تصادفا و براى امور شخصى در آنكارا هستم. هيچ نيت گزارشگرى نداشتم. اما چيزى نوشتم به انگليسى كه منتشر ميكنم. سه حرف براى من جالب بود.
يك بقال: كى ميبره؟ “آقا اين مثل بازى (فوتبال) بارسلونا و يوزقات اسپوره (يوزقات شهر نسبتا كوچكى در آناطولى است)… بخواهند پنج تا ميزنند، بخواهند شش تا ميزنند…اينها (تيم اردوغان) همه امكاناتو دارن و كار كشته اند… اكمل الدين (كانديداى مخالفين اكمل الدين احسان اوغلو) را مردم عادی نميشناسند. حتى اسمش را هم نميدانند.”
يك دندانپزشك جوان و تحصيلكرده آمريكا: “فاجعه اردوغان دو دليل دارد: يكى اينكه اردوغان و تيم اش شديدا كار ميكنند و بازده نشان ميدهند و در مقابل، مخالفت فقط غر ميزند، برنامه ندارد و تنبل هم هست. دوم اينكه ملت آنهمه اتهامات رشوه خورى و فساد مالى عين خيالش نيست.”
يك خانم ميانسال: «اردوغان آدم ملت است، آدم ماست، كسى مثل من و شما. تركيه با او موفق شده. اردوغان اعتبار بين المللى تركيه را بالا برده و با وجود اتهامات دروغ مخالفت؛ باز بعد از ١٢ سال با اكثريت بزرگ انتخابات را خواهد برد.”
اين آخرى ظاهرا (طبق بررسى افكار عمومى از سوى موسسات مختلف) حدود ٤٥-٥٥ در صد آرا را بدست خواهد اورد. احساس من هم اين است. مخالفان خودشان هم اميد پيروزى ندارند. نماينده كرد ها هم يك كانديداى قومى است و فقط بخشى از كرد ها به او راى خواهند داد.
نتيجه اينكه به تخمين من در اين دور اول انتخابات آقاى اردوغان احتمالا چيزى در حول و حوش چهل در صد آرا را از آن خود خواهد كرد تا در آن صورت در دور دوم كه بين دو رقيب اصلى انتخاب خواهد شد، كار را تمام كند – شايد هم همه را يك بار ديگر دچار حيرت كرده در همين دور اول بيش از پنجاه در صد آرا را از آن خود كند. ولى چه خوشمان بیاید چه نه، در اينكه نام رئيس جمهورى آينده تركيه رجب طيب
اردوغان خواهد بود بنظرم جاى شكى نيست.
با اين انتخابات راه براى تغيير نظام سياسى تركيه از حكومت پارلمانى از نوع آلمان و ايتاليا به نظام رياست جمهورى از نوع ايالات متحده و فرانسه هم باز ميشود. اگر قبل و يا بعد از انتخابات پارلمانى سال بعد قانون اساسى در آن جهت تغيير كند، رئيس جمهورى برخلاف گذشته كه مقامى وراى قوه اجرائيه، ملى و تشريفاتى بود رئيس كل قوه اجرائيه ميشود. اينكه تركيه ديكتاتورى ميشود يا نه بحث ديگرى است كه مربوط ب اجراى نظام جديد در عمل است، يعنى قدرت و اختيارات قوه مقننه، بيطرفى محاكم، رسانه هاى آزاد و غيره.
Ankara, 8 August 2014 – Most of people I have talked to here in the Turkish capital city believe that it is almost a clear case that Prime Minister Recep Tayyip Erdogan will win in Sunday’s presidential election. It’s about him, the person, the leader Erdogan and his 12 years of service as PM. He is the front-runner candidate.
A female student from the Faculty of Law says “it seems people don’t care much about past allegations of corruption, authoritarian style and exclusion and intimidation of the opposition.” Indeed, nationalist and secular (pro army, pro Ataturk) opposition’s candidate Ekmeleddin Ihsanoglu does not seem to have much chances. Some don’t even know his complete name. The third contender, the main Kurdish party’s candidate is mainly popular among Kurdish population.
On Sunday, more than 50 million Turks will elect the country’s president – Turkey’s first direct presidential election since its founding in 1923. With this election, Turkey will switch to a presidential system as opposed to a formal presidency and a government led by a prime minister elected by parliamentary election. Turkey’s conservative Islamic leaning party of AKP led by Prime Minister Erdogan has been ruling Turkey without need for coalition partners for the last 12 years, winning consequent national and local elections, with simple majority.
In Ankara, Erdogan’s posters and ads are overwhelming. A middle class shop keeper told me “this is a match between FC Barcelona and (the little football club of) Yozgat Spor (Yozgat is a small Anatolian city). They will shoot as many goals as they wish.” A US-educated young dentist who strongly opposes Erdogan and his political party, admits: “The tragedy here has two legs,” he says. “One is that the opposition is not offering any options for doing things better than Erdogan – they just grouch while Erdogan and his team are producing results and reforms although they also enrich themselves.” And he adds: “the second issue is that people seem not to care about all those corruption allegations against the prime minister and his arrogant behavior.”
So, apparently no surprises on Sunday in Turkey’s presidential election. FC Barcelona will clearly win against Yozgat Spor. After 12 years, Turkey’s citizens are expected to honor once again performance over corruption allegations and a Putin-style authoritarianism for seven more years. Says an enthusiastic Erdogan supporter, a young businesswoman from eastern Anatolia: “He is the nation’s man, a man like me and others, and caring abot us – regardless of all those fake accusations.” This very much sounds like the trend of the majority of voters in Turkey, according to many opinion researchers around, if not more than 50% of the total voters.
My personal estimate is that on Sunday, Aug 10, Mr. Erdogan will receive around 40% of the votes – highest but still not enough. A week later, though, in the run-off between two finalists, he will definitely make it, receiving at least 50%+1 votes of the Turkish electorate. So, like it or hate it: the name of the Turkish president at least for the next seven years is: Recep Tayyip Erdogan.
این اطلس کاملترین اطلس تاریخی موجود در فضای اینترنت است. در این مقاله «چشم انداز» ما فقط بخش ۵۵۰۰ ساله خاورمیانه را گرفته ایم. باز نشر این نقشه ها در ابنترنت به شرایطی وابسته است که می توانید در سایت ملاحظه کنید. موسسه بریتانیائی «تایم مپس» ۷۰ سال است که انتشارات و نرم افزار برای تدریس تاریخ تولید می کند.
3500 قبل از میلاد
تا سال 3500 قبل از میلاد
هزاران سال است در خاورمیانه و سواحل رودخانه های بین النهرین کشاورزی وجود دارد. اولین تمدن واقعی نوع بشر یعنی سومرها ظهور می کند.
سومرها در جوامع بزرگ چند هزار نفری، در شهر ها زندگی می کنند. آنها بعنوان یکی از دستاوردهایشان، فن نوشتن را ایجاد می کنند که بخش اعظم پیشرفت بشریت در دوران بعدی به همین کشف مدیون است.
تمدن دومی هم در حال ظهور است: تمدن مصر در جلگه رود نیل.
ایران: در جلگه ایران کنونی طوایف بومی زندگی می کنند که از آنها اطلاعی در دست نیست
عراق: اولین تمدن شهری تاریخ در بین النهرین پیدا می شود
*****
2500 قبل از میلاد
3500-2500 قبل از میلاد
در هزار سال قبل، تاثیر تمدن بین النهرین گسترش می یابد. حامل مهم این گسترش تجارتی است که از شهر های سومری سرچشمه میگیرد. شهر ها در دیگر مناطق خاورمیانه نیز پیدا میشوند و آسیای صغیر و ایران به دایره تمدن و شهری شدن کشیده میشوند.
اکنون دیگر دومین تمدن بزرگ دنیا یعنی مصر مستحکم شده است. این تمدن نمونه های بارز و نایاب معماری تاریخ یعنی اهرام مصر را بوجود میاورد.
ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده. در شمال ایران کنونی قبایل هند و اروپائی زندگی میکنند که بتدریج به جنوب، به جلگه های ایران کنونی کوچ خواهند کرد
*****
1500 قبل از میلاد
2500 تا 1500 قبل از میلاد
در هزار سال پیش در بین النهرین و مناطق دور و بر آن قیام ها و نزاع های گوناگون رخ داد. اقوام تمدن های باستان میخواهند دولت ها و امپراتوری های نوینی ایجاد کنند مانند امپراتوری های هیتیت ها، میتان ها و بابلی ها که تحت حاکمیت متکلمین زبان های هند و اروپائی از شمال و شرق هستند. همراه با مصر، این دولت ها قدرتمند ترین دول منطقه هستند.
این دولت های مرکزی صاحب یک زندگی پیشرفته تجاری، بوروکراسی و لشکر های مجهز به تکنولوژی زمان خود یعنی ارابه های جنگی هستند و مبارزه بین آنها مُهر خود را به تاریخ این دوره خاور میانه میزند.
ایران: موطن کشاورزان و قبایل، کوچ اقوام هند و اروپائی از شمال و شرق
*****
1000 قبل از میلاد
1500-1000 سال قبل از میلاد
در 500 سال گذشته تغییرات بزرگی خاورمیانه را به لرزه در آورد. دول بزرگ باستان: مصر، هیتیت، آسور و بابل همه از سوی متجاوزین خارجی منهدم شده اند. تحت تاثیر همین تغییرات، مللی مانند فنیقی ها و اسرائیلی ها بوجود میایند. دست آوردهای آنان تاثیرات پایداری بر تاریخ جهان میگذارد.
در این دوره چندین پیشرفت مهم در تمدن بشریت رخ میدهد. نخست، از آهن بطور وسیعتری استفاده میشود و این تحول احتمالا از آسیای صغیر شروع میشود. ثانیا، احتمالا باز در آسیای صغیر الفبا ایجاد میشود و از طریق تجار فنیقی در سرتاسر حوزه مدیترانه و خاورمیانه گسترش مییابد. سومین تحول بزرگ ظهور یکتاپرستی در میان اقوام اسرائیلی است. و در نهایت شتر تبدیل به حیوان اهلی شده به رشد تجارت در صحرای عربستان تکانی جدی میدهد.
ایران: موطن کشاورزان و قبایل کوچنده
*****
500 قبل از میلاد
1000 تا 500 سال قبل از میلاد
تاریخ این 500 سال خاورمیانه شرح حال امپراتوری هائی است که پشت سر همدیگر ظهور میکنند و ناپدید میشوند: آسور ها، سپس بابل، بعد ماد ها و بالاخره امپراتوری هخامنشی ایران، یعنی بزرگترین امپراتوری دنیای باستان که تمام منطقه و فراتر از آن را در بر میگیرد. لیدیائی ها، فریگ ها و یونانیانِ ایون در آسیای صغیر، فنیقی ها و یهودیان سوریه و لوانت (که در همین دوره به موطن اصلی خود بازگردانده میشوند)، مصری ها، بابلی های بین النهرین و ملل گوناگون ایرانی اکنون همه تحت یک رژیم هستند.
این فراز و فرود امپراتوری ها (و ضمنا سیاست آسور و بابل مبنی بر جایگزین کردن ملل مغلوب در گروه های پراکنده در سرتاسر اراضی خود) باعث قیام جماعات بسیاری در سطح وسیع میشود. یک نتیجه این تحولات زوال زبان های باستان و تبدیل آرامی به زبان مشترک منطقه است که بکمک الفبای آسانش تجارت و مناسبات بین المللی و منطقه ای را تشویق میکند.
در این میان، تمدن خاورمیانه که در سرزمین های اولیه اش سه هزار سال عمر دارد، پیشرفت های جدیدی بدست آورده است.
ایران: مرکز امپراتوری وسیع هخامنشی ایران
*****
200 قبل از میلاد
500 تا 200 سال قبل از میلاد
چند قرن اخیر شاهد لشکرکشی های پیروزمندانه (323-333 قبل از میلاد) اسکندر مقدونی به امپراتوری وسیع ایران (پارس) بوده است. لشکریان اسکندر اغلب عبارت از سربازان شهر-دولت های یونان بود.
همزمان با مرگ زودهنگام اسکندر، امپراتوری او بین فرماندهانش و بعضی شاهزادگان محلی تقسیم شد. همین حاکمین و نوادگان آنان پتولمی های مصر، سلوکی های سوریه، بین النهرین و ایران و سلاله های مختلف در آسیای صغیر صد ها شهر به سبک یونان ایجاد میکنند که در سرتاسر منطقه پیدامیشوند. طبقات حاکم منطقه هم از میان همین اقشار بیرون میاید. در این شهر ها سنت های فرهنگی یونان با عناصر باستانی تر آمیزش یافته تمدن حیرت انگیزی ایجاد میکنند که دانشمندان معاصر آن را «تمدن هلنیستی» نامیده اند. در همین دوره است که برخی از مهمترین آثار هنری و ادبی یونانی ایجاد میشود.
ایران: «کشور هزار شهر»
*****
30 قبل از میلاد
200 تا 30 سال قبل از میلاد
در دو سده گذشته خاورمیانه بین دو دولت بزرگ تقسیم میشود: در غرب: روم که اکنون شامل آسیای صغیر، سوریه و یهودیه، و مصر و در شرق: دولت اشکانی (پارتیا) که بر بین النهرین و ایران حکم میراند. این تقسیم سیاسی برای قرن های بعد تاریخ منطقه را معین خواهد کرد.
اما مرزبندی اجتماعی و فرهنگی چندان روشن نیست. تمدن یونانی آثار خود را بر بین النهرین و دیگر بخش های خاورمیانه بر جا گذاشته که با تمدن های حتی باستانی تر منطقه آمیزش یافته است. شهر های سبک یونان («هلنیستی») در هر دو دولت روم و اشکانی رشد میکنند و در هر دو امپراتوری هنر و معماری شدیدا تحت تاثیر تمدن یونانی است.
ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)
******
200 میلادی
30 سال قبل از میلاد تا 200 سال بعد از میلاد
در دو قرن گذشته خاورمیانه همچنان بین دو امپراتوری روم و اشکانی منقسم بود. آسیای صغیر، سوریه، یهودیه و مصر تحت حکومت امپراتوری روم و بین النهرین و ایران زیر سلطه امپراتوری اشکانیان بود. پادشاهی ارمنستان منطقه حائلی بین دو امپراتوری است که گاه بر سرش جنگ در میگیرد. امپراتوری روم در مجموع از نظر جنگ موفق تر است و دو لشکر کشی پیروزمندانه به مراکز دولت اشکانی میکند.
بخش کوچکی از خاور میانه یعنی یهودیه شاهد ظهور مسیحیت بعنوان یکی از ادیان مهم دنیا میشود. دیر تر، دو قیام بزرگ از سوی رومی ها سرکوب میشوند و یهودی ها از سرزمین های اجدادی خود رانده میشوند.
ایران: مرکز امپراتوری اشکانی ایران (پارتیا)
******
500 میلادی
200 تا 500 سال بعد از میلاد
خاورمیانه همچنان بین دو ابرقدرت تقسیم شده است. امپراتوری روم که حالا پایتختش قسطنطنیه است و مورخین نامش را امپراتوری روم شرقی نامیده اند، بر بخش های غربی منطقه یعنی آسیای صغیر، سوریه و مصر حاکم است درحالیکه در شرق امپراتوری ساسانی جای امپراتوری اشکانی را گرفته است. پادشاهان ایرانی امپراتوری ساسانی در رویاروئی با رقبای رومی، از پیش کسوتان خود یعنی اشکانیان فعالتر و موفق تر هستند.
ایران: مرکز امپراتوری ساسانی ایران
*****
500 تا 750 سال بعد از میلاد
در 250 سال پیش نقشه خاورمیانه کاملا عوض میشود. در قرن هفتم قبایل عرب تحت لوای یک دین جدید: اسلام، لشکر کشی ها و فتوحات پیوسته ای کردند: عراق، ایران، سوریه، فلسطین، مصر، آفریقای شمالی، اسپانیا، همه تحت تسلط لشکر اسلام درآمدند. لشکریان عرب تا آسیای مرکزی، غرب هندوستان و برای مدت کوتاهی فرانسه هم پیش رفتند.
امپراتوری ایران (پارس) در نتیجه این فتوحات از بین رفت و امپراتوری روم (بیزانس) مهمترین ایالات خود را از دست داد. بجای آنها، اعراب نظام خلافت را برقرار کردند («خلیفه» به معنای جانشین پیغمبر اسلام). حلافت تاکنون از شام (دمشق) در سوریه اداره میشد اما پایتخت امپراتوری جدید بزودی به بغداد منتقل شد.
ایران: یکی از ایالات امپراتوری عربی – اسلامی و مرکز مخالفت با خلافت امویان
*****
979 میلادی
750 تا 979 سال بعد از میلاد
مدت کوتاهی بعد از سال 750 شام (دمشق) بعنوان مرکز ثقل خلافت و جهان اسلامی جای خود را به بغداد سپرد. مدت کوتاهی بعد امپراتوری رو به زوال گذاشت. اسپانیا، آقریقای شمالی، مصر، سوریه، هندوستان غربی و بخش اعظم ایران از کنترل بغداد خارج شد. دیگر خلفای بغداد چندان قدرت سیاسی نداشتند و حتی خود عراق نیز تحت حاکمیت کامل آنها نبود. نقش آنها بیشتر و بیشتر نمادین و ظاهری میشد.
دنیای اسلام شاهد شکوفائی زندگی فرهنگی شد. دانشمندان دنیای اسلام با پیشرفت های تکنوولوژیک و علمی چین (کاغذ) و هندوستان (اعداد دودوئی) آشنا شده آن را به تفکر یونانی (فلسفه، طب و بسیاری علوم دیگر) افزودند و دانش خود را نیز به آن اضافه کردند (مثلا در جبر و نورشناسی) که این دانش غنی شده بعدا از سوی اروپائیان تحصیل و تکمیل گردید.
ایران: ایران از کنترل خلیفه خارج میشود.
*****
1215 میلادی
979 تا 1215 سال بعد از میلاد
دو قرن نخست این دوره شاهد صعود و سقوط سلجوقیان بود. سلجوقیان ترک های مسلمان آسیای میانه بودند که از سرزمین های پدری خود رو بسوی ایران، عراق، سوریه و آسیای صغیر گذاشتند و در اینجا اکثر سرزمین های امپراتوری بیزانس را از آنِ خود گردند.
اما امپراتوری سلجوقی بزودی متلاشی شده جایش را به سلاطین جدیدی داد که آنها هم تُرک تبار بودند. سلطنت روم پایدارترین این حکومت ها بود.
سلاطین ترک در مصر هم بر سر کار آمدند اگرچه سلجوقیان هرگز مصر را نگرفتند. این حکمرانان عبارت از ایوبیان بودند که سوریه و حتی بخش هائی از نیم جزیره عربستان را فتح کردند.
فتوحات سلجوقی و شرایط سختی که آنان بر زوار مسیحی – اروپائی به بیت المقدس گذاشتند زمینه لشکرکشی های مدام از اروپا به منطقه شد که نام «جنگ های صلیبی» را گرفتند. این مسیحیان سعی به تاسیس چند دولت در سوریه نمودند. صلیبیان با مقاومت سختی روبرو شده شکست خوردند. در این دوره اروپائی ها فقط باریکه کوچکی از از سواحل مدیترانه را در دست داشتند که بزودی آن را هم از دست دادند.
ایران: ایران اکنون تحت حاکمین ترک است.
*****
1453 میلادی
1215 تا 1453 سال بعد از میلاد
امپراتوری وسیع مغول بین فرزندان چنگیز خان تقسیم شد و خاورمیانه از آنِ شاخه ای معروف به ایلخانان شد. آنها اسلام را پذیرفتند اما زوال دولت شروع شد و چندین دولت منطقه ای ایجاد گردید.
در دهه 1340 طاعون سیاه منطقه را فراگرفت. در سال های 1340 فاتح دیگری از آسیای میانه، تیمور، اکثر خاورمیانه به استثنای بخش اعظم مصر و سوریه را که هنوز تحت حکومت مملوکیان بودند، فتح کرد.
پس از مرگ تیمور امپراتوری او به ایران محدود شد. عراق به دست گروه دیگری از آسیای مرکزی، یعنی قراقویونلو ها افتاد در حالیکه آق قویونلو ها قسمت های دیگری را از ایران و روم در دست خود داشتند.
در این میان آسیای میانه تحت تسلط امپراتوری عثمانی قرار گرفت. در سال 1453 عثمانی ها قسطنطنیه، پایتخت بیزانس را فتح کردند که نامش بعد ها به «استانبول» تغییر یافت.
ایران: ایران مرکز تمدن درخشان اسلامی شد.
*****
1648 میلادی
1453 تا 1648 سال بعد از میلاد
در این دو قرن اکثر خاورمیانه تحت تسلط دو امپراتوری عثمانی و صفوی بود. ارتش عثمانی ها از آسیای صغیر حرکت کرده سوریه را در 1516، مصر را در 1517، عربستان غربی (حجاز و یمن) را در سال های بعد و عراق را در 1534 فتح کردند. با این کار، عثمانی ها صلح، ثبات و پیشرفت معین اقتصادی را در این کشور ها بوجود آوردند. در شرق، دولت بزرگ دیگر خاورمیانه یعنی ایران صفوی حکمران بود. در دوره صفویان، ایران بویژه در معماری و دیگر زمینه های فرهنگی دستاورد های زیادی داشت.
ایران: ایران صفوی همچنان یکی از مراکز تمدن اسلامی است.
*****
1648 تا 1789 بعد از میلاد
در این قرن فرماندهان لشکر های مستقر در سوریه، مصر و عراق که علی الاصول به سلطان در قسطنطنیه پاسخگو هستند عملا بر ایالات خود حکم میرانند و دولت های مستقل خود را تشکیل داده اند. بیرون از آسیای صغیر حاکمیت عثمانی بیشتر ظاهری است تا واقعی. خوش شانسی عثمانی در آن است که ایران در این دوره ضعیف تر هم شده است. صفویان برکنار شده اند و دولت های بعدی ثباتی ندارند. این، در عین حال دوره استحکام قدرت روحانیون شیعه در ایران است.
در عربستان، امیرنشین های خلیج فارس تاسیس مییابند و اولین پادشاهی سعود تشکیل میشود. منافع اقتصادی غرب در منطقه بتدریج احساس میشود. این منافع بزودی بیشتر هم خواهند
شد.
ایران: زوال سلسله صفوی
*****
1837 میلادی
1789 تا 1837 میلادی
در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم زوال امپراتوری عثمانی بارز تر از همیشه شد. مصر و سوریه زیر تسلط حکومت های عاصی قرار گرفتند و عراق عملا مستقل شده بود. اما اشاره هائی مبنی بر تجدید قوا نیز مشاهده شد. عراق و سوریه باز به تسلط عثمانی در آمدند اما مصر همچنان عملا خارج از کنترل قسطنطنیه بود و غرب با حکومت مصر مثل دولتی مستقل رفتار میکرد.
ایران همچنان ضعیف تر و بی ثبات تر میشد.
امیرنشین های کوچک خلیج بتدریج قدرت دریائی بریتانیا را حس میکردند. در عربستان اولین پادشاهی از بین رفت و دولت دوم پادشاهی تاسیس یافت.
ایران: دوران تنزل اقتصادی و از دست رفتن برخی سرزمین ها.
*****
1871 میلادی
1837 تا 1871 میلادی
در حالیکه عثمانی سعی میکند حکومت مرکزی خود را تحکیم کند، مصر به دولت پادشاهی تبدیل میشود.
ایران ضعیف تر و نا آرام تر میشود اما استقلال خود را حفظ میکند اگرچه هرچه بیشتر تحت وابستگی اقتصادی بریتانیا قرار میگیرد. در واقع نفوذ اروپائیان و بویژه بریتانیا و فرانسه در تمام منطقه افزایش می یابد. گشایش کانال سوئز خاورمیانه را برای دول غربی تبدیل به منطقه استراتژیک کرده است. این کانال بغیر از اهمیت تجاری اش، به منافع نظامی غرب در آفریقای شرقی، هندوستان، آسیای جنوب شرقی و اقیانوس آرام هم کمک زیادی میکرد.
ایران: ایران به حوزه منافع بریتانیا کشیده میشود.
*****
1914 میلادی
از 1871 تا 1914
کانال سوئز بخاط اهمیت استراتژیک اش مایه نگرانی اصلی دول غربی هم میشود. بزرگترین قدرت جهانی یعنی بریتانیا بهتر از دیگران از منافع خود در منطقه دفاع میکند. مصر و امیرتشین های خلیج فارس و همچنین ایران و عراق (که هدف منافع روسیه هم هست) حافظ منافع بریتانیا هستند. منافع تجاری فرانسه بیش از همه در سوریه حفظ میشوند.
در این شرایط دولت عثمانی کنترل خود را بر آناطولی، سوریه و عراق محکم تر میکند. قسطنطنیه برای ایجاد تعادل در مقابل قدرت بریتانیا و فرانسه، روابط خود را با آلمان بهبود می بخشد.
در شبه جزیره عربستان سومین پادشاهی عرض اندام میکند ویل این بار پا برجا میماند. دو روند دیگر که اوضاع خاورمیانه را در سالهای بعد تحت تاثیر خود قرار خواهند داد مهاجرت امواج بزرگ یهودیان به فلسطین از سال های 1880 به بعد و کشف نفت در عربستان در سال 1901 است.
ایران: افزایش ممتد نفوذ بریتانیا که با کشف نفت در 1901 حتی تقویت هم می یابد. این وضع هم باعث رشد اقتصادی میشود و هم نگرانی مردم منطقه در مورد امتیازات خارجی ها را بیشتر میکند.
*****
1960 میلادی
1914 تا 1960
دهه های بعد از 1914 برای خاورمیانه دوره تغییرات مهم بشمار میرود.
امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول (1914-8) متحد آلمان شد و بعد از جنگ به کشور های ترکیه، لبنان، سوریه, عراق و عربستان سعودی تقسیم گردید. همه آنها بجز ترکیه و عربستان سعودی ابتدا تحت نظاریت بریتانیا و یا فرانسه بودند. عراق در سال 1933 دولتی مستقل شد.
بعد از جنگ دوم جهانی سوریه، لبنان، مصر و اردن مستقل شند. در 1940 بریتانیائی ها که زیر آتش هم فلسطینی ها و هم یهودی ها بودند فلسطین را ترک کردند. آنگاه جنگ شدیدی بین اعراب و یهودیان بوقوع پیوست و موجودیت اسرائیل تثبیت شد.
سیاست اکثر دول خاورمیانه اتوکراتیک و فرد- بنیاد و غالبا بی ثبات بود. انها در ضمن در جنگ سرد به نوعی شرکت داشتند: در حالیکه بعضی کشور ها مانند سوریه و مصر بشتر به شوروی تمایل نشان میدادند، دیگران از قبیل پادشاهی های شبه جزیره عربستان، ترکیه، ایران و عراق طرفدار غرب بودند . اسرائیل در مجموع سیاستی طرفدار غرب و نظام پارلمانی نوع غربی داشت. ثروت نفت برای بسیاری کشور های منطقه و بخصوص ملل حوزه خلیج فارس ثروت غیر منتظره اسی را با خود بهمراه آورد.
ایران: ایران کشوری بسیار ثروتمند شد.
*****
2005 میلادی
1960 تا 2005
دهه های پرتلاطمی در خاورمیانه مشاهده شد که در آن دو موضوع توجه این کشور ها را بیش از همه بخود جلب کرد: نفت و نزاع عرب و اسرائیل. از آنجائیکه این مسائل استراتژیک برای بقیه دنیا هم مهم هستند، خاورمیانه در این دوره افکار جامعه بین المللی را زیاد بخود مشغول کرد و باعث مداخله های بسیار شد.
نفت به کشور های نفت خیز خلیج فارس ثروت و مدرنیته آورد. نزاع اعراب و اسرائیل باعث دو جنگ بزرگ، نا آرامی های خونین در داخل کشور ها و مداخله مستقیم و یا غیر مستقیم کشور های منطقه شد.
عملا هر تغییر بزرگی که در منطقه رخ داده به نوعی به این دو مسئله مربوط بوده است. این عوامل تاثیرات صعود و سقوط صدام حسین در عراق و انقلاب اسلامی رد ایران را بیشتر کرد. اختلاف عرب و اسرائیل کار رهبران منطقه را که مواضع غربی را پشتیبانی میکنند مشکل تر کرد و باعث تقویت سازمان های تروریستی و ضد غربی گردید. ثروت نفتی ضمنا منجر به حمایت از تروریسم شده و گسترش دمکراسی در منطقه را مشکل تر کرده است. بغیر از اسرائیل، ترکیه تنها کشور منطقه است که نظام واقعی حکومت پارلمانی را قبول کرده است.
بغیر از این، در دهه های پایانی این دوره اتحاد شوروی فروپاشید و باعث ایجاد کشور های نو استقلال در منطقه و تعریف دوباره مرز این کشور ها گردید که هر کدام از آنها به تنهائی در محاسبات و مناسبات خاورمیانه موثر واقع شدند.
روزنامه «نیترالنی ترکمنستان» (ترکمنستان بیطرف…) خبر میدهد که وزیر خارجه و یک عده کثیری از وزیران و وکلای «مجلس» کشور سر به آستان رهبر معظم ترکمنستان حضرت قربان قلی بردی محمد اوف گذاشتند که «اینهمه پیشرفت و دست آورد شگرف این مملکت همه با نام بردی محمدوف پیوسته است،” بنا براین استدعا میکنیم اجازه بفرمائید یک مجسمه رهبر معظم که لایق چنین شخصیتی تاریخی باشد در شهر عشق آباد نصب شود.» ایشان هم گفته «خواست مردم مقدس است… به حرف مردم گوش کنید و به آنچه که آنان میخواهند عمل کنید…»
مجسمه پدر هنوز زنده بردی محمدوف در جلوی «قصر فرهنک» قصبه باباراپ
قابل ذکر است که مردم قدر دان ترکمنستان برای سلف بردی محمد اوف، جناب نیازوف و مادر و پدر و برادرانش در هر شهر و روستائی مجسمه های بزرگ و گاه حتی طلائی گذاشته بودند که حالا بتدریج شبانه نا پدید میشوند. آرزوی مردم حالا متوجه مجسمه های بردی محمد است… البته تا حالا چند جا برای پدر و پدربزرگ محترمشان مجسمه گذاشته اند و یکی دو جا هم برای خودشان مجسمه هائی نصب کرده اند که زیاد خیره کننده نبوده. ولی از این سر وصدا معلوم میشود که برای پر کردن جای مجسمه غول آسا و طلا پوش رهبر معظم سابق در «بنای بیطرفی» پایتخت، میخواهند مجسمه رهبر معظم جدید را بگذارند.
بنای بیطرفی, عشق اباد
“The high level of development of our country, its successes and achievements are inextricably linked to the name of Gurbanguly Berdymukhamedov,” Foreign Minister Rashid Meredov said. “The desire of the people is sacred and the people must be consulted on this question,” Berdymukhamedov was quoted as saying. “So listen to the people and do as they want.”
حسن جوادی – اواخر تابستان 1959 بود. من که بتازگی از دانشکده ادبیات تبریز لیسانس انگلیسی گرفته بودم به پاریس رفته و در رشته دکترای انگلیسی ثبت نام کرده بودم. حالا چرا به پاریس رفته بودم بخاطر این که در اساس فکر می کردم که مرا در دانشگاه های انگلیس برای دکترای ادبیات انگلیسی قبول نمیکنند. بعلاوه پدر من که تحصیل کرده فرانسه بود خیلی درباره زندگی در پاریس و ادبیات فرانسه صحبت می کرد و مرتب روزنامه های فرانسه را می گرفت. من هم زبان فرانسه را اول از پدرم یاد گرفته و بعدا در دانشکده تبریز ادامه داده بودم طوری که در امتحان ورودی سوربن قبول شدم. بعد از مدتی که با کلاسهای دوره دکتری سپری شد قرار بود که ویزای دانشجویی خودم را تمدید کنم ولی پلیس موافقت نکرد و گفتند که ویزای دانشجویی تو برای انگلستان است. شب ژانویه به لندن رفتم و چند شب پیش دوستان تبریزی که در آنجا بودند ماندم. به دانشگاه لندن مراجعه کردم گفتند که ما تا حال سابقه پذیرفتن دانشجو از دانشگاه تبریز را نداشتیم. فکر کردم به کیمبریج بروم شاید آنجا موفق شدم. مادر یکی از دوستان دبستانی من مهدیه ثاقب پالتویی به من داده بود که برایش ببرم بعلاوه توصیه نامه ای هم برای پروفسور ولادیمیر مینورسکی داشتم و این دو در کیمبریج بودند.
نامه ای که به مینورسکی داشتم از پسر عموی پدرم مرحوم حاجی میرزا عبدالله مجتهدی بود که یکی از مجتهدین بنام و بسیار فاضل روزگار خود بود، و این نامه را حاج میرزا عبدالله به انگلیسی بسیار خوبی نوشته بود. میرزا عبدالله آقا علاوه بر اجتهاد معلومات وسیعی در ادبیات عرب داشت و انگلیسی و فرانسه بخوبی و آلمانی را تا حدی که بتواند از آن استفاده کند آموخته بود. او مرا که جوانک بیست و چند ساله ای بودم به محافل ادبی تبریز می برد و با فضلایی چون آقایان چرندابی، قاضی طباطبایی، مهدی روشن ضمیر و برادران نخجوانی آشنا کرده بود، و آنها هم محض احترام به میرزا عبدالله به من توجه می کردند. خلاصه میرزا عبدالله آقا در نامه اش از من تعریف کرده و سفارش مرا به مینورسکی کرده بود.
یک نامه خصوصی به فارسی از مینورسکی
اواسط ژانویه 1960 بود که قرار شد به همراه دوست عراقیم مصطفی کامل الشیبی، که بعدها دانشمند فرزانه ای شد، به دیدن مینورسکی برویم. خانه مینورسکی در خیابان
Bateman
بود جلوی باغ نباتات کیمبریج و او هر روز همراه زنش برای گردش به آنجا میرفت. زن مینورسکی مترجم کتابهای متعددی از روسی به انگلیسی بود و فرزندی هم نداشتند. خانه سه طبقه آنها از همان در ورودی تا طبقه آخر پر از کتاب بود. در وسط اطاق کار مینورسکی میزی بود که زنش هر وقت به ما چایی و شیرینی می داد کتابها را مرتب و یکسان می کرد و روی آنها یک رومیزی دومی می انداخت و بساط چایی را آنجا پهن می کرد.
روز اولی که با مینورسکی آشنا شدم خیلی از من راجع به تبریز سئوال کرد، و گفت چند سالی پیش از انقلاب اکتبرکنسول روسیه در آن شهر بود و روزهای خوشی در آنجا گذرانیده بود. استعداد زبان مینورسکی حیرت آور بود و دوازده زبان را بخوبی می دانست. در ضمن آن روز کتاب “حیدربابایه سلام” شهریار را برایش برده بودم. از من خواست که آنرا برایش بخوانم:
حیدر بابا ایلدریم لار شاخاندا – سئل لر سولار شاقیلدییب آخاندا
قیزلار اونا صف باغلییب باخداندا – سلام اولسون شوکتوزه الوزه
منیم ده بیر آدیم گلسین دیلوزه…
من چون فکر میکردم شاید مینورسکی بعضی از اصطلاحات آذری را نداند آنها را عوض کرده با ترکی استانبولی جایگزین میکردم. مینورسکی رو بمن کرده گفت: “چرا این جوری میخوانی؟ به ترکی تبریزی خودمان بخوان تا کیف کنم”. منظورش ترکی آذربایجانی و لهجه تبریزی بود که آنرا فوقالعاده خوب صحبت میکرد . تا جایی که یادم هست مینورسکی زبانهای روسی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی، اسپانیولی، یونانی ، لاتینی، ترکی، فارسی، کردی، گرجی، ارمنی را بخوبی می دانست.
یک یادداشت مینورسکی به ترکی آذری
پنج سال بعد وقتی که دکترای خود را از دانشگاه کیمبریج می گرفتم برای جشن فارغ التحصیلی چند تن از استادان را نیز دعوت کرده بودم. مینورسکی یگانه استادی بود که با وجود کبر سن آمده بود و با همه خوش و بش و شوخی می کرد. دوستی دارم بنام خانم دکتر شمس آوری، که بعدها استاد دانشگاه تهران شد و اکنون در آمریکاست. آن وقت پری برای مدت کوتاهی به کیمبریج آمده بود و در میهمانی بغل دست مینورسکی نشسته بود . مینورسکی از او پرسید: پری پدر تو که کرد است به کدام یک از لهجه های کردی حرف می زند، کورمانچی، سورانی و زازا- گورانی؟ تو به کدام یک از اینها صحبت می کنی؟ پری یکی از اینها را نام برد و مینورسکی بلافاصله شروع کرد به همان زبان صحبت کردن. پری بحدی حیرت زده شده بود که برای چند لحظه نتوانست جواب بدهد. پرسیدیم که این زبان را کی و کجا یاد گرفته است. مینورسکی می گفت وقتی که عضو کمیسیون تحدید حدود مرزی ایران و عثمانی بود مدت شش ماه در در سرحدات ایران بسر برده بود و کردی را هم آنجا یاد گرفته بود. نماینده روسیه مینورسکی و نماینده انگلیس در این کمیسیون آرنولد ویلسن بود، و زن مینورسکی هم در این سفر مدتی با او بوده است.
مینورسکی می گفت آن سال زمستان سختی بود و در جلوی غاری چادر زده بکارهای معین ساختن خط مرزی مشغول بودیم. بالاخره بهار شد و از یک گوشه تاریک غار خرس بزرگی که تا آنوقت در خواب زمستانی بود در آمد و نگاهی بما کرد و سپس راهش را کشید و رفت. معلوم شد که در تمام این مدت که ما در غار آتش روشن کرده بودیم آن خرس در گوشه ای خوابیده بود.
مینورسکی بسیاری از مناطق ایران را زیر پا گذاشته بود و بسیاری از شهرهای ایران را بخوبی می شناخت. یکی از خصوصیات زبان دانی مینورسکی توجه او به لهجه های زبانهایی بود که میدانست. باز نقل میکرد که یک بار به یکی از دهات اطراف سلطانیه رفته بود تا دربارۀ زبان ترکی خلجی تحقیق نماید. ولی هر جا که می رفت و با دهاتی ها صحبت که می کرد می گفتند که آنها این زبان را نمی شناسند و آن طور هم حرف نمی زنند. در ضمن هر بار که به دهات اطراف میرفت یک نفر ژاندارم همراه او بود. یک روز به تنهایی سراغ دهقانان میرود و این بار همه به خلجی با او صحبت می کنند. مینورسکی تعجب کرده می پرسد سبب چیست که شما آشنایی با این زبان را انکار می کردید؟ می گویند:” آخر شما با یک ژاندرام می آمدید. ما با ژاندارم جماعت کاری نداریم و نمی خواهیم به درد سر بیفتیم!”
ولادیمیر فدوروویچ مینورسکی (1877-1966) در روسیه متولد شده و در سال 1900 از دانشگاه مسکو فارغ التحصیل شده بود و سپس در موسسه مشهور زبان های شرقی لازارف رشته شرقشناسی را به پایان رسانیده بود. او در 1903 به استخدام وزارت خارجه روسیه در آمده و از 1904 تا 1908 کنسول روس در تبریز بود، و بعد از مدتی مأموریت در ترکستان، سن پیترزبورگ و استانبول، در 1914 نماینده روسیه در کمیسیون تحدید مرزی ایران و عثمانی میشود. چنان که گفتم در این زمان بود که گویش های مختلف کردی را به خوبی فرا میگیرد. بعداُ مینورسکی به عنوان شارژه دافر روسیه در تهران تعیین میشود، و در زمان انقلاب اکتبربالشویکها از او میخواهند به عنوان شارژه دافر روس در ایران بماند. جالب اینکه مینورسکی یکی از معدود مأمورینی بود که هم برای دولت تزاری و هم برای با لشویکها خدمت کرده است. او در 1919 ایران را ترک میکند و استاد مدرسه السنه شرقی پاریس میشود. در این زمان ایرانیانی که در پاریس بودند به مینورسکی به دیده سوء ظن مینگریستند و میگفتند او در خدمت دولت روس بوده است. ادوارد براون هم اول او را متهم به سوء نیت درباره ایران میکند، ولی بعداً که میبیند مینورسکی واقعاً طرفدار ایران بوده است نظرش را عوض میکند، چنانچه دیگران هم همین طور میکنند. علامه قزوینی خیلی از مینورسکی تعریف میکند و میگوید خیلی از متدهای تحقیق به سبک اروپایی را مینورسکی به او یاد داده است. مجتبی مینوی میگوید که مینورسکی او را به کتابخانه ملی پاریس برد و سیستم فهرستهای آنجا را به او یاد که اینجا به منزله یک شهر است و هر کتابی مثل یک خانه و یا شهروند این شهر میباشد و هریک از این فهرستها به منزله کارت شناسایی اوست. سپس او را بدیدن پرنس ایگور بارودین دراپرای پاریس میبرد و مینوی را با موسیقی غربی آشنا میسازد.
در جریان نمایشگاه بین المللی ایران سر دنیسن راس، رئیس مدرسه زبانهای شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن مینورسکی را میبیند و به عنوان استاد ادبیات فارسی به لندن دعوت میکند. در رابطه با همین نمایشگاه که مینورسکی در 1930 منشی شرقی آن میشود ، به هنر ایران خصوصاً خطاطی و مینیاتور علاقه مند میشود و راجع به آنها سخنرایی میکند و هم کتابهایی چاپ میکند. از آن جمله هستند ترجمه “گلستان هنر” از قاضی احمد قمی در 1959 تحت عنوان “خطاطان و نقاشان ایران”. سالها بعد نسخههای خطی ترکی کتابخانه چستر بیتی و خصوصاً مینیاتورهای آنها را فهرست میکند. دو سال بعد بعلت جنگ و بمباران لندن مدرسه السنه شرقی به کیمبریج منتقل میشود، و مینورسکی پس از بازنشستگی نیز تا آخر عمردر کیمبریج میماند، فقط یک سال در 1948 برای تدریس به دانشگاه فواد اول میرود.
مینورسکی سی و چهار سال پر بارترین دوره عمر خود را در لندن و کیمبریج میگذراند و بیشتراز 209 کتاب و مقاله تحقیقی، که فهرست آ نها در کتابی که از طرف دانشگاه تهران به افتخار هشتادمین سال تولد او چاپ شده آمده است ، محصول این سالهاست. بیشتر این تعداد مقالاتی هستند که مینورسکی برای دایرة المعارف اسلامی و یا سایر نشریات علمی نوشته است. ترجمه بعضی از این مقالات در ایران به صورت کتاب چاپ شدهاند. مثلاً مقالهای درباره تبریز در دایرة المعارف اسلامی که توسط عبدالعلی کارنگ ترجمه شده تحت عنوان “تاریخ تبریز” چاپ شده است . از میان این نشریات یازده عدد کتاب مستقل و یا تک نگاری درباره تاریخ ایران و یا فرهنگ ایران هستند.
مینورسکی، که دانشمندی استثنایی بود و درباره موضوعات مختلف تحقیق کرده بود، در اکثر موارد مخاطب او ایرانشناس، مورخ و ادیب آشنا به امور ایران بود. او قصد نداشت که فرهنگ و ادبیات ایران را به عامه مردم انگلیسی زبان بشناساند، ولی دلبستگی فوقالعادهای به فرهنگ و تاریخ ایران داشت. کلیفورد بازورث، که خود از پژوهشگران بهنام تاریخ ایران است، در دانشنامه ایرانیکا درباره مینورسکی مینویسد:” مینورسکی دانشمند بلند پایه تاریخ ایران، تاریخ و جغرافیا، ادبیات و فرهنگ است که در عرصه وسیعی کار کرد و پژوهشهای ارزشمندی درباره مطالعات ترکی، مغولی، قفقازی، ارمنی و بیزانسی، در مواردی که به تاریخ ایران مربوط میشد از خود بجای گذاشت. با دانستن زبانهای متعدد اروپایی و اسلامی، علاقه مندی مینورسکی او را قادر ساخت از شرق اروپا تا میانه آسیا تحقیقات خود را گسترش دهد، و از یافتن اصل روسها گرفته تا نو آوریهای اداری ومالی مغولان در اروپای شرقی تحقیق نماید—تحقیقاتی که همطراز پژوهشهای بزرگانی پیش از او چون مارکورات و بارتولد بود، ولی این جهان ایرانی بود که با همه غنای فرهنگی و خصوصیات بارز خود بیش از همه در دل کوششهای چند جانبه او باقی ماند.” خود مینورسکی در مقدمه “بیست مقاله مینورسکی ” که دانشگاه تهران چاپ کرد (1964)، هنگامی که به هشتاد و شش سال زندگی خود مینگرد، میگوید:” علیرغم تنوع مسائلی که علاقه مرا بخود مشغول داشته اند، بی شک موضوعات ایرانی بیش از هرچیزی در مرکز توجه من بودند….ایران، تاریخ و ادبیات آن همیشه با زندگی ملل بسیاری، از دور و نزدیک، مربوط بوده است، و در من همیشه وسوسهای وجود داشت که این رابطهها و عکس العملها را بررسی کنم.”
