست نمی بُرند. از سنگسار هم خبری نیست. در اکثرشان چند سال است که اصولا دیگر اعدام هم نیست و یا عملا انجام نمیشود.

در اروپا 200 سال پیش در زمان انقلاب فرانسه وُلتر اعدام های علنی با گيوتين را «ترور دولتی» نامید. قبلا در غرب هم مانند «شرق مستبد» همه رقم اعدام و شکنجه علنی بود. مثل همین امروز جمهوری اسلامی گویا با نیت ترساندن و منصرف کردن مردم از اتهامات وارده به محکومین. اما در غرب و ژاپن و استرالیا و کشور های «پیشرفته» يا ديگر اصلا اعدام لغو شده ويا 200 سال است که اعدام های علنی انجام نمیگیرد – در تاریخ همین 200 ساله غرب هم همین طور، بجز مواردی استثنائی که مربوط به جنایات جنگی از قبیل اعمال نازی های هیتلری میشود.

ایران با این توحش نه در دنیای کنونی استثنا است و نه در تاریح منطقه و جهان. فقط جمهوری اسلامی یک کار کرده است: ایران را نسبت به کشور های منطقه 50-60 سال و نسبت به غرب 200 سال عقب تر برده است.

معلوم نیست برای جبران صدمات روحی به تماشاگران این جنایت ها چند سال و یا چند نسل باید صبر کرد.

اگر فروغ فرخزاد بود میگفت:

و مردم محله کشتارگاه،

که خاک باغچه هاشان هم خونیست،

و آب حوض هاشان هم خونیست،

و تخت کفش هاشان هم خونیست،

چرا کاری نمیکنند؟

چرا کاری نمیکنند؟

(از: کسی که مثل هیچ کسی نیست)

«حقيقت نژاد مردم آذربايجان»

Bakhshnameh
عباس جوادى – اين بخشنامه ایست از اداره فرهنگ استان آذربایجان از سال 1331. اول لطف کنید بخوانید:

وزارت فرهنگ

اداره فرهنگ آذربایجان

بازرسی

-م ١٣٣١- ٠٩- ٢٠ محرمانه
آقاي رئيس دبيرستان
بر طبق اطلاع واصله مدتي است كه در تركيه اقدام به نشر كتابهائي براي نشان دادن نژادهاي مختلف ترك شده و با دلايلي خلاف حقيقت نژاد مردم آذربايجان را ترك قلمداد و خواسته اند از اين راه در افكار مردم اين سامان رخنه نموده و با اشاعه ي پان تركيسم نتايج مطلوبي بگيرند. مقتضي است:
اولا- مراقبت نمائيد كه از پخش و انتشار اين قبيل نشريات مخل در بين دانش آموزان جدا جلوگيري شود.
ثانيا- تحقيق نمائيد كه در صورت انتشار اين قبيل نشريات نسخي از آنرا بدست آورده به اداره ارسال داريد.
ثالثا- به آقايان دبيران تاريخ و جغرافيا دستور دهيد كه من غيرمستقيم و ضمن درس نسبت به ريشه زبان آذري و مبارزه با اين قبيل افكار مسموم كننده و اينكه زبان آذربايجان ترك نبوده و آذري است سخنرانيهاي مستدل به دانش آموزان بنمايند.
رابعا- در صورت امكان مقدمات تهيه سخنرانيهاي عمومي در اين مورد به عمل آيد.
رئيس فرهنگ استان ٣
رونوشت عطف به مرقومه ٥٦٣١- ٣١-٩-١٦ محرمانه جناب آقاي استاندار آذربايجان تقديم و اضافه مي نمايد كه در اين مورد تعليمات لازم به نمايندگان فرهنگ نيز صادر شده است.
رئيس فرهنگ استان ٣
رونوشت در پاسخ به نامه ي شماره ي ١٢٧٥٧-س-١١٦٤٤-٣١-٩-٤ جهت استظهار وزارت كشور ايفاد مي شود
استاندار آذربايجان، دكتر سجادي

سند مدعی میشود که در ترکیه نژاد آذربایجانی های ایران را تُرک گفته اند (که این، البته هنوز هم باور رایج در ترکیه است). پس باید بر ضد آن برخاست، “حقيقت نژاد مردم آذربايجان” را گفت و تبلیغ کرد که نژاد آنها ایرانی و آذری است.

این قبیل اسناد هر از گاهی در فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی چرخ میخورد و هر کسی چیزی در این باره می نویسد. مثلا در باره این سند هم یک عده می گویند:

– دیدید؟ نژادپرستی فارسی از قدیم هم موجود بوده…

و دیگران می نویسند:

– البته، درست نوشتند. آذربایجانی ها تُرک نیستند، آذری هستند…

آیا می توانید تصور کنید که واقعیت نه آنست و نه این؟

می توانید تصور کنید که ما آذربایجانی‌ها هم «تُرک» به معنای تُرک زبان هستیم (و نه از «نژاد ترک» که چیزی خیالی است) و هم آذری و آذربایجانی چونکه ایرانی و اهل آذربایجان هستیم (و نه آریایی «خالص» که آن هم دیگر با اینهمه اختلاط های قومی چیزی خیالی است…)

می توانید تصور کنید که هیچکدام از اینها، چه زبان و چه متولد و پرورش یافته یک منطقه بودن لزوما به یک نژاد «خالص» و بخصوصی مربوط نیست؟ و اصلا احتمالا «نژاد خالصی» هم وجود ندارد؟ که در اصل همه ما مردم ایران و ترکیه و کلا منطقه از نظر خون و نژادو «دی ان ای» DNA مخلوط و مشابه هستیم و فقط زبان، فرهنگ، مذهب و عادات و رسوم و لباس‌های ملی و احتمالا کمی غذاهایمان فرق می‌کند؟

آیا همه اقوام فارس و تُرک و عرب و غیره روزی، روزگاری، یکی جلوتر و دیگری بعدتر به مناطق مسکونی کنونی شان نیامده اند؟ آیا هنوز همه ما در حال حرکت و کوچ و آمیزش با دیگران نیستیم؟

آیا همه ما، همه بشریت 60 هزار سال قبل از آفریقا به سرتاسر جهان پخش نشده‌اند؟ و بعد هر گروه از آنان به گوشه ای از جهان نرفته و از آنجا به دیگر سرزمین‌ها نرفته و همه با هم نیامیخته‌اند؟

آیا دی. ان. ای. یک قطره آب دهان صدها هزار انسان از ده‌ها كشور جهان 15 سال نیست که بتدریج ما را از شجره مشترک نوع بشر آگاه می‌کند؟

همه ما از مامِ آفريقا هستيم، از جمعى احتمالا فقط چند هزار نفره كه به‌ تدريج پرشمار شده احتمالا بخاطر خشكسالى ها و قحطى از آفريقا به چهار گوشه جهان پخش شده، با هم در آميخته، از همديگر دور افتاده و انسان هاى كوچك و بزرگ، سياه وش و سپيد تن، چشم باريك و قد بلند، مو سياه و بلوند – انسان هاى رنگارنگ كنونى را بوجود آورده اند كه همگى يك ريشه، يك شجره دارند و گذشته همگى به مامِ آفريقا بر مي‌گردد.

من با اجازه این را نوشتم تا خالصانه و برادرانه هشدار دهم که این بحث «نژاد» واقعا و بخصوص زمانی که با سیاست ورزی و طرف‌گیری و احساسات و ناسیونالیسم قاطی می‌شود فوق‌العاده خطرناک و تبدیل به ماده منفجره می‌شود. چه این به اصطلاح «استدلال‌ها» از این طرف باشد چه از طرف دیگر. چه تُرک‌ها این را ادعا کنند و چه ایرانی‌ها، چه اعراب و روس‌ها و چه آلمانی‌ها و آمریکائی‌ها.

بیش از  99.5 در صد شاخص های د ان ای تمام انسان‌ها، آفریقائی و اروپائی و آسیائی و غیره یکی است. مطرح کردن برتری و یا کم ارزش تری این یا آن قوم و نژاد هم بی اساس و از نظر علمی مردود است وهم از نظر زندگی اجتماعی و مسالمت آمیز همه با هم فوق‌العاده خطرناک. اما بحث زبان و فرهنگ موضوع دیگری است. به‌نطر من زبان‌ها هم (به‌خصوص عربی و فارسی و ترکی) آمیخته‌اند، ولی آمیختگی فرهنگی اقوام (و یا گروه های اجتماعی) نزدیک به‌هم و همسایه بمراتب بیشتر است و از قرن بیستم به بعد سرعت به‌مراتب بیشتری پیدا کرده. فرهنگ اما فقط فولکلور و رقص محلی نیست که مدتهاست در سطح بین‌المللی به‌تدریج اهمیتش را از دست می‌دهد. فرهنگ شامل همه چیز از موسیقی و طرز آشپزی و درک از شوخی و ادب و تعارفات و اتیکت رفتار اجتماعی و مناسبات بزرگ و کوچک و مقام زن و کودک و مرد و پیر و جوان در جامعه است، چیزهائی است که مردم از آن خوششان می‌آید و با آن افتخار می‌کنند و یا بر عکس، درجه مراعات همدیگر و احترام به‌همدیگر است و برعکس و هزاران عامل دیگر. اینها خیلی آمیخته تر از زبانند و در این صد سال گذشته در سطح بین‌المللی به‌‌مراتب آمیخته تر شده‌اند. در سیاست بین ترک و کرد و ارمنی و ترک ضدیت بسیاری است اما فرهنگ این سه گروه اجتماعی به‌همدیگر بمراتب و صد بار نزدیک تر است تا فرهنگ مثلا یک ترک و یک ژاپنی و برزیلی. این یک جنبه عینی مسئله است. جنبه دیگر استفاده و سوء استفاده های سیاسی است که از این فرق ها و تمایز ها می شود و بعضی‌ها بین بسیاری از ملل و اقوام سعی می‌کنند القا کنند که همان طور که گویا یک تیره و نژاد برتر و متمدن تر و دیگران پست تر و عقب مانده ترند در زمینه زبان و فرهنگ هم اینطور است. که این هم بنظر من فوق العاده هم غلط و هم خطرناک است و طوری که دیده‌ایم و می‌بینیم باعث خصومت و خشونت های قومی و ملی می‌شود. من فکر می‌کنم ما‌ها مسئولیت داریم علم و دانش را ترویج کنیم که اگر این کار را بدون تعصب و غرض انجام دهیم هم به تامین حقوق همه و برابری بیشتر اجتماعی کمک خواهد کرد و هم به صلح و آرامش و همزیستی و پیشرفت – به‌جای تبعیض و اجحاف و خشونت و جنگ.

معلوم است که سند بالا هم از آن گاف های بی‌ربط رژیم گذشته است که احتمالا در مقابل گاف های بی ربط کتابها و مطبوعات ترکیه بوجود آمده در حالیکه ما همه از نسل و نژاد مخلوط هستیم. هم ما یعنی فارس و تُرک و کُرد و غیره در ایران و هم تُرک و کُرد و غیره در ترکیه. همه مان رگ تُرکی هم داریم، رگ فارسی و کُردی و عربی هم داریم. اگر احساسات و شعار و کینه به یک طرف و سینه زدن برای یک طرف دیگر را پیشه نکنیم و کمی واقعا منابع علمی و بیطرف تاریخی و جامعه شناسی را بخوانیم درک خواهیم کرد که موضوع بر سر فرق زبان و فرهنگ و يا مذهب و لباس و غذا و اینهاست و نه نژاد و تبار.

این فرق‌ها جامعه بشری را رنگارنگ و غنی می‌کند. اما در عین حال بعضی حکومت ها و جوامع بعضى گروه های مردم را با استدلال‌ها و یا بهانه های گوناگون از بعضی حقوق اصلی و اساسی شان مانند زبان و مذهب محروم میکنند. سال هاست در ايران اجازه نمی‌دهند كسى كه فارسى زبان نيست،  زبان مادرى اش را هم تحصيل كند. كسى كه شيعه اثنا عشرى نيست، حق ندارد وزير و نخست وزير و رهبر مملكت شود. اين حق كشى ها هم احساس نابرابرى، كدورت و دشمنى ايجاد مي‌كند و هر دولتى كه بيايد، در راه تامين حقوق همه مردم صرفنظر از قوميت و زبان و مذهب، بايد اين نابرابرى ها را رفع كند. اين درست و كاملا بحق است.

ولی موضوع اختلاف نژاد و خون و غیره افسانه است.. افسانه ای که بوی خون می‌دهد و به چيزى جز شوراندن کشور ها و ملت ها علیه همدیگر و اقوام و گروه های اجتماعى یک کشور بر ضد همدیگر خدمت نمی‌کند.

آیا ممکن است درک کنیم که تازه اگر هم بعضی خصوصیات بیولوژیک مانند رنگ پوست و مو و فُرم چشم و قد و قواره من و همسایه‌ام و یا هموطنم و یا انسان های سرزمین های دوردست فرق هم بکند، هیچکدام از این خصوصیت‌ها بهتر و یا بد تر، برتر و یا پست تر نیستند؟

آیا ممکن است بحث زبان و فرهنگ و مذهب و یا غذا و لباس و غیره را از افسانه های نژاد و خون تفکیک کرد؟

«درسا کوردی» در ترکیه، در ایران از «تورکی درسی» خبری نیست

Kurdiعباس جوادی – در ترکیه ای که تا 10 سال قبل حتی موجودیت گروهی اجتماعی و قومی بنام «کُردها» را قبول هم نمیکردند و صحبت به کُردی در ادارات و ملاء عام ممنوع بود بالاخره حکومت رجب طیب اردوغان در چهارچوب برنامه «ابتکار دمکراتیک» از کلاس پنجم به بعد زبان و ادبیات کُردی را بعنوان یک درس انتخابی جزو برنامه دروس مدارس خواهد کرد – یعنی اگر تمایل از طرف شاگردان و اولیا ی آنها باشد، هم تراز با انگلیسی، فرانسه و یا آلمانی، درس کُردی هم هفته ای 4-6 ساعت از کلاس پنجم تا دوازدهم (طبق نظام جدید تحصیلی ترکیه) تدریس خواهد شد. نظر به اینکه بقدر کافی آموزگار و متخصص زبان و ادبیات کُردی در ترکیه موجود نیست، شورای عالی آموزش و پرورش وزارت فرهنگ ترکیه جزئیات راه حل این مشکل را بررسی میکند تا معین شود که فارغ التحصیلان کدام رشته ها با کدام معلومات و مدارک میتوانند کدام درس ها را تدریس کنند.

در سال 2011 در دو دانشگاه «ماردین آرتوكلو» و «موش» شعبات «زبان و ادبیات کُردی» را افتتاح کردند. اولین فارغ التحصیلان لیسانس این دو دانشگاه در سال 2015 دانشگاه را ترک کرده آماده تدریس خواهند بود. طبق اطلاعاتی که در روزنامه «رادیکال» چاپ استانبول درج گردید برای تدریس زبان و ادبیات کُردی علاوه بر کتاب ها، از سی دی و دی وی دی هم استفاده خواهد شد. «منظور کلی» از درس

– درک و انجام گفتگو با سرعت معمولی،

– درک آنچه که شاگرد به آن گوش میکند،

– گفتگو با سرعت، معمولی و تلفظ و جمله سازی درست،

– درک میراث فرهنگی کشور هائی که در آن کُردی صحبت میشود،

– بیان درست و قابل فهم کتبی افکار، اندیشه ها،

– آگاهی به فرهنگ خود

– و کسب قابلیت توضیح افکار و انقلاب های آتاترک

است.

در گفتگوهای بین حکومت و حزب کارگران کردستان ترکیه (پ کا کا) عموما این موضوع مورد بحث است که در قانون اساسی جدید ترکیه «حق هر شهر وند برای تحصیل در زبان مادری خود» تضمین شود که در آن صورت لازم نیست نام هر زبان علیحده ای قید گردد.

Ana Dilرسیدن به این مرحله که تحصیل زبان مادری حق طبیعی و مسلم هر فرداست در جمهوری ترکیه از سال 1923 تا کنون تقریبا 90 سال طول کشید و از جمله یکی از انگیزه های جنگ ارتش ترکیه با شورشیان کُرد شد که درنتیجه آن بیش از 30 هزار نفر از هر دو طرف به قتل رسید و به گفته مسئولان حکومتی برای دولت ترکیه بیش از 300 میلیارد دلار تمام شد.

مبارک است. در ترکیه بالاخره تحصیل «درسا کوردی» شروع شد. پس در ایران؟ در ایران از «تورکی درسی» خبری نیست. هر کس هم که از حق طبیعی و مسلم هرشهروند برای تحصیل در زبان مادری صحبت کند درست مانند تركيه تا ده سال قبل مُهر «تجزیه طلب» میخورد. ببينيم ايران چند سال از تركيه عقب است؟

آیا حتما ایران هم باید مانند ترکیه از تجربه خونینی بگذرد؟ یا اینکه ایران یک استثنای واقعا نادر در منطقه و جهان است که میتوان حق ابتدائی و اولیه مردم را خورد ولی بعد از 100 سال هم با عواقب آن روبرو نشد؟

عبدالله اوجالان: مانع از تجزیه ترکیه می شویم

به گزارش کردپرس به نقل از روزنامه صباح، غروب دیروز مهمت اوجالان، پس از بازگشت از جزیره ایمره آلی در بندر گملیک و در برابر خبرنگاران حاضر شده و به سوالات آنان پاسخ داد. 
وی در خصوص مواضع عبدالله اوجالان در خصوص قتل سران پ.ک.ک در پاریس گفت: “برادرم از این رویداد به شدت متاثر شده و اعلام کرد که این حمله و این اقدام تروریستی، پیش از هر چیز یک نشانه و یک پیام آشکار برای ممانعت از ادامه دیدارهاست و بدون تردید باید هر چه زودتر عوامل آن پیدا شوند.” 
وی افزود: “برادرم خواهان برقراری ارتباط با سران پ.ک.ک در قندیل است. وی به من گفت که حتما باید مطالبات و انتظارات سران پ.ک.ک برای دولت روشن شود. من از همین جا به دولت و به نمایندگان حزب صلح و دموکراسی هشدار می دهم که هوشایارانه عمل کنند چرا که حمله چوکورجا می تواند یک اقدام خرابکارانه برای پایان دادن به گفتگوها باشد.” 
مهمت اوجالان در خصوص مواضع برادرش درباره غایت نهایی مبارزه و مطالبه ای به نام دولت مستقل کُردی گفت: “برادرم در این خصوص مواضع کاملا شفاف و قاطعانه ای دارد. او از من خواست تا به رسانه ها و افکار عمومی ترکیه اعلام کنم که کردها خواهان دولت مستقل نیستند و به اصل برادری و همراهی با ترک ها باور دارند و اگر دیگران هم بخواهند اقدام تجزیه طلبانه ای صورت دهند ما مانع از فعالیت آنان خواهیم شد.” 
مهمت اوجالان در پایان اضافه کرد که برادر او درباره روند پیشبرد مذاکره با دولت سخنان دیگری نیز دارد که فقط با سران حزب صلح و دموکراسی و کنگره جامعه دموکراتیک در میان خواهد نهاد. 

قفقاز – عبدالله اوجالان: مانع از تجزیه ترکیه می شویم.

مذاکرات دولت و کُردهای ترکیه

در ترکیه دیگر کمتر کسی شک میکند که حکومت آقای اردوغان برای یافتن یک را ه حل به «مسئله کُرد ها» از طرفی با رهبر پ. ک. ک. عبدالله اوجالان که در زندان ویژه جزیره «ایمرالی» به سر مپیبرد و از طرف د یگر با حزب کُردی «وحدت و دمکراسی» ترکیه «ب. د. پ.» که یکی از چهار حزب حاضر در پارلمان ترکیه است مذاکره میکند. «بنیاد مطالعات قفقاز» نقل قول های جالبی از طرف ها و شخصیت های مختلف این بحث ها را داده است:

نخست وزیر ترکیه رجب طیب اردوغان:
حبس خانگی اوجالان در دستور کار نیست
به گزارش آناتولی رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه امروز پیش از ترک کشورش به منظور دیدار با دولتمردان چند کشور آفریقایی، در فرودگاه به سوالات خبرنگاران پاسخ داد.
اردوغان در خصوص امکان تغییر شرایط حبس اوجالان گفت: “نه آزادی و نه تغییر شرایط حبس اوجالان در دستور کار ما قرار ندارد و تمام دیدارهای ایمره آلی هدف واحد و مهمی به نام پایان دادن به جنگ و ترور دارد. تصمیم و خواست ما در این زمینه جدی و قطعی بوده و حاضریم برای رسیدن به امنیت کامل و پایان دادن به ترور به صورت شبانه روزی فعالیت کنیم.”
وی همچنین در خصوص اظهارات کمال قلچداراوغلو و حمایت وی از مذاکرات ایمره آلی گفت: “رهبر حزب جمهوری خلق اعلام کرده که برای پایان دادن به ترور از ما حمایت کرده و با حمایت و همراهی خود به ما اعتبار می بخشد. این در حالی است که وی و حزب متبوع او بیش ازدیگران نیاز به اعتبار داشته و در شرایطی نیستند که چنین ادعاهای سنگینی بر زبان بیاورند. با این وجود اگر در اعلام حمایت خود صادق هستند، همین امروز سه تن از اعضای خود را معرفی کنند تا در کنار سه تن از معاونین من کمیته شش نفره بررسی راهکارهای توافق و مذاکره را تشکیل داده اند.”


عبدالرحیم آک داغ نماينده کُرد طرفدار اردوغان:
به برادرکشی پایان دهیم
به گزارش خبرگزاری دوغان عبدالرحیم آک داغ نماینده شهر کردنشین ماردین و از اعضای برجسته حزب عدالت و توسعه درباره دیدارهای ایمره آلی گفت: “کُردها و ترک ها در چاناک قلعه در برابر دشمنان ایستادند و در اوج برادری و رفاقت با همدیگر از خاک این سرزمین دفاع کردند و متسفانه فرزندان آنان در کوهستان جودی و سایر کوه های مناطق کردنشین ترکیه به روی هم اسلحه کشیدند. اما هم اکنون زمان پایان دادن به همه این درگیری ها و برادر کشی ها است و امیدواریم با اقدامات اخیر دولت، جناب احمد ترک و سایر افراد، این معضل هر چه زودتر ختم به خیر شود.”
وی درادامه افزود: “قطعا کسانی در کمین نشسته اند و برای به ین بست رساندن گفتگوها دست به هر اقدامی خواهند زد و به همین خاطر باید هوشیار باشیم و به کسی اجازه سوءاستفاده ندهیم.”

بشیر آتالای معاون نخست وزیر:
باید پیش از بهار به نتیجه برسیم
به گزارش روزنامه طرف بشیر آتالای معاون نخست وزیر و رییس ستاد فرماندهی مبارزه با ترور ترکیه گفت:” باید پیش از فرا رسیدن فصل بهار اصلی ترین مراحل توافق برای پایان دادن به ترور را به پایان برسانیم و همزمان با آغاز بهار، اندک اندک مرحله خلع سلاح تکمیل شود. اگر در این مرحله دچار وقفه و کم کاری شویم ممکن است برخی گروه های پراکنده پ.ک.ک، به صورت خارج از سازمان چند حمله ترتیب داده و این مرحله را به سوی بن بست ببرند.”

ادریس نعیم شاهین وزیر کشور:
اجازه نمی دهیم این کشور تجزیه شود
به گزارش شبکه تلویزیونی TRThaber ادریس نعیم شاهین وزیر کشور ترکیه گفت:” متاسفانه برخی از افرادی که همواره قصد جنگ طلبی و ترویج خشونت را دارند علیه حزب عدالت و توسعه و دولت ما شایعاتی را منتشر کرده و اعلام کرده اند که قرار است دیدارهای ایمره آلی منجر به تشکیل کردستان و اعلام خودمختاری کردها شود. ما در پاسخ به چنین شایعاتی قاطعانه می گوییم به هیچ وجهاجازه نمی دهیم این کشور تجزیه شود و همه مراحل دیدارهای ما هدف مهم و اولویت فوق العاده ای به نام پایان دادن به ترور و خشونت دارد.”

کمال بورکای سیاستمدار چپ گرای کُرد و منتقد پ.ک.ک:
امیدوارم هر دو طرف مصمم باشند
به گزارش روزنامه رادیکال کمال بورکای سیاستمدار چپ گرای کُرد و رهبر حزب حق و آزادی گفت:” بدون شک دیدارهای نمایندگان حکومت با اوجالان و نیز سفر هیات نمایندگان کُرد به ایمره آلی نویدبخش رویدادهای ارزشمندی است. من می خواهم به دو نکته مهم اشاره کنم: اول این که به اعتقاد من باید نخستین و مهم ترین خواسته اوجالان، خطاب به پ.ک.ک و تلاش برای بر زمین گذاشتن سلاح ها باشد. دوم این که هم حکومت و هم حزب صلح و دموکراسی باید برای رسیدن به نتایج مطلوب مصمم باشند. ما قبلا در برخی اقدامات دولت اردوغان شاهد تردید و گسست بوده ایم و به موازات آن شاهد این نیز بوده ایم که حزب صلح و دموکراسی در بسیاری از حوزه ها با جدیت لازم عمل نکرده و به عنوان یک جبهه صلح طلب مصمم و راسخ به میدان نیامده است.”

زبیر آیدار از سران پ.ک.ک:
از تصمیمات اوجالان حمایت می کنیم
به گزارش شبکه تلویزیونی CNNturk زبیر آیدار از سران پ.ک.کو مسئول فعالیت های سیاسی وسازمانی این حزب در اروپا اعلام کرد:” ما از تصمیمات اوجالان حمایت می کنیم و پشت سر وی ایستاده ایم. متاسفانه برخی می خواهند چنین وانمود کنند که اوجالان از حمایت پ.ک.ک برخوردار نیست اما چنین ادعاهایی فقط یک جنگ روانی است و ما تصممیات وی را ارزشمند و راهگشا می دانیم.”

بازتاب وسیع اظهارات بارزانی
اعلام حمایت مسعود بارزانی رییس اقلیم کردستان عراق از دیدارهای ایمره آلی در اغلب رسانه های ترکیه بازتاب گسترده ای پیدا کرده و نه تنها روزنامه ها، بلکه شبکه های تلویزیونی این کشور نیز به اهمیت حمایت بارزانی از روند مذاکرات پرداخته و تحلیل گر شبکه NTVmsnbc اعلام کرد که بر اساس برآیند کلی اظهارات هاکان فیدان و احمد داوداوغلو در نشست های سفرای ترکیه در آنکارا و ازمیر، بارزانی در مرحله خلع سلاح و اقناع پ.ک.ک به پایان دادن به فعالیت مسلحانه نقش مهمی بر عهده خواهد داشت.”

پروین بولدان از نمایندگان کُرد:
اسم این دیدارها مذاکره نیست
به گزارش پایگاه خبری تحلیل ۷ ترکیه، پروین بولدان از نمایندگان حزب صلح و دموکراسی (وابسته به پ.ک.ک) در یالووا و در کنگره حزب خود گفت: “نمی توانیم اسم دیدارهای اخیر را مذاکره بگذاریم. در واقع این گفتگوها فعلا فقط در حد تبادل آرا و تلاش برای رسیدن به همفکری است و با این حال در همین مرحله نیز امید بزرگی نزد کردها به وجود آمده و مردم به فرجام این دیدارها خوشبین هستند.”
وی در ادامه افزود: “در گام های بعدی باید غیر از اوجالان، نمایندگان حزب صلح و دموکراسی در مجلس و نیز سران پ.ک.ک در قندیل به عنوان دو ضلع دیگر دیدارها مورد خطاب حکومت قرار گرفته و نظرات ما را نیز جویا شوند.”

آیسل توغلوک از نمایندگان کُرد:
بدون قندیل نمی توان به نتیجه رسید
به گزارش پایگاه خبری تحلیل ۲۴T ترکیه از نمایندگان کُرد و از سران کنگره جامعه دموکراتیک که قرار است طی روزهای آینده همراه با دمیرتاش، کشاناک و ترک به دیدار اوجالان برود، درباره مراحل بعدی دیدارهای ایمره آلی گفت: “قطعا این دیدارها بدون حضور سران پ.ک.ک در قندیل به نتیجه نخواهد رسید و فقط در شرایطی می توانیم از توافقات جدی و قاطعانه سخن به میان بیاوریم که خط ارتباطی ایمره الی به قندیل ایجاد شده و تماس برقرار شود.”
وی در ادامه افزود: “ما به عنوان کنگره جامعه دموکراتیک همه توان و تلاش خود را به کار می گیریم تا گفتگوها با ظرافت و جدیت پیش برود و در عین حال بر این موضوع اصرار می کنیم که حکومت باید طی روزهای آتی به طور رسمی و شفاف راهی برای دخیل ساختن قندیل در این گفتگوها پیدا کند.”

ابراهیم تاتلیسَس خواننده کُردتبار:
نگذارید در آرزوی آشتی بمیریم
امروز نیز در شبکه های اجتماعی مجازی ترکیه، کردها و ترک ها مطالب فراوانی در خصوص دیدارهای ایمره آلی منتشر کردند. در این میان بسیاری از هنرمندان، بازیگران، خوانندگان و فعالان عرصه های فرهنگی و رسانه ای نیز با اعلام حمایت از دیدارهای ایمره آلی تلاش برای رسیدن به آشتی و برادری را ارزشمند دانستند.
ابراهیم تاتلیسس خواننده کُردتبار موسیقی ترکیه در صفحه تویتر خود درباره دیدارهای ایمره آلی ۴ پیام منتشر کرد که جمعا یک صد و هشتاد هزار نفر بازدید کننده داشت. وی در یکی از پیام های خود نوشت: “چهل سال از عمر هنری من در حسرت آشتی و برادری گذشت. احساس می کنم عمر زیادی برای من باقی نمانده. پس نگذارید در آرزوی آشتی بمیریم و کاری کنید که چشمان ما روی آرامش و صلح و برادری را ببیند.”

via قفقاز – جزییات مذاکرات دولت و کُردهای ترکیه (3).

مربّعی با بوی خون و باروت

کردستان و کشور های چهار گانه. منبع: اکونومیست چاپ لندن
کردستان و کشور های چهار گانه

 عباس جوادی –  مربّع ایران، ترکیه، سوریه و عراق بوی خون و باروت میدهد:

1. سوریه در یک جنگ داخلی فرو رفته. سقوط بشار اسد به آن سادگی که تصور میشد نبود اما ظاهرا از عمر رژیم کنونی دمشق چیزی نمانده.

2. برنده سقوط رژیم اسد کشور های عربی – سنی منطقه خواهند بود (یعنی سعودی، امارات، حتی مصر ولی نه عراق مالکی و ظاهرا طرفدار ایران.) اگر کشور در یک جنگ داخلی فرو نرود – که هیچ قدرت منطقه ای و جهانی ظاهرا این را نمیخواهد – سوریه جدید دست بازیگران عرب منطقه، ترکیه و غرب را تقویت خواهد کرد.

3. چه رژیم جدید سوریه نسبتا به سرعت ثبات را احیا کند و چه شرایط جنگ داخلی ادامه یابد، منطقه کوچک کُردی کشور در حالت کنونی خودمختار و عملا مستقل باقی خواهد ماند.