مطالعات عمده مینورسکی درباره جغرافیای تاریخی، تاریخ قرون وسطی ایران و قفقاز، گویشهای ترکی مانند خلجی، اهل حق، تاریخ کردها، ادبیات فارسی – خصوصاٌ فخرالدین گرگانی و خاقانی و بسیار مسائل مربوط به اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران میباشد. وسعت معلوما ت و امعان نظراو حیرت انگیز است. مثلاٌ متنی ناشناخته از قرن چهارم هجری یعنی حدود العالم را از روی نسخه منحصر بفرد و میتوان گفت بسیار مغشوش آن با دقت عجیبی تصحیح میکند و هفت سال برسر آن زحمت میکشد. بسیاری از اسامی جاهایی را که در نقاط دور و خارج از حوزه تخصص او قرار داشته مثل چین و هند از متخصصین مربوطه میپرسد و پیدا میکند.همین نوع دقت نظررا در ترجمه، تصحیح و تحشیه دو سفرنامه ابی دّلف به دیار ترکان، خزرها و روسها، و خراسان و یا کتابی که درباره شرح های شرف الزمان طاهر مروزی در حق اتراک، و چین و هند تألیف کرده میبینیم. مینورسکی در مورد مردم وسرزمینهای ناشناختهای که بیرون مرزهای ممالک اسامی قرار داشتند تحقیقات وسیعی کرده است، و متد او در این بررسی ها و همچنین در پژوهشهای مربوط به تاریخ و ادب فارسی پیروی از روش “پوزتویسم” استاد خود بارتولد بود. او از کلی گرایی و دادن تئوریهای وسیع و همه جانبه وحشت داشت، و میگفت پیش از دادن تحلیلی با معنی و تعمیم دادن مطلب، باید با دقت و حوصله اطراف و جوانب را در نظر گرفت و کار عملی و تحقیق زیاد کرد.
برای نشان دادن تنوع و وسعت پژوهشهای مینورسکی فقط فهرستی از “بیست مقاله مینورسکی: شامل مقالات تحقیقی مربوط بمطالعات ایرانی”(دانشگاه تهران 1964) را نقل میکنم، که بعضی به فرانسه و بعضی به انگلیسی هستند. “اسم خدایان در زبان ارمنی”، “حکومت دیالمه”، “جغرافیا نگاری ایرانی از سال 982 میلادی درباره جغرافیای آسیا”،”عوامل جغرافیایی در هنر ایران”، “نصرالدین طوسی دربارهی اقتصاد”، “لشکر کشیهای رومی و یونانی درآتروپاتن”، “حماسه ملی ایران و ادبیات عامیانه روس”، “خاقانی و امپراتورآندرونیوس کومنوس”، “ویس ورامین یک داستان اشکانی”، “گردیزی درباره هند”، “جیهانی دروغین”، “بعضی ازمنابع بیرونی”، “اصلاحات ارضی آق قویونلو ها”، “تاریخ و مذهب در ایران”، “مقدمهی قدیم شاهنامه”، “قصیده مغولیه پوربها”، “اشعار پوربها”، “اهل حق”، “ایران در قرن پانزدهم”، “ابن فرغون و حدودالعالم”.
واقعاً با نقل کردن عناوین چند مقاله نمی توان به وسعت و دقت مقالات و کتابهای مینورسکی پی برد، باید مقالات و کتابهای او را خواند و دید تحقیقات او چقدر دقیق و با ارزش اند. او در حالی که غرق در پژوهش های خود بود از زندگی سیاسی و اجتماعی کیمبریج بدور نبود. در همان روزهای اول آشنایی مان بمن گفت که هفته ای یک بار یا هردو هفته یک بار پیشش بروم. در ضمن بمن گفت که “هر روز یک گاردین می گیری و تماماً می خوانی که هم انگلیسی ات بهتر می شود و هم روزنامه لیبرالی است.” مینورسکی فوق العاده شوخ طبع بود. مرا تشویق می کرد که روسی یاد بگیرم، که متاسفانه یاد نگرفتم. یک جلد منتخب اشعار پوشکین چاپ دو زبانه پنگوئین را برایم خریده بود رویش نوشته بود:
(A little Russian not a dangerous thing!)
این درست عکس گفتۀ مشهور آلکساندر پوپ بود که
(A little knowledge is a dangerous thing)
. هنگامی که در تابستان 1965 به ایران بر می گشتم نسخه ای از “بیست مقاله مینورسکی”، به عنوان یادگار بمن داد که جلد زردی داشت و او هم رویش نوشته بود:”برگ زردی است تحفۀ درویش.”
در سالهای آخر زندگی مینورسکی دولت شوروی از او دعوت کرد که سفری به زادگاه خود بکند و او هم این دعوت را قبول کرد. فکر می کنم سال 1965 بود که مینورسکی به این سفر رفت و هنگام بازگشت بصورت عجیبی هیجان زده شده بود و خاطرات سفر خود را و این که چقدر به احترام و محبت کرده اند تعریف می کرد. یادم می آید که می گفت:”حسن، نمی دانی چقدر روسیه پیشرفت کرده است. تا نبینی نمی توانی باور کنی.” دهکده ای که در کنار ولگا در حوالی مسکو بوده و زادگاه مینورسکی بود بکلی زیر آب رفته بود. دولت روسیه احترام زیادی نسبت به مینورسکی نشان داده بود. بعد از فوتش طبق وصیتی که کرده بود تمام کتابهایش را به کتابخانه سن پترزبورگ فرستادند و اکنون در تالاری بنام “تالار مینورسکی” گذاشته اند.
در آخر این مقاله چند یاد داشت و یک نامه از مینورسکی می آورم. این نامه که شاید یکی از آخرین نامه های او باشد در ژانویه 1966 نوشته است. وفاتش در 25 مارس همان سال بود. در سالهای آخر چشمش خوب نمی دید و علاوه بر عینکش ذره بین در دست می گرفت و می نوشت و بعضی از حرفها را جا می انداخت. من یک قرار داد پنج ساله برای تدریس در کیمبریج داشتم که دو سالش گذشته بود، و به دانشگاه تهران رفته بودم. در ضمن می خواستم به دانشگاه برکلی بروم و از مینورسکی خواسته بودم سفارشنامه ای بنویسد و محبت کرده نامه خوبی نوشت بود. قلمی هم که بدان اشاره می کند قلمی بود که پسرم مسعود که سه ساله بود به او داده بود:
دوست عزیزم از تبریکات سال نو متشکرم. حالا نوروز هم چندان دور نیست {ما} هم به ناهید و مسعود بهترین آرزوهای سلامتی و سعادت میفرستیم.
از ملفوفه خواهید دید که من آنچه ممکن بود کمال ارادت کردم. ولی از نتیجه مطمئن نیستم. حالیه خیلی انگلیزها در شیراز فارسی خوب یاد می گیرند با عیال های ایرانی بر می گردند… کساد است!
خیلی افسوس که شما به کالیفرنیا اطمینان کردید و از کمبریج ادامه تدریس نخواستید. این افسوس برای من هم خیلی اسباب { تاسف است} چون جای شما خیلی خالی است.
با تجدید بهترین آرزوهای ما
ارادتمند حقیقی
و. مینورسکی
خواهشمند م از کارهای خودتان مفصل تر بنویسید.
قلم مسعود هنوز کار می کند که با آن این نامه را می نویسم.
یکی از هموطنان کُرد ایرانی (بگوئیم آقای میم) که از احتمال اعلام استقلال کردستان عراق ذوق زده شده است با همان خوشحالی، برنامه پیش بینی هوای «کردستان» را که در یکی از کانال های تلویزیونی «اقلیم» پخش شده در فیس بوک گذاشت. نگاه کردم. اولا که طبیعتا مرزهای «موجود» هر چهار کشور عراق، ایران، ترکیه و سوریه به نوعی «بفهمی فهمی» معین شده اند اما رنگ زرد آنچه که در فرهنگ سیاسی معروف به باصطلاح «کردستان بزرگ» شده و هرکس وابسته به سخاوتش آن را بزرگتر و بزرگتر نشان میدهد، چشم شما را خیره میکند.
از ایران شروع میکند: ارومیه… (بله؟)… کردستان؟ کردستان از ارومیه شروع میشود. ادامه: مهاباد، کرمانشاه (کردستان)، سنه (سنندج؟)، ایلام…. !! به خلیج فارس هم سری میزند.
بعد نوبت عراق میرسد و همه شهر های اقلیم کردستان و غیر اقلیم مانند خانقین و کرکوک و موصل که نمیدانستم کردستان بشمار میرود. ترکیه را ببینید: دیاربکر و اینها که بقول خود ما «هئچ»… ارضروم و سیواس… ارضروم و سیواس… کمی هم قدم زنی بکنید میرسید به دریای سیاه در شمال. از این طرف هم که با احتساب اسکندرون و خلیج «حاتای» و شهر آدانای ترکیه (که نفت قفقاز و خود کردستان عراق از اینجا به تانکر ها زده میشود و به غرب صادر میشود!!) و چند شهر شمالی سوریه… با این ترتیب در جنوب این نقشه منتهی میشود به خلیج فارس، در شمال به دریای سیاه و در غرب به دریای مدیترانه… پیش خودم گفتم عجب، چرا به اقیانوس اطلس هم وصل نشده؟
یکی نوشت: هوای خاورمیانه پسه! 🙂
بعد ادامه صحبت:
آقای میم:
البته خود این شبکه ی کُردی ادعا می کنه که این یه نقشه ی سیاسی نیست بلکه می خواد اخبار هواشناسی مناطقی رو که در اونها کُردها زندگی می کنن اعلام کنه که البته منطق قابل قبولیه. بی بی سی فارسی هم در قسمت اعلام آب و هوا، علاوه بر شهرهای ایران ، افغانستان ، تاجیکستان و شهرهای مهم جهان، وضعیت آب و هوایی سمرقند و بخارا رو هم که الآن حزو ازبکستان هستن اعلام می کنه چون این دو شهر جمعیت قابل توجهی فارسی زبان دارن.
ر:
اصلا این طور نیست ، در بسیاری از مناطق نشان داده شده اصلا کردی زندگی نمی کنه مثل اهواز! اتفاقا این نقشه بر خلاف عرف دیپلماتیک در محافل سیاسی وجود داره ، در مدارس این نقشه نصب شده و ازش تحت عنوان کردستان بزرگ نام برده میشه
ب:
کردها جمعیت بزرگی در خراسان دارند. با این حساب باید آب و هوای خراسان را هم می گفت
میم:
آقای ب؛ من مثل شما به مساله نگاه نمی کنم. آذربایجان به آن مفهومی که در ذهن من و شماست دیگر وجود ندارد. هشتاد سال برای استحاله ی ما هر کار می توانستند کردند. باید از این سیاست یکسان سازی فرهنگی انتقام گرفت . امروز فقط جنبش کُرد این پتانسیل را دارد. باید با کُردها دیالوگ داشت. می توان به مرور مسایل را حل و فصل کرد. درگیری ترک و کُرد فقط یک برنده دارد که هر دو مان می دانیم کیست!
بنده:
آقای میم عزیز بنده هم درست نگران همین «انتقام» هستم که شما میفرائید. مشکل عراق در این است که کردستان عراق آرامترین شکوفا ترین و برای کرد ها (ولی نه دیگر اقوام) دمکراتیک ترین منطقه عراق و سوریه است. احتمالا اگر این جریان در داخل عراق بماند قابل حل است. اما همین دُم خروس «خدمت اجتماعی» پیش بینی هوا یک نشانه است که مسئله کرد ها برعکس قسم رهبرانش محدود به عراق نخواهد بود و در داخل مرز های عراق نخواهد ماند کما اینکه به سوریه هم سرایت کرده و بصورتی دیگر در ترکیه هم هست. اگر موضوع آرامش داخلی باشد که هنوز ترکیه و ایران باوجود همه مشکلات بمراتب «آرامتر» از کردستان عراق هستند. ثالثا کردستان عراق با وجود ثبات و پیشرفت اقتصادی نسبی (در نسبت عراق) که اساسا ساختار جامعه عشیرتی دارد برای یک ایرانی و یا ترکیه ای چه مدلی میتواند باشد نمیدانم. از این جهت میترسم این خدمان اجتماعی پیش بینی هوا و غیره کار دست همه ما مردم فلکزده خاورمیانه بدهد از جمله خود کرد ها را از کرده شان پشیمان کند. انشاالله که اشتباه میکنم اما نمیتوانم تصور کنم که یک تکه کوچک کشوری مثل عراق، بدون سنت دولتداری، با یک جامعه اساسا عشیرتی و بدون سرمایه داری پیشرفته و سنت دمکراسی چطور میتواند فقط بخاطر یک در آمد نسبی نفت و سیاستمداری کارکشته مانند آقای بارزانی و روابط خوب با دنیا «مدل رستگاری» همه ملل این منطقه شود.
ش:
جالبه که با وجود بسیاری از کردهای کرمانجی در خراسان، اثری از وضع هوای اونجا نیست. ولی اهواز روی نقشهی کردستان هست؛ یحتمل به خاطرنفت.
آنچه میخوانید ترجمه ترکی آذری (املا و انشای جمهوی آذربایجان) بمناسبت 500 سالگی جنگ چالدران بین ایران صفوی و ترکیه عثمانی است که با شکست سنگین ایران پایان یافت اما با اینهمه سرآغاز «ایران نو» و متحد بعد از خلافت اسلامی شد. این ترجمه در سایت بخش آذری «رادیو آزادی» بچاپ رسید که لینکش در آخر مقاله داده میشود. اصل فارسی مقاله را در این لینک میتوانید ببینید:
Dr. Abbas Cavadi – Hicri 920-ci (1514) ilin yayında Qərbi Azərbaycan vilayətinin şimalında yerləşən Çaldıran düzənliyində Birinci Şah İsmayılın rəhbərliyində İran ordusu ilə Birinci Sultan Səlimin rəhbərlik etdiyi 100 min nəfərlik Osmanlı ordusu qarşılaşdıqda, ehtimal, bilmirdilər ki, onların bu döyüş və müharibəsi öz tarixi möhürünü İran, Türkiyə, Qafqaz və hətta İraqın bütün gələcəyinə vuracaq və bu bölgə əsrlər boyu bu qarşıdurmanın təsiri altında qalacaqdır.
İranın faciəvi məğlubiyyətinin əsas səbəbləri haqda tarix dərsliklərində kifayət qədər oxumuşuq: Osmanlı ordusundakı əsgərlərin sayı İranınkından iki qatından da çox idi (İran ordusunun bir hissəsi də şərqdə özbəklərin hücumlarına qarşı döyüşürdü).
Digər tərəfdən Osmanlı ordusu təzəcə Avropadan satın aldığı bir neçə top və onlarla tüfəngə malik idi.
Halbuki İran əsgərləri ənənəvi şəkildə ox və qılıncla döyüşürdü.
İranın ağır məğlubiyyəti nəticəsində ölkənin şimal-qərbi, Qərbi Azərbaycan, Kürdüstan və Həmədan İrandan qopardılıb alındı və Osmanlının əlinə keçdi.
Bu bölgənin çoxu illər boyu Osmanlının hakimiyyətində qaldı və ancaq 70 il sonra Birinci Şah Abbas Səfəvi bu məntəqələrin çoxu və Kürdüstanın bir hissəsini Osmanlıdan geri aldı.
Çaldıran müharibəsindən sonra Osmanlı hətta Səfəvi dövlətinin paytaxtı Təbrizi belə aldı, amma ordunun ərzaq təminatındakı çətinliklər və şəhər xalqının müqaviməti nəticəsində Osmanlılar Təbrizi tərk etdi.
Buna baxmayaraq bu müharibənin tarixi əhəmiyyəti, sadəcə, İranın qonşularıyla apardığı yüzlərcə müharibədən daha birində böyük məğlubiyyətə uğraması deyildi.
Məğlubiyyətin iki əsas səbəbi
Daha əhəmiyyətli olan amillərə tarix dərsliklərində bir o qədər də diqqət yetirilmir: Şah İsmayıl və onun əsgərləri, komandirləri modern silahlara, müharibə planlaşdırmasına, strategiya və taktikaya bir o qədər də inanmırdı. Onun Qızılbaş adlı döyüşçü qüvvəsi əsasən türkmən qəbilələrindən ibarət idi.
Bu qəbilələrin ən mühümləri bunlar idi: Rumlu, Əfşar, Qacar, Zülqədir, Ustaclu, Şamlu, Təkəlu və Varsaqlar.
Şiə və ələvi olan həmin türkmən döyüşçülərin çoxu İran və Anadoludan Şah İsmayıla qoşulub sünni Sultan Səlimə qarşı savaşmağa hazır idilər. Onlar o tarixdən azı 100 il qabaqdan başlayaraq Şah İsmayılın atası və babası Heydər və Cüneyd tərəfindən dini və siyasi, hətta hərbi təlimdən keçirilmişdi.
Başlarındakı qırmızı “taclı” sarıq (əmmamə) səbəbinə görə onlara “Qızılbaş” adı verilmişdi. Bu Qızılbaşlar üçün Səfəvi padşahı ancaq sərkərdə yox, həm də “kamil mürşid”, “İmam Zamanın naibi” (nümayəndəsi), hətta bundan da çox, fövqəl-insan bir şəxsiyyət və “kafir sünnilərə” qarşı mübarizədə ölməz və məğlubolunmaz bir rəhbər idi. Onlar da belə bir rəhbər yolunda can verməyə hazır idilər. Ya qələbə çalacaq idilər, ki buna iman edirdilər, ya da ölüb Haqq, Əli və Şah (İsmayıl) yolunda cənnətə gedəcəkdilər.
İsmayılın özü də belə təsəvvürlərə inanmışdı və öz hərəkətləri, sözləri və şeirləri ilə belə təsəvvürləri daha da alovlandırırdı. İran əsgərlərinin “Zillullah” Şah İsmayıla imanları o qədər tam və kamil idi ki, Şahın Şamlu qəbiləsindən Durmuş Xan adlı bir sərkərdəsi, rəvayətə görə, Şaha məsləhət verib ki, qoy Sultan Səlim rahatlıqla müharibəyə hazırlaşsın – o, sonunda başa düşəcək ki, əsgər sayının və hərbi təlimin daha az olmasına baxmayaraq, Şah İsmayıl Səlimə qələbə çalacaq, çünki Şah İsmayıl “Qaib (gizli) İmam” və Hz. Əlidən aldığı vəzifə və qüdrətə əsaslanaraq, şübhəsiz, Osmanlıya qarşı qələbə əldə edəcəkdir. Şah İsmayıl da bunu qəbul edib.
Yadgahe Chaldiran, Iran, Azerbaycan
İkinci mühüm faktor bu idi ki, İran ordusunun təqribən bütün əsgərləri heç bir hərbi təlim görməyən, hətta belə bir təlimə o qədər də inanmayan köçəri qəbilə insanlarıydı. Onlar sadəcə, xanlar və qəbilə ağsaqqalları kimi Şah İsmayıl və Hz.Əli yolunda oxlarını və qılınclarını götürüb “Ömərçi” osmanlılara qarşı Şah İsmayılın sıralarında döyüşməyə gəlmişdilər.
Onların qarşısında Osmanlı sultanı da imkanları daxilində Anadoludakı türkmən qəbilələrinin gənclərindən istifadə edirdi. Amma orduya rəhbərlik edən və sultana cavabdeh olan bu əsgərlər yox, “Yeniçəri” adlı xüsusi hərbi qüvvə idi. Onlar Osmanlının əksər halda Qafqaz, Balkan və elə Anadolunun özündən orduya cəlb etdiyi “yeni müsəlmanlar” (dönmələr) idi ki, İslamı qəbul etdikdən və xüsusi hərbi təlim keçdikdən sonra birbaşa sultana tabe edilmişdilər – nə qəbilə və el tanırdılar, nə də xan və ağsaqqal. Əlbəttə, onların da dini tam və kamil nəzərə gəlirdi. Onlar da Allah və Peyğəmbər yolunda döyüşdüklərini deyirdilər. Ancaq onlar qeybdən gələcək yardım əli və ya sultanın fövqəl-təbii gücünü bir o qədər də düşünmürdülər.
Deyilənə görə, Şah İsmayıl özü də Çaldıranda yüksək rəşadət göstərib bir qəhrəman kimi döyüşürdü. Ancaq olmadı. Rəvayətə görə, 85 nəfərdən başqa İran ordusunun tamamı həlak edildi – hətta şahın həyat yoldaşı və anası Osmanlıya əsir düşdü. Osmanlı tərəfdə isə ölənlərin sayı 40 min nəfər idi.
Şah İsmayılın məğlubedilməzliyi haqqında əfsanə puça çıxdı. Sağ qalan əsgərləri və müridləri xəyal qırıqlığına uğradılar. Bir tərəfdən Şahın mütləq və şəkgötürməz qüdrəti çatladı, digər tərəfdən isə qəbilə rəislərinin və Qızılbaş sərkərdələrinin gücü artdı, nəzarətdən çıxdı və onlar arasındakı rəqabət və ziddiyyətlər artdı. Şah İsmayılın özü də depressiyaya düçar oldu, inzivaya çəkildi, şəraba sığındı və ondan sonra da heç bir müharibəyə şəxsən rəhbərlik etmədi.
Tarixin zarafatı
İranın ağır məğlubiyyətinə baxmayaraq bu həm də tarixin tam bir zarafatı idi: sərhədin hər iki tərəfində də eyni dili danışan, eyni etnik kökdən olan qəbilə döyüşçüləri müxtəlif bayraqlar altında, bir tərəfdə şiə İran Səfəvi bayrağı və digər tərəfdə sünni Osmanlı bayrağı altında elə iki ölkənin müdafiəsinə qalxmışdılar ki, sonralar “İran” və “Osmanlı” adları ilə əsrlər boyu enişli-yoxuşlu qonşuluq həyatı sürəcəkdilər.
Shahidgahe Chaldiran Ardabil
Əslində onların çoxu o tarixdən az bir müddət öncə Orta Asiyadan bu ərazilərə köçmüşdülər. Bəziləri bu və ya digər məntəqədə yerləşmişdi. Digərləri hələ də köçlərini bitirməmişdi və şərait dəyişdikcə, başqa yerlərə köçürdülər. Elə tayfa və qəbilələrin, qəbilə rəislərinin hansı tərəfə meyl etməsinə uyğun olaraq, həm də şiə-sünnü yolayrıcında hansı tərəfi seçdiklərinə görə köç istiqaməti və hökumətlərə sədaqətləri də dəyişə bilirdi. Bir qəbilənin yarısı bu tərəfdə, o biri yarısı o biri tərəfdə ola bilirdi.
Hələ də milli, məzhəb və etnik sərhədlər dəyişkən idi, hətta ondan əvvəl və ondan illərlə sonra da. Bilad-i Rumun, yəni Anadolunun çoxlu şiə-ələvi türkmən el və qəbiləsi İrana, İrandan da çoxlu sünnü kürd qəbilə və tayfası Anadoluya köçüb yerləşdi. Beləliklə, “yeni İranı” əslində türk dilli türkmən qəbilələri və türk dilli, əslində isə kökünün iranlı, kürd olduğu söylənən ərdəbilli Səfəvi sülaləsi qurdu.
Çaldıran müharibəsylə başlayan tarixin ilk zarafatı bu oldu ki, İran Sasani İmperiyasının süqutundan və ərəb hakimiyyətindən 900 il sonra, türkmən qəbilələrinin Orta Asiyadan İrana və Anadoluya yayılmasından və monqolların bu coğrafiyanı talan edib xarabaya çevirməsindən sonra İran türkdilliləri və ələlxüsus azərbaycanlıları sərhədin o tayında, çoxu eyni dili danışan və eyni qəbilədən olan, indi isə “Osmanlı” adı altında birləşən bir dövlətə qarşı döyüşdülər, öldülər və məğlubiyyətlərinə baxmayaraq İranı qurub 500 il sonraya kimi qorudular.
Səfəvilərin hakimiyyəti təxminən 220 il çəkdi. Ancaq İranı bütün tarixi enişi və yüksəlişləriylə, savabıyla, günahıyla 20-ci əsrə gətirən də, qoruyan da yenə Şah İsmayıl və onun nəvəsi Şah Abbas, Nadir Şah Əfşar və ya Qacar sülaləsindən olan Abbas Mirzə kimi türkdillilər və qismən də azərbaycanlılar olmuşdur. Bu da azərbaycanlıların milli kimlik anlayışına həkk edilmiş və 20-ci əsrin əvvəllərində Səttar xan rəhbərliyindəki İran Məşrutə İnqilabında özünü bir daha göstərmişdi. Çaldıran dərsləri və Şah İsmayılın İran qarşısında xidmətləri (Azadlıq Radiosu)
در حالی که دولت ترکیه روز دوشنبه مخالفت خود را با جدایی اقلیم کردستان از عراق اعلام کرد، مسعود بارزانی، رهبر اقلیم کردستان عراق، روز سهشنبه، دهم تیر، از قصد خود برای برگزاری همهپرسی در مورد استقلال این منطقه خبر داد. وی که در این باره با شبکه جهانی بیبیسی سخن میگفت درباره این همهپرسی افزود که «در حال حاضر نمیتوانم تاریخ دقیق آن را مشخص کنم، اما قطعاً طی چند ماه برگزار میشود». مسعود بارزانی با اشاره به پیشرویهای گروه داعش (دولت اسلامی شام و عراق) در مناطق سنینشین عراق گفت: «همه آن چه اخیراً رخ داده نشان میدهد که حق کردستان است که به استقلال برسد.» – رادیو فردا
این جنبه خبری استقلال کردستان عراق است که بنظر بسیاری قریب الوقوع است. من که اخیرا چند روزی در ترکیه بودم با عده زیادی از قشر روشنفکران بقول ترک ها «لائیک» یعنی منتقد حکومت اردوغان و طرفدار اتاترک و بقول خودشان «جمهوریت» و ارتش صحبت کردم که اکثرشان از نظر فکری یا سوسیال دمکرات و یا ناسیونالیست هستند و به گمان من حدود نصف رای دهندگان ترک ترکیه را تشکیل میدهند. من در همه اینها یک روحیه بدبینی و انفعال مشاهده کردم. بنظر آنها اردوغان با کُرد های عراق زد و بند کرده که بارزانی از یک طرف نفت عراق را بدون دخالت بغداد از طریق ترکیه به دنیای خارج بفروشد و در مقابل بارزانی بین پ ک ک و آنکارا وساطت کند که پ ک ک زیادتند روی نکند. بنظر آنها این جریان خیلی وقت است که شروع شده. آنها فکر میکنند که فاتجه تمامیت ارضی ترکیه عملا خوانده شده. نگرانی بیشتر آنها از بابت مناطق کُرد نشین در شرق و جنوب شرق ترکیه نیست. بنظر آنها این مناطق را دیگر میشود از «دفتر» پاک کرد اما به گفته یک مهندس 30 و چند ساله که از آمریکا دکترا گرفته، «اگر بر سر مناطق ترک نشین ما از قبیل مرکز و غرب و شمال ترکیه و از جمله استانبول و ازمیر و آنکارا و آدانا و ارضروم و غیره بحث حق و شراکت در حاکمیت بکنند آن وقت است که من اولین کسی خواهم بود که داوطلبانه به ارتش خواهم رفت تا با این جدائی طلبان بجنگم.» یک خانم که کارمند دولت است هم میگفت: «حرفی ندارم. جنوب شرق را دیگر ظاهرا نمیتوانیم حفظ کنیم. جدا شوند اما در آن صورت کُرد های استانبول و ازمیر و آنکارا هم باید به مناطق تولدشان و یا محل تولد پدر و مادرشان که آن را کردستان مینامند برگردند. آنوقت هست که خواهند فهمید جدا کردن حق و حساب یعنی چه!»
در ترکیه این قشر از نظر تعداد هیچ هم کم نیستند. البته همه اینطور فکر نمیکنند اما خیلی ها در حول و حوش این خط سیاسی فکر میکنند. در مجموع من مشاهده کردم که احساسات ناسیونالیستی «تدافعی» تُرک ها در مقابل جریان قوم گرایانه و ناسیونالیستی کُرد های مملکت بسیار قوی تر از مثلا یک سال پیش شده است.
چند درصد ترک ها اصلشان آسوری، یونانی، و یا ارمنی است؟ بر عكس، چند درصد ارمنى ها و يا كُرد ها اصلشان ترك است؟ این موضوع در ده بیست سال اخیر در شرایط محیط باز تر ترکیه که برای بحث و تبادل نظر ایجاد شده تبدیل به یکی از موضوعات مورد علاقه مردم و رسانه های ترکیه گشته است. یکی از خویشان ما در آنکارا همسایه ای داشت. یک خانم میانسال و بسیار متین و خوش صحبتی بود بنام «نوران» خانم که بعدا از همان فامیلمان شنیدم که آن خانم یک روز آمده و به او تعریف کرده که اصل او ارمنی بوده. پدر و مادر و جمیع خانواده اش در قتل عام بزرگ جنگ اول کشته شده اند و فقط او که آن وقت ها 3-4 ساله بوده نجات پیدا کرده چونکه یکی از همسایه های ترک او را بخانه اش برده و به فرزندی قبول کرده. اسم تا حدی ترک و مسلمانی هم به او داده اند و دین اش هم مسلمان شده و عادات و رسومش هم همینطور، تا جائیکه پدر و مادر و خانواده دیگری نمیشناخته و خودش هم چیزی نمیدانسته تا اینکه وقتی بزرگ شده مادر جدید و مسلمانش همه چیز را به او تعریف کرده.
از این قبیل داستان ها البته همیشه بوده. مثلا میدانیم که «هاجر بولوش» خواننده معروف سال های 40 و 50 میلادی اصلا ارمنی بوده و بعد این خبر پخش شده. در ویدئوی زیر هم یک آقای ترک اصلا ارمنی را میبینید که به تازگی اصلیت واقعی اش را کشف کرده اما شکایت میکند که با این ترتیب خودش را «از اینجا رانده و از آنجا مانده» حس میکند چون هیچکدام از طرفین او را قبول نمیکنند.
اما در گذشته کسی اين قبیل داستان های اصل و نسب را یا نمیدانسته و یا شرایط آزاد برای پیگیری اصل و نسب خود را نداشته، یا اینکه به کسی تعریف نمیکرده و رسانه ها هم طبیعتا چیزی نمی نوشته اند چونکه چنین مطالبی مخالف سیاست دولت بوده.
شکی نیست که بعد از آمدن ترک ها به آناطولی و حاکمیت و اولویت دین اسلام، بخش اعظم مردم بومی، صرفنطر از اصلیت آسوری، یونانی،ارمنی ویا ایرانی – کردی، ترک زبان و مسلمان شده اند. طبق یک تئوری، بخشی از آنها هم بخاطر سهولت كار، علوی هم شده اند. طبق این نظریه ها، اصلیت بعضی از ترک ها و کرد های علوی احتمالا از مسیحیان (یونانی ها، آسوری ها و ارامنه) منطقه است که هم با قبول اسلام خود را به محیط جدید حاکم منطبق کرده اند و هم با قبول طریقت علوی که نسبت به مذاهب سنی و شیعه اثنا عشری «لیبرال» تر است خود رااز سختی های روزمره شریعت مانند نماز و روزه و حج و حجاب کامل اسلامی معاف کرده اند.
فقط ارمنی نیست كه ترك شده. گذشته خود ارمنى را هم اگر دقيق پيگيرى كنيد ميبينيد با قوم ديگرى آميخته تا به اين آميزه جديد ارمنى گفته اند. اگر به قبل از اسلام، یعنی دوره قبل از کوچ قبایل ترک زبان از قرن یازدهم به بعد برگردید در آناطولی ده ها و شاید صد ها قوم و تبار و طایفه را خواهیم یافت که زبانهای هند و اروپائی و یا سامی (سمیتی) صحبت میکردند. به غیر از یونانی ها، آسوری ها، ارامنه، یهودیان و ایرانیان غربی (زازا ها، کُرد ها، تات ها و دیگر گروه ها) تقریبا همه مستحیل شده اند. حتی یونانی و ارمنی و غیره هم خود محصول تغییر و تبدلات و استحاله های قومی مدامی بوده که قبل از آنها در آناطولی و منطقه «لوانت» یعنی سواحل شرقی مدیترانه به وقوع پیوسته و در نتیجه آن ده ها قوم و ملت از قبیل فنیقی ها و یا هیتیت ها و اورارتو ها مضمحل شده در اقوام جدید مستحیل شده اند.
از این جهت است که میگویند آناطولی نه فقط در این دو سه هزار سال پیش، بلکه از 10 تا 50 هزار سال پیش مرکز تقاطع و اختلاط انواع و اقسام قبایل و اقوام رنگارنگ بوده. بهمین جهت هم هست که طبق اکثر تحلیل های ژنتیک، تابلوی دی ان ای مردم این منطقه (مثل اکثر مناطق دیگر دنیا) بسیار مخلوط است – از هر چمن گلی. و این هم جالب است: در حالیکه بسیاری از ترک زبانان مسلمان تصور میکنند اصل آنها از آسیای میانه است، اما ظاهر و ریخت و قیافه اکثریت تُرک های ترکیه چندان شباهت و قرابتی با مردم آسیای میانه ندارد و «حوض ژنتیک» آنان در درجه اول متعلق به حوزه مدیترانه و آسیای جنوبی است با یک اختلاط و آمیزه مخصوص این منطقه.
درست مثل خود ایران ما.
چه در آناطولی و چه در ایران گفته میشود تعداد مهاجران (یونانی، عرب، سپس ترک و مغول) بمراتب از مردم بومی کمتر بوده است. کلود کاهن که یکی از نامدار ترین پژوهشگران تاریخ بیزانس و ترکان است از یک نسبت یک به چهار و یا پنج در مورد کوچ قبایل ترک زبان صحبت میکند یعنی در مقابل چهار تا پنج بومی، یک ترک زبان. اگر این را در مورد آناطولی بپذیریم، این تناسب در مورد ایران خیلی کمتر از آناطولی بوده (ما در مورد علل احتمالی این مسئله قبلا بحث کرده ایم.) از نظر ژنتیک هم اختلاط اکثریت مردم ایران با کمی فرق شباهت زیادی با مردم آناطولی دارد: آسیای جنوب غربی، حوزه مدیترانه، اروپا، به درجه بمراتب کمتری هم آسیای مرکزی و غیره. البته در هر منطقه ظاهر مردم هم فرق میکند اما مثلا اگرچه یونانیان، اعراب و ترک ها مُهر ژنتیک خود را بر مردم ایران هم زده اند اما ظاهر و ریخت و قیافه اکثر ایرانیان کاملا شبیه هیچکدام نیست و معجون مخصوص خودش است!
در منطقه پر اختلاط و آمیزش ما که هر که آمده «رد پائی از خود بجا گذاشته»، هر چه داستان های اصلیت و کشف گذشته و شجره و مراجعه به تاریخ قدیمی تر عمیق تر و محیط بحث آزاد تر و تعامل نسبت به اندیشه های گوناگون بیشتر میشود این تردید بیشتر از بین میرود که موضوع بیشتر از آنکه مربوط به نژاد و تبار و قومیت و رنگ پوست و دی ان ای باشد، عبارت از فرق های فرهنگی، زبانی و یا دینی و مذهبی است. حتی موضوع این هم نیست: بیشتر این است که هر شخص و گروه با این دانش و یا عدم دانش در این مورد چه شعور و آگاهی اجتماعی براى خودش بوجود میاورد و میخواهد با آن چه کند؟ و گرنه احتمالا اصل قومیت، تبار و ژنتیک هر کدام از ما ها، قبل از اینکه به 50-60 هزار سال پیش به آفریقا برسد، هر دوره ای چیزی بوده و بعد تغییر یافته است. نوران خانم ترک همسایه فامیل ما هم که اصلا ارمنی بوده، شاید قبل از اینکه اجدادش ارمنی شود ایرانی و یا یونانی بوده و قبل از آن هیتیت و یا اورارتو و یا فنیقی بوده است.
خیلی ها به این موضوعات اهمیت نمیدهند و در واقع خیلی هم خوب است که اصلا اهمیت نمیدهند. آنها به زندگی و کار و بار خود و خانواده شان ادامه میدهند. اما برای کسانی که این موضوع برایشان اهمیت دارد شعور و آگاهی است که تعیین کننده میشود و نه لزوما خود واقعیت. از نظر شعور و آگاهی بعضی ها به این نتیجه میرسند که اصل و نسب مهم نیست و این، فقط ما و جامعه ما را رنگارنگ و غنی میکند. دیگران از پی شعار های برابری مطلق گرایانه و یا حاکمیت بر دیگران راه جدل و دعوا و نزاع را درپیش میگیرند.
حالا دیدن و تاکید بر فرق ها چه در زبان و دین و چه در قومیت و ملیت نوعی مُد روز شده است و پافشاری بر مشترکات و لزوم اعتدال و همزیستی چندان خریداری ندارد. بنا به تصوری که امروزه رایج است، اکثریت اصولا ظالم و نا حق است و اقلیت حتی اگر راه تند خصومت، خشونت و نزاع را هم در پیش گیرد حتما و اصولا باید بحق باشد. این موج وقتی با جهالت یک عده فعال و شورشگر روبرو شود و شرایط مناسب اجتماعی برای انفجار را هم پیدا کند میتواند تبدیل به آتش خرمن همگان بشود.
عباس جوادی – بعضی رژیم های سیاسی، مذاهب و ادیان، ایدئولوژی ها و یا احزاب سیاسی و حتی اشخاص علیحده کوشش میکنند نوع بخصوصی از هویت اجتماعی و گروهی را به افراد تحمیل کنند. در گذشته رژیم شوروی به زور میخواست هر شهروند اتحاد شوروی خود را فارغ از ملیت و زبان و دین و عقیده همچون «انسان شوروی» تعریف و حس کند. اما بعد از هفتاد سال این سیاست ورشکسته شد. در ایران رژیم گذشته میخواست با تبلیغات و محدود کردن نظرهای مخالف به همه بقبولاند که همه ایرانی ها لزوما از نظر نژاد و تیره «آریائی» هستند و زبان فارسی هم باید جایگزین زبان های ملی دیگر شود در حالیکه رژیم کنونی همه را وادار به این حس میکند که هویت اسلامی مهم تر و فراتر از احساس ایرانی بودن است و حتی در همان هویت اسلامی هم اولویت به مذهب شیعه اثناء عشری داده میشود.
در این رهگذر رژیم گذشته موفق نشد و به احتمال قوی رژیم کنونی هم موفق نخواهد شد.
قانون را میتوان بر خلاف خواست مردم و تک تک افراد قبول و به زور اجرا کرد. میتوان همه را مجبور به رعایت پوشش و رفتار معینی در کوچه و خیابان کرد. میتوان شرايط معينى براى رهبر و وزیر و وکیل شدن را به جامعه تحمیل نمود. میتوان روزنامه ها و احزاب را ممنوع کرد و یا وب سایت ها را فیلتر کرد اما نمیتوان ترجیح های شخصی افراد را در حیطه زندگی خصوصی آنها منع و قدغن کرد.
به همان درجه که نمیتوانید فلان کس را مجبور کنید نه از آبگوشت بلکه از قورمه سبزی خوشش بیاید، نمیتوانید دین و باور معنوی، عقیده سیاسی و اجتماعی و یا محبت و یا نفرت به کسی و چیزی را به زور و یا با قانون و قوه قضائیه به کسی تحمیل کنید.
هویت اجتماعی، ملی و قومی هم از این قبیل است.
هويت يك فرد يا گروه اجتماعى اصولا در مقايسه با ديگران مطرح ميشود و قابل فهم است و نه به تنهائى. کسی که در یک دهکده دوردست ژاپن زندگی میکند وقتی «ما» میگوید احتمالا منظورش «ما» در مقایسه با کسانی است که فامیل «ما» نیستند و یا «ما» به معنای اهل دهکده «الف» در مقایسه با مردم دهکده «ب». احتمالا بین این ژاپنی بودائی اهل آن دهکده دوردست ژاپن و مثلا یک پاکستانی مسلمان و سنی مذهب و اردو زبان اهل کراچی اصولا احساس تمایز و «ما» و «آنها» مطرح نیست.
هر کس ممکن است خود را بعنوان عضو یک جامعه و گروه اجتماعی به شکل دیگری تعریف یعنی از دیگران متمایزکند. اینجاست که برای هرکس وجه تمایز او بر اساس جنسیت، خانواده، تحصیل، وضع مالی، زبان، سن، مذهب، قومیت، شهر و یا روستای سکونت، منطقه بزرگتر سکونت (استان و کشور)، دانش و تمایلات اجتماعی، سیاسی و مذهبی، تجربه شحصی(سفر، تماس، اقامت در مناطق مختلف) و یا مفاهیم مجرُد تر مانند قوم و ملت و میهن فرق کند.
درمقاله دیگری هم عرض کرده بودم. مثلا هر از گاهی آیات عظام و رهبران جمهوری اسلامی میگویند: «ایرانی، اول مسلمان است، بعد ایرانی».
آیا هر ایرانی مسلمان است؟ و یا باید مسلمان باشد؟ آیا هر ایرانی شیعه است؟ آیا حتما آن نوع مسلمان و یا شیعه ای باید باشد که حکومت میخواهد؟ آیا برای یک ایرانی در درجه اول ایرانی بودن مهم است یا مسلمان بودن، و یا آسوری بودن، و یا مرد بودن، و یا مادر بودن، و یا صاحب خانواده اش بودن، و یا هیچکدام اینها را درجه بندی نکردن و بالاتر و پائین تر نگذاشتن، و یا هیج چيزبخصوصی نبودن؟
آیا هر ایرانی میتواند هویت اجتماعی خودش را طوری که خودش میخواهد تعریف و معین کند؟
مثلا بنده اولا یک انسان و یک مرد هستم. متعلق به خانواده خودم هستم که اصلا اهل کوی مقصودیه شهر تبریز در استان آذربایجان شرقی ایران است. ما مسلمان شیعه مذهب هم هستیم. من میتوانم مشخصات دیگر هویتی هم بخودم بدهم از قبیل درآمد و سطح زندگی، سطح تحصیل و یا محیط های جغرافیائی و فرهنگی گذشته و حال که بر تشکل شخصیت و هویت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی من تاثیر گذار بوده اند. مثلا من علاوه بر همه اینها سال های سال در آلمان هم زندگی کرده ام و محیط و فرهنگ آلمان به شخصیت و هویت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی من تاثیر بسیاری کرده.
من دقیقا نمیدانم و شخصا برایم هیچ هم مهم نیست که قوم و نژاد یعنی چه. اما من تُرک هم هستم: تُرک به معنای تُرک زبان و نه قوم و نژاد و ملتی متمایز از دیگر ایرانیان.
من بعنوان یک تبریزی الاصل، با وجود ده ها سال اقامت در خارج، در تمایز از یک شیرازی و یا اردبیلی، تبریزی هستم، ،نسبت به یک «فارس» یعنی فارسی زبان تهرانی و یا اصفهانی، «تُرک» هستم، نسبت به یک تُرک ترکیه و یا یک روس، ایرانی هستم (و البته تصور میکنم بخاطر تجربه نزدیک و شخصی ام، نسبت به ترکیه، جمهوری آذربایجان، اروپا و آمریکا هم احساس نزدیکی دارم.)
من ترکیبی از مجموعه و همه این شاخص های هویت اجتماعی هستم.