4. این وضع دست دولت عملا مستقل کردستان عراق و در عین حال حزب کارگران کردستان ترکیه را تقویت خواهد کرد. این وضعیت میتواند بر کردستان ایران که تا کنون نسبتا آرام بوده تاثیر مستقیم داشته باشد یعنی ثبات کنونی ترکیه و ایران را بهم بزند.

5.  در عراق بین اکثریت شیعه عرب (حامل حکومت مرکزی بغداد) و کُرد ها که تا کنون اساسا متحدا عمل میکردند اختلافات جدی پیش آمده و مرکز ثقل اختلافات در تقسیم درآمد نفت است (نگاه کنید به مقاله اکونومیست). این اختلاف خطر جنگ بین حکومت بغداد و حکومت منطقه ای کردستان عراق را به مسئله روز تبدیل کرده. اگر چنین جنگی شعله ور شود و نتوان جلوی آن را گرفت، حدس غالب بر آن است که عراق به سه بخش تقسیم شود (شیعه عرب، کردستان و سنی عرب).

6. بعضی تحلیل گران غرب، ترک و عرب میگویند در آن صورت احتمال اینکه کُرد های سوریه، ترکیه و ایران بخواهند همراه با کردستان عراق یک کردستان واحد و بزرگتر را تشکیل دهند بیشتر خواهد شد (آیا این تصور و گمانه زنی درست است؟).

7. اگر این گمانه زنی درست باشد و در واقع چنین تحولاتی رخ دهد، بنظر همین تحلیل گران تمام نقشه و مرز های چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه عوض خواهد شد. همراه با عراق، ترکیه و ایران هم احتمال دارد به چند قسمت تبدیل شود. احتمالا بخاطر همین است که صدای برخی قومگرایان افراطی منطقه بلند تر شده است. آیا این تخمین درست است؟ اگر درست باشد احتمال قوی در آنست که دولت های قوی منطقه (ترکیه و ایران) این وضع را تحمل نکنند و کار به جنگ های داخلی و منطقه ای بکشد.

8. در این بین وضعیت واقعی روز پیچیده تر از این تصویر احتمالات خطرناک است: رژیم اسد هنوز پا بر جاست. کشاکش بین بغداد و کردستان عراق ادامه دارد و افزایش یافته است. روابط ترکیه و بغداد متشنج شده است. در مقابل آنکارا که قبلا بخاطر نگرانی از «کُرد های خودی» علاقه ای به روابط حسنه با حکومت کردستان عراق نشان نمیداد تبدیل به یکی از مهم ترین شریکان تجاری کُرد های عراق شده است ولی در مقابل میخواهد حکومت اقلیم کردستان عراق حزب کارگران کردستان ترکیه را مهار کند.و بالاخره در ایران وضع اقتصادی تحت تاثیر تحریم های بین المللی به سراشیبی افتاده که میتواند وضع دولت جمهوری اسلامی را با مخاطره ای جدی روبرو کند. در آنصورت اگر در رابطه با کردستان ایران هم اتفاقی در ارتباط با کُرد های سه کشور دیگر بیافتد، وضع داخلی ایران چه خواهد شد؟

این، مانند معادله ای چند مجهولی است. فعلا داده های معینی در دست است. یکی دو عامل که نسبتا روشن است اینست که ظاهرا رژیم اسد رفتنی است. احتمال تغییرات جدی در عراق شدید است. ترکیه از این تغییرات «بی نصیب» نخواهد ماند اما آنکارا کوشش خواهد کرد در مجموع در طرف «برندگان» باشد و یا حد اقل در رابطه با مسئله کُرد های خود ترکیه زیاد «نبازد». ایران بخاطر روابط منفی اش با کشور های عربی منطقه، ترکیه و غرب و اتحاد با کشور هائی نظیر سوریه و روسیه در پایان این «بازی» احتمالا جزو بازندگان اصلی خواهد بود. و بالاخره اینکه مسئله کُرد های چهار کشور، حد اقل در مراحل نخست تحولات جدید، در حل و یا حتی بحرانی تر شدن اوضاع این چهار کشور نقش کلیدی بازی خواهد کرد.

————————————-

 این گزارش «اکونومیست» را بخوانید. از نظر شرح اوضاع کنونی جالب و مهم است.

Iraq, Kurds, Turks and oil: A tortuous triangle | The Economist.

این گزارش ترکی مرات یتکین در «رادیکال» چاپ استانبول هم جالب است:

Irak’ta Petrol Savaşı Önlenebilir mi?

سیدهای ایران: (4) اشتغال و نفوذ محلی

«- شما را به جدم، به من مظلوم و فقیر کمک کنید!» (مجله ملانصرالدین، ش 12، ب ت)

اشتغال سید ها

میسیونر آمریکائی ساموئل ویلسون که خود مدتی طولانی در ایران و بخصوص تبریززندگی کرده بود، در سال 1890 در باره سید ها می نوشت: «بسیاری از آنها انسان های متمول و محترمی هستند، با اینهمه در یک مملکت داشتن چنین قشری که بدون هیچ دلیلی صاحب امتیازباشد، کار درستی نیست» (31). اما همه سیدها مرفه و ثروتمند نبودند. در هر قشر و طبقه مردم ممکن بود با سیدها روبرو شد. در واقع اکثر آنان مجبور بودند برای ادامه حیات خود به کاری اشتغال داشته باشند. البته از آنجا که قاطبه مردم آنها را انسان های مقدسی می شمردند، کاراکثر آنان به نوعی مربوط به دین و مذهب می شد. محسن صدر می نوشت اکثر سیدها ملا بودند و گذران خود را با روضه خوانی تامین می نمودند (32). بعضی ها موذن و خادم مساجد بودند. اگر در شهر و یا روستائی امامزاده ای موجود بود، مقام خادمی آن ترجیحا به یک سید سپرده می شد. سیدها زیارت های گروهی به عتبات و بخصوص مشهد را نیز ترتیب می دادند. حدودا دوماه مانده به آغاز سفر، سیدها سراغ مومنین را گرفته، برای زیارت، داوطلب جمع می کردند. سیدی که سفر را ترتیب می داد، پس از آنکه تعداد کافی زوار داوطلب را یافت، به سراغ هر یک از آنها می رفت، به آنها اطمینان می داد که سفری بیخطر و شایسته رضایت الهی به مرقد امام رضا خواهند داشت و از هرکدام از آنها مقدار معینی پول می گرفت. او قول می داد که حرکت ستارگان را بررسی کرده مطابق با علم نجوم در روزهای خوش یمن به حرکت قافله ادامه خواهد داد، سر راه تنها و تنها در بهترین و ارزان ترین منازل توقف خواهد نمود و زوار را از چشم نحس انسان ها و اغوای شیطان حفظ خواهد کرد…» (33)

وقتی زوار به مشهد می رسیدند، گروهی از ملاها و سید ها آنها را پیشواز می گرفتند. یک گروه عبارت از سیدها از ورودی مرقد امام رضا به آنها کمک می نمودند تا دعاهای لازم را به تقلید از آنها به عربی بازگو کنند و بعد به آنها شرح می دادند که مراسم زیارت مرقد چگونه است.

سیدها در مراتب عالی روحانیت شیعه نیز حضور داشتند. مالکلم با در نظرداشت دو دهه نخست قرن نوزدهم (حدودا دویست سال پیش، -م.) می نوشت: «کم و بیش همه روحانیت در ایران از سید ها تشکیل می شود» (34) و پولاک در سال 1860 حتی بصورتی مبالغه آمیزعلاوه می نمود که «تنها سیدها می توانند مجتهد، شیخ الاسلام و یا امام جمعه شوند» (35). بنظر می رسد که سادات همچنانکه بر اداره امور دینی عتبات حاکم بودند، در دوره قاجار اکثر مناصب و مقام های روحانیت کشور را نیز در دست خود داشتند. ظاهرا در تمام قرن نوزدهم نیز این وضع ادامه یافته است. باصطلاح «سادات عالی» که طبقه برتر سادات بودند، بالاترین مقام های دینی کشور و مقام های دولتی-دینی را در اختیار داشتند و حتی برخی حاکم ها هم سید بودند .

اما در کارهای دیگر نیز حضور سید ها را می بینیم. مثلا برخی کدخداها، مالکین و روستائیان و حتی برخی صراف ها هم سید بودند. در تهران صرافی بنام حاج سید اسماعیل زندگی می کرد که ثروت معینی داشت، اما شهرت زیادی یافته بود، چراکه مردم همه طبقات به امانتداری او اعتماد کرده در ازای مبلغ معینی، پول خود را برای نگهداری به او می سپردند (36). میان تجار هم شاهد برخی سیدهای ثروتمند مانند میرزا قومای بهبهانی در اوسط دوره قاجاریان (سال های 1840) هستیم که مدتی حتی حکومت بهبهان را بدست گرفت.

اما اکثریت فقیرتر سیدها، به غیر از روضه خوانی و دعانویسی، کارهای عادی مانند زراعت، پیشه وری، سربازی و حتی خدمتکاری انجام می دادند.

علاوه بر این، مسئولین دولتی و مذهبی هرمحل معمولا یک گروه لوطی نیز زیر دست داشتند که در موارد مختلف از آنها استفاده می کردند. از آن جمله بود موارد راه انداختن معرکه بر ضد مخالفین و یا پخش شایعه و برگزاری تظاهرات و زخمی کردن و گاه نیز حتی قتل آن اشخاص. در این گونه موارد نیز حضور سید ها در جمع لوطیان، بدست آوردن نتیجه عملی را آسانتر می نمود. (37) در ژانویه سال 1909 هنگامی که کسی می خواست چندین صندوق چای را از گمرک بندری بوشهر وارد کشور کند، خواست اظهار نامه ای ساختگی به اداره گمرک تحویل دهد و به همین جهت مامور اداره گمرک آن صندوق های چای را مصادره نمود. صاحب صندوق های چای به شیخ علی دشتی که یکی از ملاهای محل بود شکایت نمود و شیخ هم چندین سید را به اداره  گمرک فرستاد تا سروصدا راه بیاندازند. و همین طور هم شد. اما پیش از آنکه کار ها ازکنترل خارج شوند، رئیس اداره گمرک مبالغی بعنوان «پیشکش» به سیدهای مزبور پرداخت نمود و با این ترتیب غائله خوابید. در حادثه دیگری در مارس همان سال رئیس گمرک بوشهر  به یکی از همان سیدها پیشاپیش 250 تومان داد تا از وقوع اعتراض و شورشی جدید بر ضد اداره گمرک جلوگیری نماید. (38)

کارهائی هم بود که سیدها برای انجام آن مناسب تر از دیگران بودند. مثلا مسئولان دولتی و دینی برای اجرای احکام قضائی و از جمله وصول بدهی یکی به دیگری در کنار «محصل» ها و فراش ها، از سید ها نیز استفاده می کردند، چرا که مردم با سیدها با تندخوئی رفتار نمی نمودند و مثلا نوکران فرد بدهکار جرات نمی کردند اقدام به کتک زدن سیدهائی نمایند که برای وصول بدهی آمده بودند. به همین دلیل بود که مظفرالدین میرزا ولیعهد قاجار زمانی که حاکم آذربایجان بود به سید ها دستور داده بود که «به صورت دسته های بزرگ به  کوچه و بازار درنیایند». ا همچنین امر کرده بود که «تجاری که  ارباب این سید ها هستند، حق ندارند آنها را مامور وصول بدهی های مردم کنند.» (39)

نفوذ محلی سیدها

نفوذ و اعتبار سیدها بیش از همه در محل زندگی خود آنان به چشم می خورد واگر سیدی وابسته به تبار معتبری مانند طباطبائی ها و غیره  بود، نفوذ او متناسبا بیشتر و اعتبارش بالاتر از دیگران به شمار می رفت. به همین ترتیب سید های «رضوی» که از تبار امام هشتم رضا شمرده می شدند، بخصوص در مشهد نفوذ و اعتبار بسیار بلندی داشتند و در مقایسه با دیگر سادات، تعداد بسیار کمتری از آنان برای امرار معاش خود ناچار به کار کردن بود.

در بسیاری شهرها یک طایفه مانند سادات محلات و  یا سادات فراهان اراک موجود بود که هرکدام عبارت از چندین خانواده بودند. در شوشتر اکثریت خانواده های بالا دست و نخبگان عبارت از سیدها بودند. در سبزوار سید های عربشاهی این طایفه حاکم را تشکیل می دادند که همه از یک قبیله بخصوص عربشاهیان ریشه گرفته بودند. یکی از همین عربشاهی ها تولیت مرقد یحیی فرزند موسی بن جعفرامام هفتم شیعیان را برعهده داشت. این طایفه عبارت از حدود صد خانواده بودند که در سبزوار و اطراف آن می زیستند. این خانواده ها با وجود اختلافات داخلی میان خود، خارج از طایفه خود، ظاهری متحد و  یکپارچه از خود نشان می دادند. آنها رئیسی داشتند که تمام طایفه به او اطاعت می کرد. در سبزوار همه و هرکس، چه ملا و حاکم و چه مامور دولت نیازمند حمایت عربشاهی ها بود و مردم نیز کوشش می نمودند که رضایت آنها را جلب کنند. اگر عربشاهی ها با کسی و در مورد چیزی از در مخالفت در می آمدند، آن کار و یا آن شخص دچار مشکلات می شد. هر وقت آنها مجلسی می گذاشتند، همه به آنجا می رفتند. از نگاه اشتغال، عربشاهیان زمیندار، زارع، ملا، طلبه، عالم و تاجر بودند. در عین حال وقتی یک عربشاهی قولی می داد، آن را بجا می آورد. آنها به مردم کمک می کردند. اگر آنها می خواستند، بازار بسته می شد. هر تصمیمی که می گرفتند، عملی می گردید. حجه الاسلام های معتبر در مقابل آنها تعظیم می کردند و دولتیان از پی دوستی با آنها بودند، چونکه می دانستند بدون رضایت آنها کاری در سبزوار به پیش نخواهد رفت. اما با اینهمه قدرت و نفوذ، گفته می شد که عربشاهی ها از این موقعیت خود سوء استفاده نمی کردند. (40)

نتیجه گیری برای بحث

در بخش های گذشته این بررسی دیدیم که سیدها گروهی از مردم هستند که خود را از تبار پیامبر اسلام از طریق دختر او و همسر علی یعنی فاطمه می شمارند. بسیاری انسان ها درست بخاطر همین فایده هائی که سید بودن با خود به همراه دارد (از قبیل برتری های مالی، مادی، حقوقی و مصونیت از توبیخ و مجازات) ادعای سیادت کرده اند تا از این امتیاز ها بهره مند گردند. از این جهت ازهمان اوایل اسلام، نظامی برای ثبت، هماهنگی و مدیریت سیدها تاسیس شد. اما در طول صدها سال فرصت های بسیاری برای طرح ادعاهای دروغین سیادت پیدا شد و بسیاری هم از این فرصت ها سود جسته به دروغ خود را همچون «سید» معرفی نمودند.

در ابتدای دوره قاجار به نظر نمی رسد که نظامی سرتاسری در تمام ایران برای نظارت بر کار سیدها تاسیس شده باشد. احتمال دارد این کار در سطح محلی انجام یافته باشد. تنها در سال های 1870 است که ناصرالدین شاه نوعی نظارت سرتاسری بر قشر سادات را دوباره برقرار کرد. سیدها عمامه های سبز و یا آبی تیره بر سر می گذاشتند و یا کمربندهای سبز می بستند و از سوی اکثرمردم با عزت و احترام پذیرفته می شدند. آنها، هم به مردم روضه خوانی و دعا و طلسم نویسی تقدیم می کردند و هم با اصرار از جماعت پول طلب می نمودند. همچنین به جهت تصور عمومی مبنی بر مقدس بودن سادات، آنها نقش معینی در حل اختلافات و مشکلات گوناگون مردم بازی می نمودند. اگرچه سیدها بیشتر از همه در رابطه با امور دینی و مذهبی فعالیت می کردند، اما آنها در دیگر سطوح و حوزه های زندگی و فعالیت اجتماعی نیز حضور داشتند. بسیاری از آنها تنها در ازای پول کاری را انجام می دادند، گستاخ و پیوسته طلبکار بودند. اما بسیاری از سیدهای دیگر هم انسان هائی خیرخواه، یاری رسان و متواضع بودند و یا مخلوطی در میان این دو طبقه به حساب می آمدند. در این معنا، سیدها آئینه ای از رنگارنگی جامعه ایرانی در آن دوران بودند و با این ترتیب نشان می دادند که با وجود تصور عمومی مبنی بر تقدس سادات، آنها نیز مانند دیگران انسان هائی معمولی بودند. دگرگونی های عمیقی که از سال های 1920، یعنی دوره رضا شاه به بعد در جامعه ایرانی رخ داد، باعث کاهش اهمیت مراسم مذهبی، تغییر لباس و افزایش و گسترش تحصیلات جدید گردید. در نتیجه، آن نقش اجتماعی و عزت و احترام بخصوص نسبت به سادات نیز کاهش یافت، تا جائیکه امروزه بسیاری سیدها اصلا نمی خواهند حتی اشاره ای به سید بودن خود کنند.

پایان


منابع

(31) Wilson, Persian Life and Customs. New York, 1895, p. 205
(32) صدر، همانجا، ص 25
(33) Ferrier, ibid, p. 56
(34) Malcolm, II, p. 573
(35) Polak, ibid, I, p. 325
(36) صدر، همانجا، ص 125
(37) Wilson, A.T., Southwest-Persia. Letters and Diary of a Young Political
Officer 1907-1914, Oxford, 1941, p. 316
(38) Political Diaries of the Persian Gulf, 17 vols., Slough: Archive Editions, 1990, III, pp. 423, 491
(39) Floor, Willem, Bankruptcy in Qajar Iran, in: ZDMG 127 (1977), pp. 68, 73
(40) غنی، قاسم، یادداشت های دکتر قاسم غنی، نُه جلد، تهران، 1367، ص 28-29

 

زبان در دوره فرقه دمکرات آذربایجان (۱): «زبان رسمی دولتی»

 

نمونه زبان ترکی دوره فرقه: «امروزه آذربایجان که زادگاه بابک و ایلخان است، زیر سایه ارتش سرخ و استالین، تبدیل به گلستان شده…» (شاعرلر مجلسی، تبریز ۱۳۲۴)

در دوره حکومت یک‌ساله «فرقه دمکرات آذربایجان» (۱۳۲۴-۲۵)، تدریس و آموزش زبان مادری در میان موضوع‌هایی بود، که از نگاه سیاسی و تبلیغاتی اهمیتی درجه اول پیدا کرد.

هسته مرکزی تبلیغات فرقه دمکرات در تبریز و حزب کمونیست آذربایجان در باکو این بود: «دو سوی آذربایجان دو تکه یک بدن هستند که به زور از هم‌دیگر جدا شده‌اند و باید یکی شوند. زبان مادری ما یکی‌است. ایران، شما را از زبان مادری‌تان محروم کرده‌است. ارتش شوروی و فرقه دمکرات آمده تا دو آذربایجان را متحد کند و زبان مادری شما را به شما بازگرداند.»

اما صرف‌نظر از آن‌همه تبلیغات، از ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تا ۲۱ آذر ۱۳۲۵، یعنی در این یک سال حاکمیت فرقه دمکرات وضع واقعی زبان و ادبیات، چه فارسی و چه ترکی آذری، چگونه بود؟ نیت اساسی چه بود؟ شعار‌ها و واقعیات چگونه بود؟
در این هفتاد و چندمین سالگرد تاسیس حکومت فرقه، به بررسی این موضوع می‌پردازیم.

زمینه سیاسی

پیش از همه چیز جا دارد یادآوری کنیم که در آذربایجان شوروی زبان ترکی آذری را مصرانه و موکدا «آذربایجانی» و نه «ترکی» و یا «ترکی آذری» می‌نامیدند تا زمینه تبلیغاتی به جریان‌های پان ترکیستی داده نشود (و این سنت هنوز هم در آذربایجان قفقاز ادامه دارد).

موضوع زبان مادری و برجسته کردن سیاسی و تبلیغاتی آن، اصولا ابتکار فرقه دمکرات آذربایجان و یا رهبر آن سید جعفر پیشه‌وری نبود، بلکه چند ماه‌ پیش از تاسیس فرقه و حکومت آن، در فرمانی مورخ ششم ژوییه ۱۹۴۵ با امضای شخص استالین، ازمسکو به رییس حزب کمونیست آذربایجان شوروی یعنی میر جعفر باقروف ابلاغ شده بود (۱). در فرمان مزبور استالین شخصا باقروف را مسئول اجرای این نقشه کرده بود. حتی موضوع تنها به آذربایجان و زبان «آذربایجانی» هم محدود نمی‌شد.

در بند «و» فرمان استالین، موضوع زبان‌های محلی نیز جزو وظایف اصلی این حکومت‌های «تجزیه طلبانه» و «خودمختار» محلی مانند حکومت فرقه دمکرات شمرده می‌شد:

حقوق برابر برای اقلیت‌های ملی و ایلات: افتتاح مدارس و نشر روزنامه و کتاب به زبان‌های آذربایجانی، کُردی، ارمنی و آسوری، برگزاری جلسات دادگاه و مکاتبات رسمی در مؤسسه‌های محلی به زبان‌های بومی، ایجاد یک مدیریت استانی از جمله ژاندارمری و پلیس که متشکل از افراد بومی محل باشد، تأسیس انجمن‌های ولایتی، ایالتی و شهری (و) موسسات خود گردان محلی (…)

طبیعتا این طور نبود که «فرقه دمکرات آذربایجان» و «حزب دمکرات کردستان» خود علاقه‌ای به اولویت دادن به زبان‌های محلی خود نداشتند. برعکس. آنها با تعصب و جوش و خروشی فزاینده که از حضور ارتش سرخ در ایران برگرفته شده بود، زبان رسمی کشور یعنی فارسی را کنار گذاشته، زبان محلی خود را به تنها زبان رایج، رسمی، اداری، رسانه‌ای و آموزشی ایالت خود مبدل می‌کردند. در نمونه آذربایجان، زبانی که آنها رواج می‌دادند، در اساس ترکی آذری بود. اما گونه‌ای که مورد ترجیح و ترویج حزب کمونیست آذربایجان و فرقه دمکرات بود، اولا با گونه ترکی آذربایجان ایران فرق داشت، ثانیا زبانی کتبی و رسمی بود که برای آذربایجانیان ایران ناآشنا بود و ثالثا با تعابیر روسی و سیاسی-ایدئولوژیک کمونیستی عجین شده بود (۲). پیشه‌وری در یکی از مقاله‌هایش در روزنامه «آذربایجان»، ارگان فرقه دمکرات آذربایجان، می‌نوشت که زبان آذربایجانیان ایران نیز باید با «آذربایجانی» کتابی و استاندارد آن دوره در باکو یکسان شود، اما ظاهرا از روی احتیاط نسبت به گونه ایرانی ترکی آذری که بین مردم رایج است، علاوه می‌کرد که این کار را نمی‌توان «ناگهانی» انجام داد.

یعنی برای فرقه که زیر نظر باکو و رییس حزب کمونیست آذربایجان میر جعفر باقروف دستورهای استالین را اجرا می‌کرد، موضوع اصلی بر سر اجرای تصمیم مسکو بود. برای حزب کمونیست شوروی و ارتش سرخ که آذربایجان را زیر اشغال خود داشت، موضوع زبان ترکی آذری یک وسیلهٔ تبلیغاتی بود. حزب کمونیست هم چه در مرکز یعنی مسکو و چه در باکو از این طریق می‌خواست آذربایجانی‌های ایران را بر ضد تهران و به هواداری از شوروی بشوراند. اما روشن‌است که شخصا برای آن دسته از آذری‌های باکو که مسئول اجرای این برنامه شده بودند، مسئلهٔ ترکی آذری که زبان مادری آنها هم بود، موضوع خوشایندی جلوه می‌کرد. ولی در نهایت آنها هم مجری نقشه‌های کلان سیاسی مسکو بودند. از طرف دیگر برخی در رهبری فرقه هیچ هم بدشان نمی‌آمد که آذربایجان ایران به بهانهٔ زبان مادری هم که شده، با ایران قطع رابطه کند و به جمهوری آذربایجان بپیوندد و یا دستکم چیزی مانند خودمختاری به دست بیاید.

آذربایجانی، تنها زبان «رسمی دولتی»

تقریبا یک ماه پس از اعلان «حکومت ملی آذربایجان» به رهبری پیشه‌وری (۲۱ آذر ۱۳۲۴)، «زبان آذربایجانی» (یعنی ترکی آذری) تنها «زبان رسمی دولتی» درآذربایجان ایران اعلام شد. در یک مصوبه حکومت فرقه مورخه ۱۶ دی ۱۳۲۴ که به امضای پیشه‌وری رسیده در روزنامه «آذربایجان» انتشار یافت، گفته می‌شد: «از امروز به بعد زبان آذربایجانی در آذربایجان زبان رسمی و دولتی محسوب می‌شود. تصمیم‌های دولت، اعلان‌های رسمی و همچنین قرارهای صادره در واحد‌های قشون خلقی (دسته‌های فداییان فرقه) و لایحه‌های قانون مطلقا باید به زبان آذربایجانی باشند. تمام اداره‌ها (دولتی، ملی، تجاری و اجتماعی) مجبورند که تمام مکاتبات خود را به زبان آذربایجانی بنویسند. دفاتر و مدارکی که به این زبان نوشته نشده باشند، رسمی محسوب نخواهند شد. در دادگاه‌ها همه کارها باید به زبان آذربایجانی انجام گیرند. برای کسانی که این زبان را نمی دانند، مترجم تعیین خواهد شد.» (۳)

«قرار حکومت ملی آذربایجان در باره زبان» (روزنامه آذربایجان، 19 دی 1324، با امضای سید جعفر پیشه وری

ترجمه فارسی مصوبه حکومت فرقه دمکرات در باره زبان، روزنامه آذربایجان، ارگان فرقه دمکرات، 19 دی 1324:

«با مقصد نزدیک تر کردن خلق ما به دستگاه دولتی و عموما درک ساده تر احتیاجاتش و همچنین جهت پاکسازی راه های ترقی و تکامل زبان ملی و فرهنگ ملی مان، حکومت ملی آذربایجان قرار زیر را درجلسه خود به تاریخ 16 دی ماه (1324) قبول نموده است:
1. از امروز به بعد زبان آذربایجانی در آذربایجان زبان رسمی و دولتی محسوب می شود. قرارهای دولت، اعلان های رسمی و همچنین قرارهای صادره در حصه های قشون خلقی و لایحه های قانون مطلقا باید به زبان آذربایجانی باشند.
2. تمام اداره ها (دولتی، ملی، تجاری و اجتماعی) مجبورند که تمام مکاتبات خود را به زبان آذربایجانی بنویسند. دفاتر و مدارکی که به این زبان نوشته نشده باشند، رسمی محسوب نخواهند شد.
3. در محکمه ها همه کارها باید به زبان آذربایجانی انجام گیرند. برای کسانی که این زبان را نمی دانند، مترجم تعیین خواهد شد.
4. تابلو های تمام ادارات، موسسه ها و تجارتخانه های آذربایجان باید مطلقا به زبان آذربایجانی باشند.
5. همه سخنرانی ها و مذاکرات در تمام جلسه ها و نشست ها باید به زبان آذربایجانی باشند.
6. اشخاصی که آذربایجانی نیستند و به زبان های دیگر سخن می گویند و در اداره های عمومی دولتی کار می کنند باید نوشتن، خواندن و مکالمه به زبان آذربایجانی را یاد بگیرند.
7. به منظور آشنا نمودن ماموران دولتی وزارت معارف (فرهنگ) با زبان آذربایجانی، برای کسانی که سواد  زبان های دیگر را دارند، باید  در جنب اداره ها، کلاس های مخصوص (زبان آذربایجانی) تاسیس گردد و مدت کار این افراد (روزانه) یک ساعت تقلیل داده شود.
8. ملت های دیگری که در آذربایجان زندگی می کنند، حق دارند کارهای خود را به زبان مادری خود انجام دهند.اما آنها هنگام نوشتن اعلان های رسمی، در کنار زبان مادری خود باید زبان آذربایجانی را نیز همچون زبان رسمی دولتی به کار برند.
9. تعلیم درمدارس ملت های کوچکی که در آذربایجان زندگی می کنند می تواند به زبان مادری آن ملت ها باشد، اما در عین حال تدریس زبان آذربایجانی نیز در این مدارس اجباری است.
10. وزیر معارف حکومت ملی آذربایجان مقرر می کند که تصویب و تائید قرار مربوط به قبول کاربرد زبان ملی آذربایجانی، درتدریسات مدارس، همچون وظیفه ملی همه معلم ها و معلمه هاست.
نخست وزیر حکومت ملی آذربایجان – پیشه وری»

پاکسازی «زبان مهاجرها»

چند ماه قبل از آن، پیشه‌وری در همان روزنامهٔ «آذربایجان» زیر عنوان «روزنامه میزین دیلی» (زبان روزنامهٔ ما) بعد از تعریف و توصیف زبان ترکی آذری می‌نوشت: «زبان آذربایجان آنقدر قدرتمند و قواعد صرف و نحو آن آنقدر طبیعی‌است که حتی اگر کلمات فارسی و عربی هم که وارد آن شده، درآورده شوند، باز هم می‌توان به کمک این زبان افکار بزرگ و مقاصد عالی را بیان کرد و شرح داد. و لیکن ما استعداد خلق را در نظرگرفته، احتیاجی حس نمی‌کنیم که این کار را بصورت ناگهانی انجام دهیم» (۴). آنگاه او می‌ افزود که «مانند هر زبان دیگر، زبان آذربایجانی نیز تحت تاثیر زبان‌های اجنبی (فارسی و عربی) قرار گرفته» و فرقه می‌خواهد به کمک نویسندگان آذربایجان این تاثیر را به مرور زمان ازبین ببرد.

پیش از همه چیز مهم‌است این را بدانیم که در دورهٔ حکومت فرقهٔ دمکرات آذربایجان، تقریبا بدون استثناء، تنها زبانِ چاپ و انتشارات، ترکی آذری بود. فارسی حتی پیش از صدور «قرار» رسمی شدن «آذربایجانی» عملا از مطبوعات، نشریات و مکاتبات و اسناد رسمی رخت بربسته بود.

و اما از نگاه خود زبان ترکی آذری که از سوی فرقه زبان «رسمی دولتی» اعلان شده بود، جالب‌است بدانیم که معمولا زبانی که مسئولان فرقه صحبت می‌کردند و بخصوص زبانی که در نوشتار استفاده می‌شد، لهجهٔ رسمی و یا ترکی باکو بود. حتی آن دسته از ایرانیان آذری که سال‌ها در شمال ارس مانده و همراه با ارتش سرخ به ایران آمده بودند، با این لهجه صحبت می‌کردند که برای مردم آذربایجان ایران نامانوس بود. بسیاری‌ها که در آن دوره در تبریز بودند، به من گفته‌اند که مردم تبریز، این لهجه را «زبان مهاجرها» و یا «ترکی دمقیرات‌های باکو» می‌نامیدند. آنها هنگام شنیدن این زبان، مجموعا منظور مخاطب خود را می‌فهمیدند، اما به‌خاطر واژگان، تعابیر و حتی تلفظ نامانوس و بیگانه، آن را «خودی» حساب نمی‌کردند، در حالی‌که خواندن و نوشتن آن زبان برای مردم عادی آذربایجان ایران و حتی اشخاص با سواد بسیار سخت و نامانوس بود.

پیشه‌وری در همان مقالهٔ خود راجع به لزوم پیرایش و تصفیهٔ ترکی آذری از واژگان «بیگانهٔ» فارسی و عربی سخن می‌گفت و علاوه می‌کرد که نمی‌توان در این کار عجله کرد، اما اقلا نباید در استفاده از کلمات و تعابیر فارسی و عربی مبالغه کرد. این نکته روی کاغذ قابل درک ‌است. اما در عمل وضع دیگری حاکم شد و آن این بود که زبانی که فرقه‌چی‌ها صحبت می‌کردند و یا می‌نوشتند، هر چه بیشتر با «زبان مهاجرها» که همان زبان رسمی باکو باشد، یکسان گشته، به همان درجه عناصر، واژگان و حتی تلفظ روسی به آن اضافه می‌شد. در کارهای مربوط به نوشتن، چاپ و مکاتبات رسمی، این کار را «مشاوران سیاسی» و همچنین نویسندگان و شاعرانی می‌کردند که از باکو آمده در تبریز زندگی می‌کردند و نقش «رئداقتور» (ویراستار) و هماهنگ‌کنندهٔ مطبوعات و رسانه‌ها را داشتند.

هدف حملهٔ اصلی این «رئداقتورها» البته آن دسته از روشنفکران، نویسندگان و شعرایی بودند که همراه با حملهٔ شوروی به ایران و یا کمی دیرتر، بعد از برسرکار آمدن پیشه‌وری، از ترس به تهران گریخته بودند. اکثر نخبگان و مشاهیر آذربایجان ایران مانند سید حسن تقی زاده و یا استاد شهریار جزو این دسته بودند. مسئولان تبلیغات رسمی فرقه، آنها را همچون «خائنین» به مردم آذربایجان محکوم و مطرود می‌شمردند و خانه و املاک آنها را مصادره می‌کردند. زبان و آثار آنها که اکثرا هم به فارسی بود، «مرتجعین دیلی» (زبان مرتجع) نامیده می‌شد. گروه دوم عبارت از شعرای معروف ترکی‌سرایی مانند فضولی و نسیمی بودند که مربوط به تاریخ ادبیات مشترک ایران و آذربایجان بودند. از این دسته استفاده تبلیغاتی می‌شد. فرقه به تبعیت از حزب کمونیست، طرفدار غزل و قصیده و ادبیات تغزلی و تصوفی نبود. اما این دسته از شاعران کلاسیک اگرچه اکثرا غزل و قصیده سروده بودند، مورد تجلیل قرار گرفته، جزو «شاعران بزرگ خلق هنرپرور آذربایجان» شمرده می‌شدند، در حالیکه به اشعار فارسی آنها که اکثریت آثار این بزرگان را تشکیل می‌دهد، توجهی نمی‌شد. از شاعران و نویسندگان زنده، برخی هنوز در آذربایجان مانده بودند. کسانی که سِنّی از آنان گذشته بود و دیگر امکان تغییر اساسی عقیدهٔ آنها ممکن به‌نظر نمی‌رسید و یا تعلیم و تربیت گذشتهٔ فارسی و عربی دیده و به ادبیات کلاسیک وارد بودند، عموما مورد انتقاد مستقیم قرار نمی‌گرفتند، بلکه با چاپ اشعارشان کوشش می‌کردند آنها را جزو «خودی‌های فرقه» قلمداد کنند و تشویقشان کنند که به نفع فرقه و شوروی شعر بنویسند.

کوشش اصلی آن «رئداقتور‌ها» و مشاوران ادبی-سیاسی، روی نویسندگان نثر، داستان و مقاله متمرکز شده بود. از نگاه فرقه و ویراستارها و مشاورانی که از باکو آمده بودند، این نویسندگان و شاعران جوان و اغلب کم سواد «زبان معاصر خلق و دورهٔ آزادی را ترّنم می‌کردند» و این زبان، فقط عبارت از لهجه و استاندارد باکو بود. در کار تصفیهٔ کلمات فارسی و عربی، خصومت با واژگان فارسی به مراتب بیشتر از عربی بود و نوک تیز این حمله متوجه واژگان نوین فارسی بود که در زمان رضا شاه جایگزین واژگان هم معنای عربی شده بود، مانند: شهربانی (نظمیه)، دادگستری (عدلیه) و یا دانشگاه (دارالفنون). مثلا شخصی بنام رضا آذری در روزنامهٔ «آذربایجان» می‌نوشت: «به نفع آزادی ما خواهد بود، اگر اقلا لغاتی را که در دورهٔ اصلاحات رضاشاهی از گردونه خارج شده‌اند، دوباره احیاء کنیم» (۵).

به موازات این کوشش‌ها، دو و یا سه روند تغییر زبان مردم در جریان بود:

اولا لغات و اصطلاحاتی را که مخصوص ترکی آذری باکو بود، در آذربایجان ایران به کار می‌بردند و به این گونه لغات رواج می‌بخشیدند، در حالیکه آن لغات و اصطلاحات باکو برای مردم آذربایجان ایران سخت فهم و حتی گاه عجیب بود، مانند: شکیل (تصویر)، چیخیش (سخنرانی)، طنطنه لی (باشکوه)، اینجه صنعت (هنر)، تطبیق ائتمک (اجرا کردن)، حصه (بخش)، قرار (تصمیم) و یا عَنعَنه (سنّت).

ثانیا بسیاری لغات و تعابیر صرفا روسی وارد گردونهٔ زبان ترکی آذری ایران شده بود، مانند: زاوود (کارخانه)، واغزال (ایستگاه راه آهن)، گاسترول (برنامهٔ هنری، نمایش گروه‌های هنری) و یا ساتیرا (طنز.)

ثالثا تلفظ و املای روسی آن دسته از لغات اروپایی و نام‌های افراد و کشور‌ها که ما در ایران بطور سنتی طور دیگری می‌نامیم و یا اصولا از فرانسه گرفته‌ایم، شکل روسی می‌گرفت، مانند: استانسیا (استاسیون، بعدا ایستگاه)، کولتورا (فرهنگ)، اونیورسیتت (دانشگاه) و یا اوقتیابر (اکتبر.)

در شعر، هنوز ظاهرا به ذوق و سنت مردم آذربایجان ایران و علاقهٔ آنها به شعر کلاسیک عروضی مانند غزل و قصیده ظاهرا احترام می‌گذاشتند، اما پنهان هم نمی‌کردند که شعر «ایده آل» و بخصوص نثر ادبی (مانند داستان و نمایشنامه) باید مانند باکو و کلا شوروی در چهارچوب «رئالیسم سوسیالیستی» باشد و رهبری حزب کمونیست و ارتش سرخ و در راس آن «پدر زحمتکشان جهان» یعنی استالین را پاس دارد. در عمل هم اینطور شد که تغییرات در شعر ترکی آذری که بطور تاریخی و سنتی با زبان، ادبیات و اوزان فارسی و عربی عجین شده است، بسیار مشکل تر بود. بیشتر تغییرات و به اصطلاح «اصلاحات» در سبک و بخصوص مضمون کتاب‌ها و مطبوعات در نثر به چشم می‌خورد.

در زمینهٔ داستان‌نویسی، در این دوره چندین کوشش برای نوشتن رُمان و داستان کوتاه (که آن را به تقلید از روسی «پووست» می‌نامیدند) مانند «گؤی قورشاغی» (قوس و قزح) و «اودلی قیلینج» (شمشیر آتشین) انجام گرفت که آثاری تبلیغاتی و غیر جدی بودند و بزودی فراموش شدند.

شاید یکی از کار‌های کمیاب اما خوب این دوره که در زمینهٔ انتشارات انجام شده، چاپ و یا باز نشر برخی از آثار ادبیات ترکی و یا ترجمهٔ ترکی بعضی آثار فارسی و یا روسی به ترکی آذری بود، مانند: کلیات صائب تبریزی و میرزا علی معجز شبستری.

منابع
(۱) همه این اسناد در: جوادی، عباس: از ۲۱ آذر تا ۲۱ آذر، تارنمای چشم انداز، در این لینک:
https://tinyurl.com/yamqnxd9

(۲) Berengian, Sakina.: Azeri and Persian Literary Works in Twentieth Century Iranian Azerbaijan, Berlin 1988, pp. 145-149
(۳) روزنامه «آذربایجان،» ارگان فرقه دمکرات آذربایجان، تبریز، ش ۹۶، ۱۹ دی ۱۳۲۴
(۴) پیشه‌وری، سید جعفر.: روزنامه میزین دیلی، آذربایجان، ش. ۱، ۱۴ شهریور ۱۳۲۴
(۵) Berengian: ibid, p. 141

more-e1497357658356

زبان در دوره فرقه دمکرات آذربایجان (۲): «زبان مهاجرها»

«شاعرلر مجلسی» (مجلس شاعران)، منتخب اشعار دوره پیشه وری، تبریز۱۳۲۴

تحصیل و تدریس  در مدارس

فرقه دمکرات در آغاز کار خود در شهریور ۱۳۲۴ تاکید کرده بود که «زبان آذربایجانی» باید از همان دوره ابتدایی به عنوان تنها زبان به کار برده شود و بعدها در دبیرستان، فارسی هم در کنار «آذربایجانی» تدریس گردد. اما در عمل، در شرایط اشغال شوروی، جنگ و ماجرای فرقه دمکرات، کلا امور تحصیل و تدریس در مدارس دچار بی نظمی و آشوبی فزاینده شده بود.

چهار سال پس از اشغال شوروی و یک ماه پس از تاسیس حکومت فرقه، رهبری فرقه به این نتیجه رسید که هنگام تاکید بر موضوع رسمیت «زبان آذربایجانی» فرا رسیده است. این در حالی بود که هنوز آموزگارانی که بتوانند ترکی آذری را به کودکان تدریس کنند، موجود نبودند و کتاب‌های درسی نیز وجود نداشتند که با الفبای فارسی و برای کودکان آذربایجان ایران تهیه شده باشند. تقریبا همه کتاب‌های چاپ باکو به الفبای روسی بودند، در حالیکه کتاب‌های چاپ باکو با الفبای فارسی که هدف تبلیغات میان آذربایجانیان ایران داشتند، اکثرا شعر و داستان بودند و مضمونی فولکلوریک، تبلیغاتی و یا سیاسی داشتند. در «امریّه نمره یک وزیر معارف آذربایجان» مورخ دی ماه ۱۳۲۴ محمد بیریا دستور می‌داد که باید کمیسیونی عبارت از «دبیران ماهر و ملی» طرح کتاب‌های درسی به زبان آذربایجانی را تهیه کند.

این درست زمانی بود که در مسکو و سپس تهران، دو طرف ایران و شوروی در باره موافقتنامه‌ای که بعدها معروف به «قرار داد قوام-سادچیکوف» شد، مذاکره می‌کردند. با امضای دوجانبه این قرارداد در فروردین ۱۳۲۵، ایران به طور مشروط رضایت داد که حق استخراج نفت شمال ایران را به شوروی بسپارد و مسکو در مقابل، ارتش سرخ را از ایران بیرون ببرد.

یکی دو ماه پس از امضای این قرار داد و لغو رسمی حکومت پیشه‌وری که مورد توافق تهران و مسکو قرار گرفته بود، کتاب‌های «وطن دیلی» (زبان وطن) برای تدریس در دبستان‌ها آماده شده بود. این کتاب‌ها، هم تحت تاثیر شدید زبان کتاب‌های درسی باکو بودند و هم در اردی بهشت و خرداد، دیگر سال تحصیلی تقریبا به آخرش رسیده بود.

اما مشکل اصلی تدریس «زبان آذربایجانی» در دو سه کلاس مدارس ابتدایی در جای دیگری بود. یک ماده قرارداد «قوام-سادچیکوف» هم این بود که همه وزارت خانه‌هایی که فرقه دمکرات در آذربایجان دایر کرده بود، لغو شده تبدیل به اداره‌های وزارت‌های مربوطه ایران می‌شوند. شوروی در بهار همان سال با وجود شکایت و مخالفت پیشه‌وری نیروهایش را از ایران بیرون برد، اما با سیاست ورزی دولت ایران، امتیاز استخراج نفت از سوی مجلس شورای ملی ایران تصویب نشد. با اینهمه، طبق قرارداد دوجانبه، پس از ۱۵ فرورین آن سال «وزارت معارف حکومت ملی آذربایجان» دوباره تبدیل به اداره فرهنگ استان آذربایجان شد و وابسته به وزارت فرهنگ ایران گشت، تا اینکه در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۵، چند ماه پس از تخلیه ایران از سوی ارتش سرخ و درست یک سال پس از تاسیس «حکومت ملی» به دست استالین و باقروف، حکومت پیشه‌وری نیز سقوط کرد.

با این ترتیب فرصت زیادی هم دست نداد تا فرقه دمکرات و مدیران اجرایی باکو، زبان استاندارد آذربایجان شوروی را درمدارس آذربایجان ایران رواج بخشند. به شهادت نزدیکان نویسنده این سطور که خود در زمان حکومت فرقه به دبستان‌های تبریز می‌رفتند، در آن یک سال عملا کتاب و درس کتبی موجود نبود؛ «آموزگاران اغلب شعر، قصه و ضرب المثل‌های ترکی می‌خواندند و شاگردان آن را تکرار کرده، از بر می‌کردند.» با اینهمه کارنامه‌های آنها از آن یک سال دوره پیشه‌وری در خرداد سال ۱۳۲۵ به «زبان آذربایجانی» نوشته شده بود.

تبلیغات به جای ادبیات

از آغاز انتشارروزنامه «آذربایجان»، خود پیشه‌وری نقش سردبیر را داشت و تلاش می‌کرد حتما سرمقالهٔ روز را خودش بنویسد. زبان ترکی و کتبی او به خصوص از نگاه واژگان روان بود، اگرچه در مجموع معیارهای دستوری و حتی لغوی استاندارد باکو را رعایت می‌کرد. اما اکثر مقاله‌های به اصطلاح «جدی» و سیاسی روزنامه‌های «وطن یولوندا» (در راه وطن) و «آذربایجان» را «برادران شمالی» می‌نوشتند و یا ویراستاری می‌کردند. آنها از این طریق سعی می‌کردند به اصطلاح «خط سیاسی» مسکو و باکو را به افکار عمومی آذربایجان ایران تزریق کنند. زبان آنها شدیدا شعاری، تبلیغاتی، غلیظ و آغشته با واژگان روسی و یا تعابیر خاص جمهوری شوروی آذربایجان و ادبیات کمونیستی شوروی بود. روزنامهٔ «وطن یولوندا» با عکس‌های رنگی، مقالات و شعارهای تبلیغاتی در باره لنین، استالین، کشاورزان کالخوزها و کارگران ساوخوزها و ژنرال‌های «قهرمان» ارتش سرخ، در باکو به چاپ می‌رسید، اگرچه محل چاپ آن هرگز اعلان نمی‌شد. نوشته‌های هر دو روزنامه و دیگر مطبوعات فرقه معمولا با شعار و زبانی اغراق آمیز در مدح طبیعت، تاریخ و زبان آذربایجان و همچنین لنین، استالین و ارتش سرخ همراه بود. مولفین آذربایجانی ایران نقشی در نوشتن تحلیل و تفسیرهای سیاسی نداشتند. آنها بیشتر شعر می‌سرودند و یا در بارهٔ ادبیات، زیبایی طبیعت و زبان ترکی آذری و یا عظمت شخصیت‌هایی مانند بابک و ستارخان مطلب می‌نوشتند.

گنرالیسموس اتفاق سووه تی ستالین همراه با مارشال های اتفاق سووه تی (آذربایجان، دوازدهم فروردین ۱۳۲۵)

در میانه های فروردین ۱۳۲۵ در پی توافق تهران و مسکو و فشار روزافزون غرب بر شوروی، ارتش سرخ، آذربایجان و دیگر نقاط شمالی ایران را ترک کرد. طوری که یک نامه پیشه وری به مسکو هم نشان می دهد، رهبری فرقه از این بابت بسیار آشفته و نگران بود که پشتوانه خود را از دست می دهد. با این همه، تبلیغات سرتاسری فرقه و مطبوعات آن پر از شعر و غزل و نطق و «تلگرام» های پر از تشکر و امتنان از اشغال شوروی و ارتش آن بود که «ایران را از خطرچنگال فاشیسم» رها کرد و شرایط  سر کار آمدن فرقه دمکرات را فراهم نمود.

اما این تمجید و تعریف که همچون عشقی آسمانی تصویر می شد، حد و اندازه ای نداشت.

چند روز مانده به اعلام خبر تخلیه ایران، روزنامه «آذربایجان» منظومه بلند بالا و «مشترکی» از شاعران فرقه در مدح «رهبر داهی و نجات بخش خلق های زحمتکش، گنرالیسموس اتفاق سووه تی (اتحاد شوروی) ستالین و ژنرال های ارتش سرخ و همچنین «قیزیل اردو» (ارتش سرخ) قهرمان، فداکار و انترناسیونالیست اتحاد شوروی» چاپ نمود. سرآغاز این منظومه، حکایت از «سختی درد هجران» پس از رفتن ارتش سرخ از ایران بود: «ای طبع روان به ما کمک کن/تا قلب های ما به آتش جدائی (از ارتش سرخ)  نسوزند…» شاعر دیگری به نام «رضا آذری» در صفحه دوم همان روزنامه صفات بسیار عجیبی مانند «ملوس» و «نازنین» برای «عسگر» ها یعنی سربازان «ارتش سرخ» صرف می نمود و لنین و استالین را «آهو نگاه و فرشته رو» می نامید: «ای عسگر (سرباز) نازنین، ای ارسلان (شیر) میدان های نبرد، ای عسگر ملوس و نجیب قیافه که منظره ملکوتی تو برای ملت آذربایجان فراموش ناشدنی است، ای که مدنیت (تمدن) عالی خود را در مکتب لنین و ستالین دوست داشتنی، آهو نگاه و فرشته رو گرفته ای، برو، به سلامت برو…عشق تو تا ابدیت در قلب ملت آذربایجان پابرجا خواهد ماند…»

«ای عسگر (سرباز)  نازنین و ملوس ارتش سرخ، ای دست پرورده لنین و ستالین دوست داشتنی، آهو چشم و فرشته رو…»  (آذربایجان، 12 فروردین 1325)

مثلا در خطابهٔ منظوم و بلندی که از سوی «جمعیت شعرای تبریز» به «پدر زحمتکشان» استالین نوشته شده بود، گفته می‌شد:

آذر ایلی ییک، پاک آدیمیز، پاک قانیمیز وار
کوراوغلی، جوانشیر کیمی مین اصلانیمیز وار
ایندی گل آچیپ بابکی، ایلخانی دوغان یورد
ساینده سنین سایه لنیر بو قوجامان یورد
چوخ چوخ یاشا عالمده، بیزیم سه وگیلی رهبر
گون تک ائله دین عالمی عدلینله منوّر

(ترجمه: ما ملت آذری هستیم، نامی پاک و خونی پاک داریم/هزار شیرمرد مانند کوراوغلی و جوانشیر داریم/حالا سرزمینی که بابک و ایلخان (!) را زاده، تبدیل به گلستان شده است/و در زیر سایهٔ تو (استالین) این سرزمین بزرگ زندگی آسوده‌ای دارد/در این عالم زنده و پایدار باشی، ای رهبر محبوب — با عدل خود عالم را نورافشان کردی).

این منظومه در ابتدای مجموعهٔ «شاعرلر مجلسی» (۶) چاپ شده است که مجموعه‌ای از اشعار ترکی آذری دوره فرقه دمکرات است. طوری که در این مجموعه گفته می‌شود، منظومهٔ طولانی نامبرده را این شاعران عضو «جمعیت شعرای آذربایجان» مشترکا سروده‌اند: علی فطرت، میر مهدی اعتماد، حسین صحاف، مظفر درفشی، میر مهدی چاووشی، یحیی شیدا و بالاش آذراوغلی (۷).

چه در نثر و چه در نظم، آنچه که درجهٔ اول اهمیت را داشت، پیام سیاسی بود که اساسا از شعار و مبالغه تشکیل می‌شد. به وزن و قافیه و بخصوص اشعار عروضی به سبک کلاسیک اهمیت چندانی داده نمی‌شد. طبیعتا نوشتن و درک این نوع اشعار سخت تر از اشعار هجایی بود و لازمه اش تحصیل فارسی و عربی بود که اکثر نویسندگان و شعرایی که از شمال آمده بودند، فاقد آن بودند. در خود باکو چنین تبلیغ می‌شد که وزن و قافیه مربوط به دورهٔ جامعهٔ «عقب ماندهٔ» گذشته است و «زبان سادهٔ مردم» و وزن هجایی «نشانهٔ ادبیات طیقات زحمتکش» است. اما شعرای شمال و به‌خصوص سلیمان رستم، صمد وورغون، محمد راحم و جعفر خندان که تقریبا در طول تمام مدت حکومت فرقه در تبریز بودند، به ناچار نسبت به تمایل «برادران جنوبی» خود به غزل، قصیده و دیگر قالب‌های عروضی احترام می‌گذاشتند. یکی از تحلیل گران ادبی باکو می‌نوشت: «سلیمان رستم به نوشتن غزل شروع کرد، چرا که قالب غزل مانند گذشته در آذربایجان جنوبی محبوب بود و از آن طریق تاثیر رساندن به مردم از راه غزل آسانتر بود…» (۸). آنچه که آنان به «برادران جنوبی» خود القاء می‌کردند، این بود که «دشمن» و «جلاد» (که مشخصا نامش را نمی‌گفتند، اما منظورشان ایران و به ویژه تهران بود) زبان مادری مردم آذربایجان ایران را از دهانشان بیرون کشیده و آنها را تحت ظالمانه‌ترین ستم‌های ممکن قرار داده و اکنون «برادران شمالی» آمده‌اند تا زبان «برادران جنوبی» را به آنها بازگردانند. همان سلیمان رستم در شعری با عنوان «تبریزیم» (تبریز من) می‌نوشت:

باغچادا حُسنونه دویماییر گؤزوم
تبریزیم، تبریزیم، گؤزل تبریزیم
قویمارام یادلاری، گیرسین قوینونا
اذن وئر قولومو سالیم بوینونا
سنین بایرامینا، سنین تویونا
دیلی بیر، قانی بیر قارداشین گلیب
دردینه آشنا سرداشین گلیب، الخ.

(ترجمه: در باغ، چشمم با دیدن حُسن تو سیر نمی‌شود/تبریز من، ای تبریز من، ای تبریز من/اجازه نخواهم داد بیگانگان ترا در آغوش بگیرند (!)/بگذار دستم را به گردنت بیاندازم/برادر همزبان و همخون توآمده/تا در عید و جشن تو شرکت کند/دردآشنای تو، همراز تو آمده، الخ).

و یا:

من سنین دیلینه دگمیرم، جلاد
سن ده بو آنا دیلیمه دگمه
من آغا آغ دئدیم، قارایا قارا
سن منی ایسته دین چکه سن دارا
ینی جه ساغالیر ووردوغون یارا
منیم بو یارالی کونلومه دگمه،

الخ.

(ترجمه: ای جلاد، من که به زبان تو دست نمی‌زنم/تو هم به زبان مادری من دست نزن/من به سفید، سفید گفتم و به سیاه، سیاه/و تو خواستی مرا به دار بزنی/زخمی که تو به‌من زدی، تازه تازه بهبود می‌یابد/به این روح زخمی من دست نزن، الخ).

یعنی این شاعران و نویسندگان باکو که اکثرشان آمده و در تبریز نشسته بودند، به شاعران و نویسندگان آذربایجانی ایران رهنمود می‌دادند که: اولا زبان کتبی شان چطور باید باشد و ثانیا چطور فکر کنند و چه بنویسند. مثلا جعفر خندان که او هم از باکو آمده بود و تحلیل ادبی می‌نوشت، مقدمه‌ای به «مجموعهٔ آثار یحیی شیدا»، یک شاعر آذربایجانی-ایرانی جوان آن دوره نوشت. در این مقدمه، خندان، اولا یادآوری می‌کرد که شیدا هم «ابتدا به سبک معمول در آذربایجان جنوبی، غزل می‌نوشت، اما به‌زودی پس از مشاهدهٔ پیشرفت‌هایی که در میهن‌اش آذربایجان رخ داده و با گرفتن الهام از مبارزه بر ضد هیتلریسم اشعار پرارزشی برضد فاشیسم نوشت. شیدا در این اشعار همچنین محبت بی‌پایان خود را نسبت به ارتش سرخ، این ناجی جهان از دست خطر فاشیسم، و رفیق استالین، این فرمانده نابغهٔ ارتش سرخ، بیان کرد» (۹).

برای کسانی که به دانستن جزییات زبان و ادبیات ترکی آذری این دوره علاقمند هستند، می‌توان مطالعهٔ همان مجموعهٔ «شاعرلر مجلسی» را توصیه کرد که شرحش گذشت. این مجموعه که نزدیک به ۴۴۰ صفحه است و مطالعه‌اش می‌تواند برای افراد غیرعلاقمند فوق‌العاده کسالت‌آور باشد، سر تا پا عبارت از نمونه‌هایی از ده‌ها شاعر ریز و درشت همین دوره فرقه دمکرات است. اکثریت قریب به اتفاق این آثار، صرف‌نظر از شعارهای وفاداری به «آزادی آذربایجان واحد» از دست «دشمن جلاد» یعنی ایران، سرشار از مدیحه‌سرایی برای فرقه دمکرات، اتحاد شوروی، ارتش سرخ و «قوماندان داهی استالین» است. این مجموعه نشانهٔ بی نظیری از زبان و فرهنگ دوره چهار ساله اشغال شوروی و حکومت یکساله فرقه دمکرات است، نشانه گویایی از فقر ادبی و همچنین تبلور زبان و فرهنگی تبلیغاتی، سطحی، ناسیونالیستی واستالینیستی است که به‌طور همزمان در آذربایجان شوروی حاکم بود. این همان زبانی است که در تمام مطبوعات و نشریات دوره فرقه، از جمله روزنامه «آذربایجان»، مُدل و استاندارد زبان شعر، ادبیات، مطبوعات و انتشارات را تشکیل می‌داد. از نگاه صرفا زبانشناختی نیز، این زبان، کپیه‌برداری از واژگان، تعابیر و سبک بخصوص آذربایجان شوروی مخلوط با واژگان و تعابیر روسی و تبلیغات کمونیستی است که از زبان و فرهنگ مردم عادی و واقعی آذربایجان ایران به دور بود.

با این‌همه نباید از انصاف گذشت که برخی شاعران این دوره مانند میر مهدی اعتماد، علی فطرت و یحیی شیدا با وجود هم‌آوایی‌های آشکارشان با جریان سیاسی-تبلیغاتی «فرقهٔ دمکرات»، اشعار خوبی هم چه در قالب عروضی و چه هجایی داشتند، اگرچه نقش آنها در همان چهار، پنج سال و به‌خصوص یک سال فرقه، بر شهرت و محبوبیت بعدی آنان بی‌تاثیر نماند.

در میان شاعران نسبتا نامدار و ترکی سرایی که در زمان فرقه در آذربایجان مانده بودند، تنها یکی دو نفر با وجود هم آوایی ظاهری با ایدئولوژی حاکم کمونیستی بر شعر و ادبیات، ارزش هنر و شعر را والاتر از سیاست حاکم می‌شمردند. مهم ترین آنها حبیب ساهر بود. بیشتر آثار این شاعر رمانتیک و نوآور آذربایجان که به هر دو زبان فارسی و ترکی می‌سرود، بعد از جنگ و سقوط حکومت فرقه نوشته و یا منتشر شده است.

اما مهم ترین شاعر آذربایجان در این دورهٔ یک ساله، طبیعتا محمد حسین شهریار بود که در دوران اشغال شوروی و حکومت فرقه در تهران زندگی می‌کرد. او در این مدت، دیگر مدت‌ها بود که به شهرت اصلی خود در سرتاسر ایران رسیده بود. در برابر اشغال ایران از سوی ارتش سرخ و سپس حکومت فرقهٔ دمکرات، استاد شهریار چندین شعر از جمله یک منظومه با مطلع زیر سرود:

روز جانبازی است، ای بیچاره آذربایجان
سر تو باشی در میان، هر جا که آمد پای جان…

کاخ استقلال ایران را بلا بارد به سر
پای دار ای روز باران حوادث ناودان

و پس از آنکه ارتش سرخ ایران را تخلیه کرد و به دنبال آن حکومت فرقه سقوط کرد، شهریار شعر دیگری با درآمد زیر سرود:

خوان به یغما برده آن ناخوانده مهمان می‌رود
آن نمک نشناس، بشکسته نمکدان می‌رود

حکومت فرقه با ارتش شوروی آمد و با ارتش شوروی رفت. چند ماه بعد از تخلیهٔ ایران از طرف ارتش سرخ، حکومت فرقه هم فروریخت. در روز ۲۱ آذر ۱۳۲۵ یعنی درست یک سال پس از تاسیس حکومت فرقه، خود شوروی‌ها رهبران و فعالین فرقه را سوار ماشین کردند و به باکو بردند. اصلاً ارتش ایران هم هنوز نیامده بود. وقتی یک روز بعد ارتش مرکزی وارد تبریز شد، خبری از رهبران و فعالان فرقه نبود.

پس از فرقه

بعد از فروپاشی فرقه، در زمینه زبان، مردم به روال زندگی سابق و همیشگی خود برگشتند. یعنی در خانه و بانک و دادگاه و اداره و غیره هر کس زبان خود را به‌کار برد، اما سر درس و یا وقتی صورت جلسهٔ دادگاه و یا یک سند ثبت اسناد و یا نامهٔ رسمی می‌نوشتند، از فارسی استفاده می‌کردند. در آذربایجان این به آن معنا بود که در حوزهٔ شخصی و خصوصی، حتی بین معلم و دانش‌آموز در موقع زنگ تفریح و یا در شهربانی، اگر طرف شما مثل خودتان ترکی زبان بود، ترکی حرف می‌زدید، اما وقتی در همان شهربانی صورت جلسه برمی داشتند، آن را به فارسی می‌نوشتند.

این را «دوزبانگی» می‌نامند. این دوزبانگی و حتی چند زبانگی یک سنت تاریخی و چند هزار ساله در آذربایجان ماست. در زمان هخامنشیان، اشکانیان، سلوکیان و ساسانیان هم آذربایجانی‌ها لهجه‌های ایرانی و محلی خود مانند آذری، تالشی، تاتی و کردی را داشتند. هزار سال پیش زبان اکثریت آذربایجانی‌ها به خاطر کوچ و اسکان اقوام ترک زبان عوض شد و ترکی آذری به جای برخی از آن زبان‌ها و لهجه‌های ایرانی شمال غربی نشست. اما در همه این دوره‌ها زبان فارسی بطور فزاینده‌ای نقش زبان مشترک بین همه ایرانیان را بازی می‌کرد. هزار سال پیش بعد از ترکی شدن زبان نخست آذربایجانیان هم همین طور بود. پانصد سال پیش در زمان صفویان هم همین طور بود. در زمان رضا شاه هم همین طور بود.