ممكن است كسى خودش را بيشتر از همه چيز مسلمان ويا مسيحى ويا ايرانى و يا كُرد و يا كرمانى حس كند. ممكن است كسى كه مدتى در كانادا زندگى كرده با احساس ايرانيتش وداع كند و خود را اساسا كانادائى بنامد. ممكن است كسى خودش را اصلا چيز بخصوصى حس نكند. مگر ميشود مردم را از اين طور و يا آن طور حس كردن خودشان منع كرد؟ قانونا ميشود و ممكن است از بروز علنى آن جلو گيرى كنيد. ولى نميتوانيد مانع اين و يا آن طور حس كردن مردم شويد.
نمیدانم نظر ایرانیانی که در ایران هستند و همیشه هم در ایران مانده اند در مقابل این گفته رهبران حکومت که «همه ایرانی ها اول مسلمانند بعد ایرانی» چه میتواند باشد. بعضی از افراد و یا گروه های سیاسی هم با القا و یا با فشارمیخواهند ما زبان مادری خود یعنی تُرکی را ترک کنیم تا فارسی زبان مادری همه شود. بعضى هاى ديگر هم برعكس میخواهند ما بخاطر زبان مادری مان یعنی به علت ترک زبان بودنمان خود را از ایران وایرانیان جدا حس کنیم.
من نمیدانم احساس دیگران چطور است اما بهر حال میدانم که مثلا دراروپا کسی خوشش نمی آید و قبول نمیکند که کس دیگری بیاید و بجای شما معین کند که شما خودتان را چطور باید حس کنید و هویت اجتماعی شما چطور باید تعریف شود.
بنظرم هم دولت و هم آحاد ملت، چه اسلامی و چه ملی، چه چپ و چه راست، چه تبریزی و چه تهرانی، چه ترک و چه فارس و چه مسلمان و چه بهائی باید اجازه دهند که هرکس خود با آزادی هویت اجتماعی، قومی، ملی و مذهبی خود را تعیین و تعریف کند.
قانون ها ممكن است اين را قبول نکنند. اما مردم در زندگی شخصی خود زیر بار کسی نمیروند.
بيدارى گم گشته: عصر طلائى آسياى ميانه از فتح اعراب تا تيمور لنگ. اثر س. فردريك استار، انتشارات دانشگاه پرينستون. چاپ سال 2013. اين كتاب بخصوص براى ايرانيان كه اكثرا یا از آسياى ميانه كاملا بيخبرند و يا با تكبر مضحکی خود را فراتر از كوشش به درك اين منطقه ميپندارند فوق العاده لازم و مفيد است. البته به انگليسى، با اين اميد كه كسى در ايران پيدا شود و کتاب را ترجمه کند و انتشاراتی که حاضر به چاپ آن باشد.
بین سال های 900 تا 1200 میلادی، یعنی برای حد اقل 300 سال خراسان و آسیای میانه مرکز علم، صنعت، شعر و ادبیات، فلسفه جهان بود. دوره محمد خوارزمی، ابن سینا، ابو ريحان بيرونى، ابو نصر محمد فارابى،زکریای رازی، محمد البخارى، فريد الدين عطار، عمر خیام، احمد یسوی، فردوسی، نظام الملک… دوره ای که باوجود تبدلات دائم و التهابات سیاسی، فرهنگ و هنر، علم و فلسقه و علوم شرعی شکوفائی بی نظیری کرده و از آنجا به ما بقی ایران و خاورمیانه و آناطولی، به سرتاسر خلافت عباسی گسترش یافته است. دوره سامانيان، غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان… دوره ابتدا علم و دانش و معماری و فلسفه و سپس بازگشت به خود، به نفس، انزوا و ریاضت برای درک خداوند و وحدت با پروردگار: دوره تصوف آسیای میانه، چیزی که بخصوص مناسب حال و روحیه ایرانیان نو مسلمان و قبایل ترک زبان نیمه مسلمان و نو مسلمان بود و بعد به بقیه دنیای اسلام پخش شد… سرزمین و دوره امتزاج ایران و توران… مرحله ای تاریخی که اگر ندانید نه ایران را میدانید و توران را، نه ترک و نه دهقان را.
تا اینکه قومى براى این طرف آسياى مركزى نه چندان آشنا و برای ایرانیان بسیار نا آشنا، مغولها ، چون توفانى مهيب سررسيدند و همه چيز و همه جا محكوم به خرابى و فنا شد…
عباس جوادی – خیلی ها فکر میکنند موضوع کریمه، اوکرائین و روسیه به ما ایرانی ها، یا ترک ها، عرب ها، افغان ها و یا کُرد ها مربوط نیست. البته که مستقیما مربوط نیست. اما یک کمی دقیقتر نگاه کنید: کریمه با یک باصطلاح «همه پرسی» که در زیر سایه سربازان و تانک های روسی انجام گرفت خودش را اول از اوکرائین جدا کرد و بعد به روسیه الحاق نمود. خوب، این «حق تعیین سرنوشت» است – طوری که میگویند، و از زمان شوروی مُد شده است، جناب استالین این را مُد کرد، «هر کس میخواهد باید بتواند جدا شود»، البته این شعار فقط برای دیگران به کار گرفته میشد و نه برای ملت های خودی. ملت های کوچک و بزرگ خودی مانند تاتار ها را از یک نقطه به یک نقطه میفرستادند و فعالین اش را به سیبری تبعید میکردند.
آقای پوتین برنامه های بیشتری برای اوکرائین دارد، شاید هم در ضمن برای قزاقستان، مولدووا و، چه کسی میداند، شاید هم برای دیگر کشور های سابق شوروی و یا منطقه.
سفیران و نمایندگان ایشان همه جا تبلیغ میکنند که در بخش های دیگر اوکرائین هم باید از آن «همه پرسی» ها انجام گیرند: هنوز میخواهید در اوکرائین بمانید؟ بهتر نیست اوکرائین تبدیل به یک «فدراسیون» شود؟ یعنی هر منطقه، هر قوم و گروه ملی یا زبانی یا مذهبی با زبان و لهجه محلی خودش، با وزارت های خودش، با نیروی پلیس خودش، مالیات را هم خودش جمع کند… یا اینکه اصلا میخواهید به روسیه ملحق شوید؟ به «مام روسیه»؟
دوما ی دولتی روسیه (مجلس نمایندگان این کشور) لایحه قانونی را بحث میکند که قرار است اخذ تابعیت روسیه را تسهیل کند. روسیه به اتباع قزاقستان، قیرغیزستان، تاجیکستان، آذربایجان، مولدووا، اوکرائین، بلاروس و غیره به سادگی شناسنامه و گذرنامه روسیه میدهد. فردا اگر این اتباع جدید روسیه مثلا در قزاقستان خواستار «خود مختاری» و سپس استقلال و بالاخره الحاق به روسیه شدند هیچ تعجب نکنید. سناریوی کریمه هنوز اولین آزمایش است.
در این رهگذر شعار های «خودمختاری» و «فدراسیون» مبلغین کرملین در همه جا طنین افکنده اند. اما در خود روسیه از خودمختاری و حقوق بیشتر برای تاتار ها و چچن ها خبری نیست. جواب آنها سرکوب است. درست مثل زمان لنین و استالین، همان زمانی که این شعار های «حق تعیین سرنوشت» را بخصوص در میان جنبش های چپ و کمونیستی مُد کردند اما خودشان دست به کشتار جمعی تاتار ها و چچن ها زدند و میلیونها نفر از همه ملل و اقوام خود شوروی از جمله خود روس ها را تبعید کرده به سیبری و یا سرزمین های دیگر فرستادند و در سرما و گرسنگی به مرگ محکوم نمودند: اوزبک ها را به اوکرائین، آذری ها را به سیبری و روس ها را به قزاقستان. ما ها هم در کشور های عقب مانده ای مانند ایران از دهانمان آب حسرت جاری میشد که در سرزمین شورا ها همه ملل در انتخاب سرنوشت خویش آزادند.
حالا آیا همان سناریو تکرار میشود؟ در گذشته و حال ایران و همسایه هایش چند نمونه از این «خودمختاری» ها و «فدراسیون» ها داشتیم و داریم؟ فکر میکنید این به ما ایرانی ها مربوط نیست؟ یک کمی به دور و برتان نگاه کنید…
آقای اردوغان و خانواده اش (از جمله پسرش بلال) بعد از اعلان خبر پیروزی حزب حاکم در بالکن این حزب
بعد از دوازده سال حکومت، نامزد های حزب حاکم عدالت و ترقی ترکیه با 43 درصد کل آرا این بار هم اکثریت انتخابات شهرداری های این کشور را بردند.
برای من انتخابات 30 مارس ترکیه چند درس جالب داشت. این انتخابات اولا محلی بود، یعنی شوراهای شهر و شهردار ها انتخاب میشدند و نه نمایندگان مجلس. معمولا در ترکیه (و اکثر کشور های دمکراتیک) انتخابات محلی، نوعی «هواسنج» اوضاع و احوال سیاسی در کشور است که معلوم میکند مردم هنوز چقدر به حزب حاکم اعتماد دارند ویا در این میان چقدر به سوی احزاب مخالف میل کرده اند.
انتخابات محلی ترکیه مدت کوتاهی بعد از «افشاگری» های فوق العاده جنجالی در باره بعضی از وزیران و نزدیکان نخست وزیر اردوغان و حتی خانواده او از جمله پسرش بلال انجام گرفت. در این مورد حتی ضبط های صدا و ویدئو گویا نشان از رشوه خوریهای کلان میداد که در یکی دو تا از آنها – گویا، یعنی ادعا میشد که – بلال به پدرش آقای اردوغان گزارش میداد که از فلان مقدار میلیون دلار و یورو چقدرش را«آب کرده» و چقدرش هنوز در «دستش باد کرده» است. البته این ادعاها هیچکدام در دادگاهی باز و منصف مورد محاکمه قرار نگرفت. فعلا آنچه که شده این است که خود بازجو ها و مسئولین امنیتی را که دنبال این ادعا ها بودند برکنار نموده اند.
بعد از اینکه معلوم شد اردوغان و حزب حاکم با وجود بزرگترین جنجال های سیاسی و مالی تاریخ این کشوراکثریت شهرداری های کشور را باز هم از آن خود کرده است، منظره خانواده اردوغان در بالکن این حزب که مورد استقبال طرفداران خود قرار میگرفتند بسیار دیدنی بود. قیافه مبهوت بلال بخصوص جالب بود. حتما این جوان، تازه تازه درس های عملی سیاست را میاموزد که یکی از آنها طبق این آخرین «تجربه اردوغانیستی» ترکیه این است: «مهم نیست چقدر مورد اتهام هستی، اگر حکومت در دست تو باشد، بهترین دفاع هجوم است. میتوانی همه چیز را به گردن توطئه های داخلی و خارجی بیاندازی و از مهلکه جان به در ببری.» در واقع آقاى اردوغان اين را بصورت استاندارد “مبارزه سياسى” در آورده است، نوعى فرهنگ سياسى : زمان سخنرانى وقتى در باره رقيبانت صحبت ميكنى، در واقع صحبت نميكنى، داد ميزنى، همه را “تو” خطاب ميكنى و شخصيتشان را خورد ميكنى، هر كس طرفدار حزب و دولت حاکم نیست، هر کس با ما نيست دشمن ملت و اسلام است، اصلا مسلمان نيست و حتما جزو عوامل خارجيان و گماشته هاى آنان است، حتی تروریست و اقلا خائن است… مجموع آنها هم درست به اندازه طرفداران حکومت اردوغان و حزب حاکم است، اما همه آنها یا خائنند و یا گمراه و مرتد. نه اينكه قبل از آقاى اردوغان چنين فرهنگى در بين سياسيون تركيه نبود – بود. فقط ايشان اين را بصورت معيار در آوردند، طوريكه حالا موافق و مخالف، همه از اين سبك و رفتار و گفتار پيروى ميكنند. اگر خواستيد اسمش را بگذاريد “اردوغانيسم”…
اما در واقع “اردوغانيسم” كه يك تعبير من در آوردى اينجانب است محدود به اين قبيل تبليغات و هياهو نیست .. وضع اقتصادی باید رو به بهبود باشد. قیمت مواد مصرفی نباید رشد غیر متعارفی داشته باشند. ارزش دلار و یورو نباید بیش از حد و مدام بالا برود. خرج مسکن و تحصیل باید قابل قبول باشد. و در ضمن خدمات طبی و دیگر خدمات اجتماعی مانند ترافیک، راهسازی و غیره باید مردم را قانع کند که دولت نسبت به دولت های گذشته خوب کار میکند. از این جهت حزب حاکم عدالت و توسعه در 12 سال گذشته بسیار فعال و پر ثمر بوده، ترکیه را بطور چشمگیری به جلو برده و یا اقلا اکثریت مردم ترکیه همین نظر را دارند. یک روزنامه ترکی این تیتر را زده بود که من شخصا از خیلی ها در ترکیه شنیده ام: «اینها نمیخورند؟ البته میخورند. خوب هم میخورند. اما کار هم میکنند. دیگران میخوردند اما کار هم نمیکردند.» شراکت در جرم همین را میگویند، اگر چه اساس این حرف ها چندان دور از واقعیت هم نیست.
انتظار معمولی و کلاسیک این میبود که دولت حزب حاکم بعد از 12 سال حکومت حتی صرفا بخاطر خسته شدن مردم رای کمتر بیاورد. نه. چنین نشد. اعتراضات هم شد. زدو خورد در اینجا و آنجا با پلیس، بستن یوتیوب و تویتر و غیره نظر قاطبه مردم را عوض نکرد. آنها به وضع خودشان و جیب خودشان نگاه میکنند. یوتیوب و تویتر و حجاب زنان و منع مشروبات الکلی در تعداد روزافزون رستوران ها دلیلی برای تغییر حکومت نبود. حد اقل در سطح اداره شهرداری ها این موضوعات دلیلی برای شکست حزب حاکم نشد. آنهمه جنجال های پر سر و صدای رشوه خوری هم باعث تزلزل در رای مردم نشد. اگر دو سال بعد در انتخابات جدید پارلمانی همین حزب برای بار پنجم پیروز شد و آقای اردوغان هم با تغییر قانون اساسی برای شش یا هفت سال به مسند تام الاختیار ریاست جمهوری نشست، هر کسی ازاد است تاسف بخورد، ولی اگر اوضاع و احوال همین طور پیش برود، احتمالا آنوقت هم جای تعجب زیادی نخواهد بود.
يكى از دوستان قديمى تبريز لطف كرده ايميل پر محبتى فرستاده بود كه “خوب در مقابل قوم گرايان ايستاده اى” و غيره. تشكر كردم و گفتم بخدا نيت من مصاف و “مبارزه” با كسى نبود و نيست – من با كسى دعوائى ندارم، فقط نگران افتادن انسان هاى بيشتر و بيشتر به پرتگاه نفرت و نزاع از روى نادانى هستم و خرابى و خونريزى كه عاقبتش همه را در شعله خود ميسوزاند، همچنانكه اگر بيست سى سال پيش از لزوم تحصيل زبان مادرى مينوشتم مصاف و دعوائى نه با ايران و ايرانيت داشتم و نه با كس و چيز ديگرى، بلكه درست برعكس: ميگفتم شايد كمى انصاف و عدالت به خير همگان باشد.
وقتى شانزده هفده ساله بودم طبق معمول سنت ايرانى بخصوص آن سال ها شاعر مسلك هم بودم و از جمله با كمى تقليد از ديگران شعرى به تركى گفته بودم بر وزن آسان “قوشما” با اين مدخل كه بقيه اش را كامل به ياد ندارم:
ترجمه: كسى حال زار مرا نداند/ بانگاه به چهره ام افكارم را نخواند/ و نبيند آفتاب و همزمان برفى را كه در درون من است/ نگاه به لبانم كرده نگو كه خنديدم!
به زبان امروزى: چرا بايد هميشه يا اين بود يا آن، يا سفيد سفيد يا سياه سياه، يا عابد و يا بيدين، يا متعصب و يا بى بند و بار، يا اهل جهنم و يا اهل بهشت, يا برده قبيله و عقيده و يا اسير فرديتى عاصى، يا چپ چپ و يا راست راست، يا انقلابى يا ارتجاعى، يا پان اين يا پان آن؟
چرا هر جا كه باشم و باشيد سوال و ترديد جايز نيست؟ چرا هر كس كه شكى كند و چيزى بپرسد بايد صفش را تغيير دهد و اتيكت اش را؟
در اين چهل و چند سال كه در اروپا زندگى كرده ام بيمارى در ميانه ماندن، سايه روشن بودن و شك و ترديد من حتى مزمن تر و لاعلاج تر هم شده است.
مولانا جلال الدين كه قريب هشتصد سال پيش مانند خود ايران در آش شله قلمكارى قومى دينى و مردم شناسى بنام روم و يا آناطولى ميزيست گفته بود:
هر كسى از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
اگر مولانا امروز در آش شله قلمكار كنونى ميزيست كه مدرنش كرده نام “دهكده جهانى” به آن داده اند و بظاهر همه چيزش بر رقابت و خصومت استوار است، شايد ميگفت:
هر كسى از ظن خود شد خصم من
زين خطوط من نجست آن رسم من…
در فیس بوک یک گروه بنام «بیزیم تورکی» و یک صفحه بنام «تبریز تورکوسی» هست. این ها بسیار فعال هم هستند. نیت از این گروه و صفحه فیس بوکی چیزی نیست جز ثبت و حفظ و بحث واژگان، اصطلاحات و ویژگی های زبان ترکی آذری که ما در ایران بکار میبریم. خوشبختانه بالاخره با کمک دوستان موفق شدیم بر پایه همین اطلاعاتی که آنجا جمع میشود یک سایت بنام «بیزیم تورکی – ترکی ما» راه اندازی کنیم که البته هنوز اولین قدم های خود را میپیماید و باید بهتر شود. این سایت در عین حال با سایت «تورکی مثللر – ضرب المثل های ترکی آذری» که تا کنون بیش از 5200 ضرب المثل ترکی آذری ایران را ثبت کرده، مرتبط است. با این ترتیب امید است که این زحماتی که دوستان میکشند و ضرب المثل، لغت و یا اصطلاحی و یادداشتی مینویسند در فیس بوک مانده و گم و گور نخواهد شد، بلکه ثبت خواهد شد. قابل محافظه و حتی جستجو خواهد بود (که در فیس بوک ممکن نیست).
در معرفی سایت «بیزیم تورکی – ترکی ما»
با این سایت ما میخواهیم لغات و اصطلاحاتی را که مخصوص ترکی آذربایجان ایران است درج و حفظ کنیم، محل و طرز کاربرد آنها را مورد بحث و مشورت قرار دهیم ومشکلات و مسائل مربوط به نوشتن، خواندن و گفتگوی استاندارد ترکی آذربایجان ایران را بین عده ای که علاقمند به این موضوع هستند مورد بحث و مذاکره قرار بدهیم. یعنی ثبت و حفظ واژگان و اصطلاحات ترکی آذری ایران و ویژگیهای آن وظیفه اصلی این سایت است.
نیت از این سایت چیز دیگری نیست. خواهش ما هم اینست که برای رسیدن به این هدف از جر و بحث منفی و مناقشات سیاسی و غیره پرهیز کنیم و صرفا تمرکزمان را بگذاریم روی موضوع زبان.
میخواهید شما هم در این کار مشارکت کنید؟
این اقدام ابتدا در فیس بوک با دو صفحه («پیج») شروع شد که آنها هنوز هم ادامه دارند: بیزیم تورکیو تبریز تورکوسیکه اگر روی هرکدام از این دو تیتر کلیک کنید به صفحات مربوطف فیس بوک میروید. میتوانید اگر نوشتن و نظر دادن آنجا برایتان آسانتر است، از همان طریق با این صفحه همکاری کنید.
ميتوانيد لغات و اصطلاحات جالبى را كه ميدانيد يا مستقيما بما بفرستيد تا ما در سايت بگذاريم و يا از طريق فيس بوك (دو نشانى بالا) اين كار رابكنيد تا ما از آنجا بگيريم و در سايت بگذاريم. يا اينكه اگر يادداشت و مقاله اى در باره واژگان، دستور زبان، تلفظ و يا خط و املاى تركى آذرى ايران داريد و يا حتى نظر و سوال و بحثى در مورد مدخل ها و مطالب سايت داريد باز از طرق مذكور در بالا اين كار را بكنيد.
آنچه که در این سایت گرد آوری شده کاریک یا دو نفر نیست. همه کسانی است که در دو صفحه فوق الذکر فیس بوک نوشته و نظرداده اند و در عین حال کسانی که مستقیما با این سایت تماس میکیرند، مطلب میفرستند و «کامنت» میگذارند نویسندگان این سایت هستند. در مورد ذكر نام دوستانى كه مطلب مينويسند بعد از مشورت با يكى دو نفرتصميم گرفته شد كه نام دوستانى كه مطالب خود را در دو صفحه فوق الذكر فيس بوك مينويسند در اين سايت نوشته نشود چون اجازه آنها را نداريم امااگر كسى مطلبش را با نام خود به سايت فرستاد البته آن مطلب با همان نام در سايت منتشر خواهد شد.
عباس جوادى – «دؤرد آروادین عقلی بیر قره تویوغون عقلیجان اولماز» («عقل چهار زن به اندازه عقل یک مرغ سیاه نیست.») اين ضرب المثلی است که در کتابها ثبت شده، یعنی مردم آنرا می گفته و تکرار می کرده اند و شاید هنوز هم بعضی ها تکرار می کنند. مطمئنم نظیر این قبیل ضرب المثل ها را در هرزبان به راحتی می توان پیدا کرد. اما تعداد كمى از ضرب المثل های هر زبان و فرهنگ از نوع ضرب المثل فوق تبعیض آمیز و خصومت انگیز هستند در حالیكه در صد بسيار بالاتر ضرب المثل ها و عموما «فرهنگ مردمی» همه زبانها و اقوام، فوق العاده آموزنده و جالب اند. از سوی دیگر اکثر آنچه که ما امروزه با فرهنگ بشری خود در قرن بیست و یکم «تبعیض آمیز» و «قبیح» می خوانیم، احتمالا صد سال پیش منفی جلوه نمی کرد.
سوال اینست: آیا وقتی ضرب المثل ها و عموما فرهنگ مردمی یک قوم و ملت را جمع آوری می کنیم، باید با وفاداری کامل یک راوی، همه آنها را صرفنظر از خوب و بد بودنشان عرضه کرد، یا اینکه آنچه را که امروز بعنوان بد، منفی، تبعیض آمیز و مضرّ میدانیم، اصلا از قلم انداخت و به اصطلاح «قیچی نمود»؟
از زمانی که تارنمای صفحه فیس بوک «تورکی مثللر – امثال ترکی آذربایجان» در سال 2012 راه اندازی شد، ما سعی کردیم در درجه اول امثال و حکم کتاب مرحوم علی اصغر مجتهدی، پسر عموی پدری بنده را به تدریج در آن بگنجانیم و در ضمن دیگران هم هر ضرب المثلی را که به ذهنشان می رسد، در همانجا ثبت کنند. اخیرا هم با درنظر گرفتن نقاط ضعف فیس بوک از قبیل نبودن آرشیو و یا امکان جستجو وبسایت جداگانه ای بنام «تورکی مثللر» را باز کردیم تا همه امثال و حکمی را که در دست داریم بتدریج در آنجا هم وارد کنیم. این سایت به کاربران امکاناتی را می دهد که در فیس بوک مهیا نیستند: به اشتراک گذاشتن («شئر» کردن) امثال با دیگران، چاپ و با ایمیل فرستادن آنها، و جستجو از طریق کلید واژه و یا الفباء.
در این مدت هر چند روز یک بار با این سوال روبرو می شویم که آیا صرفنظر از قضاوت شخصی خود، هر مثل را که در منبع مزبور و ديگر منابع هست و یا کسی از بیرون نوشته است، در این صفحه بگنجانیم یا نه. این امثالی که مورد شک و شبهه ما می شوند، مستقیما و یا بطور ضمنی معنائی توهین آمیز نسبت به بعضی گروه های مردم (زنان، اقوام مختلف، روستائی ها، ساکنین شهر های مختلف خود آذربایجان و یا دیگر شهر های ایران) دارند.
طبیعتا برخلاف تبلیغاتی که بعضی ها می کنند فرهنگ هیچ گروه قومی و ملی و مذهبی، صدر در صد پاک و نزیه نیست و نمی توان ادعا کرد فلان فرهنگ فلان مردم عاری از هرگونه تصورات باطل و یا توهین آمیز نسبت به دیگران است. اکثریت قریب به اتفاق ضرب المثل های همه اقوام و ملل عبارت از سخنان حکیمانه، نغز و پرمعنا و حد اقل «از نظر سیاسی بی ضرر» هستند. از این جهت شکی نیست که اصولا خوب است ادبیات فولکلور و «مردمی» هر زبان و فرهنگی از جمله ترکی آذری حفظ شود. اما آیا آن یکی دو در صدی که نشان دهنده پیشداوری ها و احساسات نه چندان دوستانه ی یک گروه نسبت به گروه های اجتماعی دیگر هست هم باید ثبت و پخش شود؟
من مطمئن نیستم که اصولا درست است این نمونه ها را عینا در اینجا داد یا نه. مثلا ضرب المثل های بسیاری بین امثال و حکمی که ده ها و صد ها سال است بین مردم رایج اند یافت میشوند که حالت تمسخر و توهین نسبت به کُرد ها، ارامنه، روسها و خود تُرک ها (مخصوصا عثمانی ها) و در عین حال خود مردم آذربایجان دارند. در عین حال بعضی ضرب المثل ها معنائی بر ضد مثلا افراد طاس و یا چاق و یا بعضی اصناف و اقشار مانند حمالان و غیره دارند.
اکثر این ضرب المثل ها (و ضرب المثل های جدید تر) بین مردم رایج اند و مثلا من خودم خیلی از آنها را شنیده بودم. یعنی جمع آوری کنندگان این قبیل امثال و حکم، خود نویسنده و مولف اینها نیستند. مسئله بر سرگناهکار خواندن نویسنده ای و یا مذموم نامیدن کتابی نیست. بعضی ها این راه را در پیش می گیرند. واقعیت دیگر اینست که من می دانم، مشابه این قبیل امثال و حکم و اشعار و داستانها در دیگر زبانها و فرهنگ ها هم نسبت به انواع و اقسام گروه های اجتماعی و شهری و قومی و مذهبی و غیره هست. از اینها نمی توان و نباید هیچ نتیجه گیری بر علیه کسی و گروهی اجتماعی و یا قومی کرد.
بعضی از شاعران و نویسندگان برجسته و معروف ما و یا کشور های دیگر منطقه و حتی غرب هم از این قبیل اشعار و مطالب و آثار دارند که حالا بطور قابل فهمی مورد تحلیل و نقد قرار میگیرند. مشاهیری مانند فردوسی، نظامی، سعدی، خاقانی و یا حتی شکسپیر و واگنر هم از این قاعده مستثنی نبوده اند.
اما سوال من اینست: آیا در انتخاب، جمع آوری و پخش دوباره این قبیل مطالب (امثال، حکم، اشعار و داستانها) باید این قبیل مطالب را که نسبت به این یا آن گروه اجتماعی توهین آمیز هستند، از قلم انداخت؟ می دانم که در ادبیات، مثلا اشعار و داستان هائی را که بطور روشن تحقیر آمیز هستند و یا قبح کلامشان شدید است حذف می کنند. آما آیا این کار درست است؟ آیا در این مورد صداقت به اصل و دیدن تمام تصویر (از جمله موارد توهین آمیز) درست تر است یا «پاک کاری» آثار فرهنگ به اصطلاح «مردمی» (مانند امثال و حکم) و یا حتی آثار شفاهی و یا مکتوب ادبی؟ ثانیا مرز کجاست؟ چرا که بعضی از اینگونه مطالب مورد مباحثه «نرم تر» از بقیه هستند و بعضی «تند تر». بعضی ها بنظر یکی مشکلی ندارند و بنظر دیگران تحقیر آمیزند. و بالاخره: معیار انتخاب و «سانسور» باید معیار کی و کدام مرجع باشد؟ دولت؟ اشخاص و گروه ها؟ موسسه های علمی؟ ایا اصولا بجاست و یا کسی و موسسه ای حق دارد چیزی را بخاطر نگرانی های حتی مورد قبول همه از یک مجموعه امثال و حکم و یا اشعار یک نفر پاک کند؟
خود مرحوم علی اصغر مجتهدی بنظر می رسد هیچ فرقی بین امثال و حکمی که جمع کرده است، نگذاشته و صرفنظر از اینکه ممکن است این طور یا آن طور درک و تفسیر شوند، هرچه را بین مردم رایج بوده و شنیده، قید کرده و به چاپ داده است. ایشان حتی در زیر حرف «ک» در صفحه یی که امثالی که با کلمه «کُرد» شروع میشوند، چون بعضی امثال لحنی تحقیر آمیز دارند این یادداشت را علاوه کرده اند: «امیدواریم که برادران کُرد ما در باره امثالی که فوقا اشاره رفته و متضمن کلمه “کرد” است، به مولف خرده گیری نفرمایند، زیرا اولا چنانکه میدانند در مثل مناقشه نیست وثانیا مقصود اصلی ما جمع آوری امثال سایره است و گر نه امروز از تعصبات جاهلانه که در قدیم مابین کرد و غیر کرد و ترک و تات وجود داشته، خوشبختانه اثری نیست…»
تاریخ انتشار این اثر سال 1334 شمسی است.
البته سبک فراگیر مرحوم مجتهدی هم طرز کاری است که همه با آن موافقت ندارند چرا که بنظر آنها صداقت به امانت و صدق به اصل اثر مهم است، اما اگر توهین و تحقیر نسبت به هر گروه اجتماعی، قومی، دینی، فرهنگی و جغرافیائی کند، باید با تبلیغ و ترویج از فرهنگ شفاهی و کتبی مردم تصفیه گردد.
حد اقل در مورد صفحه فیس بوکی امثال ترکی آذری («تورکی مثللر») سبک کار بنده این بوده است که امثالی را که حتی ممکن است در بین مردم رایج باشند اما بنظر عموم نسبت به این یا آن شخص و گروه های اجتماعی لحن توهین آمیزی دارند، در این صفحه وارد نکنیم.
البته می دانیم که مثلا بین تِرک ها و ارمنی ها بعضی امثال و باصطلاح «فکاهی» ها ئی رایج هستند که نسبت به همدیگر لحنی توهین آمیز دارند. اما چه نیازی هست که این قبیل مطالب پخش شوند و اشاعه یابند؟
ولی اگر نقل نکردن این قبیل امثال و حکایات و اشعار راه درستی نیست، راه بهتر کدام است؟
عباس جوادی – آمریکائی ها به آمریکائی بودنشان، به پرچمشان، به گذرنامه شان، به مارش ملی شان افتخار میکنند و در هر مراسم ملی و مسابقه ورزشی هنگام صدادادن سرود ملی ایالات متحده آمریکا، دست راستشان را روی سینه چپ یعنی قلبشان میگذارند و سرود ملی شان را میخوانند.
ملت آمریکا عبارت از ده ها قوم و تبار و نژاد است که حتی اکثرشان هنگام مهاجرت به اين كشور برای خود زبان مادری بجز انگلیسی داشتند و دارند. نسل اول مهاجرین به آمریکا شاید خوب انگلیسی نمیدانند اما سعی میکنند تا حدی که میتوانند خوب حرف بزنند. اما حتی آنها هم به محض اینکه شهروندی آمریکائی را میگیرند بعد از ادای «سوگند وفاداری» به قانون اساسى كشور (عکس بالا) خود را با غرور «آمریکائی» میخوانند. طبق آمار سال 2000 اصل و نسب 75 درصد آمریکائیان از اروپاست. اما بعضی ها هم هستند که ساکنین اصلی آمریکا هستند که در زبان قدیم به آنها «سرخ پوست» و حالا به انگلیسی
Native American
میگویند. بعضی ها اصلشان از آفریقا، ایرلند، بریتانیا و یا آلمان، فرانسه، روسیه، چین، ایران، ارمنستان و غیره است. اما همه آنها «آمریکائی» هستند و نه فقط دیگران آنها را «آمریکائی» میخوانند بلکه در وهله اول آنها خودشان را خود و با افتخار«آمریکائی» مینامند.
در آمریکا معمولا وقتی کسی از شما میپرسد «شما اهل کجا هستید؟» منظورش این است که اصلتان از کدام ایالت آمریکا ست و نه اینکه نژاد و تبارو مملکت ریشه و اصل شما کدامست. و اگر حتما لازم شد که اصل و نسبشان را هم معین کنند مثلا میگویند «آمریکائی ایرانی» و یا «آمریکائی چینی»
Iranian American, Chinese American
«ملت» در مفهوم مدرن این تعبیر به همه و کلیت شهروندان آمریکا اطلاق میشود صرفنظر از ریشه و اصل و نسب و تبار، صرفنظر از رنگ پوست، دین، مذهب، زبان و منشاء جغرافیائی و یا قومی این شهروندان. بنابراین «ملیت» همه «آمریکائی» است اگر چه ریشه یکی از ایرلند و دیگری از چین است.
خیلی از خارجی ها نمیدانند: در انگلیسی وقتی میگوئید «ایالات متحده دارای پنجاه ایالت است» بخاطر جمع بودن کلمه «ایالات» (جمع «ایالت»)، فعل را هم در حالت جمع نمیگوئید «هستند»: «ایالات متحده دارای 50 ایالت هستند» – این غلط است. بلکه میگوئید ««است / هست»: «ایالات متحده دارای 50 ایالت است.» این درست است. یعنی سوم شخص مجهول و مفرد، یعنی یک دولت، یک ملت و نه چند دولت و چند ملت…
و بنظر بسیاری ها مهمترین چیزی که این همه قوم و تبار و نسب و دین و مذهب را در یک «ملت» واحد آمریکا متحد میکند، یعنی چیزی که در درجه اول اینهمه گوناگونی و رنگارنگی را تبدیل به یک واحد و گروه متحد ملی میکند «اتحاد زبان» یعنی اشتراک در زبان انگلیسی است، زبانی که در ابتدای تاسیس ایالات متحده اگرچه زبان اکثریت نبود اما زبان رسمی انگلیسی ها بود که در ابتدا آمریکا را بصورت مستعمره اداره میکردند و بعد بصورت زبان مشترک سرتاسر مردم آمریکا ماند اگرچه هرکس حق داردموازات انگلیسی زبان مادری، یا پدری و یا هر زبانی را که آرزو دارد هم فراگیرد. از نظر رسمى هيچ زبانى زبان رسمى ايالات متحده نيست اما بعضى ايالت ها انگليسى را زبان رسمى خود اعلان كرده اند. با اينهمه، زبان نخست دولت و اكثريت ملت انگليسى است.
شرایط و تاریخ هر ملت و کشوری مخصوص به خودش است و از دیگر ملت ها و کشور ها فرق میکند. ایالات متحده 50 ایالت دارد. نظر شما چیست؟ آیا با 50 زبان رسمی گوناگون، ایالات متحده هنوز میتوانست ایالات متحده و تا اين درجه قدرتمند و با نفوذ باشد؟
عباس جوادی – فیلم آمریکائی «دور، دور از اینجا» (1992 با شرکت نیکول کیدمن و تام کروز) را دیده اید؟ ماجرائی است که ازایرلند شروع میشود و در شرق آمریکا به یک مسابقه رو به سوی ایالت اوکلاهوما برای گرفتن زمین مجانی و شروع یک زندگی نوین تبدیل میگردد. هر کسی که تند تر از دیگران تاخت و با اسب و کالسکه و خانواده و بند و بساطش زود تربه اوکلاهوما رسید و آنجا یک تکه زمین را (حالا حتی با جنگ و دعوا) گرفت آن تکه زمین مال او میشود. فیلم ها معمولا مبالغه ميكنند اما موضوع مسابقه برای گرفتن زمین مجانى در تاریخ ایالات متحده حقیقت دارد.
در این فیلم مالکیت زمین بر پایه سوال «اول کی آمد و این زمین را تصاحب کرد؟» معین میشود. ظاهرا در تاریخ و زندگی معاصر سیاسی هم وقتی بر سر مالکیت سرزمینی بین دو قوم و یا ملت اختلاف بوجود می آید، طرفین بغیر از راه های سیاسی و نظامی به این جنگ تبلیغاتی و غالبا مبالغه آمیزهم دست میبرند که کدام قوم در این سرزمین تاریخ قدیمی تری دارد؟ کی پیشتر و کی بعد تر آمد؟
کوچ های گروهی، قومی و ملی بمراتب در تاریخ رخ داده است. مهاجرت های بلغار های باستان و هون ها از اسیای مرکزی و قفقاز به اروپا و مهاجرت های گسترده قومی در اروپا تا قرن دهم و یا مهاجرت اقوام ترک زبان از اسیای مرکزی و چین کنونی به ایران، آسیای صغیر و بین النهرین بین قرون دهم و شانزدهم و یا مهاجرت گروهی ایرلندی ها، انگلیس ها، اسپانیائی ها، فرانسوی ها و پرتقالی ها به قاره آمریکا در قرن شانزدهم همه مُهر عمیق و پایدار خود را به تاریخ جهانی زده و زمینه تشکل کشور ها، دولت ها، ملل و اقوام جدید و از بین رفتن بسیاری از دول و حتی ملل و اقوام دیگر شده است.
اما کوچ و مهاجرت اولیه همه ما، همه بشریت حدود 60 هزار سال پیش از آفریقا به دیگر نقاط جهان بوده و 30 هزار سال از پی آن، اعقاب و اجداد مشترک ما خاور میانه ای ها، اروپائی ها، روس ها و غیره که از آفریقا آمده و جائی بین ترکیه و عراق کنونی زندگی میکردند بعد از دوران یخبندان به شرق و غرب پخش شده، بتدریج اقوام و ملل کنونی را بوجود آورده اند.
یعنی به یک معنا، ما همه مهاجریم. عده ای کمی زودتر، عده دیگری کمی دیر تر به جائی رفته اند که اکنون ساکن آن هستند.
در اکثریت این حرکات مهاجرت، کوچ و سکنی که اغلب هم با اختلاف، زد و خورد، جنگ و خونریزی هم همراه بوده، قانون اولیه و بسیار طبیعی «قاپیدن» زمین و منابع زندگی مانند آب، حیوانات و گیاهان برای تغذیه و ادامه بقا حکم رانده است. درست مانند آنچه که در «حیات وحش» بین جانوران و یا در کشاکش بین کودکان میبینیم: غریزه مالکیت. مالکیت اسباب بازی، مالکیت مواد خوراکی، مالکیت زمین و مالکیت نعمت های طبیعی. این غریزه ای است که بین کودکان با جمله «این مال من است» و عدم قبول تقسیم آن با دیگران مشاهده میشود، چیزی که مسئولان تربیت و پرورش کودکان میخواهند تعدیل دهند و کودکان جامعه را به تقسیم بیشترو رفتار اجتماعی تری تشویق نمایند.
حیوانات معمولا وقتی به تکه زمینی میرسند اشاره ای از خود بر آن زمینی که تصاحب میکنند میگذارند. انسان ها در گذشته بیرق و پرچم میافراشتند و در اطراف شهر، منطقه و کشور حصار و بارو میکشیدند و یا دسته ها و ایلات و عشایر مسلح را مسئول این کار میکردند.
در حالات اختلاف بر سر مالکیت یک سرزمین، یک خصوصیت عمومی استدلال در رابطه با تقدم در تصاحب آن سرزمین است و این موضوع ظاهرا چه در مورد حیوانات و چه جوامع بشری صدق میکند. وقتی کسی و یا گروهی سرزمینی را تصاحب میکند که قبلا مالکی نداشته است تصاحب آن سرزمین و قانونی نشان دادن آن آسان تر است. اما وقتی بر سر مالکیت اختلاف بروز میکند، هرکس سعی میکند ثابت کند که قبل از دیگران آن زمین را تصاحب کرده است طوری که حتی قدمت حضور در جائی حق تقدم در مالکیت را تداعی میکند و کسی و یا گروهی که بعد تر آمده کمتر میتواند حقی بر آن سرزمین ادعا کند.
«تاریخ باستان»
بیشک اقوام و مللی هستند که در بعضی سرزمین ها تاریخ بمراتب کهن تری از اقوام و ملل «تازه واردتر» دارند. اما هدف اکثر ادبیات تاریخی – سیاسی و غالبا تبلیغاتی و گزافگویانه برای ثبوت تقدم حضور و گقتمان “باستان پرستانه» این یا آن قوم و ملت و تاکید بر «تازه وارد» بودن اقوام و ملل دیگردر آن سرزمین، توجیه این فرضیه است که قوم قدیمی تر در ادعای حق مالکیت بر یک سرزمین بحق است و قومی که از نظر تاریخی بعد تر به سرزمینی آمده است حقی «درجه دوم» و «فرعی» دارد. این در عین حال که میتواند در سیاست عملی تبلوری تجاوزکارانه داشته باشد در سطح تئوریک و تبلیغاتی غالبا نسبت به اقوام دیگرکه بعد تر به سرزمین مورد بحث آمده اند لحنی تحقیر آمیز پیدا میکند. اما در عین حال در اوضاع خطرناک و بحرانی که احتمال از دست دادن حاکمیت بر سرزمینی میرود، ادعای تقدم مالکیت نه عملا اما بهر حال از نظر تبلیغاتی میتواند موضع تدافعى يك قوم را محکمتر کند در حالیکه معمولا در عمل، قدرت سیاسی، نظامی، اقتصادی و حتی فرهنگی و تاریخی یک قوم است که تعیین میکند که یک سرزمین مورد مباحثه به آن قوم تعلق میگیرد و یا همچنان در دست همان قوم میماند و یا دست بدست میشود.
در نمونه ایران زحمت زیادی لازم نیست تا تقدم حضوری و کثرت بیشتراقوام هند و اروپائی (ایرانی و یا «آریائی») بر اقوام سمیتیک (مثلا عرب) و یا اورال آلتائی (مثلا ترک) در سرزمین تاریخی ایران اثبات شود. اما جریان های «پان ایرانیستی» با در پیش گرفتن تبلیغاتی نژاد بنیاد و “باستان پرستانه” سعی کرده اند این واقعیت را که خود اقوام ایرانی هند و اروپائی شاید یک تا دو – سه هزار سال قبل از ترک ها به فلات ایران آمده اند و بنا بر این بطور ازلی در این منطقه نبوده اند انکار کنند و از سوی دیگر با تاکید بر مهاجرت اقوام ترک از آسیای مرکزی اثبات کنند که آنها فقط همچون غاصب و بیگانه آمده اند و ضمنا هنوز هم بعد از گذشت 500 الی هزار سال و آمیزش و اختلاط قومی و ملی همه اقوام ایران عنصر مجرد «آریائی» در ملیت ایرانی برتر و اصلی و عناصر قومی و فرهنگی دیگر «بیگانه» هستند.
در آناطولی (بیزانس شرقی) هم کوچ و مهاجرت اقوام ترک زبان باعث تغییر بنیادین ترکیب قومی و مشخصات سیاسی، دینی، فرهنگی و زبانی ترکیه کنونی شده است. در هردو کشور کنونی ایران و ترکیه دو ملت نوین ایران و ترکیه حاصل حدودا هزار سال آمیزش و استحاله قومی و فرهنگی اقوام و ملل قبلی تر و بعدی تر هستند.
در مقابل، در رابطه با ترکیه ما هنوز شاهد آن هستیم که بعضی جریان های سیاسی نژاد بنیاد یونانی، ارمنی و یا حتی کُردی با اشاره بر تقدم حضور اقوام خود در این منطقه در دوره قبل از ترک ها، ادعای حاکمیت بر مناطق وسیعی از ترکیه کنونی را میکنند. این ادعا ها که در میان ترک ها باعث نگرانی و واکنش های شدید و احساسی میشود، حتی بعضی ها را به آن واداشته است که با توسل به تئوری های تخیلی تاریخی و یا مقایسه چند لغت ترکی و سومری (!) کوشش به «اثبات» این فرضیه ها بنمایند که مثلا اورارتو ها و یا سومر ها هم در اصل ترک بوده اند (!) و بنا بر این قدمت حضور ترک ها در آناطولی بیشتر از رومی ها یونانی و یا ارامنه بوده است!
اما محدوده های سیاسی و جغرافیائی دولت ها و مرز های آنها پیوسته در حال تغییرند. قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی، حتی نفوذ معنوی، دینی و فرهنگی ملت ها و دولت ها در حال تغییر است و بسیاری دولت ها، ملل و اقوام در تاریخ از بین رفته، دول، ملل و اقوام نوی جانشین آنها شده اند. امروزه دولت ماد هاو یا سومر ها از بین رفته و سرزمین ها، مردم و فرهنگ و زبان آنها جای خود را به واحد های معاصردولتی، ملی و یا قومی داده است.