حکومت فرقه دمکرات از نگاه تحول زبان، چه فارسی و چه ترکی آذری، وقفه و یا سکته‌ای یک‌ساله در این روند طبیعی چند هزار ساله به شمار می‌رفت. بعد از این وقفه که از خارج، از شوروی به ما تحمیل شده بود، وضع زبان‌های فارسی و ترکی در آذربایجان به حالت پیشین و همیشگی خود برگشت. پس از حکومت فرقه، اولا زبان فارسی که از رسانه‌ها و انتشارات و ادارات تبعید شده بود، به جای همیشگی خود به‌عنوان زبان مشترک و رسمی یعنی کتبی برگشت. ترکی هم به آن موقعیت پیشین خود که اساسا زبان شفاهی و تاحدی کتبی بین ترکی زبانان بود، باز گشت. آن «ترکی باکو» با آن تاثیرات روسی و خصوصیات برای ما نامانوس نیز از زندگی رسمی و رسانه‌ای آذربایجان دور شد.

از نگاه دولت و حتی واکنش مردم، بخاطر تجربه تلخ یک سال حکومت فرقه که از موضوع زبان مادری همچون بهانه‌ای برای استیلای خارجی و جدایی از ایران سوء استفاده کرده بودند، حساسیت و محدودیت نسبت به نشر آثار ترکی بیشتر گردید. بعد از مدتی آن محدودیت‌ها هم کاهش یافت، اگر چه هنوز حساسیت‌های دولت و حتی ملت ظاهرا تا آن درجه آرام نگرفته است که با تدریس چند ساعت زبان مادری در مدارس موافقت کنند.

منابع
(6) Berengian: ibid, p. 142
(۷) شاعرلر مجلسی، آبان-آذر ۱۳۲۴، اوقتیابر-نویابر ۱۹۴۵-جی ایل، ص ۳-۱۷، نسخه پی دی اف این کتاب در اینترنت قابل دسترسی است.
(8) Berengian: ibid, pp. 142-143
(9) Berengian: ibid

«بهار کُردی»؟

یک تظاهرات شهروندان کرد در ترکیه: «دیگر بس است، خواهان حل مسئله هستیم!»
یک تظاهرات شهروندان کرد در ترکیه: «دیگر بس است، خواهان حل مسئله هستیم!»

عباس جوادی – بنظر میرسد همزمان با سوریه، وضع داخلی ترکیه هم از نظر مناسبات قومی بحرانی تر میشود اگرچه حکومت و حتی احزاب سیاسی هنوز احساس «بحرانی» نمیکنند. با وجود سیاست کجدار و مریز حکومت ترکیه و وعده های پذیرش اصول «قابل قبول» کرد ها مثلا در مورد تحصیل به زبان مادری و تامین نوعی اداره محلی، هنوز هیچکدام از این وعده ها بطور جدی عملی نشده است، برعکس لحن نخست وزیر رجب طیب اردوغان نسبت به تنها حزب رسمی کرد ها در این کشور که در پارلمان هم نمایندگان خود را دارد رفته رفته تند تر و خشن تر میشود. بالاخره باوجود ادامه عملیات نظامی ارتش ترکیه حملات نظامی چریک های سازمان پ. کا. کا در طی سال گذشته گسترده تر هم شده و گفته میشود آنها حالا «از کوه ها به شهر ها رو آورده اند.»

گفته میشود رژیم بشار اسد گروه تروریستی پ. کا. کا را آزاد گذاشته که همراه با بعضی از گروه های کرد سوریه از خاک سوریه برای سازماندهی و برنامه ریزی حملات به ترکیه استفاده کنند. طبق بعضی ادعا ها که مثلااخیرا در روزنامه واشنگتن پست منتشر شد گفته میشودگروه های بزرگی از افراد مسلح کرد ایران هم با نیت اجرای عملیات نظامی – تروریستی از ایران وارد ترکیه شده اند.

ظاهرا امید اردوغان این بود که رژیم اسد یک سال پیش چند هقته و یا چند ماه بعد از شروع موج اعتراضات و گسترش «بهار عربی» به این کشور سرنگون میشود. اما این کار نشد و اسد اگر چه بخصوص در هفته های اخیر در موقعیت بسیار خطرناکی قرار گرفته اما هنوز سرنگون نشده است. در این میان گروه های کُرد سوریه از ابتدا حود را بطور قطعی در این یا آن صف قرار ندادند اما مناسبات خود را با کُرد های عراق و ترکیه بهتر از قبل کردند و در عین حال سعی نمودند خود را از زیر ضربه رژیم اسد و یا مخالفین حفظ کنند. این به آنها و مناطقی که کُرد های سوریه در آن زندگی میکنند نوعی «اسثقلال» و یا «خود مختاری» بخشید.

خبرنگار واشنگتن پست آنتونی فایولا مینویسد که همکاری و هماهنگی بین گروه های کُرد منطقه یعنی عراق، ترکیه، ایران و سوریه بمراتب بیشتر از پیش شده است و کُرد های منطقه تصور میکنند اوضاع برای یک «بهار کُردی» یعنی چیزی شبیه جنبش های مردمی در کشور های عربی بسیار مناسب است.

«بهار عربی»، اگر این حدس درست باشد، حداقل در سوریه فعلا منتج به جنگ داخلی شده است. «بهار کُردی» معلوم نیست برای کشور های چهارگانه عراق، ترکیه، ایران و سوریه چه نتیجه ای خواهد داشت.

پژاک تروریست نیست؟

– برای دوستانی که هنوز دودل اند و نمیخواهند و یا نمیتوانند پژاک را صرفا بخاطر ضد رژیم بودنش تروریست و تجزیه طلب بنامند توصیه میکنماین بیانیه این سازمان را که در سایت رسمی پژاک چاپ شده بخوانند و قضاوت کنند. بعضی جاهایش را من اینجا بدون دخل و تصرف نقل میکنم. فقط بعضی کلمات و تعبیرها را بولد نوشته ام و داخل پرانتز توضیح خودم را داده ام.

“نتایج عملیات ها در روزهای اخیر در شرق کردستان
۱۰ Aug 2011

1. در قالب دفاع مشروع در برابر حملات و اشغال گری رژیم جمهوری اسلامی ایران (رژیم کجا را اشغال کرده؟ کردستان ایران را؟ اینها کردستان عراق را کردستان جنوبی، کردستان ترکیه را کردستان شمالی و کردستان ایران و قسمتی از آذربایجان غربی را کردستان شرقی مینامند. لابد قسمتی از سوریه هم کردستان غربی است!) و همچنین شهید شدن رفقا عگید سنه ، ساریا و همه ی شهیدانی که با تمام وجود خود در برابر اشغال گری رژیم جمهوری اسلامی مقاومت کردند ، واحد شهید فرزاد کمانگر از نیروهای شرق کردستان HRK در تاریخ ۲۷ ماه در هورامان تخت ، روستای سلین ، عملیاتی را بر علیه پایگاه سپاه پاسداران انجام دادند ، در این عملیات که ۲ ساعت به طول کشید ، ۲۵ پاسدار کشته شده که در بین کشته شده گان ۸ کادر درجه بالای اطلاعات و همچنین فرمانده ی پایکاه وجود دارند و ۷ پاسدار نیز زخمی شدند و پایگاه به تمامی به دست نیروهای گریلا افتاد . همچنین در این پایگاه ۴ ماشین به طور کامل نابود شد که بر روی یکی از ماشین ها دوشکای ۱۴٫۵ وجود داشت . بعد از عملیات ، نیروهای پشتیبانی از طرف سپاه پاسداران به منطقه درگیری اعزام می شوند که این نیروها به کمین گریلاهای HRK می افتند ، که در نتیجه تعدادی از سپاهیان نیروهای پشتیبانی نیز کشته و زخمی شدند .همچنین در این عملیات که به تمامی با  روح فدایی همراه بود ، یکی از گریلاهای HRK به نام بوتان جولمرگ به شهادت می رسد . (…)

۲ . در تاریخ ۲۹ ماه ساعت ۱۲:۴۰ شب در ماکو(ماکو هم جزو کردستان شرقی است؟) ، رفقای ما بر روی خط لوله ی گازایران – ترکیه در بازرگان عملیاتی انجام دادند . در این عملیات گریلاهای HRK توانستند خط لوله ی گازایران – ترکیه را منفجر کرده(این به اصطلاح عملیات ها و حمله ها و انفجار ها و قتل ها اگر تروریسم نیست پس چیست؟ آخر مگر تروریسم خوب و بد هم دارذ؟) و گریلاهای ما بدون هیچ زیانی به محل های خود برگردند . (…)

قرارگاه مرکزی نیروهای شرق کردستان HRK

“5.8.2011

این از بایت دم خروس در مورد تجزیه طلب بودن و تروریست بودن پژاک. این هم قسم حضرت عباس اینها که والله بالله ما تجزیه طلب نیستیم، حتی خیلی هم دمکرات هستیم. از همان سایت رسمی پژاک:

 “پژاک در راستای اتحاد و برادری آزاد و داوطلبانه خلق‌های ایران، محدودنمودن و متحول‌ساختن نقش و اختیارات دولت و دمکراتیزه کردن آن در سطح نهادی مدیریتی که جوابگوی خدمات همگانی و حفظ امنیت عمومی جامعه بوده و مظهر اتوریتة‌ عامه باشد، مبارزه می‌نماید.”

من فکر میکنم این یک مسئله جدی مخالفین رژیم ها بوده و هست. چه در ایران و چه در بسیاری کشور های دیگر. چه در این رژیم جمهوری اسلامی و چه زمان شاه. مگر زمان شاه «گریلا» های چپ و مذهبی را که رسما به اینجا و آنجا حمله میکردند و مردم را ترور میکردند «قهرمان خلق» نمیگفتیم؟ چرا؟ برای اینکه با رژیم شاه «مبارزه» میکردند. کسی هم جرات نمیکرد اینها را تروریست بنامد چون میترسیدیم که با رژیم شاه همصدا شویم. حتی ملی گرایان معتدل و دمکرات و یا طرفداران رنگارنگ و اسلامی خمینی هم تا زمانیکه شاه نرفته بود چیزی نگفتند. در نتیجه این فرهنگ را 30-40 سال در جامعه پرورش دادیم که تروریسم خوب داریم، تروریسم بد داریم. نتیجه اش حالا بطور مستقیم بیخ ریش رژیم جمهوری اسلامی، اما فردا هم دامنگیر هر کس و گروه و نیروهائی میشود که حکومت ایران را بدست میگیرند.

—————

اصل مقاله از سال 2011 *

تعصب قبیله ای و شعور شهروندی

عباس جوادی – در جوامع قبیله ای و عشایرى،  وفاداری و صداقت اعضای قبیله قبل از ملت، کشور، دولت مرکزی و یا حتی رهبر و پادشاه، به تبار، ایل، قبیله، قوم و رئیس قبیله است. گذر از جامعه قبیله ای و قومی به جامعه شهروندی که مبتنی بر ملت، کشور و قانون باشد صد ها سال طول میکشد. این روند در هر کشور فرق میکند. اکثریت جامعه ایران این مرحله را ظاهرا به صورت کلی آن پشت سر گذاشته اما در بعضی منطقه ها و در میان بعضی گروه های اجتماعی کشور این تعلقات هنوز یاد آور اوضاع قرن های پیش است.

در نوشته های قبلی هم دیدیم که دولت صفوی با نیروی عشایر و قبایل ترکمن از جمله قاجار، افشار، تکه لو، شاملو، روملو، استاجلو و کمانلو بر سر کار آمد، با عثمانی در غرب، اوزبکان در شرق و اعراب در جنوب جنگید و بدين ترتيب وحدت کشوری و دولتی ایران را با کمک ایدئولوژی جدید ملی یعنی مذهب شیعه در مقابل مهاجمين سنّی حفظ نمود ولی در عین حال بخاطر ادامه دراز مدت ساختار های قبیله ای، ايران از انسجام ملی و تحکیم دولتی مرکزی دور ماند و دچار ضعفی مستمر، بحران های فرسایشی و نظام چند صد ساله ملوک الطوایفی شد.

پادشاهان صفوی، بخصوص در اوایل این سلسله، حکومت خود را مدیون خان ها و بیگ های قبایل ترکمن حس می کردند. این خان ها صاحب 15 فرماندهی ارشد نظامی و 10 مقام والی (فرمانداری) بودند. مقام «امیر الامرا» یعنی سرفرماندهی اردو در دست بیگ های ترکمن بود. رهبران قبایل حق خود میدانستند که هروقت در موضوع وراثت سلطنت بحرانی پیش آمد تصمیم نهائی را آنها بگیرند.

سران قبایل و «قیزیل باش» ها این قدرت را در خود میدیدند که حکم و حاکمیت والی ها و حتی پادشاهان را دچار مخاطره کنند. انتظار آنها همیشه این بود (و این انتظار معمولا برآورد میشد) که پادشاه در منطقه زندگی هر قبيله رئیس همان قبيله و یا شخص منتخب او را به مقام حكومتى تعيين کند و اگر چنین نمیشد زمینه ای جدی برای شورش بر ضد حکومت مرکزی، تضعیف آن و زد و خورد با نیرو های پادشاه به وجود می آمد. قدرت قبایل و ایلات تا حدی شده بود که به نوشته بعضی مورخین سران قبايل و قیزیل باش حتی زن پادشاه یعنی ملکه را در حضور شاه مورد تحقیر و توهین قرار میدادند در حالیکه از دست شاه کاری بر نمی آمد.

بسیاری از نیروی حکومت و بودجه دولتی صرف خوابانیدن اعتراض و شورش های محلی و قبیله ای میشد. در دوره انحطاط صفوی، زمان نادر شاه افشار و کریم خان زند و حتی بسیاری از دوره قاجاریه که حکومت همزمان با دست اندازی های عثمانی ها و روس ها و یا قبایل افغان و اوزبک در نواحی مرزی روبرو بود وقت حکومت و پادشاه اساسا با جنگ داخلی و یا جنگ با همسایگان میگذشت و فرصتی برای رسیدگی به امور دیگر نبود.

فساد حکومت مرکزی مشکل اساسی دیگری بود که مانع پیشرفت مملکت میشد. در زمان قاجاریه که خود روابط نیرومند قبیله ای داشتند اکثر افرادی که به فرمانداری ولایت ها فرستاده میشدند شاهزادگان و دیگر افراد با نفوذ قاجار بودند. حتی اگر فرد مورد نظر هنوز صغیر و ناتوان از اداره ولایت بود وزیری به همراه او به ولایت فرستاده میشد تا به نیابت شاهزاده صغیراداره عملی امور را عهده دار شود.

بعضی از پادشاهان مقتدر بخصوص شاه عباس کوشش هائی کردند تا از ادامه تمرکز اینهمه قدرت در دست عشایر و قبایل و روسای آنها جلوگیری کنند. بعضی از مورخین این کوشش ها را اولین گام ها در راه تحکیم دولت مرکزی، دوری تدریجی از نظام قبیله بنیاد به سوی دولت – ملت نامیده اند. از جمله این کوشش ها آن بود که شاه عباس با جلب گرجی های مسیحی که اسلام را قبول میکردند اردوی وفاداری برای خود تشکیل نمود که وفاداری و یا تعلق خاطری به قبایل و روسای آن نداشتند و فقط تابع شاه بودند. افراد این اردو را در دوره صفوی «غلام» مینامیدند. مورخین توضیحات بسیاری داده اند که چگونه رهبران قبایل و قیزیل باش ها از این «غلامان» نفرت داشتند.

مشابه این کوشش ها زودتر و بطور موفقیت آمیز تری در دولت عثمانی هم شد. در امپراتوری عثمانی هم نسب پادشاهان و هسته اصلی و ابتدائی ارتش به همان قبایل ترکمنی مربوط میشد که در ایران دولت صفوی را بر سر کار آورده بودند. در آنجا دولت جوانانی از مردم مسیحی امپراتورى را که در بالکان و یا قفقاززندگی میکردند بعد از قبول دین اسلام با نام «دئو شیرمه» («نو دبن») به ارتش میگرفت و صلاحیت های ویژه ای به آنها میداد. ارتش ویژه «دئو شیرمه ها» را در عثمانی «یئنی چری» مینامیدند. برخلاف ایران, دولت عثمانی از ابتدا تا پایان آن یعنی 600 سال بعد در قرن بیستم در دست یک خاندان بود و از سوی دیگر عثمانی ها با سرعت و موفقیتی بیشتر خود را از نفوذ تعیین کننده قبایل آزاد کردند اگر چه بخصوص در شرق ترکیه کنونی و مناطق کُرد و عرب نشین این مناسبات اساسا پابرجابود.

اقدام دیگر صفوی و در عین حال عثمانی برای تضعیف قدرت غیر قابل کنترل عشایر و قبیله ها پخش کردن توده های انبوهی از آنان در نقاط مختلف مملکت بود تا با مردم محلی مناطق جدید مستحیل شوند و نتوانند بعنوان قبیله اقدامی مخّل امنیت و قدرت دولت مرکزی نمایند. برخلاف عثمانی، در ایران این قبیل اقدام ها تا زمان پهلوی نتیجه چشمگیری نداد طوریکه حتی در اواخر قاجار و مدت کوتاهی قبل از پهلوی، نزديك به نصف جمعیت ایران هنوز در ساختار های اجتماعی کم و بیش قبیله ای زندگی میکردند.

در قرن بیستم که شامل چند سال پایانی قاجار، دوره پهلوی و جمهوری اسلامی بود افزایش چشمگیر مهاجرت های داخلی، گسترش و مرکزی شدن رسانه ها ، آموزش و پرورش و دستگاه های اداری و نظامی، نقش عشایر و قبیله های سنتی را به شدت کم کرد اگرچه نتوانست آن را کاملا از بین ببرد و به «آمیزش ملی» و جامعه شهروندی مانند آن چه که در کشور های پیشرفته دیده میشود دست یابد زیرا هیچ وقت میسر نشد که همه شهروندان کشور صرف نظر از وابستگی های قبیله ای، قومی، منطقه ای، زبانی و مذهبی، خود را در مقابل قانون های دمکراتیک و معاصر بطور مساوى «برابر حقوق» و صاحب اختیار حس کنند.

در ضمن بخوانید: قبیله گرائی در تاریخ ایران

قزاق ها، قیرغیز ها و تاتار ها: ازدواج نزدیکان ممنوع!

Bishkek

عباس جوادی – میدانستم. قبلا از تاتار ها و قیرغیز ها هم شنیده بودم. اما تا این درجه اش را نمیدانستم. به جشن تولد یکی از دوستان قزاق در آلما آتی دعوت شده بودم. فرصت طولانی دست داد و با جمع صحبت کردیم. در میان این سه قوم ترک زبان تا درست هفت نسل حساب میکنند که قرابت و خویشاوندی خانوادگی و خونی نباشد بعد ازدواج میکنند.

این قانون نانوشته را با دقت و تعصب رعایت میکنند. شنیدم که در قرن نوزدهم مواردی اتفاق افتاده که چند زوج که این قاعده را برخلاف «تؤره» یعنی عرف و عادت قبیلوی رعایت نکرده بودند از طرف خود خانواده ها به زور جدا کرده شده و حتی بخاطر مقاومت کشته شده اند.

طوری که میشنوم این سنت هزاران سال است که بین این اقوام رایج است و قواعد شرعی اسلامی هم که مثلا مخالفتی با ازدواج پسر عمو و دختر عمو و یا پسر خاله و دختر خاله ندارد نتوانسته در عرف و عادت قزاق ها، قیرغیز ها و یا تاتار ها تغییری وارد کند. عجیب است که بین اوزبک ها، ترکمن ها، تاجیک ها، افغان ها، ایرانی ها، آذربایجانی های جمهوری آذربایجان و یا ترک های ترکیه و عرب ها اتفاقا ازدواج تا این درجه نزدیک مثلا بین فرزندان نسل دوم یک خانواده «هسته» یعنی مثلا فرزندان برادران و خواهران هیچ مشکلی نیست که هیچ حتی در گذشته عملا تشویق و ترغیب شده است. طوری که میدانیم و حالا دیگر هیچ کس از نظر علمی در آن شکی نمیکند ازدواج های اینقدر نزدیک بین خویشان باعث زوال نسلی

genetic degeneration

میشود و در فرزندان نسل های بعد باعث نقص جسمی و روحی و بیماریهای سنگین ارثی میگردد. البته این ازدواج ها در بین ترک ها، ایرانی ها و اعراب هم از اواسط قرن بیستم به این طرف از «رواج» افتاده و اگر چه هنوز ادامه دارد اما خوشبختانه کمتر و کمتر میشود.

یکی از دوستان قزاق به نقل از پدربزرگش  به من گفت، قزاق ها و قیرغیز ها تا صد سال قبل به صورت قبیله های مختلف زندگی میکردند و بسیاری از آنها مرتبا از نقطه ای به نقطه دیگر کوچ میکردند. آنها اساسا از طریق دامداری زندگی میکردند. احتمالا چون آنها در پرورش، تکثیر و افزایش دام های خود و سلامت آنها بسیار ماهر شده بودند، میدانستند که نزدیکی نسلی بین دام ها، بخصوص اسب ها که نقطه مرکزی زندگی قزاق ها و قیرغیز ها را تشکیل میداد باعث زوال آنها میشود. احتمالا از اینجاست که این قاعده پرهیز جدی از  قرابت و ازدواج تا هفت نسل بوجود آمده و تا این درجه رعایت میشود. او گفت:«برای ما مثلا دختر خاله و پسر خاله عینا مانند خواهر و برادرهستند.»

یک نامه از محمد امین رسول‌زاده

محمد امین رسول زاده

مقدمه کاوه بیات – اگرچه محمد امین رسول‌زاده(1884-1945)بیشتر به عنوان یکی از رجال برجسته قفقاز که نقش‌ مهمی در تأسیس جمهوری آذربایجان ایفا کرد شهرت دارد ولی نام و نشان او در تاریخ معاصر ایران‌ نیز مهم و درخور توجه است.رسول‌زاده پس از آن‌که در یک مرحله از نهضت مشروطه با یک‌ همدلی آشکار و دیدگانی تیزبین،برای پاره‌ای از جراید باکو گزارش‌هایی از این پیکار تهیه و ارسال‌ داشت، در یک مرحله دیگر،یعنی در پی سرنگونی محمد علی شاه نه در مقام یک ناظر و گزارشگر، بلکه به عنوان یک اندیشه‌پرداز سوسیال دموکراسی و یکی از گردانندگان اصلی روزنامه ایران نو،در شکل‌گیری نهضتی مؤثر واقع شد که تا مدت‌ها بعد،تأثیر عمده‌ای بر تحولات سیاسی ایران بر جای‌ گذاشت.2

با پیش آمد تحولاتی چون مداخله فزاینده روسیه تزاری در امور داخلی ایران و همچنین‌ گسترده شدن تنش‌های سیاسی داخلی،نهضت مشروطه که در تلاش تثبیت دستاوردهای خود بود، لطمات و ضایعات دیگری را نیز متحمل شد؛یکی از مهم‌ترین این لطمات و ضایعات از دست دادن‌ رسول‌زاده بود.و این«از دست دادن»فقط به آن خلاصه نشد که وی به ترک ایران وادار شد. بسیاری از دیگر فعالان سیاسی آن ایام نیز راه هجرت در پیش گرفند،ایران رسول‌زاده را به کلی از دست داد زیرا وی در استانبول جذب گروه‌های ترک‌ گرا شد و از آن پس توان خود را که توان خرد و ناچیزی هم نبود در این راه به کار انداخت.

فعالیت‌های بعدی رسول‌زاده در این عرصه که در نهایت به تأسیس یک کشور مستقل در بخش مسلمان‌نشین جنوب قفقاز و«آذربایجان» نام نهادن این سرزمین منجر شد،خود موضوع مهم‌ و گسترده‌ای است که پرداختن به آن در حوصله این یادداشت نمی‌گنجد.ولی آنچه که در این‌ زمینه می‌توان گفت-که سخن را به موضوع اصلی این یادداشت نیز می‌رساند-آن است که به‌ رغم تمامی این دگرگونی‌ها و رخدادها چنین به نظر می‌رسد که رسول‌زاده به ندرت ایران و آن‌ پیوند دیرینه را از نظر دور داشته است.

مهم‌ترین منبعی که در این زمینه موجود می‌باشد یادداشتی است به قلم سید حسن تقی‌زاده که‌ در سال 1346 شمسی به مناسبت فوت دوست قدیمی‌اش،محمد امین رسول‌زاده منتشر شد.وی در این یادداشت پس از اشاره به سجایای اخلاقی و خصوصیات سیاسی رسول‌زاده و مراحل نخست‌ زندگانی و فعالیت‌های سیاسی او در قفقاز که مقدمه‌ای شد بر همراهی و همکاری فعالانه رسول‌زاده‌ در نهضت مشروطیت ایران، 3به مبانی این دوستی اشاره دارد که در این دوره و در چارچوب‌ همکاری تنگاتنگی شکل گرفت که به تشکیل حزب دموکرات ایران و انتشار روزنامه ایران نو منجر شد.آن دو بعد از تبعید از ایران برای مدتی نیز در استانبول بودند،سپس روز و روزگار،راه و روالی‌ به کلی متفاوت از هم در پیش روی‌شان نهاد.با این حال دوستی و مکاتبات گاه به گاه‌شان تا پایان‌ عمر رسول‌زاده ادامه یافت.

تقی‌زاده در این یادداشت از رسول‌زاده به عنوان‌3یکی از مردان نامدار فوق العاده»یاد می‌کند که«… مردی تربیت شده و صاحب منطق قوی و سلیم…و با ایمان به مرام خود و ءفداکار و جان‌نثار و مجاهد…که نظایر او در این سامان در حکم معدوم و شاید در همه دنیا محدود است…»علاوه بر این اوصاف و بسیاری از ویژگی‌های مثبت دیگر که در ادامه این یادداشت آمده بود،تقی‌زاده یادآور «…فعالیت سیاسی پرشور او در ایران و برای ایران…»شده،این نکته را نیز خاطرنشان ساخت که‌ رسول‌زاده«تا آخر زندگانی علاقه و محبت خود را به ایران از دست نداد…»5

با علم به آن می‌دانیم اندک زمانی بعد از خروج رسول‌زاده از ایران،او راه و روالی به کلی‌ متفاوت از پیش اتخاذ کرد و همان‌گونه که تقی‌زاده نوشت«به واسطه تمایل…به ترک‌های مفرط آن زمان و حزب اتحاد و ترقی و غیره ایرانیان با او کدورت پیدا کردند…»6و بعدها نیز با مشارکت فعال و تعیين کننده در تحرکاتی که به«آذربایجان»خوانده شدن خانات سابق باکو و گنجه و شیروان…در جنوب شرق قفقاز منجر شد،این«کدورت»را به سوءظنی اساسی تبدیل کرد، در نظر اول ابراز چنین شور و احساسی از جانب تقی‌زاده عجیب و دور از ذهن می‌نماید.

با آن‌که تقی‌زاده در بخش دیگری از همان یادداشت و در واکنش به پرسش رسول‌زاده از وی‌ که با توجه به دلتنگی‌ها و کدورت‌های پیش آمده آیا هنوز هم می‌تواند او را دوست خود بداند یا خیر،نوشته بود که با عقیده وی«دوستی حقیقی یک مقام آسمانی است و سیاست و طریقه‌های‌ دیگر امور زمینی،که در جوهر علوی آسمانی نمی‌توانند تأثیری داشته باشند.»7مع هذا از معدود اسناد و مدارک بر جای مانده در این زمینه چنین به نظر می‌آید که حتی در«سیاست و طریقه‌های‌ دیگر امور زمینی…»رسول‌زاده نیز نشانه‌هایی از نوعی منطق و اعتدال به چشم می‌خورد که در صورت توجه و علاقه طرف ایرانی این موضوع می‌توانست به عنوان یک زمینه مساعد برای دستیابی‌ به تفاهم بیشتر مورد بهره‌برداری قرار گیرد.

رسول‌زاده که هم به لزوم جلب حمایت و پشتیبانی ایران از استقلال قفقاز واقف بود و هم از نیاز ایران به وجود یک حوزه حائل در برابر روسیه به صورت یک قفقاز مستقل آگاهی کامل داشت، از بحث و گفتگو درباره«آذربایجان»نامیدن اران یا خانات بعدی جنوب قفقاز که زمینه اصلی‌ سوءتفاهم موجود میان ایران و جمهوری آذربایجان را تشکیل می‌دهد رویگردان نبود؛و در همان‌ مراحل اولیه کار یعنی در مراحل پایانی جنگ اول جهانی،در پاسخ به ابراز نگرانی‌های جراید ایران از بابت احتمال«آذربایجان»نامیدن بخش‌های مسلمان‌نشین قفقاز،در این زمینه وارد بحث شد8،در اواخر اوت 8191 خود شخصا بیانیه تأسیس جمهوری آذربایجان را به سفارت ایران در استانبول‌ تسلیم کرد،9بعدها در بهار 1302 یعنی چند سالی از سقوط جمهوری آذربایجان و شروع یکدوره جدید تبعید در استانبول نسخه‌ای از«جمهوری آذربایجان،چگونگی شکل‌گیری و وضعیت‌ کنونی آن»کتاب جدید الانتشار خود را به سفارت ایران تقدیم کرد10و چندی بعد در زمستان همان‌ سال طی نامه‌ای که به تقی‌زاده نوشت از این سخن به میان آورد که«…از سوء تفاهماتی که در افکار عمومی ایران پیدا شده است دائما متاثرم‌[و در]جستجوی واسطه‌هایی که بتوانند این سوء تفاهمات را برطرف کنند…»و در این زمینه خواهان«ارشادات صلاحیت‌دار»تقی‌زاده بود.11.

در ادامه همین نامه،رسول‌زاده ضمن اشاره به سوء تفاهم‌های پیش آمده از لزوم«موجودیت‌ یک ایران قوی»سخن به میان می‌آورد و در توضیح بیشتر افزود«…اگر در بالای سر ما یک‌ حکومت مقتدر ایرانی وجود داشت روس‌ها نه به این سهولت می‌توانستند وارد باکو شوند و نه در قفقازیه این همه فجایع را می‌توانستند مرتکب گردند…»12

همان‌گونه که اشاره شد رسول‌زاده در پيشبرد این امر از طرح هر بحث و نظری استقبال‌ می‌کرد و در این زمینه به تقی‌زاده نوشت:«در این خصوص که اتخاذ چه نوع حرکتی در آذربایجان‌ قفقازیه(یا به تعبیری که شما مناسب دیده‌اید اران)ضروری و اصلح می‌باشد با کمال خلوص نیت و اطمینان منتظر دریافت تصورات شما هستم و از همین حالا تایید می‌کنم که نظریات شما نه تنها به‌ هیچ وجه مرا ملول نخواهد ساخت بلکه برعکس بسیار مستفیذ و ممنون نیز خواهیم شد و در مقابل‌ صمیمیت شما بسیار شاکر خواهم بود.»13

ولی متاسفانه این همان انتظاری است که هیچ‌گاه برآورده نشد؛ریشه این کوتاهی را که اینک‌ به یک سنت اساسی در نحوه رویکرد ما به مسائلی از این دست تبدیل شده به روشنی می‌توان‌ ملاحظه کرد.برای مثال هنگامی که در بهار 1302 رسول‌زاده نسخه‌ای از کتاب جمهوری آذربایجان‌ خود را به سفارت ایران تقدیم داشت،سفارت ضمن اشاره‌ای به تلقی خاصی رسول‌زاده از بحث‌ آذربایجان،لزوم جدی گرفتن این موضوع و مقابله فکری و نظری با آن را نیز خاطرنشان ساخته‌ بود؛میرزا اسحق خان مفخم الدوله که در این دوره سفارت ایران را در ترکیه عهده‌دار بود در یادداشت ضمیمه کتاب مورد بحث از این نوشت که رسول‌زاده«…ضمن شرح تاریخ آذربایجان و عادات و اخلاق اهالی آن سعی می‌کند که تبریز را مرکز آذربایجان یعنی قطعات واقعه در طرفین‌ رود ارس به قلم داده و بفهماند که از قدیم الایام ملل ساکنه در شمال و جنوب رودخانه مزبور دارای زبان و اخلاق مشترک بوده و در حقیقت از یک نژاد و اصل می‌باشند و هیچ تناسبی ندارد که‌ نام خود را ایرانی گذارده و یا مقهور نفوذ لسانی و اخلاقی(فارس)شوند…»14و در ادامه توضیحات‌ خود را توصیه کرده بود که«…برای منع این قسم تبلیغات که بالمره ضدیت با ایران است به موقع‌ و مقتضی است که اولا برای فهم اصل مقصود مولف کتاب مقرر فرمایند آن را یکی از بزرگان تاریخو زبان به فارسی ترجمه کرده و ثانیا از روی اسناد و دلایل تاریخی مقالات مسلسل یا کتابی برای‌ بطلان این نشریات تالیف نموده طبع و نشر نمایند و مخصوصا آن را در بلاد آذربایجان و ما بین‌ ترک زبانان ایران پراکنده نمایند که بعدها کسی نتواند به این قبیل تبلیغات مسخره مبادرت‌ نماید.»15

ولی متاسفانه نه فقط این توصیه که هردو وجه آن درست بود،یعنی هم لزوم اقدام برای فهم‌ و شناسایی صحبت طرف مقابل و هم ضرورت پاسخ‌گویی بدان به جایی نرسید.16بلکه در مراحل بعد نیز به رغم تلاش‌های گاه به گاه رسول‌زاده برای فتح باب مذاکره و گفتگو این مهم هیچ‌گاه بر رخوت و غفلت حاکم تأثیر نگذاشت.

یکی از این تلاش ارسال نامه‌ای بود از سوی محمد امین رسول‌زاده به سفارت ایران در ٢٤اردیبهشت 1305 که در آن رسول‌زاده به عنوان«رئیس قومیته استقلال آذربایجان قافقاس» خواستار رسیدگی به حال و روز مساواتی‌های پناهنده در خاک ایران شده بود.

اگرچه رویکرد سفارت ایران در استانبول در توضیح این نامه در مقایسه با واکنش‌های مرسومن‌ مقامات ایرانی در قبال این مسائل،نسبتا مثبت و دوستانه بود ولی آن نیز مؤثر واقع نشد. سید محمد صادق طباطبایی سفیر وقت ایران در استانبول،پس از توضیحاتی چند در باب پیشینه‌ سیاسی رسول‌زاده که«…سابقا ایرانی متعصب بود،در اسلامبول ترک شدیدی بوده،در زمینه‌ پان ترکیزم و بسط آن در عالم و متحد کردن و یگانه بودن عناصر ترک و تمایل آنها به این مقصد نطق‌ها می‌نمود…»در توضیح فعالیت‌های کنونی آنها خطارنشان ساخت که«…اصل مقصد آنها آزادی و استقلال وطن خودشان است و تمام اقدامات آنها بر علیه روس بالشویک و حکومت روس‌ها بر جنوب قفقاز است‌[و]چنان‌که از نشریات آنها آشکار است-نسخه‌های مجله مزبور[ینگی قفقاز] را به سفارت مرتبا تا کنون فرستاده است-این دسته ایران را پس از ترکیه مامن-17برای خود تصور می‌کنند که در مواقعی که از طرف بلشویک‌ها طرف تعرض و تعقیب واقع شوند خود را به‌ خاک ایران انداخته و در پناه بوده،مصون و مامون باشند و سفارت تا کنون اقداماتی بر علیه مصالح‌ ایران از آنها کشف نکرده است و اگر واقعا در این زمینه هم چیزی باشد خیلی مخفی است…»18

ولی با این حال همان‌گونه که اشاره شد،این نامه رسول‌زاده و توضیحات نسبتا مثبت سفارت‌ استانبول نیز در این زمینه کارساز واقع نشد و مقامات ذی‌ربط واکنشی در قبال آن نشان ندادند.

در واقع تنها در پی وصول نامه بعدی رسول‌زاده و توضیحات نسبتا مثبت سفارت‌ استانبول نیز در این زمینه کارساز واقع نشد و مقامات ذی‌ربط واکنشی در قبال آن نشان ندادند.

در واقع تنها در پی وصول نامه بعدی رسول‌زاده در این زمینه،یعنی نامه 26 اکتبر 4/1929 آبان 1308 وی بود که نه فقط مواضع و خواسته‌های رسول‌زاده به نحوی صریح‌تر از پیش بیان شد، بلکه برای نخستین بار مواضع مقامات ایرانی در این خصوص نیز روشن گردید. این نامه که متن کامل آن در انتهای این یادداشت آمده است در اوایل آبان 1308 به محمد علی‌ فروغی نماینده مخصوص ایران برای حل و فصل مسائل مرزی ایران و ترکیه در استانبول تسلیم شد که برای مخبر السلطنه هدایت-رئیس الوزرای وقت ایران-ارسال گردد.

در این نامه نیز که آن را باید در چارچوب مکاتبات پیشین رسول‌زاده و انتظاراتش از ایران‌ مورد ارزیابی قرار داد،وی پس از اشاراتی چند به سوابق تلاش‌های استقلال‌طلبانه مسلمان‌های قفقاز، اهمیت استقلال این حوزه حائل با توجه به مخاطرات ناشی از توسعه‌طلبی روس و سیاست‌ سرکوبگرانه روسیه بلشویک در قفقاز،خواستار آن شده بود که میان حزب مساوات و مقامات ایرانی‌ رشته مذاکراتی در این زمینه آغاز شود.تیمورتاش وزیر در بار پهلوی که در این دوره عملا اداره‌ امور سیاست خارجی ایران را بر عهده داشت و نامه مزبور را نیز مخبر السلطنه برای اظهارنظر به وی‌ داده بود،خواسته‌های رسول‌زاده را غیر قابل پذیرش تشخیص داد.

تیمورتاش در مخالفت با مذاکره با مساواتی‌ها سه دلیل عمده عنوان کرد؛یکی خصومت آنها نسبت به ایران در دوره زمامداری کوتاه مدت‌شان در باکو و«اختراع اسم آذربایجان برای بادکوبه» دوم،چیرگی غیر قابل اجتناب ترک‌ها بر قفقاز در صورت رفع سیطره روسیه از آن حدود که با منافع ایران مغایرت داشت و دلیل سوم نیز امکان برانگیختن ضدیت و نگرانی شوروی در صورت‌ «همدستی و هم‌آوازی ایران با دشمنان شوروی.»19

اگرچه هریک از این دلای،دلایل قابل تأمل و درخور توجهی بودند و شاید هم در شرایط خاص آن دوره نیز می‌توانستند موجه باشند ولی بر یک دیدگاه راهبردی و دورنگر در این زمینه‌ استوار نبودند.اصولا عیب کار این بود-و هست-که هیچ‌گاه در این زمینه یک چنین دیدگاهی‌ تشکیل هم نشد.

به هرحال پدیده‌ای به اسم حزب مساوات و کمیته مرکز ملی آذربایجان قفقاز وجود داشت و در سطح منطقه‌ای فعال بود.گروه نسبتا چشمگیری از اعضاء و هواداران این حرکت در کشور به‌ صورت پناهنده زندگی کرده و در نتیجه تحت حمایت ایران بودند،علاوه بر این به رغم پیوند اساسی و تاریخی شکل‌گیری و استقلال جمهوری آذربایجان با پدیده ترک‌گرایی و سیاست‌های‌ منطقه‌ای عثمانی/ترکیه که در یادداشت تیمورتاش نیز بدان اشاره شد،بروز گاه به گاه نوعی تنش‌ میان تشکیلات رسول‌زاده و ترک‌ها که از همان بدو تأسیس جمهوری آذربایجان با مداخلات‌ فزاینده نظامیان عثمانی در امور دولت آذربایجان و حذف عملی رسول‌زاده از صحنه تحولات آن‌ حدود تا پایان اقدار عثمانی‌ها،آغاز شد20و در این دوره نیز دور جدیدی از این تنش‌ها در حال‌ شکل‌گیری بود،اتخاذ رویکرد متفاوت‌تری را اقتضا می‌کرد.

آنچه رسول‌زاده در یکی از نامه‌هایش به تقی‌زاده از آن به عنوان طرح گاه به گاه اتهاماتی از سوی ترک‌ها مبنی بر«انگلیس‌چی»و حتی«ایران‌چی»بودن وی مطرح کرد21واقعیت داشت و احتمالا تلاش‌های رسول‌زاده برای فتح باب مذاکره و ارتباط با دولت ایران نیز بیشتر از بابت همین‌ گونه نگرانی‌ها بود نگرانی‌هایی که بالاخره در اوایل دهه 1310/1930 رسول‌زاده را وادار به ترک‌ ترکیه کرد.22

متأسفانه ایرانیان طبق معمول از این فرصت،نیز استفاده نکردند و امکان مذاکره با یکی از بهترین شخصیت‌هایی را که می‌توانست نظر به اعتبار و علایق ایرانی خود،زمینه تفاهم و یا حداقل‌ تلاش در جهت پیشرفت در ان زمینه را فراهم آورد از دست دادند.

کاوه بیات

[فروغی به ریاست وزرا،7 آبان 1308]23

سفارت کبری شاهنشاهی ایران‌ تاریخ هفتم آبان‌ماه 1308

مقام محترم ریاست وزراء عظام

آقای محمد امین رسول‌زاده که در اسلامبول نماینده فرقه مساوات آذربایجان قفقاز است و برای استقلال آن ناحیه کار می‌کند عریضه به آن مقام محترم عرض کرده و از بنده تقاضا نموده‌ است تقدیم دارم و از طرف خود اظهارات او را هم تایید نمایم.بنده در این مسائل نظریاتی دارم که‌ امیدوارم بتوانم عنقریب به عرض برسانم و لیکن فعلا مجال نیست و رسول‌زاده مایل است‌ عریضه‌اش زودتر به مقصد برسد این است که به توسط وزارت امور خارجه از راه سفارت پاریس‌ تقدیم می‌دارم.ایام شوکت مستدام

فروغی،محمد علی

[محمد امین رسول‌زاده به ریاست وزرا،4 آبان 1308]

آقای محترم من!

پس از انقراض دولت تزاری روس که در مثابه یک کابوس برای تمامی جهان اسلام بود، دولتی که تأسیس حکومت جمهوری آذربایجان قافقاس را که یکی از حکومات جدید الظهور ملی‌ خطه قافقاس بود،پیش از دول دیگر دنبا بالحقوق شناخت،دولت همسایه ما ایران بود.این خود واقعه‌ای است که یک دم فرخ و فرخنده از روزگار گذشته را به یاد هم‌وطنان ما که اکنون پامال‌ ضربه استیلایند و از این‌رو دل‌های خونبار دارند می‌اندازد که فراموش‌نشدنی است.

ملت ما که از یک اسارت صد ساله گریبان رها کرده و مدت دو سال از لذت آزادی و استقلال برخورده بود بدبختانه بار دیگر دچار صدمه استیلای روس شد.در برابر یک قوه بیگانه که‌ با هزاران رنگ و تزویر سیاسی و به یاری یک لشگر متفوق از حیث شمار راه به درون کشور ما یافته‌ تمامی مقدسات ما را زیر پای مالیده بود،ملت ما مقاومت‌های خون‌ریزانه کرد و مجادله‌های‌ جانفشانانه نمود.این قیام مسلح ملی ماه‌ها بلکه سال‌ها مداومت نمود اگرچه از طرف مستولی بیگانه‌ به زور و جبر فرونشانده شد و لیکن کین نهفته ملی که در دل‌ها مانند یک اخگر زیر خاکسترمی‌خوابید آنی فروننشست و جدالی که در مقابل قوای خارجی به طرز نهانی در غلیان بود آنی باز نایستاد و برعکس محرک فعالیت و چالاکی نسل جوان امروزی که لذت آزادی و استقلال را در یافته بود گردید.این نسل فداکار که مقابل تعقیبات شیطانی و خونین دیوهای لئیم بولشوویکی که‌ «چکیست»شان‌24می‌نامند از فرستادن فدویان و جان نثاران،صد صد و هزار هزار،به قتلگاه‌ بولشوویکان هراس نداشت و از نفی و تبعید جوانان و فدویان خویش به اقالیم منجمد شمالی‌ نمی‌ترسید تا کنون در راه غیرت و مردانگی پای فشرد و ثبات ورزید و ءدر سایه این عزم و همت‌ یک نفحه بسیار قوی معنوی در روح و مزاج قوم دمید و بر قوه مقاومت ملت افزود.

در اثر این حادثثات عده‌ای از وطن‌خواهان آذربایجان قافقاس ترک دار و دیار گفته نمجبور به‌ التجا به همسایه‌ها یا به ممالک اروپا شدند.جمع مهمی نیز از اینها بالطبع پناه به کشور ایران برده‌ خود را در زیر حمایت برادران ایرانی نیکخواه و…25شدند.

اما روح مطلب اینجا است که این رژیم شقاوت و تهدید Terror [ترور]که روس‌ها آن را در داخل مملکت به مردم بیچاره روا می‌بینند قناعت با آن نکرده باز به طریق تفتین از سلب راحت‌ پناهندگان به ممالکت همسایه باز نمی‌ایستند.از آن جمله می‌خواهند قافقاسیان ملتجی به خاک ایران‌ را و تشکیلات ایشان را در پیشگاه دولت ایران و افکار عمومی ایرانیان خطرناک و غرض‌آلود به قلم‌ دهند.روس‌های سفید که مانند عمال بولشویک26سرخ هرگز نمی‌خواهند که بلاد قافقاسیه را از دست دهند و برخی از فرقه‌ها که آلت سیاست روسند اکنون آزادی‌خواهان آذربایجان قافقاس را اتهام به بدخواهی ایران می‌کنند و این را در روزنامه‌ها و اوراق مطبوعه خویش انتشار می‌دهند.

با وجود این‌که به خوبی می‌دانم که رجال مدقق دولت ایران چنین نیت فاسدی را درباره‌ مملکت خویش از یک قوم کوچک که امروز درفش جدال بر علیه دشمن قوی در شمال مانند دولت‌ روس برافراشته است و در این جدال می‌تواند استناد به همسایه جنوبی خویش یعنی ایران نماید، لابد حمل بر جنون صرف خواهند کرد و وقعی بدین‌گونه روایات و ترهات نخواهند گذاشت،باز می‌خواهم با مساعدت حضرت اشرف عالی برای آن‌که رفع هرگونه اشتباه گردد در اینجا توضیحاتی چند درباره پروگرام آن هیاتی که بنده عجالتا نماینده آن می‌باشم،بدهم. چنان‌که در سطور فوق اشاره بدان کردم،امروز یگانه مقصود فرقه مساوات که قسما در داخل‌ مملکت به پنهانی و گاهی در حین مهاجرت به طرزی آشکار فارغ از مجاهده نیست و همچنین‌ مقصود کمیته«مرکز ملی آذربایجان تافقاس»که به واسطه اشتراک فعالانه فرقه مساوات تشکیل‌ یافته عبارت از استرداد آزادی و استقلال دولت جمهوری آذربایجان است.این دولت جمهوری کهعبارت از قافقاس شرقی است بالطبع پارچه‌ای از کشور قافقاس است که خود از نقطه‌نظر جغرافی و اقتصادی یک-27و یک وجود است.آن راه‌های تاریخی که اروپا و آسیا را به همدیگر اتصال می‌دهد و آن گذرگاه‌هایی که استپ‌های روس را به بیابان‌های ایران و آناطولی می‌چسباند در اینجا است. بادکوبه یک سر راه بزرگ ترانزیت قافقاس و باطوم یک سر دیگر آن است.ملل قافقاسیه که‌ مشغول جدال برای استرداد آزادی خویشند،نمی‌توانند آن قواعد طبیعی را که دهر برای تامین‌ زندگانی ایشان در عین یگانگی و اتحاد آماده ساخته است،مهمل گذارند.بارها آزموده شده است که‌ در هرموقع که اهل قافقاسیه خواسته‌اند جداگانه و منفردانه حرکت کنند فورا به کیفر این عمل‌ رسیده‌اند و دچار استیلای رئوس شده‌اند.تأسیس یک‌ Confederation [کنفدراسیون‌]در قافقاس‌ امروز،هم تشکیلات ملی آذربایجان را،هم فرق ملی انقلابی را که مجاهده به نام حکومت‌های‌ جمهوری گورجستان و قافقاس شمالی می‌کنند مدنظر است.از اینجاست که برای از قوه به فعل‌ آوردن این مقصود«کمیته استقلال قافقاس»که مرکب از مرخص‌های ملل سالف الذکر است به‌ وجود آمده است.تشکیلات ما که هدف آن تخلیص حکومت جمهوری آذربایجان از دست استیلای‌ روس به شرط جدا نشدن از هیات متحده قافقاس است واسطه‌های پروپاغان از قبیل«اودلو یورت»28در اسلامبول و “Promethee” 29 در پاریس و نماینده‌ها در لهستان،در محافل مجلس‌ اقوام در ممالک اوروپا و در آمریکا دارد. با وجود این‌که تشکیلات ما در ترویج مقاصد خویش مظاهرات از ممالک سالف الذکر می‌بیند هیچ‌ شبهه ندارد که بیشتر امید و اعتماد آن بر یاری دول همجوار اسلامی و علی الخصوص مملکت ایران‌ است.زیرا که صرف‌نظر از همه‌چیز دیگر ایران مملکتی است که بیشتر از ممالک دیگر با ما هم‌ حدود بوده و اقتصادا نیز این دو مملکت به واسطه منافع حیاتی خیلی مهم مربوط یکدیگرند.دولت‌ متحده قافقاس که روسیه را به آن طرف سلسله جبال قافقاس خواهد انداخت و در میانه ایران و روسیه یک‌ Etat Tampon -[دولت حائل‌]-خواهد بود بی‌شبهه از حیث منافع سیاسی و عسکری مطلوب ایران است و فایده این اتحاد که حق ترانزیت مناقلات اوروپا را برای مال التجاره‌ ایران رعایت خواهد کرد نیز محتاج به اثبات نیست.چنان‌که در عهدنامه معاونت که پیش از این‌ در میان ایران و آذربایجان منعقد گردیده بود یک حق ترانزیت برای مناقلات تجارتی به دولت‌ ایران واگذار شده بود.

ملت ما به واسطه تجربه‌های سابق که اثرات تلخ آن هنوز از اذهان زائل نشده-علی رغم تلقینات‌ مفتنانه دشمنان-بر کسانی که در پی پروگرام‌ها و پروژه‌های مخیّل که فاقد از قیمت حقیقی و باعث‌ اشکال استخلاص عمومی قافقاس و مجادله استقلال آذربایجان باشد،هستند،قطعیا اعتماد ندارد.

برعکس ملت ما با حرارت تمام طرفدار استفاده از تمام آن قوت‌های حقیقی است که لزوم اتحاد را در مقابل قوه امپریالیست روس مدد کند.تشکیلات ما نیز در حرکت سیاسی خود با شعور تمام‌ سالک این راه است که سوق طبیعی ملت در این باب آن را ارشاد می‌کند. در خاتمه استدعا دارم این معروضات را در نظر اعتنا داشته و برای اخذ تفصیلات و توضیحات دیگر لطف فرموده یکی از گماشتگان دولت ایران را معین فرمایند تا در یکی از شهرهای اسلامبول یا تهران با ما ملاقی گردد. باقی احترامات خالصانه خود را حضور حضرت اشرف عالی توقیرا عرض می‌دارم.

رئیس فرقه مساوات و کمیته مرکز ملی آذربایجان قافقاس‌ محمد امین رسول‌زاده‌[امضا]

26اوکتبر 1929 اسلامبول

خدمت حضرت اشرف عالی آقای مهدی قلی خان هدایت‌ رئیس الوزرای دولت علیه ایران دامه بقائه

(مجموعا چهار صحیفه است)

[یادداشت تیمورتاش درباره نامه رسول‌زاده‌]

به آقای فروغی نوشته شود.

دوست عزیزم،مراسله محمد امین رسول‌زاده را که آقای‌30خدمت حضرت اشرف آقای رئیس‌ الوزراء نوشته بود و حضرتعالی ارسال فرموده بودند از طرف معظم الیه برای مطالعه و عرض به‌ خاک پای مبارک ارسال شده بود و اوامر مطاعه مطابق با نظریاتی است که در موقع تشریف‌فرمایی‌ در تهران نیز عرض کرده بودم.

فرقه مساوات که حالیه لیدر آن محمد امین رسول‌زاده ابراز دوستی به ایران می‌کند و ما را تشویق‌ به مخالفت با حکومت شوروی می‌کند و به حمایت از اعضای فرقه مزبور که در ایران هستند تحریص می‌نمایند مادام که در بادکوبه زمامداری می‌کردند بزرگترین دشمن ایران و مثل سگ‌های‌ کوچک عوعوشان گوش همه را کر کرده بود.اختراع اسم آذربایجان برای بادکوبه از آثار همین‌ رسول‌زاده و همراهانش است.مساواتیان آلت سیاسی هستند که ما البته با صاحبان آن سیاست‌ دوست ولی با اصل سیاست آنها مخالف هستیم؛البته با ترکیه دوست هستیم ولی در این‌که ترکیه‌ در قفقاز سلطه پیدا کند موافقت نداریم.ضمنا خوب می‌دانیم که جمهوریت بادکوبه یا ارمنستان و گرجستان که رسول‌زاده منادی اتحاد آنها است نمی‌توانند مستقلا زندگانی بکنند و قهرا باید به‌ طرفی جذب بشوند و در فکر رسول‌زاده آن طرف البته ترکیه است. به علاوه دولت شوروی با ما دوست است و نسبت به ما کار بدی نکرده است که ما با دشمن‌های‌ دولت شوروی همسدت و هم‌آواز بشویم و برخلاف صداقت رفتار بکنیم.اعلی حضرت همایونی‌ می‌فرمایند که دولت شوروی برای ایران مفید بوده است و من به هیچ وقت راضی نمی‌شوم که در سیاست ضد شوروی داخل بشویم،این مطلب را برخلاف وجدان می‌دانم.بنابر آنچه عرض شد البته‌ حضرتعالی اعتنایی به اظهارات رسول‌زاده نخواهید فرمود مخصوصا که با مخالفت عقیده که در بین‌ است بر خلاف منطق خواهد بود اگر بدون جهت سوءظن دولت شوروی را نیز به خود جلب کنیم‌ این قبیل اوانتورهای31سیاسی را غیر لازم می‌داند.

یادداشت‌ها:

(1).برای آگاهی از این موضوع بنگرید به محمد امین رسول‌زاده،گزارش‌هایی از نقلاب مشروطیت ایران،ترجمه رحیم‌ رئیس‌نیا،تهران:نشر و پژوهش شیرازه،1377

(2).بنگرید به فریدون آدمیت،فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران،تهران:انتشارات پیام،1355،صص‌ 155-280 همچنین حسین‌آبادیان،رسول‌زاده،فرقه دموکرات و تحولات معاصر ایران(تهران،موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1376)که رویکردی انتقادی نسبت به این حضور دارد.

(3).سید حسن تقی‌زاده،«محمد امین رسول‌زاده»،سخن جلد 6(1334):342- 344(به نقل از ملحقات زندگی طوفانی،در تهران:انتشارات علمی،1372،صص 465-468)

(4).تقی‌زاده،زندگی طوفانی،پیشین،صص 465-467

(5).همان

(6).همان،ص 467

(7).همان

(8).برای نمونه بنگرید به محمد امین رسول‌زاده«مختاریت آذربایجان»به نقل از رعد 29 ربیع الاول 1336 ه.ق و«ایران و ما»روزنامه ایران 5 رجب«.ق،در آذربایجان در موج‌خیز تاریخ،تهران:نشر و پژهش شیرازه،1379،صص 30-36 و 71-76

(9).بنگرید به کاوه بیات،طوفان بر فراز قفقاز،نگاهی به مناسبات منطقه‌ای ایران و جمهوری آذربایجان،ارمنستان و گرجستان در دوره نخست استقلال 1921-1917،تهران:مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی،1380،ص 67

(10).در مورد این کتاب که اخیرا تحت نام جمهوری آذربایجان،چگونگی شکل‌گیری و وضیت کنونی آن،(ترجمه تقی‌ سلام‌زاده،تهران:نشر و پژوهش شیرازه،1380)به فارسی ترجمه و منتشر شده است در سطور بعد توضیحات بیشتری‌ خواهد آمد.

(11).زندگانی طوفانی،پیشین،ص 475‌

(12).همان

(13).همان

(14).سفارت کبرای دولت علیه ایران،اسلامبول،نمره 145،مورخه 7 جوزا 1302،آرشیو وزارت امور خارجه،(36/15 1320)

(15).همان

(16).در حاشیه این نامه یادداشت شده است که«در 23 اسد 1302 به دار الترجمه داده شد و کتابچه برای ترجمه به یک‌ نفر مترجم خارجی داده شد»و در یادداشتی دیگر بر ذیل همان صفحه:«کتابچه در دوسیه 1/39 ضبط است» از سرنوشت ترجمه این کتاب در دوره مورد بحث اطلاعی در دست نیست،ولی در آرشیو دکتر محمود افشار که به لطف‌ آقای ایرج افشار به رویت نگارنده رسید،ترجمه نیمه تمامی از کتاب مورد بحث موجود است که احتمالا حاصل همین‌ اقدام است.

(17).افتادگی در اصل

(18).سفارت کبرای دولت علیه ایران،نمره 131،آنقره،24 اردی‌بهشت 1305،آرشیو وزارت امور خارجه(7/1 1305)

(19).متن کامل این یادداشت نیز در پی اصل نامه،ضمیمه شده است

(20).بیات،پیشین ص 96

(21).زندگی طوفانی،پیشین،ص 754

(22). C.W.Hostler,Turkism and the Soviets,George Allen and Unwin,London,1957,pp.215- 216

(23).این مجموعه نامه‌ها به شماره بازیابی 9399 در آرشیو ریاست جمهوری ایران نگهداری می‌شود.

(24).چکیست،اشاره‌ای است به اعضاء تشکیلات چکا سازمان امنیت شوروی در مراحل نخست تأسیس

(25).ناخوانا

(26).در اصل بولشه‌ویک

(27).ناخوانا

(28).نشریه‌ای به مشخصات ذیل که در فاصله سال‌های 1929 تا 1931 در استانبول منتشر می‌شد: Odlu Yurt,Milli Azerbayjan Fikriyatini tarvic eden aylik mecmua

(29).جمعیت پرومته‌ (Promethean League) تشکیلاتی است که در سال‌های بین دو جنگ اول و دوم جهانی از سوی‌ ملل و اقوام اتحاد شوروی تأسیس شد این تشکیلات که بیشتر از گروه‌های مهاجر و تبعیدی‌ ملل و اقوام اتحاد شوروی تشکیل شده بود علاوه بر فعالیت‌های علنی مانند انتشار کتب و نشریات،کارهای مخفی هم‌ می‌کرد.نشریه‌ Kurtulus (رهایی‌9به ترکی آذربایجانی،یکی از نشریات تحت پوشش آن بود.

(30).ابهام در اصل

(31).به معنای ماجراجویی

منبع: مجله گفتگو » خرداد 1381 – شماره 33

سه نامه از محمد امین رسول‌زاده به تقی‌زاده

محمد امین رسول زاده

ایرج افشار – محمد امین رسول‌زاده از مردم باکو و فرزند یکی از روحانیان آنجا بود و پس از تحصیلات قدیمی به عقاید سوسیالیستی تمایل شدید یافت و به فعالیت سیاسی پرداخت. عاقبت با استالین آشنا شد و مدتی با او همکاری می‌کرد (پیش از قدرت یافتن استالین). شرح مفصل و عمیقی از زندگانی او را تقی‌زاده نوشته است(مقالات تقی‌زاده،جلد چهارم ص 93-96)، و به بازآوردن از آنجا بدینجا نیازی نیست.رسول‌زاده قسمتی از زندگانی سیاسی خود را در ایران گذرانید و دلبستگیهایی در مملکت ما یافت.موقع‌ استبداد صغیر بود که برای کمک به ایرانیان از باکو به رشت آمد و بعد از فتح تهران به‌ تهران کشیده شد و به گروه دموکراتها پیوست و عضویت حزب دمکرات یافت و به مناسبت‌ قدرت نویسندگی به مدیری روزنامهء مشهور ایران نو برگزیده شد تا اینکه در دورهء رئیس الوزرائی محمد ولی خان سپهسالار بواسطهء تقاضا و فشار سفارت روس او را از ایران اخراج کردند. (1329) پس به استانبول رفت. تقی‌زاده در آن ایام آنجا بود و این دو باهم مؤانس و محشور دائم بودند و در یک منزل سکنی داشتند و مدت یک سال و نیم باهم زندگی کردند.

رسول‌زاده بعدها با گروه ترکهای جوان همقدم شد و عاقبت به باکو رفت و از مؤسسان حکومت مساواتی آنجا شد و چون آن دستگاه بوسیلهء قدرت مرکزی شوروی‌ و بلشویکهای قفقاز از میان رفت با مشکلات زیادی توانست خود را به اروپا برساند و بعد به ترکیه برود و بیست سال آخر عمر را در آنجا بگذراند. اما باز از فعالیت سیاسی دست‌ نکشیده بود.وفاتش در اسفند 1333 اتفاق افتاد.

*** سابق برین یادداشت فارسی از او به تقی‌زاده را که بر پشت ورقهء عکسش نوشته بود در مجله چاپ کردیم (5:149) اینک سه نامهء مفصل را که از او در دست داریم به چاپ‌ می‌رسانیم.هم گوشه‌هایی از روابط آن دو انقلابی اوایل را می‌نمایاند و هم آگاهیهایی‌ مفیدی از فعالیت سیاسی شخص رسول‌زاده را.