امروزه صرفنظر از آنکه 500 تا هزار سال پیش چه اتفاقاتی افتاده است، با واقعیت های کنونی و معاصر روبرو هستیم: با این واقعیات که مثلا برخلاف گذشته زبان اکثریت مردم آناطولی ترکی و زبان اکثریت عراقی ها، مصری ها و یا سوری ها عربی و یا زبان ایالات متحده آمریکا از 500 سال پیش به این سو انگلیسی شده است.
آیا کسی میتواند امروزه این واقعیت را تغییر دهد که استانبول و یا قسطنطنیه (کنستانتینوپل) باستان، یک کلان شهر اصلی جمهوری ترکیه و بخشی از حوزه زبانی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی این دولت معاصر است؟ آیا میتوان با استناد به گذشته خواهان «باز گرداندن» آن به یونان کنونی شد؟ و یا آیا انکار این واقعیت که استانبول در گذشته برای 1300 سال پایتخت امپراتوری یونانی روم شرقی بوده حتی خود مدعیان چنین خیالبافی ها را قانع خواهد کرد؟
ایران، دیگر قرن هاست که ایران دوره ساسانی و یا سلجوقی نیست. ترکیه هم بیزانس هزار سال پیش نیست. اقوام، ملل، زبان ها، فرهنگ ها، مرز ها، قوانین، تناسب قدرت ها، دنیا و زمان عوض شده است – و قبل از همه: در مقایسه با هزار سال پیش ما امروزه با ملل و کشور هائی روبرو هستیم که اگرچه در اجزاء تشکیل دهنده شان آثار گذشته را میبینیم، اما آنها پدیده های نوی هستند که در شرایطی کاملا دیگرگونه درعرصه ملی و بین المللی عمل میکنند. تقدم تصاحب زمین نقش چندانی در محاسبات و فعل و انفعالات ملی و جهانی کنونی بازی نمیکند.
تاریخ را باید همه جانبه و با همه فراز و فرود هايش آموخت اما خود فريبى است اگر اسیرافسانه های باستان پرستانه شويم و یا برعكس، واقعیات تاریخی را انکار نمائيم.
دوستی نوشته بود: گر نیک بنگریم از همه مردم دنیا متنفریم! ملتی هستیم همواره در حال “مرده باد” و “مرگ بر”. از اعراب متنفریم، غربی ها را نفرین می کنیم. از شرق دور بدمان می آید و به غرب دور فحش می دهیم. اعراب را بی فرهنگ می دانیم و فرهنگ غرب را مبتذل می شماریم. چشم بادومی ها سگشان را می خورند و افریقایی ها پول نفت مارا! (…) این تنفر ریشه دوانده در گوشت و پوست ما، این علاقه مفرط به وحشی گری از کجا می آید؟ مارا چه می شود؟
بنظر بنده دور از انصاف است اگر بگوئیم همه ما، همه ملت ما اینطور است همچنانکه طبق پیش داوری های عمومی همه آمریکائی ها ساده لوح و یا همه آلمانی ها دقیق نیستند. ولی کاملا راست میگوئید این یک مرض و یا ویروس است که در ایران خیلی شایع است. حتی بین خود گروه های جامعه هم هست. مثلا شیعه ها سنی ها را مسلمان «درست و حسابی» بحساب نمیاورند اما مثلا تبریزی هم تهرانی را «مسلمان خوب» محسوب نمیکند. اردبیلی پشت سر تبریزی حرف میزند و در داخل تبریز هم کسی که سالهاست جد اندر جد تبریزی است میگوید «تبریز خراب شد» چون «کر – کتدی» یعنی «دهاتی ها» از روستا های دور و بر تبریز به شهر آمدند و مثلا «زبانش را خراب کردند» که این را اصفهانى ها هم برای شهر خودشان میگویند. تهرانى ها طبقه كاملا ديگرى هستند و اگرچه كمتر كسى تهرانى اصيل اصيل است، تهرانى ها خود را تافته جدابافته اى نسبت به ديگران ميپندارند و با اين تصور خوش اند. باز هم عرض کنم که همه ما اینطور نیستیم. اما من این مرض را بصورت شدید بغیر از ایران در جمهوری آذربایجان، در تاجیکستان و تا حدی در ترکیه هم دیده ام و شنیده ام که در کشور های عربی هم هست. البته بنظرم به یک نسبت و در سطحی دیگر در کشور های غربی هم هست. آلمانی ها در باره فرانسوی ها پیش داوری دارند اما هر دو فکر میکنند مثلا ایتالیائی ها فقط اهل خوشگذرانی اند بدون آنکه بخواهند برای این خوشگذرانی کار هم بکنند. البته این بی ضرر است و حالت افراطی و یا جدی هم ندارد.
در ما این موضوع نوعی «مرض» است و مزمن هم هست. بنظر من فرهنگ و تاریخ هم مهم است و اینکه جامعه ها هر قدر روی فرد و تلاش و خوشبختی فرد و خانواده خود متمرکز باشند کمتر سر به سر دیگران و همسایه و روستای دور و بر و شهر دیگر و ملت همسایه و کشور بیگانه میگذارند. عقب ماندگی هم هست. شما که خیلی مشکلات داشته باشید راحت ترش آنست که همه گناهان را بیاندازید به گردن دیگران تا خودتان را بیگناه و معصوم نشان دهید. و طبیعتا تعصب هم هست. تعصب و خرافات خانوادگی، شهری، ملی، قومی و یا مذهبی – که اگر فلان طور میشد و مثلا اگر اسلام نبود و یا اگرغرب جلوی ما را نمیگرفت و یا اگر در تاریخ فلان اتفاق نمیافتاد حالا ما مثل سوئیس میشدیم و غیره. این یک مرض است و یک حالت مالیخولیائی و یا باصطلاح «پارانویا». بیشتر هم معطوف گذشته است تا آینده. یعنی میگویند وای، چه بد شد که اعراب آمدند و یا مغول حمله کرد و گر نه…. و گرنه چی؟ و گرنه ایران مثل سوئد میشد؟ و یا دیوانه وار در تاریخ گذشته های دور میجویند و گرچه اکثرشان هم اطلاعاتی در این مورد ندارند میخواهند یا یکی دو چیز عجیب باشکوه پیدا کنند که بتوانند به آن افتخار کنند و به دیگر ملل و اقوام پُز بدهند و یا اینکه در این تاریخ خاک خورده بعضی ها را پیدا کنند که همه کاسه ها و کوزه ها را سرش بشکنند و خودشان را مبرّی و معصوم و بیگناه جلوه دهند. و نمیگویند که حالا که بهر حال هر چه شده، شده، فلان کار های مشخص را بکنیم که فردایمان از امروزمان بهتر باشد.
ولایات آذربایجان غربی با پرچم کردستان طبق تصور طرفداران تغییر نام استان آذربایجان غربی به کردستان شمالی
عباس جوادی – ظاهر امر چیزی بی خطر و معصومانه است. وزیر کشور چیزی به فکرش میرسد و میگوید که شاید هم بهتر باشد ده استان جدید به تقسیمات اداری کشور اضافه کنیم. نماینده شهر مهاباد جناب «عثمان احمدی» از این خوشش میاید و میگوید البته، آذربایجان غربی یا قسمتی از آن را بگیریم و با مرکزیت مهاباد بنامیمش استان «کردستان شمالی». نماینده سابق سنندج در مجلس شورای اسلامی جناب جلال جلالی زاده هم این نظر را حمایت میکند. و نه فقط حمایت میکند بلکه میزند به تاریخ که اصلا آذربایجان غربی در تاریخ استان کُرد نشین بوده و حتی «صائب تبریزی» – تبریزی – اشعارش کُردی است و همه تاریخ آذربایجان باستان کُرد و یا آذری قدیم بوده و آن وقت ها از تُرک خبری نبوده و تُرک ها از آسیای مرکزی آمده اند (خوب؟ یعنی اینجائی نیستند):
اولین دلیلی که می توان به آن استناد کرد حقایق تاریخی ومتون موجود وشخصیت های کرد وآذری وورود ترکها از مناطق آسیای میانه به این خطه است،وجود ایوبیان ،صفویه ،صائب ،خاقانی ،چارپردی ،ارموی ها وهزاران نفر دانشمند وشاعر ونویسنده کرد زبان در این منطقه ووجود نامهای تاریخی ووجود روستاهای اطراف شهرها که اکثرا کردنشین می باشند.دومین دلیل مطالب مورخینی مانند مرحوم کسروی ودیگران است که ثابت می کند این مناطق از روزگاران دوردست سکونت گاه چه ملت های بوده است جالب اینجاست لهجه صائب تبریزی کردی اورامی بوده است.ومی توان در این مورد چندها دلیل را ذکر کرد. (از صفحه فیس بوک جناب جلالی زاده)
در یک کشور معمولی در شرایطی معمولی و روابط «بین القومی» معمولی و کشوری دمکراتیک با سنت تعامل و تحمل افکار همدیگر و در عین حال حفظ و رعایت اصل حد نگهداری و احترام به دیگران، این بحث در همین جا تما م میشد و یا چند روزنامه آزاد یکی دو مطلب هم در این باره مینوشتند و یکی دو کانال آزاد تلویزیون در این مورد بحث راه میانداختند و بقیه کار میماند به حکومت و مخالفت. و یا اصلا جدی نمیگرفتند و بحث بین همان چند نفر میشد و تمام میشد.
در ایران ما، چه داخلش و چه خارج از آن، چه حکومتش و چه اپوزیسیون اش، چه کُردش و چه تُرک و فارسش، از همان اولش داستان را میکشند به تاریخ – همانگونه که آقای جلالی زاده هم به «کُردی ارومیائی تبریز» اشاره میفرمایند تا اسناد خاک خورده هزار سال پیش را درآورده باصطلاح ثابت کنند که «کُرد های ایشان» هزار سال قبل هم در تبریز و ارومیه و مهاباد بودند ولی تُرک ها نبودند. یعنی حالا هم این سرزمین ها در حقیقت «مال» ماست و «مال» آنها نیست – پس بما بدهید. در حقیقت پس بدهید. بدنبال آن، تظلم های همیشگی و گاه بحق هم می شنوید مانند حق کُشی مضاعف نسبت به اهل تسنن که با وجود صحت در اصول هیچ ربطی به اصل موضوع ندارند ولی نقششان این است که استدلال «به ما یک استان دیگر بدهید» را گویا معصومانه، محق، و دمکراتیک جلوه دهند.
موضوع اینجا تمام نمی شود. یک جریانی در فیس بوک ایجاد می شود بنام «جنبش تغییر نام استان آذربایجان غربی» به «کردستان شمالی» که محور تبلیغاتی اش نژاد پرستانه است: اینجا سرزمین تاریخی ترک ها نیست. ترک ها باید برگردند و به جائی که از آنجا آمده اند «یعنی مغولستان» (!!) حالا مغولستان چرا، خدا می داند! این درجه جهالت و غرض بجای خود، اما تا این حد تحریکات نژاد پرستانه، دشمنی و نفرت بین اقوام نه موسسین آن گونه صفحه های شبکه های اجتماعی را ناراحت می کند و نه چهار هزار و خرده ای اعضای آن را. این هم «نقشه» همان «جنبش تغییر نام آذربایجان غربی» از به اصطلاح استان ها و ولایات کُرد (!) شامل اولا اراضی ایران و ترکیه و جمهوری آذربایجان و ارمنستان و عراق و سوریه و در داخل ایران شامل استان های آذربایجان غربی و شرقی و کردستان و استان های دیگر). هیچ کس هم چیزی نمی گوید. تکذیب و محکوم نمی کند. هشدار نمی دهد.
تمام نشد. در مقابل، نمایندگان ارومیه در مجلس بیانات می دهند که «به تجزیه استان آذربایجان غربی اجازه نخواهیم داد». همزمان، یک جریان متقابلا نژادپرستانه از سوی تُرک زبانان آذری براه می افتد که می گویند همه استان آذربایجان غربی ترک است و باید هیچ کُردی را به آذربایجان غربی راه نداد (!!) با چنین تصاویر و با نام «جنبش اخراج کُرد ها از آذربایجان»:
«اخراج» کُرد ها از آذربایجان؟ آقا شما اصلا کی هستید که کسی را از یک استان اخراج کنید؟
تعداد به اصطلاح «طرفدار»: گویا 2700 نفر.
باز، نه صدای اعتراض بلندی، نه دقتی، نه چیزی.
انتظار دارید تمام این باصطلاح «بحث» (!) بین کُرد ها و تُرک ها، اقلیت های دیگر، بین تهران و نبریز و اردبیل و ارومیه و مهاباد، بعد اربیل و دیاربکر و آنکارا چطور پیش رود و چه نتایجی بدهد؟
اگر خدای نکرده با بهانه و تحریکی بین ده پانزده روستای کُرد نشین و تُرک نشین زد و خورد و قتل عامی شد چه کسی این شعله را خاموش خواهد کرد؟
در ترکی ما مثلی داریم میگوئیم «آرا قاریشیپ مصّب (مذهب) ایتیپ» (یعنی بلبشو افتاده و مذهب گم شده) و یا «ایت ییه سین تانیمیر» (یعنی سگ صاحبش را نمیشناسد) که هر دو به اوضاعی اطلاق میشود که نظم و آرامش بهم خورده و کسی به کس دیگری گوش نمیکند و همه در حال دعوا و جنگ و سود بردن شخصی و یا گروهی از این هرج و مرج هستند. راستش از نظر روایط قومی در ایران، من شدیدا نگران پیش آمدن چنین اوضاعی هستم.
بنظر من آذربایجان غربی پیوسته یکی از این مراکز فی القوه خطرناک اختلافات قومی بوده و این خطر در چند سال اخیر حتی حاد ترهم شده است. جنبه خوب کار این است که مردم آذربایجان غربی شامل تعداد قابل توجهی از هموطنان ترک و کرد و در ضمن آسوری و تا حدی ارمنی و دیگران است. اگر در کلیت موضوع بگیریم و اختلافات دوران پیشه وری – قاضى محمد را در نظر نگیریم از دوران جنگ اول جهانی نزاعی جدی بین اقوام و گروه های زبانی و یا مذهبی در این منطقه شعله ور نشده است. اما هر کس در این منطقه میداند و به شما خواهد گفت که آتش زیر خاکستر پیوسته در زیر خاکستر باقی مانده و با تحریک گروه های افراطی و بخصوص مسلح هر لحظه میتواند به این یا آن بهانه شعله ور شود و خرمن زندگی مشترک و مسالمت آمیز همسایگان ترک و کرد و غیره را بهم بزند و زندگی همه شان را یکجا بر باد دهد.
این موضوع بخصوص در بستر تحولات منطقه (عراق، ترکیه و سوریه) حالتی خطرناک تر میگیرد زیرا ظاهرا گروه های افراطی کُرد از این تحولات دل و جرات میگیرند و گروه های دیگر و بخصوص دو کشور ایران و ترکیه از این اوضاع دچار نگرانی سراسیمه واری میگردند.
مدتی طولانی است که همزمان با فعالیت های مسلحانه و تروریستی در نوار های مرزی ایران، ترکیه و عراق، مُد شده است که این فعالیت ها تحت لوای شعار هائی مانند «حق تعیین سرنوشت»، “خود مختارى” و “فدراليسم” در كشور هائى نظير ايران و تركيه انجام بگیرد. خیلی ها، حتی کسانی که دست به اسلحه در کوه ها هستند، به نمونه هاى تاحد زياد موفق قومی مانند كانادا و سوئيس اشاره ميكنند. اين نمونه ها همه خوب و درست، اما آيا مدل سوئيس و يا كانادا را ميتوان در كشورى مانند ايران و يا تركيه و عراق با ويژگيهاى تاريخى، قومى، عشيره اى، دينى و مذهبى، فرهنگى و زبانى پياده كرد؟ در شرایط تحریک دشمنی و نفرت و فعالیت های مسلحانه و تروریستی؟
در منطقه هزار و یک معضل قومی، زبانی و مذهبی وجود دارد. تبعیض و حق کشی میشود و این تاریخ و گذشته دارد و حتی در قانون ها منعکس شده است. اما راه حل در چیست؟ در دامن زدن اختلافات و نفرت؟ در جدائى و افتراق؟ در تغییر نام استانها و مراجعت به هزار سال قبل؟ در اینکه یکی سعی کند دیگری را به مغولستان بفرستد و دیگری آن یکی را به استان «خودش» (!!) راه ندهد؟
بقیه این مقاله را من از یک مقاله دیگر که تقریبا نُه ما پیش نوشته بودم عینا کپی میکنم که در باره همین موضوع یعنی باصطلاح موضوع تُرک و کُرد در آذربایجان غربی بود. آن وقت ها موضوع تغییر نام این استان هنوز مطرح نشده بود اما این بحث بخصوص از طرف گروه های ناسیونالیست کُرد که هر روز با یک نقشه سیاسی و جغرافیائی فرامرزی بحث ها را داغ میکردند و گروه های قوم گرای تُرک که به آنها جواب میدادند میشد. متاسفانه انگیزه این مقاله جدید عوض شده اما ماهیت آن همان است که نُه ماه پیش بود و همان بحثی است که نزدیک به 60 سال پیش بین پیشه وری و قاضی محمد بود.
بنظر من اگر واقع بين هستيم آن اسم ها و القاب و شعار ها را يك لحظه فراموش كنيم و جواب اين سوال را بجوئيم: آیا راه حلی نیست که دمکراتیزه و غیر متمرکز کردن جامعه را بدون جداکردن انسان ها بر اساس قومیت، زبان و یا مذهبشان در نظر بگیرد؟ از نقطه نظر بنده اگر نتیجه کار طوری باشد که دعوا بر سر آن درگیرد که کدام ده، شهر، منطقه و یا استان «مال» کیست، اگر یک کُرد در آذربایجان غربی، یک ترک در کردستان و یا یک فارسی زبان دربلوچستان نتواند با خوشی زندگی کند، نتواند بخاطر«همزبان نبودن با محیطش» احساس راحت برابری رفتار وحقوق کند و اگرترجیح بدهد که از آنجا به شهر و منطقه «خودش» کوچ کند، در آنصورت ما در سرتاسر ایران، از آذربایجان و کردستان تا خراسان و بلوچستان بحرانی جدی و قوم- بنیاد خواهیم داشت که آن سرش نا پیداست و میتواند به سرعت با شعله کوچکی در نقده و یا زاهدان تمام خرمن ایران را به شعله آتش تسلیم کند.
احساس خطر اصلی بنظر میرسد از ناحیه آذربایجان غربی و ادعای «مالکیت» ترک ها و یا کُرد ها بر تقریبا تمام نواحی و شهر ها و دهات این استان و از جمله نقده / سولدوز، بوکان و حتی خود ارومیه و ده ها روستای استان است. بیش از هزار سال است که بخصوص در آذربایجان غربی، کُرد ها، ترک ها، آسوری ها و ارامنه و از سوی دیگر اهل تشیع و تسنن و دیگر مذاهب و طریقت های ادیان مختلف زندگی میکنند. این زندگی طوری که همه میدانیم هیچوقت آسان نبوده است. در همین اواخر هم اخبار مناقشات حتی بین روستائیان و یا اینکه کدام پاسدار و یا شهردار«کجائی» هست کم نبوده اند. بنظر بنده یک محرک عملی اوضاع تحولات مربوط به کردستان عراق و ترکیه است که به احساسات مردم استان تاثیر مستقیم میگذارد. اگر مردم کُرد استان در مقابل عملیات تروریستی و قوم گرایانه این و یا آن گروه آشکارا نایستند، اگربحث در این باره برخیزد که فلان جا «مال» کدام گروه است و اکثریت جمعیت فلان شهر متعلق به کدام گروه است و در تاریخ چطور بوده و چطور عوض شده و یا فلان شهردار «کجائی» هست و اگر پیش زمینه این بحث ها آن باشد که هر قوم و گروهی باید در محدوده جغرافیائی و در داخل «مرز»های این یا آن استان زندگی کنند (که در تاریخ ما چنین «مرز» های قومی بر خلاف اروپا هیچ وقت وجود نداشته)، در آن صورت میتوان گفت کسانی که نقشه انتقال مجادلات کرکوک و کردستان عراق و ترکیه را به ایران دارند اولین قدم ها ی خود را در این راه برداشته و موفق هم شده اند.
که در آن صورت یقین من بر اینست که هیچ قوم و گروهی از این مهلکه همچون «برنده» و «پیروز» بیرون نخواهد آمد، نه گروهی که «حق» کمتر گرفته و نه گروهی که ظاهرا «حق» بیشتری را از آن خود کرده. همه در آنصورت خدانکرده در باتلاق نزاع های قومی و محلی و منطقه ای و بعد سرتاسری فرو خواهند رفت که نمونه هایش در منطقه را هر روز اخبار به ما خاطر نشان ميكند.
اگر به نمونه عراق نگاه كنيم و آينده مبهم افغانستان ، سوريه و حتی تركيه را در نظر بگيريم بفكر يك چاره جوئى مشترك، ملى و عملى خواهيم افتاد كه هم منافع منطقى همه اقوام ملت را تامين كند و هم منافع ملت و كشور را.
بنده كه خودم شخصا نه سر پيازم و نه ته پياز كه تاثيرى در روند حوادث بگذارم. اما آرزوى صميمى و شخصى بنده اينست كه چه حكومت ها و چه گروه هاى مختلف هر كارى هم كه بكنند و روى هر نقشه و برنامه اى هم كه كاركنند فقط طورى بكنند كه مردم اين مملكت بخاطر زبان، فرهنگ، قوميت، دين و مذهب و يا باور ها و ترجيح هاى زندگى شخصى شان نسبت به همديگر احساس تبعيض، خصومت و جدائى نكنند و خود را باين خاطر از ديگر شهروندان اين ملت جدا نكنند.
اگر هر كس بخاطر زبان و يا مذهب و يا قوميت خود بخواهد حساب خود را از بقيه شهروندان اين مملكت جداكند ماهم به روز عراق و يا سوريه خواهيم افتاد.
در نهايت سوال اينست كه آيا ما، چه دولت و چه تك تك ما، بالاخره قادر خواهيم بود طورى كنيم كه شهروندان اين مملكت، صرفنظر از زبان مذهب و قوميت خود بطور دوستانه اى در يك اداره كار كنند و در يك شهر، يك بخش و روستا همسايگان خوب ديوار به ديوار همديگر بمانند يا نه؟
حکومت های محلی (1337-1432) بین ایلخانان و تیموریان
عباس جوادی – در باره تقسیمات اداری ایران در دوره قبل از اسلام اطلاعات محدودی موجود است. اما بعد از اسلام دو بخش شرق و غرب ایران با نام های خراسان و عراق (عراق عجم و بخشی از عراق عرب) معروف میشوند. این دو گانگی شرق و غرب بخصوص با حکمرانی سلسله های غالبا سنی در شرق (طاهریان، صفاریان، سامانیان) و دودمان های غالبا شیعه در غرب (آل زیار و آل بویه) مشخص تر شد. در دوره سلجوقیان حتی به نوشته محسن جعفری مذهب (آذربایجان در دوران مغولان، تهران 1384 ) خواجه نظام الملک فقط به خراسانیان اعتماد میکرد و ایرانیان غربی را به حکومت راه نمیداد. در زمان ایلخانان مغول هم این تقسیم دوگانه ادامه یافت. ایلخانان در شمال غرب ایران یعنی آذربایجان و تا حدی همدان متمرکز شده بودند، پایتختشان به نوبت مراغه، تبریز و سلطانیه بود. هم از این جهت و در عین حال بخاطر تمرکز اقوام ترک زبان در این ناحیه ایران و حضور متراکم ترکان در ارتش مغول، آذربایجان در کنار تقسیم اداری شرق و غرب ایران، ناحیه سوم و مهم دیگری را در تقسیمات اداری بوجود آورد.
به نوشته واقف ضیاء الدین اوغلو پیری یف (آذربایجان 13 و 14-جو عصرلرده، باکو 2003) در زمان مغولان، از نظر اخذ مالیات، آذربایجان به چند «تومان» تقسیم شده بود (تومان لفظی مغولی است به معنای «ده هزار» که در تقسیم بندی نظامی سرزمین ها به یک واحد ارضی اطلاق میشود که شامل ده هزار سرباز باشد). این تومان ها عبارت بودند از: مشکین، خوی، سراب، مرند، تبریز، اردبیل، مراغه و نخجوان که از اینها فقط نخجوان در شمال رود ارس قرار داشت.
در دوره فترت بین ایلخانان و دوره تیموریان، سلسله های محلی مختلفی از جمله چوپانیان (آذربایجان)، جلایریان (همدان و بغداد)، و یا سربداران (خراسان) به مدت کوتاهی بربخش هائی از ایران حکمرانی کردند. «چوپانیان» آذربایجان در این مرحله «گذر» 22 ساله خود (1335-1357) هم برآذربایجان سنتی یعنی جنوب ارس و هم بخشی از شمال آن حکومت کردند طوری که در این دوره منظور از نام «آذربایجان» هم جنوب و هم شمال رود ارس (شامل آذربایجان تاریخی و در عین حال ارّان، توغان، شیروان و شماخی) بود. اما در دوره تیموری و بعد از آن «آذربایجان» دوباره به مناطق «آذربایجان تاریخی» یعنی جنوب ارس اطلاق شد در حالیکه دیگر مناطق شمال ارس با نام های تاریخی خود مانند شیروان و شماخی یاد میشدند تا اینکه یک «جمهوری دمکراتیک» که در سال 1920 بعد از سقوط دولت تزاری روسیه در باکو تاسیس گردید نام «آذربایجان» را بر خود نهاد و این نام از آن تاریخ به بعد همزمان با منطقه تاریخی آذربایجان یعنی جنوب ارس پا بر جا ماند.
یک گزارش «فوق العاده سرّی» از سفارت شوروی در تهران (آذر 1325) بلافاصله بعد از تشکیل حکومت فرقه دمکرات در تبریز، نشان میدهد که مقامات شوروی و پیشه وری کوشش میکرده اند که همزمان با آذربایجان و کردستان در گیلان نیز هرچه زودتر یک «جنبش» تجزیه طلبانه و یا طرفدار خود مختاری وسیع آغاز شود اما این کوشش ها با تردید و بی میلی کمیته مرکزی حزب توده روبرو شده است.
در این سند شرایط مربوط به «جنبش گیلان» توصیف شده در باره تردید های حزب توده و تاکید مقامات جمهوری شوروی آذربایجان و خود پیشه وری برای شروع هرچه زودتر «اقدامات عملی» توضیح داده میشود.
سند را فرول رومانوویچ کوزلوف که آن زمان ظاهرا کارمند سفارت شوروی در تهران بوده آماده کرده بصورت رمز به مسکو فرستاده است. این سند تا سقوط شوروی در سال 1989 بصورت «فوق العاده سرّی» باقی ماند اما بعد از سقوط شوروی همراه با اسناد دیگر به آرشیو وزارت خارجه روسیه منتقل شد و در دسترس عموم قرار گرفت. این سند که با مشخصات
RGASPI, f. 82, op. 2, d. 1221, ll. 29-30
در آرشیو همین وزارت است از طرف جمیل حسنلی (باكو) دسترس شده، از طرف گری گلد برگ (مرکز مطالعات جنگ سرد در موسسه وودرو ویلسون) به انگلیسی ترجمه شده و سپس با کسب اجازه از مرکز مطالعات جنگ سرد از طرف الناز افروزی فر به فارسی ترجمه و از طرف عباس جوادی ویرایش شده است که اینک برای اولین بار در «چشم انداز» منتشر میشود. برای مطالعه اصل روسی سند و ترجمه انگلیسی اینجا را کلیک کنید.
حدود شش ماه قبل ار این تاریخ، دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی فرمانی با امضای استالین امضاء کرده دبیر حزب کمونیست آذربایجان شوروی میر جعفر باقروف را مسئول رهبری، طراحی و اجرای «اقدام به تشکیل یک حرکت تجزیه طلبانه در آذربایجان جنوبی و دیگر استان های ایران شمالی» نموده بود. چند ماه بعد از اين فرمان بود كه فرقه دمكرات آذربايجان و حكومت پيشه ورى با طراحى و مديريت رهبران حزب كمونيست آذربايجان شوروى تشكيل شد. آذربایجان، کردستان، گیلان و حتی خراسان جزو استان هائی بودند که قرار بود شوروی در آن ها یک جریان تجزیه طلبانه و یا خودمحتاری یراه بیاندازد و رهبری کند (برای مطالعه این سند تاریخی اینجا را کلیک کنید).
از میان دیگر نام هائی که در سند ذکر میشوند، میرزا ابراهیموف (آکادمیک) و میرزا حسن اوف دو معتمد نزدیک میرجعفر باقروف و نمایندگان شخصی او در تبریز بودند که کار های فرقه دمکرات را از پشت صحنه اداره میکردند. نام میرزا ابراهیموف بعنوان یکی از مسئولان اجرای طرح تجزیه طلبی در آذربایجان ایران در فرمان سرّی استالین هم ذکر شده بود. رضا روستا، عبدالصمد کامبخش و بزرگ علوی از رهبران حزب توده بودند.
و اما متن «گزارش رمزی» سفارت شوروی در تهران به مسکو در مورد «جنبش گیلان»، مورخه اول ژانویه 1946:
{سربرگ : دایره اطلاعات بین المللی در نزد کمیته مرکزی حزب کمونیست سرتاسر اتحاد (بلشویک)}
تلگرام رمزگشایی شده
از ایران
فرستاده شده در تاریخ یکم ژانویه 1946 ، شماره 2140/4
دریافت شده توسط دایره رمز
( دراصل :29م دسامبر 1945 ) 1 ژانویه 1946
رمزگشایی شده توسط دایره رمز، 1 ام ژانویه 1946
( تایپ شده در بالای صفحه ، دست نویس در نسخه ظاهرا قدیمی تر : ” خطاب به سیلین. چه کاری باید انجام داد؟ 3 ژانویه 1946 ، و . مولوتوف)
در پایین صفحه نخست نسخه جدید تر : “عضو (یادداشت دست نویس در پایین صفحه نخست نسخه قدیمی تر : “رفیق سیلین دیدگاه ما نسبت به این سوال را به رفیق باقروف فرستاد. ” در پائین صفحه نخسن نسخه جدید تر: “عضو کمیته مرکزی. اولین نسخه همراه با یادداشت رفیق مولوتوف به رفیق س (سیلین) فرستاده شد.)
(نسخه اصلی : شش رونوشت چاپ شد، نسخه جدیدتر : سه رونوشت چاپ شد)
( دست نوشته به رفیق استالین)
1- به رفیق مولوتوف
2- به رفیق بریا
3- به رفیق مالنکوف
4- به رفیق دکانوزوف {به صورت دست نویس در نسخه جدید تر}
5- به رفیق پانیوشکین {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
6- او/اس {میان نام های گیرندگان ذکر شده در نسخه جدیدتر نیست}
7- دستنوشته ) به رفیق میکویان)
8- دستنوشته ) به رفیق ژدانوف)
به فیلیپوف(استالین)
در تاریخ 22 دسامبر ، مصوبه جلسه نمایندگان اقشار مختلف مردم گیلان از رشت دریافت شد که به امضای نمایندگان رعایا و دهقانان ، ملاکین ، طبقه روشنفکر و سازمان محلی حزب توده رسیده بود. اغلب روزنامه های چپگرا این مصوبه را در تاریخ 24 ، 25 و 26 دسامبر منتشر کردند. این مصوبه مطالبات زیر را در بر می گرفت : تبعید سید ضیاء ، تاسیس یک رژیم دموکراتیک ، تحت پیگرد قرار گرفتن دزدان و رشوه گیرندگان از دستگاه دولتی ، ایجاد انجمن های ایالتی و ولایتی و اختصاص 50 درصد از مالیات جمع اوری شده در استان (گیلان – مترجم) به موسسات و نهادهای محلی. مصوبه به شاه ، مجلس و دولت تلگراف شد. درتلگراف به این مسئله اشاره شده بود که در صورت عدم پاسخ به مطالبات طی 10 روز، (آنها خود – مترجم) اقدام عملی را آغاز خواهند کرد. کمیته ای هشت نفره برای رهبری جنبش انتخاب شد. تردیدهایی در کمیته مرکزی حزب توده در رابطه با گسترش جنبش در گیلان بروز می کند. یک ماه پیش با دستور کمیته مرکزی رضا روستا به تبریز رفته بود و در آن جا میرزا ابراهیموف و پیشه وری به وی پیشنهاد دادند که فورا اقدامات عملی را در گیلان آغاز کند و نقشه و برنامه فعالیت را نیز طراحی کردند. هنگامی که روستا مرا از این مسئله مطلع نمود ، من پيشنهاد دادم که فورا همه چیز را به رفقای ما در هیئت نمایندگی (سفارت شوروی – مترجم) گزارش کند. درآن جا آنها به او (روستا – مترجم) گفتند هیچ دستورالعملی درموردچنین عملیاتی در گیلان وجود ندارد و برعکس ، چند روز بعد این رفقا پیشنهاد دادند که حزب توده افراد خود را به مازندران و گیلان بفرستد تا مانع فعالیت های زودهنگام کارگران محلی شوند. روستا و کامبخش رفتند. ماموریت انجام شد. چند روز بعد در بازگشتشان جلسه ای باحضور نمایندگان اقشارمختلف مردم در گیلان برگزار شد ، اولتیماتومی به تصویب رسیده و به دولت ارسال شد و هم چنین کمیته ای ایجاد شد. اگرچه اولتیماتوم به امضای مسئولان محلی حزب توده رسید ، اما کمیته مرکزی حزب توده از تدارک این جلسه مطلع نبود.
بزرگ علوی در همان زمان بازگشت ، میرزا حسن اوف و پیشه وری به او گفتند که (آغاز – مترجم) فعالیت در گیلان ضروری است و این که آنها این کار را به روستا سپرده بودند اما او در خواب بود. علوی پاسخ داد که می داند که هیئت نمایندگی پیشنهاد فعالیت درگیلان را نداده اند. سپس میرزا حسن اوف گفت که خود او دست به کار میشود اما باید ابتدا اجازه گرفت. هر دواین مسائل دوباره باعث سردرگمی در کمیته مرکزی حزب توده شد. مسئولان کمیته مرکزی می گویند که اگر قرار است عملیات در گیلان اغاز شود و کمیته ای تشکیل شود و به آنها حتی در باره این مسئله اطلاعاتی داده نشده ، پس واضح است که آنها (کمیته مرکزی حزب توده – مترجم) مورد اعتماد نیستند. آنها نمی دانند باید چه نقشی در این جنبش بازی کنند. من رفقایمان در هیئت نمایندگی را از این مسئله آگاه کردم. نفر دوم قول داد همه تردیدهای اعضای کمیته مرکزی را برطرف کند و اظهار داشت که جنبش در گیلان تحت کنترل ماست و هیچ گونه سوء تفاهمی با کمیته مرکزی وجود ندارد.
عباس جوادی – موسسه بین المللی گالوپ لیست کشور هائی را منتشر کرده که مردمش میگویند با مشقت زندگی میکنند، رنج میکشند و یا «می پلکند.» در دنیا کمی بیشتر از یک نفر از ده نفر میگوید که زندگی اش «مشقت بار» است. 39در صد بلغار ها و 37 درصد ارامنه گفته اند که زندگیشان رنج بار است. در هندوستان یک چهارم مردم از زندگیشان احساس رنج میکنند. در 17 کشور از جمله تایلند، ونزوئلا، نیجریه و لیبی فقط دو درصد مردم گفته اند که رنج میکشند. ظاهرا در این کشور ها تعداد بیشتری از مردم احساس خوشی و خوشبختی در زندگی میکنند.
موسسه بین المللی آمار گیری گالوپ این پرسمان را در 143 کشور دنیا انجام داده است.
در این رده بندی ایران مقام هفتم در احساس مشقت از زندگی را دارد. بعد از بلغارستان، ارمنستان، کامبوج، هائیتی، مجارستان، مالاگازی و مقدونیه، ایران با 31 درصد نهمین کشور با بالاترین تعداد کسانی است که گفته اند از زندگی خود رنج میبرند. سال گذشته ایندرصد کمتر بود: 31 در صد.
البته احتمالا سهم بزرگ این احساس رنج و مشقت از زندگی مربوط به عوامل مادی و عینی مانند درآمد، هزینه زندگی، بیکاری، خرج خدمات طبی و تحصیل کودکان، امنیت اجتماعی و یا آزادی های اجتماعی و سیاسی است. اما فرهنگ و سنت هم مهم است. معلوم است که بعضی ملل با فرهنگ و خصوصیات سنتی خود کمتر از دیگران اهل کشیدن رنج و مشقت از زندگی اند اگرچه وضع زندگی آنها خیلی بهتر از اکثریت مردم دیگر نیست. میگویند مردم آمریکای مرکزی و لاتین جزو این دسته اند.
در رابطه با ایران بنظر بعضی ها از کربلا تا امروز رنج و مشقت، بخشی از فرهنگ و «مشغولیت» ما ایرانی ها هم شده است. شاید حوادث روزگار و تجربه های تاریخی، عقب ماندگی اقتصادی و نظام سیاسی و فرهنگی – اجتماعی و یا فلسفه های حاکم بر جامعه مانند صوفی منشی و قبول تقدیر الهی و یا ریشه دار بودن باورهای مذهبی مانند فاجعه کربلا ایرانی ها را به نارضایتی، بد بینی، رنج کشیدن و احساس فاجعه بجای خوشبینی، امید و انرژی برای زندگی و آینده عادت داده است. در عین حال هم ایرانی ها اغلب فکر میکنند کشور ها و ملل دیگر مدام از پی آزار و اذیت آنهاهستند (البته نه اینکه کسی هرگز مانع پیشرفت ایرانی ها نشده است، اما این چیزی مخصوص ایرانی ها نیست). آنها در عین حال اغلب گناه عقب ماندگی و فقر، بدبختی و جهالت خود را عادت دارند بگردن دیگران بیاندازند با این تصور خود فریبانه که «و گر نه اگر ما را آزاد میگذاشتند حالا مثل آلمان و سوئد میشدیم.» جواب سوال روزمره «حال شما چطور است؟» را در کشور های مختلف تصور کنید: در ایران معمولا میگویند: ای آقا.. این که نشد زندگی! و یا: می پلکیم! و یا: هر چه پیش آید خوش آید! در بعضی کشور ها جواب های مشابه و یا دیگری به این سوال میشنوید. شاید این هم نشانه جالبی از روحیه اجتماعی مردم است.
این پاراگراف آحر نظر و نتیجه گیری شخصی بنده بود و ربطی به بررسی گالوپ ندارد.
حاصل ازدواج یک سنی و یک شیعه : «سوشی» – عکس از سایت مرد روز
عباس جوادی – در عراق سال گذشته میلادی بیش ار 6000 نفر قربانی جنگ و ترور شیعه و سنی شده اند. میتوانید تصور کنید؟ شش هزار تا آدم، انسان، مثل من و شما. یکی سنی و دیگری شیعه. جای دیگر یکی کُرد و دیگری ترک. یکی مسلمان و دیگری ارمنی…
این عکس جزو بهترین عکس هائی است که من در طول عمرم دیده ام. حاصل ازدواج یک سنی و یک شیعه… اولین حرف های مذهب هر کدام: «سوشی» (1)، سوشی بامزه، سوشی نیمش سنّی و نیمش شیعه… سوشی بی خبر از 6000 کشته در یک سال… یک انسان، هنوز خالی از آن کشاکش سنی و شیعه، ترک و کُرد، عرب و عجم… ارمنی و ترک… اما پر از شادی و خوشبینی و امید وآینده.. سوشی که برایش سنی و شیعه مهم نیست. یعنی مهم هست چونکه به هر کدامش، هم به مادر سنی اش و هم به پدر شیعه اش احساس نزدیکی مشابهی میکند و با هیچکدام پدر کشتگی ندارد.
همه ما «سوشی» هستیم. مخلوط سنی و شیعه… ارمنی و ترک، ترک و فارس، عرب و عجم… یونانی و کُرد… یکی خیلی بیشتر… یکی کمی کمتر.. اما همه ما هم مسئول این جنایات هم هستیم. شما نیستید؟ من هستم. شما هم هستید. چرا که فراموش میکنیم که «سوشی» هستیم. چرا که فریب غرور های حقیر قومی، مذهبی و فرهنگی بسته و محدود خود را میخوریم… گذشته و تاریخ و اختلاط و آمیزش آباء و اجدادمان را فراموش میکنیم و بالاخره خودمان را فراموش میکنیم و نسبت به خودمان و گروه اجتماعی مان، نسبت به ملیت مان، دینمان، مذهبمان، قوممان، زبانمان و باصطلاح «نژاد» و «تیره» مان که «سوشی» تر از این «سوشی» ناز و هنوز معصوم است غرّه میشویم، پدر و یا مادر، جد و آباء پدری و یا مادری مان و حتی آفریقا را فراموش میکنیم که همه از آنجا میائیم – و بالاخره این «سوشی» معصوم و از همه جا بی خبر را هم آلوده غرور ها و تکبر ها، نفرت ها و توحش های خودمان میکنیم… و بر ضد دین و مذهب، یا زبان و قومیت مادرش و یا پدرش و یا اجدادش میشورانیم.
مرحوم صمد سردارینیا (1326-1387) تاریخنگار و پژوهشگر
یادداشت عباس جوادی – مدت ها بود میخواستم مقاله ای از مرحوم دکتر صمد سرداری نیا را که من ایشان را بیشتر از طریق مقالاتشان در مجله «وارلیق» میشناختم در «چشم انداز» باز نشر کنم اما مقاله ای یصورت «دیجیتال» پیدا نمیکردم چونکه مقالات ایشان و دیگر مقالات «وارلیق» هیچکدام «دیجیتال» نبود. بالاخره آنروز دوستی این مقاله ایشان را بمن فرستاد که دیدم از تصادف روزگار در باره جد پدری بنده مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی است. در باره حاج میرزا جواد آقا مجتهد که نام خانوادگی ما از ایشان است در مقاله «در باره اجداد من» بطور مختصر صحبت کرده ام. اما میخواهم حتما این مقاله را هم مخصوصا بدین جهت که از طرف استاد سردارى نيا نوشته شده است در «چشم انداز» باز نشر کنم.