این سه نامه به زبان ترکی است و به لطف آقای کریم اصفهانیان توسط فاضل محترم آقای میر هدایت حصاری به فارسی درآمده است. ایشان گفتند ترکی نامه‌ها آمیخته‌ای است‌ از مصطلحات قفقازیان و عثمانیان.

لازم به تذکر است که تقی‌زاده در همان شرح‌حالی که از رسول‌زاده نوشته به نامهء مورخ 15 مارس 1917 اشارتی کرده است.

-1-

22 اکتبر 1917-باکو

دوست فراموش نشدنی‌ام!

بامداد بود،میرزا علی محمد خان اویسی ‌1به اداره تشریف آوردند. احوالتان را پرسیدم. گفتند در استکهلم هستید2. آدرستان را خواستم گفتند که در برلین تشریف‌ دارید. ایشان یکی دو روزی در اینجا هستند سپس به طهران خواهند رفت. بمحض‌ خروج او از اداره من غرق در خاطره‌های فراموش‌نشدنی روزهایی شدم که باهم‌ گذرانده بودیم. ناگاه گویی خواب می‌بینم. پاکت آشنایی در میان چیزهای دیگر توجهم‌ را جلب کرد. خط را شناختم.گفتم که همان است.بازش کردم،خودش بود.

دیگر اندازهء شادمانی‌ام و احساسات صمیمانه‌ای را که به من دست داد خودتان حدس‌ بزنید. احوالم را پرسیده بودید. هنگام دریافت نامهء شما مشغول نوشتن جریان مبارزه‌ای‌ بودم که در مجلس قبل رخ داده بود. در باکو عده‌ای اشخاص منافق پیدا شده‌اند، با عنوان «شریعت‌خواهی» حزب «مسلمانلیق» تأسیس کرده‌اند و با ما دموکراتهای ملیت‌ پرورده به مجادله پرداخته‌اند. هیچ چیزی هم که نداشته باشند دل بهم زدن را دارند. رویهمرفته کارهایم زیاد خراب نیست. کار زیاد داریم و آدم کم. در اینجا فرقهء (حزب) عدم مرکزیت ترک، حزبی بنام «مساوات» تأسیس کرده‌3.

مقصود آن خواستار شدن تأسیس(دولت)روسیه بر مبنای فدرالیزم خواهد بود. در این روزها نخستین کنگرهء(قورولتای)حزب تشکیل خواهد شد.فرقه دموکرات‌ ایران در اینجا شعبه‌ای دارد که با ما مناسبات دوستانه‌ای دارند.

اینقدر مشغولیت دارم که حتی فرصت برای نوشتن مطلبی برای روزنامه نیز ندارم.بویژه با اینکه دلم می‌خواهد مطلبی درباره ایران بنویسم ولی ولی وقت مساعدی‌ پیدا نمی‌کنم.در این خصوص اگر شما وقت مساعدی داشته باشید (آچیق سؤز) برای‌ هر نوع نوشته‌ای که دربارهء ایران باشد آمادگی دارد. آچیق سؤز سه سال است که تأسیس‌ شده و ادامه دارد.مطبعهء مخصوصی برای خودمان داریم.نشریات «اوروج» قبل از آن‌ متوقف شد و با ما همکاری می‌کند.در مقابل مضیقه گرانی به نوعی می‌گذرانیم.

خیلی خوشوقتم که وضعتان روبراه است. شگفتا،مگر به ایران نخواهید رفت؟ از غوغای تشکیلیون، ضد تشکیلیون حزب دموکرات نتوانستم خوب سر دربیاورم. به نظر من چنان می‌آید که این مبارزه بیش از آنکه بر سر شکل باشد بر سر معناست. چنین‌ احساس می‌کنم که آقایان تشکیلیون اعتدالی مشرب هستند ولی ضدیون در مسلک ملی- گرایی سابق پابرجا هستند. گویا دستهء اول به انقلاب روسیه امیدهای زیادی بسته‌اند ودستهء دیگر در سیاست خارجی،باز هم آمر.بودن و ماندن انگلیسی‌ها را می‌خواهند.

در روزهای اخیر تیگران‌4  در اینجا بود.بنا به گفتهء او نفاق از میان برخاسته و جریانات یکی شده است.

آیا دوستتان آقای وحید الملک نیز با شما هستند؟ اگر نزد شماست سلام مرا برسانید.به جناب آقای حسینقلی خان نواب نیز احترامات مرا ابلاغ فرمائید.همراه این‌ نامه آدرستان را به قانطور(احتمالا کنتور)دادم و سپردم که برای شما روزنامه بفرستند. در عین حال رساله‌ای نیز برای شما می‌فرستم که خاطرات سفر من به مسکو است.

وضع قفقازیه خیلی مشوش است. اطلاعات رسیده حاکی است که قشون از میدانها بازمی‌گردد. معلوم نیست در مقابل این جریان (سیلاب) وضع مملکت چگونه خواهد شد.بویژه مسلمانان در اضطراب هستند.از طرفی مبارزات انتخاباتی آغاز می‌گردد. من‌ نیز از جانب حزبمان در میان نامزدهای مجلس مؤسسان منظور شده‌ام. همراه انتخابات‌ مجلس مؤسسان، انتخابات بلدیه، انتخابات شورای فعله‌ها (کارگران)، انتخابات حزب، انتخابات معدن (معادن)، و نمیدانم انتخابات چه و چه.. نیز هست.در میان اینهمه‌ انتخابات غرق شده‌ایم. روسیه کاری جز انتخابات و حرفی غیراز قطعنامه ندارد.(ولی) عاقبتش خیر است.

دستتان را می‌فشارم،دوست من.

محمد امین

محمد علی هم سلام دارد.از اینکه نامه را بواسطهء در دسترس نبودن کاغذ مارکدار ترکی،روی کاغذ مارکدار روسی نوشتم پوزش می‌طلبم.یادم هست که زمانی دو نفر ترک با یکدیگر با زبان فارسی صحبت می‌کردند شما خوشتان نیامد و بیاناتی فرمودید. لذا من بیادم افتاد که از من نیز پسندیده نخواهد بود و پاسخ نامه را بزبان ترکی نوشتم‌5.

-2-

19/2/1924

دوست عزیز و محترم من

احوال شما را از آشناها در استانبول جویا شدم.از تأهل اختیار کردنتان مسبوق‌ شدم.ضمن عرض تبریک سعادتمندی شما را خواستارم.

از شما هنگام عزیمت از مسکو به پتروگراد جدا شده بودم‌6.فرار کردن از آنجا ضرورت پیدا کرد.هنگامی که در برلین بودم در سایهء التفات میرزا رضا7ضمن صرف‌ چایی در دولتسرای عالی ایشان با عدهء زیادی از دوستان قدیمی تجدید دیدار نمودم و ذکر خیری از شما کردیم.بخاطر عجله‌ای که در خروج از برلین پیش‌آمد موفق به ملاقات‌ با خود میرزا رضا خان نشدم و از اینجا به خود وی نامه نوشتم.نوشتن نامه از اینجا به شما و ایشان لازم بود.مع الاسف در اینجا(سه!)آدرسی که شما نوشته بودید مفقود شد. این‌بار با استفاده از مجموعهء(مجلهء)«ایرانشهر»آدرس شما را اقتباس و مبادرت به نوشتن نامه کردم.

در اینجا شاید به سمعتان رسیده است،دعوایی را که با روسیه داریم ادامه میدهم. نشریهء جدیدی بنام«قفقازیه»منتشر می‌سازم.دوره از آن را برای شما می‌فرستم.از کتبی‌ که منتشر کرده‌ام از هریک نسخه‌ای برای شما می‌فرستم.امیدوارم شما نیز همراه دوره‌ «کاوه»که در مسکو وعده کرده بودید،لطف نموده نسخه‌هایی از آثار منتشرهء خودتان‌ برایم ارسال فرمائید.کار من هم این‌چنین شده است.می‌گردم و می‌چرخم باز به استانبول‌ می‌آیم.دلم می‌خواست لااقل یکی،دو سالی را در اروپا بگذرانم ولی باز به زمان نامساعدی‌ برخورد کردم.در اینجا احساس تنهایی می‌کنم.عائله‌ام در باکو است.آقای عباسقلی نیز که در مسکو دیده بودید در اینجاست.در طهران بوده،اخیرا آمده است به حضور انور شما سلام میرسانند.آقا محمد علی در طهران است.

مکتوبی از شما در روزنامهء«ایران»خواندم‌8.در آن در اینکه در آلمان خواهید ماند یا نه با تردید سخن بمیان آورده بودید.شگفتا،مگر قصد سفر به جایی را دارید؟ بهرحال می‌خواهم از چگونگی احوال شما باخبر باشم.با زندگی زناشویی جدیدتان‌ چطورید؟

اکنون که منزلم در«چارسوقپو»است،هرروز هنگام برگشت به خانه از مقابل‌ جامع(مسجد)عتیق علی پاشا که می‌گذرم،آپارتمان«فرح»را بخاطر می‌آورم. هنگامی که اعلانات درسی را می‌بینم.معلم شما در حافظه‌ام جان می‌گیرد.عجبا،آیا به تهران‌ نخواهید رفت؟مطمئنم که با سؤالهایم شما را(ناخوانا)نخواهم کرد.تأثیر مکان و زمان هر اندازه هم که باشد گمان می‌کنم قادر به زدودن دوستی قدیمی نخواهد بود.ضرب المثلی در آذربایجان هست که می‌گوید:«همه‌چیز تازه‌اش،ولی دوست کهنه‌اش.»البته بخاطر دوستی قدیمی‌مان خود را مجاز به تصدیع اوقات شریفتان دیدم.امیدوارم در ارسال پاسخ‌ نامه که متضمن گزارش احوالتان نیز باشد،مضایقه نخواهید فرمود.

به مطبوعه اخیرتان دربارهء مسکو،بسیار علاقه‌مندم‌9

آیا از دوستمان حسینقلی خان‌10خبری دارید؟به تمام دوستان سلام برسانید.

باقی خلوص و احترام

محمد امین

19/2/1924

استانبول

چارسوقپو، قندیللی سوقا(ق) – نمره 5

-3-

15 مارس 1924

استانبول

دوست عزیزتر از جانم

نامهء مورخ 4 مارس شما را که مشحون از صمیمیت و سرشار از محبت و در حقیقت یکی، دو سالی در اروپا باشم، باز هم نصیبم نساخت.در اینجا زندگی به همان طرز زندگی‌ مشترکی که در بالا و پائین آپارتمان«فرح» داشتیم، بار دیگر ضرورت پیدا کرده‌ است. ولی از طرف دیگر از این ضروریت زیاد هم دلتنگ نیستم. زیرا بواسطهء نزدیک‌ بودن به کشور اینجا برای ایفای وظایف من، خیلی مناسب‌تر است.

اکنون اجازه بدهید که به مسأله مهمی که با نزاکت و صمیمیت زیاد اشاره کرده‌ بودید، بپردازم:

تلاشها و فعالیتهای ما در ترکیه و عدم حضور ما در(ناخوانا،شاید جای دیگر) ایجاد شبهه و گمان کرده که ما احتمالا به حساب (نفع) ترکیه فعالیت می‌کنیم. نمیدانید از پیدایش چنین گمانی بویژه در دوستان صمیمی نظیر شما و علی العموم در بین دوستان‌ ایرانی ما تا چه اندازه متأسف می‌باشیم.

اگر مناسبات ترکیه و آذربایجان، بشکل جدی دنبال شود حزب مساوات از جانب‌ ایرانیان به‌عنوان (ترک‌چی) (طرفدار ترکیه) و از طرف ترکها بعنوان«انگلیس‌چی» و حتی «ایران‌چی» متهم می‌گردد. این اتهام از طرفی به مفکورهء جمهوریتی بود که ما تشکیل داده بودیم و نسبت به زبان مردم استنادی ایده‌آل و موافق زمان و دموکراسی‌ داشتیم و از سوی دیگر بر اصل عدم تکیه بر افکار جهانگیرانه مجرد و غیرقابل تطبیق‌ و تکیه بر منافع حقیقی مثبت و منفی بود. که موجب سوء تأویل و در نتیجه منجر به‌ سوء تفاهمات می‌شود و ما سیاوش‌وار مظلوم واقع می‌گردیم.

همسایه بودن و همدین بودن ایران با ما و داشتن روابط اقتصادی بسیار وسیع و مشترک بودن ذوقهایمان و قرابت احساسمان نمی‌تواند مورد تقدیر ما قرار نگیرد. بهمان‌ دلیل،همانطور که فرمودید، احتراز از هر نوع اظهاراتی از جانب ما که موجب خوف‌ و اندیشه ایران باشد، ضرورت پیدا می‌کند 14.

در این خصوص که اتخاذ چه نوع خط حرکتی در آذربایجان قفقازیه (یا به تعبیری‌ که شما مناسب دیده‌اید «اران»)15 ضروری و اصلح می‌باشد با کمال خلوص نیت و اطمینان منتظر دریافت تصورات شما هستم. و از همین حالا تأیید می‌کنم که نظریات شما نه تنها بهیچوجه مرا ملول نخواهد ساخت بلکه برعکس بسیار مستفید و ممنون نیز خواهم‌ شد و در مقابل صمیمیت شما بسیار مشکور خواهم بود.

باید عرض کنم که از سوء تفاهماتی که در افکار عمومی ایران پیدا شده است دائما متأثرم. جستجوی واسطه‌هایی که بتوانند این سوء تفاهمات را بر طرف کنند از اشتغالات‌ دائمی من است و در رأس همه قرار دارد به ارشادات صلاحیتدار آن دوست عزیز در این‌باره اهمیت و قیمت زیادی قائل هستم و بی‌صبرانه منتظر پاسخ شما می‌باشم.

امتنان مرا از رفیقهء محترمه که دربارهء من بذل لطف و مرحمت فرموده بودند با خالصانه‌ترین سلام‌ها و احترامات به خدمتشان ابلاغ فرمائید.سلامتی و رفاه شما را صمیمانه آرزومندم.

به دوستان میرزا رضا خان،سلام برسانید.عباسقلی بیگ نیز عرض سلام دارند…

دوست قدیمی و حرمت‌گذار شما

محمد امین

ب.ت:

از آثاری که ارسال فرموده بودید بویژه تشکر می‌کنم. اگر دورهء دیگر از«کاوه» بفرستید بیشتر متشکر خواهم بود.

اشاراتی که دربارهء محرمانه بودن نامه‌تان فرموده بودید طبعا شامل این نامه نیز که جواب آنست خواهد بود.محمد امین

(ترجمهء میر هدایت حصاری)

یادداشتها از مدیر مجله

(1)-شاگرد نخستین دورهء مدرسهء علوم سیاسی که در آن‌وقت در بادکوبه و آتاشهء قونسلگری‌ بود.علاقه‌ای به نویسندگی سیاسی و روزنامه‌نگاری داشت و چند رسالهء سیاسی و اقتصادی و اجتماعی‌ ازو چاپ شده است.مجلهء«جرقه»هم توسط او در بادکوبه منتشر شد.بعدها که به تهران آمد به‌ مدیر کلی وزارت فوائد عامه رسید.

(2)-تقی‌زاده برای شرکت در کنگرهء سوسیالیستها به استکهلم رفته بود به همراه وحید الملک‌ شیبانی.

(3)-مساواتیها بعدها منشأ جریانهای مهم در قفقاز شدند و حکومت مساواتی را تشکیل دادند.

(4)-ظاهرا همان تیگران است که از اعضای فرقهء دموکرات بود و نامه‌هایی ازو در کتاب‌ «اوراق تازه‌یاب مشروطیت»چاپ کرده‌ام.

(5)-نکتهء عجیبی است.زیرا تقی‌زاده همیشه از مدافعان زبان فارسی بوده است.

(6)-اشاره است به موقعی که تقی‌زاده برای عقد قرارداد تجارتی به مسکو رفته بود(1921).

(7)-میرزا رضا خان تربیت.

(8)-تاکنون این مکتوب را ندیده‌ام.

(9)-این«مطبوعه»را هم ندیده‌ام.

(10)-حسینقلی نواب.

(11)-به همین لفظ.

(12)-میرزا رضا خان تربیت.

(13)-سفری است که تقی‌زاده به درخواست فروغی وزیر خارجه کابینهء سردار سپه برای مذاکره‌ با ماکدونالد به انگلستان رفت.

(14)-یعنی پان‌تورکیستها.

(15)-اشاره است به آنکه تقی‌زاده در قبال مساواتیها که نام آذربایجان را برای سرزمینهای‌ شمال ارس جعل کرده بودند اصطلاح درست و قدیمی«اران»را استعمال کرده بوده است.

منبع: مجله آینده » سال چهاردهم، فروردین و اردیبهشت 1367 – شماره 1 و2

زبان باستان آذربایجان

عباس جوادی – مقاله «زبان آذربایجان» منتشره در«یادداشت ‌هایی درباره‌ی تاريخ و فرهنگ ايران زمین» جالب و خواندنی است.  میگوید: «در سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ درباره‌ی سرزمین‌های زیر فرمانش، نام «پرثوه» (Parthava) آمده که امروزه به صورت «پارت» (Parthia) گفته می‌شود. پرثوه به پرثو (Parthav) ساده شد و بعد پرثو با تبدیل «ر» به «ل» و «ث» به «هـ» به شکل «پلهو» (Palhav) درآمد. پلهو نیز برای سادگی بیان، به پهلو (Pahlav) تبدیل شد. به نوشته‌ی ابن‌مقفع منطقه‌ی شمال ایران به ویژه ری و اصفهان و همدان و نهاوند و غرب ایران را پهلو می‌گفتند. شکل عربی شده‌ی پَهلَو «فَیله» است که «لرهای فِیلی» نام خود را از همین نام گرفته‌اند. پهلوی و پهلوان صفت نسبی پهلو است. گویش این ناحیه را نیز «پهلوی» می‌گفتند. از این رو ترانه‌های سروده شده به این زبان را «فهلویات» می‌نامند. زبان ماد و آذربایجان نیز گونه‌ای از زبان پهلوی بود. مشهورترین فهلویات سروده‌های بابا طاهر همدانی است که خود به این زبان سخن می‌گفت. قطران تبریزی، شاعر ایرانی سده‌ی پنجم هجری، در یکی از غزل‌های خود به این موضوع اشاره کرده است:

بلبل به سان مطرب بیدل فراز گل ——— گه پارسی نوازد و گاهی زند دری»

در مقاله، مطالب و مثال های جالب دیگری نیز از شعرای آذربایجان  داده شده.

بنظرم این، مقاله جالبی است و درواقع تکرار مطالبی است که بار ها نوشته شده. اگرچه تکرار، مخصوصا برای جوانتر ها و کسانی که کمتر معلومات دارند و حتی برای آدمان مطلع همیشه خوب است.اما  هنگام مطالعه تاریخ و مسئله هائی که به نوعی به امروز برمیگردند، باید دقت کرد که از این بحث ها  نباید نتیجه های سیاسی و قومی برای امروز گرفت و مثلا تصور نمود که چون زبان آذربایجان هزار سال پیش فلان بوده حالا هم  مردم آذربایجان باید زبانشان را بیرون بیاندازند و فارسی را به عنوان زبان مادری قبول کنند. این، چیزی است که پان ایرانیست های ما مرتب تکرار میکنند، اما ، نه مضمون تاریخی این مقالات، بلکه نتیجه گیری های سیاسی آن مسخره است و عملی هم نیست. مردم ایالات متحده آمریکا 500 سال بیش نیست که انگلیسی حرف میزنند. همینطور زبان برزیل و آرژانتین و کانادا هم 500 سال پیش پرتقالی، اسپانیولی و فرانسه نبود. زبان مصر و یا سوریه و عراق هم قبل از اسلام عربی نبود. در ترکیه امروز هم هزار سال پیش ترکی صحبت نمیکردند.، خوب، که چی؟ حالا برگردند و زبانهای 500 و یا هزار سال خود را را زبان مادری شان بکنند؟

این هم نادرست و در عین حال خنده دار است که  صرفا بخاطر «حفظ و دفاع از زبان کنونی مادری» واقعیت تاریخی را تحریف و یا انکار کرد و یا مثلا مدعی شد که ترکی 5000 سال است که در این منطقه رایج است!!! پان ترکیست های ما هم به نوبه خود منکر تاریخ میشوند و مثلا دانشمند آذربایجانی احمد کسروی را تلعین میکنند که این مسائل تاریحی را مطرح کرده.

همه اینها از روی احساسات است و نه منطق و انصاف. باید هم تاریخ گذسته و هم واقعیت امروز را طوری که هست قبول کرد. تاریخ دانستن خوب است اما از آن نباید برای تبرئه و یا محکومیت ایدئولوژی های امروزی سوء استفاده کرد.

ما کِی واقعا «بارگهِ داد» بودیم؟

تندیس خاقانی شیروانی

عباس جوادی – وقتی من مدرسه میرفتم، مرحوم پدرم به من درس عربی و ادبیات و فلسفه میداد. از حافظ و سعدی و فردوسی و یا معجز و صابر میخواند و میگفت که کدام شعر و یا حکایت را چطور باید تفسیر کرد و یا ریشه کدام کلمه چیست و یا کلمات «کتیبه» و «کاتب» چه مناسبت دستوری با همدیگر دارند. بعد از اینهمه سال بعضا یاد آن اشعار و مباحث می افتم. مثلا یادم هست که برایم مرتب قصیده معروف خاقانی شیروانی (و یا شروانی) به نام«ایوان مدائن» را میخواند و میخواست من آن را از بر کنم. شعر را می شناسید؟

از قصیدهٔ ایوان مدائن (خاقانی شیروانی)

هان ای دل عبرت‌بین ازدیده نظر کن هان *  ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن  * وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجله خون گوئی *  کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله چون کف بدهان آرد *  گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله * خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجله گری نونو وزدیده زکاتش ده گر چه لب دریا هست از دجله زکاة استان
گر دجله در آموزد باد لب و سوز دل نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان
تا سلسله ایوان بگسست مدائن را *  در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را *  تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانه هر قصری پندی دهدت نونو *  پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون *  گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق ماییم به درد س*   از دیده گلابی کن درد سرما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی *  جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما *  بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را *  حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

حسرت «گذشته ای پرافتخار» چیز جدیدی برای ادبیات ایران و ادبیات ملل دیگر نیست. اما هر چه سنّم بالاتر رفت شک من بیشتر شد. واقعا طوری که در این شعر گفته میشود: «ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما»،  ما ایرانیان آیا واقعا روزی، روزگاری «بارگهِ داد» و عدالت و انصاف بودیم؟ و یا حتی دیگران چنین بودند؟ کِی «بارگهِ داد» بودیم ما؟ زمان هخامنشیان و ساسانیان که نبودیم. دوره خلافت اسلامی و چند صد سال نظام ملوک الطوایفی که نبودیم. بعد از آن در زمان سلجوقیان و صفویان و قاجار بودیم؟ دوره پهلوی «بارگهِ داد» بود و یا زمان جمهوری اسلامی؟

ادامه خواندن “ما کِی واقعا «بارگهِ داد» بودیم؟”

این «فدرالیسم» خیابان یکطرفه است؟

م. ت. – خواهش میکنم یک آدم واقعا مطلع از دوستان کرد و یا آذربایجانی که طرفدار فدرالیسم و یا اگر با تعبیر خودمانی بگوئیم خودمحتاری است به این جواب بدهد. آقای آهنگری از حزب دمکرات کردستان ایران میگوید حزب ایشان تجزیه طلب نیست بلکه طرفدار حفظ تمامیت ارضی ایران است. خوب، خبلی خوب، اما در واقع این تعریف «فدرالیسم» و یا خودمختاری را هم اضافه میکند که  باید «اداره کردستان به دست کردها ومشارکت کردها در اداره ایران» باشد. مییدانید این یعنی چه؟

در همین سایت شما یک جائی نوشته بودید که در عراق امروز حکومت اقلیم کردستان «فدرالیسم» را چطور کاملا به نفع خود ش تعریف و اجرا میکند. بنده آنجا رفته و دیده ام. پرچمشان از عراق جداست. ارتش مستقل خودشان را دارند. پلیس شان جداست. زبان مدرسه ها صرفا کردی است و عربی فقط در چند مدرسه مخصوص اقلیت ها و مهاجران تدریس میشود. برای خودشان و با وجود اعتراض حکومت مرکزی بغداد با شرکت های خارجی مذاکره میکنند و قرار داد می بندند.  در مرز ها کنترل دست کرد هاست. گمرک را هم خودشان میگیرند. اما رئیس جمهور عراق و کلی از رهبران دولتی عراق کرد است. 17 درصد درآمد کل عراق را هم میگیرند. یعنی کرد ها حداکثر حق و سهم  و اختیارات را در حکومت عراق دارند اما در قبال عراق و حکومت ملی و مرکزی آن هیچ مسئولیتی را قبول نمیکنند. فقط پول ملی ندارند. معاملات هم که به هر حال با دلاراست. چیزی نمیدهند اما همه چیز میگیرند و بیشتر هم میخواهند. «فدرالیسم» که میگوئید همین است؟ اینکه از مستقل شدن هم بهتر است!

یکی از فامیل های ما که از نزدیکان مرحوم شاپور بختیار بود تعریف میکرد زمان نخست وزیری مرحوم بختیار مرحوم دکتر قاسملو برای مذاکره می آید تا توضیح دهد که منظور حزب دمکرات از «آزادی برای ایران و خودمختاری برای کردستان» چیست. کلی هم تعریف میکند و لیست میدهد که به عنوان «خود مختاری» چی و چی و چی میخواهند و در مقابل طرفدار آزادی و تمامیت ارضی ایران هستند. آقای دکتربختیار هم آخر صحبت برگشته و به شوخی به مرحوم قاسملو میگوید: «آقای دکتر قاسملو، با این چیز هائی که شما به عنوان خود مختاری برای کردستان ایران میخواهید بیائید عوض کنیم و بگوئیم آزادی برای کردستان و خود مختاری برای ایران»!

تجزیه طلب بودن جُرم نیست

عباس جوادی – حالا که مسئله کردستان اینقدر داغ شده، دقت خیلی ها به «مسئله قومی» و یا اتنیکی در ایران هم افزایش یافته است. آنروز دوستی میگفت فرق بزرگ تجزیه طلبان کرد با تجزیه طلبان آذری در آنست که آذری ها دست به خشونت و اسلحه نمیبرند. البته بسختی میتوان «سیب را با پرتغال مقایسه کرد» و در اینجا باید بین گروه های کُرد هم فرق گذاشت اما این تشخیص بنظرم در کلیت خود درست و بسیار مهم است.

اگر موضوع فقط بر سر این باشد که کسی و یا گروهی بهر دلیلی صلاح شهر و منطقه «قومی» خود را در جدائی و استقلال از کشور متبوع خود و یا پیوستن به کشور دیگری میداند، حق دارد نظرش را بدهد و ترویج و تبلیغ کند و برای آن نظر طرفدار جمع کند. دلبستگان ناسیونالیسم افراطی و مطلق به معنای نفی حقوق اقوام و اقلیت ها،چه در حکومت ها و چه در خارج ار آن، بمحض شنیدن بوی تجزیه طلبی کنترل خود را از دست میدهند و خواهان قطع حق فکر و سخن تجزیه طلبان و حتی سرکوب و انهدام فیزیکی آنان میشوند.این هم، بغیر از نادرست و تفرقه افکن و خشونت برانگیز بودنش، باعث جری شدن و رادیکال تر گشتن طرف مقابل و عمیق تر شدن شکاف های اجتماعی میشود.

بنظر من اندیشه تجزیه طلبی مشمول آزادی عقیده است، درست مانند طرفداری از وحدت ملی، و یا آزادی انتخاب دین، گروه سیاسی، و ایدئولوژی و نگرش فلسفی و اجتماعی، بشرط آنکه فرد و یا گروه مزبور بطور قطع از تبلیغ، ترویج و اجرای هرگونه خشونت، اقدام قهری و تروریستی وهمچنین تحریک و ایجاد نفرت، تحقیر و خصومت نسبت به کشور وملت متبوع خود و اقوام و اقلیت های دیگر پرهیز کند.

خلاصه مطلب این سوال است که آیا تجزیه طلبان ما میتوانند مانند مثلا تجزیه طلبان اسکاتلند صلحجوو دمکرات باشند و به تکالیف اجتماعی خود و حقوق دیگران هم همانقدر احترام بگذارند که به ارزش های قومی و ملی خود احترام میگذارند؟ سال گذشته «حزب ملی اسکاتلند» که خواهان استقلال اسکاتلند است در انتخابات اسکاتلند از ۱۲۹ کرسی پارلمان محلی این منطقه بریتانیا ۶۷ کرسی را از آن خود کرد. نه کسی اسلحه به کسی کشید، نه اهالی دهکده های اسکاتلندی و انگلیسی بجان هم افتادند، نه در تعهدات و وظایف اسکاتلند نسبت به بریتانیا تغییراتی رخ داد و نه ادبیات فحش و تحقیر بین لندن و ادینبورگ بکار افتاد. در چند سال آینده حزب ملی اسکاتلند میخواهد مردم در رفراندومی آزاد و دمکراتیک معین کنند که اسکاتلند با «تغییر صلاحیت ها» در ترکیب بریتانیا بماند و یا «مستقل» شود. درست برعکس تجربه خونین ایرلند شمالی که آن هم بعد از سالیان دراز خونریزی و خشونت، به راه حل مسلمت آمیزی در چارچوب بریتانیا رسید.

حرف آن دوست من درست است که تجزیه طلبان آذری مثلا مانند پژاک دست به اسلحه نمیبرند – و این خوبست. با این وجود بعضی تجزیه طلبان در مقابل آنچه که حق کشی 90 ساله نسبت به حقوق آذربایجانی ها ، یا کردها و یا اعراب و غیره نامیده میشود، نسبت به هر چه ایران و ایرانی و فارس و فارسی است، با لحن نفرت و خشونت صحبت میکنند. و این، این کلاف را سردرگم تر و راه حل را برای همه طرف های درگیر و ذینفع مشکل تر میکند.

چیزدیگری که غالبا همه ما فراموش میکنیم اینست که این عده  اغلب خواست شخصی و یا گروهی خود را مانند خواست های «قومی» و «ملی» همه و یا اکثریت آذربایجانیها، کرد ها و یا اعراب و بلوچ ها قلمداد میکنند. اما آنها و شما، همه ما از کجا میدانیم که نظر واقعی اکثریت مردم چیست؟ حتی در اسکاتلند، حزب استقلال طلب ملی با وجود پیروزی بزرگ انتخاباتی هنوز میخواهد چند سال به مردم فرصت دهد تا نظر خود را معین کنند و در یک رفراندم آزاد تصمیم گیری شود. در ایران ما حتی یک انتخابات پارلمانی سرتاسری، با آن قانون اساسی و محدودیت ها و فیلتر های شورای نگهبان و سپاه و بسیج و قوه قضائیه و منع احزاب و مطبوعات، چیزی جز مضحکه دلخراش آزادی نیست.