صمد سرداری نیا – سال ها بود که زعامت روحانیّت آذربایجان را خاندان میرزااحمد مجتهد به عهده داشت که آنان را آل احمد تبریز می نامیدند. در دوران سلطنت ناصرالدین شاه، این وظیفه را ابتدا حاج میرزا باقر مجتهد و سپس برادرش حاج میرزا جواد مجتهد به عهده داشتند. مهدی بامداد می نویسد:
«حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی، پسر میرزااحمد تبریزی که از شاگردان سید حسین کوه کمری و محقّق ایروانی بوده و در تمام آذربایجان، به ریاست کلیّه و مطاعیّت عامّه ممتاز بوده است. پس از بازگشت از نجف به تبریز، به موجب دستخط ناصرالدین شاه، در سال 1288 هـ . ق، امام جمعه آذربایجان شد.»(1)
نادر میرزا که خود همعصر صاحب ترجمه بود درباره وی می نویسد:
«حاج میرزا جواد مجتهد، فرزند چهارم میرزا احمد بود. عالم و فقیه و در علم اصول فقه در این شهر بی نظیر و مطاع، و جواد و کریم است و مطلقاً «مجتهد» مخاطبه دارد. ثروت و مکنت این عالم، بسیار، ارتفاع ضیاع و عقار او نزدیک شانزده هزار تومان باشد. مخارج زندگی او قریب به تبذیر و اسراف بود. از مال او سائل و محروم را حقّی باشد. کریم النفس و ابی الضّیم است. اکنون به تبریز مطاع تر از او نباشد و سزاوار است به هر بزرگی. نماز جمعه به جماعت این عالم گزارد. تولد او به سال یک هزار و دویست و(؟) از هجرت است. تحصیل علوم ادیان به مشهد عزّی کرده، اصول فقه از حضرت شیخ جلیل مرتضی الانصاری دزفولی رحمه الله علیه فراگرفته که او فرید و وحید بود و چنوئی از دانشمندان این علم نه آمده. این عالم نبیل را حلقه ]ای [ باشد انبوه از طلبه علوم. من چند نوبت بدان دوره حاضر شدم و فایدتی چند بردم.»(2)
علامه محمدعلی مدرس تبریزی نیز در ریحانه الادب می نویسد:
«حاج میرزا جواد بن میرزا احمد، از اعاظم علمای امامیّه آذربایجان، اوایل قرن چهاردهم هجرت، علاوه بر مراتب علمیّه، در اصول سیاست هم نابغه عصر خود بود. در فطانت و ذکاوت و سخاوت و شهامت وی نوادر بسیاری منقول است. بعد از وفات برادر والاگهر خود حاج میرزا باقر مجتهد، ریاست مطلقه علمیّه که توأم با نفوذ و اقتدار بی نهایت بوده، بدو منتهی شد و لفظ مجتهد در صورت اطلاق و نبودن قرینه بدون متصرف می باشد. سالیان دراز با نفوذ تمام، حامل لوای ریاست تامّه بوده و کارهای مهم بسیاری را با کمال شهامت و موفقیت از پیش برده است. در نزد امرا و حکام و درباریان و طبقات متنوعّه ملّت با تمام احترام و عزّت زیسته، بلکه در اثر وجهه ملی فوق العاده که داشته امرا و حکام وقت از وی ترسناک و اندیشناک بودند، اوامر و احکام او را با کمال تذّلل قبول و اجرا می کردند و اصلاً قدرت ردّ آن ها را نداشتند. در تنفیذ حکم میرزای شیرازی که در حرمت استعمال دخانیات صادر بوده، شهامت بی نهایت به خرج داد.»(3)
حاج میرزا جوادآقا نه تنها در بین مردم و در نزد دولت از وجهه و اعتبار فراوانی برخوردار بود، بلکه در خارج از کشور نیز نفوذ کلام داشت. چنان که کسروی می نویسد: «جوانی از تبریز به قفقاز رفته و در آنجا کار می کرد. و چنین رو داده که کسی را کشته و یا گناه دیگری نزدیک به آن کرده و این بوده او را گرفته و به سیبریا فرستاده بوده اند. مادر جوان، به حاج میرزا جواد پناهیده و از او رهایی پسرش را می خواهد. حاج میرزا جواد تلگرافی به امپراطور روس فرستاده، رهایی آن جوان را درخواست می نماید (و دانسته نیست این به رهنمایی که بوده) و پس از چند روز، پاسخ می رسد که امپراطور درخواست او را پذیرفت و دستور داد که جوان را از سیبریا خواسته، روانه ایرانش گردانند و به مادرش رسانند.»(4)
مرحوم دکتر مهدی مجتهدی که یکی از اعقاب حاج میرزا باقر مجتهد برادر صاحب ترجمه بوده، درباره عموی بزرگش، این اطلاعات را به دست می دهد: «حاج میرزا جواد آقا مجتهد فرزند چهارم میرزا احمد مجتهد، از شاگردان شیخ انصاری و از رفقای میرزای شیرازی بود. مردی کریم النّفس، ذی نفوذ، شجاع و بی باک بود و از تعدّیات دولت جلوگیری می کرد. از طرف زنش با میرزا تقی خان امیرکبیر نسبت داشت…»(5)
وی در زمینه نفوذ کلام مجتهد می نویسد: «جهانشاه خان امیرافشار، از مالکین بزرگ زنجان، حاکم آن سامان را به کلّی مغلوب و منکوب نمود، ولی از غضب ناصرالدین شاه ترسید به روسیّه فرار کرد. مدّتی آنجا بود تا به تبریز آمد به مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد معروف تبریز ملتجی شد. در اثر وساطت مجتهد، شاه از تقصیرات او چشم پوشید و اجازه داد به زنجان برگردد.»(6)
«حاج میرزا جواد آقا مجتهد در وجهه و نفوذ به آنجا رسید که به ناصرالدین شاه گزارش دادند که چندین اصلاح طلب، او را نامزد سلطنت کردند.»(7)
میرزا حسین خان سپهسالار، صدر اعظم وقت که میرزا فتحعلی خان صاحب دیوان پیشکار آذربایجان را بر اثر بدکرداری بیش از حد، از سمتش معزول نمود، طیّ تلگرافی، زمام امور آذربایجان را تا رسیدن مظفرالدین میرزا ولیعهد به تبریز، به حاج میرزا جواد آقا مجتهد می سپارد. تلگراف مزبور بدین شرح است:
«جناب شریعت مآب، حاج میرزا جوادآقا مجتهد سلّمه الله تعالی، انشاءالله مزاج شریف قرین اعتدال است و رفع عارضه شده است. جناب صاحب دیوان، از مأموریت آذربایجان خلع شده، حضرت اشرف ارفع والا ولیعهد ادام الله اقباله عنقریب با اجزای تازه تشریف فرما می شوند. تا ورود موکب مسعود والا لازم است که از طرف جناب سامی کمال مراقبت در انتظام امور عامّه و آسایش خلق معمول شود و به نصایح لازمه و مواعظ شافیه، موجبات تأمین و آرامش خلق را فراهم فرموده از مراقبات وافیه، اخلاصمند را قرین اطمینان دارید.
حسین 28 ربیع الاول»(8)
صاحب ترجمه، همیشه از نفوذ خود در مبارزه با سیطره بیگانگان به ویژه روس های تزاری استفاده می کرد. چنان که طاهرزاده بهزاد می نویسد: «در این ایام، جاسوسان روسیه تزاری، دربار ولیعهد را در اختیار خود گرفته و مانع این بودند که مردم بیدار و مطلّع آذربایجان، او را ملاقات و از خواب غفلت بیدار کنند. اکثر خانه های تجار تبعه روس، مرکز جاسوسی بود. راپورت ها مثل سیل، به طرف کنسولگری روسیه ارسال می گردید. ولی آذربایجان بیدار، از نفوذ روسیه باخبر بود و همه وقت علیه آن می کوشید. باید دانست که بعضی از علمای برجسته آذربایجان مثل حاج میرزا جواد و پسرش حاج میرزا آقا به شدت علیه این نفوذ می کوشیدند و مردم طبقه دوم و سوم هم به شدت از تجری روسیه در آذربایجان متنفر بودند و کسانی که تبعه روس شده بودند، در میان جامعه منفور و مغضوب بودند.»(9)
در زمینه مخالفت مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد با سیاست استعماری روسیه تزاری، ابوالحسن احتشامی، داستان جالبی نقل می کند. وی می نویسد:
«حاج میرزا جواد از علما و فقها و مجتهدین طراز اول آذربایجان به شمار می رفت که مدت ها با اجرای قانون «رژی» مبارزه کرد و در سراسر آذربایجان، استعمال توتون و تنباکو را تحریم نمود و چون در شهر تبریز و سایر نقاط آذربایجان شهرت و نفوذ بسزائی داشت ناصرالدین شاه او را به تهران احضار کرد تا بلکه او را راضی کند که از در دوستی درآید و از مخالفت با اجرای قانون «رژی» چشم بپوشد، ولی حاج میرزا جواد به این امر تن در نمی داد، تا این که روزی ژنرال قونسول روسیّه تزاری در تبریز از او ملاقات کرد و مخالفت و مقاومت او را درباره قانون رژی ستود و گفت امپراطور روس تلگرافی مخابره نموده و متذکّر شده که با علمای ایران در راه مخالفت با رژی از هر نوع کمک و همکاری مضایقه نخواهد کرد.
حاج میرزا جواد، پس از شنیدن این پیام، سخت آشفته حال و عصبانی گردید و فردای آن روز مردم شهر را به مسجد خوانده و در بالای منبر گفت:
«من تا امروز، تکلیف شرعی خود را در این می دیدم که با شاه از در موافقت نیایم و با قانون «رژی» مخالفت نمایم، ولی از دیشب، رأی و عقیده ام عوض شد، زیرا می بینم که اجنبی ها می خواهند در کار ما دخالت نموده و از این وضع به نفع خود استفاده کنند از این رو من بر خود واجب می دانم که امر شاه را اطاعت کنم ولو آن که به عقیده من شاه مرد جابر و ظالمی باشد. از این جهت فردا به طرف تهران حرکت می کنم و با ناصرالدین شاه هماهنگی می نمایم.»
حاج میرزا جواد بنا به گفته خویش، صبح روز بعد به طرف تهران حرکت نموده، در تهران در منزل مرحوم حاج کاظم ملک، پدر آقای حاج حسین آقا ملک اقامت گزید. نقل می کنند که مردم تهران از او استقبال شایان نموده و از وی خواستند که در یکی از مساجد تهران، نماز جماعت بگذارد و چون او قبول نکرد، از آن نظر که بتوانند به او اقتدا کنند، تمام دیوارهای خانه های بین منزل او و مسجد شاه را که تعداد زیادی خانه می شد سوراخ کردند تا بتوانند بنا به دستور مذهب، با چشم به او اقتدا کنند.»(10)
چنان که گفته شد، حاج میرزا جواد آقا مجتهد، در خارج از مرزهای ایران نیز نفوذ داشت و در واقعه رژی، نه تنها در آذربایجان، بلکه در ممالک همجوار نیز دخالت می کرد، چنان که در ماجرای درگیری بازرگانان ایرانی مقیم استانبول با شرکت تنبک، از نفوذ خود بر علیه بیگانگان استفاده نمود. دکتر هما ناطق، بخشی از کتاب خود را تحت عنوان «درگیری با استانبول» به این رخداد اختصاص داده است. وی می نویسد:
«این درست که رژی تنباکو را برداشتند و تاوان را هم مشخص کردند، امّا هنوز قرارنامه شرکت تنبک را سر راه داشتند و تجّار ایرانی استانبول را در کمین. به ویژه که در این شهر، نزدیک پانصد بازرگان ایرانی دست اندرکار تنباکو فروشی بودند و به آسانی نمی شد آنان را بیکار کرد…
در آوریل 1892، شرکت قرارنامه نوینی با ایران بست و بر عهده شناخت که تا 25 سال، انحصار تنباکوی صادراتی ایران را در خاک ترکیّه به دست گیرد. بدین سان، کار از دست تنباکوفروشان ایرانی به در آمد. حتّی گزارشگران انگلیسی هم خود گواه بودند که این انحصار، داد و ستد بازرگانان تنباکوفروش را به کسادی کشاند…
ناگفته پیداست که کنار آمدن دولت ایران با شرکت تنباکو، بسیاری از بازرگانان را ناگوار آمد. اکنون ترکان زیر فشار امتیاز داران، بیش از پیش ایستادگی می نمودند و می خواستند که تنباکو فروشان ایرانی مال خود را به آن شرکت وانهند. به گفته میرزا آقاخان کرمانی، که در آن سال ها هنوز در تبعید عثمانی به سر می برد، رژی نوین که به کار افتاد از طرف دولت عثمانی رسماً اعلان شد که معاملات خرید و فروش تنباکوی خارجه در ممالک عثمانی با اراده سلطانی منحصر به قومپانیه رژی باشد. بدین سان دست شرکت آزاد بود که یا با تجّار و یا با دولت کنار بیاید. بعدها حاج محمّد حسین جواهری زاده، بازرگان مقیم استانبول از زیان و پی آمدهای ناگوار شرکت تنباکو برای ایرانیان به تفصیل یاد کرد و نوشت: سه چهار سال پیش، یعنی در 1892 قومپانیه رژی با انحصاری که از دولت عثمانی گرفت، برای ایرانی ها موجب خسارت و مضرّت بسیار شد، زیرا که کار از دست ایرانی بیرون آورد و از این راه تجارت تنباکو را در واقع لغو کرد.
از میان بازرگانان، یکی میرزا حبیب سلماسی بود که رفت و عقل جناب سفارتپناهی را دزدید، 1400 لیره باج و رشوه داد و امضای این کار را گرفت. یعنی میانجی خرید تنباکوی بازرگانان ایران برای شرکت شد. بدیهی است این سازش، مخالفان را خوش نیامد و مجتهد تبریز حکم ارتداد میرزا حبیب را داد.»(11)
استفتای مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی و پاسخ روانشاد میرزای شیرازی، زینت بخش بولتنی است که از سوی مدیریت اسناد ملی شمال غرب کشور (به صورت زیراکس) منتشر گردیده است. دراین سند که توسط آقای سید جمال ترابی طباطبائی به این مدیریت اهداء گردیده، آمده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
حجّت الاسلاما ادام الله تعالی ظلکّم العالی
در باب دخانیّه حکمی از حضرت مستطاب عالی انتشار یافت که تصریح به حرمت آن فرموده بودید، ولی ترخیص آن را معلّق به رفع امتیاز فرموده اید. چون مقصود از رفع مشتبه بود و فعلاً به جهت انتشار بعض اخبار به رفع و وصول پاره ای تلگرافات و غیرها در اطراف تکلیف و امر متشابه است مستدعی چنان است که تکلیف فعلی عموم مکلّفین را معیّن و مناط رخصت را مقرّر فرمایند تا اطاعت شود و بر تقدیر بقاء حکم منع آیا استعمال دخانیاتی که ملک خود شخص است و در دست فرهنگی نیامده جایز است یا خیر، با شرایط رفع امر عالی مطاع مطاع مطاع.
حاشیه:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بلی حکم به حرمت کرده ام، چنان که انتشار یافته و مراد از رفع امتیاز که معلّق علیه رخصت است رفع ید فرنگی است از دخانیّات بالمرّه در داخله و خارجه و چون اعتماد از تلگرافات مرتفع شده، مادام که به نحو مذکور بر خود حقیر رفع محض نشود و مطمئن نشوم و خود اخبار ننمایم به رفع حکم منع موجود و اجتناب لازم و رخصت نیست، هر چند مأخوذ از فرهنگی نباشد.
حرره الاحقر محمّد حسین الحسینی
بسم الله الرحمن الرحیم سواد مطابق اصل به خط و مُهر احقر محمد حسن الحسینی است.
اثر مهر: عبده محمد حسن الحسینی(12)
حاج میرزا جواد آقا مجتهد تا پایان عمرش، امامت مسجد جامع، در مدرسه طالبیّه را که به مسجد جمعه معروف است به عهده داشت.(13)
تعدادی از شعرای نام آور آن روزگار، از جمله لعلی و شکوهی، مجتهد را مدح گفته اند. میرزا علی لعلی، منظومه های متعددی در وصفش سروده است از جمله:
جناب مجتهد العصر متقّی و جواد سلیل سلسله احمدی ز نسل گهر
توئی که شرع مبین از تو در جهان مجری است چنان که دین نبی از کننده خیبر
فضیلت و ادب و علم و حلم و زهد و ورع به دیگران چو عَرَض باشد و ترا جوهر
جواهری که در اعراض تست در یک دم بیان علم الهی کند دو صد دفتر
از آن تفوق لعلی بود بر امثالش که جز ثنای تواش نیست گفته دیگر
چو عید باد مبارک جمال میمونت خدای عید شریفت کند مبارک تر
مدار ملّت و دولت بر آشیان تو باد الامدار کند تا که قطب در محور(14)
این روحانی جلیل القدر، با آن قدرت و اعتبار، در تبریز زعامت روحانی داشت و به قول دکتر مجتهدی: «در همه چیز مداخله می نمود، از ملت پشتیبانی را دریغ نمی داشت. استبداد حکّام را محدود می ساخت.»(15)
با مظفرالدین میرزا ولیعهد و اطرافیانش نیز برخورد داشت، چنان که امین السلطان، صدر اعظم ناصرالدین شاه، با مخابره تلگرافی، مجتهد را به همراهی با ولیعهد دعوت می کند. متن تلگراف بدین شرح است: «خدمت جناب مستطاب حاج میرزا جواد مجتهد سلّمه الله، هر دو تلگراف محترم جنابعالی رسید. این نکته نباید از نظر دقیق و فکر عمیق جناب عالی مخفی باشد که الآن حضرت مستطاب اشرف ارفع اقدس والا ولیعهد روحی فداه، در نظم دادن مملکت و مرفّه داشتن عموم رعیّت و ملّت مسئول می باشند و چنانچه رطوبت از آب منفکّ نمی شود اختیار هم از شخصی که در… هر عمل مسئول است انفکاک نخواهد داشت و طریقه نظم و حفظ مدارج مدنیّت این خواهد بود که هر کس هر عرض و ادعائی دارد به حاکم و فرمانروایی مثل حضرت مستطاب اشرف ارفع اقدس والا ولیعهد دامت شوکته که در علم و بصیرت امور آنجا و علم به قواعد مردم داری و رعیت داری در این سی و چهل سال کامل و منفرد شده اند عرض نماید، بدیهی است که چنین شخصی که قریب چهل سال است در آذربایجان است و بصیرت کامل دارد و تمام مردم آنجا را تبعه به خود و مثل اقربای خود می داند و هرگز راضی به بی نظمی نخواهند شد و نمی گذارد ولایت هم به هم بخورد و احقاق حق عارضین را کاملاً خواهد کرد و ظالم و متعدّی را تنبیه خواهد نمود و تکالیف شرعیّه و عرفیّه هم همین اقتضا را دارد لاغیر. در این صورت یقین حاصل است که جناب مستطاب عالی با چنین شخص همراه و موافق و معاون ظاهری و باطنی خواهید بود و رفع تمام این تصوّرات می شود. هرگز خدای نکرده تصوّری غیر از این به خود راه ندهید. ـ صدراعظم»
حاج میرزا جوادآقا با این که طبق دستخط ناصرالدین شاه، از سوی او به امامت جمعه آذربایجان منصوب گردیده بود، ولی در نهضت تنباکو، جانب ملّت را گرفت و با شرکت رژی و دربار به مبارزه برخاست. و به همین علت هم هست که ناصرالدین شاه، طی نامه ای خطاب به میرزا حسن آشتیانی رهبر نهضت در تهران، او را متهم می کند که راه حاج میرزا جواد تبریزی و آقانجفی اصفهانی را ادامه می دهد.
شاه می گوید: «من شما را آدم فقیر و شخص مُلای بی غرض و دولتخواه می دانستم، حالا بر ضدّ آن می بینم که اقتباس به مجتهد تبریز و آقانجفی اصفهانی و غیره می کنید.»(16)
امین السلطان نیز گفته است: «حالا ثابت شده است که مجتهد ]منظور میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی است [ نقش فتنه آمیز بزرگی در تمام آشوب های اخیر مربوط به رژی ایفاء کرده است.»(17)
شیخ حسن کربلائی که خود در آن روزها ناظر رخدادهای تاریخی بود، درباره نقش حاج میرزا جواد آقا می نویسد: «بلی خبر مملکت آذربایجان که عموم مردم، خاصّه علمای اعلام و مخصوصاً جناب مستطاب شریعتمدار آقای حاج میرزا جواد آقا مجتهد مسلّم القول تبریز، الحق بر حسب وظیفه و منصب بزرگ خودشان در مقام خیرخواهی ملّت و دولت اسلام، از هیچ رو خودداری نفرموده، از آغاز تا انجام در مقام امتناع از پذیرفتن این گونه تکلیفی که منافی مقاصد دین و دولت بود، به پای مردانگی مقاومت و ثبات ورزیده و هر چند که دولت در این خصوص اقدام و اهتمام نمود، ایشان زیاده از آن، بر اصرار و امتناع خود افزودند: تا بالاخره به ملاحظات چندی بنابراین شد که عجالتاً آذربایجان را از این تکالیف معاف دارند. حاج میرزا جواد… در فطانت و ذکاوت بی بدیل و بر اوضاع محل، کاملاً مسلّط و حکام محل و حتّی دولت های مجاور هم از او حساب می بردند. در موضوع حرمت دخانیات، شهامتی بزرگ به کار برده و در سال 1313 هـ . ق در تبریز وفات و در مقبره سید حمزه امانت و بالاخره جنازه او به نجف اشرف نقل و در مقبره خانوادگی مدفون گردید رحمه الله علیه.»(18)
«موقع وفات او چند روز تعطیل عمومی شد و در تمامی بلاد ایران، مجالس ترحیم منعقد گردید و هنگام ورود جنازه به نجف نیز مرثیه های بسیاری گفته شد و از آن جمله است:
دفنوک فی ارض الغری موسدا بحمی الوصی وسوف تلتقیان
جاورت سلطانا و روحک لم تزل قبل الممات بحضره السلطان»(19)
شادروان حاج محمد آقا نخجوانی، در ثنای این روحانی جلیل القدر، شعری سروده و ماده تاریخ درگذشت او را این چنین بیان داشته است:
جواد زمانه که هرگز نبودی به علم و فضیلت نظیر و مثالش
به سوی جنان رفت از این دار فانی خرد گفت با من به روز وصالش
بدو شکل اگر سال تاریخ خواهی دو تا سیزده گو رقم زن به سالش(20)
گفتنی است که این روحانی متنفّذ، بارها از نفوذ خود برای رهائی ستّارخان سردار ملی از زندان مظفرالدین میرزا ولیعهد وقت در تبریز، استفاده کرده بود. در دوران پیش از مشروطیت، در سال هائی که ستارخان در سنین جوانی، با دیدن ظلم و بی عدالتی دولتیان، خونش به جوش می آمد و به مخالفت با عمال قاجار بر می خاست و با مأموران ولیعهد درگیر می شد، آن مرد غیرتمند، سال ها در راه دفاع از ستمدیدگان در مقابل درباریان، عمر خود را به مبارزه گذرانده و در نتیجه بارها طعم تلخ زندان های مخوف آن روزگار را چشیده بود. لکن بار اول که جوان 17 ـ 18 ساله ای بیش نبود و دو تن از خوانین قره داغ، به نام های صمدخان و احمدخان را در باغ «حاج محسن» تبریز پناه داده بود و هنگام درگیری قاطرچیان ولیعهد با آن دو برادر، با پای زخمی دستگیر شده بود، پس از مدتی با وساطت حاج میرزا جوادآقا مجتهد از زندان رهائی یافته بود. حاج اسماعیل امیرخیزی از قول حسین آقا فشنگچی می نویسد: «حاج میرزا جواد مرحوم، به ولیعهد نوشته بود که ستار صغیر است و حبس صغیر در شرع جایز نیست.»(21)
به اعتقاد امیرخیزی: «زندانی شدن ستّارخان با وجود حداثت سن در وقعه کشته شدن صمدخان و احمدخان که مدتی در آن تاریکخانه گرفتار زجر و شکنجه بود و اگر وساطت مرحوم حاج میرزا جواد در بین نبود به احتمال قریب به یقین، بدرود زندگی می کرد.»(22)
————————————————————————-
1-مهدی بامداد ـ شرح حال رجال ایران (ج 1) ـ ص 295.
2-نادر میرزا ـ تاریخ و جغرافی دارالسلطنه تبریز ـ به تصحیح و تحشیه طباطبائی مجد ـ ص 162.
3-محمد علی مدرس ـ ریحانه الادب ـ (ج 5) ـ ص 180.
4-کسروی ـ تاریخ مشروطه ایران ـ ص 130.
5-دکتر مهدی مجتهدی ـ رجال آذربایجان در عصر مشروطیبت ـ ص 68.
6-دکتر مهدی مجتهدی ـ رجال آذربایجان در عصر مشروطیبت ـ ص 185.
7-مجتهدی ـ نشریه کتابخانه ملی تبریز ـ آبان 1355 ـ ص 2.
8-تلگرافات عصر سپهسالار ـ به کوشش محمود طاهر احمدی ـ ص 367.
9-طاهرزاده بهزاد ـ قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران ـ ص 117.
10-باقر عاقلی ـ مشاهیر رجال ـ ص 347.
11-دکتر هما ناطق ـ بازرگانان در دادوستد با بانک شاهی و رژی تنباکو ـ ص 210.
12-گزیده اسناد ـ سازمان اسناد ملی ایران، مدیریت شمال غرب کشور ـ بولتن شماره 1 ـ بهمن 1373.
13-محمد علی صفوت ـ تاریخ فرهنگ آذربایجان ـ ص 198.
14-دیوان لعلی ـ ص 36.
15-دکتر مجتهدی ـ رجال آذربایجان در عصر مشروطیت ـ ص 104.
16-س. لمبتون ـ سیری در تاریخ ایران بعد از اسلام ـ ص 284.
17-دکتر علی اکبر ولایتی ـ تاریخ روابط خارجی ایران، دوران ناصرالدین شاه ـ ص 420.
18-کربلائی ـ قرارداد رژی ـ ص 35.
19-ریحانه الادب ـ (ج 5) ـ ص 181.
20-حاج حسین نخجوانی ـ نشریه مخصوص کتابخانه ملی تبریز به یاد مرحوم حاج محمد نخجوانی ـ 1341 ـ ص 53.
21و22- امیرخیزی ـ قیام آذربایجان و ستارخان ـ ص 10 و 26
منبع : فصلنامه تاريخ و فرهنگ معاصر شماره 23 و 24
————————————————————-
عباس جوادی – وقتی تاریخ نویس در قید و بند سیاست و ایدئولوژی باشد، نتیجه همین طور میشود، حالا فرقي نميكند كدام سياست و ايدئولوژی. تناقض گوئی، بطور خنده آوری از خود تعریف کردن و دیگران را تلعین نمودن از عوارض این نوع تاریخ نویسی هاست. در گذشته هم چنین بود، حالا هم چنین است. در گذشته هدف این تاریخ نویسی خوش خدمتی به شاهان و حکمرانان و خان های محلی بود. حالا اسم آنها شاید دیگر «شاه» و «سلطان» و «خان» نیست اما نقش آنها همانست. همه آنها از این نوع بادمجان دور قاب چين ها خوششان میاید.
تاريخ نويسی در جمهوری آذربايجان بايد كار مشكلی باشد. مورخين شمال 70 سال در حاكميت شوروی ناچار بودند روند تاريخ را به نفع روسيه تفسير كنند. با سقوط شوروی و اعلام استقلال نگرش به تاریخ هم به سرعت عوض شد.
آن روز ها مشرق زمین و بویژه ایران و عثمانی نماد «ارتجاع و فئودالیزم» و روسیه به عنوان کشوری «صنعتی و پیشرفته» «سرمشق بهتری» برای آذربایجان بود. امروزه میگویند ایران و روسیه «آذربایجان مستقل و واحد» را بین خود تفسیم کردند.
آنروز ها میگفتند قبل از عهدنامه های گلستان و ترکمن چای در قرن نوزدهم خان نشین های «فئودال و ارتجاعی» آذربایجان یا در مقابل روسیه «پیشرفته» مقاومت «ارتجاعی» نشان داده و بالاخره شکست خوردند و یا «داوطلب اتحاد» با روسیه شدند. امروزه میگویند آن خان نشین ها «دولت های محلی آذربایجان بودند که تشنه آزادی و استقلال بودند.»
آنروزها «زحمتکشان» بودند که محرک تاریخ بودند تا بالاخره همه چیز با انقلاب اکتبر به هدف نهائی خود رسید. امروزه میگویند همه آن امپراتوری ها با قوم و نژاد و فرهنگ و امپراتور های ترک به اوج خود رسیدند واز صفوی و نادر شاه تا قاجارهمه آذربابجانی بودند که خاور نزدیک و میانه را گرفته بودند.
من در سال 1988 در مقاله ای با تيتر «مشكلات شمالي ها با تاريخ خود» (به ترکی آذری، با لهجه شمال) سعي كرده بودم اين تناقض گوئی ها و تحريفات دوران شوروی را بر اساس یک کتاب درسی تاریخ چاپ دوران شوروی (تمام نقل قول هاي اين بخش در زير نويس 1) يادآوری كنم:
ماد ها دولتی آذربايجانی اما هخامنشیان دولت متجاوز و اشغالگر ایرانی بوده اند زيرا آنها دولت آذربايجاني ماد ها را سرنگون كرده اند. اين نظريه كه حتي در كتاب های استاندارد شوروی مانند تاريخ ايران پتروشفسكی هم یافت نمیشود ريشه ايرانی مادها و وسعت سرزمين آنها و محدود نشدن آن به سرزمين كنونی آذربايجان را ناديده ميگيرد. (برای مشاهده نقشه های ایران و قفقاز، اینجا را کلیک کنید ).
850 سال حاکمیت خلفای اموی و عباسی هم دوران اشغال آذربایجان بود. سلجوقیان و آغ قویونلوها و قره قویونلوها هم متجاوز بودند. با شاه اسماعیل صفوی و «امپراتوری صفوی آذربایجان»(!) سرزمین آذربایجان صاحب اولین «دولت ملی» خود شد که در ضمن آذربایجان شمالی و جنوبی را متحد کرد. اما بعد ها بخصوص در زمان شاه عباس و با انتقال پایتخت به اصقهان دولت صفوی ماهیت تجاوزکارانه و استعماری گرفت (!).
«خلق زحمتکش آذربایجان» بر ضد تجاوزگران ایرانی و خان های محلی فئودال مبارزه کرد و از فرصت جنگ های ایران و روس استفاده کرده به ترکیب روسیه وارد شد و خان ها هم ناچار به قبول «اتحاد» با روسیه شدند (!).
و غیره. بعد از فروپاشی شوروی به جای آن نگرش منحصر به فرد، نگرشی جدید و از نقطه نظر ديگری منحصر بفرد نشست. طبق اين نگرش «خلق آذربايجان صاحب تقريبا پنج هزار سال تاريخ دولتداری است» ( تمام نقل قول هاي اين بخش در زير نويس 2). اين نگرش جدید بر اين فرض استوار است كه از 5000 قبل به اينسو چيزی به نام «آذربايجان» و «خلق آذربايجان» موجود بوده كه مرکز و محور همه تحولات قفقاز و سرتاسر منطقه بوده و «همسايگانش» ايران و بعد ها روسيه مستمرا به آن حمله و تجاوز ميكردند. این نگرش فرقی بین شمال و جنوب رود ارس نمیگذارد و اساس فرض اش بر آنست که این دو قسمت شمال و جنوب همیشه و پیوسته «آذربایجانی واحد» را نشکیل میدادند که اصولا بغیر از دوره های «اشغال» مربوط به ایران نبود مگر اینکه مانند دوره صفوی حاکمین آذربایجانی بوده باشند. طبق این نگرش، بعد از سقوط شوروی ایران همچنان دشمن باقی ماند اما روسیه هم به جمع دشمنان اضافه شد. ایده آل «زحمتکشان» تبدیل به «اقوام، زبان و فرهنگ ترکی» شد که «همراه با دین اسلام تشکل و وحدت خلق آذربایجان را تحکیم بخشیدند.» . مثلا به سه مورد این نگرش جدید دوران بعد از شوروی نگاهی بکنیم:
«آذربایجان در قرن سوم تحت اشغال امپراتوری ساسانی ایران و در قرن هفتم زیر اشغال خلافت عربی درآمد.» ولی: «در قرن های نخست بعد از میلاد اتنوس ها (قبایل) ترک که اکثریت جمعیت کشور را تشکیل میدادند و از نظر نظامی و سیاسی متشکل تر و قدرتمند تر بودند در تشکل خلق واحد نقش مهمی بازی کردند.» فرض اساسی همچنان بر آن است که آذربایجان «برای خودش» کشور و خلقی متمایز و مستقل بوده که مورد اشغال ساسانی و سپس خلفای اسلام قرار گرفته.
با تضعیف خلافت اسلامی در چهار گوشه این امپراتوری، از جمله ایران، نظام ملوک الطوایفی گسترش می یابد و در همه جا از جمله شمال و جنوب ارس سلسله ها و خان های محلی قدرت می یابند. تاریخ نویسی جدید آذربایجان این مرحله را «دوران بیداری سیاسی» در تاریخ آذربایجان مینامد: ««از اواسط قرن نهم به بعد سنت های کهن دولتداری آذربایجان احیا شد. در آذربایجان یک رستاخیز جدید سیاسی آغاز گردید. در سرزمین های آذربایجان که دین اسلام گسترش یافته بود، دولت های ساجیان، شیروانشاهیان، روادیان و شدادیان به وجود آمدند.» طبق این تئوری، این سلسله ها و همچنین خان نشین شکی، سلجوقیان، ایلدنیز ها، مغول ها، ایلخانیان، هلاکوئیان، چوپانیان، جلایریان، تیموریان، عثمانی ها، قره قویونلو ها، آغ قویونلو ها، صفویان، افشاریان، قاجاریه» همراه با «دیگر سلسله های ترکی و مسلمان» نه فقط در تاریخ دولتداری آذربایجان، بلکه در تمام خاور نزدیک و میانه تاثیری عمیق گذاشتند.
از قرن پانزدهم تا هجدهم «فرهنگ دولتداری آذربایجان غنی تر شد.» در این مدت «امپراتوری های قره قویونلو، آغ قویونلو، صفوی افشار و قاجار که سرزمین های وسیع مشرق زمین را در بر میگرفتند مستقیما از طرف سلسله های آذربایجانی اداره میشدند.» و بالاخره «در پایان قرن پانزدهم دولتداری آذربایجان به مرحله نوینی قدم گذاشت» و «سیاستمدار برجسته شاه اسماعیل ختائی … کار جدش اوزون حسن را به پایان رسانیده از شمال تا جنوب تمام سرزمین های آذربایجان را تحت حاکمیت خود متحد کرد.» (!) … بعد از سقوط صفویان «سرکرده برجسته آذربایجان نادر شاه افشار» بر سر کار آمد. اما «بعد از مرگ نادر شاه امپراتوری وسیع او دچار سقوط شد. لیکن حتی در طول زندگی نادر شاه در سرزمین های آذربایجان دولت های محلی ایجاد شدند که دست به میارزه آزادیخواهانه زدند و سر در راه استقلال گذاشته بودند.» این «دولت های محلی» همان خان نشین هائی بودند که در نقاط مختلف آذربایجان از جمله گنجه، شکی، نخجوان وباکو ایجاد شده بودند (توضیح: این خان های محلی تقریبا در تمام مدت خلافت اسلامی و سلسله های بعدی از جمله صفویان و افشاریان و قاجاریان در تمام ایران از جمله آذربایجان و قفقاز موجود بود. در زمان قاجاریه اکثر این خان ها و حاکمین محلی ازجمله جواد خان گنجه فرستاده های تهران و از خود قاجاریان بودند. هروقت حکومت مرکزی ضعیف میشد خان نشین ها و بخصوص آنهائی که در حاشیه و دور از پایتخت بودند شورش میکردند و اگر توانشان میرسید تا حدی و یا کاملا مستقل میشدند که البته دول خارجی هم آنها را تشویق و تحریک میکردند. این روند را در قفقاز و در شرق در ولایات هرات و مرو و قندهار نیز میتوان دید). بعد مینویسند که قاجاریان که «سلسله ای آذربایجانی بودند در ایران بر سر کار آمدند» و بین قاجاریان و روسیه که میخواست قفقاز جنوبی را اشغال کند جنگ های طولانی رخ داد و طبق دو عهدنامه گلستان (1813) و ترکمن چای (1828) «آذربایجان بین دو امپراتوری تقسیم شد».
وقتی تاریخ نویس در قید و بند سیاست و ایدئولوژی باشد، نتیجه دیگری حاصل نمیگردد، حالا فرقي نميكند كدام سياست و ايدئولوژي.
————————————————————-
منابع:
1. ا.ن. قلی یف: تاریخ آذربایجان: از پیدایش انسان های اولیه تا جنبش های کارگری اوایل قرن بیستم. انتشارات شورا 1359.
عباس جوادی – کتاب”بلواى تبريز” اثر مرحوم حاجى محمد باقر ويجويه را در اولين نشر چاپى اش يعنى بعد از نشر اصلى چاپ سنگى اش ميخوانم كه توسط آقاى على كاتبى در سال ١٣٤٨ در تبريز اصلاح و چاپ شده است. كتاب خاطرات مولف از مجاهدت هاى آزاديخواهان تبريز در جريان انقلاب مشروطه است و مورد ذكر و تقدير مرحوم احمد كسروى هم قرار گرفته حتى ظاهرا كسروى در ثبت تاريخ مشروطه از اين خاطرات هم استفاده كرده است.
من خودم در خاطر دارم كه مرحوم صمد بهرنگى اولين بار به انتشار تدريجى اين كتاب در مجله “آدينه” پرداخت اما بعد از توقف انتشار “آدينه” انتشار “بلواى تبريز” هم متوقف شد تا اينكه آقاى كاتبى كه خود از نوادگان مرحوم ويجويه هستند اين كتاب را منتشر كردند.
ديدن دوباره اين كتاب براى من ياد آور دوره جوانى خودم و سال هاى ١٣٤٠ و كوشش هاى صمد بهرنگى و دوستانش بود كه از ما ها يك نسل جلو تر بودند. اگر اشتباه نكنم تهيه كننده كتاب آقاى كاتبى هم از اين گروه بودند چونكه باز اگر اشتباه نكنم ايشان معلمى ميكردند و من ايشان را بنظرم يكى دو بار هم ديده بودم. بعد ها اين كتاب چند بار از جمله از طرف انتشارات اميركبير بچاپ رسيد.
آنچه میخوانید پیاده شده گفته های یکی از دوستان تبریزی است که اخیرا برای دید و بازدید به اروپا آمده بود. ایشان استاد دانشگاه هستند و در کارخود بسیار موفق اند. هیچگونه تمایلات بخصوص سیاسی و عقیدتی ندارند. من بعد از اینکه گفته های ایشان را پیاده کردم به خودشان هم نشان دادم و گفت همین نوشته منعکس کننده نظر ایشان است.
——————————————
من واقعا نمیدانم این از روی جهالت است یا تعمد. خیلی از سریال های تلویزیون جمهوری اسلامی را ببینید. رادیو هم همین طور. مثل «جمعه ایرانی». این برنامه هم گهگاه پر از شوخی هاو تحقیر های قومی است که در تبریز و کلا آذربایجان همه از دستش دلخورند. قدیم ها هم که اسمش «صبح جمعه با شما» بود هم همین طور بود. مد شده و مثل اینکه بیننده ها را بیشتر میکند. همیشه یک سپور و غیره که مقامی پائین در جامعه دارد را میاورند. او هم با لهجه ترکی یک فارسی شکسته بسته حرف میزند و بیننده های فارسی زبان میخندند. شاید بعضی ها از خود ما ها هم میخندند. اما واقعا نمی فهمم اینها چرا این کار ها را میکنند. من که حالا بعضا حتی شک میکنم که شاید با قصد و غرض به این قبیل تحقیر ها و توهین ها اجازه میدهند تا بین مردم اختلاف بیافتد اگر چه میدانم این تصور اصلا منطقی نیست.
واقعا هم مشکل اصلی ما ترک ها، زبان است. در واقع فارسی بعضی ها واقعا خیلی ضعیف است. اما فارسی خیلی ها هم فوق العاده خوبست و حتی از فارسی زبانها بهتر است اما ما اغلب وقتی فارسی حرف میزنیم لهجه ترکی داریم. لهجه مان هم اکثزا غلیظ است. یعنی به ندرت از ما ها کسی فارسی را بدون لهجه حرف میزند. تحصیل کرده های ما شاید فارسی و حتی ادبیات فارسی را از خود فارس ها بهتر بلدند اما خجالت میکشند با لهجه و «من و من» کردنشان حرف بزنند. این هم باعث میشود ما ها زیاد بین فارس ها صحبت نکنیم. یک دوست دانشگاهی میگفت برای سخنرانی به تهران رفته بود. موضوع را خیلی بهتر از همکاران فارسش میدانست اما در کل مدت جلسه ترجیح داده زیاد حرف نزند چونکه هم در مقایسه با ترکی حرف زدن، فارسی صحبت کردن برایش اذیت دارد و هم خجالت میکشد. آخرش هم آدم میگوید بابا ولش کن. و بعد دیگر زیاد حرف نمیزند اما وقتی محیط ، ترک زبان شد شروع میکند مثل بلبل حرف میزند.
یادم هست در آن جریان کاریکاتور سوسک در تبریز از شهرداری تا آبرسان سیل مردم بیرون آمده بودند. هیچ ایدئولوژی و غیره هم نبود. موضوع بیشتر بر سر دفاع از حیثیت خودمان در مقابل توهین و تحقیر بود، بر سر زبان و فرهنگ ما. آن کاریکاتور به مردم برخورده بود. بعدا گروه های مختلف و حتی حکومت سعی کردند از این جریان استفاده کنند. حالا دیگر از آن تظاهرات ها و غیره خبری نیست. نه اینکه مردم نظرشان برگشته. ولی اوضاع فعلا خوابیده و مردم مشغول زندگی روزمره خودشان هستند. یعنی همیشه هم البته اولویت مردم زندگی خودشان بوده. اما آن احساسات هنوز در دلشان هست. اما خوب، ترس غالب است. میترسند. از طرف دیگر مردم آذربایجان و یا حد اقل کسانی که جرات بیرون آمدن و اعتراض کردن را دارند نميخواهند با جریان های سبز و غیره همصدا بشوند. و گرنه به نظر من آگاهی هویتی مردم بیشتر و قوی تر از قبل شده.
حالا مردم نمیخواهند خجالت بکشند. تعداد آنهائی که به زبان و فرهنگ و لهجه ترکی خودشان افتخار میکنند و هیچ هم نیازی حس نمیکنند که بايد لهجه خالص تهرانی داشته باشند تا مورد قبول قرار بگیرند خیلی بیشتر از قبل شده است. آنها میگویند حالا که از زبان و یا لهجه ما خوشتان نمی آید به جهنم، هر كسي راه خودش ، چاه خودش. نه اینکه کسی بخواهد از ایران جدا شود. این برای اکثریت بزرگ مردم اصلا قابل تصور هم نیست. کسی به این چیز ها فکر نمیکند اما هر وقت فیلمی، برنامه ای تلویزیونی و غیره که تحقیر ترک ها و زبان و لهجه ما را داشته باشد نشان داده شود مردم عصبانی میشوند و آنوقت است که وقتی با دانشجویان و بعضی روشنفکران صحبت میکنی میگویند وقتی به زبان و لهجه و هویت و فرهنگ شما احترام نگذارند دیگر چطور میشود با همدیگر و زیر یک سقف زندگی کرد. البته انصافا اکثریت این حرف را نمیزنند اما اگر در گذشته این قبیل حرف ها بسیار کم شنیده میشد حالا بمراتب بیشتر شده است اگر چه حال و هوای غالب مردم در تبریز و شهرستان های دیگر آذربایجان که من میشناسم، هنوز اینطور نیست.
البته ما وقتی این را میگوئیم و از این قبیل شوخی ها و جوک های تحقیر آمیز دلخور میشویم، خیلی هم حق داریم. اما خوب، ما که به دیگران جوال دوز میزنیم یک سوزن کوچکی هم به خودمان نمیزنیم که آخر ما خودمان هم بیگناه نیستیم. ما تبریزی ها مثلا چقدر در باره لهجه «دهاتی» شهر های دور و بر مثل اسکوئی ها و اهری ها و سرابی ها و یا اردبیلی ها حرف میزنیم و میخندیم؟ و یا مرتب شکایت میکنیم که تبریز پر از دهاتی ها یعنی مردم دور و بر تبریز شده و زبانش (یعنی لهجه ترکی تبریزی) هم عوض شده و مردم مثل «دهاتی ها» صحبت میکنند. از قزوینی و رشتی و تهرانی مردم هر شهری یک شهرت منفی دارد در پیش ما، مثل همان که ما هم در بین آنها شهرت منفی خودمان را داریم.
در خود شهر های دیگر ایران که من میشناسم هم همینطور. از کُرد های مهاباد یک دسته چشم دیدن دسته دیگررا ندارد و متقابلا هم همینطور. اصفهانی به یزدی چیزی میگوید و غیره. ترکیه و اروپا هم هست از این حرف ها. اما آنها توهین نمیکنند. بیشتر شوخی است اگرچه مرز شوخی و توهین اکثرا معلوم نیست.
ولی انصافا بخصوص ما تبریزی ها آدمهای «دبنگی» هستیم و همه چیز را مسخره میکنیم و اسمش را هم شوخی میگذاریم. بین خود محله های تبریز هم این قبیل شوخی های توهین آمیز زیاد است. به آدم ها مگر مرتبا یک لقب نمیبندیم و نمیگوئیم مثلا: «اؤکوز احمد» («احمد گاو») و یا «نخود ماحمود»(«محمود نخود»)؟ حتی لیست این لقب ها هم در اینترنت منتشر شده است. اینها در خارج هم هست. اما ما ایرانی ها مثل همیشه شورش را در میاوریم.
ایران همین است. سطح فرهنگ ما همین است. حالا «نخود ماحمود» گفتن و به لهجه اسکوئی ها خندیدن را مردم توهین فارس به ترک نمیشمارند ولی وقتی که کلا لهجه ترک ها را مسخره میکنند همه ترک زبان ها عصبانی میشوند و این وسط یک عده که یا پان ایرانیست هستند این قبیل توهین ها را تشویق میکنند و یا پان ترکیست ها خوشحال میشوند که از این قبیل تحریکات زیاد شود تا آنها علیه ایران و فارس ها تبلیغ کنند. این هم البته فعلا مشکل جدی جامعه نیست اما هر لحظه میتواند بهانه ای برای یک انفجار اجتماعی شود.
عباس جوادی – منابع رسمی «جمهوری داغستان» که سرزمینی وابسته به روسیه است خبر میدهند که روز 24 اکتبر در مرکز جمهوری داغستان یعنی شهر «ماخاچکالا» با مراسم مفصلی 200 سالگی امضای عهدنامه «گلستان» که شامل قبول رسمی حاکمیت روسیه بر این سرزمین از طرف ایران است، جشن گرفته خواهد شد. در این باره اکثر خبرگزاری های روسیه و در عین حال «ریا نووستی» و «داغستانسکایا پراودا» گزارش داده اند.
در روز امضای قرارداد «گلستان» یک «سمینار علمی تاریخی» در «ماخاچکالا» مرکز داغستان معاصربرگزار خواهد شد و مردم با اتوموبیل های خود پرچم های داغستان را به حرکت در آورده در شهر جشن و شادی خواهند کرد. نام این مراسم «تا ابد با روسیه» گذاشته شده است.
200 سال پیش، در 29 شوال 1228 هجری قمری برابر با 24 اکتبر 1813 میلادی نمایندگان ایران و روسیه در قریه «گلستان» (بین گنجه و قره باغ) عهدنامه معروف «گلستان» را امضا کردند. 15 سال بعد از آن هم جنگ بین دو کشور، یکی برتر و دیگری فرسوده و درمانده، ادامه یافت تا اینکه دو طرف در قریه ترکمنچای (آذربایجان شرقی) عهدنامه جدید «ترکمنچای» را امضا کردند. با این دو عهدنامه ایران تمام سرزمین های خود درشمال ارس یعنی جمهوری آذربایجان کنونی، ارمنستان و بخشی از گرجستان را از دست داد.
توضیح اینکه شهر تاریخی دربند که در گذشته مرکر داغستان بود، از زمان ساسانیان شهر مرزی ایران با همسایگان شمالی خود بود و این شهر حتی صحنه جنگ های خونینی بین ایرانیان و «خزری ها» شده بود.
صد ها سال بعد در ادامه افزایش قدرت روسیه تزاری بعد از قرن 16 میلادی، در جنگ های بین قوای نادر شاه افشار و ارتش تزاری در سال های 1730 روس ها که بخاطر زوال صفویه حتی تا باکو پیش روی کرده بودند عقب نشستند اما از آن تاریخ عملا حاکمیت بر داغستان و دربند را در دست خود داشتند. یعنی برخلاف خان نشین های شیروان و گنجه و غیره که اسما و رسما تابع ایران بودند، داغستان حدودا 80 سال قیل از عهد نامه گلستان زیر حاکمیت روس رفته بود. متن عهدنامه گلستان در این مورد تا حد زیادی غیر دقیق است اما چنین بر میاید که در حالیکه ایران «ولایات قراباغ و گنجه که الآن موسوم به الیزابت پول است و الکای خوانین نشین شکی، شیروان، قوبٌه، دربند، بادکوبه و هر جا از ولایات طالش را با خاکی که الآن در تحت تصرف دولت روسیه است» را به روسیه وا گذار میکند «تمامی الکا و اراضی که در میانه قفقازیه و سرحدات معینه الحاله بوده و نیز آنچه از اراضی دریای قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک آمپیریه روسیه می داند» که در عمل صحه گذاشتن بر حاکمیت فی الفعل روسیه بر داغستان بود.
ترجمه آزاد یک مقاله از مفسر روزنامه «حریت» (استانبول) طه آکیول:
دیروز همین جا نوشته بودم که آموزش زبان مادری درست، اما مدارس جداگانه برای ترکی و کُردی جدائی را تحریک میکند. در مقابل، هم از ترک ها و هم از کُرد ها چنین کامنت ها آمد که «ما مگر مجبوریم با همدیگر زندگی کنیم؟» اینها تصاویر جدائی روحی است… روند حوادث هم نشان میدهند که فرهنگ «زندگی مشترک» ما ضربه خورده است.
هدف نهائی
ناسیونالیسم کُردی بطور مرتب خواست های خود را بیشتر میکند. در سال 1999 عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگزان کردستان ترکیه (پ ک ک) در دفاعیه خود، خودمحتاری را رد کرده میگفت این «باعث تقویت بقایای فئودالی و عشیرتی» میشود و «چون بیشتر از نصف کُرد ها در غرب ترکیه زندگی میکنند، خودمختاری زمینه عینی هم ندارد.» امروز اما رهبران کُرد از چیز مبهمی مانند «خودمختاری دمکراتیک» دفاع میکنند که از فدراسیون هم شل و ول تر است و در عین حال ساختاری استبدادی دارد. هرچه دمکراسی پیشرفت میکند ناسونالیسم کُردی معتدل تر نمیشود بلکه رادیکالیزم سیاسی افزایش می یابد. ناسیونالیسم کُردی هرچه از نظر سیاسی قوی تر میشود ضمن احساس قوت قلب بیشتری از حوادث خاورمیانه، زبان روشن تری در مورد اهداف سیاسی خود هم بکار میبرد. آنچه که آنها «کنفدرالیسم دمکراتیک» مینامند بطور روشن پان کردیسم است. جای تعجب هم نیست، این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. هدف نهائی آنها تاسیس دولت خود در سرزمینی است که در ذهن خود ایده آلیزه میکنند. به نشریات صد سال قبل بالکان نگاه کنید. هر ناسیونالیسمی برای خودش یک «نقشه خیالی» داشت که با نقشه های خیالی ناسیونالیسم های دیگر در ضدیت بود.
کاتالون ها و اسکاچ ها
گفته بودم که این در طبیعت اینگونه جنبش هاست. کاتالون های اسپانیا از هیچ نظر کم ندارند، نه از نظر اقتصادی، نه از نظر دمکراسی و یا تحصیل زبان مادری… با وجود این میخواهند برای تغییر قانون اساسی حق برگزاری رفراندوم داشته باشند. سال آینده اسکاچ ها هم برای استقلال اسکاتلند رفراندوم برگزار خواهند کرد. مرز های اسکاتلند معین است. طبیعتا این نمونه ها باعث تقویت احساسات هم میشود.
اما اولا مرزهای اسکاتلند و کاتالونیا معین است. ثانیا ناسیونالیست های اسکاچ و کاتالون یک اسلحه اسباب بازی هم بدستشان نمیگیرند، ساختار داخلی شان هم کاملا دمکراتیک است.
بله، ناسیونالیسم قبل از همه چیز موضوعی احساسی است، عقلانی نیست. زیاد هم فکر نمیکنند که جداشدن چه میاورد و چه می برد.
اگر در این دو رفراندوم نتیجه رای مردم استقلال کاتالونیا و اسکاتلند شود یکی دو روز جشن و پایکوبی میکنند و بعد همه چیز تمام میشود و زندگی بحالت عادی برمیگردد. هیچ چیز در زندگی مردم تغییر پیدا نمیکند. چک ها و اسلوواک ها هم همین طور از همدیگر جدا شدند.
مثل دو شقه کردن بدن
اگر وضع ما هم اینطور می بود به کسانی که میگویند «مگر مجبوریم با همدیگر زندگی بکنیم؟» حق میدادم. ما حتی مرزهای داخلی نداشتیم و نداریم. در حالیکه نه فقط برای استقلال بلکه حتی برای خودمختاری نوع اروپائی (لیبرال) هم مرزهای داخلی باید معلوم باشند. ما این مرز ها را از کجا خواهیم کشید؟
ثانیا احساسات مردمی را که در دو طرف این مرز خواهند ماندچطور میشود کنترل کرد؟ وقتی مرز معلوم نباشد و یک جامعه دو پارچه شود نتیجه همیشه فاجعه بار بوده است. کافی است به مثال هندوستان و پاکستان نگاه کنید.
ثالثا ماهیت «پ ک ک» معلوم است. حتی در داخل خودشان هرگونه محالفت را سرکوب میکنند.
بنظر من برای پرهیز از منازعات قومی باید دنبال راه حل هائی باشیم که «دمکراسی» و «زندگی مشترک» را اساس قرار دهند. لازمه این هم آنست که «پ ک ک» در مرحله معینی دست از اسلحه بکشد – همان کاری که «آی آر ای » ایرلند و «اتا»ی باسک ها هم کرده اند.
عباس جوادی – آیا دولت دکتر روحانی راه حلی برای معضلات قومی، مذهبی و زبانی موجود در ایران خواهد آورد؟ این موضوع بحثی بود که سه شنبه گذشته (16 مهر 1392) در «صفحه دو»ی بی بی سی فارسی با آقایان کوروش زعیم، عضو شورای مرکزی «جبهه ملی ایران» (تهران)، عبدالستار دوشوکی، مدیر «مرکز مطالعات بلوچستان» (لندن) و بنده اجرا گردید. مجری ماهر برنامه آقای مهدی پرپنچی بود.
یک مهارت دیگر آقای پرپنچی بغیر از تسلط بر موضوع و اخبار مربوط به آن، کوشش ایشان برای مختصر و مفید نگهداشتن صحبت هر یک از ما سه نفر بود تا اینکه برنامه در مجموع بیش از 25-26 دقیقه طول نکشد. بهمین جهت اجازه میخواهم بعضی چیز ها را که ناتمام گفته شد و یا ناگفته ماند اینجا بطور مختصر یاد آوری کنم:
یکم:
نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن امکان برابری کامل و یا نزدیک به کامل حقوق فردی و شهروندی همه در مقابل قانون را نمیدهد. این تبعیض ها را میتوان در دو زمینه طبقه بندی کرد: الف: نابرابری بین اقوام و زبان ها، از جمله عدم وجود تحصیل به زبان مادری در مدارس و ب: فقدان آزادی باور های دینی و حقوق برابر در مقابل قانون از جمله: طرد آئین بهائی و بهائیان از خدمات آموزشی ( از جمله اخراج از دانشگاه) و حقوق اجتماعی، فرق میان مسلمان و غیر مسلمان در نحوه اجرای قوانین از جمله در تعیین حدود در حالت اتهام به زنا و یا تغییر دین (احتمال قتل در صورتی که مسلمان دینش را عوض کند و برعکس تشویق در حال قبول اسلام از سوی غیر مسلمان).
از این جهت اصولا انتظار اینکه برابری حقوقی مشابه با کشور های دمکراتیک جهان از قبیل کانادا و یا هندوستان در ایران میسر شود واقع بینانه نیست و فقط باید دید که در چارچوب قوانین و واقعیت های موجود جمهوری اسلامی کدام اصلاحات و تغیرات نسبی ممکن و برای حاکمین وقت قابل قبول و اجرا پذیر هستند. اگر چه حدود قانون و قابل اجرا بودن بعضی خواست ها در چهارچوب قانون اساسی و نظام جمهوری اسلامی محدود است اما این حدود و ثغور در شرایط حکومت اصلاح طلبان، اعتدالیون و یا اصولگرایان ممکن است فرق کنند.
دوم:
حتی در چارچوب خود همان حدود و ثغور قانون اساسی وتمایلات کلیت نظام، بسیاری از مواردی که یا در قانون اساسی (اگر چه بطور ناروشن) ذکر شده اند و یا علی الاصول منافاتی با اصول مذهبی، عرفی و سنتی اسلام و مذهب تشیع ندارند (مانند ماده 15 قانون اساسی و قبول و اجرای تحصیل زبان مادری بصورت واحد اختیاری در مدارس) عملا در عرض 35 سال حاکمیت نظام جمهوری اسلامی اجرا نشده اند. بر عکس هر بار که موضوعی مرتبط با این زمینه و حتی اجرای مواد مربوطه قانون اساسی مطرح میشود بحثی در این مورد درمیگیرد اما در عمل اتفاقی نمی افتد.
برای نمونه بحث تحصیل زبان مادری در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی هم مطرح شد اما گویا اجرائی شدن آن از طرف «شورای عالی انقلاب فرهنگی» متوقف گردید. در زمان آقای احمدی نژاد هم این موضوع چند بار از سوی بعضی مقامات مطرح شد بدون آنکه از طرف دولت پیگیری شود. آقای روحانی قبل از انتخابات قول داد که در این مورد و کلّا در مورد مسئله اقوام و ادیان و مذاهب کاری خواهد کرد که هر ایرانی خود را صاحب حقوق برابر حس کند. ایشان حتی حجت الاسلام علی یونسی را بعنوان «دستیار ویژه رئیس جمهور در امور اقوام و اقلیت های دینی و مذهبی» برگزید. از سوی دیگر آقای علی رضا فانی سرپرست آموزش و پرورش گفت: «تدریس زبان قومیت ها در مدارس اولویتم است.» اما این بیانات و بحث ها در تاریخ 35 ساله جمهوری اسلامی بارها و ازسوی افراد مختلف مطرح شده بدون آنکه نتیجه مشخصی بدهد. اگرچه از دوره ریاست جمهوری آقای روحانی فقط پنجاه و چند روزگذشته و طبیعتا امکان اجرای چنین برنامه هائی در این مدت کوتاه ممکن نیست ولی تجربه مردم منتظر در این 35 سال امکان زیادی برای خوشبین بودن نمیدهد. با این وجود هفته ها و ماه های آینده نشان خواهند داد که از دست این حکومت عملا چه بر میاید.
سوم:
در عین حال که محدودیت ها و فشار های نظام و قانون اساسی را میشماریم، باید حق را به حق دار هم سپرد. در واقعیت تاریخی ما در این 70-80 سال گذشته موضوع اقوام در ایران، چه در زمان پهلوی و چه در دوره جمهوری اسلامی دو جنبه داشته: هم جنبه حقوق و آزادیهای فردی که هر دو رژیم نسبت به آن بی اعتنائی و کم لطفی زیادی نشان داده اند و هم جنبه امنیتی. جنبه امنیتی از این جهت که در داخل، بعضی افراد و گروه ها و در خارج و بخصوص همسایگان و یا از طریق همسایگان، گروه ها و دول خارجی تلاش کرده اند از مسئله اقوام در راه امیال و منافع خود و بر علیه منافع و حتی تمامیت ارضی و یا اتحاد داخلی و ملی ایران استفاده کنند. مهمترین نمونه این سوء استفاده ها در تاریخ معاصر ایران تجارب حکومت یکساله پیشه وری در آذربایجان و محمد قاضی در کردستان در سالهای 1324-25 و تحمت حمایت ارتش اشغالگر شوروی بود که بعد از ترک ایران از طرف این ارتش هر دوی این حکومت ها سقوط کردند . این حوادث در خاطره نه فقط حکومت ها بلکه اکثر مردم هم بعنوان نماد «سوء استفاده دول بیگانه و اشغالگراز خواست های اقوام» ایران باقی ماند.
نمونه های بیست سی سال اخیر از قبیل حوادث تروریستی و بمب گذاری در کردستان و یا بلوچستان هم از نظر بسیاری ها (و نه فقط در حکومت) موید این شک و شبهه بوده اند که اگرچه این و یا آن خواست قومی و فرهنگی درست و بحق است اما احتمال سوء استفاده خارجی از آن علیه ایران هم خطری است فی القوه و گاه فی الفعل که باید آن را هم به محاسبات خود داخل کرد. اینکه کدامیک از این دو، حق کشی و تبعیض نظام و دولت های ایران نسبت به اقوام و مناطق مسکونی آنها باعث تشدید ضدیت و سوء استفاده نیرو های خارجی و تجزیه طلب میشود و یا بر عکس بحثی است مانند مرغ و تخم مرغ که کدام ابتدا وجود داشت و جوابش احتمالا همان است که برای مرغ و تخم مرغ میتوان گفت و آن اینکه هر کدام از این ها منشاء دیگری است. اما آنچه روشن است اینکه در کنار بی توجهی، حق کشی و و تبعیض دراز مدت نسبت به اقوام، زبان ها، ادیان و مذاهب دیگر که از طرف هر دو رژیم کنونی و سابق روا شده است، مسئله اقوام تبدیل به مسئله ای امنیتی هم شده است. ایدآل آن میبود که چنین نمیشد و حتی مسئله اقوام و زبان ها وادیان و مذاهب کاملا از این مسئله منزه و در واقع بدور از سیاست و سیاست بازی میبود ولی عملا و در زندگی واقعی این طور نیست. نه حکومت ها و رژیم های ما آنقدر دمکرات و عدالتخواه بوده اند که دست اندازی ها و سوء استفاده های خارجی را عقیم کنند و نه ایران بدور از همسایگان و دنیای خارج از خود زندگی کرده که منافع متضاد با منافع ایران نداشته باشند.
********
اما بالاخره تمام کار در حکومت ها تمام میشود. تامین حقوق و یا ادامه سیاست تبعیض وابسته به انتخاب آنهاست و ما شهروندان در گزینش کلان راه سیاسی و ملی کشور و دولت تاثیر مستقیم و چندانی نداریم. تا کنون بنظر میرسد که دولت آقای روحانی بخصوص با فشار های اقتصادی، انزوای سیاسی كشور و وضع توفانی منطقه و با در نظر داشت اوضاع عراق، افغانستان و سوریه نگران آینده است و جدیت و فوریت مسئله را حتی از نقطه نظر مسئله اقوام و اقلیت ها هم درک میکند و بقیه نظام هم در این مورد حد اقل مخالف دولت نیست. اما این را در یک سال آینده خواهیم دید که این بار بصیرت، عملگرائی و اراده اصلاح و تغییر موفق خواهد شد و یا باز عناد، تعصب و نگرانی بر اراده فائق خواهد آمد.
بعد از 35 سال واقعیت این است که بخش اعظمی از سرمایه اعتماد مردم صرف شده و بخصوص اگر به اوضاع اقتصادی کشور و اجاق های شعله ور آشوب در منطقه نگاه کنیم، وقت زیادی برای نظام نمانده است که بین این دو راه یکی را انتخاب کند.
عباس جوادی – در ترکی ما مثلی داریم میگوئیم «آرا قاریشیپ مصّب (مذهب) ایتیپ» (یعنی بلبشو افتاده و مذهب گم شده) و یا «ایت ییه سین تانیمیر» (یعنی سگ صاحبش را نمیشناسد) که هر دو به اوضاعی اطلاق میشود که نظم و آرامش بهم خورده و کسی به کس دیگری گوش نمیکند و همه در حال دعوا و جنگ و سود بردن شخصی و یا گروهی از این هرج و مرج هستند. راستش از نظر روایط قومی در ایران، من شدیدا نگران پیش آمدن چنین اوضاعی هستم.
اخیرا صحبتی داشتیم در شبکه های اجتماعی و بطور شفاهی با کسانی که از نزدیک میشناسم. بنظرم این نگرانی جدی است.
درواقع فتح الباب بحث مقاله ای بود بقلم يكى از دوستان كه از روى نگرانى صميمى نسبت به خطر تجزيه كشور نوشته شده و برنامه اى از نظر مولف اجرا پذير پيشنهاد كرده بود كه منظور از آن تامين حقوق فرهنگى و قومى اقوام در عين حفظ وحدت ملى و تماميت ارضى ايران بود.
اصل فکری ان برنامه بر این نگرانی مبتنی است که از سوئی رژیم ایران بر تبعیض قومی و فرهنگی پافشاری میکند و باعث تعمیق بیعدالتی در جامعه و در ضمن ایجاد خصومت های قومی میشود و از طرف دیگر این سیاست دولت باعث ایجاد «ناسیونالیسم های قومی» مختلفی در بین ملت میشود که در همراهی با سیاست های تبعیض آمیز دولت میتواند برای سلامت و صلح و پیشرفت همه ملت خانمانسوز باشد.
راه حلی كه اين برنامه پیشنهاد میکرد بر تقسیمات اداری سنتی ایران (در سال های سی و یا چهل) استوار بود که مرز بندى استانها کم و بیش بر اساس جمعیت های قومی (آذربایجان، کردستان، خوزستان، بلوچستان) معین شده بود.
البته در این بین تقسیمات کشوری بیشتر شده و از طرف دیگر کوچ ها و اسکان های جدید باعث اختلاط بیشتر مردم از همه اقوام و فرهنگ ها گشته است (که از نظر من شخصا چیز بدی نیست). بنظر مولف برنامه، بازگشت به آن تقسیمات و تقلیل تمرکز اداری ضمن حفظ مرکزیت بعضی قوه ها و اختیارات مانند ارتش و سیاست خارجی میتواند راه حل معقولی برای دمکراتیزه کردن مناسبات قومی در عین حفظ وحدت ملی باشد.
من خودم شخصا اگرچه فکر میکنم نیت و انگیزه این پیشنهاد مثبت است، اما مرزبندی بر اساس حضور اقوام را اتفاقا و بخصوص بخاطر اینکه در گذشته ما در ایران چنین مرز های مشخصی نداشتیم و در عین حال بخاطر آنکه در این 40-50 سال گذشته اختلاط قومی مانند همه جای دنیا در ایران هم سرعت بالائی داشته، اصل «هر استان (ویا منطقه و یا شهر) مال یک قوم» را فوق العاده خطرناک میدانم.
مدتى است بعضى تعابير مانند “خود مختارى” و فدراليسم” در كشور هائى نظير ايران و تركيه كه اقوام مختلفى تركيب ملى شان را تشكيل ميدهد مُد شده است. همه هم به نمونه هاى تاحد زياد موفق كانادا و سوئيس اشاره ميكنند. اين نمونه ها همه خوب و درست، اما آيا مدل سوئيس و يا كانادا را ميتوان در كشورى مانند ايران و يا تركيه و عراق با ويژگيهاى تاريخى، قومى، عشيره اى، دينى و مذهبى، فرهنگى و زبانى پياده كرد؟
بنظر من اگر واقع بين هستيم آن اسم ها و القاب از قبيل فدراسيون و كنفدراسيون را يك لحظه فراموش كنيم و جواب اين سوال را بجوئيم: آیا راه حلی نیست که دمکراتیزه و غیر متمرکز کردن جامعه را بدون جداکردن انسان ها بر اساس قومیت، زبان و یا مذهبشان در نظر بگیرد؟ از نقطه نظر بنده اگر نتیجه کار طوری باشد که دعوا بر سر آن درگیرد که کدام ده، شهر، منطقه و یا استان «مال» کیست، اگر یک کُرد در آذربایجان غربی، یک ترک در کردستان و یا یک فارسی زبان دربلوچستان نتواند با خوشی زندگی کند، نتواند بخاطر«همزبان نبودن با محیطش» احساس راحت برابری رفتار وحقوق کند و اگرترجیح بدهد که از آنجا به شهر و منطقه «خودش» کوچ کند، در آنصورت ما در سرتاسر ایران، از آذربایجان و کردستان تا خراسان و بلوچستان بحرانی جدی و قوم- بنیاد خواهیم داشت که آن سرش نا پیداست و میتواند به سرعت با شعله کوچکی در نقده و یا زاهدان تمام خرمن ایران را به شعله آتش تسلیم کند.
احساس خطر اصلی بنظر میرسد از ناحیه آذربایجان غربی و ادعای «مالکیت» ترک ها و یا کُرد ها بر تقریبا تمام نواحی و شهر ها و دهات این استان و از جمله نقده / سولدوز، بوکان و حتی خود ارومیه و ده ها روستای استان است. بیش از هزار سال است که بخصوص در آذربایجان غربی، کُرد ها، ترک ها، آسوری ها و ارامنه و از سوی دیگر اهل تشیع و تسنن و دیگر مذاهب و طریقت های ادیان مختلف زندگی میکنند. این زندگی طوری که همه میدانیم هیچوقت آسان نبوده است. در همین اواخر هم اخبار مناقشات حتی بین روستائیان و یا اینکه کدام پاسدار و یا شهردار«کجائی» هست کم نبوده اند. بنظر بنده یک محرک عملی اوضاع تحولات مربوط به کردستان عراق و ترکیه است که به احساسات مردم استان تاثیر مستقیم میگذارد. اگر مردم کُرد استان در مقابل عملیات تروریستی و قوم گرایانه این و یا آن گروه آشکارا نایستند، اگربحث در این باره برخیزد که فلان جا «مال» کدام گروه است و اکثریت جمعیت فلان شهر متعلق به کدام گروه است و در تاریخ چطور بوده و چطور عوض شده و یا فلان شهردار «کجائی» هست و اگر پیش زمینه این بحث ها آن باشد که هر قوم و گروهی باید در محدوده جغرافیائی و در داخل «مرز»های این یا آن استان زندگی کنند (که در تاریخ ما چنین «مرز» های قومی بر خلاف اروپا هیچ وقت وجود نداشته)، در آن صورت میتوان گفت کسانی که نقشه انتقال مجادلات کرکوک و کردستان عراق و ترکیه را به ایران دارند اولین قدم ها ی خود را در این راه برداشته و موفق هم شده اند.
که در آن صورت یقین من بر اینست که هیچ قوم و گروهی از این مهلکه همچون «برنده» و «پیروز» بیرون نخواهد آمد، نه گروهی که «حق» کمتر گرفته و نه گروهی که ظاهرا «حق» بیشتری را از آن خود کرده. همه در آنصورت خدانکرده در باتلاق نزاع های قومی و محلی و منطقه ای و بعد سرتاسری فرو خواهند رفت که نمونه هایش در منطقه را هر روز اخبار به ما خاطر نشان ميكند.
اگر به نمونه عراق نگاه كنيم و آينده مبهم افغانستان ، سوريه و حتی تركيه را در نظر بگيريم بفكر يك چاره جوئى مشترك، ملى و عملى خواهيم افتاد كه هم منافع منطقى همه اقوام ملت را تامين كند و هم منافع ملت و كشور را.
بنده كه خودم شخصا نه سر پيازم و نه ته پياز كه تاثيرى در روند حوادث بگذارم. اما آرزوى صميمى و شخصى بنده اينست كه چه حكومت ها و چه گروه هاى مختلف هر كارى هم كه بكنند و روى هر نقشه و برنامه اى هم كه كاركنند فقط طورى بكنند كه مردم اين مملكت بخاطر زبان، فرهنگ، قوميت، دين و مذهب و يا باور ها و ترجيح هاى زندگى شخصى شان نسبت به همديگر احساس تبعيض، خصومت و جدائى نكنند و خود را باين خاطر از ديگر شهروندان اين ملت جدا نكنند.
اگر هر كس بخاطر زبان و يا مذهب و يا قوميت خود بخواهد حساب خود را از بقيه شهروندان اين مملكت جداكند ماهم به روز عراق و يا سوريه خواهيم افتاد.
در نهايت سوال اينست كه آيا ما، چه دولت و چه تك تك ما، بالاخره قادر خواهيم بود طورى كنيم كه شهروندان اين مملكت. صرفنظر از زبان مذهب و قوميت خود بطور دوستانه اى در يك اداره كار كنند و در يك شهر، يك بخش و روستا همسايگان خوب ديوار به ديوار همديگر بمانند يا نه؟
عباس جوادی – مدتی پیش آقای مجید محمدی در تحلیل مفصلی با تیتر «ایران، روسیه و چین: فدرالیسم یا تجزیه» در سایت بی بی سی فارسی از جمله نوشته بود:
بزرگی کشورهایی که حکومت آنها ظرفیت حکومت فدرال و واگذاری قدرت به مردم را ندارند (مثل ایران، روسیه و چین) هم به حال مردم آن کشورها مضر است و هم به حال همسایگان و مردم دیگر کشورها. هند، آلمان، و ایالات متحده نیز کشورهای بزرگی هستند، اما مردمان این کشورها به تجربه یاد گرفتهاند که با یک سیستم فدرال قدرت را میان مردم تقسیم کنند. امروز از جهت ازدواج همجنسگرایان، اعدام، سقط جنین، مالیات، نظام انتخاباتی، احزاب و گروههای سیاسی، ساختار اقتصادی و دهها موضوع دیگر ایالات گرد آمده در کشور ایالات متحده شرایط و قوانین متفاوتی دارند و افراد مجبور نیستند شرایط یک ایالت را تحمل کنند و دولت فدرال قادر نیست یک قانون را بر همه اعمال کند. همین موضوع است که پنجاه ایالت را در کنار هم نگاه داشته است.
اما تبتیها یا اویغورها در چین، چچنها و اینگوشها در روسیه یا کردها، ترکمنها، بلوچها و عربها در ایران از چنین موقعیتی برخوردار نیستند. اگر مردم و نخبگان سیاسی چین و روسیه و ایران نتوانند فدرالیسم را در چارچوب ملتی بزرگ پذیرا شوند راه حلی که برای بسیاری باقی می ماند تجزیه است. کشورهایی که مانند کانادا و بریتانیا و اسپانیا و بلژیک ظرفیت سیاسی آزمونهای فیصله بخش مثل همه پرسی (در کِبِک و اسکاتلند و کاتالونیا و فلاندرز) را ندارند، به تدریج به چند واحد سیاسی مستقل تقسیم می شوند، البته با هزینه بسیار زیاد.
مانع تجزیه در نظامهای اقتدارگرا و متمرکز نیز نه عرق ملی یا میراث فرهنگی بلکه زور قوای قهریه بوده است: ارتش سرخ و حزب کمونیست در چین، ارتش شاهنشاهی و سپاه پاسداران در ایران، و ارتش روسیه. زور نمی تواند توجیه خوبی برای مشروعیت وضعیت موجود ایران، روسیه یا چین باشد. تمامیت ارضیای که مستلزم اعدام های دسته جمعی و ریختن خون جوانان تبتی، ایغور، چچنی، کرد، ترکمن، ترک، عرب و بلوچ باشد چه ارزشی دارد؟
لبّ مطلب این تحلیل آنست که اگر کشور های بزرگی مانند ایران، روسیه و چین که دمکراتیک نیستند نظام اداری فدرالیستی را نپذیرند تجزیه خواهند شد.
حرف آخر را از اول بگوئیم: این را به یقین نمیتوان ادعا کرد زیرا تجربه همین کشور ها تا کنون نشان داده که کشوری که بزرگ باشد ولی دمکراتیک نباشد و حقوق اجزا قومی خود راچندان احترام نگذارد لزوما تجزیه نمیشود (و یا تا حالا همه آنها تجزیه نشده اند). اینکه در دهه های آینده چین روسیه و یا ایران تجزیه خواهند شد یا نه چیزی است که باید دید. اما مشکل اینست که در شرایط عدم دمکراسی و لیبرالیسم، احتمالا فدرالیسم هم منتج به تجزیه این کشور ها خواهد شد زیرا کشور هائی مانند چین و ایران و روسیه بخاطر نداشتن تجربه دمکراتیک قادر به برقراری فدرالیسم بر پایه تعامل و رعایت حقوق یکدیگر نیستند.
ما چند مدل داریم: یکم: بزرگ و فدرال – دمکراتیک و مرفه و پیشرفته (و یا در حال پیشرفت و رفاه) مانند ایالات متحده، کانادا و یا هندوستان. دوم: بزرگ و غیر دمکراتیک اما نه چندان دیکتاتوری و در عین حال نه زیاد پیشرفته اما در حال پیشرفت مانند روسیه و چین. سوم: کوچک و جهان سومی یعنی فقیر، عقب مانده و غیر دمکراتیک مانند سومالی، تاجیکستان، یمن و چهارم: «کوچک و زیبا» یعنی هم دمکراتیک و هم مرفه مانند سوئیس، مجارستان و يا اتريش.
کشور هائی که هم کوچک و هم دمکراتیک و مرفه هستند از سوئى زياد نيستند و از سوى ديگر اغلب یا در بدنه کشور های غربی هستند (بلژیک، سوئیس) و یا متحد نزدیک سیاسی و نظامی غرب هستند (کره جنوبی، تایوان). بر عکس تعداد کشور های کوچک، فقیر و غیر دمکراتیک خیلی زیاد است. در عین حال تعداد کشور های پهناور مانند کانادا و یا روسیه زیاد نیست اما آنها که از این دسته كشور هاى پهناور هستند اما دمکراتیک نیستند ناچارند نیروی نظامی قدرتمندی داشته باشند تا از تلاشی خود پیشگیری کنند.
ایران اولا کشوری است متوسط و نسبتا بزرگ و ثانیا غیر دمکراتیک.
اکثر کشورها از نظر حجم متوسط اند. از میان این دسته تعداد بسیار کمی هستند که در مجموعه کشور های پیشرفته بودند و تجزیه شده اند (مانند چکسلواکی سابق) که حالا هر کدام از این اجزاء (چک و اسلوواکی) هر دو زندگی آزاد و خوبی دارند. اما کشور های متوسط و نسبتا بزرگ عقب مانده و غیر دمکراتیک که تجزیه شده اند (سودان، اندونزی) اجزاء جدا شده و حتی همه اجزا آن کشور ها بعد از جدائی زندگی اغلب بدتری دارند اگرچه وضع بعضی ها مانند کردستان عراق با وجود اینکه هنوز به مرحله روشن و نهائی نرسیده اما عملا از دوران قبل یعنی از زمان عراق صدام بمراتب بهتر است.
نمونه تجزیه دمکراتیک و مسالمت آمیز (چکسلواکی سابق) فوق العاده نادر و کاملا محدود به کشور های غربی و دمکراتیک است. اما در همه موارد تجزیه در کشور های غیر دمکراتیک، روند تجزیه با جنگ، جنگ شهروندی، قتل و خرابی همراه بوده است (یوگسلاوی، کردستان عراق، آذربایجان – ارمنستان).
البته در نهايت سوال اینست که ایا ایران میتواند تمامیت ارضی و وحدت سیاسی خود را حفظ کند و تبدیل به یک نظام فدرالی شود که مثلا مانند کانادا و یا هندوستان تقسيمات قومى – ايالتى و يا زبانى داشته باشد و بدرجات گوناگون حقوق داخلی ایالت ها را حفظ کند اما در مقابل دیگر کشور ها بعنوان یک کشور واحد و متفق عمل کند و نه مثل «اقلیم کردستان عراق» شود که در ظاهر عضو فدرالی عراق است ولی عملا مستقل است و ارتش و پرچم و غیره خودش را دارد و معلوم نیست تا کی این ظاهر را حفظ خواهد کرد؟
خیلی ها به این شک دارند. در آن صورت سوالی که مطرح میشود اینست که شانس های تجزیه چقدر هستند؟ آیا تجزیه کشور به اجزاء مختلف باعث آزادی و رفاه آن اجزاء میشود؟ در شرایط بين المللى ايران، با اين همسايگان و اوضاعى كه در كشور هاى همسايه و منطقه در جريان است و این فقدان تعامل و دمکراسی در تاریخ ما، آیا مثلا لُرستان و يا آذربايجان و يا كردستان هر كدام ميتواند با جدائى از ايران تبديل به كشور هاى “كوچك و زيبا” و در عين حال آرام، مرفه وصلحجوئى شود كه وضع اقتصادی اش خيلى بهتر از زمان ماندن در چارچوب ايران باشد، حقوق ، آزادى و برابر حقوقى همه شهروندان خود را صرف نظر از مذهب و قوميت و زبان تامين كند و با همسايگان خود و ديگر كشور هاى منطقه و جهان در صلح و صفا زندگى كند؟
اولا آيا در صورت تجزيه شانس اين روند و پيشرفت حدودا چقدر است و این احتمال تا چه حد بر آرزو و شعار و تا چه درجه بر داده های تاریخی و سیاسی – اقتصادی و اجتماعی مبتنی است؟
ثانيا بهائى كه هر كدام از خود مردمى كه قرار است جداشوند، براى احتمال رسيدن به آن هدف بپردازند چقدر است و چه مدتى لازم دارد ؟
ثالثا – و این چیزی است که احتمالا از همه عوامل دیگر مهم تر است – صرفنظر از شعار ها و تحلیل های افراد و تحلیل گران و گروه ها آیا مردمی که گویا در آن صورت قرار است از بدنه کشور متبوع و بزرگتر خود جدا شوند واقعا با درنظر گرفتن همه احتمالات و سیاست ها و تجارب و تاریخ و مهمتر از همه زندگی خود و خانواده خودشان و مردم شهر و منطقه خود میخواهند و یا خواهند خواست از بدنه کشور خود جدا شده کشور کوچکتراما مستقلی ایجاد کنند یا نه؟
دو سوال نهائی شاید اینست: (1) آیا ایران میتواند کشوری نسبتا بزرگ بماند اما مثل کانادا فدرالی، دمکراتیک و مرفه شود؟ (2) ایا لرستان، بلوچستان و یا آذربایجان میتواند از ایران جدا شده مثل جمهوری چک کشوری کوچک، اما مستقل، دمکراتیک و مرفه شود؟
عباس جوادی – خیلی خوشحالم که سایت «تورکی مثللر – امثالل ترکی آذری» که خرداد ماه گذشته راه اندازی کرده و به نوشتنش شروع نمودم تقریبا تکمیل شده است. تا کنون بیش از 4600 ضرب المثل در این سایت جمع آوری شده. در اینترنت جستجو کردم چنین منبعی برای امثال و حکم ترکی آذری که آنلاین و قابل جستجو از طریق دادن یک کلمه ضرب المثل و یا معادل فارسی آن باشد واقعا وجود ندارد. 90 درصد امثال این سایت از کتاب مرحوم علی اصغر مجتهدی و بقیه از منابع دیگر است. نقشه بعدی برای تکمیل حتی بیشتر این مجموعه اضافه کردن امثال و حکمی است که مرحوم بولود قرا چورلو (سهند) و مرحوم محمد علی فرزانه در 10 کاست صوتی جمع کرده بودند. نُه تای این کاست ها را دسترس کرده ام اما اینها باید پیاده شوند، معادل و یا ترجمه آنها به فارسی در جلوی هر مثل نوشته و به سایت گذرانیده شود. یکی از دوستان که بر پایه همین کاست ها کتاب امثال ترکی آقایان قراچورلو و فرزانه را تهیه میکند قول داده که تایپ شده آنها را بمن بفرستد. در آنصورت من هم بندریج شروع به گذرانیدن آنها به سایت و درج ترجمه و یا معادل آنها خواهم کرد. در آن صورت بنظرم این سایت واقعا تکمیل تکمیل خواهد شد. کتاب های چاپ شده را عرض نمیکنم اما در اینترنت همین شکل فعلی این سایت هم بی نظیر است زیرا سایت دیگری نیست که اولا اینقدر ضرب المثل داشته باشد و ثانیا هم بصورت الفبائی و هم بصورت جستجوئی قابل استفاده باشد. هدف اینست که مجموعا حدود 10-12 هزار ضرب المثل ترکی آذری در این سایت جمع آوری شود. این، هم ادای احترامی نسبت به آقایان مجتهدی، فرزانه و قراچورلو خواهد بود و هم یادگاری از خود بنده برای آینده.
به نظرم ترك ها سنّت پختن نان لذيذ را ندارند و یا در گذشته داشتند و حالا گم کرده اند.
صبح شد و، ايام تعطيل است و كنار دريا، مي خواهى با زن و بچه يك صبحانه خوب با نانى گرم و تازه پخت و لذيذ بخورى. رمضان تمام شد و حتى آن نان هاى بربری مانندى را كه ما در تبريز “كوكه” و ترك ها خودشان “پيده” مي نامند هم نمي توان پيدا كرد. باز همان نان هميشگى سفيد كه نود در صدش خمير مانند است و يا نان هاى به اصطلاح “بهداشتى” سياه و مخلوط كه بايد وقت خوردن فقط به فكر سلامتى ات باشى و به موضوع مزه و لذت خوردن فكر نكنى.
پراگ ما هم كم و بيش همينطور است. با حسرت به ياد سنگك هاى گرم و تازه پخت آذربايجان خودمان مي افتم و يا « زمل» ها و حتى نان هاى سياه و مخلوط فوق العاده خوشمزه آلمان و باگت ها و كرواسان هاى گرم و تازه فرانسه كه سالها برايم هم معنى با آغاز روزى خوش بوده است.
یک پارچه از فیلم معروف «او اولماسین بو اولسون»، اثر اوزییر حاجی بیگوف از سال 1910 (تهبه فبلم از سال 1956) که زندگی همان دور باکو را نشان میدهد بسیار آموزنده است – حتی برای امروز ما. توليد اين فيلم كه به كودكى همه نسل من و بعد از من مُهر خود را زده بنظرم به سال 1956 يعنى هشت سال بعد از وفات حاجى بيگوف مربوط ميشود.
از فیلم «او اولماسین بو اولسون» (مشهدی عباد). ضیافت. سر میز غذا. «غزه ته چی رضا» (روزنامه نگار) که تحصیل کرده استانبول است هم جزو مدعوعین است. سر میز طبق عادت هر کس صحبتی میکند. «غزه ته چی رضا» هم با لهجه ترکی استانبولی شروع به سخن میکند و در ابتدا از حضار اجازه میخواهد که صحبت کند. اما کسی حرفهایش را بخاطر لهجه استانبولی اش نمی فهمد. بنا براین جواب نمیدهند. «غزه ته چی رضا» که نمیداند مردم لهجه او را نمیفهمند عصبانی میشود و میخواهد مجلس را ترک کند. حضار جلوی او را میگیرند. مشهدی عباد میگوید «آنقدر غلیظ حرف میزنی که من که کتاب «تاریخ نادری» را تا نصفش خوانده ام نمیفهمم. این بیسواد ها از کجا بفهمند»؟ بعد «غزه ته چی رضا» به لهجه معمولی ترکی آذری شروع به صحبت میکند و مردم میفهمند و همه آشتی میکنند.
متن صحبت:
«(غزه ته چی رضا): افندیلر، مساعده نیزله بیر قاچ کلمه سؤز افاده سینه اشد احتیاجم وار… (سکوت) افندیلر؟ سکوت ایدیورسونوز؟ عجبا مساعده وئرمک ایستمییورسونوزمو؟ هه؟ افندیلر، بیرده جواب وئرمییه جک اولورسانیزسا، بو مبهم سکوتونوزی کندیم اوچون بویوک بیر حقارت عد ائده جگم.
— (جماعت) بارک الله، بارک الله، یاخشی دانیشیرسان…
— بکلیوروم افندیلر… (سکوت) رستم بيگ؟
(یک نفر) — اده، دلی اولموسان؟
— رستم بیگ، بنده نیزی تحقیر ائتمک فکرینیز واردیرسا، نه اوچون بونو کندی خانه نیزده اجرا ائدیورسونوز؟ باشقا بیر یئرده ادا ائتمک قابل دگیلدی می؟ هه؟
(رستم بیگ نمی فهمد): چوخ ساغ اول، چوخ راضی یم…
— آرتیق بو حقارتدیر. من بوردا اوتورمام (دستمال را به میز میزند ومیخواهد برود. یکچند نفر مانعش میشوند و میگویند بیا و بنشین. این بار بازبان معمولی ترکی آذری میگوید:) اده، سحر دن من سیزینن دانیشماق اوچون سیزدن جواب ایستییرم سیز هئچ جواب وئرمک ایستمیرسوز.
(مشهدی عباد): آ کیشی، او قدر غلیظ دانیشیرسان که بیلمک اولمور که نه دییرسن. من ئوزوم تاریخ نادری کتابی نی یاریسینا قدر اوخوموشام اما سنون دئدیگووی آنلامیرام بو بیسوادلار هاردان باشا دوشسون؟!!»
عباس جوادى – در تركى، ما مثلى داريم و ميگوئيم كور توتدوغون بوراخماز – كور كسى را كه يافته رها نميكند. خيلى چيز ها مربوط به كمى آگاهى نيست. خيلى ها مخصوصا در اين “دوران فيس بوك” در مورد مسائل اجتماعى، فلسفى و يا سياسى اطلاعاتى ندارند. آنها در همه بحث ها شركت ميكنند ولى منظور واقعيشان گوش كردن به استدلال طرفها و بعد تصميم گرفتن نيست. آنها تصميم خود را گرفته اند و از موضوعى اطلاع داشته باشند يا نه فرقى نميكند نظرشان را داده اند در بحث هم براى تائيد يافتن براى نظرشان شركت ميكنند و نه كشف حقيقت. وقتى چيزى ميخوانند (اگر واقعا بخوانند) هم همچنين. اگر احساس كنند چيزى بوى انتقاد و يا مخالفت با نظريات آنها را دارد يا نميخوانند و گوش نميكنند و يا اگر حوصله اش را داشته باشند و فعال هم باشند ميايند تا حرف خود را ثابت كنند و جر و بحث نمايند.