در ایران مشکل ما فقط در آن نیست که بعضی ها مثلا حق زبان و فرهنگ اقوام را نا دیده میگیرند و یا بعضی های دیگر دست به اسلحه میبرند و بعضی دیگر نظر خود را بجای نظر اکثریت جا میزنند. بنظر میرسد مشکل اصلی احتمالا در حکومت است که در مورد آزادی عقیده و بیان و آزادی تغییر حکومت و قانون از طریق خواست و رای مردم، چه آذری و کرد و چه فارس و بلوچ، به هیچ صراطی مستقیم نمیشود. در این شرایط نه فقط حقوق اقوام و اقلیت ها، که حقوق همه ملت پایمال میشود و این هم به تجزیه طلبان فرصتی طلائی میدهد تا «مبارزه» مسلحانه و تروریستی و یا تبلیغات دشمنی انگیز خود را محق و یا حد اقل «قابل فهم» جلوه  دهند و هم به حکومتداران امکان میدهد تا همچنان حقوق اولیه  گروه  های قومی، زبانی و مذهبی را انکار کنند.

کردستان مستقل؟ انشالله گربه است!

نقشه منطقه کردستان در امپراتوری عثمانی مربوط به سال ۱۸۹۳ میلادی
نقشه منطقه کردستان در امپراتوری عثمانی مربوط به سال ۱۸۹۳ میلادی

بیماری جدی رئیس جمهوری عراق، جلال طالبانی، که خود رهبر یکی از دو گروه بزرگ کردستان عراق است، احتمال شدت گرفتن رقابت بین گروه «اتحادیه میهنی» آقای طالبانی و  گروه بزرگتر کردستان عراق، «حزب دمکرات کردستان» به رهبری مسعود بارزانی را بیشتر کرده است. اما کاش این تمام مسئله بود. تشدید اختلافات عمیق بین حکومت مرکزی عراق برهبری نوری المالکی از سوئی و کُرد ها و اعراب سنى از سوی دیگر، جنگ داخلی در سوریه و ناروشنی روشی که کُرد های سوریه در پیش خواهند گرفت و همچنین افزایش فعالیت های «حزب کارگران کردستان» ترکیه نشان میدهد که تمام منطقه بسوی یک بحران جدی بین و در داخل همه این کشور ها در باره موضوع حاکمیت ملی، مرزها، تقسیم قدرت سیاسی در حرکت است که در آن «مسئله کُرد ها» نقش کلیدی بازی خواهد کرد.

زیاد خوشحال نشوید که این موضوع ها به ما ایرانیان ربطی ندارد. یک حلقه مهم این «مسئله کُرد ها» هم ایران و کُرد های ایران است. مشکل اساسی در اینست: استقلال طلبی چهار منطقه کُرد نشین عراق، ترکیه، سوریه و ایران، جدائی آنها از کشور های متبوع خود و اتحادشان در یک «کردستان بزرگ» میتواند ثبات و مرزهای موجود تمام منطقه را بهم بزند و این کشور ها را وارد یک مرحله خونین و مخّرب جنگ های داخلی، قومی و منطقه ای کند. اخیرا حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله در پی بحث هائی که پس از انتشار توافقنامه این دو حزب در گرفت توضیحی رسمی منتشر کرده و گفته اند که منظور آنها نه جدائی از ایران بلکه «تامین حقوق ملت کُرد در ایرانی فدرال و دمکراتیک» است.

حالا که این دو حزب این را میگویند، حتما همین طور است. ولی شما خودتان کلاهتان را قاضی کنید و از خودتان چند سؤال کنید: مثلا از خودتان بپرسید که منظور این دو حزب از«ملت کُرد» که در توافقنامه میگویند چیست؟ چیزی جز مجموعه کُرد های همه کشور های منطقه یعنی عراق و ترکیه و ایران و سوریه است؟ در آن صورت اگر دو رهبر مهم این ملت واحد کُرد یعنی آقای بارزانی با آن قدرت و دم و دستگاهش و یا آقای اوجالان با آن همه پیشمرگه اش کردستان ایران را هم به سمت و سوئی هدایت کنند که این ملت واحد صاحب دولت واحدی هم بشود، این دو حزب ما چه خواهند کرد؟ دوم: بپرسید منظورشان از «کردستان» چیست؟ آیا چیزی جز مجموعه واحدی از کردستان چهار کشور نامبرده است یا اینکه فقط کردستان ایران را در نظر دارند؟ در آن صورت چرا کردستان ایران «کردستان شرقی»، کردستان ترکیه «کردستان شمالی»، کردستان عراق «کردستان جنوبی» و منطقه کُرد نشین سوریه «کردستان غربی» خوانده میشود؟

سوم: بپرسید دقیقا منظورشان از «فدرالیسم» که برای ایران میخواهند چیست؟ همان است که آقایان بارزانی و طالبانی در کردستان عراق بدست آورده اند طوریکه کردستان عراق تقریبا فرقی با کشوری مستقل ندارد که صاحب ارتش، زبان رسمی، پرچم و گمرک خودش است و از بغداد فقط طلب دارد بدون آنکه نسبت به عراق مسئولیتی هم داشته باشد؟ بنده که اینها را عرض میکنم در واقع مخلص روحیه قوی کردستان دوستی ئی هستم که تقریبا در همه دوستان کُرد (چه کُردهای عراق و ترکیه و چه هموطنان کُرد خودمان) دیده ام. دوم اینکه این دوستان، حداقل آنها که من میدانم و میشناسم، مثل بعضی ها اهل توهین و بد و بیراه نسبت به کشور و ملت متبوع خود نیستند. اکثرا بدون سر و صدا دلبسته یک کردستان واحد هستند. یعنی اصلا کردستان را با وجود مرز ها جدا از همدیگر حس نمیکنند. فکر میکنم آنها اگر هم مستقیما و فورا بزبان نیاورند اما بسیاری از آنها در آرزوی چنین کشور واحد کردستان هستند. این هم چه عیبی دارد؟ مگر آمال و آرزوی همه ما خوشبختی و رفاه و پیشرفت همه نیست؟ و مگر قرار نیست هر فرد و ملتی آزادانه شکل زندگی اش را خود معین
کند؟ اگر کُرد ها در همچو کشورمتحدی خوشبخت خواهند شد، چه چیزی بهتر از اینست؟

تجزیه کشور های موجود وجدائی کُرد ها و یا دیگران برای تاسیس کشور های نوین چه مانعی دارد؟ ولیکن حالا که این موضوع مسئله داخلی فقط یک کشور نیست و آثار این تغییرات تمام منطقه و اقوام و ملل خاورمیانه اعم از کُرد و عرب و ترک و ایرانی و غیره را تحت تاثیر قرار خواهد داد، باید همگی بپرسیم که این تاثیرات محتمل کدامند؟ هرکس حق دارد تصویری صلح آمیز و سرشار از آزادی و خوشبختی و پیشرفت از این خاورمیانه جدید با 72 ملت و كشور ریز و درشت جدید و تک قومی را برای ما ترسیم کند. بنده شخصا از آزادی و خوشبختی و پیشرفتش مطمئن نیستم، اما با این تحولاتی که چندین سال است مشاهده میکنم، قویا حدس میزنم که اوضاع منطقه مجموعا به سوی آن 72 کشور جدید حرکت میکند، 72 کشوری که تا کار تاسیس و تثبیت آنها تمام شود صد سال خون جاری خواهد شد و خرابی به بار خواهد آمد و این، نه به خیر تک تک این ملت ها و اقوام (از جمله هموطنان کُرد ما) و نه بنفع کلیت این کشور ها و منطقه است. کافی است به نقشه کردستان در بسیاری از سایت های کُردی و از جمله همین سایتی که توافقنامه دو حزب را چاپ کرده نگاه کنید که از حالا، یعنی هنوز خبری نشده، نصف استان آذربایجان غربی را جزو کردستان ایران به حساب میاورند.

بنابراین سؤال چهارم هم میتواند این باشد که منظور از «کردستان ایران» دقیقا کجا هاست؟ دوستی از ارومیه راست میگفت: اگر 30-40 سال پیش کشور های منطقه راه آزادی، عدالت و همکاری را در پیش میگرفتند، امروز خاورمیانه میتوانست یک منطقه پیشرفته و آزادی باشد که همه کشور های آن با همدیگر روابط واقعا خوب و پرفایده انسانی، تجاری، اقتصادی، سیاسی، علمی واجتماعی دارند: منطقه ای تا حد امکان شبیه اروپا که در آن نیازی به زورگوئی و قاچاق و خصومت قومی و ملی و تجزیه و جنگ داخلی نباشد.

————————————
در ضمن بخوانید: بی بی سی: آینده کردستان عراق: استقلال یا فدرالیزم (تحلیلی است جالب که موضوع استقلال کردستان را فقط در چهارچوب عراق مطرح میکند نه با در نظر گرفتن احتمال تجزیه همه منطقه های چهارگانه و وحدت آنها در یک کردستان متحد)

بحث کردستان ادامه دارد

  1.  سنندج                                   Wed, Sep 12 2012 04:30:10
    س
  2. بعد از انتشار توافقنامه حزب دمکرات کردستان ایران و حزب کومله کردستان ایران موج انتقاد ها از سوئی و دفاعیه ها از سوی دیگر شروع شد که هنوز هم ادامه دارد. مخالفان میگویند طوری که این توافقنامه از «جنبش رهائی بخش ملت کرد» سخن میگوید و مسئله کردستان را بدون پرداختن به موضوعات ایران بررسی میکند عملا زمینه ای برای جدائی و تجزیه ایران بوجود میاورد. موافقان این توافقنامه این ادعا را تکذیب میکنند و میگویند تاکید بیش از حد بر تمامیت ارضی ایران بدون قبول «حق تعیین سرنوشت» اقوام ایران چیزی جز انکار و زیر پا گذاشتن حقوق اقوام و نادیده گرفتن دمکراسی نیست.
    ابتدا ببینیم خود توافقنامه چه میگوید:
  3. از متن:
    جنبش رهایی‏بخش ملت کرد در کردستان ایران، سال‏های متمادی از مراحل متفاوت
    مبارزه‏ی پرفراز و نشیب خود را طی نموده است. مقاومت ملی و فداکاری و به
    شهادت رسیدن هزاران فرزند فداکار در راه اثبات هویت و حقوق سیاسی ملت کرد
    که در رأس همه‏ی آنها حق تعیین سرنوشت قرار دارد، واقعیتی انکارناپذیر است.

    برای مبارزه‏ی ملت کرد در عصر حاضر و در این وضعیت، هم تغییرات گوناگون
    جهانی و هم تحولات اخیر خاورمیانه، همچنین توازن ابرقدرت‏ها و معادلات نوین
    این عرصه، بیش از همیشه زمینه را جهت طرح خواسته‏های ملی مردم کُرد و
    تأکید بیشتر بر حقوق خویش در سطح جهانی را مهیا ساخته است.
    موج تغییر و دمکراسی‏خواهی فراگیر در منطقه‏ی خاورمیانه، پرتوانتر از هر
    زمان دیگری پایه‏های دیکتاتوری‏ها را به سوی فروپاشی سوق داده است. دیر یا
    زود دیکتاتوری جمهوری اسلامی ایران نیز، با تداوم مبارزه‏ی توده‏های مردم و
    اراده‏ی راسخ مبارزان راه آزادی، غیر از گسترش بحران همه‏جانبه‏ی اقتصادی و
    سیاسی و رفتن به سوی سرنگونی کامل، افق دیگری پیش‏رو ندارد.

  4. بیشترین بحث را بیانیه ای ایجاد کرد که از سوی گروهی از روشنفکران ایران خارج از کشور امضا کرده بودند:
  5. از متن: در این توافقنامه، مبارزه مردم کردستان برای دمکراسی در ایران یکجا فراموش
    شده است و به جنبشی صرفا” در راه اثبات هویت و حقوق سیاسی ملت کرد که در
    رأس همه‏ ی آنها حق تعیین سرنوشت قرار دارد” فروکاسته می شود. حزب دمکرات
    ظاهرا از یاد برده است که سال ها شعار این حزب، “دمکراسی برای ایران و
    خودمختاری برای کردستان” بوده است و زنده یاد عبدالرحمن قاسملو به کسی
    اجازه نمی داد که خود را ایرانی تر از او بداند. بدین ترتیب بر مبارزه
    هموطنان کرد ما در جنبش سبز و مبارزه با ولایت فقیه و استبداد دینی هم خط
    بطلان کشیده می شود و همهء فداکاری ها، زندان و شکنجه و اعدام ها به سود
    دیدگاه ویژه این دو حزب مصادره می شود. ستمی که امروز بر ملت از هر قوم و
    تباری می رود خصلتی سراسری دارد و هدف نخستینِ مبارزهء مشترک نیز برداشتن
    تبعیض ها و برابری حقوقی همه مردم ا یران است. گرایش هایی که در راس
    مطالبات خود بجای دمکراسی در ایران، حق تعیین سرنوشت اقوام را می نهند،
    بدون تردید جز خلل در این مبارزه نقشی نخواهند داشت. برآوردن خواستهایی چون
    تمرکززدایی و افزایش اختیارات یکان های کشوری یا بازنگری در ساختار آموزشی
    و فراهم کردن امکانات آموزش زبان مادری، همه در یک گفتگوی ملی در چارچوب
    ایران دمکراتیک امکان پذیر خواهد بود.
  6. و نظر های رنگارنگ:
  7. از متن: نامه ها و اعلامیه ها «تمامیت ارضی» را در جایگاهی
    فراتر از «صندوق رای» قرار داده اند و این مقدمه ایست برای عدم تمکین به
    صندوق رای، و حتی درهم شکستن آن، هرگاه صندوق رای به تمامیت ارضی «خیانت»
    کند. جدا از این که مردم هر منطقه قومی در ایران
    خواهان استقلال باشند یا نباشند، جدا از این که استقلال به لحاظ اجتماعی،
    اقتصادی، و سیاسی به سود مردم منطقه ی قومی یا بسود ایران باشد یا نباشد،
    باید حرف صندوق رای – چنانچه باور همگانی به صحت و سلامت آن تضمین باشد –
    در راس باشد و «تمامیت ارضی» از آن والاتر شناخته نشود. می دانم که
    احساساتی خلاف این اصل در ایران بسیار ریشه دار و دیرینه است. می دانم که
    قانع کردن ایرانیان به این که تمامیت ارضی وقتی مقدس است که به رای آزادانه
    ی همه گروه ها
    و هویت های قومی و منطقه ای کشور باشد، کاری بس دشوار است
  8. Meysam Badamchi
    با منطق فرخنگهدار در این نوشته موافقم. نوعی رویکرد لیبرال به مساله حقوق قومیت ها دارد. به نظرم، برداشتم این است که فرخنگهدار هم چنین منطقی دارد، آنچه عیب است آن است که کشوری بیگانه، حتی همسایه، در امور داخلی کشوری دیگر و مساله قومیت های آن دخالت کنند. اینکه مردم یک منطقه از ایران با رای گیری و بدون دخالت خارجی حق داشته باشند در مورد سرنوشت خود تصمیم بگیرند را خلاف دموکراسی نمی بینم ولو اینکه اگر چنان رای گیری در شرایط دموکراتیک و منصفانه و دور از پروپاگاندا یا دخالت خارجی انجام شود بعید می دانم قومیت های ایرانی رای به جدائی از ایران بدهند. کلا نگاه پدرسالارانه به مساله قومیت ها را شخصا نمی پسندم.
    Tue, Sep 11 2012 17:43:45
  9. و یا:
  10. از متن: از متن: این درست است که تاکید بر استقلال ایران و دفاع از
    تمامیت ارضی آن در برابر هرگونه تعرض خارجی باید که جزو اصول و سنگ
    پایه‌های هر کارپایه سیاسی دمکراتیک باشد، اما سرآغاز و نقطه عزیمت یک
    کارپایه دمکراتیک، آزادی و دمکراسی است؛ و رفع هرگونه
    تبعیض از جمله تبعیض ملی، از جانمایه‌های این دو. قرار دادن “تقدس خاک”
    جای آزادی و دمکراسی و به عنوان یک نقطه عزیمت، چه بخواهیم و چه نخواهیم
    پیش از همه خاطره تداوم تحمیل و چکمه و سرکوب در این زاد و بوم را تداعی
    می‌کند. این برخورد، خطر همچنان ماندن بر ایران‌گرایی در کسانی و نشانه
    چرخش از دمکراسی و آزادی ایران دوستانه به ایران پرستی در کسانی دیگر را،
    براذهان می‌نشاند. همان رویکرد دیر آشنایی که، یا تمامیت ارضی را مقدم بر
    آزادی و شان انسان تعریف می‌کند و یا در عمل به همینجا می‌رسد
  11. و در دفاع از توافقنامه:
  12. از متن: آژانس کُردپا: روز گذشته “سازمان دفاع از حقوق‌بشر کردستان” با
    انتشار بیانیه‌ای نسبت به هر آنچه “بحث تکراری و کلیشه‌ای به خطر افتادن تمامیت ارضی
    ایران” عنوان گردیده، واکنش نشان داد.

    این نهاد مدافع حقوق‌بشر با
    استناد به میثاق‌های بین‌المللیِ حقوق سیاسی، اجتماعی و مدنی، خاطرنشان می‌کند که
    “حق ملت برای تعیین سرنوشت، می‌تواند به عنوان حق انتخاب رهایی از اقتدار  یک دولت
    باشد.متن کامل این بیانیه که در اختیار آژانس خبررسانی کُردپا قرار گرفته است در
    پی می‌آید:حق تعیین سرنوشت یک اصل اساسی بین‌المللی است

    در روزهای
    اخیر موجی از تحلیل، خبرو بیانیه از سوی احزاب و جریان‌های ملی در خصو بحث تکراری و
    کلیشه‌ای به خطر افتادن تمامیت ارضی ایران در سایت‌ها و خبرگزاری‌ها منتشر شده
    است.متأسفانه جریان‌ها و احزابی که خود را مدافع ارزش‌های انسانی و اصول
    دموکراسی و گفتمان حقوق‌بشری می‌دانستند در تناقضی آشکار ابتدای‌ترین حق انسانی یک
    ملت را به بهانه‌ی به خطر انداختن استقلال و تمامیت ارضی کشور زیر پا گذاشته‌اند و
    بار دیگر این واقعیت تلخ هویدا شد که اپوزسیونِ مدعیِ دموکراسی هیچ اعتقادی به این
    دستاورد مدرن و ارزشمند بشری ندارد
    ویا:

  13. rahmanjavanmard
    از نظر کردستان نه‌التزام به‌تماميت ارضی که‌ تعهد به‌ حق تعيين سرنوشت سرآغاز هر کار پايه‌ سياسی می‌باشد!… http://fb.me/sRbctKI9
    Mon, Sep 10 2012 16:44:07
  14. و نظر های رنگارنگ:
  15. از متن: در تحلیل نهایی، ما با گفتمانی مواجهیم که در ابتدای شکل گیری کنشی حذفی
    نسبت به مقوله ی ملیت ها در ایران داشته اما امروز در شرایطی تقلیل گرایانه
    به سر می برد.با وجود چنین گذاری، باز هم رویکرد تقلیل گرایانه کنونی، با
    توجه به گسست های عمیق، نسبت به حقوق کلان و بدیهی ملیت ها در ایران، بسیار
    “کم ظرفیت”است. با نگاه به این ظرفیت محدود، در می یابیم امکان پیروی از
    “قواعد بازی دموکراتیک” ناظر به حقوق ملیت ها، در درون این گفتمان وجود
    ندارد. در پایان کلام خود باید به این نکته هم اشاره کنم که فقط در صورتی
    می توان اعتماد نیروهای سیاسی کرد را جلب نمود که نیروهای مرکز مدار حقوق
    کلان ملیت ها را به رسمیت بشناسند و این اعتماد سازی باید از سوی نیروهای
    مرکز صورت گیرد و نه بالعکس.در غیر این صورت در بر همان پاشنه سابق خواهد
    چرخید.
  16. از متن: آنچە دمکرات و کوملە انجام دادەند و واکنشی
    کە دیگران بە این توافقنامە نشان دادند، بیانگر این است کە طرفی در صدد
    همبستگی هویتی است و گروە دیگر آنرا بە دیدە تهدید می نگرد. در این میان
    میتوان معنایی را یافت کە بیانگر تضادهای است کە تنها از یک توافقنامە
    سرچشمە نمی گیرد، بلکە ریشە در تاریخی پر فراز و نشیب دارد کە حاصل مفهوم
    دولت _ ملت و برداشتهای متفاوت از آن است.

    کردها و دیگر هویتهای سرکوب شدە در ایران
    بر این اعتقاد هستند کە روند دولت_ ملت در ایران همراە با آسمیلە کردن دیگر
    هویتها بودە و طرفداران دولت_ ملت مرکزگرا هم با استدلال ملت ایرانی و
    دفاع از یکپارچی سرزمینی هویتهای دیگر را قوم خطاب میکنند تا از این تعریف
    واحدی را تحت عنوان ملت ایرانی تائید کنند.

    واکنشهای کە هر یک از این طرفها از خود
    بروز دادەاند مجموعەای از تضادهای” سیاسی” و “مقاومتی” را بهمراە داشتە
    است. از لحاظ سیاسی نیروهای فعال مرکزگرا پایە مشروعیت خود را از این طریق
    تولید کردەاند. آنها در بازیهای سیاسی هموارە خطوط قرمزی را مبنای نوع نگرش
    خود در قبال دیگر بازیگران و هویتهای دیگر ترسیم کردەاند. حاصل این
    مکانیزم سیاسی بە حاشیە راندن هویتهای سرکوب شدە و تبدیل شدن بە بازیگر
    مطلق است. تصویری کە آنها از خود ارائە دادەاند حامل این معنا بودە کە تنها
    آنها هستند کە دغدغە آیندە ایران و یکپارچگی آنرا دارند تا از این طریق
    مبانی مشروعیتی این موضوع بە انحصار خود دربیاوردند

  17. و بحثی در تلویزیون بی بی سی فارسی با شرکت بابک امیر خسروی (اتحاد جمهوریخواهان ایران)، ناهید بهمنی (حزب ومله) و همن سیدُدی (تحلیل گر سیاسی).. گرداننده بحث: مهدی پرپنچی:
  18. حزب دموکرات کردستان ایران و حزب کومه‌له کردستان ایران :

    هدف ما تأمین خواستهای برحق مردم کرد در چهارچوب یک ایران آزاد، دموکراتیک، فدرال و سکولار است. ..خواستهای ملی کردها نیز که امروزه در شعار فدرالیسم بیان می-شود از نرمها و استانداردهای دموکراتیک و پذیرفته شده جهانی تبعیت می¬کند و علیه هیچ قومیت و زبان و فرهنگی نبوده بلکه علیه ساختار غیردموکراتیک و فوق متمرکز دولت در ایران است و پیروزی خود را نیز در ایجاد تغییرات دموکراتیک در کشور و نه در ایجاد خصومت با هیچ بخش دیگر جامعه ایران میبیند. ما به اتکای عملکرد دهها ساله خود تأکید میکنیم که کردستان پایگاه مستحکم آزادیخواهی و دموکراسیخواهی در ایران بوده و میباشد

    ظاهرا این مسئله از نظر همه «داغ» است. اما شاید مهم تر از همه این است که اکثریت قریب به اتفاق طرف هائی که در این مباحثه شرکت میکنند از چارچوب احترام به همدیگر بیرون نمیروند.

میخواهند آذربایجان را از ایران جدا کنند؟

دینا رورباکر نماینده کنگره آمریکا از کالیفرنیا باز سر و صدا را ه انداخته. یک نامه نوشته به خانم کلینتون در باره تجزیه ایران و جدا شدن استان های آذربایجان از ایران و یکی شدن آنها با جمهوری آذربایجان. حالا بعضی ازهموطن های ما از دو طرف مخالف این را در شبکه های اجتماعی چرخ میدهند

برای خواندن تمام مقاله لطفا کلیک کنید

در انتظار فلاکت طبیعی، جنگ داخلی، و یا شورش کُردها – و تغییر مرز ها…

هاروت ساسونیان

بدون شرح – بخشی از یک سوال و جواب با آقای هاروت ساسونیان، ناشر هفته نامه «کالیفرنیا کوریر» و رئیس «بنیاد ارمنی» که شامل هفت سازمان بزرگ ارمنی- آ مریکائی است (منبع: «هفته نامه ارمنی») (توضیح اینکه ناسیونالیست های ارمنی بخش هائی از شرق ترکیه کنونی را «ارمنستان غربی» و جمهوری ارمنستان را «ارمنستان شرقی» مینامند):

سوال 2: آیا تصوری واهی نیست که ارمنی ها چشم انتظار بدست آوردن دوباره ارمنستان غربی (شرق ترکیه کنونی) باشند؟

جواب: هیچ کس نباید دچار این تصور واهی شود که رهبران ترکیه حتی یک وجب از خاک خود را داوطلبانه به ارمنی ها خواهند داد، چه رسد به به اراضی ارمنستان غربی (شرق ترکیه کنونی). در مناسبات بین المللی انتقال و تحویل صلح آمیز سرزمین عملی فوق العاده نادر است. در اکثر موارد، اراضی را به زور میگیرند. نظر به اینکه ارمنستان از نظر نظامی قدرتمند تر از ترکیه نیست و نظر به اینکه به این زودی ها هم چنین انتظاری نمی رود که از نظر نظر نظامی از ترکیه قدرتمد تر شود، ارمنی ها باید منتظر حوادثی غیر پیش بینی شده در ترکیه و منطقه باشند – از قبیل جنگ داخلی، منازعه های بین المللی و یا منطقه ای، انقلاب، شورش کُرد ها، فلاکت طبیعی و یا هسته ای، که در نتیجه آن در این قسمت دنیا خلاء قدرت ایجاد شود و تغییر احتمالی مرزها ممکن گردد.

Question 2: Isn’t it a fantasy to expect that Armenians will ever regain Western Armenia?

Answer: No one should be under the illusion that Turkish leaders will voluntarily hand over to Armenians a single inch of land, let alone the territories of Western Armenia. Peaceful transfers of land are extremely rare in the practice of international relations. All too often, land is taken by force. Since Armenia is not militarily more powerful than Turkey, and is not expected to be so anytime soon, Armenians have to wait for unforeseen developments to occur in and around Turkey—such as civil war, global or regional conflict, revolution, Kurdish insurrection, natural disaster, or nuclear catastrophe—that bring about a power vacuum and possible border changes in that part of the world.

via Sassounian: Frequently Asked Questions on Armenian Demands from Turkey | Armenian Weekly.

نظر باکو: «شاه اسماعیل، بانی دولت صفوی آذربایجان»

d azimliعباس جوادی – البته که باکو در مورد مسائل تاریخی یک نظر ندارد. خدا را شکر که ندارد. مثل دوران شوروی نیست. کم کم نظر های مستقل و خلاف طرز تفکر عمومی و رسمی هم جوانه زده اند. اما مخصوصا در باره بعضی مسائل که مستقیما به تاریخ و «غرور ملی» مربوط میشود، هنوز طرز تفکر های قدیمی پا بر جاست. هم پابرجاست و هم اگر کسی نظر مخالف ی بدهد  فورا اورا متهم به وابستگی به تبلیغات ارمنی ها و غربی ها و غیره میکنند (طوریکه در ایران شما را زود به آمریکا و اسرائیل متصل میکنند). با این وجود گفتیم برای کسانی که نمیتوانند ترکی آذری را بخوانند و یا با املای لاتینی شمال زیاد آشنا نیستند یک نمونه بدهیم که کم و بیش نشاندهنده طرز فکر رسمی و عمومی در جمهوری آذربایجان در رابطه با شاه اسماعیل و سلسله صفوی است. برای این کار مقاله آقای دلاور عظیم لی، استاد تاریخ قرون وسطای آذربایجان در انستیتوی تاریخ جمهوری آذربایجان را انتخاب کردیم که اخیرا در سایت رادیوی آزادی منتشر شد. چون مقاله طولانی بود فقط بخش هائی را که فکر میکردیم برای خوانندگان ایرانی جالب تر است انتخاب کرده ترجمه نمودیم. این نقل قول ها را بدون هیچگونه شرح و تفسیر تقدیم میکنم تا خوانندگان با طرز فکر عمومی و در عین حال کم و بیش رسمی در جمهوری آذربایجان راجع به شاه اسماعیل و سلسله صفوی آشنائی بیشتری پیدا کنند. برای مطالعه تمام مقاله (به ترکی آذری و الفبای لاتین)  به این لینک مراجعه فرمائید.

در این اواخر تبلیغاتی غیر حرفه ای و تحقیر آمیز بر ضد یکی از درخشنده ترین صفحه های تاریخ آذربایجان یعنی دولت صفوی آذربایجان به راه افتاده است. اگرچه دقیقا  نمیدانیم این تبلیغات از کجا سرچشمه میگیرد، میتوان احساس کرد که نیروهای معینی در این تبلیغات دست دارند.  (…) اولا: کسانی که این تبلیغات تحقیر آمیز را بر علیه شاه اسماعیل یعنی یکی از برجسته ترین چهره های تاریخ آذربایجان، کسی که به تاریخ ما دولت صفوی آذربایجان را هدیه کرده و از نظر قدرتش یکی از مشهورترین سرکرده های دنباست به  پیش میبرند،نه فقط حرفه ای نیستند بلکه در عین حال حوادث این دوره را خوب نمیدانند.

(…)

در این دوره چند دولت ترکی در شرق وجود داشت: 1. دولت صفوی آذربایجان (که تا 1514 اولین قدرت بودند)، 2. امپراتوری عثمانی ( که بعد از 1514 مقام اول به دست آنها رسید)، 3. دولت مملوکیان مصر، 4. دولت شیبانی ها، 5. دولت مغول ها.

(…)

همه حاکمان شرق در آرزوی ایجاد توران بزرگ بودند. بعد ها نادر شاه هم از پی همین آرزو بود و کوشش میکرد مرزهای صفویه را احیا کرده تمامی جهان ترک را در امپراتوری خود متحد کند. چهار نشان که در تاج او بود که نماد های توران بودند. شما خودتان تصور کنید که در این شرایط به وجود آمدن زد و خورد مگر چیزی غیر طبیعی است؟

(…)

از زمان های قدیم سرزمین های ایران و آذربایجان مشمول دولت و امپراتوری های مشترکی  بود. اما بعد از قرن یازدهم (میلادی) در این سرزمین ها تنها امپراتوری های ترکی حکمفرما شد. اگر از این نقطه نظر به تاریخ نظر افکنیم، خواهیم دید که منظور از نام «ایران»آن دولت فارس که امروز به نظر همه میرسد نیست. امپراتور های بزرگ ترک همزمان با سرزمین آذربایجان سرزمین های ایران را هم چزو اراضی خود محسوب کرده اند. زیرا ایران دارای یک تاریخ شش هزار ساله است. این حقیقت را هم باید قبول کرد که خود کلمه «ایران» در منابع قدیم ذکر نشده است.  این نام بعد ها از طرف اروپائیان ایجاد شده است. برای اثبات این موضوع کافی است به منابع عربی مراجعه کنیم. تا قرن نهم هیچ منبع عربی نامی از «ایران» نمیبرد. سرزمین ها بنا به نام سلسله ها نام گذاری میشدند. کلمه «ایران» هم ربطی به فارس ها ندارد. این نام بعد ها به آنها اطلاق شده است. آمدن فارس ها به این سرزمین ها حداکثر مربوط به قرن یازدهم قبل از میلاد است. .