يك نويسنده كُرد تركيه اخيرا ميگفت من هرچه مينويسم تركيه هرچه باشد پيشرفته تر از جامعه اقليم كردستان عراق است كُرد هاى تركيه ميپرسند درست اما حالا بگو بالاخره دولت مستقل ما تشكيل ميشود يا نه.
در تاريخ هميشه اينطور بوده است. مخصوصا در مورد مسائل اعتقادى و دينى و تا حد زيادى هم سياسى و گرنه اعتقاد كسى ثابت و مستحكم نميبود. اما دوره تقسيم و دسترسى همه به هرگونه اطلاعات و امكان نظر دادن همه در باره همه چيز دنيا ظاهرا به اين جريان شدت بخشيده است.
البته موضوع رواج يافتن و مُد روز شدن نظرى، حزبى، عقيده اى، جريانى و دين و مذهبى در دوره هاى معين تاريخ هم نقشى در اين كار بازى كرده است.
در اين شرايط است كه هر كس فكر ميكند در راه “حقيقت” تلاش ميكند و احساس تاسف ميكند كه ديگر انديشان و “كجراهه رفتگان” به اين سادگى ها به “صراط مستقيم” نميايند.
عباس جوادی – 17-18ساله که بودم کله ام دیگر از نظر سیاسی داغ کرده بود. زمان شاه بود، سال های 1340. به دبیرستان فردوسی تبریز میرفتم. بحث های سیاسی و فلسفی مد روز بود. مرتب و با حرص و جوش بحث میکردیم – گویا همه و هرکدام ما 17-18 ساله ها خیلی از سیاست، اوضاع بین المللی، جامعه شناسی، اقتصاد، فلسفه و تاریخ جهان خبر داریم!
در کلاس ما و کلاس های دیگر همه رقم آدم پیدا میشد، از توده ای و جبهه ای گرفته تا نیروی سومی، اسلامی و یا طرفداران کسروی. شاه پرست هم بود. بعد ها درک کردم که این گروه بچه ها واقعا نه میدانستند توده ای و جبهه ای یعنی چه و نه میفهمیدند که اگر در این طرز فکر خود پافشاری کنند در اوضاع آن سال ها و بعدا چه عواقبی برای آنها خواهد داشت. وقتی خانواده ها و بزرگ تر ها کمی گوششان را میکشیدند آنها فکر میکردند که نگرانی از «منافع شخصی» و خانوادگی چیزی حقیر و شرم آور است چونکه «حقیقت» و «منافع بشریت» مهم تر از منافع شخصی است.
این بچه ها اغلب در عین حال روشنفکرمنش، رمانتیک و شعر دوست هم بودند. من هم جزو این دسته بودم. اما بنظرم ما بیشتر تحت تاثیرخانواده ها و دوستان خود و یا مد روشنفکری روز بودیم و با یک احساس تمیز و بدون توقعی میخواستیم مثل اکثریت نباشیم بلکه اهرم تغییر شویم و «جامعه و دنیا را عوض کنیم.». اما همه ما ها را اگر جمع میزدی بنظرم بیشتر از 20-25 در صد سیکل دوم دبیرستان نمیشدیم. اکثریت بزرگ بچه ها کاری به این کار ها نداشتند اما با همه رفیق و دوست بودند.
اکثریت بسیاربزرگ بچه های کلاس ما و کلاس های دیگر اهل تبریز و دورویر آن بودند. یک چند نفر هم فارسی زبان و کرد و آسوری و ارمنی و بهائی هم میشناختم که یا در کلاس ما بودند یا در کلاس های دیگر. اما هیچ مشکل و اختلافی بین ما ها نبود. فقط یادم هست که بچه های بهائی احتمالا بخاطر پیش داوری هائی که آن وقت ها هم در مورد این آئین بود زیاد با دیگران قاطی نمیشدند. ما در کلاس یعنی وقتی معلم بطور رسمی درس میداد و سوال و جواب میکرد فارسی حرف میزدیم اما در خود کلاس و بیرون ازآن بین خودمان و یا حتی بیرون از کلاس با معلم ها ترکی حرف میزدیم.
ما ها صرف نظر از طرز فکر خود، همگی خودمان را «متعهد» و «مسئول» حس میکردیم و تا حد زیادی هم فکر میکردیم از اکثریت که علاقه ای به این موضوعات نداشتند یک سر و گردن بالاترو بهتریم در حالیکه اکثریت مردم «حقیقت» را نمی فهمند و باید آنها را «روشن» کرد.
وابسته به طرز فکر خود، دغدغه ها، موضوعات بحث و مطالبی که میخواندیم فرق میکرد. از نویسنده ها و شعرا مثلا آل احمد، شاملو و فروغ فرخزاد را میخواندیم و از قدیمی تر ها صادق هدایت، کسروی، دهخدا و نیما را. از ادبیات خارجی مخصوصا نویسنده های روسی، فرانسوی و تا حدی انگلیسی رایج تر بودند از قبیل تولستوی، داستویفسکی، گورکی، بالزاک، هوگو، سارتر، کاموو یا شاعر ترکیه ناظم حکمت . ادبیات ترکی آذری هم مد بود مخصوصا آنچه که مربوط به مرحله «روشنگری» ادبیات آذربایحان یعنی مثلا آخوند زاده، محمد قلی زاده، صابر و بعد تر معجز و شهریار میشد. اکثر آثار این نویسندگان چاپ شده بود و آزاد بود. بعضی ها را هم که عملا آزاد نبود میتوانستیم بدست بیاوریم، حالا یا از طریق دوستان و کتاب های قدیمی در خانه آشنایان و یا از کتابفروش هائی که به شما اعتماد داشتند.
آن روزها شعر خواندن و شعر گفتن خیلی رایج بود. به قول فروغ به هرکس سلام میگفتید از جیبش یک دفترچه «منتخب اشعار»ش را در آورده به شما نشان میداد. ما ها احتمالا بخاطر فشار سیاسی و سانسور، بیشتر به سمبولیزم (مانند «شب» و «روز» بعنوان اوضاع بد و یا خوب اجتماعی) و عشق رمانتیک و یک جانبه علاقه داشتیم.
آن سال ها صمد بهرنگی تازه تازه معروف شده بود. من صمد و بهروز دهقانی را چند بار در کتابفروشی شمس در خیابان پهلوی سابق (خمینی کنونی) دیده بودم.
خدا رحمتش کند پدرم هم اهل کتاب و ادبیات بود. در دانشگاه ادبیات و فلسفه خوانده بود و به من عربی درس میداد و شعر های حافظ، سعدی، فردوسی و خاقانی را میخواند و معنایش را توضیح میداد. ما در خانه کتابهای زیاد تاریخى هم داشتیم.
پدرم محض چاشنی گهگاهی در باره مسائل سیاسی هم حرف میزد و وقتی میدید کسی خارح از فامیل در مجلس نیست با احتیاط شاه را به باد انتقاد و تمسخر میگرفت اما اصلا اهل آن نبود که پیش فردی غیر خودی حرف سیاسی بزند و خود و خانواده اش را زیر کوچکترین شک و شبهه ای بیاندازد.
من هم که تشنه بحث سیاسی و اجتماعی و فلسفی بودم در خانه وقتی دیگر کسی برای بحث نبود به پدرم رو میاوردم. مبدانستم هزار بار بیشتر از من میداند اما خودم را خیلی «مدرن» تر و «اجتماعی تر» حساب میکردم. اما وقتی او از طول این نوع بحث ها خسته میشد و در عین حال چون از عواقب «سیاسی» شدن من میترسید برای دلسرد کردن من میگفت «از این بحث ها هیچ چیز عاید آدم نمیشود. حالا تو برو به بقالی سر کوچه و برای خریدن نیم کیلو ماست عوض دادن پول از این بحث ها بکن. مگر بقال این را قبول میکند؟ آدم برای زندگی پول و تحصیل لازم دازد.» مرتب به من میگفت «بو سوُز لردن چوُرک چیخماز» یعنی از این حرف ها نان در نمی آید.
من بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم. میدانم که ده ها و صد ها هزار نفر از فارغ التحصیلان دبیرستان فردوسی که واقعا یکی از بهترین دبیرستان های تبریز بود و هنوز هم هست، در ایران و خارج از کشور صاحب شغل و تخصص مهم و قابل توجهی شدند و هم برای خانواده های خود و هم برای ملت ومملکت مثمر ثمر قرار گرفتند اغلب آنها از همان اکثریتی بودند و هستند که ما در ایام جوانی تصور میکردیم از آنها دانا تریم و آنها به «روشنگری» ما نیاز دارند. از گروه ما دانش آموزان و بعدا دانشجویان «متعهد» هم بسیاری ها صاحب کار و حرفه و تخصص خوبی شدند. اما عده کمی سیاست را پیشه کردند و «فول تایم» مشغول فعالیت سیاسی بودند که از این عده بعضی ها بعدا به کار و زندگی عادی پرداختند اما عده ای دیگر حیف شدند یعنی به زندان افتادند و یا بخاطر عقیده هایشان کشته شدند.
یاد همه شان بخیر. هم آنهائی که رفتند و هم آنهائی که ماندند. هم آنهائی که به اهداف خود در زندگی رسیدند و هم کسانی که بعدا فکر کردند که میتوانستند موفق تر از این باشند. یاد دبیرستان فردوسی و مدیران و آموزگاران سابقش هم بخیر. حتما حالا هم دانش آموزان و معلمین بسیار خوبی دارد. شاید هم یکی خاطرات دبیرستان را از این سال های جاری بنویسد.
پروفسور «خلیل اینالجیق» (اینالجیک) به گواهی اکثر دانشمندان و تاریخشناسان ترکیه و خارج از آن، بزرگترین تاریخشناس معاصر ترکیه است. تخصص استاد اینالجیک در زمینه تاریخ عثمانی است. آنچه که ترجمه اش را در زیر تقدیم میکنیم بخش فوق العاده کوچکی است از صحبت مفصل تاریخشناس ترک «مراد بارداکچی» و روزنامه نگار و مدیر شبکه رسانه ای «خبر تورک» «فاتح آلتایلی» با استاد اینالجیک که بخصوص به موضوعات شعر و موسیقی و کلّا هنر در دوران عثمانی میپردازد. بخشی که ترجمه آن در زیر تقدیم میشود از ساعت 1:13:10 (یعنی یکساعت و13 دقیقه و 10 ثانیه) با یک تصنیف کلاسیک عثمانی شروع میشود که آن هم اصلش «عجم» و ایرانی است و تا ساعت 1:21:25 ادامه می یابد اما اگر ترکی ترکیه را حتی کم و بیش میفهمید اگر تمام این صحبت را تماشا کرده به آن گوش کنید نکات بمراتب بيشترى را خواهید یافت که بی ارتباط با ایران نیستند. و اما آنچه که استاد اینالجیک در باره موسیقی کلاسیک عثمانی و ترکیه میگوید:
اصل موسیقی کلاسیک ما یعنی موسیقی دربار (عثمانی) از ایران و دقیق ترش از آذربایجان است. استاد اعظم عبدالقادر مراغی که در دوره تیمور زندگی کرده استاد موسیقی کلاسیک اسلامی است که از دوره قدیم یونانی هم متاثر است . مراغی در مورد موسیقی اسلامی آثار و نوشته های نظری دارد. آنوقت ها عثمانی ها از این موسیقی و شعر ممتاز بی خبر بودند. اما بخصوص در زمان سلطان مراد (قرن پانزدهم م) عثمانیها بسیار خواهان جذب این موسیقی ممتاز به دربار عثمانی میشوند و بعدها فرزند عبدالقادر مراغی یعنی عبدالعزیز را به استانبول دعوت میکنند. همراه با او موسیقی شناسان دیگر هم میایند. تئوری این موسیقی ممتاز را بعد ها در زمان سلطان مراد دوم کسی بنام شکرالله چلبی نوشت که اولین کتاب «ادوار» یعنی تئوری های موسیقی به زبان ترکی است اما استاد اصلی این نظریه ها عبدالقادر مراغی است. دوستان آذری ما سلامت باشند. به ما (ترکیه) شعر ممتاز از نظامی و موسیقی ممتاز از آذربایجان آمده که آنها هم این را از ایران گرفته اند. یعنی چون آنها ترکی صحبت میکردند و ترک بودند، در داخل حدود و مرزهای عثمانی غازی ها ی ما شعر و موسیقی ممتاز را از آنها و بکمک آنها گرفته اند. حقیقت این است. من اینها را در کتاب «خاص باغچه»
All seven Bahá’ís who have been arrested, six of them in early-morning raids on 14 May 2008. Seated from left, Behrouz Tavakkoli and Saeid Rezaie, and, standing, Fariba Kamalabadi, Vahid Tizfahm, Jamaloddin Khanjani, Afif Naeimi, and Mahvash Sabet.
عباس جوادی – بنظر بنده ظلم و اجحافاتی که به هموطنان بهائى ما در این 200 سال گذشته و بخصوص در دوره جمهوری اسلامی بدست خود دستگاه دولت شده چیزی است که هیچ گروه و طبقه اجتماعی، هیچ قوم و مذهب دیگری تجربه نکرده و نمیکند. این وضع همه و تک تک ایرانیانی را که قدری انسانیت و انصاف وعطش عدالت و برابری حقوق همه انسانها را صرفنظر از قومیت و نژاد و زبان و فرهنگ و دین و مذهب دارند مکلف میکند بطور آشکار و بدون «اما و اگر» به دفاع از این هموطنان مظلوم برخیزند.
در اینجا موضوع بر سر آئین و دین بهائی نیست. این، اختيار هر كس هست که به چه چیزی باور دارد. موضوع بر سر اجحافاتی است که به یک گروه از انسان ها و شهروندان این مملکت میشود – آن هم نه بخاطر اینکه آنها کاری علیه دولت و مملکت انجام داده و میدهند، نه بخاطر مخالفت و مبارزه آنها علیه دولت، نه بخاطر اینکه آنها با این یا آن حکومت و رهبر و وزیر و وکیل و حزب و گروه و ایدئولوژی مخالفت میورزند، نه بخاطر اینکه میخواهند نظام حکومتی مملکت را تغییر داده نظام مورد علاقه خود را جایگزین آن کنند، بلکه صرفا و صرفا بخاطر آئین و دینشان، فقط بخاطر اینکه این دین و آئین مورد قبول حکومت و اندیشه مطلقیت گرای حاکم نیست. اینهمه ظلم صرفا بخاطر اینست که رژیم این دین را بعنوان دین و آئین قبول ندارد و آنرا مطرود میشمارد، چیزی که باید از صحنه عالم پاک کرد. اینهمه ظلم بخاطر آنست که حکومتداران نمیتوانند بپذیرند که اگر شخص و یا گروهی طبق قانون دست به خشونت و فعالیتی ضد قانونی علیه نظام یک کشور و دولتی نمیزند و فقط به چیزی غیر از دین و مذهب حاکم باور دارد، تائید حکومت و دولت نمیتواند معیاری برای جواز زندگی و مرگ، کار، استخدام، امرار معاش، تحصیل، ازدواج، گرفتن حقوق در مقابل کار، بازنشستگی و حتی دفن معمولی هم آئین های خود در آرامگاه های خود باشد.
هموطنان بهائی ما در هر کدام و تک تک این موارد مورد فشار و اجحاف و ظلم هستند. از حق تحصیل، استخدام، گرفتن حقوق و بازنشستگی و اجرای آئین خود و حتی دفن اموات خود محرومند. هیچ گروه دیگری در ایران با این درجه مظاعف محرومیت و مظلومیت مواجه نیست: نه مسیحیان و یهودیان بخاطر دینشان، نه کُرد ها و تُرک ها بخاطر قومیت و زبانشان، نه بلوچ ها و ترکمن ها بخاطر مذهبشان و نه زنان جامعه بخاطر جنسیتشان.
خانم مهوش ثابت و شش نفر دیگر از نمایندگان آئین بهائی که در سال 2008 دستگیر و حبس گردیدند نه تظاهراتی علیه حکومت انجام داده بودند و نه بر علیه حکومت چیزی گفته و نوشته و نه کوچکترین جنایتی مرتکب شده بودند. تنها گناه و اتهام آنها بهائی بودنشان بود و هست. این هفت نفر و عده دیگری که در این بین به «جرم» بهائی بودن بازداشت و حبس شده اند هنوز در زندانند و زندگی ما در بیرون از زندان های ایران، در بیرون از کشور ایران همچنان به روال همیشگی خود ادامه دارد.
چند سال پیش با این نام سایتی باز کردم که مانند یک فرهنگ لغات، ضرب المثل ها و اصطلاحات الفبائی ترکی آذری ایران است. در این سایت برای هر حرف یک «دسته» یا کاتگوری ایجاد شده است. هر لغت، اصطلاح یا ضرب المثلی را که جستجو میکنید یا مستقیما آن را در جعبه «جستجو» بنویسید و جستجو کنید و یا طبق اولین حرف اولین کلمه آن در دسته مربوطه آن حرف نخست جستجو کنید. مثلا اگر ضرب المثلی را با لغت نخست «یاواش» جستجو میکنید، به حرف «ی» یعنی دسته مربوطه در «الفبا» بروید و آن ضرب المثل را جستجو کنید. اگر دیدید لغت جالب یا اصطلاح و ضرب المثل جالب و ناشنیده ای میدانید که در این سایت نیست، به صورت «کامنت» یا در «تماس» با سایت با ایمیل به ما بفرستید. ممنونم.
در عین حال در فیس بوک هم صفحه مخصوصی برای سایت «تورکی مثل لر» باز شده. آدرس آن این است:
در آنجا هم میتوانید ورودی های جدید سایت را مشاهده کنید یا نظر و پیشنهادتان را بدهید. حتما همه نظرها و پیشنهادهای وارده را در نظر خواهیم گرفت.
این سایت از دو دسته عبارت است: ضرب المثل ها و اصطلاحات ترکی آذری ایران که در مجموعه «همه امثال و اصطلاحات» جمع شده و دسته «همه لغات» که در آنجا تا جایی که از دستمان بر می آید، لغات «ناب» ترکی آذری ایران را که معمولا در فرهنگ لغات استاندارد ترکی آذری نمی توان یافت، به تدریج جمع آوری می کنیم.
بخش کوچکتر این سایت عبارت از لغات «ناب» ترکی آذری ایرانیان است، یعنی واژگانی که محلی و منطقه ای است، احتمالا شاید هم کهنه شده و از چرخه کاربرد بیرون آمده و یا ویژگی اش این است که در شهرها و شهرستان های دیگر آذربایجان هیچ و یا به این صورت کاربرد ندارد. آشکار است که تکیه ما در اینجا بر واژگانی است که در آذربایجان ایران کاربرد داشته و یا هنوز دارد و نه ترکی آذربایجان قفقاز و ترکیه. بنا بر این بعید است که این واژه ها را در فرهنگ لغات و یا سایت های این دو کشور پیدا کنید. خوانندگان علاقمندی که از روستا و یا شهر محل اقامت کنونی و یا کودکی خود لغات جالبی به یاد دارند و یا هنوز در زندگی روزانه به کار می برند می توانند با ارسال این لغات به نشانی این سایت و یا ذکر آن در صفحه مخصوص «فیس بوک» در غنی تر کردن این بخش کمک شایانی بکنند.
و اما بخش بزرگ تر و دوم این سایت عبارت از امثال یعنی ضرب المثل ها و در ضمن تا حدی اصطلاحات رایج در ترکی آذری ایران است. اکثر امثال این سایت از کتاب شادروان علی اصغر مجتهدی و بقیه امثال وهمچنین اصطلاحات از منابع دیگر است.
کتاب «امثال و حکم آذربایجان – ترکی دیلینده مثللر» اثرشادروان علی اصغر مجتهدی با کوشش جناب سیروس قمری در سال 1334 شمسی در تبریز چاپ شده بود. این کتاب عبارت از حدود 2000 مثل وسخنان و اشعار حکیمانه به ترکی آذری ایران است. بخش بزرگی از این امثال را با کمی آسانتر کردن املا، در اینجا پیاده کرده ایم. بقیه را دوستان و علاقمندان بطور شخصی، از طریق همین سایت و یا فیس بوک فرستاده اند که در اینجا ثبت شده است.
خواهش من آن است که دوستان و علاقمندان به فرهنگ ترکی آذری مثل ها، اصطلاخات و یا لغات نابی را که میدانند و اینجا نیست به این سایت بفرستند و یا خودشان در صفحه فیس بوک درج کنند تا ما از آنجا گرفته به این سایت وارد کنیم.
شادروانان بولود قرا چورلو (سهند) و محمد علی فرزانه نیز چند صد ضرب المثل ترکی آذری را با صدای خود در چند کاست صوتی جمع کرده بودند. اکثر این ضرب المثل ها در مجموعه شادروان مجتهدی موجود بودند. اما کوشش کرده ایم بخش اعظم ضرب المثل های این کاست ها را که در منابع دیگر نبودند نیز به این مجموعه علاوه کنیم.
این سایت در عین حال ادای احترامی است به آقایان مجتهدی، فرزانه و قراچورلو.
جناب حاج علی اصغر آقای مجتهدی، پسر عموى پدر من که ما «میرزا علی عسگر عموغلی» می نامیدیم، سال های طولانی برای جمع آوری این امثال زحمت کشید. ایشان در سال 1284 در تبریز متولد شده، بعد از تحصیل در فرانسه به موطن خود برگشته و در بانک ملی تبریز مشغول به کار گشتند. سال فوت شادروان 1351 در تبریز بود.
شادروان محمد علی فرزانه نویسنده یکی از اولین گرامر های ترکی آذری در ایران بنام «مبانی دستور زبان کنونی آذربایجان» بود که در سال های 1340 منتشر شد.
شادروان بولود قاراچورلو متخلص به سهند شاعر منظومه معروف «سازیمین سؤزی» بود که در سال 1358 ش فوت نمود.
با احترام
عباس جوادی
جلد فایل پی دی اف کتاب «امثال و حکم آذربایجان: ترکی دیلینده مثل لر» چاپ 1334 تبریز
در ضمن این فایل پی دی اف کتاب «امثال و حکم آذربایجان: ترکی دیلینده مثل لر» است. یکی از دوستان با نام «بیگ هادی» زحمت کشیده آن را بصورت فایل پی دی اف در آورده است. حجم فایل زیاد است (73 کیلو بایت) و داونلود کردنش کمی طول میکشد، اما به هر حال شاید بعضی ها علاقمند باشند:
عباس جوادی – در سال 1534، بیست سال بعد از جنگ چالدران بین شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی که به شکست تاریخی ایران در صحرای چالدران (آذربایجان غربی) منتهی شد، پسران اسماعیل و سلیم، طهماسب و سلیمان، که اکنون هردو جای پدران خود بر تخت سلطنت ایران و عثمانی نشسته بودند، روبروی هم قرار گرفتند. فتیله ای که این بار جنگ ایران و عثمانی را شعله ور کرد فتح شهر کُرد نشین بیتلیس در جنوب شرق عثمانی از طرف شمس الدین از تبار شرف خان های بیتلیس یکی از روسای ایلات کُرد منطقه بود که از عثمانی به ایران پناه برده بود. حمله به بیتلیس وضبط این شهر، از نظر عثمانی اعلان جنگ ایران علیه عثمانی تلقی شد و بنا بر این سلطان سلیمان که نیرو هایش در اروپا سرمست از فتوحات پی در پی شده بود از دست دادن بیتلیس را تحقیر تلقی کرده به ایران لشکر کشی نمود.
در آن روزگار بعضی ولایات مرزى با وجود شکست ایران در چالدران هنوز دست به دست میگشت. مثلا وان، ارجیس و حتی بغداد تحت نظارت صفویه بود. اما طبق معمول، وابستگی این یا آن ولایت سرحدی به ایران و یا همسایگان، تا حد زیادی مربوط به تمایلات فرد و یا افراد قدرتمند آن ولایات، رقابت بین آنان، رقابت بین ایران و همسایگان در راه تحت تاثیر قرار دادن والیان مربوطه و طرز رفتار (مثلا اخذ مالیات، باج و زورگوئی) ماموران ایران و یا دول همسایه در آن ولایات بود.
وقتی ارتش عثمانی ابتدا به فرماندهی داماد ابراهیم پاشا وان و ارجیس را ضبط کرده و سپس وارد تبریز شد سلطان طهماسب در شرق ایران علیه اشغال هرات و مشهد از طرف اوزبکان میجنگید. اما بنظر میرسد او برخلاف پدرش شاه اسماعیل نیت جنگ مستقیم با سلطان عثمانی را نداشت. زیرا حتی وقتیکه بعد از مدت کوتاهی خود سلطان سلیمان وارد تبریز شد مقاومت چندانی از سوی قیزیلباش های صفوی و ایلات طرفدار او دیده نشد اگر چه طبق بسیاری از تواریخ، سلطان عثمانی تبریز را خالی یافت چرا که مردم از خانه هایشان بیرون نمیامدند. بعد از فتح آسان تبریز سلطان عثمانی از طریق راه تبریز – قزوین راهی همدان شد و بعد از غصب همدان رو به بغداد گذاشت که در سال 1508 بدست ایرانیان افتاده بود. بغداد هم به سادگی بدست سلطان سلیمان افتاد چرا که والی آنجا ذولفقار خان که روابطش با پادشاه ایران خراب شده بود دستور داده بود خطبه بنام سلطان سلیمان بخوانند. او در سال 1529 یعنی سه سال قبل از آمدن سلطان عثمانی عریضه به سلطان نوشته خواسته بود که بغداد تحت الحمایه عثمانی قرار گیرد.
دانستن این هم جالب است: سلطان سلیمان در همین سفر بغداد بود که مورد استقبال بزرگترین غزلسرای زبان ترکی یعنی محد فضولی بغدادی قرار گرفت اگر چه فضولی خود شیعه مذهب بود. شاعر بزرگ ترک مقدم سلطان عثمانی را با قصیده ای طولانی خوش آمد گفت و با حساب ابجد این مصرع همان قصیده یعنی «گلدی برج اولیایا پادشاه نامدار» تاریخ آمدن سلطان سلیمان را دقیقا ثبت نمود: سال 941 هجری (یعنی 1534 میلادی). سلطان سلیمان در این سفر روزانه 9 آقچه معاش برای فضولی مقرر نمود اما میگویند فضولی با نوشتن «شکایت نامه» معروف خود از قبول این معاش عذر خواست.
ظاهرا در رقابت ایران شیعه و عثمانی سنّی، کار ایران در برقراری و حفظ نفوذ بین همسایگان شیعه از عثمانی های سنّی راحت تر بوده است و برعکس. در مورد عراق کنونی هم علی الظاهر کّرد ها و اعراب سنّی نسبت به نفوذعثمانی سنّی پذیرا تر بودند در حالیکه شیعیان مرکز تا جنوب عراق کنونی غالبا مشکلی با نفوذ ایران نداشتند. اما بنظر میرسد نمونه فضولی اثناء عشری و استقبال گرم او از سلطان عثمانی و فرماندهان نزدیکش استثنائی در این «سنت» تاریخی بشمار میرود.
در مدت کوتاهی که سلطان عثمانی در بغداد بود خبر رسید که شاه طهماسب دوباره آذربایجان را ضبط کرده است. بدین ترتیب سلطان سلیمان هنگام مراجعت از بغداد 17 هزار نفر از عشایرمسلح منطقه را با خود همراه کرده دوباره وارد تبریز شد و دوباره شهر را خالی یافت. اگر چه اين بار هم مقاومت چندانی از سوی ایرانیان انجام نگرفت اما مردم تبریز باز از خانه های خود بیرون نیامدند. قوای عثمانی کوشش کردند در خارج از تبریز نیروهای قیزیلباش را پيگرد و سرکوب کنند. بعد از چهل روز سلطان سلیمان تبريز را ترک کرد.
لشکر کشی بعدى سلطان سلیمان به تبریز در سال 1548 و با این القاء اطرافیانش صورت گرفت که اگر سلطان عثمانی به آذربایجان لشکر کشی کند اغلب سپاهیان و فرماندهان صفوی به او خوشامد گفته به سپاه عثمانی خواهند پیوست. وقتی قوای سلطان از راه ارجیس که نقطه مرزی بود وارد ایران شد و از طریق مرند بسوی تبریز رفت با مختصر مقاومتی از سوی قیزیلباش ها روبرو شد اما کسی هم به پیشوازش نیامد و به قشون او ملحق نشد . به نوشته لطفی پاشا در «تواریخ آل عثمان»: «در این زمان شاه طهماسب به قراجه داغ رفته بود. سلطان سلیمان چهار روز در تبریز ماند. به لشکر روم بلای آسمانی نازل شد. اسبان تلف شدند و کسی را مرکب مناسب و رهوار باقی نماند. بروز قطحی و کمبود خواربار هم مشکل دیگر بود. پادشاه به ناچار تبريز را واگذاشت».
کشک که ما در آذربایجان به ترکی «قوروت» میگوئیم (اوزبکی، تاجیکی، تاتاری هم «قوروت» قزاقی و قیرغیزی «قورت») مغولی: «آاروول»… در همه آسیای مرکزی، افغانستان، ایران، قفقاز و ترکیه رایج است.. این عکس یک سبد کشک از اوزبکستان است. دانه های کشک مثل خشکبار و یا آجیل خورده میشود. کشک همان ماست خشک شده است. میگویند مخصوصا در آسیای مرکزی رایج شده چونکه در قدیم الایام قبایل ترک زبان که بیشتر از نصف عمرشان روی اسب میگذشت، از این نوع دانه های کشک بعنوان غذای مایحتاج (که پروتئین زیادی دارد) در حال اسب سواری و کوچ استفاده میکردند تا ناچار به استراحت های طولانی برای پختن غذا نشوند.
میگویند روزی یکی از مریدان مولانا جلال الدین بلخی (رومی) از او پرسید: یا شیخنا، شمس شراب میخورد. شُرب می حلال است یا حرام؟ مولانا میگوید اگر شمس خورَد حلال است، اگر تو خوری حرام!
از سعدی و حافظ و نظامی و دیگران هم در این مورد مثال ها زیاد است:
عباس جوادی – هر از گاهی بعضی ها بحثی به راه میاندازند و یک عده را دنبال نخود سیاه میفرستند: هزار سال پیش، قبل از آمدن قبایل ترکمن و اوغوز به آذربایجان کنونی، زبان مردم این منطقه ترکی نبود، «آذری باستان» بود، و یا تاتی که حالا عملا مرده است و فقط در بعضی روستا ها بطور تغییر یافته ای و با نام های گوناگون (مثل لهجه مراقی – مراغی) صحبت میشود و یا در نام روستاهائی مانند انرجان و لیقوان مشهود است. چیزی شبیه تالشی امروز؟ شاید شبیه آن، بهر حال زبانی فارسی – ایرانی و غیر ترکی.
خوب، این که درست است. زبان اکثریت مردم آذربایجان عوض شده. قبلا تاتی بود و یا هرچیز دیگری که اسمش را بگذارید. همانی که در کتاب «سفینه تبریز» مربوط به قرن هشتم هجری نمونه سخت فهمش را میتوان دید و یا در اشعار همام تبریزی از قرن هفتم – هشتم هجری و دیگران میتوان خواند.
زبان خیلی ها و خیلی کشور ها در دنیا عوض شده. زبان ترکیه ترکی نبود ترکی شده، زبان مصر عربی نبود عربی شده، زبان آمریکا انگلیسی نبود انگلیسی شده.این تاریخ است. اما مگر این چیز بدی است؟
اما منظور اصلی دوستانی که هر ازگاهی این «نخود سیاه» را میاندازند و مردم را مشغول بحث و استدلال و جنگ و گریز میکنند کنجکاوی علمی و تاریخی نیست. این هم نیست که دانش همگان از تاریخ و گذشتگان بیشتر شود و در آخر همه بگویند چه گذشته رنگارنگ و جالبی داشتیم. به زبان کنونی اکثریت آذربایجانی ها یعنی ترکی آذری احترام بگذاریم و زبان گذشته شان را با علاقه و کنجکاوی بررسی کنیم. نخیر. این حضرات برای کوبیدن زبان و فرهنگ چندین ملیون ترک زبان آذربایجان است که اینهمه هیجان زده میشوند چونکه در نهایت – اگر چه رویائی بیش نیست – میخواهند زبان ترکی و تمام لهجه های آن از این مرز و بوم رخت بر بندد و همه فارسی گو شوند.
در مقابل یک عده از هموطنان آذری ما هم خونشان میجوشد و برای دفاع از زبان و فرهنگ خود شروع به این داستان ها میکنند که نخیر، زبان این مردم همیشه (و یا حداقل ۲-۳ هزار سال است) ترکی بوده و هیچ وقت ربطی به زبانهای ایرانی نداشته(!) یعنی آنها هم برخلاف همه تواریخ و شواهد و عقل سلیم به آن طرف افراط یعنی تکذیب کامل گذشته میافتند تا از زبان و فرهنگ کنونی خود دفاع نمایند.
حالا انتظار دارید این مردم بیچاره در این گیر و دار امرار معاش و گرانی و یارانه و تحصیل بچه ها از سوئی و فشار های سیاسی و ولایت فقیه و تحریم ها و احتمال جنگ و ظهور ظهوری ها و قدرت یابی رمال ها طرف «نژاد پاک آریا» و یا «اقوام ترک خالص» را بگیرند؟
آقا، این ها تاریخ است. به زندگی امروز من و شما چه ربطی دارد؟
وقتی این بحث ها را نه بخاطر درک بهتر تاریخ و گذشتگانمان، بلکه برای این میکنیم که بگوئیم یکی «خودی» و دیگری «غیر خودی» است، این کار نتیجه ای بجز کدورت و دشمنی بین مردم این مملکت نمی دهد.
مردم ایالات متحده و کانادا و آمریکای جنوبی مگر بیشتر از ۵۰۰ سال است که انگلیسی، فرانسه و یا اسپانیولی حرف میزنند؟ حالا همه آنها برگردند و زبانهای مختلف و مهجور سرخپوستان را حرف بزنند؟ زبان عراق و سوریه و اردن امروزی مگر قبل از اسلام عربی بود؟ حالا آنها چکار کنند؟ تازه زبان تاتى و پهلوی و آذری قدیم که فارسی «تهرونی» امروز نبود. اصلا قبل ازپهلوی که فارسی میانه است و حتی قبل از فارسی باستان و آمدن آریائی ها به جلگه ایران، زبان بقول شاهنامه «دیو» های بومی که بهر حال «ایرانی»، یعنی پهلوی و حتی فارسی کهن هم نبود، چه بود؟ زبان ۳-۴ هزار سال پیش اورارتو ها که آریائی نبودند و آثار دیرین شناسی مربوط به این دوره در نزدیکی های تبریز (قریه حسنلو) یافت شده چه ربطی به فارسی امروزی و پهلوی و پارسی باستان دارد؟شاید برگردیم و زبان اورارتو را در آذربایجان احیاء کنیم؟ حالا ما هم با وجود اینکه اصلا هم تاریخ دان و دیرین شناس نیستیم، دنبال همان «نخود سیاه» افتادیم.
ناراحت نباشید. همه ما از سفید و سیاه گرفته تا ترک و فارس و ارمنی و کُردو آمریکائی و روسی از آفریقا میائیم. اینهمه مردم رنگارنگ هم که در خاورمیانه و قفقاز و آسیای جنوبی و مرکزی و روسیه میبینید همه 15000 سال پیش بعد از پایان دوره یخبندان ازجائی در ترکیه و عراق کنونی که کوچ بزرگ آنها شروع شد به اقصی نقاط این منطقه وسیع پخش شده اند و گرنه حتی زبان همه اینها هم در زمان آن کوچ گویا بسیار مشابه هم بود.
در این دنیا هر قومی در برهه ای از تاریخ از جائی به جائی رفته، مسکون شده، شاید ازبین رفته و شاید مانده، زبان و ترکیب نژادی اش در اختلاط با دیگران کم و یا زیاد تغییر یافته. نتیجه اش آن است که امروز می بینیم و این روند هنوز هم در جریان است.
من شخصا همیشه به تاریخ علاقه داشتم اما از وقتی پا به سن گذاشتم این علاقه ام حتی بیشتر شد. طوریکه در یک مقاله هم عرض کردم ظاهرا اجداد 200-220 سال پیش بنده از مغان (قره داغ و یا ارسباران کنونی) به تبریز آمده اند. ظاهرا آنها از «ایل مغانلو» وابسته به ابلات شاهسون بودند. بعضی منابع میگویند ایل مغانلو از اولین ایلات ترک زبان بود که هزار سال پیش همراه با سلجوقیان از آسیای مرکزی و خراسان به ایران آمدند و در مغان سکنی گزیدند و بعدا نام ایل مغانلو گرفتند. (نیاکان مادری هم گویا از شمال قفقاز بوده اند. اصولاً من نمیفهمم چرا در پیگیری اجداد و نیاکان همه دنبال ریشه پدری خود میروند و از ریشه های مادری خود یا حرفی نمیزنند یا خیلی کمتر از ریشه پدری میدانند.) دانستن این برای بنده بسیار جالب و هیجان انگیز است و من دلم میخواست تفصیلات بیشتری در این مورد داشته باشم. اما همین. من خوشم میاید که گذشته رنگارنگی داشتم. هم از اعقاب و اجدادم خوشم میاید و به آنها احترام میگذارم و هم نسبت به اقوام و فرهنگ ها و زبانهائی که در این هزار سال و 200 سال هم خودم و هم خانواده و بزرگانم و اعقاب و اجدادم با آنها آمیخته اند احترام قائلم و مهمتر از همه: با کسی خصومت و جنگ ندارم ومیخواهم با همه در صلح و صفا زندگی کنم. از این تاریخ هزارساله و شجره نامه دویست ساله و غیره نتایج سیاسی و قومی و ضد این و بنفع آن گرفتن کودکانه و خنده دار و حتی و حتی بسیار خطرناک است.
درک و فهم روند های تاریخی، جابجائی اقوام و تغییرات زبانی و فرهنگی فوق العاده جالب و هیجان انگیز است. اما سوء استفاده سیاسی و ناسیونالیستی از این تاریخ برای زندگی و گفتار و کردار امروز من و شما خطرناک و برای همزیستی و تفاهم ملی و بین المللی زهر آگین است.
اگر نقطه حرکت را احترام و قبول زبان و نژاد و قومیت و رنگ پوست و دین و مذهب همه افراد و آحاد این کشور و تمام دنیا قرار دهیم، از تاریخ هم لذت خواهیم برد.
عباس جوادی – در گذشته برای ترویج فارسی بعنوان زبان رسمی و دولتی کشور از راه های زشت و ابتدائی مانند تحقیر و سیاه کردن زبان اقوام ایران هم استفاده میکردند. من هنوز یادم است که در دوران پهلوی در بعضی کتابها و روزنامه جات میخواندیم که زبان ترکی که ما در آذربایجان صحبت میکنیم «معجونی از فارسی، ترکی و عربی» است و در واقع به ادعای آنها زبان جداگانه ای نیست. بهمین خاطر هنگام نام بردن از زبانهای اقوام بجای تعبیر «زبان ترکی» فقط «لهجه محلی تبریز» میگفتند که این هم ما جوانها را فوق العاده دلگیر و عصبانی میکرد. ما که حرفی در مورد فارسی و زیبائی آن نداشتیم و با کمال میل فارسی را یاد میگرفتیم. اما چطور ممکن است که به زبان مادری و بومی ما که ترکی است مُهر «معجونی از این و آن زبان» میزنند؟
یکی از دلایلی که گاه و بیگاه هنگام صحبت و یا در نوشته های مطبوعات مطرح میشد این بود که نصف لغات ترکی ما یا عربی است یا فارسی. خوب، این که کم و بیش درست است. آن وقت ها صدای ما بجائی نمیرسید وقتی میگفتیم که فارسی هم همین طور، نصف لغات فارسی که ما امروز مینویسیم و صحبت میکنیم هم عربی است.من حتی یادم هست که یک روز از فرط حرص و جوش، آمده و در خانه یک صفحه گلستان سعدی و یک صفحه «هوپ هوپ نامه» صابر را از نظر سهم لغات عربی و فارسی با هم مقایسه کرده و اتفاقا به این نتیجه رسیده بودم که هم فارسی و هم ترکی پر از لغات عربی هستند.
از آن سالها تقریبا 50 سال گذشته اما طرز «نگرش رسمی» به مقام زبان فارسی نسبت به زبان های مادری غیر فارسی ایران در عمل تغییر چندانی نیافته است.
البته واقعا من ندیده ام که کسی یک متن مفصل ترکی و یک متن مفصل (و همزمان) فارسی را بگیرد و در صد لغات خارجی را محاسبه کند. این کار هم بسیار مشکل است و هم وابسته به عوامل بسیاری است مانند منبعی که انتخاب میکنید، دوره ای که آن متن نوشته شده و اینکه آن متن اصولا آیا میتواند مدل آن زبان باشد یا نه. شاید مراجعه به فرهنگ لغات از این جهت بهتر باشد.
اما اصولا چرا زبان مشترک یک دولت باید حدالامکان از کلمات و تعابیر «غیر» آن زبان عاری باشد و بیشتر از «کلمات خودی» استفاده کند؟ البته اصل کلمه «کتاب» عربی است. اما چرا بعد از هزارو خرده ای سال این کلمه را «اجنبی» و «غیر خودی» حساب کنیم؟ ادامه استفاده از کلمه «کتاب» مگر چه عیبی دارد؟
ریشه سهم بزرگی از کلمات مورد استفاده در انگلیسی و فرانسه و آلمانی هم لاتین و یا یونانی است. این مگر چیز بدی هست؟ هر زبانی که از دیگران منزوی نبوده مگر اینطور نیست؟ تازه چرا این حس وجود دارد که یک زبان هر چقدر از کلمات زبانهای دیگر عاری تر باشد زبان بهتر و غنی تر و قدیمی تر و غیره است؟
خیلی ها نمیدانند. این تمایلات «پاک کردن» زبان از کلمات خارجی پدیده مخصوص قرن بیستم است چونکه این در قرن بیستم به یکی از عوامل «غرور» و «پُز دادن ملی» تبدیل شد که بگویند ما اصلا محتاج زبان های خارجی نیستیم. و این مسابقه شروع شد که کدام زبان از زبان های دیگر کلمات بیشتری گرفته است، گویا زشت است که کلمات زبانهای خارجی را گرفت.
تا قرن بیستم چنین چیزی نبود. صد ها سال لاتین و یونانی به زبان های اروپائی تاثیر زیادی داشتند (و هنوز هم دارند). در شرق مسلمان «السنه ثلاثه» (زبانهای سه گانه) یعنی عربی، فارسی و ترکی درخاور میانه، آسیای مرکزی و جنوبی و همچنین اروپای جنوبی و آفریقای شمالی نفوذ داشت و بین خود آنها هم فارسی و هم ترکی به شدت تحت تاثیر لغوی و حتی دستوری عربی بودند (و هنوز هم هستند) در حالیکه نفوذ فارسی و یا ترکی به عربی خیلی کمتر بود. این هم اصلا مسئله ای نبود و کسی در استانبول و یا تبریز و اصفهان احساس «عقده حقارت» نمیکرد که ترکی و یا فارسی که مینویسند و میخوانند و صحبت میکنند بیشتر از نصفش عبارت از کلمات و ترکیبات عربی است.
اما در قرن بیستم با بالا آمدن ناسیونالیسم و دولت های ملی تمایل به «پاک کردن» زبان ملی از کلمات «غیر خودی» تقویت یافت. این را بخصوص در دوره رضا شاه و بعد ار تاسیس فرهنگستان در ایران میبینیم. اما در دوره محمد رضا شاه هم این جریان مجموعا ادامه یافت. در ترکیه بعد از تشکیل جمهوری ترکیه برهبری آتاترک و تاسیس «تورک دیل کورومو» (مرکز زبان ترکی) جریان تصفیه لغات و ایجاد لغات ترکی بجای لغات عربی و فارسی شروع شد. البته ایجاد و جا انداختن کلمات و تعابیر جدید (مانند تلگراف) چیزی طبیعی بود و حتی تعویض کلمات عربی با مترادف های فارسی (دادگستری بجای عدلیه) مورد قبول عامه قرار گرفت. اما این کار با زیاده رویهائی هم همراه بود. در ایران زبان بعضی ها مانند مرحوم احمد کسروی نشان از کوششی مصنوعی در راه پرهیز از کلمات غیر فارسی دارد. در ترکیه (بخصوص همراه با تغییر الفبا از عربی به لاتین) مدتی کوشش شد هر چه زودتر هر چه بیشتر کلمات عربی و فارسی را از تداول استفاده بیرون کرده آنانرا با کلمات نوساخته ترکی عوض کنند. این کوشش تا حدی هم موفق شد اما تا حدی پیش رفت که امروزه یک جوان 20-25 ساله و تحصیلکرده ترک اشعار صد سال پیش شاعرانی مشهور مانند توفیق فکرت و یا یحیی کمال و یا حتی سخنرانی های خود آتاترک را نمی فهمد.