(…)

… فراموش نکنید که آذربایجان تنها در زمان صفویه متحد شد. از این دولت در منابع (تاریخی) بعنوان «دولت قیزیل باشیه» و یا «دولت آذربایجان» نام برده شده است. آذربایجان نه قبل از صفویه متحد شده بود و نه بعد از آن متحد شد…

در ضمن بخوانید:

شاه اسماعیل – بحثی نسبتا داغ در باکو

شاه اسماعیل – بحثی در باکو

عباس جوادی – بحث شخصیت شاه اسماعیل صفوی و نقش او در تاریخ در میان روشنفکران جمهوری آذربایجان نسبتا داغ شده. یادم می آید من در اواخر دوره شوروی که به باکو سفر کرده بودم یک کتاب درسی تاریخ جمهوری شوروی آذربایجان خریدم که برایم جالب بود و بر پایه آن  در همان سال ها مقاله ای نوشتم و در آنجا اظهار تعجب کردم که آذربایجانی های شمالی شاه اسماعیل را «قهرمان خلق آذربایجان» و «بانی دولت صفوی آذربایجان» میشمارند و با نام و نقش او افتخار میکنند، اما سلسله صفوی را که شاه اسماعیل بانی اش بود و نوادگان او و بخصوص شاه عباس اول را (احتمالا بخاطر انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان)  رهبران دولت «استعماری» و «بیگانه» ایران مینامند که سرزمین آذربایجان را «اشغال» کرد. درک این موضوع و توضیح این تناقض برای من مشکلی جدی شده بود. البته توضیحش در واقع مشکل نیست. در اکثر کشور های نو استقلال سابق شوروی که سابقه دولتی ملی و تاریخی ندارند، تاریخ نگاران و سیاستمداران همیشه به دنبال شخصیت هائی ملی میگردند تا دولت ملی و نوپای خود را با آن مستدل و مزیّن کنند و این، چیزی طبیعی است. اما در این رهگذر آنها اغلب دچار گزافه گوئی هائی دور از منطق از سوئی و نادیده گرفتن منابع و حوادث تاریخی از سوی دیگرمیشوند که ممکن است سایه ای بر این کوشش های قهرمان سازی بیافکنند.

گوشه ای از آن بحث را میتوانید در سایت «رادیوی آزادی» بخوانید. آیا میتوان با شاه اسماعیل افتخار کرد؟ آیا شاه اسماعیل بانی دولت آذربایجان بود یا ایران؟ آیا دولت دین بنیاد را شاه اسماعیل برای اولین بار در ایران جاری کرد و شیعه را مذهب رسمی و دولتی اعلام کرد؟ آیا شاه اسماعیل مرتکب جنایت هائی هم شده است؟ آیا شاه اسماعیل پرچمدار «دولت ترکی – آذری» بود و یا بانی «ایران نو»  بعد از خلافت های عربی – اسلامی بود؟ آیا در زمان شاه اسماعیل ترکی آذربایجانی «زبان رسمی» حکومت و مملکت شد؟

متاسفانه در شرایط جمهوری آذربایجان که شاهد کمبود شدید کتاب و ترجمه کتاب های مهم تاریخی از سوئی و جوّ شدید ناسیونالیستی در فرهنگ و رسانه های رسمی و غیر رسمی از سوی دیگرهستیم، شرایط  برای بحث آرام و منصفانه موضوعات تاریخی فوق العاده نا مناسب است. کاش که در دنیای کنونی کار ترجمه، چاپ و نشر کتاب حداقل به اندازه نصف درآمد تجارت انگور و یا موز سود آور بود و یا حکومت ها بجای صرف هزینه های هنگفت برای تبلیغات اغلب توخالی بودجه مناسبی هم برای ترجمه و نشر کتاب ها و منابع پایه ای دانش عمومی بشری از جمله تاریخ هم جدا میکردند که نه فقط فرهنگ و تبلیغات رسمی و مردم پسند بلکه نگرش های واقعگرایانه و رنگارنگ و اغلب متضاد را منعکس میکرد و بدین ترتیب به غنای فرهنگ عمومی و بالا رفتن آن کمک مینمود. اما خوب، باز جای شکرش باقی است که محیط و فرصت بحث در مورد «بدیهیّات» در جامعه امروزه جمهوری آذربایجان (حداقل میان روشنفکران آن) کمی بیشتراز گذشته شده است.

در اینجا فایل پی.دی.اف. سه صفحه از کتاب «ایران از دیده سیاحان اروپائی از قدیم ترین ایام تا اوایل عهد صفویه» به قلم دکتر حسن جوادی را تقدیم میکنم که از نظر شناخت شاه اسماعیل بسیار جالب است. شاید طبق معمول بعضی ها ایراد بگیرند که همه آن سیاحان غربی و یا تاریخ نگاران خودی مغرض اند. البته فقط سیاحان غربی نیستند که در مورد شاه اسماعیل نوشته اند. اما نوشته های تاریخ نگاران مسلمان و حتی ایرانی همدوره صفوی (و حتی آنان که تاریخ نگار دربار صفوی بودند) هم تضاد چندانی با این مشاهدات سیاحان و یا توصیف تاریخ نگاران معاصر ندارد.

آیا میتوان با شاه اسماعیل افتخار کرد؟

شاید هم حقیقت باز جائی آن وسط هاست، نه در طرف زنده باد و نه در طرف مرده باد. اصلا چرا لازم است ما یک جانب تاریخ و این شخصیت ها را بگیریم و یا به به و چهچه بکنیم یا محکوم بکنیم و مرده باد بگوئیم؟ خود شاه اسماعیل کم جنایت نکرده است حتی در خود تبریز کله هر کسی را که به عمر و عثمان دشنام نداده،  زده اند. و نمونه های دیگر. کمتر و یا بیشتر،دیگران هم کرده اند. عثمانی و شیبک خان اوزبک و تزار روس و نادر شاه هم کرده اند. این هم درست است. ولی خوب، شاه اسماعیل یک خصوصیت داشت که بعد از اعراب و مغول ها ایران معاصر را در مقابل عثمانی در شرق و اوزبکان در شرق متحد کرد و از آن دفاع نمود و به آن یک ایدئولوژی (مذهب شیعه) داد که برای صد ها سال بعد مثل چسب ایران را نگهداشت. البته شاید بعضی ها از این هم خوششان نیاید. دیگران هم که ما از آنها ممکن است بیشتر بدمان بیاید، شاید کار های خوبی هم کرده اند. منظور من اینست که باید دقیقتر نگاه کرد و حتما کوشش نکرد که ارزیابی یا کاملا مثبت باشد یا صد در صد منفی و ما از یکی «قهرمان خلق» و «پدر ملت» درست کنیم و از دیگری «خائن» و «دشمن خلق». این در شوروی اینطور بود. در جمهوری آذربایجان هنوز این طور است و در جمهوری اسلامی هم اینطور شده. متاسفانه. یا سیاه سیاه یا سفید سفید.

مثل آنچه که همیشه گفته شده است: تاریخ یکرنگ نیست، رنگارنگ و پر از تناقض و ضدیت هاست. مطالعه تاریخ فقط زمانی جالب است که آلوده به ایدئولوژی و تبلیغات نباشد بلکه رنگارنگی آن را مورد نظر قرار دهد.

لطفا کلیک کنید:

نظر باکو: «شاه اسماعیل، سرکرده مشهور جهان» و « بانی دولت صفوی آذربایجان»

آن روز ها…

عکس بسیار جالبی است که در «فیس بوک» پیدا کردم. از راست به چپ صف جلو (نفر اول و آخر برای من نا آشناست). از نفر دوم دست راست: جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی، محمود دولت آبادی و صمد بهرنگی… و ده هانفر دیگر از قبیل احمد شاملو و فروغ فرخزاد و غیره را هم به اینها اضافه کنید. «نور دیدگان» و به اصطلاح امروزی «ایدول» های ما جوانان سال های 1340… حالا دقیقا چرایش بحث دارد. اهل قلم و نظر بودند. ضد رژیم بودند. ما همه آنها را انسان های فوق العاده و کمی ماورا انسان میشمردیم. هر حرف و یا کوچکترین رفتار آنها برای ما هزار رمز و معنا و فلسفه داشت و اگر دچار سردردی میشدند گناهش به گردن رژیم بود. آن بیچاره ها هم احتمالا زیر فشار این تصورات و انتظارات جوانان و روشنفکران آن وقت ها، زیاد روزگار خوش و خرمی نداشتند…

کتاب جدید برژینسکی: چشم انداز استراتژیک

عباس جوادى – کسانی که اهل تحلیل های استراتژیک و مخصوصا پیش بینی احتمال تحولات 10-20 سال آینده هستند از این کتاب جدید زبیگنیو برژینسکی خوششان خواهد آمد. مشاور امنیتی رئیس جمهوری سابق آمریکا بیل کلینتون در این کتاب احتمالات را تا سال 2030 بررسی میکند. به نظرم مهم ترین خطوط کتاب اینست:

  • تا آن موقع وزنه اصلی تولید اقتصادی و سیاست گذاری جهان به طرف آسیا (چین ، ژاپن و آسیای جنوب شرقی) منتقل خواهد شد. آمریکا بهتر است در مقابل این روند با اروپا، روسیه و هندوستان نزدیک و متفق شود تا بتواند با «چالش اسیا» با موفقیت روبرو شود بدون آنکه اهمیت استراتژیک خود را از دست دهد.مدل و نمونه خوبی برای خاور میانه، قفقاز و آسیای میانه باشد
  • ترکیه نقش مهمی در چشم انداز استراتژیک غرب و بخصوص آمریکا برای 20 سال آینده در منطقه بازی خواهد کرد زیرا آمریکا باید توجه اصلی خود را به آسیا (یعنی غیر مسلمان منعطف کند. اتحادیه اروپا بهتر است ترکیه را به بدنه خود وارد کند. اما ترکیه حتی خارج از اتحادیه اروپا هم میتواند بعنوان کشوری با اقتصادی در حال رشد و نظامی مجموعا دمکراتیک و لائیک
  • برژینسکی یک مشکل اساسی در خاورمیانه را در آن می بیند که باراک اوباما موفق نشد بر خلاف وعده های قبلی خود اسرائیل را به قبول و اجرای برنامه تشکیل دولت فلسطین و راه حل «دو دولت» راضی و قانع کند.

هرکس میتواند موافق و یا مخالف این یا آن نظر آقای برژینسکی باشد. احتمالا هم برژینسکی مانند بسیاری ها از جمله کیسینجرو دیگر چهره های برجسته اما از «مد» افتاده آمریکائی در زمینه تحلیل استراتژیک در محافل واشنگتن صاحب آن نفوذ و تاثیر قبلی خود نیست. اما این، بنظر من، هرگز از جالب بودن نظریات این نظریه پردازان آمریکائی نمی کاهد. کتاب جدید برژینسکی جالب است و مثل همیشه صد ها سوال و ده ها جواب احتمالی را به ذهن آدمی می آورد و زمینه جالبی برای کند وکاوهای پر هیجان ایجاد میکند.

ترکیه: روندی چشمگیر و خطری جدی

فقط به این ارقام نگاه کنید: درسال 1997 سهم تجارت خارجی در درآمد ناخالص ملی ترکیه 9% بود. این رقم 13 سال بعد یعنی در سال 2010 به 47% رسید یعنی در حال حاضر تقریبا نصف در آمد ملی ترکیه از بابت تجارت خارجی است. یک رقم دیگر: در ده سال بین سال های 2000 و 2010 تعداد خارجیانی که از ترکیه دیدن کردند 210 میلیون نفر بود. و همه اینها هم توریست نبودند. تعداد کسانی که در این ده سال برای کارهای تجاری و سرمایه گذاری و یا بررسی های و کنفرانس های علمی و تخصصی به ترکیه آمده اند رشد چشمگیری داشته است.

ترکیه حالا در لیست کشور هائی که بالاترین درجه رشد اقتصادی در جهان را دارا هستند مقام شانزدهم را دارد. گفته میشود اگر ترکیه با همین سرعت به رشد اقتصادی خود ادامه دهد در سال 2030 به 12-مین و یا 13-مین کشور ارتقا پیداخواهد کرد…. اگر… اگر دولت آقای اردوغان بزرگترین و حاد ترین مشکل کشور یعنی «مسئله کُردها» را حل کند و با این ترتیب از تلاشی و تجزیه کشور (بخصوص در شرایط تغییرات و بحران های جدی در منطقه) پیشگیری نموده در این مورد هم نمونه مثبتی برای دیگر کشور های منطقه شود. با وجود بعضی کوشش ها در ابتدای کار، حکومت اردوغان جدیت زیادی در حل مشکل قومی کُرد ها از جمله حقوق زبان و اداره محلی نشان نمیدهد. علاوه بر این روش حکومتداری اردوغان و حزب حاکم «آ. ک. پ.» هر چه بیشتر به سوی بی اعتنائی به توافق ملی و مصالحه با گروه های مختلف اجتماعی و احزاب مخالف و اتخاذ روش های یکه تازی است. هر دوی این عوامل دست آوردهای کشور در زمینه های اقتصاد، دمکراسی، حکومت قانون و سیاست خارجی را بطور جدی با مخاطره روبرو میکند و مهم تر از همه، موضوع حل نشدهء کُرد ها وحدت ملی و تمامیت ارضی کشور را بطور جدی تهدید میکند.

جنگ شیعه و سنّی؟

عباس جوادی – دقت میکنید؟ هفته ای نمیگذرد که در عراق بمبی منفجر نشود و ده – بیست نفر، یک بار ازاهل تشیع و بار دیگر از اهل تسنن به قتل نرسد. نتیجه آن است که در عراق که اکثریت حکومتش در دست شیعیان است، وقتی آقای مالکی کاری بر ضد یک فرد و یا گروه سنی میکند سنی های عرب این را به حساب کلیت شیعیان عراق مینویسند و درست یا نا درست میگویند که شیعه ها میخواهند سنی ها را تصفیه و از حقوقشان محروم کنند. برعکس هم همین طور: وقتی در کربلا و نجف حمله ای خونین به شیعیان میشود اهل تشیع آن را درست یا نا درست به حساب «سنی ها» مینویسد. نتیحه این چه میشود؟ این میشود که بحث از حالت حق و مذاکره و مصالحه و توافق بیرون آمده تبدیل به وضعی بی در و پیکرو ناروشن میشود که در آن هرکس میخواهد رقیب و دشمن خود را بکشد و یا حداقل به حالت «بی ضرر» در آورد. نتیجه آن میشود که ملت منقسم و دشمن همدیگر میشود. جویبار های خون و خرابی ها قطع نمیشود و در نهایت ملت و مملکت، عرب و کرد و شیعه و سنی، همه با هم دچار افتراق و مرگ و انحطاط میشوند.

ادامه خواندن “جنگ شیعه و سنّی؟”

ترکیه، «پ کا کا»، ایران و منطقه

عباس جوادی – اجازه بدهید بعضی داده ها، اطلاعات و گمانه زنی های باصطلاح «منابع آگاه» را اینجا ردیف کنم، نتیجه گیری ها با شما.

1. طبق اطلاعات جدید، سازمان امنیت ملی ترکیه («میت») جهار سال پیش تحلیلی ازوضع موجود کشور کرده و نتیجه گیری نموده که اگر دولت «مسئله کرد ها» را هر چه زودتر حل نکند ترکیه در ربع دوم قرن (یعنی حدودا تا 30 الی 40 سال بعد) تجزیه خواهد شد و وزن بین المللی خود را از دست خواهد داد.

ادامه خواندن “ترکیه، «پ کا کا»، ایران و منطقه”

«عقب گرد ترکیه از اصلاحات و آزادی های دمکراتیک»

مصاحبه زیر با آقای محمد آلتان در مورد عقب گرد ترکیه از اصلاحات و آزادی های دمکراتیک (روزنامه رادیکال چاپ استانبول) بنظر من بسیار آموزنده است. آقای آلتان که از لیبرال دمکرات های سرشناس ترکیه است، در سه – چهار سال اول حکومت حزب عدالت و ترقی ترکیه (آ.ک.پ.) طرفدار سیاست های این حزب در مورد اصلاحات بود. اما انتقادات او از حزب حاکم و نخست وزیر رجب طیب اردوغان بطور روز افزون بیشتر شده است. در این مصاحبه آقای آلتان بیشتر در مورد محدودیت روز افزون آزادی مطبوعات و سانسور و خودسانسورصحبت میکند و میگوید حکومت تحمل افراد مستقل و منتقد در مطبوعات را ندارد. بنظر محمد آلتان تا زمانیکه کنترل اوضاع در دست ارتش و کمالیست ها بود طرفداران اردوغان دم از آزادی میزدند اما حالا که همه کنترل مملکت و در ضمن مطبوعات (حتی از طریق مالی و نفوذ کنترل غیر مستقیم رسانه های خصوصی) را به دست گرفته اند موضوع آزادی های دمکراتیک و اصلاحات از دستور کار آنها خارج شده است. ارتش بی تاثیر شده است. حالا سیاسی هائی  بر سر کار آمده اند که کار قبلی ارتشی ها را میکنند و بنظر آنها در این شرایط  دیگر نیازی به آزادی ها و اصلاحات نیست.

ادامه خواندن “«عقب گرد ترکیه از اصلاحات و آزادی های دمکراتیک»”

من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم

عباس جوادی – خواننده عزیزی بنام احد در باره مقاله «فقط مسلمان؟ فقط ایرانی؟» از تبریز ایمیل زده و گفته است که: « شما با این نظریات برابری حقوق همه شهروندان مملکت صرفنظر از زبان، نژاد، جنسیت، دین، مذهب وغیره چقدر میتوانید حمایت اکثریت مردم ایران را جلب کنید؟ صرفنظر از این که چه کسی حکومت میکند و یا نمیکند، آیا همین امروز در انتخاباتی کاملا آزاد اکثریت مردم ایران به یک کاندیدای ریاست جمهوری که بهائی و یا حتی سنی مذهب باشد رای میدهند؟»

دو جواب به این دو سوال: اولا بنده که خوشبختانه سیاستمدار نیستم که بخواهم رای و یا پشتیبانی مردم را جلب کنم. در حقیقت بر عکس. ما مردم صنف روزنامه نگار و نویسنده و «روشنفکر» و هر چه اسمش را بگذارید، معمولا باید سیاستمدار نباشیم. دنبال اکثریت ندویم. تبلیغ ایدئولوژی و حزب و گروه و شخصیت معینی را نکنیم. برعکس، بدون محاسبه اینکه «اگر فلان حرف را بگوئیم و بنویسیم، فلان کس ها و اکثریت مردم چه خواهند گفت؟» باید آنچه را که به نظرما و عقلمان و انصافمان درست و منطقی میاید بیان کنیم. حالا مردم این را قبول کنند و یا نه و چقدر آن را قبول کنند، این داستان دیگری است. نظر به اینکه ما به معنای «سیاستمدار» اهل سیاست نیستیم (یعنی بنظرم نباید باشیم اگرچه میدانم بعضی ها میخواهند سیاستمدار هم باشند)  و چون کارما اساسا گزارش و تحلیل و بررسی و تفسیر است، اگر فکر میکنیم در چارچوب اخلاق و دانسته های خود، بدون تبلیغ و های و هوی و ایدئولوژی عمل میکنیم، نباید زیاد نگران عکس العمل و تائید و یا اعتراض این و آن باشیم. در نهایت هر خواننده و بیننده و شنونده آزاد است که حرف کسی را بپسندد و یا نه. خوبی کار در آنست که از میان حرف های ده – بیست نفر و منبع، ده بیست نگرش و درک بیرون میاید که هر کس میتواند مخلوطی دلخواه از آن را بپذیرد و یا همه را به دور بیندازد. کسی که اهل تبلیغ حزب و گروه و دین و ایدئولوژی نباشد و دنبال حکومت و انتخابات و وزارت و وکالت هم نرود، کارش راحت تر است. آزاد تر است. ما ممکن است حرفمان را اصلاح کنیم و پس بگیریم و یا در زمان های مختلف (عینا مانند سیاستمداران، اما نه مانند آنان عالمانه) حرفهای متضاد بزنیم. اما بهائی که برای این «آزادی» میپردازیم اینست که حرف های ما چندان تاثیری ندارد و یا اگر هم داشته باشد کم و تدریجی است.

نکته دوم: آیا اکثریت مردم ایران حتی در شرایط آزادی کامل، مثلا به یک کاندیدای ریاست جمهوری  بهائی و یا سنّی مذهب رای میدهند یا نه؟ این را واقعا نمیدانم. در کشور های دیگر هم این، مسئله پیچیده ای است. مثلا آیا مردم فرانسه یک فرانسوی سیاهپوست با نامی آفریقائی را به مقام ریاست جمهوری انتخاب میکنند؟ میدانیم که در ایالات متحده انتخاب باراک اوباما با چه هیجان و استقبال زیادی از طرف افکار عمومی دنیا روبرو شد. اما بنظرم اینجا دو موضوع مختلف هست. اولا مردم، اکثریت مردم چگونه فکر میکنند و عمل میکنند و ثانیا دولت و نظام چه نوع قانون هائی دارد و چطور عمل میکند.

درپندار ها و رفتار مردم و گروه های مذهبی، دینی، نژادی، قومی و یا جنسیتی ده ها عامل مانند باور های دینی، عادات و رسوم ملی و محلی، تجربه تاریخی، روانشناسی اجتماعی، وضع اقتصادی، فرهنگ ملی و تحصیل اثر گذار است. تغییر این گونه پندار ها، رفتار ها، عادات و رسوم که نتیجه ده ها و صد ها سال است معمولا بتدریج و بسیار آهسته انجام میگیرد.

اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران مسلمانند و اکثریت بزرگ مسلمانان ایران هم شیعه مذهب هستند. اکثریت مردم محافظه کار و مذهبی اند. مرد سالاری جنبه دیگر اکثریت جامعه است. در حالیکه جامعه ایران نمونه خوبی از جوامع خاورمیانه است، بخاطر تاریخ و فرهنگ ملی خود و در عین حال عجین شدن مذهب با دولت و حکومت بخصوص از زمان صفویه تاکنون، ویژگیهای خود را هم دارد.

بیش از سی سال است که دولت و کشورداری جمهوری اسلامی بر «دین مداری» و یا درست ترش: تفسیر حاکمین جمهوری اسلامی از اسلام استوار است و همین است که بر تار و پود زندگی سرتاسر اجتماع حاکم گشته است.

یعنی عامل دوم حکومت و نظام است که میتواند در جامعه زور و یا آزادی، تبعیض یا برابری، تحمل دیگران و یا خصومت با دیگران، آشتی و یا نزاع، مصالحه و یا تفرقه را تبلیغ، تشویق و اجرا کند – وابسته به اینکه معتقد و مجری چه نوع اندیشه، دیدگاه و سیاستی است. این سیاست حکومت، بعد از مدتی، سمت پندار و رفتار مردم را هم معین میکند. آنها با تاثیر پذیری و به تبعیت از این سیاست یا متحمل تر، آزاداندیش تر و متحد تر میشوند و یا نابردبار تر، مستبد خوتر وستیزه جو تر. در کشور هائی که از آزادی و دمکراسی بهره مندند هم، بین شهروندان خرافات، تعصب، و استبداد منشی وجود دارد اما حکومت ها آنرا مهار میکنند و جریان رشد اجتماعی را به سمت حفظ و گسترش بردباری، آزادی و پلورالیزم هدایت مینمایند. برعکس، در دولت های مستبد و خود کامه، حکومت ها در میان ملت فرهنگ تحمل زور از بالا و تحمیل زور به پائین را ترویج میکنند.

تجربه غالبا اینطور بوده است که اشخاص، گروه ها و احزابی که مُبلغ و مُجری زور، خشونت و استبداد هستند، بعد از آنکه بهر طریقی، یا با زور و کودتا و یا حتی انتخابات، بر سرکار آمدند، آزادیهای مردم را قیچی میکنند تا ادامه حکمرانی خود را تضمین نمایند. در این شرایط اکثریت مردم بعد از مدتی به ناچار، یا با راهی که حکومت ها برایشان تعیین میکنند به زندگی خود ادامه میدهند و یا بعد از مدتی، کاسه صبرشان لبریز میشود و حکومت هائی را که اجازه نمیدهند خواست مردم در حکومتشان متبلور شود و با خواست مردم تغییر یابد عوض میکنند.

بیائید اول ببینیم که آیا میتوانیم بر سر یک اصل توافق کنیم یا نه، آن هم اینکه شهروندان این مملکت باید صرف نظر از دین و مذهبشان، جنسیتشان، تعلق قومی و زبانی شان دارای حقوق برابر و مساوی در قانون و عمل باشند. قبول دارید؟ بعد از اینکه به این سوال جواب دادیم به سوال خواننده عزیز احد برگردیم که میپرسد: آیا «همین امروز در انتخاباتی کاملا آزاد اکثریت مردم ایران به یک کاندیدای ریاست جمهوری که بهائی و یا حتی سنی مذهب باشد رای میدهند؟» اجازه بدهید باز به این سوال جواب داده و بگویم که من واقعا نمیدانم چونکه در شرایطی که مردم حق بیان آزادانه فکر و نظر خود را ندارند و نه در قانون و نه در عمل آن اصل برابری حقوق شهروندان تاءمین نمیشود و هرکس از بیان آزادانه نظرش می هراسد، کسی نمیتواند بگوید که نظر واقعی مردم چیست. من فقط این راحدس میزنم که بنظرم اکثریت مردم اگرچه مسلمان و شیعه مذهب است اما در مورد سوء استفاده سیاسی و اجتماعی ازدین و مذهب مردم با حکومت و سیاست های آن همدل و همزبان نیست. و اما از نظر عامل دوم یعنی حکومت:  شما این حکومت را می بینید و به مراتب بهتر از بنده میشناسید و هر روز لمس میکنید. اما اینکه واکنش مردم در این آینده نزدیک و یا دور تر نسبت به این حکومت چه خواهد شد، این را بنظرم بسیار سخت و شاید غیر ممکن است که کسی حدس بزند.

 بهر تقدیر، در نهایت هر ملتی خود سرنوشت خود را معین میکند.

ما فقط ناظران نگرانی هستیم که دیده ها و دانسته های خود را حکایت میکنیم.

«من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم،

تو خواه پند گیر از این حکایت و خواه ملال.»

بازگشت هوای پائیزی به مناسبات ایران و ترکیه

عباس جوادی – بعد از یک دوران ده ساله بهبود چشمگیر مناسبات ایران و ترکیه بنظر میرسد این مناسبات باز رو به سردی گذاشته اند.

پیش از انقلاب اسلامی بسیاری ها با اشاره به سنت مناسبات خوب بین ایران و ترکیه میگفتند که بعد از سال 1639 میلادی مخاصمات جدی بین دو طرف صورت نگرفته. البته این ادعا احتمالا بخاطر تقویت روحیه مناسبات خوب بود زیرا بعد از جنگ 1639 بین عثمانی و صفوی، حد اقل پنج جنگ صورت گرفته که آخرینش جنگ 1821-1823 بین سلطان محمود دوم عثمانی و فتحعلی شاه قاجار بود. یعنی 200 سال است که بین ایران و ترکیه صلح است.

ادامه خواندن “بازگشت هوای پائیزی به مناسبات ایران و ترکیه”

استاد یحیی شیدا درگذشت

نویسنده، شاعر و ناشر معروف آذربایجان یحیی شیدا در سن 87 سالگی در تبریز فوت کرد. خدا رحمتش کند.

نوه اش آیدین شیدا میگوید:

استاد يحيي شيدا در سال 1303 هجري شمسي در تبريز ديده به جهان گشود».

پدرش مرحوم حسن يوزباشي چرندابي از مجاهدين مشروطه و از محله چرنداب تبريز بود.

وي از سال 1327 همکاري خود را با مطبوعات آغاز کرد و در نخستين قدم در روزنامه « آذر مرد» به عنوان سر دبير مشغول به کار شد.

استاد ، مدتي در مدرسه طالبيه تبريز رشته علوم ديني را تحصيل کرد ، او به زبانهاي آلماني، عربي، ترکي و فارسي آشنايي کامل دارد.

وي عضو انجمن نويسندگان باکو بوده و داراي دکتراي افتخاري ادبيات از اين مرکز دانشگاهي است.

از آثار و تاليفات وي مي توان فرآورده ها، در زواياي تاريخ « نثر» ، « تلواسه ها » ، قصايد ، غزليات ، پسر خان ( رمان ) ، درياي متلاطم ، جنايات زن يا شاهکارهاي طبيعت (در زواياي ادبيات ) ، ادبيات اوجاغي در سه جلد ، اودلار وطني، اودلي سوزلر ، اون جزوه، ميرزا علي معجزين «ياپيلماميش» شعر لري و بي ريانين اوره ک سوزلري اشاره کرد.«

یک شعر از یحیی شیدا:

آی ساری کوینک

آي خسته قوش آواره گزيرسن بو دياري
زنداندي قفسدي چمني باغي باهاري

گوزله اوزوي آوچي دير هرياني بويوردون
قوزغون کيمي دوردگوزلوگزيرکورپه شکاري

فرصت داليسيجا گزيري ال يئري تاپسا
ويران قوياجاق يوردونو آي کوينگي ساري

تيک اوز يوواني قويما سنه ال تاپا اووچي
سن بو يووانين صاحبي سن قان يئنه باري

جهد ايله کي جان قورتاراسان اووچي اليندن
دوشسن تورا فرياد ائله مه چک بو فشاري

گولشنده کي يوخ ذوق و صفا آي ساري کوينک
قاچ قاچ بو يئرين زهريليدير داري نداري

ديلله نسن اگر اووچي ائدر قانينا قلتان
اوچسان آ يازيق تير جفا قلبيني ياري

مين فيرتينا قالخيب دويه جک باشينا طوفان
هر کيمده اولا داغ کيمي دونيادا وقاري

گلسه باشيوا درد و بلا داغ کيمي دور باخ
آيديندي بو سوز توستو گئده ر گويچگه ساري

ايستر سني صياد اوزونه رام ائده اما
ايغو دا گوره ر آج تويوغ البته کي داري

بو ياخشي مثل دير کي بيزم ائلده دئميشلر
بير باخ آشاغي باخما اوزوندن ده يوخاري

غم غصه کيچيک قلبيني کر دويسه سيخيلما
بو گوند ه کئچر آخيري غملر ده قئتاري

اوندا کي چيخار گون ياييلار عالمه بيردن
اوندا کي قارا دان يئري صبح اولجاق آغاري

داغي داشي آسوده خياليله گزه رسن
گولشنده نه شاختا گوره سن داغدا نه قاري

ظولمون ائوي ويران اول و ظاليم دوشر الدن
قان دورماز اگر کسه پيچاق قيرسا داماري

بختين قاپيسي ايندي قيفيللانسا داريخما
هر بير قيفيلين واردي طبيعت ده آچاري

اوز جانيويلن اویناما بو عرصه ده شيدا
ليلاج دغلبازيله قيزديرما قوماري