در اروپا بجز یکی دو مورد کوتاه مدت و گذرا مانند فاشیسم هیتلری در آلمان که کوشش کردند بجای کلمات لاتین و یونانی لغات «ناب» آلمانی بکار ببرند چنین تمایلی موجود نبود.
در خود ایران و ترکیه هم بعد از اینکه تب و تاب جنگ و تحکیم دولت های ملی خوابید این تمایلات فروکش کردند. بویژه بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت و در ترکیه هم پس از آمدن حزب محافظه کار – اسلامی آ ک پ بر سر قدرت استفاده از لغات عربی و یا فارسی از حالت «عیب و توهین ملی» خارج شد.
تاثیر پذیری لغوی، دستوری و حتی آوائی بین عربی، فارسی و ترکی بیش از هزار سال چیزی عادی بوده باعث غنای این زبانها . شده است. اما حتی در قرن بیستم هم اعراب چنین مشکلی نداشتند چرا که زبانشان چندان تحت تاثیر فارسی و ترکی نبوده. اما فارسی زبان ها و ترکی زبان ها هم واقعا لازم نیست دچار «عقده حقارت» شوند و کوشش کنند زبان خود را بطور مصنوعی از عربی و یا فارسی و ترکی «پاکسازی» کنند. این تاثیر پذیری باعث غنای این هر سه زبان شده و اگر تند روی نشود وآلوده سیاست نگردد چیز بدی نیست. روند طبیعی اش هم همین است.
———————-
از فیس بوک:
S:زبان هم مثل فرهنگ ها متاثر از یکدیگر بوده اند و هستند و هر دولتی یا حکومتی بخواد گسست ایجاد کند به نظر من کار بیهودهای است چرا که اقوام مختلف وام دار یکدیگر هستند
H: جناب آقای دکتر جوادی،بنده کلیت نوشته جنابعالی را قبول دارم.ولی استفاده(شاید عامدانه) افعالی با زمان گذشته در نوشته تان “در گذشته!! برای ترویج فارسی بعنوان زبان رسمی و دولتی کشور از راه های زشت و ابتدائی مانند تحقیر و سیاه کردن زبان اقوام ایران هم استفاده میکردند!—— بویژه بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت!!” ذهن مخاطب بی طرف نکته سنج را کمی اذیت می کند.
Abbas Djavadi سلام آقای م. از این بایت عذر میخواهم. البته سوء تفاهم شده است. از نوشته های دیگرم بقدر کافی روشن است که در مورد دوره بعد از پهلوی و مقام زبان ترکی و دیگر زبانهای ملی چه فکر میکنم. منظور من صرفا شرح دوره جوانی ام بود. فاما این مگر حقیقت نیست که در منصبداران جمهوری اسلامی مانند دوره پهلوی دیگرحساسیتی نسبت به استفاده از کلمات و تعابیر عربی نیست؟ اینجا منظور فقط مخالفت با تاثیر غربی است نه ترکی و نه حقوق و مقام زبان های غیر فارسی مانند ترکی.فکر کنم این موضوع در مورد دوره آ ک پ در ترکیه هم بهمان طریق صدق میکند. در هردو کشور برعکس حالا استفاده از کلمات و تعابیر غلیط عربی مُد شده.
Abbas Djavadi خوب، برای پیشگیری از حساسیت هائی که هست و با استفاده از نظر جنابعالی یک جمله اضاف کردم که: «از آن سالها تقریبا 50 سال گذشته اما طرز «نگرش رسمی» به مقام زبان فارسی نسبت به زبان های مادری غیر فارسی ایران در عمل تغییر چندانی نیافته است.» با تشکر از تذکرتان.
H: استغفرالله!!
1.شما بهتراز بنده میدانید که در دوران حاضر نیز تحقیر دیگر زبان جهت اعتلای جایگاه زبان فارسی ادامه دارد.البته با توجه تغییر بعضی ارزشها و نهادینه شدن استفاده شعاری از مفاهیمی چون پلورالیسم و… شیوه پرده درانه تحقیر که در دوران پهلوی عادت مألوف حاکمیت و روشنفکران گاها اپوزیسیون!! نیز گردیده بود،تغییر یافته و امروزه به طور نامحسوس تر عمل میکند.مصداق های بسیاری از این تحقیر نامحسوس فوق الذکر قابل شناسایی است.
2.استفاده از فعلی با بار معرفتی مطلق انگارانه ” بعد از تاسیس جمهوری اسلامی در ایران مخالفت با نفوذ کلمات عربی در فارسی از بین رفت!!” خود محل یک مناقشه جدی میتواند باشد.آیا به واقع شما معتقید در حال حاضر هیچ گونه اراده و تلاشی از سوی حاکمیت برای تنزیه زبان فارسی و سره نویسی این زبان مشاهده نمی شود؟!
Abbas Djavadi اگر در دوره جمهوری اسلامی کوشش پاک سازی زبان از لغات و ترکیبات عربی (عربی – نه ترکی و غیره) وجود داشته و یا دارد بفرمائید آن جمله را هم عوض کنم. واقعا عرض میکنم. بنظر من چنین چیزی نبوده. یعنی در مورد عربی نبوده.
H: مروری بر تولیدات اکثرا ثقیل الهضم فرهنگستان زبان و ادب فارسی خود اثبات این ادعا است.فی المثل،اصطلاح “کنش” که معادل پارسی “فعل” و به تبع آن “کنشگر” که معادل پارسی “فعال” که از سوی فرهنگستان تشخیص داده شده،در نوشته جات و ترجمه های متأخر دوران حاکمیت ج.اسلامی قابل شناسایی است.از ذکر دیگر مصادیق به جهت اطاله کلام بی مورد اجتناب می کنم.
Abbas Djavadi میفهمم. اما بنظرم مثال هائی نظیر «کنش» در مقابل آنهائی مانند تبدیل «دادگستری» به «قوه قضائیه» و یا عدم حساسیت منفی نسبت به استعمال کلمات عربی (و حتی بقول جنابعالی ثقیل الهضم) آنچنان زیاد است که این تشخیص را تغییر نمیدهد. بهر تقدیر ممنون از این صحبت آنلاین (در ضمن فارسی «آنلاین» را هم نمیدانم و مهم هم نیست!!) تنها نیت بنده این بود که بگویم این حساسیت ها در مورد پاک کردن زبان و استعمال بی رویه کلمات و تعابیر «خودی» از هر جانب و در هر کشوری که باشد بی مورد و حتی زیان آور است. و اینکه سهم بزرگ لغات «نه کاملا خودی خودی» در زبان خود آدم چیز بدی نیست که تصفیه اش کرد. دلیل هم نیست که آدم احساس عقده حقارت کند و به مسابقه شروع کند که زبان کی «تمیز تر» است.
H: به خاطر همین نیت جنابعالی بود که بنده عرض کردم با کلیت نوشته شما موافقم.
Abbas Djavadi چونکه آن لغات «غیر خودی» هم به تدریج خودی شده اند و میشوند مانند «کتاب» و «تلفن» و غیره. متشکرم.
عباس جوادی – بنظرم بين قوم گرائى (*) كُردى چهاركشور عراق، ترکیه، ایران و سوریه از طرفی و قوم گرائى تُرکی آذرى دو كشور ايران و جمهوری آذربايجان از طرف دیگر چندين فرق اساسى و بزرگ هست :
١- قوم گرائى كُردى در يك كشور (عراق) در حكومت است و پشتيبانى بين المللى دارد، در يك كشور (تركيه) بیش از سی سال در گير جنگ مسلحانه و تروريستى بوده و از حمايت قابل توجه مردمى برخوردار است، در يك كشور (سوريه) كه در بحران جنگ داخلى است توانسته خودش را در منطقه خودش تثبيت كند و به نيروى سياسى تعيين كننده تبديل شود. درمقابل قوم گرائى آذربايجانى در جمهورى آذربايجان کنونی برای مدتی طولانی بخاطر حاكميت روسیه و سپس شوروی اصولا موجود و یا نظر رس نبوده و در بیست و چند سال اخیر جمهوری آذربایجان محدود به چند شخصيت و گروه کوچک عليحده بوده است. در ایران، صرفنظر از دوره اشغال ارتش شوروی و حکومت پیشه وری، تظاهر و تبلور قوم گرائی نه بصورت گسترده و سازمان یافته، بلکه به شکل کار محدود مطبوعاتی و ادبی و یا فعالیت های محدود به چند شخص و گروه كوچك بوده که پیوستگی نشان نداده است. از نظرعرض اندام سیاسی، نیرو های قوم گرای ترکی آذری در ایران برای مدت کوتاهی کوشش به استفاده از مخالفت آیت الله شریعتمداری با تاسیس نظام ولایت فقیه نمودند اما آن کوشش ها نتیجه ای نداد. بعضی تظاهرات ها و اقدامات بر علیه توهین های قومی و یا خشک شدن دریاچه ارومیه تا کنون تداوم نشان نداده و از هدایت و سازماندهی مستمر بدور بوده اند.
٢- قوم گرائى كُردى در ٤٠-٥٠ سال اخير اقلا در عراق و تركيه تداوم فعال نشان داده و و اگر چه مردم این دو کشور را بین دو «جبهه» طرفدار و مخالف تقسیم کرده اما اولا حمایت عملی ویا ضمنی اکثر افراد «قوم خودی» را جلب کرده و ثانیا در حیات سیاسی این دو کشور همیشه مطرح بوده است. قوم گرائى كردى در ايران بعد از جريان قاضى محمد كه بيشتر متكى به حضور و حمايت شوروى بود بيشتر به شكل فعاليت مستقل دو و يا سه سازمان سياسى كردى بوده كه مستقل از سازمان هاى ايرانى ديگر عمل ميكنند، با سازمانهاى فرامرزى كردى در تماس هستند اما با وجود ظاهرا حمايت مردم منطقه، فعاليت هايشان بخاطر فشار و پيگرد محدود است. قوم گرائى كردى سوريه بيشتر به بركت نا آرامى سياسى دو سال اخير اهميت پيدا كرد. یعنی قوم گرائی کُردی وسیع و عموما مورد حمایت مردم خودی آنها بوده وآدرس و مخاطب شخصیتی و سازمانی داشته است. اين در حاليست كه قوم گرائى تركى آذرى در شمال ارس تنها بعد از فروپاشى شوروى و در شخصيت رئيس جمهور سابق جمهورى آذربايجان ابوالفضل ائلچى بيگ و چند نفر ديگر ظهور و مدت كوتاهى بعد بدون داشتن طنينى جدى در آذربايجان ايران بدليل مشكلات داخلى جمهورى آذربايجان خاموش گرديد. اما قوم گرائی در مورد آذربايجان ايران هیچ وقت حالت مردمی و وسیع پیدا نکرده و تنها بصورت اقدامات بيشتر فرهنگى و شخصی چند فرد و گروه کوچک و یا حرکات و تظاهرات های علیحده ای که وابستگی سیاسی و سازمانیش نامعلوم بود به چشم خو
٣ – آذربایجانیان ایران فعالیت سیاسی و حزبی خود را (بجز در دوران فرقه دمکرات آذربایجان) در گروه ها و یا احزاب صرفا آذربایجانی انجام نداده بلکه عموما در سازمان ها و احزاب ایرانی و سرتاسری متشکل و فعال بوده اند. تنها مدت كوتاهى بعد از انقلاب اسلامى عده اى سعى كردند به “حزب جمهورى خلق مسلمان” به رهبرى معنوى آيت الله شريعتمدارى رنگ قومى و آذربايجانى بدهند كه در نتيجه خود آيت الله شريعتمدارى از آن فاصله گرفت. بر عكس سازمان دهى سياسى كرد ها غالبا در تشكيلات هاى قومی، یعنی گُردی (و نه ایرانی – سرتاسری) است.
٤ – آذربايجانيان ايران حد اقل از پانصد سال به این سو یعنی از زمان صفويه به بعد چه در حاكم و رسمى كردن تشيع در سرتاسر كشوربعنوان عامل مهم وحدت ملی – ایدئولوژیک درمقابل تعرض همسایگان و چه در احيا و حراست ايران نو و معاصر بعد از اعراب نقش رهبرى كننده و پیشقدم داشتند. آنها، هم بخاطر نقششان در رهبری و مدیریت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تمام ايران و هم از جهت کثرت تعدادشان هرگز خود را همچون اقلیتی حس نکرده اند که صاحب اختیار خودشان نباشند و اين باعث عدم رشد نيروى مركز گريز در میان آذربايجانیان ايران شده، چيزى كه در مور د كُرد هاى هيچ كدام از كشور هاى چهارگانه صدق نميكند.
٥ – تجربه یکساله حکومت پیشه وری که در درجه اول نتیجه تجاوز ارتش شوروی و طرح ریزی مشخص حزب کمونیست اتحاد شوروی بود در ذهن مردم ایران و حتی اکثریت مردم آذربایجان این سوء ظن را بوجود آورد که انگیزه اصلی طرح حقوق قومی و بخصوص حق تحصیل بزبان مادری اصولا باید بهانه و بازیچه ای برای تجزیه و تجاوز خارجی باشد. میتوان به جرات گفت که در آن دوره حتى روشنفکرانی مانند احمد کسروی اصولا با زبان ترکی مخالفت و دشمنی نداشتند بلکه در شرایط اشغال ایران از طرف روس ها و مدت کوتاهتری از سوی عثمانی نگرانیشان این بود که روس ها و عثمانی ها موضوع زبان را بهانه ای برای تجزیه، تجاوز و دست اندازی خود در ایران خواهند کرد (و واقعا چنین هم شد). با این ترتیب موضوع سوء استفاده سیاسی از مسئله زبان و حق تحصیل بزبان مادری در پس منظر عوامل فوق الذکر ظهور جنبشی مبتنی بر مطالبات محلی و قومی مانند زبان مادری در آذربایجان را مشکل تر کرد.
٦ – سرعت شهرى شدن و امتزاج آذربايجانيان ايران بمراتب بيشتر از همه بخش هاى كردى چهار كشور بوده كه هنوز داراى ساختار هاى قوى جامعه عشايرى هستند. اين عامل در شانس موفقيت طرح مسئله قومى در جامعه نقش بسزائی بازى ميكند و بالاخره:
٧ – شمال ارس (اکنون جمهورى آذربايجان) ٢٠٠ سال تاريخ جدائى از آذربايجان ايران داشته، چيزى كه شمالى ها را بيشتر به روسيه و ملل شوروى سابق نزديك تر كرده. در این مدت امتزاج مردم و اقوام ايرانى بخصوص از قرن بيستم به بعد سرعت فزاينده اى يافته. علاوه بر این، در همین 200 سال مرز های آذربایجان ایران و قفقاز (بخصوص در زمان شوروی) کاملا مسدود بوده و مناسبات خصمانه ای بین دو طرف روسیه (شوروی) و ایران حكمفرما بوده در حالیکه مرزهای چهار منطقه کردنشین هم عملا باز (و يا نيمه باز) بوده و باعث رفت و آمد لاینقطع و فرامرزی کُرد ها شده . این موضوع هم احتمالا باعث امتزاج کمترو رشد ضعیف تر روحیه «برابری قومی» بین دو طرف آذربایجانی رود ارس شده در حاليكه در مورد كرد ها، همراه با عوامل ديگر، امتزاج و نزديكى روحى، خانوادگى و اقتصادى آنها را حفظ كرده است .
——————————————
* بنظرم باید در مورد کاربرد تعبیر «قوم گرا» و یا «قوم گرائی» توضیحی بدهم تا سوء تفاهم بعضی دوستان رفع شود.
تعبیر «قوم گرا» ویا «ملی گرای قومی» در اینجا به معنی
ethnic nationalist
استفاده میشود. «قوم گرا» جایگزین «ملی گرا» (و یا «ناسیونالیست») در مورد افرادی است که نه مانند «ملی گرایان» از حقوق یک ملت در کل (مثلا ترکیه، ایران، عراق) بلکه فقط یکی از اقوام و گروه های اتنیکی آن ملت دفاع میکنند. میتوان بجای قوم گرا «ملت گرای قومی» و یا «ناسیونالیست قومی» هم گفت. در اینجا منظور از کاربرد تعبیر «قوم گرا» تفکیک بین طرفداری از چیزی است که منافع و آرمان های یک ملت (همه آحاد یک کشور صاحب دولت – ملت) تصور میشود (ملی گرا، ناسیونالیست) و آنچه که طرفداری از منافع و آرمان های یک گروه قومی – اتنیکی در درون آن ملت (قوم گرا) در نظر گرفته میشود.
عباس جوادی – در تُرکی، ما یک مثلی در باره شرط احتیاط و دانستن و اطمینان داریم که در باره اندازه گرفتن دقیق قبل از بُریدن پارچه و كلا احتياط در گفتار و كردار میگوید: «یوز دفعه ئولچ، بیر دفعه بیچ!» یعنی «صد بار اندازه بگیر تا بالاخره یک بار ببُری!»
از وقتی فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی جزء لاینفک زندگی روزمره من و شما شد هر کس فکر میکند مسئولیت دارد در باره هر چیزی که در اینترنت میبیند، چه آنرا واقعا بخواند و چه فقط تیترش را ببیند، چه بداند و چه نداند، چپ و راست نظر بدهد، لایک بزند، آنلایک کند، و بالاخره به حساب «زنده باد» ها و «مرده باد» های مرسوم ما جماعت مشرق زمین، کسی را و چیزی را حتما یا محکوم کند و یا از آن دفاع نماید. آخر بهر حال باید «اعلام موضع» کرد!!
حالا موضوع سیاست را فهمیدیم. در شرایطی که آخوند سر کوچه سیاست خارجی و یا نظام بانکی کشور را هدایت میکند نظر دادن هر کس و همه و همیشه در سیاست چیز عجیبی نیست. اما میکروبیولوژی؟ بیو شیمی؟ پزشکی؟ تاریخ خلافت امویان؟ ادبیات دوران ایلخانیان؟ حتما باید در این موارد هم چیزی را محکوم کنیم وبرای کسی هورا بکشیم، آن هم با اهداف سياسى امروز واغراض شخصى خودمان در باره چيزى كه دقيقا نميدانيم و يا ٧٠٠سال پيش اتفاق افتاده است؟
یک گوشه ای سه چهار نفر دعوا میکنند که فردوسی ضد زن بود یا نه. چرا؟ چونکه جائی تصادفا این شعرش را خوانده اند:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هردو ناپاک به
… وغیره.
«محکوم میکنیم..»
«انتقاد وارد است…» (!!)
«انتقاد وارد است»؟ اصلا شما کی هستید؟
آقا، شما اصلا فردوسی را خوانده اید؟ میدانید کی زندگی کرده و محیط اجتماعی، سیاسی و ادبی آن موقع چه بوده؟ میدانید واقعا این شعر را گفته یا اینکه شاید این را فقط به او نسبت میدهند؟ و اگر واقعا گفته منظورش چه بوده؟
اصلا شاید واقعا این شعر را گفته (و از آن بد ترش را هم گفته). اما میتوانیم اول کمی زحمت بکشیم و کمی فردوسی را بخوانیم، بعد ببینیم کسانی که صاحب نظرند چه میگویند؟
تازه به فرض شخص بنده و شما این و چند شعر دیگر فردوسی و دیگران را «منفی» ارزیابی کردیم. یعنی از چند شعر و اثر این و یا آن نویسنده و شاعر خوشمان نیامد. خوب، نیاید. بگوئیم خوشمان نیامد. حالا میخواهیم«شاهنامه» فردوسی و دیوان حافظ و «ریش نامه» عبید زاکانی و «دیوان مدائن» نظامی را به سبک «فیس بوک» «لایک» و یا «آنلایک» کنیم؟
مگر شكسپير و دانته و واگنر از اين قبيل آثار مورد مباحثه نداشتند؟
میخواهیم با معیار های امروزی علم و تاریخ و سیاست و یا حقوق بشر و برابری زن و مرد و اقوام و مذاهب که خود شخص بنده و شما هنوز هم آن را رعايت نمیکنیم فردوسی و سعدی و حافظ و نظامی و خاقانی را بسنجیم؟ «محکوم میکنیم»؟ «انتقاد وارد است»؟ اصلا ما کی هستیم؟ مگر قاضی شرع و امام جمعه و نماینده ولی فقیه هستیم؟
یک عده زاهد بند کرده اند که خیام «بی دین» بود و یا ایرج میرزا «بی اخلاق» بود وکتاب هایشان را جمع میکنند. یک عده دیگر به سعدی و حافظ و اشعارشان در باره «شاهد بازی» گیر میدهند. وقت چاپ کتاب های اینها آن شعر ها را در میاورند. دیگران به نظامی و عبید زاکانی و سنائی و خاقانی ایراد میگیرند که «ضد ترک» بودند. از آن طرف بعضی ها به فضولی ایراد میگیرند که «این دیگر کی هست که فارسی نمیداند؟» در حاليكه بيشتر از دو بيت فضولى را نميشناسند. یک گوشه دیگر شش نفر مشغول جنگ مغلوبه ای هستند که بالاخره منظور حافظ از «شراب» واقعا شراب الکلی نوشیدنی بود یا یک «شراب معنوی» و یا مولانا جلال الدین افغانی بود، ایرانی بود با تُرک؟ (!!) آنها هم فقط به این زورشان میرسد که در فیس بوک «انتقاد» و «محکوم» کنند.
یک جائی یک استاد مجرب دانشکاه چیزی در باره تاریخ و یا یک موضوع دیگر تخصصی مینویسد. یک بابائی که حتی نامش هم مستعار است و معلوم نیست کیست و چه کاره است برمیدارد و در شبکه های اجتماعی در باره نوشته آن دانشمند «اظهار نظر» میکند، آن استاد بیچاره را به توپ و تشر میگیرد و بدون اینکه در باره خود موضوع حرف بزند با کنایه و حتی توهین به آن استاد دانشگاه مُهر میزند که «نژادپرست» و یا «ضد فلان» و یا «طرفدار فلان» است.
قدیم ها که اینترنت و فیس بوک نبود خاموش ماندن و گوش کردن و خواندن و فهمیدن و بعد کمی حرف زدن و شاید کمترک نوشتن آسان تر از امروز بود.
قدیم ها سکوت و تامل، گوش کردن و یاد گرفتن فضیلتی بود. امروز ها همه در باره همه چیز صاحب نظر شده اند و میخواهند این نظرشان حتما و همه جا «شئر» کنند.
حالا، در روزگاری که همه تصور میکنند در باره همه چیز میدانند و میخواهند درباره همه چیز فورا «اعلام موضع» کنند، آیا میتوانیم کمی خودمان را از این وسوسه حفظ کنیم، کمی نفس عمیق بکشیم، کنار بکشیم، بخوانیم، فکر کنیم، سوال کنیم و دوباره فکر کنیم که آیا میخواهیم حتما در این باره چیزی بگوئیم یا نه؟
مطمئن باشیم که فکرکردن، شک کردن، سوال نمودن و جستجو کردن بهتر از «اعلام موضع» كردن است…
مدتی پیش دوستی نسخه رساله ای را به من فرستاد با تیتر
ON THE MODERN POLITICIZATION OF THE PERSIAN POET NEZAMI GANJAVI
به قلم سیاوش لُرنژاد و علی دوست زاده که از طرف «واحد مطالعات ایرانی مرکز بررسی های قفقاز» در ایروان (ارمنستان) چاپ شده است. با همان اولین نگاه به این اثر معلوم میشود که هر دو مولف خیلی کار کرده و زحمت کشیده اند اما ظاهرا هم وغم اصلی نویسندگان و حتما ناشرین این بوده که نشان دهند نظامی و دیگر شاعران پارسی گوی جمهوری آذربایجان امروز چقدر نسبت به ترکان آن زمان بدبین بوده و آنها را نکوهش کرده اند. بهمین ترتیب مولفین این رساله میخواهند ثابت کنند که نظامی و یا خاقانی ترک زبان نبودند.
این در حالی است که در جمهوری آذربایجان نظامی را «شاعر ترک آذربایجان» می پندارند. مردم عوام آن سرزمین نمیدانند و نمیتوانند باور کنند که نظامی اصلا شعر به ترکی نگفته و تنها پارسی گو بوده اگرچه اکثر اشعارش به ترکی آذری و بصورت شعر ترجمه شده است.
«شاعر ترک» نامیدن نظامی بیشک ادعای بی اساسی است اما «شاعر آذربایجان» نامیدن او چه عیبی دارد؟ بهمان درجه که مولانا جلال الدین بلخی اهل بلخ بود که امروز در افقانستان است و بهمین جهت اکثر افغان ها او را افغانی میدانند، نظامی هم اهل گنجه بود که امروزه در جمهوری آذربایجان است و آذربایجانی های شمال هم میتوانند او را آذربایجانی بدانند اگر چه هم مولانا و هم نظامی را، صرفنظر از هر چیز دیگر، صرفا بخاطر فارسی نوشتن شان، بیشک و براحتی میتوان فارسی زبان، ایرانی و متعلق به «فضای فرهنگی» ایرانی و فارسی شمرد اگر چه آن وقت ها «ایران» به معنای باستان آن و یا دوره بعد از صفویان وجود نداشت و شروانشاهان، نسلی که در اصل عرب بودند و بعد ها ایرانی شده بودند، در عمل استقلال منطقه ای خود را داشتند.
شکی نیست که نظامی و خاقانی در محیط فرهنگی فارسی زندگی کرده و آثار خود را نوشته اند و گرنه آثارشان را به فارسی نمی نوشتند. اکثر منابع (و نه فقط منابع ایرانی) میگویند که اشعار ترکی که به نظامی نسبت داده میشود متعلق به یک نظامی دیگر از قونیه در ترکیه است و تا جائی که شنیده ام این را در محافل علمی باکو هم قبول دارند.
کتاب «نزهه المجالس» اثر جمال الدین خلیل شروانی است که در قرن سیزدهم یعنی دوره نظامی و خاقانی نوشته شده و مجموعه ای از ۴۱۰۰ رباعی شاعران اران و آذربایجان است. این اشعار همگی به فارسی نوشته شده اند. جمال الدین شروانی این اثر را به علاء الدین شروانشاه فریبرز سوم اهداء نموده است.
از سوی دیگر هیچ دلیل موثقی نیست که نشان دهد نظامی و یا خاقانی شعری به ترکی گفته باشند. به یقین گفتن این هم تقریبا ناممکن است که نظامی ترکی میدانست یا نه.
یک عده میگویند نظامی ترکی میدانست و حتی ترک زبان بود. دیگران میگویند هم نمیدانست و هم با این شعر «ترکانه سخن گفتن» را بر خود عیب شمرده است:
ترکی صفت وفای ما نیست — ترکانه سخن سزای ما نیست
و اما یک طرف از این شعر نتیجه گرفته که نظامی سرودن شعر به زبان ترکی را «سزاوار» خود ندانسته و گروه دوم گفته است که نظامی در اصل میتوانسته و میخواسته این مثنوی را به ترکی بسراید اما بخاطر فشار حاکمین آن دوره که ایرانی عرب تبار بودند اين کار را نکرده و این بیت را سروده است. طبعا این قبیل تلاش ها برای ترکی زبان بودن نظامی دور از جدیت به نظر میرسد و نشانه ناآگاهی از تاریخ و دوران و محل زندگی نظامی است.
در این میان بعضی از افراد مطلع از ادبیات در جمهوری آذربایجان بصورت بدور از منطق سعی میکنند با اشاره به بعضی لغات ترکی در شعر نظامی و یا بعضی ابیات مانند پدر بر پدر مر مرا ترک بود — به فرزانگی هر یکی گرگ بود
که منابع زیادی میگویند منسوبیتش به نظامی شدیدا مورد شک است. پس و پیش این بیت معلوم نیست چیست، از کدام منظومه است و در کدام نسخه نوشته شده است. در عین حال تُرک با گرگ هم وزن نیست و بعید است نظامی که استاد بلاشک شعر فارسی بود، چنین بیتی را سروده باشد.در نهایت باید گفت در ادبیات ایران «گرگ» هرگز نماد «فرزانگی» نبوده بلکه اصولا نشاندهنده درنده خوئی بشمار رفته است و این تشبیه «گرگ فرزانه» بیشتر یاد آور ادبیات ترک گرای قرن بیستم است.
خود نظامی در اول منظومه «لیلی و مجنون» می نویسد که مادرش «رئسه» نام داشته و «کُرد» بوده است:
گر مادر من رئیسه کرد مادر صفتانه پیش من مرد
بعضی اشعار نظامی در هجو بیرحمی و خشونت ترک ها و دیگر اشعارش در تحسین شجاعت و جنگاوری آنهاست. اما در این شکی نیست که هم نظامی و هم خاقانی اشعار بسیاری در مدح ایران و فرهنگ و سنن ایرانیان دارند.
زمان زندگی نظامی، ترکی بعنوان زبان و فرهنگ در شمال ارس یعنی قفقاز شرقی موجود بود، اگرچه هنوز زبان و فرهنگ اکثریت بزرگ مردم نشده بود. ترکی شدن زبان مردم اساسا با کوچ های قبایل ترک و در دوره سلجوقیان شروع شد. در دوره نظامی این روند تحول زبان مردم که چندین قرن طول کشید، تازه شروع شده بود. اصل آذربایجان یعنی آذربایجان ایران که روشن است از ابتدا پارچه ای از ایران ماد و هخامنشی و متعاقبین آنها بوده است. اما منطقه قفقاز شرقی یعنی جمهوری آذربایجان کنونی یا از زمان هخامنشیان و بخصوص ساسانیان مجموعا بخشی از ایران باستان بود و یا جزو مناطق حائل و مورد مشاجره در شمال ایران به شمار میرفت. این منطقه در زمان نظامی (قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجری) باوجود نفوذ ترکی تحت تاثیر و نفوذ ایران و فرهنگ فارسی و ایرانی بود، در حالیکه بعد از افزایش مهاجرت ترک ها و بخصوص دوره ایلخانیان و بعد ها آق قویونلو ها و صفویان، نفوذ زبان و فرهنگ ترکی بمراتب بیشتر شد.
عباس جوادی – برخلاف افسانه هائی که صد سال است در گوش ما خوانده اند و میخوانند، احتمالا نه هموطنان فارسی زبان ما از «نژاد پاک آریائی» هستند، نه ما تُرک زبانان ایران از «نژاد تُرکان آسیای میانه» هستیم و نه نژاد ما ها از دیگرهموطنانمان فرق چندانی میکند. ولی موضوع این هم نیست: اینست که حتی اگر هم فرق کند بهیچ صورت اهمیتی ندارد. ما همه انسانیم، عضو یک جامعه بشریت هستیم، شهروند یک کشور و یک دنیائیم و باید به همدیگر بعنوان هموطن و مهمتر از آن: همنوع بنگریم – با زبان ها و فرهنگ های رنگارنگ و نه نژاد هائی که یکی برتر و دیگری پست تراست، یکی بالای تاقچه و دیگری پائین تاقچه، یکی قدیمی تر و یکی «بی تاریخ»، یکی صاحب فرهنگ غنی تر و یکی «در اصل بی فرهنگ»، یکی شریف و نجیب و قهرمان و معصوم از هر گونه گناه و دیگری تاریخا ظالم و قاتل و مستبد و «نژاد پرست.»
مدتی است ما خوشمان می آید با این کلمه «نژاد» بازی کنیم. از روی نادانی، نژاد را با زبان و دین و قوم و ملت و غیره قاطی میکنیم. حالا هم مد شده بعنوان فحش سیاسی بهمدیگر میگویند «نژاد پرست.» و یا به تازگی در شبکه های اجتماعی میپرسند «لطفا نژاد خود را انتخاب کنید.»
بعد از رضا شاه در مغزمان کوبیدند که ایرانی ها «نژاد آریائی» هستند. راستی؟ شاید بودند. شاید اصل همه «ما» از ترک و فارس و غیره، طوری که میگویند 4-5 هزار سال پیش از آسیای مرکزی و قفقاز به فلات ایران و هندوستان کنونی کوچیده، با مردم محلی و بومی مخلوط شده، با یونانی و عرب و ترک هائی که بعد تر کوچ کرده اند و مغول و ارمنی و هزار و یک قوم دیگر مرتبا مخلوط شده و نتیجه اش آن شده که حالا داریم، در حالیکه همینش هم مرتبا در حال تغییر و دگرگونی است. حالا كه با تحليل ساده دى. ان. ا. اين مطلب روشن میشود مطمئنم در آب دهان دو آتشه ترین آريا پرست ها و ترك پرست ها و همه نژاد پرست های دیگر دى. ان. ا. ى همه چیز از آريائى و ترك و ارمنى و کُرد و عرب و مغول و یونانی یافت میشود با فقط نیم پُرس از «نژادی» که هرکدام ادعا میکنند متعلق به آنند.
برای اطلاع همگان عرض میکنم. خیلی موسسه های غربی از جمله موسسه معروف «نشنل جئوگرافیک»
در ازای مبلغی بین 150 تا 200 دلار د. ان. ا. شما را تحلیل کرده به شما میفرستند و میگویند که شما مخلوط کدام اقوام و باصطلاح «نژاد» ها هستید. شاید شما هم علاقه داشته باشید. اگر خواستید مثلا به این لینک بروید:
ولی مگر ما دیرین شناس و مردم شناس و متخصص علم ژنتیک از دانشگاه هاروارد هستیم و مگر اصلا لازم است اینها را بدانیم تا نفس راحتی بکشیم که «خوب شد فهمیدیم، نژاد ما فلان است»؟ مگر اینها برای زندگی واقعی و عملی و روزمره من و شما چه اهمیتی دارند و به ما چه کمکی میکنند؟
یادم هست بیست سال پیش که در اداره مهاجرت آمریکا فرم پر میکردم در مقابل سوال «نژاد» نوشتم: «آسیائی». گفتند آسیائی به چینی ها و همه مردمان آسیای شرقی و جنوب شرقی میگویند و ما اعم از ایرانی و عرب و ترک و هندو و ارمنی و گرجی از «نژاد قفقازی» هستیم. گفتیم، خوب، باشیم، چه فرق میکند؟
در آمریکا درک از کلمه نژاد چیز دیگری است: پنج طبقه و گروه را بیشتر میشناسند: سیاه، سفید، بومی آمریکا، قفقازی و آسیائی. در آلمان و اصولا در اروپا حرف زدن از نژاد بد است چونکه خاطرات دوران فاشیسم هیتلری را بیاد میاورد و میتواند به معنای تبعییض و تحقیر غیر بومی های یک مملکت تفسیرشود. ما در کشور های شرق مسلمان از این تعبیر استفاده نمیکردیم. در مقابل تعابیر ملت و قوم بین ما رایج بود که حتی مثلا ملت را برای افراد یک گروه دینی هم به کار میبردیم مانند «ملت یهود» و یا «ملت مسلمان.» با این کوچ و ها و مهاجرت ها و لشکر کشی ها و اشغال ها و غیره ای که در تمام سرزمین های خاورمیانه و آسیای مرکزی و جنوبی و آسیای صغیر شده، حالا اصلا معلوم نیست اصل و نسب کی از کجاست. مگر مردم ترکیه کنونی نژادشان «ترک» است؟ ترک های ترکیه در مجموع – بغیر از زبانشان – به ایرانی ها و یونانی ها و قفقازی ها و کرد ها و اعراب شبیه ترند یا به قزاق ها و قیرغیز ها؟ من باشم، میگویم مردم ترکیه مخلوطی از همه آن قوم هاست که در این سرزمین بوده اند و هستند با زبان اکثریت که ترکی است که حود را ترک می نامند و اقلیت های دیگر از جمله کُرد ها که زبانشان کردی است و خود را کُرد مینامند.دین و مذهب اکثر ترک ها و کرد ها یکی است. اما ویژگی قومی مثلا ارمنی ها هم دینشان و هم زبانشان است.
ایران هم مگر همین طور نیست؟ فرق من تبریزی با دوست بسیار عزیز شیرازی ام مهدی بجز زبان مادری ما چیست؟ «نژاد» که میگوئید اینست؟
آیا نژاد اصلا وجود ندارد؟ یعنی بین آفریقائی و سوئدی چینی فرقی نیست؟ هست. اما همان ها هم «نژاد پاک» نیستند. آنجا هم سوئدی با نروژی و چینی با و و ویتنامی وآفریقائی با عرب بیشتر مخلوط شده. من ایرانی و قفقازی هم بیشتر با مدیترانه ای و ترک و عرب مخلوط شده ام و بخاطر آن ظاهرم بیشتر شبیه ایرانی ها و ترک ها و یونانی ها و اعراب و قفقازی هاست تا سوئدی ها و ژاپنی ها و چینی ها.
آقا، اصلا بنده «نژاد» خودم را نمیدانم. حتما معجونی از چهل و یک عنصر قومی و نژادی است. اما علاقه ای هم به این موضوع ندارم. اهمیتی هم برایم ندارد.
تبعیض ها و حق کشی ها و بخصوص جهالت است که نفاق و دشمنی بین ما افکنده. به زبان مادری یکی حق تحصیل و تدریس داده نمیشود، مذهب یکی را درجه دوم حساب میکنند، به دیگری اصلا اجازه نمیدهند که فلان دین و آئین را داشته باشد، زن و مرد حق متساوی ندارد. اجازه تنقید و مخالفت به کسی داده نمیشود. مردم بیکارند و درآمدشان تکفی زندگی خانواده شان را نمیکند.
بیائید در این باره حرف بزنیم که حالا چه کنیم که زندگی همه ما راحت تر، مرفه تر و آزاد تر شود.
ایمیل وارده – سلام. بنده افشارم. نام خانوادگی ام اینست و اهل خراسانم. اسم کوچکم مهم نیست چون نمیخوام با کسی بحث کنم. بنده ترک نیستم. احتمالا اجدادم از همان افشار هائی هستند که میگویند یکی از ایل های غز است یا طوری که شما میگوئید اوغوز. خواستم عرض کنم که بندده هم سنی ازم گذشته و بنا بر این به تاریخ علاقمندم. اما این را نباید اینطور فهمید که حالا چون بنده اسمم افشار است و خراسانی هم هستم دو ماه قبل از آسیای مرکزی به مشهد آمده ام. اینها تاریخ است. نسل ما ها 500 مرتبه عوض شده. هزار ساله خون همه ما با همدیکه قاطی شده. حالا نه من خالصا مخلص اونجائی هستم و نه خون برادران و خواهران دیگر خراسانی و ایران کاملا یکدست هستش. تازه نژاد یکی استثناا یکدست باشه چی؟ زیاد هم جدی اش نگیرید. مثل داستان است و اگر اینطوری نگاه کنید تاریخ شیرین است و گرنه باعث دلخوری و دشمنی میشه..
اگر هم درست است که اجداد دور و دراز بنده و فک و فامیلم هزار سال قبل از آن طرف ها به ایران آمدن این کار دیگه تموم شده. بنده کانادا زندگی میکنم. مردم میرن شجره شونو پیدامیکنن و اینو برای خودشون یه نوع دلخوشی کردن. ما میریم اینو پیدا میکنیم که یا بگیم ما از اونجا اومدیم و اینقدر آدم مهم و یا قهرمانی هستیم و یا بگیم ما اصلا از جائی نیومدیم و اینجائی هستیم و هر کی آمده بده و متجاوزه و عقبه و فلان و یا اینکه بگیم ما خوبیم و فلان کسک ها بدند. اونوقت فراموش هم میکنیم که این مربوط به هزار سال پیشه. چرا اینقدر جدیش میگیرین؟ حالا بنده افشارم، نوه نادر شاه که نیستم. ترک نیستم اما هزار تا رفیق ترک دارم. تازه باشم چی؟ خوبم یا بدم؟ این حرف ها بیخوده. ببخشید.تاریخ شیرینه. من هم میخونم. اما از این حرف ها لطفا نتیجه گیری برای زندگی امروزی نکنیم چونکه در اون صورت هم صد در صد اشتباه میکنیم و هم به جون همدیگر می افتیم. خوندن تاریخ هم شیرینه و هم میتونه باعث ایجاد تفاهم و دوستی بین مردم بشه.
این کانادا که من زندگی میکنم مردم هم این مشغولیت ها رو دارن. میخونن و اینو برای خودشون یه مشغولیت کردن. کار و زندگی خودشونو هم میکنن و به فردا فکر میکنن. این کانادا من ندیدم کسی پز بده و دیگرانو کوچک ببینه که نژاد بنده و یا زبون بنده بهتره و مال شما اخه. ! بنده 30 سال قبل به کانادا اومدم. بعضی ها 100 سال قبل اومن. احتمالا بعضی ها هم هزار سال قبل اومدن. که چی؟ ما ایرونی ها همیشه به فکر دیروز و پریروز هستیم. ببینیم حالا برای خیر و صلاح آینده چی کار کنیم… مرسی.
————————————
از فیس بوک:
Ghadir Golkarian Kadir Güldiken آقای جوادی نویسنده این نامه موضوع قابل تأملی را مطرح کرده است که در سالهای قبل مشابه آن را از زبان یکی از دوستانمان که در بخش آذربایجانی رادیو و تلویزیون ترکیه مشغول است، بیان داشته بود. گویا فردی از اندیشمک برایشان ایی میلی زده بود به این مضمون: “که من زاده شهر اندیشمک هستم و پدرم آذربایجانی و مادرم خوزستانی و اهل دزفول است. با اینکه زبان به وسیله مادر آموزش داده میشود ولی من از پدرم زبان ترکی را یاد گرفته و از مادرم عربی را آموخته ام. با توجه به اینکه برای ادامه تحصیل به آنکارا آمده ام، برایم گفتند که اگر اجدادت ترک آذربایجانی باشند می توانی از انجمن فرهنگی … در آنکارا برای خودت نامه ای بگیری و از تخفیف شهریه دانشگاه برخوردار شوی. برای گرفتن این نامه زمانی که به آنجا رفتم با دوستان ایرانی و بالاخص آذربایجانی آشنا شدم و مدام از جدایی و وحدت دو آذربایجان برایم صحبت کردند. با اینکه نامه را نگرفتم و برگشتم ولی از رفتنم نیز پشیمان شدم و خوشحالم که برگشتم. زیرا در آنجا سئوالی برایم مطرح شد و حتی به دوستان نیز بیان کردم. اینکه من از پدری ترک و از مادری عرب زاده شده ام. اگر شعاری که این آقایان می دهند روزی محقق شود، تکلیف من و امثال من چه خواهد بود؟ جغرافیای سیاسی و موطنم را کجا باید انتخاب کنم. آیا زادگاهم و تمامی اقوام مادریم را رها کرده به خطه آذربایجان و ارومیه بروم یا اینکه اقوام پدریم را انکار کرده و ساکن همیشگی خوزستان گردم؟ یکی از دوستان سخنی گفت که دلم به درد آمد. او گفت که مثل آذریها و ارامنه در حادثه قره باغ یا باید پدر و مادرت از هم جدا شوند و جایی که بدان تعلق دارند زدگی کنند و تو نیز در تکفل آنها یکی را انتخاب کنی و یا اینکه کشور سومی را انتخاب کنید. همانگونه که بسیاری از آنها روسیه را برگزیدند. من از این صراحت قساوتمندانه یکه خورده و دیدم که در این موضوع انسانیت مطرح نیست و افکار شوونیستی – تاریخی نهفته است و عاقبت آن را از همینک درک کردم.” این دوستمان که در تی آر تی ترکیه خدمت میکند، گفت که با خواندن این ایی میل حقیقتاً متحیر ماندم. واقعاً ما داریم با تغییر واقعیات تاریخی می خواهیم چه بکنیم؟ راهی که در پیش گرفته ایم، عاقبتش به کجاست؟ من به ایشان گفتم که ناکجا آباد! و حالا می بینم که این دوست افشاری من هم همین عقیده را دارد. موفق باشید.